صلح و آشتى در عصر پيامبر اكرم (ص)

صلح و آشتى در عصر پيامبر اكرم (ص)

حامد منتظرى مقدم

                  

منبع :          ماهنامه معرفت شماره 40


 

    آغاز سخن
    در طول تاريخ، همواره «صلح» و «جنگ» به عنوان پديده هايى رويارو، آدميان را به كشاكشى بس دشوار واداشته اند: «زيستن و زنده گذاردن» و يا «مُردن و ميراندَن». البته «صلح»باتداوم بخشيدن به هستى و زندگى، گوارنده كام آدمى بوده، اين فرصت را به بشر داده است كه به دور از تلخى هاى پيكار و كشتار، زمانى را نيز به آسودگى بگذراند. بر اين اساس، هميشه «صلح» داراى چشم اندازى جذاب و دلنشين بوده است.
    اينك در عصر حاضر كه گفتوگو درباره يك صلح فراگير و جهانى سخنى شايع است، تحقيق درباره پيشينه صلح در بستر تاريخ اسلام (در اين جا، دوران رسول خدا(ص)) ضرورتى آشكار دارد. در اين رابطه، بايد توجه داشت كه در تاريخ اسلام، صلح ها و جنگ هاى پرشمارى به وقوع پيوسته است، اما تاكنون بيش ترين بخش از پژوهش ها، با رويكرد به جنگ هاى مسلمانان سامان يافته است و «صلح»هاى ايشان مورد غفلت قرار گرفته و همچنان ناشناخته مانده است. بر اين اساس، اين زمينه فراهم بوده است كه برخى از خاورشناسان، از سرِ «غرض ورزى» اسلام را «دين جنگ و شمشير» بنامند.( ) لذا، با انجام اين پژوهش در پيرامون آشتى هاى رسول خدا(ص)، تلاش مى شود تا رويه اى از تاريخ صدراسلام آشكارتر گردد، و نيز بسترى مناسب براى پاسخ گويى به آن اتهام فراهم آيد.
    شگفت آن كه از عنوان اين نوشتار، تنها يك صلح ـ صلح پرآوازه «حديبيه» ـ به اذهان خطور مى كند، و براى بسيارى از مخاطبان بعيد مى نمايد كه به جُز آن، پيامبر اكرم(ص) آشتى هاى ديگرى را نيز برگزار كرده باشند; آشتى هايى كه در واقع، هم پرشمار بوده اند و هم بسيار با اهميت.
    البته بايد دانست كه نوشتار حاضر هرگز در تلاش نيست تا اصطلاحات و تعبيراتى رابه تاريخ زندگانى رسول خدا(ص) تزريق و تحميل نمايد، و يا به «جعل كردن» ـ در اين جا، به «صلح سازى» و «صلح ـ تراشى» ـ بپردازد. از اين رو، براى مصونيت از چنين مسائلى، در آغاز، تعريفى گويا ـ هر چند كوتاه ـ از واژه «صلح» ارائه مى گردد و بدين سان، چهارچوب و معيار مشخصى تبيين مى شود. سپس، يكايك صلح هاى پيامبر(ص) مورد شناسايى و بررسى تاريخى قرار مى گيرد. اميد آن كه اين سطور، گامى باشد به سوى تحقيقات تاريخى جامع و «منصفانه» در مورد «صلح جويى» و «صلح پذيرى» در اسلام.
    چون اين سطور، «چكيده» و خلاصه اى از يافته هاى يك پايان نامه است، پس به ناچار فاقد شرح و تفصيل مطالب (مانند: متن «صلحنامه»ها، «جغرافيا»ى تاريخى مناطق، ارجاعات، و حتى بخش هايى از مطالب محتوايى) است.
    
    «صلح» در بررسى واژگانى
    «صلح» كه در اصل، كلمه اى عربى است، در نزد پارسى زبانان نيز واژه اى كاملاً مأنوس و آشنا، و به معناى «آشتى» و سازش مى باشد. صلح (آشتى)، هنگامى تحقق مى يابد كه عداوت و دشمنى از ميان برداشته شود و مسالمت و سازش جايگزين آن گردد. بر اين اساس، مى توان اذعان داشت كه صلح، به معناى «رفع ستيز» ـ و به تعبيرى، «پرهيز از كشتار» ـ است. البته در گويش عربى، به جز واژه «صلح»، واژه هاى «مسالمه»، «موادعه» و «مهادنه» نيز به كار مى روند كه همان مفهوم «رفع ستيز» را دربردارند و از اين رو، همگى مترادف با صلح مى باشند. همچنين مفهوم يادشده (رفع ستيز)، خود معيارى براى پژوهش حاضر ـ در شناسايى آشتى هاى پيامبر(ص) ـ به شمار مى آيد; معيارى كه برگرفته از آگاهى هاى تاريخى است و با اصطلاحات امروزى نيز همسويى دارد. بر اساس همين معيار است كه در اين نوشتار، گونه هاى متفاوت از آشتى ها، مورد شناسايى قرار مى گيرد.
    
    پيشينه تاريخى
    در تاريخ اسلام، با هجرت رسول اكرم(ص) به يثرب، و تشكيل حكومت اسلامى، صلح و جنگ آغاز شد و ديرى نپاييد كه صلح ها و جنگ هاى بسيارى به وقوع پيوست. در اين نوشتار، از آن جا كه رويكرد اصلى سخن به صلح هاى پيامبر(ص) است، لذا شايسته است كه پيش از آن، سابقه تاريخى صلح در منطقه «جزيرة العرب» (و به ويژه «حجاز») ـ بستر جغرافيايى تاريخ اسلام ـ مورد بررسى قرار گيرد.
    بى گمان، اقوام و قبيله هاى ساكن در جزيرة العرب، خواسته يا ناخواسته، به جنگ ها و كشمكش هاى دامنه دارى تن درمى دادند كه گاه تا سال ها و دهه ها به درازا مى كشيد. در تحليل اين امر، اين سخن كاملاً سنجيده است كه بسيارى از نزاع ها، ريشه درمسائلى بيهوده و بى اساس داشت واعراب ـ كمابيش ـ بااين درگيرى ها، همخوومأنوس بودند.امااين خود،نمى تواند پايان امر به شمار آيد; زيرا اعراب، رنجور از پيكار و كشتار، و در پىِ صلح و آرامش، به دنبال «فرصت»هايى براى ادامه حيات بودند. در اين ميان، مهم ترين و بارزترين فرصت، «حرمتِ» ماه هاى حرام( ) و قداست سرزمين مكه( ) بود.
    در فرجام بسيارى از جنگ ها، اعراب پس از توافق بر سرِ «پرداخت خون بهاى كشتگان» به «صلح» ـ البته، صلحى «زودگذر» ـ روى مى آوردند.( ) افزون بر اين، همان گونه كه گاه يك سخن «نيش دار»، قبيله هاى عرب را گرفتار جنگى مهيب مى ساخت، در برخى از اوقات، گفتار و يا سروده اى، به سانِ «نوشدارو»يى بود كه سبب مى شد گروهى از دام قتل و اسارت رهايى يابند. ماجراهايى به نام «يوم حليمه» و«يوم الشِّباك»( ) از اين شمار بود.
    گذشته از اين همه، از ميان رويدادهاى پيش از اسلام، دو صلح بزرگ و بس مهم وجود دارد كه به ترتيب وقوع عبارتند از:
    1ـ صلح «قُصَىّ» و «خزاعه»: پس از يك رشته از حوادث پرفراز و نشيب در تاريخ كهن شهر مكه، آن گاه كه «قصىّ بن كلاب» و متحدان او ـ از اقوام «قريش»، «كنانه» و «قضاعه» ـ روياروى قبيله «خزاعه» ـ حاكمانِ وقت مكه ـ قرار گرفتند، دو طرف پس از جنگى خونين، با يكديگر صلح كردند.
    بر اساس اين صلح، توافق شد كه زمام امور «مكه» به قصىّ واگذار شود و افراد قبيله خزاعه، تنها اين اجازه را داشته باشند كه در مجاورت آن شهر به سر بَرند.( ) در پى اين صلح بود كه قصىّ به سازماندهى امورشهرمكه( )پرداخت،وچون قصى،خود يك قريشى بود، از آن به بعد، قبيله قريش نيز به سيادت در مكه دست يافت.( )
    2ـ صلح «بنى عبد مناف» و «بنى عبد الدار»: با آن كه خاندان هاى ياد شده، هر دو از تبار قصىّ بودند، اما بر سر امور مكه به نزاعى شديد پرداختند. در اين ميان، دو پيمان تاريخى «مطّيّبين» و «اَحلاف» ـ هر كدام به جانبدارى از يكى از دو خاندان مزبور ـ شكل گرفت و قريشيان، در دو دسته بزرگ، با يكديگر رو در رو شدند. اما با وقوع صلح، خصومت پايان يافت و خاندان هاى عبد مناف و عبدالدار بر سر تقسيم امور مكه توافق كردند.( ) حال پس از اين بررسى كوتاه درباره پيشينه صلح در «حجاز»، بخش اصلى سخن، با رويكرد به صلح هاى رسول اكرم(ص) ارائه مى شود.
    بى گمان، در ميان آشتى هاى رسول خدا(ص)، برجسته ترين مورد، «صلح حديبيه» است. بنابراين، مى توان با معيار قرار دادن ِآن صلح، ديگر موارد را ـ بر اساس ترتيب وقوع صلح ها، ـ در دو بخش «پيش» و «پس» از حديبيه بررسى نمود.
    
    الف ـ صلح هاى پيش از «حديبيه»
    1 و 2ـ صلح با «بنى ضَمرة» و «بنى مُدلج»: در دومين سال از حاكميت اسلام در يثرب (سال دوم هجرى)، در دو مورد جداگانه، با تعقيب كاروان تجارى قريش از سوى مسلمانان، اين فرصت فراهم شد تا پيامبر(ص) و دو خاندان مزبور از «مشركان»، پيمان «ترك دشمنى» منعقد سازند و روابط خود را بر اساس گونه اى از صلح پايه گذارى نمايند.( ) البته هر يك از اين دو صلح، به شكل مكتوب ـ در قالب «صلحنامه» ـ مضبوط گرديد.( )
    در رابطه با پيامدهاى اين دو صلح، صرف نظر از تفصيل حوادث، اين اندازه مى توان گفت كه بنابر بررسى هاى تاريخى انجام شده، هيچ گونه نزاع و دشمنى در بين مسلمانان و طرفِ مصالحه ـ در هر يك از دو صلح ـ وجود نداشته است.
    3ـ صلح با يهوديان يثرب( ): ايشان، گرچه به ظاهر، تنها يك تمايز دينى با مسلمانان داشتند، اما اگر يثرب (مدينة النبى(ص)) از سوى دشمنان مورد يورش قرار مى گرفت، اين احتمال وجود داشت كه آن تمايز به شكل «رقابت» و «عداوت» نمايان شود. بر اين اساس، معاهده پيامبر(ص) با آنان، كه اين دشمنى احتمالى را از ميان برمى داشت، يك موادعه (مصالحه) به شمار مى آمد.( )
    در اين رابطه، با تفكيك و جداسازى دو گروه كلى از يهوديان يثرب، به شناسايى صلح هاى جداگانه پيامبر(ص) با هر يك از آن دو، مى پردازيم:
    نخستين گروه، «يهود انصار» بودند كه از نظر نَسبى، تابع قبيله هاى اوس و خَزرج به شمار مى آمدند. رسول اكرم(ص) در ضمن پيمان عمومى يثرب، يهوديان مزبور را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان معرفى كردند كه مى توانند بر آيين خود باقى باشند، البته به شرط آن كه نيرنگ نورزندو در دفاع از يثرب، همكارى نمايند.
    گروه دوم، يهوديان قبيله هاى بنى قينقاع، بنى النضير و بنى قريظه بودند كه با رسول خدا(ص) عهد بستند تا در برابر مصونيت جانى و مالى و حفظ آيين خود، نسبت به مسلمانان «بى طرف» باشند و دشمن ايشان را يارى نكنند. و اگر چنين كردند، بر پيامبر(ص) روا باشد كه مردانشان را به قتل برساند، فرزندان و زنانشان را به اسارت درآورد و اموالشان را بستاند.
    بر اين اساس، گروه اخير ـ قبيله هاى سه گانه بنى قينقاع، بنى النضير و بنى قريظه ـ خود گروهى از يهوديان ساكن در يثرب بودند كه افزون بر تمايز «مذهبى» با مسلمانان، از نظر «تبار» و نژاد نيز با اهالى نو مسلمان يثرب (افراد قبيله هاى اوس و خزرج) تمايزى آشكار داشتند كه اين، خود يك تمايزِ مضاعف بود و سبب مى شد تا رسول اكرم(ص) نسبت به همكارى ايشان با دشمنان اسلام نگران و انديشناك باشند. بدين جهت، پيامبر(ص) در صلح با اين قبيله هاى يهودى، تنها بر «بى طرفىِ» آنان پافشارى كردند.
    البته ديرى نپاييد كه هر سه قبيله يهودى (گروه دوم) ـ يكى پس از ديگرى ـ پيمان شكنى كردند، و هر كدام به گونه اى مجازات شدند كه حوادث مربوط به ايشان، كمابيش مشهور است. اما نخستين گروه از يهوديان يثرب، كه بنا به تعبير استاد گرانقدر مرحوم آيت الله «على احمدى ميانجى» ـ در كتاب ارزشمند «مكاتيب الرسول(ص)» ـ «يهود انصار» بودند،( ) خود كسانى بودند كه تنها از تمايز «مذهبى» با مسلمانان برخوردار بودند، و به جز آن، از نظر «تبار»، در شمار افراد قبيله هاى مسلمان يثرب (اوس و خزرج) بودند و لذا اين زمينه ـ و بلكه، «توقع» و انتظار ـ وجود داشت تا پيامبر(ص) در صلح، آنان را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان به شمار آورند و از ايشان براى «دفاع از يثرب» (در شرايط دفاعى) تعهد ستانند.
    گفتنى است كه تفكيك قايل شدن ميان دو گروه از يهوديان مزبور، يك استنتاج تاريخى نو و تازه است كه بيان مقدمات و مقوّمات آن نيازمند مجالى ديگر است. تنها در اين جا، به بيان گوياترين سند تاريخى بسنده مى شود و آن، اين است كه در ميان حوادث غزوه «خيبر» (سال هفتم هجرى)، همين كه معلوم شد مسلمانان آماده حركت به سوى يهوديان خيبر مى باشند، هر كدام از يهوديان مدينه كه حق (دِين)ى از يك مسلمان طلب داشت، خواستار استيفاى ان شد، و هم آنان، مسلمانان را از رويارويى با خيبريان بيم دادند.( ) اين در حالى است كه در آن هنگام،به سبب مجازات هر يك از قبيله هاى سه گانه يهودى (گروه دوم)، هيچ يك از ايشان، در مدينه نبودند و اگر از آنان، كسانى نيز در قالب «كنيز» و «غلام» باقى مانده بودند، هرگز ياراىِ آن را نداشتند كه چنان موضع سرسختانه اى را اتخاذ كنند.
    4ـ پيشنهاد صلح در غزوه «خندق»: در سال پنجم هجرى، در غزوه «خندق»، مسلمانان از سوى قبيله هاى مشرك ـ «احزاب» ـ به گونه اى سهمگين و هراس انگيز محاصره شدند. از اين رو، رسول خدا(ص) تلاش نمود تا از راه صلح با قبيله «غطفان» ـ يكى از قبيله هاى مهاجم ـ صفوف دشمن را متزلزل سازد. بر اين اساس، آن حضرت به غطفانيان پيشنهاد كرد كه در برابر دريافت يك سوم از خرماى يثرب، دست از محاصره بردارند، اما «انصار» (اهالى يثرب) با چنين صلحى مخالفت كردند، پس پيامبر(ص) نيز از پيشنهاد خود صرف نظر نمود و صلح برقرار نشد.( )
    5ـ پيمان با «خُزاعه»: از آن جا كه افراد قبيله خزاعه مشرك بودند، اين زمينه وجود داشت كه ايشان نسبت به رسول خدا(ص) دشمنى بورزند، اما بر خلاف اين، افراد خزاعه دوستان وفادارى براى آن حضرت بودند. البته اين امر ريشه در معاهده اى داشت كه سال ها پيش، قبيله خزاعه و عبدالمطلب ـ نياى پيامبر(ص) ـ آن را منعقد كرده بودند. آن معاهده گرچه در اساس، يك پيمان «دفاعىِ» مشترك بود، اما در زمان پيامبر اكرم(ص) به شكل يك پيمان «صلح» و «دوستى» كارآيى داشت تا آن جا كه از نگاه مشركان قريش، افراد خزاعه، «رازدار»انِ پيامبر(ص) به شمار مى آمدند.( ) همچنين پس از صلح حديبيه، اين امكان فراهم شد تا افراد اين قبيله، به طور آشكار، هم پيمانىِ خود با پيامبر(ص) را ابراز نمايند.
    
    ب ـ صلح «حديبيه»
    بى گمان، «صلح حديبيه» مشتمل بر حوادث بسيارى است كه بيان آن ها، خودگفتارى مستقل را اقتضا مى كند. حركت مسلمانان از «مدينه» تا «حديبيه»، چه از نظر «منزلگاه ها» و چه به لحاظ «رخداد»ها و «گفتوگو»هاى انجام شده، و همچنين ازجهت چندوچونِ قرارداد «صلح» و مواد صلح نامه و پيامدهاى آن، همگى مستلزم بررسى هاى دقيقى بوده است.
    در اين ميان، اين نكته بسيار حائز اهميت است كه در ماجراى حديبيه، پيامبر اكرم(ص) از يك موضع كاملاً «فعال» برخوردار بودند، و بر خلاف آنچه كه در اذهان جاى دارد، قريشيان مشرك در مراحل مختلف صلح، «منفعلانه» عمل مى كردند و موضعى «واكنشى» داشتند. چنان كه در آغاز، حركت پيامبر(ص) و مسلمانان به سوى مكه (به انگيزه انجام حج)، خود اقدامى بود كه قريشيان را به مقابله اى «ناخواسته» و ناگزير ـ در قالب ممانعت از انجام حج( ) ـ وادار نمود. آن گاه رسول اكرم(ص) پيشنهاد صلح را مطرح نمودند( ) كه اين بار مشركان بسى شديدتر به تكاپو افتادند. به هر رو، «صلح» واقع شد; البته صلحى كه خود، زمينه سازِ «فتح» مكه گرديد.( )
    حال در اين جا، با پرهيز از ذكر جزئيات، تنها به بيان ساختار ماجرا و پيامدهاى آن بسنده مى شود:
    در سال ششم هجرى، مسلمانان به قصد انجام حج (به فرمان رسول خدا(ص))، از مدينه راهى مكه شدند. اما در برابر، قريشيان بر آن شدند كه از ورود ايشان به مكه جلوگيرى كنند و به همين منظور، سواره نظامى را به رويارويى، گسيل داشتند. بنابراين، كاروان مسلمانان در منطقه «حديبيه» متوقف شد.
    در آن هنگام، پرهيز رسول اكرم(ص) از جنگ، و سپس وقوع يك رشته از «ميانجى گرى ها» سبب شد تا آتش نبردى هولناك فرو نشيند.قريش بر جلوگيرى از ورود مسلمانان عزمى استوار داشتند، و نيز موضع پيامبر(ص) چنين مستحكم بود: «ما براى جنگيدن با كسى نيامده ايم; همانا آمده ايم تا اين خانه را طواف كنيم، پس با هر كس كه ما را از اين كار بازدارد، خواهيم جنگيد.»( )
    قريشيان، در عمل، رفتارى خصمانه در پيش گرفتند. اما در برابر، رسول خدا(ص) از يك سو، پيشنهاد نمودند كه با يكديگر صلح كنند و از سوى ديگر، رفتارى آميخته از «مدارا» و «قاطعيت» در پيش گرفتند. بر اين اساس، مى توان در ماجراى حديبيه، موضع پيامبر(ص) را واجد دو ويژگى دانست: يكى، فعالانه (كُنشى) بودن، و ديگر، آميختگى از مدارا و قاطعيت.
    در اين ميان، «بيعت رضوان» كه در برابر اقدامات خصمانه قريش، و به نشانه تجديد وفادارى مسلمانان نسبت به پيامبر(ص) برگزار شد، در واقع سبب گشت تا قريش در مورد پايدارى مسلمانان بيمناك شوند و در يك چرخش آشكار، هرگونه ترديد در مورد پذيرش صلح را كنار بگذارند.( )
    البته براى قريشيان اين نگرانى وجود داشت كه قبيله هاى عرب گمان بَرند ايشان ضعيف و زبون شده اند، پس سرسختانه كوشيدند تا در صلح، شرط كنند كه «مسلمانان در آن سال وارد مكه نشوند و از حديبيه باز گردند».( ) همچنين، قريش خواستار آن شدند كه «پيامبر(ص) به طور يك جانبه، پناه جويانى را كه از مكه به مدينه رو مى آوردند، بازگرداند». افزون بر اين، نماينده قريش پاى فشرد كه در پيمان نامه، به جاى «بسم الله الرحمن الرحيم»، عبارت «بسمك اللهم» نگاشته شود و نيز وصف «رسول الله» حذف گردد.
    در برابر اين «امتياز خواهى»ها، گرچه شخص پيامبر(ص) با نرمش و بردبارى برخورد نمودند و خواسته هاى قريش را پذيرفتند، اما اين شرايط بر اصحابِ آن حضرت چنان گران آمد كه در ايشان، يك ناخشنودى نسبتاً همگانى را پديدار ساخت. اين در حالى بود كه صرف نظر از شرايط ياد شده، صلحنامه، مواردى را دربرمى گرفت كه از نظر پيامبر اكرم(ص) بسياراهميت داشت;آن موارد عبارت بود از:
    1ـ ترك مخاصمه و جنگ به مدت ده سال;
    2ـ تأمين امنيت جانى و مالى;
    3ـ معتبر دانستن پيمان هاى هر طرف از سوى طرف ديگر;
    4ـ ورود به مكه و زيارت خانه خدا (از سال واپسين).( )
    اين صلح، نتايج و دستاوردهاى بسيار مهمى نيز در پى داشت كه در ذيل به برخى از آن ها اشاره مى شود:
    الف ـ حكومت اسلامى از سوى مشركان قريش به رسميت شناخته شد، تا آن جا كه قريشيان پذيرفتند كه ديگر نسبت به مسلمانان خيانت نورزند.( )
    ب ـ شمار مسلمانان فزون گرديد و آيين اسلام گسترش يافت; زيرا با انجام اين آشتى، ديگر منعى بر «سخن گفتنِ» رسول خدا(ص) با مردم در ميان نبود.( )
    ج ـ دامنه فعاليت هاى پيامبر(ص) در زمينه هاى تبليغى، سياسى و نظامى گسترده شد، چنان كه آن حضرت پس از اين صلح، توانستند «خيبر» ـ آخرين پايگاه يهود ـ را فتح نمايند، و نيز با فرستادن سفير به سوى شاهان و اميرانِ قلمروهاى ديگر، ايشان را به آيين اسلام فرا خوانند.
    د ـ مسلمانان پيوند خود را با اقوام عرب در برپايى مراسم حج اعلام داشتند. چون اين مراسم، در ميان عرب رسمى ريشه دار بود، از اين رو، انجام آن از سوى مسلمانان سبب مى شد تا دل هاى اعراب به سوى ايشان متمايل گردد.
    گفتنى است كه روند «پيامد»هاى صلح حديبيه نيز به گونه اى بود كه قريشيان، خود از پيامبر(ص) درخواست نمودند كه شرط «بازگرداندنِ پناه جويان» را لغو نمايد و آنان را در مدينه پناه دهد; زيرا پناه جويان به جاى روى آوردن به مدينه، بر سرِ راه بازرگانى مكه به شام استقرار يافته، آن راه را ناامن كرده بودند.( ) همچنين، در سال واپسين، مسلمانان وارد مكه شدند و «عمرة القضاء» به جا آوردند. آن گاه، در حالى كه تنها بيست و دو ماه از برگزارى صلح مى گذشت، قريشيان با نقض يكى از مواد صلحنامه (شماره سه از موارد فوق الذكر)، در شبيخونى بر ضد هم پيمانانِ پيامبر(ص) قبيله خزاعه ـمشاركتورزيدند و اين سبب شد تا مسلمانان به فرمان رسول خدا(ص)، مكه را فتح نمايند و به حاكميت مشركان در آن شهر پايان بخشند.
    
    ج ـ صلح هاى پس از «حديبيه»
    1ـ صلح در غزوه «خيبر»: خيبر، مستحكم ترين منطقه يهودى نشين در جزيرة العرب بود كه ساكنان آن، انديشه «تهاجم» به مدينه ـ و نه «قلعه نشينى» ـ را در سر داشتند( ) و از سوى ديگر، پذيراىِ گروه هايى از هم كيشانِ اخراج شده خود از مدينه بودند. بنابراين، خيبر براى مسلمانان تهديدى بالقوه ـ و البته، بسيار جدى ـ بود كه اين تهديد، در سال هفتم هجرى پس از صلح حديبيه از ميان برداشته شد.
    البته شرح حوادث مربوط به فتح خيبر در اين مجال نمى گنجد، اما اين اندازه بايد دانست كه فتح و گشايش خيبر، در دو مرحله «غلبه» و «صلح» تحقق يافت كه حماسه «قلعه گشايى» امام على7 در مرحله «غلبه» روى داد و آن گاه كار به صلح منتهى شد. چرا كه خيبر، دژهاى متعددى را در بر مى گرفت و روى هم رفته، مشتمل بر سه بخش بود: «نَطاة»، «شقّ» و «كتيبة». در اين غزوه، بخش هاى نطاة و شقّ با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، اما هنگامى كه دامنه جنگ به كتيبه رسيد، خيبريان كه شكست رادر پيش رو مى ديدند، خواستار صلح شدند، و صلح به وقوعپيوست.( )
    بر اساس اين صلح، جانِ خيبريان در امان بود و ايشان از قتل ـ و اسارت ـ مصونيت مى يافتند، اما بايد خيبر را ترك مى كردند.( )پس از آن، يهوديان تقاضا نمودند كه به كار در نخلستان هاى خيبر گماشته شوند. پس پيامبر(ص) پذيرفتند و قرار شد كه آنان به كار در آن جا بپردازند و در برابر، نيمى از محصول را دريافت كنند.( )
    2ـ صلح با يهودِ «فدك»( ): پيش از وقوع هرگونه درگيرى، اهالى فدك نيز همانند خيبريان در يك مرحله، از پيامبر(ص) درخواست كردند كه خود، آن سرزمين را ترك كنند، اما در مرحله ديگر، خواستار ادامه كشت و كار در آن جا و دريافت نيمى از محصول شدند كه مورد اجابت پيامبر(ص) قرار گرفت.( )
    3ـ معاهده با يهوديان «وادى القرى»( ): پس از آن كه وادى القرى با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، پيامبر(ص) نخلستان هاى يهوديان را به دست همانان سپرد و آنان را به كار در آن جا گماشت.( ) بنابراين، آنچه كه در وادى القرى به وقوع پيوست، يك «مصالحه» سياسى و نظامى نبود، بلكه تنها يك معاهده «كار»ى ـ و شغلى ـ (مساقاة) بود كه البته در نتيجه، به شكل يك مصالحه كارآيى داشت.
    4ـ صلح بر اساس «جزيه»: جزيه، نوعى ماليات سالانه است كه به وسيله حاكم اسلامى بر «اهل كتاب» ـ مسيحيان، يهوديان و زرتشتيان ـ مقرر مى گردد. پرداخت اين ماليات ويژه، در برابر آن است كه ايشان در پناه حكومت اسلامى زندگى مى كنند، و در امنيت به سر مى برند.( ) مصالحه بر مبناى جزيه از سال نهم هجرى آغاز شد( ) كه از آن تاريخ به بعد، رسول اكرم(ص) در موارد زير به صلح بر اساس جزيه اقدام نمودند:
    الف ـ صلح هايى در غزوه تبوك: مسلمانان كه براى رويارويى با سپاه روم تا منطقه «تبوك» پيش آمده بودند، از آن سپاه اثرى نيافتند، اما اين فرصت فراهم شد تا رسول خدا(ص) اسلام را بر گروه هايى از يهوديان و مسيحيانِ ساكن در آن سرزمين عرضه كند كه البته ايشان به آيين اسلام درنيامدند و بر اساس جزيه، با پيامبر(ص) صلح كردند.
    گروه هاى مزبور عبارت بودند از: 1ـ اهالى تبوك; 2ـ مسيحيان «أيلة»; 3ـ يهوديان «أذرُح» و «جَرباء»; 4ـ يهوديان «مَقنا»; 5ـ مسيحيان «دومة الجندل»; 6ـ يهوديان «تَيماء».( )
    ب ـ صلح با مسيحيان «نجران»: اين صلح پس از آن منعقد شد كه هيأتى از مسيحيان نجران به مدينه و به حضور پيامبر(ص) آمدند و با آن كه در آغاز، پذيرفتند كه با آن حضرت به «مباهله» (نفرين متقابل و رودررو) بپردازند، اما در ميعادگاه همين كه ديدند على، فاطمه، حسن و حسين:، رسول خدا(ص) را همراهى مى كنند، از مباهله سرباز زدند و به صلح بر مبناى جزيه روى آوردند.( )
    ج ـ صلح با زرتشتيان «بحرين»، «هَجَر» و «عمان»: پيامبر(ص) با زرتشتيان ساكن در مناطق مزبور نيز بر مبناى جزيه صلح كردند.( )
    در اين جا، بايد يادآور شد كه توافق بر اساس «جزيه»، گرچه تعهد مالى يك جانبه اى را در برداشت، اما با وجود اين، توافق مزبور، صلحى بود كه براى «اهل كتاب»، اين امكان را فراهم مى ساخت كه بر دين خود باقى بمانند، و جان ها و مال هايشان نيز ايمن باشد. همچنين در اين رابطه، در منابع تاريخى نيز تعبير به صلح وجود دارد.( )
    كوتاه سخن آن كه براى رسول خدا(ص)، دعوت مردمان به اسلام و گسترش آن آيين مبين، و نجات انسان ها از گمراهى اصالت داشت. با وجود اين، آن حضرت براى دست يابى به اهداف آيينىِ خود، همواره صلح را بر جنگ، و دوستى را بر دشمنى ترجيح مى داد. و چون اين گزينش و ترجيح، به نوبه خود، «اصيل» ـ و نه شكلى و ظاهرى ـ بود، پس بسيار ارزشمند بود.
    اميد آن كه با تلاش پژوهش گران، فرايند «صلح جويى» و «صلح پذيرى» در اسلام، و نيز قوانين حاكم بر اين فرايند تبيين شود.
n
    
    پاورقيها:

    17ـ واقدى، همان، ج 2، ص 749
    
    1ـ براى نمونه، خوب است بدانيم كه «زيگموند فرويد» در كتاب «آينده يك پندار»، در بخشى از تحليل خود درباره مذهب اسلام مى نگارد: «... تنها هدف جنگ و صلح كه مذهب ]اسلام [سخت تجويز مى نمود هجوم و غارت به ملل همسايه و همجوار بود». زيگموند فرويد، آينده يك پندار، ترجمه هاشم رضى، چاپ دوم، بى جا، مؤسسه انتشارات آسيا، 1375، ص 367. همچنين ر. ك. به: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه گروه مترجمان،يازده جلد، چاپ سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1371، ج 4، ص 241
    11ـ سهيلى، الروض الانف، تحقيق عبدالرحمن الوكيل، هفت جلد، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1412 / 1992، ج 5، ص 78; ابن واضح يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، دو جلد، قم، منشورات الشريف الرضى،1373(افست)،ج2،ص66
    12ـ از نظر زمانى، صلح با «يهوديان يثرب»، پس از ورود پيامبر(ص) به يثرب ـ و بدون فاصله اى زياد ـ رخ داده است، اما از آن جا كه صلح مزبور داراى مباحث نسبتاً گسترده اى است، لذا پس از صلح با «بنى ضمرة» و «بنى مدلج» بيان گرديد.
    14ـ على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول(ص)، سه جلد، چاپ اول، بى جا، دارالحديث، 1998، ج 3، ص 12; همچنين ر. ك. به: سيد جعفر مرتضى عاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم(ص)، ده جلد، چاپ چهارم، بيروت، دارالهادى ـ دارالسيرة، 1415 / 1995، ج 4، ص 255
    19ـ ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 593 ـ 594; مقريزى، همان، ج 1، ص 220 ـ 221
    13ـ ابن هشام، همان، ج 1، ص 501; ابوعبيد بن سلّام، كتاب الاموال، تحقيق محمد خليل هراس، چاپ اول، قاهره، مكتبة الكليات الازهرية، 1388 / 1968، همان، ص 290
    10ـ در مورد صلح با «بنى ضمرة» ر. ك. به: محمد بن عمر واقدى، كتاب المغازى، تحقيق مارسدن جونز، سه جلد، چاپ سوم، بيروت، موسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 / 1989، ج 1، ص 11 ـ 12; و درباره صلح با «بنى مدلج» ر. ك. به: ابن هشام، همان، ج 1، ص 559; احمد بن على مقريزى،امتاع الاسماع، تحقيق محمد عبدالحميد النميسى و محمد جميل غازى، چاپ اول، قاهره، دارالانصار، 1401 / 1981، ج 1، ص 68
    16ـ واقدى، همان، ج 2، ص 477 ـ 479. البته، استاد سيدجعفر مرتضى عاملى حادثه مزبور ـ پيشنهاد صلح از سوى پيامبر(ص) ـ را از اساس، موردانكارقرارداده است.ر.ك.به:سيدجعفرمرتضى عاملى، همان، ج 9، ص 246 ـ 252
    18ـ بى گمان، «ممانعت از انجام حج» اقدامى بود كه قداست مكه وحرمت حج رامخدوش مى ساخت و به همان سان، از وجاهت قريشيان مى كاست.
    15ـ واقدى، همان، ج 2، ص 634 و 637
    22ـ گفتنى است كه بيعت رضوان درحضور برخى از بزرگان قريش ـ از جمله «سهيل بن عمرو» ـ به انجام رسيد كه آنان با مشاهده شور و اشتياق مسلمانان دربيعت باپيامبر(ص)،بيمناك شدند و به برگزارى صلح گرايش يافتند. واقدى، همان، ج 2، ص 604
    29ـ واقدى، همان، ج 2، ص 670 ـ 671
    21ـ واقدى، همان، ج 2، ص 593 ـ 594; مقريزى، همان، ج 1، ص 220 ـ 221
    25ـ در متن صلحنامه بر اين امر تعهد شد كه «لااسلال و لااغلال» بدين معنا كه «هيچ يك از دو طرف،ديگرى راغارت نكند و به او خيانت نورزد». ر. ك. به: اح
    26 ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 624
    27ـ واقدى، همان، ج 2، ص 627 ـ 629
    23ـ واقدى، همان، ج 2، ص 604; مقريزى، همان، ج 1، ص 224
    2ـ اين ماه ها، عبارت بودند از: رجب، ذيقعده، ذيحجه و محرم. ر. ك. به: ابومحمد عبدالملك بن هشام، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى السّقا و ديگران، دو جلد، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، ج 1، ص 44
    24ـ واقدى، همان، ج 2، ص 611 ـ 612; ابن هشام، همان، ج 2، ص 317 ـ 318; محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ الطبرى)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، يازده جلد، چاپ دوم، بيروت، روائع التراث العربى، 1387 / 1967، ج 2، ص 635
    20ـ احمد زينى دحلان، السيرة النبوية و الآثار المحمدية، دو جلد، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، بى تا، ج 2، ص 44 ـ 45
    28ـ گفتنى است كه مدت زمانى پيش از وقوع غزوه خيبر، رئيس خيبريان ـ به نام «اسير بن زارم »ـ با طرح ريزى نقشه يورش به مدينه، اذعان نمود: «من كارى خواهم كرد كه ديگر يارانِ ما نكرده اند». البته اين شخص، مقتول شد و هرگز به آمال خود دست نيافت، اما به جرأت مى توان مدعى شد كه نقشه و انديشه او همچنان در ميان خيبريان پابرجا بود. ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 566
    34ـ معاهده مزبور، پس از فتح خيبر ـ پس از صلح با اهالى خيبر و فدك ـ در سال هفتم هجرى واقع شد. واقدى، همان، ج 2، ص 707; احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكّار و رياض زركلى، سيزده جلد، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1417 / 1996، ج 1، ص 445
    30ـ31ـ ر.ك.به: همان،ص669ـ670/ص 690
    37ـ حكم جزيه، بنا به آيه بيست و نهم سوره توبه وضع گرديد كه اين آيه در سال نهم هجرى ـ قبل از غزوه تبوك ـ نازل شده است. ابن هشام، همان، ج 2، ص 548; طبرسى، مجمع البيان، تحقيق سيدهاشم رسولى محلاتى و سيدفضل الله يزدى طباطبائى، پنج جلد، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، 1408 / 1998، ج 5، ص 34
    35ـ واقدى، همان، ج 2، ص 711; بيهقى، دلائل النبوة، تحقيق عبدالمعطى قلعجى، هفت جلد، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405 / 1985، ج 4، ص 271
    36ـ ر. ك. به: صبحى الصالح، النُّظُم الاسلامية ـ نشأتها و تطورها، چاپ ششم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1982، ص 362 ـ 363; وهبه زحيلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى ـ دراسة مقارنة، چاپ سوم،دمشق،دارالفكر،1401/1981،ص 692
    38ـ صلح پيامبر(ص) با هر يك از گروه هاى ياد شده، به طور مفصل در متن پايان نامه مورد بررسى قرار گرفته است.
    32ـ صلح فدك، پس از صلح خيبر ـ در سال هفتم هجرى ـ روى داد.
    39ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 82 ـ 83
    33ـ سرزمين فدك، بدون جنگ در اختيار پيامبر(ص) قرار گرفت، و از اين روى، «خالصه» پيامبر(ص) بود. ابن هشام، همان، ج 2، ص 353. براى آگاهى بيش تر درباره «فدك» ـ و رنج هاى بانوى عظيم الشأن حضرت فاطمه(س)ـ ر. ك. به: محمدباقر صدر، فدك فى التاريخ.
    3ـ شهر مكه، پناه و مكانى امن بوده چنان كه يكى از اسامى آن شهر، «صَلاح» بوده است. ر. ك. به: ياقوت حموى، معجم البلدان، تحقيق فريد عبدالعزيزالجُندى، هفت جلد، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 / 1990، ج 3، ص 476
    4ـ از اين شمار است صلح در جنگ هاى اوس و خزرج، و نيز صلح در ماجراهايى موسوم به «يوم داحس وغَبْراء»،«يوم طِخنة» و «اين ضيا». ر. ك.به: جرجى زيدان، العرب قبل الاسلام، تحقيق حسين مؤنس، قاهره، دارالهلال، بى تا، ص 282; ابوعبيدة معمر بن المثنى التيمى، ايام العرب قبل الاسلام، تحقيق عادل جاسم البياتى، چاپ اول، بيروت، عالم الكتب، 1407 هـ.، ص 275، 281، 461 و 593
    41ـ در مورد توافق بر سر جزيه، اين چنين تعبير به «صلح» شده است: «صالحوا على الجزية» و يا «صولحوا على الجزية». ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 711 و ج 3، ص 1027، 1031 و 1032. همچنين در مورد صلح هاى ديگر، تعبيرهاى تاريخى ـ مذكور در متن منابع ـ معيار اصلى بوده است كه اين نكته در آغاز همين نوشتار نيز مورد اشاره قرار گرفت.
    40ـ درباره صلح ياد شده و جزئيات آن نيز در متن پايان نامه پژوهش شده است.
    5ـ ر. ك. به: محمد احمد جاد المولى بك و ديگران، ايام العرب فى الجاهلية، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1461 / 1942، ص 59 و 228
    6ـ ر. ك. به: ابن هشام، همان، ج 1، ص 124; ابوالوليد الأزرقى، اخبار مكه، تحقيق رشدى صالح ملحس، 2 ج، چاپ سوم، بيروت، دارالاندلس، 1403 / 1983، ج 1، ص 103 و 107; ابن سعيد الاندلسى، نشوة الطرب فى تاريخ جاهلية العرب، تحقيق نصرت عبدالرحمن، عمان، مكتبة الاقصى، 1982، ج 1، ص 324
    7ـ مراد از «امور شهر مكه»، امور مربوط به زمامدارى مكه، و امور مربوط به برپايىِ «حج» است كه عبارت بود از: «حجابت»، «سقايه»، «رفاده»، «ندوه» و «لواء». گفتنى است كه در متن رساله، هر يك از اين امور، و چند و چون ساماندهى ـ و يا «تأسيس» آن ها ـ توسط قصىّ بررسى شده است.
    8ـ ابن هشام، همان، ج 1، ص 124 ـ 125; ابن سعيد الاندلسى، همان، ج 1، ص 322
    9ـ ابن هشام، همان، ج 1، ص 132; محمد بن حبيب بغدادى، المحبّر، تصحيح ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، منشورات دارالآفاق الجديدة، بى تا، ص 166 ـ 167
 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥