ارتباط علماء ديني و خاتميت

                

عنوان :       ارتباط علماء ديني و خاتميت

صاحب اثر : شهيد مرتضى مطهرى ( ره)

                

منبع :          پايگاه منادي

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
    و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون (1)
    
    در مسأله خاتميت , بحث ما در آن قسمتى بود كه مربوط به عالم دينى مى شود , در اينكه چه پايه از پايه هاى خاتميت و چه ركن از اركان آنست كه با علماء دين ارتباط پيدا مى كند . در جلسه گذشته بحث ما تشريح اين موضوع بود كه دين مقدس اسلام راجع به علماء دين چه نظرى داده است و چه دستورها و وظايفى براى آنها و يا براى مردم نسبت به آنها وضع كرده است . اين دستور اسلامى هم , يعنى آنچه هم كه اسلام در اين خصوص تعيين كرده است عينا مثل تمام موضوعهاى ديگر آن بسيار جالب و منطقى و بيرون از هر پيرايه و عقل پسند است . اين دستور به خودى خود يكى از نشانه هاى حكيمانه بودن دين مقدس اسلام است . راجع به دستورهاى منفى اسلام درباره علماى دين در جلسه گذشته عرايضى عرض كرديم .
    اسلام در باب عبادات براى يك طبقه بالخصوصى به نام كاهن يا روحانى شخصيت خاصى قائل نشده است , يعنى چنين نيست كه براى آنها مثلا شرطيتى قائل شده باشد , در تشريفات مربوط به ولادت يا اموات يا ذبح كه معمولا در اديان جهان در اين چند قسمت براى عالم دينى يك شخصيت بالخصوصى قائل مى شوند همينطور . معمولا در ساير اديان يك رابطه مرموزى ميان اين شخص و عمل بالخصوصى قائل شده اند , مثلا ذبح به دست خاخام اگر واقع شود درست و اگر به دست ديگرى باشد درست نيست , و امثال اينها كه نمى خواهم بحث بكنم , فقط يك موضوع را كه هفته گذشته فراموش كردم عرض كنم , عرض مى كنم و بعد وارد دستورهاى مثبت اسلام مى شويم .
    
    مسئله ارتزاق اهل علم
    شما ببينيد كه اين دين تا چه اندازه عالى و مترقى و منطقى و خردپسند و حكيمانه است . در مسأله ارتزاق اهل علم نيز اسلام دستور بالخصوصى ندارد , يعنى اسلام نگفته است آن كسانى كه عالم دينى هستند چون عالم دينى هستند از يك وظيفه عمومى و يك واجبى كه متوجه همه مردم هست يعنى تلاش براى معاش معافند .
    اين خود يك مسأله اى است كه اولا در اسلام بر هر كسى واجب است كه براى معاش و زندگى خود كار كند . نقطه مقابل كل بر ديگران بودن است . حديث نبوى است و در ( وسائل ) و غير آن هست كه پيغمبر اكرم فرمود : دستورهاى مثبت اسلام درباره عالم دينى
    بيائيم سراغ دستورهاى مثبت . اسلام از عالم دينى چه مى خواهد ؟ البته در درجه اول , علم و تفقه و بصيرت و دانش مى خواهد . راجع به اين توضيح خواهم داد . يك چيز ديگر هست كه شايد بعضى توجه نداشته باشند و آن اينست كه اسلام از عالم دينى و از مرجع امور دينى مردم و به اصطلاح از مفتى كه براى مردم فتوا مى دهد تقوا مى خواهد , آنهم نه تقوا در حد يك عدالت معمولى , بلكه بيش از حد يك عدالت معمولى . اين را من بايد با يكى دوتا مقايسه براى شما عرض كنم تا خوب روشن شويد .
    ما در اصطلاح , دو طبقه داريم از علماء دين كه يك طبقه راويان و ناقلان حديث هستند . راوى كسى است كه نقل مى كند ولى استنباط نمى كند و نظر نمى دهد , مى گويد من شنيدم از فلان كس و او گفت من شنيدم از فلان كس ديگر تا مى رسد مثلا به امام صادق عليه السلام كه آن حضرت فلان چيز را فرمودند حال شرط راوى چيست و آيا ما مى توانيم از هر راوى , حرف قبول بكنيم ؟ نه , اگر راوى ثقه باشد يعنى در نقل راستگو و مورد اطمينان باشد , اگر بدانيم كه يك آدمى است كه لااقل اين فضيلت را دارد كه دروغ نمى گويد , ما مى توانيم حديث را از او بپذيريم اما به شرط اينكه علم داشته باشيم كه واقعا او آدم ثقه اى است . ممكن است يك آدمى مثلا در برخى از فرائض مذهبى خود تنبل و كاهل باشد اما يك آدم صددرصد راستگوئى است , ديگر بيش از اين كسى شرط نمى كند , ما براى راوى و ناقل بيش از اين شرطى قائل نيستيم و لزومى هم ندارد كه قائل باشيم . از امام هم وقتى مى پرسيدند : افيونس بن عبدالرحمن ثقة آخذ عنه معالم دينى ؟ آيا يونس بن عبدالرحمن قابل اعتماد است ؟ امام مى فرمودند : بلى بلى قابل اعتماد است .
    ولى براى يك نفر مفتى يعنى صاحبنظر و متفقه و بصير در دين آيا كافى است كه فقط ثقه و راستگو باشد ؟ نه , كافى نيست . اگر يك نفر به درجه اجتهاد برسد و از لحاظ علمى هم بالا دست همه باشد , آدم راستگوئى هم باشد و هرگز دروغ نگويد ولى از برخى از گناهان ديگر مثلا از غيبت كردن پرهيز نداشته باشد , از حسادت پرهيز نداشته باشد , جنسا حسود است و يك كارهائى هم مبنى بر همين حسادت باطنى مى كند , يك گناهانى را كه مربوط به ثقه بودن در نقل نيست انجام مى دهد , آيا مى شود از او تقليد كرد ؟ خير , هرگز نمى شود , با اينكه شما مى خوانيد كه مى گويند : آقا ! مجتهد كه ديگر اين قدر حرف ندارد , مجتهد يعنى متخصص فنى . معمولا در متخصص فنى بيش از تخصص علمى و تجربى و راستگو بودن شرط قائل نمى شوند , مثلا ما در ساختمان و در فرش كارشناس داريم , به يك كارشناس مراجعه مى كنيم كه علم داشته باشد , بصيرت داشته باشد و حقه باز هم نباشد و در نظرهاى خودش نار و نزند , اما حالا اين كارشناس در خانه خودش مشروب مى خورد يا فسق ديگر مرتكب مى شود به من چه ارتباطى دارد ؟ ! اما ملا و مرجع دينى چطور ؟ آيا او فقط يك كارشناس است و فقط بايد شرايط يك كارشناس را واجد باشد , يعنى علم و فن اين كار را داشته باشد و در كار خودش هم تقلب و دروغ نداشته باشد , همين كافى است ؟ نه , او اساسا از هر گناهى بايد پرهيز داشته باشد , بايد عادل باشد , ما فوق عدالت افراد عادى . آن جمله اى كه امام فرمودند : علمائى كه جانشين انبياء غير مشرع هستند
    اسلام وقتى كه مىآيد , قسمتى از وظايفى را كه انبياء سلف انجام مى دادند , در دوره امت ختميه به عهده علماء مى گذارد . چه جور علماء ؟ يك چنين علمائى . همان طور كه عرض كردم علم جانشين وحى مى شود , اما وحى آن پيغمبرانى كه مشروع نبودند , يعنى پيغمبرانى كه محيى و حافظ مواريث شريعت قبل بودند . در اين دوره علماء از طريق علم , كتاب , درس و حفظ مواريث , حافظ شرايع مى شوند , اما يك علم خشك و خالى هم نيست بلكه علمى كه مؤيد است از انوار معنوى . حتما بايد يك پشتوانه اى از آن نور معنوى داشته باشند . مطلبى اينجا عرض بكنم .
    در كلمات اميرالمؤمنين بود : من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الى اصله دو نوع اجتهاد : قياسى و غير قياسى
    ما دو نوع اجتهاد داريم . يكى اجتهادى است كه اصطلاحا به آن اجتهاد رأى يا قياس مى گويند , همان چيزى كه مبتكر آن در فقه اسلامى ابوحنيفه بوده است , و همان چيزى كه ائمه اطهار با اين نوع اجتهاد كه اسمش رأى و قياس هست مبارزه كرده اند , و حقا و انصافا قطع نظر از اينكه حالا ما شيعه هستيم اگر اختيار اسلام به دست رأى و قياس داده شود و اگر با اجتهاد رأى و قياس مبارزه نشده بود كه در درجه اول ائمه ما
    مبارزه كردند ( البته برخى از فقهاء و ائمه اهل سنت هم بودند مانند مالك كه با اين طريقه مخالف بودند ) چيزى از دين باقى نمى ماند . مالك بن انس كه يكى از امامهاى چهارگانه فقه اهل تسنن است در عمرش دو فتوا از روى قياس داده بود و وقتى كه مى خواست بميرد متوحش بود و مى گفت من وحشتم از آن دو فتوايى است كه از روى قياس داده ام . ابوحنيفه در اين كار افراط كرده است يعنى فكر و ظن و قياس خودش را در استنباط احكام دين آنقدر دخالت داده است كه اساسا دين زيرورو مى شود .
    يك قضيه اى در تواريخ نقل مى كنند , حالا من نمى دانم كه اين مضمون است براى ابوحنيفه يا خودش شوخى كرده , مى گويند آنقدر اين مرد به قياس كردن عادت كرده بود كه در تكوينيات هم مثل تشريعيات قياس مى كرد و گاهى به صورت مضحكى در مىآمد . مسائلى را با هم قياس مى كرد كه اصلا با هم ربطى نداشت . نوشته اند كه ريش ابوحنيفه به اصطلاح جو گندمى شده بود , به زبان عربى اشمط بود . معمولا افرادى كه موى سياه دارند , اولى كه موى سفيد پيدا مى شود دلشان نمى خواهد كه اين موهاى سفيد آشكار باشد و مى خواهند آن را مخفى كنند , براى اينكه مردم به پيرى آنها پى نبرند يا لااقل از همسر خودشان رودربايستى دارند . به هر حال ابوحنيفه رفت به سلمانى براى اصلاح به سلمانى گفت : اين موهاى سپيد را يكى يكى از ريشه بكن . مرد سلمانى گفت : چرا ؟ گفت : مى خواهم ديگر بيرون نيايد . آن مرد گفت : اتفاقا تجربه نشان داده است كه هر چه را كه از ريشه بكنند بيشتر در مىآيد . گفت : پس موهاى سياه را بكن . فورا قياس گرفت كه حالا اگر موهاى سپيد را كندند بعد كه در مىآيد بيشتر در مىآيد پس چرا ما موهاى سياه را نكنيم كه بيشتر در آيد . حساب نكرد كه طبيعت دارد رو به سپيدى مى رود , اين در شرايط نامساوى است و در شرايط نامساوى قياس غلط است . و قياسهايى كه او كرده است و اساسا هر كه بخواهد در دين قياس بكند چون شرايط را درك نمى كند , بجاى اينكه شرايط را مساوى بگيرد , در شرايط نامساوى عمل مى كند و اشتباه مى كند . اين اجتهاد ممنوع است , ولى ما يك اجتهاد مشروع هم داريم , آن همين است كه در اين تعبير اميرالمؤمنين بود , اينكه فروع يعنى شاخه ها را از اصلها و ريشه ها استنتاج بكنند .
    
    كليات و قواعد محدود است و مسائل , نامتناهى
    حديث معروفى است كه آن را ابن ادريس در آخر ( سرائر ) نقل كرده است . ابن ادريس يك فقيهى است كه به خبر واحد عمل نمى كند , بر عكس جمهور فقهاء كه اگر خبر واحد مورد وثوق و اعتماد باشد عمل مى كنند . ولى در عين حال در آخر كتاب ( سرائر ) خودش كه از كتب فقهى بسيار ارجمند و با ارزش ما است يك خاتمه اى دارد كه معروف است به ( مستطرفات سرائر ) . در آنجا در يك قسمت , اين آدم بدبين كه به اخبار واحد عمل نمى كند , يك سلسله اخبار و احاديث دارد كه آنها را غير قابل ترديد مى داند و واحد نمى شمارد , بلكه متواتر يا نزديك به متواتر مى داند . آن حديث كه در وسائل هم هست اينست : علينا القاء الاصول و عليكم التفريع ( 6 ) . ائمه گفته اند كه بر ما است كه اصول و قوانين و قواعد كلى را بيان كنيم , اين وظيفه ما است , اما تفريع كردن يعنى فرع را از اصل استخراج كردن و شاخه را از تنه در آوردن اين ديگر وظيفه شما است . اين آن اجتهادى است كه نه تنها ممنوع نيست بلكه لازم و واجب است , و علت آن هم معلوم است : براى اينكه اصول , يعنى كليات , قوانين كليه اى كه بشر لازم دارد محدود و متناهى است يعنى مى تواند محدود و متناهى باشد , بنابراين قابل بيان است , اما فروع و جزئيات , بى نهايت و لا تعدو لا تحصى است . اگر بنا بود كه پيغمبر اكرم و ائمه اطهار همان طور كه اصول را بيان كرده اند همه فروع را هم بيان كنند ( البته فروع را نيز هرگاه سؤال شده است بيان كرده اند ) بيان كردنى نبود , غير متناهى بود . نه تنها در زمانهايى كه نيستند فروع جديدى پيدا مى شود كه خود فرع از آنها سؤال نشده است بلكه در همان زمان خودشان امكان نداشت كه همه فروع را بتوانند از آنها بپرسند تا آنها جواب بدهند . اصول , محدود و متناهى است و فروع , نامحدود و غير متناهى . اين فروع و اصول كه عرض مى كنم مثل اينست : شما علم حساب كه مى خوانيد يك سلسله قواعد به نام علم حساب به شما ياد مى دهند , شما قواعد كلى حساب را مىآموزيد . قواعد كلى حساب محدود است و نامتناهى نيست . شايد همه قواعد حساب درصد يا صد و پنجاه قاعده خلاصه شود , اما مسائل حساب چطور ؟ نامحدود است , مسائلى كه قابل طرح هست نامحدود است . شما اصول و قواعد را كاملأ ياد مى گيريد و بعد هر مسأله اى از مسائل حسابى كه بر شما عرضه بدارند , شما كه آن اصول و قواعد را مى دانيد مى فهميد كه اين مسأله را از چه طريقى بايد حل كنيد , از اين راه يا از آن راه . كسى نمى تواند به شما بگويد كه چون فروع علم حساب نامتناهى است پس بايد پى درپى و در طول زمان علم حساب ديگرى بجاى اين علم حساب بيايد . خير , علم حساب ديگرى لازم نيست . هر چه دنيا سير مى كند ممكن است فروع و مسائل حسابى جديدى براى بشر به وجود بياورد , ولى هيچ دليلى ندارد كه اصول علم حساب نسخ شود تا بخواهد اصول ديگرى جاى آن را بگيرد .
    دين هم همين طور است , قواعد و اصولى دارد معلوم , و فروعى دارد كه قابل استخراج از آن اصول است . آنچه اسلام آورده است و همواره ثابت است يك سلسله قواعد است و آنچه وظيفه مجتهدان است كه استخراج و استنباط كنند يك سلسله مسائل است . مسائل متغير است . تغير مسائل ناشى از تغير قواعد نيست بلكه ناشى از اينست كه صورت مسائل در هر زمانى با زمان ديگر متفاوت است , عوامل وارد در زندگى در زمانها متفاوت است , با ورود برخى عوامل و احيانا خروج بعضى از عوامل ديگر , خواه ناخواه صورت مسائل و جوابى كه به آنها بايد داده شود عوض مى شود . اينست كه احكام و قوانين اسلامى در عين اينكه جنبه و وجهه ثابتى دارند , وجهه و جنبه متغيرى پيدا مى كنند . بسيارى از نظراتى كه ائمه اطهار و حتى خود پيغمبر اكرم داده اند همانها فروعى است كه خودشان از اصولى كه داشته اند استنباط مى كرده اند , يعنى عملا مصداق مثال به فريضه علم
    در اينجا من مثالهاى زيادى دارم كه مى خواستم همين امشب عرض بكنم ولى به همه آن مثالها نمى رسم , مثالى را مى خواهم براى شما عرض بكنم كه شايد مثال نوى است : جمله اى دارد پيغمبر اكرم كه اين جمله را همه شنيده اند : بيان خوب غزالى درباره وجوب علم
    به هر حال پيغمبر فرمود : طلب العلم فريضه على كل مسلم . طلب علم بر هر مسلمانى واجب است . مسأله اى در ميان علماء طرح شده است كه تا آنجا كه من ديده ام از همه مبسوط تر غزالى در ( احياء العلوم ) نقل كرده و مرحوم فيض هم در ( محجة البيضاء ) از او نقل مى كند , راجع به اينكه اين علمى كه پيغمبر فرمود طلب آن واجب است چه علمى است ؟ غزالى بيست قول نقل مى كند : متكلمين گفته اند مقصود , علم اصول دين و علم الكلام است , مفسرين گفته اند مقصود , علم تفسير است , فقها گفته اند مقصود علم فقه است , يك عده اى گفته اند فلان , و عده اى ديگر گفته اند بهمان . جواب همه اينها خيلى واضح است . غزالى بيان بسيار خوبى دارد و فيض هم آن را تأييد مى كند . مى گويد : علمها بر دو قسم است : بعضى از علوم خودش فى حد ذاته در دين هدف است مثل معرفه الله كه بر هر كسى واجب عينى است . بعضى از علمها هست كه خود علم هدف نيست بلكه علم , وسيله است . آنوقت هر هدفى از هدفهاى اسلام كه توقف به علم داشته باشد علم آن هم واجب مى شود . مثلا در اسلام طبابت يكى از واجبات كفائى است و علم طب وسيله اى است براى آن , پس علم طب هم به نحو واجب كفائى واجب مى شود , پس طلب العلم فريضة نوع انطباق اسلام با زمان
    از اينجا شما مى توانيد معنى آن سخن را بفهميد كه اجتهاد واقعى نيروى محركه اسلام است , تحرك مى بخشد به اين دين , با اينكه نسخى نيست , تبديلى نيست , حلالى حرام نشده است و حرامى حلال نشده است.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥