رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۲

رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۲

 

 


يكى از آنان گفت: اى ابوطالب! محمد صفوف فشرده ما را متفرق ساخت و سنگ تفرقه در ميان ما افكند و به عقل ما خنديد و ما را و بت‏هاى ما را مسخره كرد. هر گاه محرك او بر اين كار نيازمندى است ما ثروت هنگفتى در اختيار او مى‏گذاريم. اگر مقام مى‏خواهد، او را فرمانرواى خود مى‏كنيم و سخن او را مى‏شنويم اگر بيمار است، بهترين پزشك‏ها را مى‏آوريم و... ابوطالب رو به پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و پرسيد: چه مى‏گويى؟ . فرمود: من از آنان چيزى نمى‏خواهم تنها در مقابل چهار پيشنهاد آن‏ها، يك سخن از من را بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند و غير عرب را پيرو خود كنند. در اين لحظه ابوجهل برخاست و گفت: حاضريم به ده سخن تو گوش كنيم، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تنها سخن من اين است كه به يگانگى خدا اعتراف كنيد (تشهدون ان لا اله الا الله) اين سخن، آنان را چنان در بهت و حيرت فرو برد كه از در نااميدى گفتند: سيصد و شصت‏خدا را ترك كنيم و خداى يگانه‏اى را بپرستيم!؟ (ندع ثلاث ماة وستين الها ونعبد الها واحدا؟) .



- پيشنهاد مصالحه

مشركان همچنان اصرار داشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله كار خود را محدود كند و حداقل با خداى آنان كارى نداشته باشند. به نقل سيره نويسان و مفسران سوره‏ى كافرون در برابر درخواست چند نفر از اشراف قريش مانند (حارث بن قيس، عاص بن وائل، وليد بن مغيرة، امية بن خلف) نازل شد. آنان گفتند: اى محمد! بيا و از دين ما پيروى كن، ما هم از دين تو پيروى مى‏كنيم. تو يك سال خدايان ما را پرستش كن، يك سال هم ما خداى تو را عبادت كنيم. در اين صورت هر كدام كه بر حق باشيم ديگرى هم نصيبى از حق برده است.

به اين ترتيب اين اشراف در تلاش بودند با طرح شك در اين كه صراط واقعى معلوم نيست كدام است، پيامبر صلى الله عليه و آله را به پذيرش قرائت‏خود وادار سازند و آنان نيز به قرائت پيامبر صلى الله عليه و آله احترام بگذارند و به اين ترتيب بذر شك در دل‏ها كاشته مى‏شد اما پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان بر يقين خود باقى ماند و قرائت‏خود را كه از منشاء وحى گرفته بود، يگانه قرائت واقعى دانست و در دام آنان گرفتار نشد. اشراف حتى راضى شدند پيامبر صلى الله عليه و آله در ظاهر به خدايان آن‏ها احترام گذارد و استلام نمايد و آنان خداى محمد را تاييد كنند اما سوره‏ى كافرون در همين زمان نازل شد و آنان را ناكام گذاشت (11) .

«قل يايها الكفرون. لا اعبد ما تعبدون. و لا انتم عبدون ما اعبد. و لا انا عابد ما عبدتم. و لا انتم عبدون ما اعبد. لكم دينكم و لى دين‏» .

 



- جنگ روانى (استهزاء)

مشركان كه از تاثير روش‏هاى قبلى نااميد شده بودند، به ابزارهاى روانى جديد روى آوردند آنان با تمسخر و استهزاء اين بار تلاش كردند شخصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را منزوى سازند و نزد مردم عادى او را تحقير كنند، شايد از تعداد پيروانش كاسته شود.

استهزاء به عنوان يكى از فشارهاى روحى در تاريخ زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله ثبت‏شده است‏حتى ابن سعد، ابن اسحاق و بلاذرى اسامى استهزاء كنندگان را ضبط كرده‏اند (12) از ميان ده‏ها اسمى كه ابن سعد آورده، تنها دو نفر ايمان آوردند و بقيه در جنگ‏هاى مدينه كشته شدند يا پيش از فتح مكه مردند (13) و سيره نويسان اين امر را مربوط به نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در حق آن‏ها مى‏دانند. (14) ابولهب و ابوجهل، اسود بن عبد يغوث، وليد بن مغيره، عاص بن وائل، عقبة بن ابى معيط و ابو سفيان جزو اين گروه هستند. ابولهب در تمام دوران بعثت از هيچ كوششى در راه مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله كوتاهى نكرد. او و همسرش ام جميل چنان در تمسخر و آزار پيامبر صلى الله عليه و آله پيشقدم شدند كه نامشان در قرآن آمد. ام جميل وقتى شنيد آياتى درباره‏ى او و همسرش نازل شده است اشعارى در هجو پيامبر صلى الله عليه و آله سرود (15) .

ابوسفيان بن حارث نيز با شعر پيامبر صلى الله عليه و آله را هجو مى‏كرد. و امية بن خلف نيز چنان استهزاء مى‏كرد كه به قول مفسران سوره‏ى همزه درباره‏ى او نازل شد (16) .

همچنين شخصى از ابوجهل طلبكار بود، زمانى كه وى فرياد استغاثه برآورد مشركان به تمسخر پيامبر را نشانش دادند، پيامبر صلى الله عليه و آله نيز برخاست و به خانه ابوجهل رفت و او بى‏اختيار طلب مرد را داد (17) ميزان تمسخر به اندازه‏اى بود كه خداوند فرمود: «انا كفيناك المستهزئين‏» (18) .

اسود بن عبد يغوث مسلمانان را مسخره مى‏كرد و زمانى كه آنان را مى‏ديد مى‏گفت: پادشاهان روى زمين آمدند. وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله را مى‏ديد مى‏پرسيد: اى محمد امروز از آسمان با تو سخن گفته شده است؟ گفته‏اند او با وضع بدى مرد (19) .

عاص بن وائل نيز با ابتر خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله او را مسخره مى‏كرد، كه آيات سوره‏ى كوثر در اين باره نازل شد (20) حكم بن ابى العاص نيز به دنبال رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏رفت و شكلك درمى‏آورد (21) .

 


- ناسزاگويى

در اين ميدان نيز ابوجهل پيش‏قدم بود. روزى در صفا پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد و به او ناسزا گفت! اما رسول اكرم صلى الله عليه و آله جوابى نداد و به خانه برگشت. ابوجهل هم به سوى محفل قريش در كنار كعبه رفت. حمزه كه عمو و برادر رضاعى پيامبر صلى الله عليه و آله بود همان روز در حالى كه كمان خود را حمايل كرده بود، از شكار برگشت او پس از انجام طواف به سوى خانه‏اش حركت كرد. كنيز عبدالله بن جدعان كه شاهد ناسزاگويى ابوجهل بود، جلو آمد و آنچه را ديده بود باز گفت. حمزه با ناراحتى و خشم از همان راه كه آمده بود بازگشت و بى‏آن كه به كسى چيزى بگويد كمان خود را بر سر ابوجهل كوبيد و سر او شكست و گفت: به او ناسزا مى‏گويى. من ايمان آورده‏ام و راهى كه او رفته است من نيز مى‏روم اگر قدرت دارى با من نبرد كن (22) .

 


7- آزار جسمى

وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را به توحيد دعوت مى‏كرد، ابولهب در پى حضرت مى‏رفت و سنگ به سوى او مى‏انداخت و مى‏گفت اى مردم اطاعت نكنيد (23) .

همچنين همسرش چنان پيامبر صلى الله عليه و آله را آزار داد كه خداوند در حق آن‏ها سوره لهب را نازل كرد.

گفته شده خداوند از آن روى همسر ابولهب را حمالة الحطب ناميد كه خار بر سر راه پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏ريخت (24) . روزى نيز ابوجهل در جمع قريش گفت: شما اى گروه مى‏بينيد كه محمد چگونه دين ما را بد مى‏شمرد و به آيين پدران ما و خدايان ما بد مى‏گويد. به خدا سوگند فردا در كمين او مى‏نشينم و سنگى را در كنار خود مى‏گذارم، هنگامى كه محمد سر به سجده مى‏گذارد، سر او را مى‏شكنم. فرداى آن روز وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول نماز شد و به سجده رفت، ابوجهل نيز برخاست و به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شد اما رعب عجيبى در دل او پيدا شد و لرزان و ترسان با چهره‏اى پريده به سوى قريش برگشت. همه به سويش دويدند و گفتند چه شد! با صدايى لرزان و هراسان گفت: منظره‏اى در برابرم مجسم شد كه در تمام دنيا نديده بودم لذا منصرف شدم (25) .

روزى نيز عقبة بن ابى معيط پيامبر را در حال طواف ديد و ناسزا گفت و عمامه‏اش را به دور گردنش پيچيد و از مسجد بيرون كشيد كه البته عده‏اى از ترس بنى‏هاشم پيامبر صلى الله عليه و آله را از دست او گرفتند (26) . همو عبايش را بر گلوى حضرت انداخت و تا حد كشتن او را فشار داد (27) .

همچنين عقبه همراه ابولهب عذره و كثافات بر در خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏ريخت (28) .

پيامبر مى‏فرمود: من در ميان دو همسايه‏ى بد بودم ابولهب و عقبه. آن‏ها شكمبه‏ها را بر در خانه من مى‏ريختند (29) . انداختن شكمبه و رحم گوسفند بر سر رسول خدا صلى الله عليه و آله در حال سجده هم از كارهاى قريش بود (30) . يك بار نيز خاك بر سر رسول خدا صلى الله عليه و آله ريختند، آن حضرت به خانه رفت و در آن جا يكى از دخترانش گريه كنان سر پدر را شست (31) .

و خلاصه اين كه به گزارش ابن هشام سخت‏ترين روز براى حضرت روزى بود كه از خانه بيرون آمد و همه (آزاد و برده) تكذيبش كردند و آزارش دادند، آن روز نگران به خانه آمد و خود را در جامه‏اى پوشاند و سوره مدثر نازل شد (32) .

 


- توهين و نسبت‏هاى ناروا

مشركان با واژه‏هايى چون «دروغگو» «جادوگر» «ديوانه‏» «جن زده‏» «شاعر» و... تلاش مى‏كردند قداست پيامبر صلى الله عليه و آله را بشكنند. لذا قريش در برابر سؤال مسافران كه از پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏پرسيدند، او را به عنوان ساحر و شاعر معرفى مى‏كردند (33) كه البته خداوند باز با آيات الهى به كمك پيامبر صلى الله عليه و آله آمد «بدين سان بر آن‏هايى كه پيش از اين بودند، رسولى مبعوث نشد جز آن كه گفتند جادوگر يا ديوانه‏اى است. آيا بدين كار يكديگر را توجيه كرده بودند؟ نه خود مردمى طاغى بودند. پس از آن‏ها روى گردان شو. كسى تو را ملامت نخواهد كرد» . (34)

 



- شكنجه‏ى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله

بلال حبشى، عمار ياسر و پدر و مادر او، عبدالله بن مسعود، ابوذر و... از جمله ياران پيامبرند كه آزار زيادى از قريش ديدند.

يكى از اين افراد ابوذر غفارى است. او چهارمين يا پنجمين نفر بود كه مسلمان شد. در دوره‏اى كه هنوز دعوت آشكار شروع نشده بود، او از پيامبر صلى الله عليه و آله كسب تكليف كرد و حضرت فرمود به قبيله خود برگرد و اسلام را تبليغ كن. او سوگند ياد كرد كه قبل از برگشتن نداى اسلام را به گوش مردم مكه برساند و همين كار را كرد كه البته چنان ضرباتى بر او وارد كردند كه بيهوش شد. البته او به سوى قبيله‏اش رفت و آن‏ها را به اسلام دعوت كرد (35) .

 


0- اقدامات فكرى

آنچه خوانديد تنها تلاش‏هايى بود كه در حد فشار جسمى و روانى بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مى‏شد، اما از جهت علمى نيز قريش در صدد مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله برآمد تا مانع تبليغ دين جديد شود. حقيقت اين است كه انديشه‏هاى عصر جاهليت‏سست‏تر از آن بود كه بتواند در مقابل انديشه‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه برگرفته از وحى بود، مقاومت كند، اما آنان در هر صورت ولو با استفاده از يهوديان در صدد برآمدند با انكار وحى بودن آنچه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏رسيد، اساس نبوت او را زير سؤال ببرند. آنان ادعا مى‏كردند آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏گويد وحى نيست‏بلكه مطالبى است كه اهل كتاب به او ياد داده‏اند. قرآن كريم در اين باره مى‏گويد: «مى‏دانيم كه مى‏گويند [اين قرآن را ] بشرى به او مى‏آموزد» (36) ابن اسحاق در يك روايت آورده است كه منظور از آن بشر (رحمان) در شهر يمامه بوده است (37) . قرآن به اين شبهه پراكنى، پاسخى علمى مى‏دهد و مى‏گويد: «لسان الذى يلحدون اليه اعجمى وهذا لسان عربى مبين‏» (38) «زبان كسى كه به او نسبت مى‏دهند عجمى است ولى اين قرآن به زبان عربى روشن است‏» .

همچنين آن‏ها شباهت قصص انبياء قرآن را با تورات مطرح مى‏كردند كه خداوند فرمود: و كافران گفتند كه: اين (قرآن) جز دروغى كه خود بافته است و گروهى ديگر او را بر آن يارى داده‏اند، نيست، حقا آنچه مى‏گويند ستم و باطل است و گفتند اين اساطير پيشينيان است كه نگاشته و هر صبح و شام بر او املا مى‏شود (39) .

 

 

 

ادامه دارد... 

 

جواد اكبري

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥