تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله2

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله2

 

 

 

 

دعوت ازخويشاوندان

در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد: "انذر عشيرتك الاقربين" (5) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مىدانيم در آن هنگام على عليه السلام بچه‌اى بوده در خانه پيغمبر.(على عليه السلام از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد) رسول اكرم به علي فرمود غذايى ترتيب بده و بنىهاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على عليه السلام هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوت كرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد.

 

 

ابولهب كه عموى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد، عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اين كه چنين مزخرفى را به ما بگويى؟! جار و جنجال راه انداخت و جلسه را به هم زد. پيغمبر اكرم براى بار دوم به على عليه السلام دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مىفرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد، وصى، وزير و جانشين من خواهد بود.

در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند، با روح اسلام آشنا شدند، ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مُبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مىفرستاد خوب از عهده برمىآمدند. هنگامى هم كه به جهاد مىرفتند مىدانستند براى چه هدف و ايده‌اى مىجنگند. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام: "و حملوا بصائرهم على اسيافهم"؛ همانا بصيرت‌ها و انديشه‌هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مىكردند.

 

 

 

غير از على عليه السلام احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد، على عليه‌السلام از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .

 

 

قريش و پيامبر صلي الله عليه و آله

زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود، در ماه‌هاى حرام (6) مزاحم پيغمبر اكرم نمىشدند يا لااقل زياد مزاحم نمىشدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مىكرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مىشدند (آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص) مىرفت در ميان قبائل گردش مىكرد و مردم را دعوت مىنمود. نوشته‌اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركت مىكرد و هر چه پيغمبر مىفرمود، او مىگفت دروغ مىگويد، به حرفش گوش نكنيد. رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود. بعد از آن كه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد، به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من بود لَاَكلتُ بِهِ العَرَبَ. يعنى من اين قدر در او استعداد مىبينم كه اگر از ما مىبود، به وسيله وى عرب را مىخوردم. او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم (بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود) به شرط اين كه تو هم به ما قولى بدهى و آن اين كه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى. فرمود اين كه چه كسى بعد از من باشد، با من نيست با خداست. اين مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .

 

 

مردم مدينه و رسول اكرم صلي الله عليه و آله

مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند. يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اين كه از قريش استمداد كند. وارد مىشود بر يكى از مردم قريش .

كعبه از قديم معبد بود گو اين كه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هر كس كه مىآمد، يك طوافى هم دور كعبه مىكرد. اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند، ميزبانش به او گفت: (مواظب باش! مردى در ميان ما پيدا شده، ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مىشود و سخنان دلرباى عجيبى دارد. يك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى‌اختيار مىكند . سِحرى در سخنان او هست.) اتفاقا او موقعى مىرود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مىخواندند . در گوش اين شخص پنبه كرده بودند كه يك وقت چيزى نشنود. مشغول طواف كردن بود كه قيافه شخصى خيلى او را جذب كرد. (رسول اكرم سيماى عجيبى داشتند.) گفت نكند اين همان آدمى باشد كه اينها مىگويند؟ يك وقت با خودش فكر كرد كه عجب ديوانگى است كه من گوش‌هايم را پنبه كرده‌ام . من آدمم، حرف‌هاى او را مىشنوم، پنبه را از گوشش انداخت بيرون . آيات قرآن را شنيد و تمايل پيدا كرد. اين امر منشأ آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم صلي الله عليه و آله شد . بعد آمد صحبت‌هايى كرد و بعدها ملاقات‌هاى محرمانه‌اى با حضرت رسول كردند تا اين كه عده‌اى از اينها به مكه آمدند و قرار شد در موسم حج در يكى از شب‌هاى تشريق يعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بيايند در منا، در عقبه وسطى، در يكى از گردنه‌هاى آنجا، رسول اكرم صلي الله عليه و آله هم بيايند آنجا و حرف‌هايشان را بزنند. در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوت مى‌كنم به خداى يگانه و ... و شما اگر حاضريد ايمان بياوريد، من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند، كه جريانش مفصل است. زمينه اين كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله از مكه به مدينه منتقل بشوند فراهم شد. اين اولين حادثه بود. بعد حضرت رسول صلي الله عليه و آله مصعب بن عمير را فرستادند به مدينه و او در آنجا به مردم قرآن تعليم داد. اينهايى كه ابتدا آمده بودند، عده اندكى بودند، به وسيله اين مُبلغ بزرگوار عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جوّ مدينه مساعد شد. قريش هم روز به روز بر سختگيرى خود مى‌افزودند، و در نهايت امر تصميم گرفتند كه ديگر كار رسول اكرم را يكسره كنند. در (دارالندوه) تشكيل جلسه دادند.

 

جلسه دارالندوه

دارالنُدوه حكم مجلس سناى مكه بوده است. مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى، و نه تابع يك مركزى بود. يك نوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبيله‌اى چند نفر با شرايطى و از جمله اين كه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مىگرفتند، ديگر مردم قريش عمل مىكردند. (دارالنُدوه) يكى از اطاق‌هايى بود كه در اطراف مسجدالحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است .

در آنجا پيشنهادهايى كردند، گفتند بالاخره بايد به يك شكلى آزادى را از محمد سلب كنيم، يا اساسا او را بكشيم يا حبسش كنيم و يا لااقل شرش را از اينجا بكنيم و تبعيدش كنيم، هر جا مىخواهد برود . در اينجاست كه هم شيعه و هم سنى نوشته‌اند پيرمردى در اين مجلس ظاهر شد با اين كه قرار نبود كه غير قريش كس ديگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم. گفتند اينجا جاى تو نيست . گفت نه، من راجع به همين موضوعى كه قريش در اينجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه اين پيرمرد انسان نبود و شيطان بود كه به صورت يك پيرمرد مجسم شد. به هر حال در تاريخ، او به نام (شيخ نجدى) معروف شد كه در آن مجلس شيخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شيخ نجدى تصويب شد. آن پيشنهاد كه گفتند يك نفر را بفرستند پيغمبر را بكشد رد شد. همان شيخ نجدى گفت اين عملى نيست. اگر شما يك نفر بفرستيد، قطعا بنىهاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كيست كه يقين داشته باشد كه كشته مىشود و حاضر شود اين كار را انجام دهد. گفتند او را حبس مىكنيم. گفت حبس هم مصلحت نيست زيرا باز بنىهاشم به اعتبار اين كه به آنها برمىخورند كه فردى از آنها محبوس باشد، اگر چه به تنهايى زورشان به شما نمىرسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مىشوند، از نيروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بيرون بكشند. پيشنهاد تبعيد شد. گفت اين از همه خطرناك‌تر است. او مردى خوش صورت و خوش بيان و گيرا است. الان به تنهايى در اين شهر افراد شما را به تدريج دارد جذب مىكند. يك وقت مىبينيد رفت در ميان قبايل عرب چندين هزار نفر را پيرو خودش كرد و با چندين هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پيشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش يك نفر در كشتن شركت كند، و از بنىهاشم هم يك نفر باشد (چون از بنىهاشم، ابولهب را در ميان خودشان داشتند) و دسته جمعى او را بكشند و به اين ترتيب خونش را لوث كنند، و اگر بنىهاشم ادعا كردند، مىگوييم قبيله شما هم شركت داشتند . حداكثر اين است كه به آنها ديه مىدهيم . ديه ده انسان را هم خواستند، مىدهيم .

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥