حاكميت‏ سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در قرآن۱

عنوان :        حاكميت‏ سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در قرآن۱

صاحب اثر :   محمدعلى رستميان

                

منبع :     فصلنامه حكومت اسلامى شماره 23

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

    يكى از تحقيقاتى كه در مركز تحقيقات علمى دبيرخانه مجلس خبرگان رهبرى به پايان رسيده و در دست انتشار است، حاكميت‏سياسى معصومان (ع)» مى‏باشد . اين تحقيق كه توسط حجت‏الاسلام آقاى محمدعلى رستميان به سامان رسيده، از منظر قرآن و حديث‏به حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) و ديگر معصومان (ع) مى‏پردازد و به استناد اصلى‏ترين منابع كلامى و فقهى، يعنى قرآن و حديث اثبات مى‏كند كه آن پيشوايان، داراى حاكميت‏سياسى بوده و علاوه بر رسالت تبليغ و هدايت، مسؤوليت مديريت جامعه و رهبرى سياسى مردمان را نيز بر عهده داشته‏اند . آنچه اينك پيش رو داريد بخشى از اين پژوهش است كه اختصاص به بررسى حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) در خلال آيات قرآن دارد . اميدواريم به زودى متن كامل تحقيق در قالب كتاب در اختيار علاقه‏مندان قرار گيرد . http://Sacredzigoorat.persianblog.ir 


    
    مقدمه
    آياتى كه درباره حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) در قرآن كريم آمده است، به چند دسته تقسيم مى‏شوند:
    1 . آياتى كه به مساله اطاعت از پيامبر (ص) مى‏پردازند .
    2 . آياتى كه ولايت پيامبر (ص) و اولويت ايشان بر مؤمنان را مطرح مى‏كنند .
    3 . آياتى كه حكم پيامبر (ص) را مورد توجه قرار داده‏اند .
    4 . آياتى كه پيامبر (ص) را در امور اجتماعى، محور معرفى مى‏كنند .
    5 . آياتى كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر (ص) به عنوان يكى از اركان تشريع فرا مى‏خوانند .
    1 . آياتى كه به مساله اطاعت از پيامبر (ص) مى‏پردازند
    اين دسته از آيات، اطاعت از پيامبر (ص) را به شكل‏هاى گوناگون مورد توجه قرار داده‏اند . در مواردى «اطاعت‏شدن‏» را از اهداف همه پيامبران (ع) معرفى مى‏كنند:
    «و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» . (1)
    و در مواردى با قرار دادن اطاعت از پيامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند، مانند:
    «من يطع الرسول فقد اطاع الله‏» (2)
    به تفسير آياتى مى‏پردازند كه در آن‏ها به اطاعت‏خداوند و پيامبر (ص) دستور داده شده است:
    «... اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» . (3)
    و اين نكته را توضيح مى‏دهند كه در اين آيات، چه آن‏جا كه اطاعت از آن‏ها با دستور جداگانه‏اى بيان شده است، مانند آيه‏اى كه گذشت، و چه در مواردى ديگر، مانند آيه:
    «... اطيعوا الله و رسوله و لا تولوا عنه و انتم تسمعون‏» (4)
    مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از پيامبر (ص) است و فرمان به اطاعت‏خداوند، امرى مسلم، براى يادآورى و مقدمه چينى آورده شده است; زيرا وجوب اطاعت از خداوند - همان‏طور كه در بحث‏هاى كلامى مطرح است - با شناخت مولويت او به وسيله عقل حاصل مى‏شود و اثبات آن از راه مولوى، به دور مى‏انجامد . پس فرمان به اطاعت‏خداوند، در اين آيات، ارشاد مردم به چيزى است كه خود مى‏دانند و بيان اين حقيقت است كه اطاعت از پيامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند است . شاهد بر اين مطلب، اين‏كه در هيچ آيه‏اى فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهايى نيامده است، در حالى كه در بسيارى از آيات، درباره پيامبر (ص)، يا به صورت فرمان از سوى خداوند، در كنار ديگر واجبات، آمده است، مانند:
    «و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة و اطيعوا الرسول لعلكم ترحمون‏» . (5)
    و يا به صورت فرمانى از زبان خود پيامبران (ع) مانند:
    «فاتقوا الله و اطيعون‏» . (6)

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    معناى اطاعت از پيامبر (ص)
    اكنون با توجه به معناى اطاعت، كه عبارت از «امتثال امر» است، اگر پيامبران از سوى خود، هيچ امر و نهى‏اى نداشته باشند، نمى‏توان تصورى از معناى اطاعت از آنان داشت; زيرا در اين صورت، ايشان صرفا واسطه در ابلاغ فرمان‏هايى هستند كه از سوى خداوند صادر مى‏شود و لازم مى‏آيد كه آوردن «اطيعوا الرسول‏» در آيات، به منزله تكرار «اطيعوا الله‏» باشد، در حالى كه هيچ نوع قرينه‏اى در كلام وجود ندارد و سخن اشخاص عادى، از اين‏گونه استعارات گمراه كننده خالى است چه رسد به آيات قرآن كريم كه از لحاظ فصاحت، برترين كلام است . از سوى ديگر، اين مشكل، در آياتى مانند «من يطع الرسول فقد اطاع الله‏» و «ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» بيش‏تر مى‏شود; زيرا لازمه اين سخن، دراين آيات، اجازه دادن خداوند به مردم، براى اطاعت از خود او است!؟
    


    تفويض كارها به پيامبر (ص)
    با توجه به آن چه گذشته و نيز با توجه به آيات ديگر كه برخى فرمان‏هاى پيامبران (ع) را به اقوام خود نقل مى‏كنند، مانند فرمان حضرت موسى به هارون، كه از او مى‏خواهد در ميان مردم بماند و آنان را به سوى صلاح، پيش ببرد:
    «و قال موسى لاخيه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح ...» (7)
    
    و مانند فرمان هارون به مردم:
    «و ان ربكم الرحمن فاتبعونى و اطيعوا امرى‏» (8)
    و عتاب حضرت موسى به هارون، كه «آيا نافرمانى مرا كرده‏اى؟»
    
    «افعصيت امرى‏» (9)
    هم چنين آن‏جا كه خداوند مؤمنان را از مخالفت كردن با دستورهاى پيامبر (ص) بر حذر مى‏دارد:
    «فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او عذاب‏» (10)
    و آياتى كه در آن‏ها، پيامبران (ع) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواى الهى، كه به رعايت احكام نازل شده از سوى او به دست مى‏آيد فرا مى‏خوانند و سپس به اطاعت از خود دعوت مى‏كنند، مانند:
    «قال يا قوم انى لكم نذير مبين ان اعبدوا الله و اتقوه و اطيعون‏» (11)
    روشن مى‏شود كه خداوند كارهايى را به پيامبران (ع) تفويض كرده است تا با اذن او، در ميان مردم به آن چه صلاح آنان در آن است، فرمان دهند و مردم نيز لازم است از ايشان اطاعت كنند .
    در روايات نيز با استشهاد به آيات قرآن كريم، مساله تفويض امور به پيامبر (ص) به شكل‏هاى گوناگون مطرح شده است . روايات بسيارى با استشهاد به آيه «ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (12) مساله تفويض امور به پيامبر (ص) (13) و تفويض امر دين به ايشان، (14) كه هر چه را او حلال كند، حلال است و هر چه را او حرام كند، حرام (15) ، و تفويض امر خلق به پيامبر (ص) را مطرح مى‏كنند . (16)
    


    محدوده اطاعت از پيامبر (ص)
    از مسائلى كه درباره اطاعت از پيامبر (ص) مطرح است، محدوده اى است كه بر مؤمنان لازم است در آن محدوده، مطيع ايشان باشند . آيات و رواياتى كه درباره اين مساله نقل شدند، اطاعت از پيامبر (ص) را در سطح اطاعت از خداوند مى‏دانند و نه در اين آيات و نه در آيات ديگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آن‏جا كه اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمى‏توان حدى را تصور كرد، اطاعت از پيامبر نيز از همين اطلاق برخوردار است . از اين رو، همه مفسران و كسانى كه به گونه‏اى از آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» (17) بحث كرده اند، چون اطاعت از «اولى الامر» نيز مطلق است، در صدد تبيين عصمت آنان برآمده‏اند; زيرا اطاعت مطلق از هيچ‏كس را بدون عصمت روا نمى‏دانند . (18)
    آيات ديگرى كه به بيان مساله حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) مى‏پردازند و در آينده از آن‏ها بحث‏خواهيم كرد، مبين اين مساله‏اند كه اطاعت از پيامبر (ص) هم در امور شخصى افراد جارى است و هم در امور اجتماعى . در اين‏جا درباره شان نزول آيه:
    «ما اتيكم الرسول فخذوه و مانهيكم عنه فانتهوا» (19)
    
    كه مربوط به فيئ و تقسيم آن است و از سويى به امور اجتماعى و از سويى ديگر، به منافع فردى اشخاص مربوط است، مى‏توان اشاره كرد كه اين امر، اين حقيقت را آشكار مى‏كند كه پيامبر (ص) تصميم گيرنده درباره درآمدهاى عمومى است و طبق مصلحت مى‏تواند آن را بين كسانى كه در حصول آن دخالت داشته‏اند، به‏طور غير مساوى تقسيم كند . هر چند مفهوم اين آيه شريفه، عام است و همه فرمان‏هاى پيامبر (ص) را - همان‏طور كه روايات نيز بيان كننده آن است - شامل مى‏شود .
    


    شبهات درباره اطاعت از پيامبر (ص)
    شبهاتى درباره اطاعت از پيامبران (ع) مطرح شده است كه دسته‏اى از آن‏ها مربوط به مساله دين، به‏طور مطلق و نقش آن در زندگى مردم است و برخى ديگر از آن‏ها به خصوص دين اسلام مربوط مى‏شود . هر چند بحث درباره قسمت اول، از موضوع اين نوشته، خارج است و خود نياز به تحقيقى جداگانه دارد، ولى از آن‏جا كه قرآن كريم، هم به بحث درباره ديگر انبيا (ع) پرداخته و هم مباحث كلى درباره دين را مطرح كرده است، با بحث درباره قسمت دوم، تا حدودى مباحث قسمت اول نيز تبيين مى‏شود .
    برخى با استناد به آياتى از قرآن كريم، بر عدم ارتباط دين با زندگى روزمره مردم و عدم تسلط پيامبر (ص) بر جامعه مؤمنان استدلال كرده اند و آن حضرت را تنها رسولى از سوى خداوند معرفى كرده اند كه مامور ابلاغ پيامى در باره مبدا و معاد است و دين را نيز امرى كه فقط به اين دو شان مى‏پردازد، تفسير كرده اند . از اين رو، رهبرى اجتماع و دخالت در امورى كه مربوط به امور شخصى افراد است را از حوزه وظيفه ايشان خارج دانسته‏اند . در بحث‏هاى قبل، تا اندازه‏اى درباره دين و جايگاه پيامبران (ع) در قرآن كريم سخن گفتيم . در اين‏جا به بحث درباره آياتى مى‏پردازيم كه به آن‏ها بر اختصاص وظيفه پيامبر (ص) به امور غير اجتماعى استدلال شده است .
    
    نفى كارها از پيامبر (ص) در قرآن كريم
    يكى از آياتى كه به آن‏ها براى نفى امور از پيامبر (ص) استدلال شده، آيه‏اى است كه به آن حضرت خطاب مى‏كند كه:
    
    «ليس لك من الامر شى‏ء او يتوب عليهم او يعذبهم‏» . (20)
    اين آيه، همان‏طور كه از سياق آيات ديگر معلوم است و مفسران نيز بيان كرده اند، (21) مربوط به حادثه شكست مسلمانان در جنگ احد است و آن چيزى كه از پيامبر (ص) نفى گرديده، شكست در اين جنگ و پيروزى در جنگ بدر است . آيه مى‏خواهد بگويد كه آن نصرت، از سوى خداوند بود و اين شكست نيز ربطى به پيامبر (ص) ندارد; و شاهد بر اين مطلب آيات بعد است كه در جواب شك مسلمانان در اين‏كه آيا آن‏ها از موقعيتى برخوردارند، خداوند همه امور را به خود اختصاص مى‏دهد:
    
    «ان الامر كله لله‏» . (22)
    با اين حال، اگر آيه را مطلق و مربوط به همه امور بدانيم، همان‏طور كه بعضى از روايات، آن را مربوط به نگرانى پيامبر (ص) از خبردادن از ولايت‏حضرت على (ع) دانسته‏اند، (23) باز هم براى استدلال بر مطلوب كفايت نمى‏كند; زيرا اولا در همين روايات، اين ايراد از سوى شخصى مطرح شده كه خيال مى‏كرده است اين آيه مى‏گويد هيچ امرى در دست پيامبراكرم (ص) نيست و امام (ع) با استشهاد به آيه:
    «ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» (24)
    به نفى آن استدلال پرداخته و بيان مى‏فرمايد كه خداوند همه چيز را در اختيار پيامبر (ص) گذاشته است و آن گاه مورد آيه را مشخص كرده كه مربوط به ترس پيامبر (ص) از دشمنان، در اظهار ولايت‏حضرت على (ع) است .
    ثانيا وقتى كه اين آيه را در كنار آيات ديگر در نظر بگيريم، مانند مساله هدايت‏خواهد بود كه خداوند آن را در برخى آيات، از پيامبرش نفى مى‏كند:
    «انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء» ، (25) «و ما انت‏بهادى العمى عن ضلالتهم‏» . (26)
    
    و در مواردى به او نسبت مى‏دهد و او را هادى مى‏خواند:
    «انك لتهدى الى صراط مستقيم‏» (27)
    زيرا در اين بحث نيز خداوند در آياتى، مانند آيه 7 از سوره حشر و نيز آيه:
    «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله‏» (28)
    «امر» را به پيامبر (ص) نسبت مى‏دهد و در آياتى ديگر، همه آن را به خود نسبت مى‏دهد:
    «ان الامر كله لله‏» ، (29) «بل لله الامر جميعا» . (30)
    و در آيه مورد بحث، آن را از پيامبر (ص) نفى مى‏كند . اين در حقيقت، برگشت‏به اين مساله دارد كه قرآن كريم همه چيز را در اختيار خداوند مى‏داند و او است كه اگر بخواهد، چيزى را به كسى و از جمله، پيامبرانش مى‏بخشد و هرگاه توهم شود كه شخصى مستقلا صاحب چيزى است، آن را از همه نفى كرده و به خود نسبت مى‏دهد; همان‏طور كه آن را در اين آيه مشاهده مى‏كنيم:
    «و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى‏» . (31)
     هر چند كه با وجود آمدن «من‏» بر سر كلمه «الامر» ، در آيه مورد بحث، اين آيه در امر خاصى ظهور دارد كه در روايات نيز - همان‏طور كه ديديم - به امر خاصى تفسير شده است .
    


    حافظ، وكيل، مسلط، جبار نبودن پيامبر (ص)
    آيات ديگرى كه درباره ارتباط نداشتن رسالت پيامبر (ص) با امور اجتماعى به آن‏ها استدلال شده است، آياتى است كه تسلط و جبار بودن يا حافظ بودن و وكيل بودن پيامبر (ص) بر مردم را نفى مى‏كند . (32) در مورد اول، دو آيه در قرآن كريم آمده است كه در يكى سيطره و تسلط پيامبر (ص) بر مردم نفى شده است و در ديگرى جبار بودن ايشان:
    «نحن اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبار» ، (33) «فذكر انما انت مذكر × لست عليهم بمسيطر» (34)
    اين آيات، هر دو در سوره هاى مكى آمده اند و همان‏طور كه از سياق آيات قبل و بعد آن‏ها مشخص است، مربوط به امر هدايت و ايمان هستند; زيرا مخاطب آن‏ها مشركانند . از اين رو، خداوند در اين دو آيه، مى‏خواهد اجبارى بودن هدايت را نفى كند و به پيامبرش (ص) مى‏گويد: تو با زور نمى‏توانى آنان را هدايت كنى; زيرا دراين امر، من تو را مسلط بر آنان قرار نداده‏ام; چون سنت الهى بر اين قرار گرفته كه خود مردم، با اختيار خود، هدايت را بپذيرند و اگر قرار بود كه كسى به اجبار هدايت‏شود، خداوند، خود مى‏توانست همه را مؤمن كند:
    
    «ولو شاء ربك لآمن من فى الارض كلهم جميعا» . (35)
    
    اين مطلب درباره آيه
    «فذكر انما انت مذكر × لست عليهم بمسيطر» (36)
    واضح‏تر است; زيرا آيه «لست عليهم بمسيطر» تفسير آيه «فذكر انما انت مذكر» است و در بخش بعدى، درباره حصر وظيفه پيامبر، در تذكر دادن، سخن خواهيم گفت .
    از سوى ديگر، اگر اين آيات را شامل امور اجتماعى بدانيم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدينه نيز بگيريم، آن‏چه اين آيات از پيامبر (ص) نفى مى‏كنند، صفت زورگويى و تسلط با زور است و چنين اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاكميت‏سياسى پيامبراكرم (ص) از ايشان منتفى است; زيرا حكومت‏حضرت، چون مبتنى بر حق است‏بر اساس ايمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذيرد:
    «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك‏» ، (37)
    نه بر اساس جباريت و زورگويى، كه خداوند آن را در مقابل حكومت پيامبران (ع) معرفى مى‏كند:
    «تلك عاد جحدوا بآيات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد» . (38)
    اما آياتى كه وكيل و حفيظ بودن پيامبر (ص) را نفى مى‏كنند، با آيات قبل، در اين جهت كه مختص به هدايتند و در مقابل مشركان، قبل از ايمان، نازل شده‏اند، يكسانند . آيه 107 از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آيه قبل از آن، با فرمان به پيامبر (ص) كه «تنها تابع وحى باش‏» آغاز مى‏شود:
    «و اتبع ما يوحى اليك من ربك لا اله الا هو و اعرض عن المشركين × و لو شاء الله ما اشركوا و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل‏» .
    از اين رو، هر چند اين آيات، مسؤوليت‏حفاظت و وكالت را از دوش پيامبر (ص) بر مى‏دارند، ولى خطاب آيه در اين مورد، متوجه مشركان است . علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
    كلام خداوند: «و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل‏» هم‏چون قسمت‏هاى قبل آيه، براى دلدارى پيامبر (ص) و آرامش نفس او است و مثل اين‏كه از «حفيظ‏» ، كسى اراده شده است كه اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغيره را بر عهده دارد و از «وكيل‏» ، كسى كه موظف به اداره كارهاى موكل‏عنه است تا بدين وسيله، نفعهايى را كه او در معرض آن است، برايش كسب و ضررها را از او دور كند . پس معناى آيه به‏طور خلاصه اين است كه نه امور تكوينى مشركان و نه امور حيات دينى آنان، هيچ‏كدام بر عهده تو نيست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون كند . (39) 

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    از سوى ديگر، مى‏بينيم كه اين وضعيت، پس از تشكيل جماعتى مسلمان بر گرد پيامبر (ص) متفاوت مى‏شود و مسؤوليت ايشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود . در روايتى (40) ابن‏عباس مى‏گويد: آيه‏اى سنگين تر از اين، بر پيامبر نازل نشد و از اين رو، هنگامى كه اصحاب به او گفتند: اى پيامبر! پيرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پير كرد» .
    در روايت ديگرى شخصى علت اين مساله را مى‏پرسد و پيامبر (ص) به آيه «فاستقم كما امرت‏» اشاره مى‏فرمايند . امام خمينى‏قدس سره خصوصيت اشاره پيامبر (ص) به اين آيه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذيل آن دانسته‏اند كه با خطاب به پيامبر (ص) استقامت امت را نيز از ايشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پيامبر (ص) در استقامت‏خويش مشكلى نمى‏ديد كه به علت آن، زود هنگام پير گردد . (41)
    


    انحصار وظيفه پيامبر (ص) در بشارت و ترساندن
    براى نفى وظيفه پيامبر (ص) براى دخالت در امور اجتماعى، هم‏چنين به آياتى استدلال شده است كه آن حضرت را انحصارا نذير يا نذير و بشير مى‏خوانند:
    «ان انت الا نذير» ، (42) «ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون‏» . (43)
    پس پيامبران وظيفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ايشان نيز در همين حيطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد . (44)
    با بررسى آياتى كه داراى چنين محتوايى هستند، مشخص مى‏شود كه همه آن‏ها در برابر كافران و مشركان جهت‏گيرى مى‏كنند، چه آياتى كه در ابتداى بعثت پيامبر (ص) نازل گرديده‏اند و چه آياتى كه در مدينه و پس از هجرت; مانند:
    «يا اهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم على فترة من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشير و لا نذير فقد جاءكم بشير و نذير ...» (45)
    و اين مطلب درباره همه پيامبران (ع) عموميت دارد كه وظيفه ابتدايى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است . از اين‏جا اين مطلب آشكار مى‏شود كه وظيفه پيامبران - همان‏طور كه راه منطقى آن نيز همين‏گونه است و ترتيب نزول آيات قرآن كريم نيز بر آن دلالت دارد - داراى مراحل مختلفى بوده است . در ابتداى بعثت، هنگامى كه هنوز يار و ياورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن كارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند; زيرا مخاطبى جز كافران و مشركان نداشته‏اند . هر چند اين وظيفه، تا پايان رسالت، يعنى تا هنگامى كه در محدوده جغرافيايى رسالت آنان افراد غير مؤمن وجود داشتند، بر عهده ايشان بوده است; اما اين آيات نمى‏توانند درباره وظيفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص كند; زيرا در وضعيت جديد، مخاطبان به‏طور كلى متفاوت هستند .
    با دقت در آيات قرآن كريم، پى مى‏بريم كه وظيفه ترساندن و بشارت دادن پيامبران (ع) تا مرحله ايمان است و از آن به بعد، وظايف مهم ديگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پيروانشان گذاشته مى‏شود . در آيات 8 به بعد از سوره فتح، اين مطلب به خوبى آشكار است . خداوند نخست وظيفه شهادت و بشارت و ترساندن پيامبر (ص) را بيان مى‏كند و غايت آن را ايمان مردم به خداوند و رسول او و سپس يارى و تعظيم او قرار مى‏دهد و سپس بيعت كنندگان با پيامبر (ص) را بيعت كنندگان با خداوند معرفى مى‏كند و به مدح كسانى كه به عهد و پيمان خويش وفادارند و هيچ‏گاه مخالفت‏با پيامبر (ص) را روا نمى‏دارند و به مذمت تخلف كنندگان مى‏پردازد . از اين رو، اطاعت و گوش به فرمان پيامبر (ص) بودن، بعد از مرحله ايمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن . شاهد بر اين مطلب، اين است كه همه آياتى كه سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت‏با پيامبر مى‏گويند، آياتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند .
    پرسشى كه در اين‏جا باقى مى‏ماند، درباره آياتى است كه وظيفه پيامبر (ص) را منحصر در ترساندن يا بشارت و ترساندن مى‏دانند .
    در پاسخ، نخست‏بايد گفت كه حصر دو گونه است: حصر حقيقى و حصر اضافى . حصر اضافى در مواردى به كار مى‏رود كه چيزى را نسبت‏به اوضاع و احوال و شرايطى خاص نسبت‏به چيز ديگرى مى‏سنجيم كه در اين صورت، حصر نيز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد ديگر را در بر نمى‏گيرد; اما حصر حقيقى، بر خلاف آن، شامل همه شرايط و همه چيزها مى‏شود . با دقت در آيه:
    «و ما ارسلنا من قبلك من المرسلين الا انهم لياكلون الطعام و يمشون فى الاسواق‏» (46)
    معناى حصر اضافى روشن مى‏شود; زيرا اگر حصر حقيقى باشد، لازم مى‏آيد تا كار پيامبر (ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى كه با نظرى اجمالى به آيات بعد، در مى‏يابيم كه اين حصر، در پاسخ به اين ايراد مشركان بر پيامبر (ص) وارد شده است كه چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است .
    از اين رو، وقتى به آيات قبل و بعد; در مواردى كه انحصار وظيفه پيامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مى‏رساند، مراجعه كنيم، مى‏بينيم كه همه اين حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‏جاى كافران و مشركان بوده است كه از پيامبر (ص) مى‏خواستند زمان قيامت را براى آنان مشخص كند يا عذاب را بر آنان نازل كند و يا اين‏كه چرا گنج‏بر پيامبر (ص) فرود نمى‏آيد و فرشته‏اى به همراه ندارد و ...:
    «فلعلك تارك بعض ما يوحى اليك و ضائق به صدرك ان يقولوا لو لا انزل عليه كنز او جاء معه ملك انما انت نذير و الله على كل شى‏ء وكيل‏» (47)
    و هيچ گاه در صدد حصر وظايف واقعى پيامبر (ص) در اين امور نبوده‏اند .
    دليل ديگر بر اضافى بودن حصر در اين موارد، اختلاف وظايف پيامبر (ص) است در آياتى كه در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنين در همه آياتى كه درباره وظايف ايشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى كه بعضى از آن‏ها تنها حضرت را نذير مى‏دانند و بعضى، نذير و بشير و برخى ديگر، كه در آن‏ها نيازى به حصر نبوده، اين وظايف را به تفصيل بيان كرده اند:
    «يا ايها النبى انا ارسلناك شهدا و مبشرا و نذيرا× و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا» . (48)
    2 . آياتى كه ولايت پيامبر (ص) و اولويت ايشان نسبت‏به مؤمنان را مطرح مى‏كنند
    قبلا [در فصول پيشين تحقيق] درباره معناى ولايت‏سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم كه اين كلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى يا اجتماعى است . از اين رو، در اين‏جا در محدوده آياتى كه ولايت پيامبر (ص) را مطرح مى‏كنند، به بررسى محدوده ولايت پيامبراكرم (ص) مى‏پردازيم .
    از گذشته، كسانى كه درباره ولايت پيامبر (ص) با نگرش حاكميت ايشان بر امور، بحث كرده اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح كرده اند كه محدودترين آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است; ولى اخيرا با برداشتى خاص از معناى ولايت و نگرشى منفى درباره دخالت انبيا (ع) در امور اجتماعى، بحث‏هايى درباره اختصاص ولايت پيامبر (ص) به افرادى كه خود توانايى اداره امور خويش را ندارند، مانند كودكان و ديوانگان، مطرح شده است و آن‏گاه كه بر طبق آيه:
    «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (49)


    بحث از اولويت پيامبر (ص) نسبت‏به امور مؤمنان از خود آنان، پيش مى‏آيد، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند كه در اين امور، بين ولايت مؤمنان و پيامبر (ص) تعارض حاصل شود . (50) آقاى حائرى يزدى در اين‏جا صريحا ولايت را به مورد حجر اختصاص مى‏دهد و از اين رو، بر تعبير «ولايت فرزانگان‏» ، كه از سوى آية‏الله جوادى آملى مطرح گرديده، ايراد مى‏گيرد كه بين فرزانه بودن و ولايت، تناقض وجود دارد .


 

ادامه دارد...

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥