پيامبر(ص)،آغازگر تغييردر فرهنگ جهاني

                

عنوان :       پيامبر(ص)،آغازگر تغييردر فرهنگ جهاني

صاحب اثر : سيد جعفر مرتضي العاملي

                

منبع :          موسسه فرهنگی لوح و قلم

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    پيامبر عظيم الشأن خدا(ص)، با توجه به فضاي جامعه و نيازهاي موجود، پروژه تغيير فرهنگي عظيمي را آغاز نمودند و در مدت رسالت خود به آن همت گماشتند.ضرورت و چگونگي ايجاد اين تغيير، دلايل و لزوم كاربرد شيوه پيامبر (ص) در عصر حاضر را با علامه سيد جعفر مرتضي العاملي مورخ نامي جهان اسلام به بحث گذاشته ايم.
           
    
    پرداختن به مسأله فرهنگ با هر رويكردي، يكي از مهمترين دغدغه هاي ايدئولوگ هاي جوامع مختلف بوده و هست. اهميت اين بحث، در نوع هدايت انبياي الهي كه همگي به نوعي مبناي فرهنگي داشته اند، نهفته است. اما التقاط گري و امتزاج سنت هاي باطل اقوام گوناگون با فرهنگ الهي انبيا، زمينه انحراف فرهنگي را در ميان پيروان اديان مختلف ايجاد كرد، تا جايي كه آن سنت ها كم كم بر ارزشهاي فرهنگي اديان الهي غلبه كرد و باعث كمرنگ شدن نقش آنان گرديد.خداوند بنا به سنت الهي و جهت اتمام حجت بر بندگان خود، آخرين پيامبر را بر انگيخت و تولدي ديگر را در زندگي بشر رقم زد، تولدي كه مبناي تحولات فرهنگي فراواني در جامعه بشري شد.
    عصر پيامبر (ص)، عصر پيدايش خرده فرهنگ هاي باطل كه خود را به اديان ابراهيمي منتسب مي كردند، بوده است، براساس همين نياز، خلأ وجود يك فرهنگ هدايتگر الهي احساس مي شد وحضورپيامبرخاتم(ص)، پايان اين احساس ناخوشايند بود.
    لازم به يادآوري است، علامه سيد جعفر مرتضي، مورخ شيعه لبناني اكنون در جبل عامل زندگي مي كند و سالها از عمر خويش را در حوزه علميه قم به تحصيل و تدريس و تحقيق پرداخت، يكي از معروفترين تأليفات ايشان، اثر ارزشمند الصحيح من سيرة النبي است كه در سال 1372 به عنوان كتاب سال جمهوري اسلامي برگزيده شد.
    
    * اگر اجازه بدهيد، گفتگو را با بررسي وضعيت فرهنگي جهان در عصر پيامبراعظم(ص) آغاز كنيم...
    **قبل از پاسخ گفتن به سؤال شما، به عنوان مقدمه تعريف فرهنگ را مد نظر قرار مي دهيم، كه آيا فرهنگ تنها ارزشهاي معنوي است يا فراتر از آن است و شامل همه سنت ها، عادات، رفتارها و ... مي شود؟ فرهنگ مجموعه اي از ارزشها، عادات، رفتار و سنت هاي هر قوم است و به همين نسبت در عصر بعثت پيامبر (ص) نيز فرهنگ هايي كه بهتر است از آنها به عنوان خرده فرهنگ ياد كنيم، وجود داشتند.
    اين فرهنگ ها گر چه بعضاً باقي مانده فرهنگ اديان الهي و ابراهيمي بودند اما با ضد ارزشهاي موجود در جامعه و فرهنگ اقوام و ملل مختلف آغشته شده بود و به عبارت ديگر آن فرهنگ ها مد نظر انسان ها بود. در واقع مقاصد، تمايلات و ايده هاي برخاسته از ارزشهاي آن جوامع زير بناي فرهنگ هاي آن ملل را تشكيل مي داد.
    حال آنكه اين تمايلات گاه مربوط به مسايل متافيزيكي و ماورايي است و گاه به مسايل نفساني بر مي گردد.
    بالاخره آن فرهنگ ها ناشي از تفكر و خواست هاي مادي بشر بود البته شايد بقايا و شمه اي از ارزشهاي اديان الهي و ابراهيمي در آن يافت مي شد. اينگونه بود كه تشخيص حق از باطل در اين فرهنگ ها براي مردم بسيار سخت و بعضاً ناممكن شده بود؛ مطمئناً اين نوع فرهنگ ها به نفع بشر نخواهد بود بلكه به نفع مستكبرين و حكام جور مي باشد، چرا كه آنان در لواي اين فرهنگها منافع خودشان را تأمين مي كنند.
    لذا با وجود اين فرهنگ ها، جنگها و ستم هاي فراواني در حق توده مردم روا مي شد، بنابراين وقتي فرهنگي ابزار حكام جور و مستكبرين واقع شود به ضرر مردم جامعه تمام مي شود، اما فرهنگ هاي الهي داراي خصوصياتي است به نفع مردم و همه طبقات جامعه. فرهنگ هاي الهي و بخصوص فرهنگ اسلامي قصد تحميل اهداف نظام ارزشها و نظام ديني خود را ندارند، چرا كه اگر مفاهيم ارزشمند اين نظام هاي فرهنگي به نحو شايسته به مردم منتقل شود، ارزشها از ضد ارزشها شناسايي مي شود و نظام هاي برتر فرهنگي جاي خود را به خرده فرهنگ هاي التقاطي خواهند داد.
    
    *آيا وجود همين نقص ها در خرده فرهنگ هاي ساخته ذهن و تفكر بشر زمينه رويكرد و گرايش جامعه آن روز را به فرهنگ اسلام فراهم ساخت؟
    **فرهنگ اسلام در قالب يك نظام هماهنگ با فطرت وارد ميدان شد، آن هم در زماني كه آن فرهنگهاي باطل بر زندگي مردم سايه افكنده بودند.
    اين فرهنگ الهي برخاسته از وحي دو مؤلفه بسيار مهم وجود داشت؛ يكي همان هماهنگي با فطرت بود كه عرض كردم و ديگري همسويي با عقل. مسلم است كه اين نوع فرهنگ ها اثرات بسيار مطلوبي بر رفتار و كردار و زندگي فردي و اجتماعي انسان دارد.
    فرهنگ اسلامي چون داراي اين دو مؤلفه مهم - فطرت و عقل - بود توانست جامعه بشري را راهنمايي و هدايت كند. البته برخي مسايل وجود دارد كه درك آن براي عقل ممكن نيست و فطرت نيز به آن دسترسي ندارد، لذا به وحي نياز پيدا مي كند كه رفتار انسان در زندگي، مطابق واقعيت ها، حقايق و قوانين حاكم بر جهان باشد كه توسط پروردگار به وديعه گذاشته شده است.
    بنابراين برخي مسايل وجود دارد كه از سنخ فطرت يا عقل نيست بلكه فراتر از آن است، لذا به هدايت هاي ويژه نيازمند است. بنابراين پيامبران با هدف اينكه انسان جايگاه واقعي خودش را بشناسد و به آن دست يابد و هويت خود را باز يابد، براساس متن وحي پروردگار به فرهنگ سازي جوامع پرداختند.
    همانگونه كه عرض كردم هدايت بشر يا از طريق فطرت ممكن است يا احكام عقلي و يا وحي. اين سه مرحله در رسيدن انسان به واقعيت هاي انساني خودش به او بسيار كمك مي كند. بنابراين فرهنگ به معناي جعل ارزشها براساس هواهاي نفس، احساسات بشر و تمايلات انساني نيست، بلكه فرهنگ اسلام براساس واقعيت ها و حقايق موجود شكل گرفت و ادامه يافت.
    براساس همان اصلي كه خدمتتان عرض كردم، پيامبر اسلام (ص) نيز به هدايت بشر همت گماشتند و زمينه ظهور و بروز فرهنگي برخاسته از متن حقايق و خواسته هاي الهي بشر را ايجاد نمودند تا بشريت با يكديگر در رسيدن به سعادت همراه شوند.
    لذا ما نمي توانيم اصل و اركان فرهنگ اسلامي را با فرهنگ هايي كه برخاسته از خواسته هاي نفساني انسان است، با يكديگر مقايسه كنيم.
    
    *حضرت عالي از عدم وجود هماهنگي فرهنگ هاي موجود در عصر پيامبر(ص) سخن گفتيد آيا فرهنگ اسلام توانست پاسخگوي نيازهاي انسان در آن زمان و حتي پس از آن باشد و آيا گسترش اسلام در كمتر از يك سده پس از ظهور آن دليل بر اين مسأله است؟
    **اين بحث بسيار گسترده است. اسلام بر مبناي فطرت، عقل و خواسته ها و نيازهاي بشر ظهور پيدا كرد، حكم صادرنمود و به همين دليل نيز گسترش يافت چون در كليه احكام زندگي اسلام ريشه هاي فطري و عقلي و الهي نهفته بود و به اين نيازهاي روحي، رواني و مادي و معنوي او پاسخ گفت.
    بشر چه در عصر بعثت و چه پس از آن تشنه حقايقي بود كه از زبان وحي بيان مي شد و چون اين دستورها و راهنمايي هاي هدايتگرانه براساس همان سه محور اصلي زندگي بشر بود توانست چه در عصر بعثت و چه پس از آن و حتي اكنون كه 14 قرن از بيان آن ها گذشته است، پاسخ دهد.
    هر انساني دوست دارد در محيطي كه زندگي مي كند، عينيت پيدا كند و يافتن عينيت مستلزم، هويت بخشي به انسان است و اين مسأله نيز به شناخت انسان از ابعاد وجودي خودش بر مي گردد.
    شناخت ابعاد وجودي و يافتن هويت به اراده خود انسان بر مي گردد. انتخاب مسير صحيح در زندگي، شناخت ويژگيهاي شخصيتي، گسترش فضايل و ممانعت از رشد رذايل اخلاقي از جمله اين موارد است.
    لذا اين موضوع بسيار حساس و دقيق است. وقتي انسان ها شاهد بودند كه اسلام مجال ايفاي نقش به فطرت و عقل داد، به سمت آن گرايش پيدا كردند.
    اسلام و فرهنگ اسلامي به بشر مجال ساختن زندگي متعالي براساس نيازها و خواسته هاي واقعي اش را داد به همين دليل رويكرد مردم چه در عصر بعثت و چه پس از آن قابل توجه است. البته كساني كه منافع مادي خود را در خطر مي ديدند، با اين حركت انقلابي پيامبر (ص) كه تحول روحي عظيمي را در بسياري از افراد به وجود آورد، مخالفت نمودند و سنگ اندازيهاي زيادي هم داشتند، ممانعت هاي بسياري را مرتكب شدند و حتي به فرهنگ سازي انفعالي در برابر فرهنگ ناب اسلام پرداختند، چون انسانهايي كه به كنه وجودي خودشان پي برده بودند ديگر در مقابل آن تحقيرها كه منافي با شخصيت انساني شان بود ايستادگي مي كردند. بنابراين بيشترين كساني كه به اسلام پناه آورده بودند و در سايه اسلام شخصيت يافته بودند، رنج كشيدگان و مظلومين سابق جامعه بودند، چرا كه ساخت زندگي براساس نيازها، آرزوها و با اختيار و انتخاب خود، آرزوي هر انساني است. لذا ما مي بينيم كه بيشترين كسانيكه عليه پيامبران واكنش داشتند و قيام كردند، بزرگان اقوام بودند و بيشترين پاسخ دهندگان به دعوت انبيا، بردگان و ضعيفان جامعه بوده اند. بنابراين، اگر دعوت انبيا مورد قبول اين طيف از جامعه قرار مي گرفت، امري منطقي و طبيعي بود.
    
    *بي شك در راستاي رفع همين نيازهاي بشر، پيامبر (ص) پروژه تغيير فرهنگي را در دستور كار خود قرار مي دهند، ايشان از چه ابزاري براي ايجاد اين تغيير بهره گرفتند؟
    ** ارجاع بشر به فطرت خود، توجه و اهتمام به احكام و هدايت عقلي، تكويني، تشريعي و فطري از ابزار هدايت بشر توسط پيامبر (ص) و ايجاد تغيير فرهنگي بوده است.
    البته ذكر اين نكته نيز ضروري به نظر مي رسد كه پيامبر اكرم (ص) چون ساير انبياي الهي بشر را به سمت خودشناسي و سپس خودسازي تشويق مي كردند و روح هر انساني خواستار استقلال در انتخاب و اختيار در گزينش نوع زندگي است، اما اين استقلال و اختيار به معناي كنارگيري از هدايت هاي پيامبر (ص) نبوده و نيست.
    ابزار مهم ديگري كه پيامبران و بويژه پيامبر اسلام (ص) در ايجاد اين تغيير از آن بهره جستند، استفاده از وزيران، مديران و كارگزاران لايق است.
    در قرآن آمده است كه حضرت موسي (ع) مي فرمايند: "واجعل لي وزيرا من اهلي" دقت در اين آيه نكات ارزشمندي را براي ما روشن مي سازد؛ چرا حضرت موسي فرمودند: ... من اهلي، هارون اخي...!
    ببينيد در ابتدا مي فرمايند: من اهلي و اين يعني وزير من در تمام خصوصيات و ويژگي هايي را كه لازمه اداره جامعه و هدايت مردم است داشته باشد مفهوم اين واژه (اهلي) را مي توان مساوات و برابري در خصوصيات دانست.
    در حاليكه پادشاهان و سلاطين كه منافع مادي و هواهاي نفساني خود را بر مصالح جامعه مقدم مي دارند، همواره از وزرايي استفاده مي كنند كه در ويژگي و خصوصيت شباهتي به خودشان نداشته باشد تا بدين وسيله از نمودار شدن ضعف ها و نواقص خود جلوگيري كنند و اين را امتيازي براي حفظ حكومت خود مي دانند.
    معناي ديگري كه براي اهلي مي توان عنوان كرد، اين است كه اين وزير بر همه امور من مطلع باشد و شناخت داشته باشد، برخلاف سلاطين و حكام كه از اين مهم جلوگيري مي كنند.
    آنچه عنوان شد - انتخاب وزير مطلع بر امور - از ويژگي هاي مؤمنان است چون مؤمنان صلاح و منفعت جامعه و ديگران و خود را مد نظر دارند و اين همان معناي ايمان واقعي است.
    انتخاب اين ويژگي براي وزيران يك پيامبر احتمال هر گونه سوء ظن، خطا در ولايتمداري و مصلحت خواهي براي پيروان آن پيامبر را كاهش و حتي به صفر مي رساند و شبهات احتمالي را از بين مي برد. لذا بهترين ابزار براي تحقق اهداف پيامبران در همين نكته نهفته است، يعني انتخاب وصي، وزير و جانشين اصلح، اطمينان و اعتماد به وزير و داشتن ايمان به عملكرد كسي كه بر مبناي آنچه گفته شد انتخاب شده است هر چند نقش نظارت بر عملكرد وزرا نيز بايد پررنگتر از آنچه بيان شد مدنظر قرار گيرد.
    يكي ديگر از ابزارهاي مورد استفاده در اين راستا، محبت و رأفت پيامبر (ص) نسبت به سايرين است. اين ويژگي هر انساني است كه نسبت به محبت خالصانه و رأفت پدرانه يك سرپرست كرنش نشان مي دهد. پيامبر (ص) با استفاده از خصلت و خلق نيكوي خويش، آنچه را در لواي دستورهاي الهي مد نظر داشتند به ديگران منتقل نمودند و آن مسايل و مطالب در ذهن مخاطبين ثبت و تثبيت شد، مگر آنهايي كه دلهايي بيمار داشتند.
    
    *شما از مواضع منفي برخي از بزرگان اقوام در مقابل پيامبر(ص) سخن گفتيد، آيا اين شيوه برخورد، پيامبراكرم(ص) را در موضع انفعال قرار داد يا به ايشان در ادامه روند تغيير فرهنگي ياري رساند؟
    **براي پاسخ به اين سؤال شما، يك نكته مهم لازم به يادآوري است؛ اولاً ستيز افراد مغبون از بعثت حضرت رسول(ص)، ستيز فرهنگي نبود؛ به اين دليل كه آنها داراي فرهنگ به معناي واقعي نبودند، بلكه خرده فرهنگهاي برخاسته از ايده هاي باطلشان تعيين كننده مسير زندگي شان بود، لذا آنها توان مقابله فرهنگي نداشتند و به گواه و روايت تاريخ در آن موضع شكست خوردند، چه آنكه تبليغات منفي آنان نه تنها به آنان كمك نكرد؛ بلكه در پيشبرد اهداف پيامبر(ص) و گرايش مردم به اسلام هم تأثير مثبت گذاشت، زيرا مردم حقايق و واقعيتهاي منطبق با فطرت و عقل خويش را در دستورات اسلام مي يافتند و لذا تبليغات آنان عليه اسلام و شخص پيامبر(ص)، بر روند گسترش اسلام تأثيري نداشت بلكه پوچ و تهي بودن آن فرهنگها و به عبارتي خرده فرهنگها را نيز اثبات مي كرد. چون صاحبان قدرت عصر پيامبر(ص)، داراي يك ايدئولوژي معين و مشخص نبودند و برخورد آنها بيشتر برخورد عاجزانه بود و نشان از ناتواني آنان داشت، به همين دليل دست به برخورد مسلحانه مي زدند. در واقع، برخورد آنان غيرفرهنگي بود.
    
    *اما برخلاف آنچه در عصر پيامبر(ص) در برخورد با ايشان اتفاق افتاد، حضرت محمد(ص) ابلاغ رسالت خويش را با گفتمان و گفتگو آغاز كردند...
    **پيامبر(ص) تبليغ رسالت خود را با دعوت از راه گفتگو و براساس استدلال آغاز كردند.ببينيد در آيات قرآن كه تعيين كننده مسير حركت زندگي همه مسلمانان بوده و هست، از چه واژه هايي بيشتر استفاده مي شود؟ "يتدبرون"، "يتفكرون"، "يعقلون" و...، واژه هايي هستند كه در اكثر آيات قرآن، مردم را به تفكر، تدبر و تعقل در آيات الهي و مخلوقات پروردگار دعوت و آنها را به نوعي با استدلال و با دلالت سخن گفتن آشنا و دعوت مي كنند. شيوه پيامبر(ص) در ابلاغ رسالتشان نيز همين شيوه است، اما در مقابل دشمنان پيامبر(ص)، وقتي در مقابل اين فرهنگ بزرگ توان ايستادگي ندارند، به مقابله منفي مي پردازند و اتهام ساحر بودن و... را به شخص پيامبر(ص) وارد مي كنند.
    
    *قرآن به عنوان سند افتخار اسلام، در انجام اين تغييرات چه نقشي داشته است؟
    **قرآن مسير تغييرات فرهنگي در جهان و لزوم آن را در آياتش مشخص كرده است. قرآن بيشترين تأكيد را بر تدبر، تعقل و تفكر دارد.
    قرآن به عنوان يك كتاب آسماني، ارزشمند و مقدس اثر خودش را مي گذارد، اما اصل موضوع مفسران و حاملان قرآن، براي بشريت هستند.
    سياستها، اخلاق و رفتار پيامبر(ص) بيشترين تأثير را بر بشريت گذاشت. چه در عصر پيامبر(ص) و چه پس از آن، قرآن آن گونه كه شايسته وحق آن بوده و هست، شناخته نشد. به عقيده من، آنان كه به مخالفت جدي و گسترده با مفاهيم قرآني پرداخته اند، بيشتر از كساني كه از قرآن بد دفاع مي كنند، به كنه و عمق مطالب و مفاهيم قرآن پي برده اند. اما اينكه آيا خود قرآن به ماهو هو توانسته به تبليغ رسالت پيامبر(ص) كمك كرده باشد يا خير، به يك نگاه دقيق تر و عميق تر نياز دارد. در اين جا، مسأله مفسران و حاملان قرآن مطرح مي شود، آن چيزي كه فرهنگ نبوي را در جهان گسترش داد، قرآن ناطق بود. لذا تبليغ دين و مفاهيم آن برعهده قرآن مكتوب نبوده، بلكه برعهده قرآن ناطق بود و قرآن ناطق، پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) بوده اند. بنابراين، حقايقي كه از ائمه معصومين(ع) درباره فهم قرآن منتشر شده، اثر بيشتري از خود قرآن داشته است.
    همه مسلمانان به معجزه بودن قرآن در همه ادوار تاريخ معتقد بوده و هستند اما آنها به دستور عملي براي زندگي نياز داشته و دارند. در اين مسير، سنت و سيره پيامبر(ص) و رفتار و كردار ائمه معصومين(ع) بهترين مفسر قرآن بوده است. اين مسأله مسلمانان را متقاعد مي كند تا سياستها و برنامه هاي امامان(ع) را بررسي كنند و آن را در دستور كار خود قرار دهند.
    بنابراين، قرآن ناطق به عنوان مفسر قرآن مكتوب در بيان ديدگاههاي اسلام، در همه مسايل كه فرهنگ زيربناي همه آنهاست، نقش بسيار مهمي گرفت، اما تا مفسران آن نمي بودند، بهره برداري از مفاهيم قرآني براي ديگران كاري بس دشوار و گهگاه غيرممكن بود.
    
    *يكي از زمينه هاي ايجاد اين تغيير، روابط صلح جويانه پيامبر(ص) با مردم سرزمين حجاز بود. ضرورت و اهداف اين اقدامها را تبيين بفرماييد.
    **پيمانهاي صلح پيامبر(ص) با يهود مدينه، حاكي از همان شيوه گفتمان با پيروان ساير اديان است.
    يكي از مفاد اين پيمانها، دخالت نكردن در امور يكديگر است. اين نكته، عامل جلوگيري از اغتشاش و جنجالهاي نظامي، سياسي و... در جامعه مي شد و وقتي در فضاي يك جامعه امنيت رواني برقرار گرديد، زمينه رشد اعتقادي، فرهنگي و اقتصادي آن جامعه فراهم خواهد شد. علت عمده اين پيمانها هم همين امر بود؛ يعني ايجاد جامعه اي امن براي رشد فكري و ديني مردم.علاوه بر آنچه ذكر شد، انعقاد اين پيمانها، قدرت مخالفان اسلام را كاهش مي داد، چون در غير اين صورت، مخالفان و معاندان در مقابل اسلام نوپا جبهه گيري مي كردند. از طرف ديگر، حيطه نفوذ قريش را محدود مي كرد. يكي از علل اهميت اين پيمانها اين است كه سرانجام يهوديان يثرب نيز به عنوان شهروند جامعه اسلامي مطرح بودند و بين شهروندان بايد اين نوع مراودات و روابط دوستانه برقرار مي شد. اگر اين نوع رابطه اي برقرار نمي شد، لطمات بسياري بر پيكره اسلام وارد مي شد كه عهدشكني برخي از يهود، نمونه اي از آن است كه در جريان آن درگيريها، لطمات مالي و انساني بسياري بر مسلمانان وارد شد.
    مسأله ديگري كه در اين جا بايد به آن توجه شود اين است كه شخص پيامبر(ص) و درصد بسيار بالايي از مسلمانان، مهاجر بودند و نسبت به محيط شهر مدينه، فرهنگ حاكم، نحوه جبهه گيري ساكنان آن در مقابل مسلمانان و فرهنگ اسلام اطلاعي نداشتند. علاوه بر اين مسلمانان به لحاظ مالي نيز در مضيقه بودند كه همين مسأله به لحاظ رواني اثرهاي نامطلوبي بر روح و روان مسلمانان گذاشته بود. در اين صورت، پيامبر(ص) بايد محيطي امن ايجاد مي كردند تا از تنش و درگيري به دور و امنيت رواني بر جامعه حاكم باشد، زيرا مهمترين نياز هر جامعه براي رشد و توسعه، همين مسأله است.
    امنيت رواني و اطمينان خاطر، زمينه برنامه ريزي براي آينده و ساختن فردايي بهتر برا ي جامعه را فراهم مي آورد.
    نكته ديگري كه در پس اين پيمانها نهفته است، اين است كه ايجاد صلح در درون جامعه، زمينه اقامه دليل و حجت بر نبوت و رسالت پيامبر(ص) را از درون فراهم مي ساخت، زيرا اگر جامعه اي از درون زمينه پذيرش دلايل و حقايق را نداشته باشد، رهبران آن نمي توانند دليلي بر ارايه فرهنگ آن جامعه و به عبارتي صدور فرهنگ به ساير ملل داشته باشند. به تبع همين مسأله، پيامبر(ص) هم نمي توانستند در قالب جنگ به تبليغ دين و اقامه دليل بر نبوت خود داشته باشند و اتصال عاقلانه اي با پيروان اديان ديگر برقرار كنند. بنابراين، در برنامه هاي تبليغي پيامبر(ص)، گفتگوي بين اديان و گفتمان، بهترين روش براي انتقال مفاهيم ،دين و فرهنگ اسلامي بود.از طرف ديگر، جنگ همواره حالتي به وجود مي آورد كه جامعه از بسياري از نيازهايش دور مي افتد.
    جنگ، به اقتصاد جامعه لطمه مي زند، به روابط خانوادگي صدمه وارد مي كند، جامعه را از سازندگي و توسعه باز مي دارد و... .
    بنابراين، شنود حرف و سخن يكديگر و يافتن راهي براي بهتر زيستن، يكي از روشهاي پيامبر(ص) در اداره جامعه اسلامي آن زمان بود. علاوه بر اين، زماني كه پيامبر(ص) از درون جامعه اي كه خود مولود آن سرزمين است حمايت نشود و همواره مورد تعرض قرار گيرد، سلاطين و حكام ساير ممالك و دول بزرگ آن زمان چون قيصر روم و... به خود اجازه تعرض به حكومت نوپاي اسلامي را مي دادند. نمونه اين مسأله جنگ "موته" است كه بين روميان و ارتش اسلام رخ داد. جنگ موته با اقدام سپاه روم شكل گرفت و ارتش اسلام تنها به دفاع از حريم جغرافيايي خود پرداخت. لذا، زندگي صلح آميز، نياز جامعه مسلمانان در آن روز بود، چون تبعات جنگ نه تنها دامان مسلمانان، بلكه همه شهروندان جامعه مدينه را مي گرفت. لذا وقتي جنگ موته پيش آمد، همه مردم حتي يهود و مشركان در آن شركت كردند. مثال ديگر، فتح مكه است. در فتح مكه، حتي مشركان اطراف مدينه و يهود هم شركت كردند. پس از گذشت مدتي از تأسيس حكومت در مدينه توسط پيامبر(ص)، غيرمسلمانان نيز به اهميت اين وحدت و پيمانها پي بردند كه اين محيط امن، به نفع همه جامعه است. اين صلح ها در فهم اسلام به غيرمسلمانان بسيار كمك كرد، تا جايي كه بسياري از آنان به اسلام گرويدند. خلاصه اينكه، ايجاد امنيت رواني در جامعه، وحدت در سياستهاي حاكم بين مردم و همبستگي دروني عليه نيروي بيروني، از جمله دستاوردهاي اين پيمانها بود.
    
    *اين شيوه پيامبر(ص)، يعني اقدامهاي صلح جويانه ايشان، در جوامع امروزي چه اندازه كاربرد دارد؟
    **در اسلام صلح اصل است و جنگها در حكومت پيامبر(ص)، جنگ دفاعي بود و ايشان خودشان اصالتاً جنگ به راه نينداختند و اگر هم جنگي را آغاز كردند، براي جلوگيري از به راه افتادن جنگي بزرگتر بوده است. لذا جنگهاي پيامبر(ص) بيشتر جنبه دفاعي داشت.مبناي اسلام، بر صلح استوار است نه جنگ؛ لذا نبايد بپرسيم چرا صلح بلكه بايد پرسيد، چرا جنگ؟
    
    *امروزه مسأله گفتگوي اديان مطرح است، شيوه اي كه در سيره پيامبر(ص) و ائمه(ع) وجود داشته است، بهره گيري از شيوه ائمه معصومين(ع) و پيامبر(ص) تا چه اندازه راهگشاي ما در اين راه خواهد بود؟
    **فرهنگ اسلام اين ظرفيت را كه با همه اديان به مناظره بپردازد، دارد، چنانكه روايات فراواني از مناظرات و گفتگوي ائمه(ع) با سران اديان در عصر خودشان داشته ايم.
    اسلام، داعيه دار گفتگوست و همواره زمينه بحث و گفتگو با فرهنگها و اديان ديگر را فراهم آورده است و اين نشان از غلبه همه جانبه فرهنگ اسلام بر ساير فرهنگها و اديان است. امروزه شاهد پيشرفت روزافزون فرهنگ اسلام در جهان هستيم و اين نتيجه همان دعوت جهاني پيامبر(ص) است.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥