سكانداري اسلام پس از رسول اكرم(ص)

                

سكانداري اسلام پس از رسول اكرم(ص)

سيد محمدحسين فضل‏اللّه‏ - عباس سيدميرجمكراني

                

منبع :          پايگاه سراج


 

    اشاره: علامه سيّد محمدحسين فضل‏اللّه‏ روحاني برجسته لبناني كه در ايران بيشتر به عنوان يك چهره سياسي شناخته شده است، هر هفته جلسه سخنراني و گفت و گو در دمشق برگزار مي‏كند و به پرسشهاي اعتقادي، فقهي، تربيتي، و ساير موضوعات مبتلا به مسلمانان پاسخ مي‏گويد. آنچه كه در ذيل آمده است برگردان يكي از سخنرانيهاي علامه فضل‏اللّه‏ است كه به مناسبت روز غدير ايراد شده است. اين سخنراني از نشريه «الفكر و الثقافة» انتخاب شده است. با هم مي‏خوانيم.
    روز غدير سرفصل نويني در حيات اسلام است. در اين روز، رهبري جهان اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مشخص شد. رهبري كه ادامه دهنده راه و روش رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، است و مسلمانان را از موانع دست و پاگير داخلي و خطرات خارجي نجات مي‏دهد. بديهي است امكان هدايت اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بايد توسط فردي به دست گرفته شود كه با تمام وجود اسلام را درك كرده و بتواند با اقدامات ديني و قانوني خود، ديدگاه يكساني از اسلام ارائه كند. اين كار از تشتت فكري مسلمانان جلوگيري مي‏كند. بنابراين رهبري جهان اسلام پس از پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بايد توسط كسي به عهده گرفته شود كه آشنايي كامل و بدون خطا از اسلام داشته باشد. در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد زندگي پيامبر اسلام، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، سراسر، مملو از جنگها و بحرانهاي داخلي بود. در اين مدت، بيشتر مفاهيم اسلامي بخوبي روشن نشده و احكامي كه بايد مسلمانان آنها را انجام دهند، بر زمين مانده بود. البته ما منكر اخلاص اصحاب پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، نيستيم. آنان در برابر سختيهاي بسيار در مكه ايستادگي كردند، و بشدت با آتش‏افروزان و جنگ طلبها به مقابله برخاستند. لذا ملاحظه مي‏كنيم كه خداوند در قرآن كريم مي‏فرمايد:
    محمد رسول‏اللّه‏ و الّذين معه أشدّاءُ علي الكفّار و رحماء بينهم تراهم ركّعا سجّدا يبتغون فضلاً من اللّه‏ و رضوانا سيماهم في وجوههم من أثر السجود.1
    به هر حال پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، (در زمان حيات خود) فرصت نيافت تا فرهنگ و معنويت اسلامي را به طور عميق در وجود تك‏تك مسلمانان نهادينه كند. لذا رهبري مسلمانان پس از پيامبر، بايد توسط فردي صورت گيرد كه بتواند اسلام را گسترش دهد و آن را در وجود فرد فرد مسلمين نهادينه كند.
    از اين رو است كه مسأله غدير يكي از اساسي‏ترين مسائل حياتي اسلام است. بخصوص اينكه، بيشتر راويان احاديث درباره آيه شريفه:
    يا أيّها الرسول بلّغ ما اُنزل اليك من ربّك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه‏ يعصمك من الناس.2
    گفته‏اند: «اين آيه شريفه هنگامي نازل شد كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، (در آخرين حج خود) به محلي به نام غديرخم رسيده بود.» بعضي مفسران نيز گفته‏اند: «شأن نزول اين آيه براي معرفي كردن حضرت علي، عليه‏السلام، به عنوان جانشين پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، نيست، بلكه براي بيان مطلب ديگري نازل شده است. اين مفسران تاكنون نتوانسته‏اند بين ماهيت آيه شريفه فوق و آنچه كه به آن معتقدند، توازني برقرار سازند. زيرا آيه مذكور در اوائل بعثت حضرت ختمي مرتبت نازل نشده تا اينكه گفته شود پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، امر به انذار و تبليغ شده است. رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، در آن زمان هر حكم و مسأله‏اي كه به او وحي مي‏شد، بدون هيچ ترس و واهمه‏اي به مردم اطلاع مي‏داد و در اين كار راسخ و استوار بود. «قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر»3
    پيامبر در ابلاغ رسالتش، ملاحظه هيچ عكس‏العملي را نمي‏كرد. براي اينكه آن حضرت در حال بنيانگذاري انديشه، معنويت و راه روشن الهي در ميان مردم بود. لذا عكس‏العملهاي منفي برايش قابل پيش‏بيني بود. به هر حال، رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از برخوردهاي منفي ناراحت مي‏شد. ولي اين ناراحتيها به خاطر خودش نبود. بلكه به خاطر مردم بود. چرا كه آنان در قلب آن حضرت جاي داشتند.
    در اينجا روشن مي‏شود كه آيه شريفه ذيل بر مطلب مهم ديگري تأكيد دارد. «و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه‏ يعصمك من النّاس» اين مطلب، چيزي جز ولايت حضرت اميرالمؤمنين علي، عليه‏السلام، نيست. البته در اين مسأله بسيار جدل شده است. وقتي كه پيامبر با اين گفتار ابلاغ رسالت كرد: «آيا من از مؤمنين بر خودشان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: بلي. فرمود: هر كس كه من مولاي او هستم (از اين) پس علي مولاي اوست.»4 سپس اين آيه نازل شد «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام دينا»5 تا اين روز، شكاف رهبري پس از پيامبر در اسلام وجود داشت. وقتي كه اين شكاف از بين رفت، ساختار دين تكميل شد. خداوند راضي شد كه اسلام آئين تمام جهانيان باشد.
    در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود، چطور مي‏توان رويگرداني برخي اصحاب را از ولايت علي، عليه‏السلام، تفسير كرد؟ چگونه مي‏توانيم اين مطلب را توجيه كنيم، وقتي كه رسول اكرم، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، به ملكوت اعلا رحلت فرمود، انصار به مهاجرين گفتند: «از ما اميري و از شما هم اميري.6»؟ چرا برخي از اصحاب پيامبر در بيعت كردن با خليفه اول هيچ‏گونه مشورتي با ديگر مسلمانان (ساكن در اقصي نقاط حكومت اسلامي) نكردند و بدون هيچ ترس و واهمه‏اي و باري به هر جهت با ابوبكر بيعت كردند؟ چطور در آنجا (سقيفه بني ساعده) هيچ كس با اين كار مخالفت نكرد و نگفت كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، فرموده هر كس كه من مولاي اويم از اين پس علي مولاي اوست؟ مرحوم سيد شريف‏الدين، اين موضوع را چنين توجيه كرده است:
    ذهنيت مسلمانان آن عصر به جز برخي از آنان عميق و ژرف‏انديش نبود، لذا وقتي كه بيعت مي‏كردند به آن وفادار بودند. به هر حال از آنجايي كه رسول اكرم، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بصراحت و روشني سخن مي‏گفت شايد آنان منظور پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» بخوبي فهميده بودند. اما آنچه كه اتفاق افتاد برخلاف اراده پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بود.
    بنابراين ملاحظه مي‏كنيم پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از اين ذهنيت توده مردم (كوتاه‏بيني آنان) اندوهناك بود. لذا فرمود براي من قلم و كتف (كاغذ) بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد.
    پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مانند ساير افراد نبود كه هنگام احتضار به هذيان‏گويي مبتلا شود. بلكه آن حضرت، در بالاترين درجه عقل و اراده و هوشياري قرار داشت. قبل از اين ماجرا، هيچ يك از اصحاب پيامبر خبر از هذيان‏گويي آن حضرت در حالت بيماري نداده است. اصولاً پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، با تمام وجودش با اصحابش زندگي و با آنان گفت و گو مي‏كرد. لذا وقتي كه مي‏فرمايد: «براي من قلم و كتفي (كاغذ) بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد» منظور آن حضرت اين نبود مطلبي بنويسد كه جانشين قرآن شود. چرا كه قرآن نوري است كه با گوشت و پوست و خون آن حضرت آميخته شده است. بنابراين مسأله در اينجا چيز ديگري است كه بسيار مورد توجه و اهتمام رسول خداست. به طوري كه وي را ناگزير كرد، در اين مورد تأكيد فرمايد تا در آينده كسي با كلمات آن حضرت بازي نكند. حال اين سؤال مطرح مي‏شود، چرا خليفه دوم گفت: «كتاب خدا براي ما كافي است»؟ آيا پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مي‏خواسته بگويد كتاب خدا ناقص است؟ معناي «حسبنا كتاب‏اللّه‏» چيست؟ در حالي كه خداوند مي‏فرمايد:
    ما آتاكم الرسول فخدوه و مانهاكم عنه فانتهوا.7
    در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد كه سنت رسول اكرم، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، شارح و مكمل كتاب خداست. پس چرا خليفه دوم گفت: «حسبنا كتاب‏اللّه‏»؟ بعد هم، مدعي هذيان گفتن پيامبر شد؟ در صورتي كه رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، در سراسر زندگي پربركت شان حتي در حالت بيماري، هيچ‏گاه هذيان نگفته است. با توجه به اينكه نبوت در سراسر زندگي رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، تداوم دارد، لذا امكان ندارد كه پيامبر اسلام در حالت هذيان‏گويي مسلمانان را مورد خطاب خود قرار دهد و آنان را به انجام كاري فرمان دهد كه به ادامه رسالتش مربوط باشد. مضافا اينكه تمام مسلمانان معتقدند پيامبر، عظيم‏الشأن اسلام مصون از هرگونه خطا و اشتباه است. حقيقت اين است كه به پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، اجازه ندادند كه مسأله خلافت را به طور كامل روشن سازد و با نوشتار خود بر جانشيني حضرت علي، عليه‏السلام، مهر تأييد بزند. البته رسول اكرم مسأله ولايت و جانشيني حضرت علي، عليه‏السلام، را به مناسبتهاي مختلف بيان فرموده بودند.
    به هر حال وقتي كه چند نفري براي آن حضرت قلم و كتف (كاغذ) آوردند، در اين موقع اختلاف به وجود آمد (آن گروهي كه با خليفه دوم همگام بودند) اجازه ندادند كه پيامبر با نوشتار خود، علي، عليه‏السلام، را به عنوان جانشين خويش معرفي فرمايد. از طرف ديگر ملاحظه مي‏كنيم پيامبر اسلام قبلاً به بزرگان و اصحاب خود دستور داده بود كه با لشكر «اسامه» به سمت روم حركت كنند. اما آنان با دستور پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مخالفت كردند و با لشكريان اسامه همراه نشدند.
    سؤال ديگر اين است كه معني سخن [خليفه دوم كه گفت [«پيامبر نمرده است» چيست؟ در جواب مي‏توان گفت: معناي اين سخن چيزي جز اين نيست كه افرادي كه در آن مجلس حضور نداشتند (با اطلاع يافتن از آن حادثه ناگوار فرصت يابند) تا در آن مجلس شركت كنند و مسأله خلافت را آن طوري كه (مخالفان خلافت حضرت علي، عليه‏السلام، مي‏خواهند) به سرانجام برساند.
    تحليل و نقادي تاريخ
    وقتي كه مي‏خواهيم قرائت نويني از تاريخ اسلام داشته باشيم، بايد از مسئله غدير تحليل منتقدانه به عمل آوريم. البته بدون اينكه به قداست شخصيتهاي تاريخي آن لطمه‏اي وارد كنيم.
    بعضي‏ها درباره خطبه شقشقيه حضرت علي، عليه‏السلام، كه سيد رضي، رحمة‏اللّه‏عليه، در نهج‏البلاغه آورده است سؤالاتي را مطرح كرده‏اند. در پاسخ به اين گروه مي‏توان گفت: روش حضرت علي، عليه‏السلام، در ايراد خطبه با روش سيد رضي، رحمة‏اللّه‏عليه، فرق مي‏كند. مضافا به اينكه خطبه مذكور را راويان متعددي در صدها سال پيش از سيد رضي، رحمة‏اللّه‏عليه، نقل كرده‏اند. حضرت علي، عليه‏السلام، در اين خطبه درباره حقش مي‏فرمايد:
    جايگاه من براي خلافت از جهت كمالات علمي و عملي، مانند قطب وسط آسيا است. علوم و معارف از سرچشمه من، مانند سيل سرازير مي‏شود، هيچ پرواز كننده در فضاي علم و دانش به اوج من نمي‏رسد.8
    تا جايي كه مي‏فرمايد:
    جاي بسي شگفتي است كه او در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مي‏نمود ولي چند روز از عمرش مانده خلافت را براي ديگري وصيت كرد. اين دو نفر غارتگر، خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت كردند.9
    يعني هر كدام از اين دو نفر، سينه‏اي را گرفته بودند تا شيري از آن بخورند. منظور حضرت علي، عليه‏السلام، از اين مثال آن است كه آنان براي به دست گرفتن خلافت، با يكديگر همداستان شده و تلاش مي‏كردند هر فرياد حق طلبي را سركوب كنند. جو سياسي نيز به همين سمت و سو سوق پيدا كرده بود. در آن زمان حضرت علي، عليه‏السلام، از هر كس آگاه‏تر بود كه جامعه اسلامي آن روز به او اجازه نمي‏داد كه براي احقاق حقش دست به شمشير برد. چرا كه اين كار باعث ايجاد شكاف در صفوف مسلمانان مي‏شد. لذا حضرت علي، عليه‏السلام، فرمود:
    صبر كردم در حالي كه در چشمانم خاشاك و غبار و در گلويم استخوان گرفته بود.10
    وقتي كه ابوسفيان همراه عباس براي بيعت كردن با آن حضرت آمدند، حضرت علي، عليه‏السلام، با آنان بيعت نكرد و ايشان را نسبت به فتنه‏هايي كه از اين مسأله برپا خواهد شد، آگاه ساخت. مضافا به اينكه شرايط زمان و مكان اجازه چنين كاري را به آن حضرت نمي‏داد. چرا كه انجام رسالت الهي، شرايط خاصي دارد كه در جهان خارج بايد محقق شود تا انسان بتواند از عهده مأموريت الهي كه بر دوش او نهاده شده است سربلند بيرون بيايد. بنابراين اگر در جهان خارج موانع زيادي در راه انجام رسالت الهي وجود داشته باشد ممكن است اين مأموريت الهي با شكست مواجه شود و فقط اسمي از آن رسالت الهي باقي بماند. لذا صاحب اين رسالت پس از پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، براي باقي ماندن دين رسول خدا ناگزير شد كه خود را فدا كند.
    بنابراين حضرت علي، عليه‏السلام، با آن همه علم و دانش و برخورداري از عقلي روشن و روحي باز به خاطر حفظ اسلام از خواسته بر حق خود دست كشيد و ديگران بر مسند خلافت تكيه زدند كه نه علم او را داشتند و نه آگاهي و مهارت او را. خلافت بعد از رحلت پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، توسط انصار براساس نظام عشيره‏اي مطرح شد (از ما اميري و از شما نيز اميري) اين مسأله مربوط به معيارهاي انتخاب رهبري جامعه و در چارچوب خطوط عرفي اسلامي نيز نبوده است.
    بحث در خلافت
    تحقيقاتي كه درباره اين موضوع (خلافت) انجام داده‏ام نشان مي‏دهد كه مردم آن روز طرح فرهنگي و روشمند اسلامي نداشتند. مسأله در نظر آنان اين بود كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از دنيا رفته و ما بايد براي رهبري جامعه فردي را تعيين كنيم حال هر طوري كه بود، بود. بايد گفت: مسأله اين نيست كه راه و روشي به فردي تحميل شده باشد. موضوع اين است كه فرد راه و روشي تحميل كند. به همين خاطر است امام علي، عليه‏السلام، مي‏فرمايد:
    عمر راه خود را پيمود (و پيش از تهي كردن جامه) امر خلافت را در جماعتي قرار داد كه مرا يكي از آنها گمان نمود. پس بارخدايا از تو ياري مي‏طلبم براي شورايي كه تشكيل شد و مشورتي كه نمودند چگونه مردم مرا با (ابوبكر و عمر) مساوي دانسته و درباره من شك و ترديد نمودند تا جايي كه با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورا كه عمر براي تعيين خلافت پس از خود تشكيل داده بود) همرديف شده‏ام.11
    حال، چه معياري براي جداسازي اين افراد از يكديگر وجود دارد؟ آنان چه علم و آگاهي دارند؟ فرهنگشان چيست؟ جهادشان چه مي‏باشد؟ چه نزديكي روحي و فكري با رسول خدا دارند؟
    هنگامي كه اين مسأله را از ديدگاه علمي بررسي مي‏كنيم، درستي گفتار امام صادق، عليه‏السلام، را درمي‏يابيم كه فرمود: «علي، عليه‏السلام، فرمود: من كجا و آنان كجا!؟» آن زماني كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، حضرت علي را براي جانشيني خود آماده مي‏كرد و مسائلي به آن حضرت مي‏آموخت كه هيچ كس نسبت به آنها آگاهي نداشت، مردم در همان زمان شنيده بودند كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، درباره حضرت علي، عليه‏السلام، فرمود: «من شهر علم هستم و علي دروازه آن»12 و «علي با حق است و حق با علي»13 و «هر كس من مولاي اويم پس اين علي مولاي اوست» و «ياعلي! تو براي من به منزله هارون براي موسي هستي جز اينكه بعد از من هيچ پيامبري نخواهد بود»14 خداوند متعال مي‏فرمايد:
    إنّما يريد اللّه‏ ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرا.15
    و نيز مي‏فرمايد:
    إنّما وليّكم اللّه‏ و رسوله و الّذين امنوا الّذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون.16
    همچنين مي‏فرمايد:
    و من النّاس من يشري نفسه ابتغاء مرضاة اللّه‏ واللّه‏ رئوف بالعباد.17
    بنابراين علي، عليه‏السلام، براي خودش ناراحت نمي‏شد بلكه اندوه او براي اسلام بود. آن حضرت در آخر خطبه شقشقيه مي‏فرمايد:
    پس مردي از آنها از حسد و كينه‏اي كه داشت، دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد (مراد سعدبن ابي وقاص، كه پس از قتل عثمان هم با آن حضرت بيعت ننمود) مرد ديگري به دليل دامادي و خويشي خود با عثمان از من اعراض كرد (مراد عبدالرحمان بن عوف است كه شوهر خواهر مادري عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستي) موهن و زشت است نام ايشان برده شود.18
    وقتي كه حضرت اميرالمؤمنين به خلافت رسيد مين‏هاي دسيسه و توطئه بر سر راه آن حضرت كاشته شده بود. حضرت علي، عليه‏السلام، در اين زمينه مي‏فرمايد:
    چون بيعت شان را قبول و به امر خلافت مشغول گشتم، جمعي (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند و گروهي از زير بار بيعتم خارج شدند. بعضي (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خداي بيرون رفتند. گويا مخالفان نشنيده‏اند كه خداوند مي‏فرمايد: «تلك الدّار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوّا في الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين.»19
    سوگند به خدا آنان اين آيه را شنيده و حفظ كرده‏اند ليكن دنيا در چشمهاي ايشان آراسته و زينت آن، آنان را فريفته است.20
    پس امام بر موضع قبلي خود تأكيد كرد و فرمود:
    سوگند به خدايي كه ميان دانه را شكافت و انسان را خلق نمود، اگر حاضر نمي‏شدند آن جمعيت بسيار (براي بيعت با من) و ياري نمي‏دادند كه حجت تمام شود و نبود عهدي كه خداوند از علما و دانايان گرفته تا راضي نشوند بر سيري ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از راه ستم)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مي‏انداختم و آب مي‏دادم آخر خلافت را به كاسه اول آن (چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار مي‏رفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را به ضلالت وامي‏گذاشتم. زيرا كه فهميده‏ايد اين دنياي شما نزد من خوارتر از عطسه بز ماده است.21
    حال اين سؤال مطرح مي‏شود از كجا ما الگو بگيريم؟ در جواب مي‏توان گفت: در بين كساني كه بر مسند خلافت تكيه زده‏اند. فقط حضرت علي، عليه‏السلام، است كه طي قرون متمادي ثروت فرهنگي بزرگي را براي ما به ارث گذاشته، به طوري كه موجب گسترش اسلام شده است. لذا شيعه علي بودن يعني پيروي كردن از آن حضرت، متعهد بودن به وحدت امت اسلامي، به طوري كه اگر خطري جهان اسلام را تهديد كرد بايد آماده دفاع از آن باشيم.
    حضرت علي، عليه‏السلام، قلبش سرشار از دوستي به مردم بود. حتي با آناني كه اختلاف داشت (نه افرادي كه دشمن خدا و رسولش بودند) به هر حال مصيبتي كه به حضرت علي، عليه‏السلام، وارد شد تاكنون به هيچ كس ديگري وارد نشده است. دوستان! ما بايد تحقيقي واقعگرا درباره زندگي حضرت علي، عليه‏السلام، به عمل بياوريم و ملاحظه كنيم كه سعه صدر آن امام در برخورد با مشكلات چگونه بود؟ توانايي صبرش چطور بود؟ چگونه مسئوليت خطير اسلام را به دوش مي‏كشيد؟ چطور مسئوليت مسلمانان در عقل و روحش نفوذ كرده بود؟ آيا تنها جشن گرفتن روز غدير كافي است؟ من نمي‏خواهم كسي را مجبور سازم كه روز غدير آن طوري كه سزاوار است جشن نگيرد. چرا كه غدير يك سرمايه فرهنگي و معنوي است و لذا علما و انديشمندان، فرهنگيان و ادبا به خاطر اين چنين روزي بايد تحقيقاتشان را در راستاي آنچه كه علي، عليه‏السلام، به جاي گذارده انجام دهند تا آن حضرت در مسائل عقيدتي، اسلامي، سياسي و اجتماعي ميان مسلمانان جايگاه حقيقي خود را بازيابد. اين‏گونه تحقيقات موجب مي‏شود تا شخصيت علي، عليه‏السلام، در انديشه، قلب و زندگي ما نفوذ پيدا كند. در اين صورت است كه علي، عليه‏السلام، همواره در نزد ما همانند نبض جامعه عمل خواهد كرد. فكر و انديشه علي است كه مرزهاي زمان را درمي‏نوردد.
    دوستان! گرايش ما به حضرت علي، عليه‏السلام، مسئوليت سنگيني بر دوش ما نهاده است لذا بايد عملكرد خود را با آن حضرت مقايسه كنيم. ما بايد در سراسر زندگي خود با تمام وجود با علي، عليه‏السلام، زندگي كنيم. براي اينكه در زندگي علي، عليه‏السلام، خدا در قلب، عقل و سراسر حياتش حضور داشت. پس بيائيد به سوي علي، عليه‏السلام، حركت كنيم تا حقيقت او را دريابيم. چرا كه حضرت علي، عليه‏السلام، در تاريخ محدود نمي‏شود.
    

 

 

    پاورقيها:
    19. سوره قصص (28)، آيه 83.
    12. مجلسي، محمدباقر، همان، ج10، ب8، ص120، ح1.
    14. همان، ج2، ب29، ص226، ح3.
    10. همان.
    15. سوره احزاب (33)، آيه 33.
    1. سوره فتح (48)، آيه 29.
    16. سوره مائده (5)، آيه 55.
    11. همان.
    13. همان، ج10، ب26، ص226، ح12.
    18. نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، خطبه 3.
    17. سوره بقره (2)، آيه 207.
    20. همان، آيه 18.
    2. سوره مائده (5)، آيه 67.
    21. همان.
    3. سوره كهف (18)، آيه 29.
    4. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج33، باب 20، ص266، ح534.
    5. سوره مائده (5)، آيه 3.
    6. مجلسي، محمدباقر، همان، ج28، ب4، ص220، ح9.
    7. سوره حشر (59)، آيه 7.
    8. نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، خطبه سوم.
     9. همان.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥