داستان «افك»1

داستان «افك»1

كتاب: فروغ ابديت، ج 2، ص 173
نويسنده: جعفر سبحانى
رئيس حزب نفاق در عصر جاهلى، حتى پس از ورود اسلام به مدينه، با نواميس مردم و كنيزانى كه مى‏خريد، تجارت مى‏كرد، و پيوسته آنها را در اختيار مردم قرار مى‏داد و از اين طريق سودى به دست مى‏آورد.وقتى آيات تحريم زنا نازل گرديد، او همچنان به حرفه كثيف خود ادامه مى‏داد.

تا آنجا كه كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مى‏بردند، از دست «عبد الله» به پيامبر شكايت كردند و گفتند: ما مى‏خواهيم پاك و پاكيزه باشيم، ولى اين مرد ما را به عمل زشت اجبار مى‏كند.آيه يادشده در زير، در نكوهش عمل اين مرد نازل شد.چنانكه مى‏فرمايد:

و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء إن أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحياة الدنيا» (1) : دختران خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند، به خاطر مال دنيا به زنا وادار نكنيد . (2) مردى اين چنين، كه با عفت زنان تجارت مى‏كرد، قصد داشت ساحت يك زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز پيوند نزديكى با جامعه اسلامى داشت، (3) آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نمايد.

عداوت «نفاق» با «ايمان» بالاترين دشمنيها است.دشمن مشرك و غيره، با به كارگيرى اين دشمنى در تمام مواقع، از غيظ و خشم خود مى‏كاهد، ولى منافق كه ايمان را سپر خود قرار داده در ظاهر نمى‏تواند تظاهر به دشمنى كند.از اينرو، عداوت باطنى او گاهى به حد انفجار مى‏رسد، و بسان ديوانگان بدون حساب و كتاب سخن مى‏گويد و تهمت مى‏زند.

در سرگذشت «بنى‏مصطلق» ، ذلت رئيس حزب آشكار گرديد و فرزند وى از ورود او به مدينه جلوگيرى كرد و سرانجام با وساطت پيامبر وارد شهر شد، و در نتيجه كار فردى كه پيوسته به فكر سلطنت بود و خواب آن را مى‏ديد به جائى منتهى شد كه نزديك‏ترين فرد به او، مانع از ورود او به زادگاه او شد.در حالى كه از پيامبر مى‏خواست كه شر فرزندش را از سر او كوتاه سازد .

چنين فردى، ديوانه‏وار به هر كارى دست مى‏زند.به دنبال شايعه‏سازى مى‏رود، تا انتقام خود را از جامعه اسلامى باز ستاند.

وقتى دشمن از حمله مستقيم عاجز مى‏شود، دست به چنين شايعات مى‏زند و از اين طريق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مى‏كند.

شايعه سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحه‏دار ساختن حيثيت پاكان و نيكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است.

منافقان به يك فرد پاكدامن تهمت مى‏زنند:
از آياتى كه پيرامون حديث «افك» وارد شده است برمى‏آيد كه منافقان يك فرد بيگناهى را به عمل منافى عفت متهم نمودند و درباره فردى تهمت زدند كه در جامعه آن روز از ويژگى خاصى برخوردار بوده است.و منافقان از اين حربه تهمت، به نفع خويش و زيان جامعه اسلامى بهره مى‏گرفتند كه آيات قرآن با قاطعيت كم‏نظيرى با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جاى خود نشاند.

اين فرد بيگناه كيست؟ مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند.غالبا مى‏گويند، مقصود عائشه همسر رسول خدا است و گروهى ديگر معتقدند كه مقصود «ماريه» مادر ابراهيم است.شأن نزول‏هائى كه در اين زمينه نقل مى‏كنند، خالى از اشكال نيست.اينك ما به بررسى شأن نزولى كه آيات «افك» را مربوط به همسر رسول خدا «عائشه» مى‏داند، پرداخته و نقاط صحيح و غير صحيح آن را توضيح مى‏دهيم.

شأن نزول نخست:
محدثان و مفسران اهل سنت، شأن نزول آيات «افك» را مربوط به عائشه مى‏دانند و در اين مورد داستان مفصلى را نقل مى‏كنند كه قسمتى از آن با عصمت پيامبر تطبيق نمى‏كند.از اينرو، نمى‏توان اين شأن نزول را به طور دربست قبول كرد.

اينك ما در اينجا به آن قسمت از شأن نزول كه با مقام نبوت سازگار است اشاره مى‏كنيم، و سپس به نقل و ترجمه آيات «افك» مى‏پردازيم.آنگاه در پايان بحث، به بيان قسمت ديگر از شأن نزول كه با عصمت پيامبر مخالفت دارد مى‏پردازيم.

سند داستان «افك» ، به خود عائشه منتهى مى‏گردد.وى مى‏گويد: پيامبر هنگام مسافرت، يكى از همسران خود را به حكم قرعه همراه خود مى‏برد.در جنگ «بنى مصطلق» ، قرعه فال به نام من اصابت كرد و من در اين سفر، افتخار ملازمت او را داشتم.سركوبى دشمن به پايان رسيد و سپاه اسلام در حال بازگشت به مدينه بود و در نزديكى مدينه، شب هنگام به استراحت پرداخته بود.ناگهان، نداى «الرحيل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم.وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم، متوجه شدم گردن‏بندى كه از مهره‏هاى «يمنى» داشتم باز شده و به زمين افتاده است.من بار ديگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم.پس از آنكه گردن‏بند را يافتم، به جايگاه خود بازگشتم.اما سپاه اسلام حركت كرده بود و كجاوه مرا نيز به گمان اينكه من در ميان آن هستم، روى شتر گذارده و رفته بودند.من تك و تنها در آنجا ماندم، ولى مى‏دانستم وقتى به منزل بعدى رسيدند و مرا در محمل نديدند، به سراغ من مى‏آيند.

اتفاقا، يك نفر از سپاهيان اسلام، به نام «صفوان» از لشكر عقب مانده بود.به هنگام صبح مرا از دور ديد.نزديك آمد و مرا شناخت، بى‏آنكه با من سخن بگويد كلمه «إنا لله و إنا إليه راجعون»

را به زبان جارى ساخت.سپس شتر خود را خوابانيد و من بر آن سوار شدم.او در حالى كه مهار ناقه را در دست داشت، مرا به سپاه اسلام رساند.وقتى منافقان، بخصوص رئيس آنان از جريان آگاه شدند به شايعه‏سازى پرداختند و شايعه در شهر پيچيد و نقل مجالس گرديد.

كار به جائى كشيد كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند، و پس از مدتى آيات «افك» نازل گرديد و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت.

اين بخش از «شأن نزول» ، كه ما آن را از يك داستان بس مفصل، خلاصه كرده‏ايم، با اين آيات قابل تطبيق است، و در آن چيزى كه با عصمت پيامبر منافى باشد، وجود ندارد.

اينك آياتى كه درباره اين جريان نازل شده است: (4)

«إن الذين جاءوا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم و الذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم» :

همانا آن گروه منافقان كه بهتان به شما بستند، مپنداريد ضررى به آبروى شما مى‏رسد، بلكه آن موجب خير و نيكى شما خواهد شد و هر كس از آنها به عقاب كردار خود خواهند رسيد، و آن كس كه از منافقان كه رهبرى آن را بر عهده داشته است، بسيار سخت كيفر خواهد ديد.

«لو لا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيرا و قالوا هذا إفك مبين» :

آيا سزاوار اين نبود كه شما زنان و مردان با ايمان، هنگامى كه از منافقان چنين بهتانى شنيديد، حسن ظنتان درباره يكديگر بيشتر شده و گوئيد كه اين دروغى آشكار است؟ !

«لو لا جاءوا عليه بأربعة شهداء فإذ لم يأتوا بالشهداء فاولئك عند الله هم الكاذبون» :

چرا منافقان بر ادعاى خود، چهار شاهد نياوردند، اكنون كه شاهد نياوردند، در پيشگاه خدا دروغ گويانند.

«و لو لا فضل الله عليكم و رحمته في الدنيا و الآخرة لمسكم في ما افضتم فيه عذاب عظيم» :

اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنيا و آخرت شامل حال مؤمنان نمى‏بود، به خاطر اين گناهى كه كردند، عذاب عظيمى به شما مى‏رسيد.

«إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم» :

آن زمان كه شايعه منافقان را از زبان يكديگر مى‏گفتيد و در زبان چيزى را مى‏گفتيد كه نمى‏دانستيد، و آن را آسان مى‏انديشيديد در صورتى كه نزد خدا گناه بزرگ است.

«و لو لا إذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا أن نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم» :

چرا آنگاه كه آن را شنيديد نگفتيد كه بر ما شايسته نيست كه درباره آن سخن بگوئيم؟ خداوندا ! تو منزهى اين شايعه گناه بزرگ است.

نكات آيات:
از قرائن مى‏توان به دست آورد كه ريشه اين تهمت از جانب منافقان بوده است.اينك اين قرائن :

 

 

ادامه دارد...

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥