پیامبر (ص) از زبان بــلال

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       پیامبر (ص) از زبان بــلال

صاحب اثر : محمد نقدى

                

منبع :         ميقات حج شماره 10

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

   

 روزى بلال را در شهر حلب(2) ديدم، از او پرسيدم: بلال! به من بگو ببينم، انفاقهاى پيامبر چگونه بود؟
    
    بلال گفت: انفاقى نبود پيامبر داشته باشد، مگر اين كه مرا در انجام آن مأمور مى‏كرد.
    
    همواره روش پيامبر اينگونه بود كه: هرگاه مسلمانى به نزدش مى‏آمد و پيامبر او را برهنه و فقير مى‏يافت، قبل از اين كه او از پيامبر چيزى بخواهد، پيامبر اگر چيزى آماده داشت كه به او بدهد، مى‏داد، و اگر چيزى آماده نداشت به من مى‏فرمود: بلال برو پولى قرض كن و برايش لباس و غذا تهيه كن.
    
    من هم مى‏رفتم مقدارى پول قرض مى‏كردم و با آن، قدرى غذا و لباس و ساير لوازم را تهيه مى‏كردم. و آن شخص را با اين پول، هم مى‏پوشانديم و هم غذا مى‏داديم.
    
    روزى يكى از مشركين(3) مدينه جلوى مرا گرفت كه:
    
    بلال! من از تو تقاضايى دارم. گفتم: بگو. گفت: من فردى پولدارم، دلم مى‏خواهد از امروز به بعد فقط از من قرض بگيرى. هرگاه خواستى چيزى تهيه كنى، به نزد من بيا تا پول در اختيارت بگذارم. چون پيشنهاد از طرف او بود، من هم پذيرفتم و از آن روز به بعد هر وقت نياز بود به سراغ او مى‏رفتم و از او پول قرض مى‏گرفتم و حاجت نيازمندان را با آن برآورده مى‏كردم. تا اين كه يك روز وضو گرفته بودم و خود را آماده مى‏كردم كه به مسجد بروم و اذان(4) بگويم، ناگهان آن مشرك را با جمعى از دوستان تاجرش كه در حال عبور بودند ديدم. آن مشرك تا چشمش به من افتاد با لحنى تند و با بى‏ادبانه فرياد زد:
    
    هَى...، حبشى، هيچ مى‏دانى تا اول ماه چقدر مانده؟
    
    گفتم: بله مى‏دانم، خيلى نمانده!
    
    گفت: خواستم يادت بياورم كه بدانى تا اول ماه چهار شب بيشتر نمانده، حواست جمع باشد كه حتما سر ماه به سراغت خواهم آمد و طلبم را خواهم گرفت.
    
    من از سخنان آن مشرك بُهتم زده بود و سخت متعجب شده بودم؛ او هم يكسره جسارت و بلندپروازى مى‏كرد كه: من اين پولها را به خاطر بزرگى دوستت (پيامبر) و يا بزرگى خود تو قرض نداده‏ام. بلكه مى‏خواستم با اين كار، تو بنده من باشى تا مثل قبل از اسلام آوردنت تو را بفرستم گوسفند چرانى!
    
    هرچه با خود فكر كردم، خدايا چه پاسخى به او بدهم. ديدم بهتر است با بى‏اعتنايى از آن بگذرم.
    
    آنها رفتند، و من هم به سوى مسجد روان شدم. اما خيلى ناراحت.
    
    لحظه‏اى از فكر آن مشرك و حرفهايش غافل نمى‏شدم؛ گويى شهر مدينه روى سرم مى‏چرخيد؛ افكار رنگارنگ رهايم نمى‏كردند؛ به مسجد رسيدم، اذان گفتم، نماز عشاء را هم بجاى آوردم، صبر كردم تا همه متفرق شدند. و پيامبر از مسجد به سوى منزل حركت كرد، داخل خانه شد؛ دنبالش روان شدم، اجازه ورود خواستم، پيامبر اجازه فرمودند.
    
    داخل شده، سلام كردم. در كمال خضوع عرض كردم: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فداى شما باد، همان مشركى كه قبلاً به شما گفته بودم از او پول قرض مى‏كنم، امروز مرا در مسير مسجد ديد و با من اينگونه رفتار كرد. در حال حاضر نه شما پولى دارى و نه من، او هم كه بناى آبروريزى دارد، لطفا اجازه دهيد به ميان محله‏هاى مسلمانها سرى بزنم، بلكه خداوند عنايتى كند و بتوانيم بدهى خود را بپردازيم.
    
    اين سخنان بگفتم و از محضر پيامبر خارج شدم. پاسى از شب گذشته و شهر كاملاً خلوت شده بود، همه شام شب را گذاشته و خوابيده بودند. به سوى خانه‏ام روان شدم.
    
    به خانه رسيدم. حوصله هيچ كارى را نداشتم، شمشير و نيزه و كفشم را بالاى سرم گذاشتم. و طاق باز روى بام دراز كشيدم كه بخوابم. دستانم را زير سر گذاشتم و به آسمان نيلگون خيره شدم.
    
    هرچه سعى كردم بخوابم، اما از فرط ناراحتىِ كارِ آن مشرك، خواب از چشمانم ربوده شده بود. راستى شبى سخت و سنگين بود.
    
    سرانجام سحرگاهان بلند شدم كه مهيا شوم براى رفتن به مسجد. ديدم يكى نفس‏زنان به سويم مى‏آيد. و صدا مى‏زند: بلال، بلال...
    
    از بالاى بام بيصبرانه فرياد زدم: چه مى‏گويى؟
    
    گفت: زود بيا، كه پيامبر تو را مى‏خواهد.
    
    فورا لباس پوشيدم، و به سرعت سوى خانه پيامبر حركت كردم. به نزديك خانه پيامبر رسيده بودم، ديدم، چهار شتر پر از بار، كنار خانه پيامبر زانو زده، استراحت مى‏كنند.
    
    در زدم، اجازه خواستم، وارد شدم، سلام كردم.
    
    پيامبر با تبسم فرمود: بلال خوشحال باش، خداوند حاجت تو را برآورده كرد.
    
    من هم حمد خداى بجا آوردم.
    
    پيامبر فرمود: آيا آن چهار شتر را با بار بيرون خانه نديدى؟
    
    عرض كردم: چرا يا رسول اللّه‏.
    
    پيامبر فرمود: هم بار شترها و هم خود آنها، براى تو، بار آنها لباس و طعام است. آنها را يكى از بزرگان فدك(5) هديه كرده، بارها را برگير و قرضهايت را با آنها بپرداز.
    
    خوشحال از شنيدن اين خبر، با عجله به سراغ شترها رفتم، اول بارشان را پياده كردم. بعد هم خودشان را محكم بستم و به سوى مسجد رفتم براى گفتن اذان.
    
    منتظر شدم تا پيامبر نماز گزارد. پس از نماز رفتم به طرف بقيع(6)، آنجا بساط كردم و انگشتانم را درب گوشهايم گذاشتم و با صداى بلند فرياد زدم:
    
    هركه از پيامبر طلبى دارد فورا بيايد. و يكسره مشغول فروش اجناس و پرداخت بدهى بودم. به بعضى‏ها پول و به بعضى‏ها جنس مى‏دادم.
    
    همه طلب خود را گرفتند. دو دينار اضافه آمد.
    
    رفتم مسجد. پيامبر تنها در مسجد نشسته بود.
    
    سلام كردم، پيامبر فرمود: چه كردى بلال؟
    
    عرض كردم: خداوند آنچه بر عهده پيامبرش بود ادا نمود.
    
    پيامبر فرمود: آيا چيزى هم اضافه آمد؟
    
    عرض كردم: دو دينار.
    
    پيامبر فرمود: دلم مى‏خواهد اين دو دينار را هم به مستحق بدهى و مرا از وجود آن راحت كنى.
    
    بلال، من از مسجد بيرون نمى‏روم، تا تو اين دو دينار را هم خرج كنى.
    
    آن روز فقيرى را نيافتم. پيامبر شب را در مسجد خوابيد و روز هم در مسجد ماند.
    
    اواخر روز دو سواره از دور پيدا شدند.
    
    به استقبال آنها شتافتم. آنها را غذا و لباس دادم و نماز عشا را هم با پيامبر خواندم. پس از نماز، پيامبر مرا صدا زدند، خدمت رسيدم.
    
    فرمود: بلال چه كردى؟
    
    عرض كردم خداوند شما را از فكر آن دو درهم هم راحت كرد. پيامبر خوشحال شد و تكبير گفت و حمد خداى بجا آورد كه: سپاس خداوندى را كه نمردم و زنده بودم تا اين دو درهم، به اهلش رسيد.
    
    پيامبر به سوى خانه حركت كرد و من هم او را مشايعت مى‏كردم تا داخل خانه شد.
    
    آرى برادر، اين بود چيزى كه درباره‏اش از من سؤال كردى.
    
    اين چنين بود انفاق پيامبر!(7)
    
    
    
    پى‏نوشتها
    
    
http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari
    
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    
    1
ـ بِلال بن رِباح، از اصحاب خوب پيامبر، و از سابقينِ در پذيرفتن اسلام است، اصل او حبشى است، در مكه اسلام آورد و در پذيرفتن اسلام متحمل رنجها و شكنجه‏هاى بسيار شد؛ تا سرانجام به سفارش پيامبر اكرم، ابوبكر او را خريد و آزاد كرد. او مؤذّن پيامبر در سفر و حضر بود، در بيشتر جنگهاى پيامبر شركت جست، و در جنگ بدر، هنگامى كه چشم بلال به «امية بن خلف» همان كافرى كه به دست او بارها در مكه شكنجه شده بود افتاد، با فرياد، توجه مسلمانان را به او جلب نمود و او را به قتل رساندند.
    
    بلال، بعد از رحلت پيامبر، حاضر نشد كه براى ديگران اذان بگويد، به همين خاطر به شام هجرت نمود. و در سن شصت و سه سالگى در اثر مرض وبا، در سال بيستم هجرى درگذشت. تهذيب الكمال، ج 4، ص 290.
    
    مدفن او، در قبرستان «باب‏الصغير» در شهر دمشق در كشور سوريه است.
    
    2 ـ حلب يكى از شهرهاى مهم سوريه است كه در شمال آن كشور قرار دارد.
    
    3 ـ ظاهرا منظور از افراد، اهل كتابى است كه آن زمان در مدينه در كنار مسلمانان زندگى مى‏كردند؛ و همواره مسلمانان را آزار مى‏دادند.
    
    4 ـ در اين كه «بلال» اولين مؤذن در اسلام است، هيچ اختلافى نيست؛ او از ابتداى تشريع اذان، افتخار مؤذنى پيامبر را داشت، اما بعد از رحلت پيامبر، حاضر نشد كه براى ديگران اذان بگويد: مگر دوبار.
    
    بار اول در فاصله كمى پس از رحلت پيامبر و به تقاضاى حضرت فاطمه ـ سلام اللّه‏ عليها ـ كه با شروع اذان، صداى ضجه و ناله حضرت فاطمه بلند شد، تا جايى كه وقتى بلال به كلمه «أشهدُ أنّ محمّدا رسول اللّه‏» رسيد، حضرت به حال غش افتاد، همه از ادامه اذان گفتنش جلوگيرى كردند و گفتند: ممكن است فاطمه ـ عليها سلام ـ جان تهى كند.
    
    قاموس الرجال، ج 2، ص 394 و 395.
    
    بار دوم زمانى بود كه بلال از شام براى زيارت قبر پيامبر به مدينه آمد. امام حسن و امام حسين را در حرم پيامبر ديد، آنها را بغل كرد و به سينه چسبانيد و بسيار گريست، مردم مدينه از او خواستند كه به ياد زمان پيامبر اذان بگويد.
    
    با بلند شدن صداى اذان بلال، مدينه به خود لرزيد و با يادآورى خاطره زمان پيامبر، شهر مدينه، يكپارچه عزا و ماتم شد.
    
    5 ـ «فَدَك» نام قريه‏اى است آباد و مشهور كه داراى آب فراوان و نخلستانهاى پربار مى‏باشد و بين مكه و مدينه قرار دارد، فاصله آن تا شهر مدينه 2 يا سه روز راه است.
    
    اين قريه در اختيار يهود خيبر بود كه در سال هفتم هجرى بدون جنگ و خونريزى به پيامبر بخشيده شد.
    
    هنگامى كه آيه «فَاتِ ذَالْقُربْى حَقَّه» سوره اسراء آيه 17، نازل شد، پيامبر فدك را يكجا به حضرت فاطمه بخشيد. و همواره در دست او بود تا اين كه پيامبر از دنيا رفت و سپس با زور، از فاطمه گرفته شد. مجمع‏البحرين، ج 5، ص 283 و معجم‏البلدان، ج 4، ص 240 ـ 238.
    
    6 ـ «بقيع» نام قبرستان مشهور شهر مدينه است، كه نزديك مسجدالنبى و در وسط شهر مدينه واقع شده است. قبر مطهر چهار امام معصوم، فرزندان پيامبر، همسران او و بسيارى از صحابى گرانقدر پيامبر در آنجا قرار دارد.
    
    7 ـ شرح اين ماجرا در كتاب دلائل النبوه بيهقى، ج1، ص 350 ـ 348، چاپ دارالكتب العلميه، بيروت. و البداية و النهايه، ابن اثير، ج 6 ، ص 55 ذكر شده.
 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥