خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام3

 

عنوان :        خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام3

صاحب اثر :   ---

                

منبع :          پايگاه علوم و معارف اسلام

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

   لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام يعنى مسافر نياز به سكون و آرامش و اهل دارد.افرادى كه اهلشان با خود آنهاست، مانند حضار مسجد الحرام، از نعمت‏حضور بهره‏مند مى‏شوند.و افرادى كه اهل آنها از حضار مسجد نيستند، و نياز به سكون و آرامش دارند، اجازه و اذن تمتع از محرمان خود بمنزله حضور اهل و عيال و سكون و آرامش در برابر آنهاست، و تمتع از زوجات و كنيزهاى خود جايگزين حضور اهل و عيال آنها شده است.
    و چون در بين مردم زمينه مخالفت‏با اين تشريع آسمانى موجود بوده است، خداوند به دنبال اين آيه شديدا امر به تقوا مى‏كند، و مخالفين را از عذاب شديد خداوند در هراس و دهشت قرار مى‏دهد:
    و اتقوا الله و اعلموا ان الله شديد العقاب.
    در سنت نبويه صلى الله عليه و آله و سلم بدون هيچ گونه شك و ترديدى، همگى اتفاق دارند بر جريان حج تمتع براى دوردستان در حجه الوداع كه به دستور رسول خدا همه مردم از احرام بيرون آمده، و متمتع شدند، و سپس براى حج، احرام ثانوى بستند، و نيز بر جريان آن در زمان ابو بكر، و جريان آن تا مقدارى از حكومت عمر.
    در اين مسئله بين شيعه و عامه اختلافى نيست، وليكن شيعه مى‏گويد: همان‏طور كه قرآن و رسول خدا آن را تشريع نمودند، به همان حال تا روز قيامت‏باقى‏است، و عامه مى‏گويد: در زمان حكومت عمر منسوخ شد، و عمر آن را برداشت، و سنت عمر لازم الاجرآء است، مانند سنت رسول خدا.
    اين اصل و روح مطلبى است كه از مجموع مناقشات و رد و ايرادهاى طرفين دستگير مى‏شود.ما در اين مسئله نيازى به نقل روايات متواتره از شيعه و امامان آن نداريم، زيرا كه بعد از صراحت آيه قرآن و بيان صريح رسول خدا مكررا در مكه، شبهه‏اى باقى نمى‏ماند، تا روايات معتضده از طريق شيعه را بازگو كنيم.
    وليكن صرفا براى ارشاد و راهنمائى برادران عامه و براى رفاقت در بحث از طريق جدل، عين بعضى از روايات معتبره آنان را از كتب خود آنان مى‏آوريم، و سپس به بحث كوتاهى در پيرامون آن مى‏پردازيم.اميد است‏براى همه آنان مفيد باشد، به شرط آنكه در مقام مخاصمه برنيامده، و بر اصل حقيقت و بينش اصالت، با ما گام به گام بيايند.
    ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد. [165]
    
    روايات عامه درباره تمتع در حج
    در «الدر المنثور» آورده است كه: اخرج البخارى و البيهقى عن ابن عباس انه سئل عن متعة الحج، فقال: اهل المهاجرون و الانصار و ازواج النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم فى حجة الوداع و اهللنا، فلما قدمنا مكة قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: اجعلوا اهلالكم بالحج عمرة الا مقلد الهدى.فطفنا بالبيت و بالصفا و المروة و اتينا النسآء و لبسنا الثياب.
    و قال: من قلد الهدى فانه لا يحل حتى يبلغ الهدى.ثم امرنا عشية التروية ان نهل بالحج، فاذا فرغنا من المناسك جئنا فطفنا بالبيت و بالصفا و المروة، و قد تم حجنا و علينا الهدى كما قال الله: «فما استيسر من الهدى فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجعتم‏» الى امصاركم، و الشاة تجزى.فجمعوا نسكين فى عام بين الحج و العمرة، فان الله انزله فى كتابه و سنة نبيه، و اباحه للناس غير اهل مكة.
    
    قال الله تعالى:
    ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام.و اشهر الحج التى ذكرها الله: شوال و ذو القعدة و ذو الحجة، فمن تمتع فى هذه الاشهر فعليه دم او صوم.و الرفث: الجماع، و الفسوق: المعاصى، و الجدال: المرآء. [166]
    «بخارى و بيهقى از ابن عباس تخريج كرده‏اند كه: چون از او درباره متعه حج‏سئوال شد، در جواب گفت: تمام مهاجرين و انصار و زن‏هاى رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم در حجة الوداع احرام بسته و لبيك گفتند، و ما هم احرام بستيم و لبيك گفتيم، و چون وارد مكه شديم، رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم به ما گفت: همه شما احرامتان براى حج را، احرام براى عمره قرار دهيد مگر آن كسى كه با خود هدى و قربانى به همراه آورده باشد.
    ما دور خانه خدا طواف نموديم، و سعى بين صفا و مروه كرديم، و سپس نزد زن‏هاى خود رفتيم و لباس‏هاى خود را در تن نموديم. و رسول الله فرمود: كسى كه با خود هدى آورده است از احرام بيرون نشود تا وقتى كه هدى به جاى خودش برسد.و سپس رسول خدا در شامگاه روز ترويه ما را امر نمود كه احرام براى حج‏ببنديم، و لبيك بگوييم.
    و چون از مناسك حج فارغ شديم، به مكه آمديم، و طواف بيت الله را كرديم، و سعى صفا و مروه را نموديم، و حج ما تمام شد، و بر عهده ما هدى بود همچنانكه خداوند فرمود: «هر كس بايد به قدر وسع خود هدى بياورد، و كسى كه متمكن از هدى نباشد، به جاى هدى بايد در ايام حج، سه روز روزه بگيرد، و هفت روز در وقتى كه شما حاجيان به شهرهاى خود مراجعت نموده‏ايد» ، و در هدى هم يك گوسفند كافى است.


    و بنا بر اين در حجة الوداع بين دو عبادت و نسك را كه حج و عمره باشد، در سال واحد، جمع كردند، چون اين قسم از حج را خداوند در كتاب خود بيان فرموده، و در سنت رسول خدا آمده است، و براى همه مردم غير اهل مكه مباح گردانيده است.خداوند مى‏فرمايد: «اين وظيفه كسى است كه اهل او از حضور يافتگان در مسجد الحرام نباشند».
    و ماه‏هاى حج را كه خداوند ذكر كرده است عبارت است از: ماه شوال و ماه ذو القعدة و ماه ذوالحجة.پس كسى كه در اين ماهها تمتع كند، بر عهده اوست كه خونى (از گوسفند و يا گاو و يا شتر) بريزد، يا روزه بگيرد، و رفث كه منع شده است عبارت است از: جماع، و فسوق عبارت است از گناهان، و جدال عبارت است از مرآء و مجادله و گفتگو كردن‏».
    و نيز در «تفسير الدر المنثور» آورده است كه: اخرج البخارى و مسلم عن ابن عمر، قال: تمتع رسول الله فى حجة الوداع بالعمرة الى الحج، و اهدى فساق معه الهدى من ذى الحليفة، و بدا رسول الله فاهل بالعمرة، ثم اهل بالحج، فتمتع الناس مع النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم بالعمرة الى الحج، فكان من الناس من اهدى فساق الهدى، و منهم من لم يهد.
    فلما قدم النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم مكة، قال للناس: من كان منكم اهدى فانه لا يحل لشى‏ء حرم منه حتى يقضى حجه، و من لم يكن اهدى فليطف بالبيت و بالصفا و المروة و ليقصر و ليحلل ثم ليهل بالحج، فمن لم يجد هديا فليصم ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجع الى اهله. [167]
    «بخارى و مسلم از ابن عمر تخريج كرده‏اند، كه مى‏گويد: رسول خدا در حجة الوداع به سبب بجا آوردن عمره و تماميت آن، تا زمان فرا رسيدن حج، تمتع نمود، و هدى را با خود سوق داده بود، از ذو الحليفه، و رسول خدا ابتدا اهلال به عمره كرد، و سپس اهلال به حج نمود.و مردم با پيامبر صلى الله عليه [و آله] و سلم از بجا آوردن عمره تا فرا رسيدن حج، تمتع نمودند، بعضى از مردم با خود هدى آورده بودند همان را با خود به منى بردند، و بعضى با خود هدى نياورده بودند، چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد مكه شدند به مردم گفتند: هر كدام از شما كه هدى آورده است، نبايد از چيزى از آن چيزهايى كه احرام بسته است، و بر او حرام شده است، بيرون آيد تا وقتى كه‏حج‏خود را به انجام رساند، و هر كدام از شما كه هدى نياورده است‏بايد دور خانه خدا طواف كند، و سعى به صفا و مروه نمايد، و تقصير كند، و از احرام بيرون آيد، و سپس براى بجا آوردن حج، احرام بندد و تلبيه گويد.و كسى كه متمكن از هدى نيست‏بايد در موسم حج‏سه روز روزه بگيرد و هفت روز بعد از آنكه به منزل و اهل خود بر مى‏گردد».
    اين روايت‏به ملاحظه صدرش كه دلالت دارد بر آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خودشان حج تمتع بجاى آوردند، خالى از اضطراب نيست، وليكن به ملاحظه ذيلش كه افرادى كه با خود هدى نياورده‏اند بايد محل شوند و سپس تلبيه براى حج‏بگويند، صراحت در تبديل وظيفه حج افراد به تمتع دارد.
    و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: اخرج الحاكم و صححه من طريق مجاهد و عطآء عن جابر: قال: كثرت القالة من الناس، فخرجنا حجاجا حتى اذا لم يكن بيننا و بين ان نحل الا ليال قلائل امرنا بالاحلال.
    قلنا: ايروح احدنا الى عرفة و فرجه يقطر منيا؟ فبلغ ذلك رسول الله، فقام خطيبا فقال: ابا لله تعلمون ايها الناس؟ ! فانا و الله اعلمكم بالله و اتقاكم له.و لو استقبلت من امرى ما استدبرت ما سقت هديا و لحللت كما احلوا.فمن لم يكن معه هدى فليصم ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجع الى اهله، و من وجد هديا فلينحر.فكنا ننحر الجزور عن سبعة.
    قال عطآء: قال ابن عباس: ان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم قسم يومئذ فى اصحابه غنما، فاصاب سعد بن ابى وقاص تيس، فذبحه عن نفسه. [168]
    «حاكم تخريج كرده و تصحيح نموده از طريق سلسله روايت مجاهد و عطاء از جابر، كه او مى‏گويد:
    قيل و قال كنندگان در ميان مردم بواسطه امر رسول خدا به حج تمتع زياد شد، چون ما براى بجا آوردن حج از مدينه بيرون شديم، تا وقتى كه ديگر بين ما و بين زمانى كه بايد در منى محل شويم و از احرام بيرون آييم، جز چند شب كمى بيشتر نبود، در اين زمان رسول خدا ما را امر فرمود كه از احرام بيرون آييم.
    ما گفتيم: چگونه افراد ما به سوى عرفه رهسپار شوند، در حالى كه از آلت آنان قطرات منى جارى است؟
    اين گفتار به رسول خدا رسيد، و براى ايراد خطبه قيام فرمود، و گفت: سوگند به خدا كه اى مردم آيا شما خدا و رسول خدا را تعليم مى‏دهيد؟ ! سوگند به خدا من از همه شما به خدا داناترم، و تقواى من در برابر اوامر او بيشتر است! و اگر من مى‏دانستم جريانى را كه پيش آمده است، از آنچه را كه گذشته است، با خود هدى نمى‏آوردم، و من هم همچنان كه مردم محل شدند محل مى‏شدم، و از احرام بيرون مى‏آمدم.
    پس هر كدام از شما كه هدى ندارد، بايد سه روز روزه بدارد در ايام حج و هفت روز در هنگامى كه به سوى اهل خود مراجعت مى‏كند، و هر كدام كه هدى بيابد بايد نحر كند.
    جابر گويد كه: ما در آن وقت شتري را كه موسم كشتنش رسيده بود، از طرف هفت نفر قرباني مي كرديم.
    عطآء كه راوي اين روايت است مي گويد: ابن عبّاس مي گفت: رسول خدا (ص)در آن روز در ميان أصحاب خود تعداد گوسفنداني را تقسيم كرد تا براي خود ذبح كنند؛ به سهمية سعدبن أبي وقّاص يك بز نري اصابت كرد كه براي خود ذبح كرد».
    و نيز در «الدّرّ الْمَنْثُور» آورده است كه: أخْرَجَ ابْنُ أبِي شَيْبَهَ وَ الْبُخَارِيُّ و مُسْلِمٌ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حَصِينٍ قَالَ: نَزَلَتْ آيَهُ الْمُتْعَهِ فِي كِتَابِ اللهِ؛ وَ فَعَلْنَا مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّي اللهُ عَليه (و آله) و سَلّم ثُمَّ لَمْ تَنْزِلْ آيَهٌ تَنْسَخُ آيَهَ مُتْعَهِ الْحَجَّ؛ وَ لَمْ يَنْهَ عَنْهَا حَتَّي مَاتَ، قَالَ رَجُلٌ بَرَأيِهِ مَاشَآءَ. [169]
    «ابن أبي شَيْبَه و بخاري و مسلم از عمران بن حصين تخريج كرده اند، كه او گفت: آيه تمتّع در كتاب خدا نازل شد؛ و ما با رسول خدا صلّي الله عليه (و آله) وسلّم تمتّع نموديم؛ و هيچ آية ديگري نازل نشد كه حكم تمتّع را نسخ كند؛ و رسول خدا نيز تا وقتي كه از دنيا رحلت نمود، از آن نهي نكرد. آنگاه مردي به رأي خود آنچه را كه مي خواست دربارة آن گفت».
    استاد أكرام علاّمة طباطبائي _ رضوال الله عليه _ پس از نقل اين روايات در «تفسير الميزان» در ذيل بيان روايت أخير گفته اند:
    اين روايت نيز به ألفاظ ديگري قريب المعني به آنچه در «الدّرّ المنثور» نقل شده است، روايت شده است.
    و در «صحيح مسلم» و «مسند أحمد» و «سنن نسائي» از مطرف آورده است، كه مي گويد: عمران بن حصين در مرض مرگ خود، به دنبال من فرستاد و مرا طلب كرد؛ و گفت: من تو را به أحاديثي حديث مي كنم كه اميد دارم بعد از من براي تو سود داشته باشد؛ پس اگر من از اين مرض بهبودي يافتم آنها را كتمان كن و نقل مكن از من! و اگر مردم، آنها را براي مردم حكايت كن! چون كه در اين صورت خداوند مرا از آفات افشاء آنها حفظ فرموده است.
    و بدان كه رسول خدا (ص) بين حجّ و عمره را جمع كرد؛ و پس از آن نه در كتاب خدا و نه از رسول خدا نهيي از آن نرسيد؛ و مردي به رأي خود آنچه را كه مي خواست دربارة آن گفت.
    و در «صحيح ترمذي» و «زادالمعاد» ابن قيّم آمده است كه: سُئِلَ عَبْدُاللهِ بْنُ عُمَرَ عَنْ مُتْعَهِ الْحَجَّ. قَالَ: هِيَ حَلالٌ. فَقَالَ السَّائِلُ إنَّ أبَاكَ قَدْ نَهَي عَنْهَا!
    فَقَالَ: أرَأيْتَ إنْ كَانَ أبِي نَهَي وَ صَنَعَها رَسُولُ اللهِ (ص)؛ أ أمْرُإبِي مُتَّبَعٌ أمْ أمْرُ رَسُولِ اللهِ (ص)؟ فَقَالَ الرَّجُلُ: بَلْ أمْرُ رَسُولِ اللهِ (ص).
    فَقَالَ: لَقَدْ صَنَعَها رَسُولُ اللهِ (ص). [170]
    «از عبدالله بن عمر دربارة تمتّع حجّ پرسيدند. او در جواب گفت: حلال است.
    سائل گفت: پدر تو از آن نهي كرده است! عبدالله گفت: بگو ببينم اگر پدر من نهي كند، و ليكن رسول خدا بجاي آورده باشد، آيا أمر پدر من بايد پيروي شود، و يا أمر رسول خدا؟!
    آن مرد گفت: بلكه أمر رسول خدا بايد پيروي شود. عبدالله گفت: حجّ تمتّع را پيامبر انجام داده است».
    و در «صحيح تِرمَذِي» و «سُنن نسائي» و «سنن بيهقي» و «موطّأ مالك» و كتاب «امّ شافعيّ» از محمّد بن عبدالله روايت كرده است كه او گفتگوي سعدبن أبي وقّاص و ضحّاك بن قيس را در سالي كه معاويه بن أبي سفيان حجّ كرده بود شنيده بود، كه آنان دربارة حجّ تمتّع با يكديگر مذاكره داشتند.
    ضحّاك مي گويد: تمتّع را بعد از عمره تا حجّ كسي انجام نمي دهد مگر آنكه نسبت به أمر خدا جاهل باشد.
    سعد مي گويد: بد مطلبي را گفتي اي، پسر برادر من!
    ضحّاك مي گويد: عمر بن خطّاب از تمتّع در حجّ، مردم را منع كرد.
    سعد مي گويد: رسول خدا آن را عمل كرد؛ و ما هم با رسول خدا عمل
    كرديم. [171]
    و در «الدّرّ المنثور» آورده است كه: أخْرَجَ الْبُخَارِيُّ وَ مُسْلِمٌ وَ النَّسآئِيٌّ عَنْ اَبِي مُوسَي، قَالَ: قَدِمْتُ عَلَي رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَليه (و آله) وَ سَلّمَ وَ هُوَ بِالْبَطْحَآءِ، فَقالَ: اَهَلَلْتَ؟ قُلْتُ: اَهْلَلْتُ باِ هْلالِ النَّبِيَّ صَلَي اللهُ عليه (و آله) وَ سَلَّم. قَالَ: هَلْ سُقْتَ مِنْ هَدْيٍ؟!
    قَلْتُ: لاَ. قَالَ: طُفْ بِالْبَيْتِ و بِالصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ ثُمَّ حَلَّ. فَطُفْتُ بِالْبَيْتِ و بِالصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ، ثُمَّ أتَيْتُ امْرَأهً مِنْ قَوْمِي فَمَشَطَتْنِي رَأْسِي وَ غَسَلَتْ رَأْسِي، فَكُنْتُ اُفْتِي النَّاسَ فِي إمَارَهِ أبِي بَكرٍ وَ إمَارَهِ عُمَرَ، فَإنَّي لَقَائِمٌ بِالْمَوْسِمٍ إذْ جَاءَ ني رَجُلٌ فَقَالَ: إنَّكَ لاَ تَدْري مَا أحْدَثَ أمِيرُ الْمُؤْمِنينَ فِي شَأْنِ النُّسْكِ؟
    فَقُلْتُ: يَا أيُّهَا النَّاسُ! مَنْ كُنَّا أفْتَيْنَاهُ بِشَيْءٍ فَلْيَتَّئِدَّ! فَهَذَا أمِيرُ الْمُؤْمِنينَ قَادِمٌ عَلَيْكُمْ؛ فَبِهِ فَائْتَمُّوا!
    فَلَمَّا قَدِمَ، قُلْتُ: مَا ذَا الَّذِي أحْدَثْتَ فِي شَأْنِ النَّسْكِ؟! قَالَ: إنْ نَأْخُذْ بِكِتابِ اللهِ، فَإنَّ اللهَ قَالَ: «وَ أتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ للهِ»، وَ إنْ نَأْخُذْ بِسُنَّهِ نَبِيَّنَا صلّي اللهُ عَليهِ (و آله) وَ سلَّم، لَمْ يُحِلَّ حَتَّي نَحَرَ الْهَدْيَ. [172]
    «بخاريّ و مسلم و نسائي از أبوموسي اشعري تخريج كرده اند كه او مي گويد: در بطحاء مكّه بر رسول خدا وارد شدم؛ حضرت فرمود: احرام بسته أي؟! گفتم: احرام بسته ام به احرام رسول خدا.
    فرمود: با خود هدي آورده أي؟! گفتم: نه! حضرت فرمود: به دور خانة خدا طواف كن؛ و به صفا و مروه سعي كن؛ و پس از آن محلّ شو و از احرام بيرون بيا!
    من طواف خانة خدا، و صفا و مروه را نمودم؛ و سپس به نزد زني از اقوام خود آمدم؛ او سر مرا شانه كرد؛ و سر مرا شست؛ و من به همين نحو در زمان حكومت ابوبكر و عمر فتوي مي دادم، تا در زمان عمر كه در موسم حجّ شركت كرده بودم و متولّي و امير حجّ بودم مردي آمد و گفت: آيا خبر داري كه امير المؤمنين _ عمر _ دربارة كيفيّت حجّ چه چيز تازه اي، قرار داده است؟!
    من به مردم گفتم: أيّها النّاس، هر كسي كه در امر عبادت حجّ، من براي او فتوي داده ام، تأمّل و درنگ كند؛ زيرا كه امير المؤمنين اينك مي رسد، و شما بايد از او پيروي نمائيد!
    چون عمر از راه رسيد، من به او گفت: دربارة امر حجّ چه چيز تازه اي، قرار داده اي؟!
    گفت: اگر به كتاب خدا عمل كنيم، خدا مي گويد: حجّ و عمره را براي خدا تمام كنيد! و اگر به سنّت پيامبرمان عمل كنيم، او از احرام بيرون نيامد مگر آنكه در مني شتر نحر كرد»!
    و محصّل مطلب و مستفاد از اين روايات و روايات مشابه آنها كه برخي از آنها نيز خواهد آمد؛ و مستفاد از نصّ صريح آية قرآن؛ وجوب و لزوم كيفيّت تمتّع است در حجّ هاي واجب و لازم، براي افراد دور دست؛ كه در ابتداء به احرام عمره محرم شوند؛ و سپس در مكّه پس از طواف و سعي و تقصير محلّ گردند؛ و پس از آن ثانياً براي حجّ از مكله محرم گردند؛ و حجّ خود را تمام كنند؛ و در اين صورت با يك سفر به بيت الله الحرام در ايّام حجّ، يك عمرة تمام و يك حجّ تمام، با دو نيّت و دو احرام مستقلّ انجام داده اند. و عمره در حجّ داخل شده؛ و گويا مثل ن است كه در بين عمل حجّ، احلال و تمتّعي صورت گرفته است فلهذا آن را حجّ تمتّع نام نهاده اند.
    عمر در زمان حكومت خود اين حكم را برداشت؛ و دستور داد كه در اشهر حجّ، عمره بجاي نياورند؛ و از ميقات فقّط براي حجّ احرام بندند، و تمتّعي بعمل نيايد؛ و عمره را در ساير ماههاي سال مستقلاً از ميقات محرم شده و انجام دهند؛ و در حقيقت حجّ منحصر مي شود به همان دو قسم حجّ افراد و حجّ قران. و در اين صورت كيفيّت حجّ بازگشت مي كند به همان كيفيّت سابق كه در ميان اعراب از زمان جاهليّت به سنّت حضرت ابراهيم (ع) باقي مانده بود. و بطور كلّي حجّ تمتّع، و نسخ آن حجّ سابق را نسبت به افراد دور دست، و دستورات جديد رسول الله در حجّه الوداع، و نزول جبرائيل در بالاي مروه، و انزال آية قرآن ذَلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ اَهلُهُ حَاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، و خطبة مكرّر رسول خدا در مكّه، و اعتراض شديد آن حضرت به اعتراض بعضي كه متعرض شده بودند؛ همه و همه از بين مي رود
    


 

 
    
    پاورقي
    
--------------------------------------------------------------------------------
    [138] ـ «اعلام‌ الوري‌» ص‌ 134 و ص‌ 135 ؛ و «حبيب‌ السّير» ج‌ 1، ص‌404؛ و «روضة‌ الصّفا» ج‌ 2، ضمن‌ ذكر توجّه‌ أميرالمؤمنين‌ عليّ عليه‌ السّلام‌ به‌ جانب‌ يمن‌.
    [139] ـ «طبقات‌» ج‌ 2، ص‌ 170 ؛ و «سيرة‌ حلبيّه‌» ج‌ 3، ص‌ 232 و ص‌233.
     [140] ـ وصيفة‌ دختر جوان‌ را گويند.
     [141] ـ «البداية‌ و النّهاية‌» ج‌ 5، ص‌ 104.
     [142] ـ «ارشاد» مفيد، طبع‌ سنگي‌، از ص‌ 85 تا ص‌ 87.
     [143] ـ «أمالي‌» طوسي‌، طبع‌ سنگي‌، ج‌ 1، ص‌ 157.
     [144] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 365 و ص‌ 366.
     [145] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366.
     [146] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366.
    [147] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366.
     [148] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366 و ص‌ 367.
     [149] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 367 و ص‌ 368.
     [150] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 368.
     [151] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 368 و ص 369.
     [152] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص 369 و هيتمي‌ در «مجمع‌ الزوائد» ج‌ 9، ص‌ 128.
     [153]ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 370.
     [154] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 370 و ص‌ 371.
     [155] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 371 و اين‌ روايت‌ را هيتمي‌ در «مجمع‌ الزوائد» ج‌9، ص‌ 128 و ص‌ 129 آورده‌ است‌ ؛ و شيخ‌ طوسي‌ در «أمالي‌» آورده‌ است‌.
    [156] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 372 تا 375
    [157] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 373
    [158] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 375
     [159] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 376 و 377
     [160] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 376 و ص 378 و هيتمي در «مجمع‌ الزوائد»، ج‌ 9 ص‌ 127
    [161] ـ «مجمع‌ الزوائد و منبع‌ الفوائد»، ج‌ 9 ص‌ 128.
     [162] ـ «طبقات‌» ابن‌ سعد، ج‌ 2، ص‌ 169، و ابن‌ اثير در «الكامل‌» في‌ التاريخ‌» ج‌ 2، ص‌ 300 و ص‌ 301 آورده‌ است‌ كه‌ يك‌ بار أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ را به‌ يمن‌ براي‌ دعوت‌ به‌ اسلام‌ فرستاد و يك‌ بار براي‌ جمع‌آوري‌ صدقات‌ و جزيه‌.
     [163] ـ «مجمع‌ الزوائد» هيتمي‌ ج‌ 9، ص‌ 129 ؛ و گفته‌ است‌ كه‌: أحمد حنبل‌ و طبراني‌ با اختصار اين‌ قضيّه‌ را ذكر كرده‌اند ؛ و بزّار از آن‌ مختصرتر ذكر كرده‌ است‌ ؛ و «البداية‌ و النّهاية‌» ج‌ 5، ص‌ 104 و ص‌ 105 و «تذكرة‌ الخواصّ» ص‌ 26.
     [164] ـ «مجمع‌ الزوائد» ج‌ 9، ص‌ 129 ؛ و گفته‌ است‌ كه‌ بزّار هم‌ اين‌ حديث‌ را روايت‌ كرده‌ است‌.
     [165] ـ آية‌ 37، از سورة‌ 50: ق‌ «بدرستي‌كه‌ در اين‌ امر يادآوري‌ و تذكّر است‌ براي‌ كسي‌ كه‌ داراي‌ ادراك‌ و تعقّل‌ باشد، و يا گوش‌ فرا دهد، و حاضر و ناظر باشد».
     [166] ـ «تفسير الدّرّ المنثور» ج‌ 1، ص‌ 215.
     [167] ـ «تفسير الدّرّ المنثور» ج‌ 1، ص‌ 216.
     [168] ـ «تفسير الدّرّ المنثور» ج‌ 1، ص‌ 217. و نظير اين‌ روايت‌ را ابن‌ سعد در «طبقات‌» ج‌ 2، ص‌ 187 از جابر آورده‌ است‌.
     [169] _ «تفسير الدّرّ المنثور» ج 1، ص 216.
    [170] _«تفسير الميزان» ج 2، ص 89.
    [171] _ «تفسير الميزان» ج 2، ص 89.
    [172] _ «تفسير الميزان» ج 2، ص 90؛ و «تفسير الدّرّ المنثور» ج 1، ص 216.
 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥