مباهله

                

مباهله

سيد مهدى شجاعى

 

                

منبع :          ماهنامه موعود جوان شماره 16


 

    مدينه اولين بارى است كه ميهمانانى چنين غريبه را به خود مى‏بيند. كاروانى متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباس‏هاى بلند مشكى پوشيده‏اند، به گردنشان صليب آويخته‏اند، كلاه‏هاى جواهرنشان برسر گذاشته‏اند، زنجيرهاى طلا به كمر بسته‏اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‏هاى خود نصب كرده‏اند.
    
    وقتى اين شصت نفر براى ديدار با پيامبر، وارد مسجد مى‏شوند، همه با حيرت و تعجب به آنها نگاه مى‏كنند. اما پيامبر بى‏اعتنا از كنار آنان مى‏گذرد و از مسجد بيرون
    
    هم هيات ميهمان و هم مسلمانان، از اين رفتار پيامبر، غرق در تعجب و شگفتى مى‏شوند. مسلمانان تاكنون نديده‏اند كه پيامبر مهربانشان به ميهمانان بى‏توجهى كند.
    
    به‏همين دليل، وقتى سرپرست هيات مسيحى، علت‏بى‏اعتنايى پيامبر را سؤال مى‏كند، هيچ‏كدام از مسلمانان پاسخى براى گفتن پيدا نمى‏كنند.
    
    تنها راهى كه به‏نظر همه مى‏رسد، اين است كه علت اين رفتار پيامبر را از حضرت على بپرسند، چرا كه او نزديك‏ترين فرد به پيامبر و آگاه‏ترين، نسبت‏به دين و سيره و سنت اوست. مشكل، مثل هميشه به‏دست على حل مى‏شود. پاسخ او اين است كه:
    
    «پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانه‏اى ندارند; اگر مى‏خواهيد موردتوجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هياتى ساده، به حضور ايشان برسيد.»
    
    اين رفتار پيامبر، هيات ميهمان را به‏ياد پيامبرشان، حضرت مسيح مى‏اندازد كه خود با نهايت‏سادگى مى‏زيست و پيروانش را نيز به رعايت‏سادگى سفارش مى‏كرد.
    
    آنان از اين‏كه مى‏بينند، در رفتار و كردار، اين همه از پيامبرشان فاصله گرفته‏اند، احساس شرمسارى مى‏كنند.
    
    ميهمانان مسيحى وقتى جواهرات و تجملات خود را كنار مى‏گذارند و با هياتى ساده وارد مسجد مى‏شوند، پيامبر از جاى برمى‏خيزد و بگرمى از آنان استقبال مى‏كند.
    
    شصت دانشمند مسيحى، دورتادور پيامبر مى‏نشينند و پيامبر به يكايك آنها خوشامد مى‏گويد. در ميان اين شصت نفر، كه همه از پيران و بزرگان مسيحى نجران هستند، «ابوحارثه‏» اسقف بزرگ نجران و «شرحبيل‏» نيز به‏چشم مى‏خورند. پيداست كه سرپرستى هيات را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، برعهده دارد. او نگاهى به شرحبيل و ديگر همراهان خود مى‏اندازد و با پيامبر شروع به سخن‏گفتن مى‏كند: «چندى پيش نامه‏اى از شما به‏دست ما رسيد، آمديم تا از نزديك، حرف‏هاى شما را بشنويم‏».
    
    پيامبر مى‏فرمايد:
    
    «آنچه من از شما خواسته‏ام، پذيرش اسلام و پرستش خداى يگانه است‏».
    
    و براى معرفى اسلام، آياتى از قرآن را برايشان مى‏خواند.
    
    اسقف اعظم پاسخ مى‏دهد: «اگر منظور از پذيرش اسلام، ايمان به خداست، ما قبلا به خدا ايمان آورده‏ايم و به احكام او عمل مى‏كنيم.»
    
    پيامبر مى‏فرمايد:
    
    «پذيرش اسلام، آثار و علايمى دارد كه با آنچه شما معتقديد و انجام مى‏دهيد، سازگارى ندارد. شما براى خدا فرزند قائليد و مسيح را خدا مى‏دانيد، درحالى كه اين اعتقاد، با پرستش خداى يگانه متفاوت است.»
    
    اسقف براى لحظاتى سكوت مى‏كند و در ذهن دنبال پاسخى مناسب مى‏گردد. يكى ديگر از بزرگان مسيحى كه اسقف را درمانده در جواب مى‏بيند، به يارى‏اش مى‏آيد و پاسخ مى‏دهد:
    
    «مسيح به‏اين دليل فرزند خداست كه مادر او مريم، بدون اين‏كه با كسى ازدواج كند، او را به‏دنيا آورد. اين نشان مى‏دهد كه او بايد خداى جهان باشد.»
    
    پيامبر لحظه‏اى سكوت مى‏كند.
    
    ناگهان فرشته وحى نازل مى‏شود و پاسخ اين كلام را از جانب خداوند براى پيامبر مى‏آورد. پيامبر بلافاصله پيام خداوند را براى آنان بازگو مى‏كند: «وضع حضرت عيسى در پيشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفريد...» (1)
    
    و توضيح مى‏دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت‏بر خدايى كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بيشتر شايسته مقام خدايى است. درحالى كه چنين نيست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
    
    لحظات بكندى مى‏گذرد، همه سرها را به‏زير مى‏اندازند و به‏فكر فرو مى‏روند. هيچ يك از شصت دانشمند مسيحى، پاسخى براى اين كلام پيدا نمى‏كنند. لحظات به‏كندى مى‏گذرد; دانشمندان يكى يكى سرهايشان را بلند مى‏كنند و درانتظار شنيدن پاسخ به يكديگر نگاه مى‏كنند، به اسقف اعظم، به شرحبيل; اما.. سكوت محض.
    
    عاقبت اسقف اعظم به‏حرف مى‏آيد:
    
    «ما قانع نشديم. تنها راهى كه براى اثبات حقيقت‏باقى مى‏ماند، اين است كه با هم مباهله كنيم. يعنى ما و شما دست‏به دعا برداريم و از خداوند بخواهيم كه هركس خلاف مى‏گويد، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
    
    پيامبر لحظه‏اى مى‏ماند. تعجب مى‏كند از اينكه اينان اين استدلال روشن را نمى‏پذيرند و مقاومت مى‏كنند. مسيحيان چشم به دهان پيامبر مى‏دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
    
    در اين‏حال، باز فرشته وحى فرود مى‏آيد و پيام خداوند را به پيامبر مى‏رساند. پيام اين است:
    
    «هركس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جان‏هايتان را بياوريد و ما هم جان‏هايمان، سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.» (2)
    
    پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام مى‏كند كه من براى مباهله آماده‏ام. دانشمندان مسيحى به هم نگاه مى‏كنند، پيداست كه برخى از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، اما انگار چاره‏اى نيست.
    
    زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراى بيرون مدينه تعيين مى‏شود.
    
    دانشمندان مسيحى موقتا با پيامبر خداحافظى مى‏كنند و به اقامتگاه خود باز مى‏گردند تا براى مراسم مباهله آماده شوند.
    
    صبح است، شصت دانشمند مسيحى در بيرون مدينه ايستاده‏اند و چشم به دروازه مدينه دوخته‏اند تا محمد با لشكرى از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند.
    
    تعداد زيادى از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيده‏اند تا بيننده اين مراسم بى‏نظير و بى‏سابقه باشند.
    
    نفس‏ها در سينه حبس شده و همه چشم‏ها به دروازه مدينه خيره شده است.
    
    لحظات انتظار سپرى مى‏شود و پيامبر درحالى كه حسين را در آغوش دارد و دست‏حسن را در دست، از دروازه مدينه خارج مى‏شود. پشت‏سر او تنها يك مرد و زن ديده مى‏شوند. اين مرد على است و اين زن فاطمه.
    
    تعجب و حيرت، همراه با نگرانى و وحشت‏بر دل مسيحيان سايه مى‏افكند.
    
    شرحبيل به اسقف مى‏گويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوه خود را به همراه آورده است.
    
    اسقف كه صدايش از التهاب مى‏لرزد، مى‏گويد:
    
    «همين نشان حقانيت است. به‏جاى اين كه لشكرى را براى مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداست‏به حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.»
    
    شر حبيل مى‏گويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‏هايمان. پيداست كه على را به‏عنوان جان خود همراه آورده است.»
    
    «آرى، على براى محمد از جان عزيزتر است. در كتاب‏هاى قديمى ما، نام او به‏عنوان وصى و جانشين او آمده است...»
    
    دراين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف مى‏رسانند و با نگرانى و اضطراب مى‏گويند:
    
    «ما به اين مباهله تن نمى‏دهيم. چرا كه عذاب خدا را براى خود حتمى مى‏شماريم.»
    
    چند نفر ديگر ادامه مى‏دهند: «مباهله مصلحت نيست. چه‏بسا عذاب، همه مسيحيان را دربر بگيرد.»
    
    كم‏كم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحى مى‏افتد و همه تلاش مى‏كنند كه به‏نحوى اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند.
    
    اسقف به بالاى سنگى مى‏رود، به اشاره دست، همه را آرام مى‏كند و درحاليكه چانه و موهاى سپيد ريشش از التهاب مى‏لرزد، مى‏گويد:
    
    «من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نورانى كه من مى‏بينم، اگر دست‏به دعا بردارند، كوه‏ها را از زمين مى‏كنند، درصورت وقوع مباهله، نابودى ما حتمى است و چه‏بسا عذاب، همه مسيحيان جهان را دربر بگيرد.»
    
    اسقف از سنگ پايين مى‏آيد و با دست و پاى لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر مى‏رساند. بقيه نيز دنبال او روانه مى‏شوند.
    
    اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير مى‏افكند و مى‏گويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطى كه داشته باشيد، قبول مى‏كنيم.»
    
    پيامبر با بزرگوارى و مهربانى، انصرافشان را از مباهله مى‏پذيرد و مى‏پذيرد كه به‏ازاى پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
    
    خبر اين واقعه، بسرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش مى‏شود و مسيحيان حقيقت‏جو را به مدينه پيامبر سوق مى‏دهد.
    
    پى‏نوشت‏ها:
    
    × برگرفته از مجله بشارت، شماره 1.
    
    1. «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون‏». آل عمران (3)، آيه 59.
    
    2. «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‏الله على الكاذبين‏». آل عمران (3)، آيه 61.

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥