خدایا...مرا به که وا می گذاری ؟!!!

این جمله ی شخصیتی بود که پس از پنجاه سال تمام ، با عزت و عظمت ، در پرتو حمایت فداکارانی زندگی می کرده است و اکنون عرصه به قدری بر او تنگ شده که به باغ دشمن پناه می آورد و در انتظار سرنوشت با بدنی مجروح و خسته می ماند . فرزندان ربیعه که خود بت پرست بودند ، از وضع رقت بار پیامبر متاثر شدند و به غلام مسیحی خود ، " عداس " دستور بردن ظرفی پر از انگور ، نزد وی دادند . وقتی او ظرف انگور را در برابر پیامبر گذارد ، قدری در قیافه نورانی حضرت دقیق شد . پس از آن شاهد قضیه عجیبی شد . او دید که حضرت موقع خوردن انگور " بسم الله الرحمن الرحیم " را بر زبان جاری ساخت . این حادثه آنقدر عجیب بود که ناچارا لب به سخن گشود و گفت : من تا کنون چنین کلامی نشنیده ام ، مردم این سامان کارهایشان را با " لات " و " عزی " شروع می کنند . پیامبر از وی دین وی و اینکه اهل کجاست ، پرسید . او گفت که اهل " نینوا " و مسیحی هستم . حضرت فرمود که تو از سرزمینی که آن مرد صالح " یونس بن متی " از آنجاست ، هستی . باز غلام بیشتر متعجب شد و پرسید : که او را از کجا می شناسید ؟ حضرت فرمود : برادرم " یونس " مانند من پیامبر الهی بود . این سخنان تاثیر عجیبی بر عداس گذاشت و بی اختیار مجذوب وی شده ، بر روی زمین افتاد و دست و پای حضرت را بوسید و ایمان خود را به آیین او عرضه داشت و پس از کسب اجازه به سوی صاحبان باغ برگشت .

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥