چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۲

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۲

 

 

 

قالَ صلّى اللّه عليه و آله : ما

تَواضَعَ اءحَدٌ إ لاّ رَفَعَهُ اللّهُ.

 

ترجمه :

فرمود: كسى اظهار تواضع وفروتنى نكرده ، مگر آن كه خداوند

متعال او را رفعت و عزّت بخشيده

است .

- اءمالى طوسى : ج 1، ص 56،بحارالا نوار: ج 72، ص 120، ح7.

 

دگرگونى كواكب با ظهور نورهدايت

 

مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان

آورده اند:چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به

حدّ بلوغ رسيد، پدرش يكى از زنان

شريف به نام آمنه بنت وهب رابراى همسرى او انتخاب كرد.آمنه گويد: چون مدّتى از ازدواج من

با عبداللّه سپرى شد و نطفه فرزندم

منعقد گرديد، هر مقدارى كه ازدوران حمل مى گذشت ، نه تنها

هيچگونه احساس سنگينى و ناراحتىنمى كردم ؛ بلكه شادابى وراحتىغير قابل وصفى را در خود احساس

مى كردم .تا آن كه شبى در خواب ، شخصىرا ديدم كه به من گفت : اى آمنه !تو به بهترين خلق خداوند، آبستن

گشته اى .وقتى زمان وضع حمل و زايمان فرارسيد، بدون هيچگونه ناراحتى ودردى ، نوزادم به دنيا آمد.هنگامى كه آن عزير وارد اين دنياشد زانوها و دست هاى خود را برزمين نهاد و سر به سوى آسمان

بلند نمود، در همين حال صدائى راشنيدم كه گفت : بهترين و شريف

ترين انسان ها به دنيا آمد، او درپناه خداى بى همتا است ، و از شرّ

هر ظالم و حسودى در امان خواهدبود.در همان لحظه ، نورى از من جداگرديد و بين زمين و آسمان راروشن نمود و حالت عجيبى درآسمان و ستاره ها به وجود آمد، به

طورى كه مى ديدم ستاره ها همانندتير، از سوئى به سوى ديگر پرتاب

مى شدند.هنگامى كه قُريش ، چنين حالتى رامشاهده كردند، همه در حيرت فرورفته و مى گفتند: قيامت بر پا شده

است ؛ پس همگى نزد يكى از ستاره

شناسان معروف به نام وليد بن

مغيره رفتند، تا از جريان آگاه

گردند.او گفت : دقّت كنيد، اگر ستاره هابا اين وضع نابود مى شوند؛ پس

قيامت بر پا خواهد شد و گرنه

حادثه اى عجيب رخ داده است كه

در طبيعت تصرّف و دخالت دارد.سپس پيش يكى ديگر از ستاره

شناسان يهودى به نام يوسف رفتندو او چون شاهد دگرگونى ستاره هابود، گفت : در اين شب پيغمبرى به

دنيا آمده است كه كتاب هاى آسمانىبشارت ورودش را داده اند؛ و اوآخرين پيامبر الهى خواهد بود؛ واين دگرگونى موجود در آسمان كه

ستاره ها همانند تير، از سوئى به

سوى ديگر پرتاب مى شوند و ازرفتن شياطين به آسمان ها جلوگيرى

مى كنند.پس چون صبح شد، بزرگان قريش

در محلّ اجتماع ، گرد هم جمع شدندو خبر ولادت نوزاد عبداللّه فرزندمطّلب را مطرح كردند وبه همراه

ستاره شناس يهودى يعنى يوسف به

طرف منزل آمنه حركت كردند تانوزاد عزيز را مشاهده كنند.

همين كه به منزل آمنه رسيدند،قنداقه نوزاد روشنائى بخش راآوردند، يوسف نگاهى به چشم و

موهاى آن نوزاد يعنى حضرت محمّدصلّى اللّه عليه و آله كرد و يقه

پيراهن حضرت را گشود و بر شانه

اش خال سياهى با چند مو ديد.با ديدن اين علامت ها، يوسف ازجاى خود بلند شد، قريش همگى

تعجّب كردند ومشغول خنده ومسخره كردن يوسف شدند.او از جاى برخواست و گفت : اين

نوزاد، پيامبر خداست كه با شمشيرعدالت گستر خويش قيام مى كند وبا تمام شِرك و بت پرستى مىستيزد، و با آمدن اين شخص ،نبوّت از قوم بنى اسرائيل قطع

خواهد گرديد.پس قريش با شنيدن اين خبر همه

پراكنده شدند.(19)فاطمه بنت اسد مادر امام علىّ عليهالسلام مى گويد: چون كه نشانه

هاى مرگ در عبدالمطّلب آشكارگشت ، خطاب به فرزندان خود گفت

: چه كسى سرپرستى و مسئوليّت

حمايت از محمّد را مى پذيرد؟

گفتند: او عبدالمطّلب از همه ماهوشيارتر است ، بگو او هر كس راكه مى خواهد، خود انتخاب نمايد.عبدالمطّلب گفت : اى محمّد! جدّ تو،آماده مسافرت به قيامت است ،كدام يك از عموهايت را مايل هستى

كه متكّفل كارهايت شود؟پس از آن ، حضرت نگاهى به يكايك

افراد نمود و توجّه خاصّى به

ابوطالب كرد.به همين جهت عبدالمطّلب ،ابوطالب را متكفّل كارهاى حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله ، قرارداد.فاطمه گويد: چون عبدالمطّلب وفات

يافت و ابوطالب محمّد صلّى اللّهعليه و آله ، را به منزل آورد، من

خدمتگذار او شدم و او مرا به

عنوان مادر صدامى كرد.در خانه ما درخت خرمائى بود كه

چون خرماهاى آن مى رسيد، چهل

بچّه از هم سِنّى هاى محمّد صلّىاللّه عليه و آله ، مى آمدند وخرماهائى كه روى زمين مى ريخت

جمع مى كردند ومى خوردند و هريك از دست ديگرى يا از جلوى اوخرمايش را مى ربود؛ ولى من حتّى

يك بار هم نديدم كه آن حضرت ازبچّه ها خرمائى را بگيرد، يا ازجلويشان بردارد و هيچ وقت به حقّ

ديگران تجاوز نمى كرد.و من هر روز مشتى خرما برايش

جمع مى كردم ، همچنين كنيزىداشتم كه او هم برايش خرما جمع

مى كرد، تا آن كه روزى حضرت

خوابيده بود و ما فراموش كرديم كه

برايش خرما برداريم و تمامى

خرماها را بچّه ها جمع كرده بودند.پس هنگامى كه حضرت از خواب

بيدار شد و خرمائى روى زمين

نيافت ؛ خطاب به درخت خرما كردو فرمود: اى درخت ! من گرسنه ام.فاطمه مى گويد: ديدم كه درخت خم

شد به طورى كه خوشه هاى آن

جلوى حضرت قرار گرفت و تامقدارى كه ميل داشت خورد وسپس درخت خرما به حالت اوّل

خود بازگشت .(20)

 

 

 

 

طبابت كودكى درد آشنا، براى پيرىكهن سال

 

بعد از آن كه عبدالمطلّب جدّ رسول

خدا صلّى اللّه عليه و آله از دنيارفت ونگه دارى آن حضرت به

عمويش ابوطالب واگذار گرديد.پس از چند روزى ، حضرت به

چشم درد مبتلا شد و پزشكان ازدرمان آن ناتوان گشتند، ناراحتى

تمام وجود عمويش را فرا گرفته

بود، عدّه اى پيشنهاد دادند تاحضرت را نزد راهب نصرانى به

نام حبيب برده تا با دعاى او دردچشم حضرت بر طرف گردد.ابوطالب پيشنهاد آن ها را براى

برادرزاده اش حضرت رسول صلّىاللّه عليه و آله بازگو كرد.حضرت اظهار نمود: از طرف من

مانعى نيست ، آنچه مصلحت مىدانى عمل كن .به همين جهت ابوطالب ، حضرت

را طبق تشريفات خاصّى سوار برشتر نمود و با هم به سمت جايگاه

راهب نصرانى حركت كردند.موقعى كه نزديك صومعه راهب

رسيدند، اجازه ورود خواستندوحبيب راهب به ايشان اجازه داد،وقتى وارد شدند تا لحظاتى هيچ

گونه صحبت و سخنى مطرح

نگرديد.سپس ابوطالب شروع به سخن نمودو اظهار داشت : برادرزاده ام

محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه وآله مدّتى است كه به چشم درد مبتلاگرديده وپزشكان از درمان آن

عاجز مانده اند؛ لذا نزد شما آمده

ايم تا به درگاه خداوند دعا كنى وچشمان او سالم گردد.حبيب راهب پس از شنيدن سخنان

ابوطالب ، به حضرت رسول خطاب

كرد و گفت : بلند شو و نزديك بيا.حضرت با اين كه در سنين كودكى

بود، خطاب به راهب كرد و فرمود:تو از جاى خود حركت كن و نزدمن بيا.ابوطالب حضرت را مخاطب قرار

داد و عرضه داشت : از اين سخن

و برخورد تعجّب مى كنم زيرا كه

شما مريض هستى .حضرت رسول در جواب فرمود:خير، چنين نيست ، بلكه حبيب

راهب مريض است و بايد او نزدمن آيد.حبيب با شنيدن چنين سخنى از آن

خردسال در غضب شد و گفت : اىپسر! ناراحتى و مريضى من درچيست ؟حضرت فرمود: پوست بدن تو مبتلا

به مرض پيسى مى باشد و سى سال

است كه مرتّب براى شفا و بهبودى

آن به درگاه خدا دعا مى كنى وليكن

اثرى نبخشيده است .حبيب با حالت تعجّب گفت : اين

موضوع را كسى غير از من و غيراز خدا نمى دانسته است ، در اين

سنين كودكى چگونه از آن آگاه شده

اى ؟!حضرت در پاسخ به او، فرمود: درخواب ديده ام ؛ حبيب با حالت

تواضع گفت : پس بر من بزرگوارى

نما و برايم دعا كن تا خدا مرا شفاو عافيت دهد.بعد از آن ، حضرت پارچه اى راكه روى پيشانى و چشم هاى خود

بسته بود، باز كرد و نورى عظيم ازچهره مباركش ظاهر گشت كه تمامى

فضا را روشنائى بخشيد؛ و عدّه اىاز مردم كه در آن مجلس حضورداشتند متوجّه تمام صحبت ها وجريانات شدند.

حضرت فرمود: اى حبيب ! پيراهنت

را بالا بزن تا افراد حاضر بدنت رانگاه كنند و آنچه را گفتم تصديق

نمايند.هنگامى كه حبيب پيراهن خود رابالا زد، حاضران ناراحتى پوستى

او را ديدند كه به اندازه يك درهم

مرض پيسى و كنار آن مقدارمختصرى سياهى روى پوست بدنش

وجود دارد.در اين لحظه حضرت دست به دعابرداشت و چون دعايش پايان يافت

، دست مبارك خود را بر بدن حبيب

كشيد و با اذن خداوند، شفا يافت ؛سپس عموى خود را مخاطب قرارداد و فرمود: اگر تاكنون مىخواستم خدا مرا شفا دهد، دعا مىكردم و شفا مى يافتم و اينجا نمى

آمدم ؛ ولى اكنون دعا مى كنم وشفاى چشم خود را از خداى متعال

مسئلت مى نمايم ؛ و چون دست به

دعا بلند نمود و دعا كرد، بلافاصله

ناراحتى چشم او برطرف شد واثرى از آن باقى نماند.(21)

 

 

 

 

با 12 درهم 3 كار مهمّ

 

مردى حضور رسول گرامى اسلام

صلّى اللّه عليه و آله ، آمد وچون

متوجّه شد كه پيراهن حضرت كهنه

و پاره مى باشد، مبلغ دوازده درهم

به آن حضرت داد.حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، به علىّ عليه السلام فرمود:اين درهم ها را بگير و پيراهنى

مناسب براى من خريدارى نما.علىّ عليه السلام مى فرمايد: پول هارا گرفتم و روانه بازار شدم وپيراهنى به دوازده درهم خريده ونزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آوردم .حضرت نگاهى به آن پيراهن

انداخت و اظهار داشت : اگر اين

پيراهن را عوض كنى و فروشنده

پس بگيرد، بهتر است .به همين جهت نزد فروشنده برگشتم

و گفتم : رسول اللّه اين پيراهن رادوست نداشت ، اگر ممكن است آن

را پس بگير، فروشنده هم پيراهن راتحويل گرفت و پول ها را برگرداندو چون پول ها را خدمت آن

حضرت آوردم ، با يكديگر روانه

بازار شديم تا پيراهنى مطابق ميل

خود خريدارى نمايد.در مسير راه كنيزكى را ديديم كه

كنارى نشسته و گريه مى كند،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،علّت گريه او را جويا شد؟كنيز گفت : خانواده ام چهار درهم

به من داد كه براى ايشان چيزى

خريدارى كنم ؛ وليكن آن ها را گم

كرده ام و جراءت برگشتن به منزل

راندارم .در اين هنگام حضرت چهار درهم به

كنيز داد و فرمود: به خانه ات

برگرد.سپس به بازار رفتيم و حضرت

پيراهنى را به چهار درهم خريد وچون آن را پوشيد خدا را شكرنمود.وقتى به سمت منزل مراجعت كرديم

، در بين راه مرد برهنه اى را ديديم

كه مى گفت : هر كس مرا بپوشاند،خداوند او را از لباس هاى بهشتى

بپوشاند.رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،پيراهن خريدارى شده را از بدن

خود در آورد و به آن مرد برهنه

پوشانيد، سپس به بازار برگشتيم وحضرت پيراهنى ديگر به همان مبلغ

خريدارى كرد و پوشيد و شكر خدارا نمود، و چون به طرف منزل

مراجعت كرديم ، هنوز آن كنيزك درجاى خود نشسته بود.حضرت رسول به او فرمود: چرا به

منزلت نرفته اى ؟كنيز پاسخ داد: مى ترسم مرا كتك

بزنند، حضرت فرمود: همراه من بياتا به منزلتان برويم .پس حركت كرديم و چون به منزل

رسيديم ، پيغمبر خدا صلّى اللّه عليهو آله جلوى درب منزل ايستاد واظهار داشت : ((السّلامُ عَلَيْكُمْ يا

اءَهلَ الدّار))؛ كسى جواب نداد،حضرت دومرتبه سلام كرد و بازجوابى نشنيد.و چون مرتبه سوّم سلام بر اهل

منزل داد، از درون منزل جواب

آمد: ((وَ عَلَيْكَ السّلامُ يا رَسُول اللّه

ورحمة اللّه و بركاته ))؛ رسول خدافرمود: چرا در مرحله اوّل و دوّم

جواب سلام مرا نداديد؟در پاسخ اظهار داشتند: چون سلام

شما را شنيديم ، دوست داشتيم كه

صداى شما را بيشتر بشنويم .پس از آن پيامبر خدا اظهار داشت :اين كنيز شما در آمدن به منزل

قدرى تاءخير داشته است ، از شمامى خواهم او را شكنجه نكنيد.اهل منزل گفتند: اى رسول خدا! به

جهت قدوم مبارك شما او را آزادكرديم .امام علىّ عليه السلام افزود: چون

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،چنين ديد فرمود: شكر خدا را كه

چه بركتى در اين دوازده درهم قرارداد كه دو برهنه پوشيده گشتند ويك

بنده آزاد شد.(22)

 

 

 

همه چيز، حتّى انتخاب همسربراىمصلحت دين

 

بايد توجّه داشت كه تمامى پيامبران

الهى خصوصا پيامبر اسلام و ائمّه

اطهار عليهم السلام تمام آنچه انجام

مى دادند، بر مبناى مصلحت احكام

الهى و عامّه مردم بوده است و نيزآنان منافع و لذايذ شخصى را فداىدين و اجتماع مى كرده اند.از آن جمله : انتخاب همسر درتشكيلات زندگى ايشان بوده است

كه تنها مصلحت ، چگونگى گسترش

دين و پذيرش و هدايت مردم ، موردنظر قرار مى گرفته است .در همين راستا، پيامبر عاليقدراسلام حضرت محمّد صلّى اللّه عليهو آله ، نيز دوران عنفوان جوانى

خود را به پاك ترين و عفيف ترين

روش ، سپرى نمود و در سنين 25

سالگى با خديجه ، آن بانوى مخدّره

ازدواج نمود و به دنبال آن پس ازمبعوث شدن به مقام والاى نبوّت

ورسالت ، جهت مصالح دين مبين

اسلام ، همسران ديگرى را نيزانتخاب نمود كه همه آن ها جزعايشه بيوه بوده اند.(23)به هر حال در اين كه آن حضرت

چند همسر جهت مصلحت اسلام ومسلمين برگزيد، بين مورّخين ومحدّثين اختلاف است ؛ كه به

مشهور آن اشاره مى كنيم :

1 خديجه دختر خُوَيْلِد.

2 صفيّه دختر حيّى بن اخطب ، از

بنى اسرائيل .

3 عايشه دختر ابوبكر بن ابى قحافه

، از بنى تميم .

4 حفصه دختر عمر بن خطّاب ، از

طايفه طىّ.

5 امّ حبيب دختر ابوسفيان بن حرب

، از بنى اميّه .

6 زينب دختر جحش از بنى اسد، از

خانواده بنى اميّه .

7 سوده دختر زمعه ، از طايفه بنى

اسد.

8 ميمونه دختر حارث ، از طائفه

بنى هلال .

9 هند (امّ سلمة ) دختر ابى اميّه ،

از طايفه مخزوم .

10 جويريه دختر حارث .

11 خوله دختر حكيم سليمى .

12 زينب دختر خزيمة بن حارث .

13 ماريه قبطيّه .

14 ريحانه خندقيّه .

15 زينب دختر ابى الجون كندى .

و در هنگام رحلت و شهادت

حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه

و آله ، تعداد 9 همسر برايش باقى

مانده بود، و از تمامى آن ها فقط

داراى هشت فرزند، چهار پسر وچهار دختر گرديد.(24)و در موقع رحلت ، تنها فاطمه

زهراء سلام اللّه عليها، مادر تمام

ائمّه اطهار عليهم السلام و مادرسادات بنى الزّهراء برايش به

يادگار باقى ماند.(25)

 

 

 

جبرئيل و نقش انگشتر

 

زيد بن علىّ از پدرش امام سجّادزين العابدين عليه السلام حكايت

نمايد:روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه

و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ

بن ابى طالب عليه السلام داد وفرمود: اين انگشتر را نزد حكّاك

برده ، به او بگو كه بر نگين آن :((محمّد بن عبداللّه )) نوشته شود.اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آن

انگشتر را گرفت و پيش حكّاك بردواظهار داشت : بر نگين اين انگشترنقش كلمه ((محمّد بن عبداللّه ))

حكّاكى كَنْده كارى نما.حكّاك آن را پذيرفت وليكن در هنگام

كار، دست و قلم او خطا رفت و به

جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه ))نوشته شد.

هنگامى كه امام علىّ عليه السلام

خواست انگشتر را بگيرد، دقّت

نمود؛ و چون ديد نقش ، غير ازچيزى است كه دستور داده بود، به

او فرمود: من چنين موضوعى رانگفته بودم .حكّاك اظهار داشت : بلى ، صحيح

مى فرمائى ؛ وليكن دستم به اشتباه

رفت .پس حضرت آن انگشتر را گرفت ونزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آورد واظهار داشت : يا رسول

اللّه ! حكّاك آنچه را گفته بودم ،انجام نداده ومدّعى است كه دستش

خطا رفته است .در اين لحظه پيامبر خدا آن انگشتررا گرفت و پس از دقّت بر آن

فرمود: اى علىّ! من محمّد بن

عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّدرسول اللّه )) نوشته شده است وسپس انگشتر را به دست مبارك

خود نمود؛ و چون صبح شد و برانگشتر نگاه كرد، ديد زير آن نوشته

شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).پس به همين جهت تعجّب حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله فزونىيافت ، در همين بين جبرئيل امين

عليه السلام نازل شد و رسول خداجريان را براى او بازگو نمود.جبرئيل در پاسخ اظهار داشت :آنچه را كه تو خواستى نوشته شودگفتى ؛ و آنچه را كه ما خواستيم

نوشتيم .(26)

 

 

 

چگونگى دوّمين شوهر

 

مرحوم شهيد ثانى در كتاب خود به

نام مسكّن الفؤ اد از امّ سلمه حكايت

نموده است :روزى اوّلين همسرش ابو سلمه به

محضر مبارك رسول گرامى اسلام

صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شد،همين كه شوهر به منزل مراجعت

كرد به همسرش امّ سلمه گفت :مطلبى را از آن حضرت شنيدم كه

بسيار مسرور و شادمان گشتم .امّ سلمه گويد: به او گفتم : آن

مطلب چيست كه اين قدر باعث

شادى تو شده است ؟شوهرش اظهار داشت : حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله ،فرمود: هرگاه مصيبتى بر شما واردشد و يكى از افراد خانواده تان

فوت نمود؛ چنانچه بگوئيد: ((إ نّا للّه

و انّا اليه راجعون ))؛ خدايا! مرادر اين مصيبت پاداش نيك عطافرما، و بهتر از آن را جايگزين

گردان ؛ پس خداوند دعاى او رامستجاب مى نمايد.امّ سلمه گويد: من آن جمله را حفظكردم و چون بعد از مدّتى شوهرم

ابو سلمه از دنيا رفت ، همان جمله

را بر زبان جارى كردم و پس ازگفتن آن جمله ، در فكر فرو رفته وبا خود گفتم : مگر بهتر از اين

شوهرى كه داشتم ، مقدّر من مىشود؟!و چون عدّه وفات را سپرى كردم ،روزى داخل منزل مشغول دبّاغىپوست بودم كه ناگهان متوجّه شدم

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله

اجازه ورود مى طلبد.و من به آن حضرت اجازه دادم ،وقتى آن بزرگوار وارد منزل شد،در گوشه اى نشست و پس از لحظه

اى سكوت ، به من پيشنهاد ازدواج

داد كه به او شوهر كنم .در جواب گفتم : يا رسول اللّه ! من

زنى غيور هستم ، مى ترسم كارى

كنم كه موجب آزار شما گردد،همچنين من در سنّ و سالى هستم

كه دوران زناشوئى را سپرى كرده

و داراى خانواده اى بسيار هستم .حضرت فرمود: سنّ و سال براى

من و تو مطرح نيست و من تمام

اعضاء خانواده ات را متكفّل مىشوم .پس از آن پيشنهاد حضرت راپذيرفتم و به ازدواج ايشان در آمدم

و خداوند دعايم را كه هنگام مرگ

اوّلين شوهرم خواسته بودم مستجاب

نمود.(27)

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥