چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۵

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۵

 

 

 

روش همزيستى با دوستان

 

 

قالَ صلّى اللّه عليه و آله : إ ذا

تَلاقَيْتُمْ فَتَلاقُوا بِالتَّسْليمِ وَ التَّصافُحِ،

وَ إ ذا تَفَرَّقْتُمْ فَتَفَرَّقُوا بِإ لاسْتِغْفارِ.

 

ترجمه :

فرمود: هنگام بر خورد و ملاقات بايكديگر سلام و مصافحه نمائيد و

موقع جدا شدن براى همديگر طلب

آمرزش كنيد.

اءمالى طوسى : ج 1، ص219، بحارالا نوار: ج 73، ص 4،ح 13.

 

امام جعفر صادق عليه السلام

حكايت فرمود:پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ،ساعات روزانه خود را براى

ملاقات با اصحاب تنظيم و تقسيم

مى نمود و با نظم و با رعايت نوبت

افراد، با ملاقات كنندگان مجالست وصحبت مى فرمود.آن حضرت در مجالس ، در حضوراصحاب و دوستان هرگز پاى خودرا دراز نمى كرد؛ بلكه هميشه درحضور اشخاص ، دو زانو مىنشست ؛ و هيچگاه به طور سَرِ پا وزانوها بالا نمى نشست .هنگامى كه شخصى با حضرت دست

مى داد و با ايشان مصافحه مىكرد، دست خود را نمى كشيد و جدانمى كرد مگر آن كه آن شخص ،دست خود را از دست حضرت جداكند.در هر كجا سائلى را مى ديد، نااميدش نمى كرد و اگر چيزى همراه

خود نداشت كه به او بدهد مىفرمود: خداوند، انشاء اللّه تو راكمك نمايد و دعاى خيرى در حقّ اومى نمود.هركس با حضرت آشنا، هم نشين ويا هم سفر مى گشت ، حضرت نام

او را جويا مى شد و سؤ ال مىنمود.و هركس حضرت را به طعامى

دعوت مى كرد، قبول مى نمود واگر بر سفره اى حاضر مى شد، ازغذاى آن ها ميل مى كرد.(51)همچنين آورده اند:روزى يكى از اصحاب و دوستان

پيامبر عالى قدر اسلام صلّى اللّهعليه و آله ، كه در مدينه منزل

داشت ، آن حضرت را به همراه

چهار نفر ديگر از يارانش به

ميهمانى در منزل خود دعوت كرد.پيامبر خدا دعوت آن شخص

صحابى را پذيرفت ؛ و چون به

همراه چهار نفر ديگر به سوى منزل

ميزبان حركت كردند، در بين راه

يك نفر ديگر نيز به عنوان نفر ششم

به ايشان ملحق شد.هنگامى كه آن حضرت با همراهانش

نزديك منزل ميزبان رسيدند، پيامبراكرم صلوات اللّه عليه به آن

شخص ششم فرمود: ميزبان تو رادعوت نكرده است ، همين جا منتظرباش تا با صاحب منزل صحبت كنيم

و براى تو نيز اجازه ورود بگيريم .همچنين روايت كرده اند:هرگاه پيامبر خدا سوار بر مركب

مى شد و به سمتى مى رفت ؛ اگردر مسير راه به شخص پياده اى

برخورد مى نمود، او را نيز برمركب خود سوار مى كرد.(52)

 

 

 

چگونگى بيعت زنان با پيامبر خدا

 

مرحوم علىّ بن ابراهيم قمّى دركتاب خود، پيرامون تفسير اين آيه

شريفه قرآن : ( يا اَيُّها النَّبيُّ اِذاجاءَكَ الْمُؤ مِناتُ يُبايِعْنَكَ...)(53)

آورده است :اين آيه مباركه در فتح مكّه برحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله نازل شد؛ و چون زنان خواستند

با پيامبر خدا بيعت كنند حضرت

قَدَحى از آب جلوى خود نهاد ودست خود را داخل آن نمود.پس از آن خطاب به زنان كرد وفرمود: هركس مى خواهد با من

بيعت كند، دست خود را داخل اين

قدح نمايد و سپس افزود: من بازنان مصافحه نمى كنم .اين بيعت دو شرط داشت : يكى ازطرف خداوند:

 

( اءَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّه شَيئا وَ لا

يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ وَ لا يَقْتُلْنَ

اَوْلادَهُنَّ وَ لا يَاءْتينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرينَهُ

بَيْنَ اَيْدِيهِنَّ وَ اَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصينَكَ

فى مَعرُوفٍ فبايِعْهُنَّ )(54)

 

؛ اين كه

در اعمال و عبادات به خدا مشرك

نباشند، دزدى نكنند، زنا به هر

نوعى انجام ندهند، فرزندان خود رابه هر دليل ودر هر وضعيّتى نكشند،يكديگر را متّهم نسازند و دركارهاى نيك وپسنديده با پيامبر واهل بيت عصمت و طهارت عليهم

السّلام مخالفت نكنند.و دوّمين شرط از طرف شخص

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد كه همان تفسير ((معروف ))

باشد:امّ حكيم دختر حارث بن عبدالمطّلب

دختر عموى پيامبر گفت : يا رسول

اللّه ! معروف چيست ، كه نبايد درآن تو را مخالفت كنيم ؟حضرت فرمود: يعنى ، صورت خودرا نخراشيد، بر گونه هاى خود چنگ

و ناخن نكشيد، گيسوان خود رانكنيد، يقه لباستان را چاك نزنيد،لباس سياه نپوشيد، واويلا نگوئيد وزياد بر بالين قبر ننشينيد.قابل ذكر است كه اين هفت شرط،آداب و روشى است كه آن ها براى

مردگان خود انجام مى دادند؛ وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله از زنان عهد و پيمان گرفت كه

اين اعمال را انجام ندهند(55).ورود به مدينه و خرماى سلمان

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله

چون روز دوشنبه ، هبجدهم ربيع

الاوّل ، وارد مدينه منوّره گرديد؛خبر ورودش در بين تمامى اهل

مدينه منتشر گرديد.سلمان فارسى كه در جستجوى

حقيقت و دين مبين اسلام بود ويكى

از يهوديان مدينه او را براىكشاورزى نخلستان خود خريدارىكرده بود، چون خبر ورود پيامبراسلام صلوات اللّه عليه را شنيدطبقى از خرما تهيّه كرد و جلوىپيامبر و همراهانش آورد.پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله

سؤ ال نمود: اين ها چيست ؟سلمان گفت : صدقه خرماها است ؛چون تازه به اين شهر وارد شده ايدو غريب هستيد، دوست داشتم با اين

صدقه از شما پذيرائى كنم .پيامبر خدا به همراهان خود فرمود:بسم اللّه بگوئيد و بخوريد؛ ولى خودحضرت از آن خرماها تناول ننمود.سلمان با انگشت اشاره كرد و باخود به فارسى گفت : اين يك

علامت ؛ و سپس طبقى ديگر ازخرما آورد و چون رسول خدا صلّىاللّه عليه و آله سؤ ال نمود كه اين

ها چيست ؟گفت : چون ديدم از خرمائى كه به

عنوان صدقه آوردم ، ميل ننمودى ،اين ها را به عنوان هديه به

حضورتان آوردم .در اين هنگام ، حضرت به همراهان

فرمود: بسم اللّه بگوئيد و بخوريد؛ وخودش نيز مشغول خوردن شد.همچنين سلمان با انگشت اشاره كرد

و با خود به فارسى گفت : اين دوعلامت ؛ و سپس اطراف حضرت

رسول دور زد.پيامبر خدا پارچه اى را كه بر دوش

خود انداخته بود برداشت و جون

سلمان ، چشمش بر شانه راست به

مُهر نبوّت و خال آن حضرت افتادجلو آمد و آن را بوسيد.رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله

سؤ ال نمود: تو كيستى ؟گفت : من مردى از اهالى فارس

هستم كه از شهر خود آمده ام ... وتمام جريان خود را بازگو نمود؛ وچون اسلام آورد پيامبر اكرم

صلوات اللّه عليه او را بشارت به

سعادت و خوشبختى داد.(56)

 

 

 

رسيدگى به فقراء و نصيحت

دلسوزانه

 

امام جعفر صادق به نقل از پدران

بزرگوارش عليهم السلام ، بيان

فرمايد:پشت منزل و مسجد حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله جايگاهى به

نام صُفّه براى مسلمانان مهاجرى كه

پناهگاه ومنزلى نداشتند، تهيّه شده

بود، كه آن ها حدود چهار صد نفرمرد بودند.حضرت رسول صلوات اللّه عليه ،روزها از آن ها دلجوئى مى نمود ونيز صبحانه و شام آن ها را تهيّه وتاءمين مى كرد و در اختيارشان

قرارمى داد.روزى حضرت نزد ايشان آمد؛ وديد كه هركس مشغول كارى است ؛يكى كفش پاره شده مى دوزد،

ديگرى لباس و پيراهن خود راوصله مى كند و ... .حضرت به هر يك از آن ها مقدارده سير خرما داد، يكى از آن ها ازجاى خود برخاست و اظهار داشت

: يا رسول اللّه ! آن قدر به ماخرما داده اى كه شكم ها و درون

ما، در حال آتش ‍ گرفتن است .پيامبر خدا در جواب چنين فرمود:اگر امكانات بيشترى داشتم و مىتوانستم ، از ديگر غذاها نيز شما رابهره مند مى كردم ، وليكن به شمامى گويم كه هركس پس از من زنده

باشد، بهره اى كافى از دنيا و نعمت

هاى آن خواهد برد، واز بهترين

لباس ها و بهترين منزل ها وساختمان ها استفاده خواهد كرد.شخصى از آن جمع بلند شد و به آن

حضرت عرضه داشت : يارسول

اللّه ! من به آن زمان و به چنان

زندگى علاقه مند هستم ، به بفرما،كه آن دوران چه وقت فرا خواهدرسيد؟حضرت رسول صلّى اللّه عليه و

آله فرمود: آگاه باشيد، ارزش اين

زمانى كه شما در آن به سر مىبريد، بهتر و برتر از هر زمان

ديگرى است .سپس افزود: شما مؤ منين چنانچه

شكم هاى خود را از حلال پر كنيد،پس ميل آن پيدا مى كنيد كه ازچيزها وغذاهاى حرام نيز استفاده وبهره گيريد.(57)

 

 

 

شجره طوبى و دوستداران

 

بلال بن حمامه ، يكى از ياران

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله

حكايت كند:روزى آن حضرت در حال تبسّم وخنده بر ما وارد شد و صورت

مباركش همانند ماه تابان نورانى

بود.عبدالرّحمن بن عوف از جاى خودبرخاست و اظهار داشت : يا رسول

اللّه ! اين چه نورى است كه درچهره و صورت شما نمايان گشته

است ؟حضرت فرمود: بشارتى از طرف

خداوند متعال درباره برادر وپسرعمويم علىّ؛ و دخترم فاطمه زهراءسلام اللّه عليهما به من رسيد براين كه خداوند، فاطمه و علىّ بن

ابى طالب را به ازدواج و نكاح

يكديگر در آورده است و دستورداده تا خازن و ماءمور بهشت

درخت شجره طوبى را حركت دهد.پس شجره طوبى برگ هائى همانندسند و حواله ، به تعداد دوستداران

و علاقمندان اهل بيتِ من بر خودرويانيد.سپس ملائكه اى را در كنار آن

درخت به وجود آورد و به هر يك

از آن ها يكى از اسناد و حواله

هاى آن درخت را تحويل داد.و چون روز قيامت بر پا شود وخلايق ، محشور گردند، صدائى دربين آن جمع شنيده شود و توسّط آن

، ملايك به هر يك از دوستداران

اهل بيتِ من ، يك برگ از آن اسنادو حواله ها داده مى شود، كه برگه

ايشان آزادى از آتش جهنّم ؛ وجواز ورود به بهشت خواهد بود.پس از آن ، حضرت رسول صلّى

اللّه عليه و آله افزود: علىّ

وهمسرش فاطمه ، مردان و زنان

مسلمانِ امّتِ مرا از آتش جهنم

نجات داده ؛ و ايشان را واردبهشت خواهند نمود.(58)

 

 

 

طعامى مختصر وجمعيّتى انبوه ازكارگران

مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب

خرايج خود حكايتى را ايراد نموده

است كه از چندين جهت با اهمّيت وارزنده مى باشد:جابر بن عبداللّه انصارى گويد:احزاب و قبيله هاى عرب بر عليه

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ،متّحد شدند و تصميم بر جنگ ومقاتله با آن حضرت را گرفتند،

حضرت در اين زمينه با اصحاب وياران خود مشورت نمود.در اين لحظه سلمان اظهار داشت :

يا رسول اللّه ! هنگامى كه دشمن برشهرهاى عَجَم هجوم آورد، اطراف

شهرهاى خود را خندق حفر مى كنندتا جنگ و ستيز از جوانب مختلف

نباشد و دشمن نتواند از هر سو به

آن ها هجوم آورد؛ در اين هنگام

خداوند متعال وحى فرستاد كه

پيشنهاد سلمان اجراء گردد.سپس حضرت رسول ، اطراف شهر

مدينه را جهت حفر خندق خط كشيدو افراد را به گروه هاى دَه نفره ،دسته بندى نمود و به هر گروه دَه

ذراع (59) سهميه داد تا خندق راحفر نمايند.جابر گويد: پس از گذشت يك روزاز حفر خندق به سنگ بسيار بزرگ

و سختى برخورد كرديم ، كه براى

افراد جابجائى و يا شكستن آن

امكان پذير نبود، رفتم تا به حضرت

اين خبر را گزارش دهم .ناگاه حضرت را در حالى كه سنگى

بر شكم خود بسته و رو به سمت

آسمان بر كمر خوابيده بود، مشاهده

كردم ؛ و همين كه در جريان پيدايش

سنگ قرار گرفت ، حركت نمود وكنار آن سنگ آمد و مقدارى آب ،داخل دهان خود كرد و بر سنگ

پاشيد؛ و سپس كلنگ را گرفت وضربه اى در وسط سنگ نواخت كه

جرقّه اى از آن ظاهر گشت و ازنور آن ، تمام ساختمان ها وشهرهاى يَمَن مشاهده گرديد.بعد از آن ضربه اى ديگر كوبيد كه

مسلمان ها از نور جرقّه آن ،شهرها و ساختمان هاى عراق وفارس را ديدند؛ و چون سوّمين

ضربه را زد، سنگ شكست ومتلاشى گرديد؛ پس از آن ، حضرت

خطاب به مسلمان ها كرد و فرمود:در هر جرقّه چه ديديد؟وقتى مسلمانان مشاهدات خود را

مطرح كردند، آن حضرت فرمود:آنچه را مشاهده نموديد، خداوند

براى شما مى گشايد و در قلمرومسلمين قرار مى گيرد.سپس جابر افزود: ما در منزل حدود

يك من جو و يك گوسفند مادّه

داشتيم ، به خانه آمدم و به همسرم

گفتم : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ديدم كه از گرسنگى ، سنگىبر شكم خويش بسته بود، بر خيز تاجوها را آرد كنيم و نان بپزيم ؛ وگوسفند را سر ببريم و آبگوشتى

تهيّه كنيم و ايشان را دعوت نمائيم .همسرم گفت : برو حضرت را آگاه

ساز و چنانچه اجازه فرمود بيا تا تاطعامى را براى ايشان مهيّا سازيم ؛و چون نزد حضرت آمدم و جريان

را بازگو كردم ، فرمود: در منزل

چه دارى ؟عرضه داشتم : حدود يك من جو ويك گوسفند مادّه آماده داريم .فرمود: آيا با همراهانم بيايم و يا

تنها؟و من چون دوست نداشتم بگويم كه

شما تنها تشريف بياوريد، گفتم : باهركس كه دوست داريد تشريف

فرما شويد؛ و فكر كردم كه فقط

علىّ بن ابى طالب عليه السلام رابه همراه مى آورد.

بنابر اين به خانه برگشتم و به

همسرم گفتم : رسول خدا صلوات

اللّه عليه تشريف مى آورد، تو

جوها را آماده كن و من هم گوسفندرا؛ همين كه طعام آماده شد، نزدحضرت آمدم و اظهار داشتم : يا

رسول اللّه ! غذا آماده است .سپس پيامبر خدا كنار خندق ايستاد

و با صداى بلند فرمود: اى مسلمان

ها! جابر بن عبداللّه انصارى رابراى صرف غذا اجابت نمائيد.پس تمام كارگرهاى مهاجر و انصار

حركت كردند و در بين راه ، هرمسلمانى را كه مى ديدند، او را نيزهمراه خود مى آوردند.من با خود گفتم : اين جمعيّت انبوه

را نه منزل ما گنجايش دارد و نه

طعام مختصر كفايت مى كند، لذاسريع به منزل آمدم و خبر حركت

آن جمعيّت انبوه را براى همسرم

گزارش دادم ؛ همسرم در پاسخ

گفت : آيا پيامبر خدا را از مقدارطعام آگاه ساخته اى ؟

گفتم : بلى ، پس همسرم اظهارنمود: هيچ ناراحت نباش و حضرت

مى داند كه چه كند.وقتى آن جمعيّت جلوى منزل

رسيدند، حضرت دستور داد تا همه

افراد بيرون منزل بنشينند و خودحضرت به همراه علىّ عليهماالسّلام

، وارد شد و نگاهى در تنور نان

كرد و آب دهان خود را داخل تنورانداخت و سر ديگ غذا را برداشت

و نگاهى در آن نمود.سپس به همسرم فرمود: نان ها رايكى ، يكى از تنور درآور و به من

بده ؛ و چون حضرت يكى از نان هارا گرفت و با حضرت علىّ عليه

السلام آن را تكّه تكّه كردند و داخل

ظرف ريختند تا پُر شد و مقدارى

گوشت و آبگوشت روى آن ريخت وفرمود: افراد ده نفر، ده نفر وارد

شوند.و من در كمال حيرت مشاهده مىكردم كه افراد مى آمدند و از آن

طعام ميل مى كردند سير مى شدندو از غذا چيزى كم نمى شد، بعد ازآن كه تمامى افراد غذا خوردند و

رفتند، فرمود: بيائيد خودمان هم

بخوريم ، پس من با حضرت رسول

و علىّ، سلام اللّه عليهما از آن غذاخورديم ؛ و چون خواستيم از منزل

بيرون رويم به بركت حضرت چيزى

از غذا كم نشده بود.(60)

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                              

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥