داستان افك۲

داستان افك۲

 

1 ـ مى‏گويند: مقصود از جمله «والذي تولى كبره» : آنانكه بخش آن را بر عهده داشت، همان «عبد الله ابى» رئيس حزب نفاق است.

2 ـ در آيه يازدهم از گروه تهمت زن، به لفظ «عصبه» تعبير مى‏آورد.اين لفظ درباره گروه متحد و همكار و همفكر به كار مى‏رود، و مى‏رساند كه توطئه‏گران ارتباط نزديك و محكمى با هم داشته‏اند و چنين گروهى در ميان مسلمانان، جز منافقان گروه ديگرى نبود.

3 ـ به خاطر مخالفتى كه از ورود «عبد الله» ، به مدينه انجام گرفته بود، او در دروازه مدينه متوقف بود.وقتى ورود همسر پيامبر را با شتر صفوان مشاهده كرد، فورا دست به تهمت زد و گفت همسر پيامبر شب را با فرد بيگانه‏اى به سر برده است، به خدا سوگند هيچ كدام از گناه نجات نيافته‏اند.

4 ـ باز در همان آيه يازدهم مى‏فرمايد:

«لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم

: اين رويداد را بر خود بد مپنداريد، بلكه براى شما خوب است» .

اكنون بايد ديد چگونه متهم ساختن يك فرد پاك، براى مؤمنان بد نيست، بلكه خوب است.علتش آن است كه اين جريان از نيت پليد منافقان پرده برداشت و همگى رسوا شدند.گذشته از اين، مسلمانان از اين حادثه درسهاى خوبى نيز آموختند.

شاخ و برگ اين سرگذشت:
اين مقدار از سرگذشت قابل تطبيق با قرآن است و با عصمت پيامبر مخالفتى ندارد، ولى در لابلاى اين شأن نزول، كه «بخارى» آن را نقل كرده و ديگران غالبا از او گرفته‏اند، دو اشكال وجود دارد كه در اينجا يادآور مى‏شويم:


1 ـ با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست:
«بخارى» ، از خود عائشه نقل مى‏كند:

«من از مسافرت بازگشتم، در حالى كه بيمار شده بودم.پيامبر به ديدن من مى‏آمد، ولى مهر سابق او را نمى‏ديدم، و از جريان آگاه نبودم.كم‏كم حالم خوب شد و بيرون آمدم.شايعه منافقان به گوشم رسيد، دو مرتبه بيمار شدم، بيماريم شدت گرفت، از پيامبر اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم.وقتى به خانه پدرم منتقل شدم، از مادرم پرسيدم مردم درباره من چه مى‏گويند؟ گفت: زنانى كه امتياز دارند، مردم پشت سر او سخن بسيار مى‏گويند.

پيامبر در اين جريان، با اسامه مشورت كرد.اسامه به پاكى من گواهى داد.با على نيز مشورت نمود، على گفت از كنيز او تحقيق كن.پيامبر كنيز مرا خواست و از او تحقيق كرد.او گفت به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من هيچ كار خلافى از او نديده‏ام» . (5)

اين بخش از تاريخ با عصمت پيامبر سازگار نيست، زيرا اين قسمت حاكى است كه پيامبر تحت تأثير موج شايعه قرار گرفت، تا آنجا كه رفتار خود را با عائشه دگرگون كرد و با ياران خود در اين مورد به مشاوره پرداخت.اين نوع رفتار با متهمى كه هيچ نوع دليل و گواه بر اتهام او در دست نيست، نه تنها با مقام عصمت پيامبر سازگار نيست، بلكه با مقام يك فرد با ايمان نيز سازگار نمى‏باشد.زيرا هرگز نبايد شايعه، رفتار يك مسلمان را با يك فرد متهم دگرگون سازد، و اگر در انديشه او نيز اثر بگذارد، هرگز نبايد، در رفتار او ايجاد دگرگونى كند.

قرآن، در آيه‏هاى دوازدهم و چهاردهم سوره نور، كسانى را كه تحت تأثير شايعه قرار گرفته‏اند، سخت توبيخ مى‏كند و مى‏فرمايد: «چرا هنگامى كه اين تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به متهم، گمان خير نبرديد و چرانگفتيد كه اين دروغ آشكار است.و اگر رحمت خدا شامل حال شما در دنيا و آخرت نمى‏شد، به خاطر اين گناهى كه كرديد، عذاب عظيمى به شما مى‏رسيد» .

اگر اين بخش از شأن نزول صحيح باشد، بايد بگوئيم كه شخص پيامبر نيز مشمول اين عتاب و عقاب بوده است، در حالى كه مقام نبوت كه همراه با عصمت است، هرگز اجازه نمى‏دهد كه بگوئيم : اين خطاب و عتاب متوجه شخص پيامبر نيز مى‏باشد.

از اين جهت، بايد همه اين شأن نزول را كه بخشى از آن با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست، رد كرد، و يا دست كم آن را تجزيه نمود و قسمت نخست آن را كه منافاتى با عصمت و نبوت ندارد، پذيرفت و قسمت ديگر را رد كرد.

2 ـ سعد معاذ، قبل از حادثه «افك» درگذشته است:
«بخارى» ، در صحيح خود، در ذيل شأن نزول از خود عائشه نقل مى‏كند: پيامبر پس از تحقيق از كنيز من، «بريره» ، بر بالاى منبر قرار گرفت، و رو به مسلمانان كرده و گفت: «چه كسى مرا در تأديب كسى معذور مى‏شمارد كه اهل بيت مرا ناراحت كرده، در حالى كه من از او جز نيكى نديدم، و همچنين مردى را متهم مى‏كنند كه از او نيز جز خوبى سراغ ندارم» .در اين موقع، سعد معاذ (6)

برخاست و گفت: اى رسول خدا! من ترا معذور مى‏شمارم اگر آن كس از قبيله اوس باشد، گردن او را مى‏زنيم، و اگر از برادران خزرجى ما باشد، دستور تو را نيز درباره او اجرا مى‏نمايم .

اين سخن، بر سعد بن عباده، رئيس خزرج گران آمد و برخاست بر او پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند دروغ مى‏گوئى، تو قادر بر كشتن او نيستى.اسيد بن حضير، عموزاده سعد بن معاذ برخاست و بر فرزند عباده پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند ما مى‏كشيم و تو منافق هستى و از منافقان دفاع مى‏كنى.افراد دو قبيله در حالى كه پيامبر بر فراز منبر قرار داشت، برخاستند تا به جان يكديگر بيفتند.سرانجام، با فرمان پيامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند (7) .

اين بخش از شأن نزول، با تاريخ صحيح سازگار نيست، زيرا اصولا «سعد معاذ» ، در غزوه احزاب، به وسيله جراحتى كه برداشته بود، پس از صدور حكم درباره «بنى قريظه» درگذشت.اين مطلب را نيز، بخارى در صحيح خود، جزء پنجم ص 113، در باب «جنگ احزاب و بنى قريظه» آورده است .در اين صورت، چگونه مى‏تواند، اين مرد در حادثه «افك» ، كه ماهها پس از حادثه بنى قريظه رخ داده است، پاى منبر پيامبر باشد و با سعد بن عباده به مناقشه و نزاع بپردازد؟ !

سيره‏نويسان مى‏گويند: جنگ «خندق» و پس از آن جريان بنى قريظه در سال پنجم، در ماه شوال رخ داده است.در نتيجه، غائله بنى قريظه در نوزده ذى الحجه به پايان رسيد و سعد معاذ در اين جريان به خاطر انفجار زخم و خونريزى شديد بلافاصله درگذشت (8) .در حالى كه غزوه بنى مصطلق، در ماه شعبان سال ششم هجرت رخ داده است.

آرى، آنچه مهم است اين است كه بدانيم حزب نفاق مى‏كوشيد كه زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز، از مقام و موقعيت خاصى برخوردار بود، متهم سازد و از اين طريق روحيه‏ها را تضعيف كند.

از جمله «ألذي تولى كبره» ، در شأن نزول آيات، به «عبد الله بن ابى» تفسير شده است، استفاده مى‏شود كه وى اين شايعه را رهبرى مى‏كرد.

شأن نزول دوم
اين شأن نزول مى‏گويد: اين آيات درباره «ماريه» ، همسر رسول گرامى و مادر ابراهيم نازل شده است.وقتى ابراهيم درگذشت و پيامبر در غم و اندوه او فرو رفت، يكى از همسران پيامبر به او گفت چرا غمگين هستى؟ او فرزند تو نبود، او فرزند «ابن جريح» بود.پيامبر به على فرمان داد كه برود او را بكشد.وى با شمشير به در باغى آمد كه ابن جريح در آنجا كار مى‏كرد .وقتى وى على را خشمگين ديد، در را به روى على باز نكرد.على به داخل باغ وارد شد و او را تعقيب كرد.او از ترس على بالاى نخلى رفت، على نيز بالاى نخل رفت.در اين حال، ابن جريح از ترس خود را به پائين افكند، ناگهان لباسهاى او كنار رفت و معلوم شد كه اصلا آلت جنسى ندارد.على حضور پيامبر رسيد و جريان را بازگو كرد.

اين شأن نزول كه «محدث بحرينى» آن را در «تفسير برهان» ، ج 2 ص 126 ـ 127، و «حويزى» در تفسير «نور الثقلين» ، ج 3 ص 582 ـ 581 نقل كرده است، از نظر مضمون ضعيف و نااستوار بوده و نيازى به بازگوئى آن نيست.

از اين جهت، نمى‏توان اين شأن نزول را پذيرفت.بنابر اين مهم اصل جريان است، حالا شخص متهم هر كه مى‏خواهد باشد.

پى‏نوشت‏ها:

1.سوره نور/ .138

.2 «مجمع البيان» ، ج 4/141، «در منثور» ، ج 5/ .46

3.اين تعبير به خاطر اين است كه خصوصيت دو نوع شأن نزولى كه در پاره‏اى از آيات مربوط به «افك» نقل شده است، نزد نگارنده ثابت نيست و دلائل عدم ثبوت آن را در اين بحث مى‏خوانيد .آنچه از مجموع آيات و روايات استفاده مى‏شود، همان است كه در بالا نگارش يافت و اينكه : اجمالا يك زن با شخصيتى در جامعه اسلامى آنروز از طرف منافقان مورد اتهام قرار گرفته بود و اما اين زن چه كسى بود، نظر قاطع نمى‏توان درباره او اظهار كرد.

4.سوره نور/11 ـ .16

.5 «صحيح بخارى» ، جزء ششم، تفسير سوره نور/102 ـ 103 و نيز جزء پنجم/ 118

6.سعد معاذ، رئيس «اوس» و «سعد بن عباده» رئيس قبيله «خزرج» بود.ميان اين دو قبيله پيوسته جنگ و رقابت وجود داشت و «عبد الله بن ابى» نيز خزرجى بود.

7.همان مدرك/11، ابن هشام در سيره خود، از «سعد معاذ» نام نمى‏برد، فقط مناقشه سعد بن عباده را با «اسيد» يادآور مى‏شود.به «سيره ابن هشام» ، ج 2/300 مراجعه شود.

8. سيره ابن هشام ج 2 ص .250


Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥