وظيفه اصلى پيامبر

                

عنوان :      وظيفه اصلى پيامبر

صاحب اثر :        جعفر سبحانى

                

منبع :         سايت بلاغ

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    40. «وَ إِنْ مَا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِى نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسَابُ؛
    اگر برخى از چيزهايى را كه به آنان وعده مى‏دهيم، به تو نشان دهيم يا تو را (پيش از آن) بميرانيم، (تفاوتى نمى‏كند) زيرا وظيفه تو تبليغ و بيان است و محاسبه كار آنها با ماست».
    41. «أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِى الْأَرْضَ نَنْقُصها مِنْ أَطْرافِها وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسَابِ؛
    آيا نمى‏بينيد كه پيوسته اقدام به كاستن جوانب زمين مى‏كنيم. خدا حكم مى‏كند. امر او را رد كننده‏اى نيست (فرمان او در جهان نافذ) و او سريع‏الحساب است».
    دعوت عمومى پيامبر(ص) با يك رشته وعده‏هاى الهى مبنى بر فراگير شدن آيين او در جهان و نابودى دشمنان، آغاز شد. گروهى از شنيدن اين اخبار، انگشت تعجب به دندان گرفته و به پيامبر اصرار مى‏ورزيدند كه در ارائه اين وعده‏ها، كه آيات الهى بودند، تعجيل ورزد، تا آنان اين وعده‏ها را با ديدگان خود مشاهده كنند.
    وحى الهى نازل شد كه به اصرار آنان درباره رؤيت اين وعده‏ها اعتنايى نكند؛ زيرا قسمتى از اين وعده‏ها در طول حيات پيامبر و قسمتى بعد از او تحقق مى‏يابد و در هرحال تأثيرى در وظيفه او ندارد و وظيفه پيامبر جز اين نيست كه رسالت خود را انجام دهد و محاسبه افراد را به خدا واگذارد.
    قرآن براى بيان اين حقيقت (وظيفه خطير پيغمبر، تبليغ است و محاسبه افراد با خداست) در نخستين آيه مورد بحث چنين مى‏فرمايد:


    «وَ إنْ مَا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذى‏ نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ؛
    اگر برخى از چيزها را كه به آنان وعده مى‏دهيم به تو نشان دهيم، يا تو را پيش از آن بميرانيم (تفاوتى نمى‏كند) وظيفه تو تبليغ و بيان است و محاسبه افراد با ماست».
    به‏طور مسلم اين وعده‏ها مربوط به انتشار اسلام و شكست دشمنان آن بوده است. اكنون نمونه‏هايى از اين وعده‏ها را، كه در سوره‏هاى مكى وارد شده‏اند، در اين‏جا منعكس مى‏كنيم و بايد توجه نمود اين كه پيامبر در مدينه چه وعده‏هايى داده است، از هدف آيه بيرون مى‏باشد؛ زيرا آيه مورد بحث ما مكى است و طبعاً ناظر به آن دسته از وعده‏هاى الهى است كه در مكه وارد شده‏اند:
    1. قرآن مجيد در همان آغاز دعوت عمومى با بيان رسايى، از حفظ و حراست پيامبر از شرّ دشمنان خبر داد و فرمود:


    «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ اِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ؛(1)
    آيين خود را آشكارا ابلاغ كن و از گروه مشرك روى برگردان. ما تو را از شر دشمنان حفظ مى‏كنيم».
    2. در همين سوره (رعد) پس از ذكر تشبيه بديعى درباره حق و باطل، نويد قطعى داده است كه كفر و شرك به‏سان كف آب محو و نابود مى‏شود و آيين اسلام چون آبى كه در زمين فرو مى‏رود، در قلوب مردم جاى مى‏گيرد(2).
    3. قرآن به صورت يك نداى عمومى پيروزى پيامبران را در صحنه مبارزه با دشمنان، امرى قطعى اعلام نموده و مى‏فرمايد:


    «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ؛(3)
    اراده ازلى ما درباره فرستادگان خود، بر اين تعلق گرفته است كه آنان در پيكارهاى خود پيروز باشند».


    4. گاهى قرآن گام فراتر نهاده انگشت روى افراد معينى گذارده و از سرانجام بد آنان خبر مى‏داد؛ مثلا از بدبختى سر سخت‏ترين دشمن خود ابولهب و همسر او گزارش داد كه با همان حالت كفر و شرك جان مى‏سپارند(4) و درباره وليد بن مغيره خبر داد كه بر صورت او علامتى مى‏گذاريم‏(5) چيزى نگذشت كه ابولهب و همسر وى با حالت كفر درگذشتند و وليد در نبرد بدر شركت كرد و شمشيرى بر بينى او وارد آمد و اثر آن روى بينى او باقى ماند.
    5. گاهى خود پيامبر، شخصاً درباره نابودى برخى از دشمنان خود سخن مى‏گفت: ابى بن خلف از دشمنان سر سخت پيامبر بود، روزى در مكه به پيامبر گفت: ما تو را خواهيم كشت. پيامبر در پاسخ وى فرمود: بلكه من تو را خواهم كشت. چيزى نگذشت كه در درگيرى «احد» اين مرد از پاى درآمد، با اين كه زخم وى سطحى بود و دوستان وى او را دلدارى مى‏دادند؛ با وجود اين از وحشت و ترس، جان سپرد و مى‏گفت: «محمد به من گفته است من تو را خواهم كشت و او فردى نيست كه دروغ بگويد»(6).
    آيه مورد بحث حاكى است كه پيامبر، مشركان مكه را از برخى از وعده‏هاى الهى آگاه ساخته بود و آن وعده‏ها يا همين‏ها هستند كه گفته شد يا قريب و مشابه اينهايند.
    دشمنان ديرباور پيامبر، اصرار مى‏ورزيدند هر چه زودتر اين وعده‏هاى الهى را باديدگان خود مشاهده كنند، در اين موقع نخستين آيه مورد بحث، يادآور مى‏شود كه تحقق يافتن تدريجى اين وعده، در هدفى كه پيامبر براى آن اعزام گرديده است تأثيرى نمى‏گذارد؛ وظيفه پيامبر، همان تبليغ و بيان حقايق است و هرگز نبايد در انتظار آثار گفتار خود بنشيند. اين كار خداست كه به محاسبه افراد رسيدگى كند و هر فردى را به پاداش و يا كيفر اعمال خود برساند آن جا كه فرمود:
    «فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسَابُ؛
   

 برتوست ابلاغ حقايق و بر ماست رسيدگى به حساب افراد».
    اين جمله مى‏گويد: وظيفه رهبر اين نيست كه در انتظار نتايج كار خود باشد و اگر در كار خود پيشروى نديد، فوراً دست از كار بكشد. او بايد با تمام قوا وارد كار شود و وظيفه مقدس رهبرى را به شايستگى انجام دهد و نتايج كار و محاسبه افراد را به خدا واگذارد.
    آيه ديگر مورد بحث براى رفع تعجب دشمنان درباره وعده‏هاى الهى (نابودى دشمنان اسلام) موضوع مرگ و ميرهايى را كه در اطراف جهان انجام‏مى‏گيرد يادآور شده و مى‏فرمايد: آيا آنان نمى‏بينند كه ما پيوسته اقدام‏به‏كاستن جوانب زمين مى‏كنيم و در هر زمانى گروه‏هايى را به ديار مرگ‏مى‏فرستيم! مقصود از كاستن، همان نابود كردن ساكنان آن منطقه است.
    بنابر اين خود اين كار، روشنگر آن است كه خداوند مى‏تواند به وعده‏هاى خود درباره دشمنان اسلام، جامه عمل بپوشاند؛ زيرا خداوند توانا و اراده او نافذ است كه هيچ عاملى نمى‏تواند جلو اراده او را بگيرد چنان كه مى‏فرمايد: «لَامُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَهُوَ سَرِيعُ‏الْحِسَابِ».
    امام صادق(ع) در حديثى، كاهش اطراف زمين را «مرگ عالم» تفسير نموده است‏(7). زيرا وجود عالم از نظر تأثير، به اندازه تأثير جمعيتى بزرگ و انبوه است به‏طورى كه مرگ يك دانشمند معادل با مرگ يك جمعيت به‏شمار مى‏رود.
    در حقيقت اين تفسير نوعى تطبيق كلى بر مصداق است كه امام از آن پرده برداشته است.
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1.
حجر (15) آيه 94 و 95.
    2. «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْأَرْضِ» - رعد (13) آيه 17.
    3. صافات (37) آيه 171 و 172.
    4. ر.ك: تبت (111) آيات 1 - 5.
    5. ر.ك: القلم (68) آيه 16.
    6. سيره ابن هشام، ج‏2، ص 84؛ واقدى، مغازى، ج‏1، ص 244.
    7. مجمع البيان، ج‏3، ص 200.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥

هفت مرحله از زندگی حضرت محمد (ص)

                

عنوان :       هفت مرحله از زندگی حضرت محمد (ص)

صاحب اثر : جاوید اختر

                

منبع :          پايگاه دانش پژوهان

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    زندگی حضرت محمد (ص) را به مراحل مکه و مدینه تقسیم می کنند. این تقسیم بندی به لحاظ ترتیب زمانی معتبر است و دو جنبه مهم از زندگی او را قبل و بعد از مهاجرت او که نقطه عطفی در تاریخ است نشان می دهد. این واقعه به لحاظ تاریخی حائز اهمیت است و آغاز تقویم اسلامی را نشان می دهد.
    به علاوه, من معتقدم که مبارزه حضرت محمد (ص) طبیعتا" به هفت مرحله تقسیم می شود. هر مرحله یک جنبه از شخصیت او را متجلی می سازد و جلوه های متفاوتی از رسالت او را برجسته می سازد. مطالعه رسالت پیامبر به لحاظ مراحل مختلف و تجزیه و تحلیل دینامیک داخلی آن بسیار حائز اهمیت است چراکه این کار ارتباط داستانی با دنیای امروز برقرار می کند. از آنجایی که برای زندگی آن حضرت در مقایسه با دیگر پیامبران و رهبران مذاهب مهم دنیا مدارک بیشتری ارائه شده است , می توان به لحاظ تاریخی زندگی آن حضرت را تجزیه و تحلیل نمود.
    
    در جستجوی نوردر دوره ای ازتاریکی : جستجوگران حقیقت
    همانطور که در زندگی نامه آن حضرت ثبت شده است حضرت محمد (ص) سالها درباره ناهنجاری های اجتماعی فکر می کرد. جامعه ای که او در آن به دنیا آمده بود در حالتی از آشفتگی اخلاقی, مذهبی و اقتصادی به سر می برد. مقاومت در مقایسه کردن دنیای هفتم هجری و وضعیت اصول اخلاقی در دنیای امروز در آغاز هزاره جدید کار مشکلی است. زن و مرد هسته ای, خانواده ای که از یک زن و یک مرد به عنوان واحد اصلی جامعه تشیل شده بود به شدت در غرب تضعیف شده است. بهره برداری های جنسی وقیحانه در مطبوعات امری عادی است و آمیزش جنسی غیرقانونی چشم پوشی و حتی پذیرفته می شود. خشونت در خانه علیه زنان بچه ها و در خیابان بسیار معمولی است. سوء استفاده های مالی در همه جا دیده می شود و ایالات متحده آمریکا بزرگترین مصرف کننده های مواد مخدر در جهان را به خود اختصاص می دهد. الکلسیم به خصوص در میان دانشجویان کالج بسیار شایع است و تلاشهای ضعیفی برای مورد توجه قراردادن مسئله انجام می گیرد. بردگان آفریقایی که در آمریکا زندگی می کنند برای یک قرن و نیم است که آزاد گشته اند , با این همه عده زیادی در چرخه بی انتهای فقر و تبعیض نژادی گرفتارند که به نوبه خود نوعی از بردگی اقتصادی است. به خاطر نظامی که رشد بی رویه ثروت ر ا بدون تشویق توزیع مناسب مجاز می داند, اختلافات و بی عدالتی های اقتصادی یه میزان نگران کننده ای به رشد خود ادامه می دهند.
    خصوصیات عالی بسیاری در جوامع غربی به خصوص در آمریکا وجود دارد مانند آزادی فکر, بیان وگردهمایی , برخوردی صبورانه نسبت به رفتارهای عجیب در ماهیت انسان ها وآرزو برای داشتن جامعه ای منصف و مهربان. این خصوصیت های آمریکاییان معمولی به هر حال همیشه در سیاست گذاران و رهبران سیاسی انعکاس نمی یابد. تجزیه و تحلیل اصول اخلاقی در جامعه امروزی در ذهن افراد دارای بینش سنگینی می کند. آنها می توانند از زندگی پیامبر(ص) الهام گیرند و به تسکین شخصی دست یابند. جامعه قبیله ای اعراب قرن هفتم که ساختار آن بر پایه طمع , عیاشی و خشونت استوار بود در زمان کوتاهی توسط پیامبر (ص)
    به جامعه ای با یکی از والاترین استانداردهای اخلاقی در تاریخ تغییر یافت . همدردی, فروتنی , انفاق در راه خدا و مساوات طلبی جایگزین برخوردهای غرور آفرین قبیله ای ریشه دارنسبت به ثروت, خانواده و طبقه و رفتارهای خود محورانه شد. زنان برای اولین بار در تاریخ از حق و اعتبار برخوردار شدند و بخش ضعیف و آسیب پذیر جامعه مورد حمایت قرار گرفت . تمایلات جنسی از صحنه شهوترانی های عمومی محو شد و به امری شخصی و سالم تبدیل گشت. ثروت به صورتی در جامعه توزیع می شد که حتی فقیرترین بخش جامعه جان می گرفت و بندرت فقیری دیده می شد.
    
    برحذر دارنده و تشویق کننده
    در زمان یکی از سفرهای متفکرانه آن حضرت به غاری در نزدیکی مکه , حضرت محمد (ص) وحی دریافت کرد. وحی الهی تایید دوباره ای بر این حقیقت است که دانش الهی در راهنمایی خرد بشری که به لحاظ فطری محدود است ضروری می باشد. نکته حکیمانه این درک این است که او دریافت کننده وحی الهی است و عظمت این کار از مرعوب ساختن اوپیشی می گیرد. در آغاز او این پیام را فقط با خانواده نزدیک خود و تعداد کمی از حامیان وفادارش در میان گذاشت. این موضوع بسیار جالب توجه و مبرهن است که آن فرد که بعدها درصدر با نفوذترین مرد در تاریخ بشری قرار گرفت در آغاز کار خود دچار تردید و عدم اطمینان راجع به رسالتش شده بود. این اطمینان از طریق قرآن داده شد و اعتماد به نقس و حمایت همسرش خدیجه و یاران نزدیکش بود که حمایتی که او لازم داشت را فراهم نمودند - که مطمئنا" برای ما درسی است که کمتر انتقام جویی کنیم.
    
    فرد خوشبین خویشتن دار
    بعد بعدی زندگی او در تغییرات جدی با دعوت مردم به اسلام تجلی می یابد. این دعوت دشمنی قدرتهای متعصب جامعه را برانگیخت. تغییر همیشه تهدید کننده است و هر چقدر تغییربیشتر باشد خطرناک تر به نظر می رسد. این موضوع در مورد هر تغییری درسیستم های عامل تثبیت شده چه اقتصادی اجتماعی و یا چه رفتاری صدق می کند. این مورد همچنین در مورد تغییرات رفتار شخصی مثل پوشیدن لباسهای زننده , بی بند و باری جنسی و مصرف مشروبات الکی مصداق
    پیدا می کند.تغییر برخوردهایی که به افتخار در ثروت و کشور یا طبقه و رنگ پوست اعتبار می بخشند بسیار مشکل است. تعجبی ندارد که تلاش برای ایجاد تغییر زندگی را تهدید کننده ساخته است. حضرت محمد (ص) در موقعیت های بسیاری زندگی خود را برای جامعه مسلمان تازه متولد شده که در خطر اضمحلال کامل به سر می برد صرف کرد. تحمل و شکیبایی هنگام برخورد با ناملایمات ویژگی برجسته این مرحله می باشد. صبر و خویشتنداری که حضرت محمد (ص) در این مرحله نشان داد تبدیل به منبعی از قدرت برای بسیاری از مسلمانان شد که به خاطر شرایط به ظاهر مایوس کننده دچار سردرگمی شده بودند.
    
    رهبر چندگانه
    مهاجرت که شروع مرحله بعد را نشان می دهد در برگیرنده برنامه ریزی و اجرای دقیق می باشد. او نشان داد که کمک به خود و اتکا بر خداوند با هم حرکت می کنند و هر دو برای موفقیت لازم و ضروری هستند. زمانی که توسط مردم مدینه به رهبری آن شهر در آمد, او جلوه دیگری از شخصیتش را متجلی ساخت : توانایی برای ایجاد جامعه ای چندگانه به طوری که گروه های قبیله ای و مذهبی همه از حقوق مساوی و احترام برخوردار باشند. در زمان واقعا" کوتاهی بعد از مهاجرت به مدینه حضرت محمد (ص) ثابت کرد که اوقادر است که در میان بخشهای مختلف با ایجاد استانداردهای نمونه همکاری دربین آنها اتحاد و یکپارچگی ایجاد کند. او راهی بدون دردسر با رهبری که همیشه مورد اذیت وآزار قرار می گرفت و مسئولیتهای زیاد در اجرای عدالت داشت بوجود آورد. قانون مدینه که قوانین زندگی در جامعه ای چندگانه وضع می کند مدرکی است که باید آن را با دقت مطالعه کرد و باید مو به مو در دنیای چند مذهبی و چند فرهنگی امروز اجرا کرد.
    
    مبارزی شجاع که تمایلی به جنگیدن نداشت
    بعد از یک وقفه کوتاه, رسالت او ایجاب می کرد که برای بقاء مبادرت به جنگ کند. این سه جنگ در عرض چهار سال به نامهای بدر, احد و احزاب علاوه بر اینکه خطر جانی برای او داشت باید شدیدا" آشفته شده باشد و وقت و انرژی زیادی صرف نماید. با این وجود ساختن جامعه ادامه پیدا می کرد.
    
    به یاد داشتن این مطلب حائز اهمیت است که اگرچه با دشمنان تهاجمی بسیاری مواجه می گشت , حضرت محمد(ص) و یارانش هرگز به فکر جنگ یا تحریک افراد به انجام آن نیفتادند. حضرت محمد (ص) و مسلمانان در این جنگها با شیوه ای عظیم به جنگ مبادرت ورزیدند و از صدمه وارد کردن به افراد
    بی گناه اجتناب می کردند و از حداقل نیروی مورد نیاز استفاده می کردند. قرار نبودبه زنان , کودکان و افراد غیرجنگجو صدمه ای وارد شود. زمانی که دشمن دست از جنگ کشید , قرار شد که از طرف دشمن به او پناه داده شود. ضربه زدن از روی عصبانیت حتی هنگام جنگ ممنوع بود. او از استراتژی های میتکرانه
    در جنگ بهره می برد مانند استفاده از سنگر به عنوان وسیله دفاعی. هنگام حفر سنگر او فعالانه شرکت می کرد. او غالبا" با همسنگران و مشورت می کرد و از نظر جمع (اجما) حتی اگر بعضی اوقات برخلاف قصاوت او بود پیروی می کرد.
    
    دولتمردی که متعالی و معلم بود
    در طی مرحله بعد, او توانایی سازش پذیری در خود را نشان داد و مشخص ساخت که بینش و خرد در تحقق صلح حتی در شرایطی به ظاهر نامطلوب بهتر از دشمنی است. پیمان حدیبه را باید از نظر گذراند وباید در مذاکره با گروه رقیب آن موارد را رعایت کرد. مزیت صلح با قبیله قریص به دنبال این پیمان بسیار است و منجر به افزایش تصاعدی در تعداد مسلمانان شد.
    این موضوع همچنین ایجاد جامعه ای نمونه و عادل را ممکن می سازد که با روشی منسجمانه عمل می کند. بر ثروت می توان افزود اما باید باید به طور منصفانه حتی در ظریف ترین ستون های نظام اقتصادی جامعه توزیع شود. این جامعه جامعه ای مساوات طلب با حقوق مساوی و عدالت برای همه است که با مشاوره دو جانبه اداره می شود تساوی در برابر قانون و حمایت از آسیب پذیر ترین افراد جامعه مانند زنان , کودکان, یتیمان, فقیران و بردگان.
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    همانطور که از حوادث مختلف این مرحله از زندگی آن حضرت نشان داده شد , حضرت محمد (ص) ثابت می کند که دولتمردی نمونه است. او در اختلافات میانجی گری می کند. موقعیتهایی که بالقوه بحران زا هستند را به آسانی فرو می نشاند و برای دو طرف دعوی این امکان را فراهم می آورد که مانند دو دوست یا هم پیمان از هم جدا شوند. او از ریسک کردن هراسی ندارد اما هرگز بی تابی نمی کند و به خاطر صلح سازش می کند. قاصدان پیامبر برای ملتهای دیگر با خود پیغام همکاری
    می آورند به طوری که در جستجوی زمینه های مشترک هستند. زمانی که او قولی می دهد, او همیشه به قولش وفادار می ماند. اگر طرف دیگر زیر قولش بزند او هرگز از معیارهایی که برای حفظ تقدس قول لازم است روی بر نمی گرداند.
    
    حاکم مهربان و رهبر معنوی
    آخرین مرحله با فتح مکه آغاز می شود که نشانگر برنامه ریزی دقیق و استفاده از نیروی کوبنده برای دست یابی به پیروزی است بدون اینکه در صحنه نبرد هیچکدام از طرفهای درگیرجان خود را از دست دهند. حضرت محمد (ص) جذابیت و انسانیت چشمگیری هنگام پیروزی از خود نشان می دهد و یاران او در تاریخ بی نظیر هستند. او هنگام پیروزی فروتن , مهربان و بخشنده نسبت به حتی سرسخت ترین دشمنانش می باشد.
    آخرین خطابه تغییرات اجتماعی , اقتصادی و اخلاقی را که در جامعه بوجود آمده است را تثبیت می نماید . و حال حاضر زمان آماده شدن برای آخر کار است.
    تشریح رسالت , رشد و تکامل آن از جهاتی به مراحل مختلف زندگی انسان شباهت دارد. این مراحل مختلف نه فقط پیچیدگی رو به رشد رسالت بلکه بلوغ فزاینده اجتماعی که پیام خطاب به آنهاست را نشان می دهد. درک این اجتماع نسبت به زحمتی که باید برای انتقال موفقیت آمیز رسالت کشید افزایش می یابد. رسالت
    پیامبر (ص) در بنیادی ترین تجزیه و تحلیل ها در تفسیر و ترویج ایدئولوژی قرآنی خلاصه می شود. این قرآن که حول محور معنویت می چرخد موضوعی ثابت در تمام مراحل زندگی اش باقی می ماند. قرآن راجع به حضرت محمد (ص) می فرماید " به راستی که پیامبر خدا برای شما نمونه ای عالی است ".(سوره 33 آیه 21). عایشه همسر پیامبر او را مظهر زنده قرآن می نامد. حضرت پیامبر (ص) میراث مکمل قرآن و سنت است که فیض و برکت ویژه ای برای ما محسوب می شود.
    در گذر از زمانهایی , اختلافات بسیاری که در اعتقادات, سیاست, طرفداران اشخاص و خودخواهی ریشه داشت در میان پیروان اسلام رواج پیدا کرد. علیرغم بخشهای نامتعارف بسیار, پیام اصلی قرآن و تحقق آن در زندگی پیامبر زنده و موثر است و به راه خود در هموار کردن زمینه برای ایجاد آرامش معنوی, رضایت معنوی و نظم اجتماعی برای افراد بسیاری ادامه می دهد تا با این کار اسلام را تبدیل به مذهبی کند که در جهان سریعترین رشد را به خود اختصاص دهد.جاوید اختر مدیر اجرایی شیکاگواست که اين مركز در موسسه استراتژی و سیاست قرار دارد. او همچنین نویسنده کتاب " هفت مرحله از زندگی حضرت محمد (ص) است.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥

هست جاودان

                

عنوان :       هست جاودان

                

                

منبع :          پايگاه تبيان

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    وجود مبارك و حيات طيبه حضرت رسول(ص) به عنوان آخرين پيام آور بزرگ الهي آنچنان جهان انساني را تحت تأثير خود قرار داده است كه تا به حال چندين هزار جلد كتاب و مقاله پيرامون ابعاد مختلف آن نگاشته شده است و هر پژوهنده به قدر وسع خود خوشه چين گوشه اي از سير تاريخي زندگي ايشان بوده است اما اين كه اين پژوهش ها هنوز هم حتي در ابتداي راه است حرف تازه اي نيست كه حكايت اقيانوس است و انگشت دانه تفكر و تعقل ما. اما وظيفه و اتيان امر حكايت ديگري است. جستار زير به همين مناسبت است كه از نظرتان خواهد گذشت.
    
    ?- اولنا محمد، آخرنا محمد، اوسطنا محمد...
    
    ?- اگر وجود را دايره اي بدانيم و مركز ثقلي براي آن متصور شويم كه نقطه اتم و اكمل اين دايره باشد، بايد وجود سرمدي خاتم الانبيا حضرت محمد (ص) را مركز ثقل بدانيم و اين اعتقاد تمامي حكماء و عرفاي مسلمان است كه چه از باب نظر و چه در ساحت عمل وجودي كامل تر و تام تر از محمد (ص) را سراغ نمي دهند.
    
    در چيستي اين وجود كامل بايد گفت وقتي صحبت از وجود كامل مي شود، بايد انسان كامل كه مظهر تمامي صفات جميله و جليله خداوند است را مدنظر قرار داد. قطب كامل و وجود اعظم يعني همان انسان كامل و انسان كامل نه به آن معنا كه قوس صعود و نزول دايره تكامل محدود شده است بلكه انسان كامل يعني تازه اين اول عشق است و در آموزه هاي شيعه اضافه كنيد كه بعد از نبوت است كه يا علي گفتيم و عشق آغاز شد.
    
    ?- محمد (ص) به اعتبار وصف خود قرآن هم اسوه حسنه است و هم رحمه للعالمين، و هر كدام از اينها دنيايي است از معنا.
    
    معناي بودن در ميان مردم و لارهبانيه في الاسلام را جز اين چيزي ديگر براي معناكردن رسا نيست. پس بايد اين الگو و اسوه حسنه در تماشاي ما باشد تا بتوانيم بفهميم و عمل كنيم و از طرفي ديگر رحمتش را كه عين همان اسوه بودنش است به جان و دل بچشيم و راز ضرورت بازخواني سنت و سيره رسول الله نيز دقيقا در همين نكته است و البته بس دشوار.
    
    رحمه للعالمين بودن يعني «اي دل اگر عاشقي...» و اسوه حسنه بودن يعني با تمامي تعلقاتي كه با آنها هيچگاه نبوده اي يك حضور را تجربه كني و چقدر دردناك است كه او كه خداي محمد بودن را زيبا مي داند فرياد بدارد «الم نشرح لك صدرك...» آيا ما سينه تو را گشوده نداشتيم آيا ما بار سنگيني را از دوش تو بر نداشتيم آنگاه كه از گراني و طاقت فرسا بودن آن گويي داشت كمرت مي شكست، و چقدر اين فرياد نيز پر از آرامش است، پر از خواستن.
    
    و اسوه حسنه بودن يعني با هر قبيله بدوي آن گونه حرف بزني كه حالا بعد از چند هزار سال بلكه تا آخر زمان به كار انسان و سامان انسان بيايد.
    
    رحمه للعالمين و اسوه حسنه جهان بودن يعني پيامبر جانها باشي و امام پيكرها، حضور درون باشي و شكوه بيرون
    
    ?: اسلام در لغت به معناي تسليم بودن و در قرآن غير از اينكه اسم خاص ديني است كه حضرت رسول (ص) منادي آن است به معناي مطلق اديان حنيفي كه اصلي ترين و اولي ترين دستور آن خضوع و خشوع در مقابل قادر متعال يگانه است معرفي شده است.
    
    اما اسلام يعني همان ديني كه پيامبر (ص) با عبارت «لااله الاالله» اصل اصيل و بنيادين آن را استوار كرد و با حامليت و تبليغ و ترويج آن به مدد وحي الهي توانست آن را عزيز خدا و بندگان خدا قرار دهد، شامل تعاليم و مفاهيمي است كه شناخت هر چه بيشتر اسلام در گرو فهميدن آنهاست. اسلام نه مانند مسيحيت با الهياتي مشحون از دنياگريزي پا به عرصه وجود و بعد گسترش نهاد نه به مانند بعضي ازنحله ها يكسره به سويي ديگر پرداخت و حيات ماورايي انسان را فراموش كرد بلكه تجربه نبوي پيامبر پايي در زمين و سري در آسمان داشت. فهم مفاهيم و گزاره هاي يادشده غير از قرآن و تفسير و تأويل آن بر عهده سنت نيز است و سنت نيز همان فعل و گفتار و رفتار و تقرير پيامبر است و در يك كلام سيره آن حضرت كه البته در اعتقاد شيعيان سيره معصومين (ص) نيز جزء سنت است.
    
    رحمه للعالمين بودن يعني «اي دل اگر عاشقي...» و اسوه حسنه بودن يعني با تمامي تعلقاتي كه با آنها هيچگاه نبوده اي يك حضور را تجربه كني و چقدر دردناك است كه او كه خداي محمد بودن را زيبا مي داند فرياد بدارد «الم نشرح لك صدرك...»
    
    به هر حال بايد گفت روش زندگاني پيامبر (ص) انعكاس كاملي از آموزه هاي اسلام است و با تحقيق و مداقه در سير تاريخي زندگي آن حضرت آشكار مي شود كه ايشان آن گونه كه نسبت به عبادات و مقررات اخلاقي چون يك دين درون گرا اهتمام داشتند به زوايا و ابعاد ديگر زندگي نيز توجه خاصي داشتند و شايد همين نكته باشد كه روشنفكراني مانند حسن حنفي (روشنفكر معاصر مصري) را به اين نظريه برساند كه اسلام در ذات خود ديني سكولار است چرا كه نهادهاي اجتماعي و مدني آن از همان ابتدا در كاركردي وسيع و مرتبط با دين قرار داشتند كه البته اين در جاي خود محل مداقه و مناظره است. خاصه با توجه به تعريفي كه از جانب آنها از سكولاريسم داده مي شود.
    
    اينكه عالي ترين مقام اسلام شخص مبارك حضرت رسول الله(ص) از همان ابتدا غير از دعوت نظري و آ موزش آموزه هاي اصيل اعتقادي از فعاليت در ساختن مسجد (اعم از حمل سنگ و مواد ساختماني تا كلنگ و بيل زدن) گرفته تا قضاوت و حكميت ميان مردم و فرماندهي سپاه و استراتژي نظامي داشتن همه و همه آشكاركننده اين است كه رهبري ديني و مذهبي ايشان را نمي توان از رهبري اجتماعي، اقتصادي و سياسي شان تفكيك كرد. با تأملي در احاديث بسياري كه از ايشان توسط محدثان و دانشمندان حديث به ميراث داري به ما رسيده است متوجه مي شويم كه اين رهبري در عين حال از بساطتي كه ذي فنون بودن افراد عادي و حتي خواص دارند دور است و بلكه پيچيدگي نوع فعاليت ايشان در سطوح مختلف رهبري مبين اين است كه اين تنها مساله توانايي انساني نيست بلكه ذات مفهومي اسلام است كه اين قدرت را به رهبر ديني خود مي دهد.
    
    وقتي حضرت مي فرمايند :اطلبو الرزق من خبايا الارض. روزي و ثروت را از معادني كه در زيرزمين است به دست آوريد، يا :من احيي مواتا فهي له. هر كسي زمين بايري را احيا كند مالك آن مي شود.متوجه اين دقت و توجه و پيچيدگي در تفكر و تلقي، حتي در مسائل اقتصادي و حقوقي مي شويم و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...
    
    ?: زماني كه استاد علامه، دكتر عبدالحسين زرين كوب كارنامه اسلام را يك فصل درخشان تاريخ انساني خواند هر مسلماني احساس تازگي و نشاط مي كند خاصه آنكه اين فصل درخشان نه فقط از جهت توفيقي كه مسلمين در ايجاد يك فرهنگ تازه جهاني يافتند ايجاد شده باشد بلكه گوشه اي از راز به وجود آمدن اين فصل درخشان به سبب فتوحاتي بود كه مسلمين را موفق به ايجاد يك دنياي تازه وراي شرق و غرب كرده بود.
    
    و در اين ميانه باز به تعبير علامه زرين كوب است كه جهان نو وطني اسلام توانست در حوزه هاي مختلفي اعم از رياضيات، نجوم، طب، فيزيك، مكانيك، شيمي، جغرافيا، تاريخ نگاري، ملل و نحل، فلسفه و كلام، ادبيات و حكومت داري و... گاهي تحولي ولو كوچك و گاه تغييري اساسي و موفقيتي بزرگ حاصل كند و اينچنين تمدن اسلامي را در طول چندصد سال تمدن شماره يك جهان قرار دهد.
    
    وجود مقدس حضرت رسول به عنوان كسي كه بنيانگذار ترويج فرهنگ اسلامي بود اگر چه در عرصه اي بسيار زودتر از تمدن سازي اسلام زيستند اما بدون شك نمي توان حتي اندكي نقش قاطع ايشان را در بسترسازي فكري، عقيدتي و عملي اين تلاش مؤمنانه و مقدس براي اسلام مورد ترديد قرار داد.
    
    ?: قال رسول الله: اي مردم من (در قيامت) پيشاپيش شما هستم و شما از دنبال نزد حوض كوثر بر من درآييد، آگاه باشيد كه من درباره ثقلين از شما سئوال مي كنم و جويا مي شوم پس بنگريد تا چگونه پس از من با آن دو رفتار مي كنيد، زيرا خداي لطيف و خبير مرا آگاه كرده كه آن دو از يكديگر جدا نشوند. تا مرا ديدار كنند و من نيز همان را از خداي خود خواستم و آن را به من عطا فرمود، آگاه باشيد كه من آن دو را در ميان شما برجاي نهادم: يكي كتاب خدا و ديگر عترت من، خاندانم، بر ايشان پيشي نگيريد كه پراكنده و متلاشي خواهيد شد و درباره آنان كوتاهي نكنيد كه هلاك مي شويد، به ايشان چيزي تعليم نكنيد كه آنها از شما داناترند، اي گروه مردم چنان نباشد كه پس از رفتن من شما را ببينم كه به كفر بازگشته و گردن همديگر را بزنيد... هان! بدانيد كه علي بن ابيطالب برادر و وصي من است، پس از من درباره تاويل قرآن بجنگد چنان كه من درباره تنزيل آن جنگيدم... .
    
    ?- سال يازدهم هجرت است. لشگريان اسلام تحت فرماندهي اسامه هجده يا بيست ساله در منطقه جِرف اتراق كرده تا تجهيز شوند و...
    
    رسول الله بيمار است حال پيامبر روز به روز بدتر مي شود ابن هشام مي گويد: براي اينكه تب و حرارت بدن مبارك رسول الله (ص) پايين بيايد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داده شد؛ هفت مشك آب از چاههاي مختلف مدينه كشيده شود و بر بدن مطهر ايشان ريخته شود. بعد دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانه علي (ع) و دست ديگرشان را بر شانه فضل بن عباس گذارده بودند به مسجد آ مدند و بر منبر نشستند.
    
    شيخ مفيد و طبرسي مي گويند؛ آنگاه پيامبر (ص) فرمود: اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم، پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند، اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار، سوگند به آن كه مرا به حق به نبوت برانگيخته، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم!
    
    بارخدايا آيا ابلاغ كردم!؟ ...
    
    ?: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم- آل عمران ??? .-جز اين نيست كه محمد پيامبري است كه پيش از او پيامبران ديگي بوده اند،آيا اگر بميرد يا كشته شود،شما به آيين پيشين خود باز مي گرديد؟

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥

نقش علماء در دين خاتم

 

عنوان :       نقش علماء در دين خاتم

صاحب اثر : شهيد مرتضى مطهرى ( ره)

                

منبع :          پايگاه منادي

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
    و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون (1) .
    
    
    قال اميرالمؤمنين عليه السلام : دو وظيفه بزرگ علما
    ما در آن مباحث جزء مطالب و مباحثى كه گفتيم اين بود كه يك تفاوت ميان عصر خاتم الانبياء به بعد و اعصار پيشين اين است كه در اعصار پيشين , بشر دوره اى را طى مى كرد كه ما از نظر علمى نام آن را دوره قبل از بلوغ گذاشتيم . در آن ادوار راه احياء شرايع سابق منحصر بود به اينكه پيغمبرانى كه از طريق وحى , مطالب به آنها القاء شده است بيايند و مطالب را براى مردم روشن بكنند . علم و عالم آنقدر تكامل نيافته بود كه بتواند مواريث انبياء را حفظ كند و زنده نگه دارد و لهذا هيچ كتاب آسمانى غير از قرآن باقى نماند , يگانه كتاب آسمانى كه خودش محفوظ ماند قرآن است . شما غير از قرآن يك . كتاب آسمانى پيدا نمى كنيد كه كسى بتواند از روى قطع و يقين نشان بدهد كه اين همان كتاب است كه آن پيغمبرى كه صاحب اين كتاب است آورده است . بشر قبلى درست حالت بچه مكتبى ها را داشته است كه جزوه الفبا را ضمن اينكه مى خواند پاره پاره مى كند و به دور مى ريزد .
    بشر بعد از آن دوره يعنى در دوره خاتميت , لااقل اين خصيصه را داشته كه كتاب آسمانى را كه اصل و مرجع اصلى است حفظ كند , يك سلسله مواريث قطعى از سنن پيغمبر خودش را نيز حفظ كند كه ديگر احتياج به اينكه عده اى از طريق وحى بيايند و بگويند كه آقا شما يك همچو آيات و دستورات آسمانى داشته ايد نباشد , خود بشر از طريق علم و رشد عقلى اينها را نگاه داشته است , ديگر لازم نيست كه يكى بيايد و بگويد كه بر پيغمبر شما يك سوره اى نازل شده است كه كيفيت آن اينست : ضرورت وجود علما در دين خاتم
    اين مطلب را من بايد براى شما شرح بدهم كه تا توضيح داده نشود مقصود روشن نخواهد شد . هر دينى و از آن جمله اسلام خواه ناخواه به يك فرقه و دسته و گروهى نيازمند است كه آنها علما و دانايان و متخصصان آن دين باشند . همه اديان دنيا يك فرقه و طبقه اى دارند كه آن را به نامهاى مختلف مى خوانند . اينها را يك وقتى كهنه مى گفتند , مسيحيان ( كشيش ) جنبه هاى منفى عالم دينى در برخى اديان
    در بعضى از اديان دنيا علماى دين انحصارا بايد از نژاد مخصوص باشند , يعنى فقط يك نژاد مخصوص حق دارد عالم و مرجع دينى باشد و آن مزاياى عالم دينى را داشته باشد , مثل اينكه مى گويند در قوم يهود فقط اولاد لاوى از اسباط بنى اسرائيل مى توانستند عالم دينى باشند , غير آنها نه . در ايران خودمان در دين زرتشت كه البته از بدعتهاى موبدهاى زردشتى است فقط يك طبقه مخصوصى يعنى خود موبدها و فرزندانشان حق داشتند موبد باشند . مثلا يك نفر كه تاجر است خود يا فرزندش نمى توانستند جزء طبقه موبدها واقع شوند , يا يك بچه نجار و بچه كشاورز . در ايران ساسانى اصولا طبقات مطلقا بسته بوده است , طبقات مقفل بوده است . مثلا جز ارتشى و بچه ارتشى نمى توانسته است ارتشى باشد . اگر احيانا از ساير طبقات يك كسى مى خواست وارد ارتش بشود آنقدر تشريفات داشته كه به ندرت صورت مى گرفته است .
    آيا در اسلام يك قوم و طبقه و نژاد بالخصوصى هستند كه فقط آنها مى توانند عالم دينى باشند ؟ نه , اين را ديگر همه كس مى داند . آيا مثلا تنها سادات چون از اولاد پيغمبرند مى توانند عالم و ملاى دين باشند ؟ نه . آيا تنها ملازاده ها و روحانى زاده ها مى توانند ؟ نه . يك بچه دهاتى كه ابا عن جد آباء و اجدادش همه دهاتى و دنبال گاو و خر بوده اند مىآيد تحصيل علوم دينى مى كند و از ديگران پيش مى افتد و بعد مى شود مرجع تقليد . اكثر مراجع تقليد از اين طبقات بوده اند . اتفاقا كم اتفاق افتاده است كه از طبقات اعيان و اشراف و حتى ملازاده ها يك ملا و يك مرجع تقليد حسابى به وجود آمده باشد .
    يكى ديگر از جنبه هاى منفى , اسم گذارى است . كمتر افراد به اين مطلب توجه دارند . حتى اسلام براى علماء دينى اسم و عنوان خاصى انتخاب نكرده است با اينكه علماى دين در آن زمانها اسم داشتند : كشيش و قسيس و يا رهبان كه آن زهادشان بودند , احبار كه علماى يهود بودند . اسلام فقط گفت ( عالم ) همان اسمى كه از حقيقت حكايت مى كند . اگر بگوئيد كه اين اسمهائى كه بعدها پيدا شده , اين اسمهائى كه الان هست : شيخ , ملا , آخوند , روحانى چيست ؟ مى گوئيم اينها اسمهائى است كه بعدها خود مردم انتخاب كرده اند . البته نمى خواهيم بگويم بدعت است چون اينها را كسى به قصد اينكه از اسلام است نمى گويد . اگر كسى واقعا خيال كند كه يكى از دستورهاى اسلام اينست كه به يك عالم دينى بايد گفت شيخ يا آخوند يا ملا , اشتباه كرده است . آن جورى كه من فكر مى كنم تا قرن چهارم هجرى و شايد اوائل قرن پنجم , تا چهار قرن پس از پيدايش اسلام ما يك نفر عالم دينى نداريم كه يك اسم مخصوصى براى او گذاشته باشند , مثلا كلمه ( شيخ ) به او اطلاق كرده باشند , فقط از قرن چهارم و پنجم است كه مى بينيم در ميان علماء و فلاسفه و بزرگان كلمه ( شيخ ) بر اكابر علماء اطلاق مى شده است , مثلا شيعه به شيخ طوسى گفت ( شيخ ) يعنى بسيار عالم , كثير العلم , چون اين مرد واقعا بسيار عالم بود . فلاسفه و منطقيين به بوعلى سينا گفتند ( شيخ ) , علماى ادب به عبدالقادر جرجانى گفتند ( شيخ ) , شعرا به سعدى گفتند ( شيخ ) , ديگر بعد شايع شد و به هر طلبه اى هم گفتند ( شيخ ) . لفظ آخوند و ملا تا آنجا كه من تفحص كرده ام تا ده قرن بعد از اسلام به احدى گفته نمى شده است , در زمان صفويه بود كه اين القاب پيدا شد . حتى در معنى اين الفاظ هم بحث است كه آخوند يعنى چه ؟ گفته اند مخفف ( آقا خوانده ) است . ( ملا ) برخى گفته اند تحريف شده ( مولا ) است . من هنوز پيدا نكرده ام كه به يك عالمى قبل از دوره صفويه كلمه آخوند يا ملا اطلاق كرده باشند . لفظ ( روحانى ( كه خيلى جديد الولادة است , معاصر است با خودمان , يعنى با نسل ما . شما در شصت هفتاد سال پيش يعنى قبل از مشروطه يك جا پيدا نمى كنيد كه به علماى دين روحانيين گفته باشند . اين اقتباس از مسيحيت است . مسيحيها روى حساب اينكه در نظر آنها روح از تن , آخرت از دنيا , معنى از ظاهر جدا است , و عالم دينى بايد به اصطلاح تارك دنيا باشد به علماى خودشان مى گفتند روحانيون , و بعد هم اين اصطلاح در ايران ما شايع شد . به هر حال اسلام جزء كارهايى كه نكرده است يكى اينست كه براى علماء دين اسم مخصوص انتخاب نكرده است , همچنانكه لباس مخصوص هم انتخاب نكرده است , يعنى اسلام نگفته است آن عده كه علماى دين اند چون علماى دين اند بايد يك لباس مخصوص داشته باشند .
    البته مسلم است كه افرادى كه عمامه به سرشان مى گذارند يا ردا مى پوشند مجموعا با مقايسه با لباس ديگران كه امروز شايع است , لباسشان به لباس پيغمبر اكرم نزديك تر است . اين اختصاص به علماء ندارد , شما هم اگر به قصد اينكه چون پيغمبر اكرم عمامه به سر مى گذاشته است , عمامه بگذاريد و قصد تأسى داشته باشيد , شايد اجر و ثوابى داشته باشيد . اگر كسى خيال كند كه اسلام براى علماى دين يك لباس بخصوصى وضع كرده و گفته است كه چون تو عالم دينى هستى بايد لباسى داشته باشى كه با غير عالم فرق بكند , خير ما در دين يك چنين چيزى نداريم . ما در اخبار و احاديث , باب لباس پوشيدن و كيفيت لباس پوشيدن , آداب و مستحبات آن داريم اما هيچكدام اختصاص به علماء ندارد , اگر يك لباس با كيفيت بالخصوصى مستحب باشد همينطورى كه براى عالم مستحب است براى غير عالم هم مستحب است , و اگر مكروه باشد همان جورى كه براى علما مكروه است براى غير علماء هم مكروه است .
    باز از جمله كارهايى كه اسلام درباره علماء دين نكرده است اينست كه در قانون خودش امتياز و استثناء براى عالم دينى قائل نشده است , مثلا نگفته جاهلان چهار ركعت نماز بخوانند و علماء دو ركعت , شما اگر ثروتمند شديد زكات بدهيد و علماء ندهند , شما اگر مالى داشتيد كه خمس به آن تعلق مى گيرد خمس بدهيد و علماء ندهند , در اديان ديگر بوده است , مثلا در دين برهمائى و زردشتى , برهمن و موبد از ماليات دادن معاف بوده اند , ولى اسلام هيچ فرقى ميان عالم و غير عالم نه در مقررات عمومى و نه در مجازاتها قرار نداده است , نگفته است كه اگر فلان گناه را عالم بكند مجازات او از غير عالم كمتر است , حتى در مجازات اخروى مجازات عالم را بيشتر نيز دانسته است , ولى در دنيا فرقى ندارد . حق فهم و تفسير و تخصص منحصر به طبقه معينى نيست , بلكه شرط آن را علم و صلاحيت فنى دانسته است . در بسيارى از اديان , شما تشريفاتى را مى بينيد براى مولود يا مرده يا ذبيحه يا معبد و يا عروسى كه اين تشريفات اختصاص به روحانيون دارد . فرضا آنكه بايد به گوش بچه نوزاد دعا بخواند منحصرا بايد مثلأ كاهن باشد , روحانى باشد , يا آنكه نامگذارى مى كند روحانى باشد , آنكه مثلا براى مرده دعا مى كند يا نماز ميت مى خواند روحانى باشد . اسلام مى گويد نماز ميت را هر كس مى تواند بخواند , دعاى مستحبى را به گوش بچه هر كس مى تواند بخواند , ذبح حيوانات همينطور . مثلا يهوديها مى گويند حتما خاخام بايد باشد تا اين مرغ يا حيوان ديگر را بكشد . اسلام هيچوقت براى افراد اين امتياز را قائل نشده است . اسلام البته براى ذبيحه شرايطى قائل شده است , مثلا گفته رو به قبله باشد , نام خدا بر آن جارى شود , كشنده مسلمان باشد ( تازه اين را نيز گفته كه صرفا از اين جهت كه مسلمان باشد شرط نيست بلكه غير مسلمان چون اين دستورها را اجرا نمى كند نبايد ذبح كند و به عقيده برخى از فقها اگر غير مسلمانى هم اين دستورات را اجرا كند مانعى ندارد ) اما نمى گويد كه فقط علماء دين حق دارند گوسفندها يا مرغها را ذبح كنند , و اگر غير آنها ذبح بكنند قبول نيست و حرام است . چنين چيزى در اسلام نيست .
    
    امامت جماعت
    اگر امروزه درپاره اى از تشريفات به علماء مراجعه مى كنند , از آن جهت است كه خود مردم مى خواهند , چون به علماء اعتماد بيشترى دارند , و الا اسلام نگفته است . مثلا امامت جماعت . آيا اسلام گفته است كه امام جماعت بايد از علماء باشد ؟ خير , گفته است كه بايد عادل باشد , ولى البته چون مردم از نظر عدالت به علماء بيشتر اعتماد دارند , كم اتفاق مى افتد كه براى امامت جماعت , غير عالمى را انتخاب بكنند . امام جماعت از نظر فضائل انسانى : تقوا , علم , سيادت , حتى احيانا از نظر صباحت منظر و زيبائى , از نظر هر چيزى كه براى بشر خوبى شمرده مى شود , هر چه فضائل بيشترى داشته باشد بهتر است , ولى به هر حال اين يك وظيفه اختصاصى كه مربوط به علماء باشد نيست .
    
    استخاره
    يك چيزهائى هم هست كه بعد مردم آمده اند و براى علماء ساخته اند مثل استخاره كردن كه در اصل استخاره كردنش يك عده حرف دارند تا چه رسد به اينكه حتما استخاره را علماء بايد بكنند , و اين چه مصيبتى هم هست : آدم در خانه نشسته است و مشغول مطالعه يا نوشتن است , تلفن زنگ مى زند كه آقا خواهش مى كنم يك استخاره بفرمائيد . آن چيزى كه من خودم خيلى عصبانى مى شوم اينست كه در كوچه يا خيابان دارم مى روم و عادت هم دارم كه تند راه مى روم و يك عادت بدى هم كه دارم اينست كه تسبيح در دست من است و با آن بازى مى كنم , چشمشان كه به تسبيح مى افتد به ياد استخاره مى افتند و يك دفعه آدم را ميخكوب مى كنند كه آقا يك استخاره بفرمائيد . اينها ديگر چيزهائى است كه خود ما مردم در آورده ايم . البته من خودم استخاره مى كنم و مخالف با آن نيستم , ولى بهتر اينست كه هر كسى خودش استخاره كند . حتى بعضى مى گويند استخاره كسى براى كس ديگر درست نيست و هر كس خودش بايد استخاره كند , نه اينكه علماء يكى از وظايفشان استخاره كردن است . ما اين را بايد بدانيم كه به هر حال اينها به اسلام مربوط نيست .
    يكى ديگر از آن چيزها مسئله ختم است . اين به علماء مربوط نيست به عنوان يك وظيفه اى كه عالم بايد انجام بدهد . اينها كارهاى غلطى است .
    ما اينها را بايد بدانيم و در مقابل , بايد بدانيم كه اسلام وظايف مثبتى از عالم خواسته است . وظايفى هم ما در مقابل علماى دين داريم و آنها را فراموش كرده ايم . ما نمى دانيم كه يك عالم در مقابل اسلام چه وظايفى دارد . اگر بدانيم , علماى حقيقى و واقعى را از غير آنها تميز مى دهيم . هم نمى دانيم خودمان در مقابل علماء چه وظايفى داريم . در مقابل آمده ايم و يك حرفها و مسائل ديگرى را از خودمان وضع كرده ايم كه گاهى سر به جاهاى عجيب مى زند .
    
    داستان ميرزاى قمى و خواندن شاهنامه
    درباره ميرزاى قمى قضيه اى معروف است . اين مرد شاگرد وحيد بهبهانى آن مرد عالم فحل بزرگ كه عده زيادى از مجتهدين بزرگ شاگرد او بوده اند بوده است . ميرزاى قمى كه اهل شمال ايران بوده است پس از اينكه تحصيلات خود را در كربلا در محضر وحيد انجام مى دهد بر مى گردد به وطن خود و مردم همه مى گويند كه ميرزا ابوالقاسم برگشته است . ولى مردم دهاتى وظيفه او را سؤالات قلندرى
    عده اى از مردم از علماء جوابگوئى مسائل قلندرى را مى خواهند . اتفاقا عوام يهود هم مى رفتند و از پيغمبر اينگونه سؤالات را مى كردند , مثلا مى گفتند بگو آن وقتى كه نه جزء روز است و نه جزء شب چه وقت است ؟ بايد گفت بين الطلوعين . بعضى از مردم گاهى مى پرسند كه آن چيست كه در نماز اگر بگوئى نماز باطل مى شود و اگر هم نگوئى باطل مى شود ؟ مى گويند آن نيت است كه اگر در حال نماز بر زبان بياورى نماز باطل مى شود و اگر هم نيت نكنى نماز باطل است . يادم هست در وقتى كه ما بچه بوديم يك كسى بود كه از اين مسائل قلندرى خيلى بلد بود , يك وقت يك مسأله اى طرح كرد كه احدى نتوانست جواب او را بدهد , گفت آن كدام نماز است كه با صداى الاغ باطل مى شود ؟ هيچ كس نتوانست جواب بدهد , بالاخره خودش گفت : شما يك وقت در بيابان با الاغ مشغول رفتن هستيد و آب هم در بار الاغ داريد , بعد اين الاغ را گم مى كنيد و هر چه مى گرديد او را پيدا نمى كنيد و از آب مأيوس مى شويد , ناچار براى نماز تيمم مى كنيد و چون مشغول نماز مى شويد ص داى عرعر الاغ بلند مى شود , در اينجا نماز شما باطل است , بايد وضو بگيريد و نماز بخوانيد , پس اين نمازى است كه با صداى الاغ باطل مى شود .
    اينها انحراف و گمراهى است . چقدر دين مقدس اسلام راجع به علماء , پاك و منزه بحث كرده است . آن چيزى كه در درجه اول از عالم خواسته است تقوا است ( آن خطبه اى كه خواندم آنها را مى گويد ) صفا است , معنويت است , مبارزه با هواى نفس است.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥

نقش پیامبر در تمدن انسان

 

 

عنوان :       نقش پیامبر در تمدن انسان

                

منبع :          پايگاه نرجس

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


 

    تمدن چیزی جز تشکیل هیأت اجتماعیه با معتقدات و مقررات حکومتی و آداب مربوطه نیست.
    
    اینک به بررسی نکاتی در مورد تمدن می پردازیم:
    1- تمدن و اجتماع بشری از قدیمی ترین مراحل خود زاییده مذهب و تحت تأثیر شدید آن بوده است.
    2- اداره هیأت اجتماعیه یا تمدن از یک طرف و مذهب از طرف دیگر پا به پای هم پیش رفته اند.
    3- توسعه، تمدن و هیأت اجتماعیه ناگزیر احتیاج به معتقدات مذهبی مشترک و متکامل دارد.
    4- در سایه اشتراک در عقیده و توحید در پرستش است که رفع دشمنی و ایجاد ائتلاف و اتحاد در طریق تأسیس دولتی که تمام افراد بشر بتواند در سایه آن زیست کند امکان پذیر می باشد.
    5- با ظهور دین مسیح عاملی که میان ملتها دشمنی و جدایی انداخته و سد بزرگی که مانع تأسیس دولت واحد جهانی
    
    امیر المؤمنین علی(علیه السلام) درباره پیامبران می فرماید:
    «فبعث فیهم رسله لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیرولهم دفائن العقول ویردهم الآیات المقدره.»1
    «پس خداوند، پیامبران خود را بین مردمان برانگیخت تا پیمان خدا را از آنها بخواهند و نعمت فراموش شده حق را یادآوری کنند و از راه تبلیغ با آنان سخن گویند و خردهای پنهان شده را برانگیزند و به کار اندازند و شانه های قدرت را به آنان بنمایانند.»
    پس وظیفه پیامبران برانگیختن خردها و روشنگری اندیشه هاست در پرتو پیوستگی عقول به مبدأ حکمت الهی و دریدن پرده های جهل و خرافه و گسستن زنجیرهای بردگی و همین است رمز اوج فکری انسان و چرخش مولد خرد آدمی که موجب بروز دانشها و ایجاد تمدنها و اخلاقیات و فرهنگهاست.
    
    اساس دعوت محمد(صلی الله علیه واله):
    پیامبر اسلام برای بنیانگذاری یک جامعه جاوید و امت واحد به عنوان بزرگترین و مقدس ترین معمار کاخ اجتماع به پی افکنی بنای برومند و استواری پرداخت که در سایه آن روشن ترین، اصیل ترین و جاوید ترین تمد نها به وجود آمد و بشر را از همه مزایای یک تمدن عالی انسانی که هرگز دستخوش توفان روزگار نخواهد گردید، برخوردار ساخت و اساس چنین دعوت جاوید را برچنین مبانی مقدس و عالی استوار کرد:
    
    1. وحدت بشریت
    عقیده وحدت بشریت یکی از کمکهای بی مانندی است که پیامبر اسلام در راه تمدن بشر انجام داد و این وحدت در حقیقت یکی از ثمرات طبیعی اعتقاد به یگانگی خداوند است که اساس تعلیمات اسلامی است.
    قرآن مجید از بیان پروردگار چنین می فرماید: «شما مردمی یگانه اید و من خدای یکتای شمایم؛ پس از نافرمانی من بپرهیزید.»
    وحدت بشریت یک امر عملی واقعی بود که با تمام شئونش در مراتب علمی و عملی وحی و رفتار پیامبر مورد عنایت قرار گرفت. بنابراین افراد بشر در هر کشوری زندگی کنند و با هرزبانی سخن بگویند و هر رنگی که داشته باشند همه آنها یک خانواده شناخته شده اند چنانکه خداوند فرمود: «ای مردم از نافرمانی خدایی که شما را از یک پدر آفرید، بپرهیزید.»
    زندگی بر اساس این افکار قیافه جدیدی به خود گرفت و نتیجه طبیعی، آن شد که بردگان سیاه و شریف ترین مردان قریش در جامعه اسلامی در یک رتبه شناخته می شدند و این بزرگ ترین قدم اساسی بود که در راه ایجاد وحدت بشریت و پی ریزی اساسی ترین مراحل تمدن بشر برداشته شده است.
    
    2. پیمان از زندگی انسان
    دیگر گام بلندی که از سوی پیامبر به جهت تمدن بشر برداشته شده است اندیشه بزرگی و شرافت انسان بود و آن نیز یکی از نتایج طبیعی اعتقاد به یگانگی مبدأ آفرینش است که پیامبر اسلام در تعلیمات خود اهمیت فراوانی به آن می داد و بر حسب گفته اش انسان اشرف آفریدگان خداست و جز خدا هیچکس شایسته پرستش او نیست.
    در دعوت حضرت محمد صلی الله علیه واله ، انسان به چنان پایگاهی از رفعت و عظمت رسیده که فرشتگان بر او سجده می کنند.3 خورشید وماه و ستارگان برای خدمتگذاری او آفریده شده اند و آنچه در آسمان و زمین است به فرمان خداوند مسخر انسان شده و او جانشین خدا در زمین است.4
    
    3. خدمت گذاری بشر
     برای تشکیل جامعه واحد و متمدن، بایستی همه افراد جامعه به یکدیگر بپیوندند توانایان به ناتوانان خدمت کنند و همگی حلقه های کبیر به هم پیوسته و گسست ناپذیری را تشکیل دهند و همین همگامی و حس همکاری است که تحت عنوان زکات یکی از بزرگ ترین فرامین اسلامی را تشکیل می دهد و همه جا مرادف فریضه صلوه که رمز بقاء و رقاء روحی بشر است قرار می گیرد و در این صورت حلقه برادری دینی به وجود می آید.
    «اگر توبه آوردند و نماز کردند و زکات دادند در این دین برادران شمایند.»5
    بشردوستی و مهرورزی در جان و طبیعت پیامبر جای داشت. او نه تنها برای دردهای مادی و نیازهای دنیا یی مردم نگران بود، بلکه برای فسادهای اخلاقی و انحرافهای روحی بشری بیشتر نگران بود. تا آن جا که خداوند به او فرمود:
    «شاید از غصه ایمان نیاوردن آنان خود را هلاک کنی.»
    پیامبر می فرمایند: «افراد مسلمان در دلسوزی و مهربانی با یکدیگر مانند اندامهای یک پیکرند که هرگاه عضوی به درد آید دیگر عضوها نیز دردناک می شوند.» و این بهترین دستورالعمل حیات، مدلی برای ایجاد یک ملت زنده، بیدار، پیشرو و متمدن است.
    از دیگر امور مهم که پیامبر در آن نقش داشتند می توان به موارد زیر اشاره نمود:
    1- بنیانگذار کاخ اخلاق
    2- پی ریزی حکومت جهانی
    3- بسط و گسترش فرهنگ اسلامی
    4- ایجاد کتابخانه های اسلامی و ...
    بیان کردن سهم پیامبر در مدنیت انسان و موارد گوناگون به بحث گسترده ای نیاز دارد و ما گوشه ای از خدمات این انسان وارسته را بر روی کاغذ گنجاندیم.
    شمیم نرجس 22
    معصومه نجف پور
    
    ------------------------------------------------------
    پی نوشت:
    1. نهج البلاغه
    2. افکار جاوید محمد(ص)
    3. سوره بقره، 2- 34
    4. سوره بقره، آل عمران، نساء
    5. سوره توبه، آیه11

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٥

نبوت عامه و نبوت خاصه

                

عنوان :       نبوت عامه و نبوت خاصه

                

                

منبع :          پايگاه منادي

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    بحثهايى كه ما در گذشته درباره وحى و نبوت مى كرديم از جنبه كلى بود و به اصطلاح درباره ( نبوت عامه) بود . براى اينكه با اين اصطلاح هم آشنا بشويد , بحثهايى كه به طور كلى درباره وحى و نبوت مى شود يعنى قطع نظر از نبوت يك پيغمبربالخصوص , اصلا مسأله پيغمبرى , مسأله نزول وحى , مسأله اينكه هر پيغمبرى بايد معجزه اى داشته باشد مورد بحث قرار مى گيرد , اينها را مى گويند نبوت عامه , يعنى مسائلى كه درباره نبوت به طور كلى بحث مى كنند .
    ولى نبوت خاصه كه نبوت عامه مقدمه اى است براى آن , بحث درباره پيغمبرى يك پيغمبر بالخصوص است . مثلا درباره پيغمبر بزرگوار خودمان ما به طور جداگانه بايد بحث كنيم كه ما چه دلايل و نشانه هايى بر نبوت و پيغمبرى ايشان داريم , چون خود نبوت كه همان وحى يعنى رسالت من جانب الله باشد جزء محسوسات نيست كه مشاهده بشود , يعنى يك پيغمبر كه مدعى است من پيغمبر هستم , پيغمبرى او , رسالت او از جانب خدا مستقيما يك امر محسوسى نيست كه هر كسى به چشم خودش ببيند يا مثلا در زير يك دستگاهى بشود نبوت او را كشف كرد , مثل كسى كه بگويد من بر عكس همه مردم داراى دو قلب هستم , مىآييم او را معاينه مى كنيم ببينيم دو قلب دارد يا يك قلب . آن كسى كه مى گويد بر من از غيب و باطن وحى و الهام مى شود بايد با يك دليلى ثابت بشود كه او واقعا وحى و الهامى دارد . آن دليلش كه در تعبير قرآن كلمه ( آيت) يعنى نشانه آمده است و در اصطلاح علماى اسلامى بعد كلمه ( معجزه) آمده است همان است كه ما با آن نبوت را اثبات مى كنيم . ما فعلا به نبوت ساير انبيايى كه در گذشته بوده اند كار نداريم , درباره نبوت پيغمبر خودمان كه صحبت مى كنيم ايشان چه معجزاتى داشته اند , چه آياتى از جانب خداوند داشته اند كه دليل بر نبوتشان باشد . بزرگترين آيت و بزرگترين دليل و آن چيزى كه به نص قرآن به آن استناد شده است خود قرآن است و بنابراين عمده بحث ما بايد روى خود قرآن متمركز بشود .
    
    تحدى قرآن
    قرآن نشان مى دهد كه از همان ابتداى نزول يعنى از دوران مكه به اصطلاح متكلمين ( متحدى) بوده است يعنى از آن اولى كه نازل شده است مقرون به اين دعوا بوده است كه اين كلام كلام فوق بشرى است , اين كلام كلام غير قابل تقليد است و مردم را به مبارزه طلبيده است , نه تنها مردم آن محيط و مردم آن عصر را , بلكه مردم همه زمانها را , كه در سوره بنى اسرائيل مى فرمايد : ( & قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان & & يأتوا بمثل هذا القران لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا) & (1) اگر جن و انس اجتماع كنند و همدست و همفكر شوند و همه آنها بخواهند منتهاى نيروى خودشان را به كار ببرند كه مثل اين قرآن را به وجود بياورند , نمى توانند به وجود بياورند . پس خود قرآن به خودش تحدى كرده است يعنى به مبارزه طلبيده است و اين مطلب را بيان كرده است كه اين كتابى است غير قابل تقليد و مافوق بشرى و بشر جن و انسش قادر نيست مثل اين قرآن را بياورد .
    
    مزاياى قرآن بر معجزات ديگر
    1 . از نوع سخن بودن
    البته اين جهت هم هست كه اگر بتوانيم مدعاى خود قرآن را ثابت كنيم , آنوقت مزيت اين معجزه بر همه معجزات ديگر روشن است از دو جهت : يكى اينكه از نوع سخن است يعنى يك چيزى است كه خودش مبين يك فكر و يك روح است و يك سلسله مطالب است , چون به اندازه اى كه سخن , گوينده را نشان مى دهد يعنى فاعل خودش را نشان مى دهد هيچ كار ديگرى , كننده را نشان نمى دهد . اين مقدمه را برايتان عرض بكنم :
    هر كارى , كننده خودش را نشان مى دهد . مثلا يك ساختمان مهندس را نشان مى دهد , آينه اى است كه تا حدود زيادى مشخصات روحى آن مهندس را نشان مى دهد . يك قالى هم آن روح بافنده خودش را نشان مى دهد . اگر عصايى تبديل به اژدها مى شود باز روح آن كننده را نشان مى دهد . ولى همه اينها تا حدود زيادى ابهام دارند يعنى آن طورى كه سخن مى تواند گوينده و فاعل خودش را نشان بدهد هيچ كار ديگرى نشان نمى دهد و ما كه همديگر را مى شناسيم وقتى با معاشرين خودمان مى نشينيم گويا تمام روحيه آنها پيش ما مجسم است , تا بگويند آقاى مهندس فلان , آقاى دكتر فلان , يك روحيه خاصى در نظر ما مجسم مى شود كه اگر بخواهيم روحيه او را تشريح كنيم يك كتاب مى نويسيم . اگر از ما بپرسند شما از كجا او را مى شناسيد ؟ بيشترين چيزى كه او را به ما مى شناساند سخنانى است كه ما از او شنيده و ديده ايم .
    
    2 . قابليت بقا
    مزيت ديگرى كه در اين جهت هست قابليت بقاى آن است . هيچ اثرى به اندازه سخن قابل بقا نيست و سر اينكه معجزه اصلى خاتم الانبياء از نوع سخن انتخاب شده است اين است كه اين دين , دين خاتم است و دينى است كه بايد براى هميشه باقى بماند و بايد جاويدان بماند و يگانه اثرى كه مى تواند به طور جاويدان و دست نخورده باقى بماند سخن است , غير از سخن چيست ؟ از آن معجزاتى كه براى پيغمبران ديگر ذكر مى كنند فرض كنيد مرده اى را زنده كنند , اين يك حادثه اى است كه در يك لحظه واقع مى شود و عده محدودى آن را مشاهده مى كنند , بعد ديگران بايد به نقل بشنوند , برايشان نقل كنند كه در يك روزى چنين حادثه اى واقع شد . و يا هر اثر ديگرى . يك ساختمان هم اگر فرض كنيم معجزه را در ساختمان هم بتوان قائل شد باز همين طور است . يك چيزى كه به طبع خودش مى تواند براى هميشه باقى بماند , سخن است .
    
    ماهيت ادعاى قرآن
    ما اول بايد در ماهيت ادعاى خود قرآن به بررسى بپردازيم بعد دنبال دليلش برويم , يعنى اول بايد ماهيت دعوا را طرح كنيم , بعد برويم دنبال دليلش . اولين مطلبى كه در ماهيت اين دعواست همين است كه آيا مسأله معجزه بودن قرآن را بعد مسلمين استنباط كرده اند و در آورده اند و فكر كرده اند يا در خود قرآن هم اين مسأله مطرح است كه قرآن معجزه است . گفتيم بله , در خود قرآن اين مسأله مطرح است , خيلى به وضوح هم مطرح است . يكى همين آيه اى بود كه الان براى شما قرائت كردم : ( & قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا) & . حال , آيا قرآن كه ادعا كرده است معجزه است مجموعش را ادعا كرده است معجزه است يا قسمتش را هم ادعا كرده معجزه است ؟ يعنى آيا ادعا كرده است كتابى به اندازه قرآن نمى شود آورد كه مثل قرآن باشد يا خواسته بگويد به اندازه قسمتى از قرآن هم نمى شود آورد , يعنى به اندازه يك سوره از سوره هاى قرآن هم نمى شود آورد ؟ اين دومى هم هست . قرآن در آياتى صريحا مى فرمايد يك سوره هم مثل اين قرآن نمى توانيد بياوريد . در بعضى جاها دارد كه ده سوره , شما كه مى گوييد اين قرآن افتراء است ده تا سوره هم شما بياوريد . در يك جا مى گويد يك سوره شما بياوريد , كه اين آيات را هم بخوانيم براى اينكه ماهيت دعواى قرآن روشن بشود . در سوره هود آيه 13 مى فرمايد : ( & ام يقولون افتريه) & آيا اينها مى گويند كه اين افتراست , اين سخن را به خدا بسته است و مى گويد سخن خداست و حال آنكه سخن خدا نيست ؟ ( & قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريات) & شما هم ده تا سوره مثل همين بياوريد از همين افتراها ( & و ادعوا من استطعتم من دون الله) & نگوييد هنر ما نمى رسد , هركسى هم كه دلتان مى خواهد دعوت كنيد به همكارى كه در مقابل خدا چنين سوره هايى بياورند ( & ان كنتم صادقين) & اگر راست مى گوييد در اين ادعاى خودتان , يعنى اگر واقعا شما كه مى گوييد اين افتراست همين را روى عقيده مى گوييد . قرآن با كلمه ( & ان كنتم صادقين) & مى خواهد بگويد اين حرفى كه اينها مى گويند روى عقيده نمى گويند , عقيده ندارند به افترا بودن قرآن , چون نمى خو اهند زير بار بروند و چون عناد دارند اين ادعا را مى كنند .
    در سوره يونس آيه 38 مى فرمايد : ( & ام يقولون افتريه) & آيا اينها مى گويند اين افتراست ؟ ( & قل فأتوا بسوره مثله) & ده تا سوره هم نمى گوييم , بگو يك سوره مثلش بياوريد ( سوره هم كه مى گويد , مى دانيد در قرآن كوچك و بزرگ دارد , سوره ( & اذا جاء نصر الله و الفتح) & هم يك سوره است , سوره ( & انا اعطيناك الكوثر) & هم يك سوره است ) , شما فقط يك سوره مانند اين بياوريد كافى است . اينجا هم باز مى فرمايدفصاحت و بلاغت
    يكى از وجوه اعجاز كه از قديم الايام مورد توجه قرار گرفته و فوق العاده مورد توجه بوده است جنبه لفظى و جنبه ظاهرى قرآن است كه جنبه فصاحت و بلاغت تعبير مى كنند . فصاحت و بلاغت را تا حدودى هر كسى در هر زبانى وارد باشد در آن زبان مى شناسد , كه خودش يك موضوعى است , يعنى روشنى بيان , شيرينى بيان , زيبايى يك بيان , جذابيت يك بيان . راجع به فصاحت و بلاغت , علماى فن بحث كرده اند كه چه چيزهايى سبب مى شود كه كلام زيبا و فصيح شود , از نظر اينكه آهنگ لفظ و حروف چگونه بايد باشد و معانى چگونه بايد دريف شده باشند , و مى گويند قبل از آنكه احتياج به تعريف داشته باشد و ما بخواهيم تعريف كنيم , هر كسى تا حدودى فصاحت و بلاغت را مى شناسد . مثلا در زبان فارسى سعدى به فصاحت معروف است , اينكه هر كسى كه با زبان فارسى آشنايى مختصرى دارد در روح خودش يك جذبه اى نسبت به آثار سعدى احساس مى كند , تابع اين نيست كه اول تعريف فصاحت و بلاغت را از زبان ادبا شنيده باشد بعد رفته باشد دنبال آن . مى گويند كه فصاحت از نوع زيبايى است و هيچ زيبايى اى را مردم به حكم اينكه اول تعريفش را شنيده باشند دنبالش نمى روند . اگر يك صورت زيبا را ديگران جذب مى شوند نه به خاطر اين است كه اول تعريف زيبايى را در مدرسه شنيده اند بعد مى روند دنبال آن . اگر زيبايى بصرى باشد چشم كه افتاد , به سوى آن كشيده مى شود . يا اگر زيبايى سمعى باشد , مثل آهنگها , وقتى كه يك آهنگ زيبا را يك گوش مى شنود به حكم غريزه و طبيعت خودش به سوى آن كشيده مى شود . فصاحت هم يك نوع زيبايى در سخن است . وقتى كه انسان يك سخن زيبا را مى شنود خود به خود به خود سوى آن كشيده مى شود . شعر حافظ نيرويى از زيبايى دارد كه هر كسى كه آن را مى شنود به سوى آن كشيده مى شود :
    سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد
    آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى كرد
    گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود
    طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد
    بيدلى در همه احوال خدا با او بود
    او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد
    اينها كلامى است كه ما قبل از اينكه بتوانيم توصيف كنيم و بگوييم زيبايى آن در چه چيزش است احساس مى كنيم . مى گويند كه زيبايى مما يدرك و لا يوصف است , ادراك مى شود , توصيف نمى شود . هنوز كسى در دنيا نتوانسته است براى همين زيبايى بصرى فرمول معين كند . تحت فرمول در نمىآيد , يك احساسى است كه در هر كسى هست و لهذا صورتهايى به شكلهاى مختلف زيباست و همه هم جذاب است با اينكه اختلافات زيادى دارند . با يك نقشه مهندسى مثلا , نمى شود زيبايى را معين و تعريف كرد كه چيست , ولى به هر حال زيبايى هست و زيبايى و فصاحت بيش از آنكه با فكر انسان يعنى با علم و عقل , با آن قوه اى كه علوم را درك مى كند سر و كار داشته باشد با احساس و دل انسان سر و كار دارد . سر و كارش با دل است نه با عقل و فكر , و لهذا شعرهاى خيلى زيبا دائر مدار اين نيست كه مطلبش درست باشد , از جنبه زيبايى دائر مدار اين است كه چگونه بيان شده باشد , و لهذا گاهى يك مطلب سراپا دروغ است ولى سراپا فصاحت و بلاغت است . حتى درباب شعر مى گويندقرآن و تعابير شاعرانه
    تكرار مى كنم - و بعد تشريح مى كنيم - كه اين خصوصيت در زيبايى قرآن هست كه با اينكه فصاحت را به منتها درجه رسانده است از هر نوع تعبير شاعرانه اى كه بوى كذب در آن باشد پرهيز كرده است . مثلا در شعرها داريم :
    يا رب چه چشمه اى است محبت كه من از آن
    يك قطره آب خوردم و دريا گريستم
    طوفان نوح زنده شد از آب چشم من
    با آنكه در غمت به مدارا گريستم
    اين از نظر شعرى خيلى زيباست اما خيلى هم دروغ است , از نظر واقعيت خيلى دروغ است . يك قطره آب خوردم يك دريا گريستم ! وقتى انسان زير ذره بين واقع بينى مى بيند كه يك بشرى كه همه طول قدش يك متر و هشتاد سانتى متر و عرضش نيم متر و وزنش هشتاد كيلوست , مى گويد من يك دريا اشك ريختم كه چشمش وقتى به دريا بيفتد هول مى كند كه به طرف دريا نزديك بشود مى فهمد كه اين سخن دروغ است . به دريا هم قناعت نمى كند :
    طوفان نوح زنده شد از آب چشم من
    با آنكه در غمت به مدارا گريستم
    وقتى انسان زير ذره بين واقعى مى گذارد مى بيند چقدر مزخرف است ! آخر چقدر آدم بايد چرند حرف زده باشد , ولى وقتى كه از جنبه زيبايى نگاه مى كند مى بيند واقعا زيبا گفته . در قرآن بويى از اين تعبيرات نيست .
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    قرآن و تشبيهات
    اما تشبيهات . اصلا سخن را اغلب تشبيه زيبا مى كند , و علت اينكه زيبا مى كند اين است كه وقتى مطلبى را تشبيه مى كنند به مطلب ديگرى , دو چيز را قرين يكديگر قرار مى دهند و اين اعجاب را بر مى انگيزد . در قرآن اتفاقا تشبيه هم زياد به كار نرفته و با اين حال زيباست و فوق العاده هم زيباست . تشبيه در قرآن بسيار كم است . قرآن در عين اينكه از مقوله زيبايى است باز با عقل و روح و فكر انسان سر و كار دارد يعنى مسائلى كه مى گويد همان مسائلى است كه عقل مى پذيرد . كتاب هدايت و راهنمايى است . شعر فقط زيبايى است , راهى را نمى خواهد نشان بدهد . جايى كه كسى مى خواهد راهى را نشان بدهد , او ديگر نمى تواند با تعبيرات شاعرانه كه همه اش تخيل است راه را نشان بدهد . وقتى كسى مى خواهد يك مطلب را براى ديگرى بيان كند بايد همان عين حقيقت را به او بگويد , و در قرآن با اينكه تمام آيات آن تعليم و ياد دادن است , همان عين حقيقت را گفتن و بيان كردن است , در عين حال زيبايى هم هست .
    بوده اند در ميان علماى اسلام كه با توجه به اينكه قرآن در بسيارى از آياتش به محتويات خودش يعنى به مطالبش تحدى مى كند , به اينكه ببينيد چه مطالبى در اينجا هست , و بعد مجذوب اين جهت قرآن شده اند و به حق هم مجذوب شده اند , گفته اند اين حرفها چيست كه آمده اند قرآن را تنزل داده و گفته اند كه ( اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت آن است) . نخواسته اند مساله فصاحت و بلاغت را انكار كنند , خواسته اند بگويند قرآن به اين جهتش اعتنايى ندارد . بعضى ديگر كه مجذوب فصاحت و بلاغت قرآن شده اند به محتويات قرآن چندان توجه نكرده اند . ولى البته قول صحيح قول همان اشخاصى است كه مى گويند هيچ جنبه را نبايد مورد غفلت قرار داد , قرآن معجزه است هم به محتويات خودش و هم به لفظ و شكل و زيبايى خودش . چون ما الان راجع به جنبه لفظى فى الجمله بحث مى كنيم از اين جهت است كه راجع به آن سخن مى گوييم .
    به طور قطع , تاريخ نشان مى دهد كه همان كارى كه عصاى موسى براى موسى مى كرده است قرآن براى پيغمبر مى كرده است , يعنى همين آيات قرآن را كه مى خواند افراد كشيده مى شدند و مىآمدند به طرف اسلام . كارش همين بود , و لهذا كفار قريش جلوى او را مى گرفتند . آنها هم كه مى گفتند ساحر و جادوگر است مقصودشان اين بود , مى گفتند در سخنش نوعى جادو به كار است . مثل اين جادوگرها كه مى گويند يك وردى يك چيزى مى خوانند بعد يك كسى را مى كشانند , اينها هم به مردم مى گفتند اين جمله هايى كه اين مى گويد يك وردهاى جادويى است كه وقتى اينها را مى خواند مردم جذب مى شوند . هزاران شاهد تاريخى از صدر اسلام است . لازم نيست ما از صدر اسلام بگوييم , امروز هم افرادى كه جذب پيغمبر مى شوند يكى از عوامل مهم آن فصاحت و زيبايى قرآن است , منتها ما افرادى را مى گوييم كه از نوع جذب مى شوند . خود ما از باب اينكه در يك محيط اسلامى بزرگ شده ايم ممكن است بگوييم ما مجذوب قرآن واقع نشديم . ما در اين محيط رشد كرده و مسلمان شده ايم , حالا هم قرآن را قبول داريم , و لهذا ما مثال مى زنيم براى تازه مسلمانها و نو مسلمانها , و اتفاقا عيب كار ما هم در همين است كه پدر و مادرهاى ما مسلمان بوده اند يعنى از اولى كه بچه بوده ايم قرآن را ديده ايم و لهذا اهميت قرآن از نظر ما پنهان است . اگر ما با همين اطلاعات و معلوماتى كه فعلا داريم براى اولين بار با قرآن برخورد مى كرديم خيلى بهتر قرآن را درك مى كرديم تا اينكه از كودكى قرآن را ديده و با آن مأنوس بوده ايم و حالا داريم مى بينيم . براى امثال ما بعد از تأمل و تدبر روشن مى شود .
    
    مقايسه قرآن و نهج البلاغه از نظر فصاحت
    يادم نمى رود يك وقتى در قم براى طلاب نهج البلاغه تدريس مى كردم . اميرالمؤمنين خطبه اى دارد كه از خطبه هاى زهدى نهج البلاغه است , راجع به اينكه عمر وفايى ندارد و انسان بايد متوجه باشد كه مردنى هست , وضع مردگان و اموات و وضع عالم بعد از موت را تشريح مى كند , خطبه اى است كه از نظر فن فصاحت و بلاغت هم فوق العاده است , اينقدر در آن تشبيهات عالى است كه واقعا خطبه فوق العاده جذابى است . فصاحت و بلاغت اميرالمؤمنين را احدى چه دوست و چه دشمن انكار ندارد و اين مطلبى است غير قابل بحث , يعنى همين طور كه ما مى گوييم فردوسى يا مى گوييم حافظ , منتها آنها در شعرند , يا اثر اين جور اشخاص را يك اثر جاويدان مى دانيم از نظر فصاحت و بلاغت , در زبان عربى نهج البلاغه اينطور است و بالاتر از اين بدون شك و شبهه , خطبه اينجور شروع مى شود : ( | دار بالبلاء محفوفه و بالغدر معروفه , لا تدوم احوالها و لا تسلم نزالها . . . العيش فيها مذموم , و الامان منها معدوم و انما اهلها فيها اغراض مستهدفة ترميهم بسهامها و تفنيهم بحمامها |) ( 3 ) . خيلى خطبه با حالى است : دنيا خانه اى است كه محفوف است به شدائد و سختيها . امنيت هميشگى در اينجا وجود ندارد . عيش و خوشى و لذتى كه در اينجا هست عيش و خوشى و لذت واقعى نيست . مردمى كه در اينجا هستند حكم نشانه هايى هستند كه از اطراف تيرهاى بلايا به سوى آنها پرتاب مى شود . همين طور جمله جمله حضرت مى گويند تا بعد وارد وضع مردن و بعد از مردن و عالم اموات و بعد عالم قيامت مى شوند . يكدفعه در آخر كلام كه واقعا كلام زيبايى است ( 4 ) يك آيه قرآن مىآورد . در اين آيه قرآن هيچيك از آن نوع تشبيهاتى كه اميرالمؤمنين در كلام خودش به كار برده وجود ندارد ولى به قدرى تفاوت است ميان اين آيه قرآن و تمام اين جمله هاى ا ميرالمؤمنين البته چون پاى قرآن است جسارت به اميرالمؤمنين نيست كه آبروى تمام كلمات اميرالمؤمنين را مى برد . اينها را مى گويد و مى گويد , در آخرش مى گويد : ( & هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون) & ( 5 ) . فعلا به معنى اش كار نداشته باشيد , اين الفاظ را كه الان مى خوانم , الفاظ نهج البلاغه را ببينيد چه شكل است , لفظ قرآن را ببينيد چه شكل است . وقتى الفاظ نهج البلاغه را پهلوى قرآن مى گذاريم مثل اين است كه انسان با اتومبيل در جاده اى حركت مى كند مى بيند نشيب و فراز دارد , يكدفعه روى آسفالت جديد قرار مى گيرد مى بيند اتومبيل روى يك خط هموار حركت مى كند و كوچكترين نشيب و فرازى ندارد : ( | دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفة , لا تدوم احوالها و لا تسلم نزالها . . . العيش فيها مذموم |) تا آخر , آنگاه مى گويد : ( & هنا لك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون & ) يك انسجام عجيب ! من ديدم اينقدر تفاوت است ميان اين جمله و آن جمله كه از زمين تا آسمان . نه تنها تفاوت است ميان كلمات قرآن و جمله هاى اميرالمؤمنين , با جمله هاى خود پيغمبر هم همين طور است , يعنى هر جا پيغمبر خودش خطبه خوانده مثل خطبه اميرالمؤمنين است , هيچ فرق نمى كند . ( & تبلوا كل نفس ما اسلفت) & هر نفسى آنچه را كه پيش فرستاده است آزمايش مى كند , مى بيند . اين تشبيه نيست , عين حقيقت است , نه اينكه تشبيه مى كند اين را به كسى كه چيزى را پيش فرستاده . هر نفسى هر چه را كه پيش فرستاده است آزمايش مى كند و مى بيند , چون تمام اعمال انسان از نظر قرآن پيش فرستاده هاست , يعنى عمل انسان قبل از خود انسان مى رود به دنيايى ديگر , بعد خود انسان واقعا مى رود و به عمل خودش ملحق مى شود . ( & هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت) & هر نفسى هر چه را كه پيش فرستاده است آنجا به آن مى رسد و آزمايش مى كند يعنى حقيقت عمل خودش را آنجا درمى يابد ( & و ردوا الى الله موليهم الحق) & ( قابل توصيف نيست كه اين كلمه ( موليهم الحق) درباره خدا چه تعبير عجيبى است ! ) بازگردانده مى شوند به سوى خدا آن مولاى حقيقى خودشان , مولاى راستين خودشان . نه اينكه انسان هر چيزى را در دنيا كه دنبالش مى رود او را پرستش مى كند او را مولاى خودش گرفته است و او را اطاعت مى كند ؟ حداقل اين است كه انسان شهوت خودش را اطاعت مى كند , غضب خودش را اطاعت مى كند . هر چه انسان در دنيا آزاد باشد بالاخره از چيزى اطاعت مى كند ولو آن چيز يك غريزه از غرائز خودش باشد . در آنجا قرآن مى گويد كه انسان مى فهمد تمام اين مولاها پوچ و بيهوده بوده , به سوى مولاى حقيقى و واقعى بازگشت مى كند ( اين تعبيراتى كه من مى كنم اصلا نمى تواند اين را برساند . ( ( & و ردوا الى الله موليهم الحق و ضل عنهم ما كانوا يفترون) & آنچنان مجسم مى كند كه هرچه كه انسان در دنيا غير از خدا مى ديده است همه اوهام بوده , همه پوچ بوده , همه افترا بوده , همه دروغ بوده است , انسان به يك ( راست) مى رسد كه مى فهمد هرچه كه قبلا مى ديده درست مثل خواب بوده .
    غرضم اين جهت است كه اصلا خود اين لفظ قطع نظر از معنايش نمى تواند ساخته يك مرد امى باشد . يك مرد امى ( 6 ) بى سواد بى خبر بى اطلاع كه بايد در خرافه ها و اوهامى بسر برد كه اسباب مضحكه براى ما باشد , مى بينيم يكى از منطقهايى كه در كتابش به كار برده اين است : هر كسى هر عملى كه انجام مى دهد نفس آن عمل باقى است . اصلا قرآن هميشه مى گويد خود عمل باقى است , بعد علماء كه آمدند چون نمى توانستند اين را هضم كنند كه خود عمل باقى است يعنى چه من كه امروز نماز مى خوانم نماز من باقى است , آدم نمى تواند باور كند گفتند پس مقصود اين است كه جزاى عمل باقى است . ولى قرآن مى گويد خود عمل باقى است :
    & يا ايها الذين امنوا اتقوا الله , و لتنظر نفس ما قدمت لغد , و اتقوا الله , ان الله خبير بما تعملون & ( 7 ) .
    شما بعد از چهارده قرن پيدا كنيد يك كسى بتواند به اين زيبايى و به اين تأثير موعظه كند : ( & يا ايها الذين امنوا اتقوا الله) & اى كسانى كه ايمان آورده ايد ( خطاب به مؤمنين است ) تقواى الهى را داشته باشيد , خدا را در نظر بگيريد ( & و لتنظر نفس ما قدمت لغد) & لازم است هر نفسى دقت كند در آنچه كه براى فردا پيش مى فرستد ( چقدر اين تعبير عجيب است . ( ! ( & و لتنظر نفس ما قدمت لغد) & براى ما مجسم مى شود , مثل اينكه ما فعلا در كشورى مشغول تهيه لوازمى هستيم و مرتب پيش مى فرستيم , اينها را مى فرستيم به آنجايى كه بعد خودمان مى خواهيم برويم . مثلا رفته ايم اروپا و مدت موقتى آنجا هستيم , آنجا مرتب مى خريم و مى فرستيم براى اينكه بعد هم خودمان برويم و با چيزهايى كه پيش فرستاده ايم و زندگى مان را تشكيل مى دهد زندگى كنيم . ( & و لتنظر نفس ما قدمت لغد) & واجب است , لازم است , بايد هر نفسى دقت كند در آنچه كه پيش مى فرستد , يعنى منتهاى دقت را در اعمال خودتان انجام بدهيد , اينها پيش فرستاده هاى شماست . اين جور تعبير كردن از انسان و از عمل انسان و از دنياى آينده انسان , دهان يك نفر شهرى درس خوانده و دانشگاه ديده اش هم مى چايد كه بتواند اين طور مطلب را تعبير كند : ( & و لتنظر نفس ما قدمت لغد) & . بعد ( & و اتقوا الله) & ( سبك موعظه را ببينيد , يك ( & اتقوا الله) & مى گويد , يك جمله مى گويد , دوباره ( & اتقوا الله) & خدا را در نظر بگيريد , از خدا بترسيد ( & ان الله خبير بما تعملون) & ابتدا مى گويد خودتان بازرسى كنيد اعمال خودتان را , دقت كنيد , بعد مى گويد خداوند آگاه است به اعمال شما , يعنى تو خيال نكن اگر دقت نكردى چشم ديگرى نيست كه دقت كند , يك چشم بسيار بسيار دقيقى هست , او مى بيند . پس تو يك وقت اين جور فكر نكن كه حالا مى فرستيم هر چه شد شد , يك جور ديگر مى گوييم . نه , اين جور نيست . خدا قبل از تو اعمال تو را مى بيند . پس تو در اعمال خودت دقت كن . بعد مى فرمايد : ( & و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون) & ( 8 ) مباشيد از كسانى كه خدا را فراموش كردند بعد به يك عقوبت بسيار سختى گرفتار شدند , عقوبت بسيار سختشان چيست ؟ خدا خودشان را از ياد خودشان برد يعنى بعد خودشان را فراموش كردند .
    باز ببينيد چقدر اين تعبير عجيب است , چقدر عالى و چقدر ادبى است كه هر چه آدم فكر مى كند كه اصلا خود اين فكر , قطع نظر از هر چيزى , اين جور تعبير در محيط مكه آن روز چگونه پيدا شده اصلا آدم حيرت مى كند ! خدا را فراموش نكنيد كه بعد خودتان را فراموش خواهيد كرد , يعنى چه خودتان را فراموش خواهيد كرد ؟ مگر مى شود انسان خودش را فراموش كند ؟ بله مى شود انسان خودش را فراموش كند . همين مطلب كه باز يك منطق ديگرى است , در قرآن تعبير دارد . چون برخى مطلب قرآن موعظه هايى روانى است , مسائل روانى اى كه مربوط به هدايتها بوده بيان شده است . يكى از حرفهاى قرآن هميشه اين است كه بشر خودش را فراموش مى كند , و حال آنكه انسان مى گويد محال است بشر خودش را فراموش كند . نه , فراموش مى كند . انسان خود واقعى اش را فراموش مى كند . گاهى انسان به يك چيزهايى در اين دنيا دل مى بندد و براى آنها كار و فعاليت مى كند كه جز خود فراموشى اسم ديگرى روى آنها نمى شود گذاشت , يعنى فكر نمى كند من كى هستم , آن من واقعى چيست , آن من واقعى چه احتياجى دارد ؟ براى اين من اگر بايد كار كرد چه بايد كرد . طورى كار مى كند كه كأنه چنين منى وجود ندارد كه بايد براى سعادت او كوچكترين قدمى برداشت .
    ابوذر غفارى معروف بود كه لقمان اصحاب پيغمبر است و بعلاوه پيغمبر اكرم نصايح و مواعظ خيلى خاصى به ابوذر كرده كه در كتابها هست . كتاب عين الحيات مرحوم مجلسى شرح نصايحى است كه پيغمبر اكرم به ابوذر كرده . شخصى بعدها نامه اى نوشت به ابوذر و از اين مرد بزرگ خواست كه او را نصيحتى كند . ابوذر در جواب چيزى نوشت كه او نفهميد . دو مرتبه توضيح خواست . آنچه كه ابوذر نوشت اين بود كه آن چيزى را كه از همه بيشتر دوست دارى به آن بدى نكن . وقتى نامه به دست طرف رسيد اصلا نفهميد , گفت انسان كسى را اگر دوست دارد به او بدى نمى كند , وقتى بچه اش را دوست دارد به او بدى نمى كند , برادرش را دوست دارد به او بدى نمى كند , ولى از طرفى هم مى دانست كه ابوذر مردى نيست كه بخواهد بيهوده حرف زده باشد , لابد يك مقصودى دارد . دو مرتبه از او توضيح خواست , گفت مقصودت چيست . جواب داد كه مقصودم خودت هستى چون اعز انفس براى انسان خود انسان است . انسان خودش را از همه بيشتر دوست دارد . مقصودم اين بود كه به خودت بدى نكن , اين گناهانى كه تو مرتكب مى شوى , كارهاى بدى كه مى كنى , خودت را فراموش كرده اى , نمى دانى كه اثر اين كارهاى بد به خودت برمى گردد . آن آدمى كه خودش را فراموش نكرده هرگز كار بد نمى كند زيرا مى داند كار بد به خودش بر مى گردد . آن آدمى كه كار بد مى كند خودش را از ياد برده است .
    به هر حال اين تعبيرى است در قرآن كريم كه مى فرمايد خودتان را فراموش نكنيد ( & و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم & ) .
    پس مسلما يكى از وجوه اعجاز قرآن كريم همان زيبايى الفاظش است ولى اين زيبايى الفاظ , مجزا از زيبايى معنوى قرآن نيست , كه درباره اين هم توضيحى عرض بكنم . اينكه عرض كردم كه فصاحت از مقوله جمال و زيبايى است و جمال و زيبايى با احساسات سرو كار دارد , اين را بايد تشريح كنم , كه احساسات بشر يك نوع نيست , انسان انواعى از احساسات دارد و هر جمال و زيبايى با يك نوع از احساسات انسان مطابقت و هماهنگى دارد . موسيقى زيباست ولى زيبايى اى است كه گوش انسان آن را احساس مى كند . مناظر زيبا زيباست ولى زيبايى اى است كه چشم انسان , با آنها سر و كار دارد . يك غزل عشقى را كه انسان مى شنود با غريزه شهوانى او سر و كار دارد , آن غريزه , زيبايى آن را احساس مى كند , ولى شعر حماسى فردوسى را كه مى شنود حس سلحشورى او از آن لذت مى برد . قرآن كه جمال فصاحت دارد مى خواهيم ببينيم كدام حس از احساسات انسان از آن لذت مى برد ؟ اين , مسأله خيلى مهمى است . آيا آن طورى است كه مثلا ما فلان غزل عشقى سعدى را مى شنويم و آن غزل ما را غرق در لذت مى كند , مثلا :
    آنچه تو دارى قيامت است نه قامت
    آن نه تبسم كه معجز است و كرامت
    يك جمال زيبا را دارد توصيف مى كند , ما هم كه مجذوب مى شويم روى آن احساسات جمال پرستى اين گونه مجذوب مى شويم . و شعر فردوسى برعكس . زيبايى قرآن با كداميك از احساسات انسان سر و كار دارد ؟ با احساس معنوى انسان , يعنى آن احساسى كه توجه انسان را به عالم بالا تحريك و تهييج مى كند , كه اين مطلب باشد تا بعد درباره آن توضيح بدهيم .
    در آياتى كه قرآن به عنوان اعجاز , مردم را دعوت مى كند , مثلا : ( &فأتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله) & و هر چه كمك هم مى خواهيد بگيريد غير از خدا , اين مفهوم مخالفش اين مى شود كه اگر شما كه مدعى اين امر هستيد خدا را به استطاعت بگيريد خواهيد توانست چنين كارى بكنيد , در حالى كه اين هم نيست زيرا پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران بوده و آن اشخاصى كه مدعى بودند , اگر مى خواستند خدا را هم كمك بگيرند خدا به كمك هر كسى در اين مقوله نمىآيد . در اين موارد منظور چيست ؟
    جواب : نه , مقصود اين است كه هيچ صاحب قدرتى جز خدا نمى تواند . اساسا يك ادبى در بيان قرآن هميشه هست كه در هيچ مسأله اى خدا را فراموش نمى كند . حتى اگر توهمى نسبت به خداوند پيش بيايد فورا آن را رد مى كند . كلمه ( & من دون الله) & كه از كلماتى است كه در قرآن زياد مكرر شده هميشه در چنين موردى است . مثلا اگر كلمه ( & من دون الله ) & نبود اين جور بود : محال است ديگر مثل اين قرآن به وجود بيايد . فورا يك كسى در ذهنش بيايد : يعنى خدا هم اگر بخواهد نمى تواند مثل اين را ايجاد كند ؟ اينجا اين جور مى خواهد بگويد : جز خدا احدى قادر نيست چنين كارى را بكند . مقصود اين است كه جز خدا احدى قادر نيست اما اينكه كسانى را كه شما دعوت مى كنيد , آنهايى كه قادر نيستند , اجابت مى كنند يا نمى كنند , يا خدا را كه شما دعوت مى كنيد آيا اين دعوت شما را مى پذيرد يا نمى پذيرد , مطلب ديگرى است . صحبت در اين است كه جز خدا احدى قادر نيست . ( & و ادعوا من استطعتم من دون الله) & معنايش اين است : غير از خدا هر كه را كه شما فرض مى كنيد دعوتش كنيد بيايد , قدرت ندارد . ( & من دون الله) & استثناى از ناحيه قدرت است نه از ناحيه دعوت , براى اينكه اين توهم پيش نيايد كه قرآن مى خواهد بگويد ديگر مثل اين قرآن محال است , هر كسى بخواهد چنين كارى را بكند ولو خدا باشد . مى خواهد بگويد صحبت خدا نيست , خداوند اجل و ارفع از اين است كه ما او را عاجز و ناتوان از مثل قرآن بدانيم . مقصود اين است : غير از خدا هر كسى را كه شما فرض كنيد , قادر نيست .
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    پي نوشت :
    1 . اسراء / 88 .
    2. بقره / 23 .
    3 . نهج البلاغه , خطبه 224 .
    4 . به قدرى اين كلام اوج مى گيرد از جنبه فصاحت و بلاغت كه اصلا روح انسان را جذب مى كند و انسان دلش مى خواهد اين كلام را حفظ و هميشه با خودش تكرار كند .
    5 . يونس / 30 .
    6 . يعنى بايد گفت يك مرد دهاتى , گرچه دهاتيهاى ما امروز آنجورها امى نيستند . الان هر دهى از دهات خودمان را در نظر بگيريم فرهنگ و تمدنش از مكه آنوقت بيشتر است . پيغمبر از نظر محيط زندگى از يك دهاتى خيلى پايين تر است .
    7 . حشر / 18 .
    8 . حشر / 19 .

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

منابع اسلامي و خاتميت

                

عنوان :       منابع اسلامي و خاتميت

صاحب اثر : شهيد مرتضى مطهرى ( ره)

                

منبع :          پايگاه منادي

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
    كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب در قسمت چهارم بحث مربوط به ختم نبوت وارد بوديم . بحثى كرديم راجع به انسان و اجتماع از اين نظر كه در انسان و اجتماع چه جنبه هاى ثابت و چه جنبه هاى متغيرى وجود دارد . بحثى هم كرديم درباره قوانين اسلامى و وضع اين قوانين كه چگونه قواعد و اصولى است و چگونه يك سلسله قوانين فرعى هم دارد . بحث ديگرى راجع به علم و عالم و اجتهاد و تخصص علمى در مسائل دين و وظايفى كه در دوره خاتميت به عهده اين طبقه است ايراد كرديم . موضوع چهارم كه بحث فعلى ما است مسأله منابع اسلامى است يعنى قابليت عظيم و پايان ناپذيرى كه منابع اسلامى و در درجه اول قرآن كريم براى تحقيق و مطالعه دارد به طورى كه هيچ دوره اى از دوره ها را نمى توان آخرين دوره مطالعه در قرآن به شمار آورد به گونه اى كه بشر بتواند ادعا بكند كه آنچه كه در اين كتاب بزرگ آسمانى هست همه را كشف كرده و مجهولى از اين جهت باقى نگذاشته است .
    در جلسه گذشته مقدارى در اين باره بحث كرديم كه اساسا در صدر اسلام و از زمان پيغمبر اكرم اين مطلب مورد توجه بوده است كه هر چه بر بشر بگذرد به حقايق اسلام و حقايق دين آشناتر مى شود , يعنى كسى گمان نكند مردمى كه در زمان پيغمبر بوده اند قرآن و سخن پيغمبر را يعنى معنى و عمق سخن پيغمبر و قرآن كريم را از مردمان بعدى بهتر مى فهميده اند و بيشتر به عمق آن پى مى برده اند . بر عكس , رسول اكرم صريحا مى فرمود كسانى كه بعدها خواهند آمد ممكن است معنى و مقصودى را كه من از جمله هاى خودم دارم بهتر بفهمند , و لهذا تشويق مى كرد تحت همين عنوان كه شما هر چه از من مى شنويد صحيح و درست ضبط بكنيد و براى آيندگان نقل بكنيد , اى بسا كه آن كسى كه شما براى او نقل مى كنيد او از خود شما كه ناقل هستيد بهتر مقصود مرا بفهمد .
    
    داستان اعمش و ابوحنيفه
    حكايت معروفى است , مى گويند : سليمان اعمش كه يكى از محدثين اهل تسنن است , يك وقت مسأله اى را از يكى از فقهاء زمان خويش پرسيد . او جواب داد . از او پرسيد به چه دليل تو اين جواب را مى دهى و از كجا مى دانى كه پاسخ مسأله چنين است ؟ گفت به خاطر روايتى كه تو خودت نقل كرده اى از پيغمبر اكرم . از آن روايت اين مسأله نتيجه مى شود . وقتى استدلال كرد , اعمش ديد درست مى گويد . باز اعمش يك مسأله ديگرى از او پرسيد و او جواب داد . گفت اين را ديگر به چه دليل مى گوئى ؟ گفت به دليل روايت ديگرى كه باز خود تو از پيغمبر اكرم روايت كردى , از آن هم اين مطلب استنباط مى شود . اعمش وقتى فكر كرد و به استدلال او گوش كرد ديد اين را هم درست مى گويد . بعد اين جمله را گفت : انتم الاطباء و نحن الصيادله ( 2 ) . گفت : مثل ما محدثين و شما اهل نظر مثل دوا فروش است با طبيب , ما فقط مى توانيم داروها را تهيه كنيم و در اختيار شما بگذاريم اما طبابت و تشخيص اينكه اين دوا براى چه بيمارى مفيد است و به چه مريضى بايد نسخه كرد كار شما است و من اعتراف مى كنم كه خودم كه ناقل اين احاديث هستم مثل تو نمى توانم معنى و مفهوم اين احاديث را بفهمم و به موارد خودش تطبيق دهم ولى حالا كه تو توضيح مى دهى خوب مى فهمم .
    به هر حال وعده داديم كه امشب كه آخرين شبى است كه ما درباره اين موضوع بحث مى كنيم و اين بحث را ختم مى نمائيم , درباره اين جهت صحبت بكنيم كه جريان تاريخى چه نشان مى دهد ؟ اين قرآن چهارده قرن است كه در دست دانشمندان , علماء , محققين از هر علم و فنى بوده است و روى آن مطالعه و فكر و تدبر مى كرده اند چون خودش مردم را به تدبر دعوت كرده است :افزايش تدريجى نفوذ قرآن در علوم و فلسفه
    قرنى نيست و قرنى نبوده است كه در آن قرن دهها بلكه صدها تفسير درباره اين كتاب كريم نوشته نشود . تازه اين غير از موضوعات خصوصى ئى است كه از اين كتاب در كتابهاى غير تفسيرى هميشه مورد تتبع و مطالعه و تحقيق بوده است . به هر جهت , شما اگر فقه را مطالعه كنيد , در سراسر فقه قسمتى از آيات قرآنى را مى بينيد , اگر اخلاق را مطالعه بفرمائيد , اينهمه كتابهاى اخلاقى كه نوشته شده است , در خلال اين كتابها آيات قرآنى را مى بينيد كه مورد استناد و استشهاد واقع شده است , حكمت الهى را اگر ملاحظه كنيد مى بينيد كه از صدر اسلام هر چه كه گذشته است دوره به دوره قرآن نفوذ بيشترى در حكمت الهى داشته است , يعنى بيشتر براى خود جا باز كرده است , كه اينهم خودش تاريخچه اى دارد , كلام به جاى خودش , عرفان به جاى خودش , حتى شعر و ادب نيز قرن به قرن بيشتر تحت تأثير و نفوذ اسلام قرار گرفته است .
    قسمتى از مضامين شعر و ادب عربى و فارسى را قرآن تشكيل داده . يكى از اساتيد فعلى ادب فارسى ايران در يك كتابى كه نوشته است مى گويد : وقتى كه شما تاريخ ادب فارسى را مطالعه مى كنيد مى بينيد در ابتدا از تعاليم و دستورها و اخلاقيات قرآن چيزى پيدا نمى كنيد و هر چه كه زمان بيشترى گذشته است نفوذ قرآن بر ادب فارسى ( تا چه رسد به ادب عربى ) بيشتر شده است . مثلا شما رودكى را كه در اوائل قرن چهارم است در نظر بگيريد , و سعدى كه در قرن هفتم بوده است ( تا چه رسد به كسانى كه در قرون بعد بوده اند مثل جامى و هاتف اصفهانى ) , مى بينيد نفوذ قرآن در آثار سعدى بيش از رودكى است و به طور كلى هر چه زمان مى گذرد بر نفوذ قرآن بر شعر و ادب فارسى افزوده مى شود .
    غرضم بيان اين مطلب است كه در تمام اين ادوار , اين كتاب مورد تعمق و مطالعه بوده است . آنوقت شما حساب مى كنيد در تمام اين قسمتها و رشته هاى مختلف مى بينيد هر چه بر معلومات اهل هر فنى افزوده شده است معانى قرآن بهتر تشريح شده و بهتر كشف گرديده است .
    
    توحيد و قرآن
    شما فرض كنيد مسأله توحيد و مسائل مربوط به آن را , مسائل مربوط به صفات خدا , صفات ثبوتى و صفات سلبى , مسائل مربوط به قضا و قدر , مسائل مربوط به جبر و اختيار . شما نگاه مى كنيد به كتابهاى مردمان فوق العاده هزار سال پيش مثلا شيخ صدوق , بعد قدرى جلوتر مىآييد و جلوتر مىآييد تا مى رسيد به اين قرنهاى نزديك به خودمان كه علم توحيد پيشرفت بسيار بيشترى كرده است , مى بينيد توجيه و تفسيرهاى شيخ صدوق در مقابل علم تكامل يافته توحيد بچه گانه به نظر مى رسد . آدم تعجب مى كند كه اين مرد چطور نمى توانسته است آيات قرآن درباره توحيد را توجيه و تفسير كند ؟ ! مثلا مى رسد به صفات خدا , حتى صفات ثبوتيه را بر مى گرداند به صفات سلبيه . در قرآن دارد :حقوق زن و قرآن
    در فقه و مسائل فقهى اگر وارد شويد عينا جريان همين است . من در چند موضوع بالخصوصى كه مورد مطالعه خودم بود , اين را از نزديك احساس كردم و به قول امروزيها لمس كردم . يكى موضوع حقوق زن بود . وقتى كه انسان دقيق در اين مسأله مطالعه مى كند و مدت زيادى وقت خودش را صرف اين موضوع مى كند مى بيند قرآن يك منطق مخصوصى دارد , از هيچ منطقى پيروى نكرده است , زن در قرآن همان زن در خلقت است , هيچ افراط و تفريط در قرآن نيست , نه آن منطقهاى تفريطى قديمى كه يك افكار خاصى درباره زن داشتند ( از آن حرفها اساسا در قرآن خبرى نيست , در ميان ما مسلمانها هست ولى در قرآن نيست , در قرآن يك منطق ديگرى است ) و نه آن افراط كاريها كه امروز مى گويند و كأنه مى خواهند خلقت را فراموش بكنند ( اين هم در قرآن نيست ) . اگر از ما بخواهند كتابى درباره زن به دانشمندان عرضه بداريم كه همه مطالبش قابل عرضه شدن و دفاع باشد از خود قرآن كتابى بهتر نداريم . از هزار سال پيش و بيش از هزار سال پيش تمام كتابهاى سنى و شيعه را بياوريد هيچ كتابى به اندازه خود قرآن صلاحيت عرضه داشتن به محققين امروز را ندارد . در كتابهاى شيخ طوسى نمى توانيد همه مسائلى را كه فتوا داده است عرضه كنيد . ( جواهر ( , همه اش را نمى توانيد عرضه بداريد . يگانه كتابى كه همه اش صلاحيت عرضه داشتن را دارد قرآن است . از اينجا آدم مى فهمد كه اين كتاب چقدر در هر زمانى از عصر خودش جلو است و تقدم دارد .
    وقتى انسان قرآن را ملاحظه مى كند , مى بيند يك منطق مخصوصى است , بعد مراجعه مى كند به احاديث , مى بيند كه اين احاديث به اصطلاح يك شباهتى با قرآن دارند اما يك درجه پائين تر , رنگ بشرى به خود گرفته اند ( 5 ) , مىآيد در فقه مى بيند فقه حتى با حديث هم چندان وفق نمى دهد , يك درجه پائين تر آمده است , مىآيد در ميان مردم و عمل مردم , مى بيند عمل مردم حتى با فقه هم تطبيق نمى كند .
    اين نشان مى دهد زنده بودن اين كتاب را كه مى گويد در هر زمانى هر چه عملتان جلو برود من آمادگى بيشترى براى تحقيق و مطالعه دارم , گذشتگان را ملامت مكن .
    يكى ديگر موضوع ربا بود كه وقت توضيح دادن ندارم , فقط اشاره مى كنم و مى گذرم ( 6 ) .
    
    قصص و تاريخ گذشتگان و قرآن
    اما موضوعات تاريخى . قرآن كتاب تاريخ نيست ولى موضوعاتى را ذكر كرده است به مناسبت اينكه عبرتى و درسى را مى خواسته است بيان بكند , مثل داستان قوم عاد , داستان قوم ثمود , داستان قوم سبا , داستان ذوالقرنين . براى گذشتگان ما اين داستانها غيراز قرآن مدرك ديگرى نداشته است . آيا اين عجيب نيست كه آدم مى بيند در قرن بيستم كه آمده اند و تحقيقاتى مثلا راجع به قوم سبا و تمدنى كه در يمن وجود داشته است كرده اند مى بينند آنچه كه كشف مى شود مطابق در مىآيد با آنچه كه قرآن بيان كرده است ؟ همين طور درباره قوم عاد و قوم ثمود كه به واسطه يك سلسله تحقيقات تاريخى مبتنى بر حفريات خيلى عميقى كه اخيرا اروپائيها كرده اند مسائلى به دست آمده است . يكى از محققين ايرانى كه حقيقه هم محقق است و اروپائى ها نيز از اين جهت براى او ارزش زيادى قائل هستند و در اين جور مسائل اطلاعات دست اخير هميشه در دست او هست چند سال پيش يك سلسله كنفرانسها داده بود . در آنجا مى گويد : آخرين تحقيقاتى كه در اين زمينه ها شده است همين ها است كه در قرآن آمده است .
    
    اخلاق و قرآن
    اگر ما موضوع اخلاق را در نظر بگيريم , اين هم يك داستان مفصلى دارد . در جهان اسلامى دو مكتب اخلاقى بيشتر وجود نداشته است , يكى اخلاق سقراطى كه بر يك اساس خاصى تدوين و تنظيم شده است , و يكى هم اخلاق عرفانى يعنى اخلاق صوفيانه كه اين دومى بيشتر بر ادبيات ما تسلط و نفوذ داشته است . اخلاق سقراطى دارد اصلش منسوخ مى شود . در اخلاق عارفانه و صوفيانه يك نقاط ضعف بزرگى وجود دارد كه قابل توجيه و تفسير نيست . در قرآن كريم احيانا بيانهائى در زمينه اخلاق آمده است كه براى مردم آن زمان قابل توجيه نبوده است , يعنى نمى توانسته اند آن را حل بكنند , ولى در قرآن هست . مثلا در قرآن راجع به تهذيب نفس و اينكه بشر نبايد خودخواه و خودپرست باشد مطالبى هست . پيروى از هواى نفس در قرآن كريم مذموم است :نهج البلاغه و تقدم آن بر زمان خودش
    حتى نهج البلاغه كه يكى از بچه هاى قرآن است همين طور است . نهج البلاغه كتابى است كه از زمانى كه جمع آورى شده است بيش از هزار سال , و از زمانى كه خطبه هاى آن انشاء شده است در حدود هزار و سيصد و پنجاه سال مى گذرد . اول نگاهى بكنيم به خطبا و وعاظى كه در طول اين مدت از نهج البلاغه استفاده مى كرده اند , بعد نگاهى به محتويات خود اين كتاب مى كنيم . اگر نگاه بكنيد به منطق خطبا , وعاظ و شارحين , از همان هزار سال پيش به اين طرف , تا مى رسيم به همين سى سال پيش خودمان , خواهيد ديد كه فقط قسمتى از تعليمات نهج البلاغه بوده كه توجه آنها را جلب مى كرده كرده و با روحيه آنها هماهنگى داشته است , قسمتهاى ديگر مسكوت عنه بوده است . در سى سال پيش انسان پاى خطابه هر خطيبى كه زبردست تر از او نبوده مى نشست و او مى خواست از نهج البلاغه صحبت بكند , جز خطبه هاى زهدى نهج البلاغه چيزى نمى شنيد كأنه مجموع خطبه هاى نهج البلاغه محدود است به همان خطبه هاى زهدى :ادله توحيد و قرآن
    همين اواخر خودم به يك موضوعى برخورد كردم و متوجه شدم . درباره ادله توحيد فكر و مطالعه مى كردم . قبلا در تفسير فخر رازى به مطلبى برخورد كرده بودم كه نظرم را جلب كرده بود , زيرا چنين بيانى در كتب متكلمين و حكما نديده بودم و خود فخر رازى نيز در كتب كلامى و فلسفى خود چنين بيانى ندارد .

 

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

مكه شهر محبوب رسول الله (ص)

                

عنوان :       مكه شهر محبوب رسول الله (ص)

صاحب اثر : رسول جعفريان

                

منبع :          پايگاه حج كساء

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    «ما اطيبك من بلد و احبك الي و لو لا ان قومي اخرجو ني منك ما سكنت غيرك»
    چه شهر پاكي هستي تو و چقدر دوست داشتني براي من . اگر نبود كه قوم من مرا از اين شهر بيرون كردند،جز در تو سكونت نمي كردم .
     امام باقر(ع) درباره اين شهرفرمودند : «النائم بمكه كالمتهجد في البلدان »
    خوابيدن در مكه مساوي شب زنده داري در شهر ها ي ديگر است .
    امام صادق (ع) نيز فرمودند: «احب الارض الي الله تعالي مكه و ما تربه احب الي الله عزوجل من تربتها و لا حجر احب الي الله عزوجل من حجرها و لا شجر احب الي الله عزوجل من شجرها و لا جبال احب الي الله عزوجل من جبالها و لا ماء احب الي الله عزوجل من مائها»
    «دوست داشتني ترين زمين نزد خدا ، سرزمين مكه است . نزد خدا نه خاكي از خاك آن محبوب تر است ،نه سنگي از سنگ آن ، نه درختي از درخت آن ، نه كوهي از كوه هاي آن و نه آبي از آب آن»
    مكه مكرمه ، ميعادگاه انبياء و اولياء
    ساعاتي بعد از اذان صبح وارد مكه مي شويم و نخست به محل اقامت براي استقرار و اسکان ميرويم و زائران كه شب را لبيك گويان در مسير مدينه گذرانده در اطاقهاي خود مستقر شده و پس از استراحت كامل براي انجام اعمال عمره تمتع آماده ميشوند تا در معيت روحانيون محترم، مدير ، معاون و ساير عوامل خدمتگذار كاروان به سوي مسجدالحرام حركت وبا خود زمزمه مي كنند كه:
    بندگانيم و به در گاه خدا آمده ايم
    چون فقيران به تمناي نوا آمده ايم
    ما كه گرد يكي خانه طوافي داريم
    به گدايي به سرخوان خدا آمده ايم
    ما نه مشتاق به سنگيم نه وابسته به گل
    به وصال تو، به سرني،كه به پا آمده ايم
    آرزومندي و درويشي و بي ســاماني
    جمع در ما و به اميد غنا آمده ايم
    كــوله بارگنه از كوه صفا سنگين تر
    خالي از خيرو پر از زرق و ريا آمده ايم
    از سرخاك غريب حسن و قبرنبي
    خون جگرشكوه كنان ،سوي خداآمده ايم
    تــا بگوييم گلسـتان خــزان است بقيع
    از احـد، وز سر قبر شــهدا آمـــده ايــم
    ميليونها دل شوريده ، هر پگاه و شامگاه به اين كانون عشق و عرفان متوجه است در زندگي و مرگ ،هنگام خواب و بيداري ، در نيايش و نماز ،همه جا و هميشه (قبله) مركزيت اين نگاه است.
    بيت الله الحرام حرم ايمان است و صحن عبوديت و آستانه بندگي و سقف يقين و پنجره اي رو به بهشت و روزنه اي گشوده به سوي خدا و سكويي براي پرواز تا ابديت و كعبه بوسه گاه هزاران مجنون است كه در پي ليلاي ديدار ، رنج باديه بر دوش كشيده و بار هجران را تحمل كرده اند تا به اين(مطاف) و( مسعي) برسند.
    كعبه ، دل و جان ماست ، ايمان و باور ماست ، كعبه همه چيز ماست ، رمز قيام و قوام ماست و تا هست ،آئينمان پا بر جاست.
    اكنون با لباس احرام كه علامت تسليم محض در برابر خدا و اعلام آمادگي كامل براي رنگ پذيري از اوست بر در گاهش ايستاده ايم و با علم به اينكه مهمان خدا بودن شايستگي و فـــر زانگي و وارستگي مي طلبد ، آمده ايم تا بگوييم خدايا دعوتمان كردي و ما لبيك گفتيم ، بي شكل ، بي ريا آمده ايم تا هر آن رنگ و شكلي را كه تو مي پسندي ، بپذيريم .
    آمديم تا ابراهيم شويم ، اسماعيل شويم ،ملت ابراهيم را تبعيت كنيم .
     تن چو اسماعيل و جان همچون خليل كرد جان ،تكبير بر جسم نبيل
    گشت كـــشته تن ز شهوت هــا و آز شدبه بسم الله ، بسمل در نماز
    آمده ايم تا نه تنها خود را در حرم بيابيم كه قلب خود را نيز حرم حق قرار دهيم كه فرمود : « ا لقلب حرم الله فلا تسكن في حرم الله غيرالله» امام صادق (ع)
    مستحب است با پاي برهنه و با حالت سكينه و وقار و از درب بني شيبه وارد شويم و دعاهاي وارده را بخوانيم و قبل از شروع اعمال ، نماز تحيت مسجد بجاي آوريم و چون دل شكست و توجه و آمادگي لازم براي انجام طواف فراهم گرديد طواف را از ركني كه حجرالاسود بر آن قرار دارد آغاز و سر انجام پس از 7 شوط در همانجا ختم كنيم ،. سپس در پشت مقام ابراهيم دو ركعت نماز طواف به جا آوريم و چون از نماز فارغ شديم ، در حالي كه نيت كرديم تا از اين پس نماز هاي ابراهيمي بر پا كنيم ، جرعه ا ي از آب زمزم مي نوشيم و بر بالاي كوه صفا به قصد انجام سعي حاضر مي شويم و از آنجا به سوي مروه و از مروه به صفا تا هفت بار و در مروه به سعي خود خاتمه مي دهيم و تقصير مي نماييم در حالي كه قصد آن داريم تا خود را از نا پاكيها و مظالم بندگان پاك كنيم
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    آثار موجود در اين شهر دو دسته است:
    نخست; مشاعر مقدسه در مكه، منا، مزدلفه، عرفات و مواقيت مكاني حج كه خداوند خود متكفل حفظ و پاسداري از آنهاست; چرا كه با عبادت بندگان وي، در انواع و اقسام عبادات، مربوط است.
    دوم; آثاري كه به زندگي روزمره ساكنان اين شهرِ پاك مربوط مي شود; مانند مساجد، مكان هاي ولادت، قبور و ساير امكنه. بحث من درباره دسته دوم است، آن هم به اختصار. ابتدا نكته اي را كه به طور عموم پايه بحث از اين قبيل آثار است عرض مي كنم. آن نكته اين است كه سلف صالح ما در سه قرن نخست هجري، اهتمامي در حفظ آثار خود نداشته و در تعيين محل و زمان آن آثار اعتنايي نمي كردند. حتي گاه كه از افراط ديگران را در بزرگداشت آن آثار مي ديدند، در از ميان بردن آثار مي كوشيدند. كما اين كه عمر بن خطاب با ديدن اقبال مردم در زيارت «شجره رضوان»، جايي كه مسلمان با رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در زير آن بيعت كردند و آيه: {لَقَد رَضِيَ اللهُ عَنِ المُؤمِنينَ إذ يُبايِعُونَكَ تَحتَ الشَّجَرَةِ}2 نازل شد، دستور داد تا آن را قطع كردند. محققان در اين باره به تفصيل سخن گفته اند.
    نيكوست تا اين نكته را هم اشاره كنم كه تساهل علما در روايت و نقل آنچه در فضيلت برخي از اماكن آمده، سبب گسترش يافتن اين قبيل آثار شده است; همانطور كه رقابت ميان مردمان شهرها در برخي دوره ها، باعث فراواني اين قبيل فضيلت ها، به طرق و وسايل مختلف شده است.
    من بر آن نيستم تا در اين زمينه به تفصيل سخن بگويم. تنها توجه خواننده را به شباهت موجود ميان بسياري از آثار در دو شهر مكه و مدينه جلب مي كنم; مانند فراواني مساجدي كه منسوب به اشخاصي از صدر اسلام است; يا نسبت بسياري از قبور به برخي از چهره هاي مشهور در قبرستان معلاة و بقيع و حتي در باره چاه ها; مثل آب زمزم.
    
    مكان هاي تولد در شهر مكه
    چه بسا مشهورترين اين قبيل اماكن و قديمي ترين آنها، مكاني است كه بسياري از علماي متقدّم معتقدند كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در آنجا متولد شده و آن در شعب بني هاشم واقع در سوق الليل است; جايي كه علي رغم تغييرات فراوان، همچنان شهرت خود را حفظ كرده است. بايد گفت كه بسياري از علما در انتساب اين مكان به رسول خدا(صلي الله عليه وآله)ترديد كرده اند.
    چنين به نظر مي رسد كه معتقدان به اين انتساب، به قرائني تكيه كرده اند. بدون ترديد، پيغمبر(صلي الله عليه وآله) از اهالي مكه است و بني هاشم عشيره نزديك اويند كه محله شان در شعبي بوده كه به نام آنها شهرت داشته و بعدها به نام ابوطالب كه از جمله بني هاشم است ناميده شده است. خانه اي كه مولد النبي دانسته شده، در همين شعب قرار دارد و از آنِ رسول خدا(صلي الله عليه وآله)بوده است. زماني كه آن حضرت هجرت كرد، عقيل بن ابي طالب آن خانه را تصرف كرد، كما اين در حديث شريف آمده است: «هل ترك لنا عقيل من دار؟» آيا عقيل خانه اي براي ما باقي گذاشته؟ به همين دليل برخي از علما كه ابن قيّم نيز در كتاب زاد المعاد در شمار آنهاست، نوشته اند:
    «ترديدي در اين كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در ميانه مكه متولد شده وجود ندارد.»
    با اين حال بايد گفت برخي از عالمان پيش از ابن قيّم در اين باره اختلاف نظرهايي را ياد آور شده اند. تقي الدين حسني فاسي، مورخ مكه، در «شفاء الغرام» و «العقد الثمين» از قول مُغْلطاي ، عالم حنفي مصري (م 689 ـ 762) كه از حفاظ است، نقل كرده كه حضرت در عَسْفان متولد شده است. مغلطاي نوشته اي با عنوان «الاشارة الي سيرة المصطفي و تاريخ من بعد من الخلفاء» دارد كه نسخه آن در مكتبة الحرم المكي است3 و در آن آمده است: رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در مكه، در خانه اي كه از آنِ محمد بن يوسف برادر حجاج است متولد شد. نيز گفته شده در شعب متولد شده; و گفته شده: در رَدْم4 و گفته شده در عسفان.
    بنابر اين، در اين قول كه آن حضرت در مكه متولد شده ترديدي نيست اما، درباره تعيين محل تولد آن حضرت اختلاف شده است. محمد بن محمد بن سيد الناس (671 ـ 734هـ .) در كتاب «عيون الأثر في سيرة سيد البشر» نوشته است: آن حضرت در خانه اي كه از محمد بن يوسف برادر حجاج دانسته اند، متولد شد. نيز گفته شده: در شعب بني هاشم ديده به جهان گشوده است. (مطلب را با تعبير ترديد برانگيز «گفته شد» آورده است.) سهيلي (508 ـ 581هـ .) در كتاب «الروض الأُنُف» نوشته است: آن حضرت در شعب متولد شد. نيز گفته شده: در خانه اي نزديك صفا كه بعدها از آن محمد بن يوسف برادر حجاج شد و زماني كه زبيده به حج آمد در آنجا مسجدي ساخت.
    فاسي از اين مطلب ياد كرده و آن را بعيد دانسته است. او مي نويسد: محل تولد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در سوق الليل مشهور است. سهيلي در باره مولد النبي مطلبي نوشته كه فاسي آن را آورده و نسبت به آن اظهار ناباوري كرده، مي افزايد: شگفت تر از اين، آن كه گفته شده آن حضرت در «ردم»; يعني ردم بني جُمَع متولد شده است.
    قصود از «ردم» سدي است كه در سال هفدهم هجري در روزگار عمر، براي حفظ مسجد الحرام از سيل، ساخته شد. محل آن در بالاترين نقطه مدّعا ـ جايي كه برخي از علما نوشته اند كه مُحْرم براي دعا در آن جا مي ايستد، چون از آنجا كعبه مطهّره قابل ديدن است ـ قرار داشته است.
    اختلاف نظر درباره محل تولد آن حضرت ما را بر آن مي دارد تا درباره قطعيت محل معروف و شناخته شده، به عنوان مولد النبي ترديد كنيم و آن را فاقد استناد درست تاريخي بدانيم. اين مطلبي است كه شيخ عبدالله عياشي (1037 ـ 1090) در سفرنامه خود تشريح كرده و مي نويسد:
    از كتاب هاي سيره چنين به دست مي آيد كه در باره محل تولد آن حضرت، در اين كه در مكه بوده يا ابواء و اين كه اگر در مكه بوده در شعب بوده يا محصّب يا جاي ديگر، اختلاف نظر وجود دارد. من نمي دانم كه مردم تعيين اين محل را به عنوان محل تولد از كجا به دست آورده اند، جز آن كه ثابت شود اين خانه، خانه پدر يا جد حضرت بوده كه در آن صورت، اين سخن كه تولد آن حضرت در مكه و در اينجا بوده طبيعي مي نمايد; چرا كه انسان به طور عادي در خانه پدرش متولد مي شود. اگر مقصود از شعب، همان شعب ابي طالب باشد كه آن حضرت همراه بني هاشم و بني مطلب در قضيه صحيفه به آنجا رفته، چنين چيزي بعيد نيست; چرا كه اين خانه در نزديكي نقطه پاياني شِعب قرار گرفته است.
    شگفت آن كه مردم، محلي را به اندازه يك قبر مشخص كرده آن را محل تولد حضرت مي دانند. به نظر من تعيين چنين محلي از طريق روايتي ـ اعم از آن كه صحيح باشد يا ضعيف ـ بعيد مي نمايد; چرا كه در اصل تولد آن حضرت در مكه، اختلاف است و در اين كه اگر در مكه بوده در كدام شعب بوده و اين كه اگر در اين شعب بوده در كدام خانه بوده است. حتي بر فرض تعيين خانه، واقعا بعيد است كه پس از گذشت سال هاي فراوانِ دوره انقطاع ثبت آثار، موضع آن معين باشد.
    تولد آن حضرت در جاهليت بود و در آن هنگام كسي كه در پي حفظ اماكن باشد، وجود نداشت; به ويژه كه انگيزه اي هم براي اين كار، نبوده است. پس از اسلام نيز از عدم توجه خاص صحابه و تابعين به اماكني كه هيچ تشريعي در باره آنها وجود ندارد باخبريم. آنها در پي حفظ شريعت بوده و با شمشير و زبان به دفاع از آن مشغول بودند و همين، دليلِ از بين رفتن بسياري از آثار تاريخي دوره اسلامي; از قبيل مساجد، ميدان هاي نبرد و مدفن صحابه شده و اينها از اتفاقاتي است كه بسيار مهم بوده. بنابر اين چگونه مي تواند چيزي از جاهليت بر جاي مانده باشد; به ويژه در مواردي كه جز براي كسي كه رخ داده كسي در آنجا حاضر نبوده; مثل مولد علي(عليه السلام)، مولد عمر و مولد فاطمه(عليها السلام). اينها جاهايي است كه نزد مردم مكه معين و مشهور است و اظهار مي كنند اينجا مولد فلاني و آنجا مولد ديگري است. در اين قبيل موارد، احتمال درستي محل تولد اين افراد بعيدتر از مورد مربوط به پيامبر است; چرا كه زمان تولد حضرت، آيات و نشانه هايي رخ داده كه موجب هوشياري برخي از مردم نسبت به دليل اين تحوّلات غير عادي مي شده، حتي اگر در جاهليت بودند; اما محل تولد اشخاص ديگر در آن دوره، عادتاً بايد نامشخص باشد، مگر آن كه از همان شخص يا شخصي از خانه اش خبر خاصي نقل شده باشد.
    سخن عياشي به آخر رسيد در حالي كه بحث وي شامل تمامي محل هاي تولد منسوب به اشخاص و زنان رسول خدا(صلي الله عليه وآله)مي شد. بنابر اين لزومي به بحث در باره آنها وجود ندارد.
    
    مساجد تاريخي
    در مكه مساجد چندي براي زيارت وجود دارد; يكي مسجدي است در محله بالاي مكه نزديك «رَدْم» ـ مدّعا ـ كه به آن «مسجدالرايه» مي گويند. گفته شده است كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله)در آن نماز خوانده و پرچم خويش را به هنگام فتح مكه در آنجا قرار داده است.
    مسجد ديگري نيز در كنار مدّعا است كه در سمت چپ شخص عازم مكه و سمت راست شخصي است كه در حال خروج از مكه است. اين مسجد نيز منسوب به رسول خدا(صلي الله عليه وآله)بوده و گفته شده كه حضرت نماز مغرب در آنجا خوانده است.
    مسجد ديگر مسجد مختبأ در سوق الليل، در نزديكي محلي است كه گمان شده مولد رسول خداست. گفته اند كه حضرت در آنجا از مشركين پناه گرفته است.
    مسجد ديگري در محله پايين مكه ـ مَسْفله ـ در نزديكي بركة الماجن است كه منسوب به ابوبكر است. مسجدالجن، كه مسجدالبيعه و مسجدالحرس نيز ناميده شده، در شمار اين قبيل مساجد است. همچنين مسجدالإجابه واقع در شعبي است كه نزديك ثنيه اذاخر است. مساجد ديگري هم وجود دارد كه به رسول خدا(صلي الله عليه وآله) يا اشخاص ديگري از صحابه نسبت داده شده، اما سندي براي انتساب مزبور وجود ندارد. اين مطلب منافاتي با قدمت اين قبيل مساجد به عنوان اماكن تاريخي ندارد; بنابر اين، از اين زاويه بايد مورد بررسي تاريخي قرار گرفته و به لحاظ محل عبادت مي بايست مورد توجه و اهتمام باشد.
    
    اماكن تاريخي
    از مهمترين اماكن تاريخي، دو كوه حِرا و ثور از كوه هاي مكه است. در غار نخست، رسول خدا(صلي الله عليه وآله) عبادت مي كرد و بر وي وحي آمد و در غار دوم، آن حضرت و ابوبكر در وقت هجرت از مكه در آن پنهان شدند و خداوند اين آيت را فرستاد:
    {الا تنصروه فقد نصره الله اذا أخرجه الذين كفروا ثاني اثنين إذ هُما في الغار، اذ يقول لصاحبه لاتحزن إنَّ الله مَعَنا}.
    از مشهورترين اماكن تاريخي نزديك مكه، وادي حنين (يدعان) در بالاي وادي شرائع است كه واقعه مذكور در قرآن در آنجا رخ داد; {ويوْمَ حُنَيْن إذْ أعجبتكم كثرتكم فلن يغن عنك شيئا}.
    لازم است اشاره كنم كه ميان دو موضع حنين و اوطاس بايد تفاوت گذاشت; چرا كه برخي از مورخان آنها را يك جا تصور كرده اند. اوطاس در شرق سلسله جبال حجاز است كه نزديكترين منطقه مسكوني به آن عشيره است; در غرب وادي عقيق، در نزديكي بركه اي كه در شمالِ متمايل به غربِ آن است.
    
    مقابر (قبرستان حجون)
    ترديدي نيست كه مقبره مَعْلاة در مكه مشرفه، بيش از هر مقبره اي به جز بقيع، مملو از اجساد پاك مؤمنان است. فيروز آبادي، نويسنده «قاموس المحيط» رساله اي با عنوان «إثارة الحجون لزيارة الحجون» در ياد از صحابه مدفون در اين مقبره تأليف كرده كه علي بن ابي بكر صايغ از علماي مكه، در صفر سال 1287 آن را به شعر در آورده و نامش را «اللؤلؤ المكنون في ذكر اسماء اهل الحجون» نهاده است. در آنجا آمده است كه شمار صحابه مدفون در بقيع 38 مرد و 7 زن است كه اسامي آنها را به نقل از رساله فيروز آبادي كه مشتمل بر شرح حال آنها بوده آورده است.
    دراين باره بايد چند نكته را ياد آور شد:
    1 ـ نخست اختلاف در باره محل دقيق حجون در كتاب هاي كهن است. فاسي نوشته است كه حجون كوهي است در سمت چپ شخص عازم مكه و سمت راست فرد خارج از آن به منا. اين بنابر چيزي است كه ازرفي و فاكهي، دو مورخ قديمي مكه كه آثارشان به دست ما رسيده، نوشته اند.
    بنابر اين، اين مخالف با تصور عامه است كه حجون را ثنيه اي مي دانند كه از آنجا به مقبره معلاة وارد مي شوند. فاسي مي افزايد: شايد بر اساس گفته ازرفي و فاكهي، حجون كوهي باشد كه گفته شده قبر عبدالله بن عمر در آنجاست، يا كوه برابر آن كه ميان آن دو كوه و شعب معروف به شعب عفاريت قرار دارد. تمام.
    آنچه مورد نظر نويسنده «إثارة الحجون» بوده، همان است كه در ميان مردم مشهور است.
    مورخ معاصرِ مكه، احمد السباعي بر اين باور است كه ثنيه حجون در كوه متصل به شعب عامر بوده و اطلاق نام حجون بر آنچه اكنون معروف است پس از اسلام به وجود آمده است.5
    2 ـ نكته ديگري كه بايد توجه داشت آن است كه، هر كسي كه در مكه درگذشته، لزوما در مقبره حجون مدفون نشده; اين چيزي است كه از رساله صاحب قاموس به دست مي آيد. چرا كه در زمان ظهور اسلام، قبرستان هايي به جز مقبره حجون ـ كه همان مقبره معلاة است وجود داشته; از جمله آنها مقبره عليا ميان معابده و ثنية الخرمانيه ـ ثنية اذاخر ـ بوده كه در جاهليت و اسلام افرادي در آن دفن مي شده اند. همچنين مقبره مهاجرين در حصحاص ميان فخ و زاهر (شهداء). و نيز مقبره شُبَيْكه كه به مقبره احلاف مشهور بوده; چنانكه مقبره معلاة به «مقبرة المطيبين» شهرت داشته است. بنابر اين نمي توان مطمئن بود هر كسي از صحابه كه در مكه در گذشته، در مقبره معلاة (حجون) دفن شده است.
    3 ـ قديمي ترين مورخان تصريح كرده اند كه قبر هيچيك از صحابه، به جز قبر ميمونه همسر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در سَرِف شناسا نبوده است.
    فاسي مي نويسد:
    «نه در مكه و نه در نزديكي آن، قبري از صحابه به جز ميمونه همسر پيامبر(صلي الله عليه وآله)را نمي شناسم. محل قبر وي را خلف از سلف روايت كرده اند. ابن خطيره در «الجامع اللطيف» در باره مقبره معلاة مي نويسد: اين قبرستان اجساد بسياري از بزرگان صحابه و تابعين و علما و صحابه را در خود جاي داده گرچه در حال حاضر به طور دقيق قبر هيچ يك از آنها شناخته شده نيست.»
    در زمان ما ـ بلكه از شش قرن پيش ـ قبر ام المؤمنين خديجه ـ رضي الله عنها ـ معين شده، در حالي كه اساسي جز جهل ندارد; اگر بپذيريم كه جهل هم مي تواند اساس باشد! پس از آن قبه اي بزرگ كه اين نام پاك را به خود گرفته ساخته شد. در قرن يازدهم دو قبه ديگر به نام قبه عبدالمطلب و قبه ابوطالب ساخته شد.
    پيوند اين نام ها با زندگي رسول خدا(صلي الله عليه وآله)سبب ايجاد هاله اي از عظمت و جلال در اطراف آنها شد، به طوري كه بسياري از افراد نابخرد درستي محل قبر خديجه را پذيرفتند; چنانكه قبر عبدالمطلب جد آن حضرت و نيز قبر ابوطالب عموي پيامبر(صلي الله عليه وآله) را.
    من در مقالي ديگر با عنوان «خرافة قبة اليهوديه»6 گفتم: اموري هستند نادرست كه در گذر زمان، تاريخي شده و نسل ها خبر آن را روايت مي كنند; آن گونه كه پس از گذشت عصرها و نسل ها، در ميان مردم آنچنان جايگاه محكمي به دست مي آورد كه امكان انكار آنها نيست. قبر حضرت خديجه تا قرن هشتم هجري; يعني در درازاي هفت بلكه هشت قرن، نزد مورخان مكه مجهول بوده است; پس از آن در طول پنج قرن گذشته تا امروز معروف و محل آن معين شده است. اين بعد از آني بود كه يكي از عرفا در خواب ديد كه گويا نوري در قبرستان معلاة پرتو افكني مي كند.(*) زماني كه امير مكه خبر اين خواب را شنيد دستور داد تا قبّه اي بر بالاي مكاني كه آن عارف به عنوان محل آن نور ديده بسازند. باور امير آن بود كه اين مكان جايي جز قبر خديجه نمي تواند باشد.7 مرجاني در كتاب «بهجة النفوس و الأسرار» اين خبر را به اختصار آورده و در ادامه نوشته است: نمي توان تعيين محل قبر را بر يك امر ناشناخته اي عنوان كرد.
    [*] نكـ : «البحر العميق في العمرة و الحج لبيت الله العتيق» از محمد بن احمد بن ضياء قرشي مكي حنفي، ج1، برگ 20 نسخه خطي حرم مكي، ش40 فقه حنفي; او به اين خبر اشاره كرده و يكي از مورخان متأخر مكه مفصل آن را آورده است.
    زماني گذشت و اين محل و اطراف آن مقبره بزرگان مكه گرديد. در قرن يازدهم درسال 1010 هجري، عبدالمطلب بن حسن ابن ابي نُمَيّ در آنجا دفن شد. در سال 1012 يكي از امراي مكه كه به ظلم و ستم شهرت داشت و نامش ابوطالب بن [حسن ]ابي نُمَيّ بود، آنجا دفن گرديد.(*) بر بالاي قبر اين دو، در نزديكي قبر خديجه، قبّه اي ساخته شد. با گذشت زمان صاحب اين دو قبر ناشناخته ماندند و خرافه قبر عبدالمطلب جد پيامبر(صلي الله عليه وآله) كه پيش از اسلام در گذشته و قبر ابوطالب بن عبدالمطلب به وجود آمد. پس از آن تاريخ، اين سه خرافه به عنوان حقايق ثابتِ تاريخي ثبت شد و نسل هاي بعدي خبر آن را به زمان ما منتقل كردند. اين مسأله تا اندازه اي نفوذ يافت كه وقتي عالمي بزرگ از علماي عصر ما8 سفرنامه پر ارزش «فيمنزل الوحي» را نگاشت، با ديدن وضعيت معلاة عاطفه دينداري بر وي غلبه كرد.. خاطرات مربوط به بزرگان امت در طول سيزده قرن و اندي او را به خود مشغول داشت; همينطور خرافه قبر عبدالمطلب جد پيامبر و ابوطالب عموي آن حضرت و خديجه همسر او. او اين مسأله را دربالاترين حد پذيرفت و خود را از رنج تحقيق و تحفص رها كرد. صفحات زيادي در باره عظمت بزرگاني كه در آغوش اين مقبره اند بويژه سه نفر مزبور اختصاص داده از كساني كه اين قبّه هاي خرافي را خراب كرده اند نكوهش مي كند.
    [*] خاندان (م922) ابو نمي محمد بن بركات از خاندان هاي بسيار معروف اين دوره تاريخي در حجاز است پس از آن كه خود ابونمي ده ها سال حكومت كرد، فرزندان و نوادگانش براي سال ها حكومت كردند. بر خلاف نظر مؤلف، ابوطالب بن حسن شهرت به تقوا و عدالت داشته است (تاريخ مكه سباعي، ص356). درباره ابوطالب و عبدالمطلب، نكـ : خلافته الاشر، ج1، صص131 ـ 135، ج3، ص86; تاريخ امراء مكه، ص710 ـ 712. «مترجم».
    اي كاش كار به همين جا خاتمه يافته بود. محققاني كه بعد از وي آمدند، مطالب وي را در شناخت آثار مكه و تاريخ آن مرجع قرار داده به طوري كه يكي از مجلات ديني9 از سال ها قبل نوشته اي كوتاه از حج چاپ كرده و از اين سه قُبّه در قبرستان معلاة ياد كرده است. كمتر نوشته اي از سوي افراد غير متخصص در باره اين شهر كريم نوشته شده كه نظر موافق نسبت به درستي آنچه در باره قبرستان معلاة گفته شده نداشته باشد; چرا كه مسأله از بُعد عاطفي مورد توجه قرار گرفته است. اما اهل فرهنگ و تحقيق در اين ديار در يافته اند كه قبه هاي مزبور فاقد سند تاريخي بوده و نادرست است.10
    اين سخن معروفي است كه آثار تاريخي مبناي بررسي تاريخ قديم بوده و محافظتاز آنچه درست است، پاسداري از تراث و فرهنگ امت است.
    هر امّتي كه به فرهنگ خود بي توجهي كند، ارتباطش را با گذشته از دست مي دهد و خصلت ها و ويژگي هايي كه سبب حفظ هويتش مي شود، از ميان مي برد. امتي كه خصلت هايش را از دست بدهد از بين خواهد رفت.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

معراج ، سير و سلوك پيامبر به ملكوت

                

عنوان :       معراج ، سير و سلوك پيامبر به ملكوت

صاحب اثر : ---

                

منبع :          مركز فرهنگ و معارف قرآن كريم

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    شناخت ابعاد و ويژگي هاي سير و سفر معنوي پيامبر به ملكوت مي تواند سرشار از درس ها و يادآوري هاي چندي براي همگان باشد. سير و سفري كه خداوند آخرين فرستاده خويش را به ملكوت مي برد تا با ارايه شگرفي هاي هستي و شگفتي هاي ملكوت، جان وي را با حقاق الهي آكنده نمايد و قدرت بي پايان خويش را به وي بنماياند و جايگاه والايش را در ملكوت به او نشان دهد.(1)
    معراج ابعاد چندي دارد كه ما در اين نوشتار تنها مي توانيم به گوشه هايي از اين رخداد عظيم اشاره اي داشته باشيم. آن چه در اينجا مهم مي نمايد، بررسي ويژگي هاي معرفت شناختي و وجودشناختي قضيه است؛ زيرا اين رخداد آثار معرفت شناختي و وجودشناختي چندي داشته است كه نه تنها در شناخت ابعاد وجودي پيامبر مي تواند براي خواننده مفيد باشد، بلكه از نظر سير تكامل فردي نيز براي كساني كه خواهان سير و سلوك و معراج وجودي و معرفتي هستند، مي تواند كارساز و راهگشا باشد.
    پيامبر اكرم در سير معراجي خويش نه تنها از نظر معرفتي به سوي كمال صعود مي كند بلكه از نظر وجودشناختي نيز قابليت هاي خويش را چنان افزايش مي دهد كه به نهان ترين اسرار هستي دست مي يابد و از نظر وجودي به چنان جايگاه مي رسد كه واسطه ميان او و خداوند به زباني از بين مي رود و يا به تعبير ديگر چنان از نظر وجودي به خدا و كمال مطلق نزديك مي شود كه به تعبير قرآن به خدا بسيار نزديك مي شود: «قاب قوسين او ادني» (نجم/9) و به مقام هاي فيض مقدس و اقدس دست مي يابد.
    البته ناگفته نماند كه آن چه براي رسول اكرم(ص) در سير و سلوك ملكوتي و معراج مشهود شد، براي سالكان كوي دوست هم به مقدار ظرفيت، شأنيت، قابليت وجوديشان و به اندازه سير و سلوكشان مشهود مي شود. تنها تفاوت ميان سلوك معنوي و سير آفاقي و انفسي پيامبر با ديگر سالكان در اصالت و تبعيت و نيز در درجه و كيفيت و مقدار شهود آنان خواهد بود.
    معراج در قرآن و سنت
    قرآن و سنت قطعي، مسئله معراج را تا حدودي بيان نموده است. آنچه از آيات و روايات برمي آيد، آن است كه پيامبر دو سير در حوزه و ابعاد زميني و آسماني داشته است. سير زميني وي از مسجدالحرام تا بيت المقدس و سير آسماني وي از مسجد اقصي تا سدره المنتهي است. آن چه مربوط به سير زميني است در سوره اسراء و آنچه مربوط به سير آسماني است، در سوره نجم بيان شده است.(2)
    قرآن در گزارش خود از سير زميني پيامبر نخست از تسبيح و تنزيه خداوند آغاز مي كند؛ زيرا سالك اگر بخواهد معراج كند و سير ملكوت و باطن هستي اقدام نمايد، بايد از عالم طبيعت برهد. در كار اين رهايي از ملك و عالم طبيعت، سبوح و قدوس بودن خداوند نقش مهمي را ايفا مي كند. به اين معنا كه در مسئله معراج و سير و سلوك معنوي، سبوح و قدوس بودن خداوند از آن جهت موثر است كه هرچه نزاهت و تجرد از عالم طبيعت بيشتر باشد، سير و سلوك آسان تر است. بنابراين سالك مي بايست راه تنزيه و تسبيح از عالم طبيعت را طي كند و از عالم طبيعت بگذرد تا از نظر وجودي به مرتبه و شأنيتي دست يابد كه بتواند ملكوت هستي را ببيند.
    پس مبدأيي كه سبب فاعلي معراج است، سبوح و قدوس بودن خداوند است و اگر خداي سبحان به اين عنوان درباره كسي تجلي كند، عروج نصيب او خواهد شد. علت اين كه صفات تسبيحي خداوند عامل عروج معنوي است نه صفات تشبيهي، اين است كه صفات تشبيهي در عالم طبيعت نيز تجلي مي كند به خلاف صفات تسبيحي كه ويژه عالم معناست. به اين معنا كه ملك و طبيعت جايگاه ظهور و بروز صفاتي چون «تبارك» و ديگر صفات تشبيهي (ملك/1) است درحالي كه ملكوت جايگاه تجلي نام «سبحان» و ديگر صفات تسبيحي و تنزيهي است.
    (يس/83)
    البته ناگفته نماند كه وقتي خداوند به اسم سبوح تجلي كرد، نام هاي ديگر هم زيرپوشش آن قرار مي گيرند؛ چون ذات خدا كه همه كمالات را داراست، يكي است. (اعراف/180) هرچند كه مظهر و مكان تجلي نمي تواند همه خصوصيات ذات را ارايه كند؛ ولي از آن جايي كه با همه گوناگوني اسما و اوصاف خداي سبحان همه صفت ذات هستند و ذات در همه جا هست، پس همه كمالات در همه جاست؛ بنابراين اگر تفاوتي وجود دارد، در ظهور و خفاست نه در وجود و عدم.(3)
    بنابراين اگر خداي سبحان با اسماي تشبيهي تجلي كند، ماوراي طبيعت را از مخزن غيب به عالم شهادت تنزل مي دهد و اگر با اسماي تنزيهي تجلي كند عالم طبيعت را به مخزن غيب مي رساند. گاه انسان را به پيشگاه خود بالا مي برد و گاه فيض خود را نزد انسان مي آورد. به نظر مي رسد «وحي» نيازمند عروج وجودي انسان به بالا و نزول شأني خداوند به حد انساني است تا بتواند مناسخت و هم ترازي وجودي پديد آيد و وحي امكان تحقق يابد. آن چه تنزل مي يابد فيض اوست كه خود را تا مقام انسانيت و هم تراز آن تنزل مي دهد تا به عالم انساني نزديك شود و فرصت ارتباط ميان خدا و انسان فراهم آيد. از آن سو اين انسان نيز بايد از نظر وجودي و معرفتي عروج نمايد و به كمالاتي دست يابد تا مناسخت و قابليت از دو سوي پديد آيد؛ زيرا وحي و هرگونه ارتباطي نياز دوسويه است. به سخن ديگر هرگز ارتباط ميان انسان و حيوان برقرار نمي شود مگر آن كه حيوان خود را به مقام انسان ترقي و انسان خود را به مقام حيوان تنزل دهد تا ارتباط برقرار گردد، چنانكه چنين امكاني براي حضرت سليمان فراهم آمد و با مورچه و هدهد ارتباط برقرار كرد و سخن گفت.
    به نظر قرآن، مبدأ قابلي معراج، عبوديت سالك است (اسرا/1) و رسالت و نبوت و ديگر مقام هاي انسان كامل در پرتو همين عبوديت به دست مي آيد نه آن كه خود مبدأ و علت آن باشد. سالك قابل در سايه عبوديت به خداي سبحان نزديك مي شود و از نقص و عيب گناهان منزه مي گردد و به كمال لايق وجودي دست مي يابد، آنگاه به كمال مطلق به اندازه اي نزديك مي شود كه از آن به «قاب قوسين أو أدني» (نجم/9) تعبير مي شود.
    با اين بيان دانسته شد كه معراج، حقيقتي داراي دو چهره است: چهره اي كه به خدا ارتباط دارد تا با نام سبوح بر عبد تجلي كند؛ و چهره اي ديگر كه مرتبط به قابل و گيرنده است كه بايد عبد، خالص شود؛ به اين معنا كه تا بنده اي خالص نگردد به عروج دست نيابد. وقتي چنين امري تحقق يافت عروج امكان پذير مي شود و سالك در اين سير زميني و عروج آسماني خويش ملكوت اشيا و هستي را مي بيند و به باطن حقايق آنها دست مي يابد چنان كه براي پيامبر چنين ديدني تحقق يافت.
    شب، ظرف تكامل و عروج
    به نظر قرآن ظرف عروج، شب است؛ (فجر/4) چون شب ظرف زماني است كه در آن طبيعت نهان گرديده و آسمان آشكار مي شود. آن چه از طبيعت در چشم بوده از ديده پنهان و تنها بي كران آسمان است كه چون رازي از پرده برون آمده خودنمايي مي كند.
    شب آن چنان در فرهنگ قرآن اهميت دارد كه خداي سبحان بدان سوگند مي خورد؛(فجر/4) و مقام محمود و پسنديده اي را به شب زنده داران اهدا مي كند.(اسرا/79)
    اين كه خداوند سبحان براي اصلاح انسان ها به سحر (بخش پايان شب) قسم ياد مي كند، از آن روست كه سحرخيزي خود سبب اصلاح بشر است. هرچند كه براي خداوند شب و روز معنا و مفهومي ندارد، ولي فرصت هاي مناسبي براي انسان هايي است كه قابليت دارند تا به مقام تسبيح درآيند و از مقام تشبيهات روز و طبيعت آشكار رهايي يابند؛ چون روز، انسان را سرگرم مي كند و به كام خويش مي كشد چنان كه در درياي خروشان طبيعت تنها شناگران هستند كه در آن غرق نمي گردند. با اين همه همان شناگران ماهر نيز ناچارند تا پايان روز در آن دست وپا بزنند تا غرق طبيعت نشوند. (مزمل/7) بي گمان تلاش هاي روزانه و طبيعت تشبيهي نمي گذارد تا جان انسان آرام گيرد و از مقام بي نقص و عيب تنزيهي برخوردار گردد. وقتي شب هنگام مي رسد انسان از درياي خروشان طبيعت با شناي توكل رهايي مي يابد و در ساحل شب تسبيح آرام مي گيرد. در سحرگاهان است كه پاها بر جاي محكم تسبيحات استوار مي گردد و دريافت هاي استواري را از ملكوت تسبيحات خداوندي به چنگ مي آورد (مزمل/6) به نظر قرآن، به دست آوردن اين دريافت ها و گفتارهاي محكم كه با عمل حضور و خلوص استوار مي گردد، در شب آسان تر است. (احزاب/71) به همين جهت است كه قرآن كه محكم ترين قول وگفتار است در هنگام شب نازل مي شود (قدر/1) و سير زميني پيامبر و عروج ملكوتي وي در شب اتقاق مي افتد.
    به هر حال هرچند كه تكامل در شب و روز امكان پذير و شدني است، ولي در شب به آساني صورت مي پذيرد؛ زيرا انسان در شب از آشفتگي به درمي آيد و در تاريكي شبانه به آرامش روحي و رواني دست مي يابد كه اين امر موجب مي شود تا ارتباطش با ملكوت آسان تر شود؛ زيرا در اين هنگام از ملك و طبيعت فراغت و آسايش يافته و فكرش از آشفتگي رهايي پيدا كرده است. در اين هنگام است كه از آن «سبح طويلي» كه در روز و در بيرون وجودي او برپاست، رهايي يافته و به حضور قلب دست مي يابد. پس اگر كسي در شب نيز گرفتار «سبح طويل» دروني باشد نمي تواند همانند روز از شبش بهره گيرد و به سير و عروج ملكوتي وجودي اقدام كند.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    سير زميني و معراج آسماني
    به نظر مي رسد پيامبر دو نوع سير و سلوك داشته است. يكي سير زميني و ديگر معراج آسماني. در سوره اسراء تنها به سير زميني آن حضرت اشاره شده است. اين سير زميني نيز ازنظر وجود شناختي و معرفت شناختي داراي ارزش و اهميت بسياري است. در حقيقت مي توان سير زميني پيامبر را كه از مسجدي به مسجد ديگر بوده و خود و پيرامونش از انواع بركات آكنده است، حركت و سيري در آفاق و انفس دانست. در اين سير ملكوتي زميني نيز پيامبر با باطن و ملكوت طبيعت و هستي مادي آشنا مي شود و در دو مسجد به شناخت توصيفي خداوند دست مي يابد و خود نيز ازنظر وجودي به كمال طبيعي مي رسد.
    در سوره نجم، قرآن به سير و معراج آسماني وي اشاره مي كند كه در آن از حركت افقي و هستي شناختي به حركت و سير عمودي و خداشناسي محض اقدام مي كند. در اين مسير صعودي است كه پيامبر از نظر معرفت شناختي و وجود شناختي به جايگاهي عروج مي كند كه از نظر نزديكي به خدا به «قاب قوسين أوأدني» تعبير شده است. در قرآن جايي كه پيامبر در عروج آسماني بدان مي رسد به «سدره » نيز تعبير شده است. «سدره » جايگاهي است كه احاطه نور غيبي آن را پوشانده است اين نور چنان نوري است كه هرگز در وصف و تشبيه نمي گنجد و پاك و منزه از هر تعريف و تحديد و تبيين است. اگر قرآن از آن به «پوشاننده» تعبير مي كند در حقيقت اين وصف مترادف با «سبوح بودن» است كه مي بايست او را از حد و كران و وصف و بيان و تشبيه منزه دانست. بنابراين در سير صعودي نيز مبدأ فاعلي سبوح بودن خداست و هم آن كه او به جايگاهي مي رسد كه مي توان آن را مقام تسبيح ذات دانست. بنابراين پيامبر در عروج آسماني به مقام تسبيح درمي آيد و خود نيز انسان كامل مي شود كه نمي توان به صفات تشبيهي در تبيين وجود شناختي وي بسنده كرد بلكه مي بايست او را نيز در بسياري از حالات وجودي تسبيج نمود تا حق آن حضرت را آن چنان كه شايسته و بايسته است ادا كرد. اين هماهنگي ميان خدا و رسولش است كه او را «به مقام محمود و مقام تنزيه» مي رساند و وجود كمالي و به تعبير قرآن «شمس وجودي» را به خود اختصاص مي دهد. از اين زمان (البته مراد از زمان مفهوم خاصي است كه با زمان دهري ارتباط چنداني ندارد.) است كه خداوند نيز از شمس وجود او به همه كائنات افاضه مي رساند و پيامبر به عنوان واسطه وجودي افاضات خداوند به همه كائنات حتي خود فرشته وحي مي شود و به او نيز معرفت مي آموزد و معلم او مي شود. بنابراين پيامبر به عنوان و مقام مظهريت اسم اعظم بدل مي گردد كه تشبيه و توصيف آن را برنمي تابد از همين رو و به جهت تغيير وجودي است كه رسول گرامي توانست در عروج آسماني خويش به معارفي به صورت بي واسطه دست يابد كه هيچ موجودي حتي فرشته وحي و جبرئيل بدان آگاه نشد و حتي اجازه ورود به آن خلوتگاه قدسي را پيدا نكرد. از آثار و پيامدهاي اين دگرگوني معرفت شناختي و وجود شناختي پيامبر است كه هر سخن رسول خدا از سوي خداوند عين وحي تلقي شده است(نجم/3) زيرا از نظر معرفت شناختي و وجود شناختي به چنان جايي رسيد كه هيچ موجود ديگري به آن جا نرسيده است. پس نبايد همان گونه كه از خدا در باره گفتار و رفتارش پرسش نمي شود و مؤاخذه نمي گردد(انبياء/23) در باره گفتار و رفتار پيامبر سؤال و پرسش نشود و آن حضرت بدان مؤاخذه نگردد؛ زيرا همه اعمال و گفتار و رفتارش الهي است. پس بايد از هرچه كه امر مي كند اطاعت كرد و از هرچه نهي مي كند اجتناب نمود(حشر/7) زيرا او جز به وحي مستقيم و امر الهي او نهي نمي كند.
    (مركز فرهنگ و معارف قرآن كريم )
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    پي نوشت :
    1- معراج از ديدگاه قرآن و روايات، محسن اديب بهروز.
    2- نك: الميزان، ج13، ص17؛ مجمع البيان، ج6، ص.447
    3- سيره رسول اكرم در قرآن، جوادي آملي، ج.9
    سيره رسول اكرم در قرآن، آيت الله جوادي آملي؛ تفسيرالميزان، علامه محمدحسين طباطبايي؛ مجمع البيان في تفسيرالقرآن، شيخ طبرسي؛ معراج از ديدگاه قرآن و روايات، محسن اديب بهروز.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

مصالح مردم و رعايت آن‏ها در صلح‏ها و صلح‏نامه‏هاى پيامبر اكرم (ص)

 

                

عنوان :       مصالح مردم و رعايت آن‏ها در صلح‏ها و صلح‏نامه‏هاى پيامبر اكرم (ص)

صاحب اثر : محمدجواد واعظى

                

منبع :          خبرگزاري فارس

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    اين نوشتار به دنبال آن است كه رعايت مصالح مردم را در صلح‏ها و صلح‏نامه‏ها و پيمان‏هاى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با غير مسلمانان بررسى كرده، نگاهى پر رنگ‏تر به آن داشته باشد .
    
    چكيده
    در جوامع كنونى، كه انسان را محور قرار داده‏اند و همه چيز را با منافع او تبيين و تفسير مى‏كنند و هر چه نافى و يا در تضاد با منافع وى باشد مردود قلمداد مى‏شود، بحث در مورد محدوده رعايت اين مصالح در سيره نبوى مفيد و درس‏آموز است . اين نوشتار به دنبال آن است كه رعايت مصالح مردم را در صلح‏ها و صلح‏نامه‏ها و پيمان‏هاى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با غير مسلمانان بررسى كرده، نگاهى پر رنگ‏تر به آن داشته باشد .
    
    تبيين واژه‏ها
    منظور از «مصالح‏» همان منافع و امورى است كه مسلمانان را در رسيدن به اهداف مادى يا معنوى‏شان يارى مى‏دهد .
    مراد از «مردم‏» مسلمانان و ايمان‏آورندگان به پيامبراكرم صلى الله عليه و آله هستند، اعم از مسلمانانى كه در سايه حكومت اسلامى زندگى مى‏كردند يا مسلمانانى كه در خارج از اين قلمرو (مثلا، در مكه پيش از فتح) به سر مى‏بردند .
    محدوده بحث، صلح‏نامه‏ها و پيمان‏نامه‏هايى است كه با غيرمسلمانان منعقد شده است و بحث در محدوده كلى‏تر يا محدوده‏هاى جزئى ديگر، نوشتارهاى ديگرى را مى‏طلبد .
    رعايت مصالح جامعه و مردم از سوى يك رهبر حكيم، امرى عقلانى و بديهى است، به ويژه آنكه آن رهبر حكيم، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله باشد كه از عصمت و حكمت‏يكجا بهره‏مند بود . اين نوشته به بيان مصاديقى از اين مصلحت‏سنجى و برخى از اولويت‏ها در اين امر مى‏پردازد .
    
    تقدم مصالح آخرت بر دنيا
    قرآن كريم، كه ترجمان فرهنگ اسلامى و معارف الهى است، در بيان نسبت دنيا و آخرت از لحاظ ارزش، اهميت، برترى و جاودانگى، دنيا را غيرقابل مقايسه با آخرت معرفى مى‏كند و منافع و بهره‏هاى اخروى را بهتر و جاودانه‏تر از منافع دنيوى مى‏داند: «قل متاع الدنيا قليل و الآخرة خير لمن اتقى‏» (نساء: 77) ; بگو سرمايه زندگى دنيا ناچيز است و سراى آخرت براى كسى كه پرهيزگار باشد، بهتر است .
    در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «فما متاع الحياة الدنيا فى الآخرة الا قليل‏» (توبه: 38)، متاع زندگى دنيا در برابر آخرت جز اندكى نيست .
    همچنين مى‏فرمايد: «بل تؤثرون الحياة الدنيا و الاخرة خير و ابقى‏» (الاعلى: 16 - 17)، ولى شما زندگى دنيا را مقدم مى‏داريد، در حالى كه حيات آخرت بهتر و جاودانه‏تر است .
    در آيات ديگرى از قرآن كريم، اين مفاهيم تكرار شده‏اند .
    پيامبراكرم نيز، كه ترجمان عملى قرآن كريم است، نه تنها در زندگى و سيره فردى خود آخرت را بر دنيا مقدم مى‏دارد، بلكه در ابعاد ديگر سيره شريفش اين امر محقق است . در ترجيح و تقدم مصالح دنيوى يا اخروى مردم، مسلما مصالح اخروى مقدم است; به اين معنا كه اگر در رعايت مصالح اخروى و معنوى مردم چاره‏اى جزنفى يا محدودكردن مصالح‏دنيوى‏و مادى نباشد، قطعا اين امرانجام مى‏گيرد، حتى اگرخواست‏مردم برخلاف آن باشد .
    همچنين اگر اصل اسلام در خطر باشد، منافع يا مصالح ديگر مورد لحاظ قرار نمى‏گيرند و تمام همت پيامبر بر حفظ اصل اسلام تعلق مى‏گيرد .
    براى نمونه، مى‏توان از «صلح حديبيه‏» ياد كرد . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرى پس از ديدن رؤياى صادقه، به همراه 1400 يا 1600 تن از مسلمانان به قصد زيارت كعبه و انجام عمره راهى مكه شدند . مسلمانان به دستور پيامبر اكرم هيچ سلاح جنگى به همراه نداشتند . مشركان، كه از حركت مسلمانان خبردار شده بودند، آنان را در نزديكى مكه متوقف كرده (1) و مصمم بودند تا براى شكسته نشدن اقتدار خود، به هر قيمتى كه شده است از ورود مسلمانان جلوگيرى كنند . (2) مسلمانان بدون سلاح و بى‏آمادگى براى جنگى سهمگين در شرايطى سخت و خطرناك قرار گرفتند . سختى شرايط به گونه‏اى بود كه امكان داشت‏برخى از مسلمانان تاب پايدارى از كف بدهند . از اين‏رو، مسلمانان همگى تجديد پيمان كردند كه اين پيمان به «بيعت‏شجره‏» يا «بيعت رضوان‏» معروف است . (3) برافروخته شدن آتش جنگ وضعيت نامعلوم و خطرناكى براى اصل اسلام در پى داشت . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پيشنهاد صلح موقت و برقرارى امنيت را مطرح كردند (4) و حتى در نگارش صلح‏نامه، عقب‏نشينى‏هايى كردند; مثل حذف «بسم‏الله الرحمن الرحيم‏» و عنوان «رسول الله‏» (5) ، كه برخى از اصحاب آن را سرشكستگى و ذلت مى‏دانستند و در مقابل آن موضع گرفتند . (6) از اعتراض مسلمانان به اصل صلح و نحوه نگارش صلح‏نامه معلوم مى‏شود كه آنان اين صلح و صلح‏نامه را بر خلاف مصالح و منافع خود مى‏دانستند، ولى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله حفظ اصل اسلام و مسلمانان را با اهميت‏تر از خواسته‏هاى مسلمانان تشخيص مى‏دادند و همين‏گونه هم عمل كردند .
    
    تقدم مصالح حكومت اسلامى بر مصالح فردى
    نكته ديگر اينكه در صلح‏هاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مصالح حكومت اسلامى بر امور ديگر ترجيح دارند . در جريان صلح حديبيه، شايد به زعم برخى از اصحاب مسلمانان دچار سرشكستگى و متهم به ترس از جنگ شدند، به ويژه برخى از بندهاى آن (كه عصبانيت و جسارت برخى را هم به دنبال داشت). (8) اين‏ها شايد به ظاهر به نفع مسلمانان نبود، ولى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با چشمان تيزبين خود منافع مهم‏ترى در نظر داشتند و در صدد تامين منافع حكومت اسلامى، از جمله به دست آوردن فضاى امن سياسى و اجتماعى (كه شرط اول تبليغ اسلام و جذب مردم به اسلام بود)، همچنين بيرون آوردن مسلمانان مظلوم از زير بار شكنجه و ظلم قريشيان مشرك و مهم‏تر از همه، به رسميت‏شناخته شدن از سوى دشمنانى بود كه حتى حاضر به شنيدن نام پيامبر نبودند . البته گذشت زمان نشان داد كه اين مصلحت‏سنجى دقيق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ترجيح منافع حكومت اسلامى و نه منافع زودگذر وفردى، منافع آحاد مسلمانان را به دنبال داشت، به گونه‏اى كه مشركان قريش خود خواستار لغو ماده‏اى از صلح‏نامه كه متضمن بازگرداندن يك طرفه فراريان بود، شدند .
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    تقدم مصالح جمعى بر مصالح فردى
    بعد ديگرى از موضوع مورد بحث را مى‏توان اين‏گونه مطرح كرد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هميشه در برقرارى صلح‏ها و انعقاد صلح‏نامه‏ها و پيمان‏ها، مصالح جمع را بر فرد مقدم مى‏دارند . بيان دو نمونه تاريخى اين ادعا را به خوبى اثبات مى‏كند . در جريان صلح حديبيه، توافق شد كه هرگاه از سوى مكيان شخصى فرار كرد و به مدينه آمد، مسلمانان ملزم به بازگرداندن او باشند، ولى عكس آن لازم نيست . اين بند صلح‏نامه براى بسيارى از مسلمانان سخت مى‏نمود و آن را، دست‏كم، بر خلاف مصالح و منافع فراريان مسلمان مى‏دانستند، ولى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به سبب رعايت مصالح جمعى، اين بند را پذيرفتند و در عمل نيز چنين كردند . وقتى ابوبصير (يكى از مسلمانان مكه) از زندان مكيان فرار كرد (9) و خود را به مدينه رساند، پيامبر او را به دو فرستاده قريش تحويل داد . حتى وقتى وى توانست‏با كشتن يك نفر از فرستادگان و فرارى دادن ديگرى، خود را دوباره به مدينه برساند و از پيامبر درخواست ماندن در مدينه كرد، پيامبر به او سفارش كردند به جايى ديگر برود . وى نيز چنين كرد و به منطقه «عيص‏» رفت و كمينگاهى بر سر راه تجارى قريش ايجاد كرد . (10) البته پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پيش از اين نيز چنين عملى انجام داده بودند . پيش از نگارش صلح‏نامه، در حضور سهيل بن عمرو، نماينده مكيان، فرزند وى مسلمان شده بود و به اردوگاه مسلمانان آمده بود . سهيل بن عمرو او را مشاهده كرد و انعقاد صلح را مشروط به بازگرداندن وى كرد . پيامبر در جهت‏برقرارى صلح و تامين منافع برتر، اين شرط را نيز پذيرفت و فرزند سهيل بن عمرو را پس از امان گرفتن از دو همراه سهيل، به پدرش تحويل داد . (11) شايد به ظاهر منفعت و مصلحت فرزند سهيل يا ابوبصير تامين نشد، ولى مهم‏تر از آن مصلحت جمع و صلحت‏حكومت اسلامى بود .
    
    تامين امنيت اجتماعى در صلح‏ها
    با شروع دعوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مكه و طرح شعارها و معارف الهى مانند برابرى، نفى ظلم و ستم، نفى بت‏پرستى، پرستش خداوند يگانه، نفى تبعيض و ظلم و ستم، مشركان منافع خود را در خطر ديدند و سرسختانه در برابر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جبهه‏گيرى كردند . وقتى تطميع پيامبر اكرم سودى نبخشيد، مشركان آزار و شكنجه‏ها را ده‏ها برابر كردند . شدت اين فشار و اختناق به حدى بود كه پيامبر به گروهى از مسلمانان امر كردند كه به حبشه هجرت كنند و خود نيز به مدينه هجرت كردند . پس از هجرت ايشان، مسلمانان مكه همچنان در فشار ظلم و بيدادگرى مشركان بودند . مسلما چنين فضاى خفقان و سهمگينى، هم موجب سستى برخى و هم عدم جذب عده‏اى به اسلام مى‏شد . از بين رفتن چنين فضايى از بزرگ‏ترين منافع و اهداف مسلمانان محسوب مى‏گرديد . روند برقرارى صلح‏ها و مفاد صلح‏نامه‏ها نشان‏دهنده تلاش پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در تامين اين منفعت اساسى و سرنوشت‏ساز است . يارى نرساندن به دشمنان مسلمانان در مفاد صلح با «بنى ضمره‏» ، (12) دفاع از مظلوم، يارى رساندن به مسلمانان، عدم همراهى با مشركان در سركوب مسلمانان، عدم توطئه عليه مسلمانان و امنيت جانى مسلمانان از جانب يهود در پيمان عمومى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با يهوديان، (13) و برداشته شدن ده ساله جنگ و برقرارى امنيت، ممنوعيت غارت و خيانت، آزادى مسلمانان در ابراز اسلام در مكه و امنيت جانى و مالى مسلمانان كه به مكه مسافرت مى‏كنند در مفاد پيمان صلح حديبيه (14) از نمونه‏هاى بارز اين سياست پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در تامين امنيت اجتماعى مسلمانان است .
    
    تامين امنيت و منافع اقتصادى در صلح‏ها
    پيامدى كه در پس امنيت اجتماعى مسلمانان مى‏آمد، امنيت اقتصادى و رونق فعاليت‏هاى اقتصادى مثل تجارت و شركت در بازارهاى روز بود . به اين مسئله گاهى در صلح‏نامه تصريح مى‏شد و به عنوان يكى از مفاد آن در نظر گرفته مى‏شد . در صلح حديبيه، كه مهم‏ترين صلح تاريخ زندگانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است، تصريح شده كه اگر مسلمانان براى طلب روزى خدا به مكه بيايند، جان و مال آنان در امنيت است . (15)
    مواردى ديگر از تامين منافع اقتصادى مسلمانان در صلح نامه‏هاى پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مشاهده مى‏شود; از جمله صلح‏نامه‏هايى كه در آن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اموال غير مسلمانان متخلف را به نفع مسلمانان بر اساس صلح‏نامه ضبط مى‏كند . در جريان صلح در غزوه «خيبر» ، وقتى يهوديان شكست‏خوردند و مصالحه‏اى برقرار شد، يكى از مفاد آن مصالحه اين بود كه يهوديان فقط حق دارند يك تن‏پوش با خود بردارند و كليه اموال و اراضى را بايد باقى بگذارند . (16)
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در برخى از صلح‏هاى خود، طرف مصالحه را به پرداخت جزيه ملزم مى‏كردند كه ساليانه يا ماهيانه اموالى منقول يا غير منقول بپردازد . قطعا آمدن اين اموال به خزانه حكومت اسلامى منافع مهم اقتصادى براى مسلمانان در پى داشت . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در صلح با مسيحيان «ايله‏» ، آنان را به پرداخت‏ساليانه يك دينار براى هر مرد ملزم كردند . (17) در صلح با يهوديان «اذرح‏» و «جرباء» آنان را به پرداخت‏ساليانه 100 دينار به مسلمانان ملزم نمودند . (18) در جريان صلح با يهوديان «مقنا» در صلح‏نامه اين‏گونه مقرر شد كه آنان هر سال يك چهارم از محصول خرما و صيد دريايى و آنچه را زنان رشته‏اند به مسلمانان تحويل دهند . (19) در صلح‏نامه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله با مسيحيان «نجران‏» ، آنان ساليانه به پرداخت دو هزار جامه، هر يك به ارزش 40 درهم ملزم شدند . (20) نمونه‏هاى ديگرى از تعيين جزيه در صلح‏نامه‏ها يافت مى‏شوند .
    قطعا تتبع بيشتر و نگاهى دقيق‏تر، رعايت مصالح مردم و محدوده آن را در صلح‏ها و صلح‏نامه‏ها در سيره نبوى بهتر نمايان مى‏سازد .
    
    پى‏نوشت‏ها

    1و2 - ابوعبدالله محمد بن عمر الواقدى، كتاب المغازى، تحقيق مارسدن جونس، چ سوم، بيروت، مؤسسة‏الاعلمى للمطبوعات، ج 2، ص 574 و 573/ج 2، ص 593 .
    3 - همان، ج 2، ص 3 - 6/ابن هشام، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى‏السقاءو ديگران، چ‏دوم، بيروت، دارالمعرفه، ج‏2، ص 315 .
    4 - واقدى، پيشين، ج 2، ص 593 .
    5 - همان، ج 2، ص 611/ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 317 .
    6 - واقدى، پيشين، ج 2، ص 606 - 607 .
    7 - ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ الطبرى)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چ دوم، بيروت، روائع التراث العربى، ج 2، ص 635.
    8 - واقدى، پيشين، ج 2، ص 607 .
    9 - ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 323 .
    10و11 - واقدى، پيشين، ج 2، ص 624/ج 2، ص 607 .
    12 - محمد حميدالله، مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوى و الخلافة الراشده، چ ششم، بيروت، دارالنفائس، ص 267 .
    13 - ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 501 - 504 .
    14 - على بن ابراهيم، تفسير القمى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1412 ق، ج 2، ص 288 .
    15 - على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول، قم، دارالحديث، ج 3، ص 77 .
    16 - واقدى، پيشين، ج 2، ص 670 و 669/ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 337 .
    17و18 - واقدى، پيشين، ج 3، ص 1031 .
    19 - على احمدى ميانجى، پيشين، ج 3، ص 100 تا 105 .
    20 - همان، ج 3، ص 152 - 156 .
    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------
    منبع:فصلنامه معرفت، شماره 77

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

مرزهاى خشونت و مدارا

 

عنوان :       مرزهاى خشونت و مدارا

صاحب اثر : محمدباقر بابانيا

                

منبع :          ماهنامه كوثر شماره 35

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    فلسفه اصلى تساهل و تسامح در اسلام، تربيت مومنان و نزديك‏ساختن دلهاى آنها به يكديگر است; به عبارت روشن‏تر، قلمرو مدارادر درون نظام دينى است و قلمرو صلابت و اقتدار در بيرون نظام‏دينى. صلابت‏براى حفظ دين، جلوگيرى از تهاجم بيگانگان، پيشرفت‏اسلام و نفوذ ناپذير بودن رهبران دينى در برابر معاندان است.
    درواقع خشونت در اسلام پاسخى به متجاوزان به حدود و احكام الهى‏و ارزشهاى اعتقادى است.
    
    تعريف تساهل و تسامح
    در كتابهاى لغوى معروف اين است كه تساهل و تسامح يك معنادارد و مفهوم آسان گرفتن و گذشت را مى‏رساند. ولى ظاهرا به يك‏معنا بودن اين دو واژه زمانى است كه با هم استعمال شوند. اگريكى بدون ديگرى به كار رود، معنايشان تفاوت مى‏يابد. چون تساهل‏نوعى بى‏تفاوتى و اباحه‏گرى در پى‏دارد. به خلاف تسامح كه درآن‏مدارا و گذشت‏با اقتدار و بزرگوارى نهفته است.
    
    تعريف خشونت
    خشونت ضد ملايمت است و خشونت در گفتار يعنى تندى. در معناى‏خشونت نوعى صلابت و اقتدار نهفته است.
    
    دين سمحه و سهله
    در آيات قرآن واژه‏هاى تسامح و تساهل ياكلمه ديگرى از ماده‏سمح و سهل به كار نرفته است. آنچه معروف است، محدود رواياتى‏است كه اسلام را دين سمحه و سهله معرفى مى‏كند. اين روايات درقبال اديان ديگر است و تعداد آن از انگشتان يك دست فراتر نيست.
    در واقع احاديث‏سمحه و سهله در رديف آيات و روايات رفع و نفى‏عسر و جرح جاى دارد.
    بر اساس اين روايات، احكام اسلامى چنان سخت نيست كه فقطمعدودى بتوانند به آن عمل كنند. فقير، غنى، قوى، ضعيف، عالم،جاهل و همه طبقات اجتماعى مى‏توانند در عمل آن را به كارگيرند;چون خداوند هركه را به مقدار توانش مكلف ساخته است.
    مرحوم علامه مجلسى در كتاب شريف بحارالانوار، ج 68، در باره‏دين سمحه و سهله به تفصيل سخن گفته است.
    
    فلسفه مدارا در اسلام
    آيات و روايات نشان مى‏دهد تساهل و تسامح با هدف حفظ ايمان‏مسلمانان و پرجاذبه ساختن اين آيين در برابر ديگر اديان الهى‏شكل گرفته است; نه پديد آوردن حالت انفعالى در مسلمانان.
    بنابراين، اسلام برخلاف پندار ناآگاهان، در برابر انحرافات‏فكرى با قاطعيت مى‏ايستد. خداوند به پيامبرش مى‏فرمايد: «وكسانى را كه صبح و شام خدا را مى‏خوانند و جزذات پاك او نظرى‏ندارند، از خود دور نكن. نه چيزى ازحساب آنها بر تو است و نه‏چيزى از حساب تو بر آنها. اگر آنها را طرد كنى، از ستمگران‏خواهى بود... هرگاه كسانى كه به آيات ما ايمان دارند، نزد توآيند، به آنها بگو: سلام بر شما، پروردگارتان رحمت را برخودواجب ساخته است. هريك از شما از روى نادانى كارى زشت كند و به‏توبه و اصلاح(و جبران)روى آورد، مشمول رحمت‏خدا مى‏شود; زيرا اوآمرزنده و مهربان است.»
    دراين دوآيه خداوند متعال به پيامبرش روش مدارا و گذشت ازمومنان را مى‏آموزد; در ادامه در مقابل مشركان و بت پرستان كه‏داراى خطاى فكرى و انحراف اعتقادى بودند. مى‏فرمايد: «بگو: من‏از پرستش كسانى غير از خدا كه مى‏خوانيد، نهى شده‏ام. بگو: من ازهوسهاى شما پيروى نمى‏كنم. اگر چنين كنم، گمراه شده‏ام و ازهدايت‏يافتگان نخواهم بود.»
    بنابراين، يكى از اصول اوليه پيامبراسلام(ص)در دعوت به دين،مدارا است. پس از پذيرش اسلام، رسول خدا از گذشته مشركان‏وكافران چشم مى‏پوشيد و به آنها مسوليت مى‏داد. اين انعطاف‏پذيرى‏حضرت در طى بيست و سه سال دوران رسالت‏براى رسيدن به اهداف‏بلندالهى، ارائه الگوى درست رفتارى به مسلمانان و پيوند دلهابود. گذشت پيامبر از مسلمانان در جنگ احد و جنگ تبوك، خيانت‏ابولبابه و حتى وحشى قاتل حمزه سيدالشهداء نشان دهنده قلمرومدارا در سيره پيامبراكرم(ص)است.
    
    ناروايى مدارا در دين خدا
    البته عطوفت و رافت تنها در برابر تجاوز به حقوق شخصى‏پيامبر(ص)اعمال مى‏شد. اگر خطا و گناه كسى سبب تجاوز به حدودالهى مى‏گرديد، ديگر جاى تساهل نبود; زيرا پيامبر(ص)همان طور كه‏مامور رساندن دين خدا است، ماموريت اجراى آن را نيز به عهده‏دارد و خداوند تسامح را در اجراى حدود الهى با روح ايمان به‏خدا و آخرت ناسازگار مى‏داند. در قرآن كريم مى‏خوانيم: «هرگزنبايد شما در دين خدا و اجراى حد الهى، دچار رافت و دلسوزى‏شويد.»
    بنابراين، اجراى حدود الهى هرگز قابل تسامح و تساهل نيست،هرچند براى عده‏اى ناخوشايند باشد.
    
    صلابت‏حضرت على(ع)در راه خدا
    حضرت على(ع)بعد از گرفتن ماليات از مردم نجران در راه بازگشت‏به مدينه در نيمه راه فرماندهى سربازان اسلام را به يكى ازياران خود واگذار كرد و به كاروان پيامبر(ص) كه براى مراسم حج‏عازم مكه بود. پيوست. رسول خدا(ص)پس از دريافت گزارش حضرت‏على(ع)دستور داد سربازان را براى انجام مراسم حج‏به مكه‏بياورد. وقتى حضرت على‏نزد سربازان آمد، ديد سربازان پارچه‏هاى‏گرفته شده از مردم نجران را ميان خود تقسيم كرده‏اند. حضرت به‏خشم آمد و فرمود: چرا پيش از آنكه پارچه‏ها به پيامبرخدا تحويل‏داده شود، چنين كرديد؟ سپس همه پارچه‏ها را از آنان پس گرفت ودر مكه تحويل پيامبر(ص) داد. عده‏اى نزد پيامبر(ص)ازعلى(ع)شكايت كردند، حضرت فرمود:
    «ارفعوا السنتكم عن على‏بن ابى‏طالب فانه خشن فى‏ذات الله‏عزوجل غيرمداهن فى دينه.»
    از بدگويى به على دست‏برداريد. او در راه خدا خشن و بى‏پرواست‏و اهل تملق و دورويى دردين خدا نيست.
    
    سيره پيامبر(ص)در برابر دشمنان
    تاريخ زندگانى پيامبر اكرم(ص)نشان مى‏دهد آن حضرت همان طور كه‏از عطوفت و لطف به مسلمانان سرشار بود، در برابر كفار ومنافقان ذره‏اى انعطاف نشان نمى‏داد. پيشرفت اسلام در مقابل‏دشمنان وامدار صلابت و استوارى پيامبر و مسلمانان است.
    مسلمانان در طى ده سال هجرت در بيش از هفتاد جنگ شركت كردندو در تمام اين جنگها تعداد مسلمانان از دشمنان كمتر بود.
    
    صلابت پيامبر(ص)در پيشبرد ارزشهاى دينى
    پيامبر اكرم(ص)براى تبليغ دين از بهترين شيوه‏هاى منطقى‏استفاده كرد و هرگز راه خشونت نپيمود. پيامبر و اصحاب وفادارش‏سيزده سال در مقابل ظلمهاى مكيان مقاومت كردند و از واكنشهاى‏خشونت‏بار چشم پوشيدند. در اين مدت، پيامبر(ص)براى صدور اسلام‏به خارج از مكه سفيران تبليغاتى به مدينه مى‏فرستاد و با آيات‏نورانى قرآن مجيد، در جذب مردم خو گرفته با فرهنگ جاهلى‏مى‏كوشيد. نقش قرآن درجذب دلها چنان بود كه گفته‏اند: «فتحت‏المدينه بالقرآن‏» ; مدينه به وسيله قرآن فتح شد.
    بر اساس بعضى از روايات، وقتى گروهى از مشركان را به عنوان‏اسير نزد پيامبر(ص)آوردند، پيامبر(ص)فرمود: آيا آنها را ازابتدا دعوت به اسلام كرديد؟ گفتند: نه. فرمود: پس آنها را آزادكنيد تا به محل خود بروند. شهادت كاروان تبليغى پيامبر(ص)گواه‏روشنى بر شيوه تبليغى آن حضرت است.
    
    فلسفه جهاد
    هدف از جهاد در اسلام، دفاع است نه تبليغ. پيامبراكرم(ص)به‏حضرت على(ع)فرمود: «لاتقاتل حتى تدعوهم الى الاسلام‏»
    جنگ نكن تاآنگاه كه آنان رابه اسلام دعوت كرده‏باشى.
    بنابراين، جهاد در واقع تلاش مظلومان در برابر ستمگران براى‏حفظ جان، مال، فرهنگ و مقدسات مسلمانان است. پيامبر(ص)هرگز درمقابل ستمگران مسامحه روا نمى‏داشت. آيه(و انذر عشيرتك‏الاقربين)گواه درستى اين سخن است.
    
    قاطعيت پيامبر(ص)در برابر نفاق
    پيامبر(ص)رحمه للعالمين بود; ولى وقتى كانون دين مورد تهاجم‏قرار مى‏گرفت‏با تمام قدرت به دفاع برمى‏خاست. واقعه مسجد ضرارنمونه‏اى از اين حركت پيامبر بود. قبل از جنگ تبوك، عده‏اى ازمسلمان نماها كه داراى روح نفاق بودند، بنايى به نام مسجدساختند تا بتوانند در پناه آن عليه پيامبر و يارانش توطئه‏كنند. خداوند از اهداف پليد آنها پرده برداشت و روح نفاق آنان‏را آشكار ساخت: «كسانى هستند كه براى‏زيان(مسلمانان)و(تقويت)كفر و تفرقه افكنى ميان مومنان مسجدساختند; آنها سوگند ياد مى‏كنند: جز نيكى نظرى نداشته‏ايم; اماخداوند گواهى مى‏دهد آنها دروغگويند. »
    وقتى خداوند اين خبر را به پيامبر(ص)داد، حضرت عده‏اى رافرستاد و آن مسجد را ويران كردند.
    آرى، حتى وقتى مسجد به كانون دين‏ستيزى و نفاق تبديل شود،بى‏ارزش و سزاوار ويران شدن است.
    
    قاطعيت مومنين در برابر دشمنان
    فروتنى مسلمانان در ايجاد يكپارچگى و وحدت، بسيار موثر است;ولى محبت‏به يكديگر، به ويژه نزديكان، نبايد باعث فراموشى وغفلت از فرصت‏طلبان شود. مومنان بايد در برابر كفار و دشمنانى‏كه لباس دوست پوشيده‏اند، قاطع باشند تا از مهربانى آنان سوءاستفاده نشود. قرآن مجيد به مومنان مى‏فرمايد: «اى كسانى كه‏ايمان آورده‏ايد! با كافرانى كه با شما نزديكترند، پيكاركنيد.(و دشمن دورتر، شما را از دشمنان نزديك غافل نكند.)آنهابايد در شما شدت و خشونت احساس كنند; و بدانيد خداوند باپرهيزكاران است.»
    اين آيه، مثل آيه «وانذر عشيرتك الاقربين‏» است و وظيفه‏مومنان را در برابر دشمنانى كه لباس دوست پوشيده‏اند و نيزدوستان ناآگاه، بيشتر مى‏كند.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

مدارا با مخالف و مبارزه با معاند در سيره نبوى

                

عنوان :       مدارا با مخالف و مبارزه با معاند در سيره نبوى

صاحب اثر : سيدقاسم رزاقى موسوى

                

منبع :          ماهنامه معرفت شماره 86

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    مقدّمه
    افراد هر جامعه داراى انديشه‏ها، تفكرات و تمايلات متفاوتى هستند. در ارتباط بين افراد جامعه با حكومت، گروه‏هاى موافق و مخالفى وجود دارند كه با برخوردهاى متفاوت حكومت روبه‏رو مى‏شوند. صرف‏نظر از انگيزه مخالفت‏ها و چرايى آن‏ها، نحوه برخورد حكومت با گروه‏هاى مخالف در جوامع قابل بررسى است و از برخوردهاى ساده و همراه با ملايمت تا برخورد خشن، ضرب و جرح و به دار كشيدن مخالفان را در طول تاريخ شاهد بوده‏ايم. سؤالى كه مطرح است اينكه مخالفان در نظام سياسى اسلام، از چه جايگاهى برخوردارند؟ و برخورد حاكمان با مخالفان چگونه بايد باشد؟ پاسخ به اين سؤالات و اين سؤال كه برخورد پيامبر با مخالفان خود چگونه بوده است نوشتار حاضر را موجب گشته‏اند.
    
    البته پاسخ مكفى بحث مفصّلى مى‏طلبد، آنچه اين مقاله در صدد بررسى آن است تبيين نظرى اين مسئله در اسلام و نحوه برخورد پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با مخالفان خود است؛ پيامبرى كه آخرين هدايت‏كننده بشر به سوى سعادت و حامل آخرين پيام رهايى انسان از تاريكى‏ها به سوى روشنايى مطلق است. به مصداق «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (احزاب: 21)، با بررسى رفتار پيامبر، درصدد الگوگرفتن از ايشان در رفتارهاى اجتماعى و سياسى در جامعه هستيم.
    
    
    تبيين واژگان كليدى بحث
    مدارا: از ريشه «درى ـ دراية»، در لغت، به معناى مجامله و ملاطفت، برخورد مؤدبانه يا چاپلوسانه آمده است.(1) منظور از «مدارا» در اين نوشتار، نوعى برخورد همراه با سعه صدر، گذشت و تحمّل است؛ معادل آنچه امروز از آن به تساهل تعبير مى‏شود. بعضى به اشتباه، مدارا را با واژه «تولرانس» (
Tolerance) غربى يكى مى‏دانند؛ زيرا تولرانس نوعى برخورد همراه با تساهل و كوتاه آمدن از حق خود است كه مورد قبول اسلام نيست.(2)
    
    البته اين تعريف به معناى بى‏تفاوتى نسبت به عقايد مخالف نيست. به تعبير ديگر، «مدارا با اعتقادورزان است، نه با اعتقادات.»(3)
    
    مخالف: در لغت، از ريشه «خَلَفَ»، اسم فاعل باب مفاعله، به معناى ضد و ناسازگار بودن و مغاير بودن با چيزى است،(4) و در جامعه، به گروهى اطلاق مى‏شود كه با قدرت حاكم و مردم جامعه، هم اعتقاد نيستند و البته اقدامى برخلاف ندارند، مخالفت آن‏ها در مرحله اعتقاد است و به مرحله عمل در اجتماع نمى‏رسد. به عبارت ديگر، در زندگى اجتماعى موافقت داشته و همه در يك جامعه با قوانين حاكم بر آن، زندگى مسالمت‏آميز دارند، اما در نوع تفكر، انديشه و اعتقادات با هم داراى اختلاف هستند.
    
    معاند: در لغت، از ريشه «عَنَد ـ عنود» اسم فاعل باب مفاعله به معناى سماجت كردن، خيره سرى كردن، منحرف گشتن و برگشتن است.(5) در كنار مخالفان، گروه ديگرى هستند كه به مبارزه و اقدامات عملى عليه قدرت حاكم و مردم جامعه روى مى‏آورند و درصدد سست كردن پايه‏هاى حكومت اسلامى مى‏باشند. از اين عده، به «معاند» تعبير مى‏شود.
    
    
    مدارا با مخالف
    جايگاه اصل مدارا در اسلام و سنّت معصومان عليهم‏السلام
    اسلام مدارا با توده مردم، اعم از مخالف و موافق، را ضرورى دانسته، احكام و سياست اسلامى را بدون تبعيض بين آنان اجرا مى‏كند. تاريخ اسلام هم از صدر و نيز در دوران 250 ساله عصر امامت، گواه رحمت و ملايمت اوصياى پيامبر عليهم‏السلام ، حتى نسبت به دشمنان و بدخواهان آنان، است. پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عنوان سرسلسله اين الگو، در مديريت خود، همواره بر اين اصل تأكيد مى‏ورزيد؛(6) همچنان‏كه مى‏فرمايد: «اَعقلُ الناسِ اَشَدُّهم مداراةً لِلناسِ، وَ اَذلُّ الناسِ مَن اَهانَ النَّاسَ»؛(7) عاقل‏ترين مردم كسى است كه بيشتر با ديگران مدارا كند، و خوارترين مردم كسى است كه آنان را مورد تحقير و توهين قرار دهد.
    
    به كارگيرى اين شيوه موفقيت بيشترى به همراه خواهد داشت، بخصوص براى حاكمان و مديران جامعه. بدين‏روى، پيامبر در راستاى تحقق اهداف اصلى خود در امر هدايت جامعه، اين شيوه را برگزيد و اصل رحمت و محبت اساس دعوت ايشان بود و راز موفقيت او در تأليف قلب‏ها، محبت و ملايمت او كه از صد لشكر قوى‏تر است،(8) تا جايى كه سيره‏نويسان در توصيف آن حضرت نگاشته‏اند: «پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داراى قلبى رقيق بود و نسبت به همه مسلمانان مهربان بود.»(9)
    
    زراره از امام باقر عليه‏السلام نقل كرده كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏فرمود: «بى‏گمان، رفق بر چيزى قرار نگرفت، مگر آنكه زينتش بخشيد.»(10)
    
    با تكيه بر روايات متعدد از پيامبر، مى‏توان گفت: از جمله اصول مهم دين اسلام، اصل سمحه و سهله بودن دين اسلام و مخالفت با هرگونه سخت‏گيرى‏هاى بى‏مورد است؛ همچنان‏كه از پيامبر نقل شده كه فرمود: «من با دين يكتاگراى با گذشت ـ يا آسان ـ مبعوث شده‏ام و هركس با سنّت من مخالفت ورزد، از من نيست.»(11)
    
    اگرچه در محدوده سمحه و سهله بودن دين، بحث‏هاى فراوانى مطرح است، كه آيا اين به معناى گذشتن از اصول دين و كوتاه آمدن در مقابل اقدامات مخالفان است يا نه؟ در پاسخ مى‏توان گفت: هيچ‏گاه منظور از مدارا نسبت به مخالفان زير پا گذاشتن اصول دين و تعاليم ضرورى آن نيست، بلكه آسان‏گيرى اولاً، در اصل پذيرش دين است كه هيچ‏گونه اجبار و اكراهى در آن نيست؛ ثانيا، در عمل به احكام دين، تا جايى كه اصول آن حفظ شود.
    
    
    اقسام مخالفان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
    در يك تقسيم‏بندى كلى، مى‏توان مخالفان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به سه دسته تقسيم نمود:(12)
    
    1. كسانى كه منكر خداوند بودند؛ همانند بت‏پرستان، كفّار و مشركان كه با تكذيب و استهزا مخالفت مى‏نمودند.
    
    2. اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان) كه با محاجّه و خيانت مخالفت مى‏كردند و قرآن كريم اين عده را در كنار مشركان، دشمن‏ترين دشمنان نسبت به مسلمانان معرفى نموده است: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُواْ.» (مائده: 82)
    
    3. منافقانِ به ظاهر مسلمان كه با فتنه‏انگيزى و سرپيچى از پيامبر، جبهه داخلى عليه ايشان تشكيل داده بودند. برخورد با هردسته ازمخالفان،بسته‏به‏نوع‏وميزان‏مخالفت آنان متفاوت بود.
    
    
    اصول حاكم بر رفتار پبامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در برخورد با مخالفان
    پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مقابل بت‏پرستان، كفار و مشركان قريش چاره‏اى جز مدارا نداشت؛ زيرا در ابتداى راه بود و مى‏بايست با مدارا و به آرامى آن‏ها را به سمت دين اسلام بكشاند. اما در برخورد با اهل كتاب و پس از تشكيل حكومت اسلامى در مدينه، هر دو نوع برخورد را داشت؛ يعنى تا آنجا كه ممكن بود با گفت‏وگو و با عهد و پيمان سعى در زندگى مسالمت‏آميز در كنار هم داشت، اما وقتى آن‏ها پا را فراتر نهاده، خيانت مى‏كردند يا نقض پيمانى صورت مى‏گرفت، پيامبر به شدت برخورد مى‏نمود؛ همانند برخورد عملى با قبايل يهودى مدينه.
    
    در برخورد با منافقان، كه با فتنه‏انگيزى، جبهه داخلى عليه پيامبر را تشكيل داده بودند، سعى پيامبر بر مدارا بود. آن حضرت به دلايل گوناگون سياسى و اجتماعى با مخالفان با ملايمت و رفق برخورد مى‏نمود، آن‏گونه كه با عبداللّه بن اُبى برخورد كرد و در جريان فتنه‏انگيزى وى پس از غزوه «بنى‏المصطلق» حاضر به كشتن او، كه سركرده منافقان بود، نشد و در پاسخ به فرزند عبداللّه، كه اجازه قتل پدرش را از پيامبر طلب نمود، فرمودند: «تا هنگامى كه زنده است، مانند يك دوست و رفيق با او به نيكى رفتار مى‏كنيم.»(13) به قول ابن‏هشام، همين رفتار آن حضرت باعث شد كه عبداللّه بن ابى از آن پس مورد سرزنش و ملامت قوم و قبيله خود قرار گيرد.(14)
    
    اما اگر مخالفت آن‏ها درباره اصول تغييرناپذير دين يا فتنه انگيزى در ميان مسلمانان در مقابله با اساس دين اسلام بود، پيامبر شيوه مدارا را كنار گذاشته، به شدت با آن‏ها برخورد مى‏نمود؛ همانند به آتش كشيدن مسجد «ضرار» كه منافقان به سركردگى ابوعامر به بهانه بيمارى و عدم توانايى حضور در مسجد «قبا» و با حربه «مذهب عليه مذهب» تصميم داشتند به جامعه نوپاى مسلمانان ضرر بزنند كه پيامبر به دلايل ذيل آن را به آتش كشيد: زيان رساندن به مسلمانان، تقويت‏كفر،ايجادتفرقه‏ميان‏مؤمنان‏وپايگاهى‏براى‏محاربان.(15)
    
    پس از بررسى سيره نبوى، مى‏توان اصول ذيل را در رفتارهاى آن حضرت يافت:
    
    1. رفتار عادلانه با مخالفان در فرمان‏ها (دستورات)، برخورد با دشمن در جنگ و قتال و مانند آن؛
    
    2. گفت‏وگو با مخالفان از راه‏هاى گوناگون صورت مى‏گرفت، يا با تماس فردى پيامبر با مردم، يا با حضور در ميان قبايل، گاه با پذيرفتن وفدها و هيأت‏هاى اعزامى از قبايل و يا با اعزام مبلّغ به قبايل و نيز مكاتبه و ارسال نامه به حكومت‏هاى ديگر اين گفت‏وگو و ارتباط صورت مى‏پذيرفت.
    
    3. قانون‏مدارى در برخورد با مخالفان (و موافقان) و پاى‏بندى به عهدها و پيمان‏ها؛
    
    4. برخوردارى از شيوه سمحه و سهله (مدارا) كه برخوردارى از اين شيوه مزاياى بى‏شمارى براى حاكم اسلامى (و جامعه اسلامى) در پى خواهدداشت؛ ازجمله ايجاد فضاى مناسب براى برخورد انديشه‏ها و ترقّى و تكامل آن‏ها، جلوگيرى از توسّل به زور و سخت‏گيرى و تحميل عقيده و مهم‏تر از همه، حفظ وحدت‏جامعه‏كه‏موجبات رشد جامعه را فراهم مى‏سازد.(16)
    
    برتراند راسل در مورد تساهل در ميان مسلمانان، اظهار مى‏دارد: «بعضى از صفات برگزيده كه امروز بر حسب عادت، آن‏ها را جزو عادات حسنه بخصوص عيسويان مى‏شماريم، پيش از اين، در مشرق زمين بيشتر مستحسن شمرده مى‏شدند و به آن‏ها عمل مى‏كردند تا در مغرب زمين. تساهل و تسامح در اوايل ظهور اسلام، به ويژه حكومت اسلامى در مدينه و برخورد مسلمانان با مسيحيان كه كافر و مرتد تلقّى مى‏شدند، بسيار جوان‏مردانه‏تر از رفتار امپراطوران بيزانس نسبت به عيسويان بود؛ زيرا پيامبر اسلام نه تشكيلات انگيزاسيون (تفتيش عقايد) اروپا را به وجود آوردند و نه سياه‏چاله‏هاى آن را كه در قرون وسطا رايج بودند.(17)
    
    
    
    نمونه‏هاى مدارا در سيره نبوى
    عصر نبوى عصر تأسيس نظام اسلامى و تكوين اعتقادات اسلامى در ميان مردم بود. به همين دليل، رفتارهاى پيامبر بيشتر همراه با مدارا بودند تا مردم بتوانند اصل دين را در جامعه بپذيرند. بدين روى، مخالفت‏ها، استهزاها و تمسخرها و حتى مخالفت‏هاى عملى بعضا با گذشت پيامبر همراه بودند. اما چون اقدامات عملى مخالفان از حد مى‏گذشت و پيامبر چاره‏اى جز مبارزه عملى نداشت، از مدارا دست مى‏كشيد. بيشترين تحمّل و مداراى پيامبر با منافقان مدينه بود؛ چرا كه برخورد شديد با آن‏ها خطرى عليه اصل اسلام به شمار مى‏آمد.
    
    
    نمونه‏هايى از درياى بيكران رفتار همراه با مداراى پيامبر:
    1. عبداللّه بن ابىّ، رئيس منافقان مدينه بود كه على‏رغم اقدامات و خيانت‏هايش در مراحل گوناگون، پيامبر عليه او اقدامى نكرد. او در مدينه از جايگاهى بالا برخوردار بود و پيامبر با او مدارا مى‏كرد. پس از غروه «بنى‏المصطلق»، به دنبال برخى مسائل، او گفت: «لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ» (منافقين: 8) كنايه از اينكه پس از برگشت به مدينه، پيامبر را از آنجا بيرون مى‏كند. اين خبر به پيامبر رسيد و اصحاب خواستار برخورد شديد با او شدند، تا جايى كه مسئله قتل او شايع گرديد. پسرش از پيامبر خواست: اگر چنين است، او خود عامل اين حكم باشد تا مبادا او بخواهد قاتل پدرش را بكشد و دستش به خون مسلمانى آغشته شود. اما پيامبر در پاسخ او فرمود: چنين حكمى مطرح نيست.(18)
    
    2. مدارا با جوان يهودى كه به تحريك شائس بن قيس، بين دو قبيله اوس و خزرج فتنه ايجاد نمود و نزديك بود عصبيّت جاهلى در دو قبيله به جنگ منجر شود، ولى با دخالت و نصيحت پيامبر، موضوع حل شد. پيامبر با اينكه مى‏دانست فتنه در كجا ريشه دارد، ولى برخوردى نكرد.(19)
    
    مدارا با جماعتى از منافقان و يهوديان كه پيامبر را آزار و اذيت مى‏كردند و آيات قرآن در بيان ماهيت آنان نازل شد كه عبارتند از:
    
    3. نبتل بن الحرث؛ همان كسى كه درباره پيامبر گفت: «اِنّما محمّدٌ اُذنٌ...» كه آيه نازل شد: «وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ.»(توبه: 61) پيامبر درباره او فرمود: «مَن اَحبَّ أَن ينظُرَ الى الشيطانِ فلينظُر الى نَبتل بنِ الحرثِ.»(20) اما با اين وجود، دستورى از پيامبر در مقابله با او صادر نشد.
    
    4. وديعة بن ثابت،(21) از بنيان‏گذاران «مسجد ضرار» بود؛ همو كه گفته بود: «اِنَّما كُنّا نَخوضُ وَ نَلعَب.» و آيه در حق او نازل شد: «وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِؤُونَ.» (توبه: 65)
    
    5. اوس بن قيطنى(22) در جنگ خندق، براى فرار از جنگ به پيامبر گفته بود: «اِنَّ بيوتَنا عورةٌ فَاذن لنا فَلنرجع اِليها» و اين آيه در حق او نازل شد: «يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِن يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارا.» (احزاب: 13)
    
    6ـ10. بشيربن ابيرق (سارق الدّرعين)، ضحّاك بن ثابت (متهم به نفاق و دوستى يهود)، جلاس بن سويد بن صامت (پيش از توبه)، معتب بن بشير و رافع بن زيد، به سبب نفاق و گم‏راهى آن‏ها، آيه نازل شد: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن يَكْفُرُواْ بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيدا.» (نساء: 60)(23)
    
    11. مجدبن قيس كه به پيامبر گفته بود: «يا مُحمّدُ ائذن لى و لاتَفتِنّى» كه آيه در حق او نازل شد: «وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لِّي وَلاَ تَفْتِنِّي أَلاَ فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ.»(توبه: 49) ولى برخوردى از پيامبر با او گزارش نشده است.
    
    12. رافع بن حريمله كه از مخالفان و منافقان بزرگ بود. وقتى او مرد، پيامبر فرمودند: «قَد مات اليومَ عظيمٌ مِن عظماءِ المنافقينَ.» اقدامى عليه او از طرف پيامبر گزارش نشده است.
    
    13. زيد بن الصليت؛ وقتى شتر پيغمبر گم شد و همه به دنبال شتر مى‏گشتند، او به كنايه و طعنه گفت: چگونه ادعاى پيامبرى مى‏كند، در حالى كه نمى‏داند شترش كجاست؟ پيامبر به علم غيب، جاى دقيق شتر را فرمود و اصحاب رفتند و همان‏جا شتر را يافتند.(24) اما برخوردى از پيامبر عليه او گزارش نشده است.
    
    14. عميربن وهب، از قبيله «بنى جمع» كه شيطان‏صفت بود و به بهانه آزادى پسرش، كه در جنگ بدر اسير شده بود، با شمشيرى زهرآلود قصد جان پيامبر داشت. پيامبر به علم غيب قصد او را آشكار ساخت و او در دم اسلام آورد.(25)
    
    15. وحشى كه در جنگ «احد»، حمزه، عموى پيامبر را، به شهادت رساند و پيامبر حكم قتل او را صادر كرد. او پس از فتح مكّه به طائف گريخت. اما پس از مدتى، در وفد ثقيف، ناگهان بر پيغمبر وارد شد و شهادتين گفت و پيغمبر او را بخشيد، اما فرمود: به جايى برو كه ديگر تو را نبينم. او مسلمان شد و در جنگ‏هاى ردّه، مسيلمه كذّاب را كشت.(26)
    
    16. هبار بن اسود، كسى كه شتر زينب، دختر پيغمبر، را رم داد و از ميان هودج به زمين افتاد و طفل خود را سقط كرد و خود نيز به واسطه همان مرض از دنيا رفت. پيغمبر در فتح مكّه خون او را هدر اعلان كرده بود، ولى پس از مدتى بر پيغمبر وارد شد و گفت: «... مى‏خواستم به عجم‏ها پناه ببرم، ولى فضل و بخشش تو را به ياد آوردم...» او تقاضاى بخشش كرد و پيغمبر او را عفو نمود.(27)
    
    17. قيس بن ربيع كه از سهم خود در عطايا ناراضى بود و پيغمبر را هجو نمود. اما خود به مدينه آمد و در ضمن اشعارى پوزش خواست و مورد عفو پيامبر قرار گرفت.(28)
    
    18. عكرمة بن ابى‏جهل كه پيغمبر در فتح مكّه، خون او را هدر اعلان كرده بود، اما به درخواست همسرش، پيامبر او را بخشيد، بعدها او در سپاه اسلام در شام دلاورانه جنگيد.(29)
    
    19. مالك بن عوف، فرمانده لشكريان «هوازن» عليه پيامبر بود. او پس از شكست، به طائف پناه برد. اما پيغمبر فرمود: اگر بيايد و مسلمان شود، مال او را به همراه صد شتر اضافه به او مى‏دهم. او مسلمان شد و از جانب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، رئيس طوايف «هوازن»، «ثماله» و «مسلمه» شد و با طائف جنگيد.(30)
    
    20. ابن قيظى فردى نابينا بود. وقتى لشكريان اسلام به احد مى‏رفتند، از زمين مقدارى خاك برداشت به روى مبارك پيامبر پاشيد و ناسزا گفت. اصحاب خواستند او را بكشند. اما پيغمبر فرمود: «او را رها كنيد، هم چشمش كور است و هم دلش.»(31)
    
    21. عبدالله بن ابى‏سرح مدتى كاتب وحى بود و گاهى به عمد الفاظ وحى را تغيير مى‏داد. سرانجام، مرتد شد و از مدينه فرار كرد. در فتح مكّه، پيغمبر خون او را هدر ساخته بود، اما با وساطت عثمان، در مكّه بر پيغمبر وارد شد و امان خواست. پس از مدتى مورد رحمت و بخشش پيامبر قرار گرفت.(32)
    
    22. انس بن زنيم با اشعارى پيامبر را هجو نمود و پيامبر نيز او را مهدورالدم خواند. اما در فتح مكّه، مورد عفو و بخشش پيامبر قرار گرفت.(33)
    
    
    23. ابوسفيان‏بن حارث، برادررضاعى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ،پس از فتح‏مكّه‏به‏وساطت امّ‏سلمه موردعفووبخشش‏پيامبرقرار گرفت.
    
    24. صفوان بن اميّه به سبب اقدامات عليه مسلمانان، مهدور الدم اعلام گرديده بود، اما پس از فتح مكّه، مورد بخشش پيامبر قرار گرفت.(34)
    
    25. مدارا با يهوديان خيبر كه پس از فتح خيبر، پيامبر آنان را نكشت و زنان و فرزندانشان را به اسارت نبرد.(35)
    
    26. حاطب بن ابى بلتعه به خيانت، موضوع حركت مسلمانان براى فتح مكّه را توسط ساره به اطلاع قريش رساند و پيامبر از طريق وحى، از اين موضوع اطلاع يافت،(36) ولى برخورد خاصى از سوى ايشان با حاطب گزارش نشده است.
    
    27. نمونه كامل مداراى پيامبر، بخشش سران كفر پس از فتح مكّه است كه فرمودند: «اِذهبوا فانتم الطُّلقاء...»(37)
    
    از موارد مزبور و نيز موارد ديگر دست مى‏آيد كه هدف نهايى پيامبر مسلمان شدن مردم و به هدايت رساندن آن‏ها بود، نه انتقام گرفتن هنگام قدرت و همين مسئله يكى از عوامل پيشرفت اسلام به شمار مى‏آيد.
    
    
    مبارزه با معاند
    با وجود موارد زيادى از مدارا، كه در رفتار و سيره نبوى ملاحظه مى‏شود، نمونه‏هاى برخورد تند و غيرقابل انعطاف نيز در سيره عملى پيامبر وجود دارند. اگر بخواهيم ملاكى براى اين رفتارهاى پيامبر ارائه دهيم، مى‏توانيم بگوييم: آنجا كه اساس و بنيان دين هدف گرفته شود و اقدامات مخالفان در مقابل اصول تغييرناپذير دين اسلام و به منظور از بين بردن آن باشد، رفتار پيامبر متعصّبانه و انعطاف‏ناپذير است و در غير اين موارد، با مدارا؛ چرا كه ماهيت و فلسفه دين همان اصول تغييرناپذير است و با از بين رفتن آن اصول، دينى نخواهد بود و لغزش و بى‏توجهى در اين موارد، هرگز جايى نخواهد داشت. تاريخ به خوبى شاهد رفتارهاى همراه با قاطعيت پيامبر در حفظ اهداف و اصول نهضت اسلامى است؛ اصولى مانند: عدالت، ظلم‏ستيزى، مبارزه با شرك و كفر و ستايش خداوند.
    
    در سيره نبوى مواردى يافت نمى‏شوند كه به تعطيلى حدود الهى منجر شود و ايشان ذرّه‏اى انعطاف نشان داده باشد و در اجراى حدود، حتى اجازه شفاعت نمى‏دادند. از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه در عصر پيامبر، زنى از اشراف سرقت كرد. او را نزد پيامبر آوردند. حضرت امر كرد: دستش قطع شود. گروهى از قريش خدمت پيامبر رسيدند كه يا رسول اللّه! اگر دست اين خانم قطع شود، پيامدهايش خوب نيست؛ او از اشراف است... آيا مصلحت هست؟ حضرت فرمودند: آرى امّت‏هاى پيش از شما، براى چنين كارهايى هلاك شدند؛ چون حدود را نسبت به ضعفايشان اجرا مى‏كردند و درباره اقويا و اشراف و بزرگان اجرا نمى‏كردند. به همين دليل هلاك شدند.(38)
    
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    
    مواردى از عدم تساهل در اسلام
    1. انعطاف‏ناپذيرى در برنامه‏هاى دينى
    برنامه‏ها و تعاليم دينى انبيا، اعم از عقايد، احكام و اخلاق، كه با ادلّه قطعى جزو دين شمرده مى‏شوند، به هيچ وجه قابل مسامحه نيستند و به اين بهانه كه مورد پذيرش مردم نمى‏باشند، دردسرساز و مشكل‏آفرين هستند نمى‏توان آن‏ها را مورد مسامحه قرار داد. نهضت انبيا با قاطعيت تمام، درصدد به اجرا درآوردن و تثبيت حقايق دين به جاى عقايد باطل گذشته بوده است، اگرچه مشركان با اين عقايد به مخالفت برخاسته‏اند و حتى مبارزاتى نيز داشته‏اند، اما تأثيرى در روند حركت انبيا نداشته و هر اقدامى در مقابل اين حركت انبيا بى‏پاسخ نمانده است، بخصوص آنكه پس از استقرار حكومت اسلامى در مدينه، برخوردهاى پيامبر شدت بيشترى يافته است.(39)
    
    
    
    2. عدم تساهل در حدود الهى
    از نظر اسلام، اقدام مخالفان اگر منافع شخصى انسان را به خطر اندازد و عفو و مدارا، ظلم‏پذيرى و ذلّت نباشد، شايسته است انسان شيوه مدارا و تساهل در پيش بگيرد. اما اگر اقدام مخالفان در تعارض با حدود الهى باشد، چون رعايت حدود الهى مقدّم بر شخصيت انسانى است و انسانيّت انسان در گرو رعايت حقوق الهى مى‏باشد، مسامحه جايى ندارد و بايد به اقدام عملى روى آورد. مهم‏ترين اقدام عملى كه در اسلام تأكيد فراوانى بر آن شده «امر به معروف و نهى از منكر» است كه داراى شروط و مراحلى است. اما كم‏ترين ثمره آن نظارت عمومى و حراست از احكام و حدود الهى است.
    
    حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «مسلمانى كه شكسته شدن حدود الهى را ببيند، اما واكنشى از خود نشان ندهد، مرده‏اى است بين زندگان.»(40)
    
    مهم‏ترين وظيفه حكومت اسلامى و فلسفه تأسيس آن اجراى احكام و حدود الهى است. از اين‏رو، برخورد قاطع پيامبر به عنوان حاكم اسلامى در صدر اسلام با متخلّفان را شاهديم و در آيات قرآن نيز بر اجراى احكام و حدود الهى تأكيد شده است؛ مانند اجراى حد زن و مرد زناكار، شارب خمر و سارق.(41)
    
    
    
    3. عدم تسامح در عدالت اجتماعى و حقوق مردم
    هدف كلى اديان الهى برقرارى موازين عدالت اجتماعى است تا زمينه تكامل اخلاقى و معنوى همه افراد پديد آيد. در مواردى كه حقوق شخصى مطرح هستند، مى‏توان تسامح نمود، اما جايى كه عدالت اجتماعى و حقوق افراد ديگر مطرح است، تسامح در كار نيست و بايد با قاطعيت برخورد نمود. نمونه‏هاى متخلّفان اجتماعى كه در صدر اسلام از سوى پيامبر و دوران ائمّه اطهار عليهم‏السلام برخوردهايى با آنان شده عبارتند از:
    
    1. غارتگران اموال بيت‏المال، كه به شدت با آنان برخورد مى‏شد، بخصوص دستورها و توبيخ‏هاى فراوانى از دوران حكومت امام على عليه‏السلام نسبت به واليان متخلّف رسيده است.(42)
    
    2. اخلالگران امنيت اجتماعى، كه در اين زمينه، هم بعد مادى امنيت اجتماعى را شامل مى‏شود، مانند سرقت و هم بعد معنوى و فكرى امنيت جامعه را فرا مى‏گيرد كه ارتداد و بدعت نمونه‏هاى اخلال امنيت فكرى جامعه‏اند.
    
    حضرت على عليه‏السلام در جواب عبيدبن بشر خثعمى درباره كيفر راهزن فرمود: «كسى كه راه را گرفته و انسانى را كشته و اموالى نيز برده است دست و پايش بريده و به دار آويخته مى‏شود، كسى كه فقط راه را گرفته و انسانى را كشته و مالى نبرده است، كشته مى‏شود، و كسى كه راه را بسته و فقط مالى برده است دست و پايش بريده مى‏شود، و كسى كه راه را گرفته، ولى مالى را نبرده و كسى را هم نكشته است، تبعيد مى‏شود.»(43)
    
    
    
    نمونه‏هايى از برخورد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با معاندان
    بيشترين برخورد عملى پيامبر با يهوديان و مشركانى بود كه در مقابله با پيامبر و دين اسلام، اقدامات عملى داشتند. دو پيمان عمومى و خصوصى با سه طايفه بزرگ يهوديان مدينه (بنى‏قريظه، بنى نضير، بين قينقاع) منعقد شد، اما آنان ضمن نقض پيمان‏هاى خود، دست به اقدامات آشكارى عليه مسلمانان زدند كه پيامبر چاره‏اى جز برخورد عملى نداشت. يهوديان دست به اقداماتى همچون حمايت از مشركان، تفرقه‏افكنى ميان مسلمانان، تحريف، ايجاد ترديد در ميان مسلمانان، تمسخر و فريب مى‏زدند. در ادامه، مواردى از برخورد پيامبر با اين عده ارائه مى‏گردد:
    
    1. ابوعفك؛ دستور قتل ابوعفك، شاعر يهودى، كه پيامبر را هجو نموده بود، صادر شد و سالم بن عمير، اين دستور را در سال دوم هجرى اجرا كرد.(44)
    
    2. عصماء بنت مروان؛ زوجه يزيدالخطمى، شاعره يهودى، اشعارى عليه پيامبر و اسلام سرود و پيامبر دستور قتل او را صادر كرد كه عميربن عدى در 24 رمضان سال دوم هجرى او را به قتل رساند.(45) سهيلى كشنده عصماء را شوهرش مى‏داند،(46) اما اين سخن شهرتى ندارد.
    
    علت اصلى برخورد پيامبر با اين دو نفر، تبليغ بر ضد اسلام و تحريك و تهييج دشمنان براى مبارزه با دولت نوپاى اسلامى بود. ابوعفك در اشعارى مى‏گويد: مدت‏ها زندگى كردم و جمعى را باوفاتر از اوس و خزرج نديدم كه كوه‏ها را به لرزه درآوردند و سستى در آنان راه ندارد، اما سوارى [پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ] نزد آنان آمد و به اسم حلال و حرام ميان آنان جدايى افكند. اى قوم من! اگر خواهان عزّت و پادشاهى بوديد بهتر بود از تُبّع پيروى مى‏كرديد.(47)
    
    3. كعب بن اشرف؛ اصل او از قبيله طى بود، ولى پدرش به خاطر خونى كه از قبيله خويش ريخت، به مدينه آمد و به «بنى نضير» پيوست. مادر كعب، دختر ابوحقيق، چهره شناخته شده بنى نضير بود و خود كعب نيز در ميان يهوديان جايگاهى بلند داشت. او دايم به فتنه‏انگيزى عليه مسلمانان دست مى‏زد و حتى فتنه‏گرى او از حد گذشت. به همين دليل، پيامبر فرمود: كيست كه شر او را كم كند؟ محمدبن مسلمه داوطلب شد و به همراه ابونائله و سه نفر ديگر از اوسيان شبانه او را به قتل رساندند.(48)
    
    4. ابورافع سلّام بن ابى حقيق؛ او از قبيله «بنى نضير» بود و همراه آنان به «خيبر» كوچ كرد. ابن هشام به نقل از ابن اسحاق مى‏گويد: اوس و خزرج، كه در انجام دستورات رسول خدا با هم به رقابت مى‏پرداختند، پس از كشته شدن كعب بن اشرف به دست اوسيان، به فكر اقدامى مشابه بودند و از پيامبر دستور قتل ابورافع را گرفتند. پنج تن از خزرجيان به نام‏هاى عبدالله بن عتيك، عبدالله بن انيس، مسعود بن سنان، ابوقتاده و خزاعى بن اسود به راه افتاده، شبانه به خانه ابورافع رفتند و با ترفندى او را به قتل رساندند.(49)
    
    
    در مورد زمان و مكان و چگونگى قتل او اختلاف است. به اجمال مى‏توان گفت: مهم‏ترين جرم، كه علت قتل او به شمار مى‏آيد، تحريك مشركان و يهوديان براى برپايى جنگ احزاب و همراهى با حيىّ بن اخطب، كنانة بن ربيع بن ابى‏الحقيق و برخى ديگر از يهوديان بود.(50)
    
    ضرورت مقابله با شخصى مانند ابورافع زمانى بيشتر روشن مى‏شود كه بدانيم او با وجود اعتراف به پيامبرى رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چنين مى‏كرد. واقدى گزارش كرده است كه سلّام بن ابى‏الحقيق مى‏گفت: ما به محمّد حسادت مى‏ورزيديم؛ چون پيامبرى از ميان فرزندان هارون بيرون رفت، و حال آنكه او فرستاده خداست.(51)
    
    در مجموع، در برخورد پيامبر با يهوديان، بايد گفت: مهم‏ترين عامل برخورد پيامبر خيانت يهود، پيمان‏شكنى و مبارزه عليه اسلام و شخص پيامبر بود كه با توجه به پيمانى كه پيامبر از همان ابتداى ورود به مدينه با يهوديان منعقد ساخته بود، در صورت پيمان‏شكنى مجاز به كشتن مردان، به اسارت بردن زنان و فرزندان و به غنيمت بردن اموال آنان بود و برخورد با اين قبايل پيمان‏شكن يهودى گاه با تخفيف اعمال مى‏شد. كشتن ابوعفك، عصماء و ابورافع به دليل اقدامات و تحريكات آن‏ها عليه اسلام و شخص پيامبر بود كه منجر به قتل آن‏ها شد.(52)
    
    علاوه بر يهوديان، مشركان قريش در مكّه و بعضى از منافقان مدينه نيز اقداماتى عليه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داشتند كه منجر به برخورد عملى پيامبر با آنان شد كه نمونه‏هاى آن عبارتند از:
    
    5. عقبة بن ابى معيط و نصر بن حارث و مطعم بن عدى (مطابق بعضى نقل‏ها)؛ آن‏ها از اسراى جنگ بدر بودند، و چون مسلمانان را بسيار آزار و اذيت مى‏كردند و اقدام عملى عليه پيامبر داشتند، پيامبر دستور قتل آن‏ها را صادر نمود.(53)
    
    6. ابوعزه شاعر؛ پس از اينكه در جنگ بدر اسير شد، پيمان نهاده بود كه ديگر به جنگ با مسلمانان نيايد، اما در جنگ احد نيز حضور داشت. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پس از جنگ احد، دستور قتل او را صادر نمود.(54)
    
    7. معاوية بن المغيره؛ او در جنگ احد، بعضى از اعضاى حضرت حمزه عليه‏السلام را قطع كرده بود. پيامبر دستور قتل او را نيز صادر نمود.(55)
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    8. سفيان بن خالد؛ او سبب قتل عاصم بن ثابت و درصدد تجهيز لشكرى براى جنگ با پيامبر بود كه پيامبر دستور قتل او را صادر نمود كه توسط عبدالله انس به انجام رسيد.(56)
    
    9. دستور قتل 8 تن از قبيله «عرينه»؛ آنان به حضور پيامبر آمده، مسلمان شدند و به سبب بيمارى‏شان، پيامبر آنان را به ناحيه «ذى‏الجدر» نزديك كوه «عيروت» نزد شبان و شتران خود فرستاد. اما آنان مرتد شده، يسار مولى پيغمبر را كشتند و 15 شتر از شتران آن حضرت را به سرقت بردند. پيامبر كرز بن جابر فهرى با تعدادى از سربازان را به دنبال آنان فرستاد و اين آيه درحق آنان نازل شد: «اِنَّما جزاءُ الّذينَ يُحاربونَ اللّه... اَن يُقتلَّوا و يُصلَّبوا اَو تُقطّع ايديهم»(مائده: 33) و پيامبر بر اساس اين آيه، دستور قتل، قطع دست و پا و به دار آويختن آنان را صادر نمود.(57)
    
    10. دستور قتل چند نفر پس از فتح مكّه؛ حارث بن هشام، زميربن ابى اميّة بن مغيرة، كه به ام هانى، خواهر امام على عليه‏السلام پناهنده شد و مورد بخشش پيامبر قرار گرفت، عبدالله بن سعدبن ابى سرح كه به شفاعت عثمان از مرگ نجات يافت، عكرمة‏بن ابى‏جهل آتش‏افروز جنگ‏هاى پس از بدر، كه به شفاعت همسر خود نجات يافت، و صفوان بن اميه، كه به شفاعت عمربن وهب و اسلام‏آوردن خود، بخشوده شد.(58)
    
    
    11. مقابله با شاميان و اهالى منطقه موته و ذات اصلاح؛ آنان مبلّغان پيامبر، حارث بن عمير و همچنين كعب بن عمير غفارى را به همراه 15 نفر ديگر به شهادت رساندند، پيامبر نيز عده‏اى از مسلمانان را به فرمان‏دهى جعفربن ابى‏طالب به سوى آنان فرستاد.(59)
    
    
    
    نتيجه
    در بررسى سيره عملى پيامبر و برخورد آن حضرت با مخالفان، بايد گفت: با توجه به وظيفه اصلى پيامبران مبنى بر هدايت جامعه به سوى سعادت و كمال و ابلاغ پيام الهى، اصل اساسى حاكم بر رفتار آن‏ها، بخصوص پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، اصل رحمت، محبت و شفقت بود؛ يعنى هدف اصلى آن حضرت، جذب مردم به سوى خود و دين مبين اسلام بود. وقتى هدف چنين باشد، رفتار نيز در راستاى آن خواهد بود. آنچه بيشتر در رفتار نبوى بروز داشت و جلوه مى‏نمود مدارا با مخالفان بود؛ يعنى تا آنجا كه ممكن بود، پيامبر مدارا مى‏نمود و از خطاها چشم‏پوشى مى‏كرد. اما وقتى مخالفان، اساس دعوت پيامبر و اصول تغييرناپذير دين را هدف قرار مى‏دادند و به اقدامات عملى در اين راه دست مى‏زدند ديگر مدارا و مسامحه جايى نداشت و پيامبر چاره‏اى جز برخورد همراه با خشونت نداشت و اين نوع برخورد همواره در راستاى حفظ دين و هدايت مردم صورت مى‏گرفت.
    
    
    پى‏نوشت‏ها
    1ـ آذرتاش آذرنوش، فرهنگ معاصر عربى ـ فارسى، تهران، نشر نى، 1379، ص 196.
    
    2ـ حسين عبدالمحمدى، تساهل و تسامح از ديدگاه قرآن و عترت عليهم‏السلام ، قم، ظفر، 1381، ص 15.
    
    3ـ عبدالكريم سروش، مدارا و مديريت، تهران، صراط، 1376، ص 310.
    
    4و5ـ آذرتاش آذرنوش، پيشين ص 179 / ص 463.
    
    
    4ـ غلامرضا نوعى، مدارا با مخالفان در قرآن و سنّت، رشت، كتاب مبين، 1379، ص 98.
    
    5ـ همان، ص 98 به نقل از: شيخ عباس قمى، سفينة‏البحار، ج 10، ص 441.
    
    6ـ مصطفى دلشاد تهرانى، سيره نبوى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و آموزش عالى، 1373، ج 3، ص 69.
    
    7ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 74، ص 394 / ديلمى، ارشادالقلوب، ج 1، ص 115.
    
    8ـ محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، چ چهارم، تهران، الاسلاميه، 1364، ج 2، ص 119.
    
    9ـ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، مصر، مكتبة‏الخانجى، ج 7، ص 209.
    
    10ـ غلامرضا نوعى، پيشين، ص 23.
    
    11ـ ابن هشام، زندگانى محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پيامبر اسلام، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، كتابچى، ج دوم، ص 198.
    
    12ـ همان، ص 199.
    
    13ـ غلامرضا نوعى، پيشين، ص 101.
    
    14ـ همان، ص 54 / حسين عبدالمحمدى، پيشين، ص 153.
    
    15ـ غلامرضا نوعى، پيشين، ص 83.
    
    16ـ ابن هشام، سيره، تحقيق مصطفى سقا و ديگران، چ دوم، مصر، حلبى، 1375 ق، ج 2، ص 372 / عباس محمود العقاد، عبقريه محمّد، بيروت، المطبعة العصريه، 1421 ق، ص 85 / سيدعلى كمالى، خاتم‏النبيين، تهران، اسوه، 1372، ص 94، به نقل از: ابن اثير، اسدالغابه، ص 197.
    
    17ـ محمد قوام وشنوى، حياة‏النبى و سيرته، قم، مؤلف، 1412 ق، ص 321.
    
    20ـ22ـ محمد قوام وشنوى، پيشين، ص 326.
    
    
    23و24ـ همان، ص 327 / ص 328.
    
    
    25ـ سيدعلى كمالى، پيشين، ص 107 / شرف‏الدين محمدبن عبدالله بن عمر، خلاصه سيرت رسول‏اللّه، تهران، علمى و فرهنگى، 1368، ص 161.
    
    26الى 34ـ سيد على كمالى، پيشين، ص 95 / همان/ ص 96/ ص 96/ ص 98/ ص 99/ ص 99/ ص 110/ ص 105.
    
    
    
    
    
    35و36ـ جعفر سبحانى، فروغ ابديت، چ چهارم، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1374، ص 263 / ص 317.
    
    
    37ـ سيدعلى كمال، پيشين، ص 104.
    
    38ـ غلامرضا نوعى، پيشين، ص 100 به نقل از: ميرزا حسين نورى، مستدرك‏الوسائل، قم،اسماعيليان،1382ق، ج3، ص 216.
    
    39ـ حسين عبدالمحمدى، پيشين، ص 47.
    
    40ـ همان، ص 86، به نقل از: محمدبن يعقوب كلينى، فروع كافى، ج 1، ص 342.
    
    41و42ـ حسين عبدالمحمدى، پيشين، ص 80 / ص 113.
    
    
    43ـ حسين عبدالمحمدى، پيشين، ص 28، به نقل از: شيخ حرّ عاملى، وسائل‏الشيعه، ج 28، باب 1، ص 301، روايت 34835.
    
    44ـ ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 635 / واقدى، المغازى، قم، مكتب‏الاعلام الاسلامى، 1414 ق، ج 1، ص 174.
    
    45ـ ابن‏هشام، پيشين، ج2، ص 636/ واقدى،پيشين،ج1،ص174.
    
    46ـ مصطفى صادقى، پيامبر و يهود حجاز، قم، بوستان كتاب، 1382، ص 240 به نقل از: الروض الانف، ج 7، ص 532.
    
    47ـ ابن هشام، پيشين، ج 2، 362.
    
    48ـ جعفر مرتضى، الصحيح من سيرة‏النبى، چ چهارم، بيروت، دارالسيره، 1419 ق، ج 6، ص 35 / ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 51 / واقدى، پيشين، ج1،ص 184/ جعفرسبحانى،پيشين،ص28.
    
    49ـ ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 274 و 275 / واقدى، پيشين، ج 1، ص 392 / جعفر سبحانى، پيشين، ج 2، ص 159.
    
    50ـ مصطفى صادقى، پيشين، ص 260.
    
    51ـ همان، ص 261 / واقدى، پيشين، ج 2، ص 677.
    
    52ـ برگرفته از: مصطفى صادقى، پيشين، ص 263.
    
    53ـ57ـ محمدتقى لسان‏الملك سپهر، ناسخ‏التواريخ، تهران، اساطير،1380، ص802/ ص941/ ص944/ ص 956/ ص 1085.
    
    
    
    58و59ـ جعفر سبحانى، پيشين، ج 2، ص 331 / ص 287.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥

جامعيت وحى محمّدى(صلى الله عليه وآله) به گستره علم آن حضرت

                

عنوان :       جامعيت وحى محمّدى(صلى الله عليه وآله) به گستره علم آن حضرت

صاحب اثر : مصطفى كريمى

                

منبع :          پايگاه سراج

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    مقدّمه
    رسالت هر پيامبرى به گرفتن وحى تشريعى اوست كه متن پيام و گوهر رسالت او خواهد بود و نزول هر پيامى به قدر ظرفيت وجودى گيرنده آن است. با توجه به اين كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)كامل ترين انسان ها و شريعتش آخرين مرحله برنامه الهى براى بشر است، قرآن كريم نسبت به ديگر كتاب هاى آسمانى از جامعيت برخوردار است. حضرت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در بيان آنچه خداوند از ميان پيامبران، فقط به او داده است، مى فرمايد:
    اُوْتِيْتُ جَوامِعَ الْكَلِمِ; به من جوامع دانش (گنجينه هاى معرفت) داده شد.
    قرآن كريم در مورد فضيلت برخى انبيا بر برخى ديگر مى فرمايد:
    «تلكَ الرسلُ فضّلنا بعضَهم على بعض» (بقره: 253); برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم.
    و نيز در مورد برترى قرآن كريم بر كتاب هاى ديگر مى فرمايد:
    «و اَنزلنا اِليكَ الكتابَ بالحقِّ مُصدقاً لِما بين يَديهِ من الكتاب و مهيمناً عليهِ» (مائده: 48); و ما اين كتاب (قرآن) را بحق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كننده كتاب هاى پيشين و حاكم بر آن هاست.
    اين كتاب الهى متناسب با ويژگى هاى امّت آخرالزمان مى باشد. قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
    «و لقد اَنزلنا اِليكم كتاباً فيه ذكرُكم افلا تعقلونَ» (انبياء: 10); در حقيقت، ما كتابى به سوى شما نازل كرديم كه شرف شما در آن است. آيا نمى انديشيد؟
    گرچه برخى از مفسّران در تفسير اين آيه شريفه بر اين باورند كه «فيه ذكركم» يعنى شرف شما در قرآن است اگر به آن عمل كنيد، اما چنان كه علّامه طباطبائى نيز معتقد است، خدا در اين آيه، بر امّت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) منّت مى گذارد و مراد از «ذكركم» بيان لايق حال آن ها و آخرين مرحله از معارف حقيقى متعالى است كه بشر لياقت درك آن را دارد و آنچه از دين الهى در جامعه امكان اجرا دارد.
    بحث تفصيلى از جامعيت قرآن و پرداختن به تمام جوانب، عوامل و ملاك هاى آن مجال وسيعى را مى طلبد. در اين مقال پس از بيان آيات مربوط جامعيت قرآن و دسته بندى و ذكر اقوال انديشمندان اسلامى، نظر مورد قبول و دلايل و تحليل آن به اختصار، بيان مى گردد. تذكر اين نكته ضرورى است كه على رغم توجه دانشمندان مسلمان به موضوع جامعيت قرآن از صدر اسلام تاكنون، تمام جوانب اين مسأله مورد بحث تفصيلى و دقيق قرار نگرفته و پرونده آن همچنان براى تحقيق باز است. در سال 1378، كتابى به نام جامعيت قرآن از آقاى سيد محمدعلى ايازى منتشر شده است. هنگام مطالعه معلوم شد تمام محتواى اين كتاب همان مطالبى است كه در سال 1376 به نام جامعيت دين، در مجموعه مقالات كنگره مبانى فقهى حضرت امام خمينى(قدس سره) چاپ شده است كه نشان مى دهد در نظر نويسنده محترم جامعيت دين همان جامعيت قرآن است. در حالى كه درستى اين مطلب متوقف به اين است كه ثابت شود: اولاً، تمام دين در قرآن آمده است و تمام محتواى قرآن دين است حال آن كه اين دو مبناى مهم نه تنها اثبات نشده، بلكه سخنى از آن به ميان نيامده است. در صفحه 57 كتاب سؤال مى شود قرآن تا چه حد به مسائل دين پرداخته است؟ و در صفحه 58 آمده است: آيا قرآن ارائه اطلاعاتش اعم از مسائل دينى و غيردينى است؟ اين قبيل سؤالات نشان مى دهد دين و قرآن مساوى هم نيستند. حال چگونه جامعيت اين دو يكى مى باشد، توضيح داده نشده است.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    1. آيات دالّ بر جامعيت قرآن
    آياتى كه در بحث از جامعيت قرآن كريم مورد استناد قرار گرفته، عبارتند از:
    آيه اول. «وَ ما مِنْ دَابَّة فِي الْأَرْضِ وَ لا طائِر يَطِيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْء» (انعام: 38); و هيچ جنبنده اى در زمين و نه هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند، نيست، مگر آن كه آن ها نيز گروه هايى مانند شما هستند. ما هيچ چيز را در كتاب (لوح محفوظ) فرو گذار نكرده ايم.
    آيه دوّم. «وَ لا رَطْب وَ لا يابِس إِلاّ فِي كِتاب مُبِين» (انعام: 59); و هيچ تر و خشكى نيست، مگر اين كه در كتابى روشن ثبت است.
    آيه سوّم. «أَ فَغَيْرَ اللّهِ أَبْتَغِي حَكَماً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتابَ مُفَصَّلاً» (انعام: 114); پس داورى جز خدا جوييم، با اين كه اوست كه اين كتاب را به تفصيل به سوى شما نازل كرده است؟
    آيه چهارم. «ما كانَ حديثاً يُفترى و لكن تصديقَ الّذي بين يديهِ و تفصيلَ كلِّ شىء و هُدىً و رحمةً لقوم يُؤمنون» (يوسف: 111); سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد، بلكه تصديق آنچه (از كتاب هايى) است كه پيش از آن بوده و روشنگر هر چيزى است و براى مردمى كه ايمان مى آورند، رهنمود و رحمت است.
    آيه پنجم. «وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّة شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ» (نحل: 89); و به ياد آور روزى را كه در هر امّتى گواهى از خودشان برايشان برانگيزيم و تو را هم بر اين امّت گواه آوريم، و اين كتاب را، كه روشنگر هر چيزى است و براى مسلمانان رهنمود و رحمت و بشارتگرى است، بر تو نازل كرديم.
    
    2. اقوال گوناگون درباره جامعيت قرآن
    ميان مفسّران قرآن اختلاف است كه آيا آيات 38، 59 و 114 سوره «انعام» مربوط به قلمرو بيانات قرآن كريم مى باشند يا نه. و اين اختلاف در مورد آيات 38 و 59 از اين جا ناشى مى شود كه مراد از «كتاب» در اين دو آيه، «قرآن كريم» است يا «لوح محفوظ» و «علم خدا»، كه اگر مراد قرآن كريم باشد، هم مضمون با دو آيه 111 سوره «يوسف» و 89 سوره «نحل» خواهند بود.
    و اختلاف نظر در مورد آيه 114 سوره «انعام» ناشى از اين است كه «مفصلاً» را به معناى «روشن و غير مختلط بودن احكام و معارف» آن بگيريم و يا همانند مرحوم طبرسى به معناى «بيان كننده تمام مايحتاج بشر» بدانيم، كه در اين صورت، اين آيه نيز هم مضمون با آيات 89 سوره «نحل» و 111 سوره «يوسف» مى شود.
    اما نسبت به آيه 89 سوره «نحل» و آيه 111 سوره «يوسف»، اتفاق نظر وجود دارد كه در باب قلمرو بيانات قرآن است.
    انديشمندان اسلامى و مفسّران قرآن كريم برداشت ها و تفاسير گوناگونى از اين آيات دارند كه مى توان آن ها را به چند گروه تقسيم كرد:
    الف) يك گروه به نحوى اطلاق آيه را قبول دارند. اين گروه نظرات گوناگونى ارائه داده اند; از جمله:
    1ـ ظاهر اطلاق آيات مراد است; يعنى قرآن كريم تمام احكام و معارف و علوم را دربر دارد.
    ابن مسعود مى گويد: خداوند در قرآن كريم، همه علوم را نازل كرده و هر چيزى را براى ما بيان نموده است; زيرا مى فرمايد: «نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانَاً لِكُلِّ شَىء.»(نحل: 89)
    محى الدين عربى و ابو حامد غزّالى و جلال الدين سيوطى نيز معتقدند كه قرآن كريم تمام علوم را دربر دارد و علوم اولين و آخرين از آن منشعب مى شوند. ابو حامد غزّالى مى گويد: تمام علوم در افعال و صفات خداوند داخل بوده، در قرآن شرح ذات و صفات و افعال خداوند آمده است.
    2ـ قرآن كريم با اشارات بر همه چيز دلالت دارد. مرحوم علّامه طباطبائى معتقد است: قرآن با دلالت لفظى، امور مربوط به هدايت را مطرح مى كند; چون كتاب هدايت مى باشد و ممكن است با اشارات يا امر ديگرى، بر همه چيز دلالت كند.
    3ـ قرآن كريم با داشتن باطن، كه در روايات متعددى به آن اشاره شده و برخى از آن ها صحيح است، بيانگر همه چيز است و افراد عادى به دليل تيرگى دل و نداشتن لياقت لازم، از رسيدن به تمام آن معارف عاجزند و فقط پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)مى توانند به تمام آن برسند. آقايان آية اللّه جوادى آملى، دكتر صادقى و حجج اسلام رجبى و لاريجانى اين نظر را پذيرفته اند. براى اين نظر، به روايات نيز استشهاد شده است; مانند: «حقيقت قرآن را كسى كه به آن خطاب شده است، مى فهمد.»
    4ـ قرآن به اجمال بيانگر همه چيز است و تفصيلش برعهده پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)مى باشد. كسانى همچون شيخ طوسى و زمخشرى بر اين قول هستند.
    ب) گروه ديگرى از مفسّران و دانشمندان اسلامى اطلاق آيات را نپذيرفته، و به نحوى آن را قيد زده اند. اين گروه نيز نظرات گوناگونى دارند:
    1ـ جامعيت قرآن مربوط به احكام دينى، يعنى حلال و حرام و اوامر و نواهى الهى، است. اين ديدگاه به ابن عباس نسبت داده شده است.
    2ـ جامعيت قرآن در بيان امور مربوط به هدايت مى باشد. بيش تر مفسّران و صاحب نظران عصر حاضر و برخى از مفسّران پيشين در باب قلمرو احكام و معارف قرآن، اين قول را پذيرفته اند; مانند امين الاسلام در مجمع البيان، فخر رازى در تفسير كبير، سيد محمود آلوسى در روح المعانى، ابوحيان اندلسى در بحر المحيط، سيد قطب در فى ظلال القرآن، محمد عبده در المنار، ابن عاشور محمد بن طاهر در التحرير و التنوير، آية الله مكارم شيرازى و آية الله معرفت. اين گروه از دانشمندان با توجه به قلمرو دين و هدف از نزول قرآن كريم، كه آن را مربوط به امور هدايتى و دينى مى دانند، اطلاق آيات و جامعيت را قيد مى زنند.
    3ـ جامعيت قرآن در بيان علوم و معارف مورد نياز پيامبر و امام(عليه السلام)(نظر مختار): بدون شك، قرآنى كه در دست ماست، با دلالت لفظى، تمام امور دينى وهدايتى را شامل نمى شود، تا چه رسد به اين كه همه چيز را در برداشته باشد; مثلاً، در روايات آمده است كه 124 هزار پيامبر از سوى خداوند مبعوث شده اند، اما نام و احوال تعداد اندكى از آن ها در قرآن كريم آمده است. قرآن كريم خود بر اين مطلب اشاره دارد:
    «و رُسلاً قَد قَصصناهم عَليكَ مِن قبلُ و رُسلاً لم نقصصُهم عليك» (نساء: 164); و پيامبرانى كه آن ها را بر تو نقل كرده ايم و پيامبرانى را (نيز برانگيختيم) كه ماجراى آن ها را بر تو حكايت نكرده ايم.
    بنابراين، نمى توان پذيرفت كه مراد از «كتاب» و «حديث» در آيات مورد بحث، همين قرآن كريم با دلالت لفظى باشد و به اطلاق آيه نيز اخذ كرد. پس بايد از اطلاق آيات دست برداشت، و يا پذيرفت كه باطن قرآن يا قرآن موجود در لوح محفوظ مراد مى باشد، و يا مراد بيان اجمالى يا دلالت غير لفظى است.
    به نظر مى رسد بايد تا حد امكان، تلاش شود ظاهر آيه حفظ گردد و اطلاق آن تقييد نشود، به ويژه با توجه به دلالت روايات متعدّد ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)بر جامعيت قرآن نسبت به همه چيز، كه برخى قابل اعتمادند، مگر اين كه نتوان به هيچ وجه اين اطلاق را حفظ كرد و مراد از «حديث» و «كتاب»، قرآن نازل شده باشد.
    بنابراين، براى اتخاذ موضع صحيح در مورد تفسير آيات مربوط به جامعيت قرآن، مسائل متعددى از جمله مطالب ذيل، بايد مورد بحث قرار گيرند: 1ـ مراد از «حديث» در آيه 111 سوره «يوسف» و «كتاب» در آيه 89 سوره «نحل»، قرآن نازل شده بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است، يا قرآن موجود در لوح محفوظ و يا علم خداوند؟
    2ـ جامعيت مورد نظر در اين آيات كدام است؟
    3ـ احكام و معارف جامع مورد نظر در اين آيات، از ظاهر قرآن قابل استفاده است، يا از باطن آن؟
    4ـ دليل وجود بطن براى قرآن كدام است؟
    5ـ آيا غير از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) كسى مى تواند به معانى بطنى جامع قرآن نايل شود؟
    ما دو مسأله اول را مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم كه در ضمن آن، پاسخ سؤالات ديگر نيزروشن مى شود.
    3. مراد از «حديث» و «كتاب» در آيات مربوط به جامعيت قرآن
    چنان كه پيش تر گفته شد، اتفاق نظر هست كه مراد از «كتاب» در دو آيه 111 سوره «يوسف» و 89 سوره «نحل» قرآن عربى نازل شده و موجود در دست مسلمانان مى باشد. و اين اتفاق نظر صحيح است; زيرا در آيه 111 سوره «يوسف»، سخن از دروغ نبودن قرآن و تصديق كتاب هاى ديگر الهى است كه در آيات متعددى، اين دو مطلب در مورد قرآن كريم آمده است. در يك آيه، اين دو وصف با هم آمده است، كه مى فرمايد:
    «و ما كانَ هذا القرآنُ اَن يفترى من دونِ اللّه و لكن تصديقَ الّذي بين يديهِ و تَفصيل الكتاب لا ريبَ فيهِ من ربِّ العالمينَ.» (يوسف: 37)
    اما در آيه 89 سوره «نحل» نيز خود آيه دلالت دارد بر اين كه مراد از «كتاب»، قرآن نازل شده است، نه آنچه در «امّ الكتاب» يا «لوح محفوظ» مى باشد; زيرا مى فرمايد: «نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ.»
    4. جامعيت قرآن به گستره علم حضرت(صلى الله عليه وآله)
    پس از آن كه ثابت شد مراد از «حديث» و «كتاب» در آيات مورد بحث، همين قرآن كريم است، حال سؤال اين است كه آيا همه چيز در اين قرآن، موجود است؟
    ظاهر «تَفْصِيلَ كُلِّ شَىء» و «تِبْيانَاً لِكُلِّ شَىء» اين است كه قرآن كريم بيان كننده همه چيز است; زيرا «تفصيل» و «تبيان» به معناى «بيان» مى باشند. و معناى «كل شىء» هم روشن است. شواهد و دلايلى نيز وجود دارند براين كه نمى توان اطلاق آيات مورد بحث را، به امور معنوى، هدايتى و احكام مقيّد ساخت و اين بيان ويژه خود پيامبر است كه قرآن بر او نازل شده و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)نيز مى توانند به ايشان برسند. اين شواهد و دلايل
    دو دسته اند: يكى دلايل و شواهدى كه بىواسطه بر جامعيت قرآن دلالت دارند، و ديگرى دلايل و شواهدى كه با ضميمه امور ديگر، بر اين مسأله دلالت مى كنند.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    الف. شواهد و دلايل نقلى مستقل
    سياق آيه 89 سوره «نحل»: مى فرمايد: «وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّة شَهِيداً عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْء وَ هُدىً وَ رَحْمَةً وَ بُشْرى لِلْمُسْلِمِينَ.»
    از اين آيه استفاده مى شود كه مراد بيان جامع است; چون در آيه شريفه سخن از شهادت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) به اعمال تمام امت هاست و اين شهادت در صورتى ممكن است كه آن حضرت به حقيقت تمام اعمال انسان ها آگاهى كامل داشته باشد و اين آگاهى فقط با اتصال به منبع الهى ميسّر مى شود. اين كه قرآن در ادامه مى فرمايد: «نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْيانَاً لِكُلِّ شَىء»، گويى اين بخش از آيه دليل بر توانايى حضرت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) بر شهادت به اعمال تمام امّت هاست و مى خواهد بگويد: به واسطه اين كتابى بر كه تو نازل شده و بيان هر چيز است، تو مى توانى به حقيقت اعمال و نيت همه انسان ها آگاه شده و روز قيامت شهادت بدهى.
    مضمون اين آيه شريفه در مورد شهادت حضرت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) به تمام امت ها، در آيه ديگر نيز آمده است:
    «فكيفَ اِذا جئنا مِن كلِّ امّة شهيداً و جئنابِكَ على هؤلاء شهيداً» (نساء: 41); پس چگونه است حالشان آن گاه كه از هر امّتى گواهى آوريم و تو را بر آنان گواه گيريم؟
    در آيه ديگر، علاوه بر شهادت حضرت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بنابه رواياتى كه در تفسير آن آمده، به شهادت ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)نيز اشاره شده است:
    «و كذلكَ جعلناكُم امّةً وسطاً لِتكونوا شهداءَ على النّاسِ و يكون الرسولُ عليكم شهيداً» (بقره: 143); بدين گونه، شما را امّت ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.
    علاوه بر اين كه از خود آيه استفاده مى شود مراد از «امّت وسط» تمام امّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيستند به علت اين كه اين شهادت نياز به آگاهى ويژه دارد، روايات نيز دلالت دارند بر اين كه مراد از «امّت وسط»، ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) هستند. حضرت امام باقر(عليه السلام) در تفسير «امة وسطاً» فرمود: ما امّت وسط و شاهدان خدا بر مردم هستيم.»
    اين كه در قرآن كريم آمده است:
    «فسيرىَ اللّهُ عملَكم و رسولُه و المؤمنون»; (توبه: 105); به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست.
    بر خلاف آنچه گفته شد دلالت ندارند; زيرا: اولاً، در روايت آمده است كه امام صادق(عليه السلام) فرمودند:
    «الْمُؤْمِنُونْ هُمْ الْأَئِمَة.»
    ممكن است منظور ايشان بيان مصداق انحصارى براى آيه باشد، نه يكى از مصاديق.
    ثانياً، در اين آيه شريفه (توبه: 105) سخنى از شهادت به ميان نيامده و خطاب به عده خاصى است، و شايد مراد ديدن افعال منافقان و پى بردن به نفاق آن هاست، ولى آيات شهادت، به ويژه آيه 89 سوره «نحل» مربوط به قيامت و اعمال تمام مردم است.
    ثالثاً، بر فرض كه برخى از مؤمنان بتوانند در قيامت شهادت بدهند، ولى شهادت آن ها بر برخى اعمال بعضى افراد است، نه تمام اعمال همه انسان ها كه براى ائمّه اطهار(عليهم السلام) از آيات شهادت استفاده مى شود.
    اين شهادت گرچه در قيامت صورت مى گيرد، ولى تحمّل آن در دنياست; زيرا قرآن كريم در حكايت از حضرت عيسى(عليه السلام)مى فرمايد:
    «تا وقتى در ميانشان بودم، بر آنان گواه بودم. پس چون روح مرا گرفتى، تو خود بر آنان نگهبان بودى، و تو بر هر چيز گواهى.» (مائده: 117)
    روايات: روايات متعددى از ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) در مورد قلمرو قرآن كريم و تفسير آيات مربوط به جامعيت آن در كتب روايى و تفسيرى نقل شده كه 19 روايت در تفسير نورالثقلين، ذيل آيه 89 سوره «نحل» آمده است كه 9 تاى آن ها در اصول كافى نيز آمده و دست كم پنج تا از آن ها صحيح السند بوده و در مجموع، بر جامعيت قرآن دلالت دارند. اين روايات را به سه دسته مى توان تقسيم كرد:
    دسته اول: رواياتى كه فقط از آن ها استفاده مى شود خبر گذشته و آينده، بيان همه چيز و يا خبر آسمان ها و زمين در قرآن كريم وجود دارد، ولى در هيچ كدام به عالمان آن اشاره نشده است. از ميان 19 روايت موجود در نورالثقلين، روايت 175، 176، 187، 190 از اين قسمند; مثلاً، در روايت 176 با سند صحيح از حضرت امام صادق(عليه السلام) نقل شده است:
    «خداوند بيان همه چيز را در قرآن نازل كرده است. قسم به خدا، چيزى كه بندگان به آن نياز دارند، فروگذار نشده است، تا كسى نگويد: "اگر فلان چيز در قرآن نازل مى شد"، مگر اينكه خداوند آن را نازل كرده است.»
    دسته دوم: رواياتى كه اشاره دارند، همه چيز در كتاب و سنّت آمده است. روايات 178 و 184 كه هر دو صحيح السندند از اين قسم مى باشند. در روايت 184 راوى مى گويد: از امام كاظم(عليه السلام)پرسيدم: آيا واقعاً همه چيز در كتاب و سنّت موجود است، يا مردم چنين مى گويند؟
    حضرت فرمودند: «بله، همه چيز در كتاب خدا و سنّت پيامبرش هست.»
    در بحث آينده خواهد آمد كه از قراين و دلايل نقلى مى توان استفاده كرد كه منبع سنّت نيز قرآن است.
    دسته سوم: اين دسته تعداد بيش ترى از روايات را شامل مى شود و به نحوى اشاره دارد كه بيان همه چيز در قرآن كريم، به ويژه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)است. روايات 172، 173، 174، 177، 179، 180، 181، 182، 183، 185، 186، 187، 189، از اين قسم بوده و روايات 182 و 183 صحيح السند هستند; مثلاً، در روايت 177 آمده است: هر چيزى كه امّت به آن نياز دارد خداوند در قرآن كريم فرو فرستاده و براى پيامبرش بيان فرموده است.
    از اين روايت استفاده مى شود كه جامعيت قرآن علاوه برنزول، نياز به بيان هم دارد و اين بيان مخصوص پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)است.
    از روايت 183 استفاده مى شود ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) نيز به معناى جامع قرآن آشنا هستند. با سند صحيح از امام صادق(عليه السلام)نقل شده است:
    «خبر گذشته و آينده و تفصيل (وقايع) حال در كتاب خداست و ما آن را مى دانيم.عقول مردم به اين معارف جامع قرآن نمى رسد.»
    و در روايت 189 امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد:
    «اگر از آنچه در قرآن است، براى شما خبر دهم، تعجب مى كنيد.»
    و در بخشى از روايت طولانى از امام كاظم(عليه السلام) در مورد علم پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)و انبياى الهى و ائمّه(عليهم السلام)كه در اصول كافى و بصائر الدرجات نقل شده، آمده است:
    «خدا در كتابش مى فرمايد: "و اگر قرآنى بود كه كوه ها روان مى شد يا زمين بدان قطعه قطعه مى گرديد يا مردگان به سخن در مى آمدند."(رعد: 31) ما وارث آن قرآن هستيم. علاوه بر آنچه خدا براى پيامبران گذشته اجازه فرموده، (علومى كه به آن ها داده است) همه اين ها را خدا در قرآن براى ما مقرّر فرموده است. همانا خدا مى فرمايد: "هيچ نهانى در آسمان ها و زمين نيست، جز اين كه در كتابى آشكار است." (نحل: 75) و باز مى فرمايد: "پس اين كتاب را بر بندگان خود، كه آنان را برگزيده بوديم، به ميراث داديم." (فاطر: 32) و ماييم كسانى كه خداى ـ عزّوجلـ انتخابمان كرده و اين كتاب را، كه بيان همه چيز در آن است، به ارثمان داده است.»
    
    ب. دلايل و شواهد غير مستقل
    جامعيت علم پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت(عليهم السلام): شواهد و دلايل نقلى و عقلى متعددى دلالت دارند بر اين كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)از علوم گسترده اى برخوردارند كه شامل تمام ممكنات مى شود. از جمله آن دلايل عبارتند از:
    الف) دلايل نقلى:
    آيه اول: «و ما يَعلمُ تأويلَهُ الاّ اللّهَ و الراسخونَ فِى العلمِ» (آل عمران: 7); تأويل قرآن را جز خدا و ريشه داران در علم، كسى نمى داند.
    مفسّران در مورد مستأنفه يا عاطفه بودن واو در آيه شريفه، اختلاف نظر دارند. به نظر مى رسد واو عاطفه است و فقط طبق همين فرض مى توان از آيه براى بحث استدلال آورد. «رسوخ» به معناى «ثبات» است و راسخان در علم كسانى هستند كه دانش آن ها ثبات داشته، تزلزل و تبدّل در رأى و علم آن ها مطابق با واقع است و با توجه به اين كه الف و لام در «العلم» براى جنس است، اينان در تمام قلمرو علم، ثبات رأى داشته، در هيچ بخش از دانش تزلزل ندارند; يعنى راسخ در مطلق علم هستند.
    در روايات متعددى آمده است كه راسخان در علم حضرت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)هستند; از جمله از بريد بن معاويه از صادقين(عليهما السلام)نقل شده كه درباره «و ما يعلم تَأْوِيْلَهُ اِلاّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلَمِ» فرموده اند:
    «رسول خدا بالاترين ريشه داران در علم است. خداوند همه آنچه فرستاده از تأويل وتنزيل به او تعليم داده است. خداوند چيزى را كه علم تأويل آن را به پيامبر نياموخته باشد، بر وى فرود نياورده است و همه آن را اوصياى پس از او مى دانند.»
    و نيز حضرت على(عليه السلام)فرموده اند: «كجايند كسانى كه پنداشتند آنان ريشه داران در علم هستند نه ما، چه دروغ و ستمى كه بر ما مى رانند؟ (زيرا) خداوند ما را بالا برده، آن ها را فرو گذاشته، به ما عطا كرده و آنان را محروم گذاشته، ما را (در حوزه عنايت خود) داخل كرده و آنان را بيرون كرده است.»
    آيه دوّم: «يقولُ الذينَ كفروا لَست مرسلاً قُل كفى بِاللّه شهيداً بيني و بينكم و مَن عِندهُ علمُ الكتابِ»;(رعد: 43) و كسانى كه كافر شده اند، مى گويند: تو فرستاده نيستى. بگو: كافى است خدا و آن كه نزد او علم كتاب است ميان من و شما گواه باشد.
    مراد از «كتاب» در اين آيه، قرآن است و نيز در روايات متعددى آمده است: مراد از «مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ» حضرت على(عليه السلام) مى باشد; از جمله در روايت حسن از بريد بن معاويه از امام صادق(عليه السلام)در بيان مقصود از «مَنْ عِنْدَهُ اَمُّ الْكِتابِ» فرموده اند:
    «خدا از مَنْ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ ما را قصد كرده و على پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)اول ما، افضل ما و بهتر ماست.
    آيه سوّم: به گواهى آيات قرآن، خداوند پيامبران خويش را به سلاح علم و دانش مجهّز مى كرده است; از جمله:
    «و علّم آدم الاسماءَ كُلَّها ثُمَّ عرضَهم علىَ الملائكةِ فقال اَنبئوني بأسماء هؤلاءِ اِن كُنتم صادقينَ...» (بقره: 21ـ32); و ]خدا[ همه ]معانى [نام ها را به آدم آموخت، پس آن ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى گوييد، از اسامى اين ها به من خبر دهيد.
    در مورد اين «اسماء»، كه علم به آن بزرگ ترين موهبت الهى براى حضرت آدم(عليه السلام) و منشأ فضيلت و افتخار او و شايستگى براى مقام «خَليْفَةُ الْلهىِ» شد، مفسّران سخن بسيار گفته اند و پرونده اين بحث همچنان گشوده است; چنان كه بسيارى از مفسّران گفته اند: منظور از «اسم» در اين جا مسمّى است; يعنى خداوند جميع علوم مربوط به آنچه در زمين و آسمان است و خواص و منافع آن ها، همه را به حضرت آدم(عليه السلام)تعليم داد و بدين سان، آدم(عليه السلام)به تمام اسرار عالم آشنا شد. امام صادق(عليه السلام)در مورد اسمائى كه خدا به حضرت آدم(عليه السلام) آموخت، فرموده اند:
    «منظور تمام زمين ها، كوه ها، درّه ها و بستر رودخانه است.»
    سپس حضرت به فرشى كه زير پايش گسترده بود، نظر افكند و فرمود:
    «حتى اين فرش هم از امورى بود كه خدا به آدم تعليم داد.»
    اين تعبير نشان مى دهد كه حضرت آدم(عليه السلام) به تمام حقايق عالم آگاه بوده است. علّامه طباطبائى در تفسير اين آيات شريفه، بيان قابل توجهى دارد كه حاصلش چنين است:
    اولاً، تعبيرى كه در آيه به كار رفته، مشعر بر اين است كه «اسماء» يا مسمّاهاى اسمائى كه خدا به حضرت آدم(عليه السلام) تعليم داد، يك سلسله موجودات زنده و صاحب شعور و از نظر پنهان بوده اند. البته آگاهى حضرت آدم(عليه السلام) بر اسماء مثل اطلاع ما از نام هاى اشيا نبوده است; زيرا در اين صورت، فرشتگان هم مى دانستند و اطلاع از آن ها فضيلتى به حساب نمى آيد، بلكه آن علمى همراه با كشفِ حقيقت آن ها بوده است.
    ثانياً، اين اسماء مفهوم عام و گسترده اى دارد كه «كلّها» به آن اشاره مى كند.
    ثالثاً، ذكر ضمير جمع مذكر دليل بر اين است كه تمام آن ها داراى حيات و علم بوده اند و در عين حال، تحت حجاب عالم غيب قرار داشتند. بنابراين، نتيجه مى گيريم اين ها همان چيزى هستند كه در آيه 21 سوره «حجر» آمده اند كه مى فرمايد:
    «و اِن مِن شىء الاّ عندنا خزائنه و ما ننزِّلَه اِلاّ بقدر معلوم»; خزائن همه چيز نزد ماست و ما جز به مقدار معلومى آن را فرو نمى فرستيم.
    از اين آيات استفاده مى شود كه خداوند تمام حقايق جهان را به حضرت آدم(عليه السلام)تعليم داد. بنابراين، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، كه اشرف مخلوقات است و كتابش خاتم كتب الهى مى باشد، بايد به تمام اين حقايق آگاهى كامل داشته باشد. از خود حضرت نقل شده است كه فرمود:
    «خداوند بهتر از من و گرامى تر از من، نزد خويش خلق نكرده است.»

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    در حديث صحيحى از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است:
    «خداى متعال چيزى به پيامبران عطا نكرده، مگر آن را به حضرت محمّد داده است.»
    در مورد حضرات ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) نيز روايات اشاره دارند كه علم حضرت آدم(عليه السلام) را به ارث برده اند; از جمله فضيل بن يسار از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود:
    «علمى كه با حضرت آدم پايين آمد، نرفت، بلكه به ما ارث رسيد و على(عليه السلام)عالم اين امّت است. عالمى از ما نمى ميرد، مگر اين كه كسى كه همانند او يا آنچه خدا بخواهد مى داند، جانشين او مى شود.»
    و نيز 18 روايت در بصائر الدرجات آمده به اين مضمون كه ائمّه اطهار(عليهم السلام)علم تمام پيامبران و فرشتگان را مى دانند; از جمله امام صادق(عليه السلام)فرموده است:
    «خداوند دو علم دارد: علمى كه مخفى است و كسى غير از خودش نمى داند، كه بداء از آن است، و علمى كه به پيامبران و فرشتگان آموخته است، و ما آن را مى دانيم.»
    و نيز خود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرموده است:
    «خداوند علم و فهم مرا به ذريه و اوصياى من داده است.»
    آيه چهارم: «آتَيْناهُ حُكْمَاً وَ عِلْمَاً» (يوسف: 22); به او حكم و علم داديم.
    با توجه به بيان فضل خداوند براى پيامبر خود و برترى او نسبت به ديگران و نكره بودن حكم و علم در آيه، كه دلالت بر بزرگى آن دو دارد، گستردگى دانش پيامبر استفاده مى شود.
    شبيه اين تعبير در مورد چندين پيامبر در آيات ديگر آمده است; از جمله: قصص: 14 در مورد حضرت موسى(عليه السلام) و انبياء: 79 در مورد حضرت داود و سليمان(عليهما السلام) و انبياء: 74 در مورد حضرت لوط(عليه السلام) و يوسف: 22 در مورد حضرت يوسف(عليه السلام) و نيز در مورد بعضى از ديگر انبياى الهى با تعبيرهاى گوناگون ديگر اين حقيقت بيان شده است. طبق رواياتى كه قبلاً ذكر شد، حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)تمام علوم انبياى الهى را دارا هستند; آياتى كه نوعى از علوم را براى انبياى الهى ثابت كرده اند، در مورد حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) نيز صدق مى كنند.
    
    ب) دلايل عقلى
    دليل اول: رسالت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اطهار(عليهم السلام)اقتضا دارد علوم گسترده اى داشته باشند. گرچه علم آن ها به برخى امور دنيوى به طور مستقيم مربوط به هدف رسالت و امامت نيست، ولى اين هدف (رسالت و امامت) فقط با اعتماد مردم به نبى و امامو اعتقاد به حقّانيت هر آنچه مى گويند، حاصل مى شود; زيرا مشاهده هر نوع اشتباهى از پيامبر و امام موجب شك نسبت به اصل رسالت او مى شود و چيزى باقى نمى ماند، مگر آن كه علامت سؤال روى آن مى نشيند و براى مردم اين سؤال ايجاد مى شود: آيا اين تكاليفى كه از سوى خداوند حكايت مى كند، وظايف واقعى الهى ماست؟ اگر پيامبر در مجالى اشتباه كرد، به چه دليل در مجال ديگر اشتباه نخواهد كرد؟ اين شك و ترديد موجب سلب اعتماد مردم به نبى و در نتيجه، نقض غرض بعثت مى شود. و نقض غرض از حكيم قبيح است و محال است از خداى حكيم صورت بگيرد.
    گرچه تفكيك مصونيت در امر وحى و حكومت با امور ديگر عقلاً ممكن است، ولى اين امر فقط براى انسان هاى واقع بين و صاحب نظر آسان است و عامّه مردم، كه بيش تر مخاطبان انبياى الهى را تشكيل مى دهند، نمى توانند اين دو مجال را از هم جدا نگاه كرده و خطا در يكى را به ديگرى سرايت ندهند. پس عقل حكم مى كند براى اين كه هدف بعثت انبيا حاصل شود، بايد از پيامبر اشتباهى سر نزند. و اين امر در صورتى ممكن است كه نبى و امام به نحوى با منبع علم الهى متصل باشند، تا اگر از امورى مورد سؤال واقع شدند، بتوانند جواب صحيح بدهند; چرا كه جواب ندادن و اظهار عدم آگاهى نسبت به جوابِ سؤال هايى كه از نبى و امام مى شود، در پذيرش حرف هاى ديگر آن ها از سوى مردم مؤثر است. در برخى روايات به اين مطلب اشاره شده است; مثلاً، از امام صادق(عليه السلام) در روايت صحيحى نقل شده كه پس از بيان وجوب اطاعت ائمّه اطهار(عليهم السلام)فرمودند:
    «مپذيريد كه خداى تبارك و تعالى اطاعت اولياى خودش را بر بندگان واجب كند، سپس اخبار آسمان ها و زمين را از ايشان بپوشاند و اصول علم را نسبت به سؤالاتى كه از ايشان مى شود و مايه قوام دين مردم است، از آن ها قطع كند.»
    غالب محققان شيعه نيز معتقدند كه پيامبر علاوه بر عصمت از گناه، نبايد در هيچ امرى اشتباه كند. خواجه نصير الدين طوسى معتقد است: براى اين كه نسبت به نبى وثوق پيدا شود و غرض بعثت حاصل گردد، لازم است داراى مقام عصمت و هوش و ذكاوت و قوّت رأى بوده و ابداً سهو نكند، به ويژه حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) كه خاتم پيامبران و كتابش حاكم بر كتاب هاى ديگر الهى است.
    دليل دوم: اضافه بر همه آنچه گفته شد، كمال وجودى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) به ويژه حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)كه انسان كامل هستند، شايسته است كه چيزى از ممكنات خارج از علم آن ها نباشد.
    امام خمينى در اين زمينه مى نويسند: «درك نبى از حقايق ماوراى عالم حسّى و مادى نامحدود و تابع شرايط ويژه است، و خداوند حقايق عالم را طبق آنچه هست، بر پيامبر خودش نشان داده است.»
    قرآن منبع علم پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اهل بيت(عليهم السلام): چنان كه برخى از مفسّران و علماى اسلامى گفته اند و از روايات نيز استفاده مى شود، منبع اصلى احاديث پيامبراكرم و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)همان قرآن كريم است كه با استنطاق ويژه اى، احكام و معارف آن را استنباط كرده، بيان نموده اند. همان گونه كه در بررسى روايات جامعيت ذيل آيه 89 سوره «نحل» گذشت، قسم سوم از اقسام سه گانه آن روايات، كه بيش ترين تعداد بود، دلالت داشت بر اين كه ائمّه اطهار(عليهم السلام)اگر خبر آسمان ها و زمين را مى دانند، آن را از قرآن مى فهمند. علاوه بر آن ها، روايات ديگرى دلالت دارند كه منبع انحصارى علم ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)قرآن است. امام باقر(عليه السلام)فرموده اند: «وقتى در مورد چيزى سخن گفتم، از من بخواهيد كه از قرآن جواب دهم.»
    و در روايت ديگرى كه از امام صادق(عليه السلام) سؤال شد: آيا نزد شما از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)غير از وحى چيزى وجود دارد يا نه، حضرت فرمودند:
    «لا وَالذِى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلْنَسَمَةَ، اِلاَّ اِنْ يُعْطِى عَبْدَاً فَهْمَاً فِى كِتابِهِ»; نه، قسم به كسى كه دانه را شكافت و آدمى را آفريد، مگر اين كه فهم كتابش به بنده اى داده شود.
    علّامه طباطبائى پس از نقل حديث اخير مى گويد: «اين از غرر احاديث است و كم ترين دلالتش اين است كه آنچه از معارف عجيب صادر از مقام علمى امام(عليه السلام)كه عقل ها را متحيّر مى سازد، از قرآن مى باشد.»
    4. باطنى بودن معارف جامع قرآن و اختصاص آن به پيامبر(صلى الله عليه وآله)و امام(عليه السلام)
    چنان كه بيان شد، از ظاهر قرآن كريم با دلالت لفظى، تمام احكام و معارف دين قابل استفاده نيست، چه رسد به معارف جامع مورد نظر. بنابراين، جامعيت قرآن مربوط به باطن قرآن است. بدون شك، يكى از ويژگى هاى قرآن كريم اين است كه داراى «ظهر» و «بطن» مى باشد; يعنى افزون بر معانى كه از ظاهر واژگان و معانى لغوى آن استفاده مى شود، معانى ژرف تر و پنهان ترى نيز در عبارت وحى نهفته است:
    حرف قرآن را بدان كه ظاهرى است زير ظاهر باطن بس قاهرى است
    زير آن باطن يكى بطن سوم كه در او گردد خردها جمله گم
    بطن چهارم جز نبى خود كس نديد جز خداى بى نظير و بى نديد
    ظاهر قرآن چو شخص آدمى است كه نقوشش ظاهر و جانش خفى است.
    در خود قرآن كريم واژه «بطن» يا «باطن» درباره قرآن كريم و مفاهيم آن به كار نرفته است و آيه اى به صراحت، از وجود باطن براى قرآن كريم خبر نمى دهد، ولى از برخى آيات با ضميمه روايات يا مقدّماتى، مى توان استفاده كرد كه احكام و معارف آن منحصر در آنچه از ظاهر استفاده مى شود، نيست; زيرا استدلال به اين آيات نياز به بحث و بررسى تفصيلى دارد. در اين جا، تنها به بحث روايى پرداخته مى شود:
    1. روايات متعددى در كتب روايى شيعى و اهل سنّت از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)نقل شده اند كه به خوبى دلالت دارد بر اين كه آيات قرآن كريم علاوه بر ظاهر، داراى بطونى است. در ذيل به چند نمونه اشاره مى شود: از حضرت على(عليه السلام)نقل شده است كه حضرت فرمودند:
    «از حضرت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شنيدم، مى فرمايد: "آيه اى از قرآن نيست، مگر براى آن ظاهر و باطنى است".»
    و نيز امام كاظم(عليه السلام) از آن حضرت نقل كرده اند كه درباره قرآن فرمودند: «لَهُ ظَهْرُ وَ بَطْنٌ»; براى قرآن، ظاهر و باطنى است.
    از بعضى روايات ديگر استفاده مى شود قرآن كريم بطون متعددى دارد. براى نمونه، جابر جُعفى از امام باقر(عليه السلام) نقل كرده كه آن حضرت فرمودند: «اِنَّ لِلْقُرآنِ بَطْناً وَ لِلْبَطْنِ بَطْنٌ وَ لَهْ ظَهْر وَ لِلظَّهرِ ظَهْرٌ»; براى قرآن باطنى است و براى باطن، باطنى ديگر، و قرآن ظاهرى دارد و ظاهرش ظاهرى ديگر.
    گرچه در برخى تفاسير از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده است قرآن هفتاد بطن دارد، اما در كتب روايى معتبر، چنين روايتى يافت نشد.
    وجود بطن براى قرآن كريم، مورد اتفاق همه مذاهب و انديشمندان اسلامى است، گرچه در مراد و معناى آن اختلاف است و در روايات نيز معانى مختلفى براى آن ذكر شده. پس مى توان اصل وجود بطن براى قرآن را از مسلّمات فرهنگ اسلامى شمرد. تعدد رواياتى كه در منابع روايى شيعه و اهل سنّت در اين مورد نقل شده، به قدرى است كه تواتر معنوى دارد و ما را از بررسى سندى روايات بى نياز مى كند.
    2. دسته اى از روايات فهم تمام ظاهر و باطن قرآن را منحصر به ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) مى كنند; از جمله طبق نقل صحيح، امام صادق(عليه السلام)فرمودند:
    «غير از اوصيا كسى نمى تواند مدعى شود كه فهم تمام ظاهر و باطن قرآن را جمع كرده است.»
    3. از دسته اى روايات استفاده مى شود كه قرآن كريم داراى مراتبى است كه بعضى از آن ها ويژه اوصيا و انبياست; مثلاً، از امام حسين(عليه السلام)نقل شده است: «معارف كتاب خداوند به چهار گونه بيان شده است: عبارت و اشاره و لطايف و حقايق. عبارت آن براى مردم، و اشارتش براى خواص، و لطايف آن براى اوليا، و حقايق آن براى انبياست.»
    4. در برخى روايت آمده است كه اهل بيت(عليهم السلام) سهم ويژه اى در قرآن دارند; از جمله، امام زين العابدين(عليه السلام)فرموده اند:
    «نَحْنُ مَخْصُوصُونَ فِى كِتابِ اللّهِ»; ما ويژگان در مورد كتاب خدا هستيم.
    نتيجه: با ضميمه كردن دلايل دالّ بر جامعيت علم پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) به دلايل مربوط به منبع بودن قرآن براى علم و نيز روايات دالّ بر وجود بطن براى قرآن و اختصاص محتواى آن به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)، نتيجه مى گيريم كه جامعيت قرآن كريم كه در آيات و روايات به آن اشاره شده، مربوط به باطن قرآن بوده و به گستردگى علوم پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)و ويژه ايشان است. البته نحوه استفاده از اين معارف از قرآن كريم توسط آن حضرات چنان اسرارآميز است كه ما هيچ راهى براى فهم آن نداريم، بلكه تعبّداً آن ها را مى پذيريم. البته ممكن است بعضى از اين علوم بالفعل نباشند و هر وقت كه بخواهند، آن را دريابند;
    چنان كه امام صادق فرمودند:
    «اِنَّ الاْمِامَ اِذا شاءَ اِنْ يَعْلِمَ عَلِمَ»; امام هر وقت بخواهد بداند، مى داند.
    بنابراين، جامعيتى كه آيات مورد بحث و روايات براى قرآن ثابت مى كنند، ويژه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)است.
    
    پاورقيها:

    ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، مجمع البيان، ج 7ـ8، ص 65
    همان، ج89، ص91; ونيزابى نصرمحمّد بن مسعود العياشى، تفسير العياشى، ج 1، ص 12
    ر.ك: محى الدين عربى، رحمة من الرحمن فى تفسير و اشارات القرآن، ج2، ص 77ـ 78 / جلال الدين السيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، ج 4، نوع 65، ص 33
    ابوحامد غزالى، جواهر القرآن، ص 8; اما غزّالى در احياء العلوم معتقد است كه درقرآن كريم به اصول و كليات علوم اشاره شده است. ر.ك: همو،احياءالعلوم،ج1، ص 289
    محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 12، ص 334
    ر.ك: عبدعلى جمعة عروسى حويزى، پيشين، ج3، ص74ـ74، كه 19 روايت مى باشد.
    ابى على فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 6 ـ 5، ص 416 و ص 585
    ر.ك: عبدعلى جمعه عروسى حويزى، تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 74 ـ 77
    ر.ك: محمّد بن عبدالرحيم النهاوندى، تفسير القرآن و تبيين الفرقان، ج 1، ص 28 / عبدالله جوادى آملى، كيهان انديشه، ش 39، سال 7، ص 32; در مورد سخنان حضرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)ر. ك: جلال الدين السيوطى، معترك الاقران فى اعجاز القرآن، ص 13 كه از قول شافعى آمده است: «جميع آنچه امّت مى گويد شرح سنّت و سنّت شرح قرآن است وتمام آنچه نبى به آن حكم كرده از قرآن كريم فهميده است.»
    براى حضرات معصوم(عليهم السلام) منابع علمى ديگرى نيز ذكر شده است، ولى به نظر مى رسد قرآن طرق رسيدن به آن منابع است. ر.ك: ناصر مكارم شيرازى، پيام قرآن، ج 7، مبحث منابع پيامبران/احمد مطهرى و غلامرضا كاردان، علم پيامبر و امام در قرآن.
    جلال الدين مولوى، مثنوى معنوى، دفتر سوم
    براى اطلاع از بررسى روايات بطن، ر.ك: على اكبر بابائى، «باطن قرآن»، معرفت، سال هفتم، ش 24، پاييز 1377 / محمدكاظم شاكر، روش هاى تأويل قرآن، ص 87ـ97 / سيد حيدر علوى نژاد، «ظاهر و باطن قرآن در گسترده روايات»، فصلنامه پژوهش هاى قرآنى، 5ـ6، (بهار 1375)
    محمد بن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، كتاب «الحجة» باب «ان الائمه اذا شاؤوا ان يعلموا علموا»، ح 1، ص 38; احتمال ديگرى در حديث اين است كه «علم» مجهول از باب تفعيل باشد. ر.ك: محمد باقر مجلسى، مرآة العقول، ج 3، ص 118.
    حسين بن روح الصفار القمى، بصائر الدرجات، ج 11، ص 63 / عبدعلى جمعه عروسى حويزى، پيشين، ج 1، ص 133 ـ 135
    همان، ص109،ح2; تمام احاديث باب 21 از جزء 2 قريب به اين مضمون هستند.
    محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 3، ص 73
    حسين بن روح الصفار القمى، پيشين، ج 4، ص 120
    ر.ك: محمد حسين طباطبائى، پيشين، ج 7، ص 81 و 129 / عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن كريم، ص 224 ـ 226 / محمد بن محمد زمخشرى، الكشاف فى تفسير القرآن، ج 2، ص 21 و 31
    ر.ك: ابى على فضل بن الحسن الطبرسى، پيشين، ج2، ص353
    محمدبن جريرطبرى،جامع البيان فى تفسيرالقرآن،ج14،ص 90
    ر.ك: محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 323 ـ 324
    ابوعلى فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 76
    محمد بن عبدالرحيم نهاوندى، نفحات الرحمن، ج 1، ص 28
    محمد حسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 118 ـ 117
    حسين بن روح الصفار قمى، پيشين، ص 116
    عبد على جمعة عروسى حويزى، پيشين، ج 1، ص 714، حديث 66
    محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 89، ص 90
    عبد على جمعه عروسى حويزى، پيشين، ج 2، ص 262 ح 320
    محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1 كتاب «الحجة»، باب «ما جمع القرآن كله الاّ الائمه(عليه السلام)»، حديث 6 ص 333
    امام خمينى، مصباح الهداية، ص 61 ـ 71 / شبيه اين سخن در كتب ديگرى نيز آمده است; مانند: سيدحيدر آملى، تفسير محيط الاعظم، ج 1، ص 32 / صدرالمتألّهين، تفسير القرآن الكريم، ج 2، ص 342 / عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن، ج 7، ص 245
    محمد بن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، كتاب «الحجة»، باب «انه لم يجمع القرآن كلّه الا الاوصياء»، ح 2
    ر.ك: محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 4، احاديث 19495 تا 19501
    ر.ك: جعفرسبحانى، الالهيات، ج3، ص20 و173/ همو، منشور جاويد، ج 10، ص 154
    همان، ج 3، ص 74ـ 77 / احاديث 172 ـ 190 از شماره 176 ـ 184 در اصول كافى، ج 1 باب «الردّ الى الكتاب والسنة...» ص 59 ـ 60 نيز آمده است.
    احمد بن محمد بن على المقرى الفيوصى، المصباح المنير، ج 1، ص 274
    نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، خطبه 144
    ر.ك: محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 11، ص 426
    ر.ك: ابوطاهر يعقوب فيروزآبادى، تنوير المقباس عن تفسير ابن عباس، ص 229; جلال الدين سيوطى نيز شبيه همين مطلب را در الدرالمنثور، ج 4، ص 589 دارد.
    در مورد دروغ نبودن قرآن، ر.ك: هود: 13، و به تصديق بودن قرآن در بيش از16آيه، اشاره شده است:ازجمله: بقره: 41 و 89 / احقاف: 12.
    ر.ك: محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 323 ـ 334
    ر.ك: علامه حلّى، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، تصحيح حسن حسن زاده آملى، ص 349
    مانند «و ما يعلم تأويله الا اللّه والراسخون فى العلم» (آل عمران: 7) با ضميمه روايتى از امام صادق(عليه السلام) كه تأويل را به بطن تفسير فرموده اند. ر. ك: حسين الصفار القمى، پيشين، ص 196، ح 7
    محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 92، ص 173، روايت 18، باب 1; اين روايت، از امام صادق(عليه السلام) نيز نقل شده است.
    مجموعه مقالات كنگره مبانى فقهى حضرت امام خمينى(قدس سره)، جامعيت شريعت، ج 10، ص 99ـ221
    محمدبن حسن الشيخ الطوسى، التبيان فى تفسير القرآن / محمودبن محمد بن محمد زمخشرى، پيشين، ج 2، ص 481 و 516
    محمدباقر مجلسى، مرآة العقول، ج 3، ص 20، ح 5
    محمد بن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1، كتاب «الحجة»، باب «انّ الراسخون فى العلم هم الائمه(عليه السلام)»، حديث 3
    همان، ص 48
    سيد هاشم بحرانى، البرهان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 270، ح 6
    ر.ك: محمد بن حسين صفار قمى، پيشين، ص 216ـ 212 / ابى جعفر بن يعقوب كلينى، پيشين، ج1، كتاب «الحجة» باب «انه لم بجمع القرآن كلّه الّا الائمة(عليهم السلام)و انّهم يعلمون علمه كلّه»، ح 1 / محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 89، كتاب القرآن باب «انّ للقرآن ظهراً و بطناً و ان علم كل شى فى القرآن و ان علم ذلك كلُّه عند الائمه عليهم السلام و لا يعلمه غيرهم الّا بتعليمهم.»
    ر.ك: عبدالله جوادى آملى، پيشين، ج 1، ص 226 / محمد صادقى، الفرقان فى تفسير القرآن بالقرآن و السنّة، ج 14 ص 448 / محمود رجبى، معرفت، سال دوم، ش 2، مسلسل 6، ص 10 / صادق لاريجانى، انتظار بشر از دين غير مطبوع، ص 157
    محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، كتاب «الحجة»، باب «ان الائمه ورثوا علم النبى و جميع الانبياء و الاوصياء» ح 7، ص 327
    ر.ك: محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 7
    محمد حسين طباطبائى، الميزان، ج 14، ص 277
    محمد محمدى رى شهرى، پيشين، ج 4، ص 3202 حديث 19813
    محمدبن يعقوب، پيشين، ج 1، كتاب «الحجة»، باب «إنّ الائمة يعلمون علم ما هو كان و ما كائن و ما يكون»، ج 4 / در بصائر الدرجات، جزء 3، باب 5 نيز چندين حديث بر اين مضمون آمده است.
    محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمة، ج4، ص 3202، حديث 1989
    ر.ك: محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 7، ص 328
    محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 46، ص 349

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

مراسم نامگذارى پيامبر اسلام

 

عنوان :       مراسم نامگذارى پيامبر اسلام

صاحب اثر : جعفر سبحانى

                

منبع :          فروغ ابديت، ج 1، ص 155

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


 

    آفريدگار، نامى از اسم خود براى پيامبر خود مشتق نمود. از اين جهت(خدا) «محمود» (پسنديده) و پيامبر او«محمد»(ستوده) است و هر دو كلمه از يك ماده مشتقند و يك معنى را مى‏رسانند.
    
    
    خبرگزاري شبستان: روز هفتم فرا رسيد.«عبد المطلب‏»،براى عرض سپاسگزارى به درگاه الهى گوسفندى كشت و گروهى را دعوت نمود و در آن جشن با شكوه،كه از عموم قريش‏دعوت شده بود،نام فرزند خود را«محمد»گذارد.وقتى از او پرسيدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب كرديد،در صورتى كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است؟گفت:خواستم كه در آسمان و زمين ستوده باشد.در اين باره‏«حسان بن ثابت‏»شاعر رسولخدا چنين مى‏گويد:
    
    فشق له من اسمه ليجله
    
    فذو العرش محمود و هذا محمد
    
    آفريدگار،نامى از اسم خود براى پيامبر خود مشتق نمود.از اين جهت(خدا) «محمود»(پسنديده)و پيامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو كلمه از يك ماده مشتقند و يك معنى را مى‏رسانند. (1)
    
    قطعا،الهام غيبى در انتخاب اين نام بى‏دخالت نبوده است.زيرا نام محمد،اگر چه در ميان اعراب معروف بود،ولى كمتر كسى تا آن زمان به آن نام ناميده شده بود.طبق آمار دقيقى كه بعضى از تاريخ نويسان بدست آورده‏اند،تا آن روز فقط شانزده نفر به اين اسم نامگذارى شده بودند.چنانكه شاعر در اين باره گويد:
    
    ان الذين سموا باسم محمد
    
    من قبل خير الناس ضعف ثمان (2)
    
    كسانى كه به نام محمد،پيش از پيامبر اسلام نام گذارى شده بودند،شانزده نفر بودند.
    
    ناگفته پيداست كه:هر چه مصداق يك لفظ كمتر باشد،اشتباه در آن كمتر خواهد بود و چون كتابهاى آسمانى،از نام و نشان و علائم روحى و جسمى او خبر داده بودند،بايد علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد كه اشتباه در آن راه پيدا نكند.يكى از آن علائم، نام آن حضرت است.
    
    بايد مصداق آن به قدرى كم باشد،كه راه هر گونه ترديدى را در تشخيص پيامبر گرامى از بين ببرد.مخصوصا هنگامى كه بقيه اوصاف و علائم وى ضميمه نام او گردد.در اين صورت،بطور واضح كسى كه انجيل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبى شناخته خواهد شد.
    
    اشتباه خاورشناسان
    قرآن مجيد،رسول گرامى را به دو و يا چند نام معرفى مى‏كند. (3) در سوره‏هاى آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آيه‏هاى 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام‏«محمد»و در سوره‏«صف آيه 6»به نام‏«احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اينست كه:مادر رسولخدا،پيش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانكه در تاريخ منعكس است. (4)
    
    بنابراين،آنچه را بعضى از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته‏اند كه:«انجيل‏»،به تصريح قرآن،در سوره‏«صف آيه 6»،ظهور پيامبرى را بشارت داده است كه نام او احمد است نه محمد،و شخصى كه مسلمانان به رهبرى او معتقدند،نام او«محمد»است نه احمد،بى اساس است.
    
    زيرا قرآنى كه پيامبر ما را به نام‏«احمد»معرفى نموده است،در چند جا او را به نام‏«محمد»خوانده است.اگر مدرك آنها براى تعيين نام اين پيامبر،قرآن مجيد باشد(چنانكه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم ناميده،و او را در جائى به نام محمد و در جاى ديگر«احمد»معرفى نموده است.
    
    پى‏نوشت‏ها:
    

    1. «سيره حلبى‏»، ج 1/93.
    2. همان مدرك/97.
    3. به عقيده گروهى ديگر نام پيامبر اسلام نيست، بلكه از حروف مقطعه قرآن به شمار مى‏روند.
    4. «سيره حلبى‏»، ج 1/93. برخى عقيده دارند كه: الفاظ «طه‏» و «يس‏»، از اسامى پيامبر گرامى است.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

محبت فراوان پيامبر(ص) نسبت به فاطمه(س)

عنوان :       محبت فراوان پيامبر(ص) نسبت به فاطمه(س)

صاحب اثر : ---

                

منبع :          سايت بلاغ

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


 

    اذا اشتقت الى الجنة قبلت نحر فاطمة:
    
    هنگامى كه شوق بهشت در دلم پيدا مى‏شود گلوى فاطمه را مى‏بوسم!
    
    همه مورخان و ارباب حديث نوشته‏اند كه پيامبر(ص) نسبت به دخترش فاطمه‏(س) علاقه عجيبى داشت.
    
    بديهى است علاقه پيامبر تنها به خاطر رابطه پدرى و فرزندى نبود، هر چند اين عاطفه در وجود پيامبر(ص) موج مى‏زد، اما تعبيرات و سخنانى كه پيامبر(ص) به هنگام اظهار علاقه نسبت به دخترش فاطمه‏(س) بيان مى‏كرد، نشان مى‏داد كه در اينجا معيارهاى ديگرى مطرح است. و:
    
    اين محبت از محبتها جدا است‏
    
    حب محبوب خدا، حب خدا است‏
    
    از ميان روايات فراوانى كه در اين زمينه رسيده است كافى است به چند روايت زير كه در كتب معروف شيعه و اهل سنت آمده اشاره كنيم:
    
    1- ما كان احد من الرجال احب الى رسول اللّه من على و لا من النساءٍ احب اليه من فاطمة:
    
    «احدى از مردان نزد پيامبر(ص) محبوبتر از امير مؤمنان على‏(ع) نبود و نه از زنان، محبوبتر از فاطمه(س).
    
    جالب اين است كه اين حديث را گروه زيادى از عايشه نقل كرده‏اند.
    
    2- هنگامى كه آيه شريفه:
    
    لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاءٍ بعضكم بعضاً:
    
    پيامبر را آن گونه كه يكديگر را صدا مى‏زنيد، صدا نزنيد
    
    نازل شد مسلمانان پيامبر(ص) را با خطاب «يا محمد» صدا نكردند، بلكه «يا رسول اللّه و يا ايها النبى» مى‏گفتند.
    
    فاطمه(س) مى‏گويد:
    
    بعد از نزول اين آيه من ديگر جرأت نكردم پدرم را به عنوان «يا ابتاه» (پدرجان!» صدا كنم، و هنگام كه خدمتش مى‏رسيدم «يا رسول‏اللّه» مى‏گفتم.
    
    يكى دوبار اين خطاب را تكرار كردم، ديدم پيامبر(ص) ناراحت شد و از من روبرگردانيد. دفعه سوم رو به من كرد و گفت:
    
    يا فاطمة انها لم تنزل فيك و لا فى اهلك و لا نسلك، انت منى و انا منك، انما نزلت فى اهل الجفاء و الغلظة من قريش!:
    
    اى فاطمه اين آيه درباره تو نازل نشده، و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منى و من از توأم، اين در مورد جفاكاران و تند خويان بى ادب از قريش نازل شده است!
    
    سپس اين جمله عجيب و روح پرور را افزود:
    
    قولى: يا ابه! فانها احيا للقلب و ارضى للرب!
    
    «بگو پدرجان! كه اين سخن قلب مرا زنده مى‏كند و خدا را خشنود مى‏سازد».
    
    آرى آهنگ دلنواز پدرجان فاطمه‏(ع) با روح پيامبر(ص) همان مى‏كرد كه امواج نسيم بهارى با شكوفه‏هاى لطيف درختان.
    
    3- در حديث ديگرى آمده است پيامبر چنان مشتاق فاطمه(س)‏ بود كه هر گاه به سفر مى‏رفت آخرين كسى را كه با او وداع مى‏كرد زهرا(س) بود، و به هنگامى كه از سفر باز مى‏گشت نخستين كسى را كه به ديدنش مى‏شتافت فاطمه‏(س) بود.
    
    4- اين حديث را نيز بسيارى از محدثان شيعه و اهل سنت نقل كرده‏اند كه پيامبر فرمود:
    
    من آذاها فقد آذانى.
    
    و من اغضبها فقد اغضبنى.
    
    من سرها فقد سرنى.
    
    و من سائه فقد سائنى.
    
    هر كس او را آزار دهد مرا آزار داده است.
    
    و هر كس او را خشمگين كند مرا خمشگين ساخته.
    
    هر كس او را مسرور كند مرا مسرور ساخته نموده.
    
    و هر كس او را اندوهگين سازد مرا اندوهگين ساخته است!
    
    بدون شك شخصيت والاى فاطمه(س)‏ عليها و آينده درخشان و مقام عرفان و ايمان و عبادتش اينهمه احترام را ايجاب مى‏كرد. چرا كه امامان، همه، از نسل او بودند. و بعلاوه او همسر بزرگمرد اسلام امير مؤمنان على‏(ع) بود.
    
    اما پيامبر(ص) با اين عمل مى‏خواست حقيقت ديگرى را نيز به مردم تفهيم كند و ديدگاه اسلام را در زمينه ديگرى روشن سازد و انقلاب فكرى و فرهنگى بيافريند و بگويد:
    
    دختر موجودى نيست كه بايد زنده به گور شود.
    
    ببينيد من دست دخترم را مى‏بوسم، او را بر جاى خود مى‏نشانم، و اينهمه عظمت و احترام براى او قائلم.
    
    دختر انسانى است همچون ساير انسانها، نعمتى است از نعمتهاى پرودرگار، موهبتى است الهى.
    
    دختر نيز مى‏تواند مانند پسر مدارج كمال را طى كند و به حريم قرب خدا راه يابد.
    
    و به اين ترتبيب شخصيت در هم شكسته زن را در آن محيط تاريك احياء فرمود.
    
    
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    
1. فضائل الخمسة جلد 43 صفحه .127
    2. مضمون اين حديث در دهها روايت از طرق اهل سنت نقل شده است (احقاق الحق)، جلد 10، صفحه .167
    3. سوره نور، آيه .63
    4. مناقب اين شهر آشوب، جلد3، صفحه .320
    5. فضائل الخمسة، جلد3، صفحه .132

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

عشق پيامبر به دختر گراميشان حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها

عشق پيامبر به دختر گراميشان حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها



در علاقه خاص پيامبر نسبت به فاطمه بسياري از مورخان احاديث و روايات متعددي را ذکر کرده اند از جمله به نقل از عايشه همسر رسول گرامي اسلام آمده است که:
" من کسي را نديدم که کلامش چون فاطمه شبيه کلام رسول خدا باشد. فاطمه هر گاه بر رسول خدا وارد مي شد، پيامبر به او خوش آمد مي گفت، از جا بر مي خاست و به طرف فاطمه مي رفت. دستش را مي گرفت و مي بوسيد و او را در جاي خود قرار مي داد."
روايت ديگري را از يکي از منابع اهل سنت يعني " مناقب" ابن شهر آشوب" براي شما دوستان نقل مي کنيم :
هنگاميکه آيه 63 سوره "نور" بر پيامبر نازل شد مبني بر اينکه پيامبر را آنگونه که يکديگر را صدا مي زنيد، صدا نزنيد، مسلمانان از آن تاريخ پيامبر را با عباراتي چون" رسول الله" صدا مي کردند. حضرت فاطمه (س) مي گويد: بعد از نزول اين آيه ديگر پدرم را با عبارت ( ابتاه) يعني پد ر جان صدا نکردم و هنگامي که به خدمتش مي رسيدم ، يا رسول الله مي گفتم. يکي دو بار اين عبارت را تکرار کردم، ديدم پيامبر ناراحت شد و از من رو برگردانيد. دفعه سوم رو به من کرد و گفت:" اي فاطمه اين آيه درباره تو و خاندان و نسل تو نازل نشده . تو از مني و من از توام."
سپس اين جمله را فرمود:" بگو"پدر جان "  که اين سخن قلب مرا زنده مي کند و خدا را خشنود مي سازد."
بدرستي که آهنگ دلنواز پدر جان که بر زبان فاطمه جاري مي شد هنچون امواج نسيم بهاري که شکوفه هاي لطيف  درختان را با طراوت مي کند، روح پيامبر را زنده و شاداب مي کرد.


 
  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

گواهان رسالت پيامبر اسلام

 

عنوان :       گواهان رسالت پيامبر اسلام

صاحب اثر : ---

                

منبع :          سايت بلاغ

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    43. «وَ يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنى وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ؛
    كسانى كه كافرند مى‏گويند: تو فرستاده خدا نيستى. (در پاسخ آنان بگو:) همين بس كه خدا و آن كس كه علم كتاب نزد اوست ميان من و شما گواه است».
    در نخستين آيه اين سوره‏(1) خداوند با صراحت هر چه تمام‏تر، تصديق كرد كه قرآن كتابى است كه از طرف پروردگار جهان به پيامبر نازل شده است چنان‏كه فرمود: «وَالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ» و در پايان سوره مى‏فرمايد: همين بس كه خدا و كسى‏كه علم كتاب پيش اوست بر رسالت تو گواهى مى‏دهد.
    مشكلى كه در گواهى دادن خدا به نظر مى‏رسد اين است كه چگونه مى‏توان اطمينان پيدا كرد كه خداوند بر حقانيت مدعى نبوت گواهى داده است.
    با بررسى دقيقى مى‏توان پرده از روى اين‏گونه شهادت‏ها - كه در قرآن مكرراً وارد شده است - برداشت؛ زيرا اولاً، داورى جامعه بى‏غرض عرب، بر اين بود كه قرآن كلام خداست و از نظر فصاحت و بلاغت، حلاوت و شيرينى، جاذبه و كشش، جمال و زيبايى در درجه‏اى است كه هرگز نمى‏توان با آن مبارزه نمود. با توجه به اين موضوع كه آنان مى‏دانستند قرآن كلام خداست و همگى از زبان قرآن مى‏شنيدند كه خداوند باصراحت، رسالت او را تصديق مى‏كند، مسأله گواهى دادن خداوند بر صدق گفتار او روشن مى‏گردد.
    ثانياً، دليل نبوت پيامبر به قرآن منحصر نبود؛ بلكه خداوند رسالت او را با انواع دلايل و معجزات همراه ساخته بود و هرگز خداوند حكيم اين معجزات را در اختيار فرد ناصالح نمى‏گذارد. اين‏كه او را با اين اسناد مجهز نموده است، خود نوعى شهادت عملى بر رسالت اوست.
    در اين دو وجه و يا دو تفسير شهادت، مقصود از «گواهى دادن خدا» همان تصديق نبوت و رسالت اوست كه گاهى به‏طور لفظى و زبانى است و گاهى به صورت عملى .
    
    
    شاهد ديگر براى رسالت
    
    در ذيل آيه، شاهد ديگرى را نيز ياد آور شده و مى‏فرمايد: «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» يعنى علاوه بر خدا، شخصى كه علم كتاب نزد اوست به رسالت من نيز گواهى مى‏دهد. اكنون بايد ديد مقصود از اين شخص كه گواهى مى‏دهد و علم كتابى كه در نزد اوست، چيست؟!
    اعجاز و انجام كارهاى خارج از قدرت بشر، از طرق شناسايى پيامبران واقعى و تشخيص آنها از مدعيان دروغين نبوت است، البته راه منحصر به فرد نيست؛ زيرا تصريح پيامبر قبلى، كه نبوت خود او با دلايل قطعى ثابت شده است، به نبوت و پيامبرى فردى كه پس از وى به رسالت مى‏رسد، يكى ديگر از طرق شناسايى پيمبران واقعى از مدعيان قلابى است.
    هر گاه خصوصيات و مشخصات دقيق پيامبرى در كتاب‏هاى انبياى پيشين، به‏طور روشن بيان شود و آورندگان آن كتاب‏ها با صراحت، علايم و نشانه‏هاى پيامبر بعدى را كه پس از آنان خواهد آمد، براى مردم بازگو كنند و پس از مدتى، شخصى با داشتن تمام آن علايم و مشخصات، ادعاى نبوت و رهبرى نمايد، طبعاً افراد بى‏غرض مطمئن مى‏شوند كه اين فرد، همان موعود آسمانى است كه در كتاب‏هاى پيامبران پيشين، گزارش‏هايى از او وارد شده است.
    قرآن مجيد در آيات فراوانى، نبوت پيامبر گرامى اسلام را از اين راه ثابت مى‏كند و مى‏گويد نام و نشان و خصوصيات پيامبر اسلام در كتاب‏هاى تورات و انجيل وارد شده است شما مى‏توانيد با مراجعه به آن كتاب‏ها حقيقت مطالب را به دست آوريد؛ مثلاً آن جا كه مى‏فرمايد:
    «اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجيلِ؛(2)
    آنان كه از پيامبر درس‏نخوانده‏اى، كه نام و خصوصيات او را در تورات و انجيل مى‏يابند پيروى مى‏كنند».
    به عبارت ديگر، گواه دومى كه آيه مورد بحث ياد آور مى‏شود گواهى دادن كسانى است كه بر محتويات و مضامين كتاب‏هاى آسمانى آگاهى و احاطه كامل و گسترده‏اى دارند. اين افراد در موقع بررسى كتاب‏هاى آسمانى، به نشانه‏هاى بعدى آگاه مى‏گردند و اگر همه اين مشخصات را در وجود پيامبر گرامى اسلام جمع ديدند، بر نبوت و راستگويى پيامبر گواهى مى‏دهند و به حمايت از او برمى‏خيزند. از اين رو، در اين سوره يادآور مى‏شود برخى از اهل كتاب، كه از پيروان حقيقت و دور از بيمارى تعصب هستند، از نزول قرآن بر پيامبر خوشحال و شادمان مى‏شوند چنان كه مى‏فرمايد: «اَلَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ؛(3) كسانى كه كتاب به آنها داده‏ايم، از قرآنى كه بر تو نازل شده است، شادمان مى‏گردند زيرا محتويات آن را با آن‏چه در تورات و انجيل خوانده‏اند، مطابق و برابر مى‏يابند.
    بنابر اين، مقصود از «كتاب» در جمله «وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» همان كتاب‏هاى آسمانى است و مقصود از شخصى كه «علم كتاب» پيش اوست، كسى است كه از مضامين آنها آگاهى كامل دارد، خواه نصرانى باشد يا يهودى و يا مسلمان.
    در اين صورت تعجب نخواهيد كرد كه روايات شيعه‏(4) اتفاق بر اين دارند كه مقصود از كسى كه «علم كتاب» نزد اوست اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) است و امام باقر گفتار خود را، كه مقصود از آن على(ع) است، چنين مدلل مى‏فرمايد:
    «إنه عالم هذه الاُمة بعد رسول اللّه(ص)؛(5)
    او يگانه عالم و دانشمند بزرگ امت پس از پيامبر است».
    مقصود امام، بيان فرد كامل از اين معناى وسيع و كلى است نه بيان فرد منحصر؛ زيرا نه تنها على(ع) در اين معناى كلى داخل است؛ بلكه همه پيشوايان معصوم شيعه، كه آگاهى كاملى از كتاب‏هاى آسمانى دارند، در اين حقيقت شريكند. در ضمن حديثى تصريح فرموده و مى‏گويد: «إيانا عني و علي أفضلنا و أولنا و خيرنا بعد النبي؛(6) مقصود از جمله «كسى كه علم كتاب پيش اوست» همه ما هستيم و اميرمؤمنان نخستين پيشوا و برترين ما و بهترين فرد پس از پيامبر گرامى است».
    در اين صورت مى‏توان براى جمله ياد شده معناى وسيع‏ترى قائل شد كه نه تنها دانشمندان طراز اول اسلام، يعنى پيشوايان بزرگ دين شامل شود بلكه دانشمندان و علماى اهل كتاب را نيز دربرگيرد به‏خصوص آن گروه كه بعدها روى همين اطلاعات كافى از كتاب‏هاى آسمانى به آيين اسلام گرويدند؛ مانند عبدالله بن سلام و تميم الدارى و جارود.
    در اين جا ممكن است گفته شود، چگونه مى‏توان براى آيه، معناى وسيعى ياد نمود كه علما و دانشمندان اهل كتاب را نيز شامل گردد در صورتى كه آيه در مكه نازل گرديده و در محيط نزول آيه، اهل كتابى وجود نداشت كه مشركان و كافران به آنها رجوع كنند؟
    پاسخ اين سؤال روشن است؛ زيرا هر گاه ما مفاد آيه را به دانشمندان اهل كتاب منحصر مى‏كرديم جاى اين سؤال بود كه در محيط نزول آيه چنين افرادى و جود نداشت و مركز آنان در مدينه بود؛ ولى اگر گفته شود كه مقصود معناى وسيعى است كه برخى از افراد آن، هنگام نزول آيه در مكه وجود داشتند و برخى ديگر در مدينه، كه با گذشت زمان مى‏توانستند به حقانيت رسالت پيامبر گواهى دهند، در اين صورت مكى بودن آيه، اشكالى به‏وجود نمى‏آورد.
    گذشته از اين، سران شرك و كفر در مكه پيش از مهاجرت پيامبر اكرم با دانشمندان اهل كتاب، كه در مدينه مى‏زيستند، تماس‏هايى داشتند و همواره از آنها مى‏خواستند به متون كتاب‏هاى خود، مراجعه كنند و در باره صحت و عدم صحت نبوت پيامبر اسلام داورى نمايند.
    ابن هشام مى‏نويسد: در سال ششم بعثت پيامبر اكرم(ص) جمعيتى از طرف قريش، كه در ميان آنها حارث بن نضر و عقبة بن ابى معيط وجود داشت، رهسپار مدينه شدند، تا رسالت پيامبر اسلام را با دانشمندان يهود در ميان بگذارند. آنان به نمايندگان قريش گفتند كه، از محمد سه موضوع زير را سؤال كنيد:
    1. حقيقت روح چيست؟
    2. سرگذشت جوانانى كه در روزگارهاى پيشين از انظار مردم غايب شدند به كجا منجر گرديد (اصحاب كهف)؛
    3. زندگى مردى كه در شرق و غرب جهان گردش كرد (ذوالقرنين) چيست؟
    سپس افزودند: هر گاه وى به اين سؤال‏ها پاسخ داد قطعاً پيامبر و برگزيده خداست. در غير اين صورت، بايد با او مبارزه كرد. ابن هشام مى‏گويد: نمايندگان قريش پس از ترتيب مجلسى، هر سه سؤال را در اختيار پيامبر گذاردند و وحى الهى پاسخ آنها را در سوره‏هاى اسراء، آيه 85 و كهف، طى آيه‏هاى 9 - 28 و آيه‏هاى 83 - 98 داد.(7) اين بخش تاريخى حاكى است كه آن‏چنان نبود قريش با اهل كتاب هيچ گونه رابطه‏اى نداشته باشند.
    گواه اين حقيقت سى و ششمين آيه همين سوره است‏(8) كه آشكارا گواهى مى‏دهد برخى از اهل كتاب از نزول قرآن بر پيامبر خوشحال و شادمان مى‏گردند، بلكه گاه‏گاهى براى كشف حقيقت با آن حضرت تماس داشتند. بنابر اين، هيچ مانعى نخواهد داشت كه آيه، متضمن معناى وسيعى باشد كه همه افراد آگاه از مضامين كتاب‏هاى آسمانى را در بر گيرد، اگر چه فرد كامل و برتر آنها اميرمؤمنان و پس از وى پيشوايان ديگر، وارثان علم پيامبر هستند. در تفسير آيه نظرهاى ديگرى نيز هست كه بيان آنها در اين جا نمى‏گنجد.
    
    قم، حوزه علميّه، جعفر سبحانى‏
    8 رجب 1394 / 5 شهريور 1353
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1. «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ...» - رعد(13) آيه 1.
    2. اعراف (7) آيه 157.
    3. رعد (13) آيه 36.
    4. مرحوم علامه مجلسى، بسيارى از اين روايت را در بحارالانوار (ج 35، باب 24، ص 429 - 436) گرد آورده است و هم‏چنين مرحوم سيد هاشم بحرينى در تفسير برهان (ج 2، ص 302 - 304) و عياشى در تفسير خود (ج 2، ص 220 - 221) قسمتى از اين روايات را نقل كرده‏اند.
    5. بصائر الدرجات، ص 58؛ بحارالانوار، 35، ص 432.
    6. تفسير عياشى، ج 2، ص‏220؛ بحارالانوار، ج 35، ص 433.
    7. سيره ابن هشام، ج ا، ص 300 - 310.
    8. «اَلَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ - رعد (13) آيه 36.

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

علم و عقل جانشين نبوت تبليغى

 

عنوان :       علم و عقل جانشين نبوت تبليغى

صاحب اثر : شهيد مرتضى مطهرى ( ره)

                

منبع :          پايگاه منادي

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
    ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين
    
    هر چند در نظر نداشتيم كه راجع به موضوع ختم نبوت از نظر آيات كريمه قرآن بحثى كرده باشيم , يعنى در نظر نداشتيم در اطراف آن سلسله از آيات قرآن كه در آنها تصريحى يا اشاره اى به ختم نبوت است بحث زيادى بشود , و بيشتر مى خواستيم كه به جنبه هاى ديگر مطلب بپردازيم , ولى نظر به اينكه ما در هفته گذشته مختصرى راجع به كلمه ( خاتم النبيين) بحث كرديم تتمه آن بحث را امشب عرض مى كنيم .
    از صدر اسلام تا يك قرن اخير , حتى يكنفر هم نبوده كه در مفهوم اين آيه و اين كلمه شك و شبهه اى داشته باشد , ولى نظر به اينكه بعضى از اهل اهواء و بدع كه معمولا كتابهاى الهى را وسيله اى براى تحريف و رسيدن به مقاصد پليد خودشان قرار مى دهند و از هر گونه دخل و تصرفى ابا نمى كنند , حرفهايى در اين زمينه گفته اند , از اين جهت مختصرى راجع به اين كلمه بحث مى كنيم .
    همانطور كه در هفته پيش عرض كردم ( خاتم) يعنى ما يختم به , يعنى چيزى كه با آن پايان داده مى شود . ( خاتم) و ( طابع) در لغت عرب يك معنى دارد . ماده اين كلمه در هر جا از قرآن كريم كه وارد شده است همين مفهوم را دارد . نه تنها در كلمه خاتم مفهومش اين است , هر جا كه ماده ختم در قرآن آمده است همين مفهوم مهر زدن را داشته و دارد . مثلا قرآن درباره كفار مى فرمايد : 2 ) در اين روز ( قيامت ) مهر مى زنيم بر دهانهاى آنها ( نختم على افواههم هيچ معنايى جز اين ندارد ) مى بنديم اين دهان را كه سخن نگويد , مى گوئيم تو ديگر حق حرف زدن ندارى و لزومى ندارد كه تو اقرار بكنى يا نكنى كه آيا من با دست فلان گناه را كردم يا نكردم , با پا فلان گناه را كردم يا نكردم , با چشم فلان كار را كردم يا نكردم . هر كه را اسرار حق آموختند
    مهر كردند و دهانش دوختند
    مهر زدنها هميشه علامت پايان يافتن يك نامه و يا بستن يك نامه بوده است . بستن پاكتهاى قديم چه جور بوده من نمى دانم ولى اينقدر مى دانم كه نامه هايى را كه مى نوشتند مى بستند و بعد يك ماده حالا آن ماده چه بوده است نمى دانم , مثل لاك و مهر امروز كه نبوده است ولى اين ماده لاك مانند را هم مى چسباندند روى آن كاغذ و روى آن را مهر مى كردند كه اين بايد بسته بماند . مفهوم ( پايان دادن) يك مفهوم ثانوى است كه از اين مفهوم مهر كردن پيدا شده است . چون مهر كردن ملازم بوده است با پايان دادن , كم كم هر كارى را هم كه بخواهند پايان بدهند و لو آنكه مهر زدن در كار نباشد كلمه ( ختم) را به كار مى برند .
    در زيارت جامعه مى خوانيم : بكم فتح الله و بكم يختم خدا به وسيله شما گشود و به وسيله شما پايان مى دهد . به انگشتر هم كه خاتم مى گفته اند چون انگشتر دوكاره بوده است يعنى ضمنا مهر هم بوده است . در اصطلاحات اخبار و احاديث , وقتى كه شمايل پيغمبر اكرم يا على عليه السلام يا يكى از ائمه را ذكر مى كنند , مى گويند خاتمش فلان چيز بود , يعنى مهرش اين بود , كه اين مهر حتما همان انگشتر هم بوده است , يعنى همان انگشتر بوده است , كه مهر بوده است . پس در اينكه ( خاتم النبيين) يعنى كسى كه به وسيله او دستگاه نبوت ختم و بسته شد , تمام شد و لاك و مهر شد و ديگر بعد از او نبى نخواهد آمد , بحثى نيست .
    مطلب ديگرى در اينجا هست كه بايد توضيحى در اطراف آن بدهم و ضمنا به ياوه هاى كه اين بدعتگذاران در اين زمينه ها گفته اند پاسخ داده شود . آن اينست : بحث ما بيشتر ناظر به اين جهت بود كه چرا شريعتها پايان يافت ؟ بحث در اطراف اين پرسش بود كه اگر دين و شريعت خدا , يعنى قانونى كه از ناحيه او مىآيد , يكى است , پس از اول تا آخر ظهور پيغمبران يك شريعت بيشتر نبايد وجود داشته باشد , پس چرا شرايع متعدده آمده است : شريعت نوح , ابراهيم , موسى , عيسى و اسلام ؟ و اگر شرايع و قوانين الهى ناسخ و منسوخ دارد و تغيير مى كند پس اين تغيير كردن به اقتضاى زمان است , دليل ديگرى ندارد , لابد چون اوضاع زمان و شرائط زندگى بشر عوض مى شود , شرايط اجتماعى , اقتصادى , سياسى , علمى و فرهنگى زندگى بشر عوض مى شود , از اين جهت خدا قانونى را كه براى بشر آورده است عوض مى كند . اگر اين جهت است پس ختم شرايع چرا ؟ چون زمان كه از سير خود نمى ايستد , شرايط اجتماعى , اقتصادى , فرهنگى , و سياسى زندگى بشر هميشه در تغيير است , پس هيچگاه نبايد شريعتى در جهان وجود داشته باشد كه آن شريعت آخرين شرايع باشد . بحث ما ناظر به اين جهت است .
    ولى يك سؤال كوچكتر از اين هست كه اول بايد اين سؤال كوچكتر را عنوان كنيم و جواب بدهيم و بعد برويم سراغ آن سؤال بزرگتر , و آن اينست : ممكن است كسى بگويد : بسيار خوب , شرايع پايان بپذيرد , قانون و شريعتى بيايد كه آخرين شريعت باشد و بعد از او شريعتى وجود نداشته پيدا نكند , ولى چرا نبوت پايان بپذيرد ؟ همه انبياء كه لازم نيست صاحب شريعت باشند . صاحبان شريعت و قانون يك عده معدودى هستند , همانهائى كه قرآن آنها را اولى العزم من الرسل رابطه معكوس ميان هدايت غريزى و هدايت عقلى
    هميشه رابطه اى ميان هدايت غريزى و الهامى و هدايت عقلى و عقلانى موجود است . به هر اندازه كه موجود زنده از لحاظ رشد و بلوغ علمى و عقلانى ضعيف است خداوند از طريق الهامات فطرى و غريزى او را هدايت مى كند , و به هر اندازه كه در اين ناحيه نيرو و قدرت پيدا مى كند در آن ناحيه ضعيف مى شود زيرا نيازش سلب مى گردد . در حيوانات , هر اندازه كه حيوان پست تر است يعنى شعور حسى و وهمى و خيالى تا برسد به شعور فكرى در او كمتر است الهامات غريزى او بيشتر است . مثلا حشرات كه در يك درجه پست ترى هستند الهامات غريزى آنها از هر حيوان ديگر بيشتر است . يك مگس يا يك مورچه يا يك عنكبوت يا زنبور , الهامات غريزى كه دارد , حيوانات عالى مانند فيل يا اسب يا ميمون ندارند , زيرا اين حيوانات تكامل يافته اند و از راه حس و وهم و خيال و هوش خود مى توانند زندگى خود را اداره كنند , مستغنى از الهام و غريزه اند , و غريزه الهامى در آنها خيلى كم است . انسان كه از همه حيوانات از لحاظ هوش غنى تر و قوى تر است از نظر غريزه و الهامات غريزى از همه ضعيف تر است .
    پيغمبرانى كه در ادوار گذشته بوده اند , در ادوارى بوده اند كه عقل و علم بشر قادر نبوده است كه مبلغ شريعت باشد , يعنى واقعا بشرهاى چند هزار سال پيش قدرتشان به اينجا نرسيده بود كه عده اى بيايند دور هم جمع شوند و بنشينند و در مسائل مربوط به شريعت خودشان فكر كنند و تجزيه و تحليل و اجتهاد نمايند و بروند دنبال پيدا كردن آن . بشر وحشى بود و به حيوانات پست نزديك تر بود , و همانطور كه اصل قانون كلى شريعتش را بايد از طريق وحى به او الهام و تعليم كنند دستگاه تبليغاتى او هم , بايد از طريق وحى اداره شود . عقل و علم در آن زمان قادر به انجام اين كار نبود . همين قدر كه بشر مى رسد به آن مقام و درجه و مرتبه اى كه واقعا مصداق بلوغ يا نشانه ختم نبوت
    قرآن كه نازل شد , جزء اولين كارهايى كه صورت گرفت اين بود كه گفتند بايد يك علمى براى دستور زبان عربى به وجود بياوريم , براى اينكه اين كتاب آسمانى ما به زبان عربى است و مردمى كه مى خواهند اين كتاب را تلاوت بكنند بايد قاعده زبان عربى را بدانند . در همان قرن اول اسلامى علم دستور زبان عرب درست شد , علم لغت تأسيس شد و چه كتابهاى نفيس در لغت نوشته شد , علم معانى و بيان و بديع ابتكار و اختراع شد , همه براى اين بود كه بشر مى خواست كتاب آسمانى خود را در آغوش بگيرد و نگهدارى نمايد . مخصوصا اين نكته جالب است كه اكثريت كوشندگان و فداكاران در راه احياء زبان قرآن از مردم غير عرب بودند . اينها است كه نمونه رشد و بلوغ بشريت در دوره ختميه اسلاميه است و نشانه ختم نبوت است . براى هيچ شريعت و هيچ كتاب آسمانى چنين اقداماتى از طرف بشر صورت نگرفته است . از همان قرن اول علم تفسير به وجود آمد , از همان قرن اول علم حديث به وجود آمد . پيغمبر مردم را تشويق كرد : باب الهام مسدود نشده است
    ممكن است اينجا يك سؤال ديگرى بكنيد , و آن اينكه آيا بعد از زمان حضرت رسول اساسا به كلى باب الهام مسدود شد يا باب نبوت مسدود شد ؟ پاسخ اينست كه باب نبوت يعنى باب پيامبرى مسدود شد , اما باب كشف و شهود و الهام مسدود نشد . ممكن است بشرى از لحاظ صفا و كمال و معنويت برسد به مقامى كه به قول عرفا يك سلسله مكاشفات براى او رخ مى دهد و حقايقى كه از طريق علم الهامى به او ارائه داده مى شود , ولى او مأمور به دعوت مردم نيست . حضرت امير در نهج البلاغه مى فرمايد : رسول و نبى
    اما مسأله رسول و نبى . همانطور كه گفتم نبى يعنى پيامبر , يعنى كسى كه از ناحيه خدا پيغامى داشته باشد . رسول يعنى چه ؟ رسول يعنى فرستاده خدا , كسى كه خدا او را براى مأموريتى فرستاده است , اعم از اينكه آن مأموريت از اين نوع باشد كه آن رسول از جانب خدا چيزى براى مردم آورده باشد , يا مأموريت و رسالت او از نوع ديگر باشد . فقط در صورت اول است كه آن رسول , نبى و پيامبر است . لهذا كلمه رسول در قرآن , هم درباره پيغمبران آمده است و هم درباره غير پيغمبران . مثلا درباره جبرئيل چون فرستاده اى بود از طرف خدا و مأموريتى داشت اطلاق شده است . در داستان سامرى است كه : فقبضت قبضة من اثر الرسول ( 8 ) . يا درباره قرآن مى فرمايد : انه لقول رسول كريم.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

شبهات تاريخى - ازدواج پيامبر با زينب بنت جحش

 

                

عنوان :       شبهات تاريخى - ازدواج پيامبر با زينب بنت جحش

صاحب اثر : صائب عبد الحميد

                

منبع :          ماهنامه ياس پيش شماره11

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    پيامبراكرم ( صلى الله عليه و آله) در ميان يهود و نصاراى زمان خويش، دشمنان كينه توزى داشت. اينان به رغم آن كه شاهد نزول آيات بودند، آن را انكار مى‏كردند، در حالى كه در كتاب‏هاى مقدس و پيشين خود، بشارت‏هايى را ديده و خوانده بودند كه (گواه و) تصديق كننده‏ى پيامبر بود و اهل كتاب را به پيروى از پيامبر فرا مى‏خواند، اما آن را انكار مى‏كردند و نمى‏پذيرفتند...
    
    در هر زمانه‏اى، اين دو شيوه انكار و لجاجت پيروانى داشته است كه بر راه و روش پيشينيان خود بوده‏اند. اينان در آن چه اعتقاد داشتند، تعصب مى‏ورزيدند كه از تحقيق علمى و پژوهش غيرجانب‏دارانه، بازشان مى‏داشت. در نتيجه خاتم الانبيا ( صلى الله عليه و آله) را بزرگ‏ترين دشمنى مى‏پنداشتند كه مشروعيت‏بقاى راه و روش انكار و لجاجت را بر باد مى‏داد. از اين رو تلاش نمودند حقيقت نبوت خاتم‏الانبيا ( صلى الله عليه و آله) را سلب كرده، ايشان را فقط نابغه‏اى قرار دهند كه بر عرب حكم راند و اين وضع براى هر نابغه‏اى مانند ايشان پيش مى‏آمد، اما چون در سيره و كردار پاكش، آن چه مؤيد نظريه و خواسته شان باشد نيافتند، با خيال و پندار خود افسانه‏هايى بافتند و آن را به ايشان انگ زدند، تا در نبوتش خدشه وارد كنند. همه‏ى آن چه را در اين باره (و بدين منظور) بافتند، تاريخ تكذيب مى‏كند. آنان بدين وسيله ملت و امت‏خود را فريب مى‏دهند تا از گسترش اسلام ميانشان جلوگيرى كنند.
    
    از شمار اين پندارهاى نادرست موارد مربوط به زندگى زناشويى پيامبر ( صلى الله عليه و آله) است. وضع اعتقادى و اجتماعى خيال‏بافان، آنان را بر بافته‏هاى ياوه‏ى خود يارى كرد. وضع آنان بديشان اجازه نمى‏داد جز بيش از يك همسر داشته باشند، به رغم آن كه راه براى روابط جنسى بى‏حد و مرز باز مى‏گذاشت، حتى براى مرد و زنى كه ازدواج كرده باشند، تا آن اندازه كه بيشتر ملت‏هاى اروپايى اعتقاد داشتند: ضرورتى براى بودن مرد در خانه نيست، زيرا به هر حال خانه از مرد خالى نمى‏ماند، گر چه مردانى باشند كه با همسر شوهر دوست‏اند يا اين كه زن مى‏توانست مادر باشد بى آن كه نياز باشد به صورت سنتى ازدواج كند كه مجبور باشد فقط با يك مرد رابطه داشته باشد!
    
    معتقدان بدين فرهنگ در پى نكته‏اى قابل خدشه در زندگى زناشويى پيامبر ( صلى الله عليه و آله) بودند. از اين رو با پندار و خيال، افسانه‏هاى عشقى و رمانتيك بافتند و همان را دليل ازدواج پيامبر ( صلى الله عليه و آله) با زينب بنت جحش - كه شوهر كرده بود - دانستند و مى‏پنداشتند پيامبر كارى كرد كه شوهرش او را طلاق دهد تا خود بتواند با زينب ازدواج كند!
    
    افسانه‏هايشان چنين مى‏گويد:
    
    «زينب بنت جحش با زيد بن حارثه ازدواج كرده بود. روزى پيامبر ( صلى الله عليه و آله) به خانه‏ى زيد رفت و او را صدا زد، اما وى را در خانه نيافت. در خانه‏ى او پرده‏اى بيش نبود و باد وزيد و پرده كنار رفت و زينب از پشت آن ديده شد. وى زنى زيبا و دل ربا بود كه مانندش را محمد پيش‏تر نديده بود. از اين رو از زيبايش شگفت زده شد و از پشت پرده با زينب سخنانى گفت، سپس برگشت، در حالى كه در دل عشق زينب را داشت!
    
    هنگامى كه زيد به خانه برگشت، زينب ماجرا را بدو گفت و زيد دانست پيامبر عاشق زينب شده، از اين رو وى را طلاق داده، آن گاه محمد با او ازدواج كرد!»
    
    در ابتدا افسانه بسيار احساس برانگيز است و به حقيقت‏بايد چنين باشد براى هر كه نداند زينب كيست و چگونه با زيد ازدواج كرد و چه سان زيد طلاقش داد، آن گاه چگونه پيامبر با زينب ازدواج كرد. اما براى كسى كه به همه يا جزيى از حقيقت آگاه باشد، اين افسانه، خرافه‏اى بيش نيست كه در برابرش رنگ باخته، مى‏داند اين داستان، نمونه‏اى از كارهاى برخى شرق شناسان براى تشويه و زشت جلوه دادن كردار و سيره‏ى نبوى است تا به اغراض و اهداف تبليغات مسيحى ميان مسلمانان دست‏يابند. در اين صورت، حقيقت كدام است؟
    
    نخستين حقيقت:
    براى از بين بردن اين افسانه، از پايه و اساس، كافى است كه بدانيم زينب كيست و پيش از ازدواج با زيد، چه نسبتى با پيامبر داشته است. زينب دختر اميمه دختر عبدالمطلب، عمه‏ى رسول‏الله است! پس وى دختر عمه‏ى پيامبر ( صلى الله عليه و آله) است كه كنار و نزديك رسول‏الله رشد و نمو كرد. زينب در كودكى و جوانى نزديك و كنار پيامبر بود و رسول خدا وى را پيوسته مى‏ديد و پيش از آن كه حجاب بر زنان واجب شود، زينب را مشاهده مى‏كرد. در اين صورت چرا در آن زمان، جمال و زيبايى زينب، پيامبر را مسحور و جادو نكرد؟ ! اگر پيامبر مايل به ازدواج با زينب بود، چيزى مانعى نبود، بلكه باعث افتخار و شادمانى زينب و خانواده‏اش بود! اگر فقط همين حقيقت را بدانيم، ديگر كوچك‏ترين ارزش و اثرى براى آن افسانه‏ى ساختگى نمى‏ماند...
    
    در ادامه حقايقى ديگر مى‏آيد كه اين افسانه‏ى خيالى و شگفت آور را سبك و سست مى‏كند.
    
    دومين حقيقت:
    چگونه زينب با زيد ازدواج كرد؟
    
    پيش از آن كه پيامبر مبعوث و برانگيخته شود، زيد را پسر خوانده‏ى خود كرد. وى نزد پيامبر رشد كرد و «زيد بن محمد» ناميده شد.
    
    سومين كسى كه پس از خديجه و على (عليهم اسلام) در خانه‏ى پيامبر اسلام آورد، زيد بود. پيامبر وى را بسيار دوست داشت و تصميم گرفت او را با خانواده‏اى هاشمى وصلت و پيوند دهد تا جايگاه و موقعيتش را بالا برد، تا مسلمانان بدانند مرد مؤمن هم شان و كفو زن مؤمن است و پس از ايمان آوردن، فخر فروشى به خاطر اصل و نسب ارزشى ندارد.
    
    پيامبر به خانه‏ى عمه‏اش رفت تا دخترش، زينب، يعنى دختر عمه‏ى هاشمى و قريشى رسول‏الله را براى زيد كه در عرف قريشيان، در شمار بردگان و خدمت‏گزاران بود، خواستگارى كند. اين امر بر زينب سخت و دشوار آمد و خواسته‏ى رسول‏الله را نپذيرفت. برادر زينب پشتيبان خواهر بود، اما پيامبر كه نويدآور مكارم اخلاق براى آموزش آن به مردم بود، مى‏خواست‏خود نخستين كسى باشد كه پاى بند اخلاق باشد و بدان عمل كند، تا در عمل و كردار، اخلاق را به مسلمانان ياد داده، جزيى از فرهنگشان باشد... از اين رو برخواسته‏ى خود به زينب و برادرش پافشارى كرد، اما آن دو نمى‏پذيرفتند، تا آن كه خداى بلند مرتبه، سخن والاى خود را فرو فرستاد:
    
    هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد. (1)
    
    پيامبر بر زينب و برادرش اين آيه را خواند، سپس به زينب فرمود: زيد را به عنوان همسر تو مى‏پسندم. زينب عرض كرد: به آن چه رسول‏الله مى‏پسندد، راضى‏ام! بدين گونه ازدواج انجام شد.
    
    دومين حقيقت نيز، آن افسانه را از بين مى‏برد، زيرا مى‏توان گفت چرا در تمام اين مدت كه پيامبر ( صلى الله عليه و آله) با زينب سخن مى‏گفت و وى ازدواج با زيد را نمى‏پذيرفت، چرا پيامبر وى را براى خود خواستگارى نكرد؟ اين چنين است كه افسانه‏هاى غرض ورزان، سست‏تر از تار عنكبوت است!
    
    سومين حقيقت:
    زيد، غلام و پسر خوانده‏ى رسول‏الله با زينب، دختر عمه‏ى پيامبر ازدواج كرد، اما زندگى مشترك آن دو دوام نيافت. زينب كه براى خشنودى رسول‏الله راضى به ازدواج شده بود، نتوانست از نخوت و خودبزرگ بينى‏اش دست‏بكشد. وى شريف‏ترين نسب عرب را داشت و از همه به رسول‏الله نزديك‏تر بود و زيد در خانه‏ى اينان، خدمت‏گزار بود!
    
    زيد مؤمن و فروتن، اين بزرگ بينى را بر نمى‏تافت و به پيامبر شكايت‏برده، متمايل به طلاق دادن زينب بود، اما پيامبر او را به شكيبايى مى‏خواند اما مى‏دانست‏خود بزرگ بينى به آسانى از دل‏ها نمى‏رود. در جامعه‏اى كه برخورد با مردم فقط بسته به نسب و ثروت بود، پيامبر نخستين تجربه را مى‏نمود شايد بتواند سنت تفاخر به اصل و نسب و ثروت را بشكند، كه شايد با گذشت زمانى دراز و نبوغ و برترى نسل‏هاى آتى و تكرار اين تجربه با زنانى ديگر كه از سنت پيامبر پيروى كنند، جفا كارى از بين رفته و مردمان بر دوستى و يك رنگى و همدلى برانگيخته شوند.
    
    زيد كه هر روز دست‏به گريبان مشكلش بود، ديگر نمى‏توانست تحمل كند و شكيبايى ورزد. از اين رو پيوسته به احترام پيامبر بدو رجوع مى‏كرد، زيرا ايشان زيد را همسر داده، و پيامبر هر بار به زيد مى‏فرمود: «همسرت را داشته باش!» .
    
    روزها مى‏گذشت و وضع ميان زيد و همسرش زينب بحرانى‏تر مى‏شد. وحى رسيد و به پيامبر خبر از آن داد كه در دل داشت، اما به سبب ترس از حرف مردم پنهان مى‏داشت، زيرا پيامبر، رهبر و الگوى مردم بود. در اين هنگام زيد آمد و به پيامبر خبر داد روابط ميان او و زينب به حد انفجار رسيده، هر دو به نتيجه‏ى طلاق رسيده‏اند. آن چه را پيامبر در همين باره در دل پنهان مى‏داشت، اكنون بر زبان آورد كه فرمايش خداى بلند مرتبه بود: (2)
    
    (به خاطر بياور) زمانى را كه به آن كس كه خداوند به او نعمت داده بود و تو نيز به او نعمت داده بودى (به فرزند خوانده‏ات «زيد») مى‏گفتى: همسرت را نگاه دار و از خدا بپرهيز! (و پيوسته اين امر را تكرار مى‏كردى) ; و در دل چيزى را پنهان مى‏داشتى كه خداوند آن را آشكار مى‏كند، و از مردم مى‏ترسيدى در حالى كه خداوند سزوارتر است كه از او بترسى!»
    
    آن چه را پيامبر به خاطر ترس از (حرف و حديث) مردم پنهان مى‏داشت، چه بود؟
    
    خداوند مى‏خواست‏حكمى را ثابت كرده، روش ديگرى را به مردم بياموزاند كه مخالف و ناهمخوان با احكام و آداب جاهليت‏بود. اگر عرب‏ها كسى را پسرخوانده‏ى خود مى‏كردند، بدو نسبت‏خود را داده، وى را فرزند و پسر خويش مى‏شمردند و ديگر او را منسوب به پدر واقعى‏اش نمى‏نمودند، كه ستمى آشكار بود. قرآن به اينان مى‏فرمود:
    
    «آنان را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه‏تر است.» (3)
    
    و از آن رو كه پسرخوانده‏ها منسوب به ارباب (و پدر خوانده‏ها) مى‏شدند، آن چه را بر فرزندان واقعى خود حرام مى‏دانستند، بر اينان (فرزند خوانده‏ها) نيز روا نمى‏دانستند. خداوند مى‏خواست نهايت و پايانى براى اين سنت‏بنهد، از آن رو كه بر پايه‏ى درستى بنا نشده بود; وانگهى مى‏خواست پيامبر نخستين كسى باشد كه اين سنت را گسسته، معارف جديدى در اسلام پايه گذارى كند. از اين رو خدا دستور داد پس از آن كه زيد - كه بدو زيد بن محمد مى‏گفتند - زينب را طلاق گفت، پيامبر با وى ازدواج كرده، زيد را به نسبت درستش يعنى زيد بن حارثه برگرداند:
    
    «هنگامى كه زيد نيازش را از آن زن به سر آورد (و از او جدا شد)، ما او را به همسرى تو درآوريم تا مشكلى براى مؤمنان در ازدواج با همسران پسر خوانده هايشان - هنگامى كه طلاق گيرند - نباشد; و فرمان خدا انجام شدنى است (و سنت غلط تحريم اين زنان بايد شكسته شود) .» (4)
    
    آن چه برشمرديم، حقايق ازدواج پيامبر با زينب بود، كه آن چه را غرض‏ورزان با پندار و خيال خود بافته بودند، از بين مى‏برد! هرگاه شبهه‏اى به منظور كاستن شان و جايگاه پيامبر و اهل بيتش، در اين جا و آن جا بشنويم يا ببينم، مانند اين افسانه، ما را به پژوهش پيوسته براى دست‏يابى به حقايق تاريخى فرا مى‏خواند.
    
    پس از اين ماجراها زينب به عنوان يكى از همسران پيامبر وارد خانه‏ى ايشان شد و به همسرى خويش افتخار كرده، مى‏گفت: خداوند مرا به ازدواج پيامبرش درآورد و درباره‏ى من آيه‏اى نازل كرد كه تبديل نمى‏شود و تغيير نمى‏پذيرد و مسلمانان آن را مى‏خوانند.
    
    عموهاى زينب نيز بدين پيوند افتخار كرده، با رقيبان خود، در شمار آن چه به عنوان افتخار برمى‏شمردند، مى‏گفتند:
    
    آيا زنى ميان شما هست كه از آسمان‏هاى هفت‏گانه‏ى بالا خداوند او را به ازدواج پيامبر در آورده باشد؟ !
    
    ويژگى زينب ميان ديگر همسران پيامبر اين بود كه در درجه‏ى دوم پس از خديجه قرار داشت و به فقيران و نيازمندان بسيار انفاق و بخشش مى‏كرد. خداوند با ثروتى كه به خانواده‏ى زينب بخشيده (و به وى رسيده) بود، وضع را بر وى راحت كرده، پيوسته و بى آن قطع شود، بخشش و دهش مى‏كرد، گر چه دباغى مى‏نمود و حصير مى‏بافت و مى‏فروخت و پولش را صدقه مى‏داد و با جارى‏هاى خود به نيكى سخن مى‏گفت. روزى پيامبر كه با زنان خود نشسته بود فرمود: «آن كه دستش درازتر است، زودتر (دربهشت) به من مى‏پيوندد» . در وهله‏ى نخست، مردم از اين فرمايش، ظاهر لغوى آن را برداشت كرده، دست‏هاى خود را مى‏كشيدند تا ببينند دست كدام يك درازتر است، اما بعد فهميدند مقصود پيامبر اين است كه كدام يك بيشتر در راه خدا بخشش و دهش دارد، كه كسى جز زينب دختر جحش نبود. وى نخستين زن (از همسران رسول‏الله) است كه پس از وفات پيامبر بدو پيوست.
    
    منابع:
    
    انساب الاشراف، ج 2، ص 67- 68.
    
    اسدالغابه، ج 7، ص 125- 127.
    
    الاصابه، ج 4، ص 313- 314.
    
    الاستيعاب (در حاشيه‏ى الاصابه)، ج 4، ص 314.
    
    حياة محمد، محمد حسين هيكل، ص 331- 336.
    
    پى‏نوشت‏ها:
    
    1. احزاب / 36.
    
    2. همان، / 37.
    
    3. همان، / 5.
    
    4. همان، / 37.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

دولت نبوى از ديدگاه قرآن(2)

                

عنوان :       دولت نبوى از ديدگاه قرآن(2)

                

                

منبع :          باشگاه انديشه

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    3. فىء
    ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فللّه وللرسول ولذى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل كيلا يكون دولة بين الاغنياء منكم.
    آن چه را كه خداوند از اهل اين آبادى ها به رسولش بازگرداند، از آنِ خدا و رسول و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است.
    اين آيه، و آيات ديگرى از سوره حشر، ناظر به جريان برخورد پيامبر اسلام - ص - با يهوديان بنى نضير است. آنان هر چند با حضرت، پيمان عدم تعرض و مصالحه امضا كرده بودند، ولى در پيمان شكنى پيشگام شده، نمايندگان خود را به نزد ابوسفيان به مكه فرستادند و با او هم قسم شدند كه يك صدا و متّحد عليه اسلام، عمل نمايند. به دستور پيامبر اسلام، گروهى از مسلمانان، آنان را محاصره كردند. و بالأخره، بنى نضير پذيرفتند كه سرزمين خود را رها كرده و از آن ديار كوچ كنند.
    اموال بنى نضير در اختيار پيامبر قرار گرفت و حضرت در پاسخ اين سؤال كه آيا اين اموال را نيز پس از آن كه خمس آن را برمى داريد، بين سربازان، تقسيم خواهيد كرد، فرمود: خداوند، آن را براى من قرار داده است.
    البته رسول خدا - ص - اين اموال را نيز براساس مصلحتى كه تشخيص مى داد، بين مهاجرين تقسيم كرد.
    در روايات اسلامى، از (فىء) يعنى اموالى كه از كفار، بدون درگيريِ نظامى به تصاحب مسلمانان درمى آيد، به (مال خالص) پيامبر، تعبير شده است. و از اين جهت، بين غنيمت كه فقط يك پنجم آن، از آنِ پيامبر است، با فىء تفاوت است.
    علاوه بر خمس، انفال و فىء كه قرآن كريم متعلق به پيامبر - ص - مى داند، بودجه هاى ديگرى نيز در اختيار حضرت قرار دارد; زيرا زكات نيز به وسيله آن حضرت جمع آورى و به مصرف مى رسد; چه اين كه ماليات سرانه كفار نيز كه (جزيه) نام دارد، در اختيار آن حضرت قرار مى گيرد.
    با كم ترين آشنايى با منطق قرآن و فقه اسلامى، مى توان فهميد كه اين بودجه فراوان، به عنوان منبع هزينه زندگيِ شخصيِ پيامبر، و يا منبع هزينه تبليغ احكام توسط آن حضرت نيست. به بيان امام عسكرى - ع - :
    خداوند با سپردن نيمى از خمس به پيامبر، تربيت يتيمان، برآوردن نيازهاى مسلمين، پرداخت بدهكارى آنان و تأمين هزينه حج و جهاد را، از او خواسته است.
    سيره پيامبر اسلام نيز در دوران مدينه، به خوبى نشان مى دهد كه اين درآمدها، در چه راه هايى مصرف شده است و چگونه آن حضرت، نيازهاى اساسيِ دولت اسلامى را از آن تأمين كرده است. لذا امثال على عبدالرزاق كه پنداشته اند رسول خدا - ص - در زمينه تشكيل دولت، وظيفه اى نداشته و خداوند از او چنين كارى را نخواسته بود، بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه پس چرا خداوند، اين اموال فراوان را دراختيار پيامبر قرار داد و در قرآن به آن تصريح نمود؟
    آن چه را كه پيامبر از ماليات هاى اسلامى، مانند خمس و زكات و جزيه و خراج دريافت نمود، و آن چه را كه از منابع ملّى ثروت مانند انفال، در اختيار داشت، مجموعاً بيت المال و خزانه دولتى را تشكيل مى داد، كه در برابر هر يك از اين درآمدها، رديف خاصى از نيازهاى جامعه اسلامى قرار داشت، نيازهايى از اين قبيل:
    ـ تأمين امنيت مرزهاى كشور اسلامى.
    ـ تأمين حقوق كارگزاران مالياتى.
    ـ تأمين نيازهاى قضاوت.
    ـ تأمين هزينه نيروهاى مسلّح.
    ـ تأمين زندگيِ از پا افتادگان.
    ـ ادايِ دين.
    ـ جبران خسارت بى گناهان.
    ـ پرداخت ديه.
    ـ عمران.
    و آموزش و پرورش.
    
    4ـ قرآن و مسئوليت مسلمانان در برابر پيامبر
    جامعه اسلامى در برابر پيامبر اكرم - ص - چه وظيفه اى دارد؟ آيا تنها مسئوليت مسلمانان اين است كه به احكام و دستورات خداوند كه آن حضرت ابلاغ مى كند عمل نمايند، و براى رسول خدا - ص - فراتر از بيان قانون الهى و (مسئله گويى) شأنى وجود ندارد و در نتيجه، امت اسلامى فقط به فرمان برى از خداوند و دستورات او مأمورند؟ و يا جامعه اسلامى همان گونه كه از احكام خداوند تبعيت مى كند، بايد دستورات پيامبر را نيز به اجرا درآورد، و همان طور كه در دايره تكاليف الهى، هم چون نماز و روزه، موظف به اطاعت از خدا است، در دايره مقرراتى كه از سوى پيامبر به مرحله اجرا گذارده مى شود نيز موظّف به اطاعت از پيامبر است؟
    قرآن كريم در آيات فراوانى، مردم مسلمان را به فرمان برى از پيامبر فرا مى خواند و براى آنان چنين وظايفى را برمى شمارد:
    1ـ از پيامبر اطاعت كنيد.
    2ـ در اختلافات به او مراجعه كنيد.
    3ـ جريانات روز و رخدادها را با او در ميان بگذاريد.
    4ـ تخلف از دستور حضرت روا نيست.
    5 ـ با دخالت حضرت در امور اجتماعى، احدى از خود اختيارى ندارد.
    6ـ در موقعيت هاى خطير و مسئوليت هاى مهم، فقط با اجازه پيامبر مى توان صحنه را ترك كرد.
    و…
    چنين وظايفى براى عموم مسلمانان، حكايت از آن دارد كه در بينش قرآنى، پيامبر اسلام - ص - صرفاً در جايگاه مسئله گويى و بيان احكام قرار ندارد و حوزه نفوذ و دخالت او به ابلاغ وحى، محدود نمى گردد و مسلمانان نيز نبايد فقط براى فراگيريِ احكام، آن حضرت را مرجع خود بدانند، بلكه موظفند در عرصه مسائل اجتماعى، از خط مشى و سياستى كه توسط رسول خدا - ص - ترسيم مى شود، پيروى كرده، و در جريانات سياسى ـ اجتماعى، برطبق نظر او عمل نمايند، و در برابر امر و فرمان او گردن نهند. امام خمينى در اين زمينه مى فرمايند:
    رسول الله - ص - از آن جهت كه پيام آورى از سوى خداست، از خود امر و نهى ندارد، و اگر در زمينه احكام الهى، دستور دهد ـ مثلاً به نماز امر كند ـ تنها ارشاد به فرمان الهى است; زيرا او نسبت به اوامر و نواهيِ خداوند، صاحب امر و نهى نمى باشد، و صرفاً آن ها را ابلاغ نموده و از طرف خداوند براى مردم گزارش مى كند; چه اين كه دستورات ائمه { نيز درباره احكام الهى چنين است و از اين نظر، اوامر پيامبر - ص - و ائمه { براى مردم، مانند اوامر مجتهد براى مقلد خويش است; مثلاً وقتى فقيهى مى گويد: (خون نجس است)، سخن او به مانند كلام پيامبر، ارشاد به حكم الهى است. از اين رو، مخالفت با چنين اوامرى، فقط مخالفت با خداست، نه مخالفت با پيامبر - ص - يا امام - ع - و يا فقيه.
    ولى اگر پيامبر از آن جهت كه رهبر جامعه اسلامى است فرمان دهد، پيروى و فرمان برى از خود او لازم است; مثلاً وقتى سپاهى را براى حركت به سوى يك منطقه فرا مى خواند، اطاعت از فرمان او به عنوان زمامدار، واجب است، و دستور او به مانند دستور الهى لازم الاجرا است، هر چند ارشاد به حكم الهى نبوده و مستقلاً از سوى خود حضرت صادر شده است. دستور قرآن به (اطيعوا الرسول) پس از (اطيعوا الله) ناظر به لزوم پيرويِ مسلمانان از چنين فرمان هايى است.
    اينك برخى از آيات قرآن را كه بازگو كننده وظايف مسلمانان نسبت به رهبريِ پيامبر اكرم - ص - مى باشد، مرور مى نماييم:
    
    لزوم اطاعت از پيامبر
    در آيات متعددى، از مسلمانان خواسته شده است كه علاوه بر اطاعت خدا، از پيامبر اكرم - ص - نيز اطاعت كنند:
    اطيعوا الله واطيعوا الرسول.
    اين تكرارها كه خود، حكايت از اهميت موضوع دارد، مى فهماند كه حركت جامعه اسلامى، براساس دو الگو مشخص مى گردد: دستور خدا و دستور پيامبر. و اگر فرد يا گروهى به بهانه تمسك به قانون خداوند و عمل بدان، خود را از رهبريِ پيامبر و دستورات آن حضرت بى نياز بداند و فرامين رسول خدا - ص - را ناديده انگارد، زندگى اش صبغه دينى و اسلامى نداشته، مورد رضايت خداوند نيست.
    اين آيات گواه آن است كه در جامعه ايده آل اسلامى، كه قرآن اصول و مبانى آن را مشخص نموده است، تفكيك بين قوانين الهى و دستورات نبوى ـ به عنوان حاكم اسلامى ـ غيرقابل قبول است. و اگر شريعت از زبان پيامبر اخذ مى شود و تدوين مى گردد، ولايت و حكومت نيز بايد برطبق نظر آن حضرت، شكل گيرد، و جامعه اسلامى با بودن شريعت خداوند، نبايد خود را از ولايت پيامبر مستغنى ببيند.
    علامه طباطبائى، در تفسير آيه (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم) مى گويد:
    جاى ترديد نيست كه مقصود از اطاعت خداوند، اطاعت از او در مواردى است كه به وسيله وحى توسط پيامبرش به ما رسيده است; اما پيامبر در ميان امت، دو شأن دارد:
    يكى تبيين و توضيح كتاب الهى: (وانزلنا اليك الكتاب لتبين للناس ما نزل اليهم. والبته جزئيات احكام را هم هر چند در كتاب نيامده است، ولى پيامبر از خداوند دريافت و ابلاغ مى كند.
    و ديگرى تشخيص و ارائه طريق درمسائل اجتماعى كه به اداره نظام مسلمين مربوط است، و آن حضرت براساس صلاح ديد خود، نظر مى دهد. و در اين بخش براى تصميم گيرى، مأمور به مشاوره شده است: (وشاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله) و خداوند بدين وسيله، امّت را در مشورت شريك و سهيم، و پيامبر را در تصميم گيرى مستقل قرار داده است. از اين جا روشن مى شود كه اطاعت از پيامبر، مفهومى غير از اطاعت از خداوند دارد و هر كدام داراى معناى خاصى است، هر چند چون خداوند اطاعت پيامبر را لازم دانسته است، لذا اطاعت از پيامبر، در حقيقت اطاعت از خدا است. پس مفاد اين آيه چنين است: مردم بايد از آن چه پيامبر دستور مى دهد، چه منشأ سخن حضرت، (وحى) و چه (رأى) باشد، پيروى نمايند.
    تأمل در سياق آياتى كه امر به اطاعت از پيامبر شده است نيز اين برداشت قرآنى را تأييد مى كند; مثلاً در سياق آيات جنگ و جهاد، و به دنبال دستور (اطيعوا الله)، فرمان (اطيعوا الرسول) مطرح شده است:
    يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول ولاتبطلوا اعمالكم.
    فلسفه اين كه در دعوت به جهاد و براى تحريك مسلمانان به حضور در ميدان نبرد، اين دو اطاعت، در كنار يكديگر ذكر شده است، آن است كه جهاد، از يك سو، (حكم الهى) است كه از طرف خداوند تشريع شده است، و از سوى ديگر، يك (حكم ولايى) و حكومتى است كه از طرف پيامبر، و با توجه به شرايط خاص زمان و مكان، صادر مى گردد. از اين رو، حضور در سپاه اسلام و حركت با تشوق مسلمين، با توجه به جنبه اوّل، اطاعت از خدا و با توجه به جنبه دوم، اطاعت از پيامبر است.
    علامه طباطبائى، در اين جا نيز تأكيد مى كند كه:
    براساس اين آيه، اطاعت از پيامبر - ص - در زمينه دستوراتى كه براى اداره جامعه اسلامى و از موضع ولايت و حكومت صادر مى كند، لازم است.
    قابل توجه است كه در برخى آيات، به جاى (اطيعوا الله واطيعوا الرسول)، دستور (اقيموا الصلوة واتوا الزكوة واطيعوا الرسول) داده شده است، كه از آن استفاده مى شود اطاعت خدا به معناى انجام تكاليف الهى، مانند نماز و روزه است، و فراتراز اين تكاليف، تكليف ديگرى نيز به عنوان اطاعت از پيامبر وجود دارد.
    حضرت امام خمينى در اين باره مى گويند:
    اطاعت از اوامر خداى تعالى، غير از اطاعت از رسول اكرم - ص - است. كليه عباديّات و غير عباديّات ـ احكام شرع الهى ـ اوامر خداوند است، و رسول خدا در باب نماز، هيچ امرى ندارد و اگر مردم را به نماز وامى دارد تأييد و اجراى حكم خداست، ما هم كه نماز مى خوانيم، اطاعت امر خدا را مى كنيم. اطاعت از رسول اكرم، غير از (اطاعة الله) است. اوامر رسول اكرم آن است كه از خود آن حضرت صادر مى شود و امر حكومتى مى باشد; مثلاً از سپاه اسامه پيروى كنيد، ماليات ها را از كجا جمع كنيد و… اين ها اوامر رسول اكرم است. خداوند ما را الزام كرده كه از حضرت رسول اطاعت كنيم … البته از باب اين كه خداى تعالى فرمان داده كه از رسول و اولوالامر پيروى كنيم، اطاعت از آنان، در حقيقت اطاعت از خدا هم مى باشد.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    لزوم ارائه اطلاعات و گزارشات به پيامبر
    قرآن مسلمانان را موظف مى داند كه اطلاعات و اخبارخود را ـ به ويژه در شرايط حسّاس جنگ، قبل از انتشار در بين مردم ـ به پيامبر اكرم - ص - ارائه نمايند تا هم رهبريِ جامعه در جريان تازه ترين رويدادها قرار گيرد و هم بدين وسيله، از اشاعه اخبار بى اساس و شايعات جلوگيرى شود. به علاوه، اگر پخش چنين اخبار حسّاسى، حساب شده و در زمان مناسب انجام نگيرد و هر خبر و گزارشى مستقيماً و بدون ارزيابى و سنجش به مردم منتقل گردد، مى تواند موجب بروز نگرانى هايى در جامعه شود:
    واذا جاء هم امر من الامن او الخوف اذاعوا به ولو ردوه الى الرسول والى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه;
    و هنگامى كه خبرى ايمنى بخش يا ترسناك به آن ها برسد، فوراً آن را پخش مى كنند، در حالى كه اگر آن را به پيامبر و اولو الامر خويش ارجاع دهند، اهل تحليل و بررسى، حقيقت مطلب را تشخيص خواهند داد.
    در اين آيه از ارجاع اين امور به خداوند، سخن به ميان نيامده، و فقط از مسلمانان خواسته شده است كه چنين مسائلى را با پيامبر و اولى الامر در ميان بگذارند، در حالى كه در موارد اختلاف، مسلمانان مأمورند كه واقعه را به خداوند و پيامبر ارجاع دهند:
    فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول.
    رمز اين تفاوت آن است كه در اختلافات، نياز به (قانون) و (حكم شرعى) است، و اين قانون و حكم از مبدء وحى سرچشمه مى گيرد و از سوى خداوند تشريع شده است، در حالى كه در بررسيِ اخبار و شايعات، كار حاكم اسلامى، صرفاً موضوع شناسى و ارزيابيِ گزارشات است و او است كه با تحليل دقيق خود بايد نسبت به صحت و سقم اخبار نظر دهد.
    پس اين آيه نيز صراحت دارد كه پيامبر اكرم - ص - صرفاً ابلاغ كننده احكام الهى و پيام رسان قانون خدا نيست، بلكه علاوه بر كارشناسيِ احكام،مسئوليت كارشناسيِ موضوعات، حوادث و رخدادهاى سياسى ـ اجتماعى نيز برعهده او است و همان گونه كه مسلمانان براى دريافت احكام به او مراجعه مى كنند، براى دريافت تحليل صحيح مسائل جاريِ جامعه نيز بايد در نزد او زانو زنند و هرگز خودسرانه به قبول يا ردّ ويا بازگو كردن جريانات سياسى اقدام ننمايند.
    
    لزوم استيذان از پيامبر
    قرآن از مسلمانان مى خواهد كه در مسائل مهم اجتماعى ـ سياسى، هرگز بدون اجازه از رسول اكرم - ص - صحنه را ترك نكنند و از اين رهگذر، متذكر مى شود كه در دايره مسائل اجتماعى، افراد نبايد با تشخيص و صلاح ديد شخصى خود، تصميم گيرى كرده و اقدام نمايند، بلكه در مسائل مربوط به نظام اسلامى، اصل اوّلى اين است كه با او باشند و بر محور او حركت كنند، و در شرايط استثنايى تنها با اجازه از او به محل ديگرى رفته، و به كار ديگرى بپردازند:
    انما المؤمنون الذين آمنوا بالله ورسوله واذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستأذنوه ان الذين يستأذنوك اولئك الذين يؤمنون بالله ورسوله فاذا استأذنونك لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم واستغفرلهم;
    مؤمنين واقعى فقط كسانى اند كه به خدا و پيامبرش ايمان آورده و اگر در امر مهمّى با او باشند، بدون اذن او به جايى نمى روند. همانا آنان كه از تو اذن مى خواهند ايمان به خدا و رسولش دارند، در اين صورت اگر از تو براى برخى كارهاى خود اجازه خواستند، به هر كدام كه بخواهى اذن ده و برايشان طلب آمرزش كن.
    آيات ديگر قرآن نيز دلالت دارد كه موضوع استيذان از پيامبر اكرم - ص - به عنوان رهبر جامعه اسلامى، براى عدم حضور در هر يك از صحنه هاى خطير اجتماعى، در بين مسلمانان صدر اسلام، امرى پذيرفته شده و رايج بوده و حتى منافقانِ بهانه گير و راحت طلب نيز كه پيوسته به دنبال عذرتراشى براى فرار از ميدان هاى فداكارى بودند، خود را موظف به استيذان از حضرت دانسته و بدون آن، جرأت ترك صحنه را نداشتند.
    واذا انزلت سورة ان آمنوا بالله وجاهدوا مع رسوله استأذنك اولوا الطول منهم وقالوا ذرنا نكن مع القاعدين;
    هرگاه سوره اى نازل شد كه امر به ايمان به خدا و جهاد به همراه پيامر كرد، منافقان توانمند و ثروت اندوز از تو استيذان و تقاضاى معافى از جهاد كرده و گفتند: بگذار ما از معاف شدگان باشيم.
    در مجموع، اين آيات نمايانگر آن است كه امت اسلامى، در برابر رهبر و زمامدار خود ـ پيامبر اكرم - ص - ـ چه مسئوليتى بر دوش دارد، و خداوند از عموم مسلمانان خواسته است كه شعاع ولايت و رهبريِ آن حضرت را بر سراسر زندگيِ اجتماعى خود بگسترانند و هيچ يك از صحنه هاى تلاش خويش را از حضور و هدايت پيامبر خدا بركنار ندارند.
    قرآن از مسلمانان مى خواهد كه با دخالت رسول خدا - ص - در اموراجتماعى و پس از اعلام نظر حضرت، ترديدى به خود راه نداده، و يك پارچه تسليم باشند:
    ما كان لمؤمن ولامؤمنة اذا قضى الله ورسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم ومن يعص الله ورسوله فقد ضلّ ضلالً مبينا;
    وقتى خدا و پيامبر او در كارى فرمان دادند، هيچ مرد و زن مسلمانى، اختيارى دركار خود ندارد، و هركس با خدا و رسولش مخالفت كند، آشكارا گمراه شده است.
    در اين آيه، مقصود از (قضاى پيامبر)، دخالت آن حضرت در شئون گوناگون زندگيِ مردم و مسائل مختلف حكومت است و هر چند خداوند تأكيد مى كند كه چنين مسائلى، مسائل خود مردم است: (من امرهم) ، مربوط به زندگى ايشان بوده و سود و زيانش براى آن ها است، و لذا حق مشاركت و دخالت دارند، ولى در همين مسائل هم وقتى پيامبر خدا، به عنوانِ رهبر دولت اسلامى، دخالت نمود و كار را به دست گرفت، جايى براى مداخله ديگران باقى نمى ماند و هيچ كس نبايد خود را صاحب اختيار بداند.
    اين وظيفه اسلامى نيز نمايانگر آن است كه پيامبر اكرم - ص - در حكومت اسلامى، از موقعيت ممتازى برخوردار است و از طرف خداوند، حكم و نظر او براى اداره نظام اسلامى، نافذ قرار داده شده، تا جايى كه احدى در برابر قدرت رهبرى اش، توان معارضه ندارد.
    وظايف و مسئوليت هاى مسلمانان نسبت به رسول خدا - ص - ، به موارد فوق محدود نمى شود و قرآن كريم در آيات ديگرى نيز تكاليف آنان را بازگو نموده است. آيات زير نيز در اين رابطه قابل مطالعه و بررسى است:
    ـ بر پيامبر پيشى نگيريد:
    يا ايها الذين آمنوا لاتقدموا بين يدى الله ورسوله.
    ـ از فرمان حضرت تخلف نورزيد:
    ما كان لاهل المدينة ومن حولهم من الاعراب ان يتخلّفوا عن رسول الله.
    ـ داوريِ پيامبر را قبول كنند:
    فلا و ربك لايؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم حرجاً مما قضيت ويسلّموا تسليماً.
    در پايان، بدين نكته نيز بايد اشاره نمود كه هرچند در بسيارى از آيات قرآنى، شخص رسول خدا - ص - مورد خطاب قرار گرفته و رسالت او به عنوان رئيس دولت اسلامى تبيين گرديده است، ولى اين بدان معنا نيست كه اين گونه وظايف، اختصاص به حكومت نبوى داشته و پس از آن حضرت، قابل اجرا نمى باشد. اين آيات، نماينگر شأن اجتماعى رسول خدا - ص - از سوى خداوند، و راهنماى حكومت آن حضرت است، و البته اين فصل، صرفاً درصدد تبيين همين واقعيت است .

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

دولت نبوى از ديدگاه قرآن(1)

عنوان :       دولت نبوى از ديدگاه قرآن(1)

                

                

منبع :          باشگاه انديشه

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    تشكيل دولت اسلامى، به وسيله پيامبر اسلام - ص - از نظر اسناد و مدارك تاريخى، چندان آشكار و واضح است كه حتى مخالفان و منتقدان حكومت دينى هم نتوانسته اند اصل آن را انكار كنند. آن ها براى توجيه ديدگاه خود، به ناچار راه هاى ديگرى را پيموده اند; مثل اين كه:
    الف) نبوت و حكومت، دو مشغله جداگانه است، و فرماندهيِ امت، به عهده پيامبران خدا نبوده است. و اگر در مورد خاتم الانبيا، اين دو مشغله، در يك جا و در يك نفر، جمع شده و انطباق رخ داده است، حالت استثنايى و اختصاصى دارد.
    ب) اقدام پيامبر در رهبريِ غزوات، نصب قضات، گردآوريِ صدقات و جزيه و غنايم، همگى كارهايى در جهت اداره شئون دنيويِ مسلمانان و خارج از دايره رسالت بوده است. قرآن در آيات متعددى شهادت مى دهد كه پيامبر، گذشته از رهبريِ دينى، رهبريِ سياسى را به عهده ندارد. او تنها وظيفه راهنمايى و اندرزگوييِ مردم را دارد.
    البته توجيه اوّل، از نظر علمى، چندان سست و ضعيف است كه نمى توان آن را در سطح يك نظريه علمى، قابل بررسى دانست; زيرا اگر اين سخن را فرضاً بپذيريم كه انبيايِ گذشته، معمولاً فرماندهيِ امت را به عهده نداشته اند، ولى از آن جا كه نسبت به پيامبر اسلام، عكس آن ثابت است و آن حضرت درتمام شئون حكومت دخالت داشته اند، لذا براى پيروان آيين اسلام، باتوجه به اصل (تأسّى) يگانگى و انطباق دين و دولت، يك اصل مطلوب، تلقى مى شود; زيرا قرآن كريم، رسول خدا - ص - را به عنوان (اسوه حسنه) به مسلمانان معرفى مى كند و مى فرمايد:
    لقدكان لكم فى رسول الله اسوة حسنة.
    پس با قبول اسلام، همان چيزى كه حالت استثنايى و خصوصى، نام گرفته است، الگو و نمونه به حساب مى آيد، و اگر رويه ديگرى در انبيايِ گذشته رواج داشته، و در عصر آنان تفكيك و جدايى ـ باتوجه به شرايط خاص هر كدام ـ قابل قبول بوده، و خداوند مسئوليتى درباره فرماندهى و رهبريِ سياسى برعهده آنان نگذارده است اما در دوران اسلامى و عصر نبوى، چنين تفكيكى وجود نداشته و به اقتضاى سيره نبوى، مطلوب نيست.
    ولى در بررسيِ توجيه دوم، كه استناد به آيات فراوانى نموده و در قالب مستدل ترى ارائه شده، بايد مسئله را از نظر منطق قرآن تحليل نماييم و براساس آن، به داورى و ميزان صحت و سقم آن بپردازيم.
    براى به دست آوردن منطق قرآن كريم، درباره نقش پيامبر اكرم - ص - در دولت اسلامى، سؤال هاى زير را مى توان مطرح كرد:
    1ـ قرآن كريم، پيامبر اسلام را به چه عنوانى معرفى مى كند؟
    2ـ قرآن كريم، چه وظايفى را برعهده رسول خدا مى گذارد؟
    3ـ قرآن كريم، چه اموال و دارايى هايى را از آنِ پيامبر مى داند؟
    4ـ قرآن كريم، چه وظايفى را براى مردم، در مقابل حضرت برمى شمارد؟
    
    1ـ قرآن و رهبريِ سياسى پيامبر
    قرآن كريم، پيامبر اكرم - ص - را به عنوان فردى كه براى دخالت در زندگيِ مردم (اولى) است، معرفى مى كند ومى فرمايد:
    النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم.
    اين آيه، از (اولويت) رسول خدا - ص - در مقايسه با ديگران، بر مؤمنين خبر مى دهد. اين اولويّت، در نزد مسلمانان، از صدر اسلام تاكنون، مفهومى روشن داشته است.
    ابن عباس، كه در آغاز سلسله مفسّران قرار دارد، در توضيح آن مى گويد:
    آن جا كه پيامبر مردم را به چيزى فرا مى خواند، هرچند مردم تمايل نداشته باشند، بايد به متابعت حضرت تن دهند و از خواسته خويش چشم پوشى كنند.
    شيخ طوسى، (اولى بالمؤمنين) را به (احق بتدبيرهم) معنا كرده است; يعنى پيامبر براى تدبير و اداره مردم، از ديگران شايسته تر است.
    ابوالفتوح رازى، از زبان مفسّران نقل مى كند كه:
    معناى آن، اين است كه رسول خدا ْ در امضاى احكام و اقامه حدود و فرمان دادن بر امت، از خود ايشان اولى است.
    قرآن پژوهان و مفسّران تصريح كرده اند كه اين اولويت اختصاص به مسائل دينى نداشته، و همه امور دين و دنياى آنان را دربر مى گيرد. لذا بر مردم لازم است كه از اوامر رسول خدا پيروى كنند و از آن چه كه او بازمى دارد، دورى نمايند و خواسته هاى او را بر اميال و تشخيص هاى خود مقدم دارند.
    هم چنين در تأئيد اين تفسير، برخى روايات نيز وجود دارد كه مى گويد: مقصود از اولويت، مقام فرماندهى و منصب زعامت است; مثلاً امام باقر - ع - فرمود:
    اين آيه درباره رهبرى و فرماندهى نازل شده است.
    شأن نزول آيه نيز مؤيّد ديگرى براى آن است كه اولويت در اين آيه، رهبريِ اجتماعى و سياسى را نيز دربرمى گيرد; زيرا برطبق برخى از نقل هاى تاريخى، وقتى رسول خدا - ص - ، تصميم به جنگ تبوك گرفت و فرمان بسيج عمومى صادر نمود، عده اى براى حركت در سپاه حضرت، به دنبال اجازه پدر و مادر خويش بودند. خداوند با فرو فرستادن اين آيه، رسول اكرم - ص - را به عنوان عالى ترين مقام زعامت و رهبريِ جامعه اسلامى، كه هيچ نظر و رأى ديگر، و يا هيچ ولايت و حق ديگر (مانند حقوق والدين) نبايد مزاحم آن تلقى شود، معرفى نمود.
    قرآن كريم، در آيه ديگرى نيز از پيامبر به عنوان (وليّ) ياد مى كند:
    انما وليّكم الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهم راكعون.
    معناى اصليِ اين كلمه، آن گونه كه راغب در مفردات گفته است، قرار گرفتن چيزى در كنار چيز ديگرى است به نحوى كه فاصله اى دركار نباشد; يعنى اگر دو چيز، آن چنان به هم متصل باشند كه هيچ چيز در ميان آن ها نباشد، ماده (ولى) استعمال مى شود. به همين مناسبت، طبعاً اين كلمه در مورد قرب و نزديكى ـ اعم از قرب مكانى و قرب معنوى ـ به كار رفته است. و باز به همين تناسب در مورد دوستى، يارى، تصديِ امر، تسلّط و معانيِ ديگرى از اين قبيل استعمال شده است; چون در همه آن ها نوعى مباشرت و اتصال وجود دارد.
    راغب درباره موارد استعمال اين واژه مى گويد:
    وِلايت به معناى نصرت است; امّا وَلايت به معناى تصدى و صاحب اختياريِ يك كار است. گفته شده كه معناى هر دو يكى است و حقيقت آن، همان تصدى و صاحب اختيارى است.
    جوهرى مى گويد:
    هركس كه كار ديگرى را به عهده گيرد، (وليِّ) او است.
    و در (معجم مقاييس اللغه) آمده است:
    همه معانيِ اين كلمه، به قرب و نزديكى برمى گردد، و آن كس كه به كار ديگرى اقدام كند (وليِّ) او است.
    علامه طباطبائى باتوجه به موارد استعمال اين كلمه در قرآن، و نيز با اشاره به سمت هايى كه قرآن براى پيامبر ذكر كرده است، ولايت پيامبر را چنين توضيح مى دهد:
    رسول خدا - ص - بر همه شئون امت اسلامى، در جهت سوق دادن آنان به سوى خدا، و براى حكمرانى و فرمانروايى بر آن ها و قضاوت در ميانشان، ولايت دارد. از اين رو، پيرويِ مطلق، حقّى براى او، برعهده امت اسلامى است. و البته اين ولايت، در طول ولايت خداوند، و ناشى از تفويض الهى است; يعنى چون اطاعت از او، اطاعت از خداوند است و در نتيجه، ولايت او (ولايت خدايى) است، بايد از او اطاعت كرد.
    به بيان برخى بزرگان: باتوجه به مجموع آيات قرآن مى توان فهميد كه آن حضرت، در آنِ واحد، داراى سه شأن بوده است:
    اول اين كه، امام و پيشوا و مرجع دينى بوده; يعنى سخن و عملش براى مسلمانان سند و حجت بوده است:
    ما اتيكم الرسول فخذوه، وما نهاكم عنه فانتهوا;
    آن چه را كه پيامبر براى شما آورده است بگيريد، و از آن چه شما را بازدارد بايستيد.
    دوم اين كه، ولايت قضايى داشته; يعنى حكمش در اختلافات حقوقى و مخاصمات، نافذ بوده است:
    فلا وربك لايؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم;
    نه چنين است، به پروردگارت سوگند! ايمانشان واقعى نخواهد بود، تا در آن چه دربينشان اختلاف شود، داورت كنند.
    سوم اين كه، ولايت سياسى و اجتماعى داشت; يعنى گذشته از اين كه مبيّن و مبلغ احكام بود، و گذشته از اين كه قاضى مسلمين بود، سائس و مدير اجتماع مسلمين بود، وليّ امر مسلمين و اختيار دار اجتماع مسلمين بود. آيه كريمه (النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم) و هم چنين (انما وليكم الله ورسوله) ناظر به اين شأن سوم است. براساس چنين ولايتى، پيامبر اكرم - ص - رسماً بر مردم حكومت مى كرد و سياست اجتماع مسلمين را رهبرى مى نمود.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    2ـ قرآن و مسئوليت هاى اجتماعيِ پيامبر
    هر يك از شئون سه گانه پيامبر در پيشواييِ دينى، ولايت قضايى و رهبريِ اجتماعى، مسئوليّت هاى خاصى را برعهده حضرت مى گذاشت. و رسول خدا براى انجام هر كدام، مأموريت و وظيفه ويژه اى داشت; مثلاً در ارتباط با عنوان اوّل، آن حضرت وظيفه تلاوت آيات بر امت، تعليم و تبيين كتاب و تزكيه آنان را برعهده داشت:
    يتلوا عليهم آياته ويزكّيهم ويعلّمهم الكتاب والحكمة.
    لتبيّن للناس ما نزّل اليهم.
    و در ارتباط با عنوان دوم، حضرت وظيفه حكم كردن بين مردم را داشت:
    وان احكم بينهم بما انزل الله.
    هم چنين در ارتباط با عنوان سوم نيز قرآن كريم مأموريت ها و مسئوليت هايى براى رسول اكرم - ص - برمى شمارد. اين وظايف كه مربوط به حوزه رهبريِ اجتماعى است، خود نمايانگر آن است كه آن حضرت، علاوه بر دو شأن فوق، عهده دار زعامت سياسيِ مردم نيز بوده است; چه اين كه اين دستورات، چون از سوى خداوند ابلاغ گرديده و پيامبر نسبت به آن ها، مأموريت الهى يافته است، از اين رو، زعامت و ولايت حضرت نيز مانند دو مسئوليت ديگر، جنبه الهى داشته است. لذا، اين احتمال كه دخالت هاى حضرت در زمينه مسائل اجتماعى و دولتى، خارج از محدوده وظايف دينى و دستورات الهى بوده، و خداوند چنين تكاليفى را بر دوش او نگذارده، و از وى نخواسته است، غيرقابل اعتنا است.
    آيات زير، نمونه هايى از مأموريت هايى است كه در ارتباط با (رهبريِ جامعه) و (اداره امت) مى باشد:
    
    1ـ فامّا تثقفنّهم فى الحرب فشرّد بهم من خلفهم.
    آيه قبل از اين، از كسانى كه با پيامبر عهد و پيمان بستند و هر بار نقض نمودند، به عنوان بدترين جانوران ياد مى كند، و سپس در اين آيه، خطاب به پيامبر مى فرمايد:
    اگر با چنين كسانى به كارزار و درگيرى پرداختى، آنان را چنان سركوب كن كه ديگر احدى از دشمنان، جرأت و جسارت توطئه نداشته باشند، و محاربه با تو را رها سازند.
    اين آيه، از يك سو بيانگر سياستى است كه امت اسلامى در برابر دشمنان متجاوز و پيمان شكن بايد اتخاذ كند و از سوى ديگر، بيانگر آن است كه مسئوليت برنامه ريزى، آماده سازيِ مقدمات، و بالأخره عينيّت بخشيدن به اين سياست، برعهده پيامبر است.
    
    2ـ وان احد من المشركين استجارك فأجره حتى يسمع كلام الله ثم ابلغه مأمنه.
    در آيات پيش از اين آيه، دستوراتى به همه مسلمين، در برخورد با مشركين داده شده است: (فاقتلوا المشركين، … خذوهم واحصروهم واقعدوا لهم كل مرصد); ولى در اين آيه، خصوص پيامبر - ص - دو مأموريت ويژه مى يابد:
    يكى آن كه هرگاه يكى از مشركان اجازه بخواهد كه با امنيت و آرامش خاطر، كلام خدا را بشنود و با محتوايِ دين آشنا گردد، او را اجازه داده و امنيتش را تأمين نمايد و ديگر آن كه، پس از پايان مهلتِ فراگيريِ كلام خدا و گوش كردن به سخن حق، او را به محل امنش برساند.
    از اين دو مأموريت پيامبر، و به ويژه مسئوليت دوم (ثم ابلغه مأمنه) فهميده مى شود در مواردى كه اسلام، براى انسان ها، (آزادى) را پذيرفته و آن را محترم شمرده (مانند آزادى در بحث و تحقيق كه در اين آيه ذكر گرديده) مسئوليت تأمين و حفظ اين آزادى و حريت، به عهده پيامبر - ص - (رهبر امت اسلامى) است، و حتى در شرايط بحرانى مهدورالدم بودن مشركان، كه آنان با فتنه انگيزى و پيمان شكنى، امان را از خود سلب نموده اند، در عين حال پيامبر موظف است كه براى حفظ آزادى و امنيّت مشركينى كه براى شنيدن كلام خدا مى آيند، از دستورات ديگر الهى مانند (قاتلوا المشركين كافة) چشم پوشى كند، و امنيّت و آزاديِ آنان را تأمين نمايد.
    
    3ـ يا ايها النبى حرّض المؤمنين على القتال;
    اى پيامبر! مؤمنان را به جنگ ترغيب نما.
    
    4ـ يا ايها النبى جاهد الكفّار والمنافقين واغلظ عليهم;
    اى پيامبر! تمام تلاش خود را در نبرد با كفار و منافقان به كار گير، و بر آنان سخت بگير.
    اگرچه تكليف جهاد، يك وظيفه عمومى براى همه مسلمانان است و اختصاص به شخص پيامبر ندارد، ولى از آن جا كه انجام اين وظيفه اسلامى، براى تك تك مسلمانان به صورت فردى ممكن نيست، و مسلمين بايد به صورت هماهنگ، متشكل و سازماندهى شده در جنگ شركت جويند، و اين مهم، بر دوش (فرماندهى) و از وظايف او است، از اين رو، هنگامى مسلمانان مى توانند در صحنه جهاد توفيق يابند كه فرماندهيِ عاليِ امت اسلامى، پس از تصميم به جنگ، برنامه آن را تدوين، و مقدمات آن را فراهم سازد. اين آيه، چنين وظيفه اى را برعهده رسول خدا - ص - مى گذارد.
    
    5 ـ خذ من اموالهم صدقة;
    از اموال ايشان، صدقه (زكات) بگير.
    برطبق برخى از روايات معتبر، با نزول اين آيه، پيامبر آن را به مردم ابلاغ نمودند، و پس از گذشت يك سال، مأمورين خود را براى جمع آورى زكات، گسيل داشتند.
    براساس اين مأموريت، پيوسته رسول خدا - ص - به جمع آوريِ زكات مى پرداخت و ـ همان گونه كه در بخش قبل آورديم ـ مأمورين خاصى، براى گردآوريِ آن گمارده بود.
    هم چنين اين آيه، نشان دهنده آن است كه (زكات) يك وظيفه فردى، كه انجام آن صرفاً به عهده اشخاص گذارده شده باشد، نيست، بلكه مسلمانان در برابر پيامبر اسلام ـ و پس از آن در نزد امام مسلمين ـ براى اداى آن، مسئول مى باشند. از اين رو، هم پيامبر مأمور گرفتن است، و هم مردم موظفند دستور وفرمان رهبر جامعه اسلامى را جدّى گرفته و با مطالبه مأمورين وى، به آن ها بپردازند و از مصرف خودسرانه آن خوددارى كنند.
    لذا فتواى مشهور بين فقها آن است كه بر پيشواى مسلمين واجب است: مأمورينى براى جمع آوريِ زكات، قرار دهد.
    
    6ـ واما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سواء;
    و اگر از خيانت گروهى بيم داشتى، به طور عادلانه، به آن ها اعلام كن كه پيمانشان لغو شده است.
    وقتى كه آثار خيانت دشمنان آشكار مى شود، و رسول خدا - ص - درمى يابد كه آنان درصدد پيمان شكنى و نقض عهد مى باشند، آن حضرت نيز عهد و پيمان با آنان را ملغا اعلام مى دارد.
    بر طبق اين آيه، در صورتى كه رسول خدا - ص - بين مسلمانان حضور دارد، پيمان هاى مسلمين با ملل ديگر، با امضاى پيامبر ارزش و اعتبار دارد; چه اين كه در مواردى كه اين پيمان ها لغو مى شود، فقط شخص آن حضرت مى تواند به اين كار اقدام نمايد.
    او علاوه بر آن كه بيان كننده شريعت و بازگو كننده قانون الهى است، تجسّم اراده امّت است، و چون قراردادهاى بين المللى، با امضاى رهبران سياسى ملت ها منعقد مى گردد، و يا از سوى آنان لغو مى شود، چنين كارى مانند ديگر شئون رهبرى، برعهده رسول خدا - ص - مى باشد.
    
    7ـ وان جنحوا للسّلم فاجنح لها;
    اگر ايشان به صلح تمايل داشتند، تو نيز آن را بپذير.
    همان گونه كه تصميم به جنگ، از سوى پيامبر گرفته مى شود و مسلمانان نمى توانند از سوى خود، بدان اقدام كنند، تصميم به ترك مخاصمه و قبول صلح نيز از اختيارات و مسئوليت هاى فرماندهيِ عاليِ سپاه اسلام است. از اين رو، خداوند در اين امر خطير، شخص حضرت را مخاطب قرار داده و به او دستور مى دهد: (فاجنح لها).
    
    8 ـ انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك الله;
    ما قرآن را به حق بر تو فرو فرستاديم تا در بين مردم براساس آن چه كه خداوند به تو ياد داده است، فرمان دهى.
    (حكم) در تعبيرات قرآن و سنت، همان گونه كه (حكم قضايى) را ـ كه از سوى قاضى صادر مى شود ـ در بر مى گيرد، شامل (حكم ولايى وحكومتى) نيز ـ كه از سوى حاكمان و فرمانروايان صادر مى گردد ـ مى شود. لذا فرمان خداوند به اين كه: (واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل; در بين مردم به عدالت حكم كنيد. چنين تفسير شده است:
    خداوند از فرمانروايان و حكّام خواسته است كه بر طبق عدالت، حكم كنند.
    هم چنين به حضرت داود گفته شده: چون خداوند، تو را خليفه قرار داده است، به عدالت حكم كن.
    يا داوود انا جعلناك خليفة فى الارض، فاحكم بين الناس بالحق.
    در اين آيه، (حكم) به عنوان شأنى كه بر خلافت و حكومت مترتب است، قلمداد شده است:
    باتوجه به اين استعمال ها و چنين شواهدى، اختصاص دادن (حكم) به (حكم قضايى)، در سوره نساء، كه خداوند از پيامبر مى خواهد كه بين مردم حكم نمايد: (لتحكم بين الناس) وجهى ندارد. به علاوه، تأمل در مضمون خود اين آيه، نشان مى دهد كه مقصود از حكم، صرفاً حكم قضايى نيست; زيرا:
    اولاً، محور اصليِ آيات قبل از آن، جهاد است، و در جهاد، مسلمانان با فرماندهى و حكم ولاييِ حضرت، كه نمايانگر زعامت مسلمين است، در ارتباطند، نه با حكم قضايى. ميدان جنگ، محكمه قضاوت نيست كه قاضى و حكم قضايى بطلبد. بلكه ميدان جنگ، صحنه فرماندهى است كه نياز به حاكم و فرمانده دارد و با حكم ولايى اداره مى شود.
    ثانياً، با صرف نظر از سياق آيات قبل، حكم پيامبر، براى از بين بردن اختلافات و درگيرى هاى مسلمين است. از اين رو، دايره حكم رسول خدا - ص - در شعاع اختلافاتى است كه بين مسلمين بروز مى كند: (يحكموك فيما شجر بينهم). و پر واضح است كه رفع بسيارى از اختلافاتى كه در سطح جامعه و در بين گروه هاى مختلف رخ مى دهد، فراتر از كار قاضى و حلّ نزاع هاى شخصى است. تنها رهبر سياسيِ امت مى تواند به اين منازعات خاتمه داده و آرامش را به جامعه برگرداند.
    ثالثاً، در اين آيه، حكم كردن بين مردم به عنوان غايت و هدف فرو فرستادن قرآن، ذكر گرديده است، در حالى كه مسائل قضايى، بخش بسيار اندكى از محتواى قرآن را تشكيل مى دهد. لذا تبيين غايت نزول قرآن، تنها در محدوده اين بخش بسيار اندك غيرمناسب است. برخلاف آن كه حكم به معناى حكومت و تشكيل دولت باشد، كه ذكر جامعه ايده آل به رهبريِ رسول خدا - ص - به عنوان آرمان نزول قرآن، با مجموعه آيات قرآن، داراى تناسب و ارتباط است.
    
    3ـ قرآن و اموال پيامبر
    قرآن كريم، اموال عمومى را از آنِ پيامبر اكرم - ص - مى داند; چه اموالى كه از دست مردم به عنوان ماليات به بيت المال مى ريزد، و چه ثروت هايى كه به صورت طبيعى وجود دارد.
    تأمل در اين دارايى ها از نظر كميّت و مقدار آن ها، و نيز نوع مالكيّت حضرت، و مسئوليت هايى كه متقابلاً برعهده پيامبر قرار گرفته است، نشان دهنده موقعيّت رسول خدا - ص - در زعامت و رهبريِ جامعه، و نقش آن حضرت، در دولت اسلامى است. در قرآن كريم، اموال زير، متعلق به پيامبر دانسته شده است:
    
    1. خمس
    واعلموا انما غنمتم من شىء فان لله خمسه وللرسول ولذى القربى واليتامى والمساكين وابن السبيل;
    بدانيد هرگونه غنيمتى به دست آوريد،خمس آن براى خدا و براى پيامبر و براى ذى القربى و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است.
    در اين آيه، بخشى از (خمس)، از آن پيامبر دانسته شده است. ولى از آنجا كه براساس تفاسير اهل بيت {، سهم خداوند و سهم ذى القربى ـ كه مقصود خصوص ائمه { است ـ نيز، در اختيار پيامبر است، لذا در مجموع، نيمى از خمس، مربوط به آن حضرت است.
    از نظر فقه شيعه، خمس اختصاصى به غنايم جنگى ندارد، وبه همه درآمدها، از معادن گرفته تا توليد، تجارت و كشاورزى، تعلق مى گيرد. از اين رو، مى توان حدس زد كه نصف خمس (سهم پيامبر) چه رقم هنگفتى را تشكيل مى هد. رقمى كه در واقع، يك دهم كل ثروت و درآمد خالص يك كشور را تشكيل مى دهد.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

   اختصاص اين درآمد سرشار براى پيامبر چه حكمتى دارد؟ آيا در زندگيِ شخصى حضرت، نياز به چنين ثروت انبوهى است؟ آيا خداوند به اين وسيله خواسته است كه پيامبر خود را در رديف ثروتمندترين مال اندوزان جهان قرار دهد تا وى بهترين امكانات مادّى را از اين طريق براى خويش فراهم سازد؟ و يا خمس، بودجه دولت اسلامى است كه در برخى روايات، از آن به عنوان (وجه الاماره) تعبير شده است و اين بودجه در اختيار پيامبر اسلام قرار گرفته است تا به عنوان رهبر امت اسلامى و زمامدار مسلمين، به مصارف خاص آن برساند؟ به تعبير ديگر، خمس ملك شخصى حضرت نيست، بلكه بخشى از بيت المال است كه حق تصرف در آن، درجهت مصالح عمومى جامعه، با رسول خدا است.
    فرضيه اوّل كه با نظام قانون گذاريِ اسلام و با سيره رسول اكرم - ص - نا سازگار است، از نظر دانشمندان اسلامى، مردود است.
    
    2. انفال
    يسألونك عن الانفال، قل الانفال لله وللرسول.
    قرآن كريم تصريح مى كند كه انفال نيز ـ مانند اراضى اى كه بدون لشكركشى به تصرف مسلمين درآمده، اراضى موات، معادن و ارث كسى كه وارث ندارد ـ از آنِ پيامبر - ص - است.
    در انفال، برخلاف خمس، مسئله تقسيم و سهام مطرح نبوده و تمام آن، يك جا در اختيار رسول خدا است; زيرا آن چه كه مال خدا نيز شمرده مى شود، در اختيار وليّ الهى است. در دو روايت، امام صادق - ع - مى فرمايند:
    وما كان لله من حق فانما هو لوليّه.
    الانفال لله وللرسول فما كان لله فهو للرسول، يضعه حيثُ يحب.
    بدون شك، اين ثروت عظيم نيز به عنوان مال شخصيِ پيامبر قرار داده نشده است، بلكه او به عنوان زمامدار مسلمين، برنگهدارى، مصرف در جهت مصالح عمومى و توزيع عادلانه آن، ولايت دارد. و لذا پس از وفات حضرت هم، به جانشين بر حق او، كه پيشواى لايق مسلمين است، منتقل مى گردد. اميرالمؤمنين - ع - مى فرمايند:
    ان للقائم بأمور المسلمين بعد ذلك (اى الخمس) الانفال التى كانت لرسول الله.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥

تحقق سيره نبوي در سال پيامبراعظم(ص) رهروان پيامبر اعظم (ص)

                

عنوان :       تحقق سيره نبوي در سال پيامبراعظم(ص) رهروان پيامبر اعظم (ص)

صاحب اثر : ---

                

منبع :          روزنامه كيهان

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


 

 

    ما درس اخلاق پيغمبر، درس عزت پيامبر اعظم(ص)، درس علم آموزي و درس رحمت و كرامت و درس وحدتي را كه ايشان به ما داد و درس هاي زندگي ماست بايد در برنامه زندگي خودمان قرار بدهيم.» اين بخشي از پيام نوروزي مقام معظم رهبري است كه بر همين اساس سال 5831 را با نام مبارك پيامبر عظيم الشان اسلام حضرت محمد مصطفي «ص» مزين نمودند.
    اما نكته حائز اهميت اين است كه مسئولين اعم از دولت و مجلس چه نقشي را در عملي كردن درس هاي پيامبر اعظم«ص» در زندگي فردي و اجتماعي مردم خواهند داشت و چگونه به ابعاد فرهنگي، اجتماعي و سياسي اين موضوع در سطح كشور و جهان اسلام توجه خواهند كرد.
    اقدامات فرهنگي دستگاه هاي فرهنگي
    در روزهاي نخست سال جديد وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي از تشكيل ستاد بزرگداشت سال پيامبر اعظم«ص» در كشور خبر داد و اعلام نمود كه اين ستاد با هدف شناسايي راه هاي ترويج فرهنگ نبوي، تقويت حضور معنوي پيامبر اكرم«ص» و اشاعه سيره نبوي در جامعه اسلامي ايران تشكيل مي شود و در ابعاد فرهنگي، هنري و مذهبي فعاليت خواهد كرد و در ارديبهشت ماه هم نمايشگاه بين المللي با عنوان پيامبر اعظم«ص» در كشور برپا مي شود.
    در اولين جلسه كميسيون فرهنگي مجلس شوراي اسلامي در سال جديد هم پيشنهاداتي جهت پيشبرد امور فرهنگي مرتبط با سال ۱۳۸۵ به نام پيامبر اعظم«ص» و ارتباط آن با مسايل فرهنگي داده شده كه اين پيشنهادات به كميته هاي كميسيون جهت بررسي ارجاع گرديده است.


    سال جديد فرصتي براي تجديد عهد
    با پيامبر اعظم«ص»
    دكتر حداد عادل رئيس مجلس شوراي اسلامي در روز سه شنبه ۱۵ فروردين در اولين جلسه مجلس به نامگذاري سال جديد از سوي مقام معظم رهبري اشاره كرد و گفت: «ما اميدواريم ملت ايران و هم جهان اسلام در سال جديد با تكريم پيامبر گرامي «ايمان» و «وفاداري» خود را نسبت به آن وجود مقدس تحكيم كنند و به اثبات برسانند.»
    وي با بيان اين كه پيامبر عظيم الشان اسلام تبلور عيني همه ارزش ها و اعتقادات و جهان بيني ما مسلمانان است، گفت: «نامگذاري اين سال به نام پيامبر اعظم«ص» فرصتي دست مي دهد تا ما با ارزش هاي الهي و اسلامي اسلام تجديد عهد كنيم و يك يادآوري گسترده صورت گيرد، اميدواريم علماً و عملا به ارزش هاي سفارش شده از سوي پيامبر عظيم الشان نزديك شويم و دستگاه هاي دولتي، مجلس، مسئولان و مردم اين نامگذاري را فرصت مغتنمي براي آشنايي بيشتر با اسلام كه در وجود پيامبر اسلام متجلي است بدانند.»
    رئيس مجلس از نمايندگان هم خواست تا در مجلس تدبير كنند و حق اين نام مبارك را در سال جديد ادا نمايند.
    وي در همين رابطه افزود: «از نمايندگان محترم مي خواهم تدبيري بينديشند تا اين كه اين نامگذاري صرفاً يك نام نباشد و سبب رشد و ارتقاء معنوي ما در سال ۱۳۸۵ شود و كميسيون فرهنگي مجلس با صرف وقت مناسب تصميماتي اتخاذ كند تا براي اداي حق پيامبر گرامي اسلام در سال ۱۳۸۵از آنها بهره گرفت.»
    در خبرهاي چند روز اخير نيز آمده بود كه مركز رسيدگي به امور مساجد هم با توجه به نامگذاري سال جديد از سوي رهبر معظم انقلاب به سال پيامبر اعظم«ص» در حال برنامه ريزي جهت تبيين شخصيت و سيره ايشان است و در اين ارتباط تاكنون دو جلسه با نمايندگان ائمه جماعات برگزار كرده و قرار است طي جلسات آينده برنامه مشخصي جهت اين امر تبيين و تدوين شود.
    ابوالقاسم رئوفيان، دبيركل جامعه اسلامي فرهنگيان هم اعلام كرده كه تشكل متبوعش در جهت تبيين شخصيت پيامبر اعظم«ص» در حال برنامه ريزي است و سعي دارد مركزي را جهت اين امر تبيين و مشخص كند.
    وي در همين رابطه مي گويد: «در كشور ما كمتر به حوزه نبوي پرداخته شده است، اما نامگذاري امسال به اين نام مبارك مي توان در جهت تببين شخصيت فرهنگي، سياسي و اخلاقي پيامبر اسلام«ص» قدم برداشت، در حال حاضر مشاهده مي كنيم كه اهانت هايي به پيامبر اعظم«ص» مي شود و حتي در كشورهاي غربي تلاش هايي در اين زمينه صورت مي گيرد، پس بجاست كه جهان اسلام، جهان شيعه و به ويژه ايرانيان در راستاي تبيين شخصيت پيامبر اعظم«ص» تلاش كنند.»
    وحدت ميان شيعه و سني
    در ادامه سفر به استان كردستان با دكتر محمدابراهيم زارعي مديركل سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان كردستان به گفت و گو پرداختم كه اظهارات ايشان درباره استقبال مردم اهل تسنن از نامگذاري سال پيامبر جالب و شنيدني است.
    دكتر زارعي مي گويد: «برادران اهل تسنن از اين موضوع بسيار استقبال كردند، چون اين نامگذاري را باعث وحدت و برادري ميان خود و برادران اهل تشيع مي دانند و اين درايت مقام معظم رهبري در پيام نوروزي شور و شوقي را در مردم كردستان ايجاد كرد و در اكثر مهماني ها و ديد و بازديدها بحث سال پيامبر اعظم(ص) و سيره نبوي يكي از موضوعات داغ مردم بوده و حتي بسياري از افراد به تحليل وضعيت ساير كشورهاي اسلامي و لزوم گسترش اين نامگذاري به جهان اسلام مي پردازند و معتقدند كه جهان اسلام امروز بيش از هر زماني به وحدت و همبستگي نيازمند است، كه با محوريت سال پيامبر اكرم(ص) مي توان يك كشور ايده آل اسلامي با اقتدار كامل داشته باشيم.»
    مديركل ميراث فرهنگي استان كردستان با اشاره به اهميت وحدت ميان مسلمين جهان مي گويد: «وجود وحدت، همبستگي و همدلي ميان تمامي مسلمين چه شيعه و چه سني از اهميت ويژه اي برخوردار است و اين نامگذاري به موقع و هوشمندانه رهبر معظم انقلاب آن هم در اين برهه حساس زماني بسيار حائز اهميت است؛ چون اگر دقت كرده باشيد دشمنان اسلام مي خواهند با ايجاد تفرقه و دودستگي ميان مسلمانان، آنها را از هم جدا كرده و به جان هم بيندازند، كه در اين زمينه نقش وحدت و لازمه وجودي آن تبلوري عيني پيدا مي كند.»
    «محمد رئوف قادري» دبير يكي از دبيرستان هاي شهر سنندج در پاسخ به سؤالم درباره سال پيامبر اعظم(ص) مي گويد: «متأسفانه برخي از چهره هاي فريب خورده سياسي كه دل در گرو غرب دارند مدتي فضاي سياسي اين استان را متشنج كردند و با مطرح نمودن بحث هاي تفرقه آميز تحركات مخربي را در كردستان آغاز نمودند كه رهبر معظم انقلاب با اين نامگذاري حركتي بسيار هوشمندانه و مدبرانه انجام دادند و وحدت ميان برادران اهل تشيع و اهل تسنن را عينيت بخشيدند و به اظهارات بي پايه و اساس دشمنان خارجي و فريب خوردگان داخلي خط بطلان كشيدند؛ به نظر من نه تنها ايران بلكه كل جهان اسلام به اين وحدت و همدلي نيازمند است و بايد مسئولين با برنامه ريزي هاي مدون وخوب اين وحدت را در سطح جهان اسلام گسترش دهند، مثلاً در كشوري مثل عراق اتحاد ميان مسلمين يكي از رمزهاي مهم پيروزي آنهاست و اگر در اين زمينه شيعه و سني با هم متحد نباشند قطعاً استكبار جهاني و خوداشغالگران به عنوان مدعيان دفاع ازحقوق بشر از اين موضوع سوء استفاده خواهند كرد.»
    اين معلم اهل سنت با درخواست از مسئولين مي گويد: «دولت كنوني بايد الگوهاي رفتاري پيامبر اسلام(ص) را سرلوحه كارها و فعاليت هاي خود قرار دهد و عدالت محوري كه سرچشمه آن از عدالت علوي و رفتار پيامبر اسلام(ص) است را در تمام نقاط كشور خصوصاً مناطق محروم و توسعه نيافته گسترش دهد و در تمام زمينه ها از الگوهاي آن پيامبر رحمت بهره مند شود.»


    گفتگو با فرماندار مهاباد
    شهرستان مهاباد از توابع استان آذربايجان غربي، يكي از شهرهاي زيبا و تاريخي كشورمان مي باشد كه اكثر قريب به اتفاق مردمان آنجا اهل تسنن هستند و در طول تاريخ انقلاب شكوهمند اسلامي مردم مهاباد با قامتي استوار در برابر دشمنان خارجي و تحركات معاندين نظام ايستاده اند.
    به ديدار «سيدمعروف صمدي» فرماندار مهاباد مي روم تا ديدگاه اين مقام مسئول كه خودش هم اهل تسنن است درباره استقبال مردم از نامگذاري سال كنوني به نام پيامبر اعظم(ص) جويا شوم.
    صمدي با اشاره به استقبال مردم مهاباد از اين اقدام مقام معظم رهبري مي گويد: «امروز اتحاد مسلمانان يكي از مسائل مهم دنياي اسلام است و دشمنان هم هميشه از اين مسئله سوء استفاده كرده و به تفرقه ميان مسلمانان دامن زده اند اما خوشبختانه هوشياري و بيداري به موقع رهبر معظم انقلاب بسيار ارزشمند است، اما نكته مهم اين است كه تمامي مسئولين دولتي بايد دست به دست هم دهند و تمام رهنمودها و سياست هاي راهبردي زندگي فردي و اجتماعي پيامبر اسلام(ص) را در بطن و متن زندگي مردم بگنجانند و فقط به شعارهاي كليشه اي بسنده نكنند، چون شعارگرايي بيش از حد به واگرايي و از هم گسيختگي دامن مي زند وموجب بدبيني مردم را فراهم مي كند و در اين زمانه بسيار حساس دشمنان در كمين يك لحظه غفلت ما هستند و در اين ميان رسانه هاي گروهي هم مي توانند نقش مهم و مؤثري را ايفا كنند و در نقد و بررسي ابعاد اجرايي سيره نبوي بازوي مستحكم مردم و مسئولين باشند، چرا كه در عملي كردن اهداف عاليه مدنظر پيامبر اسلام(ص) بايد همه ما نقش داشته باشيم و هر گونه قصور از جانب هر شخصي در اين زمينه گناهي نابخشوده خواهد بود.»
    فرماندار مهاباد با اشاره به توطئه دشمنان اسلام براي هتك حرمت به پيامبر اكرم(ص) مي گويد: «در سال گذشته پس از هتك حرمت غربي ها به ساحت مقدس پيامبر اكرم(ص) علماي اهل تسنن در شهرستان مهاباد چندين بار در ميدان اصلي شهر به اتفاق تمامي مردم جمع شده و اين حركت شنيع دنياي استكبار را محكوم كردند و اينك اين اقدام مقام معظم رهبري در نامگذاري سال 1385 به نام پيامبر بزرگ اسلام(ص) بسيار پسنديده بود. اكثر مردم متدين شهرستان مهاباد از اين اقدام رهبري بسيار خوشحال شدند و اين حركت را پاسخي كوبنده، منطقي و بسيار به موقع به دشمنان تلقي مي كنند.»
    فرماندار مهاباد در ادامه مي گويد: «اميدواريم دولت محترم هر چه سريعتر برنامه هاي عملي خود را براي تحقق واقعي سال پيامبر اسلام(ص) به مرحله اجرا بگذارد و با توجه به اينكه تمامي مردم مهاباد اهل تسنن هستند اقدامات علمي دولت در اين چنين مناطقي قطعاً نمود عيني بيشتري خواهد داشت و تحركات دشمنان كشور و ملت و مخالفين و معاندين جمهوري اسلامي را خنثي خواهد كرد.»

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

درگذشت مادر

                

عنوان :       درگذشت مادر

صاحب اثر : سيد هاشم رسولي محلاتي

                

منبع :          درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 209

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    آمنه مادرآنحضرت نيز در«ابواء»از دنيا رفت و همانجا او را دفن كردند،ولى در برخى روايات و كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده كه قبرعبد الله و آمنه هر دو در مكه است و در برخى از آنها است كه‏تنها قبر آمنه در مكه است.
    
    
    خبرگزاري شبستان: پيش از اين گفته شد كه هاشم بن عبد مناف زنى از قبيله‏بنى النجار مدينه را به همسرى گرفت كه جد رسولخدا(ص) يعنى‏عبد المطلب از آن زن متولد شد،و از اين رو پيامبر خدا با قبيله‏بنى النجار مدينه قرابت نسبى داشت و دائيهاى پدرى و فاميلهاى‏ديگر ايشان در مدينه بسر مى‏بردند،و پس از آنكه حليمه‏آنحضرت را به مكه آورد و به مادرش آمنه سپرد، آمنه فرزند عزيزخود را برداشته و براى زيارت قبر شوهرش عبد الله و ديدار خويشان وى به مدينه آورد.و در اين سفر«ام ايمن‏»را نيز همراه‏خود بمدينه برد،و در مراجعت از همين سفر بود كه آمنه درهنگامى كه حدود سى سال از عمرش گذشته بود-چنانچه‏گفته‏اند (1) -در جائى بنام‏«ابواء» (2) از دنيا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن كردند.
    
    ابن سعد در كتاب‏«طبقات‏»خود روايت كرده كه آمنه وام ايمن با دو شتر كه همراه داشتند آنحضرت را به مدينه بردند ومدت يكماه در مدينه نزد خويشان خود ماندند و از خود آنحضرت‏نقل مى‏كند كه رسول خدا بعدها كه بمدينه هجرت كرد.
    
    خانه‏اى را كه در آن ورود و منزل كرده بودند و قبر پدرش عبد الله‏در آن خانه بود نشان مى‏داد و خاطراتى از روزهاى توقف درمدينه را بازگو مى‏كرد. (3)
    
    و بدنبال آن نقل كرده كه ام ايمن مى‏گفت:مردمى ازيهوديان مى‏آمدند و به آنحضرت نگريسته و من شنيدم كه يكى ازآنها مى‏گفت:اين پيامبر اين امت است و هجرتگاه او همين شهر خواهد بود،و من اين سخن را بخاطر سپردم.
    
    وى گويد:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوى مكه حركت كرد و چون به‏«ابواء»رسيدند آمنه در همانجاوفات يافت و قبر او در همانجا است.
    
    سپس ام ايمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شترى كه‏همراه داشتند به مكه آورد،و ام ايمن در زمان حيات آمنه و پس‏از وفات او نيز از رسولخدا(ص)نگهدارى مى‏كرد.
    
    ابن سعد دنباله داستان را اينگونه ادامه داده كه رسول‏خدا(ص)در سفر حديبيه به‏«ابواء»عبور كرد و به زيارت قبرمادر رفته و آنجا را مرمت نمود و در كنار قبر او گريست ومسلمانان نيز گريستند،و چون از آنحضرت در اين باره پرسيدندفرمود: مهر و محبت او بيادم آمد و گريستم! (4)
    
    نگارنده گويد:در اينجا تذكر دو مطلب لازم است:
    
    1-اين قسمت از حديث پاسخ خوبى براى سخن ديگرى نيزكه مورد بحث واقع شده مى‏باشد،و آن سخن اين است كه برخى‏گفته‏اند:گريه براى مردگان و همچنين زيارت قبور مردگان‏جايز نيست و در چند جا نيز نقل شده كه عمر بن خطاب از گريه كردن براى مردگان نهى مى‏كرده و حتى دستور مى‏داد زنانى راكه براى مردگان خود گريه مى‏كنند با تازيانه بزنند (5) ،و از رسول‏خدا(ص)روايت كرده‏اند كه فرمود:
    
    «ان الميت‏يعذب ببكاء الحي‏» (6)
    
    يعنى براستى كه مرده بواسطه گريه زندگان شكنجه مى‏بيند...!
    
    زيرا گذشته از اينكه عايشه در روايات بسيارى كه دانشمندان‏اهل سنت از وى نقل كرده‏اند اين حديث را كه از عمر و پسرش‏عبد الله بن عمر نقل شده بود تكذيب كرده و گفته است:آن دونفر خطا كرده و اشتباه شنيده‏اند. (7) و مرحوم علامه امينى(قدس‏سره)روايات زيادى در اين باره از كتابهاى معتبر اهل سنت نقل‏كرده (8) ،همانگونه كه شنيديد با عمل خود رسولخدا(ص)دراينجا و در جاهاى بسيار ديگرى كه خود بر مردگان مى‏گريست‏و يا به ديگران دستور گريه بر مردگان را مى‏داد،منافات دارد،كه ان شاء الله در جاى خود ذكر خواهيم كرد،و در اينجا همين‏تذكر مختصر كافى است.
    
    2-همانگونه كه در اين روايات خوانديد و آنچه پيش از اين‏نيز در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور ميان اهل تاريخ ومحدثين نيز همين است كه عبد الله در مدينه از دنيا رفت و درهمانجا او را دفن كرده و قبرش در همانجا است. (9) و آمنه مادرآنحضرت نيز در«ابواء»از دنيا رفت و همانجا او را دفن كردند،ولى در برخى روايات و كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده كه قبرعبد الله و آمنه هر دو در مكه است و در برخى از آنها است كه‏تنها قبر آمنه در مكه است. (10) و مجلسى(ره)در بحار الانوار پس ازنقل چند حديث از كتابهاى شيعه كه ظهور در همين مطلب داردكه قبر آندو در شعب (11) مكه يا-قبرستان مكه-است و رسول خدادر اين دو جا آمده و با آنها گفتگو كرده،گفته است:
    
    اين اخبار با آنچه مشهور است كه پدر و مادر آنحضرت در غير مكه از دنيارفته‏اند مخالف مى‏باشد و جمع ميان آنها ممكن است‏بدينگونه باشد كه پس از فوت بدن آندو را به مكه منتقل كرده باشند-چنانچه برخى ازسيره نويسان گفته‏اند-و ممكن است رسول خدا(ص)آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-يا روح و بدنشان با هم در مكه-حاضر شده‏باشد. (12)
    
    نگارنده گويد:گذشته از اينكه مجلسى(ره)نام اين برخى ازسيره نويسان را ذكر نكرده خيلى بعيد بنظر مى‏رسد كه با توجه‏بفاصله زياد مدينه و همچنين ابواء با شهر مكه و بخصوص باوسائل نقليه آنزمان چنين انتقالى انجام شده باشد،و چنان نيازى‏هم در كار نبوده كه احتياج به صدور معجزه‏اى در اين باره باشدو الله اعلم.
    
    و بهر صورت اين بحث را رها كرده و بدنبال بحث‏خود بازمى‏گرديم.
    
    و در بحار الانوار از كتاب‏«عدد»نقل شده كه آمنه آنحضرت‏را در مدينه بخانه مردى از بنى عدى بن النجار برد و يك ماه درآنجا توقف كردند،و براى رسول خدا(ص)از آن توقف يك ماهه‏خاطراتى بجاى مانده كه از آن جمله فرمود:
    
    در آن روزها مردى از يهود ديدم كه بنزد من رفت و آمد مى‏كرد و دقيقا مرا زير نظر مى‏گرفت تا اينكه روزى تنهائى مرا ديدار كرده پرسيد:
    
    -اى پسر،نامت چيست؟
    
    گفتم:احمددر اين وقت مرد يهودى نگاهى به پشت من كرد و شنيدم كه مى‏گفت:
    
    اين پسر پيامبر اين امت است،و سپس به نزد دائيهاى من رفت و جريان رابه آنها نيز گزارش داد،و آنها نيز به مادرم گفتند، و او بر حال من بيمناك‏شده و از مدينه خارج شديم.
    
    و از ام ايمن روايت كرده كه گفت:روزى دو مرد از يهوديان مدينه هنگام‏نيمه روز به نزد من آمده و گفتند:
    
    احمد را پيش ما بياور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن دو نفريهودى دقيقا او را زير نظر گرفته و پشت و روى بدن آنحضرت را بررسى‏كردند،سپس يكى از آنها بديگرى گفت:
    
    «هذا نبي هذه الامة و هذه دار هجرته و سيكون بهذه البلدة‏من القتل و السبى امر عظيم‏».
    
    -اين پيامبر اين امت است و اين شهر هم هجرتگاه او است و در آينده دراين شهر از كشتار و اسارت،داستان بزرگى اتفاق مى‏افتد (13) .
    
    و بهر صورت ام ايمن آنحضرت را به مكه آورد،و هم چنان ازآنحضرت نگهدارى كرد و تا پايان عمر رسول خدا(ص) درخدمت آن بزرگوار بود،و تا پنج‏يا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص)نيز زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.
    
    و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهاى او را پيوسته يادآورى‏مى‏كرد،تا جائيكه بر طبق نقلى بديدار او مى‏رفت و مى‏فرمود:
    
    «ام ايمن،امى بعد امى‏» (14)
    
    ام ايمن پس از مادرم،مادر من بود.
    
    و بر طبق روايت كتاب‏«عدد»كه مجلسى(ره)از آن نقل‏كرده پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرد ام ايمن‏را آزاد فرمود (15) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وى‏تشويق فرمود تا جائيكه بر طبق نقل كتاب‏«انساب بلاذرى‏»دراين باره فرمود:
    
    من سره ان يتزوج امراة من اهل الجنة فليتزوج ام‏ايمن‏» (16) كسى كه دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج كند با ام ايمن ازدواج‏كند.
    
    و بدنبال همين گفتار رسول خدا(ص)بود كه زيد بن حارثه (17) با او ازدواج كرد،و اسامة بن زيد كه بعدها از مسلمانان بزرگ ومشهور گرديد و در چند مورد به ماموريتهائى از طرف رسول‏خدا(ص)مفتخر گرديد،و فرمانده لشكر از سوى آنحضرت شدثمره و محصول همين ازدواج بود.
    
    پى‏نوشتها:
    
    1-سيرة المصطفى ص 47.
    2-«ابواء»نام جائى است در چند ميلى مدينه كه از روستاهاى مدينه بشمار مى‏رفته وگويند فاصله‏اش تا جحفة-از سمت مدينه-23 ميل بوده.
    3-الطبقات الكبرى ج 1 ص 116.
    4-طبقات ابن سعد ج 1 ص 116-117.
    5 و 6-الاصابه ج 3 ص 606 و كنز العمال ج 8 ص 118.
    7-صحيح بخارى ابواب الجنائز صحيح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائى ج 4 ص 17.
    8-الغدير ج 6 ص 159-167
    9-بلكه در تاريخ طبرى از واقدى روايت كرده كه گفته است در اين باره ميان اصحاب مااختلافى نيست(تاريخ طبرى ج 2 ص 8).
    10-طبقات ابن سعد ج 1 ص 117-و پاورقى سيرة ابن هشام ج 1 ص 168.اسد الغابة ج 1 ص 15.
    11-شعب به معناى دره است و مكه داراى دره‏هائى بوده كه در اينجا ذكر نشده كدام شعب‏و دره هم بوده تنها در پاورقى سيره‏«شعب ابى ذر»ذكر شده.و در اسد الغابة‏«ابى رب‏»آمده كه بنظر مى‏رسد تصحيف شده باشد.
    12-بحار الانوار ج 15 ص 111.
    13-بحار الانوار ج 15 ص 116.
    14 و 15-قاموس الرجال ج 10 ص 387-بنقل از استيعاب
    16-بحار الانوار ج 15 ص 116.
    17-زيد بن حارثه نيز كسى بود كه از زمان ازدواج رسول خدا(ص)با خديجه در خانه‏آنحضرت بود و چندين سال افتخار خدمتگزارى رسول خدا(ص)را داشت تا اينكه در جنگ موته بشهادت رسيد به شرحى كه ان شاء الله تعالى در جاى خود مذكور خواهد گرديد.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

درگذشت پدر

 

عنوان :       درگذشت پدر

صاحب اثر : سيد هاشم رسولي محلاتي

                

منبع :          درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 175

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


 

    نوشته‏اند كه بمنظورتجارت بهمراه كاروان قريش رهسپار شام گرديد،و در مراجعت‏از شام بيمار شد،و روى همان پيوند خويشاوندى كه‏گفته شد در ميان‏«بنى عدى بن نجار»توقف كرد،ولى بيمارى‏او طولانى شده و پس از يك ماه كه بسترى بود از دنيا رفت.
    
    
    خبرگزاري شبستان: مطلبى كه تذكر آن در اينجا لازم است و شايد لازم بود پيش‏از اين تذكر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگى به‏يثرب،دخالت داشته و بلكه مى‏توان گفت در هجرت آنحضرت‏به يثرب و انتخاب آن شهر براى هجرت بى‏اثر نبوده،پيوند نسبى‏آنحضرت با يثرب بود،زيرا همانگونه كه مى‏دانيم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در يكى از سفرهاى خود به يثرب با«سلمى‏»دختر عمر بن زيد...
    
    خزرجى-كه از طائفه بنى عدى بن نجاربود-ازدواج كرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمين زن متولد شد،و مدتى هم در همان شهر يثرب(مدينه)بودتا هنگامى كه هاشم بن عبد مناف از دنيا رفت‏برادرش-مطلب‏بن عبد مناف-به مدينه رفت و عبد المطلب را كه نامش‏«شيبة‏الحمد»و نام اولش‏«عامر»بود با اصرار زيادى از مادرش سلمى‏باز گرفته و با خود بمكه برد،و چون هنگام ورود بمكه پشت‏سر عمويش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بيابان حجازرنگين شده بود مردم مكه خيال كردند آن پسرك برده مطلب است كه‏از يثرب يا جاى ديگر خريدارى كرده و به او«عبد المطلب‏»گفتند،و با اينكه مطلب بارها بمردم گفت كه او برادر زاده وى وفرزند هاشم است ولى همان نام عبد المطلب براى او معروف‏گرديد و نام اصلى وى يعنى‏«شيبة الحمد»از ياد رفت.
    
    وفات عبد الله
    
    مشهور آن است كه عبد الله قبل از آنكه فرزند بزرگوارش‏رسول خدا(ص)بدنيا بيايد در مدينه از دنيا رفت،و در همان شهردر جائى بنام‏«دار النابغة‏»او را دفن كردند،ولى قول ديگر آن‏است كه رسول خدا(ص)بدنيا آمده بود و دو ماه يا بيشتر از عمرشريف آنحضرت گذشته بود كه عبد الله از دنيا رفت (1) و يعقوبى وبرخى ديگر معتقدند كه اين قول دوم اجماعى است و مورد قبول‏بيشتر علماء و دانشمندان است (2) .
    
    ولى ابن اثير در كتاب اسد الغابة قول اول را ثابت‏تر ومحكم‏تر مى‏داند (3) و ماجراى وفات عبد الله را نيز اينگونه نوشته‏اند كه بمنظورتجارت بهمراه كاروان قريش رهسپار شام گرديد،و در مراجعت‏از شام بيمار شد،و روى همان پيوند خويشاوندى كه‏گفته شد در ميان‏«بنى عدى بن نجار»توقف كرد،ولى بيمارى‏او طولانى شده و پس از يك ماه كه بسترى بود از دنيا رفت،وچون كاروان قريش بمكة رفت و عبد المطلب از حال وى جوياشد و دانست كه در مدينه بيمار ست‏بزرگترين فرزند خود يعنى‏حارث را نزد او بمدينه فرستاد،ولى هنگامى كه حارث بمدينه‏آمد متوجه شد كه عبد الله از دنيا رفته!
    
    آنچه از عبد الله به رسول خدا(ص)بعنوان ارث رسيد:چنانچه ابن اثير در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به
    
    رسول‏خدا(ص)به ارث رسيد عبارت بود از يك كنيز بنام‏«ام ايمن‏»و هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نيز همين‏قول تاييد مى‏شود،و آن اشعار در صفحات آينده خواهد آمد.
    
    پنج‏شتر و يك گله گوسفند و شمشيرى و مقدارى پول (4) .
    
    و نظير همين گفتار از واقدى در كتاب‏«المنتقى فى مولودالمصطفى‏»نقل شده كه بجز ش مشير و پول اموال ديگر را ذكر كرده (5) .
    
    و بايد دانست كه‏«ام ايمن‏»همان كنيزكى است كه پس‏از وفات آمنه تربيت رسول خدا(ص )را بعهده گرفت و پيوسته باآن حضرت بود تا وقتى كه رسول خدا بزرگ شده و او را آزادك رده و بهمسرى زيد بن حارثه در آورد،و تا پنج‏يا شش ماه پس‏از رحلت رسول خدا(ص)ني ز زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.
    
    پى‏نوشتها:
    
    1-قول دو ماه در روايتى از امام صادق عليه السلام روايت‏شده و مرحوم كلينى هم آنرااخ تيار فرموده(اصول كافى ج 1 ص 439)و اقوال ديگرى نيز مانند يكسال و 28 ماه و 7 ماه‏پ س از ولادت آنحضرت نيز نقل شده(تاريخ پيامبر اسلام‏«آيتى‏»ص 47،و پاورقى سيره‏ابن هشام ج 1 ص 158)
    2-تاريخ پيامبر اسلام ص 47 پاورقى سيره ابن هشام ج 1 ص 158 و از اشعار عبد المطلب كه
    3-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14
    4-اسد الغابة ج 1 ص 13 و 14
    5-بحار الانوار ج 15 ص 125

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

دانش و دانش جو در کلام پیامبر اعظم (ص)

                

عنوان :       دانش و دانش جو در کلام پیامبر اعظم (ص)

صاحب اثر : حسین بابااکبری

 

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


 

    بسمه تعالی
    دانش و دانش جو در کلام پیامبر اعظم (ص)
    سال جاری که به تدبیر حکیمانه و جامع نگر رهبر معظم انقلاب اسلامی به نام سال پیامر اعظم اسلام (ص) نامگذاری گردید فرصتی مغتنم است تا هر چه بیشتر با ابعاد وجودی و نیز هدایتهای آن یگانه دهر و خاتم رسل آشنا شویم. از جمله این هدایتها که به فرموده رهبر فرزانه مان ضرورت اصلی امروز جامعه بوده و برای رسیدن به اهداف چشم انداز بیست ساله جمهوری اسلامی معبری جز آن وجود ندارد. مبحث علم و دانایی است. لذا در این جا با نگاه به این موضوع در کلام پیامبر اعظم اسلام (ص) از زوایای گوناگون چراغ روشنی برای طی طریق و آموختن، آموزاندن و به کار بستن دانش بر می گیریم:
    
    فضل و ارزش علم: رسول گرامی اسلام می فرمایند.
    دلی که در آن چیزی از حکمت نباشد مانند مخروبه ای است. پس دانش بیاموزید وبیاموزانید و تفقه کنید و نادان نمیرید زیرا خداوند عذر نادانی را نمی پذیرد. کنزالعمال 28750 و میزان الحکم ج 8 ص 3930
    توجه در حدیث شریف فوق به این نکته رهنمون می سازد که اولاً نفس علم و علم آموزی علم آموزمی خود فضلیت و ارزش است و ثانیاً نادانی عذری برای خطا و سایر عوارض آن نمی باشد. از جمله عوارض نادانی علمی این است که راه سلطه دشمنان دین را بر جامعه مسلمین فراهم می کند در حالیکه خداوند در قرآن کریم فرموده است
    لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا و هر مسلمانی باید به سهم خود راه سلطه کافرین را سد نماید؛ و در کوتاهی در این راه از جمله کوتاهی به واسطه نادانی هیچ عذری از جانب خداوند پذیرفته نمی باشد.
    نیز ارزش دانش آنجا آشکار می شود که خداوند در اولین سوره ای که بر پیامر اعظم (ص) فرو فرستاد نخستین نعمتی که بعد از آفرینش «اقرأ باسم ربک الذی خلق» از آن سخن
    می گوید نعمت دانش است: «الذی علم بالقلم». قرآن کریم. سوره علق آیه 4 بی گمان اگر بعد از نعمت ایجاد و آفرینش، نعمتی بهترو والاتر از علم بود خداوند بزرگ اختصاصاً از آن یاد نمی کرد.
    نیز می دانیم با تمام ارزشی که عبادت و شهادت دارد لکن حضرت امام خمینی (ره) فرمودند. دماء شهدا اگرچه بسیار ارزشمند و سازنده است، لکن قلم ها بیشتر می توانند سازنده باشند و اصولاً شهدا را قلم ها می سازند و قلم ها هستند که شهید پرورند.
    ریشه ایمانی این سخن امام راحل (ره) می تواند این حدیث شریف نبوی باشد:
    «یوزن یوم القیامه مداو العلماء و دماء الشهداء فیرجح مداوالعلماء علی دماء الشهداء» کنز العمال 28714 و میزان الحکمه ج 8 ص 3940
    ترجمه: رسول گرامی اسلام می فرمایند.
    «روز قیامت مرکب عالمان و خون شهیدان با هم وزن می شوند و مرکب عالمان بر خون شهیدان برتری می یابد»
    و در مورد عبادت عالم و جاهل در حدیث شریف نبوی است که «یک رکعت نماز عالم به خدا»
    بهتر است از هزار رکعت نماز جاهل به خدا» کنز العمال 28786 و میزان الحکمه ج 8 ص 3942
    2- نقش دانش
    رسول گرامی اسلام می فرمایند «دانایی رأس تمام خوبیها و جهل رأس تمام بدیها است.» ی بحار (بحار) ج 9 ص 77
    و میزان الحکمه ج 8 ص 3942 و اگر آفرینش جهان را خیروخوبی و جلوه لطف الهی بدانیم می بینیم که آفرینش جهان نیز به قدرت و علم الهی است. شهید ثانی رضوان الله علیه در کتاب «منیه المرید» می نویسد:
    بدان که خدای پاک، دانش را علت کلی آفرینش جهان برین و زیرین قرارداده و برای دانش همین شکوه و افتخار کافی است.
    «الله الذی خلق سبع سماوات و من الارض مثلهن یتنزل الابربینهن لتعلموا ان الله علی کل شی علیم و ان الله قداحاطه بکل شی علما.» قرآن کریم سوره طلاق آیه 12
    3- تأثیر دانش
    بارها مقام منظم رهبری بر این نکته تأکید داشته اند که رسالت اصلی دانشجوی مسلمان در حال حاضر تولید علم است و مسیر توسعه همه جانبه کشور به عنوان ام القرای جهان اسلام و نقطه امید مسلمانان جهان در صف مقدم مبارزه با کفر و مشترک جهانی است که توسعه علمی به تمام ابعاد آن دانسته اند. ریشه دینی این دیدگاه ارزشمند آن جا است که رسول گرامی اسلام می فرمایند: «العلم حیات الاسلام و عماد الدین». کنز العمال 28661 و میزان الحکم ج 8 ص 3934
    یعنی «دانش مایه حیات اسلام و تکیه گاه دین است».
    و تأثیر و نقش دانش در حفظ حیات دین و جامعه دینی چه در زمینه فردی و چه در زمینه اجتماعی و اقتصادی چه از جنبه های گوناگون روابط بین المللی امری بسیار روشن و مسلم می باشد.
    و شاید به دلیل اهمیت و تأثیر دانش است که پیامبر گرامی اسلام فرد دانش جو را رکن اسلام دانسته و فرموده اند.
    «طالب العلم رکن الاسلام و یعطی اجره مع النبیین.» کنر العمال 28729 ومیزان الحکمه ج 8 ص 3938
    «جوینده دانش رکن اسلام است و مزدش با پیامبران داده می شود.»
    و البته باید هدف از دانشجویی تقویت اسلام در ابعاد مختلف باشد. چنین دانشی است که پیامر اعظم درباره آن می فرمایند:
    «هر کس در جستجوی بابی از علم برآید تا به وسیله آن اسلام را زنده بدارد، در بهشت میان او و پیامبران تنها یک درجه فاصله باشد. کنزالعمال 28832 و میزان الحکمه ج 8 3951
    و صد البته که نه تنها دانش جویی و دانش آموزی بلکه تمام ابعاد زندگی یک مسلمان حقیقی باید در راه عقیده و دین او باشد. و این ترجمان همان حدیث شریف منسوب به سبط گرامی پیامبر اعظم (ص) حضرت سید الشهدا علیه السلام که «ان الحیاه عقیده و جهاد»
    زندگی یعنی عقیده و جهاد به تمام ابعاد آن در راه عقیده
    و چه شیرین و پرمعناست این سخن بزرگان که دین اسلام محمدی الحدوث و حسینی البقاست.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

خاتميت و پويايي اسلام

 

                

عنوان :       خاتميت و پويايي اسلام

                

                

منبع :          پايگاه اشراق

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 


    خاتميت و پويايي اسلام در باب خاتميت دين، اين پرسش از ديرزمان مطرح است كه چگونه مي
توان ميان خاتميت و ثبات شريعت از يك سو، و پاسخگو بودن دين به مسايل متغير و متحول بشري، جمع كرد؟ جمع ميان اين دو، از قبيل جمع ميان دو امر متضاد است؛ زيرا از يك سو حيات بشر پيوسته در معرض تحول و تطور است و هر روز مسايل جديد رخ ميدهد كه بايد حكم دين را دربارة آن جويا شد. و از سوي ديگر، احكام دين در عصر و يا اعصار پيش از اين بيان شده و پاسخگوي مسايل زمان و مكان ديگري بوده كه اكنون آن شرايط به كلي دگرگون شده است. در اين صورت چگونه ميتوان با شريعت ثابت، پاسخگوي مسايل متحول بشري بود؟ پاسخ نادرست برخي براي حل اين مشكل،‌ مسئلة خاتميت را به گونهاي تفسير كردهاند كه نتيجه آن پايان يافتن رسالت دين در عصر جديد است، به گمان آنان در عصر جديد، بشر از چنان رشد عقلي برخوردار است كه ديگر نيازي به رهنمودهاي وحياني ندارد و خود ميتواند زندگي خويش را در زمينههاي مختلف رهبري كند و اسلام با بيان خاتميت، در حقيقت، فرا رسيدن چنين مرحلهاي در زندگي بشر را اعلان كرده است. بديهي است چنين ديدگاهي در حقيقت ختم ديانت است، نه ختم نبوت. بر اين اساس،‌كار وحي اسلامي تنها اعلام پايان دورة دين و آغاز دورة عقل و علم است. اين مطلب برخلاف نصوص و ضروريات ديني است كه بر جاودانگي آيين اسلام تصريح و تأكيد دارد. گذشته از اين، طرفداران اين نظريه، آغاز دورة جديد را پس از رنسانس غرب ميدانند كه در اواخر قرن چهاردهم ميلادي آغاز شده و در قرن شانزدهم و هفدهم به كمال خود رسيد. يعني بر اين اساس پس از گذشت حدود ده قرن از ظهور اسلام، اعلان خاتميت، ده قرن قبل از دورة جديد درتمدن بشري انجام شده است. در اين صورت، بايد پرسيد طرفداران اين ديدگاه از كدام آيه قرآني يا حديث معتبر چنين مطلبي را استفاده كردهاند كه خاتميت در ده قرن بعد از ظهور اسلام به وقوع خواهد پيوست؟! خاتميت ـ چنانكه از نصوص ديني به روشني به دست ميآيد ـ يعني بينيازي شريعت از نسخ و تغيير، نه بينيازي بشر از شريعت، خاتميت يعني اين كه دين و شريعت اسلام تا پايان دنيا باقي خواهد بود، و ايمان و عمل به آن يك فريضه الهي بر عموم بشر است. بنابراين راه حل مزبور به هيچ وجه قابل قبول نيست.[1] پاسخ صحيح راه حل مشكل مزبور در دو چيز است: 1. نسخناپذيري و جاودانگي قوانين اسلام با انعطافپذيري و انطباق آن بر شرايط مختلف، منافات ندارد. سيستم قانونگذاري اسلام به گونهاي است كه در عين ثبات و پايداري، ميتواند با تحولات تاريخي و اجتماعي،‌ و شرايط گوناگون زماني و مكاني همآهنگ گردد، و راه و رسم زندگي ديني را در هر زمان و مكان و هر دوره و براي هر نسل، به بشر عرضه نمايد. 2. اگر چه زمان ذاتاً متغير و متحول است و شرايط و مقتضيات زمان، گوناگون و متفاوت است، ولي چنين نيست كه همة حقايق حاكم بر جهان طبيعت و بر انسان دستخوش تحول و تطور گردد؛ بلكه در همين جهان متحول و متكامل يك سلسله حقايق ثابت و پايدار وجود دارد كه هرگز گرد كهنگي و فرسودگي بر آن نخواهد نشست. آيا گذشت زمان، مبادي عقلي تفكر ـ از قبيل «اصل امتناع اجتماع نقيضين» و «اصل عليت» ـ را باطل ساخته و يا آنها را نسخ كرده است؟ آيا اين سخن سعدي كه «بني آدم اعضاي يك پيكرند» چون هفتصد سال از عمرش ميگذرد، منسوخ و غيرقابل عمل است؟ آيا به دليل اين كه عدالت، مروت، وفاداري و نيكي هزاران سال است كه دهان به دهان ميگردد، كهنه و منسوخ شده است. و آيا...؟ قـرنـهـا بـر قـرنها رفـت اي هـمـام ويـن مـعاني بـرقرار و بر دوام عدل آن عدل است و فضل آن فضل ليك مستبدل شد آن قرن و اُمم آب مبدل شـد در ايـن جو چـند بار عكس ماه و عكس اختر برقرار پـس بـنايـش نـسبـت بـر آب روان بلكـه بر اقـطار عـرض آسمان[2] اركان پويايي شريعت خاتم اينك به بررسي مكانيسم و سازوكار ويژهاي كه در سيستم قانونگذاري اسلام وجود دارد، و اسلام به واسطة آن ميتواند دو مقولة ثابت و متغير را در باب دين و زندگي بشر به هم پيوند دهد، و آن دو را در كنار هم بنشاند، ميپردازيم. در اينباره عناصر و اركان پنجگانهاي وجود دارد كه به اختصار بيان ميكنيم: 1. احكام اوليه و ثانويه در شريعت اسلام دو گونه قانون و حكم وجود دارد:

1. قوانين و احكام اوليه، كه مربوط به شرايط عادي و معمولي زندگي انسان هستند. 2. قوانين و احكام ثانويه، كه مربوط به شرايط اضطراري و غيرعادياند. دستة نخست را قوانين اوليه، ‌و دستة دوم را قوانين ثانويه مينامند. احكام ثانويه بر احكام اوليه نظارت دارند و در شرايط غيرعادي آنها را تغيير داده يا به كلي آنها را بر ميدارند. مثلاً وجوب روزه داري در ماه رمضان، ‌از احكام اوليه است كه مربوط به شرايط عادي است؛ ليكن اگر روزهداري موجب ضرر گردد و سلامتي انسان را دچار مشكل سازد، در اين جا حكم ثانوي، يعني «قاعدة رفع ضرر» وارد عمل ميشود، و وجوب روزه را از كساني كه روزهداري، براي آنها ضرر دارد، برميدارد. و همينگونه است اگر روزهداري بر فرد ديگري ضرر وارد سازد، مانند زن باردار يا زني كه بچه شيرخوار دارد و روزه گرفتن به فرزند او ضرر ميرساند. اين حكم در جايي كه انجام عمل عبادي موجب سختي و مشقت طاقتفرسا باشد نيز جاري است؛ زيرا كُلفت و مشقتي كه از حد معمول در انجام چنين تكاليفي بيرون است، هر چند به مرحلة ضرر رساندن به بدن نميرسد، ولي موجب حرج و سختي غير متعارف است، و در اين صورت «قاعده رفع حرج» بر حكم اولي احكام عبادي اولويت دارد و موجب ميگردد وجوب آنها از بين برود. اين گونه احكام ثانوي در معاملات (= معاملات بالمعني الاعم در اصطلاح فقه) نيز جاري است و حكم اول را تغيير ميدهد يا به كلي آن را برميدارد.[3]

 براي نمونه، حكم اولية خوردن گوشت و ديگر غذاهاي مباح، حليت (حلال بودن) است، ولي اگر خوردن آن زيان جدي و مهم به بدن وارد سازد، حرام خواهد بود؛ چنان كه اگر ترك آن زيانآور باشد، و خوردن آن براي حيات انسان ضرورت پيدا كند، واجب خواهد شد. در اينجا حكم ثانوي ضرر، حكم اولي را تغيير ميدهد. و اين در حالي است كه در تمام موارد ياد شده، حكم اولي نسخ نشده و براي هميشه باقي خواهد بود.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 2. تشريع اجتهاد در اسلام اجتهاد در اصطلاح علم فقه و اصول فقه، عبارت است از سعي و تلاش براي استنباط احكام شرعي از طريق رجوع به كتاب و سنت و قواعد بديهي عقلي. و مجتهد كسي است كه اين روش را فرا گرفته و توانايي استنباط احكام شرعي را با رجوع به ادلة آنها دارد. مجتهدان در حقيقت، گروهي از كارشناسان دين شناسياند؛ زيرا دينشناسي رشتههاي گوناگون دارد، مانند كارشناسي تاريخ دين، تفسير قرآن، عقايد اسلامي، شناخت راويان احاديث، شناخت متون احاديث و غيره. يكي از رشتههاي دينشناسي، شناخت احكام اسلامي دربارة افعال مكلفان در زمينههاي مختلف عبادات و معاملات است. اين رشته همان علم فقه را تشكيل ميدهد، و فقهاء و مجتهدين كارشناسان اين رشتهاند. و از آن جا كه وجود افراد خبره و كارشناس در مسايل نظري و عملي همواره مورد نياز جامعة بشري است، وجود خبرگان و كارشناسان احكام شرعي نيز امري قطعي و اجتناب ناپذير در جامعه اسلامي خواهد بود، و تشريع اجتهاد در شريعت اسلامي فراهم كردن زمينه براي تربيت چنين افرادي ميباشد.[4] فقه اسلامي، جهت پاسخگويي به مسايل جديد و در نتيجه سازگاري خاتميت شريعت با تطور شرايط زندگي و نيازمنديهاي جديد بشر صلاحيت دارد، و نقش اجتهاد در اين ميان بسيار تأثير گذار است؛ زيرا تغيير در قواعد و اصول كلي شريعت نيست، بلكه تطبيق آن قواعد و اصول بر مصاديق و موضوعات خاص و جديد است. از ائمه طاهرين ـ عليهم السلام ـ روايت شده است كه فرمودهاند: «عَلَيْنَا اِلقاءُ الاُصولِ وُ عليكم التَّفْريعُ.»[5] وظيفة ما بيان اصول و قواعد كلي، و وظيفة شما استنباط فروع از اين اصول كلي است. فلسفة اين مطلب آن است كه اصول و كليات، محدود و ثابت است و ميتوان آنها را محصور كرد،‌ ولي فروع و جزئيات غيرمحدود و متغير است و قابل شمارش نيست. البته فروع و جزئياتي كه در زمان ائمه ـ عليهم السلام ـ رخ داده و از آنان سؤال شده است، و آن بزرگواران حكم آنها را بيان كردهاند، ولي فروع و جزئياتي كه در آن زمان پيش نيامده يا از آن سؤال نشده است، به عهده مجتهدان واگذار شده است. از اينجا روشن ميشود كه اجتهاد صحيح، نيروي محركة اسلام است، و زمينة آن را فراهم ميكند كه با اينكه احكام اسلامي قابل نسخ نيست، و حلال و حرام آن ثابت و تغيير ناپذير است، در عين حال بتواند به همة مسايل جديد پاسخ گويد؛ چرا كه تطور و تحول زمان، مسايل جديدي را پيش روي فقيه قرار ميدهد، ولي در اين تحول و تطور در اصول و كليات اسلامي تغيير ايجاد نميكند، و حكم مسايل جديد از طريق اجتهاد صحيح به دست ميآيد، و در نتيجه احكام ثابت و شريعت خاتم، ميتواند پاسخگوي مسايل جديد بشري در همة مكانها و زمانها باشد.[6] براي آنكه اين مطلب بيشتر روشن شود، مثالي را يادآور ميشويم: در قرآن كريم دربارة خريد و فروش و مبادلههاي مالي، اصلي كلي بيان شده است و آن اين است كه: «لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ».[7] بين خودتان اموالتان را به صورتي كه فايدهاي (چه عقلي، چه شرعي) بر آن مترتب نباشد مصرف نكنيد. يكي از اقسام معامله باطل اين است كه متاع مورد معامله، فايدة عقلايي و مشروع نداشته باشد. بر اين اساس، در گذشته خريد و فروش خون را حرام ميدانستند؛ زيرا استفادة معقول و مشروعي براي آن سراغ نداشتند، ولي در زمان ما كه فايدة معقول و مشروع بر آن مترتب ميگردد، خريد و فروش آن را جايز ميدانند. در اين جا، هم «موضوع» ثابت است و هم «قاعدة كلي»، ولي شرايط تفاوت كرده است، و در نتيجه حكم نيز تفاوت كرده است. از همين قاعده، و قواعد ديگر نظير «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ.[8]» و «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ.[9]» فقهاء و مجتهدين حكم معاملات جديد در مورد اوراق بهادار و مانند آن را كه در گذشته وجود نداشته است، استنباط كردهاند. كوتاه سخن آنكه، در پرتو اصول و قواعد كلي اسلامي، و با استفاده از روش اجتهاد صحيح، ميتوان احكام مربوط به همة مسايل جديد را استنباط كرد: خواه موضوعات، جديد و بيسابقه باشد، و يا شرايط متفاوت و مختلف باشد. استمرار اجتهاد، فقيه را در استنباط احكام مربوط به موضوعهاي تازه و بيسابقه ياري ميدهد. موضوعهاي جديد همراه با تحولات اجتماعي همواره چهره مينمايانند. شناخت اين موضوعات و استنباط احكام آنها جريان بسط معارف ديني را نيز شكل ميدهد، بدون اينكه ثبات شريعت يا معرفت ديني را خدشهدار سازد. با آگاهي به زمان و حوادث مربوط به آن، راه استنباط احكام الهي از منابع شرعي همواره باز است. به همين دليل است امام صادق ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: «العالِمْ بزمانه لَاتَهْجُمُ عَلَيهِ اللَّوابِسُ.[10]» انساني كه آگاه به زمان خود باشد، آماج امور پيچيده و اشتباه برانگيز نميگردد. و بدينسان به بركت آگاهي از زمان و نيازهاي آن، فقه شيعه همواره در بسط و توسعه بوده است. تا آنجا كه دورة يك جلدي فقه شيخ مفيد در قرن 5 هجري به دورة بيش از چهل جلدي جواهر الكلام در قرن 13 هجري رسيده است. استنباط احكام مربوط به موضوعهاي جديد، مانند آنچه پيرامون عقد بيمه، تلقيح، تشريح، عقيمسازي و... بيان شده است. و شناخت فرع مربوط به آنها از عناوين و اصول اولية شرعي ـ بدون آن كه نوبت به استمداد از عناوين ثانوي مانند لزوم عسر و حرج برسد ـ شاهد گوياي قدرت پاسخگويي شريعت به نيازهاي جديد زمان است. آنچه به كمال و خاتميت دين خدشه وارد ميسازد، سكوت شارع نسبت به حكم برخي موضوعهاي تازه و بيسابقه، يا انسداد باب اجتهاد است، كه اين مشكل با فرايند اجتهاد برطرف گرديده است و با مشمول احكام شرعي و دوام استنباط فقهي، شعاع شريعت چونان خورشيد عالمتاب همواره بر تمامي پديدهها پرتو افكنده است.[11] نقش كليدي عقل در اجتهاد در شريعت اسلامي، به ويژه در مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ عقل از جايگاه مهمي برخوردار است، تا آن جا كه از آن به عنوان حجت باطني خداوند (در كنار حجت ظاهري يعني وحي) ياد شده است.[12] البته مقصود از عقل و حجيت و اعتبار آن در استنباط احكام الهي، ادراكات قطعي و روشن عقل است، نه احتمالات و ظنون؛ چرا كه قضيههاي عقلي در مقدمات برهان قرار ميگيرند، و برهان مفيد علم و يقين است؛ در حالي كه قضاياي ظني و احتمالي تنها در استدلالهاي خطابي و جدلي كاربرد دارند، و مبتني بر تشبيه و تمثيلاند، و اين همان است كه در اصطلاح فقها «قياس» ناميده ميشود و در مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مردود شناخته شده است؛ زيرا شريعت را نميتوان و نبايد بر وهم و ظن و احتمال پايهگذاري كرد، ولي ميتوان آن را براساس علم و يقين و عقل و برهان استوار ساخت و اساساً بايد اينگونه عمل كرد. از اين رو، در مذهب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ از عقل به عنوان حجت باطني و دروني خداوند بر بشر ياد شده، و از به كارگيري قياس در دين به شدت نهي شده و هشدار داده شده است كه دين خدا را نبايد با قياس و استحسانهاي ظني اندازه گيري كرد.[13] ريشة اين نظريه در پذيرش عقل و رد قياس و استحسان، آيات قرآن كريم است؛ زيرا قرآن كريم از پيروي از آن چه انسان به آن علم ندارد، نهي نموده و فرموده است: «لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ».[14] «إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً».[15] به همين دليل، در اصول فقه شيعه اماميه، از عقل به عنوان يكي از مدارك و ادلة احكام شرعي ياد شده، و در فصل جداگانهاي تحت عنوان «مستقلات عقليه و ملازمات عقليه» دربارة آن بحث شده است، تا جايي كه مسئله ملازمه ميان حكم شرع و عقل، ازمسايل مهم اين باب است. يعني هرگاه عقل به طور روشن و قطعي حسن يا قبح فعلي را درك كرد، براساس قاعدة ملازمه، شرعي بودن آن (وجوب يا حرمت) ثابت ميشود. از اين قاعده با عبارت معروف «كُلَّما حَكَمَ بِهِ العُقلُ حَكَمَ بِهِ الشَّرْعُ» تعبير ميشود. از ديدگاه عدهاي از اصوليون ـ كه شيخ انصاري ـ رحمةاللهعليه ـ از آن جمله است ـ اصل حسن و قبح عقلي به تنهايي براي كشف حكم شرعي كافي است؛ زيرا مفاد حسن عقلي فعل آن است كه فاعل آن ممدوح و مستحق پاداش است؛ و مفاد قبح عقلي فعل آن است كه فاعل، مذموم و مستحق كيفر است. واجب و حرام شرعي نيز بيانگر همين مطلب است؛ زيرا فعل واجب آن است كه فاعلش مستحق ستايش و پاداش است، و فعل حرام آن است كه فاعلش مستحق نكوهش و كيفر است. بنابراين، در جايي كه عقل به طور روشن، حسن يا قبح فعلي را درك كند، در حقيقت حكم شرعي را درك كرده است و ديگر نوبت به ملازمه ميان حكم عقل و شرع نميرسد، بلكه حكم عقل، عين حكم شرع است. به عبارت ديگر، حكم شرع را گاهي از طريق عقل درك ميكنيم، و گاهي از طريق وحي.[16] 4. ملاكات احكام و قاعدة اهم و مهم يكي از قواعد مسلم در اصول فقه اماميه، قاعدة اهم و مهم است. مفاد اين قاعده آن است كه هرگاه به لحاظ محدوديتهاي زماني و... در مقام امتثال و انجام دو تكليف شرعي تزاحم رخ دهد، يعني مكلف ازامتثال دو تكليف عاجز باشد، در اين صورت بايد تكليفي را كه اهميت بيشتري دارد امتثال كند، و اهم را بر مهم ترجيح دهد. مثلاً ميدانيم كه تصرف در ملك ديگري، بدون اذن و رضايت مالك جايز نيست حال اگر در موقعيتي جان مؤمني در معرض خطر قرار گرفته و حفظ جان او متوقف بر تصرف در ملك ديگري باشد و تحصيل رضايت و اذن مالك ممكن نباشد، و يا اين كه خطر، جدي و فوري بوده و تأخير در اقدام به نجات فرد مزبور، ماية هلاكت او گردد، در اين صورت بايد در آن ملك تصرف كرد و مؤمن را از خطر هلاكت نجات داد. اين قاعدة فقهي عقلي بر اين مبناي كلامي استوار است كه: شريعت، فعل خداوند حكيم است، و فعل فاعل حكيم بدون غرض حكيمانه نيست. و آن هدف و غرض كه به خود مكلفان باز ميگردد ـ نه به خداوند ـ ملاك حكم شرعي است. بر اين پايه، علماي اصول گفتهاند: «احكام شرعي، تابع ملاكات واقعي و مصالح و مفاسد حقيقي است.» بنابراين، هرگاه ملاكات احكام ـ كه در واقع همان اهداف و اغراض مقصود از انجام احكام هستند ـ به دست آيند، در اين صورت در مواقع بروز تزاحم، تكليفي كه ملاك مهمتري دارد، رجحان خواهد داشت، و انجام آن حتمي و لازم خواهد بود. تفاوتي كه اين قاعدة فقهي عقلي با ديگر قواعد فقهي نقلي از قبيل قاعدة «نفي ضرر» و «نفي حرج» و امثال آن دارد، آن است كه تشخيص مصاديق و موارد قواعدي چون نفي ضرر و نفي حرج برعهدة عرف يا افراد خبرهاي مانند پزشك و امثال او است، و گاهي نيز خود مكلف ميتواند آن را تشخيص دهد. مثلاً اين كه آيا گرفتن روزه براي سلامتي انسان ضرر دارد يا نه، و يا حرجي است يا خير، با رجوع به پزشك، يا تشخيص خود مكلف، و يا افراد ديگر ميتوان به دست آورد؛ ولي تشخيص اولويت و اهميت يك حكم ديني نسبت به حكم ديني ديگر كار دقيق و دشواري است كه غالباً برعهدة فقيه و مجتهد است. يعني در اينجا تشخيص حكم و موضوع هر دو توسط مجتهد انجام ميگيرد. البته برخي از مصاديق آن مانند مثالي كه پيش از اين يادآور شديم، روشن است، ولي همة موارد اين گونه نيست. و به اين جهت مجتهدان در علم اصول دربارة موارد تزاحم و مصاديق آن نيز بحثهاي گستردهاي را مطرح كرده‎‎اند. به طور كلي، اولويت و اهميت يك حكم نسبت به حكم ديگر را از يكي از راههاي زير ميتوان به دست آورد: 1. خصوصياتي كه در ادلة احكام وجود دارد. 2. مطالعة مناسبت موجود ميان حكم و موضوع. 3. دقت در ملاكات احكام شرعي. با توجه به راه‌هاي ياد شده برخي از معيارهاي تشخيص اولويت حكم به قرار زير است: الف. حكمي كه مربوط به كيان اسلام و عزت و اقتدار مسلمين است، در باب تزاحم، بر احكام ديگر اولويت دارد. ب. حكمي كه مربوط به جان و ناموس انسان‌ها است، در مقايسه با حكمي كه مربوط به اموال مسلمانان است، اولويت و اهميت دارد. ج: آن چه مربوط به حقوق افراد است در مقايسه با آن چه مربوط به حقوق افراد نيست، اهميت دارد. د: آن چه در يك فعل عبادي ركن به شمار مي‌رود، بر آن چه ركن نيست اولويت دارد. مثلا اگر به خاطر تنگي وقت و مانند آن، ميان خواندن قرائت و انجام دادن ركوع تزاحم رخ دهد، بايد ركوع را انجام داد، و از خواندن قرائت صرف نظر كرد. هـ . كاري كه به مصلحت عمومي مسلمانان مربوط است، بر كاري كه فقط مصالح جزئي را در برمي‌گيرد، مقدم است. و. ايجاد صلح و دوستي ميان افراد از اهميت ويژه‌اي برخوردار است، لذا هر گاه اين موضوع با راستگويي تزاحم داشته و دروغگويي بر راستگويي رجحان و برتري داشته باشد، دروغگويي تجويز مي‌گردد.[17] 5. مسئوليت‌ها و اختيارات حاكم اسلام قرآن كريم كه از خاتميت شريعت اسلامي گزارش مي‌دهد، از اصل ولايت نيز به عنوان اصل مكمل دين اسلام ياد كرده و مي‌فرمايد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ... .»[18] اين آيه شريفه، به گواهي روايات متواتر اسلامي، مربوط به واقعه‌اي است كه در غديرخم به دستور خداوند و توسط پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ رخ داد، و آن اينكه پيامبر در ميان انبوه زائران خانه خدا و به عنوان يك برنامة رسمي، علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان والي مسلمانان پس از خود، معرفي نمود و فرمود: «مَن كُنتُ مولاه فَهذا عَليٌّ مَوْلَاهُ.» با توجه به قراين متعدد عقلي و لفظي كه در كتابهاي عقايد و كلام بيان شده است، مقصود از ولايت در اين حديث، رهبري و حكومت است. بنابراين، وجود حكومت و ولايت يكي ديگر از اركان خاتميت است؛ زيرا والي و حاكم اسلامي با توجه به آگاهي و شناختي كه از احكام اسلامي و مسايل و نيازهاي جامعة اسلامي دارد، مي‌تواند دربارة مشكلات و مسايل جديد جامعة اسلامي چاره انديشي كند و طبق قاعدة اهم و مهم، مسايل را اولويتبندي كرده، و دربارة آنها تصميمگيري كند. البته چون اصل مشورت «وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»[19] يكي از اصول مديريت و رهبري اسلامي است، حاكم اسلامي در تشخيص موضوعات و نيازمندي‌هاي جامعه و اولويت‌ها، از صاحبنظران و كارشناسان رشته‌هاي مختلف استفاده كرده و بر اساس آن تصميم‌گيري مي‌كند. ضرورت به كارگيري روش مشورت و بهره‌گيري از نظريه‌هاي كارشناسان امور در مورد والي و حاكم غير معصوم (مجتهدي كه همه شرايط لازم را دارد) كاملاً روشن است، اما در مورد والي و حاكم معصوم (پيامبر و امام) بدان جهت است كه در دايرة امور اجتماعي، مشاركت عمومي نقش تعيين كننده دارد، و بهترين راه مشاركت مردم در ادارة امور جامعه اين است كه با حرمت نهادن به افكار و انديشه‌هاي آن، از آنان نظرخواهي شده و روحية مسئوليت‌پذيري آنان تقويت و فعال گردد. در هر حال، «ولايت مستمر ـ همانند اجتهاد مستمر ـ شرط ديگر كمال دين است، و دين بدون ولايت، دين بدون سياست است و ناقص است. ولايت تنها قوة مجريه احكام سياسي، نيست، بلكه رهبر و حاكم اسلامي تنظيم روابط و تقديم اهم بر مهم و چارهانديشي صحيح در ظرف تزاحم احكام و مصالح و مفاسد را نيز برعهده دارد، و استمرار ولايت براي هدايت جامعه در هنگام اجراي احكام است. بدينسان، ولي جامعه از آن جهت كه آگاه به زمان است، به مصلحت نظام و موارد مزاحمت احكام با يكديگر پي مي‌برد، و از آن جهت كه آگاه به احكام است، به تشخيص اهم و مهم پرداخته و در نهايت با رعايت اهم، حكم لازم را اعلام مي‌دارد. ولايت، گرچه در مرتبة اول متعلق به خداوند، و در مرتبة بعد از آن رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ و ائمة معصومين ـ عليهم السلام ـ است، ليكن در مراتب بعدي به وارثان واجد شرايط آنها انتقال يافته و از اين طريق استمرار مي‌يابد. انتقال ولايت (از معصومين) به عاملان حكومتي در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و خلافت امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ امري مسلم، و استمرار آن در زمان غيبت به دلايل عقلي و نقلي مبرهن مي‌باشد.[20] بنابراين، قوانين كلي ديني كه هماهنگ با فطرت انساني است، در همة زمانها و مكانها ثابت است، و تحولات تاريخي و اجتماعي در آنها تأثير نمي‌گذارد، و احكام جزئي مربوط به حوادث تدريجي و مسايل مربوط به امور مالي، سيستم دفاعي و نظامي، وسايل و راه‌هاي ارتباطي، و برنامه‌اي عملي مربوط به نظام حكومت، همه و همه به والي و حاكم اسلامي واگذار شده است و او بايد با توجه به مصالح جامعه، و از طريق مشورت با مسلمانان نسبت به اينگونه مسايل برنامهريزي كند و روش‌هاي مناسب را به كار بندد. و نتيجه اين كه، احكام الهي ثابت و تغيير ناپذير است، ولي روش‌هاي خاص به كارگيري و تطبيق آنها بر مصاديق و موارد خاص، تحول و تبدل مي‌پذيرد.[21] ________________________________________

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

[1] . درباره نظريه مزبور و نقد آن به كتاب وحي و نبوت، استاد مطهري رجوع شود. [2] . مثنوي مولوي، دفتر ششم، 3178. [3] . دربارة قاعده نفي ضرر و كاربردهاي آن ر.ك: القواعد الفقهيه، بجنوردي، ج 1، ص 176. [4] . درباره تاريخ و ضرورت اجتهاد به كتاب اصل الشيعه و اصولها، تأليف علامه كاشف الغطاء، ص 148ـ146، و كتاب تاريخ حصر الاجتهاد، تأليف علامه شيخ آقا بزرگ تهراني، و كتاب اسلام و مقتضيات زمان، اثر استاد مطهري، جلد اول رجوع شود. [5] . وسايل الشيعه، ج 18، ص 41. [6] . در اينباره ر.ك: كتاب اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، ص 135ـ129، وكتاب خاتميت، ص 140ـ133. [7] . بقره/ 188. [8] . بقره/ 275. [9] . مائده/ 1. [10] . اصول كافي، كتاب العقل و الجهل، حديث 29. [11] . شريعت در آيينه معرفت، ص 204ـ203. [12] . اصول كافي، ج 1، كتاب فضل العلم، حديث 12. [13] . وسائل الشيعه، ج 18، ابواب صفات القاضي، باب 6. [14] . اسراء/ 36. [15] . نجم/ 28. [16] . ر.ك: القواعد الكلاميه، تأليف نگارنده. [17] . ر.ك: به كتابهاي نگاشته شده در زمينة علم اصول فقه، از جمله كتاب اصول الفقه، علامه مظفر، ج 3 ـ 4، ص 214 ـ 219. [18] . مائده، 3. [19] . آل عمران، 159. [20] . شريعت در آيينه معرفت، ص 205 ـ 206، جهت آگاهي بيشتر از ادلة عقلي و نقلي ولايت فقيه، ر.ك: كتاب دين و دولت اثر نگارنده. [21] . الميزان، ج 4، ص 121.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

خاتميّت پيامبر اسلام-آية اللّه جوادي آملي

                

عنوان :       خاتميّت پيامبر اسلام

صاحب اثر : آية اللّه جوادي آملي، محمدرضا مصطفوی پور

                

منبع :          پايگاه سراج

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    اسلام كاملترين و آخرين دين الهي و پيامبر آن آخرين رسول الهي است و بعد از پيامبر اسلام پيامبر ديگري نخواهد آمد. همه مسلمانان بر اين عقيده اجماع و اتفاق نظر دارند و تا به حال هيچ مسلماني منكر اين عقيده نبوده است. علاوه بر اتفاق نظر مسلمانان، قرآن و احاديث قطعي اصل خاتميّت پيامبر اسلام را اثبات مي‏كند. قرآن مي‏فرمايد: ما كان محمد ابااحد من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النبييّن و كان اللّه بكل شيء عليماً (1)محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست ولي فرستاده خدا و خاتم پيامبران است و خدا همواره بر همه چيزي داناست.
    
    خاتم (به فتح تا، يا به كسر تا) دلالت بر اين مي‏كند كه با نبوت مهر خورده و اين مهر شكسته نخواهد شد و پيامبر ديگري با شريعتي جديد نخواهد آمد. چنان كه موارد استعمال واژه‏هاي هم خانواده خاتم همچون «تختم، مختوم، ختام» نيز به همين معناست يعني مهر كردن و به آخر رسيدن يا پايان يافتن است و به عبارت ديگر: خاتم به معناي چيزي است كه به وسيله آن پايان داده مي‏شود و چون خاتم به معناي پايان دادن است پيامبر اسلام، پايان بخش نبوت است و خاتم الانبياء بودن پيامبر به معناي خاتم المرسلين بودن هست زيرا مرحله رسالت مرحله‏اي فراتر از نبوت است كه با ختم نبوت رسالت نيز خاتمه مي‏يابد. روايات فراواني نيز از پيامبر و ائمه وارد شده كه بر همين معنا پافشاري مي‏كنند و اين كه برخي خاتم را به معناي انگشتر و چيزي كه مايه زينت به حساب آورده‏اند به خاطر همين است كه نقش مهره را بر روي انگشتر هايشان مي‏كندند و بوسيله آن نامه‏ها را مهر مي‏كردند كه اين مهر كردن حكايت از پايان نامه داشت. از اين رو با دقت در روايات ذيل مي‏توان پرده از ابهام اين واژه برداشت.
    
    1ـ انس مي‏گويد: از رسول خدا(ص) شنيدم، مي‏فرمود:انا خاتم الانبياء و انت يا علي خاتم الاولياء. و قال امير المؤمنين(ع) : ختم محمد(ص) الف نبي و اني ختمت الف وصي...»(2) من پايان دهنده پيامبران و تو يا علي پايان بخش اولياء هستي و اميرالمؤمنين (ع) فرمود: محمد پايان بخش هزار پيامبر و من هزار وصي را پايان بخشيدم.
    
    2ـ پيامبر (ص) فرمود: «انا اول الانبياء خلقاً و آخرهم بعثاً»(3)؛ من از نظر آفرينش اولين و از حيث بعثت آخرين پيامبرم.
    
    3ـ پيامبر(ص) فرمود: «مثل من در بين پيامبران، مانند مردي است كه خانه‏اي را بنا كرده و آراسته است، مردم برگرد آن بگردند و بگويند: بنايي زيباتر از اين نيست جز اين كه يك خشت آن خالي است «فانا موضع اللبنة، ختم بي الانبياء»،(4) و من پركننده جاي آن خشت خالي هستم از اين رو نبوّت پيامبران به من ختم پذيرفت.
    
    4ـ امام باقر (عليه السلام) فرمود: «ارسل الله تبارك و تعالي محمّداً الي الجنّ و الانس عامّة و كان خاتم الانبياء و كان من بعده اثني عشر الاوصياء».(5)
    
    5 ـ حقتعالي در خطاب به حضرت زكريّا فرمود: «يا زكريّا قد فعلت ذلك بمحمّدٍ ولا نبوّة بعده و هو خاتم الانبياء» پيامبر اسلام حضرت محمّد (ص) ختم پيامبران و پيامبري بعد از او نيست.
    
    6ـ حضرت موسي بن عمران (ع) نيز همچون ساير پيامبران اين حقيقت را بر زبان آورده است كه پيامبر اسلام حضرت محمّد (ص) خاتم پيامبران است «قال رسول الله: و فيما عهد الينا موسي بن عمران (عليه السلام) انّه اذا كان آخر الزّمان يخرج نبيّ يقال له «احمد»(ص) خاتم الانبياء لا نبيّ بعده، يخرج من صلبه ائمّة ابرار عدد الأسباط»(6) بعد از او پيغمبري نيست و از صلب او دوازده پيشوا به تعداد اسباط بني اسرائيل خارج مي‏شوند.
    
    7ـ پيامبر (ص) همچنان فرمود جبرئيل هنگام ظهر بر من نازل شد و گفت: يا محمّد(ص) خداوند تو را سيّد پيامبران و عليّ را سيّد اوصياء قرار داد...«محمّد سيّد النبيّين و خاتم المرسلين و جعل فيه النبوة...»(7) محمّد سيّد پيامبران و خاتم رسول است و در او نبوّت را قرار داد.
    
    8 ـ اميرالمؤمنين به كرات در جاي جاي نهج البلاغه به خاتميّت حضرت محمّد (ص) تصريح كرده و به طور شفّاف خاطرنشان ساخته است كه محمّد (ص) پايان بخش پيامبران است، مانند:
    
    الف) (رسول اللهّ) فقفّي به الرسل و ختم به الوحي.(8)
    
    ب) (رسول اللّه) «الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق».(9)
    
    ج) «امين وحيه و خاتم رسله».(10)
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    9ـ حضرت مسيح (عليه السلام) ـ بنا به نقل انجيل يوحنّا ـ فرمود: «انّي سائل ربّي ان يبعث اليكم «فارقليط» آخر يكون معكم الي الابد و هو يعلّمكم كلّ شي‏ءٍ»(11) من از پروردگارم خواستم براي شما «فارقليط» ديگري (يعني حضرت محمّد(ص) را مبعوث فرمايد كه تا ابد با شما باشد و هر چيز را به شما بياموزد.
    
    10ـ امام محمّد باقر (عليه السلام) در تفسير آيه «ما كان محمّدٌ ابا احدٍ من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النّبييّن» مي‏فرمايد: خاتم النّبييّن يعني پيامبري بعد از حضرت محمّد(ص) نخواهد بود «يعني لا نبيّ بعد محمّد».(12)
    
    پرسش هايي درباره خاتميت
    
    از ديرباز پيرامون مسأله خاتميت پرسش هايي مطرح بوده كه امروزه نيز احياناً در قالب‏هاي نويني شكل گرفته و پاره‏اي اشكال‏هاي جديد نيز بر آن افزوده شده است، در آينده نيز دگر باره در همين شكل و يا در قالب‏هاي مدرن‏تري به بازار عرضه خواهد شد.
    
    از اين رهگذر ما در اين نوشته به بعضي از آن‏ها اشاره كرده و به پاسخ گويي خواهيم پرداخت:
    
    الف) آيا با توجّه به سير تكاملي بشر، چگونه انسان مي‏تواند از رهبري آسماني محروم باشد؟
    
    ب) آيا قوانين عصر نبوّت مي‏توانند در اين روزگار جوابگو باشند؟
    
    ج) آيا با قطع شدن وحي و نبوّت. بايد انسان از ارتباط با جهان غيب محروم بماند؟
    
    د) حجّيت و ولايت ديني از آن پيامبر(ص) است و بابسته شدن دفتر نبوّت به مهر خاتميّت شخصيّت هيچ كس پشتوانه سخن او نيست، بدين معنا كه خطاب پيامبران نوعاً آمرانه، از موضع بالا و غالباً بدون استدلال است، به قرآن و ديگر كتب آسماني به ندرت استدلال‏هايي ، مانند: «لو كان فيهما الهة الاّ اللّه لفسدتا»؛(13)يافت مي‏شود از اين رو شيوه سخن پيامبران اين است كه «ما علي الرّسول الاّ البلاغ»(14) كاري جز تبليغ و ابلاغ پيام الهي بر عهده پيامبر نيست حتّي «قل هاتوا برهانكم»(15) هم كه مي‏گويند معطّل برهان آوردن مخالفان نمي‏شوند، پيشاپيش برهانشان را باطل مي‏دانند «حجّتهم داحضةٌ عند ربّهم»(16) اين نكته ما را به عنصر مقوّم شخصيت حقوقي پيامبر نزديك مي‏كند، اين عنصر ولايت است.
    
    ولايت به معناي اين است كه شخصيّت فرد سخنگو، حجّت سخن و فرمان او باشد، و اين همان چيزي است كه با خاتميّت مطلقاً ختم شده است. بنابر اين وقتي در كلام، دليل مي‏آيد، رابطه كلام با شخص و شخصيت گوينده قطع مي‏شود، از آن پس ما مي‏مانيم و دليلي كه براي سخن آمده است، اگر دليل قانع كننده باشد مدّعا را مي‏پذيريم و اگر نباشد نمي‏پذيريم، ديگر مهم نيست كه استدلال كننده علي (عليه السلام) باشد يا ديگري، از اين پس دليل پشتوانه سخن است نه گوينده صاحب كرامت آن.
    
    پاسخ سؤال‏ها
    
    با تبيين چند مطلب پاسخ سؤال‏هاي ياد شده روشن مي‏گردد:
    
    1ـ برهان در قرآن
    
    قرآن مجيد افزون بر اين كه خود را به عنوان برهان و نور معرفي كرده استدلال‏هاي فراواني در جاي جاي آن به كار گرفته است. و اگر قرآن از ديگران برهان مي‏طلبد «قل هاتوا برهانكم» بدان خاطر است كه هم خود برهان است و هم برهان اقامه مي‏كند از اين رو مي‏گويد: «يا ايّها النّاس قد جائكم برهانٌ من ربّكم وانزلنا اليكم نوراً مبيناً»(17) اي مردم در حقيقت براي شما از جانب پروردگارتان برهان آمده است، و ما به سوي شما نوري تابناك فرو فرستاده‏ايم.
    
    بنابه نوشته جناب علاّمه طباطبايي، شما اگر كتاب الهي را كاوش كامل كنيد و در آياتش دقّت نماييد خواهيد ديد شايد بيش از سيصد آيه مردم را به تفكّر، تذكّر و تعقّل دعوت نموده، و يا به پيامبر (ص) استدلالي را براي اثبات حقي و يا از بين بردن باطلي مي‏آموزد، و يا استدلال هايي را از پيمبران و اولياء خود چون نوح، ابراهيم، موسي، لقمان، مؤمن آل فرعون و... نقل مي‏كند.
    
    خداوند در قرآن خود و حتّي در يك آيه نيز بندگان خود را امر نفرموده كه نفهميده به قرآن و يا به چيزي كه از جانب او است ايمان آورند و يا راهي را كوركورانه به پيمايند، حتّي قوانين و احكامي كه براي بندگان خود وضع كرده و عقل بشري به تفصيل ملاك‏هاي آن‏ها نمي‏رسد و نيز بر چيزهايي كه در مجراي نيازها قرار دارند استدلال كرده و علّت آورده است.(18) پيامبر و پيشوايان دين (عليهم السلام) نيز سخنانشان آكنده از استدلال است، نمونه بارز آن كتاب ارجمند احتجاجات طبرسي است.
    
    بر اين اساس قرآن و سخن پيامبران استدلالي‏ترين سخن و شيواترين بيان در پيشبرد اهداف شكوهمند دين و شريعت‏اند، غاية‏الامر براهين قرآني از نوع اصطلاح فلسفه و كلام نيست، قرآن به زبان وحي و به زبان فطرت سخن مي‏گويد، گاهي همچون برهان صديقين از واجب پي به صنع مي‏برد و گاهي از منظم بودن و نافع بودن پي به حكمت خداي حكيم، زماني از كثرت به وحدت و گاهي از وحدت به كثرت مي‏گرايد، به آيات اوّل سوره رعد بنگريد چگونه پس از ياد خدا، نعمت‏هاي فراوان و كثير او را ياد آور شده است «الله الّذي رفع السّموات بغير عمدٍ ترونها»(19)؛ خدا همان كسي است كه آسمان‏ها را بدون ستون‏هايي كه آن‏ها را به بينيد برافراشت، آن گاه بر عرش استيلا يافت، و خورشيد و ماه را رام گردانيد، هر كدام براي مدّتي معيّن به سير خود ادامه مي‏دهند. اوست كسي كه زمين را گسترانيد و در آن كوهها، و رودها نهاد، و از هرگونه ميوه‏اي در آن جفت جفت قرار داد، روز را به شب مي‏پوشاند، قطعاً در اين امور براي مردمي كه تفكّر مي‏كنند نشانه‏هايي وجود دارد، و در زمين قطعاتي است كنار هم، و باغهايي از انگور و كشتزارها و درختان خرما، چه از يك ريشه و چه از غير يك ريشه كه با يك آب سيراب مي‏گردند، و با اين همه برخي از آن‏ها را در ميوه ـ از حيث مزه و نوع و كيفيت ـ بر برخي ديگر برتري مي‏دهيم بي‏گمان در اين امر نيز براي مردمي كه تعقل مي‏كنند دلايل روشني است.
    
    امّا اگر قرآن در جايي مي‏فرمايد: «حجّتهم داحضة» دليلشان شكسته و باطل و مخدوش است، نخست دليل آنان را ذكر كرده و سپس مي‏فرمايد باطل است، زيرا بت پرستان، بت پرستي خود را توجيه مي‏كردند كه اگر خدا مي‏خواست نه ما و نه پدرانمان شرك نمي‏آورديم و چيزي را خود سرانه تحريم نمي‏كرديم.(20) قرآن نيز مي‏فرمايد اين گونه استدلال و احتجاج‏ها باطل است «حجّتهم داحضة» زيرا اين گونه احتجاج خلط بين اراده تكويني و تشريعي است، خداوند تكويناً قادر است جلوي آنان را بگيرد ولي تشريعاً آزادند و هر كاري مي‏توانند انجام دهند.
    
    اصل نبوّت را مي‏توان هم از دليل‏هاي برون ديني و هم از دليل‏هاي درون ديني اثبات كرد، ليكن در انقطاع وحي ما دليلي عقلي بر ضرورت انقطاع خاتميت نداريم، يعني عقل هيچ مانعي بر آمدن پيامبر ديگري نمي‏بيند، جز اين كه دليل‏هاي درون ديني ما را متقاعد به پذيرفتن خاتميّت مي‏كند،چنان كه بحث آن گذشت، ليكن شهود، عرفان و قلب مي‏تواند انقطاع نبوت را مشاهده كند. و اين راه اختصاصي به پيامبر ندارد بلكه اعم از پيامبر و امام معصوم است، نمونه آن مشاهده وحي توسط علي (عليه السلام) و تصديق پيامبر (ص) او راست كه يا علي من آنچه مي‏شنوم تو هم مي‏شنوي «انّك تسمع ما اسمع» بنابراين انقطاع نبوّت را عقل بشري بدان دست نمي‏يازد، بلكه از دانشي است كه اگر خداوند به پيامبر نياموخته بود حتّي خود وي هم بر آن آگاه نبود چنان كه قرآن فرمود: «وعلّمك مالم تكن تعلم»(21) بنابراين اگر پيامبر(ص) ادعا نكرده بود هيچ كس را بر اين راز امكان دستيابي نبود.
    
    گفتني است انقطاع وحي بدان معني نيست كه آنچه دين آورد تا اين زمان صحيح و درست و مستحكم بود و پس از قطع وحي نسخ، فسخ، باطل، سراب و يا به ضد تبديل مي‏شود، نه زوالي از پيش خود مي‏گيرد و نه بواسطه شي‏ء ديگر از بين مي‏رود و به فرموده قرآن «لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه»(22) از پيش رو و از پشت سر باطل به سويش نمي‏آيد. همه دست آوردهاي آن تا آستانه قيامت پايدار خواهند بود، گر چه نبوّت از جنبه خبرگزاري قطع شود، و گرچه شريعت ومنهاجي جديد نمي‏آيد، بنابر اين اگر شريعت نبوي رخت بر بندد بايد انديشه بشري جايگزين آن شود كه سر از «أنا ربّكم الاعلي» و مانند آن بيرون مي‏آورد.
    
    باري خاتميّت را از چند راه مي‏توان توجيه كرد:
    
    الف) از راه علل فاعلي، وقتي قرآن مي‏فرمايد: «و إنّ الي ربّك المنتهي» (23) پايان كار به سوي پروردگار تو است، بدين معنا است كه شخص پيامبر تحت تربيت و ربوبيّت حقتعالي به آخرين درجات كمال بار يافته و به منتها درجه رسيدن او از آيه (فكان قاب قوسين او أدني) نيز فهميده مي‏شود، و در قوس نزول هم نخستين صادر است، بنابر اين «إنّا لله و إنّا اليه راجعون» بر قلب پيامبر نازل گشته و مصداق بارز آيه است، پس بالاتر از آن مقامي فرض ندارد و همتايي بر او فرض ندارد، در نتيجه دليلي بر آمدن پيامبر بعد و سخن جديد نيست.
    
    ب) از راه علل قابلي، فرض اين است كه بهترين ميوه جهان طبيعت به عنوان پيامبر خاتم عرضه گشته، و ابر و باد و مه و خورشيد و فلك افتخار دارند كه بهترين خلق اولين و آخرين را در دامن خود پروريده و جهان بشريت را از چنين نعمتي بهره‏مند ساخته‏اند.
    
    ج) از راه علل غايي هم نياز بشر تأمين شده زيرا اراده حق كشف گرديده است اين اراده از طريق وحي، قرآن، سنّت، يعني توسّط خبر واحد، متواتر، اجماع، شهرت و عقل كشف شده و ديگر نيازي به شريعت جديد و اعزام رسل وانزال كتب نيست.
    
    بر اين اساس مردم به حال خود رها نشده‏اند، ربوبيّت حقتعالي همچنان ادامه دارد، ابزار و آلات استنباط و استخراج قوانين تازه فراهم آمده است.
    
    بديهي است عقل از منابع دين است نه چيزي در برابر دين، پس دليل را به ديني و عقلي تقسيم كردن يك اشتباه بزرگ است، عقل از ابزار و كواشف دين و اراده خدا است، عقل است كه مي‏تواند بفهمد نقل و وحي چه گفته‏اند، توسّط عقل است كه آيات ارزيابي مي‏شوند ، و روايات را درهم آميخته و از آميزه آنها استنباطات و استخراجات صورت مي‏پذيرند، عقل به عنوان چراغ‏پر فروغ و قوي در خدمت دين است، از اين رو شريعت اسلام پايدار و ماندگار است آن‏سان كه دين پا بر جا است خاستگاه اين پايداري و پويايي، تداوم ربوبيّت حقتعالي است كه هر لحظه بشر را تدبير كرده و از بوستان و باغ او بري مي‏رسد، و تازه‏تر از تازه‏تري مي‏رسد.
    
    3ـ ولايت پشتوانه نبوّت و امامت
    
    نبوّت داراي پشتوانه‏اي به نام ولايت است، ولايت يك مقام باطني است كه از طريق بندگي و پيمودن راه قرب نوافل و فرايض، به اين مقام والا مي‏توان دست يافت، چنين گوهر گرانبهايي پشتوانه نبوّت است، و هر كس ديگر هم مي‏تواند ولي باشد يعني نبوّت را نداشته به ولايت برسد خواه مرد باشد يا زن، همچون صديقه كبري فاطمه زهراء(عليها السلام).
    
    با قطع گرديدن نبوّت، مقام ولايت قطع نمي‏شود، بلكه در پيشوايان دين به خصوص، و در ديگر اولياء نيز هست، پيشوايان چون داراي امامت و ولايت اند پس از قطع وحي و ترسيم خطوط دين توسط پيامبر، همچنان به پاسداري، تفسير و شكوفايي آن آموزگاري مي‏كنند، حقايق دين،اصول اعتقادي، اخلاقي، اجتماعي، فقهي، پزشكي، نظامي و... را شكوفا مي‏سازند.
    
    پس اين توهّم كه با رحلت پيامبر، بشر از ولايت تشريعي آزاد شد، سخن سنجيده‏اي نيست، بلكه جانشينان پيامبران و به ويژه جانشيني پيامبر اسلام (ص) همان كار پيامبري را ادامه مي‏دهند، پيامبر نيستند ولي از ناحيه ولايت كار پيامبرانه مي‏كنند، آيه‏اي كه مي‏فرمايد: «إنّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا الّذين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكوة و هم راكعون»؛(24) وليّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كساني كه ايمان آورده‏اند، همان كساني كه نماز برپا مي‏دارند و در حال ركوع زكات مي‏دهند يعني ولايتي كه در الوهيت و نبوّت مطرح است در وجود شخص امام معصوم نيز وجود دارد، اين ولايت فوق ولايت معنوي، قرب نوافل و فرايض است، اين همان ولايت تشريعي است كه قطع نمي‏شود، از اين رو پيامبر در غدير خم بر همين معنا انگشت گذاشت و فرمود: «ألست أولي بكم من انفسكم» آيا من به شما از خود شما نزديكتر نيستم، همه گفتند: چرا، آن گاه فرمود «من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه» بنابر اين قضا، حكم، داوري‏ها تفسيرها از آيات و آنچه يك جامعه زنده و پويا بدان نيازمند تحت سرپرستي و ولايت علي (عليه السلام) است، سخن او سخن پيامبر و خداست، اگر جايي نياز به استدلال باشد، استدلال مي‏آورد، اگر نداشته باشد نمي‏آورد، هرچه را حلال دانست حلال و هرچه را حرام شمرد حرام است و اگر شرايط محيط با او همراه شد خلافت ظاهري را هم در دست مي‏گيرد، چنان كه فرمود: «لولا حضور الحاضر»؛(25) و از كيان دين و مملكت حفاظت كامل به عمل مي‏آورد و مسئوليت اجرايي و اداره جامعه را بر عهده مي‏گيرد، در اين صورت هر حكم و فرماني صادر كند بر مردم واجب است بپذيرند چونان فرمان خدا و رسول «ماكان لمؤمن ولا مؤمنةٍ اذا قضي الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم، و من يعص الله و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبيناً»(26)؛ هيچ مرد و زن مؤمني را نرسد كه چون خدا و فرستاده‏اش به كاري فرمان دهند، براي آنان در كارشان اختياري باشد، و هر كس خدا و فرستاده‏اش را نافرماني كند قطعاً دچار گمراهي آشكاري گرديده است. بنابراين اين كسي كه مي‏گويد «سلوني قبل ان تفقدوني» از من پرسش كنيد پيش از اين كه مرا نيابيد، من به راههاي آسمان آشناتر تا راههاي زمين هستم، با همان ولايت بضميمه آيه «النّبي اولي بالمؤمنين من انفسهم»(27)؛ پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزديكتر است، داراي همان ولايت تشريعي نبوي است و بعد از او ساير پيشوايان تا برسد به حضرت حجّة بن الحسن المهدي (عليه السلام) كه دين را از هر جهت شكوفا مي‏سازد و فرمانش واجب الاطاعة مي‏باشد. امّا اگر شرايط فراهم نيايد، دست وليّ دين بسته شود و حكم او مطاع نباشد به همان اندازه از وظيفه حفاظت و پاسداريش كاسته مي‏شود، بر خلاف پيامبر كه حتّي اگر هيچ كس همراه او نباشد نيز موظّف به ابلاغ و انذار است، «ما علي الرسول الاّ البلاغ» گرچه او را خليل وار به آتش سپارند، او بايد به جهاد در آويزد گرچه يكّه و تنها باشد. «فقاتل في سبيل الله لا تكلّف الاّ نفسك و حرّض المؤمنين عسي الله أن يكفّ بأس الّذين كفروا والله اشدّ بأساً و اشدّ تنكيلاً»(28)؛ اي پيامبر در راه خدا پيكار كن كه جز عهده دار شخص خود نيستي ولي مؤمنان را به مبارزه برانگيز، باشد كه خدا آسيب كساني كه كفر ورزيده‏اند باز دارد و خداست كه قدرتش بيشتر و كيفرش سخت‏تر است.
    
    4ـ پويايي و تكامل
    
    رشته حيات جوامع بشري تا وقتي امتداد داشته باشد به وحي و دست آوردهاي وحياني نيازمند است، انسان سرنوشت خود را به جهان طبيعت، زمان، گذشته و آينده پيوند ناگسستني زده و هر روز گامي به جلو و نگاهي به آينده دارد، و هر روز مي‏كوشد به سخني تازه، و رازي ناگشوده دست يازد، پس در عقايد، اخلاقيات، احكام و بهره‏گيري از طبيعت و دست آوردهاي آن به دانش نامتناهي نياز دارد، خداوند به وسيله پيامبر (ص) خطوط كلّي را از خارج تأمين كرده و نيز در درون بشر يك نيروي فوق العاده و شگفت به نام خرد قرار داده است، عقل شريعتي است در نهان انسان و وحي شريعتي است در برون، وقتي عقل و نقل به عنوان دو بال از ابزار دين‏شناسي قرار گيرند مي‏توانند زواياي احكام، اخلاق،عقايد، و ساير نيازمندي‏هاي بشر را در هر منطقه و هر زمان تأمين كنند، گرچه تا قيامت (به فرض) حجّتي ظهور نكند و از پس پرده غيبت بيرون نيايد، عقل مصون از مغالطه(به بركت وحي) هر روز شكوفاتر مي‏شود و اسباب «ليثيراوالهم دفائن العقول»(29) پيداتر و به مبادي تصوّري و تصديقي تازه‏تري دست مي‏يابد،در نتيجه فقه، اصول، كلام، عرفان و فلسفه بارزتر و كاملتر مي‏گردند، در تاريخ و سنّت جهان بيني و رياضي سخنان تازه‏و تازه‏اي پيدا مي‏شود.
    
    روش‏ها هم روشمندتر، متدها شكوفاتر، شكل‏ها زيباتر و متقن‏تر مي‏گردند،چه بسا اصل يا اصولي بر فقه و قاعده يا قواعدي بر آن بيفزايند و پيام‏هاي تازه‏تري استخراج كنند، با تأمّل در آيات قرآن و روايات (به عنوان دو منبع غير متناهي) ممكن است مطالب جديدي استنباط شود، فقه و اصول، فلسفه و كلام و تفسير هزار سال پيش براي امروز ابتدايي شمرده شده، و قطعاً در هزار سال آينده بسي شكوفاتر مي‏گردند. انديشه‏هاي جديد به عرصه علم و فرهنگ راه مي‏يابند و روش زنده‏تري اختراع مي‏گردد، اين‏ها همه بايد در چشم انداز عقل و نقل معتبر قرار داشته باشند نه در چنبره «قياس و استحسان» كه برخاسته از انديشه «حسبنا كتاب الله» است.
    
    از سوي ديگر براهين نقلي كه از قرآن و سنّت به دست مي‏آيند، همچنين تقرير و فعل معصومان موجب تكامل دين هستند، عقل نيز در كنار اين‏ها قرار دارد نه در برابرشان، بسياري از مسايل اصول فقه از عقل تنها و يا عقل و نقل برگرفته مي‏شوند، هرچه واجب و يا حرام باشد مقدّمه آن نيز به حكم عقل واجب و يا حرام است، عقل در حوزه مديريت و اجرائيات نيز نقش كليدي دارد، در وضع مقررات و اداره كشور كه مثلاً اقتصادش برپايه‏هاي كشاورزي باشد يا دام پروري، يا صنعت و معدن و يا نفت؟ و اگر بر اساس كشاورزي تنظيم شود بررسي خاك، آب، سدّ، كوه و قوانين لازم، كانال كشي همه توسط حكم عقل صورت مي‏پذيرد كه يا واجب است و يا مقدّمه واجب و....
    
    متد و روش عقل و قواعد عقلي، هم ما را به محتوا فرا مي‏خواند هم به شكل، هم به فقه آشنا مي‏گرداند هم به قواعد و اصول آن. بنابر اين در جميع علوم و روش‏ها عقل در كنار نقل و به عنوان چراغ فروزاني است كه دانش‏هاي گوناگون اعم از ديني و غير ديني را در خدمت دين مي‏داند، عقل جنبه پويندگي و بالندگي دارد كه اگر نبوّت ختم شد كنار ولايت، روايت وحي و قرآن باشد. فقه، اصول و فلسفه و عرفان را جلو ببرد، روش جديد القاء كند، به ارزيابي مجدّد انديشه گذشتگان بپردازد و از آن‏ها ره توشه تازه برگيرد، از اندوخته‏هاي پيشينيان تجربه بياموزد و تئوري جديد ارائه كند، به اختراع و كشف جديد بپردازد، بر متون فقه، اصول، حكمت، كلام و عرفان و رياضيات بيفزايد، زوايد آنها را پالايش دهد و غذاي جديد جهت فربهي خردها عرضه كند.
    
    بنابر اين روش اجتهاد در همه علوم حاكم است و دست‏افزار و پاچيله آن عقل است و عقل به عنوان «حجّة الله» در درون انسان همراه قرآن و عترت و ولايت است. اين بدان معنا نيست كه يك رساله عمليه به جميع نيازهاي بشر تا روز قيامت پاسخ مثبت مي‏دهد، بلكه دانشمندان جديد مي‏آيند و كار جديد مي‏كنند.
    
    لازم به تكرار است كه شهود و عرفان با توجّه به موازين آنها ـ كشف و شهود موافق با شهود معصوم ـ نيز حجّت است، اين مجموعه فعالانه در تلاش و كوشش‏اند تا پاسخ صحيح و مثبت به نيازهاي فكري و عملي جامعه داده، وانسان را از سرگشتگي نجات بخشند، بنابر اين با ختم نبوّت هيچ نقص و كمبودي بر جامعه وارد نخواهد آمد و دين باوران حتّي روشمندتر از عصر حضور پيامبر مي‏توانند به زندگي ديني خود ادامه دهند.
    
    در نتيجه، سئوال‏هاي ياد شده پاسخ معقولي خواهند يافت: يعني در صورت عمل به دستاوردهاي وحياني از يك رهبر آسماني هم سعادت بشر تأمين مي‏گردد و هم قوانين تازه‏اي استنباط و استخراج مي‏شوند، و هم ارتباط انسان با جهان غيب در سايه ولايت، كشف و شهود تام تأمين است، و هم ولايت تشريعي قطع نيست ـ گرچه ولايت «انبائي» و پيامبري قطع شده باشد ـ و با بسته شدن دفتر نبوّت هرگز ولايت قطع و برچيده نيست، از اين رو كارشناسان دين، تا قيام قيامت انشاء الله مردم را رهبري صحيح خواهند كرد
    
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

   
    پاورقيها:

    
    10ـ همان، خ 173.
    1ـ احزاب، آيه 40.
    18ـ الميزان ذيل مائده، ص 19 ـ 15.
    16ـ شوري، آيه 16.
    11ـ بحار، ج 15، ص 211.
    17ـ نساء، آيه 174.
    12ـ همان، ج 22، ص 218.
    19ـ رعد، آيات 4 ـ 1.
    15ـ انبياء، آيه 24.
    14ـ مائده، آيه 99.
    13ـ انبياء، آيه 22.
    22ـ فصّلت، آيه 42.
    27ـ احزاب، آيه 6.
    26ـ احزاب، آيه 36.
    21ـ نساء، آيه 113.
    20ـ انعام، آيه 148.
    29ـ نهج البلاغه، خ 1.
    2ـ نورالثقلين، ج 4، ص 284.
    28ـ نساء، آيه 84.
    23ـ نجم، آيه 42.
    25ـ نهج البلاغه، خ 3.
    24ـ مائده، آيه 55.
    3ـ همان.
    4ـ همان، ص 285.
    5ـ بحار، ج 11، ص52.
    6ـ بحار، ج 36، ص 284.
    7ـ همان، ج 35، ص 27.
    8ـ نهج البلاغه، معجم المفهرس، خ 133.
    9ـ همان، خ 72.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

خاتميت‌ پيامبر اسلام‌

 

عنوان :       خاتميت‌ پيامبر اسلام‌

صاحب اثر : ناصر مكارم‌ شيرازي

                

منبع :          پايگاه موعود

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

    اشاره:
    پيامبر اسلام‌ آخرين‌ پيامبران‌ خداست‌ و سلسله‌ نبوت‌ با او پايان‌ مي‌پذيرد و اين‌ از «ضروريات‌ آئين‌ اسلام‌» است‌.
     معني‌ «ضروري‌» اين‌ است‌ كه‌ هركس‌ وارد صفوف‌ مسلمين‌ شود، بزودي‌ مي‌فهمد كه‌ همه‌ مسلمانان‌ به‌اين‌ مطلب‌ عقيده‌ دارند و از واضحات‌ و مسلمات‌ نزد آنان‌ است‌، يعني‌ همانگونه‌ كه‌ هركس‌ با مسلمانان‌ سر و كار داشته‌ باشد مي‌داند آنها از نظر مذهبي‌ تأكيد روي‌ اصل‌ «توحيد» دارند، همچنين‌ مي‌داند روي‌ «خاتميت‌ پيامبر» نيز همگي‌ توافق‌ دارند، و هيچ‌ گروهي‌ از مسلمانان‌ در انتظار آمدن‌ پيامبر جديدي‌ نيستند.
     درحقيقت‌ قافله‌ بشريت‌ در مسير تكاملي‌ خود با بعثت‌ پيامبران‌ مراحل‌ مختلف‌ را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ طي‌ كرده‌ است‌ و به‌ مرحله‌اي‌ از رشد و تكامل‌ رسيده‌ كه‌ ديگر مي‌تواند روي‌ پاي‌ خود بايستد، يعني‌ با «استفاده‌ از تعليمات‌ جامع‌ اسلام‌ مشكلات‌ خود را حل‌ كند».
     به‌تعبير ديگر: اسلام‌ قانون‌ نهايي‌ و جامع‌ دوران‌ بلوغ‌ بشريت‌ است‌، از نظر اعتقادات‌ كاملترين‌ محتواي‌ بينش‌ ديني‌ و از نظر عمل‌ نيز چنان‌ تنظيم‌ يافته‌ كه‌ بر نيازمنديهاي‌ انسانها درهر عصر و زماني‌ منطبق‌ است‌.
    
     دليل‌ بر خاتميت‌ پيامبر
     براي‌ اثبات‌ اين‌ مدعا دلائل‌ متعددي‌ داريم‌ كه‌ از همه‌ روشنتر سه‌ دليل‌ زير است‌:
     1 ـ ضروري‌ بودن‌ اين‌ مسأله‌، گفتيم‌ هركس‌ با مسلمانان‌ جهان‌ در هر نقطه‌ تماس‌ گيرد درمي‌يابد كه‌ آنها معتقد به‌ خاتميت‌ پيامبر اسلامند، بنابراين‌ اگر كسي‌ اسلام‌ را ازطريق‌ دليل‌ و منطق‌ كافي‌ پذيرفت‌، راهي‌ جز پذيرش‌ اصل‌ خاتميت‌ ندارد.
     2 ـ آيات‌ قرآن‌ نيز دليل‌ روشني‌ بر خاتميت‌ پيامبر اسلام‌ است‌، از جمله‌: آية‌ 40 از سوره‌ احزاب‌:
     ما كان‌ محمد أبا أحد من‌ رجالكم‌ و لكن‌ رسول‌الله و خاتم‌النبيين‌.
     پيامبر اسلام‌ پدر هيچيك‌ از مردان‌ شما نبود، او تنها رسول‌ خدا و خاتم‌ انبياء است‌.
     اين‌ تعبير هنگامي‌ گفته‌ شد كه‌ مسأله‌ پسرخواندگي‌ در ميان‌ اعراب‌ رواج‌ داشت‌، آنها فردي‌ را كه‌ از پدر و مادر ديگري‌ بود به‌عنوان‌ فرزند خود برمي‌گزيدند و همچون‌ يك‌ فرزند حقيقي‌ داخل‌ خانواده‌ آنها مي‌شد، محرم‌ بود، ارث‌ مي‌برد و مانند آن‌.
     امّا اسلام‌ آمد و اين‌ رسم‌ جاهليت‌ را ازبين‌ برد وگفت‌: پسر خوانده‌ها هرگز مشمول‌ قوانين‌ حقوقي‌ و شرعي‌ فرزند حقيقي‌ نيستند ازجمله‌ «زيد» كه‌ پسرخوانده‌ پيامبر اسلام‌ بود و نيز فرزند پيامبر محسوب‌ نمي‌شد، لذا مي‌گويد شما به‌ جاي‌ اينكه‌ پيامبر اسلام‌ را پدر يكي‌ از اين‌ افراد معرفي‌ كنيد او را به‌ دو وصف‌ حقيقيش‌ توصيف‌ كنيد: يكي‌ وصف‌ «رسالت‌» و ديگري‌ «خاتميت‌».
     اين‌ تعبير نشان‌ مي‌دهد كه‌ خاتميت‌ پيامبر اسلام‌ همچون‌ رسالتش‌ براي‌ همگان‌ روشن‌ و ثابت‌ و مسلم‌ بود.
     تنها سؤالي‌ كه‌ در اينجا باقي‌ مي‌ماند اين‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ حقيقي‌ «خاتم‌» چيست‌؟
     «خاتم‌» از ماده‌ «ختم‌» به‌ معني‌ پايان‌ دهنده‌ و چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ وسيله‌ آن‌ كاري‌ را پايان‌ مي‌دهند، مثلاً به‌ مهري‌ كه‌ در پايان‌ نامه‌ مي‌زنند «خاتم‌» مي‌گويند و اگر مي‌بينيم‌ به‌انگشتر نيز «خاتم‌» گفته‌ شده‌ به‌ خاطر اين‌ است‌ كه‌ نگين‌ انگشتر در آن‌ عصر و زمان‌ به‌ جاي‌ مهر اسم‌ به‌ كار مي‌رفته‌، و هركس‌ پاي‌ نامه‌ خود را با نگين‌ انگشترش‌ كه‌ روي‌ آن‌ اسم‌ يا نقشي‌ كنده‌ بود مُهر مي‌كرد و اصولاً نقش‌ نگين‌ انگشتر هركس‌ مخصوص‌ به‌ خود او بوده‌ است‌.
     در روايات‌ اسلامي‌ مي‌خوانيم‌: هنگامي‌ كه‌ پيامبر، صلّي‌اللهعليه‌وآله‌، مي‌خواست‌ نامه‌اي‌ براي‌ پادشاهان‌ و زمامداران‌ آن‌ زمان‌ بنويسد و آنها را به‌ اسلام‌ دعوت‌ كند، خدمتش‌ عرض‌ كردند: معمول‌ سلاطين‌ عجم‌ اين‌ است‌ كه‌ بدون‌ مهر، نامه‌اي‌ را نمي‌پذيرند، پيامبر، صلّي‌اللهعليه‌وآله‌، كه‌ تا آن‌ زمان‌ نامه‌هايش‌ كاملاً ساده‌ و بدون‌ مهر بود، دستور فرمود انگشتري‌ براي‌ او تهيه‌ كردند و بر نگين‌ آن‌ جمله‌ «لاإله‌إلاالله، محمّد رسول‌الله» را نقش‌ كردند، پيامبر بعد از آن‌ دستور مي‌داد نامه‌ها را به‌ وسيله‌ آن‌ مهر كنند.
     بنابراين‌ معني‌ اصلي‌ خاتم‌ همان‌ پايان‌دهنده‌ و ختم‌كننده‌ است‌.
     3 ـ روايات‌ فراواني‌ نيز داريم‌ كه‌ بروشني‌ خاتميت‌ پيامبر را ثابت‌ مي‌كند از جمله‌ روايات‌ زير است‌:
     الف‌) در حديث‌ معتبري‌ از جابربن‌ عبدالله انصاري‌ از پيامبر چنين‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ فرمود:
     مثل‌ من‌ در ميان‌ پيامبران‌ همانند كسي‌ است‌ كه‌ خانه‌اي‌ را بنا كرده‌ و كامل‌ و زيبا شده‌ تنها محل‌ يك‌ خشت‌ آن‌ خالي‌ است‌، هركس‌ در آن‌ وارد شود و نگاه‌ به‌ آن‌ بيفكند مي‌گويد: چه‌ زيباست‌ ولي‌ اين‌ جاي‌ خالي‌ را دارد، من‌ همان‌ خشت‌ آخرم‌ و پيامبران‌ همگي‌ به‌ من‌ ختم‌ شده‌اند.
     امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، مي‌فرمايد:
     حلال‌ محمد حلال‌ أبداً إلي‌ يوم‌ القيامة‌ و حرامه‌ حرام‌ أبداً إلي‌ يوم‌ القيامة‌.
     حلال‌ محمد حلال‌ است‌ تا روز رستاخيز و حرام‌ او حرام‌ است‌ تا روز رستاخيز» (اصول‌ كافي‌، ج‌ 1، ص‌ 58).
     در حديث‌ معروفي‌ كه‌ شيعه‌ و اهل‌ تسنن‌ از پيامبر نقل‌ كرده‌اند مي‌خوانيم‌ كه‌ او به‌ علي‌ (ع‌) فرمود:
     أنت‌ مني‌ بمنزلة‌ هارون‌ من‌ موسي‌ إلاّ أنّه‌ لا نبيّ بعدي‌.
     تو نسبت‌ به‌من‌ همچون‌ هارون‌ نسبت‌ به‌موسي‌ هستي‌، جز اينكه‌ بعد از من‌ پيامبري‌ نخواهد بود.
     و دهها حديث‌ ديگر.
    
     در زمينه‌ خاتميت‌ پيامبر اسلام‌ سؤالاتي‌ است‌ كه‌ توجه‌ به‌آنها لازم‌ است‌:
     1 ـ بعضي‌ مي‌گويند اگر فرستادن‌ پيامبران‌ يك‌ فيض‌ بزرگ‌ الهي‌ است‌، چرا مردم‌ زمان‌ ما از اين‌ فيض‌ بزرگ‌ محروم‌ باشند؟ چرا راهنماي‌ جديدي‌ براي‌ هدايت‌ و رهبري‌ مردم‌ اين‌ عصر نيايد؟!
     امّا آنها كه‌ چنين‌ مي‌گويند درحقيقت‌ از يك‌ نكته‌ غافلند و آن‌ اينكه‌ محروميت‌ عصر ما نه‌ به‌ خاطر عدم‌ لياقت‌ آنهاست‌، بلكه‌ بخاطر آنست‌ كه‌ قافله‌ بشريت‌ در مسير فكري‌ و آگاهي‌ به‌ پايه‌اي‌ رسيده‌ است‌ كه‌ مي‌تواند با دردست‌ داشتن‌ تعليمات‌ پيامبر اسلام‌ به‌ راه‌ خود ادامه‌ دهد.
     بد نيست‌ در اينجا مثالي‌ بزنيم‌:
     پيامبران‌ اولوالعزم‌ يعني‌ آنها كه‌ داراي‌ دين‌ و آئين‌ جديد و كتاب‌ آسماني‌ بودند پنج‌ نفر بودند «نوح‌، ابراهيم‌، موسي‌، عيسي‌ و پيامبر اسلام‌، عليهم‌السلام‌» اينها هركدام‌ در يك‌ مقطع‌ خاص‌ تاريخي‌ براي‌ هدايت‌ و تكامل‌ بشر تلاش‌ كردند، و اين‌ قافله‌ را از يك‌ مرحله‌ گذرانده‌ در مرحله‌ دوم‌ به‌ پيامبر اولوالعزم‌ ديگري‌ تحويل‌ دادند، تا به‌ مرحله‌اي‌ رسيد كه‌ اين‌ قافله‌ راه‌ نهايي‌ را يافت‌ و همچنين‌ توانايي‌ بر ادامه‌ راه‌ را.
     درست‌ همانند يك‌ محصل‌ كه‌ پنج‌ مرحله‌ تحصيلي‌ را طي‌ مي‌كند تا دوران‌ فراغت‌ از تحصيل‌ برسد (البته‌ فراغت‌ از تحصيل‌ معني‌ ندارد و منظور ادامه‌ راه‌ با پاي‌ خويش‌ است‌):
     دورة‌ دبستان‌، دورة‌ راهنمايي‌، دورة‌ دبيرستان‌، دورة‌ ليسانس‌ و دورة‌ دكترا.
     اگر يك‌ دكتر به‌مدرسه‌ و دانشگاه‌ نمي‌رود مفهومش‌ اين‌ نيست‌ كه‌ لياقت‌ ندارد، بلكه‌ به‌ خاطر اين‌ است‌ كه‌ اين‌ مقدار معلومات‌ دراختيار دارد كه‌ به‌ كمك‌ آن‌ مي‌تواند مشكلات‌ علمي‌ خود را حل‌ كند و به‌ مطالعاتش‌ ادامه‌ دهد و پيشرفت‌ كند.
     2 ـ با اينكه‌ جامعه‌ بشري‌ دائماً درحال‌ دگرگوني‌ است‌، چگونه‌ مي‌توان‌ با قوانين‌ ثابت‌ و يكنواخت‌ اسلام‌ پاسخگوي‌ نيازهاي‌ آن‌ بود؟!
     درجواب‌ مي‌گوييم‌: اسلام‌ داراي‌ دو گونه‌ قوانين‌ است‌: يك‌ سلسله‌ از قوانين‌ كه‌ مانند صفات‌ ويژه‌ انسان‌ ثابت‌ و برقرار است‌، همچون‌ لزوم‌ اعتقاد به‌ توحيد، اجراي‌ اصول‌ عدالت‌، مبارزه‌ با هرگونه‌ ظلم‌ و تعدي‌ و اجحاف‌ و...
     امّا قسمتي‌ ديگر يك‌ سلسله‌ اصول‌ كلي‌ و جامع‌ است‌ كه‌ با دگرگون‌ شدن‌ موضوعات‌ آن‌ صورت‌ تازه‌اي‌ به‌خود مي‌گيرد و پاسخگوي‌ نيازهاي‌ متغير هر زمان‌ است‌.
     مثلاً يك‌ اصل‌ كلي‌ در اسلام‌ داريم‌، تحت‌ عنوان‌ «أوفوا بالعقود» كه‌ مي‌گويد: به‌ قراردادهاي‌ خود احترام‌ بگذاريد و به‌ آنها وفادار باشيد.
     مسلماً با گذشت‌ زمان‌ انواع‌ تازه‌اي‌ از قراردادهاي‌ مفيد اجتماعي‌ و تجاري‌ و سياسي‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ مي‌تواند با درنظر گرفتن‌ اصل‌ كلي‌ بالا به‌ آن‌ پاسخ‌ دهد.
     و نيز يك‌ اصل‌ كلي‌ ديگري‌ داريم‌ به‌عنوان‌ «قاعده‌ لاضرر» كه‌ مطابق‌ آن‌ هر حكم‌ و قانوني‌ سبب‌ زيان‌ فرد يا جامعه‌ شود بايد محدود گردد.
     ملاحظه‌ مي‌كنيد كه‌ تا چه‌حد اين‌ قاعده‌ كلي‌ اسلامي‌ كارساز و حل‌كننده‌ مشكلات‌ است‌، و از اينگونه‌ قواعد در اسلام‌ فراوان‌ داريم‌، و با استفاده‌ از همين‌ اصول‌ كلي‌ است‌ كه‌ مي‌توانيم‌ مشكلات‌ پيچيدة‌ دوران‌ بعد از انقلاب‌ شكوهمند اسلامي‌ را حل‌ كنيم‌.
     3 ـ شك‌ نيست‌ كه‌ ما در مسائل‌ اسلامي‌ نياز به‌ رهبر داريم‌، و با فقدان‌ پيامبر و غيبت‌ جانشين‌ او، مسألة‌ رهبري‌ متوقف‌ مي‌شود و با توجه‌ به‌ اصل‌ خاتميت‌ انتظار ظهور پيامبر ديگري‌ را نيز نمي‌توان‌ داشت‌، آيا اين‌ امر ضايعه‌اي‌ براي‌ جامعة‌ اسلامي‌ نيست‌؟
     در پاسخ‌ مي‌گوييم‌ براي‌ اين‌ دوران‌ نيز پيش‌بيني‌ لازم‌ در اسلام‌ شده‌ است‌ و از طريق‌ «ولايت‌ فقيه‌» است‌ كه‌ رهبري‌ را براي‌ فقيهي‌ كه‌ جامع‌الشرايط‌ و داراي‌ علم‌ و تقوي‌ و بينش‌ سياسي‌ در سطح‌ عالي‌ باشد تثبيت‌ كرده‌ است‌ و طريق‌ شناخت‌ چنين‌ رهبري‌ نيز بروشني‌ در قوانين‌ اسلام‌ ذكر شده‌، بنابراين‌ از اين‌ ناحيه‌ نگراني‌ وجود نخواهد داشت‌.
     بنابراين‌ ولايت‌ فقيه‌ همان‌ تداوم‌ خط‌ انبياء و اوصياي‌ آنها است‌، رهبري‌ فقيه‌ جامع‌الشرايط‌ دليل‌ بر اين‌ است‌ كه‌ جوامع‌ اسلامي‌ بدون‌ سرپرست‌ رها نشده‌اند.
    
     پي‌نوشت‌:
     1.
تفسير مجمع‌البيان‌.
     2. براي‌ توضيح‌ بيشتر به‌ كتاب‌ «طرح‌ حكومت‌ اسلامي‌» از همين‌ مؤلف‌ مراجعه‌ نمائيد.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

جستاري در خطاب‏هاي عتاب‏آميز خداوند به پيامبر(ص)

                

عنوان :       جستاري در خطاب‏هاي عتاب‏آميز خداوند به پيامبر(ص)

صاحب اثر : مهين شريفي اصفهاني

                

منبع :          مقالات و بررسي‏ها شماره 72

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    چكيده:
    اين نوشتار، پژوهشي در خطاب‏هاي عتاب‏آميز خداوند به پيامبر اكرم(ص) است. اين‏گونه عتاب‏ها كه قريب 80 آيه در قرآن را شامل مي‏شود، گستره عظيمي از مباحث گوناگون را در ميان قرآن پژوهان به وجود آورده است. اهتمام اصلي مفسران در توجيه و تحليل اين‏گونه آيات نكوهش‏بار، حلّ تعارضي است كه به گمان ايشان، اين آيات با اصل وجوب عصمت پيامبر(ص) دارد. نگارنده در اين جستار كوشيده است ضمن بيان آراي مفسران در تفسير برخي از مهم‏ترين اين آيات، حكمت اين‏گونه خطاب‏ها را بيان دارد.
    كليد واژه‏ها:خطاب، عتاب، عصمت، نهي، هشدار، حكمت.
    در شمار قابل توجهي از آيات قرآن كريم، خداوند با آهنگي نكوهش‏آميز، با پيامبر(ص) سخن رانده است و او را مورد عتاب (مستقيم يا غيرمستقيم) خود قرار داده است.
    فهرستي1 از اين آيات به شرح زير است:
    سوره | آيه | سوره | آيه | سوره | آيه | بقره | 145 | هود | 12 | نمل | 70 | بقره | 147 | هود | 17 | قصص | 86 | آل‏عمران | 60 | هود | 109 | قصص | 87 | آل‏عمران | 169 | رعد | 37 | قصص | 88 | آل‏عمران | 188 | ابراهيم | 42 | سجده | 23 | آل‏عمران | 196 | ابراهيم | 47 | احزاب | 1 | نساء | 105ـ107 | حجر | 88 | احزاب | 37 | نساء | 113 | نحل | 97 | احزاب | 48 | مائده | 48 | نحل | 127 | زمر | 65 | مائده | 49 | اسراء | 22ـ23 | مؤمن | 4 | انعام | 14 | اسراء | 29 | مؤمن | 55 | انعام | 35 | اسراء | 36 | مؤمن | 56 | انعام | 52 | اسراء | 37 | فصلت | 36 | انعام | 68 | اسراء | 38 | شوري | 15 | انعام | 114 | اسراء | 39 | شوري | 52 | انعام | 150 | اسراء | 73ـ75 | جاثيه | 18 | اعراف | 200 | اسراء | 77 | محمد | 19 | اعراف | 205 | اسراء | 86 | تحريم | 1 | توبه | 43 | كهف | 23 | قلم | 8 | توبه | 85 | كهف | 24 | قلم | 10 | توبه | 108 | كهف | 28 | قلم | 48 | يونس | 94 | طه | 131 | حاقه | 44ـ47 | يونس | 95 | نور | 57 | مدثر | 4ـ6 | يونس | 105 | فرقان | 52 | انسان | 24 | يونس | 106 | شعراء | 213 | علق | 19 |

تلاش قرآن پژوهان در شرح اين آيات
    مترجمان قرآن، غالبا مخاطب اين‏گونه آيات را پيامبر(ص) دانسته و آن را با آهنگي سرزنش‏آميز، ترجمه كرده‏اند و جز تلاشِ اندك برخي از مترجمان، سعي قابل ملاحظه‏اي از سوي اين گروه در توجيه اين آيات مشاهده نمي‏گردد.2
    مفسران گرچه در اين حوزه بسيار كوشيده‏اند لكن در شرح و تفسير اين آيات، رأي قاطعي نداشته و نظر واحدي ارائه نكرده‏اند و هر يك از اين آيات را به گونه‏اي متفاوت تفسير نموده‏اند.
    گاه مخاطب مورد نكوهش را پيامبر(ص) دانسته و در تفسير اين آيات سكوت اختيار كرده و بدون تعليل، تنها به ذكر معناي آن بسنده كرده‏اند (بيضاوي، 5/97؛ طبري، 24/76؛ طوسي، 9/255؛ فيض كاشاني، 2/261 و...) و گاهي نيز به توجيه معناي آن پرداخته‏اند (زمخشري، 3/519؛ نسفي، 1/157؛ طباطبايي، 15/465). گاه مخاطب اين آيات را غير پيامبر(ص) دانسته‏اند (طبرسي، 6/456 ؛ طبري، 15/62؛ زركشي، 2/259؛ قرطبي، 10/250).
    برخي در تفسير شماري از اين آيات نيز خطاب را متوجه پيامبر(ص) و سايرين دانسته‏اند (ثعالبي، 1/529 و 3/43؛ آلوسي : 4/171؛ رازي، 2/214).


    اهتمام نخست مفسرين در توجيه و تحليل اين خطاب‏هاي عتاب‏آميز، حل تعارضي است كه اين‏گونه خطاب‏ها ـ به زعم ايشان ـ با مقام عصمت پيامبر(ص) دارد.
    بنابراين لازم است اضافه گردد كه غالب فرق اسلامي، قائل به وجوب عصمت پيامبر(ص) و ساير پيامبران الهي هستند (سيدمرتضي، 2ـ3؛ حلّي، 471؛ ثعالبي، 1/49 و 103؛ ابن كثير، 1/555؛ آلوسي 22/24؛ قرطبي، 9/127؛ قاضي عياض، 2/694؛ سبحاني، 4/409؛ مظفر، 287؛ طباطبايي، 2/200ـ 208)، اما در حدود و متعلقات آن اختلاف‏نظر وجود دارد.
    شيعه اماميه هيچ نافرماني و گناه كبيره و صغيره‏اي را قبل يا پس از نبوت، بر انبياء جايز نمي‏شمارد (سيدمرتضي، 2؛ معرفت، 100؛ سبحاني، 4/408؛ مظفر، 287؛ طباطبايي، 2/200ـ208، حلي، 471) و نسبت خطا و سهو3 و نسيان را نيز به ايشان جايز نمي‏داند (معرفت، 100، طباطبايي، 2/200ـ208).


    معتزله، پيامبران را از كفر و گناه كبيره منزه مي‏دانند اما از گناه صغيره غيرعمدي مصون نمي‏دانند (به نقل از حنفي، 4/190) مگر گناهاني كه موجب تنزل مقامشان گردد (به نقل از سيد مرتضي، 3؛ 1/49). بيشتر معتزله4، انجام كباير قبل از بعثت را نيز نفي كرده‏اند (به نقل از سبحاني، 4/407).
    اشاعره، غالبا قائل به عصمت انبيا از كباير بوده (حنفي، 4/191) برخي از ايشان عصمت پيامبران قبل از بعثت را ضروري نمي‏دانند (فخررازي، 27/78) و برخي قائل به وجوب عصمت قبل از نبوت‏اند (قاضي عياض5، 2/719).
    فرقه حشويه، ارتكاب گناهان كبيره را پيش از نبوت و برخي از آنها، پس از آن جايز مي‏دانند لكن كذب در ابلاغ را جايز نمي‏شمارند6 (به نقل از سيد مرتضي، 3؛ معرفت 97).
    بررسي نمونه‏هايي از آيات عتاب‏آميز در نگاه مفسرين
    1ـ ولقد اوحي اليك و الي الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطنّ عملك و لتكوننّ من‏الخاسرين (زمر/ 65).
    خطاب در اين آيه، متوجه پيامبر اكرم(ص) است (طوسي، 9/41؛ فيض كاشاني، 4/328؛ طبري، 24/24؛ قرطبي، 15/276).
    اين خطاب، خطابي حقيقي، تهديدي و انذاري است زيرا رسول خدا(ص) نيز فردي از مسلمين است (طباطبايي، 17/440) و هر تكليفي كه بر عهده ديگران گذاشته شود او نيز بايد آن را باور داشته و به آن عمل كند و صرف اتصاف انبياء به عصمت الهي باعث ساقط شدن تكليف از ايشان نيست (طباطبايي، 17/440؛ مكارم شيرازي، 19/527؛ فضل‏الله، 19/404).
    عصمت موهبتي الهي و نوعي از علم و شعور است كه هميشه بر ساير قوا، غالب و قاهر است به همين دليل صاحبش را از خطاها حفظ مي‏كند اما چون از سنخ ملكات علمي است، اختيار را از معصوم سلب نمي‏كند. بنابراين خطاب به معصوم نه تنها خطا نيست بلكه باعث تأثير بيشتر در سايرين است (طباطبايي، 5/126، 580؛ حسيني شيرازي، 24/30).
    از سوي ديگر، شماري از مفسران در تفسير اين آيه، آراي ديگري ارائه كرده‏اند كه برخي از مهم‏ترين آنها عبارت است از:
    الف ـ در اين گونه خطاب‏ها، مراد امت است زيرا پيامبر(ص) معصوم است و مراد از خطاب كساني هستند كه احتمال ارتكاب اين عمل از آنها صحيح است. اما پيامبر(ص) را مخاطب قرار داده تا عظمت نهي از شرك را روشن كند (ثعالبي، 4/62).


    ب ـ اين كلام بر سبيل فرض است (زمخشري، 4/142؛ كاشاني، 5/126) و مراد از آن تهييج پيامبران و مأيوس ساختن كافران و آگاه كردن امت به اين حكم است و اينكه اين خطاب شامل حال آنهاست (بيضاوي، 5/76).
    ج ـ اين خطاب از باب «اياك اعني و اسمعي يا جارة» است (شبّر، 465).
    د ـ اين خطاب تأديبي نسبت به پيامبر(ص) و تهديدي نسبت به سايرين است زيرا پيامبر(ص) معصوم است (طبرسي، 4/506)، بنابراين، حقيقت اين خطاب متوجه مسلمانان است (حسيني شاه عبدالعظيمي، 11/266)


    2ـ إِمّا يَنْزَغَنَّك من الشَّيطانِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللّه اِنَّه سَميعٌ عَليمٌ (اعراف /200).
    اين آيه خطاب به رسول خداست در مقابله با غضب و عدم ملايمت و ملاطفت با مردم (رازي، 9/36).
    «نزغ» در لغت به معناي اختلاف افكندن (در ميان مردم) است (خليل، 4/384 ؛ ابن منظور، 8/454 ) و مراد از نزغ شيطان وسوسه‏هايي است كه منجر به فساد و دشمني شود (ابن منظور 8/454). لكن واژه‏پژوهان در معناي اين كلمه ـ به طور غير مستقيم ـ كلامي كه تنش‏زا و فتنه‏انگيز بوده و خاستگاه آن، وسوسه شيطاني و يا غضب باشد را نيز لحاظ كرده‏اند (ابن منظور، 8/454 و 15/123؛ طريحي، 5/17).
    در روايتي كه غالب مفسران آن را نقل كرده‏اند (طبرسي، 2/512؛ حويزي، 2/111؛ قرطبي، 7/348؛ بيضاوي، 3/58؛ آلوسي، 9/147؛ طبري، 9/156؛ بروسوي، 3/298؛ ابن كثير، 2/278؛ زمخشري، 2/190؛ و...) آمده است كه : چون آيه 199 سوره اعراف نازل گرديد7، پيامبر(ص) پرسيد: با غضب چه كنم؟ در پاسخ اين آيه نازل گشت كه: اي پيامبر، اگر در دلت وسوسه‏اي از شيطان پديدار شد به خدا پناه ببر! (قمي، 1/253؛ طوسي، 5/63؛ فيض كاشاني، 2/261؛ حسيني بحراني، 2/625؛ فضل الله، 10/234؛ آلوسي، 9/147).
    غالب مفسران اين آيه را خطابي به پيامبر در مقابله با غضب و وسوسه شيطاني دانسته‏اند و آن را مستند به روايت مذكور نموده‏اند اما صاحب الميزان (8/498) در تفسير اين آيه مي‏گويد: «با اينكه خطاب در آيه به رسول خداست اما مقصود امت اوست زيرا پيامبر(ص) معصوم است». ثعالبي (2/76) نيز با اشاره به روايت ذكر شده چنين آورده است: «اين آيه وصيتي از خدا به رسولش بوده و شامل تك تك افراد امت است».
    3ـ الحَقُّ مِن رَبِّكَ فَلاتَكُونَنَّ مِنَ المُمْتَريِنَ (بقره /147)

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    شماري از مفسرين در شرح و معناي اين آيه گفته‏اند كه بدان اي محمد، حق آن است كه خدا مي‏داند و از نزد او آمده است نه آنچه يهود و نصاري (در موضوع تغيير قبله) مي‏گويند، پس در آن (تغيير قبله) ترديد مكن! (سيوطي، 1/357؛ طبري، 2/27؛ قرطبي، 2/163). و نيز گفته‏اند كه اين آيه خطاب به رسول خدا و مراد امت اوست (طبرسي، 1/229؛ طوسي، 2/22؛ قرطبي، 2/163 بروسوي، 1/252؛ طباطبايي8، 1/492) و توجه خطاب به شخص رسول از آن جهت است كه او كاشف و مبين حقايق و معارف و رافع شكوك و ترديدهاست، وگرنه با تابش آيات وحي، غبار شك و ترديد در روح آن حضرت نمي‏نشيند (طالقاني، 2/10).
    از منظري ديگر، مراد اين آيه، نهي پيامبر از شك و ترديد نيست زيرا شك امري غيرمتوقع از پيامبر(ص) است (عاملي، 1/149؛ قمي مشهدي، 2/189). بلكه مراد تحقق امر به گونه‏اي است كه در آن هيچ شكي نباشد (بروسوي، 1/252؛ كاشاني، 1/347). بنابراين نهي (در اينجا) مجاز از امر و در واقع امر به از بين بردن شك به واسطه تحصيل معارف است (فخررازي، 8/82). شك و ترديد اگرچه امري اختياري نيست اما ازاله آن (با تحصيل معارف) ممكن است (آلوسي، 2/13ـ14).
    4ـ فَاصبِرْ اِنّ وَعْدَاللّهِ حَقٌ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِك وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكِ بَالعَشِّي وَ الأبكارِ (مؤمن /55)
    در اين آيه، پيامبر(ص) با چند فرمان مورد خطاب واقع شده است اما فرمان نزاع برانگيز، عبارت نكوهش‏آميز «واستغفرلذنبك9» است.
    نظير اين عبارت در آيات ديگري نيز آمده است كه در برخي از آنها، پيامبر(ص) مأمور به استغفار براي امت است (آل عمران/ 159، نور/ 62، ممتحنة/12) و در سوره محمد10 نيز مأمور به استغفار بر خود و مؤمنين است و در اين آيه پيامبر(ص) بر طلب آمرزش براي خود فرمان داده شده است. در شرح اين عبارت مفسرين بسيار سخن گفته‏اند.


    طبرسي (4/527) مي‏گويد: در تفسير اين عبارت دو رأي است، كساني كه صغاير را بر انبياء جايز شمرده‏اند اين آيه را حمل بر استغفار او از گناهان كوچك كرده‏اند و كساني كه حتي گناهان كوچك را بر پيامبران جايز نمي‏شمارند، گويند اين امر، امري تعبدي به دعا و استغفار است و براي زيادت درجات و سنت شدن استغفار بعد از پيامبر، آمده است (كاشاني، 8/154؛ قرطبي، 15/324).
    برخي نيز امر به استغفار را درباره ترك اولي (ابي‏السعود، 7/281؛ فخررازي، 27/87)، ترك مستحبات (فيض كاشاني، 4/354، كاشاني، 8/154) و يا گناهان پيش از نبوت او مي‏دانند (فخررازي، 27/78) و نيز گفته‏اند كه مراد از گناه، گناه امت است (قرطبي، 15/324؛ كاشاني، 8/154؛ شريف لاهيجي، 2/921؛ نسفي، 4/78) و اين امر، تهييج مؤمنين به استغفار است (ابن كثير، 4/85). طوسي (9/86) مي‏گويد خطاب (استغفر) به او جايز است به شرط آن كه مراد امت باشد.
    شماري نيز استغفار را به معناي ابراز عبوديت و اعتراف به خضوع در مقابل خداوند مي‏دانند (فضل‏الله، 20/71).
    صاحب الميزان (17/516) در اين باره مي‏گويد: در اين آيه مراد ذنبي است كه نسبت به پيامبر(ص) ذنب است (بروسوي، 12/77) نه ذنبي كه به معناي مخالفت امر مولوي باشد. چنانكه در تفسير آيه 2 سوره فتح 11 نيز مي‏گويد: (18/404) در اين آيه، ذنب و استغفار به معناي معهود نيست بلكه به معناي آثار و توابع سوئي است كه دعوت پيامبر(ص) براي كفار و مشركين داشت كه پس از فتح مكه از اين آثار امنيت يافت.
    5 ـ عفَي اللّه‏ُ عَنكَ لِمَ أذنتَ لهم حتّي يَتبيّنَ لكَ الّذين صدَقوا و تَعلمَ الكاذِبين12 (توبه/43)
    اگر چه شماري از مفسرين، اين آيه را بيانگر كلام ملاطفت آميز خداوند به پيامبر اكرم(ص) دانسته‏اند، لكن از آنجا كه اين آيه از سوي برخي از قرآن پژوهان 13 ـ به عنوان يكي از آيات نزاع برانگيز، طرح گشته است، ذكر ديدگاههاي مختلف مفسرين در اين خصوص، ضروري به نظر مي‏رسد.
    مفسرين را در خصوص اين آيه، چند قول است:
    1ـ در اين آيه عتابي متوجه پيامبر (ص) نيست 14(طباطبايي، 9/383؛ قاضي عياض، 2/815؛ سيد مرتضي 114؛ فخر رازي، 16/74؛ عروسي حويزي، 2/223؛ حسيني بحراني، 2/787؛ كاشاني، 4/265؛ واعظ كاشفي، 2/66) و عفو، در اين آيه به معناي غفران نبوده (طباطبايي، 9/384؛ قاضي عياض، 2/817؛ سيد مرتضي، 116) و ملازم با خطا و گناه نيست 15 (ابي السعود، 4/70؛ فضل اللّه‏، 11/129).


    2ـ در اين آيه، خطا بي عتاب آميز، متوجه پيامبر (ص) است، لكن عتابي كه بسيار ملايم و ملاطفت آميز است، (شوكاني، 2/365؛ ابي السعود، 4/96؛ فيض كاشاني، 2/345؛ طبري، 3/33؛ حسيني شاه عبدالعظيمي، 5/104 و...) و نوعي تكريم در آن نهفته است (ثعالبي، 2/132، ابن عاشور، 10/210).
    اين عتاب ملاطفت‏آميز16، تنها به دليل ترك افضل و اصلح است (طوسي، 5/226؛ نسفي، 2/91؛ فضل اللّه‏، 11/129؛ شبر، 194).
    3ـ اين آيه، خطابي عتاب آميز به پيامبر(ص) و دليل بر ارتكاب خطا از سوي ايشان است زيرا كلمه «عفو» مرادف گناه و خطاست (بيضاوي، 3/148؛ زمخشري، 2/153).
    نمونه‏هاي مذكور، شاهد و دليلي بر تعدد و تشتّت آراء مفسران در تفسير خطاب‏هاي توبيخ‏آميز خدا به پيامبر اكرم(ص) است. ايشان در اين زمينه نه تنها قضاوت يكساني ندارند بلكه دليل تفاوت آراي خود را نيز ذكر نكرده‏اند.


    نگارنده ـ چنانچه به تفصيل خواهد آمد ـ بر اين باور است كه با فرض پذيرش (صحّت) عتاب‏هاي الهي به پيامبر(ص)، اين عتاب‏ها كه بسياري جنبه هشدار و تذكر داشته و در مقام تأديب است، تعارضي با مقام عصمت پيامبر(ص) نداشته و حتي دانشي در جهت تقويت و تأييد آن است. چنانكه برخي از قرآن پژوهان نيز اين حقيقت را اذعان داشته‏اند (قاضي عياض، 2/815-825؛ طباطبايي، 5/125 و 580؛ شريعتي، 78؛ مكارم شيرازي، 19/527، 14/405).
    انواع خطاب‏هاي عتاب‏آميز به پيامبر(ص)
    مجموع خطاب‏هاي عتاب‏آميز پيامبر(ص) را مي‏توان به چند گروه تقسيم كرد:
    الف ـ خطاب‏هايي كه موضوع و محتواي آن به گونه‏اي است كه دلالت بر اختصاص آن به پيامبر دارد (تحريم/1، محمد/19، اسري/39...) و در صحت انتساب آن به پيامبر(ص) ترديدي نمي‏ماند.
    ب ـ خطاب‏هايي كه در آن عبارتي مفروض و مشروط به كار رفته است (انعام/ 68، بقره/ 145، زمر/65...) كه در اين صورت اين خطاب‏ها نوعي هشدار تلقي مي‏شود نه عتاب، زيرا تحقق آنها مفروض و مشروط بوده و در نتيجه قطعي نمي‏باشد.
    ج ـ خطاب‏هايي كه به عنوان رهنمود و تذكري براي پيامبر(ص) و (به پيروي از او) براي امت اوست (اسرا/36ـ39، مائده/ 49...) كه اگر چه ملامت‏آميز است اما منافاتي با مقام عصمت ندارد و چه بسا از اسباب و علل عصمت نيز باشد (مكارم شيرازي، 4/405؛ طباطبايي، 5/125) زيرا علمي است كه از سوي خدا در اختيار آن حضرت قرار مي‏گيرد.
    د ـ بيشتر خطاب‏هاي نكوهنده پيامبر(ص) نواهي است كه غالبا عتاب در آنها شديدتر از اوامر است، لكن اطلاق اين نواهي بر پيامبر(ص) دلالت بر ارتكاب عمل ندارد (رازي، 2/214 ؛ ثعالبي، 1/103؛ فخررازي، 12/208).
    نواهي از نظر مطابقت در كلام، چند نوع است: گاهي نهي در خصوص كاري است كه شخص انجام داده يا سابقه انجام آن را دارد و يا در حال ارتكاب آن است كه در اين صورت علت نهي، درخواست ترك عمل است.
    گاه نهي به فعلي متعلق است كه هيچ دليلي بر ارتكاب آن توسط شخص در دست نيست، لكن امكان وقوع آن وجود دارد، از اين رو شخص مخاطب با اين نهي متنبه گرديده واز آن فعل، بر حذر مي‏ماند.
    بنابراين علت نهي در اين موارد، تنبيه و هشياري بر آثار وقوع اين فعل و انتفاي احتمال انجام آن است.17
    بسياري از نواهي سرزنش‏آميز پيامبر(ص) در قرآن از نوع اخير است.
    گاهي نهي، متعلق به افعال جوارحي نبوده و به انديشه و پندار متعلق است. اگر چه انديشه هم نوعي فعل ذهني و عقلي است اما با فعلي كه ترك يا عدم ترك آن مستوجب عقاب است و متعارض با مقام عصمت است، تفاوت دارد.
    در اين گونه نواهي، پنداري نادرست و انديشه‏اي خطا مورد نهي واقع شده است و غرض اصلاح آن است. برخي از نواهي اطلاق شده بر پيامبر(ص) در قرآن از اين نوع است.
    به عنوان نمونه، خداوند در آياتي، پيامبر را از تعلق خاطر و انديشه به گروههايي چون غافلان و جاهلان برحذر مي‏دارد (اعراف /205، انعام /35، 14...) و يا به او فرمان مي‏دهد كه شادكامان دنيا را آسوده از عذاب الهي مپندار (آل عمران /188). اين نواهي به پندار و انديشه پيامبر(ص) متعلق است و از آنجا كه حوزه اين‏گونه انفعالات، ذهن و قلب آدمي است، هيچكس جز خدا و شخص پيامبر(ص) علم به وقوع آن ندارد. بنابراين، اينگونه نواهي يا نوعي اصلاح انديشه و تفكر است و يا نوعي روشن‏گري و تذكر و خود تقويت‏كننده علم و عصمت پيامبر(ص) است. علاوه بر اين دليلي بر ارتكاب آن وجود ندارد. هم‏چنين اين نواهي از يك سو، بيان ديگري براي اين قول است كه خداوند از چه كساني ناخشنود و از مراوده با ايشان ناخرسند است و از سوي ديگر، كنايه از علامات ونشانه‏هاي صفاتي مذموم چون جهل و غفلت است. خداوند اين دانش را در اختيار نخستين مخاطب وحي مي‏نهد و او را مكلف به ابلاغ اين پيام به مردم مي‏كند.
    افزون بر نكات مذكور، گاه در شرايطي خاص، تأثرات و حالاتي بر انسان عارض مي‏شود كه از قسم صفات و اخلاق نيست، از اين رو اگر پيامبر(ص) در فرماني به اين تأثرات و حالات مورد عتاب واقع شد و از آن نهي گرديد (طه/131، آل عمران/196، مؤمن/4...) مراد متصف بودن او به اين صفات نيست (طباطبايي، 10/357).
    حكمت خطاب‏هاي عتاب‏آميز به پيامبر(ص) در قرآن
    حقيقت خطاب در آياتي كه حامل فرماني نكوهش‏بار به پيامبر(ص) است، نخست متوجه شخص رسول اكرم(ص) است و سپس از باب پيروي و تبعيّت امت از او و از حيث مخاطب بودن جميع مكلّفان در برابر قرآن، متوجه سايرين بوده و قابل تعميم است.
    بدون ترديد، فضاي القاي اين خطاب‏ها و موضوع آن نيز در سبك و اسلوب خطاب، بسيار تأثيرگذار است. مجموع اين خطاب‏ها، به ويژه آنهايي كه حامل ملامت و نكوهش به پيامبرند، حكمت‏هاي فراواني را به همراه دارد.
    تنوع خطاب‏هاي قرآني، به‏رغم قدرت و اختيار خداوند در يكسان آوردن آنها، خود شاهدي بر اين مدعاست و عامل تنبيه و توجه بيشتر آدميان است.
    شماري از مهم‏ترين اين حكمت‏ها عبارت است از:
    1ـ مكلف بودن پيامبر(ص) به دستورات دين مانند ساير مكلّفان (طباطبايي، 18/284).
    2ـ توجه و القاي فرمان در خطاب به آن كس كه مطيع محض خداوند است (يعني پيامبر) تأثير قابل توجهي در ساير نفوس دارد (طباطبايي، 5/126؛ حسيني شيرازي، 24/30).
    3ـ تذكر غيرمستقيم (در تربيت و تهذيب آدميان) مؤثرتر از سخن صريح و مستقيم است.
    4- مضامين طرح شده در اين‏گونه خطاب‏ها، توجه و اهتمام فراوان مي‏طلبد (طباطبايي، 5/644) زيرا بدون ترديد اوامر و نواهي كه پيامبر مأمور به انجام يا ترك آن شده تكاليفي مؤكد و عظيم است.
    5 ـ رعايت اصل تنوع گفتاري قرآن در اين خطاب‏هاي هشداردهنده و توبيخ آميز، عامل تهييج قلوب و نفوس و تأمل بيشتر در قرآن است.
    6 ـ عتاب‏هاي قرآن، كاشف از لطف بي‏پايان خداوند به پيامبر(ص) و به كمال و ارتقاء اوست (ثعالبي، 2/355).
    7ـ برخي از اين عتاب‏ها، كاشف مصالح دين يا اجتماع است (مانند: منافقون/ 4، انعام/68، مائده/ 49...).
    8 ـ يكي از آفات هر فرهنگ و مكتبي، مبالغه و غلو درباره شخصيت بزرگان است. اين عتاب‏ها، نه تنها مانع اشاعه غلوّ و مبالغه در مورد شخصيّت پيامبر(ص) است، بلكه اصلاح‏گر انديشه مردم در اين زمينه است.
    9ـ اين عتاب‏ها چون تذكراتي الهي است، جزئي از عوامل مصونيت و تقويت‏كننده عصمت پيامبر اكرم است (مكارم شيرازي، 4/405) زيرا بيشتر اين آيات عتاب‏آميز تذكر و رهنمودي اخلاقي، اجتماعي و اعتقادي است. از سوي ديگر، اين خطاب‏ها و عتاب‏ها، خود نوعي دانش و كارداني است كه پيامبر(ص) به واسطه علم به آنها مرتكب بسياري از خطاها نشده (طباطبايي، 5/125، 5/580) و حتي انديشه آن را نيز در خود نمي‏پروراند.
    10ـ عتاب‏هاي قرآن، كاشف نظارت مصلحت‏آميز و ملاطفت‏آميز خدا بر پيامبر(ص) است، چه اينكه گاه خطاهاي كوچك او را هشدار مي‏دهد و اين نه تنها لطفي از جانب خدا بر بنده است بلكه به مصلحت اجتماع و خود اوست كه تحت نظارت دائمي پروردگار باشد (يونس/61، طور/48...) حتي برخي، معاتبه را نوعي لطف و حمايت خدا از رسول اكرم(ص) دانسته و آن را جايگزين مؤاخذه مي‏نمايند (ابي‏السعود، 8/266؛ بيضاوي، 5/354؛ ثعالبي، 2/355).
    11ـ يكي از مهم‏ترين حكمت‏هاي خطاب‏هاي نكوهش‏آميز پيامبر(ص) در قرآن، آن است كه وجود آنها دليل محكمي بر اين حقيقت است كه قرآن سخن پيامبر(ص) و ساخته فكر او نيست، اين آيات بيان‏گر صدق اوست (سيوطي، 8/417؛ مكارم شيرازي، 26/126؛ شريعتي، 70؛ عزة‏دروزه، 2/122) زيرا هيچكس اعمال پنهان و افكار دروني خود را بر ملا نساخته و خويشتن را مورد مؤاخذه قرار نمي‏دهد.
    زرقاني (2/282) مي‏گويد اين عتاب‏ها وجهي از وجوه اعجاز قرآن است زيرا مؤيد عدم تحريف قرآن و عدم تصرف پيامبر(ص) در كلام خداوند است.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    12ـ برخي از اين عتاب‏ها و خطاب‏ها، تهديد و هشداري نسبت به دشمنان اسلام است و عامل هوشياري و تسلط پيامبر(ص) نسبت به امور اجتماع است (توبه /84ـ85 و...).
    13ـ برخي از هشدارها و نكوهش‏هايي كه در قرآن خطاب به پيامبر(ص) صادر شده است در واقع از باب «اياك اعني و اسمعي ياجارة» است (حسيني بحراني، 3/412؛ شبّر، 465)
    14ـ شماري از اين ملامت‏ها، تذكري براي پيامبر(ص) و هشدار و يا دستورالعملي براي امت است (بيضاوي، 5/76؛ طبرسي، 4/506؛ و...).
    15ـ برخي از مؤاخذات و معاتبات پيامبر(ص)، تنها به واسطه ترك اولي است و مربوط به اموري است كه ترك (و يا ارتكاب) آن، افضل و اصلح است.
    بنا بر اين، اين گونه عتاب‏ها، نه تنها دليل و تأييدي بر عصمت پيامبر است، بلكه بيانگر مراقبت شديد خداوند از آن حضرت است به نحوي كه حتي ترك 18اولي را به او متذكر مي‏شود (سيد مرتضي، ص 120؛ بيضاوي 5/354؛ قاضي عياض، 1/38؛ طوسي، 5/296؛ فضل اللّه‏، 11/129)
    16ـ نبايد ناديده انگاشت كه نخستين مخاطب قرآن و ابلاغ‏كننده آيات به مردم (در همه حال) پيامبر اكرم(ص) است و برخي از اين توبيخات صرفا جهت ابلاغ و تبيين، به پيامبر19 خطاب گرديده است (ثعالبي، 1/103، معرفت، 120).
    
    پاورقيها:

    . در اين فهرست تنها آياتي ذكر گرديده كه حامل عتابي مستقيم به پيامبر(ص) است، از اين رو نظر به اينكه در شأن نزول برخي آيات مورد بحث در اين خصوص، اختلاف‏نظر وجود دارد و پذيرش عتاب در آنها منوط به پذيرش كيفيت شأن نزول آنهاست، از ذكر اين‏گونه آيات در فهرست خودداري گرديده است.
    11. ليغفر لك الله ماتقدم من ذنبك و ماتأخر.
    15. پيش‏تر، پيامبر از اين عمل نهي نشده است كه اكنون، انجام آن گناه باشد. حتي در سوره نور آيه 62 آمده است كه فاذن لمن شئت منهم... (قاضي عياض، 2/816).
    16. گفته‏اند لطف عتاب، به تصدير عفو در خطاب است (نسفي، 2/91؛ فيض كاشاني، 2/345؛ طبرسي، 3/33).
    10. در سوره محمد آيه 19 آمده است: واستغفر لذنبك و للمؤمنين و المؤمنات....
    19. و برخي آيات مصداق خارجي براي پيامبر ندارد مانند آيه اسرا/ 23(معرفت، 120).
    12. ترجمه: خدايت عفو كند، چرا به آنان اذن ماندن دادي؟ مي‏بايست آنها كه راست مي‏گفتند، آشكار شوند و تو، دروغگويان را هم بشناسي.
    14. و بلكه عتاب - به نوعي - متوجه منافقين است (طباطبايي، 9/383؛ ثعالبي، 2/132).
    13. نك: سيد مرتضي، تنزيه الانبياء؛ قاضي عياض، الشفا بتعريف حقوق المصطفي؛ معرفت، تنزيه الانبياء.
    18. غالب مفسران كه در آيات نخست سوره عبس، مراد از خود مورد نكوهش را، پيامبر(ص) مي‏دانند توبيخ او را، فقط به دليل ترك اولي و افضل دانسته‏اند و نه ارتكاب گناه و خطا (قرطبي، 19/213؛ قاضي عياض، 2/822؛ فخر رازي، 31/54؛ طبرسي، 5/437؛ طالقاني، 3/124؛ عزة دروزه، 2/122).
    17. تنها چيزي كه نهي در صحت تعلّقش نياز دارد آن است كه فعل منهي عنه فعلي اختياري باشد (طباطبايي، 10/357).
    3. برخي از علماي اهل سنت سهو و خطا را گناه به حساب نمي‏آورند (حنفي، 4/190 ؛ بيضاوي، 4/284) و نيز از ميان علماي شيعه، شيخ مفيد انجام برخي معاصي صغيره را به نحو غيرعمدي بر انبيا جايز دانسته است (سبحاني، 4/408) و نيز شيخ صدوق ارتكاب سهو را بر انبياء جايز مي‏داند (معرفت، 155).
    4. اختلاف شيعه و معتزله در اين زمينه اندك است و به اختلاف در مسئله احباط باز مي‏گردد (سيدمرتضي، 3).
    5. قاضي عياض در كتاب الشفا بتعريف حقوق المصطفي به تفصيل از عصمت پيامبر(ص) و حدود آن سخن گفته است (2/694ـ 850).
    6. عصمت انبياء در تبليغ رسالت، مورد اتفاق شيعه و غالب اهل سنت است (سبحاني، 4/409).
    7. خذالعفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلين.
    8. طباطبايي در تفسير آيه آل عمران/60 (الحق من ربك فُلاتكن من الممترين) مخاطب را پيامبر(ص) مي‏داند! (3/334).
    9. شماري از قرآن پژوهان در اين خصوص گفته‏اند: مراد از ذنب در آياتي كه مربوط به پيامبر است - گناه و معصيت نيست، بلكه ذنب، عبارت است از هر عملي كه به دنبالش ضرر يا فوت نفع و مصلحتي در كار باشد. اين كلمه مرادف معصيت نبوده، بلكه اعم از آن است. چنانچه ذنب به معناي معصيت بود، در سوره فتح - كه خداوند پس از فتح و پيروزي، از غفران ذنب خبر مي‏دهد ارتباط بين فتح و غفران، معقول نبود (سيد مرتضي، 117؛ طباطبايي، 9/385؛ قاضي عياض، 2/810 ـ 825).
    
    منابع:
    حنفي، حسن، من العقيدة الي الثورة، جلد 4 (النبوة و المعاد)، بيروت، 1988.
    حسيني شاه عبدالعظيمي، حسين، تفسير اثني‏عشري، تهران، 1363.
    شريف لاهيجي، بهاءالدين محمد، تفسير شريف لاهيجي، تهران، 1363.
    عاملي، علي بن حسين، الوجيز في تفسير القران، قم، 1413ق.
    مكارم شيرازي، ناصر، نمونه، تهران، 1353.
    بيضاوي، انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيروت، 1416ق.
    حلّي (علامه)، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، قم، 1419ق.
    ثعالبي، عبدالرحمن، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، بيروت، بي‏تا.
    ابوالسعود، محمد بن محمد، ارشاد العقل السليم الي مزايا القرآن الكريم، بيروت، بي‏تا.
    ابن منظور، لسان العرب، بيروت، 1414ق.
    حسيني بحراني، هاشم، البرهان في تفسير القرآن، تهران، 1415ق.
    حسيني شيرازي، محمد، تقريب القران الي الاذهان، بيروت، 1400ق.
    قرطبي، محمد بن احمد، الجامع لاحكام القران، قاهره، 1372.
    طبري، محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل الي القران، بيروت، 1405ق.
    كاشاني، ملافتح‏الله، منهج الصادقين، تهران، 1344.
    نسفي، تفسيرالنسفي، بي‏تا.
    طريحي، فخرالدين، مجمع‏البحرين و مطلع النيرين، تهران، 1365.
    زمخشري، محمود، الكشاف عن حقايق التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التأويل، بي‏نا، بي‏تا.
    طباطبايي، محمدحسين، تفسيرالميزان، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، قم، 1363.
    طالقاني، محمود، پرتوي از قرآن، تهران، 1358.
    مظفر، محمد رضا، عقايد الامامية، قم، 1375.
    آلوسي، محمود، روح المعاني في تفسير القران العظيم و السبع المثاني، بيروت، بي‏تا.
    شريعتي، محمد تقي، تفسير نوين، تهران، 1353.
    قمي، علي بن ابراهيم، تفسير علي بن ابراهيم القمي، قم، بي‏تا.
    معرفت، محمد هادي، تنزيه الانبياء (از آدم تا خاتم)، قم، 1374.
    قرآن كريم (با مراجعه ومقايسه بيش از بيست ترجمه مختلف، از جمله ترجمه‏هاي: عبدالمحمد آيتي، فولادوند، مكارم شيرازي، خرمشاهي، مجتبوي)
    سيوطي، جلال‏الدين، درالمنثور، بيروت، 1993.
    فيض كاشاني، محسن، الصافي في تفسير كلام‏الله، مشهد، بي‏تا.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

جبر تاريخ و مسأله خاتميت

                

عنوان :       جبر تاريخ و مسأله خاتميت

صاحب اثر : شهيد مرتضى مطهرى ( ره)

                

منبع :          پايگاه منادي

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

 

    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :
    انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ( 1 )
    
    طبق نظمى كه در شبهاى گذشته به مطلب داده بودم در نظر داشتم كه از امشب راجع به مسأله اجتهاد از آن جهت كه با مسأله خاتميت ارتباط دارد مطالبى عرض كنم ولى به نظرم رسيد كه قبل از آنكه وارد مسأله اجتهاد و وظيفه اى كه علماء امت اسلاميه در دوره خاتميه دارند بشوم و راجع به آن بحث كنم , يك بحث ديگرى را امشب عرض بكنم و خاتمه بدهم , بعد اگر ان شاء الله وقت و مجالى بود راجع به مسأله اجتهاد بحثى بكنيم .
    بحث امشب ما راجع به مطلبى است كه امروز خيلى شايع است و آنقدر اين مطلب در ميان طبقه تحصيلكرده آبرو و قدرت پيدا كرده است كه كافى است انسان اسم آن را ببرد و طرف در مقابل تسليم بشود . اين جمله را حتما مكرر شنيده ايد , مى گويند : ( جبر تاريخ است , جبر زمان است ) . يك حادثه اى كه پيش مىآيد , وقتى افراد مى خواهند عذر تسليم شدن خودشان را در مقابل آن حادثه بيان كنند و اين حادثه را حتمى و اجتناب ناپذير و غير قابل مقاومت معرفى بكنند مى گويند جبر تاريخ است , ديگر چه مى شود كرد ؟ ! كلمه ( جبر تاريخ ) در عصر ما با روحيه ها همان كارى را مى كند كه تا چندى پيش كلمه ( قضا و قدر) و ( سرنوشت ) آن كار را مى كرد , يعنى يك نفر وقتى كه مى خواست خودش را در برابر يك جريانى عاجز و ناتوان و دست بسته نشان بدهد و براى تسليم خودش دليل قاطعى ذكر بكند مى گفت : اى آقا ! قضاى الهى است , تقدير است , مگر در مقابل تقدير و سرنوشت مى توان كارى كرد ؟ !
    در كف شير نر خونخواره اى
    غير تسليم و رضا كو چاره اى خاتميت و جبر تاريخ
    غرضم اين جهت است كه كلمه ( جبر تاريخ ) در ميان طبقه متجدد همان نقشى را به اصطلاح بازى مى كند كه كلمه قضا و قدر و سرنوشت در ميان عوام و قديمى ها . حالا ما مى خواهيم راجع به اين جبر تاريخ يك بحثى كرده باشيم . چون اين مسأله جبر تاريخ به مفهومى كه متجددين ما به كار مى برند با مسأله خاتميت ارتباط دارد , اول آن ارتباط را عرض مى كنم و بعد وارد جبر تاريخ مى شويم . و اما ارتباط آن از اين راه است كه اساسا خاتميت براساس جاويدان بودن دين است . ما كه قائل به خاتميت هستيم , عقيده ما اينست كه اولا هميشه خدا دينى در ميان مردم دارد . خود دين حقيقت جاويدى است و از ميان افراد بشر منسوخ نخواهد شد . ثانيا آن دينى كه براى هميشه بايد در اجتماع بشر باقى بماند و آن صلاحيت را دارد كه باقى بماند دين اسلام است و يگانه كتابى در دنيا كه اين صلاحيت را دارد كه براى هميشه در ميان افراد بشر زنده بماند , نميرد و منسوخ نشود و هميشه تر و تازه باقى بماند قرآن است . مصطفى را وعده داد الطاف حق
    گر بميرى تو نميرد اين سبق
    پس بحث خاتميت بحث جاويد بودن دين اسلام است . تا صحبت جاويد بودن يك چيزى به ميان بيايد , آن هم چيزى كه مربوط به زندگى و تاريخ بشر است , يك عده اى مى گويند كه مگر ممكن است با جبر تاريخ , يك چيزى در زندگى و تاريخ بشر جاويد بماند ؟ ! جاويد ماندن خلاف جبر تاريخ است .
    حالا ما مى خواهيم اين جبر تاريخ را تفسير بكنيم و توضيح بدهيم و ببينيم كه آيا معنى درستى دارد يا خير ؟ و چنانچه معنى درستى دارد آيا لازمه اش آن است كه هيچ چيزى در تاريخ بشر جاويد نماند يا خير ؟ جبر تاريخ دو كلمه است : جبر تاريخ . كلمه ( جبر ) يعنى حتميت . جبر در مفهوم فلسفى غير از مفهوم عرفى است كه معنايش اكراه است . خود كلمه ( جبر ) يعنى حتميت , اجتناب ناپذيرى , و به تعبير ديگر يعنى ضرورت , و در اصطلاح فلاسفه خود ما يعنى وجوب . اگر مى گويند يك چيزى جبرى است , يعنى حتمى است , خلافش ناممكن است . مثلا در مسائل رياضى اگر گفتند جبرا 25 =
x 5 5 معنايش اين نيست كه اين تساوى با زور و قوه جابره و جائره اى برقرار شده است , معنايش اين است كه عقلا خلاف آن محال است . جبر تاريخ يعنى چه ؟ يعنى عوامل تاريخى , عواملى كه در تاريخ زندگى اجتماعى بشر مؤثر هستند , تأثيرات جبرى دارند . ( تأثيرات جبرى دارند ) يعنى چه ؟ يعنى اثرات و اثر بخشيدنهاى اين عوامل حتمى و غير قابل تخلف است . اين معنى كلمه ( جبر تاريخ ) .
    حالا مى خواهيم ببينيم كه آيااين مطلب درست است و ما بايد قبول بكنيم ؟ آيا در قرآن چيزى آمده است كه جبر تاريخ را نفى يااثبات كرده باشد يا نه ؟ از نظر فلسفى چطور ؟
    ( جبر ) به مفهوم فلسفى دو قسم است , يكى جبر در طبيعت است به اصطلاح , در خلقت است , و يكى جبر در تاريخ . جبر در خلقت و طبيعت معنايش اينست كه اين دنيائى كه ما در آن هستيم , اين خلقت و آفرينش يك سلسله قوانين قطعى و ضرورى و حتمى و غير قابل تخلف دارد , هرج و مرج نيست , حسابهاى منظمى بر عالم حكومت مى كند . در اين موضوع فرقى نمى كند كه ما مادى باشيم يا الهى . در صورت اول مى گوئيم اين قوانين قائم به ذات است , و اگر الهى باشيم مى گوئيم مشيت الهى چنين اقتضا كرده است .
    مثلا اينكه اگر نطفه اى در رحم قرار بگيرد , در شرايط خاصى : رحم سالمى باشد , رحم قادر باشد كه تخمك را توليد بكند , و نطفه , نطفه سالمى باشد , هسته وجود يك فرزند لزوما تشكيل مى شود و بعد هم مراحل خاصى را طى مى كند كه به تعبير قرآن مرحله علقه , مضغه , استخوانها , گوشت , و بعد مرحله پيدا شدن حيات و روح است , بعد هم بچه به دنيا مىآيد به صورت يك طفل , و بعد رشد مى كند و بزرگ مى شود و به صورت يك جوان , و بعد كم كم دوره كهولت را طى مى كند , و بعد دوره شيخوخت و بالاخره منتهى به مرگ مى شود , اين يك حساب و يك قانونى است در اين جهان . عكس آن در جهان ديده نمى شود . ما نمى بينيم كه يك فردى ابتدا كه در جهان پيدا مى شود به صورت يك پير مرد باشد و سپس به شكل يك عاقله مرد و بعد يك جوان و كم كم به صورت كودك و بعد نوزاد و سپس به صورت جنين و بعد به شكل نطفه در بيايد . هميشه حساب اين است . قرآن كريم مى فرمايد : الله الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوة ثم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة حساب منظم و قطعى اجتماع و تاريخ
    اگر بپرسيد آيا ما از آن جهت كه مسلمان و موحد و خداشناس هستيم و پيرو قرآن مى باشيم , بايد تاريخ را داراى يك قوانين و قواعدى بشناسيم , آن هم قواعدى قطعى و تخلف ناپذير , يا خير ؟ پاسخ اين است كه ما از نظر اينكه مسلمان و موحد هستيم و تابع قرآن مى باشيم , بايد بپذيريم كه تاريخ بشر , تاريخ امتها و اقوام و جمعيتها يك حساب منظم و قطعى و مشخصى دارد و ما بايد آن حسابها را بشناسيم و خودمان را با آن حسابها تطبيق بدهيم , و اتفاقا قرآن مجيد راجع به اين كه تاريخ بشر حساب قطعى و منظمى دارد , چون بيشتر با زندگى مردم سر و كار دارد , با صراحت بيشترى اين مطلب را بيان كرده است . در آيات زيادى از قرآن با كلمه ( سنت ) يا ( سنن ) برخورد مى كنيم , يعنى قرآن مجيد سرگذشت و سرنوشت يك قومى را كه ذكر مى كند تحت عنوان ( سنة الله ) ذكر مى كند : سنت الهى اينست , روش الهى و قانون الهى اينست كه ملتها اگر چنين و چنان باشند يك همچو سرنوشتى داشته باشند , و اگر نه , طور ديگرى باشند , باز سرنوشت ديگرى داشته باشند . مثلا اين آيه كه مى فرمايد جبر تاريخ و جاويد ماندن
    حالا مىآئيم سراغ اين مطلبى كه آقايان بيان مى كنند . اينها جبر تاريخ را ملازم گرفته اند با اينكه هيچ چيزى در دنيا جاويد نمى ماند . اين ديگر از كجا پيدا شده است ؟ ! اختلاف ما با آنها در اينجا است .
    ما مى گوئيم لازمه اينكه تاريخ يك سلسله قوانين حتمى يا به قول آنها جبرى ( 9 ) داشته باشد اين نيست كه اصول ثابتى بر زندگى بشر حاكم نباشد و هيچ چيز جاويد نماند . ما هم مى گوئيم بر تاريخ يك سلسله قوانين حتمى حكومت مى كند و اين قوانين را بايد شناخت , اما از كجا ؟ اين آقايان گفته اند كه اين قوانين حتمى مانع است از اينكه يك چيزى در دنيا و يا در تاريخ بشريت جاويد بماند . اين ديگر از كجا پيدا شده است ؟ !
    وقتى كه مى گوئيم ( جبر تاريخ ) بايد اول عوامل تاريخ را بشناسيم , بدانيم عوامل تاريخ چيست ؟ اين جبر تاريخى كه آقايان مى گويند با آن قضا و قدرى كه از قديم ماها مى گفتيم فرقش اين است كه قضا و قدر نظر دارد به عوامل ما فوق طبيعت , جبر تاريخ نظر دارد به عوامل مادى و طبيعى . آنكه مى گويد ( قضا و قدر ) , از نظر عوامل مافوق طبيعى تاريخ مى گويد , و اينكه مى گويد ( جبر تاريخ ) , به عوامل مادى تاريخ نظر دارد . ما منكر عوامل مادى تاريخ نيستيم . ما قائل به ماوراء طبيعت هستيم و منكر طبيعت و عوامل آن نيستيم , همه عواملى را كه ماديين مى پذيرند مى پذيريم با اين تفاوت كه عوامل طبيعى را يك روى وجود و هستى مى دانيم , يك روى ديگر نيز براى هستى قائليم . فعلا از نظر طبيعت بحث مى كنيم . عوامل تاريخ چيست ؟
    تاريخ را انسان به وجود مىآورد . عوامل تاريخ عبارت است از انسان و احتياجات و غرائز او . تاريخ را يك چيزى بيرون از وجود انسان بوجود نمىآورد . گرداننده تاريخ , انسان است و احتياجات او . احتياجات انسان چيست ؟ . احتياجات انسان خيلى زياد است و نمى شود شمرد . انسان احتياجات اولى دارد و احتياجات ثانوى . احتياجات ثانوى الى غير النهاية است . بايد ديد احتياجات اولى چيست , چون احتياجات ثانوى را انسان به خاطر احتياجات اولى مى خواهد . مثلا انسان به پول احتياج دارد ولى احتياج انسان به پول يك احتياج ثانوى است نه احتياج اولى . يعنى چه ؟ يعنى خود پول به تنهائى هيچ حاجتى از حاجات انسان را رفع نمى كند , شكم انسان را سير نمى كند , يك بيمارى از بيماريهاى او را رفع نمى كند , يعنى اگر پول را روى محل بيمارى بگذاريد هيچگونه اثرى نمى بخشد , آدم اگر گرسنه باشد و اسكناس بجود فايده اى ندارد , اگر گرسنه باشد و در يك اطاق محصور باشد و در آنجا غذائى نباشد اما سكه هاى عالم همه آنجا باشد باز او از گرسنگى مى ميرد . انسان به لباس احتياج دارد . پول نمى تواند لباس باشد . انسان احتياج به همسر دارد . پول نمى تواند براى انسان همسر باشد . به خانه احتياج دارد . پول خانه نيست . انسان احتياج ثانوى به پول دارد . يعنى در وقتى كه بشر زندگى اجتماعى دارد و در آن زندگى , هر فرد يا دسته اى متصدى يك كار و بر آوردن حاجتى است و مالكيت فردى بر اجتماع حكومت مى كند و احتياج به مبادله ميان افراد هست و هر فرد بايد مازاد بر احتياج خود را از توليد خود با ديگران مبادله كند و افراد احتياج دارند به مبادله و به قول شيخ الرئيس احتياج دارند به معارضه , به عرضه داشتن متاعهاى خود در مبادله , در اينجاست كه پول رابط مى شود ميان كالاهائى كه بايد مبادله شود . اينست كه بشر به پول احتياج پيدا مى كند ولى يك احتياج ثانوى , يعنى چون زندگى بشر اجتماعى است و در زندگى اجتماعى مبادله هست پس به پول احتياج است . اگر انسان بخواهد برود در يك جنگل و انفرادى زندگى كند ديگر به پول احتياج ندارد . يا اگر زندگى , اجتماعى باشد ولى احتياج به مبادله نباشد به اين صورت كه مثلا زندگى , اشتراكى محض شد و مالكيت فردى به كلى از ميان رفت , همه افراد بشر حكم يك خانواده را داشتند و دولت غذا و لباس براى همه تهيه كرد , در اينجا هم احتياج به پول نيست .
    اكثر احتياجاتى كه بشر دارد احتياجات ثانوى است نه اولى . از نظر بحث فعلى ما عمده , احتياجات اوليه است .
    
    اشتباه ماركسيسم
    اينهائى كه وقتى بحث از جبر تاريخ مى كنند مى گويند به حكم جبر تاريخ هيچ چيزى نبايد جاويد بماند خيال كرده اند كه احتياج اولى بشر منحصرا احتياج اقتصادى است , ساير احتياجات همه احتياجات ثانوى است , احتياجات معنوى بشر , احتياج به علم و تقوا و دادگسترى , ثانوى است , احتياج به زيبائى و اخلاق ثانوى است , و بشر را يك حيوانى فرض كرده اند كه فقط شكم دارد , و همه چيز را ناشى از شكم مى دانند . بعد چون ديده اند عوامل اقتصادى زندگى بشر تغيير مى كند , گفته اند چون اقتصاد تغيير مى كند پس همه چيز را در زندگى بشر تغيير مى دهد و هيچ چيز ثابتى در زندگى بشر وجود ندارد . و از اينجا گفته اند . لازمه جبر تاريخ اين است كه همه چيز عوض بشود . مى گويند جبر تاريخ ملازم با عوض كردن همه چيز و جاويد نبودن هيچ چيز است . چون ابزار توليد تغيير مى كند و اقتصاد زيربناى زندگى بشر است , در اثر تغيير آن تمام قسمتهاى ديگر زندگى بشر كه روبنا است تغيير مى كند .
    مى گوئيم آقا علم چيست ؟ مى گويد علم يك شاخه اى از اقتصاد است و اصالت ندارد . مى گوئيم زيبايى چيست ؟ مى گويد يك فرعى بيش نيست , شاخه ديگرى از تنه اقتصاد است . همينطور اخلاق و دين را شاخه هاى ديگر اقتصاد مى داند . چون وضع اقتصادى بشر كه زير بناى همه چيز است جاويدان نيست پس هيچ چيز در جهان جاويدان نيست . اين حرف است كه اين فكر را در ميان افراد به وجود آورده است كه در مقابل هر چيزى زود به حربه جبر تاريخ دست مى زنند و مى گويند جبر تاريخ همه چيز را عوض مى كند .
    خير آقا , جبر تاريخ درست است و همانطور كه جبر تاريخ ايجاب مى كند يك سلسله مسائل در زندگى بشر تغيير بكند , خود همين جبر تاريخ ايجاب مى كند كه يك سلسله حقايق در زندگى بشر ثابت بماند . چرا ؟ چون احتياجات بشر دو جور است , يك سلسله احتياجات ثابت و يك سلسله احتياجات متغير . احتياجات ثابت عاملى است براى ثابت ماندن يك سلسله حقايق در زندگى بشر , احتياجات متغير عاملى است براى تغيير كردن . پس اين موضوعى كه آن را بهانه كرده اند كه تا گفته مى شود دين يا فلان حقيقت ديگر جاويد است زود مى گويند اين با جبر تاريخ سازگار نيست , صحيح نيست , و جبر تاريخ را درك نكرده اند .
    اولا جبر را تفسير كن و بعد عوامل گرداننده تاريخ را به ما نشان بده كه چيست ؟ و بعد نشان بده كه در ميان اين عوامل چه عوامل ثابت و چه عواملى متغير است . اگر معلوم شد كه عوامل گرداننده تاريخ بسيار است و در ميان آنها بسيارى ثابت و لا يتغير است , پس خود جبر تاريخ ايجاب مى كند كه بايد يك سلسله حقايق در زندگى بشر ثابت و لا يتغير بمانند .

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٥

تحقق سيره نبوي در سال پيامبر اعظم(ص) - نگرش وحدت گرايانه

                

عنوان :       تحقق سيره نبوي در سال پيامبر اعظم(ص) - نگرش وحدت گرايانه

صاحب اثر : ---

                

منبع :          روزنامه كيهان

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    مقام معظم رهبري در ديدار اخيرشان با بسيجيان سراسر كشور، پيام حقيقي نامگذاري سال جديد به نام مبارك پيامبر اعظم(ص) را تلاش فردي وعمومي ملت و مسئولان براي تحقق اهداف والاي پيامبر گرامي اسلامي(ص) اعلام نمودند و با اشاره به تأكيد پروردگار در قرآن مجيد مبني بر استقامت پيامبر(ص) و پيروانش افزودند: «پيامبر اعظم(ص)، مسلمانان صدر اسلام را در مقابل هجوم پرجاذبه هواهاي نفساني و دنياي پرفريب و نيز تهاجم و تهديد و وعده هاي دشمنان بيروني، هدايت و رهبري كرد و امروز ما به چنين استقامتي نيازمنديم.»
    امروز دنياي اسلام و شرايط حاكم بر كشورهاي اسلامي بيش از هر زماني به آرمان هاي محمدي(ص) و معيارهاي حكومت و رهبري پيامبر اعظم(ص) نيازمند است، چرا كه احاطه روزافزون دنياي استكبار و اشاعه فرهنگ منحط و غيرقابل دفاع آن در سطح جهان اسلام، اين نياز را نمايان تر مي كند.
    در سال گذشته گستاخي مستكبران غربي تا بدانجا پيش رفت كه با چاپ كاريكاتورهاي موهن، آشكارا به ساحت مقدس حضرت نبي اكرم(ص) اهانت نمودند و اين حركت شنيع را به آزادي بيان تعبير كردند كه در مقابل، خشم و انزجار يكپارچه مسلمانان جهان پاسخي كوبنده به اين اقدام غربي ها بود. اما با آغاز سال 1385 مقام معظم رهبري اين سال را به نام پيامبر اعظم(ص) نامگذاري نمودند كه موجب خوشحالي مسلمين گرديد و بسياري از صاحب نظران و كارشناسان اين اقدام را بسيار هوشمندانه خواندند و آنرا كوبنده ترين پاسخ به دشمنان اسلام تلقي كردند.
    تشكر يك نماينده مجلس پاكستان
    چند روز پيش يكي از نمايندگان زن مجلس ملي پاكستان نامگذاري سال جديد خورشيدي به نام پيامبر اعظم اسلام(ص) را ابتكاري هوشمندانه توصيف و از مقام معظم رهبري تشكر كرد.
    به گزارش «ايونا» خانم «راضيه عزيز» نماينده مجلس ملي پاكستان گفته است كه اين نامگذاري نشان از پيروي پيوسته از انديشه، افكار و رسالت پيامبر اسلام(ص) در جمهوري اسلامي ايران دارد.
    اين عضو شوراي مركزي جمعيت زنان حزب جماعت اسلامي پاكستان تصريح كرده كه مسئوليت مسلمانان حمايت از عصمت نبوي(ص) است و نبايد حمايت ها جرياني و مقطعي باشد.
    وي اظهار اميدواري كرد با تلاش همه مسلمانان بتوانيم سال 1385 خورشيدي را به عنوان سال معرفت و گسترش رسالت محمدي(ص) به تمام جهان معرفي كنيم.
    اين نماينده مجلس ملي پاكستان نامگذاري اين سال را زمينه، الگو و الهام براي ديگر كشورهاي اسلامي ذكر كرد و گفت: «ما با شنيدن اين خبر شگفت زده شديم و اين نامگذاري را تحسين كرديم.»
    ابعاد وجودي صفت «اعظم»
    هنگامي كه نظر «حجت الاسلام والمسلمين مبرايي»، از صاحب نظران امور فرهنگي در رابطه با سال پيامبر اعظم(ص) را جويا مي شوم، وي با اشاره به صفت زيباي اعظم(ص) مي گويد: «در ميان صفات متعددي همچون اكرم، رحمت و... اعظم از چند جهت قابل بررسي است. از يك طرف صفت «اعظم» براي پيامبر گرامي اسلام(ص) كمتر به كار رفته و از لحاظ گفتاري، شنيداري و نوشتاري اين كلمه عموميت ندارد و رهبري با اين حركت ارزشمند اين صفت والاي پيامبر اسلام(ص) را مانند ساير صفات ايشان عموميت بخشيدند.
    از طرف ديگر وقتي مي گوئيم پيامبر اعظم، يعني اينكه ايشان در ميان ساير پيامبران الهي، اعظم است و در واقع ضمن اداي احترام به ساير پيامبران، پيامبر اسلام را اعظم آنها مي دانيم.
    پس سال پيامبر اعظم(ص) يعني سال تعظيم به همه پيامبران الهي خصوصاً پيامبر بزرگ اسلام(ص)».
    «ميترا امجديان» كارشناس علوم اجتماعي در رابطه با نامگذاري سال 1385 به نام پيامبر اسلام(ص) توسط مقام معظم رهبري مي گويد: «پيامبر بزرگ اسلام(ص) هميشه مظهر و محور اصلي وحدت و اتحاد و برابري و برادري مسلمانان بوده است و در اين سال جديد هم متوسل شدن به پيامبر گرامي اسلام(ص) و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مي تواند زمينه ساز حفظ جوامع اسلامي از اختلاف و تفرقه دشمنان اسلام باشد. از همه مهمتر مسلمانان در اين سال بايد بيش از پيش هوشياري خود را نسبت به توطئه هاي تفرقه آميز دشمنان اسلام حفظ كنند، چون جامعه اسلامي امروز پيش از هر زمان ديگري نياز به وحدت و همدلي دارد.»
    اين كارشناس علوم اجتماعي با اشاره به نقش حقوق بشر در اسلام مي گويد: «غربي ها و مدعيان روشنفكري غربگرا بايد بدانند كه قرائت غيرانساني از دين اسلام امكان پذير نيست؛ چرا كه پيامبر اعظم(ص) تمامي مسلمانان و پيروان خود را به رعايت حق و حقوق ديگران توصيه كرده است. به عنوان مثال نماز از اركان اسلامي و ستون دين است، در روايت ها آمده كه مكان نمازگزار نبايد غصبي باشد و براي اداي فريضه نماز اگر به حقوق ديگران تجاوز كنيد، نماز شما قبول نيست. از بعد حقوق بشري اگر به اين مسئله نگاه كنيد، مي بينيد كه اوج رعايت حقوق بشر در اسلام است، و اينك كه رهبر معظم انقلاب اين سال را با نام پيامبر اعظم (ص) مزين نمودند بايد به نشر افكار و بيان زندگي گهربار آن پيامبر رحمت و مهرباني كه پس از خداوند متعال مرتبه و شأني جدا از ديگران دارد، بپردازيم و اين فرصت را غنيمت بدانيم.»
    گفتگو با يك عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي
    «حشمت الله فلاحت پيشه» عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي در پاسخ به سؤالم درباره نامگذاري سال جديد به نام پيامبر اعظم(ص) مي گويد: «هدف از اين نامگذاري، نوعي نگرش وحدت گرايانه است كه جمهوري اسلامي ايران هميشه در دنياي اسلام مبتكر و باني آن بوده و هست. به عنوان مثال آخرين جمعه از ماه مبارك رمضان هر سال براي حمايت از مردم مظلوم فلسطين، به «روز جهاني قدس» نامگذاري شده. ايجاد هفته وحدت و يا همين نامگذاري سال جديد به نام پيامبر اعظم(ص) نمونه هايي از اين نوع نگرش وحدت گرايانه كشورمان بوده است و همين نگرش نيز در سطح جهان اسلام مورد استقبال قرار گرفته؛ به شكلي كه در روز جهاني قدس نه تنها مردم كشورمان بلكه اغلب مسلمانان در سطح دنياي اسلام يكپارچه به راهپيمايي در حمايت از مردم مظلوم فلسطين مي پردازند.»
    اين عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي در ادامه مي گويد: «در سال 1384 بانيان جنگ صليبي در غرب اين بار از جنبه تبليغاتي وارد نبرد با مسلمين شدند كه اين كار با توهين به پيامبر گرانقدر اسلام(ص) در چاپ كاريكاتورها آغاز شد؛ اما اين توطئه با موج وحدت گرايانه و واكنش هم جانبه مسلمانان در سطح جهان اسلام و هوشياري به موقع رهبران اسلامي اعم از شيعه و سني روبرو شد. استكبار جهاني پس از اين توطئه كه متقابلاً ناكام مانده بود، به حيله اي ديگر پناه برد و آن انفجار حرم عسگريين در كشور عراق بود كه با اين حركت شنيع مي خواست وحدت مسلمانان را تحت الشعاع قرار دهد و به ايجاد تفرقه ميان شيعه و سني دامن بزند كه خوشبختانه اين بار هم با پايداري و هوشياري به موقع مسلمانان روبرو شدند.»
    «فلاحت پيشه» در جمع بندي توطئه هاي دشمنان اسلام مي گويد: «در جمع بندي نهايي تمامي اين توطئه ها مي توان به اين نتيجه رسيد كه استكبار جهاني «وحدت مسلمين» را در تيررس خود قرار داده است و با اين حربه به جنگ با دنياي اسلام آمده است؛ اما نامگذاري سال 1385 از سوي مقام معظم رهبري به سال پيامبر اعظم (ص) رويكردي وحدت گرايانه دارد. هوشياري رهبري را در اين رابطه بايد ستود و اين موضوع قطعاً بيداري بيش از پيش دنياي اسلام را هم در پي خواهد داشت.»
    گفتگو با فرماندار سقز شهرستان مرزي «سقز» پس از مريوان دومين شهر استان كردستان است كه در ابعاد جمعيتي بسيار حائز اهميت مي باشد و اكثر مردمان آنجا اهل تسنن هستند.
    «حسين فيروزي» فرماندار سقز كه يك مقام مسئول اهل تسنن است، در پاسخ به سؤالم درباره نامگذاري سال كنوني به نام پيامبر اعظم(ص) مي گويد: «مردم اهل تسنن در شهرستان سقز از اين اقدام رهبري بسيار خوشحال شدند؛ چون اگر دقت كرده باشيد هويت مشترك تمامي مسلمانان در نام حضرت محمد مصطفي(ص) نهفته است. پس از اهانت هاي غرب به ساحت مقدس اين پيامبر بزرگوار احساسات مردم مسلمان بسيار جريحه دار شد؛ اما نامگذاري سال كنوني به نام پيامبر اعظم(ص) مي تواند پاسخي كوبنده به دشمنان اسلام باشد.»
    فرماندار سقز با اشاره به چاپ كاريكاتورهاي موهن از رسول اكرم(ص)، مي گويد: «به نظر من در چاپ اين كاريكاتورها يك نكته مثبت هم وجود داشت و به قول شاعر «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد» و آن اين است كه به اتحاد بيش از پيش مسلمين منجر شد. يعني در كنار جريحه داركردن احساسات ديني مسلمين، به بازيافت هويت مشترك مسلمانان انجاميد و زمينه را براي خودآگاهي مسلمانان جهان و توجه ويژه به موضوع «وحدت» فراهم كرد.
    به نظر من، اقدام مقام معظم رهبري بسيار بجا و شايسته است و درواقع يك قدرت نمايي جهان اسلام را به رخ استكبار جهاني مي كشد.»
    فرماندار سقز به ابعاد اين نامگذاري در داخل كشور اشاره مي كند و در ادامه مي گويد: «سواي تاثير اين نامگذاري در جهان اسلام، اين ابتكار در داخل كشور هم به ايجاد اتحاد و همبستگي ميان برادران شيعه و سني دامن مي زند و پاسخي است به دشمنان و فريب خوردگاني كه با ايجاد تفرقه به تضعيف انسجام ملي و وحدت ديني فكر مي كنند. مثلا مردم ما هيچگاه ماجراي اهواز يا مهاباد را فراموش نمي كنند و اينكه دشمنان خارجي با كمك برخي فريب خوردگان داخلي به ايجاد تفرقه ميان شيعه و سني پرداختند؛ اما در اين برهه از زمان مردم ما بايد تمام توجهشان به مشتركات ديني و وحدت ملي باشد و نامگذاري سال 1385 به نام پيامبراعظم(ص) سرآغاز خوبي براي اين انسجام و يكپارچگي است.»
    وي شيوه تحقق يافتن معيارهاي مد نظر رسول خدا(ص) در سال جاري در مناطق سني نشين كشور را به عملگرايي دولت مردان مرتبط مي داند و مي گويد: «مردم ما همه چيز را به خوبي تشخيص مي دهند و نمي توان شعارگرايي را به عملگرايي توجيه كرد؛ بلكه بايد عملا اقداماتي مثبت و كارساز صورت بگيرد؛ به نخبگان اهل سنت توجه بيشتري بشود و در بهبود مشكلات اقتصادي و معيشتي مردم قدم هاي خوبي برداشته شود و عدالت واقعي مد نظر رسول اكرم(ص) به طور يكسان اجرا شود. امروز بخش اعظمي از مناطق محروم كشور از بي توجهي در ابعاد توسعه و اشتغال رنج مي برد و اميدواريم كه دولت آقاي احمدي نژاد بتواند شعارهاي عدالت محوري و مهرورزي را به طور يكسان اجرا كند و سيره نبوي(ص) را در سال 1385در دستورات اجرايي خود بگنجاند.»

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥

تاملی در فصل «محمد» (ص) تاریخ اسلام کمبریج

                

عنوان :       تاملی در فصل «محمد» (ص) تاریخ اسلام کمبریج

صاحب اثر : رسول جعفریان

                

منبع :          پايگاه كتابخانه تخصصي تاريخ اسلام و ايران

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    تاریخ اسلام کمبریج در دو مجلد در سال 1383 توسط شرکت چاپ و نشر بین الملل وابسته به مؤسسه انتشارات امیر کبیر (وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی) توسط تیمور قادری ترجمه و منتشر شد.
    
    این کتاب در ردیف دهها مجلد کتابی است که دانشگاه کمبریج با استفاده از محققان انگلیسی و غیرانگلیسی برای کشورهای مختلف نوشته است. از جمله آنها تاریخ ایران کمبریج است که از آغاز تا انقلاب اسلامی در آن آمده و به فارسی هم ترجمه شده است.
    
    تاریخ اسلام کمبریج سالها پیش توسط همین ناشر و با ترجمه مرحوم احمد آرام ترجمه و منتشر شد. آن کتاب در یک مجلد بود و اکنون همان کتاب، با ترجمه دیگری و توسط همان ناشر در دو مجلد چاپ شده است. این در حالی که است در مقدمه ، هیچ اشاره ای به این که ترجمه نخست چه نواقصی داشته که همین ناشر مجبور به نشر دوباره آن شده، به چشم نمی خورد. احتمال می رود که آن ترجمه با قدری تلخیص بوده و این ترجمه بسا کاملتر است.
    
    آنچه در این نوشته کوتاه مورد نظر ماست، مروری بر فصل دوم این کتاب است که توسط مستشرق کهنسال و معروف مونتگمری وات (استاد دانشگاه ادینبورو) نوشته شده است. این همان کسی است که دو مجلد کتاب با عناوین «محمد در مکه» و «محمد در مدینه» هم دارد که به عربی ترجمه شده است. مستشرق یاد شده آثار متعدد دیگری هم دارد که بیشتر آنها بازاری و عمومی است و برخی هم به فارسی ترجمه شده است.
    
    
     تاملی در فصل «محمد» (ص) تاریخ اسلام کمبریج 32
    
    این فصل از صفحه 65 آغاز شده و تا صفحه 99 ادامه یافته و ویژه زندگی تاریخ اسلام در عصر رسول الله (ص) است.
    
    آنچه که در این فصل (و فصول دیگر) جلب توجه می کند این است که مؤلف هیچ نوع ارجاعی در ارائه مباحث نداده و مواد تاریخی با تحلیل های وی بدون هیچ گونه منبع و مدرکی در اختیار گذاشته شده است. علی القاعده این هم سبکی است که وجود دارد و البته کار ارزیابی را دشوار می کند. در چنین سبک هایی، شاید چنین مقرر باشد که اصول تاریخی و مسلمات مبنای تحلیل قرار گیرد. این در حالی است که در بخش سیره، در اختیار بودن چنین مسلماتی کار دشواری است؛ چنان که نمونه هایی را که سخت محل تردید است، در همین فصل ملاحظه می کنیم که مبنای تحلیل های نادرست قرار گرفته است.
    
    در مجموع این فصل، مترجم هشت پاورقی کوتاه بلند دارد که دست کم سه مورد آن اظهار تأسف از این است که مؤلف مثلا از سرداران فلان نبرد نامی نبرده، یا آن که به غدیر اشاره نکرده، یا اسم سلمان را در نبرد خندق یاد نکرده است.
    
    پاورقی اخیر هم اشارتی کلی است به این که البته مؤلف این مطالب را بر اساس دیدگاه های خود گفته است. از میان این پاورقی ها تنها در یک مورد در مبحث غرانیق، سطوری از تفسیر المیزان ترجمه و در پاورقی آمده است. در حالی که آن مطالب ربطی به نتیجه گیری های شگفت و تردید برانگیز مؤلف در تخریب مبانی وحی ندارد.
    
    آشکار است که مونتگمری وات یک مستشرق نامسلمان است و کسی از او انتظار ندارد که مثل یک مسلمان بیندیشد. اما مهم تر و آشکارتر آن است که چگونه ممکن است که 34 صفحه مطلب، در باره این مقطع مهم تاریخی به فارسی ترجمه شود و نه تنها به اغلاط تاریخی واضح و آشکار آن توجهی داده نشود (که نمونه هایی را خواهید دید) بلکه به مواردی که اساس و اصول اسلام و وحی را زیر سؤال می برد، پاسخی داده نشود. این اشکالات به قدری واضح و روشن است که حتی کسانی که آشنایی مختصری با سیره نبوی دارند می توانند به بسیاری از آن مباحث واقف و آگاه شوند.
    
    بنای نویسنده این سطور هم پرداختن به همه آن موارد از اغلاط تاریخی یا نگره های نادرست و تحلیل های عوضی نیست بلکه فقط اشارتی به برخی از موارد مشهود و آشکار است، با اظهار تأسف از این که یک ناشر وابسته به یک مرکز تبلیغات دینی چگونه به خود اجازه می دهد به نشر چیزی بپردازد که وحی را محل تردید قرار می دهد و اینچنین در پیش چشمان مردمی که به رسول خدا (ص) عشق می ورزند، تحلیل هایی که پایه های نبوت را ویران می سازد، منتشر سازند. در این زمینه حتی اگر یک مورد هم باشد قابل بخشش نیست چه رسد به آن که چندین مورد در حجمی چنین محدود باشد.
    
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

     تاملی در فصل «محمد» (ص) تاریخ اسلام کمبریج 33
    
    بگذریم که ترجمه هم نابسامان و ساختگی به نظر می آید و آشکارا دقتی در آن به چشم نمی خورد و بسا برخی از آن اغلاط، ناشی از بد ترجمه شدن متن باشد که البته این کار را به عهده متخصصان زبان و تاریخ می گذاریم تا دو متن را با یکدیگر تطبیق دهند. ابهام های موجود در برخی از عبارت، بلکه بسیاری از آنها ناتوانی در ترجمه را به وضوح نشان می دهد. تنها صفحه 77 کتاب را بخوانید تا بفهمید چه اندازه جملات نامفهوم در این کتاب هست. و یا برای نمونه به بیانی که در صفحه 91 از واقعه افک شده مراجعه فرمایید تا قدرت انعکاس محتوای کتاب را در باره آن واقعه و انتقال آن به خواننده دریابید.
    
    اما مواردی که به نظر می رسد مشکل جدی دارد از این قرار است:
    
    
    
    1. درست دانستن آیات شیطانی
    
    مؤلف برای آیات شیطانی یا واقعه غرانیق چندان ارزش قائل است که آن را مرزی میان دو دوره تاریخی در برخورد وحی با مردم در شرح عقاید اسلامی می داند. دوره ای که پیامبر (ص) با تجار بزرگ مکه سرسازش دارد و تلاش می کند تا موافقت آنان را جلب کند و دوم، دوره ای که روابط میان آنان تیره می شود: «بعد از حادثه الغرانیق خصومت میان محمد (ص) و تجار بزرگ به اختلافی آشکار تبدیل شد» (ص 74).
    
    مؤلف ضمن این که احتمال می دهد داستان سرایان اندکی تغییر در انگیزه های داستان سرایان در واقعه غرانیق داده باشند، اصل آن را درست دانسته و می نویسد:
    
    «این حادثه آن قدر عجیب است که نمی توان آن را کذب محض دانست. اما باید اذعان داشت که ممکن است انگیزه های نسبت داده شده به این ماجرا به وسیله داستان سرایان تغییر یافته باشد».
    
    سپس می نویسد:
    
    «قرآن حداقل یکبار به دخالت شیطان در وحی ای که بر محمد نازل شده بود اشاره می کند و این احتمالا به همین ماجرا که شرح آن خواهد رفت اشاره دارد. داستان از این قرار است که در حالی که محمد (ص) امیدوار بود تا با تجار بزرگ به توافقی دست یابد وحی نازل می شود و نام الهه بانوهای لات، عزی، و منات در آن ذکر می شود. سپس در ادامه دو یا سه آیه دیگر نیز وساطت این الهه بانوها مورد تأیید قرار می گیرد. کمی بعد، محمد پیام دیگری دریافت می کند که آیه های قبلی را نسخ می کند اما همچنان اسامی الهه بانوها را در بر دارد. منتها با گفتن این نکته که غیر منصفانه است خداوند دارای دخترانی باشد، حال آن که انسانها صاحب پسر باشند.» (ص 74).
    
    چنان که واضح است، در این کتاب، نفوذ شیطان در وحی بر رسول خدا (ص) مورد تأیید قرار گرفته و به صراحت با وحی الهی بازی شده است.
    
    در ادامه، تحلیل مؤلف آن است که پیامبر تا مدتها در تلفیق افکار شرک آلود با یکتاپرستی می اندیشیده و داستان غرانیق هم در همان زمینه بوده است؛ اما به مرور دریافته است که پذیرش وساطت بت ها یا فرشته ها با دیدگاه های اصلی او در باره توحید ناسازگار است. این در واقع، شرح همان دو دوره است که پیش از این اشاره کردیم. عبارت او چنین است:
    
    
     تاملی در فصل «محمد» (ص) تاریخ اسلام کمبریج 34
    
    «احتمالا محمد (ص) در پذیرش نیایش در این معابد بر اساس حادثه الغرانیق [بخوانید پذیرفتن نیایش برای بتها در معابد مشرکین] به آن، به عنوان نیایش موجودی فرشته گونه و منقاد خداوند می اندیشیده است. غیر ممکن است که او نیایش را در این معابد به عنوان مصالحه ای انگاشته باشد؛ به هر صورت به مرور زمان او باید پی برده باشد که خویشتن داری و شکیبایی در مقابل چنین نیایشی، جنبه های مهم تعالیمش را به مخاطره می اندازد و دین جدید او را از کافر کیشی غیر قابل تمیز می سازد». (ص 75).
    
    مؤلف این تغییر در بینش رسول خدا (ص) را ناشی از تغییر در آیات قرآنی می داند آنگونه که گویی اوایل در آیات روش مماشات برای به قول او نیایش در معابد مشرکین پذیرفته شده بوده و بعدا آن آیات نسخ شده و آیات دیگری جای آن را گرفته است. عبارت او چنین است:
    
    «بعد از نزول آیاتی که آیه های قبلی را نسخ می کرد، شکاف و اختلاف میان محمد (ص) و تجار بزرگ آشکار شد... گاهی [قرآن] اجازه می دهد تا حقیقتی مابعد الطبیعی اما بدون الوهیت مورد ستایش خلایق قرار گیرد، اما تأکید می کند که اینان ستایشگران را منحرف می سازند؛ در حالی که در مواقعی دیگر اظهار می دارد که اینان یک سری اسامی بیش نیستند که با هیچ واقعیتی همخوانی ندارند. از این زمان به بعد تأکید بر یگانگی خداوند است که مشخصه منحصر به فرد اسلام است». (ص 75).
    
    مؤلف در این نوشته چنان می نماید که رسول (ص) شرک را در یکجا پذیرفته و در جای دیگر رد کرده است و درست در یک مرحله است که به نتیجه رسیده تا صرفا روی توحید پافشاری کند.
    
    متأسفانه در این بخش تنها کاری که مترجم یا ناشر در نقد آن مطالب کرده، آن است ترجمه – تفسیر آیات غرانیق را در چند سطر در پاورقی اینجا آورده است بدون آن توجه داشته باشد که مؤلف چگونه ریشه و اساس دعوت توحیدی پیامبر خدا (ص) را زده و آن تغییر را در چهارچوب رابطه ایشان با تجار قریش تحلیل کرده است. در این تحلیل چه جایی برای خلوص در وحی باقی می ماند.
    
    
    
    2. انکار حکومت پیامبر (ص) در مدینه
    
    مؤلف تلاش می کند تا وجود هر نوع حکومتی را برای پیامبر (ص) در مدینه انکار کند. وی ضمن اشاره به قراردادی که میان قبایل و گروه های نه گانه در ابتدای بعد از هجرت امضا شد می نویسد:
    
    جدای از به رسمیت شناختن دعوی دینی، محمد (ص) به طوری ساده به عنوان بزرگ یکی از این طوایف نه گانه عمل می کرد و هیچ قدرت خاصی نداشت. به جز آن که منازعاتی که صلح و آرامش را در مدینه به مخاطره می افکند به او ارجاع می شد. بنابرین پیامبر از رهبریت حکومت جدید برپا شده در مدینه فاصله زیادی داشت. (ص 80).
    
    معنای این سخن آن است که پیامبر (ص) جز آن که یک قاضی ساده بوده، هیچ نوع کار حکومتی در این دوره ندارد.
    
    
    
    3. جهاد رسول (ص) همان غارت های جاهلی
    
    مؤلف با زیرکی تمام، جهاد اسلامی را که خداوند آن را وسیله ای برای گسترش توحید و صلح واقعی تصویر می کند، با سنت قتل و غارت های جاهلی پیوند داده و یکی می داند. وی می نویسد:
    
    «غزوه و جمع آن مغازی، عادتی ترین پیشه مرد عرب چادرنشین، و در واقع نوعی ورزش محسوب می شد. در گذشته قبل از اسلام معمول ترین هدف این جنگ و گریزها، ربودن گوسفند و شتر گروه های معارض بود.» (ص 81)
    
    وی سپس با اشاره به شماری از جنگهای صدر اسلام می نویسد:
    
    
     تاملی در فصل «محمد» (ص) تاریخ اسلام کمبریج 35
    
    «بسیاری از صحراگردان و شهرنشینان به دلایل سیاسی یا غیر دینی، همچون میل به جمع آوری غنایم به این دولت پیوستند». (ص 91).
    
    و ادامه می دهد:
    
    «او (محمد) طبیعتا خواهان آن بود که پیروانش با هم در صلح و صفا زندگی کنند، اما از آنجا که توان اعراب بیشتر در جنگهای ضد دیگر قبایل به راه می انداختند صرف می شد، در نتیجه جایگزینی باید پیدا می شد تا این انرژی صرف آن گردد. این جایگزین از پیش در مفهوم جهاد یا جنگ مقدس نهفته بود، امری که اساسا شامل یک غزوه بود و شامل کسب غنایم نیز می شد.» (ص 91).
    
    و در جای دیگر به عنوان دستاورد محمد (ص) می نویسد:
    
    «به منظور جلوگیری از متلاشی شدن جامعه آن هم به سبب قدرت جنگ افروزانه آنها، پیامبر تفکر جهاد را مطرح کرد». (ص 98).
    
    بدین ترتیب مؤلف، غزوات اسلامی را یکسره ادامه قتل و غارت های جاهلی قبایل بر ضد یکدیگر تصویر می کند که تنها نامی از جهاد مقدس روی آن آمده است.
    
    
    
    5. موارد دیگر
    
    در اینجا برخی از موارد را که اغلاط واضح تاریخی یا مسأله دار است ارائه می دهیم:
    
    1. نویسنده آورده است: بعد از شش سال اقامت در مدینه، محمد (ص) به منظور بستن راه بر کاروانهایی که میان سوریه و مکه در حرکت بودند و به هدف توقیف آنها سوارانی را به خارج مدینه گسیل کرد (ص 81).
    
    علی القاعده مقصود شش ماه بوده است نه شش سال. بسا خطای مترجم باشد.
    
    2. نویسنده در تحلیل رفتار پیامبر (ص) با یهود در مدینه، چنین تحلیل می کند که آن حضرت در اوائل در پی آن بود تا توسط یهودیان به رسمیت شناخته شود. اما وقتی آنان با وی مقابله کردند، وی شروع به طرح و بسط تفکر دین ابراهیم کرد و با یهودیان به مقابله برخاست. (ص 83)
    
    در این در حالی است که مبانی دین حنیف ابراهیمی در مکه مطرح شده و ربطی به این تحلیل ندارد. مهم آن است که این تحلیل نوعی بازیگری سیاسی را در روش های دینی آن حضرت به نمایش می گذارد. چیزی که از دید یک مستشرق اهمیتی ندارد، اما انعکاس آن در فرهنگ دینی ما بدون نقد نابخشودنی است.
    
    3. نویسنده نوشته است که در جریان جنگ بدر «بیش از پنجاه تن از مکیان به هلاکت رسیدند و حدود هفتاد تن از آنان نیز به اسارت درآمدند». (ص 85). مسلم است که تعداد کشته های قریش بیش از هفتاد نفر بوده است. این مطلبی است که ابن هشام به آن تصریح دارد (سیره: 1/ 714) گرچه تعبیر به «بیش از پنجاه نفر» جای توجیه دارد!
    
    4. در باره دفن رسول خدا (ص) و تصمیم به انتخاب ابوبکر می نویسد: در حالی که توده های مردم منتظر شنیدن نتیجه کار بودند، مردانی که ابوبکر را به خلافت برگزیدند از بستگان نزدیک محمد (ص) بودند (ص 102).
    
    بسا این نکته هم از بدفهمی از متن اصلی باشد. در هر حال شگفت است که گفته شود نزدیکان محمد (ص) ابوبکر را انتخاب کردند. شاید کلمه صحابه به ترجمه به بستگان شده باشد!

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥

پيامبر(ص)،آغازگر تغييردر فرهنگ جهاني

                

عنوان :       پيامبر(ص)،آغازگر تغييردر فرهنگ جهاني

صاحب اثر : سيد جعفر مرتضي العاملي

                

منبع :          موسسه فرهنگی لوح و قلم

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    پيامبر عظيم الشأن خدا(ص)، با توجه به فضاي جامعه و نيازهاي موجود، پروژه تغيير فرهنگي عظيمي را آغاز نمودند و در مدت رسالت خود به آن همت گماشتند.ضرورت و چگونگي ايجاد اين تغيير، دلايل و لزوم كاربرد شيوه پيامبر (ص) در عصر حاضر را با علامه سيد جعفر مرتضي العاملي مورخ نامي جهان اسلام به بحث گذاشته ايم.
           
    
    پرداختن به مسأله فرهنگ با هر رويكردي، يكي از مهمترين دغدغه هاي ايدئولوگ هاي جوامع مختلف بوده و هست. اهميت اين بحث، در نوع هدايت انبياي الهي كه همگي به نوعي مبناي فرهنگي داشته اند، نهفته است. اما التقاط گري و امتزاج سنت هاي باطل اقوام گوناگون با فرهنگ الهي انبيا، زمينه انحراف فرهنگي را در ميان پيروان اديان مختلف ايجاد كرد، تا جايي كه آن سنت ها كم كم بر ارزشهاي فرهنگي اديان الهي غلبه كرد و باعث كمرنگ شدن نقش آنان گرديد.خداوند بنا به سنت الهي و جهت اتمام حجت بر بندگان خود، آخرين پيامبر را بر انگيخت و تولدي ديگر را در زندگي بشر رقم زد، تولدي كه مبناي تحولات فرهنگي فراواني در جامعه بشري شد.
    عصر پيامبر (ص)، عصر پيدايش خرده فرهنگ هاي باطل كه خود را به اديان ابراهيمي منتسب مي كردند، بوده است، براساس همين نياز، خلأ وجود يك فرهنگ هدايتگر الهي احساس مي شد وحضورپيامبرخاتم(ص)، پايان اين احساس ناخوشايند بود.
    لازم به يادآوري است، علامه سيد جعفر مرتضي، مورخ شيعه لبناني اكنون در جبل عامل زندگي مي كند و سالها از عمر خويش را در حوزه علميه قم به تحصيل و تدريس و تحقيق پرداخت، يكي از معروفترين تأليفات ايشان، اثر ارزشمند الصحيح من سيرة النبي است كه در سال 1372 به عنوان كتاب سال جمهوري اسلامي برگزيده شد.
    
    * اگر اجازه بدهيد، گفتگو را با بررسي وضعيت فرهنگي جهان در عصر پيامبراعظم(ص) آغاز كنيم...
    **قبل از پاسخ گفتن به سؤال شما، به عنوان مقدمه تعريف فرهنگ را مد نظر قرار مي دهيم، كه آيا فرهنگ تنها ارزشهاي معنوي است يا فراتر از آن است و شامل همه سنت ها، عادات، رفتارها و ... مي شود؟ فرهنگ مجموعه اي از ارزشها، عادات، رفتار و سنت هاي هر قوم است و به همين نسبت در عصر بعثت پيامبر (ص) نيز فرهنگ هايي كه بهتر است از آنها به عنوان خرده فرهنگ ياد كنيم، وجود داشتند.
    اين فرهنگ ها گر چه بعضاً باقي مانده فرهنگ اديان الهي و ابراهيمي بودند اما با ضد ارزشهاي موجود در جامعه و فرهنگ اقوام و ملل مختلف آغشته شده بود و به عبارت ديگر آن فرهنگ ها مد نظر انسان ها بود. در واقع مقاصد، تمايلات و ايده هاي برخاسته از ارزشهاي آن جوامع زير بناي فرهنگ هاي آن ملل را تشكيل مي داد.
    حال آنكه اين تمايلات گاه مربوط به مسايل متافيزيكي و ماورايي است و گاه به مسايل نفساني بر مي گردد.
    بالاخره آن فرهنگ ها ناشي از تفكر و خواست هاي مادي بشر بود البته شايد بقايا و شمه اي از ارزشهاي اديان الهي و ابراهيمي در آن يافت مي شد. اينگونه بود كه تشخيص حق از باطل در اين فرهنگ ها براي مردم بسيار سخت و بعضاً ناممكن شده بود؛ مطمئناً اين نوع فرهنگ ها به نفع بشر نخواهد بود بلكه به نفع مستكبرين و حكام جور مي باشد، چرا كه آنان در لواي اين فرهنگها منافع خودشان را تأمين مي كنند.
    لذا با وجود اين فرهنگ ها، جنگها و ستم هاي فراواني در حق توده مردم روا مي شد، بنابراين وقتي فرهنگي ابزار حكام جور و مستكبرين واقع شود به ضرر مردم جامعه تمام مي شود، اما فرهنگ هاي الهي داراي خصوصياتي است به نفع مردم و همه طبقات جامعه. فرهنگ هاي الهي و بخصوص فرهنگ اسلامي قصد تحميل اهداف نظام ارزشها و نظام ديني خود را ندارند، چرا كه اگر مفاهيم ارزشمند اين نظام هاي فرهنگي به نحو شايسته به مردم منتقل شود، ارزشها از ضد ارزشها شناسايي مي شود و نظام هاي برتر فرهنگي جاي خود را به خرده فرهنگ هاي التقاطي خواهند داد.
    
    *آيا وجود همين نقص ها در خرده فرهنگ هاي ساخته ذهن و تفكر بشر زمينه رويكرد و گرايش جامعه آن روز را به فرهنگ اسلام فراهم ساخت؟
    **فرهنگ اسلام در قالب يك نظام هماهنگ با فطرت وارد ميدان شد، آن هم در زماني كه آن فرهنگهاي باطل بر زندگي مردم سايه افكنده بودند.
    اين فرهنگ الهي برخاسته از وحي دو مؤلفه بسيار مهم وجود داشت؛ يكي همان هماهنگي با فطرت بود كه عرض كردم و ديگري همسويي با عقل. مسلم است كه اين نوع فرهنگ ها اثرات بسيار مطلوبي بر رفتار و كردار و زندگي فردي و اجتماعي انسان دارد.
    فرهنگ اسلامي چون داراي اين دو مؤلفه مهم - فطرت و عقل - بود توانست جامعه بشري را راهنمايي و هدايت كند. البته برخي مسايل وجود دارد كه درك آن براي عقل ممكن نيست و فطرت نيز به آن دسترسي ندارد، لذا به وحي نياز پيدا مي كند كه رفتار انسان در زندگي، مطابق واقعيت ها، حقايق و قوانين حاكم بر جهان باشد كه توسط پروردگار به وديعه گذاشته شده است.
    بنابراين برخي مسايل وجود دارد كه از سنخ فطرت يا عقل نيست بلكه فراتر از آن است، لذا به هدايت هاي ويژه نيازمند است. بنابراين پيامبران با هدف اينكه انسان جايگاه واقعي خودش را بشناسد و به آن دست يابد و هويت خود را باز يابد، براساس متن وحي پروردگار به فرهنگ سازي جوامع پرداختند.
    همانگونه كه عرض كردم هدايت بشر يا از طريق فطرت ممكن است يا احكام عقلي و يا وحي. اين سه مرحله در رسيدن انسان به واقعيت هاي انساني خودش به او بسيار كمك مي كند. بنابراين فرهنگ به معناي جعل ارزشها براساس هواهاي نفس، احساسات بشر و تمايلات انساني نيست، بلكه فرهنگ اسلام براساس واقعيت ها و حقايق موجود شكل گرفت و ادامه يافت.
    براساس همان اصلي كه خدمتتان عرض كردم، پيامبر اسلام (ص) نيز به هدايت بشر همت گماشتند و زمينه ظهور و بروز فرهنگي برخاسته از متن حقايق و خواسته هاي الهي بشر را ايجاد نمودند تا بشريت با يكديگر در رسيدن به سعادت همراه شوند.
    لذا ما نمي توانيم اصل و اركان فرهنگ اسلامي را با فرهنگ هايي كه برخاسته از خواسته هاي نفساني انسان است، با يكديگر مقايسه كنيم.
    
    *حضرت عالي از عدم وجود هماهنگي فرهنگ هاي موجود در عصر پيامبر(ص) سخن گفتيد آيا فرهنگ اسلام توانست پاسخگوي نيازهاي انسان در آن زمان و حتي پس از آن باشد و آيا گسترش اسلام در كمتر از يك سده پس از ظهور آن دليل بر اين مسأله است؟
    **اين بحث بسيار گسترده است. اسلام بر مبناي فطرت، عقل و خواسته ها و نيازهاي بشر ظهور پيدا كرد، حكم صادرنمود و به همين دليل نيز گسترش يافت چون در كليه احكام زندگي اسلام ريشه هاي فطري و عقلي و الهي نهفته بود و به اين نيازهاي روحي، رواني و مادي و معنوي او پاسخ گفت.
    بشر چه در عصر بعثت و چه پس از آن تشنه حقايقي بود كه از زبان وحي بيان مي شد و چون اين دستورها و راهنمايي هاي هدايتگرانه براساس همان سه محور اصلي زندگي بشر بود توانست چه در عصر بعثت و چه پس از آن و حتي اكنون كه 14 قرن از بيان آن ها گذشته است، پاسخ دهد.
    هر انساني دوست دارد در محيطي كه زندگي مي كند، عينيت پيدا كند و يافتن عينيت مستلزم، هويت بخشي به انسان است و اين مسأله نيز به شناخت انسان از ابعاد وجودي خودش بر مي گردد.
    شناخت ابعاد وجودي و يافتن هويت به اراده خود انسان بر مي گردد. انتخاب مسير صحيح در زندگي، شناخت ويژگيهاي شخصيتي، گسترش فضايل و ممانعت از رشد رذايل اخلاقي از جمله اين موارد است.
    لذا اين موضوع بسيار حساس و دقيق است. وقتي انسان ها شاهد بودند كه اسلام مجال ايفاي نقش به فطرت و عقل داد، به سمت آن گرايش پيدا كردند.
    اسلام و فرهنگ اسلامي به بشر مجال ساختن زندگي متعالي براساس نيازها و خواسته هاي واقعي اش را داد به همين دليل رويكرد مردم چه در عصر بعثت و چه پس از آن قابل توجه است. البته كساني كه منافع مادي خود را در خطر مي ديدند، با اين حركت انقلابي پيامبر (ص) كه تحول روحي عظيمي را در بسياري از افراد به وجود آورد، مخالفت نمودند و سنگ اندازيهاي زيادي هم داشتند، ممانعت هاي بسياري را مرتكب شدند و حتي به فرهنگ سازي انفعالي در برابر فرهنگ ناب اسلام پرداختند، چون انسانهايي كه به كنه وجودي خودشان پي برده بودند ديگر در مقابل آن تحقيرها كه منافي با شخصيت انساني شان بود ايستادگي مي كردند. بنابراين بيشترين كساني كه به اسلام پناه آورده بودند و در سايه اسلام شخصيت يافته بودند، رنج كشيدگان و مظلومين سابق جامعه بودند، چرا كه ساخت زندگي براساس نيازها، آرزوها و با اختيار و انتخاب خود، آرزوي هر انساني است. لذا ما مي بينيم كه بيشترين كسانيكه عليه پيامبران واكنش داشتند و قيام كردند، بزرگان اقوام بودند و بيشترين پاسخ دهندگان به دعوت انبيا، بردگان و ضعيفان جامعه بوده اند. بنابراين، اگر دعوت انبيا مورد قبول اين طيف از جامعه قرار مي گرفت، امري منطقي و طبيعي بود.
    
    *بي شك در راستاي رفع همين نيازهاي بشر، پيامبر (ص) پروژه تغيير فرهنگي را در دستور كار خود قرار مي دهند، ايشان از چه ابزاري براي ايجاد اين تغيير بهره گرفتند؟
    ** ارجاع بشر به فطرت خود، توجه و اهتمام به احكام و هدايت عقلي، تكويني، تشريعي و فطري از ابزار هدايت بشر توسط پيامبر (ص) و ايجاد تغيير فرهنگي بوده است.
    البته ذكر اين نكته نيز ضروري به نظر مي رسد كه پيامبر اكرم (ص) چون ساير انبياي الهي بشر را به سمت خودشناسي و سپس خودسازي تشويق مي كردند و روح هر انساني خواستار استقلال در انتخاب و اختيار در گزينش نوع زندگي است، اما اين استقلال و اختيار به معناي كنارگيري از هدايت هاي پيامبر (ص) نبوده و نيست.
    ابزار مهم ديگري كه پيامبران و بويژه پيامبر اسلام (ص) در ايجاد اين تغيير از آن بهره جستند، استفاده از وزيران، مديران و كارگزاران لايق است.
    در قرآن آمده است كه حضرت موسي (ع) مي فرمايند: "واجعل لي وزيرا من اهلي" دقت در اين آيه نكات ارزشمندي را براي ما روشن مي سازد؛ چرا حضرت موسي فرمودند: ... من اهلي، هارون اخي...!
    ببينيد در ابتدا مي فرمايند: من اهلي و اين يعني وزير من در تمام خصوصيات و ويژگي هايي را كه لازمه اداره جامعه و هدايت مردم است داشته باشد مفهوم اين واژه (اهلي) را مي توان مساوات و برابري در خصوصيات دانست.
    در حاليكه پادشاهان و سلاطين كه منافع مادي و هواهاي نفساني خود را بر مصالح جامعه مقدم مي دارند، همواره از وزرايي استفاده مي كنند كه در ويژگي و خصوصيت شباهتي به خودشان نداشته باشد تا بدين وسيله از نمودار شدن ضعف ها و نواقص خود جلوگيري كنند و اين را امتيازي براي حفظ حكومت خود مي دانند.
    معناي ديگري كه براي اهلي مي توان عنوان كرد، اين است كه اين وزير بر همه امور من مطلع باشد و شناخت داشته باشد، برخلاف سلاطين و حكام كه از اين مهم جلوگيري مي كنند.
    آنچه عنوان شد - انتخاب وزير مطلع بر امور - از ويژگي هاي مؤمنان است چون مؤمنان صلاح و منفعت جامعه و ديگران و خود را مد نظر دارند و اين همان معناي ايمان واقعي است.
    انتخاب اين ويژگي براي وزيران يك پيامبر احتمال هر گونه سوء ظن، خطا در ولايتمداري و مصلحت خواهي براي پيروان آن پيامبر را كاهش و حتي به صفر مي رساند و شبهات احتمالي را از بين مي برد. لذا بهترين ابزار براي تحقق اهداف پيامبران در همين نكته نهفته است، يعني انتخاب وصي، وزير و جانشين اصلح، اطمينان و اعتماد به وزير و داشتن ايمان به عملكرد كسي كه بر مبناي آنچه گفته شد انتخاب شده است هر چند نقش نظارت بر عملكرد وزرا نيز بايد پررنگتر از آنچه بيان شد مدنظر قرار گيرد.
    يكي ديگر از ابزارهاي مورد استفاده در اين راستا، محبت و رأفت پيامبر (ص) نسبت به سايرين است. اين ويژگي هر انساني است كه نسبت به محبت خالصانه و رأفت پدرانه يك سرپرست كرنش نشان مي دهد. پيامبر (ص) با استفاده از خصلت و خلق نيكوي خويش، آنچه را در لواي دستورهاي الهي مد نظر داشتند به ديگران منتقل نمودند و آن مسايل و مطالب در ذهن مخاطبين ثبت و تثبيت شد، مگر آنهايي كه دلهايي بيمار داشتند.
    
    *شما از مواضع منفي برخي از بزرگان اقوام در مقابل پيامبر(ص) سخن گفتيد، آيا اين شيوه برخورد، پيامبراكرم(ص) را در موضع انفعال قرار داد يا به ايشان در ادامه روند تغيير فرهنگي ياري رساند؟
    **براي پاسخ به اين سؤال شما، يك نكته مهم لازم به يادآوري است؛ اولاً ستيز افراد مغبون از بعثت حضرت رسول(ص)، ستيز فرهنگي نبود؛ به اين دليل كه آنها داراي فرهنگ به معناي واقعي نبودند، بلكه خرده فرهنگهاي برخاسته از ايده هاي باطلشان تعيين كننده مسير زندگي شان بود، لذا آنها توان مقابله فرهنگي نداشتند و به گواه و روايت تاريخ در آن موضع شكست خوردند، چه آنكه تبليغات منفي آنان نه تنها به آنان كمك نكرد؛ بلكه در پيشبرد اهداف پيامبر(ص) و گرايش مردم به اسلام هم تأثير مثبت گذاشت، زيرا مردم حقايق و واقعيتهاي منطبق با فطرت و عقل خويش را در دستورات اسلام مي يافتند و لذا تبليغات آنان عليه اسلام و شخص پيامبر(ص)، بر روند گسترش اسلام تأثيري نداشت بلكه پوچ و تهي بودن آن فرهنگها و به عبارتي خرده فرهنگها را نيز اثبات مي كرد. چون صاحبان قدرت عصر پيامبر(ص)، داراي يك ايدئولوژي معين و مشخص نبودند و برخورد آنها بيشتر برخورد عاجزانه بود و نشان از ناتواني آنان داشت، به همين دليل دست به برخورد مسلحانه مي زدند. در واقع، برخورد آنان غيرفرهنگي بود.
    
    *اما برخلاف آنچه در عصر پيامبر(ص) در برخورد با ايشان اتفاق افتاد، حضرت محمد(ص) ابلاغ رسالت خويش را با گفتمان و گفتگو آغاز كردند...
    **پيامبر(ص) تبليغ رسالت خود را با دعوت از راه گفتگو و براساس استدلال آغاز كردند.ببينيد در آيات قرآن كه تعيين كننده مسير حركت زندگي همه مسلمانان بوده و هست، از چه واژه هايي بيشتر استفاده مي شود؟ "يتدبرون"، "يتفكرون"، "يعقلون" و...، واژه هايي هستند كه در اكثر آيات قرآن، مردم را به تفكر، تدبر و تعقل در آيات الهي و مخلوقات پروردگار دعوت و آنها را به نوعي با استدلال و با دلالت سخن گفتن آشنا و دعوت مي كنند. شيوه پيامبر(ص) در ابلاغ رسالتشان نيز همين شيوه است، اما در مقابل دشمنان پيامبر(ص)، وقتي در مقابل اين فرهنگ بزرگ توان ايستادگي ندارند، به مقابله منفي مي پردازند و اتهام ساحر بودن و... را به شخص پيامبر(ص) وارد مي كنند.
    
    *قرآن به عنوان سند افتخار اسلام، در انجام اين تغييرات چه نقشي داشته است؟
    **قرآن مسير تغييرات فرهنگي در جهان و لزوم آن را در آياتش مشخص كرده است. قرآن بيشترين تأكيد را بر تدبر، تعقل و تفكر دارد.
    قرآن به عنوان يك كتاب آسماني، ارزشمند و مقدس اثر خودش را مي گذارد، اما اصل موضوع مفسران و حاملان قرآن، براي بشريت هستند.
    سياستها، اخلاق و رفتار پيامبر(ص) بيشترين تأثير را بر بشريت گذاشت. چه در عصر پيامبر(ص) و چه پس از آن، قرآن آن گونه كه شايسته وحق آن بوده و هست، شناخته نشد. به عقيده من، آنان كه به مخالفت جدي و گسترده با مفاهيم قرآني پرداخته اند، بيشتر از كساني كه از قرآن بد دفاع مي كنند، به كنه و عمق مطالب و مفاهيم قرآن پي برده اند. اما اينكه آيا خود قرآن به ماهو هو توانسته به تبليغ رسالت پيامبر(ص) كمك كرده باشد يا خير، به يك نگاه دقيق تر و عميق تر نياز دارد. در اين جا، مسأله مفسران و حاملان قرآن مطرح مي شود، آن چيزي كه فرهنگ نبوي را در جهان گسترش داد، قرآن ناطق بود. لذا تبليغ دين و مفاهيم آن برعهده قرآن مكتوب نبوده، بلكه برعهده قرآن ناطق بود و قرآن ناطق، پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) بوده اند. بنابراين، حقايقي كه از ائمه معصومين(ع) درباره فهم قرآن منتشر شده، اثر بيشتري از خود قرآن داشته است.
    همه مسلمانان به معجزه بودن قرآن در همه ادوار تاريخ معتقد بوده و هستند اما آنها به دستور عملي براي زندگي نياز داشته و دارند. در اين مسير، سنت و سيره پيامبر(ص) و رفتار و كردار ائمه معصومين(ع) بهترين مفسر قرآن بوده است. اين مسأله مسلمانان را متقاعد مي كند تا سياستها و برنامه هاي امامان(ع) را بررسي كنند و آن را در دستور كار خود قرار دهند.
    بنابراين، قرآن ناطق به عنوان مفسر قرآن مكتوب در بيان ديدگاههاي اسلام، در همه مسايل كه فرهنگ زيربناي همه آنهاست، نقش بسيار مهمي گرفت، اما تا مفسران آن نمي بودند، بهره برداري از مفاهيم قرآني براي ديگران كاري بس دشوار و گهگاه غيرممكن بود.
    
    *يكي از زمينه هاي ايجاد اين تغيير، روابط صلح جويانه پيامبر(ص) با مردم سرزمين حجاز بود. ضرورت و اهداف اين اقدامها را تبيين بفرماييد.
    **پيمانهاي صلح پيامبر(ص) با يهود مدينه، حاكي از همان شيوه گفتمان با پيروان ساير اديان است.
    يكي از مفاد اين پيمانها، دخالت نكردن در امور يكديگر است. اين نكته، عامل جلوگيري از اغتشاش و جنجالهاي نظامي، سياسي و... در جامعه مي شد و وقتي در فضاي يك جامعه امنيت رواني برقرار گرديد، زمينه رشد اعتقادي، فرهنگي و اقتصادي آن جامعه فراهم خواهد شد. علت عمده اين پيمانها هم همين امر بود؛ يعني ايجاد جامعه اي امن براي رشد فكري و ديني مردم.علاوه بر آنچه ذكر شد، انعقاد اين پيمانها، قدرت مخالفان اسلام را كاهش مي داد، چون در غير اين صورت، مخالفان و معاندان در مقابل اسلام نوپا جبهه گيري مي كردند. از طرف ديگر، حيطه نفوذ قريش را محدود مي كرد. يكي از علل اهميت اين پيمانها اين است كه سرانجام يهوديان يثرب نيز به عنوان شهروند جامعه اسلامي مطرح بودند و بين شهروندان بايد اين نوع مراودات و روابط دوستانه برقرار مي شد. اگر اين نوع رابطه اي برقرار نمي شد، لطمات بسياري بر پيكره اسلام وارد مي شد كه عهدشكني برخي از يهود، نمونه اي از آن است كه در جريان آن درگيريها، لطمات مالي و انساني بسياري بر مسلمانان وارد شد.
    مسأله ديگري كه در اين جا بايد به آن توجه شود اين است كه شخص پيامبر(ص) و درصد بسيار بالايي از مسلمانان، مهاجر بودند و نسبت به محيط شهر مدينه، فرهنگ حاكم، نحوه جبهه گيري ساكنان آن در مقابل مسلمانان و فرهنگ اسلام اطلاعي نداشتند. علاوه بر اين مسلمانان به لحاظ مالي نيز در مضيقه بودند كه همين مسأله به لحاظ رواني اثرهاي نامطلوبي بر روح و روان مسلمانان گذاشته بود. در اين صورت، پيامبر(ص) بايد محيطي امن ايجاد مي كردند تا از تنش و درگيري به دور و امنيت رواني بر جامعه حاكم باشد، زيرا مهمترين نياز هر جامعه براي رشد و توسعه، همين مسأله است.
    امنيت رواني و اطمينان خاطر، زمينه برنامه ريزي براي آينده و ساختن فردايي بهتر برا ي جامعه را فراهم مي آورد.
    نكته ديگري كه در پس اين پيمانها نهفته است، اين است كه ايجاد صلح در درون جامعه، زمينه اقامه دليل و حجت بر نبوت و رسالت پيامبر(ص) را از درون فراهم مي ساخت، زيرا اگر جامعه اي از درون زمينه پذيرش دلايل و حقايق را نداشته باشد، رهبران آن نمي توانند دليلي بر ارايه فرهنگ آن جامعه و به عبارتي صدور فرهنگ به ساير ملل داشته باشند. به تبع همين مسأله، پيامبر(ص) هم نمي توانستند در قالب جنگ به تبليغ دين و اقامه دليل بر نبوت خود داشته باشند و اتصال عاقلانه اي با پيروان اديان ديگر برقرار كنند. بنابراين، در برنامه هاي تبليغي پيامبر(ص)، گفتگوي بين اديان و گفتمان، بهترين روش براي انتقال مفاهيم ،دين و فرهنگ اسلامي بود.از طرف ديگر، جنگ همواره حالتي به وجود مي آورد كه جامعه از بسياري از نيازهايش دور مي افتد.
    جنگ، به اقتصاد جامعه لطمه مي زند، به روابط خانوادگي صدمه وارد مي كند، جامعه را از سازندگي و توسعه باز مي دارد و... .
    بنابراين، شنود حرف و سخن يكديگر و يافتن راهي براي بهتر زيستن، يكي از روشهاي پيامبر(ص) در اداره جامعه اسلامي آن زمان بود. علاوه بر اين، زماني كه پيامبر(ص) از درون جامعه اي كه خود مولود آن سرزمين است حمايت نشود و همواره مورد تعرض قرار گيرد، سلاطين و حكام ساير ممالك و دول بزرگ آن زمان چون قيصر روم و... به خود اجازه تعرض به حكومت نوپاي اسلامي را مي دادند. نمونه اين مسأله جنگ "موته" است كه بين روميان و ارتش اسلام رخ داد. جنگ موته با اقدام سپاه روم شكل گرفت و ارتش اسلام تنها به دفاع از حريم جغرافيايي خود پرداخت. لذا، زندگي صلح آميز، نياز جامعه مسلمانان در آن روز بود، چون تبعات جنگ نه تنها دامان مسلمانان، بلكه همه شهروندان جامعه مدينه را مي گرفت. لذا وقتي جنگ موته پيش آمد، همه مردم حتي يهود و مشركان در آن شركت كردند. مثال ديگر، فتح مكه است. در فتح مكه، حتي مشركان اطراف مدينه و يهود هم شركت كردند. پس از گذشت مدتي از تأسيس حكومت در مدينه توسط پيامبر(ص)، غيرمسلمانان نيز به اهميت اين وحدت و پيمانها پي بردند كه اين محيط امن، به نفع همه جامعه است. اين صلح ها در فهم اسلام به غيرمسلمانان بسيار كمك كرد، تا جايي كه بسياري از آنان به اسلام گرويدند. خلاصه اينكه، ايجاد امنيت رواني در جامعه، وحدت در سياستهاي حاكم بين مردم و همبستگي دروني عليه نيروي بيروني، از جمله دستاوردهاي اين پيمانها بود.
    
    *اين شيوه پيامبر(ص)، يعني اقدامهاي صلح جويانه ايشان، در جوامع امروزي چه اندازه كاربرد دارد؟
    **در اسلام صلح اصل است و جنگها در حكومت پيامبر(ص)، جنگ دفاعي بود و ايشان خودشان اصالتاً جنگ به راه نينداختند و اگر هم جنگي را آغاز كردند، براي جلوگيري از به راه افتادن جنگي بزرگتر بوده است. لذا جنگهاي پيامبر(ص) بيشتر جنبه دفاعي داشت.مبناي اسلام، بر صلح استوار است نه جنگ؛ لذا نبايد بپرسيم چرا صلح بلكه بايد پرسيد، چرا جنگ؟
    
    *امروزه مسأله گفتگوي اديان مطرح است، شيوه اي كه در سيره پيامبر(ص) و ائمه(ع) وجود داشته است، بهره گيري از شيوه ائمه معصومين(ع) و پيامبر(ص) تا چه اندازه راهگشاي ما در اين راه خواهد بود؟
    **فرهنگ اسلام اين ظرفيت را كه با همه اديان به مناظره بپردازد، دارد، چنانكه روايات فراواني از مناظرات و گفتگوي ائمه(ع) با سران اديان در عصر خودشان داشته ايم.
    اسلام، داعيه دار گفتگوست و همواره زمينه بحث و گفتگو با فرهنگها و اديان ديگر را فراهم آورده است و اين نشان از غلبه همه جانبه فرهنگ اسلام بر ساير فرهنگها و اديان است. امروزه شاهد پيشرفت روزافزون فرهنگ اسلام در جهان هستيم و اين نتيجه همان دعوت جهاني پيامبر(ص) است.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥

پيامبر خدا(ص) و فرصت طلايى حجّ

                

عنوان :       پيامبر خدا(ص) و فرصت طلايى حجّ

                

                

منبع :          فصلنامه ميقات حج شماره 37

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 


 

    مقدمه:
    پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سال دهم هجرت اعمال و مناسك حج را به طور كامل به مسلمانان آموخت. آيه مباركه وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالاً وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ...(1) به همين مناسبت نازل شد و آن حضرت را مأمور كرد كه با به جا آوردن مراسم حج، همه اعمال و مناسك اين فريضه بزرگ الهى را به مسلمانان بياموزد. آنچه در تاريخ مسلم است اين است كه پيامبر پس از هجرت به مدينه تنها يك مرتبه حج به جا آورد و البته چند مرتبه نيز براى انجام عمره به مكه مكرمه مشرف شد:
    1 ـ در سال ششم، كه به صلح حديبيه منجر شد.
    2 ـ در سال هفتم، به مقتضاى قرارداد صلح با مشركين و براى جبران عمره ناتمام سال پيشين، كه عمرة القضاء را به جا آورد.
    3 ـ در سال هشتم، پس از جنگ طائف كه از جِعرانه عمره به جا آورد.
    به همين جهت در بعضى از روايات تعداد عمره‏هاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را سه مورد نقل كرده‏اند. آن حضرت در حجة الوداع به دليل همراه داشتن قربانى، حج قِران به‏جا آورد؛ از اين رو، روايتى كه عمره‏هاى پيامبر را چهار مرتبه نقل كرده، كه يكى از آنها در حجة الوداع بود، از طرق اهل سنت نقل شده و از نظر ما ثابت نيست.(2)
    از پيشوايان معصوم عليهم‏السلام روايات ديگرى نقل شده كه پيامبر بيست مرتبه به طور پنهانى و سرى حج به جا آوردند.(3)
    گرچه مراسم حج داراى اهداف و ابعاد گوناگونى است كه پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جهت تحقّق آنها قدم برمى‏داشت و هر يك از اعمال و مناسك حج داراى آثار فردى و اجتماعى، مادى و معنوى، سياسى و اجتماعى‏اند، اما آنچه كه در اين نوشتار در پى آنيم، پى‏گيرى اين اهداف و آثار و بركات نيست، بلكه بحث ما در استفاده‏اى است كه پيامبر از فرصت حج و اجتماع عظيم مسلمانان در حرم الهى مى‏كردند.
    موسم حج موقعيتى استثنايى است كه مى‏توان از ظرفيت بالاى آن براى رسيدن به اهداف متعالى دينى از آن بهره جست. پيامبر با آن كه چند مرتبه بيشتر در مكه مكرمه به عنوان حج يا عمره به صورت علنى حضور نيافت، اما توانست از اين فرصت طلايى براى پيشبرد اهداف رسالتش بهره فراوانى ببرد، حتى سالى كه پس از فتح مكه خود به حج مشرف نشد، با اعزام نماينده خويش برنامه‏هاى مهمى را به اجرا گذاشت. با تأمل و درنگ در سيره پيامبر و جانشينان معصوم عليهم‏السلام در ارتباط با مسأله حج مى‏توان سياست‏ها و برنامه‏هاى متنوّعى را به دست آورد تا الگويى براى مسلمانان در عصر حاضر باشد.
    پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله علاوه بر آنكه فريضه حج را به عنوان بزرگترين و گسترده‏ترين فريضه الهى به مسلمانان آموخت و براى هميشه مجد و عظمت امّت اسلامى را در پرتو برپايى حج تأمين نمود. از فرصت حج ـ كه پرشكوه‏ترين اجتماع ساليانه امت اسلامى به شمار مى‏آيد ـ به عنوان فرصتى استثنايى و بى‏بديل بهره فراوانى برد. آن حضرت در هر يك از سفرها افزون بر انجام اعمال و مناسك حج يا عمره، با گفتار و كردار خويش نكته‏هاى فراوانى به آيندگان آموخت. گرچه برخى از گفتارها و رفتارهاى ايشان به وضعيت خاص آن زمان مربوط مى‏شد، اما ملاحظه مجموع آنچه كه حضرت در طول اين سفرها از خود به يادگار نهاد، مى‏توان خط مشى مسلمانان را در هر زمانى به دست آورد.
    پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به امتش آموخت كه چگونه بايد از فرصت طلايى ـ كه خداوند سبحان به بركت خانه خويش و تشريع حج فراهم ساخته ـ استفاده كرد و چه سان بايد در اين مكان و در موسم حج «زندگى توحيدى» به تمرين پرداخت و پس از بازگشت به شهر و ديار خود آن را در اقصى نقاط جهان تحقق بخشيد. به خصوص كه در ميان مجموع سخنان حضرت، «ميراث گران‏قدرى» از وصاياى پايانى ايشان به چشم مى‏خورد و معمولاً سخنان پايانى شخصيت‏هاى بزرگ تاريخ، گهربارترين و ارزنده‏ترين يادگارهاى آنهاست كه ضمن بحث، به آنها اشاره خواهيم كرد.
    اگر مجموع سفرهاى جمعى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به مكه مكرمه را سه سفر بدانيم؛ عمرة القضاء، فتح مكه و حجّة الوداع، و نيز حج سال نهم را كه پيامبر خود حضور نداشت اما با اعزام نماينده‏اى ويژه پيام مهمى را ابلاغ كرد، مورد چهارم به شمار آوريم، در هر يك از اين موارد چهار گانه، رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله استفاده شايانى از اين فرصت نمودند كه مهمترين پيام در هر يك از اين سفرها عبارتند از:
    ـ پيام توحيد و تحقق وعده‏هاى الهى، در سفر اول.
    ـ برچيدن بساط بت پرستى و پيروزى و حاكميت اسلام در سرزمين وحى، در سفر دوم.
    چراغ اعلان برائت از مشركين به وسيله امام على عليه‏السلام در حج سال نهم هجرى
    ـ و بالأخره سفارش به پيروى از ثقلين (قرآن و عترت) و تعيين جانشين خود و حماسه غدير، در آخرين سفر خود.
    
    و اينك تفصيل و شرح هر كدام:
    پيام توحيد در پايگاه كفر و شرك
    اولين سفر پيامبر به مكه، يك سال پس از انعقاد صلح حديبيه بود. پس از عزيمت مسلمانان براى زيارت خانه خدا در سال ششم هجرى و ممانعت مشركان از ورود آنان به مكه، در نهايت صلح حديبيه منعقد شد كه بر اساس آن مسلمانان مى‏توانستند همه ساله سه روز براى زيارت كعبه به مكه سفر كنند، اينك يك سال از انعقاد قرار داد سپرى شده، پيامبر در ذى القعده سال هفتم در مدينه صَلاى سفر به مكه سر داد و عاشقان و شيفتگان زيارت خانه خدا، به خصوص مهاجران كه ساليان دراز از خانه و كاشانه و همسر و فرزندان خود دور مانده‏اند، فرصتى يافتند كه به وطن خود بازگردند. دو هزار نفر از مسلمانان در يك سفر دسته جمعى، همراه پيامبر عازم مكه‏اند؛ سفرى كه بيش از آنكه سفر زيارتى باشد، به سفرى تبليغى براى بسط و گسترش اسلام بدل شد. پيامبر كه اعتمادى به مشركين نداشت، گروهى را مأمور ساخت با سلاح و ادوات جنگى در بيرون حرم مستقر شوند تا در صورت نياز از وجود آنان استفاده شود.
    در اين سفر، پيامبر و همراهان، عمره مفرده به جا آوردند و از اين جهت است كه به عنوان قضاى عمره سال گذشته، به «عمرة القضا» ياد شده است. اين سفر چون نخستين سفر مسلمانان به مكه محسوب مى‏شد، و قبل از تشريع فريضه حج انجام مى‏گرفت، تقريبا همه مسلمانان حضور داشتند. از اين رو فراتر از يك سفر فردى براى انجام عمره بود، در حقيقت كاروانى تبليغى و معنوى در تاريخ اسلام به شمار رفته است. پيامبر براى نشان دادن قدرت مسلمانان بازوى راست خود را از زير جامه احرام بيرون آورد و فرمود: «خدا رحمت كند كسى را كه امروز نيرومندى خود را به اينان نشان دهد.»
    در اين كاروان، كه پيامبر چون نگينى در جمع مسلمانان بود، عبداللّه‏بن رواحه مهار شتر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در دست داشت و با صداى رساى خود اين شعار را مى‏خواند:
    خَلّوا بَنى الكفّار عن سبيله خَلّوا فكلّ الخير في رسوله
    يا ربِّ إنّي مؤمن بِقيله اَعرفُ حقَّ اللّه‏ في قبوله
    نحن قتلناكم على تأويله كما قتلناكم على تنزيله
    ضربا يُزيل الهامَّ عن مقيله و يُذهل الخليل عن خليله(4)
    اى فرزندان كفر و شرك، راه را براى پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله باز كنيد، بدانيد او سرچشمه خير و منبع نيكى است.
    بار الها! من به گفتار او ايمان دارم و حق خداوند را در قبول سخنان او مى‏دانم.
    ما با شما به علت انكار تأويل او مى‏جنگيم، چنانكه به علت انكار تنزيل او پيكار كرديم.
    چنان ضربتى به شما خواهيم زد كه كاسه سر شما را از جا بكند و دوست را از ياد دوست خود غافل گرداند.
    پيامبر به او فرمود: اين جملات را با صداى بلند بخوان
    «لا اِلهَ اِلاَّ اللّه‏ُ، وَحْدَهُ وَحْدَهُ، صَدَقَ وَعْدَهُ، وَنَصَرَ عَبْدَهُ، وَاَعَزَّ جُنْدَهُ، وَهَزَمَ اْلأَحْزابَ وَحْدَهُ».
    بدين وسيله نداى توحيد و يكتاپرستى در فضاى مسجد الحرام و اطراف آن صفا و مروه پيچيد؛ فضايى كه تا كنون چنين ندايى را با اين عظمت به خود نديده بود. بلال به امر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر بام كعبه رفت و نداى اذان سر داد، شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در فضاى كعبه طنين انداز شد. كسى كه روزى تنها به خاطر ايمان به پيامبر در همين شهر تحت شديدترين شكنجه‏ها قرار داشت، اينك بر بام خانه خدا نداى توحيد سر مى‏دهد و هيچيك از مشركان جرأت تعرض به او را ندارند. كسى كه روزى به خاطر ادعاى نبوت تحت شديدترين آزارها و اذيت‏ها قرار گرفت و شبانه مكه را ترك كرد، امروز با صداى بلند رسالتش بر بام كعبه گواهى مى‏شود. بدين وسيله عظمت اسلام و مسلمين به نمايش درمى‏آيد. اين منظره زيبا و با شكوه به قدرى براى سران كفر دشوار بود كه با عصبانيت مى‏گفتند: سپاس خداى را كه پدرانمان مردند و صداى اين غلام حبشى را نشنيدند و بعضى ديگر كه توان مشاهده اين صحنه‏ها را نداشتند، به كوه‏ها پناه برده و حتى صورت خود را پوشاندند.
    پيامبر در مدت كوتاه اقامت خود در مكه، حداكثر استفاده را در جهت گسترش نداى توحيد در سرزمين بت‏پرستى نمود، حادثه‏اى كه‏سران كفر وشرك تصورش را نمى‏كردند.
    پيامبر در ضمن نداى توحيد، تحقق وعده الهى را در پيروزى بندگان صالحش و عزت و عظمت آنان را به مسلمانان گوشزد كرد تا از سرچشمه عزت و عظمت و پيروزى خود غافل نشوند.(5) بدين ترتيب وعده خدا به پيامبرش محقق شد:
    لَقَدْ صَدَقَ اللّه‏ُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِنْ شَاءَ اللّه‏ُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لاَ تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحا قَرِيبا .(6)
    «بدين وسيله خدا صدق و حقيقت خواب رسولش را آشكار ساخت كه در عالم رؤيا ديد شما مؤمنان به مسجد الحرام با دل ايمن وارد شويد و سرها را بتراشيد و اعمال تقصير احرام، بدون ترس و هراس بجا آوريد و خدا آنچه را كه شما نمى‏دانستيد، مى‏دانست و قبل از آن فتح نزديك را مقرر داشت.»
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    در هم شكستن بت ها و حاكميت اسلام
    على رغم اين كه مسلمانان و مشركان در حديبيه قرار داد بسته بودند كه تا ده سال ميان آنان صلح برقرار شود كه به موجب يكى از مواد آن، تعرض به هر يك از طرفين و قبايل متحد با هر كدام ممنوع است، اما مشركان مكه با زير پا نهادن اين تعهد، برخى از قبايل متحد با مسلمانان را مورد تعرض قرار دادند و عملاً پيمان شكنى نمودند و همين امر موجب شد كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با اجتماعى عظيم و با هدف فتح مكه عازم اين شهر شد. اين سفر مهمترين و تعيين كننده‏ترين مقطع تاريخ حيات اسلام است. مقطعى كه به دنبال آن مردم گروه گروه به اسلام گرويدند و سوره مباركه نصر به همين مناسبت نازل شد.(7)
    اين سفر گرچه در موسم حج نبود و براى برگزارى موسم حج انجام نشد، اما چون برپايى فريضه واقعى حج بر فتح مكه و تطهير آن از لوث بت ها و بت پرستى‏ها بود، و از اين جهت كه زمينه برگزارى حج ابراهيمى ـ محمدى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در سال‏هاى بعد فراهم كرد، حائز اهميت بود. آزادى خانه خدا از شرك و بت پرستى و حاكميت اسلام بر اين سرزمين هدف مهمى بود كه در اين سفر تأمين شد.
    با آنكه حجى به جا آورده نشد، اما به لحاظ اجتماع عظيم مسلمانان بسان اجتماع بزرگ حج، فرصتى را براى پيامبر فراهم كرد تا از آن بهره‏بردارى كافى به عمل آورد.
    مهمترين دستاورد اين سفر برچيده شدن بساط بت پرستى از پايگاه وحى بود. پيامبر بت پرستى را خرافه و گمراهى مى‏دانست نه عقيده‏اى كه بر پايه تحقيق و آزادگى كسب شده باشد. او همچون ابراهيم بت‏ها را شكست و خانه كعبه را از لوث بتها پاك كرد. وارد خانه شد و خداوند را براى تحقق وعده‏هايش، يارى مسلمانان و شكست دشمنانش سپاس گفت.
    
    «اَلْحَمْدُ للّه‏ِِ الَّذِي صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ اْلأَحْزابَ وَحْدَهُ».
    پيامبر با شكستن بت‏ها نشان داد كه نمى‏تواند «اسارت عقل و انديشه» و «وابستگى قلب و روح» انسان به خرافات را تحمل كند و به رسميت بشناسد. پيامبر به وضوح مى‏ديد كه زورمداران و فريبكاران با بساط بت پرستى و خرافات به استحمار و استعمار توده‏هاى مردم پرداخته، بر گرده آنان سوار شده و رياست مى‏كنند. براى نجات مستضعفان چاره‏اى جز مبارزه با خرافات و برچيدن بساط بت پرستى و فريبكارى قدرتمندان نبود. پيامبر با شكستن بت‏ها در برابر ديدگان حيرت زده بت پرستان، خفتگان را بيدار كرد و براى اولين بار با خود و يكديگر گفتند: «بت هبل كه نتوانست از خود دفاع كند، چگونه مى‏تواند بر سرنوشت ما تأثير گذار باشد؟!».(8)
    همان طور كه ابراهيم خليل عليه‏السلام با شكستن بت‏ها و نهادن تبر بر دوش بت بزرگ، شكستن بت‏هاى ديگر را متوجه بت بزرگ كرد و دل‏هاى خفته را متوجه اين واقعيت نمود كه: «بتى كه نمى‏تواند تبر به دست بگيرد، چگونه مى‏تواند سرنوشت ما را رقم بزند؟!».(9)
    پيامبر عده‏اى را نيز براى تخريب بت خانه‏هاى مكه و حوالى آن اعزام كرد و بدين وسيله بساط بت پرستى را در سرزمين وحى برچيد.
    
    پيام رحمت و رأفت اسلامى در اوج قدرت
    يكى از پيام‏هاى سفر فتح مكه، كه پيامبر با رفتار خود آن را به مسلمانان، بلكه بشريت ابلاغ كرد، پيام رحمت و رأفت اسلامى در اوج قدرت بود. برخلاف پندار قدرتمندانى چون خالدبن وليد كه گمان مى‏كردند پيامبر با فتح مكه انتقام سال‏ها آزار و اذيت مسلمانان توسط مشركين مكه را خواهد گرفت، با شعار انتقام وارد مكه شد و مشركان را وعيد انتقام و هتك و حرمت مى‏دادند در آن حال پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله على‏بن ابى‏طالب را فرستاد تا شعار رحمت و رأفت سر دهد. آرى، رسول‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با نداى «اِذْهَبُوا فَأَنْتُمْ الطُّلَقاء» كرامت و بزرگوارى خود را به نمايش گذاشت.
    رفتار كريمانه آن حضرت موجب شد كه بسيارى از مشركان در رفتار خود با اسلام و مسلمانان تجديد نظر كنند و به اين دين پاك بگروند. در اين ميان پيامبر ده نفر از كسانى را كه وى و آيين اسلام را مورد هتك قرار داده بودند، مهدورالدم خواند تا هركس به آنها دست يافت به قتل رساند. در عين حال دو تن از آنان به وسيله امّ هانى خواهر على عليه‏السلام امان داده شدند، يك تن نيز توسط عثمان امان داده شد و پيامبر آنان را بخشيد. صفوان‏بن اميه نيز با وساطت عميربن وهب مورد بخشش قرار گرفت و وقتى اسلام بر او عرضه شد، دو ماه مهلت خواست و پيامبر چهار ماه به او مهلت داد تا در آيين اسلام تفكر كند و او پس از مدتى اسلام آورد.(10)
    
    تبيين ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها
    پيامبر در اين سفر با ايراد سخنانى در اجتماع عظيم مردم، به تبيين ارزشها و ضد ارزشها پرداخت كه بعضى از موارد مهم آن را مى‏آوريم:
    
    1 ـ مساوات
    پيامبر در اين سخنرانى از فرصت استفاده كرد و تعصبات جاهلى را كه تا عمق جان اعراب نفوذ كرده بود و زدودن آنها نياز به تمرين و مجاهدت داشت، الغا كرد. هنجارهاى واقعى را جايگزين ناهنجارى‏هاى واقعى كه خود را به عنوان ارزش‏هاى پذيرفته شده به جامعه تحميل كرده بودند، نمود. به تفاخرها و تعصب‏هايى كه جز از جهل و نادانى ناشى نمى‏شد، پايان داد. مناصب دروغين را كه وسيله‏اى براى فريب دادن حجاج و كسب درآمد براى عده‏اى شده بود، باطل كرد و تنها بعضى از مناصب مفيد، مانند كليددارى، پرده دارى و سقايت زائران را باقى گذاشت.(11)
    حضرت در سخنرانى خود فرمود: «اى جماعت قريش خداوند نخوت جاهليت و فخر فروشى به پدران را از شما گرفت. مردم از آدم و آدم از خاك است.»
    سپس اين آيه را تلاوت كرد: يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّه‏ِ أَتْقَاكُمْ .(12)
    تقوا و پرهيزكارى و دورى از گناه را جايگزين فخرفروشى‏ها كرد. فخر فروشى به خاطر حسب و نسب را محكوم ساخت. فضيلتى به نام «عروبت» را پندارى بى‏جا شمرد؛ چرا كه عربيت، تنها زبانى گوياست كه نمى‏تواند جانشين انجام وظيفه آدمى باشد.
    پيامبر در اين مرحله كه مسلمانان طعم شيرين پيروزى را چشيده‏اند و اين پيروزى مقدمه‏اى بر پيروزى‏هاى بعدى بر اقوام و ملت‏هاى ديگر است، اصل «مساوات» را مطرح نمود تا ارزش‏هاى دروغين جايگزين ارزش‏هاى واقعى نشوند. رنگ پوست، زبان و قوم و قبيله جايگزين تقوا نگردد. روند حوادث پس از وفات رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نشان داد كه تأكيد بر اصل