نجواي عاشقانه با پدر امت

نجواي عاشقانه با پدر امت
 

 

شراب مي چکد از چشمت به کام خاک شَرَر بارم

رسيد طعم جنون اينک به چشم خفته بيدارم

امان نمي دهدم عصيان که تا برايم ازين دوزخ  

شراب توبه نمي نوشد، دهان خشک گنه کارم

نمک گرفت نگاهم را در اين کوير غبارآلود

غريب مي وزد اکنون عشق به روح خسته بيمارم

جهان همايش توفان هاست هجوم ناله من درياب

اسير دست پريشاني است دل به شعله سزاوارم

ببين که وضع پشيماني است، نقاب شيون من گم شد

دچار بازي آخر شد، سرِ به وهم گرفتارم

در اين طواف جنون آميز به گرد حلقه چشمانت 

به سر نيامدم آخرجان، سبک نشد زگنه بارم

ميان غيب و شهادت ماند دلي که قسمت ويراني است

بگو چگونه رها گردم زِ بالِ مانده ز رفتارم

نشان صبح قيامت بود شبي که آينه گم کردم

بيا به مرگ بشارت ده دو چشمِ تشنه ديدارم

"سودابه اميني"

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥