رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و آشكار شدن توطئه‏ها

رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و آشكار شدن توطئه‏ها

يوسف بوشهري

                  

منبع :          پايگاه سراج

S. Akbari

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 


 

    آنچه پس از رحلت رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مدينه به وقوع پيوست اين پرسش را در ذهن تداعي مي‏كند كه آيا رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به حوادث پس از حيات خود اطلاع نداشت؟
    در آن صورت براي پيشگيري از آن رخدادهاي تأسف آور چه تدابيري انديشيده و مردم را تاچه حدّ آگاه ساخته بود؟
    آنچه در اين گفتار مي‏خوانيم پاسخ همين پرسش و بيان رويدادهايي است كه با رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به وقوع پيوست.
    پيشگيريهاي رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    مهمترين موضوع بيان مقام زمامداري علي عليه‏السلام بود كه تا توانست بدان سفارش كرد و چه بسا همان سفارشها فرصت طلبان آن روز را به تلاش واداشت كه از اين كار جلوگيري كنند. گاهي گفته مي‏شود اي كاش پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيش از اين، مردم را نسبت به حق اهل‏بيت عليهم‏السلام و علي عليه‏السلام آگاه مي‏ساخت. ولي در همان حدّ نيز رسول خدا تحت فشار قرار داشت و معمولاً هرگاه فضيلتي از علي عليه‏السلام بيان مي‏فرمود برخي خرده مي‏گرفتند كه آيا اين همه را از جانب خود مي‏گويي يا فرماني از جانب خداست؟!
    اين خرده گيري حاكي از آن است كه از همان ايام، پذيرش زمامداري علي عليه‏السلام و اعتراف به مقام معنوي و اجتماعي او براي برخي چندان هم آسان نبوده است.
    مشكل‏ترين چاره انديشي‏هاي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله براي جانشين قرار دادن امام علي عليه‏السلام به روزگار پس از غدير باز مي‏گردد. از غدير (18 ذيحجه) تا روز رحلت آن حضرت (28 صفر) هفتاد روز بيش فاصله نبود. اين زمان كوتاه براي آنان كه در تدارك توطئه‏ها به سر مي‏بردند زماني كافي بود تا عده‏اي را هم عقيده خويش سازند. شايد بهترين كاري كه پيامبر مي‏توانست انجام دهد آن بود كه از اين مردم كساني را كه حضور آنان در مدينه پس از وفاتش براي حكومت علي عليه‏السلام مشكل ساز بود، از شهر دور سازد. اين كار توفيق علي عليه‏السلام را براي عهده‏داري خلافت افزون‏تر مي‏ساخت و به‏علاوه با دور شدن مخالفان، به موجب بي‏اطلاعي آنان از اوضاع مدينه، راه اندازي هر توطئه و نقشه ديگر را ناممكن مي‏نمود. اما چه بايد كرد كه پس از فرمان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بر گسيل لشكر به سوي شام، منافقان به نقشه حضرت پي بردند و بر سرپيچي از اين فرمان پاي‏فشاري كردند.
    اعزام لشكر اُسامه
    در ماه محرم سال يازدهم، رسول گرامي اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پيش از آنكه در بستر بيماري افتد مسلمانان را فرمان داد تا براي گسيل به مرزهاي روم از جانب شام آماده شوند.(1) اين در حالي بود كه عده‏اي از نامسلمانان نواحي جزيرة العرب و مدعيان پيغمبري، در تدارك حمله به مدينه بودند و به‏ظاهر بيرون رفتن سپاهي بدان بزرگي، چندان موافق احتياط نبود. با اين همه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كمترين ترديدي در گسيل نيروهايش به سوي شام نداشت. حضرت اسامة بن زيد را كه كمتر از 20 سال داشت فرمانده اين لشكر كرد و برخي از صحابه چون ابوبكر، عمر بن خطّاب، ابوعبيدة بن جرّاح و سعدبن ابي‏وقاص را فرمان اكيد داد تا هرچه
    معمولاً هرگاه فضيلتي از علي عليه‏السلام بيان مي‏فرمود برخي خرده مي‏گرفتند كه آيا اين همه را از جانب خود مي‏گويي يا فرماني از جانب خداست؟!
    زودتر به فرماندهي زيد جوان راهي شوند.(2)
    پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله با دست خود پرچم فرمانده جوان را بست و به او چنين دستور داد: مسافت را آنچنان به سرعت طي كن كه پيش از آنكه خبر حركت تو به آنجا رسد خود و سربازانت به آنجا رسيده باشيد.
    رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله صحابيان سالخورده‏اي چون ابوبكر و... را به زير فرمان جواني كم سال به نبرد امپراتوري بزرگ روم راهي مي‏سازد تا پس از اين، كمي سن بهانه سرپيچي صحابه از فرمان فرد كاردان نشود.
    راستي چرا پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، علي عليه‏السلام را همراه آنان نفرستاد؟ آيا سالخوردگان لشكر اسامه تجربه نظامي و شجاعت ويژه داشتند؟ در آن صورت چرا به عنوان فرمانده برگزيده نشدند؟ اين سفر نزديك به دوماه به طول مي‏انجاميده است.(3) و رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله يقين داشت روزهاي آخر عمر را سپري مي‏كند. با اين حال به تأكيد از برخي صحابه خواسته بود تا گوش به فرمان اسامه هرچه زودتر مدينه را ترك كنند. اما حركت اين سپاه، به رغم تأكيد فراوان رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نخست به سبب اعتراض برخي از صحابه نسبت به جواني اسامه، سپس به بهانه تهيه ساز و برگ سفر و سرانجام به سبب رسيدن خبر شدت يافتن بيماري پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و باز گشت ابوبكر و عمر و برخي ديگر از از اردوگاه «جُرف»* به مدينه، سرنگرفت.(4)
    ابن ابي‏الحديد به نقل گفتار شيخ خود ابو يعقوب معتزلي در شرح خطبه 156 نهج البلاغه مي‏نويسد: چون بيماري پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله شدّت يافت دستور داد سپاه اسامه به سوي شام حركت كند و فرمان داد ابوبكر و ديگر بزرگان مهاجرين و انصار در آن شركت جويند. با اين كيفيت اگر حادثه‏اي براي رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پيش آيد دستيابي علي عليه‏السلام به خلافت از اطمينان بيشتري برخوردار خواهد بود.(5)
    چون اسامه حال پيامبر را وخيم و افراد تحت امرش را سركش ديد از رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در خواست كرد به او اجازه دهد تا بعد از سلامت يافتن پيامبراز بيماري، سپاه را حركت دهد. حضرت پيامبرموافقت نكرد و فرمود: همين حالا. اسامه دوباره عرض مي‏كند آيا در حالي كه قلبم از بيماري شما اندوهگين است حركت كنم؟ پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايد: به پيروزي فكركن!
    اما كسان حاضر در پيرامون بستر رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به فرمانهاي آن حضرت چندان عنايتي نداشتند و گاه فرمانهاي وي را بنا بر منافع و اهداف خويش تفسير و تحريف مي‏كردند.(6)
    آخرين وصيت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله با آنكه در تب شديدي به سر مي‏برد، با حالت خشم به مسجد آمد و ضمن نكوهش عاملان كار شكني، متخلّفان از حركت سريع سپاه را ملعون خواند.(7)
    براي پيامبر جاي ترديد نبود كه جمعي در انتظار مرگ او و انديشه قبض حكومت‏اند و براي اين هدف در پي نقشه و توطئه‏اند. از همين رو با آگاهي از حوادثي كه به انتظار مرگ حضرتش كمين كرده بود و با شناختي كه از برخي اطرافيان خود داشت براي آخرين بار فرصت را غنيمت شمرد و بر آن شد تا مهمترين پيام دوران رسالت را ساده و روشن بيان و مسير آينده حركت اسلامي را ترسيم نمايد.
    عمر بن خطاب ماجراي رحلت پيامبر را براي ابن عباس چنين نقل مي‏كند:
    «... ما نزد پيامبر حضور داشتيم. بين ما و زنان (كه فاطمه نيز در ميانشان بود) پرده‏اي آويخته شده بود. رسول خدا به سخن در آمده، فرمود: نوشت افزار بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه با وجود آن هرگز گمراه نشويد. زنان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از پس پرده گفتند: خواسته پيامبررا برآوريد. من گفتم: ساكت باشيد.»(8)
    بخاري در صحيح خود بي آنكه نامي از عُمَر ببرد مي‏نويسد:
    يكي از حاضران در مجلس، سخن حضرت را در حضورش ردّ كرد و گفت درد بر او غلبه كرده و نمي‏داند چه مي‏گويد ... و رو به حاضران
    راستي آيا پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حق تعيين جانشين پس از خود را نداشت؟ و آيا كسي را براي اين مقام برنگزيد؟ چگونه است كه ديگران حق انتخاب داشتند و پيامبر نداشت؟
    گفت: قرآن نزد شماست و همان ما را كفايت مي‏كند. در ميان حاضران اختلاف شد و به يكديگر پرخاش كردند. برخي سخن او را تأييد مي‏كردند و برخي سخن رسول خدا را و بدين ترتيب از نوشتن نامه جلوگيري شد.(9)
    به‏خوبي معلوم بود كه موضوع آن نوشته چه بود؛ گفتاري صريح در تعيين جانشين پيامبر. بدين ترتيب چيزي نمانده بود كه اصل نبوت حضرتش مورد ترديد قرار گيرد و قرآن كلام غير الهي پنداشته شود. زيرا قرآن، فرموده آن بزرگوار را در هر حال، بر گرفته از وحي ياد كرده بود.(10) و اين گروه آن را هذيان ناشي از تب بر شمردند.
    راستي آيا پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حق تعيين جانشين پس از خود را نداشت؟ و آيا كسي را براي اين مقام برنگزيد؟ چگونه است كه ديگران حق انتخاب داشتند و پيامبر نداشت؟ آيا عاقلانه است كه رسول خدا با تعيين نكردن جانشين، امت را به حال خود رها سازد تا هركه توانست برجان و نواميس مسلمانان تسلط يابد؟ آيا اصولاً جانشيني پيامبر امر الهي است كه تنها با تعيين پروردگار صورت مي‏پذيرد يا آنكه برعهده بعضي از مردم است تا هر كسي را بر مسلمانان فرمانروا سازند؟ آيا اين ديدگاه كه از سوي برخي ابراز شده صحيح است كه پيروي از بيانات پيامبر در مسائل سياسي و اجتماعي بر اصحاب وي واجب نبوده است؟ پاسخ اين پرسشها را بايد در علم كلام جستجوكرد.
    سقيفه، آشكار شدن توطئه‏ها
    در گذشت پيامبر گروهي را در سكوت فرو برد و چنانكه حضرتش پيش بيني كرده بود جمعي را نيز به تلاشهاي مرموز و مخفيانه واداشت. كساني كه از روزهاي شدت يافتن بيماري پيامبر و احتمال در گذشت وي در پي اين بيماري، نيّاتي براي دستيابي به قدرت در دل داشتند، بي‏درنگ پس از شنيدن اين خبر و هنگامي كه هنوز علي عليه‏السلام ، فضل بن عباس و تني چند سرگرم تجهيز پيكر پاك رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله براي دفن بودند، دست به كار شدند. اينان بي‏توجه به همه آنچه رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده بود به شور نشستند تا شايد پيروان آخرين برگزيده خدا را از بيراهه روي و بي‏رهبري برهانند. چه به ادعاي ايشان آن حضرت رهبري براي امتش برنگزيده يا به پيروي فردي سفارش كرده كه محبوبيتي در ميان قوم خود نداشته و از عهده كار رهبري بر نمي‏آمده است.(11)
    تكذيب وفات پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    پس از رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نخستين واقعه‏اي كه مسلمانان با آن رو به رو شدند موضوع تكذيب وفات آن حضرت از جانب عمر بن خطّاب بود. او در برابر خانه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله افرادي را كه مي‏گفتند پيامبر فوت كرده است به قتل تهديد مي‏كرد. هرچه ابن عباس و ابن مكتوم آياتي را كه حاكي از امكان مرگ پيامبر بود تلاوت مي‏كردند مؤثر نمي‏افتاد. حركات او كه با نهايت شدت و قوت انجام مي‏شد همه را به تعجب و ترديد انداخته بود و پاره‏اي پرسيدند: آيا پيامبر سخن خاصي با تو گفته يا وصيت ويژه‏اي در مورد مرگش با تو كرده است؟ او جواب منفي داد.(12)
    طولي نكشيد كه دوست او ابوبكر كه در بيرون مدينه به سر مي‏برد به وسيله‏اي به مدينه فراخوانده شد. ابوبكر هنگامي به مسجد رسيد كه عمر در ميان مردم، خشمناك، كساني را كه سخن از وفات پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به زبان مي‏آوردند، با انتساب آنان به منافقان، تهديد به قتل مي‏كرد. ابوبكر با مشاهده اين صحنه جامه از چهره پيامبر به سويي زد و پس از بيان چند جمله به مسجد آمد و بي‏محابا به عمر گفت: «آرام باش عمر، خاموش» و سپس با استشهاد به آيه‏اي از قرآن (آيه 30 سوره زمر: «اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُون» (تو مي‏ميري و ديگران نيز مي‏ميرند) كه قبل از او ديگران نيز تلاوت كرده بودند عمر را خاموش و وفات پيامبر را تأييد كرد.(13)
    اين گفتگوها حتي اگر صحنه‏سازي از پيش طراحي شده نبود، تا همينجا مي‏توانست مردم را به نقش ابوبكر در رهبري جامعه مسلمانان و آرام ساختن اوضاع متوجه سازد.
    گردهمايي انصار
    در همين حال كه پيكر مطهر خاتم الانبياء صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بر زمين بود و بني‏هاشم در غم بزرگ از دست رفتن آخرين فرستاده خدا به سوگ نشسته بودند، عده‏اي از انصار به دليل مشاهده اين رفتارها كه حاكي از نوعي تحريكات سياسي مهاجران براي تصاحب مقام جانشيني پيامبر، بود به انگيزه چاره جويي براي زمامداري مسلمانان، در محلي به نام سقيفه بني‏ساعده تجمع نمود.** آنها چنين وانمودند كه تعيين جانشيني پيامبر نيز مانند ديگر امور اجتماعي با گفتگوي بزرگان قوم، امري شدني است. پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله خود هنگامي كه زنده بود در كارهاي بزرگ با مهاجر و انصار مشورت مي‏كرد.
    به سوي محو وصيت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    در همين لحظات كسي براي ابوبكر و عمر خبر آورد كه انصار به گردهمايي پرداخته‏اند تا فردي را از ميان خود به زمامداري برگزينند. وي و ابوبكر چون از برپايي چنين انجمني آگاه شدند جسد پيامبررا كه براي غسل آماده مي‏شد ترك كردند و بي‏آنكه به كسي چيزي گويند به انجمن انصار در سقيفه پيوستند. آن دو در ميان راه به يار ديرين خود ابوعبيدة بن جرّاح رسيدند و هر سه راهي سقيفه شدند.
    در آنجا سعد بن عباده، پيشواي خزرجيان، با حال بيماري و تب، ميان گروهي از انصار (اوس و خزرج) نشسته بود و سخنگويي از سوي او در فضايل انصار و اولويت آنان بر مهاجران در خلافت سخن مي‏گفت. معلوم نمي‏توان داشت كه انگيزه اقدام سعد و اجتماع انصار در سقيفه بدون مقدمه و ناشي از رياست طلبي آنان بوده، يا بر اثر اطلاعات جسته و گريخته و قراين و اماراتي كه دلالت بر برخي پيش بينيها و مقدمه چينيهاي سران مهاجران داشته است. آنچه منطقي‏تر مي‏نمايد اين است كه طرح چنان سخناني از سوي انصار در آن ساعات، واكنشي در مقابله با اقدامات مهاجران باشد، نه موضع گيري در برابر وصاياي پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله . اما هرچه بود تاريخ آنان را نخستين گروهي مي‏شناسد كه به طور رسمي بر خلاف خواسته رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله اقدام به برپايي جلسه مشورتي براي تعيين جانشين پيامبر كردند. شايد هم اگر ديگران سالها پيشتر از ايشان مرموزانه در پي همين هدف بوده‏اند، چون زيركانه‏تر مقاصد خود را دنبال مي‏كردند كمتر كسي توانسته است از كرده ايشان رد پايي بر اين منظور بيابد.
    در هر صورت ترديد نيست كه مهاجران به مراتب نسبت به انصار از اطلاعات و تجارب اجتماعي و سياسي بيشتري بر خوردار بوده‏اند. به همين سبب در آن نشست انصار از مهاجران شكست خوردند. غير از اينكه به موجب همان اقدام علني بر خلاف فرموده رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله براي هميشه از رسيدن به خلافت محروم ماندند. با اين همه نمي‏توان انكار كرد كه حركات مرموزانه برخي مهاجران عامل مهمي در اقدام انصار بوده است. آن حركات تا آنجا كه از نگاه تاريخ مخفي نمانده به قرار زير است:
    ـ تخلف بعضي از مهاجران از همراهي با لشكر اسامه به رغم تأكيد پيامبر بر اعزام هرچه سريعتر آن.(14)
    ـ جلوگيري از نوشتن وصيت پيامبر(15)
    ـ انكار وفات پيامبر از سوي عمر(16)
    ـ پيشگوييهاي پيامبر در باره محروم گشتن انصار از حقوق اجتماعي خود و روي آوردن سياهي آشوبها در آينده نزديك.(17)
    اين امور انصار را واداشت تا نسنجيده براي حفظ موقعيت و منافع خود به دست خويش زمينه ساز شكل‏گيري بزرگترين فتنه در سراسر تاريخ اسلام گردند و شكافي در اجتماع مسلمانان پديد آورند كه هرگز به هم نيايد.
    جزئيات رويداد
    در سقيفه نخست انصار در فضل خود سخن گفتند و آنگاه عمر بن خطاب به مخالفت با ايشان پرداخت و خلافت را حق مهاجران بر شمرد. چون گفتگوها به خشونت گراييد ابوبكر پيش شتافت و خود فصلي در بيان فضايل مهاجران ايراد كرد و با زباني نرم رأي را با استفاده از اختلاف ديرينه دو قبيله بزرگ در مدينه (اوس و خزرج) به مهاجران اختصاص داد. پس از اين گفتار بعضي بدين راضي شدند كه كار
    شيخ مفيد به روايت از ابومخنف آورده است كه بني اسلم براي تهيّه خوار بار به مدينه آمده بودند. به آنان گفته شد: اگر به ما ياري دهيد كه براي جانشين پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت ستانيم، به شما خوار و بار مي‏دهيم.
    حكومت با شركت هردو دسته مهاجر و انصار انجام شود و گفتند: از ما اميري و از مهاجران اميري. ليكن ابوبكر اين رأي را نپذيرفت و گفت: چنين اقدامي وحدت مسلمانان را برهم خواهد زد. امير از ما و وزيران از انصار انتخاب شود و بدون مشورت آنان كاري صورت نگيرد.(18)
    او روايتي از پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرد كه الائمة من قريش. اين روايت با آنكه به طور كامل ذكر نشد، سخني بود كه در چنان مجمع اثري بزرگ به جا گذاشت و به دعوي انصار پايان داد. به نظر مي‏رسد دشمني ديرينه دو قبيله انصار، (اوس و خزرج) نيز در پيشبرد نظر مهاجران بي‏تأثير نبوده است، چه بر فرض كه امارت به انصار مي‏رسيد هيچ يك از اين دو قبيله راضي به رياست قبيله ديگر نبود.
    چون زمامداري مهاجران و قريش مسلم شد، گفتگو بر تعيين شخص به ميان آمد. آنها كه در آن مجلس كار را در دست داشتند هريك به ديگري وگذار مي‏كردند. سرانجام عمر و ابوعبيده جراح، ابوبكر را به رياست پذيرفتند و با او بيعت كردند. در همين هنگام فريادها به موافقت و مخالفت بلند شد. طبري نقل مي‏كند كه حتي بعد از بيعت عمر با ابوبكر هنوز جمعي از انصار بودند كه به اين تصميم اعتراض داشته، بانگ بر آوردند: «ما جز با علي با هيچ كس ديگر بيعت نخواهيم كرد.» ولي اين فرياد و فريادهاي ديگر در آن آشوب گم شدند. بعد از عمر و ابوعبيده، مهاجران حاضر با ابوبكر بيعت كردند.(19)
    دو گروه انصار چون خود را شكست خورده ديدند هريك در از دست ندادن آخرين موقعيت، در بيعت با ابوبكر نسبت به هم پيشدستي كردند. اوسيان گردن به فرمان رهبر قريشي را مطلوب‏تر و مفيدتر از اين مي‏دانستند تا اينكه بگذارند رئيس قبيله رقيب (خزرج) بر آنها حكمراني كند. از همين رو در ميان ايشان اولين كسي كه با ابوبكر بيعت كرد، سعد بن حضير (يكي از روساي اوس) بود.(20)
    سرانجام سياست گروهي و رقابتهاي طايفه‏اي ابوبكر را قادر به مطالبه بيعت از اكثر مردم كرد. از طرفي رقابتهاي طايفه‏اي در ميان قريش و بخصوص در ميان مهاجران، قبول رهبري ابوبكر كه مردي از تيره كم اهميت بَنُوتيم بن مرّه بود آسانتر ساخت.(21)
    بنوتيم هرگز در جنگ قدرت و تعارضات سياسي كه قبايل رقيب قريش (همچون بني اميه و بني‏هاشم و بني مخزوم) را به ستوده آورده بود، درگير نبوده‏اند. از طرف ابوبكر از اعتبار خاصيّ برخوردار بود و در زيادي سن و بر قرار ساختن رابطه نزديك با پيامبر در پي تزويج دخترش با پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و اظهار حمايت از اسلام از ابتداي رسالت، جلوه‏اي كسب كرده بود.
    بر پايه مآخذ ابوبكر و عمر از زمان بسيار دور اتحادي را تشكيل داده بودند كه ابوعبيده جرّاح عضو سوم آن بود. اين سه نفر اهميت و نفوذ چشمگيري در شرافت اسلامي نو ظهور و نيز در سياست گروهي عليه حكومت اشرافي مكّه كسب كرده بودند.(22)
    زمامداري با پنج رأي موافق
    پس از جدالهاي لفظي و مشاجره، ابوبكر با پنج رأي به عنوان خليفه رسول اللّهانتخاب شد. اجتماع كنندگان هنوز پراكنده نشده بودند كه عده‏اي سواره و پياده در شهر خود نمايي كردند. قبيله بني اسلم كه وابسته مهاجران بودند، وارد مدينه شدند، به انسان كه كوچه‏ها را پر كردند و با ابوبكر بيعت نمودند.(23)
    شيخ مفيد به روايت از ابومخنف آورده است كه بني اسلم براي تهيّه خوار بار به مدينه آمده بودند. به آنان گفته شد: اگر به ما ياري دهيد كه براي جانشين پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت ستانيم، به شما خوار و بار مي‏دهيم. پس بني اسلم به اميد دريافت خوار و بار به ياري بر خاستند، تا آنجا كه هر كس را كه از بيعت خود داري مي‏كرد با ضرب و زور بدين كار مجبور مي ساختند.(24) بي سبب نبود كه عمر مي‏گفت: من تا بني اسلم نيامده بودند به پيروزي اطمينان نيافتم.(25)
    تأكيد بر بيعت‏گيري
    در آن هنگامه ديگر جاي هيچ اقدام مخالفي كه بتواند به نتيجه انجامد وجود نداشت. كمترين مخالفت با شديدترين پاسخ و شوم‏ترين كشتار و اختلاف مواجه مي‏شد. تا اينجا به‏خوبي معلوم بود كه آن گفتگوهاو مشورتهاي سران قبايل، نظر عمومي مسلمانان مدينه را در بر نداشت و آنان هيچ فرصت انديشه در اين باره نداشته و مخالفان نيز با تهديد و تطميع سكوت كرده‏اند. نيز با مطالعه متن گفتگوها و دقت در استدلالهاي طرفين، آنچه كه معيار تعيين حق اولويت خلافت مطرح و بر آن تأكيد و توافق مي‏شود و بر همان اساس «ابوبكر» خليفه مي‏گردد، مسأله خويشاوندي و نسب با پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏باشد. اما به راستي آيا طبق اين معيار كسي شايسته‏تر از ابوبكر يافت نشد؟ ابوبكر خود در فرداي آن روز اين پرسش را پاسخ گفت. وي به مسجد پيامبر آمد و عمر خطبه‏اي در فضيلت و سبقت او در اسلام و ياري وي از دين و همراهي‏اش با پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از مكه به مدينه خواند و از مردم خواست با او بيعت كنند. مردم نيز جز عده‏اي از انصار(26) و خويشاوندان پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت با او را پذيرفتند و ابوبكر به طور رسمي به خلافت رسيد. او در آن مجلس خطبه‏اي خواند و در ضمن آن گفت: مرا كه براي زمامداري برگزيده‏ايد بهترين شما نيستم حاضرم اين مسؤوليت را از گردن خود بردارم. من در كار خود و اداره امور مسلمانان به كتاب خدا و سنت رسول خدا رفتار خواهم كرد. جز آنكه همراه پيامبر فرشته‏اي بود كه او را از گناه و خطا باز مي‏داشت اما آگاه باشيد كه مرا شيطاني است كه گاهي مرا فرو مي‏گيرد. هرگاه پيش من آمد از من بپرهيزيد.(27)
    با بيعت مردم با ابوبكر كار تعيين زمامدار به‏ظاهر پايان يافت. اما از آن زمان تا حال و آينده اين پرسش باقي است كه چرا در چنان مجلس مشورت كه سرنوشت مسلمانان تعيين مي‏شد، خاندان حصرت محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را در زمره مشاوران به حساب نياورند؟
    براي آشوبگران سقيفه كاملاً هويدا بود كه فراخواني خاندان پيامبر اكرم به آن مجلس، مانع از پيشبرد اهداف آنان است. زيرا در آن صورت ايشان حقايقي از فرمايشهاي رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را كه گوياي منزلت خود بود به ياد مردم مي‏آوردند و توطئه‏ها خنثي مي‏شد. به همين منظور بازيگران سقيفه براي اين كار بهترين زمان ممكن را انتخاب كردند تا اهل بيت به موجب اشتغال به مراسم تجهيز پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرصت حضور نيابند.
    خاندان پيامبر را به شور نطلبيدند
    اين پرسش كه چرا در سقيفه خاندان وحي را به شور نطلبيدند در همان زمان نيز از سوي برخي مطرح شد. اما پاسخي كه از طرف گردانندگان حكومت ارائه مي‏شد اين بود كه اين حركت تصميمي از پيش طراحي شده نبود بلكه ناخواسته و به يكباره اتّخاذ شده است. صميمي‏ترين يار ابوبكر، خليفه دوم، بعدها گفت: انتخاب ابوبكر براي زمامداري كاري ناخواسته و نا انديشيده بود كه خود جوش پيش آمد اما خداوند آثار زيانبار احتمالي آن را پيشگيري كرد.(28)
    او اين سخن را پس از وقتي بيان كرد كه اين زمزمه در ميان مردم رواج يافته بود كه: اگر خلافت براي ابوبكر به تعيين پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نبوده و با رأي تني چند از افراد، استوار شده است پس هم اينك نيز مردم حق دارند با رأيي به مراتب افزون‏تر، ديگري را به زمامداري برگزينند.
    طرّاحي توطئه از قبل
    جز دلايل و قرايني كه پيشتر بر شمرديم شواهدي نشان مي‏دهد كه آن تصميم با توطئه قبلي صورت گرفته است و گرنه براي گروهي اندك چگونه زمينه و امكان كودتايي اين‏چنين وجود داشته است؟! برخي شواهد بر توطئه بودن آن غايله به قرار زير است:
    الف ـ در آيه‏اي از قرآن در هشدار الهي به پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله چنين مي‏خوانيم: «وَمِنْ اَهْلِ الْمَدِينَةِ مَردوُ عَلَي النّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ»(29) يعني هم اينك در شهر تو مدينه از كساني كه به‏ظاهر اسلام آورده‏اند هستند كساني كه بر نفاق خويش باقي‏اند (آنان كه بر نفاق خو گرفته‏اند و دمي از روي حقيقت به تو ايمان نياورده‏اند) غير از آنكه نفاق ايشان چنان زيركانه است كه اگر ما آنها را به تو معرفي نكنيم هيچ گاه آنان را باز نشناسي!
    ب ـ تلاش عمر و ابوبكر براي تصدي امامت نماز به جاي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در ايام بيماري آن حضرت(30)
    ج ـ گفتار امام علي عليه‏السلام به عمر كه «شير خلافت را به‏دوش كه براي تو نيز نصيبي خواهد بود. امروز زمام آن را محكم براي ابوبكر در دست‏گير، تا فردا در اختيار تو باشد.»(31)
    د ـ نامه معاويه به محمد بن ابي‏بكر و اشاره به همدستي ابوبكر و عمر بر ضد علي عليه‏السلام و غصب خلافت.(32)
    ه··ـ واگذاري خلافت از طرف ابوبكر به عمر
    و ـ سخن عمر پس از مضروب شدن به دست ابولؤلؤ كه اگر ابوعبيده زنده بود، او را به جانشيني بر مي‏گزيدم.(33)
    در برخي از روايات نيز به اين زمينه چيني كه ريشه در گذشته (زمان رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ) داشته تصريح شده است.(34)
    حوادث بعد آشكار نمود كه انتخاب خلفا در عهد هر سه خليفه بر اساس آن بود كه خلافت در خاندانهاي قريش ـ به جز خاندان بني‏هاشم ـ به گردش در آيد. و در اجراي اين سياست، قريشيان، اوّل «ابوبكر» را از تيره تيم و سپس «عمر» را از تيره عدي، و پس از او «عثمان» را از تيره بني اميه، براي خلافت انتخاب كردند. خلفا بر پايه همين مقصد و سياست، انصار و بني‏هاشم را از صحنه سياست دور نگاه داشتند و به هيچ وجه رياستِ ارتش در فتوحات و حكومت شهرهاي اسلامي را به آنان واگذار نكردند.
    
    پاورقيها:
    10 ـ سوره نجم، آيه 3 و 4.
    11 ـ الطبقات، ج 2، ص 271 و 272؛ ابن كثير، ج 5، ص 243؛ حلبي، ج 3، ص 390 و 391.
    12 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 305؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 200ـ203؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 265ـ270؛ انساب الاشراف بلاذري ج 1، ص 581.
    13 ـ شرح ابن ابي‏الحديد، ج 1، ص 159ـ162.
    15 ـ الطبقات الكبري، ابن سعد، ج 2، ص 242، 245.
    16 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 305؛ ابن‏ابي‏الحديد، «زماني كه عمر از مرگ رسول خدا مطلع گرديد از شورش و انقلاب مردم در مسأله امامت به هراس افتاد. او مي‏ترسيد انصار يا ديگران رشته حكومت را به دست گيرند. به ناچار مصلحت در اين ديد كه مردم را به هر نحوي كه ممكن است ساكت و آرام كند، به خاطر همين بود كه گفت آنچه را گفت، و مردم را در شك و ترديد نگاه داشت تا حريم دين و دولت محفوظ ماند. همه اينها بود تا زماني كه ابوبكر رسيد.» (شرح نهج البلاغه، ابن ابي‏الحديد، ج 1، ص 129.
    17 - صحيح بخاري، ج 8، ص 86 به بعد؛ المغازي واقدي، ج 2، ص 113؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 130.
    8 ـ اين وعده هيچ گاه تحقق نيافت.
    19 ـ تاريخ طبري، ج 1، ص 1818.
    1 ـ الكامل، ابن اثير، ج 2، ص 317.
    2 ـ الاصابه، ابن حجر، ج 8، ص 124؛ تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 317ـ321؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي‏الحديد، ج 17، ص 177، ج 1، ص 159.
    20 ـ الاستيعاب، ج 1، ص 172.
    21 ـ در باره اين رقابت ها مراجعه كنيد به
montqomery watt, muhammad at mecca. pp.u - 8-16-20, l44) idem, muhammad at medina loxford, 1956) - pp - 157 - 91
    22 ـ مراجعه كنيد به
henri lammens, lletriamrat Abou Bakr omar et Abor - obaida - melanyes do la faculte orientale do luniversite st joseph do beyrouth, lv (1910) - pp. 133 - 44)
    23 ـ تاريخ طبري، ج 3، ص 205.
    24 ـ الجمل، شيخ مفيد، ص 59؛ لامنس بااستناد بر مطالب تاريخ ابن فرات نوشته است اين گروه سه نفره (ابوبكر، عمر، ابوعبيده) از همكاري بني اسلم مطمئن شده بودند (ص 142، حاشيه 7)
    25 ـ تاريخ طبري، ج 3، ص 222.
    6 ـ از گروه بيعت نكرد گان، سعد بن عباد رئيس قبيله خزرج كه از بيعت با ابوبكر سرباز زد، هيچگاه در نماز او حاضر نشد. در روزگار خلافت عمر به زخم تير از پا در آمد. جز سعد، علي(ع) و بني‏هاشم و چند تن ديگر از صحابه نيز تا مدتي از بيعت با ابوبكر سر باز زدند.
    7 ـ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 212، تاريخ طبري، ج 3، ص 223، الامامه، ج 1، ص 16.
    28 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 308؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 205.
    29 ـ سوره توبه، آيه 110.
    0 ـ مسند احمد، ج 1؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 190.
    31 ـ ابن ابي‏الحديد، ج 6، ص 11.
    32 ـ مسعودي، مروج، ج 3، ص 21 و 22.
    33 ـ ابن سعد، ج 3، ص 413.
    34 ـ مسند احمد، ج 1، ص 110.
    3 ـ در ايام خلافت ابوبكر سپاه اسامه راهي شام شد و نوشته‏اند آنان پس از چهل يا هفتاد روز به مدينه باز گشتند.
    4 ـ تاريخ طبري، ج 3، ص 186؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 159ـ162.
    5 ـ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 197.
    6 ـ مسند احمد ابن حنبل، ج 1، ص 356؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 217، 242، 245؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 192 و 193.
    7 ـ شرح ابن ابي‏الحديد، ج 2، ص 20؛ المراجعات، ص 275 و 276؛ ملل و نحل شهرستاني، مقدمه چهارم، ص 29.
    8 ـ الطبقات الكبري، ج 2، ص 243 و 244؛ چاپ بيروت.
    9 ـ صحيح بخاري، ج 8، ص 9؛ و ج 4، ص 85؛ مسند احمد، ج 1، ص 425؛ الطبقات الكبري، ج 2، ص 244.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥