چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۳

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۳

 

 

 

 

مرگ ابراهيم و برداشتن سه سُنّت

 

امام موسى كاظم صلوات اللّه عليه

حكايت فرمايد:چون ابراهيم فرزند حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله در سنين

هيجده ماهگى در گذشت ، سه سُنّت

و سيره براى مسلمان ها تحقّق يافت:هنگامى كه ابراهيم قبض روح شد؛خورشيد، گرفتگى پيدا كرد و كُسوف

شد، مردم گفتند: كسوفِ خورشيد به

جهت مرگ ابراهيم پسر رسول خداصلّى اللّه عليه و آله مى باشد.حضرت رسول با شنيدن چنين

سخنى بالاى منبر رفت و پس ازحمد و ثناى الهى ، فرمود: گرفتگى

خورشيد و ماه ، دو نشانه از آيات

الهى هستند كه به دستور خداوندمتعال واقع مى شوند و ارتباطى بامرگ يا حيات كسى ندارند؛ پس هرزمانى كه چنين علامت و حادثه اىرخ دهد نماز آيات بخوانيد.و چون از منبر فرود آمد، با جمعيّت

نماز كسوف به جا آوردند، بعد ازآن خطاب به حضرت امير المؤمنين علىّ عليه السلام ، كرد وفرمود: فرزندم ابراهيم را غسل دهو كفن كن تا آماده دفن او گرديم .پس هنگامى كه خواستند ابراهيم رادفن كنند، مردم گفتند: رسول خدابجهت غم و اندوهى كه در مرگ

فرزند خود دارد نماز ميّت رافراموش كرده است ، وقتى سر وصداى مردم به گوش حضرت رسيد،

از جاى خود بر خاست و ايستاد؛سپس اظهار داشت :جبرئيل مرا بر گفتگوى شما آگاه

نمود؛ ولى چون خداوند متعال برشما پنج نماز، در پنج موقع واجب

گردانده است ، به جاى هر نماز يك

تكبير براى اموات گفته مى شود، آن

امواتى كه نماز بر آن ها واجب

بوده باشد يعنى ؛ به حدّ بلوغ وتكليف رسيده باشند.پس از آن فرمود: يا علىّ! وارد قبربرو، و فرزندم ابراهيم را در لحدبگذار؛ چون علىّ عليه السلام ،ابراهيم را درون قبر نهاد، مردم

گفتند: ديگر نبايد كسى فرزند خودرا داخل قبر بگذارد؛ چون رسول

خدا صلوات اللّه عليه چنين نكرد.در اين هنگام نيز حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: اگركسى فرزند مرده خود را داخل قبربگذارد، حرام نيست ؛ مشروط بر

آن كه مطمئن باشد كه شيطان ايمان

او را نگيرد و جزع و بى تابى نكندو كلماتى كفرآميز بر زبان خودجارى ننمايد.امام كاظم عليه السلام در پايان

افزود: پس از اين جريان مردم همه

متفرّق شدند و رفتند.(28)

 

 

 

 

تعليم وضوء و نماز در 33 سالگى

 

علىّ بن ابراهيم قمىّ كه يكى ازروات و مفسّرين و از معتمدين مىباشد حكايت كند:هنگامى كه پيامبر خدا حضرت محمّدبن عبداللّه صلّى اللّه عليه و آله

مدّت سى و سه سال از عمرمباركش سپرى شد، در خواب

صدائى را شنيد و حسّ كرد كه

شخصى كنارش مى آيد ومى گويد:يا رسول اللّه !همچنين در حال چوپانى ، بين كوه

هاى مكّه حركت مى نمود، ناگهان

شخصى را ديد كه او را مخاطب

قرار داده است و مى گويد: يارسول

اللّه !حضرت اظهار داشت : تو كيستى ؟آن شخص پاسخ داد: من جبرئيل

هستم ؛ خداوند مرا نزد تو فرستاده

است تا آن كه تو را به عنوان

رسول و پيامبر خود برگزيند.حضرت اين موضوع را پنهان

داشت تا زمانى كه جبرئيل مقدارى

آب از آسمان آورد و گفت : اىمحمّد! با اين آب وضو بگير.و كيفيّت آن را در شستن صورت ودست ها از آرنج تا انگشتان ومسح

سر و پاها، همچنين ركوع و سجودرا به حضرت تعليم داد.پس از آن ، علىّ بن ابى طالب عليه

السلام به محضر حضرت رسول

صلوات اللّه عليه وارد شد و او رادر حالت خاصّى مشاهده كرد.و چون مدّت چهل سال از عمرمباركش گذشته بود، علىّ عليهالسلام حضرت را در آن حالت ديد،اظهار داشت : يا اباالقاسم ! اين چه

عملى است كه انجام مى دهى ؟حضرت فرمود: اين نمازى است كه

خداوند متعال مرا بر آن دستور داده

است .پس در همان لحظه علىّ عليه السلام

در كنار حضرت رسول صلوات

اللّه عليه ، براى انجام نماز ايستاد.سپس خديجه سلام اللّه عليها، نيزاسلام آورد و با آن دو ايستاد ونماز بجاى آورد.

مدّتى بدين منوال گذشت و آن سه

نفر هر روز با هم نماز مى خواندند،تا آن كه روزى ابوطالب به همراه

جعفر وارد شد و ديد حضرت محمّدصلّى اللّه عليه و آله و علىّ عليهالسلام و خديجه سلام اللّه عليها درحال انجام نماز هستند.ابوطالب به جعفر گفت : كنار آن هابايست و با ايشان نماز بگذاروجعفر با ايشان مشغول خواندن

نماز شد.(29)

 

 

 

 

نجات جوان با رضايت مادر

 

مرحوم شيخ مفيد، به نقل از امام

جعفر صادق صلوات اللّه عليه

حكايت نمايد:روزى به رسول گرامى اسلام صلّى

اللّه عليه و آله ، خبر دادند كه فلان

جوان مسلمان ، مدّتى است درسكرات مرگ و جان دادن به سر مىبرد ونمى ميرد.چون حضرت رسول بر بالين آن

جوان حضور يافت ، فرمود: بگو

((لا إ لهَ إ لاّ اللّه ))؛ ولى مثل اين

كه زبان جوان قفل شده باشد ونمىتوانست حركت دهد، حضرت چندبار تكرار نمود و جوان بر گفتن

كلمه طيّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) قادر

نبود.زنى در كنار بستر جوان مشغول

پرستارى از او بود، حضرت از آن

زن سؤ ال نمود: آيا اين جوان مادردارد؟پاسخ داد: بلى ، من مادر او هستم .حضرت فرمود: آيا از فرزندت

ناراحت و ناراضى مى باشى ؟گفت : آرى ، مدّت پنج سال كه

است با او سخن نگفته ام .حضرت پيشنهاد داد: از فرزندت

راضى شو. عرض كرد: به احترام

شما از او راضى شدم و خداوند نيزاز او راضى باشد.سپس حضرت به جوان فرمود: بگو

((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) ، در اين موقع

آن جوان سريع كلمه طيّبه را برزبان خود جارى كرد.بعد از آن ، حضرت به او فرمود:دقّت كن ، اكنون چه مى بينى ؟عرض كرد: مردى سياه چهره بالباس هاى كثيف و بدبو همين الا ن

در كنارم مى باشد و سخت گلوى

مرا مى فشارد.حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، اظهار نمود: بگو:

((يا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرَ، وَ يَعْفُو عَنِ

الْكَثيرِ، إ قبَلْ مِنِّى الْيَسيرَ، وَاعْفُ

عنّىِ الْكَثيرَ، إ نّكَ اءنْتَ الْغَفُورُ

الرَّحيم )).

يعنى ؛ اى كسى كه عمل ناچيز راپذيرا هستى ، و از خطاهاى بسياردر مى گذرى ، كمترين عمل مرابپذير و گناهان بسيارم را به بخشاى

؛ همانا كه تو آمرزنده و مهربان

هستى ،وقتى جوان اين دعا را خواند،حضرت فرمود: اكنون چه مى بينى؟گفت : مردى خوش چهره و سفيد

روى و خوش بو با بهترين لباس ،در كنارم آمد و با ورود او، آن

شخص سياه چهره رفت .حضرت فرمود: بار ديگر آن جملات

را بخوان ، وقتى تكرار كرد.و در همان لحظه روح ، از بدنش

خارج شد و به دست پر بركت

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ،نجات يافت و سعادتمند گرديد.(30)

 

 

 

 

دو كار بسيار مهمّ ؟!

 

امّ سلمه همسر رسول خدا صلوات

اللّه عليه حكايت كند:در آن روزهائى كه حضرت ، دربستر مرض و آن ناراحتى كه سبب

فوت و شهادت حضرتش شد، به

بعضى از اطرافيان خود فرمود:دوست مرا بگوئيد بيايد، عايشه

شخصى را به دنبال پدرش ابوبكرفرستاد و چون او وارد شد حضرت

رسول صورت خود را از اوبرگرداند و اظهار داشت :دوست مرا بگوئيد بيايد، پس حفصه

شخصى را به دنبال پدرش عمر

فرستاد و چون عمر وارد شد، نيزحضرت صورت خود را برگرداند وفرمود:دوست مرا بگوئيد بيايد، در اين

هنگام فاطمه زهراء سلام اللّه

عليها، شوهرش علىّ بن ابى طالب

عليه السلام را به حضور پدرش

فرستاد؛ چون علىّ عليه السّلام

وارد شد حضرت از جاى برخواست

و از ورود علىّ عليه السلام تجليل

نمود و او را در بغل گرفته و به

سينه خود چسبانيد.پس از آن علىّ عليه السلام اظهارداشت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه

و آله هزار حديثِ علمى به من تعليم

نمود كه از هر يك از آن ها هزاررشته ديگر باز مى شود تا جائى كه

من و پيامبر عرق كرديم و عرق آن

حضرت بر من و عرق من بر آن

حضرت جارى گشت .(31)هچنين شاذان قمّى در كتاب خودآورده است :روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و

آله ، در جمع اصحاب خود نشسته

بود كه ناگهان شخصى از طايفه بنىتميم به نام مالك بن نويره به حضورايشان وارد شد و به آن حضرت

خطاب كرد و اظهار داشت : ايمان

و مبانى اسلام را به من تعليم فرماتا با عمل به آن رستگار گردم .حضرت رسول صلّى اللّه عليه و

آله ، فرمود: بايد شهادت دهى براين كه خدائى جز خداى يكتا نيست

و او شريكى ندارد، همچنين گواهى

دهى كه من محمّد رسول خدا هستم

، ديگر آن كه روزى پنج مرتبه نمازبخوانى و ماه رمضان را روزه

بگيرى و زكات و خمس اموالت رابپردازى و حجّ خانه خدا انجام دهى

، ضمناً در مجموع ولايت و امامت

جانشين مرا كه علىّ بن ابى طالب ويازده فرزندش مى باشند بپذيرى .و احكام و دستورات اسلام را مورد

عمل قرار دهى و موارد حلال وحرام را رعايت نمائى و حقّ كسى

را ضايع و پايمال نكنى .حضرت پس از آن كه بسيارى ازديگر احكام و حقوق فردى واجتماعى را برشمرد و تذكراتى رابيان نمود، مالك بن نويره عرضه

داشت : يا رسول اللّه ! من خيلى

فراموش كار هستم ، تقاضامندم يك

مرتبه ديگر آن ها را تكرار فرما،حضرت هم قبول نمود و آنچه رافرموده بود بازگو نمود.و چون مالك بن نُوَيره خواست ازمحضر مبارك رسول خدا خارج

شود، حضرت فرمود: هر كس

بخواهد يكى از مردان بهشتى راببيند، به اين شخص نگاه كند.ابوبكر و عمر كه در آن مجلس

حضور داشتند بلند شدند و باسرعت به دنبال مالك حركت كردند؛وقتى به او رسيدند، گفتند: رسول

خدا فرمود: تو اهل بهشت هستى ،اينك از تو تقاضامنديم از درگاه

خداوند براى ما استغفار و طلب

آمرزش نما.مالك گفت : رحمت و آمرزش

خداوند شامل شما نگردد، چون

رسول خدا را كه صاحب شفاعت ومقرّب الهى است رها كرده ايد و به

من پناه آورده ايد.لذا ابوبكر و عمر با ناراحتى

برگشتند و پيش از آن كه حرفى

بزنند، حضرت تبسّمى نمود وفرمود: به راستى سخن حقّ تلخ

است .(32)

 

 

 

دو بر خورد متفاوت ،نسبت به يك

خواهر وبرادر

 

علاّمه مجلسى در حديثى به نقل ازصادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم

، آورده است :روزى پيامبر الهى در منزل خويش

نشسته بود؛ كه خواهر رضاعى آن

حضرت بر ايشان وارد شد.چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه

و آله ، نگاهش به وى افتاد از ديداراو شادمان گشت و رو انداز خود رابراى او پهن كرد تا خواهرش بر

روى آن بنشيند.پس از آن ، رسول خدا صلوات اللّه

عليه با تبسّم و خوش روئى باخواهر خود مشغول سخن گفتن شد،بعد از گذشت لحظاتى خواهر

حضرت از جاى برخاست و ازحضور مبارك آن بزرگوارخداحافظى كرد و رفت .روزى ديگر، برادر آن زن كه برادررضاعى رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله ، نيز محسوب مى شد بر آن

حضرت وارد شد، وليكن آن

حضرت برخورد و خوش روئى راكه با خواهرش ‍ انجام داده بود بابرادرش اظهار ننمود.اصحاب حضرت كه شاهد بر اين

جريان بودند، به پيامبر خدا صلّى

اللّه عليه و آله ، عرضه داشتند: يارسول اللّه ! چرا در برخورد بين

خواهر و برادر مساوات را رعايت

ننمودى و ميان آن دو نفر تفاوت

قائل شدى ؟!حضرت در پاسخ اظهار نمود: چون

خواهرم نسبت به پدرش بيشتراظهار علاقه و محبّت مى كرد، من

نيز اين چنين او را تكريم و احترام

كردم .ولى چون پسر نسبت به پدرش بى

اعتنا بود، لذا اين چنين با اوبرخورد و بى اعتنائى شد(33).

 

 

 

دنيا در نظر مردان خدا

 

هچنين مرحوم علاّمه مجلسى رحمةاللّه تعالى عليه ، به نقل از يكى ازاصحاب امام جعفر صادق عليه

السلام به نام محمّد بن سنان حكايت

كند:از حضرت صادق آل محمّد صلوات

اللّه عليهم شنيدم ، كه در جمع

اصحاب خود مى فرمود:روزى شخصى به محضر مبارك

محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وارد شد، در حالى كه حضرت

روى حصيرى دراز كشيده بود وسر مبارك خود را بر بالشى ازليف خرما نهاده بود و استراحت مى

كرد.همين كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه

و آله ، متوجّه ورود آن شخص

گرديد، از جاى خويش بلند شد ونشست و خواست دستى بر صورت

و بدن خود بكشد كه آن شخص

مشاهده كرد كه حصير بر بدن

مبارك حضرت و نخ ‌هاى ليف برصورت نورانيش اءثر گذاشته است

.

با خود گفت : قيصر و كسرى روى

پارچه هاى ابريشمى و مخمل مىخوابند و هنوز به اين زندگى

تشريفاتى كه دارند راضى و قانع

نيستند، ولى شما با اين مقام والا وعظيم بر روى حصير مى نشينى وبر ليف خرما مى خوابى ؟!

و چون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، متوجّه افكار آن شخص شد،او را مخاطب قرار داد و فرمود:

توجّه داشته باش كه ما از آن هابهتر و برتريم .به خدا قسم ! ما با دنيا و اءشياء آن

رابطه اى نداريم ؛ چون مَثَل ما دراين دنيا همانند سواره اى است كه

بر درختى سايه دار عبور كند،سپس جهت استراحت كنار آن

درخت فرود آيد و زير سايه اش

بنشيند؛ و چون به مقدار كافى

استراحت كرد آن را رها كند و به

دنبال مقصد خويش به راه افتد.(34)

 

 

 

 

گزارشى از حوادث گيتى

 

مرحوم شيخ طوسى رحمة اللّه عليه

به نقل از امام موسى كاظم صلوات

اللّه عليه ، حكايت نمايد:در اواخر عمر پر بركت يامبرگرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله

، خداوند متعال بر آن حضرت وحى

فرستاد: مدّت عمر و حيات تو درحال سپرى شدن است ، پس براى

ملاقات با پروردگارت آماده باش .پيامبر خدا دست هاى خود را به

سوى آسمان بلند نمود و اظهارداشت : خداوندا! وعده اى را كه

داده بودى انجام نگرفته ، با اين كه

هيچ گاه در وعده هاى تو خلافى

نبوده است .خداوند وحى فرستاد: يا محمّد! به

همراه كسى كه مورد اعتماد واطمينان خودت باشد، به سمت كوه

اُحد بيا.حضرت دو مرتبه دست هاى خود رابه سمت آسمان بلند نمود و همان

سخنان را تكرار كرد.در اين هنگام وحى آمد: به همراه

پسر عمويت علىّ بن ابى طالب

صلوات اللّه و سلامه عليه به سمت

كوه اُحد بيائيد و از آن بالا برويد وپشت به قبله كنيد و خودت حيوانات

وحشى را صدا كن تا پاسخ گويند؛سپس يكى از آن ها را بگير و آن راتحويل پسر عمويت ده تا سر آن را

بريده و از گردن ، پوست آن راكنده و وارونه نمائيد؛ كه دباغى

شده خواهد بود.بعد از آن مَلَك روح و جبرئيل به

همراه قلم و دوات وارد مى گردندوتمامى حوادث گذشته و آينده رابرايت گزارش مى دهند و آن ها رابراى پسر عمويت بازگو نما تابنويسد و هرگز اين پوست و مركّب

و نوشته هايش فاسد و نابود نخواهدشد؛ بلكه هميشه تازه و قابل

استفاده مى باشد.پس از آن ، رسول خدا صلّى اللّه

عليه و آله طبق آنچه ماءمور شده

بود، به همراه اميرالمؤ منين علىّ

عليه السلام حركت كرد تا به بالاى

كوه اُحد رسيد وماءموريّت خود راانجام داده و هنگامى كه خواستندپوست حيوان را بِكَنند، جبرئيل به

همراه مَلك روح و تعداد بسيارى ازملائكه واردشدند.همين كه پوست حيوان سلاّ خى شد،

علىّ عليه السلام آن را جلوى خودنهاد، در همين لحظه قلم و دواتى كه

درون آن مركّب سبز رنگ و منوّربود كنار آن حضرت حاضر شد وگزارشاتى به عنوان وحى نازل

گرديد و پيامبر اكرم آن ها را به

عنوان إ ملا براى پسر عمويش

بازگو مى نمود و ايشان مى نوشت .امام كاظم عليه السلام افزود: بيان

اوصاف و حالات تمامى زمان ها ولحظات گوناگون جهان ، همچنين

كليّه حوادث و جرياناتى كه تابرپائى قيامت رخ مى دهد، و تفسيرو تشريح جميع موجودات عالم

هستى از جهت منافع و مضرّات ،در آن گزارشات وجود داشت وهيچكس غير از مقرّبين و اولياء

خداوند از آن ها آگاهى ندارند.و در ضمن آن گزارشات ، چگونگى

حالات بندگان صالح وذرارى رسولاللّه و نيز دشمنان و مخالفان به

طور مشروح نسبت به هر زمان

ومكان وارد شده است .پس از آن نسبت به مصائب و فتنه

هاى بعد از رسول خدا سخنانى به

ميان آمد و چون حضرت ، در موردوظايف خود كسب تكليف نمود؛ درجواب گفته شد: بايد صبر وبردبارى پيشه كنيد.همچنين تمامى اوصياء واولياء وشيعيان و دوستانشان توصيه به

صبر واستقامت شدند تا آن هنگامىكه فرج اهل بيت يعنى ؛ امام زمان

عجّل اللّه فرجه الشّريف فرا رسد وظهور نمايد.و در پايان پيرامون علائم ظهورحضرت مهدى عليه السلام و

چگونگى حكومت بنى هاشم به طوركامل مطالبى بيان گرديد.(35)

 

 

 

بيچاره شدن فرزندى ثروتمند

 

امام حسن عسكرى عليه السلام به

نقل از اميرالمؤ منين علىّ عليه

السلام حكايت فرمايد:روزى پيرمردى به همراه فرزندش

نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شرفياب شد.پيرمرد با گريه و زارى عرضه

داشت : يا رسول اللّه ! من پسرمرا بزرگ كردم و هزاران رنج وزحمت برايش متحمّل شدم و از مال

و ثروت خود، او را كمك كردم تاآن كه مستقلّ و خودكفا گرديد، ولى

امروز كه من ضعيف و ناتوان گشته

ام و تمام اموال و هستى خود را ازدست داده ام ، او از هر گونه كمكى

به من دريغ مى كند و حتّى لقمه

نانى هم به من نمى دهد.حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله خطاب به فرزند كرد و فرمود:تو در اين مورد چه جوابى دارى ؟گفت : يا رسول اللّه ! من چيزى

زايد بر مخارج خود و عائله ام

ندارم .حضرت به پدر فرمود: اكنون چه

مى گوئى ؟گفت : يار سول اللّه ! او داراى

چندين انبار گندم و جو و كشمش مىباشد و نيز كيسه هائى پر از درهم

و دينار دارد.رسول خدا به فرزند فرمود: چه

پاسخى دارى ؟اظهار داشت : يا رسول اللّه ! اواشتباه مى كند، چون من هيچ ندارم.در اين هنگام ، حضرت رسول

خطاب به فرزند كرد و فرمود: ازعذاب خداوند بترس و نسبت به

پدرت كه آن همه براى تو زحمت

كشيده است ، نيكى و احسان كن .پسر گفت : يا رسول اللّه ! من

چيزى ندارم .حضرت فرمود: اين ماه از بيت

المال به او كمك مى كنيم ؛ ولى ازماه آينده بايد پدرت را كمك نمائى وبه يكى از اصحاب خود به نام

اُسامة بن زيد دستور داد تا صددرهم به آن پير مرد بپردازد.در پايان ماه ، پدر دو مرتبه به

همراه پسر خود نزد رسول خدا آمدوعرضه داشت : يا رسول اللّه !فرزندم چيزى به من نداد و پسرهمچنين گفت : من چيزى ندارم .حضرت به فرزند اشاره نمود: كه

تو داراى ثروت بسيارى هستى ؛ولى با اين برخوردى كه نسبت به

پدرت دارى ، همين امروز فقير وتهى دست خواهى شد.همين كه فرزند از نزد حضرت

برگشت متوجّه شد كه داد و فريادافرادى كه در همسايگى انبارهاى

آذوقه او هستند، بلند است .و هنگامى كه چشمشان به پسرپيرمرد افتاد فرياد زدند: بوى گنديده

انبارهاى تو به همه ما اذيّت و آزارمى رساند.و او را مجبور كردند تا اجناس

فاسد شده انبارهايش را تخليه كند؛او نيز چندين كارگر گرفت و باپرداخت پولى بسيار، آن اجناس

فاسدشده را در بيابان هاى شهرتخليه كرد.و چون به كيسه هاى طلا و نقره

اندوخته شده مراجعه كرد، آن ها راچيزى جز سنگ و ريگ نديد و تمام

زندگى و ثروت او تباه گرديدوسخت در تنگ دستى قرار گرفت ،به طورى كه حتّى محتاج لقمه نانى

براى شام خود گرديد و در نهايت

مريض و رنجور شد.سپس حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله ، در رابطه با اداءحقوق والدين چنين فرمود: مواظب

باشيد كه پدر و مادر خود راناراحت و غضبناك نكنيد و راضى

نباشيد كه آنان نيازمند و محتاج

گردند؛ وگرنه بدانيد كه غير ازعذاب دنيا نيز در قيامت به عقاب

دردناك الهى مبتلا خواهيد شد.(36)

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥