خاتميّت پيامبر اسلام-آية اللّه جوادي آملي

                

عنوان :       خاتميّت پيامبر اسلام

صاحب اثر : آية اللّه جوادي آملي، محمدرضا مصطفوی پور

                

منبع :          پايگاه سراج

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    اسلام كاملترين و آخرين دين الهي و پيامبر آن آخرين رسول الهي است و بعد از پيامبر اسلام پيامبر ديگري نخواهد آمد. همه مسلمانان بر اين عقيده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هيچ مسلماني منكر اين عقيده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احاديث قطعي اصل خاتميّت پيامبر اسلام را اثبات مي‏كند. قرآن مي‏فرمايد: ما كان محمد ابااحد من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النبييّن و كان اللّه بكل شيء عليماً (1)محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و خدا همواره بر همه چيزي داناست.
    
    خاتم (به فتح تا، يا به كسر تا) دلالت بر اين مي‏كند كه با نبوت مهر خورده و اين مهر شكسته نخواهد شد و پيامبر ديگري با شريعتي جديد نخواهد آمد. چنان كه موارد استعمال واژه‏هاي هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نيز به همين معناست يعني مهر كردن و به آخر رسيدن يا پايان يافتن است و به عبارت ديگر: خاتم به معناي چيزي است كه به وسيله آن پايان داده مي‏شود و چون خاتم به معناي پايان دادن است پيامبر اسلام، پايان بخش نبوت است و خاتم الانبياء بودن پيامبر به معناي خاتم المرسلين بودن هست زيرا مرحله رسالت مرحله‏اي فراتر از نبوت است كه با ختم نبوت رسالت نيز خاتمه مي‏يابد. روايات فراواني نيز از پيامبر و ائمه وارد شده كه بر همين معنا پافشاري مي‏كنند و اين كه برخي خاتم را به معناي انگشتر و چيزي كه مايه زينت به حساب آورده‏اند به خاطر همين است كه نقش مهره را بر روي انگشتر هايشان مي‏كندند و بوسيله آن نامه‏ها را مهر مي‏كردند كه اين مهر كردن حكايت از پايان نامه داشت. از اين رو با دقت در روايات ذيل مي‏توان پرده از ابهام اين واژه برداشت.
    
    1ـ انس مي‏گويد: از رسول خدا(ص) شنيدم، مي‏فرمود:انا خاتم الانبياء و انت يا علي خاتم الاولياء. و قال امير المؤمنين(ع) : ختم محمد(ص) الف نبي و اني ختمت الف وصي...»(2) من پايان دهنده پيامبران و تو يا علي پايان بخش اولياء هستي و اميرالمؤمنين (ع) فرمود: محمد پايان بخش هزار پيامبر و من هزار وصي را پايان بخشيدم.
    
    2ـ پيامبر (ص) فرمود: «انا اول الانبياء خلقاً و آخرهم بعثاً»(3)؛ من از نظر آفرينش اولين و از حيث بعثت آخرين پيامبرم.
    
    3ـ پيامبر(ص) فرمود: «مثل من در بين پيامبران، مانند مردي است كه خانه‏اي را بنا كرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگويند: بنايي زيباتر از اين نيست جز اين كه يك خشت آن خالي است «فانا موضع اللبنة، ختم بي الانبياء»،(4) و من پركننده جاي آن خشت خالي هستم از اين رو نبوّت پيامبران به من ختم پذيرفت.
    
    4ـ امام باقر (عليه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارك و تعالي محمّداً الي الجنّ و الانس عامّة و كان خاتم الانبياء و كان من بعده اثني عشر الاوصياء».(5)
    
    5 ـ حقتعالي در خطاب به حضرت زكريّا فرمود: «يا زكريّا قد فعلت ذلك بمحمّدٍ ولا نبوّة بعده و هو خاتم الانبياء» پيامبر اسلام حضرت محمّد (ص) ختم پيامبران و پيامبري بعد از او نيست.
    
    6ـ حضرت موسي بن عمران (ع) نيز همچون ساير پيامبران اين حقيقت را بر زبان آورده است كه پيامبر اسلام حضرت محمّد (ص) خاتم پيامبران است «قال رسول الله: و فيما عهد الينا موسي بن عمران (عليه السلام) انّه اذا كان آخر الزّمان يخرج نبيّ يقال له «احمد»(ص) خاتم الانبياء لا نبيّ بعده، يخرج من صلبه ائمّة ابرار عدد الأسباط»(6) بعد از او پيغمبري نيست و از صلب او دوازده پيشوا به تعداد اسباط بني اسرائيل خارج مي‏شوند.
    
    7ـ پيامبر (ص) همچنان فرمود جبرئيل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: يا محمّد(ص) خداوند تو را سيّد پيامبران و عليّ را سيّد اوصياء قرار داد...«محمّد سيّد النبيّين و خاتم المرسلين و جعل فيه النبوة...»(7) محمّد سيّد پيامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.
    
    8 ـ اميرالمؤمنين به كرات در جاي جاي نهج البلاغه به خاتميّت حضرت محمّد (ص) تصريح كرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است كه محمّد (ص) پايان بخش پيامبران است، مانند:
    
    الف) (رسول اللهّ) فقفّي به الرسل و ختم به الوحي.(8)
    
    ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(9)
    
    ج) «امين وحيه و خاتم رسله».(10)
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    9ـ حضرت مسيح (عليه السلام) ـ بنا به نقل انجيل يوحنّا ـ فرمود: «انّي سائل ربّي ان يبعث اليكم «فارقليط» آخر يكون معكم الي الابد و هو يعلّمكم كلّ شي‏ءٍ»(11) من از پروردگارم خواستم براي شما «فارقليط» ديگري (يعني حضرت محمّد(ص) را مبعوث فرمايد كه تا ابد با شما باشد و هر چيز را به شما بياموزد.
    
    10ـ امام محمّد باقر (عليه السلام) در تفسير آيه «ما كان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النّبييّن» مي‏فرمايد: خاتم النّبييّن يعني پيامبري بعد از حضرت محمّد(ص) نخواهد بود «يعني لا نبيّ بعد محمّد».(12)
    
    پرسش هايي درباره خاتميت
    
    از ديرباز پيرامون مسأله خاتميت پرسش هايي مطرح بوده كه امروزه نيز احياناً در قالب‏هاي نويني شكل گرفته و پاره‏اي اشكال‏هاي جديد نيز بر آن افزوده شده است، در آينده نيز دگر باره در همين شكل و يا در قالب‏هاي مدرن‏تري به بازار عرضه خواهد شد.
    
    از اين رهگذر ما در اين نوشته به بعضي از آن‏ها اشاره كرده و به پاسخ گويي خواهيم پرداخت:
    
    الف) آيا با توجّه به سير تكاملي بشر، چگونه انسان مي‏تواند از رهبري آسماني محروم باشد؟
    
    ب) آيا قوانين عصر نبوّت مي‏توانند در اين روزگار جوابگو باشند؟
    
    ج) آيا با قطع شدن وحي و نبوّت. بايد انسان از ارتباط با جهان غيب محروم بماند؟
    
    د) حجّيت و ولايت ديني از آن پيامبر(ص) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتميّت شخصيّت هيچ كس پشتوانه سخن او نيست، بدين معنا كه خطاب پيامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و ديگر كتب آسماني به ندرت استدلال‏هايي ، مانند: «لو كان فيهما الهة الاّ اللّه لفسدتا»؛(13)يافت مي‏شود از اين رو شيوه سخن پيامبران اين است كه «ما علي الرّسول الاّ البلاغ»(14) كاري جز تبليغ و ابلاغ پيام الهي بر عهده پيامبر نيست حتّي «قل هاتوا برهانكم»(15) هم كه مي‏گويند معطّل برهان آوردن مخالفان نمي‏شوند، پيشاپيش برهانشان را باطل مي‏دانند «حجّتهم داحضةٌ عند ربّهم»(16) اين نكته ما را به عنصر مقوّم شخصيت حقوقي پيامبر نزديك مي‏كند، اين عنصر ولايت است.
    
    ولايت به معناي اين است كه شخصيّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و اين همان چيزي است كه با خاتميّت مطلقاً ختم شده است. بنابر اين وقتي در كلام، دليل مي‏آيد، رابطه كلام با شخص و شخصيت گوينده قطع مي‏شود، از آن پس ما مي‏مانيم و دليلي كه براي سخن آمده است، اگر دليل قانع كننده باشد مدّعا را مي‏پذيريم و اگر نباشد نمي‏پذيريم، ديگر مهم نيست كه استدلال كننده علي (عليه السلام) باشد يا ديگري، از اين پس دليل پشتوانه سخن است نه گوينده صاحب كرامت آن.
    
    پاسخ سؤال‏ها
    
    با تبيين چند مطلب پاسخ سؤال‏هاي ياد شده روشن مي‏گردد:
    
    1ـ برهان در قرآن
    
    قرآن مجيد افزون بر اين كه خود را به عنوان برهان و نور معرفي كرده استدلال‏هاي فراواني در جاي جاي آن به كار گرفته است. و اگر قرآن از ديگران برهان مي‏طلبد «قل هاتوا برهانكم» بدان خاطر است كه هم خود برهان است و هم برهان اقامه مي‏كند از اين رو مي‏گويد: «يا ايّها النّاس قد جائكم برهانٌ من ربّكم وانزلنا اليكم نوراً مبيناً»(17) اي مردم در حقيقت براي شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوي شما نوري تابناك فرو فرستاده‏ايم.
    
    بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبايي، شما اگر كتاب الهي را كاوش كامل كنيد و در آياتش دقّت نماييد خواهيد ديد شايد بيش از سيصد آيه مردم را به تفكّر، تذكّر و تعقّل دعوت نموده، و يا به پيامبر (ص) استدلالي را براي اثبات حقي و يا از بين بردن باطلي مي‏آموزد، و يا استدلال هايي را از پيمبران و اولياء خود چون نوح، ابراهيم، موسي، لقمان، مؤمن آل فرعون و... نقل مي‏كند.
    
    خداوند در قرآن خود و حتّي در يك آيه نيز بندگان خود را امر نفرموده كه نفهميده به قرآن و يا به چيزي كه از جانب او است ايمان آورند و يا راهي را كوركورانه به پيمايند، حتّي قوانين و احكامي كه براي بندگان خود وضع كرده و عقل بشري به تفصيل ملاك‏هاي آن‏ها نمي‏رسد و نيز بر چيزهايي كه در مجراي نيازها قرار دارند استدلال كرده و علّت آورده است.(18) پيامبر و پيشوايان دين (عليهم السلام) نيز سخنانشان آكنده از استدلال است، نمونه بارز آن كتاب ارجمند احتجاجات طبرسي است.
    
    بر اين اساس قرآن و سخن پيامبران استدلالي‏ترين سخن و شيواترين بيان در پيشبرد اهداف شكوهمند دين و شريعت‏اند، غاية‏الامر براهين قرآني از نوع اصطلاح فلسفه و كلام نيست، قرآن به زبان وحي و به زبان فطرت سخن مي‏گويد، گاهي همچون برهان صديقين از واجب پي به صنع مي‏برد و گاهي از منظم بودن و نافع بودن پي به حكمت خداي حكيم، زماني از كثرت به وحدت و گاهي از وحدت به كثرت مي‏گرايد، به آيات اوّل سوره رعد بنگريد چگونه پس از ياد خدا، نعمت‏هاي فراوان و كثير او را ياد آور شده است «الله الّذي رفع السّموات بغير عمدٍ ترونها»(19)؛ خدا همان كسي است كه آسمان‏ها را بدون ستون‏هايي كه آن‏ها را به بينيد برافراشت، آن گاه بر عرش استيلا يافت، و خورشيد و ماه را رام گردانيد، هر كدام براي مدّتي معيّن به سير خود ادامه مي‏دهند. اوست كسي كه زمين را گسترانيد و در آن كوهها، و رودها نهاد، و از هرگونه ميوه‏اي در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب مي‏پوشاند، قطعاً در اين امور براي مردمي كه تفكّر مي‏كنند نشانه‏هايي وجود دارد، و در زمين قطعاتي است كنار هم، و باغهايي از انگور و كشتزارها و درختان خرما، چه از يك ريشه و چه از غير يك ريشه كه با يك آب سيراب مي‏گردند، و با اين همه برخي از آن‏ها را در ميوه ـ از حيث مزه و نوع و كيفيت ـ بر برخي ديگر برتري مي‏دهيم بي‏گمان در اين امر نيز براي مردمي كه تعقل مي‏كنند دلايل روشني است.
    
    امّا اگر قرآن در جايي مي‏فرمايد: «حجّتهم داحضة» دليلشان شكسته و باطل و مخدوش است، نخست دليل آنان را ذكر كرده و سپس مي‏فرمايد باطل است، زيرا بت پرستان، بت پرستي خود را توجيه مي‏كردند كه اگر خدا مي‏خواست نه ما و نه پدرانمان شرك نمي‏آورديم و چيزي را خود سرانه تحريم نمي‏كرديم.(20) قرآن نيز مي‏فرمايد اين گونه استدلال و احتجاج‏ها باطل است «حجّتهم داحضة» زيرا اين گونه احتجاج خلط بين اراده تكويني و تشريعي است، خداوند تكويناً قادر است جلوي آنان را بگيرد ولي تشريعاً آزادند و هر كاري مي‏توانند انجام دهند.
    
    اصل نبوّت را مي‏توان هم از دليل‏هاي برون ديني و هم از دليل‏هاي درون ديني اثبات كرد، ليكن در انقطاع وحي ما دليلي عقلي بر ضرورت انقطاع خاتميت نداريم، يعني عقل هيچ مانعي بر آمدن پيامبر ديگري نمي‏بيند، جز اين كه دليل‏هاي درون ديني ما را متقاعد به پذيرفتن خاتميّت مي‏كند،چنان كه بحث آن گذشت، ليكن شهود، عرفان و قلب مي‏تواند انقطاع نبوت را مشاهده كند. و اين راه اختصاصي به پيامبر ندارد بلكه اعم از پيامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحي توسط علي (عليه السلام) و تصديق پيامبر (ص) او راست كه يا علي من آنچه مي‏شنوم تو هم مي‏شنوي «انّك تسمع ما اسمع» بنابراين انقطاع نبوّت را عقل بشري بدان دست نمي‏يازد، بلكه از دانشي است كه اگر خداوند به پيامبر نياموخته بود حتّي خود وي هم بر آن آگاه نبود چنان كه قرآن فرمود: «وعلّمك مالم تكن تعلم»(21) بنابراين اگر پيامبر(ص) ادعا نكرده بود هيچ كس را بر اين راز امكان دستيابي نبود.
    
    گفتني است انقطاع وحي بدان معني نيست كه آنچه دين آورد تا اين زمان صحيح و درست و مستحكم بود و پس از قطع وحي نسخ، فسخ، باطل، سراب و يا به ضد تبديل مي‏شود، نه زوالي از پيش خود مي‏گيرد و نه بواسطه شي‏ء ديگر از بين مي‏رود و به فرموده قرآن «لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه»(22) از پيش رو و از پشت سر باطل به سويش نمي‏آيد. همه دست آوردهاي آن تا آستانه قيامت پايدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزاري قطع شود، و گرچه شريعت ومنهاجي جديد نمي‏آيد، بنابر اين اگر شريعت نبوي رخت بر بندد بايد انديشه بشري جايگزين آن شود كه سر از «أنا ربّكم الاعلي» و مانند آن بيرون مي‏آورد.
    
    باري خاتميّت را از چند راه مي‏توان توجيه كرد:
    
    الف) از راه علل فاعلي، وقتي قرآن مي‏فرمايد: «و إنّ الي ربّك المنتهي» (23) پايان كار به سوي پروردگار تو است، بدين معنا است كه شخص پيامبر تحت تربيت و ربوبيّت حقتعالي به آخرين درجات كمال بار يافته و به منتها درجه رسيدن او از آيه (فكان قاب قوسين او أدني) نيز فهميده مي‏شود، و در قوس نزول هم نخستين صادر است، بنابر اين «إنّا لله و إنّا اليه راجعون» بر قلب پيامبر نازل گشته و مصداق بارز آيه است، پس بالاتر از آن مقامي فرض ندارد و همتايي بر او فرض ندارد، در نتيجه دليلي بر آمدن پيامبر بعد و سخن جديد نيست.
    
    ب) از راه علل قابلي، فرض اين است كه بهترين ميوه جهان طبيعت به عنوان پيامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك افتخار دارند كه بهترين خلق اولين و آخرين را در دامن خود پروريده و جهان بشريت را از چنين نعمتي بهره‏مند ساخته‏اند.
    
    ج) از راه علل غايي هم نياز بشر تأمين شده زيرا اراده حق كشف گرديده است اين اراده از طريق وحي، قرآن، سنّت، يعني توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل كشف شده و ديگر نيازي به شريعت جديد و اعزام رسل وانزال كتب نيست.
    
    بر اين اساس مردم به حال خود رها نشده‏اند، ربوبيّت حقتعالي همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانين تازه فراهم آمده است.
    
    بديهي است عقل از منابع دين است نه چيزي در برابر دين، پس دليل را به ديني و عقلي تقسيم كردن يك اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و كواشف دين و اراده خدا است، عقل است كه مي‏تواند بفهمد نقل و وحي چه گفته‏اند، توسّط عقل است كه آيات ارزيابي مي‏شوند ، و روايات را درهم آميخته و از آميزه آنها استنباطات و استخراجات صورت مي‏پذيرند، عقل به عنوان چراغ‏پر فروغ و قوي در خدمت دين است، از اين رو شريعت اسلام پايدار و ماندگار است آن‏سان كه دين پا بر جا است خاستگاه اين پايداري و پويايي، تداوم ربوبيّت حقتعالي است كه هر لحظه بشر را تدبير كرده و از بوستان و باغ او بري مي‏رسد، و تازه‏تر از تازه‏تري مي‏رسد.
    
    3ـ ولايت پشتوانه نبوّت و امامت
    
    نبوّت داراي پشتوانه‏اي به نام ولايت است، ولايت يك مقام باطني است كه از طريق بندگي و پيمودن راه قرب نوافل و فرايض، به اين مقام والا مي‏توان دست يافت، چنين گوهر گرانبهايي پشتوانه نبوّت است، و هر كس ديگر هم مي‏تواند ولي باشد يعني نبوّت را نداشته به ولايت برسد خواه مرد باشد يا زن، همچون صديقه كبري فاطمه زهراء(عليها السلام).
    
    با قطع گرديدن نبوّت، مقام ولايت قطع نمي‏شود، بلكه در پيشوايان دين به خصوص، و در ديگر اولياء نيز هست، پيشوايان چون داراي امامت و ولايت اند پس از قطع وحي و ترسيم خطوط دين توسط پيامبر، همچنان به پاسداري، تفسير و شكوفايي آن آموزگاري مي‏كنند، حقايق دين،اصول اعتقادي، اخلاقي، اجتماعي، فقهي، پزشكي، نظامي و... را شكوفا مي‏سازند.
    
    پس اين توهّم كه با رحلت پيامبر، بشر از ولايت تشريعي آزاد شد، سخن سنجيده‏اي نيست، بلكه جانشينان پيامبران و به ويژه جانشيني پيامبر اسلام (ص) همان كار پيامبري را ادامه مي‏دهند، پيامبر نيستند ولي از ناحيه ولايت كار پيامبرانه مي‏كنند، آيه‏اي كه مي‏فرمايد: «إنّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكوة و هم راكعون»؛(24) وليّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كساني كه ايمان آورده‏اند، همان كساني كه نماز برپا مي‏دارند و در حال ركوع زكات مي‏دهند يعني ولايتي كه در الوهيت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نيز وجود دارد، اين ولايت فوق ولايت معنوي، قرب نوافل و فرايض است، اين همان ولايت تشريعي است كه قطع نمي‏شود، از اين رو پيامبر در غدير خم بر همين معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولي بكم من انفسكم» آيا من به شما از خود شما نزديكتر نيستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه» بنابر اين قضا، حكم، داوري‏ها تفسيرها از آيات و آنچه يك جامعه زنده و پويا بدان نيازمند تحت سرپرستي و ولايت علي (عليه السلام) است، سخن او سخن پيامبر و خداست، اگر جايي نياز به استدلال باشد، استدلال مي‏آورد، اگر نداشته باشد نمي‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرايط محيط با او همراه شد خلافت ظاهري را هم در دست مي‏گيرد، چنان كه فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(25) و از كيان دين و مملكت حفاظت كامل به عمل مي‏آورد و مسئوليت اجرايي و اداره جامعه را بر عهده مي‏گيرد، در اين صورت هر حكم و فرماني صادر كند بر مردم واجب است بپذيرند چونان فرمان خدا و رسول «ماكان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضي الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم، و من يعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبيناً»(26)؛ هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كاري فرمان دهند، براي آنان در كارشان اختياري باشد، و هر كس خدا و فرستاده‏اش را نافرماني كند قطعاً دچار گمراهي آشكاري گرديده است. بنابراين اين كسي كه مي‏گويد «سلوني قبل ان تفقدوني» از من پرسش كنيد پيش از اين كه مرا نيابيد، من به راههاي آسمان آشناتر تا راههاي زمين هستم، با همان ولايت بضميمه آيه «النّبي اولي بالمؤمنين من انفسهم»(27)؛ پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزديكتر است، داراي همان ولايت تشريعي نبوي است و بعد از او ساير پيشوايان تا برسد به حضرت حجّة بن الحسن المهدي (عليه السلام) كه دين را از هر جهت شكوفا مي‏سازد و فرمانش واجب الاطاعة مي‏باشد. امّا اگر شرايط فراهم نيايد، دست وليّ دين بسته شود و حكم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظيفه حفاظت و پاسداريش كاسته مي‏شود، بر خلاف پيامبر كه حتّي اگر هيچ كس همراه او نباشد نيز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما علي الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خليل وار به آتش سپارند، او بايد به جهاد در آويزد گرچه يكّه و تنها باشد. «فقاتل في سبيل الله لا تكلّف الاّ نفسك و حرّض المؤمنين عسي الله أن يكفّ بأس الّذين كفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنكيلاً»(28)؛ اي پيامبر در راه خدا پيكار كن كه جز عهده دار شخص خود نيستي ولي مؤمنان را به مبارزه برانگيز، باشد كه خدا آسيب كساني كه كفر ورزيده‏اند باز دارد و خداست كه قدرتش بيشتر و كيفرش سخت‏تر است.
    
    4ـ پويايي و تكامل
    
    رشته حيات جوامع بشري تا وقتي امتداد داشته باشد به وحي و دست آوردهاي وحياني نيازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبيعت، زمان، گذشته و آينده پيوند ناگسستني زده و هر روز گامي به جلو و نگاهي به آينده دارد، و هر روز مي‏كوشد به سخني تازه، و رازي ناگشوده دست يازد، پس در عقايد، اخلاقيات، احكام و بهره‏گيري از طبيعت و دست آوردهاي آن به دانش نامتناهي نياز دارد، خداوند به وسيله پيامبر (ص) خطوط كلّي را از خارج تأمين كرده و نيز در درون بشر يك نيروي فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شريعتي است در نهان انسان و وحي شريعتي است در برون، وقتي عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دين‏شناسي قرار گيرند مي‏توانند زواياي احكام، اخلاق،عقايد، و ساير نيازمندي‏هاي بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمين كنند، گرچه تا قيامت (به فرض) حجّتي ظهور نكند و از پس پرده غيبت بيرون نيايد، عقل مصون از مغالطه(به بركت وحي) هر روز شكوفاتر مي‏شود و اسباب «ليثيراوالهم دفائن العقول»(29) پيداتر و به مبادي تصوّري و تصديقي تازه‏تري دست مي‏يابد،در نتيجه فقه، اصول، كلام، عرفان و فلسفه بارزتر و كاملتر مي‏گردند، در تاريخ و سنّت جهان بيني و رياضي سخنان تازه‏و تازه‏اي پيدا مي‏شود.
    
    روش‏ها هم روشمندتر، متدها شكوفاتر، شكل‏ها زيباتر و متقن‏تر مي‏گردند،چه بسا اصل يا اصولي بر فقه و قاعده يا قواعدي بر آن بيفزايند و پيام‏هاي تازه‏تري استخراج كنند، با تأمّل در آيات قرآن و روايات (به عنوان دو منبع غير متناهي) ممكن است مطالب جديدي استنباط شود، فقه و اصول، فلسفه و كلام و تفسير هزار سال پيش براي امروز ابتدايي شمرده شده، و قطعاً در هزار سال آينده بسي شكوفاتر مي‏گردند. انديشه‏هاي جديد به عرصه علم و فرهنگ راه مي‏يابند و روش زنده‏تري اختراع مي‏گردد، اين‏ها همه بايد در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشند نه در چنبره «قياس و استحسان» كه برخاسته از انديشه «حسبنا كتاب الله» است.
    
    از سوي ديگر براهين نقلي كه از قرآن و سنّت به دست مي‏آيند، همچنين تقرير و فعل معصومان موجب تكامل دين هستند، عقل نيز در كنار اين‏ها قرار دارد نه در برابرشان، بسياري از مسايل اصول فقه از عقل تنها و يا عقل و نقل برگرفته مي‏شوند، هرچه واجب و يا حرام باشد مقدّمه آن نيز به حكم عقل واجب و يا حرام است، عقل در حوزه مديريت و اجرائيات نيز نقش كليدي دارد، در وضع مقررات و اداره كشور كه مثلاً اقتصادش برپايه‏هاي كشاورزي باشد يا دام پروري، يا صنعت و معدن و يا نفت؟ و اگر بر اساس كشاورزي تنظيم شود بررسي خاك، آب، سدّ، كوه و قوانين لازم، كانال كشي همه توسط حكم عقل صورت مي‏پذيرد كه يا واجب است و يا مقدّمه واجب و....
    
    متد و روش عقل و قواعد عقلي، هم ما را به محتوا فرا مي‏خواند هم به شكل، هم به فقه آشنا مي‏گرداند هم به قواعد و اصول آن. بنابر اين در جميع علوم و روش‏ها عقل در كنار نقل و به عنوان چراغ فروزاني است كه دانش‏هاي گوناگون اعم از ديني و غير ديني را در خدمت دين مي‏داند، عقل جنبه پويندگي و بالندگي دارد كه اگر نبوّت ختم شد كنار ولايت، روايت وحي و قرآن باشد. فقه، اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد، روش جديد القاء كند، به ارزيابي مجدّد انديشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره توشه تازه برگيرد، از اندوخته‏هاي پيشينيان تجربه بياموزد و تئوري جديد ارائه كند، به اختراع و كشف جديد بپردازد، بر متون فقه، اصول، حكمت، كلام و عرفان و رياضيات بيفزايد، زوايد آنها را پالايش دهد و غذاي جديد جهت فربهي خردها عرضه كند.
    
    بنابر اين روش اجتهاد در همه علوم حاكم است و دست‏افزار و پاچيله آن عقل است و عقل به عنوان «حجّة الله» در درون انسان همراه قرآن و عترت و ولايت است. اين بدان معنا نيست كه يك رساله عمليه به جميع نيازهاي بشر تا روز قيامت پاسخ مثبت مي‏دهد، بلكه دانشمندان جديد مي‏آيند و كار جديد مي‏كنند.
    
    لازم به تكرار است كه شهود و عرفان با توجّه به موازين آنها ـ كشف و شهود موافق با شهود معصوم ـ نيز حجّت است، اين مجموعه فعالانه در تلاش و كوشش‏اند تا پاسخ صحيح و مثبت به نيازهاي فكري و عملي جامعه داده، وانسان را از سرگشتگي نجات بخشند، بنابر اين با ختم نبوّت هيچ نقص و كمبودي بر جامعه وارد نخواهد آمد و دين باوران حتّي روشمندتر از عصر حضور پيامبر مي‏توانند به زندگي ديني خود ادامه دهند.
    
    در نتيجه، سئوال‏هاي ياد شده پاسخ معقولي خواهند يافت: يعني در صورت عمل به دستاوردهاي وحياني از يك رهبر آسماني هم سعادت بشر تأمين مي‏گردد و هم قوانين تازه‏اي استنباط و استخراج مي‏شوند، و هم ارتباط انسان با جهان غيب در سايه ولايت، كشف و شهود تام تأمين است، و هم ولايت تشريعي قطع نيست ـ گرچه ولايت «انبائي» و پيامبري قطع شده باشد ـ و با بسته شدن دفتر نبوّت هرگز ولايت قطع و برچيده نيست، از اين رو كارشناسان دين، تا قيام قيامت انشاء الله مردم را رهبري صحيح خواهند كرد
    
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

   
    پاورقيها:

    
    10ـ همان، خ 173.
    1ـ احزاب، آيه 40.
    18ـ الميزان ذيل مائده، ص 19 ـ 15.
    16ـ شوري، آيه 16.
    11ـ بحار، ج 15، ص 211.
    17ـ نساء، آيه 174.
    12ـ همان، ج 22، ص 218.
    19ـ رعد، آيات 4 ـ 1.
    15ـ انبياء، آيه 24.
    14ـ مائده، آيه 99.
    13ـ انبياء، آيه 22.
    22ـ فصّلت، آيه 42.
    27ـ احزاب، آيه 6.
    26ـ احزاب، آيه 36.
    21ـ نساء، آيه 113.
    20ـ انعام، آيه 148.
    29ـ نهج البلاغه، خ 1.
    2ـ نورالثقلين، ج 4، ص 284.
    28ـ نساء، آيه 84.
    23ـ نجم، آيه 42.
    25ـ نهج البلاغه، خ 3.
    24ـ مائده، آيه 55.
    3ـ همان.
    4ـ همان، ص 285.
    5ـ بحار، ج 11، ص52.
    6ـ بحار، ج 36، ص 284.
    7ـ همان، ج 35، ص 27.
    8ـ نهج البلاغه، معجم المفهرس، خ 133.
    9ـ همان، خ 72.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥