تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله3

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله3

 

 

 

 

هجرت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله

همان شبى كه اينها تصميم گرفتند اين تصميم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شد همان حرفى كه به موسى گفته شد: "...ان الملا يأتمرون بك يقتلوك فاخرج."(قصص/20) "و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله والله خير الماكرين"(انفال/ 30)؛ از مكه بيرون برو، خواستند شبانه بريزند. ابولهب كه يكى از آنها بود مانع شد. گفت شب ريختن به خانه كسى صحيح نيست. در آنجا زن و بچه هست، يك وقت اينها مىترسند يا كشته مىشوند. بايد صبر كنيم تا صبح شود. گفتند بسيار خوب. آمدند دور خانه پيغمبر حلقه زدند و كشيك مىدادند، منتظر كه صبح بشود و در روشنايى بريزند خانه پيغمبر. اين مطلب مورد اتفاق جميع محدثين و مورخين است و در اين جهت حتى يك نفر تشكيك نكرده است كه پيغمبر اكرم، على عليه السلام را خواست و فرمود على جان! تو امشب بايد براى من فداكارى بكنى . عرض كرد يا رسول الله! هر چه شما امر بفرماييد . فرمود امشب، تو در بستر من مىخوابى و همان بُرد و جامه‌اى را كه من موقع خواب به سر مىكشم به سر مي‌كشى . عرض كرد: بسيار خوب . قبلا على عليه السلام و (هند بن ابى هاله) آن نقطه‌اى كه رسول اكرم بايد بروند در آنجا مخفى بشوند يعنى غار ثور را در نظر گرفتند، چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفيانه‌اى در كار باشد و اين دو، مركب فراهم كنند و آذوقه برايشان بفرستند . شب، على عليه السلام آمد خوابيد و پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله بيرون رفت. در بين راه كه حضرت مى‌رفتند به ابوبكر برخورد كردند. حضرت، ابوبكر را با خودشان بردند. در نزديكى مكه غارى است به نام غار ثور، در غرب مكه و در يك راهى است كه اگر كسى بخواهد به مدينه برود از آنجا نمىرود. مخصوصا راه را منحرف كردند. پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند. قريش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بريزند و اين قدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشير كه بگويند يك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگويند كى كشت، بگويند هر كسى يك وسيله‌اى داشت و ضربه‌اى زد. اول صبح كه شد اينها مراقب بودند كه يك وقت پيغمبر اكرم از آنجا بيرون نرود. ناگاه كسى از جا بلند شد. نگاه كردند ديدند على است . "اين صاحبك"؛ رفيقت كجاست؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بوديد كه از من مى‌خواهيد؟ گفتند پس چه شد؟ فرمود: شما تصميم گرفته بوديد كه او را از شهرتان تبعيد كنيد، او هم خودش تبعيد شد . خيلى ناراحت شدند . گفتند بريزيم همين را به جاى او بكشيم، حالا خودش نيست جانشينش را بكشيم . يكى از آنها گفت او را رها كنيم، جوان است و محمد فريبش داده است. فرمود: به خدا قسم اگر عقل مرا در ميان همه مردم دنيا تقسيم كنند، اگر همه ديوانه باشند عاقل مى‌شوند. از همه‌تان عاقل‌تر و فهميده‌ترم .

 

 

غار ثور

حضرت رسول صلي الله عليه و آله را تعقيب كردند. دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسيدند. ديدند اينجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نيست. عنكبوتى هست و در اينجا تنيده است، و مرغى هست و لانه او . گفتند نه، اينجا نمىشود كسى آمده باشد. تا آنجا رسيدند كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و ابوبكر صداى آنها را مىشنيدند و همين جا بود كه ابوبكر خيلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مىترسيد. اين آيه قرآن است، يعنى روايت نيست كه بگوييم فقط شيعه‌ها قبول دارند و سني‌ها قبول ندارند. آيه اين است: "الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا..."(توبه/ 40)؛ يعنى اگر شما مردم قريش پيغمبر را يارى نكنيد، خدا او را يارى كرد و يارى مىكند همچنان كه در داستان غار، پيغمبر را يارى كرد، در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند. نشان مىدهد كه غير از پيغمبر يك نفر ديگر هم بوده است كه همان ابوبكر است. "اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا. (كلمه) صاحب اصلا در لغت عرب يعنى همراه . حتى به حيوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مىگويد:

(صاحب). آنگاه كه پيغمبر به همراه خود گفت: نترس، غصه نخور، خدا با ماست. " فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها. خداوند وقار خودش را بر پيغمبر نازل كرد. ديگر نمىگويد وقار را بر هر دو نفر نازل كرد. رحمت خودش را بر پيغمبر نازل كرد و پيغمبر را تأييد نمود. نمىگويد هر دو را تأييد كرد.

 

 

 

پيامبر مىفرمايد: "الست اولى بكم من انفسكم؟" (اشاره به آيه قرآن است كه: "النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم"؛ آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست؟ همه گفتند بلى يا رسول الله. حضرت فرمود: "من كنت مولاه فهذا على مولاه."

تا به اين مرحله رسيد، از همان جا برگشتند. گفتند ما نفهميديم اين چطور شد؟ به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت؟ مدتى گشتند. پيدا نكردند كه نكردند. سه شبانه روز يا بيشتر پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله در همان غار بسر بردند. آن دل‌هاى شب كه مىشد،

هند بن ابى هاله كه پسر خديجه است از شوهر ديگرى، و مرد بسيار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مىبرد و برمىگشت. قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهيه كنند. دو تا مركب تهيه كردند و شبانه بردند كنار غار، آنها سوار شدند و راه مدينه را پيش گرفتند .

 

 

حالا قرآن مىگويد ببينيد خداوند پيغمبر را در چه سختي‌هايى به چه نحوى كمك و مدد كرد. آنها نقشه كشيدند و فكر كردند و سياست به كار بردند ولى نمىدانستند كه خدا اگر بخواهد، مكر او بالاتر است. " و اذ يمكر بك الذين كفروا" و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حيله به كار مىبرند براى اين كه يكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند: " ليثبتوك" (اثبات) معنايش حبس است. چون كسى را كه حبس مىكنند در يك جا ثابت و ساكن نگه مىدارند. عرب وقتى مىگويد (اثبت) يعنى حبس كن براى اين كه تو را در يك جا ثابت نگه دارند يعنى زندانيت كنند. " او يقتلوك" يا خونت را بريزند. " او يخرجوك" يا تبعيدت كنند. " و يمكرون" آنها مكر مىكنند. قريش به مكر و حيله‌هاى خودشان خيلى اعتماد داشتند و مثلا مىگفتند چنان مىكنيم كه خونش لوث بشود، ولى نمىدانستند كه بالاى همه اين تدبيرها و نقشه‌ها تقدير و اراده الهى است و اگر بنده‌اى مشمول عنايت الهى بشود، هيچ قدرتى نمى‌تواند او را از ميان ببرد. (مكر) نقشه‌اى است كه هدفش روشن نيست. اگر انسان نقشه‌اى بكشد كه آن نقشه هدف معينى در نظر دارد اما مردم كه مى‌بينند خيال مىكنند براى هدف ديگرى است، اين را مىگويند (مكر). خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمىداند اين حادثه براى فلان هدف و مقصد است، خيال مىكند براى هدف ديگرى است، ولى نتيجه نهائيش چيز ديگرى است. اين است كه خدا هم مكر مىكند يعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش يك طور است ولى هدف اصلى چيز ديگر است. آنها مكر مىكنند، خدا هم مكر مىكند، و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .

 

 

مهاجرين

گروهى از مسلمان‌هاى صدر اسلام، مهاجرين اولين يا به تعبير قرآن ( سابقون الاولون) ناميده مىشوند . مهاجرين اولين يعنى كسانى كه قبل از آن كه پيغمبر اكرم به مدينه تشريف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پيغمبر اكرم خانه و ديار را، مكه را رها كنند و بيايند به مدينه، اينها همه چيز خود را يعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خويشاوندان و اقارب خويش را يك جا رها كردند و به دنبال ايده و عقيده و ايمان خودشان رفتند. اين از كمال خلوص و از نهايت ايمان حكايت مىكند. قرآن اينها را مهاجرين اولين مىنامد .

 

 

انصار

دسته دوم كه اينجا به آنها اشاره شده است، كسانى هستند كه قرآن آنها را (انصار) مى‌نامد يعنى ياوران . مقصود، مسلمانانى هستند كه در مدينه بودند و در مدينه اسلام اختيار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى ديگر و البته بيشتر از مكه مىآيند در حالى كه هيچ ندارند و دست خالى مىآيند بپذيرند و نه تنها در خانه‌هاى خود جاى بدهند و به عنوان يك مهمان بپذيرند بلكه از جان و مال و حيثيت آنها حمايت كنند مثل خودشان. به طورى كه در تاريخ آمده است، منهاى ناموس، هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراك در ميان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى‌داشتند: "و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه." (8) آن هجرت بزرگ مسلمين صدر اسلام خيلى اهميت داشت ولى اگر پذيرش انصار نمىبود آنها نمى‌توانستند كارى انجام بدهند. اينها را هم قرآن تحت عنوان "والذين آووا و نصروا" ذكر مىكند. آنان كه پناه دادند و يارى كردند اين مهاجران را. هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود، هم يارى كردن اينها. هم آنها گذشت و فداكاريشان زياد بود هم اينها .

 

 

منافقين و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله

"ان الذين جاؤا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرّا لكم بل هو خير لكم لكل امرىء منهم ما اكتسب من الاثم والذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم. لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين." (نور/11-12)

آيات به اصطلاح "افك" است. "افك" دروغ بزرگى (تهمتى) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند. داستانش را قبلا به تفصيل نقل كرديم.(9) اكنون آيات را مى‌خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى‌شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مىكنيم. آيه مىفرمايد: " ان الذين جاؤا بالافك عصبة منكم"؛ آنان كه " افك" را ساختند و خلق كردند، بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند. قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مىكند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدف‌هاى خطرناك مىباشند، يعنى قرآن مىخواهد بگويد قصه ساختن اين (افك) از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى‌توجهى و ولنگارى نبود، روى منظور و هدف بود، هدف هم بى آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود، كه به هدفشان نرسيدند. قرآن مىگويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند، و بعد مىگويد اين شرى بود كه نتيجه‌اش خير بود، و در واقع اين شر نبود: "لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم؛ گمان نكنيد كه اين يك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود، خير، اين داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود. حال چرا قرآن اين داستان را خير مىداند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اين كه وحى نازل شد و تدريجا اوضاع روشن گرديد. خدا مىداند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت!

اين را به دو دليل قرآن مىگويد خير است: يك دليل اين كه اين گروه منافق شناخته شدند. در هر جامعه‌اى يكى از بزرگ‌ترين خطرها اين است كه صفوف مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند. تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد.

يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه منافقين بزرگ‌ترين صدمه‌ها را مىبيند. لهذا به واسطه حوادثى كه براى جامعه پيش مىآيد باطن‌ها آشكار مىشود و آزمايش پيش مىآيد، مؤمن‌ها در صف مؤمنين قرار مىگيرند و منافق‌ها پرده نفاقشان دريده مىشود و در صفى كه شايسته آن هستند قرار مىگيرند. اين يك خير بزرگ براى جامعه است .

آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند، آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند "اثم" بود. " اثم" يعنى داغ گناه . تا زنده بودند، ديگر اعتبار پيدا نكردند .

فايده دوم اين بود كه سازندگان داستان، اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه، ولى عامه مسلمين نا آگاهانه ابزار اين "عصبه" قرار گرفتند. اكثريت مسلمين با اين كه مسلمان بودند، با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلندگوى اين "عصبه" قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه، كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مىكند .

اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع، كه افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مىدهد، يك داستان جعل مىكند، بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى‌اندازد، تا خودشان قصه‌اى را كه دشمنشان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند. اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اينقدر ناآگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند. حرفى كه دشمن جعل مىكند وظيفه شما اين است كه همان جا دفنش كنيد. اصلا دشمن مىخواهد اين پخش بشود. شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد، تا به اين وسيله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنيد. (10) 

فايده دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردند اين بود كه (مشخص شد) يعنى حرفى را كه يك عصبه (يك جمعيت و يك دسته به هم وابسته) جعل كردند، ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند، گفتند: چنين حرفى شنيدم، آن يكى گفت: من هم شنيدم، ديگرى گفت: نمىدانم خدا عالم است، باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه مسلمان، ساده لوحانه و ناآگاهانه بلندگوى يك جمعيت چند نفرى شد .

اين داستان افك كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود. همه چشم‌ها را به هم ماليدند: از يك طرف آنها را شناختيم و از طرف ديگر خودمان را شناختيم . ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكب شديم، چرا ابزار دست اينها شديم ؟ !...

فايده دوم داستان افك همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد. در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند، مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان! ناآگاهانه ابزار قرار نگير، ناآگاهانه بلندگوى دشمن نباش .

خدا مىداند اين يهودي‌ها در درجه اول و بهايي‌ها كه ابزار دست يهودي‌ها هستند چقدر از اين جور داستان‌ها جعل كردند. گاهى يك چيزى را يك يهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده، آنقدر شايع شده كه كم كم داخل كتاب‌ها آمده، بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است، مثل داستان كتابسوزى اسكندريه .

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥