چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۴

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۴

 

 

 

 

ارزش مرض براى مؤ من

 

حضرت صادق آل محمّد عليهمالسلام حكايت فرمايد:روزى رسول گرامى اسلام صلّى

اللّه عليه و آله ، در جمع اصحاب

خود، سر به سمت آسمان بلند نمودو تبسّمى كرد.يكى از افرادى كه در آن جمع

حضور داشت ، از آن حضرت سؤال كرد: يا رسول اللّه ! امروز شمارا ديدم كه سر خود را به سوى

آسمان بلند كردى و تبسّم نمودى ؟!حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله فرمود: بله ، درست است چون

كه متعجّب شدم از دو فرشته وماءمور الهى كه از آسمان بر زمين

وارد شدند تا اعمال يكى از بندگان

خدا را - كه هر روز نماز خود رابه موقع انجام مى داد - در نامه

عملش بنويسند.

ليكن چون آن شخص را در محلّ

عبادت خود نيافتند، هر دو فرشته به

آسمان بازگشتند و به محضر ربوبى

پروردگار عرضه داشتند:پروردگارا! بنده مؤ من تو را درمحلّ عبادتش نيافتيم ؛ بلكه او دربستر بيمارى افتاده بود.

در اين هنگام خداوند متعال فرمود:بنويسيد، اعمال و عبادات بنده ام راتا زمانى كه او در پناه من ، مريض

و ناتوان از عبادت و ديگر كارهااست ، همانطورى كه در حال

سلامتى ، او عبادت مرا انجام مىداد و شما اعمال و حسنات او رامى نوشتيد.سپس در پايان فرمايش خود افزود:

همانا بر من لازم است ، پاداش بنده

ام را در حال مريضى نيز بپردازم ؛همچنان كه در حالِ سلامتى او چنين

مى كرده ام .(37)

 

 

دو خاطره آموزنده مهمّ

 

مرحوم كلينى به نقل از امام جعفرصادق عليه السلام حكايت فرمايد:روزى سه نفر زن حضور پيامبر

گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله

شرفياب شدند.اوّلين نفر از ايشان اظهار داشت :يا رسول اللّه ! شوهر من گوشت

نمى خورد، ديگرى گفت : شوهرم

بوى خوش عطر استفاده نمى كند،سوّمى عرض كرد: يا رسول اللّه !شوهرم با من نزديكى نمى كند.

حضرت رسول از شنيدن چنين

سخنانى ناراحت شد و به سمت

مسجد حركت نمود، پس از واردشدن به مسجد در جمع اءصحاب ،بالاى منبر رفت و بعد از حمد و

ثناى الهى چنين فرمود:چه شده است ! شنيده ام كه بعضى

از دوستان من گوشت نمى خورند وعدّه اى بوى خوش استعمال نمىكنند و بعضى ديگر با زنان خود هم

بستر نمى گردند.همه بدانيد كه مَنِ رسول اللّه گوشت

مى خورم و بوى خوش استفاده مىكنم و با زنان خود هم بستر مىشوم .پس هركس از روش من در تمام

جهات زندگى روى گردان باشد، من

از او بيزار خواهم بود.(38)

همچنين مرحوم شيخ صدوق آورده

است :عبداللّه بن عبّاس پسر عموى پيامبراسلام صلّى اللّه عليه و آله ،حكايت كند:روزى عقيل نزد رسول خدا حضورداشت و حضرت بسيار نسبت به

ايشان اظهار علاقه و محبّت مىنمود، علىّ بن ابى طالب عليه

السلام وارد شد و اظهار نمود: يارسول اللّه ! آيا عقيل مورد علاقه

و اطمينان شما است ؟حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: آرى ، به خدا سوگند! من اورا به دو جهت دوست دارم : يكى به

جهت خودش و دوّم به جهت

دوستيش با ابوطالب .و سپس افزود: همانا فرزندش مسلم

در محبّت و دفاع از فرزندت حسين

عليه السلام كشته خواهد شد و مؤمنين براى او گريان خواهند گشت وملائكه ها بر او درود خواهند

فرستاد.ابن عبّاس مى افزايد: رسول خداصلّى اللّه عليه و آله ، پس از اين

سخنان گريان شد و اشكِ چشم

هايش ، بر صورت مباركش جارى

گشت و سپس فرمود: من شكايت

غاصبين و ظالمين بر اهل بيتم رابه خداى سبحان مى كنم .(39)

 

 

جوان گمراه ، سعادتمند شد!

 

جابر بن يزيد جعفى به نقل ازحضرت ابوجعفر، امام محمّد باقرعليه السلام حكايت كند:در زمان حضرت رسول صلّى اللّهعليه و آله ، يك جوان يهودى نزدخانواده خود كه همه يهودى بودندمى زيست .اين جوان در بسيارى از روزها نزدرسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه

و آله مى آمد و چنانچه حضرت

كارى داشت ، به ايشان كمك وهمكارى مى كرد. و چه بسا پيامبر

خدا صلوات اللّه عليه ، براى رؤساى قبائل و يا ديگر اشخاص نامه

مى نوشت و توسّط آن جوان گمراه

نامه ها را براى آن افراد مىفرستاد.پس از گذشت مدّتى بدين منوال ،جوان چند روز به ملاقات حضرت

رسول نيامد، به همين جهت حضرت

جوياى حال جوان نامبرده گرديد؟گفتند: مدّتى است كه مريض مىباشد و در بستر بيمارى افتاده است

؛ رسول گرامى اسلام صلّى اللّه

عليه و آله به همراه بعضى ازيارانش براى عيادت ، به سمت

منزل آن جوان حركت كردند، همين

كه وارد منزل شدند، ديدند كه جوان

در بستر خوابيده و چشم هاى خود

را بسته است ، و چون حضرت اورا صدا زد، جوان چشم هاى خودرا باز كرد و گفت : لبّيك يااباالقاسم !

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،فرمود: شهادت بر يگانگى خدا ورسالت من بده و بگو:((اءشهد اءن لا اله الاّ اللّه و انّ

محمّدا رسول اللّه )).پدر جوان كه نيز يهودى بود بربالين پسرش نشسته بود، جوان

نگاهى به پدر كرد و لب از لب

نگشود.بار ديگر حضرت رسول سخن خودرا تكرار نمود و باز جوان نگاهى به

پدر خود كرد و همان طور ساكت

ماند، در مرحله سوّم حضرت

پيشنهاد خود را مطرح نمود و جوان

متوجّه پدر خود گرديد.پس پدر به فرزند خود گفت : آنچه

مى خواهى انجام ده و هر چه مىخواهى بگو، جوانى كه تا آن لحظه

گمراه بود، لب به سخن گشود: ((

اءشهد اءن لا إ له إ لاّ اللّه ، و أ نّك

محمّد رسُول اللّه )) و با اسلام

آوردن ، سعادتمند و هدايت يافت ؛و جان به جان آفرين تسليم كرد.پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله به همراهان خود فرمود:او همانند ما مسلمان گرديد، او راغسل دهيد، كفن كنيد تا بر او نماز

بخوانيم و دفنش نمائيم .و سپس اظهار داشت : الحمدللّه كه

توانستم يك نفر را از گمراهى وآتش جهنّم نجات دهم .(40)

 

 

عشق به خدا، يا رسول

 

محدّثين و مورّخين حكايت كرده اند:روزى حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله ، به همراه برخى ازاصحاب خود از محلّى عبور مىنمود كه به نوجوانى برخوردند وپيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به

آن نوجوان سلام كرد.نوجوان بسيار شادمان و خندان

گرديد؛ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، به او خطاب نمود و فرمود:آيا مرا دوست دارى ؟گفت : آرى ، به خدا قسم ! تو رادوست دارم .

حضرت فرمود: همانند چشمانت ؟گفت : بهتر و بيشتر.حضرت افزود: همانند پدرت ؟گفت : بيشتر.فرمود: همانند مادرت ؟گفت : بيشترنيز فرمود: همانند جان خودت ؟گفت : يا رسول اللّه ! بيشتر از هر

چيزى ، به تو علاقه مندم و تو رادوست دارم .در اين هنگام حضرت اظهار نمود:آيا همانند پروردگارت و خدايت مرادوست دارى ؟نوجوان در اين لحظه اظهار داشت: خدا، خدا، خدا، نه ؛ يا رسول اللّه! هيچ چيزى در مقابل خداوند متعال

ارزش ندارد و هيچكس را بر اوبرترى و فضيلتى نيست ؛ يا رسول

اللّه ! تو را به جهت عشق و ايمان

به خدا دوست دارم .حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله با شنيدن چنين سخن و اعتقادىراسخ ، متوجّه همراهان خود شد وفرمود: شما نيز اين چنين عشق وايمان داشته باشيد و خدا را اين

چنين دوست بداريد؛ چه اين كه آنچه

ازنعمت ها و سلامتى در اختيارداريد، همه از الطاف خداوند متعال

است .سپس افزود: و اگر مرا دوست

داريد، بايد به جهت دوستى و ايمان

به خداى سبحان باشد.(41)

 

 

كشف اسرار با مَركب آسمانى !

 

حضرت موسى بن جعفر به نقل ازپدران بزگوارش عليهم السّلام ، از

جابر بن عبد اللّه انصارى حكايت

نمايد:روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ، به مسجد آمد و نزد ما نشست

و فرمود: برنامه اى از طرف

خداوند متعال نازل شده است ،جهت اجراء آن علىّ بن ابى طالب

عليه السلام را بياوريد.پس سلمان فارسى به دنبال آن

حضرت رفت ، هنگامى كه علىّ

عليه السلام نزد رسول خدا صلوات

اللّه عليه آمد، با يكديگر خلوت كردهو مطالب سرّى را براى علّى عليهالسلام بيان نمود و ما متوجّه آن

سخنان نشديم ، فقط مشاهده كرديم

كه حضرت رسول سخت عرق كرده

و قطرات عرق از پيشانى وصورت مباركش ، همچون دانه هاى

درِّ شفّاف سرازير استو چون اسرار ايشان پايان يافت ،به حضرت علّى عليه السلام فرمود:آن ها را حفظ و رعايت نما كه

بسيار مهمّ خواهد بود.بعد از آن اظهار نمود: اى جابر!ابوبكر و عمر را بگو تا نزد ما آيند.پس به سراغ آن ها رفتم و پيام

حضرت رسول را رساندم ؛ و هردو حاضر شدند، سپس حضرت

فرمود: به عبدالرحمان هم بگوئيدبيايد؛ او هم آمد.بعد از آن رسول خدا صلّى اللّه

عليه و آله ، به سلمان فارسى

خطاب كرد و فرمود: برو نزد امّ

سلمه و يك عدد فرش خيبرى از اوبگير و بياور.وقتى سلمان فارسى آن فرش راآورد، حضرت دستور داد تا فرش

را پهن كنند و هر نفر در گوشه اى

، روى آن بنشيند؛ پس ابوبكر وعُمر و عبدالرحمان در سه گوشه آن

نشستند.و بعد از آن حضرت رسول باسلمان فارسى خلوت كرد واسرارى را برايش بيان نمود و درپايان فرمود: در چهارمين گوشه

فرش بنشين ؛ و به حضرت علّى

عليه السلام نيز دستور داد: درميانه و وسط آن فرش بنشين ؛وآنچه برايت گفتم بگو، كه در اين

صورت بر هر كارى و هر حركتى

قادر خواهى شد. در اين لحظه ، آن

سه نفر گفتند: اين از خصوصيّات

علىّ است ؟!حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: بلى ، قدر و منزلت او رابشناسيد و احترام او را رعايت

كنيد.جابر انصارى گويد: بعد از آن ،فرش حركت كرد و در آسمان ها به

پرواز در آمد و چون پس از مدّتى

به زمين باز گشت ، از سلمان

فارسى شنيدم كه گفت :پس از پرواز به آسمان ها، درگوشه اى از زمين كنار غارى فرودآمديم و طبق دستور حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله ، به ابوبكر

گفتم : به افرادى كه داخل غارهستند، سلام كن و چون سلام كردجوابى نشنيد.سپس به عمر گفتم كه سلام كند، او

هم پس از سلام جوابى نشنيد،همچنين عبدالرحمان سلام كرد ونيز جوابى داده نشد، بعد از آن

خودم سلام كردم و جواب سلام من

نيز داده نشد.در نهايت به حضرت علىّ عليه

السلام عرضه داشتم : اكنون شمابر اهل غار سلام نمائيد؛ و چون

همانند ديگران سلام كرد ناگهان

درب غار گشوده شد و صدائى ازدرون آن به گوش ‍ رسيد و نورى

نمايان گرديد به طورى كه آن سه

نفر از وحشت پا به فرار گذاشتند.من به ايشان گفتم : آرام باشيد،فرار نكنيد تا ببينيم چه خواهد شد وآن ها چه مى گويند.سپس حضرت علىّ عليه السلام به

اهالى درون غار خطاب نمود وفرمود: سلام بر شماها كه به خداى

يكتا ايمان آورده ايد.در همين لحظه از درون غار گفته

شد: سلام بر تو اى امام متّقين !ما شهادت مى دهيم كه پسر عمويت

پبامبر خدا است و تو امام وپيشواى مسلمين هستى ؛ و ولايت وخلافت پس از رسول خدا تنهامخصوص تو است نه ديگران .بعد از آن ، هر سه نفر به حضرت

علىّ عليه السلام گفتند: ما نيز به

آنچه اهل غار اظهار داشتند، ايمان

داريم ؛ ولى هنگام باز گشت نزدرسول اللّه ، براى ما شفاعت نما؛شايد كه از ما راضى شود.پس از آن طبق دستور حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله ، روى

همان فرش نشستيم و بعد از پرواز،مجدّدا جلوى مسجد فرود آمديم وحضرت از منزل خارج شد و نزدما آمد و فرمود: در اين سفر چه

گذشت ؟

آن سه نفر عرضه داشتند: يا رسول

اللّه ! بر آنچه اهل غار شهادت

دادند، ما نيز شاهد و مؤ من هستيم

.

حضرت رسول صلوات اللّه عليه

اظهار نمود: اگر ثابت قدم باشيد،هدايت يافته و سعادتمند خواهيد بود؛و بدانيد كه آنچه وظيفه رسالتم بودبه شما ابلاغ كرده ام .و در پايان فرمود: آن كسى كه

ولايت و خلافت علىّ ( عليه السلام

) را بعد از من بپذيرد، پيروز ونجات يافته است .(42)

 

 

 

نخى از پيراهن ، براى شِفاء

 

شخصى به نام بحر سقّا حكايت كند:خدمت امام صادق عليه السلام بودم

، آن حضرت فرمود:اى بحر! اخلاق خوب موجب شادى

و سرور است ؛ و سپس افزود: آيامى خواهى به داستانى از زندگى

پيامبر خدا كه اهالى مدينه آن رانمى دانند برايت بيان كنم ؟عرض كردم : بلى .حضرت فرمود: روزى پيامبر خدا

صلّى اللّه عليه و آله ، با جمعى ازاصحاب خود در مسجد نشسته بود،ناگهان كنيزى از انصار وارد مسجد

شد و كنار پيغمبر خدا صلوات اللّه

عليه ايستاد و گوشه اى از پيراهن

حضرت را گرفت .پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله

برخاست و كنيز بدون آن كه سخنى

گويد، پيراهن حضرت را رها كرد وچون آن حضرت نشست ، دو مرتبه

كنيز پيراهن ايشان را گرفت و اين

كار را تا سه مرتبه انجام داد تا آن

كه مرتبه چهارم پيامبر ايستاد وكنيز پشت سر حضرت قرار گرفت

و يك نخ از پيراهن حضرت راآهسته كشيد و برداشت و رفت .پس از آن مردم به كنيز گفتند: اين

چه جريانى بود كه سه مرتبه گوشه

پيراهن رسول اللّه صلّى اللّه عليه

و آله را گرفتى و زمانى كه حضرت

از جاى خود بلند مى شد، تو سخنىنمى گفتى و حضرت هم سخنى نمىفرمود؟!كنيز گفت : در خانواده ما مريضىبود، مرا فرستادند تا نخى به عنوان

تبرُّك از پيراهن رسول خدا صلّى

اللّه عليه و آله براى شفاى مريض

برگيرم و چون خواستم نخى ازپيراهنش در آورم ، متوجّه من

گرديد و من شرم كردم تا مرتبه

چهارم كه من پشت سر آن حضرت

قرار گرفتم و چون توجّه شان به من

نبود نخى از پيراهنش گرفتم و براىشفاى مريض بردم .(43)

 

 

 

پيمان آهو و اسلام آوردن منافق

 

مرحوم شيخ طوسى و علاّمه

مجلسى و ديگر بزرگان آورده اند:امام صادق صلوات اللّه عليه به نقل

از اميرالمؤ منين ، علىّ عليه السلام

حكايت فرمايد:روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، عبورش بر آهوئى افتاد كه باطناب به ميخ چادر و خيمه اى بسته

شده بود، آهو با مشاهده آن حضرت

به سخن آمد و گفت : يا رسول اللّه! من مادر دو نوزاد هستم كه تشنه

و گرسنه اند وپستان هايم پر ازشير گشته است ، مرا آزاد گردان

تا بروم بچّه هايم را شير دهم وچون سير شوند دو مرتبه بر مىگردم ؛ و مرا با همين طناب ببند.رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،فرمود: چگونه تو را آزاد كنم درحالى كه شكار اين خانواده هستى ؟آهو در جواب گفت : يا رسول اللّه! من بر مى گردم و با دست خودت

مرا به همين شكل ببند.پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، پيمان و ميثاق از آهو گرفت

كه سريع باز گردد، بعد از آن

حيوان را آزاد نمود.آهو رفت و پس از لحظاتى برگشت

و حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، آن را به همان حالت اوّل

بست و سپس از چند نفر سؤ ال

نمود: اين آهو از كيست ؟ و چه

كسى آن را شكار كرده است ؟

گفتند: از فلان خانواده است ؛حضرت نزد آن خانواده آمد، درحالى كه شكارچى از منافقين بود،با ديدن چنين صحنه اى و شنيدن

تمام جريان دست از نفاق خودبرداشت و آهو را آزاد كرد و سپس

جزء يكى از ياران با وفاى حضرت

رسول صلوات اللّه عليه ، قرارگرفت .(44)

 

 

 

شفاعت كودك در قيامت

 

انس بن مالك حكايت كند:مردى از انصار هرگاه به ملاقات

وديدار حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله مى آمد، فرزند خويش رانيز به همراه خود مى آورد.پس از گذشت مدّتى ، فرزند آن

شخص (45) فوت كرد وپدر اين

موضوع را از آن حضرت پنهان

داشت ، تا آن كه روزى به محضرمبارك پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليهو آله ، وارد شد؛ حضرت جوياى

فرزند او شد؟ديگران گفتند: فرزندش از دنيا رفته

است و او داغدار مى باشد.بعد از اين كه آن شخص از حضوررسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،رفت ؛ به اصحاب خود فرمود: آيامايل هستيد كه برويم و او را سرسلامتى وتسليت گوئيم ؟دوستان پذيرفتند و به همراه آن

حضرت حركت كردند.همين كه حضرت وارد منزل شد ومشاهده نمود كه پدر فرزند، بسيار

محزون و غمگين است ، به او وتمام افراد خانواده تسليت فرمود.و پس از تسليتِ پيامبر خدا و

همراهان ، پدر اظهار داشت : يارسول اللّه ! او اميد و آرزوى من

بود كه در پيرى كمك و يار وغمخوار من باشد.حضرت فرمود: آيا تو شادمان نمىگردى ، آن گاه كه فرزندت را درقيامت جلوى خود ببينى و به اوبگويند: داخل بهشت برو.فرزندت بگويد: پروردگارا! من پدرو مادرم را مى خواهم و آن قدر به

محضر ربوبى حقّ التماس كند تا آن

كه خداوند شفاعت فرزند كوچك وبى گناه را در حقّ پدر و مادر مىپذيرد و با يكديگر وارد بهشت مىشويد؟!همراهان گفتند: يا رسول اللّه ! اين

بشارت تنها مخصوص اين شخص

است ، يا براى عموم مسلمان هااست ؟حضرت فرمود: اين بشارت و نويدبراى تمام بندگان مؤ من به خداوندمتعال مى باشد.(46)

 

 

 

گريه پدر و شادى قلب

 

امام جعفر صادق به نقل از پدران

بزرگوارش عليهم السلام حكايت

فرمايد:روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، در محلّى نشسته بود و من به

همراه عدّه اى ، اطراف آن حضرت

حضور داشتيم ، كه ناگهان شخصىاز طرف يكى از دختران حضرت

رسول آمد و گفت : دخترتان گويد:فرزندم سخت بيمار و در حال مرگ

قرار گفته است ؛ چنانچه ممكن

باشد تشريف آوريد و مرا كمك

نمائيد.حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: برو، به دخترم بگو: آنچه راخداوند داده و آنچه را بگيرد همه ازبراى اوست و هر انسانى كه دراين دنيا آمده ، بايد روزى از اين

دنيا برود.آن شخص پيام حضرت را براىدخترش برد و پس از لحظاتى بازگشت و گفت : يا رسول اللّه ! پيام

شما را رساندم ؛ ليكن دخترتان

اظهارداشت : اين فرزند از جان

خودم عزيزتر است ، اگر امكان

دارد تشريف بياوريد.پس از آن ، رسول گرامى اسلام

صلّى اللّه عليه و آله حركت نمود وما نيز به همراه ايشان رفتيم تا به

منزل دختر حضرت رسيده و سپس

وارد منزل شديم .همين كه رسول خدا صلوات اللّه

عليه چشمش به طفل افتاد كه

درحال جان دادن بود غمگين وگريان شد.گفتم : يا رسول اللّه ! ما را ازگريه در مرگ افراد نهى مى نمائيد

وآن گاه خودتان گريه مى كنيد؟!حضرت فرمود: من شما را از گريه

در مرگ عزيزانتان نهى نكرده ام ،بلكه از شيون و داد و فرياد نهىشده ايد.و سپس افزود: بدان كه اين نوع

گريه ، عقده دل را مى گشايد وموجب سلامتى و شادابى قلب وروان مى گردد.(47)

 

 

 

 

نماز بر جنازه منافق

 

امام جعفر صادق عليه السلام

حكايت نموده است :وقتى عبداللّه بن اءُبىّ بن سلول يكىاز منافقين به هلاكت رسيد، پيغمبر

خدا صلّى اللّه عليه و آله به همراه

بعضى از اصحاب خود بر جنازه اوحاضر شدند و در مراسم دفن اوشركت نمودند.عمر بن خطّاب كه در آن مراسم

شركت داشت لب به اعتراض گشودو گفت : يا رسول اللّه ! مگرخداوند تو را از حضور بر جنازه

منافقين نهى نكرده است كه بر قبرآن ها حاضر نشوى ؟حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله سكوت نمود و پاسخى نفرمود؛عُمَر اعتراض خود را تكرار كرد.در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه

عليه و آله در جواب اعتراض عمر،چنين اظهار داشت : واى بر حال

تو! آيا خبر دارى كه من بر بالين

قبر اين منافق چنين دعا كردم :((اللّهمّ احشُ جَوْفَهُ نارا، وَ امْلا قَبْرَهُ

نارا، وَاءصِلْهُ نارا)).يعنى ؛ خداوندا! درون - قبر - او راپر از آتش گردان و او را هم نشين

با آتش قرار ده .(48)

 

 

 

 

ديدار از مريض بهشتى

 

حضرت اميرالمؤ منين ، امام علىّ

عليه السلام حكايت نمايند:روزى ابوذر غفارى دچار تَب ولرز شديدى شده بود، من به محضرمبارك رسول گرامى اسلام صلّىاللّه عليه و آله آمدم وگفتم : يارسول اللّه ! ابوذر غفارى مبتلا به

مرض سختى شده است .حضرت فرمود: با يكديگر به عيادت

و ديدار او مى رويم ، پس من به

همراه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه

و آله حركت كردم و چون واردمنزل ابوذر غفارى شديم ، كناربستر او نشستيم .پس از آن پيامبر خدا صلّى اللّه

عليه و آله خطاب به ابوذر كرد وفرمود: در چه وضعيّتى هستى ؟ابوذر عرض كرد: يا رسول اللّه !در تب شديد و حالتى كه مشاهده مىفرمائى به سر مى برم .حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: اى ابوذر! گويا تو را دريكى از باغات بهشت مى بينم .و سپس افزود: تو غرق در اموردنيوى و مادّى گشته بودى و با اين

عارضه و ناراحتى كه بر تو واردشده است ، خداوند متعال لغزش هاو خطاهاى تو را مورد مغفرت قرارداد؛ پس اى ابوذر! تو را بر اين

رحمت و مغفرت بشارت باد.(49)حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله در حديثى ديگر فرمود: بسيارتعجّب مى كنم از آن مؤ منى كه

براى مريضى خود، جزع و ناراحتى

مى كند؛ چنانچه انسان مؤ من ،موقعيّت خود را در پيشگاه خداوندبداند، همانا دوست دارد كه هميشه

مريض باشد تا مرگ ، او را دريابدو به ملاقات خداوند مهربان برود.(50)

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥