تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله4

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله4 

 

 

 

 

تاريخجه نبرد مسلمين

مىدانيم كه اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئله‌اى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميت قائل نيست و نسبت به هيچ مسئله‌اى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد . مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند . اين بود كه يك نبرد پى گيرى ميان پيغمبر اكرم و مردم قريش كه همان قبيله رسول اكرم بودند درگرفت. سيزده سال پيغمبر اكرم در مكه بودند .

در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد، تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند، اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد .

در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند، با روح اسلام آشنا شدند، ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مُبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مىفرستاد خوب از عهده برمىآمدند. هنگامى هم كه به جهاد مىرفتند مىدانستند براى چه هدف و ايده‌اى مىجنگند. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام: "و حملوا بصائرهم على اسيافهم"(11) ؛ همانا بصيرت‌ها و انديشه‌هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مىكردند.

چنين شمشيرهاى آب ديده و انسان‌هاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند. وقتى كه تاريخ را مىخوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمىشناختند مىبينيم، از انديشه بلند و ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مىشويم .

بعد از 13سال رسول اكرم صلي الله عليه و آله آمدند مدينه و در مدينه بود كه مسلمين قوت و قدرتى پيدا كردند. جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك ديگر ميان مسلمين كه در مدينه بودند با مشركين قريش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمان‌ها فتح خيلى بزرگى نمودند .

 

 

غزوه احد

چنان كه مىدانيم، ماجراى احد به صورت غم انگيزى براى مسلمين پايان يافت. هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه، عموى پيغمبر، شهيد شدند. مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بى‌انضباطى گروهى كه از طرف رسول خدا بر روى يك "تل" گماشته شدند، مورد شبيخون دشمن واقع شدند. گروهى كشته و گروهى پراكنده شدند و گروه كمى دور رسول اكرم باقى ماندند. آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروى بيشتر دشمن شدند. مخصوصا شايعه اين كه رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت، اما همين كه فهميدند پيامبر زنده است نيروى روحى خويش را بازيافتند .

 

 

صلح حديبيه

پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد، ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود. سال ششم هجرى است، بعد از آن است كه جنگ بدر، آن جنگ خونين به آن شكل واقع شده و قريش بزرگ‌ترين كينه‌ها را با پيغمبر پيدا كرده‌اند، و بعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه‌اى از پيغمبر انتقام گرفته‌اند و باز مسلمين نسبت به آنها كينه بسيار شديدى دارند، و به هر حال، از نظر قريش دشمن‌ترين دشمنانشان پيغمبر، و از نظر مسلمين هم دشمن‌ترين دشمنانشان قريش است. ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود. در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مىشد و نمىجنگيدند. دشمن‌هاى خونى، در غير ماه حرام اگر به يكديگر مىرسيدند، البته همديگر را قتل عام مىكردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمىكردند.  پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره‌اى بجا آورد و برگردد. هيچ قصدى غير از اين نداشت. اعلام كرد و با هفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد، ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند، چون حجشان حج قرآن بود كه سوق هدى مىكردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مىدادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مىدادند، مثلا روى شانه قربانى كفش مىانداختند - كه از قديم معمول بود - كه هر كسى مىبيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است. دستور داد كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مىبيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز، زى حجاج بود. از آنجا كه كار، مخفيانه نبود و علنى بود، قبلا خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكي‌هاى مكه اطلاع يافت كه قريش، زن و مرد و كوچك و بزرگ، از مكه بيرون آمده و گفته‌اند: (به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود.) با اين كه ماه، ماه حرام بود، اينها گفتند ما در اين ماه حرام مىجنگيم. از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلاف سنت جاهليت بود. پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند. مرتب رسول‌ها و پيام رسانها از دو طرف مبادله مىشدند. ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو چه مىخواهى و براى چه آمده‌اى؟ پيغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده‌ام، كارى ندارم، حجم را انجام مىدهم، برمىگردم و مىروم. هر كس هم كه مىآمد، وضع اينها را كه مىديد مىرفت به قريش مىگفت: مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد. ولى آنها قبول نكردند و مسلمين (و خود پيغمبر اكرم هم) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مىشويم ولو اين كه منجر به جنگيدن شود، ما كه نمىخواهيم بجنگيم، اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى‌جنگيم . (بيعت الرضوان) در آنجا صورت گرفت. مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر، تا اين كه نماينده‌اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرارداد ببنديم .

 

پيغمبر فرمود: من هم حاضرم . پيغام‌هايى كه پيغمبر مىداد پيغام‌هاى مسالمت آميزى بود. به چند نفر از اين پيام رسانها فرمود: "ويح قريش (12) اكلتهم الحرب؛ واى به حال قريش، جنگ اينها را تمام كرد. اينها از من چه مىخواهند؟ مرا وا بگذارند با ديگر مردم، يا من از بين مىروم، در اين صورت آنچه آنها مىخواهند به دست ديگران انجام شده، و يا من بر ديگران پيروز مىشوم كه باز به نفع اينهاست، زيرا من يكى از قريش هستم، باز افتخارى براى اينهاست" فايده نكرد. گفتند قرارداد صلح مىبنديم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرارداد صلح بستند كه پيغمبر امسال برگردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند، عمل عمره‌اش را انجام دهد و بازگردد .

همين كه اين قرارداد صلح را بستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند و آزادانه مىتوانستند اسلام را تبليغ كنند، در مدت يك سال يا كمتر، از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال مسلمان نشده بود. بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مفاد قرارداد خود به خود از طرف خود قريش از بين رفت و يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد.

- سهيل بن عمرو يك پسر داشت كه مسلمان و در جيش مسلمين بود. اين قرارداد را كه امضا كردند، پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد، سهيل گفت قرارداد امضا شده، من بايد او را برگردانم. پيغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو، خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مىكند. اين بيچاره مضطرب شده بود، داد مىكشيد و مىگفت: مسلمين! اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند. مسلمين هم عجيب ناراحت بودند و مىگفتند: يا رسول الله! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند. فرمود: نه، همين يكى هم برود .

- داستان شيرينى نقل كرده‌اند كه مردى از مسلمين به نام ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرارداد خودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرارداد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود: بله همينطور است. هر چه اين مرد گفت: يا رسول الله! اجازه ندهيد مرا ببرند، اينها در آنجا مرا از دينم برمىگردانند، فرمود: نه، ما قرارداد داريم و در دين ما نيست كه بر خلاف قرارداد خودمان عمل بكنيم، طبق قرارداد تو برو، خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد. رفت او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مىبردند. او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند. رسيدند به ذوالحليفه، تقريبا همين محل مسجدالشجره كه احرام مىبندند و تا مدينه هفت كيلومتر است. در سايه‌اى استراحت كرده بودند. يكى از آن دو شمشيرش در دستش بود. اين مرد به او گفت: اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است، بده من ببينم. گفت بگير. تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت، نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدينه. تا آمد، پيغمبر فرمود مثل اين كه خبر تازه‌اى است؟ بله، رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير آمد. گفت: يا رسول الله! تو به قراردادت عمل كردى . قرارداد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم بكنى، و تو تسليم كردى، پس كارى به كار من نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر، نقطه‌اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد. مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همين كه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمىدهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه‌اى را مركز قرار داده، يكى يكى رفتند آنجا. كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند. قريش ديگر نمىتوانستند رفت و آمد بكنند. خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله! ما از خير اينها گذشتيم، خواهش مىكنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند، ما از اين ماده قرارداد خودمان صرف نظر كرديم، و به همين شكل صرف نظر كردند .

به هر حال اين قرارداد صلح براى همين خصوصيت بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم‌تر بشود، و همين طور هم شد، مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند، و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مىشدند، و آن ممنوعيت‌ها به كلى از ميان برداشته شده بود .

 

 

فتح مكه

در سال هشتم هجرت، پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد، فتحى بدون خونريزى .

فتح مكه براى مسلمين يك موفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت آن تنها از جنبه نظامى نبود، از جنبه معنوى بيشتر بود تا جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود. قهرا قسمت‌هاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند است و هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد. وقتى پيغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است. به هر حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه شدند. مشركين هم در مكه بودند. تدريجا از قريش هم خيلى مسلمان شده بودند.

يك جامعه دوگانه‌اى در مكه به وجود آمده بود، نيمى مسلمان و نيمى مشرك. حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مىكردند. بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت. آنها آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد ... .

 

 

برائت از مشركين

حج يك سنت ابراهيمى است كه كفار قريش در آن تحريف‌هاى زيادى كرده بودند. اسلام با آن تحريف‌ها مبارزه كرد. پس يك سال هم به اين وضع باقى بود. سال نهم هجرى شد در اين سال پيغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموريت داد كه از مدينه برود به مكه و سمت اميرالحاجى مسلمين را داشته باشد، ولى هنوز از مدينه چندان دور نشده بود كه جبرئيل بر رسول اكرم نازل شد (اين را شيعه و سنى نقل كرده‌اند) و دستور داد پيغمبر، على عليه السلام را مأموريت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت. اين سوره اعلام خيلى صريح و قاطعى است به عموم مشركين به استثناى مشركينى كه با مسلمين هم پيمان‌اند و پيمان‌شان هم مدت‌دار است و برخلاف پيمان هم رفتار نكرده‌اند، مشركينى كه با مسلمين يا پيمان ندارند يا اگر پيمان دارند برخلاف پيمان خودشان رفتار كرده‌اند و قهرا پيمان‌شان نقض شده است. اعلام سوره برائت اين است كه على عليه السلام بيايد در مراسم حج در روز عيد قربان كه مسلمين و مشركين همه جمع هستند، به همه مشركين اعلام كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت داريد و آزاد هستيد هر تصميمى كه مىخواهيد بگيريد. اگر اسلام اختيار كرديد يا از اين سرزمين مهاجرت كرديد، كه هيچ، والا شما نمىتوانيد در حالى كه مشرك هستيد در اينجا بمانيد. ما دستور داريم شما را قلع و قمع كنيم به كشتن، به اسير كردن، به زندان انداختن و به هر شكل ديگرى. در تمام اين چهار ماه كسى متعرض شما نمى‌شود. اين چهار ماه مهلت است كه شما درباره خودتان فكر بكنيد. اين سوره با كلمه "برائه" شروع مىشود: " برائة من الله و رسوله الا الذين عاهدتم من المشركين." اعلام عدم تعهد است از طرف خدا و از طرف پيغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آيات بعد تصريح مىكند همان مردم مشركى كه شما قبلا با آنها پيمان بسته‌ايد و آنها نقض پيمان كرده‌اند.

على عليه السلام آمد در مراسم حج شركت كرد. اول در خود مكه اين عدم تعهد را اعلام كرد، ظاهرا (ترديد از من است) در روز هشتم كه حجاج حركت مىكنند به طرف عرفات در يك مجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام كرد ولى براى اين كه اعلام به همه برسد و كسى نباشد كه بى‌خبر بماند، وقتى كه مىرفتند به عرفات و بعد هم به منا، در مواقع مختلف، در اجتماعات مختلف مىايستاد و بلند اعلام مىكرد و اين اعلام خدا و رسول را با فرياد به مردم ابلاغ مىنمود. نتيجه اين بود كه ايهاالناس! امسال آخرين سالى است كه مشركين با مسلمين حج مىكنند. ديگر از سال آينده هيچ مشركى حق حج كردن ندارد و هيچ زنى حق ندارد لخت و عريان طواف كند .

يكى از بدعت‌هايى كه قريش به وجود آورده بودند اين بود كه به مردم غير قريش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند، بايد از ما لباس عاريه كند يا كرايه كند، و اگر كسى با لباس خودش طواف مىكرد مىگفتند اين لباس را تو بايد اينجا صدقه بدهى يعنى به فقرا بدهى. زورگويى مىكردند. يك سال زنى آمده بود براى حج و مى خواست با لباس خودش طواف بكند . گفتند اين كار ممنوع است. بايد اين لباس را بكنى و لباس ديگرى را در اينجا تهيه بكنى. گفت بسيار خوب، پس لخت و عور طواف مىكنم. گفتند مانعى ندارد. آن وقت بعضي‌ها كه نمىخواستند با لباس قريش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند، لخت و عور دور خانه كعبه طواف مىكردند .

جزء اعلام‌ها اين بود كه طواف لخت و عريان ممنوع شد، هيچ كس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و اين حرف مهملى هم كه قريش گفته‌اند بايد از ما لباس كرايه كنيد غلط است. اين هم كه اگر كسى با لباس احرام خود يا غير لباس احرام (لباس احرام را شرط نمىدانستند) طواف كرد بايد آن را بدهد به فقرا، لازم نيست، بايد نگه دارد براى خود .

به هر حال اميرالمؤمنين آمد و مكرر در مكرر و در جاهاى مختلف اين اعلام را به مردم ابلاغ كرد. نوشته‌اند آنقدر مكرر مىگفت كه صداى على عليه السلام گرفته بود، از بس كه در مواقع مختلف، هر جا اجتماعى بود اين آيات را مىخواند و ابلاغ مىكرد تا يك نفر هم باقى نماند كه بعد بگويد به من ابلاغ نشد. وقتى كه على عليه السلام خسته مىشد و صدايش مىگرفت، صحابه ديگر پيغمبر مىآمدند از او نيابت مىكردند و همان آيات را ابلاغ مىنمودند .

يك اختلافى ميان شيعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اين كه اهل تسنن بيشترشان به اين شكل تاريخ را نقل مىكنند كه پس از آن كه وحى خدا به رسول اكرم رسيد كه اين سوره را يا بايد خودت ابلاغ كنى يا كسى از خودت، و پيغمبر على عليه السلام را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد، على به سوى مكه آمد. تا آمد، ابوبكر مضطرب شد، پرسيد آيا اميرى يا رسول؟ يعنى آيا آمده‌اى اميرالحاج باشى يا يك كار مخصوص دارى؟ فرمود: نه، من يك رسالت مخصوص دارم، فقط براى آن آمده‌ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد، او كار خودش را انجام داد و على عليه السلام هم كار خودش را. ولى اقليتى از اهل تسنن كه در مجمع البيان نقل شده و همه اهل تشيع مىگويند وقتى كه على عليه السلام آمد، ابوبكر به كلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدينه . تعبير قرآن اين است كه اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند مگر خود تو يا كسى كه از تو است. اهل تشيع روى اين كلمه " از تو است" تكيه مىكنند، مىگويند اين كلمه (كسى كه از تو است) رجل منك كه در بسيارى از روايات هست، مفهوم خاصى دارد .

 

 

حجة الوداع

حجة الوداع (13) آخرين حج پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله است و شايد ايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند، البته قبل از حجة الوداع حج عمره كرده بودند. رسول اكرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند. همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف، در مسجدالحرام، در عرفات، در منا و بيرون منا، در غدير خم و در جاهاى ديگر خطابه‌هاى عمومى خود را القا كردند. از جمله در غدير خم بعد از آن كه جا به جا مطالبى را فرموده بود، مطلبى را به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدى ذكر نمود. به نظر من فلسفه اين كه پيغمبر اين مطلب را در آخر فرمود همين آيه‌اى است كه در آنجا قرائت كرد: "يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته" (14) بعد از اين كه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامى را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است، يك مرتبه در غدير خم اينطور مىفرمايد: مطلبى است كه اگر آن را نگويم هيچ چيز را نگفته‌ام "فما بلغت رسالته" به من گفته‌اند كه اگر آن را نگويى هيچ چيز را نگفته‌اى يعنى همه هبا و هدر است .

بعد مىفرمايد: "الست اولى بكم من انفسكم؟" (اشاره به آيه قرآن است كه: "النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم" آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست؟ همه گفتند بلى يا رسول الله. حضرت فرمود: "من كنت مولاه فهذا على مولاه" . اين حديث هم مثل حديث ثقلين داراى اسناد زيادى است .

 

 

 

 

 

 

پي‌نوشت‌ها:

1- كسانى كه مشرف شده‌اند مىدانند اطراف مكه همه كوه است.

2- ترجمه فارسى، ج 11 / ص 14 .

3- پروفسور ماسينيون، اسلام شناس و خاورشناس معروف، در كتاب سلمان پاك، در اصل وجود چنين شخصى، تا چه رسد به برخورد پيغمبر با او، تشكيك مىكند و او را شخصيت افسانه‌اى تلقى مى‌نمايد، مىگويد: بحيرا سرجيوس و تميم دارى و ديگران كه در پيرامون پيغمبر جمع كرده‌اند اشباحى مشكوك و نايافتنى‌اند.

4- تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 69 .

5 - سوره شعرا/ آيه 214 .

6- ماه‌هاى ذى القعده، ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود، ماه آزاد بود يعنى در اين ماه‌ها همه جنگ‌ها تعطيل بود، دشمنان از يكديگر انتقام نمىگرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود. در بازار عكاظ جمع مىشدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدت‌ها دنبالش بود پيدا مىكرد، به احترام ماه حرام متعرضش نمىشد.

7- سوره توبه/ آيه 40 .

8 - سوره حشر/ آيه 9 .

9- نوار مذكور در دست نيست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت اين است كه عايشه همسر پيامبر هنگام بازگشت مسلمين از يك غزوه، در يكى از منزل‌ها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد، در آنجا طوق (روبند) او به زمين افتاد و مدتى دنبال آن مىگشت و در نتيجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حركت مى‌كرد، با تأخير وارد مدينه شد. به دنبال اين حادثه منافقين تهمت‌هايى را عليه همسر پيامبر شايع كردند .

10- مثلا يك وقتى شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضي‌ها شايع است، يك وقتى ديدم يك كسى مىگفت: اين فلسطيني‌ها ناصبى هستند. "ناصبى" يعنى دشمن على عليه السلام . ناصبى غير از سنى است. سنى يعنى كسى كه خليفه بلافصل را ابوبكر مىداند و على عليه السلام را خليفه چهارم مىداند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است. مىگويد پيغمبر كسى را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند. سنى براى اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشواى چهارم مىداند، و على را دوست دارد. ناصبى يعنى كسى كه على را دشمن مىدارد. سنى مسلمان است ولى ناصبى كافر است، نجس است. ما با ناصبى نمىتوانيم معامله مسلمان بكنيم . حال يك كسى مىآيد مىگويد اين فلسطيني‌ها ناصبى هستند. آن يكى مىگويد. اين به آن مىگويد، او هم يك جاى ديگر تكرار مىكند، و همين طور. اگر ناصبى باشند كافرند و در درجه يهودي‌ها قرار مىگيرند. هيچ فكر نمىكنند كه اين، حرفى است كه يهودي‌ها جعل كرده‌اند. در هر جايى يك حرف جعل مى‌كنند براى اين كه احساس همدردى نسبت به فلسطيني‌ها را از بين ببرند. مىدانند مردم ايران شيعه‌اند و شيعه دوستدار على و معتقد است هر كس دشمن على باشد كافر است، براى اين كه احساس همدردى را از بين ببرند، اين مطلب را جعل مى‌كنند. در صورتى كه ما يكى از سال‌هايى كه مكه رفته بوديم، فلسطيني‌ها را زياد مىديديم، يكى از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت من شيعه هستم، اين رفقايم سنى‌اند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان مىگفتند بين ما شيعه و سنى هست. شيعه هم زياد داريم. همين ليلا خالد معروف شيعه است. در چندين نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شيعه‌ام . ولى دشمن يهودى يك عده مزدورى را كه دارد، مأمور مىكند و مىگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبى‌اند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبت‌هايى نسبت به افرادى كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين مىگويند، شنيديد وظيفه‌تان چيست.

11- نهج البلاغه، خطبه 150 .

 12- "ويح" همان واى است كه ما مى‌گوييم اما "واى" در حال خوش و بش . در عربى يك " ويل" داريم و يك "ويح". ما در فارسى كلمه‌اى بجاى "ويح" نداريم . وقتى مىگويند ويلك، اين در مقام تندى و شدت است. وقتى مىگويند و يحك، اين در مقام خوش و بش و مهربانى است.

13 - حجة الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ايشان رخ داده است. وفات حضرت رسول در بيست و هشتم صفر يا به قول سني‌ها در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجة به غدير خم رسيده‌اند. مطابق آنچه كه شيعه مىگويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سني‌ها مىگويند اين حادثه دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .

14- سوره مائده/ آيه 67 .

منبع:

تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥