تكلّم‌ رسول‌ خدا با كشتگان‌ از قريش‌ در بدر۲

 

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       تكلّم‌ رسول‌ خدا با كشتگان‌ از قريش‌ در بدر۲

صاحب اثر :

http://sacredzigoorat.persianblog.ir         

منبع :         پايگاه علوم و معارف اسلام

 

 


     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ بعد از فراغ‌ از امر سعد مراجعت‌ كردند و مردم‌ نيز مراجعت‌ نمودند و عرض‌ كردند: اي‌ رسول‌ خدا! ما امروز از شما اموري‌ را مشاهده‌ كرديم‌ كه‌ دربارة‌ سعد انجام‌ دادي‌ كه‌ تا به‌ حال‌ دربارة‌ هيچ‌ كس‌ چنين‌ نديده‌ايم‌ كه‌ انجام‌ داده‌ باشي‌؛ شما به‌ دنبال‌ جنازة‌ سعد بدون‌ ردا و كفش‌ حركت‌ كردي‌!
     حضرت‌ فرمود: چون‌ ديدم‌ كه‌ فرشتگان‌ سماوي‌ بدون‌ كفش‌ و ردا تشييع‌ جنازة‌ سعد مي‌نمايند، من‌ هم‌ به‌ آنها تأسّي‌ كردم‌.
     عرض‌ كردند: شما گاهي‌ جانب‌ راست‌ سرير را مي‌گرفتيد و گاهي‌ جانب‌ چپ‌ را؟!
     حضرت‌ فرمود: دست‌ من‌ در دست‌ جبرئيل‌ بود، او از هر جا كه‌ شروع‌ ميكرد و مي‌گرفت‌ من‌ نيز مي‌گرفتم‌.
     عرض‌ كردند: شما خود امر به‌ غسل‌ سعد نموديد و خود بر جنازة‌ او نماز گزارديد و خود براي‌ او لَحْد قرار داديد و سپس‌ فرموديد كه‌: فشار قبر، سعد را در بر گرفت‌!
     حضرت‌ فرمود: آري‌، چون‌ سعد با اهل‌ منزلش‌ به‌ سوء اخلاق‌ رفتار ميكرد، اين‌ فشار قبر اثر سوء خلق‌ اوست‌. [175]
     اين‌ روايت‌ را مرحوم‌ صدوق‌ در كتاب‌ «أمالي‌» نيز آورده‌ است‌.[176]
    
   
    تكلّم‌ ملاّ محمّد مهدي‌ نِراقي‌ با روح‌ مرده‌، در وادي‌ السّلام‌
     داستان‌ عجيبي‌ در همين‌ دنيا اتّفاق‌ افتاده‌ از حضرت‌ آية‌ الله‌ رئيسُ الملّة‌ والدّين‌، شيخ‌ الفقهاء و المجتهدين‌، مرحوم‌ آخوند ملاّ محمّد مهدي‌ نِراقي‌ [177] أعلَي‌ اللهُ تعالي‌ مقامَهُ الشَّريف‌.
     مرحوم‌ نراقي‌، از علماي‌ بزرگ‌ و جامع‌ علوم‌ عقليّه‌ و نقليّه‌ و حائز مرتبة‌ علم‌ و عمل‌ و عرفان‌ الهي‌ بوده‌، و در فقه‌ و اصول‌ و حكمت‌ و رياضيّات‌ و علوم‌ غريبه‌ و اخلاق‌ و عرفان‌ از علماي‌ كم‌نظير اسلام‌ است‌.
     مرحوم‌ نراقي‌ جدّ مادريِ مادر بزرگِ ما يعني‌: پدرِ مادر مادر مادر مادر حقير است‌ و فرزند ارجمندش‌ حاج‌ ملاّ أحمد نِراقي‌ كه‌ دائي‌ ما ميشود، استاد مرحوم‌ شيخ‌ انصاري‌ و از علماء برجسته‌ و صاحب‌ تصانيف‌ عديده‌ است‌.
     شيخ‌ انصاري‌ از عتبات‌ عاليات‌ در هنگام‌ تحصيل‌ به‌ ايران‌ آمد و به‌ اصفهان‌ رفت‌ و سپس‌ به‌ كاشان‌ آمد و چهار سال‌ تمام‌ از محضر و درس‌ آخوند ملاّ أحمد نراقي‌ بهرمند شد و سپس‌ به‌ نجف‌ اشرف‌ معاودت‌ نمود.
     اين‌ داستان‌ در ميان‌ علماء و طلاّب‌ نجف‌ اشرف‌ مشهور است‌ و در بين‌ اقوام‌ و ارحام‌ مادري‌ ما از مسلّميّات‌ احوالات‌ مرحوم‌ نراقي‌ محسوب‌ ميگردد.
     مرحوم‌ نراقي‌ در نجف‌ اشرف‌ سكونت‌ داشته‌ و در آنجا وفات‌ ميكند، و مقبرة‌ او نيز در نجف‌ متّصل‌ به‌ صحن‌ مطهّر است‌.
     ايشان‌ در همان‌ ايّامِ اقامت‌ در نجف‌، در ماه‌ رمضاني‌ كه‌ بر او مي‌گذرد يك‌ روز در منزلشان‌ براي‌ صرف‌ افطار هيچ‌ نداشتند، عيالش‌ به‌ او ميگويد: هيچ‌ در منزل‌ نيست‌، برو بيرون‌ و چيزي‌ تهيّه‌ كن‌!
     مرحوم‌ نراقي‌ در حاليكه‌ حتّي‌ يك‌ فَلس‌ پول‌ سياه‌ هم‌ نداشته‌ است‌، از منزل‌ بيرون‌ مي‌آيد و يكسره‌ به‌ سمت‌ وادي‌ السّلام‌ نجف‌ براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور ميرود؛ در ميان‌ قبرها قدري‌ مي‌نشيند و فاتحه‌ ميخواند تا اينكه‌ آفتاب‌ غروب‌ ميكند و هوا كم‌ كم‌ رو به‌ تاريكي‌ ميرود.
     در اينحال‌ مي‌بيند عدّه‌اي‌ از اعراب‌ جنازه‌اي‌ را آوردند و قبري‌ براي‌ او حفر نموده‌ و جنازه‌ را در ميان‌ قبر گذاشتند، و رو كردند به‌ من‌ و گفتند: ما كاري‌ داريم‌، عجله‌ داريم‌، ميرويم‌ به‌ محلّ خود، شما بقيّة‌ تجهيزات‌ اين‌ جنازه‌ را انجام‌ دهيد!
    
     جنازه‌ را گذاردند و رفتند.
     مرحومِ نراقي‌ ميگويد: من‌ در ميان‌ قبر رفتم‌ كه‌ كفن‌ را باز نموده‌ و صورت‌ او را بروي‌ خاك‌ بگذارم‌، و بعد بروي‌ او خشت‌ نهاده‌ و خاك‌ بريزم‌ و تسويه‌ كنم‌؛ ناگهان‌ ديدم‌ دريچه‌ايست‌، از آن‌ دريچه‌ داخل‌ شدم‌ ديدم‌ باغ‌ بزرگي‌ است‌، درخت‌هاي‌ سرسبز سر به‌ هم‌ آورده‌ و داراي‌ ميوه‌هاي‌ مختلف‌ و متنوّع‌ است‌.
     از دَرِ اين‌ باغ‌ يك‌ راهي‌ است‌ بسوي‌ قصر مجلّلي‌ كه‌ در تمام‌ اين‌ راه‌ از سنگ‌ ريزه‌هاي‌ متشكّل‌ از جواهرات‌ فرش‌ شده‌ است‌.
     من‌ بي‌اختيار وارد شدم‌ و يكسره‌ بسوي‌ آن‌ قصر رهسپار شدم‌، ديدم‌ قصر با شكوهي‌ است‌ و خشت‌هاي‌ آن‌ از جواهرات‌ قيمتي‌ است‌؛ از پلّه‌ بالا رفتم‌، در اطاقي‌ بزرگ‌ وارد شدم‌، ديدم‌ شخصي‌ در صدر اطاق‌ نشسته‌ و دور تا دور اين‌ اطاق‌ افرادي‌ نشسته‌اند.
     سلام‌ كردم‌ و نشستم‌، جواب‌ سلام‌ مرا دادند. بعد ديدم‌ افرادي‌ كه‌ در اطراف‌ اطاق‌ نشسته‌اند از آن‌ شخصي‌ كه‌ در صدر نشسته‌ پيوسته‌ احوالپرسي‌ مي‌كنند و از حالات‌ اقوام‌ و بستگان‌ خودشان‌ سؤال‌ مي‌كنند و او پاسخ‌ ميدهد.
     و آن‌ مرد مبتهج‌ و مسرور به‌ يكايك‌ از سؤالات‌ جواب‌ ميگويد. قدري‌ كه‌ گذشت‌ ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ ماري‌ از در وارد شد و يكسره‌ بسمت‌ آن‌ مرد رفت‌ و نيشي‌ زد و برگشت‌ و از اطاق‌ خارج‌ شد.
     آن‌ مرد از درد نيش‌ مار، صورتش‌ متغيّر شد و قدري‌ به‌ هم‌ برآمد، و كم‌ كم‌ حالش‌ عادّي‌ و بصورت‌ اوّليّه‌ برگشت‌.
     سپس‌ باز شروع‌ كردند با يكديگر سخن‌ گفتن‌ و احوالپرسي‌ نمودن‌ و از گزارشات‌ دنيا از آن‌ مرد پرسيدن‌.
     ساعتي‌ گذشت‌ ديدم‌ براي‌ مرتبة‌ ديگر، آن‌ مار از در وارد شد و به‌ همان‌ منوال‌ پيشين‌ او را نيش‌ زد و برگشت‌.
     آن‌ مرد حالش‌ مضطرب‌ و رنگ‌ چهره‌اش‌ دگرگون‌ شد و سپس‌ به‌حالت‌ عادّي‌ برگشت‌.
     من‌ در اين‌ حال‌ سؤال‌ كردم‌: آقا شما كيستيد؟ اينجا كجاست‌؟ اين‌ قصر متعلّق‌ به‌ كيست‌؟ اين‌ مار چيست‌؟ چرا شما را نيش‌ ميزند؟


     گفت‌: من‌ همين‌ مرده‌اي‌ هستم‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ شما در قبرگذارده‌ايد، و اين‌ باغ‌ بهشت‌ برزخي‌ من‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ من‌ عنايت‌ نموده‌ است‌، كه‌ از دريچه‌اي‌ كه‌ از قبر من‌ به‌ عالم‌ برزخ‌ باز شده‌ است‌ پديد آمده‌ است‌.
     اين‌ قصر مال‌ من‌ است‌، اين‌ درختان‌ با شكوه‌ و اين‌ جواهرات‌ و اين‌ مكان‌ كه‌ مشاهده‌ مي‌كنيد بهشت‌ برزخي‌ من‌ است‌، من‌ آمده‌ام‌ اينجا.
     اين‌ افرادي‌ كه‌ در اطاق‌ گرد آمده‌اند ارحام‌ من‌ هستند كه‌ قبل‌ از من‌ بدرود حيات‌ گفته‌ و اينك‌ براي‌ ديدن‌ من‌ آمده‌اند و از بازماندگان‌ و ارحام‌ و أقرباي‌ خود در دنيا احوالپرسي‌ نموده‌ و جويا ميشوند، و من‌ حالات‌ آنان‌ را براي‌ اينان‌ بازگو ميكنم‌.
    
     گفتم‌ اين‌ مار چرا تو را ميزند؟
     گفت‌: قضيّه‌ از اين‌ قرار است‌ كه‌ من‌ مردي‌ هستم‌ مؤمن‌، اهل‌ نماز و روزه‌ و خمس‌ و زكات‌، و هر چه‌ فكر ميكنم‌ از من‌ كار خلافي‌ كه‌ مستحقّ چنين‌ عقوبتي‌ باشم‌ سر نزده‌ است‌، و اين‌ باغ‌ با اين‌ خصوصيّات‌ نتيجة‌ برزخي‌ همان‌ اعمال‌ صالحة‌ من‌ است‌؛ مگر آنكه‌ يك‌ روز در هواي‌ گرم‌ تابستان‌ كه‌ در ميان‌ كوچه‌ حركت‌ ميكردم‌، ديدم‌ صاحب‌ دكّاني‌ با يك‌ مشتري‌ خود گفتگو و منازعه‌ دارند؛ من‌ رفتم‌ نزديك‌ براي‌ اصلاح‌ امور آنها، ديدم‌ صاحب‌ دكّان‌ مي‌گفت‌: سيصد دينار (شش‌ شاهي‌) از تو طلب‌ دارم‌ و مشتري‌ مي‌گفت‌: من‌ پنج‌ شاهي‌ بدهكارم‌.
     من‌ به‌ صاحب‌ دكّان‌ گفتم‌: تو از نيم‌ شاهي‌ بگذر، و به‌ مشتري‌ گفتم‌: تو هم‌ از نيم‌ شاهي‌ رفعِ يد كن‌ و به‌ مقدار پنج‌ شاهي‌ و نيم‌ بصاحب‌ دكّان‌ بده‌.
     صاحب‌ دكّان‌ ساكت‌ شد و چيزي‌ نگفت‌؛ ولي‌ چون‌ حقّ با صاحب‌ دكّان‌ بوده‌ و من‌ به‌ قدر نيم‌ شاهي‌ به‌ قضاوت‌ خود ـ كه‌ صاحب‌ دكّان‌ راضي‌ بر آن‌ نبود ـ حقّ او را ضايع‌ نمودم‌، به‌ كيفر اين‌ عمل‌ خداوند عزّوجلّ اين‌ مار را معيّن‌ نموده‌ كه‌ هر يك‌ ساعت‌ مرا بدين‌ منوال‌ نيش‌ زند، تا در نفخ‌ صور دميده‌ و خلائق‌ براي‌ حساب‌ در محشر حاضر شوند، و به‌ بركت‌ شفاعت‌ محمّد و آل‌ محمّد عليهم‌ السّلام‌ نجات‌ پيدا كنم‌.
     چون‌ اين‌ را شنيدم‌ برخاستم‌ و گفتم‌: عيال‌ من‌ در خانه‌ منتظر است‌، من‌ بايد بروم‌ و براي‌ آنان‌ افطاري‌ ببرم‌. همان‌ مردي‌ كه‌ در صدر نشسته‌ بود برخاست‌ و مرا تا در بدرقه‌ كرد، از در كه‌ خواستم‌ بيرون‌ آيم‌ يك‌ كيسة‌ برنج‌ به‌ من‌ داد، كيسة‌ كوچكي‌ بود، و گفت‌: اين‌ برنج‌ خوبي‌ است‌، ببريد براي‌ عيالاتتان‌.
     من‌ برنج‌ را گرفته‌ و خداحافظي‌ كردم‌ و آمدم‌ بيرون‌ باغ‌، از دريچه‌اي‌ كه‌ داخل‌ شده‌ بودم‌ خارج‌ شدم‌، ديدم‌ داخل‌ همان‌ قبر هستم‌ و مرده‌ هم‌ به‌ روي‌ زمين‌ افتاده‌ و دريچه‌اي‌ نيست‌؛ از قبر بيرون‌ آمدم‌ و خشت‌ها را گذارده‌ و خاك‌ انباشتم‌ و به‌ صوب‌ منزل‌ رهسپار شدم‌ و كيسة‌ برنج‌ را با خود آورده‌ و طبخ‌ نموديم‌.

Javad Akbari

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


     و مدّتها گذشت‌ و ما از آن‌ برنج‌ طبخ‌ ميكرديم‌ و تمام‌ نمي‌شد، و هر وقت‌ طبخ‌ ميكرديم‌ چنان‌ بوي‌ خوشي‌ از آن‌ متصاعد ميشد كه‌ محلّه‌ را خوشبو ميكرد. همسايه‌ها مي‌گفتند: اين‌ برنج‌ را از كجا خريده‌ايد؟
     بالاخره‌ بعد از مدّتها يك‌ روز كه‌ من‌ در منزل‌ نبودم‌، يك‌ نفر به‌ ميهماني‌ آمده‌ بود و چون‌ عيال‌ از آن‌ برنج‌ طبخ‌ ميكند و آن‌ را دَم‌ميكند، عطر آن‌ فضاي‌ خانه‌ را فرا ميگيرد، ميهمان‌ مي‌پرسد: اين‌ برنج‌ از كجاست‌ كه‌ از تمام‌ اقسام‌ برنج‌هاي‌ عنبر بو خوشبوتر است‌؟
     اهل‌ منزل‌، مأخوذ به‌ حيا شده‌ و داستان‌ را براي‌ او تعريف‌ مي‌كنند.
     پس‌ از اين‌ بيان‌، آن‌ مقداري‌ از برنج‌ كه‌ مانده‌ بود چون‌ طبخ‌ كردند ديگر برنج‌ تمام‌ ميشود.
     آري‌ اينها غذاهاي‌ بهشتي‌ است‌ كه‌ خداوند براي‌ مقرّبان‌ درگاه‌ خود روزي‌ ميفرمايد.
    
 
    مائدة‌ ملكوتي‌ در محراب‌ حضرت‌ مريم‌ فرود آمد
     در قضيّة‌ حضرت‌ مريم‌ عليها السّلام‌ در قرآن‌ كريم‌ وارد است‌:
     كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقًا قَالَ يَـ'مَرْيَمُ أَنَّي‌' لَكِ هَـ'ذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِاللَهِ إِنَّ اللَهَ يَرْزُقُ مَن‌ يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ. [178]


     حضرت‌ مريم‌ را براي‌ عبادت‌ به‌ بيت‌ المقدس‌ آوردند و در تحت‌ تكفّل‌ حضرت‌ زكريّا علي‌ نبيّنا وآله‌ و عليه‌ السّلام‌ به‌ عبادت‌ مي‌پرداخت‌، غذاي‌ آنجا مرغ‌ و خورش‌ نبود؛ جوع‌ يعني‌ گرسنگي‌ و صيام‌، غذاي‌ آنجا بود، چون‌ در تحت‌ تعليم‌ و تربيت‌ روحاني‌ قرار گرفته‌ بود.
     ليكن‌ هر وقت‌ حضرت‌ زكريّا در محراب‌ عبادت‌ نزد حضرت‌ مريم‌ مي‌آمد، در نزد او از ميوه‌هاي‌ بهشتي‌ و روزيهاي‌ معنوي‌ مي‌يافت‌ و مي‌گفت‌: اي‌ مريم‌ از كجا اين‌ چنين‌ روزي‌ها براي‌ تو معيّن‌ شده‌ است‌؟
     مريم‌ در جواب‌ مي‌گفت‌: اين‌ غذاي‌ ملكوتي‌ است‌ و از جانب‌ خدا براي‌ من‌ مقدّر شده‌ است‌، و خداوند به‌ هركس‌ كه‌ اراده‌اش‌ تعلّق‌ گيرد از اين‌ روزي‌هاي‌ معنوي‌، بدون‌ حساب‌ ارزاني‌ خواهد داشت‌. اگر كسي‌ از محرّمات‌ اجتناب‌ كند و از مشتبهات‌ بپرهيزد، از اينگونه‌ روزي‌هاي‌ با بركت‌ نصيب‌ او خواهد شد.
     اگر كسي‌ غذاي‌ حرام‌ بخورد، تا چهل‌ روز دعايش‌ مستجاب‌ نمي‌گردد و قلبش‌ سياه‌ ميشود.
    
  
    مائدة‌ آسماني‌ كه‌ براي‌ حضرت‌ فاطمة‌ زهراء نازل‌ شد
     مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ از كتاب‌ «خرائج‌ و جرائح‌» شيخ‌ سعيد ابن‌ هِبَة‌ الله‌ قُطب‌ راوندي‌ روايت‌ كرده‌ است‌: روزي‌ بر أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ گذشت‌ كه‌ در خانه‌ چيزي‌ نداشتند، حضرت‌ به‌ فاطمه‌ عليها سلام‌ الله‌ فرمود: آيا طعامي‌ در منزل‌ هست‌ كه‌ ما را بدان‌ تغذيه‌ نمائي‌؟ فاطمه‌ گفت‌: نه‌.
     أميرالمؤمنين‌ از منزل‌ بيرون‌ آمد و يك‌ دينار قرض‌ كرد كه‌ براي‌ معيشت‌ زندگي‌ و اصلاح‌ امور خود چيزي‌ خريداري‌ كند، در راه‌ به‌ مقداد بن‌ أسود برخورد كرد و او را چنان‌ يافت‌ كه‌ در عسرت‌ بسر مي‌بَرد و عيالاتش‌ همه‌ گرسنه‌ هستند.
     أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ دينار را به‌ او داد و سپس‌ به‌ مسجد رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ درآمد و نماز ظهر و عصر را با آن‌ حضرت‌ به‌ جاي‌ آورد.
     پس‌ از اتمام‌ نماز عصر رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ دست‌ أميرالمؤمنين‌ را گرفته‌ و با هم‌ به‌ خانة‌ فاطمه‌ عليها السّلام‌ درآمدند، و ديدند كه‌ فاطمه‌ در مصلاّي‌ خود به‌ نماز مشغول‌ است‌ و در طرف‌ پشت‌ سرش‌ يك‌ كاسه‌ مي‌جوشد و بخار از آن‌ بالا مي‌رود.
     چون‌ فاطمه‌ عليها السّلام‌ سخن‌ رسول‌ خدا را شنيد از جاي‌ خود برخاست‌ و بر آن‌ حضرت‌ سلام‌ كرد ـ و فاطمه‌ عزيزترين‌ افراد در نزد رسول‌ الله‌ بود ـ و رسول‌ خدا جواب‌ سلام‌ او را داد، و با دست‌ خود بر سر فاطمه‌ مي‌كشيد و سپس‌ فرمود: اي‌ فاطمه‌ براي‌ ما از غذائي‌ كه‌ آماده‌ شده‌ است‌ بياور!
     فاطمه‌ سلام‌ الله‌ عليها كاسه‌ را گرفت‌ و در نزد پدرش‌ رسول‌ خدا گذارد.
     حضرت‌ فرمود: اي‌ فاطمه‌! اين‌ غذا از كجا براي‌ تو آماده‌ شده‌ است‌؟ اين‌ چنين‌ غذائي‌ كه‌ من‌ تا به‌ حال‌ هرگز به‌ غذائي‌ مانند رنگ‌ اين‌ غذا برخورد نكرده‌ام‌، و مانند بوي‌ اين‌ غذا از غذائي‌ استشمام‌ ننموده‌ام‌، و تا بحال‌ پاكيزه‌تر و طيّب‌تر از اين‌ غذا نخورده‌ام‌.
     و سپس‌ رسول‌ خدا كف‌ دست‌ خود را بين‌ دو كتف‌ أميرالمؤمنين‌ [179] عليه‌ السّلام‌ قرار داد و فرمود: اين‌ به‌ عنوان‌ بدل‌ و عوض‌ از يك‌ دينار تو است‌، خداوند به‌ هر كسي‌ كه‌ اراده‌اش‌ تعلّق‌ گيرد روزي‌ بي‌حساب‌ عنايت‌ خواهد نمود. [180]
     و نظير اين‌ روايت‌ را مجلسي‌ از «تفسير عيّاشي‌» نيز روايت‌ نموده‌ است‌. [181]
     و مجلسي‌ در ذيل‌ روايتي‌ كه‌ بيان‌ نموديم‌ ميگويد: زمخشري‌ در تفسير «كشّاف‌» در ضمن‌ بيان‌ قصّة‌ حضرت‌ زكريّا و مريم‌ گويد: از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌:
     در روزگاري‌ كه‌ قحطي‌ فرا گرفته‌ بود و رسول‌ خدا گرسنه‌ بود، فاطمه‌ براي‌ پدر خود دو گردة‌ نان‌ و قدري‌ پارة‌ گوشت‌ به‌ عنوان‌ هديه‌ آورد؛ و اين‌ غذاي‌ خودش‌ بود كه‌ نخورده‌ و پدر را بر خود مقدّم‌ داشت‌ و ايثار نمود.
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ آن‌ طبق‌ را بسوي‌ فاطمه‌ برگرداندند و بعد از آن‌ گفتند: اي‌ نور ديدة‌ من‌ بيا و بياور طبق‌ را.
     فاطمه‌ سلام‌ الله‌ عليها سرپوش‌ از طبق‌ برداشت‌، ديد كه‌ مملوّ است‌ از نان‌ و گوشت‌؛ او را بهت‌ و حيرت‌ در گرفت‌ و دانست‌ كه‌ اين‌ مائده‌ از جانب‌ خداي‌ تعالي‌ نازل‌ شده‌ است‌.
     رسول‌ خدا فرمود: اي‌ فاطمه‌! اين‌ غذا را از كجا آورده‌اي‌؟
     فاطمه‌ گفت‌: اين‌ غذا از نزد خداست‌ و خداوند هر كه‌ را بخواهد بدون‌ حساب‌ روزي‌ ميدهد.
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: حمد اختصاص‌ به‌ خداوندي‌ دارد كه‌ تو را شبيه‌ سيّدة‌ زنهاي‌ بني‌إسرائيل‌ قرار داد. رسول‌ خدا، عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ و حسن‌ و حسين‌ و جميع‌ اهل‌ بيت‌ را فرا خواندند تا همه‌ خوردند و سير شدند، و آن‌ طعام‌ همانطور بحال‌ خود باقي‌ بود و فاطمه‌ آن‌ را بين‌ همسايگان‌ خود تقسيم‌ نمود.
     آري‌، صورت‌ ملكوتي‌ گرسنگي‌ و تشنگي‌ در راه‌ رضا و تقرّب‌ خداوند عزّوجلّ، مائدة‌ آسماني‌ و ماء مَعين‌ و خوشگوار است‌ كه‌ بدون‌ شكّ به‌ پيمايندة‌ اين‌ راه‌ خواهد رسيد.
    
    

    شربت‌ ملكوتي‌ كه‌ رسول‌ خدا براي‌ حضرت‌ عليّ أكبر عطا نمود
     چنانكه‌ مقرّم‌ از «مَقتل‌ خوارزمي‌» ج‌ 2، ص‌ 31؛ و «مَقتل‌ عَوالم‌» ص‌ 95 روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ چون‌ حضرت‌ عليّ أكبر سلام‌ الله‌ عليه‌ در دفعة‌ اوّل‌ كه‌ يكصد و بيست‌ نفر را به‌ هلاكت‌ رسانيده‌ بود، از ميدان‌ مراجعت‌ نمود،

 وَ قَدْ اشْتَدَّ بِهِ الْعَطَشُ فَرَجَعَ إلَي‌ أَبِيهِ يَسْتَرِيحُ وَ يَذْكُرُ مَا أَجْهَدَهُ مِنَ الْعَطَشِ، فَبَكَي‌ الْحُسَيْنُ وَ قَالَ: وَاغَوْثَاهُ! مَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَي‌ بِجَدِّكَ فَيَسْقِيَكَ بِكَأْسِهِ شَرْبَةً لاَ تَظْمَأُ بَعْدَهَا. وَ أَخَذَ لِسَانَهُ فَمَصَّهُ وَ دَفَعَ إلَيْهِ خَاتَمَهُ لِيَضَعَهُ فِي‌ فِيهِ. [182]

http://sacredzigoorat.persianblog.ir
     «در حاليكه‌ عطش‌ بر او غالب‌ شده‌ بود نزد پدر آمد تا قدري‌ استراحت‌ كند و از گراني‌ عطش‌ براي‌ پدر بيان‌ كند، حضرت‌ سيّدالشّهداء عليه‌ السّلام‌ گريست‌ و گفت‌: واغوثاه‌! اي‌ فرزند چقدر نزديك‌ است‌ كه‌ به‌ جدّت‌ برسي‌ و او ترا به‌ كاسه‌اي‌ از شربت‌ بياشاماند كه‌ ديگر پس‌ از آن‌ تشنه‌ نگردي‌. و سپس‌ زبان‌ عليّ را در دهان‌ خود گرفت‌ و مكيد، و انگشتري‌ خود را بدو داد تا در دهان‌ خود گذارد.»
     گويا عليّ أكبر هم‌ براي‌ آنكه‌ پدرش‌ بداند كه‌ رسول‌ الله‌ او را سيراب‌ نموده‌ است‌، در دفعة‌ دوّم‌ كه‌ جنگ‌ كرد و بدنش‌ پاره‌ پاره‌ شد:


     نَادَي‌ رَافِعًا صَوْتَهُ: عَلَيْكَ مِنِّي‌ السَّلاَمُ أَبَا عَبْدِاللَهِ! هَذَا جَدِّي‌ قَدْ سَقَانِي‌ بِكَأْسِهِ شَرْبَةً لاَ أَظْمَأُ بَعْدَهَا، وَ هُوَ يَقُولُ: إنَّ لَكَ كَأْسًا مَذْخُورَةً.[183]


     «با آهنگ‌ بلند به‌ صدا در آمد: سلام‌ من‌ بر تو اي‌ أباعبدالله‌! اينك‌ جدّ من‌ رسول‌ خدا مرا به‌ كاسه‌اي‌ از شربت‌ سيراب‌ نمود كه‌ ديگر پس‌ از آن‌ هيچگاه‌ تشنه‌ نخواهم‌ شد، و ميگويد: اي‌ حسين‌ يك‌ كاسه‌اي‌ براي‌ تو ذخيره‌ دارم‌ تا بيائي‌ و به‌ تو بدهم‌.»
     براي‌ شهادت‌ چنين‌ مظهر قدس‌ و تقوي‌ جا دارد كه‌ نالة‌ پدرش‌ بلند شود كه‌: عَلَي‌ الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَآءُ. چنانكه‌ طبري‌ با سند خود از حُمَيد بن‌ مُسلم‌ روايت‌ ميكند كه‌:
     سِمَاعُ أُذُنِي‌ يَوْمَئِذٍ مِنَ الْحُسَيْنِ يَقُولُ: قَتَلَ اللَهُ قَوْمًا قَتَلُوكَ يَا بُنَيَّ! مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَي‌ الرَّحْمَنِ، وَ عَلَي‌ انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ! عَلَي‌ الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَآءُ.


     قَالَ: وَ كَأَنِّي‌ أَنْظُرُ إلَي‌ امْرَأَةٍ خَرَجَتْ مُسْرِعَةً كَأَنَّهَا الشَّمْسُ الطَّالِعَةُ تُنَادِي‌: يَا أُخَيَّاهُ! وَ ابْنَ أُخَيَّاهُ!
     قَالَ: فَسَأَلْتُ عَنْهَا، فَقِيلَ: هَذِهِ زَيْنَبُ ابْنَةُ فَاطِمَةَ ابْنَةِ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ ] وَ ءَالِهِ [ وَ سَلَّمَ، فَجَآءَتْ حَتَّي‌ أَكَبَّتْ عَلَيْهِ، فَجَآءَهَا الْحُسَيْنُ فَأَخَذَ بِيَدِهَا فَرَدَّهَا إلَي‌ الْفُسْطَاطِ. [184]


     حُمَيد بن‌ مُسلم‌ ميگويد: «گوش‌هاي‌ من‌ آن‌ روز از حسين‌ شنيد كه‌ مي‌گفت‌: خدا بكشد جماعتي‌ كه‌ ترا كشتند اي‌ فرزند من‌! چقدر جرأت‌ و بي‌باكي‌ آنها بر خدا، و بر هتك‌ حرمت‌ رسول‌ خدا زياد است‌.
    
     اي‌ نور ديدة‌ من‌! پس‌ از تو خاك‌ بر سر دنيا باد.
     ميگويد: و مثل‌ آنكه‌ من‌ نظاره‌ ميكنم‌ زني‌ را كه‌ به‌ سرعت‌ از خيمه‌ خارج‌ شد و مانند خورشيد تابان‌ مي‌درخشيد و فرياد برمي‌داشت‌: اي‌ واي‌ برادرم‌! اي‌ واي‌ پسر برادرم‌!
     ميگويد: من‌ پرسيدم‌: اين‌ زن‌ كيست‌! گفتند: اين‌ زينب‌ دختر فاطمه‌ دختر رسول‌ خداست‌.
     اين‌ زن‌ آمد و آمد تا خود را بروي‌ عليّ أكبر انداخت‌، و پس‌ از آن‌ حسين‌ آمد و دست‌ او را گرفت‌ و به‌ خيام‌ حرم‌ برگردانيد.»

 

 

 

 

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥