خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام2

 

نوع اثر :      اهل بيت پيامبر

عنوان :        خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام2

صاحب اثر :   ---

                

منبع :          پايگاه علوم و معارف اسلام

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

و حافظ ابو بكر هيتمى از بريده اين روايت را ذكر مى‏كند، تا مى‏رسد به اينجا كه بريده مى‏گويد: من به مدينه وارد شدم، و داخل مسجد شدم، ولى رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم در منزل بودند، و جمعى از اصحاب بر در خانه آن حضرت بودند: به من گفتند: اى بريده چه خبر آورده‏اى؟ !
    گفتم: خبر خير! خداوند فتح و ظفر را نصيب مسلمانان كرد!
    گفتند: براى چه تو زودتر بدينجا آمده‏اى؟ !
    گفتم: على، جاريه‏اى را از سهم خمس برداشته است، من آمده‏ام تا به پيغمبر خبر دهم.
    گفتند: خبر بده به پيغمبر! زيرا اين خبر، على را از چشم پيغمبر مى‏اندازد! و پيغمبر از درون منزل، اين سخنان را مى‏شنيد.
    
    در اين حال پيغمبر با حالت غضب از منزل بيرون آمد و فرمود:
    ما بال اقوام يتنقصون عليا؟ من تنقص عليا فقد تنقصنى، و من فارق عليا فقد فارقنى، ان عليا منى و انا منه، خلق من طينتى و خلقت من طينة ابراهيم، و انا افضل من ابراهيم، ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم.يا بريدة: اما علمت ان لعلي اكثر من الجارية التى اخذ، و انه وليكم بعدى؟ !
    فقلت: يا رسول الله! بالصحبة الا بسطت‏يدك فبايعتنى على الاسلام جديدا! قال: فما فارقته حتى بايعته على الاسلام.رواه الطبرانى فى الاوسط. [161]
    «چه حالتى دارند اقوامى كه از على مذمت مى‏كنند؟ كسى كه از على مذمت مى‏كند، از من مذمت كرده است.و كسى كه از على دورى گزيند، از من دورى كرده است.بدرستى كه على از من است، و من از على هستم.على از سرشت من آفريده شده است، و من از سرشت ابراهيم آفريده شده‏ام، و من از ابراهيم، افضل و اشرف مى‏باشم، ذريه‏اى است، كه بعضى از بعضى هستند، و خداوند شنوا و داناست.
    اى بريده! آيا ندانسته‏اى كه سهميه على از خمس، زيادتر از يك جاريه‏اى است كه برداشته است، و او صاحب اختيار و ولى ماست‏بعد از من؟ !
    بريده مى‏گويد: من گفتم: اى رسول خدا! ترا سوگند مى‏دهم به حق صحبت ديرينت كه دستت را بدهى، تا من با تو بر سلام تازه‏ام بيعت كنم!
    بريده مى‏گويد: من از پيامبر جدا نشدم تا اينكه بر اسلام با او بيعت كردم‏».
    و اين روايت را طبرانى در «معجم اوسط‏» خود آورده است.
    بايد دانست كه همانطور كه از بعضى از تواريخ [162] و احاديث ‏به دست مى‏آيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دوبار امير المؤمنين عليه السلام را به عنوان رياست لشگر سريه به سوى يمن فرستادند.
    يك بار، همان دفعه‏اى بود كه براى تعقيب عمرو بن معدى كرب و اسلام نجران فرستادند، كه در همان سفر هم خالد بن وليد را به سوى بنو جعفى روانه ساختند، و دستور دادند كه در وقت تلاقى دو لشكر، پيوسته امارت لشكر با على بن ابيطالب بوده باشد، و در آن سريه، حضرت امير المؤمنين عليه السلام نيابت و خلافت در لشگر را به خالد بن سعيد بن العاص سپردند، و خالد بن وليد نيابت را به ابو موسى اشعرى سپرد، و در همين سفر بود كه خالد مخالفت كرد و مورد عتاب واقع شد.و نيز در همين سفر بود كه خالد بن وليد نامه‏اى به معيت‏بريدة بن حصيب اسلمى در شكايت از امير المؤمنين عليه السلام به رسول الله نوشت و به مدينه فرستاد، و هنوز لشكريان على بن ابيطالب و خالد بن وليد، در ماموريت‏بودند كه بريدة به مدينه آمد و پيغام رساند، و مورد غضب رسول خدا واقع شد، و آن حضرت او را امر به پيروى و متابعت از ولايت امير المؤمنين كردند.
    و بار ديگر دفعه‏اى بود كه خالد بن وليد، چون شش ماه در يمن ماند، و دعوت او به اسلام به جائى منتهى نشد حضرت رسول الله امير المؤمنين را روانه ساختند كه خالد را عزل كنند و هر كدام از لشكريان خالد بخواهد به لشكريان امير المؤمنين بپيوندد، و در اين سريه بود كه امير المؤمنين عليه السلام بريدة بن حصيب را مامور محافظت و نگهدارى از غنائم نمودند، و با لشكريان پس از انجام ماموريت‏به مكه آمدند، و خود از لشگر جدا شده، و به رسول الله براى حج پيوستند، و مامور آن حضرت در غياب، حله‏هاى يمانى را بين لشگريان تقسيم كرد، و امير المؤمنين چون از مكه برگشتند، و در نزديكى مكه لشگر خود را بدين حال مشاهده كردند امر كردند تا حله‏ها را كه از صدقات بود از تن بيرون آورند، و در عدل‏ها ببندند، و به نزد رسول الله آوردند.و چون اين امر موجب ناراحتى لشگر شد، چون به مكه وارد شدند، زبان به تعييب امير المؤمنين گشودند.و رسول خدا اعلان كردند در ميان مردم كه على در راه خدا اهل مسامحه و مجامله نيست، او در راه خدا از چيزى ترس ندارد، و او فانى در ذات خدا گرديده است.
    ولى البته اين دو سريه و ماموريت امير المؤمنين عليه السلام به جانب يمن در سنه دهم از هجرت تحقق پذيرفته است، و از مكه امير المؤمنين در معيت رسول خدا به مدينه بازگشتند، و در جحفه و غدير خم، آن خطبه غراء را رسول خدا، درباره ولايت‏كليه و مطلقه الهيه آن حضرت ايراد نمودند.
    و نيز ابو بكر هيتمى از عمرو بن شاس اسلمى كه از اصحاب حديبيه رسول الله است آورده است كه او مى‏گويد: من با على بن ابيطالب عليه السلام به سوى يمن رفتيم.و على در اين سفر با من جفا كرد، تا به جائى كه من در دلم از او ناراحت و غضبناك بودم، و چون به مدينه بازگشتيم، من شكايت‏خود را از على در مسجد براى مردم بيان مى‏كردم، و اين شكايت من به سمع رسول الله رسيده بود.
    صبحگاهى كه در مسجد وارد شدم، و رسول خدا در ميان جمعى از اصحاب خود نشسته بود، چون نظرش به من افتاد، كه من او را مى‏نگرم، نگاه تند و حادى به من نمود، تا اينكه نشستم، و قال: يا عمرو! و الله لقد آذيتنى!
    قلت: اعوذ بالله من اذاك يا رسول الله!
    قال: بلى من آذى عليا فقد اذانى! [163]
    «فرمود: اى عمرو بن شاس، سوگند به خدا كه تو مرا اذيت كردى!
    گفتم: من پناه مى‏برم به خدا، از آزار رسانيدن به تو، اى رسول خدا!
    فرمود: آرى، كسى كه على را آزار برساند، مرا اذيت كرده است‏» !
    و نيز هيتمى از ابو رافع آورده است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، على را به عنوان امارت و رياست لشكر براى يمن مبعوث كردند، و از جمله لشگر كه با على خارج شدند، مردى بود از قبيله اسلم كه به او عمرو بن شاس مى‏گفتند.
    اين مرد كه به مدينه مراجعت كرد، از على مذمت مى‏كرد، و از او شكايت مى‏نمود.
    فبعث اليه رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: فقال: اخسايا عمرو! هل رايت من على جورا فى حكمه او اثرة فى قسمه؟ ! قال: اللهم: لا!
    «رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نزد او فرستادند، و او را احضار كردند و گفتند: خاموش شو، و دور و مطرود باش اى عمرو! آيا از على در حكمى كه نموده است ظلمى ديده‏اى؟ و يا در قسمتى كه نموده است جانبدارى خود را مشاهده كرده‏اى؟ ! گفت: سوگند به خدا، نه‏» !
    حضرت فرمودند: پس به چه علت در ميان مردم چيزهايى را مى‏گويى كه به من ابلاغ شده است؟ !
    عمرو گفت: بعضى از آن مطالبى را كه گفته‏ام، اختيارى من نبوده است، و بدون توجه عيب گويى كرده‏ام!
    در اين حال آثار غضب چنان از چهره رسول خدا مشهود شده و فرمودند: من ابغضه فقد ابغضنى، و من ابغضنى فقد ابغض الله! و من احبه فقد احبنى، و من احبنى فقد احب الله تعالى. [164]
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 
     تفاوت حج تمتع باحج افرادوقران
    بارى، برگرديم به اصل آيه و مطلبى كه درباره حج تمتع بيان شد، و بيان اينكه حج تمتع واجب است‏ براى افرادى كه خانواده و اهل آنان جزو نواحى و سكنه مسجد الحرام نيستند، و اين فريضه تمتع واجب است تا روز قيامت، و ترك تمتع، گناه و مؤ؟ تقه كبيره بوده، و در آيه قرآن به عقاب شديد، توعيد و تحذير شده است.
    حج از شريعت‏ حضرت ابراهيم عليه السلام است، و پس از آن حضرت با آنكه در ميان اعراب حجاز و عربستان دستورات و احكام الهيه آن حضرت رو به ضعف نهاد، و غالب آنها نيز بكلى از بين رفت، ولى معذلك، فريضه حج - البته اصل حج‏با تغييرات و تصرفاتى كه به مرور در آن داده بودند - باقى ماند.
    حج در زمان مخصوص انجام مى‏گرفت، و از مكان مخصوص كه به نام ميقات بود، احرام مى‏بستند و به سوى مكه و اطراف آن براى انجام مناسك آن رهسپار مى‏شدند، و يا با خود قربانى مى‏آوردند و در منى ذبح و يا نحر مى‏كردند كه در اين صورت، حج قران بود، و يا قربانى نمى‏آوردند كه حجشان، حج افراد بود.و اما حج تمتع هيچ سابقه نداشت، و اذهان هيچيك به آن آشنا نبود.اين از مختصات‏اسلام است كه جبرائيل از جانب حضرت بارى تعالى حدود و مشخصات آن را آورد، و آيه قرآن بدان ناطق شد.و لذا براى بسيارى از مسلمانان موجب تعجب گرديد كه چگونه مى‏شود در زمان حج، تمتع كرد؟
    البته اين تعجب ناشى از همان انس ذهنى به حج قران و حج افراد بود كه حاجى چون از ميقات احرام مى‏بست، و در مكه مى‏آمد، به همان حال احرام و پرهيز و اجتناب از لباس دوخته، و استعمال عطر، و تمتع از زنان و همسران، و ساير محرمات احرام، باقى مى‏ماند تا به عرفات و مشعر در منى برود، و مناسك آن را انجام دهد.
    ولى با حج تمتع كه چون وارد مكه مى‏شود، عمره بجا مى‏آورد، و سپس محل مى‏گردد، يعنى از لباس احرام بيرون مى‏آيد، و عطر استعمال مى‏كند، و از زنان متمتع مى‏گردد، و ساير محرمات احرام را مرتكب مى‏شود، تا زمان حج كه نيت‏حج مى‏كند، و براى آن احرام مى‏بندد و لبيك مى‏گويد و دوباره در احرام مى‏رود و از لذات و مشتهيات ممنوعه خوددارى مى‏نمايد، مسئله كاملا متفاوت است.
    در حج قران و افراد در تمام طول مدت، شخص احرام بسته، در احرام با موهاى ژوليده، و بدن غبار آلوده، مى‏ماند، ولى در حج تمتع از احرام بيرون مى‏آيد، و مدتى در مكه به حال عادى و معمولى از همه تمتعات بهره‏مند مى‏شود، و سپس دوباره احرام مى‏بندد.فلهذا اين تمتع بين دو احرام را اعراب مانوس به آداب قبل، شكستى در حج پنداشتند و گويا نقصان و خللى در اركان آن به شمار آوردند، و بر اساس همان سابقه ذهنى از دوران جاهليت، اين تمتع را مباين و منافى حقيقت‏حج انگاشتند، فلهذا در مقام اعتراض برآمدند.
    و ما مى‏دانيم كه اين اعتراض بيجا و بيمورد است، زيرا كه تشريع عبادات، و كيفيت مناسك، و دخالت دادن شروط، و يا معين كردن موانع، به دست‏خداست، كه به وسيله وحى و انزال كتاب، و ارسال پيامبر، براى بشر مشخص و معين مى‏نمايد، و اصولا بشر هر كه و هر چه باشد، و به هر قدر داراى علم و قدرت باشد، تا وقتى كه متصل به عالم غيب نباشد، و با دل خود احكام الهيه را بدون شائبه‏دخالت نفسانيه خويش، از مصادر عاليه تلقى ننمايد، نمى‏تواند براى مردم احكامى را جعل كند، بالاخص آن احكامى كه راجع به عبادات و روابط قلبى مردم با خداى آنهاست.
    احكام به دست‏خداست، كه با زبان پيامبر بيان مى‏شود، و نسخ احكام نيز به دست‏خداست، زيرا نسخ حكم هم حكم جديدى است كه بايد خداوند جعل فرمايد.
    حكم اسلام بر اساس همان سنت‏حضرت ابراهيم تا سنه حجة الوداع درباره كيفيت‏حج، منحصر به همان حج قران و حج افراد بود، ولى در حجة الوداع، اين حكم درباره افرادى كه به مسجد الحرام نزديك هستند، و حكم اهل آنجا را دارند، و اهل و قبيله آنان، در حكم حضار مسجد الحرام شمرده مى‏شوند، كه منظور، اهالى خود مكه و حرم و قرآء و قصبات نزديك تا شانزده فرسخ كه چهل و هشت ميل است، به حال اوليه خود باقى ماند.ولى درباره افراد دورتر از اين مقدار، البته در خصوص حج واجب تغيير يافت، و به حج تمتع مبدل شد.و جبرائيل آيه قرآن فرود آورد، و رسول الله بر فراز مروه پس از اتمام سعى براى مردم قرائت فرمود:
    فمن تمتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى تا آنكه مى‏فرمايد: ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام.
    «بر آن كسانى كه حج را بطور تمتع بجاى مى‏آورند، واجب است كه به قدر ميسور، قربانى و هدى بنمايند...و اين حج تمتع، وظيفه است‏براى آن كسانى كه اهل و عيال آنها از حاضرين مسجد الحرام نباشند».و عليهذا جمله ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام بطور وجوب تعيين وظيفه براى مردم دور دست مى‏كند.و تا روز قيامت اين حكم باقى است، هم به اطلاق آيه، و هم به نص صريح رسول خدا كه انگشت‏هاى خود را در جواب سراقة بن مالك در يكديگر نموده و فرمودند: اين حكم تا روز قيامت‏باقى است.
    و علت آن اين است كه: شريعت اسلام كه دين سمحه سهله است، تكليف دو ماه و يا بيشتر را از احرام الزامى درباره حجاج برداشته است.البته درباره خوداهالى مكه و اطراف آن، اين حكم صعوبتى ندارد، زيرا اهل و عيال آنان همان جا هستند، و در نزديكى ايام حج مى‏توانند محرم شوند و حج‏بجا آرند.وليكن براى كسانى كه دور دست هستند، و از نقاط مختلفه دنيا به سوى مكه رهسپار مى‏شوند، و حتما بايد از ميقات‏هاى مشخصه و معينه احرام ببندند، و رنج‏سفر را از ميقات تا مكه و تا زمان حج متحمل شوند، در اين مدت طولانى در حال احرام باقى بودن بسيار سخت است.و اين اشكال و سختى در حج‏هاى واجبى بطور الزام برداشته شده است.
    آنان مى‏توانند در بين عمره و حج در استراحت‏خانوادگى در آيند، و از تمتعات و لذاتى كه خداوند براى آنان حلال فرموده است، كامياب گردند، و لطيفه در اين جمله از آيه قرآن است كه مى‏گويد:


ادامه دارد...

جواد اکبری

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥