تحقيقي دربارة امي بودن پيامبر اسلام۲

 

عنوان :       تحقيقي دربارة امي بودن پيامبر اسلام۲

صاحب اثر : محمد آصف عطايي

                

منبع :         نشريه اخوت

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

بر اساس ظاهر متن مندرج در كتاب اليره النبويه و بعضي از كتب تاريخي ديگر. به جاي كلمه: ما انا بقاري كه در آن قدرت و توانايي خواندن نفي شده است. جمله سؤاليه ما اقرأ؟ آمده است يعني حضرت رسول اكرم:‌نمي‌توانم بخوانم بلكه مي‌گويد: چه چيزي را بخوانم.
    از نظر روايات
    راجع به اين موضوع كه آيا پيامبر اسلام قدرت خواندن و نوشتن را داشته است يا نه؟ لسان اخبار و روايات مختلف است در كل ما به سه دسته روايت مواجه هستيم.
    1- يك دسته اخبار و روايات است كه آن حضرت مي‌خوانده ولي نمي‌نوشته است. مرحوم صدوق در علل الشرايع با سند مرسل نقل مي‌كند كه:
    «ابي رحمته الله قال حدثنا سعد بن عبدالله قال: حدثني معاويه بن حكم عن احمد بن ابي نصر عن بعض اصحابه عن ابي عبدالله قال: كان مما من الله عزوجل علي رسول الله كان يقرء و لا يكتب»
    بعد جريان لشكر كشي ابوسفيان به سمت احد و ارسال نامه‌اي عباس را نقل مي‌كند، گر چند حديث مرسل است، ولي مضمون و محتواي آن مطابق روايت بعدي است كه مرحوم صدوق با سند صحيح از هشام بن سالم از امام صادق نقل مي‌كند:
    «حدثنا محمد بن الحس رضي الله عنه قال: حدثنا سعد بن عبدالله قال: حدثنا احمد بن عيسي عن الحسين بن سعيد و محمد بن خالد الرقي عن محمد بن ابي عمير عن هشام بن سالم عن ابي عبدالله قال: كان النبي يقرء الكتاب و الايكتب»
    و مضمون فوق را در حديث ديگر از حسن صيقل نقل مي‌كند و مي‌گويد:
    « ابي رضي الله عنه قال: حدثنا سعد بن عبدالله قال حدثنا احمد بن محمد ابن عيسي عن احمد احمد بن محمد بن ابي نصر عن ابان بن عثمان عن الحسن بن زياد الصيقل قال: سمعت ابا عبدالله يقول كان مما من الله عزوجل به علي نبيه انه كان اميا لا يكتب و يقرء الكتاب»
    2- دسته دوم، روايات است حاكي از اين كه حضرت رسول هم مي‌خوانده و هم مي‌نوشته‌اند لذا ابوجعفر محمد بن الحسن بن فروغ (الصفار) متوفاي سال 290 در كتاب بصائر الدرجات خود مي‌آورد:
     « حدثنا الحسن بن علي عن احمد بن هلال عن خلف بن حماد عن عبدالرحمن ابن احجاج قال: قال ابوعبدالله ان النبي كان يقرء و يكتب و يقرأ مالم يكتب»
    در حديث طولاني ديگر از كتاب وزين بصائر الدرجات مي‌خوانيم كه:
    « حدثنا احمد بن محمد عن ابي عبدالله البرقي عن جعفر بن محمد الصوفي قال سالت ابا جعفر محمد بن علي الرضا و قلت له يابن رسول الله لم سمي النبي الامي؟ قال: ما يقول الناس؟ قال: قلت له: جعلت فدااك يزعمون انما سمي النبي الام ي لانه لم يكتب، فقال: كذبوا عليهم لعنه الله اني يكون ذلك و الله تبارك و تعالي يقول في محكم كتابه هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه فكيف كان يعلمهم مالا يحسن و الله لقد كان رسول الله يقرأ و يكتب باثنين و سبعين او يثله و سيعين لسانا و انما سمي الامي لانه كان من اهل مكه و مكه من امهات القري و ذلك قول الله تعالي في كتابه به لتنذو ام القري و من حولها»
    در جريان صلح حديبه و اصرار و پافشاري سهيل، نماينده قريش مبني بر اين كه لقب رسول الله از متن صلح نامه برداشته شود و به جاي آن محمد بن عبدالله نوشته شود، يك نقل اين است كه:
    «ثم قال رسول الله امح يا علي و اكتب محمد بن عبدالله، فقال امير المؤمنين ما امحو اسمك من النبوه ابدا فمحاه رسول الله بيده ثم كتب: محمد بن عبدالله»
    طبق اين نقل بعد از آن كه حضرت علي از برداشتن لقب پيامبر اسلام خودداري مي‌كند. پيامبر مقدس اسلام خود قلم را برداشته لقب خود را بر مي‌دارد و به جاي آن محمد بن عبدالله مي‌نويسد. در صحيح بخاري و كامل آمده است كه:
    «فاخذه رسول الله و لم بتحسن ان يكتب فكتب موضوع رسول الله محمد بن عبدالله»
    و بالاخره حديث معروف كه در آخرين روزهاي عمر پر بركت آن حضرت از زبان مباركش شنيده شد كه:
    «ايتوني بدواه و صحيفه اكتب لكم كتابا لا تضلون بعده»
    از جمله احديث و مطالب است كه در اين بخش قابل دقت و ارزيابي است. عده به اين دسته از اخبار و احاديث و شواهد ديگري استدلال كرده‌اند و گفته‌اند:
    آن حضرت قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را داشته است.
    3- دسته سوم، اخبار و روايات است كه دلالت دارد بر اين كه پيامبر گرامي اسلامي قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را نداشته است. لذا به جريان آغاز وحي مي‌شود اشاره كرد، زيرا طبق يك نقل وفتي جبرئيل امين خدمت رسول خدا مي‌آيد و مي‌گويد: اقرء حضرت محمد جواب مي‌دهند كه خواندن نمي‌دانم يعني: پيامبر صراحه مي‌گويد: قدرت و توانايي خواندن را ندارد لااقل قبل از بعثت

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    جريان دوم كه باز در اين فراز ارتباط پيدا مي‌كند. نقل دوم است كه از صلح حديبه كرده‌اند به اين بيان كه بعد از جواب امير المؤمنين (ع) كه ما امحو اسمك من النبوه ابدا. حضرت محمد از علي خواست به او كمك كند و دست او را روي لقب پيامبر(ص) بگذارد تا خودش لقب خود را محو كند.
    ولي اين نقل خيلي بعيد به نظر مي‌رسد، زيرا: انسان حتي اگر قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را هم نداشته باشد نام و لقب خود را مي‌داند و مي‌تواند آن را پيدا كنند. علي‌الخصوص شخص پيامبر كه بارها و بارها به اين و آن نامه نوشته و در پاي آن امضاء ومهر زده است.
    جريان سومي كه باز در اين قسمت قابل نقل و استشهاد است جريان نامه خالد بن وليد و شكايت او از حضرت علي و ارسال نامه براي پيامبر اسلام است كه گفته‌اند: اگر پيامبر قدرت و توانايي خواندن را داشت، شخصا نامه را باز مي‌كرد و مي‌خواند در حالي كه پيامبر نامه را به كسي ديگر داد تا برايش بخواند. آن هم نامه‌اي يك تن از فرماندهان نظامي كه از خط مقدم جبهه جنگ ارسال كرده است.
    در كل ما با اين سه دسته اخبار و روايات مواجه هستيم اما در اين بين روايات دسته اول كه حاكي از قدرت و توانايي رسول اكر برخواندن است. مشتمل بر روايت صحيحه و از نظر عدد و شماره نيز بيشتر است بحارالانوار بعد از نقل اقوال و اخبار مي‌گويد:
    «يمكن الجمع بين هذه الخبار بوجهين...»
    يعني:
    «بين اين اخبار متضاد به دو صورت امكان جمع است. وجه اول اين است كه گفته شود: پيامبر گرامي اسلامي، قدرت و توانايي نوشتن را داشته است ولي به خاطر مصلحتي كه خداوند مي‌داند از اين قدرت استفاده نكرده است.
    وجه دوم اين است كه: اخبار و احاديث كه مي‌گويد: پيامبر نمي‌خواند و نمي‌نوشت حمل شود بر اين كه آن حضرت خواند و نوشتن را از انسان‌ها نياموخته است و اخبار و روايات كه مي‌گويد: چگونه امكان دارد كسيكه علم اولين و آخرين را مي‌داند و با نيروي خداوندي شق القمر كرده و به معراج مي‌رود، قدرت و توانيي نوشتن را نداشته باشد.»
    خلاصه پذيرش اين قضيه كه پيامبر خاتم، قدرت توانايي خواندن و نوشتن را نداشته است. براي فكر كوتاه و معلومات ناقص انسان‌هاي مثل من بسي دشوار است و مشكل. آيا مي‌توان قبول كرد پيامبر اسلام كه شهر علم و حكمت است و علي بابها، پيامبر كه شب روز با خالق هستي در ارتباط بوده است در واقع قلب نازنينش خانه وحي است و قرآن ... قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را نداشته باشد.
    آيا افراد معمولي مثل ك ربلايي كاظم كا با تزكيه، خودسازي، صفاي باطن و توجه اولياي خدا در يك لحظه نه تنها بر خواندن قرآن مسلط مي‌شود كه حتي از بين عبارات مشابه آيات قرآن را تمييز و تشخيص مي‌دهد. اما پيامبري كه قرآن بر قلبش نازل و با گوشت و پوست و خون او عجين شده است توان خواندن و نوشتن را نداشته باشد، مگر اين كه سري از اسرار خداوندي در اين قضيه نهفته باشد كه آن حضرت از قدرت و توانايي خواندن و نوشتن محروم باشد.
    اميين در قرآن
    همانطوري كه در ابتداي اين نوشته آمد، چهار بار كلمه‌اي اميين به صورت جمع استعمال شده است ابتدا در سوره بقره مي‌خوانيم كه:
    «... و منهم اميون لابعلمون الكتاب الا اماني»
    مراد از اميين در اين آيه شريفه افراد بي‌سواد از اهل يهود است.
    علامه طباطبايي مي‌گويد:
    «كلمه اماني جمع امئيه است كه به معناي اكاذب است و حاصل معني آيه اين است كه: ملت يهود يا افراد باسوادي هستند كه خواندن و نوشتن را مي‌دانند ولي در عرض، به كتب آسماني خيانت مي‌كنند و آن را تحريف مي‌نمايند و اي مردم بي‌سواد امي هستند كه از كتب آسماني، هيچ چيزي نمي‌دانند و مشتي اكاذيب و خرافات را به عنوان كتاب آسماني پذيرفته‌اند»
    مورد دوم در سوره آل‌عمران مي‌خوانيم كه:
    «قل للذين اوتوا الكتاب و الاميين عاسلمتم»
    يعني:
    « اي پيامبر به اهل كتاب و مشركين بي‌كتاب يك كلمه بگو: اسلام مي‌آوريد يا نه؟»
    در اين مراد از اميين در اين آيه شريفه چه كساني هستند؟ دو احتمال وجود دارد. احتمال اول اين است كه مراد از اميين افراد بي‌سواد از اهل كتاب باشند. احتمال دوم اين است كه مراد از اميين، مشركين بي‌سواد باشد، مفسرين اكثراً من جمله علامه طباطبايي احتمال دوم را اختيار كرده‌اند.
    مورد سوم باز در سوره آل عمران آمده است كه:
    « و من اهل الكتاب من ... قالو ليس علينا في الاميين سبيل و يقولون علي الله الكذب و هم يعلمون»
    مراد از اميين در اين آيه، مشركين غير يهود هستند چنانچه در تفسير الاصفي در بيان آيه شريفه آمده است كه:
    «اي ليس علينا في شأن من ليس من اهل الكتاب و لم يكن علي ديننا عقاب و ذم»
    علامه طباطبايي نيز گويد:
    « اين طائفه (اهل يهود) خود را اهل كتاب و غير خود را امي و بي‌سواد مي‌خواندند پس اين كه گفتند: بي‌سوادها بر ماسبيلي ندارند. معنايش اين است كه غير بني‌اسرائيل حق ندارد كه بر نبي‌اسرائيل مسلط شود»
    آخرين موردي كه كلمه اميين به صورت جمع در قرآن كريم استعمال شده است سوره مباركه جمعه است:
    «هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم»
    يعني
    « او است خداي كه در بين جمعيت درس نخوانده رسولي از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مي‌خواند و آنها را تزكيه مي‌كند و به آنها كتاب- قرآن- و حكمت مي‌آموزد و مسلما پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند»
    بعضي گفته‌اند: احتمال دارد مراد از اميين، مشركين خارج از اهل كتاب باشد، ولي اين احتمال درست نيست زيرا لازمه آن اين است كه بعضي از آيات قرآن، فقط براي مشركين خوانده شده باشد، يتلوا عليهم آياته و حال آن كه در قرآن آيه كه اختصاص به قوم دون قومي داشته باشد نداريم مهاطب قرآن هميشه كل مردم است نه دسته خاص.
    بعضي گفته‌اند:
    « احتمال دارد مراد از اميين اهل مكه باشد. چون مكه را ام‌اقري مي‌گفتند ولي اين احتمال هم درست نيست. زيرا سوره جمعه در مدينه نازل شده است. اگر مراد از اميين اهل مكه باشد در آن صورت احتمال دارد ضمير در يزكيهم و يعلمهم به مهاجرين و مسلمانان مكه برگردد و اين با داب قرآني سازگاري ندارد. لذا بايد گفت مراد از اميين انسان‌هاي بي‌سواد هستند كه در آن دوران اكثريت مردم را تشكيل مي‌دادند»
    خلاصه: در مجموع مراد از اميين در چهار موردي كه به صورت جمع در قرآن كريم استعمال شده است افراد بي‌سواد و درس نخوانده هستند. منتهي اين استعمال يا حقيقي است يا از باب تغليب است مثل سوره جمعه و يا باب توهين و تحقير است چنانچه در آيه 75 سوره آل عمران اهل يهود، ديگران را امي و بي‌سواد خطاب مي‌كند.

 

ادامه دارد...

جواد اکبری

 http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥