برخوردهاى مسالمت‏آميز پيامبر(ص) با يهود۲

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       برخوردهاى مسالمت‏آميز پيامبر(ص) با يهود۲

صاحب اثر : مصطفى صادقى

                

منبع :         سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

    اين‏ها شواهدى است كه به خوبى نشان مى‏دهد پيمان با سه گروه يهود مدينه، چيزى جز روايت اعلام‏الورى نيست.
    
    درباره اين قرارداد چند نكته ديگر قابل توجه است:
    الف - با اين‏كه درباره تاريخ انعقاد پيمان عمومى ترديدهايى وجود دارد (24) اما شواهدى در دست است كه بنابر آن‏ها پيمان با طوايف يهود را نمى‏توان ديرتر از ماه‏هاى اول هجرت دانست: نخست آن‏كه در گزارش اين پيمان آمده‏است: يهوديان نزد پيامبر آمده از دعوتش پرسيدند. پيداست اين اولين برخورد يهود با رسول خداصلى الله عليه وآله بوده كه چنين سؤالى كرده‏اند. شاهد ديگر آن‏كه، مخيريق (كه طرف قرارداد بنى‏قينقاع معرفى شده) در همان اوايل هجرت ايمان آورده و در احد به شهادت رسيده‏است. (25) ديگر اين‏كه وى وقتى پيمان‏نامه را گرفت و نزد قومش برگشت‏به آنان گفت: بياييد به محمدصلى الله عليه وآله ايمان آوريم. (26) از اين رو به نظر مى‏رسد او در همان روزها به مسلمانان پيوسته باشد. پس انعقاد اين قرارداد به ماه‏هاى اول هجرت برمى‏گردد. (27)
    ب - بندهاى اين پيمان بسيار جالب است چون بعدها يهوديان يك‏يك اين قيود را زير پا گذاشته و پيمان‏شكنى را به كمال رساندند. آنان متعهد شدند به هيچ يك از اقدامات زير دست نزنند:
    1- همكارى عليه پيامبر (لا يعينوا على رسول‏الله) 2- همكارى عليه ياران پيامبر يعنى همه مسلمانان (ولا على احد من اصحابه) 3- اقدام تبليغاتى (بلسان) 4- اقدام مسلحانه (و لا يد و لا بسلاح) 5- پشتيبانى تداركاتى دشمن (و لا بكراع) 6- توطئه‏هاى پنهان و آشكار، در شب يا روز (فى السر و العلانية بالليل و بالنهار) با وجود همه اين قيود و تاكيدات، در آينده خواهيم ديد كه برخى از اين گروه‏ها با زير پا گذاشتن همه اين شرايط، پيمان خود را نقض كرده با مسلمانان وارد جنگ شدند.
    ج - از سوى رسول خداصلى الله عليه وآله براى هر كدام از اين سه طايفه نسخه‏اى نوشته شد تا نزد بزرگ ايشان محفوظ باشد. اين شخص مسئول پيمان‏نامه و طرف قرارداد با پيامبرصلى الله عليه وآله به شمار مى‏آمد و تصميم‏گيرى درباره پاى بندى يا نقض قرارداد برعهده او بود. به همين جهت عبدالله بن ابى براى جنگ افروزى ميان يهود و مسلمانان به حيى‏بن‏اخطب و كعب بن اسد پيغام داد كه پيمان خود را ناديده بگيرند و با پيامبر بجنگند. (28) در جريان پيمان‏شكنى بنى‏قريظه هم اين كعب بود كه به اين كار رضايت داد و ديگران نيز با او مخالفتى نكردند. (29)
    د - نكته آخر تناقضى است كه درباره مواد اين قرارداد با پيمان عمومى در گزارش‏هاى مورخين به چشم مى‏خورد. گاه گفته مى‏شود: وقتى رسول خداصلى الله عليه وآله به مدينه آمد با يهود پيمان بست كه به سود و زيان او جنگ نكنند (30)

 و گاه مى‏گويند: در پيمان آمده است كه اگر جنگى روى دهد يهود نيز به يارى مسلمانان بروند. (31) بار ديگر گفته مى‏شود: رسول خداصلى الله عليه وآله هر گروه از يهوديان را به هم‏پيمانان خود ملحق كرد. (32) اين مطلب هم گفته مى‏شود كه پيامبر به سود و زيان آنان شرايطى مقرر فرمود. (33) پيداست در اين مورد ميان دو قرارداد خلط شده‏است; قسمت دوم و سوم كلام مورخان مربوط به پيمان عمومى است كه يهوديان اوس و خزرج به دوستان هم‏پيمان خود ملحق شدند و هم‏چنين متعهد شدند در دفاع از مدينه همراه مسلمانان بجنگند، اما قسمت اول و چهارم سخن مورخان مربوط به پيمان با سه طايفه است كه قرار شد در جنگ‏ها - چه به سود و چه زيان پيامبر - وارد نشوند و مقصود از شرايط (له و عليه آنان) همان تعهدات طرفين براى عدم تعرض به يكديگر است كه در اين قرارداد آمده است (لا نتعرض لا حد من اصحابك و لا تتعرض لنا و لا لاحد من اصحابنا). علت اين ناسازگارى در كلمات تاريخ‏نگاران اين است كه معمولا كلمه يهود را بدون قيد آورده‏اند. از اين رو، يهود انصار كه در پيمان عمومى (34) شركت داشته‏اند از يهوديان اصلى بنى‏نضير و بنى‏قريظه و بنى‏قينقاع كه پيمان مخصوص به خود دارند، به سادگى تشخيص داده نمى‏شوند.
    از آن‏چه گذشت روشن شد هر سه طايفه يهودى كه با مسلمانان درگير شدند با پيامبر به عنوان رئيس دولت مدينه، پيمان عدم تعرض داشتند. گر چه متن اين پيمان تا پيش از سده ششم به طور كامل ثبت نشده ولى همه مورخان كهن اشاره‏اى به آن كرده‏اند. گويا اصل چنين قراردادى براى آنان مسلم بوده ولى از ثبت مواد آن غفلت كرده‏اند. تاريخ‏نويسان جديد به‏خصوص اهل سنت هم كه گويا متن اعلام را نديده و فقط به روايت ابن اسحاق و پيمان عمومى توجه داشته‏اند و از طرفى سه طايفه يهود را بيرون از پيمان عمومى مى‏دانند، براى تطبيق كلام مورخان راه درستى نرفته‏اند. (35)
    
    2) تلاش براى صلح با خيبر
    الف - حركت نظامى يا سياسى؟
    يكى از حركت‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله در سال ششم قمرى كه به سريه شهرت يافت، اعزام عبدالله بن رواحه همراه گروهى از مسلمانان به خيبر است. بيشتر مورخان اين حركت را به نام سريه ثبت كرده، مى‏گويند: «پيامبر، عبدالله را براى كشتن اسير بن رزام به خيبر فرستاد.» (36) اما دلايل و شواهد حاكى از آن است كه اين حركت‏به منظور كشتن اين چهره يهودى نبوده بلكه پيامبر اين گروه را با هدف برقرارى صلح با يهود خيبر و گفت‏وگو با بزرگ آنان (اسير بن رزام) (37) فرستاده است ولى به طور اتفاقى به كشته شدن وى منجر شده است. در آغاز به دلايلى كه نشان مى‏دهد حركت عبدالله براى ترور اسير نبوده توجه مى‏كنيم و سپس به شواهدى كه برصلح‏آميز بودن اين حركت وجود دارد، خواهيم پرداخت.
    1- در تمامى ترورهايى كه از سوى ياران پيامبر انجام شد دستور يا اجازه رسول خدا گزارش شده‏است. آن حضرت درباره ابوسفيان (38) و ابن نبيح هذلى (39) دستور داد; در مورد عصماء (40) ، ابو عفك (41) و كعب بن اشرف (42) فرمود: كيست كه شر او را كم كند؟ و درباره ابو رافع (43) هم اجازه داد. اما درباره كشتن اسير هيچ گونه فرمان يا اجازه‏اى از پيامبر نيست. تنها مطلبى كه گفته شده‏اين است كه واقدى از عبدالله بن انيس روايت كرده كه: «پيامبر به من فرمود اسير را نبينم يعنى او را بكش.» (44) ليكن اين مطلب - گذشته از اين‏كه با ديگر بخش‏هاى اين گزارش سازگارى ندارد (45) و در سيره ابن هشام نيامده‏است - به خاطر اين‏كه فضيلتى براى ابن انيس به شمار مى‏آيد با ترديد جدى روبه‏رو است، زيرا بخشى از گزارش‏هايى كه واقدى از او نقل كرده بسيار غير معقول و افسانه‏اى است و به نظر مى‏رسد ساخته دست داستان سرايان يا كسانى است كه در صدد جعل فضايل براى عبدالله انيس بوده‏اند; مثلا در گزارش قتل ابن نبيح هذلى، واقدى از همين شخص كه مامور كشتن هذلى بوده نقل كرده‏است كه: پس از كشتن او سرش را برداشته در غارى پنهان شدم، گروهى در تعقيب من بودند اما عنكبوتى بر در غار تارى تنيد و آنان مرا نديدند. يكى از آن‏ها كفش‏ها و ظرف آبش را نزديك غار گذاشت تا قضاى حاجت كند، من كه پا برهنه و تشنه بودم كفش‏ها و آب را برداشته شب‏ها راه پيمودم تا به مدينه رسيدم. پيامبر بر منبر مرا ديد و دعايم كرد. آن‏گاه عصايى به من داد و فرمود در بهشت‏بر اين تكيه كن كه عصا به دستان در بهشت كم هستند. (46) در سريه قتل ابو رافع نيز عبدالله بن انيس گفت: من او را كشتم و پيامبر هم گفته مرا تصديق كرد. (47) در جنگ خيبر نيز عناياتى از پيامبر درباره او گزارش شده‏است. (48) اين در حالى است كه شرح حال نويسان درباره اين يار پيامبر اختلاف نظر دارند و گزارش‏هاى ضد و نقيضى درباره او وجود دارد. (49) از اين رو گزارش ابن‏انيس كه در آن از اشاره پيامبر به كشتن اسير سخن به ميان آمده، درست نيست، زيرا با بخش‏هاى ديگر گزارش اين رويداد هم منافات دارد. (50)
    2- در منابع تاريخى تاكيد شده است كه همه ترورها در شب، بدون اطلاع اطرفيان و به صورت ناگهانى - همان‏گونه كه قاعده ترور است - انجام شده‏است ولى وقتى ياران پيامبر نزد اسير رفتند از او امان گرفتند و او هم از ايشان امان گرفت. از مجموع گزارش‏ها نيز پيداست كه اين حركت در روز انجام شده و هيچ شباهتى به سريه‏هايى كه براى كشتن شورشيان انجام مى‏شده، ندارد.
    3- در سريه‏هايى كه پيامبر براى كشتن مفسدان اعزام كرده است اگر سخنى رد و بدل شده، براى فريب آن طرف بوده‏است. درباره كعب بن اشرف و ابورافع، ياران رسول خدا به دروغ گفتند: براى گرفتن خوار و بار آمده‏ايم. عبدالله بن انيس هم به ابن نبيح هذلى گفت آمده‏ام براى دشمنى با محمدصلى الله عليه وآله با تو همراهى كنم. اما در داستان اسير سخن ياران پيامبر كه گفتند: «اگر با ما بيايى پيامبر به تو نيكى مى‏كند و تو را رياست مى‏دهد» به حيله و فريب شباهتى ندارد، زيرا اگر بنا بر حيله بود به گونه‏اى ديگر عمل مى‏كردند و قلعه‏هاى خيبر مانع آنان نبود، سى‏نفر هم لازم نبود زيرا پيش‏تر از آن ابورافع را پنج نفر، شبانه، در همان قلعه‏هاى خيبر كشته بودند.
    4- دقت در واژه‏هايى كه در گزارش اين رويداد به كار رفته به خوبى گواهى مى‏دهد كه هدف از اين حركت، ترور اسير نبوده، بلكه پايانش به كشتن او و يهوديان همراهش انجاميده است. ابن‏اسحاق در گزارش كوتاه خود مى‏گويد: «اين يكى از حركت‏هاى عبدالله رواحه بود كه در آن يسير كشته شد». (51) و برخلاف ديگر مورخان كه حركت عبدالله بن رواحه را از آغاز به منظور كشتن اسير نوشته‏اند، تعبير ديگرى به كار مى‏برد. واژه ديگر «پشيمانى در ميان راه‏» است كه ابن هشام و واقدى مى‏گويند اسير در ميان راه پشيمان شد. (52) بلاذرى هم مى‏گويد: «اسير با عبدالله بن رواحه بيرون آمد و آهنگ پيامبر كرد ولى در ميان راه قصد كشتن ابن‏رواحه را نمود كه ابن انيس او را كشت‏». (53) مورد ديگر اين است كه وقتى ياران رسول خدا به اسير گفتند: «پيامبر ما را فرستاده تا نزد او برويم و تو را بر خيبر بگمارد»، مشاوران، با رفتن او به مدينه مخالفت كردند و اسير گفت: «ما از جنگ خسته شده‏ايم‏».
    چنان‏كه گفته شد به نظر نمى‏رسد ياران پيامبر پيشنهاد رياست را به دروغ و براى فريب به اسير گفته باشند و به نظر نمى‏رسد كسى مانند او كه فرمانده نظامى خيبر به شمار مى‏رفت‏به اين سادگى فريب خورده باشد. همه اين كلمات نشان دهنده اين است كه عبدالله بن رواحه براى كشتن اسير نيامده بود بلكه براى بردن او به مدينه آمده بود و اسير هم - كه ترور دوستان يهودى خود را فراموش نكرده بود - موقعيت را براى همراهى با مسلمانان مناسب و به صلاح خود ديده كه چنين كرده‏است.
    5- در سريه‏هايى كه پيامبر براى كشتن دشمنان اسلام فرستاده است‏يك نفر (در چهار مورد) و يا پنج نفر (در دو مورد) بيشتر نفرستاده است ولى همراهان عبدالله رواحه در اين حركت، سى نفر گزارش شده‏اند.
    با آن‏چه گذشت روشن شد كه داستان اعزام فرزند رواحه از سوى پيامبر به خيبر آن‏گونه كه شهرت يافته، با هدف كشتن اسير و همراهان يهودى‏اش نبوده است‏بلكه اين، سفرى سياسى به منظور گفت‏وگو براى صلح با خيبريان بوده‏است (54) ولى چون سرانجام اين سفر، كشته شدن اسير يهودى بوده اين‏گونه درتاريخ مشهور شده كه اين حركت، سريه‏اى براى كشتن اسير و يارانش بوده‏است. (55)
    
    ب - گفت و گو براى صلح
    گزارش زير كه آميخته‏اى از روايت واقدى و ابن هشام (56) است نشان مى‏دهد كه اين سفر براى گفت‏وگوى صلح‏آميز به خيبر انجام شده‏است:
    در ماه رمضان سال ششم قمرى به پيامبر خبر رسيد كه يهود خيبر و مشركان اطراف آن در صدد جمع‏آورى نيرو براى حمله به مدينه هستند. رسول خدا براى بررسى اوضاع خيبر، عبدالله بن رواحه و سه نفر ديگر را به اين منطقه فرستاد. اين گروه مخفيانه به خيبر رفتند و مطالبى از اسير - كه پس از ابو رافع به فرماندهى و رياست‏خيبر گمارده شده بود - شنيدند. سپس به مدينه برگشته، اطلاعات خود را در اختيار پيامبر گذاشتند. مدتى بعد (در ماه شوال) (57) آن حضرت ياران خود را خواست و اين بار عده زيادترى را به همراه عبدالله، روانه خيبر كرد. وقتى آنان به خيبر رسيدند اعلام كردند كه از سوى پيامبر آمده‏اند; از اسير امان خواستند و اسير نيز از آنان امان خواست. آن‏گاه با يكديگر ديدار كردند. ايشان به اسير گفتند: اگر نزد پيامبر آيى به تو نيكى خواهد كرد و تو را به رياست‏خواهد گماشت. اسير پس از پافشارى مسلمانان پذيرفت كه همراه آنان برود. ليكن مشاوران او گفتند محمدصلى الله عليه وآله كسى نيست كه به بنى‏اسرائيل رياست‏بدهد. اسير گفت: درست است ولى ما از جنگ خسته شده‏ايم. سپس همراه سى‏نفر از يهوديان به سوى مدينه راه افتادند. در دوازده كيلومترى خيبر اسير از رفتن به نزد پيامبر پشيمان گشت و دست‏به شمشير برد ولى عبدالله بن انيس كه در رديف او بر شتر سوار بود پيش از آن‏كه اسير حركتى بكند ضربه‏اى به پايش زد و سپس او را كشت. بقيه مسلمانان هم با ديگر يهوديان درگير شدند و همه را كشتند به جز يك نفر كه موفق به فرار گرديد. (58)
    از گزارش‏هاى كوتاه تاريخى استفاده مى‏شود كه اسير بن زارم برخلاف ابو رافع - كه پيش از او رياست‏خيبر را برعهده داشت و جنبه بازرگان بودنش بيش از رياست و فرماندهى بود - (59) فردى شجاع و داراى جنبه نظامى بود. (60) به همين جهت‏خيبر و پيرامون آن به‏ويژه يهوديان وادى القرى و مشركان غطفان را آماده جنگ با مدينه كرده‏بود. از سويى ديگر مسلمانان در اين برهه از زمان كه هنوز صلح حديبيه انجام نشده بود توانايى مقابله با آن‏ها را نداشتند چون انتظار مى‏رفت در اين حمله قريش نيز بار ديگر به يارى آنان بشتابد و داستان احزاب - كه به تصريح قرآن كريم، مسلمانان را متزلزل كرد - بار ديگر تكرار شود. در چنين موقعيتى بهترين دورانديشى اين بود كه مسلمانان با يكى از دو گروه مشرك و يهودى كنار آيند و لااقل يكى را از دشمنى و نزاع باز دارند. از اين رو پيامبر ابتدا به سراغ يهود رفت و به منظور آرام كردن شمال مدينه، عبدالله رواحه را براى گفت‏وگو به خيبر فرستاد.
    با آن‏چه از استحكامات و آمادگى نظامى خيبر در گزارش‏هاى تاريخى وجود دارد به نظر نمى‏رسد مسلمانان در آغاز قصد حمله به اين منطقه را كرده باشند، بلكه ابتدا درصدد برآمده‏اند با رؤساى آن كه فرد شاخص آنان در آن زمان اسير بود به گفت‏وگو بنشينند تا از اين راه به مخالفت‏هاى آنان كه منجر به ناامن شدن شمال مدينه شده بود پايان دهند. مشابه اين حركت را پيش از اين نيز رسول خدا انجام‏داده‏بود و هنگامى كه قبيله غطفان در پشت‏خندق به كمك يهوديان و مشركان آمد تلاش كرد با اين قبيله مصالحه كند تا از دشمنان خود بكاهد. اين‏جا هم پيامبر مى‏خواست ميان دشمنان خود شكاف اندازد تا در فرصتى مناسب‏تر با آنان روبه‏رو گردد. همان‏گونه كه با قريش صلح كرد و سپس مكه را گشود.
    از گزارش‏هاى مربوط به سفر عبدالله رواحه به خيبر پيداست كه پيش از صلح با قريش بنابر صلح با يهود خيبر بوده كه با ناكامى همراه شده است. اگر قرار بود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پيش از مصالحه با يكى از اين دو گروه (مشرك و يهودى) به جنگ خيبر برود موفقيتى كه بعدها با فتح خيبر به دست آورد، حتمى نبود، زيرا اين حقيقت قابل انكار نيست كه مسلمانان در شرايط پيش از صلح حديبيه از درگيرى با يهود خيبر هراس داشتند.
    در سفر عبدالله بن رواحه، ياران رسول خدا از سوى آن حضرت يا از سوى خودشان (به اختلاف روايات) پيشنهاد رياست‏خيبر را به اسير دادند. اين همان كارى است كه پيامبر درباره بزرگان وفدهاى تازه مسلمان انجام داد و بزرگ هر قبيله را از سوى خود به رياست آن قبيله تنفيذ كرد.
    به هرحال ناكامى مسلمانان از صلح و قرارداد با يهود خيبر موجب شد كه به اميد صلح با قريش به سوى مكه رهسپار شوند و پس از صلح حديبيه با اطمينان از عدم همكارى دو گروه مخالف شمال و جنوب، گروه مستقر در شمال را قلع و قمع كنند.
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    پى‏نوشت‏ها:

    ( 1 ) ر.ك: ابن هشام، السيرة النبوية، تحقيق سقا، ابيارى، شلبى، (بيروت: دارالمعرفة، بى‏تا) ج 2، ص 221; واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونز (قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1414ق) ج 1، ص 365 - 368 و 454 - 459; ابن سعد، الطبقات الكبرى، تحقيق عطا (بيروت، دارالمكتب العلميه، 1418ق) ج 2، ص 51; بلاذرى، فتوح البلدان (بيروت، دارالكتب العلميه، 1405ق) ص 35; يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، تحقيق مهنا(بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1413ق) ج‏1، ص 370.
    2 . ابن هشام، همان، ج 1، ص 501; ابوعبيد قاسم بن سلام، كتاب الاموال، تحقيق هراس(قاهره، مكتبه كليات الازهرية، 1968م) ص 291. منابع بعد، همان روايت ابن اسحاق را آورده‏اند.
    3 . ر.ك: ابن رسته، الاعلاق النفيسه، ترجمه قره چانلو (تهران، امير كبير، 1365) ص 62 و جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام (بغداد، نشر جامعه، 1413ق) ج 6، ص 519.
    4 . يعقوبى، همان.
    5 . ابن اسحاق و بلاذرى آن‏جا كه نام دشمنان يهودى پيامبر را ذكر مى‏كنند كمترين اشاره را به اين قبايل دارند (ر.ك: ابن هشام، همان، ج 1، ص 516 و بلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق زكار زركلى(بيروت، دارالفكر، 1417ق) ج‏1، ص 340).
    6 . ر.ك: احمد بن حنبل، مسند احمد (بيروت، دارصادر، بى‏تا) ج 1، ص 271 و ج 2، ص 204 و كلينى، الكافى (بيروت، دارالاضواء، 1405ق) ج 5، ص 31.
    7 . عون شريف، نشاة الدولة الاسلامية (بيروت، دارالجيل، 1411ق) ص 25; مونتگمرى وات، محمد فى المدينة (بيروت، المكتبة العصيرية، بى‏تا) ص 343 و اكيرا گوتو، «قانون نامه مدينه‏»، كيهان انديشه، ش 75; اين محقق ژاپنى با بررسى مواد قرارداد، نتيجه گرفته كه آن تركيبى از چند سند تاريخى است. اگر اين مطلب اثبات شود اطلاق «قانون اساسى‏» و مانند آن بر اين پيمان نامه وجهى نخواهد داشت چون اين قرارداد شامل همه گروه‏هاى ساكن مدينه نمى‏شود.
    8 . ابو الفرج اصفهانى، الاغانى (بيروت، داراحياء التراث العربى، 1994م) ج 22، ص 343. البته يهوديان اصيل و اسرائيلى منحصر به اين‏ها نيستند ولى ديگران به اين اندازه شهرت ندارند.
    9 . ابوعبيد، همان، ص 297; ابن كثير، البداية و النهاية(بيروت، داراحياء التراث العربى، 1412ق) ج 3، ص 272.
    10 . واقدى، همان، ج 1، ص 454; عامرى، بهجة المحافل (مدينة المنورة، المكتبة العلميه، بى‏تا) ج 1، ص 213; ديار بكرى، تاريخ الخميس (بيروت، دارصادر، بى‏تا) ج 1، ص 213.
    11 . ابوعبيد هم گفته است‏يهود در جنگ‏ها همراه پيامبر بودند و سهم خود را مى‏گرفتند (ر.ك: الاموال، ص 296).
    12 . شهلا بختيارى، پيامبر و يهود مدينه (پايان نامه كارشناسى ارشد، تهران، دانشگاه الزهراء، 1373) ص 124.
    13 . عاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم (بيروت، دارالسيرة، 1995م) ج 4، ص 255.
    14 . هيكل، حياة محمد (قاهره، مطبعة السنة، 1968م) ص 227; وات هم اين نظر را دارد (محمد فى المدينه، ص 346).
    15 . در پاورقى اعلام و بحار الانوار كه متن طبرسى آمده، به اكمال الدين، تفسير قمى و قصص الانبياء آدرس داده شده‏است ولى ما حتى با جست‏وجوى رايانه‏اى چيزى از اين مطالب را نيافتيم تنها چند كلمه از پيمان‏نامه در قصص الانبياء راوندى وجود دارد كه آن هم از سه گروه يهود و مواد عهدنامه نام نبرده‏است. گويا مصحح در پاورقى بحار به پيمان‏شكنى يهود اشاره مى‏كند نه متن پيمان.
    16 . طبرسى، اعلام الورى (قم، مؤسسة آل‏البيت، 1417ق) ج 1، ص 157; مجلسى، بحارالانوار(بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق) ج 19، ص 110 و على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول (تهران، مؤسسة دارالحديث، 1419ق) ج 1، ص‏260.
    17 . واقدى، همان، ج 1، ص 454; طبرى، تاريخ الامم و الملوك (بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1409ق) ج 2، ص‏172.
    18 . واقدى، همان، ج 1، ص 454; بغوى، معالم التنزيل، تحقيق عك رسوار (بيروت، دارالمعرفة، 1415ق) ج 4، ص 313; عامرى، همان، ج 1، ص 213.
    19 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 220; بلاذرى، فتوح البلدان، ص 35 و واقدى، همان، ج 1، ص 455.
    20 . ابن هشام، همان، ج 1، ص 191; واقدى، همان، ج 1، ص 177، بلاذرى، انساب الاشراف، ج 1، ص 373 و طبرى، همان، ج 1، ص 173.
    21 . براى نمونه ر.ك: ابن هشام، همان، ج 2، ص 240 ; بلاذرى، همان، ج 1، ص 433 ; يعقوبى، همان، ج 1، ص‏371 ; طبرى، همان، ج 2، ص 249 و ابن سعد، همان، ج 2، ص 57.
    22 . واقدى ، همان ، ج 1، ص 373 و طبرى، همان، ج 1، ص 225.
    23 . بغوى، همان، ج 1، ص 282 و طبرسى، مجمع البيان (بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق) ج 1، ص 706.
    24 . منابع دست اول انعقاد آن را در اوايل هجرت مى‏دانند ليكن برخى محققان معاصر با توجه به موارد آن مى‏گويند پيمان‏نامه در سال‏هاى بعد نوشته شده‏است (اكير اگوتو، همان; احمد بركات، محمد و اليهود (بى‏جا، الهيئة المصريه العامة‏لكتاب، 1996م) ص 83).
    25 . واقدى، همان، ج 1، ص 363.
    26 . طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 158.
    27 . البته استاد احمدى ميانجى پنجمين ماه هجرت را زمان انعقاد آن دانسته‏اند (مكاتيب الرسول، ج 1، ص 260) ليكن اين تاريخ در اعلام الورى و ديگر منابع نيست. از مورخان متاخر تنها ديار بكرى موادعه يهود را در ماه پنجم هجرت دانسته است (تاريخ الخميس، ج 1، ص 353).
    28 . واقدى، همان، ج 1، ص 368.
    29 . همان، ج 1، ص 456.
    30 . همان، ج 1، ص 454; عامرى، همان، ج 1، ص 213 و ديار بكرى، همان، ج‏1، ص 460.
    31 . واقدى، همان، ج 1، ص 454 و طبرى، همان، ج 2، ص 172.
    32 . واقدى، همان، ج 1، ص 176، و عامرى، همان، ج 1، ص 167.
    33 . ابن هشام، همان، ج 1، ص 501 و واقدى، همان، ج 1، ص 176.
    34 . مراد از پيمان عمومى در نظر كسانى است كه آن را يك مجموعه مى‏دانند. ولى اگر آن را چندين قرارداد بدانيم پيمان عمومى معنا نخواهد داشت.
    35 . ر.ك: احمد بركات، همان، ص 83 و مونتگمرى وات، همان، ص 345.
    36 . خليفة بن خياط، تاريخ الخليفة (بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ق) ص 34; يعقوبى، همان، ج 1، ص 395; طبرسى، همان، ج 1، ص 210 و محمد بن حبيب، المحبر (بيروت، دارالافاق، بى‏تا) ص 119.
    37 . نام اين يهودى در منابع گاه اسير و گاه يسير و نام پدرش زارم، رازم و رزام ضبط شده‏است. يكى ديگر از فرماندهان يهود كه درجنگ خيبر كشته شد اسير نام دارد كه هيچ‏گاه به نام پدرش اشاره نشده‏است ولى برخى از مورخان درباره اين دو نفر به اشتباه افتاده‏اند، براى نمونه ر.ك: واقدى، همان; طبرسى، همان و... .
    38 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 633.
    39 . ابن اسحاق، خالدبن سفيان بن نبيح و واقدى، سفيان بن خالدبن نبيح ضبط كرده‏اند (سيره، ج 2، ص 619 و المغازى، ج 1، ص 531).
    40 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 636 و واقدى، همان، ج 1، ص 172.
    41 . به ترتيب پى نوشت فوق: همان، ص 635 و همان، ص 174.
    42 .همان، ص 51 و همان، ص 184.
    43 . همان، ص 273 و همان، ص 391.
    44 . واقدى، همان، ج 1، ص 568.
    45 . چگونه پيامبر به ديگر يارانش فرموده با اسير گفت‏وگو كنند يا او را براى گفت‏وگو به مدينه دعوت كنند و وعده رياست‏خيبر را به او بدهند، اما به عبدالله بن انيس فرموده‏است اسير را نبينم؟!
    46 . واقدى، همان، ج 1، ص 533; داستان بخشيدن عصا، در حركت عبدالله بن رواحه هم تكرار شده‏است.
    47 . همان، ص 394.
    48 . همان، ج 2، ص 686.
    49 . از مجموع مطالبى كه كتب شرح حال نوشته‏اند استفاده مى‏شود كه در ميان ياران پيامبر دو نفر عبدالله بن انيس نام داشته‏اند كه نام هر دو هم در منابع تاريخى آمده‏است (ر.ك: ابن هشام، همان، ج 1، ص 463 و واقدى، همان، ج 1، ص 117 و 170).
    50 . البته بخش‏هاى ديگرى از اين رويداد و ديگر سريه‏ها را نيز عبدالله بن انيس گزارش كرده‏است ولى در آن‏ها مطلب غير معقولى به چشم نمى‏خورد و شواهدى بر درستى آن وجود دارد.
    51 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 618. در اين كتاب در دو صفحه پياپى دو تعبير به كار رفته است كه به نظر مى‏رسد با توجه به گستردگى لغات عرب و حروف تعديه، معناى «اصاب‏» در اين دو مورد با يكديگر فرق كند.
    52 . اين محل در شش ميلى خيبر بوده‏است (ابن هشام، همان، ج 2، ص 618 و واقدى، همان، ج 1، ص 567).
    53 . بلاذرى، همان، ج 1، ص 485.
    54 . ر.ك: صالحى شامى، سبل الهدى و الرشاد (بيروت، دارالكتب العلميه، 1414ق) ج 6، ص 112.
    55 . جالب توجه است كه برخى مورخان مى‏گويند: «پيامبر اين گروه را براى كشتن اسير و ياران يهودى‏اش فرستاد». در حالى كه همراهى آنان با اسير پس از رفتن اصحاب پيامبر به خيبر مطرح شد!
    56 . گزارش اين سفر از اضافات ابن هشام است و ابن اسحاق تنها در يك سطر به اصل آن اشاره مى‏كند.
    57 . درباره زمان حركت عبدالله بن رواحه نظريات ديگرى هم مطرح است. ابن خياط، ابن حبيب و طبرسى آن را در رويدادهاى سال پنجم نوشته‏اند (تاريخ خليفه، ص 34; المحبر، ص 119 و اعلام الورى، ج 1، ص 196) ولى اين سخن درست نيست چون حركت عبدالله پس از مرگ ابو رافع بوده (ر.ك: واقدى، همان، ج 1، ص 566) و ابو رافع هم پس از نبرد خندق يعنى اواخر سال پنجم كشته شده‏است (ر.ك: برخوردهاى پيامبر و يهوديان حجاز، ص 139). به نظر نمى‏رسد در آخرين روزهاى سال پنجم اين حركت انجام شده‏باشد، چون آن‏گونه كه براى پيامبر خبر آوردند اسير در حال جمع‏آورى نيرو براى حمله به مدينه بوده و بعيد است اين كار در فرصت كوتاه، پس از مرگ ابورافع، يعنى روزهاى باقى مانده از سال پنجم، انجام شده‏باشد.
    58 . واقدى، همان، ج 1، ص 566; ابن سعد، همان، ج 2، ص 70 و طبرى، همان، ج 2، ص 406.
    59 . ر.ك: عامرى، همان، ج 1، ص 193 و واقدى، همان، ج 1، ص 374.
    60 . واقدى، همان، ج 1، ص 566.

 

 

 

جواد اکبری

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥