قدردانى از حليمه و دخترش

سيد هاشم رسولي محلاتي

                

منبع :          كتاب زندگانى حضرت محمد(ص) ص 68


 

    رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان كه در قبيله بنى اسد بود، ياد مى‏كرد، و از حليمه و فرزندانش قدردانى مى‏نمود.
    
    خبرگزاري شبستان: رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان كه در قبيله بنى اسد بود، ياد مى‏كرد، و از حليمه و فرزندانش قدردانى مى‏نمود.
    
    و در بحار الانوار از كازرونى نقل كرده كه حليمه پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكايت‏برد، رسول خدا با خديجه در اين باره گفتگو كرد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد و بدين ترتيب حليمه با مالى بسيار به سوى قبيله خود بازگشت و سپس بار ديگر پس از ظهور اسلام و بعثت پيغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختيار كرده و مسلمان شدند.
    
    و ابن عبد البر و ديگران در كتاب استيعاب و غيره نقل كرده‏اند كه حليمه در جنگ حنين - در جعرانة - به نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خويش نشانيد. (1)
    
    در داستان محاصره طائف - شيماء خواهر رضاعى آن حضرت - به دست‏سربازان اسلام اسير گرديد و چون خود را در اسارت ايشان ديد بدانها گفت: من خواهر رضاعى‏رسيد و بزرگ شما هستم، او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند، پيغمبر اكرم از وى نشانه‏اى براى صدق گفتارش خواست و او نشانه‏اى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خويش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و اشك در ديدگانش گردش كرد سپس بدو فرمود: اگر مى‏خواهى تو را نزد قبيله‏ات باز گردانم و اگر مايل هستى در كمال احترام و محبوبيت نزد ما بمان.
    
    شيماء تمايل خود را به بازگشت نزد قبيله خويش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا(ص)نيز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنيز بدو عطا فرمود و او را نزد قبيله‏اش بازگرداند.
    
    پى‏نوشت:
    
    1. برخى زنده بودن حليمه را تا آن زمان بعيد دانسته و گفته‏اند: حليمه قبل از جنگ حنين از دنيا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حليمه شيماء مى‏دانند، ولى گويا همين گفتار صحيح است و استبعاد نمى‏تواند جلوى تاريخ را اگر مدرك معتبرى داشته باشد بگيرد.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥