استجابت دعا به كمك صلوات

استجابت دعا به كمك صلوات

امام صادق (ع) فرمود: هر گاه اراده كرديد چيزي از حوائج دنيا را از خداي سبحان مسألت نماييد، ابتدا بايد خداي عزوجل را ستايش كنيد. و سپس صلوات بر محمد و آل محمد بفرستيد، پس آنگاه حاجت خود را از خداوند كريم بخواهيد. آن حضرت فرمودند: مردي وارد مسجد شد و پس از بجاي آوردن نماز، دست به سوي درگاه خداوند دراز نمود و حاجات خود را طلب كرد. پيامبر اكرم(ص) كه در آن مسجد حضور داشتند با مشاهده اين وضع فرمودند: اين بنده، درخواسته خود از خداوند تعجيل كرد. پس شخص ديگري آمد و دو ركعت نماز گزارده وثناي خدا را بجا آورد و سپس بر محمد و آل محمد صلوات فرستاد. آنگاه رسول خدا فرمودند: كه دعايت در آستانه اجابت است. 

منبع: 

عدة الداعي، ص 120

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥

سياست پولي رسول اكرم «ص»

                

عنوان :       سياست پولي رسول اكرم «ص»

صاحب اثر : مهرداد آزاد

                

منبع :          مجمع جهاني شيعه شناسي

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

     رسول خدا «ص» نظام مبادله كالا را كه پيش از اسلام رايج بود تغيير داد و نظام پولي مبتني بر طلا و نقره (دينار و درهم) را جايگزين آن كرد. در اين باره ابوسعيد خدري روايت مي كند كه پيامبر مردي را به عنوان عامل خود در منطقه خيبر تعيين كرد، روزي آن مرد مقداري از خرماي مرغوب به نام جنيب آورد، رسول خدا پرسيد آيا همه خرماهاي خيبر اينچنين مرغوب هستند؟ مرد گفت خير يا رسول الله ما خرماي مرغوب آنان را در قبال معاوضه با دو پبمانه از كالاي ديگر خودمان و دو پيمانه از خرماي آنان را با سه پيمانه از كالاي خودمان معاوضه مي كنيم. حضرت فرمود: اينچنين عمل نكن تمام كالاي خود را با درهم بفروش و سپس خرماي جنيب را نيز با درهم خريداري كن.
    پيامبر با اين توصيه، سياست پولي ثابتي را كه مبناي آن درهم و دينار(1) بود پي ريزي كرد و با اين سياست جهش بزرگي در فعاليت اقتصادي جزيره العرب بوجود آمد و عمليات خريد و فروش كه در گذشته دچار قيد و بند بود از آزادي گسترده اي برخوردار شد.
    نظام پولي جديد همچنين باعث تسهيل عمليات خريد و فروش و در نتيجه جلوگيري از بروز اختلاف ميان طرفين معامله شد، و بدين ترتيب در اثر اين سياست، مشكلات قضايي احتمالي ناشي از مبادله كالا نيز رفع گرديد.
    تأثير ديگر اين نظام جديد، تسهيل نقل و انتقال كالاها و محصولات از شهري به شهر ديگر بدون نگراني از ضايع شدن ارزش آنها بود.
    نظام پولي مبتني بر طلا و نقره، دامنه عمليات مبادله تجاري را بسيار گسترده تر كرد بطوري كه اگر كسي خرما مي فروخت قادر مي شد هر چه را كه مي خواهد در هر زماني خريداري كند و ديگر مجبور نبود در قبال فروش محصول خود – كالاي ديگري را – كه مورد نيازش نبود – خريداري كند.
    
    رسول خدا براي تقويت نظام پولي، محورهاي مهمي را مشخص كرد كه عبارتند از:
    1- تثبيت ارزش پو ل رايج، كه با اين كار، پول رايج، به عنوان ملاك تعيين قيمت كالاهاي مورد معامله شناخته شد، رسول خدا به منظور تعيين ديه انسان مسلمان، ارزش يك مثقال طلا را يك دينار و ارزش هزار دينار را معادل 100 شتر معين كرد. آن حضرت در نامه اي به مردم يمن نوشت: «ديه انسان مؤمن 100 شتر است و كساني كه داراي پول هاي مسكوك (دينار و درهم) هستند بايد 100 دينار بابت ديه بپردازند» و بدين ترتيب پول، قيمت ثابتي يافت و معيار قيمت هاي ديگر شد.
    2- آن حضرت واحدهايي براي اندازه گيري ميزان طلا و نقره معين كرد و از جمله اوقيه (اونس)، درهم، دانق، قيراط، مثقال و دينار كه مقياس هايي بودند براي اندازه گيري طلا و نقره. دينار عبارت بود از يك مثقال طلاي شرعي كه معادل سه چهارم مثقال وزن طلا در امروز است و هر ده درهم معادل هفت مثفال شرعي نقره خالص است كه آنهم برابر است با پنج و 4/1 مثقال طلاي امروز و اوقيه (اونس) شرعي 40 درهم بود و درهم شش دانق و دينار 24 قيراط بود، و همه معاملات اقتصادي براساس اين واحدها و مقياس هاي شرعي صورت مي گرفت.
    3- پيامبر از انباشتن طلا و نقره جلوگيري كرد چنانچه آيه قرآن مي فرمايد: (كساني كه طلا و نقره ذخيره مي كنند آن را در راه خدا انفاق نمي كنند). علت اقدام پيامبر اين بود كه طلا و نقره به عنوان دو پول رايج بايستي در گردش باشد تا نقدينگي بازار تضمين گردد. از اينرو، انباشتن پول نقد موجب ركود اقتصادي مي شد و تأثيرات ناگواري بر اوضاع اقتصادي بجاي مي گذاشت و تا زماني كه طلا و نقره از نظر اسلام دو نوع پول محسوب شوند، بايستي آنها در گردش باشند، و نبايد در جاهايي كه از آنها استفاده نمي شوند محبوس گردد.
     4- به منظور جلوگيري از انباشته شدن پول در دست يك نفر، اسلام براي طلا و نقره، ماليات وضع كرد و آن را «زكات» ناميد كه عبارت است از مقداري پول كه در صورت به حد نصاب رسيدن طلا و نقره، پرداخت مي گردد، اين روش بهترين شيوه براي جلوگيري از انباشته طلا و نقره در يك مكان و انتقال بخشي از آنها به نيازمندان است. در چنين صورت پول كه همان طلا و نقره است دوباره به گردش در مي آيد و از احتمال راكد ماندن آن جلوگيري مي شود.
     اسلام با تعيين زكات طلا و نقره، نظام باشكوهي را براي تضمين گردش مستمر پول مقرر كرد، بطوري كه اگر كسي پول افزوده اي در اختيار داشته باشد آن افزوده را به آن كه ندارد مي دهد و به اين طريق حركت پولي بي وقفه فعال بوده و موجب به حركت درآمدن چرخ هاي اقتصادي مي شود.
    (1) دينار به سكه هاي طلا و درهم به سكه هاي نقره اطلاق مي شد.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥

حجّ پيغمبر(ص)۳

  عنوان :     حجّ پيغمبر(ص)۳

صاحب اثر : كاظم مديرشانه چى

                

منبع :          پايگاه پيامبر اعظم (ص)

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

  در تهذيب التهذيب آمده:
    
    «قالَ اِسحَقُ بْنُ راهِويْه: قُلْتُ لِلشَّافِعِىِّ كَيْفَ جَعفَرُ بْنُ مُحَمّد عَنْدَكَ؟ فَقَالَ ثِقَه. وَقالَ الدَّوْرِىُّ عَنْ يَحْيَى بْنِ مُعين: ثِقَةٌ مَأْمُون.
    
    وقالَ ابْنُ اَبى خُثَيْمَة وَغَيْرُهُ عَنْهُ: ثِقَه. وَقالَ ابْنُ اَبِى حاتِمِ عَنْ اَبِيهِ: ثقَةٌ لايُسْألُ عَنْ مِثْلِه. وَقالَ ابْنُ عَدِىّ: وَلِجَعْفَر اَحاديثٌ ونُسَخٌ وَهُوَ مِنْ ثِقاتِ النَّاسِ كَما قالَ يَحْيَى بْنِ مُعين. وَقالَ عَمْرُونُ بْنُ اَبِى الْمِقْدامِ: كُنْتُ اِذا نَظَرتُ اِلى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّد عَلِمْتُ اَنَّهُ مِنْ سُلالَةِ النَّبِيّينَ وَذَكَرَهُ ابْنُ حبانِ فِي الثَّقاتِ وَقالَ: كانَ مِن ساداتِ اَهْلِ الْبَيْتِ فِقْهاً وَعِلْماً وَفَضْلا... وَقالَ السّاجِىُّ: كانَ صَدوقاً مَأمُوناً اِذا حَدَّثَ عَنْهُ الثِّقاتُ فَحَدِيثُهُ مُسْتَقيم. وَقالَ النِّسائىُّ فِي الْجَرْحِ وَالتَّعْدِيل: ثِقَة.
    
    وَقالَ مالِكٌ: اِخْتَلَفْتُ اِلَيْهِ زَماناً، فَما كُنْتُ اَراهُ اِلاّ عَلَى ثَلاث خِصال: اِمّا مُصَلٌّ وَاِمّا صائِمٌ وَاِمّا يَقْرَءُ الْقُرآنَ وَما رَأَيْتُهُ يُحَدِّثُ اِلاّ عَلى طَهارَة.»
    
    
    عدم نقل بخارى از امام صادق (عليه السلام)
    
    
    در اينجا بيان نكته اى لازم به نظر مى رسد و آن عدم نقل بخارى در صحيح خود از امام صادق (عليه السلام) است. ذهبى در ميزان الاعتدال مى نويسد: «جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّد... اَحَدُ الاَعْلامِ، بِرٌ، صادِقٌ، كَبيرُالشَّأنِ، لَمْ يَحْتَجَّ بِهِ الْبُخارى.»
    
    نووى در شرح باب حجة النبى از صحيح مسلم آورده:
    
    «فَيهِ حَديثُ جابِر رَضِىَ اللهُ عَنْهُ وَهُوَ حَديثٌ عَظْيمٌ مُشْتَمِلٌ عَلَى جُمَل مِنَ الْفَوائِدِ وَنَفائس مِنْ مُهِمّاتِ الْقَواعِدِ وَهُوَ مِنْ اَفْراد مُسْلِمِ وَلَمْ يَرَوْهُ الْبُخارِىُّ فِي صَحِيحِهِ وَرَواهُ اَبُو داوُودِ كَرَوايَةِ مُسلِم...»
    
    شايد عدم نقل بخارى از آن حضرت، بدين جهت باشد كه بيشتر احاديث امام
    صادق (عليه السلام) ـ چنانكه گفتيم ـ بدون ذكر واسطه و سلسله سند تا به رسول خدا يا صحابه است. امّا اولا تمام احاديث آن جناب بدون نقل واسطه نيست چنانكه همين حديث حجة النبى در صحيح و ابوداوود با ذكر سلسله سند نقل شده است و ثانياً پاسخ اين اشكال از ناحيه خود آن حضرت داده شده است:
    
    ابن حجر در تهذيب التهذيب از ابن ابى مريم نقل مى كند كه به ابى بكر بن ابى عياش گفتند چه چيزى سبب شده است كه از جعفر بن محمد سماع حديث نمى كنى؟ پاسخ داد: ما از وى درباره احاديثى كه نقل مى كند پرسيديم آيا شما خود اين احاديث را شنيده اى؟ گفت خير، ولى احاديث مزبور را ما از پدرانمان روايت كرده ايم.
    
    خدشه اى در صحت و حجيت حديث نمى رساند; زيرا بيشتر علماى فريقين، مرسلات عدول را حجت دانسته اند و حتى نقل شده كه امام مالك و امام ابوحنيفه به مطلق مرسلات عمل كرده اند.
    
    استاد ابوزهره در اين زمينه مى نويسد: مالك و ابوحنيفه و ابراهيم نخعى و حمّاد بن ابى سليمان و غير آنان، از بزرگان فقها، مرسل را حجت مى دانستند، بدين دليل كه راوى اگر به سلسله سند و وسائط فيمابين، اعتماد و وثوق نداشته باشد، نبايد بطور مرسل نقل حديث كند. ولى شافعى مرسل را با دو شرط قبول داشت:
    
    1 ـ مرسل از تابعين مورد وثوق باشد،
    
    2 ـ مضمون حديث، مؤيَّد به روايت مسند يا مرسل ديگرى گردد و يا موافق با قول يا فعل يكى از صحابه باشد.
    
    اما امام احمد بن حنبل گر چه مرسل را ضعيف مى شمارد ولى روايات مرسله را بر قياس مقدم مى دارد.
    
    و اما مرسل نزد شيعه:
    
    صاحب معالم مى فرمايد: قول راجح نزد شيعه آن است كه مرسلات ثقات يا مرسلات كسانى كه جز از ثقات نقل حديث نمى كنند پذيرفته است.
    
    «كَشى» جماعتى از اصحاب ائمه را نام مى برد كه مرسلات آنان به واسطه وثاقتشان به اجماع اماميه پذيرفته است.
    
    بنابراين مى بينيم اگر عذر بخارى در عدم نقل از امام صادق (عليه السلام) ارسال حديث آن جناب باشد (كه در حديث حجة النبى نيست) مرسلات ثقات نزد ائمه و محققان فريقين پذيرفته است. متأسفانه بخارى احاديث مسند آن حضرت تا به پيغمبر (كه در كتب فريقين زياد است) را نيز در صحيح خود نياورده است.
    
    استاد ابوزهره در اين زمينه مى نويسد: گفته اند كه بخارى احاديث منسوب به حضرت صادق (عليه السلام) را قبول نداشته، به نظر ما اين قبول نداشتن نمى تواند از اين جهت باشد كه بخارى كسى را كه مسلمانان صادق مى نامند صادق نداند، با اين كه وى از طبقه تابعين، كه پايين تر از رتبه امام هستند حديث نقل كرده است، بلكه از آن جهت است كه سند روايات منسوب به آن حضرت را مشكوك مى دانسته; يعنى نسبت به راويان حديث وى شك داشته است. بنابراين بخارى شخص آن جناب را صادق مى دانسته امّا آنان را كه از آن امام حديث نقل كرده اند رد مى نموده است.
    
    جاى تعجب است كه همين استاد ابوزهره در جاى ديگر مى نويسد : حضرتش با حفظ جنبه فقهى، مردى دانشمند در احاديث رسول اكرم بود، به طورى كه محدثان از علماى اهل سنت، روايات وى را تلقّى به قبول مى كردند ـ رواياتى را كه با سلسله سند به وى منتقل مى گرديد، چنانكه محدثان و فقهاى معاصرش از او روايت كرده اند كه از آن جمله اند: سفيان بن عُتَيْبه و سفيان نَوَوِى و مالك و ابوحنيفه و يحيى بن سعيد انصارى و جمع بسيار ديگر.
    
    احتمال ديگرى كه براى عدول بخارى از نقل احاديث جعفر بن محمد وجود دارد آن است كه آن حضرت امام شيعيان زمان خود; يعنى پيشواى مذهبى، غير از مذاهب اهل سنت بوده مذهبى كه بخارى به آن اعتقاد داشته است، ولى مى دانيم كه مدار صحّت حديث، وثاقت ناقلان آن است نه اعتقاد آنان، و بايد گفت كه بخارى خود از جمعى از خوارج نقل حديث كرده، با آن كه عقيده آنان از نظر بخارى و جمهور اهل سنت و شيعه پذيرفته نيست.
    
    
    حديث حج النبى (صلى الله عليه وآله)
    
    
    علاّمه ناصرالدين البانى درباره جابر، راوى اين حديث مى نويسد :
    وى بهترين صحابى رسول اكرم در سياقت نقل حديث حجة الوداع است; زيرا جابر از هنگام خروج پيامبر از مدينه تا آخر اعمال حج را بيان كرده است لذا مى توان گفت كه وى اضبط از ديگران است. سپس از قول حافظ ابن كثير نقل مى كند كه روايت جابر به تنهايى منسك مستقلى است.
    
    در بخش دوّم به شرح و ترجمه اين حديث شريف درباره حج رسول خدا خواهيم پرداخت، با اين ويژگى ها و خصوصيات كه:
    
    1 ـ ابتدا راويان اين حديث را كه در كتب حديث شيعه (كافى و تهذيب) آمده ، از ديدگاه علم رجال و جرح و تعديل مورد بررسى و نقادى قرار مى دهيم.
    
    2 ـ ترجمه حديث را طبق نقل كافى و تهذيب مى آوريم (چرا كه در اين نقل فوايدى است كه در نقل مسلم و ابوداوود نيست).
    
    3 ـ توضيحات لازم را به مقتضاى مقام ذكر مى كنيم.
    
    4 ـ مواردى را كه در نقل مسلم و ابوداوود نيست و به عكس خصوصياتى را كه در نقل آن دو هست و در نقل كافى نيست بازگو مى كنيم.
    
    5 ـ در پايان متن روايت را از كافى و تهذيب و نيز متن حديث جابر را از التاج براى مزيد فايدت مى آوريم تا ارباب تحقيق را مقايسه آن دو، سهل باشد و از فوايد مندرجه هر دو نقل، بهرهور گردند.
    
    
    آيا فاطمه زهرا(س) در روضه دفن شده است؟!
    
    
    در فصلنامه وزين «ميقات حج» سلسله مقالاتى با عنوان «تاريخ حرم ائمه بقيع (عليهم السلام) » آورديم و در شماره هفتم درباره محلّ قبر حضرت زهرا، كه آيا در داخل بيت خويش قرار گرفته و يا در بقيع، بحث نموديم و اينك اين مقاله مى تواند به صورت مكمّل همان بحث و يا به عنوان يك مبحث مستقلّ مطرح شود:
    
    نتيجه بحث پيشين اين شد كه: احتمال وجود قبر شريف حضرت زهرا (عليها السلام) در بقيع، كه در كتب تاريخ عنوان شده، احتمالى است ضعيف و برگرفته از اقوال و منابع گروهى از مورّخان و علماى اهل سنّت. و در روايات شيعه و از ديدگاه علماى بزرگ ما، دليل صريح و روشنى كه مؤيّد اين احتمال باشد وجود ندارد و آنچه در روايات اهل بيت (عليهم السلام) بر آن تأكيد شده و محدّثان و شخصيتهاى علمى گذشته ما بر آن تأكيد دارند، اين است كه پيكر آن بانوى عظيم الشأن، در داخل بيت شريفش به خاك سپرده شده است.
    
    حال بايد ديد اوّلا دفن شدن آن حضرت در روضه مطهره، كه گاهى به عنوان احتمال سوم مطرح شده، در چه حدّى از قوّت و استحكام برخوردار است؟ و ثانياً منظور از «روضه» چيست و حدود آن كدام است؟
    
    تذكر اين نكته نيز لازم است كه بيان ضعف احتمال وجود قبر شريف آن حضرت در محلّى، به هيچ وجه دليل نفى ثواب زيارت و استحباب عرض ارادت نسبت به آن بانوى عزيز در آن محل نيست; زيرا استحباب زيارت معصومين (عليهم السلام) از هر نقطه، دور يا نزديك، مسلّم و ثابت است، به ويژه كه اين زيارت در روضه مطهّر و در كنار قبر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) و يا در بقيع، يا در كنار قبور ائمه هدى باشد و حد اقل فايده و نتيجه اى كه بر تأييد و تقويت يك احتمال مترتّب است ـ افزون بر جنبه علمى و روشن شدن يك موضوع حساس تاريخى مذهبى ـ حصول يك نوع اطمينان و جلب توجّه زائران آن بانوى بزرگوار است كه اعتماد و ظنّ به وجود قبر شريف در يك محلّ، هر چه بيشتر و قوى تر باشد توجه باطنى و حضور قلب به هنگام زيارت در آن مكان نيز بيشتر و افزون تر مى شود و نعم المطلوب!
    
    
    روضه مطهّره و فضيلت آن
    
    
    آنچه به عنوان «روضه» مطرح است، آن بخش از مسجد النبى است كه در ميان منبر و خانه يا خانه هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) قرار گرفته است.
    
    اصطلاح «روضه» و نامگذارى اين مكان مقدس بدين اسم، برگرفته از گفتار رسول خدا و از متن حديثهايى است كه از آن بزرگوار نقل گرديده است.
    
    در فضيلت روضه مطهر، حديثهاى متعددى از طريق اهل سنت و شيعه و در منابع حديثى هر دو گروه از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل شده است. همچنين در بيان ائمه (عليهم السلام) و در گفتار علما و دانشمندان بر عبادت و دعا در اين نقطه از مسجد تأكيد و سفارش شده است:
    
    حديثى است از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) كه فرمود:
    
    «ما بَينَ بيتي وَمِنْبَري روضةٌ مِنْ رياضِ الجنّة وَمِنْبَري عَلى حَوْضي»
    
    «فاصله بيت و منبر من باغى است از باغهاى بهشت و منبر من در بالاى حوض من قرار گرفته است»
    
    و در حديث ديگر آمده است:
    
    «وَمِنبَري على تُرْعة مِنْ تُرَعِ الجنّة»
    
    «منبر من در كنار درى از درهاى بهشت قرار گرفته است.»
    
    در روايت ديگر، امام صادق (عليه السلام) به معاوية بن عمّار فرمود: «در كنار منبر بايست و حمد و ثناى خدا را به جاى آور و حاجت خود را بخواه; زيرا پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرموده: «بين منبري و بيتي روضة مِنْ رياض الجنّة».
    
    علما و دانشمندان در توضيح مفهوم اين حديث شريف و در بيان تشبيه اين مكان مقدس به «روضه اى از رياض جنت» وجوه مختلفى ذكر كرده اند كه نقل آنها خارج از موضوع است ولى به طور اجمال آنچه در مفهوم اين حديث به نظر مى رسد اين است كه روضه و اين بخش از مسجد النبى در نزول رحمت الهى و استجابت دعاى مؤمنان و نيل بندگان به سعادت معنوى و اخروى، همانند روضه اى است از رياض جنت. آرى اين مكان مقدس از نظر فضيلت و شرافت در حدّى است كه از تصوّر، خارج و فكر ما از درك حقيقت آن عاجز و قاصر است; زيرا با مقايسه اين حديث شريف با حديث ديگر درباره مسجد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) كه فرمود: «صلاة في مسجدي هذا خيرٌ من ألفِ صلاة فيما سواه من المساجد الاّ المسجد الحرام»
    
    يا «صلاة في مسجدى هذا تعدل بعشرة آلاف صلاة» مى توان به آن افق اعلا كه روضه مطهر قرار دارد تماشا كرد و به اهمّيت و فضيلت عبادت در اين مكان شريف و ارزش و ثواب دعا ونيايش در اين نقطه از مسجد پى برد كه اگر نماز خواندن در جاى جاى مسجد النبى بهتر از هزار نماز در همه مساجد، حتى مسجد الاقصى بجز مسجد الحرام، و يا يك نماز در آن معادل است با ده هزار نماز در ساير مكانها و بقاع، طبعاً پاداش عبادت و نماز در «روضه» كه به وسيله شخص رسول خدا (صلى الله عليه وآله) معرفى شده است، به مراتب افزون تر خواهد بود و چنين ثواب و پاداش، كه قطره اى است از اقيانوس بيكران فضل و رحمت الهى، مى تواند نيل به بهشت برين و رسيدن به مرتبه اعلاى غفران الهى و صعود به درجاتى از قلّه رضوان خداوندى گردد; «وَرِضوانٌ من الله أكبر». به هر حال همه اين مواهب و كرامتها از روضه مطهّر سرچشمه گرفته است.
    
    
    حدود روضه :
    
    
    چون درباره روضه مطهره، افزون بر حديث گذشته، احاديث متعدد ديگر با الفاظ و متون مختلف نقل گرديده است و ظاهراً در مضمون اين احاديث تضاد و تنافى وجود ندارد و در نتيجه مى تواند صدور اين احاديث در زمانهاى مختلف و گوياى مصداقى از روضه و بيانگر بخشى از ابعاد آن باشد، لذا در ميان محدثان و مدينه شناسان اهل سنت از قرنهاى اول اسلام، در حدودِ روضه، نظريات گونه گون وجود داشته است، و در مقابل اين نظريات، ائمه (عليهم السلام) نيز حدود روضه رامشخص و براى پيروان خويش معرفى نموده اند. بنابر اين بر خلاف علماى اهل سنّت، در ميان علماى شيعه تعدّد نظر و اختلاف رأى در اين زمينه وجود ندارد; (اهلُ البيتِ أدرى بما فِيهِ!).
    
    
    نگاهى به متن احاديث :
    
    
    1 ـ «ما بينَ بيتي ومِنبَري رَوْضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّةِ وَمِنبَري عَلى حَوضي».
    2 ـ «ما بَينَ حُجْرَتي وَمِنْبَري رَوْضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّة».
    
    3 ـ «ما بين مِنبَري الى حُجرَتي رَوْضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّة».
    
    4 ـ «ما بينَ قبري و منبري رَوضةٌ من رياضِ الجنّة».
    
    5 ـ «ما بينَ مُصَلاّى وَبَيْتي رَوْضةٌ مِنْ رياضِ الجنّة».
    
    6 ـ «ما بينَ هذِهِ البيوتِ الى مِنبَري رَوضَةٌ مِنْ رياضِ الجنّة».
    
    احاديث فوق، بجز حديث يك و شش، همه از منابع اهل سنّت نقل شده و در منابع حديثى شيعه تنها حديث اوّل و ششم نقل گرديده است.
    
    و در مورد حديث پنجم ميان آنان اختلاف نظر وجود دارد كه آيا منظور از مصلاّ، محراب رسول خدا است كه در داخل مسجد قرار دارد يا مقصود از آن، مصلاّى عيد رسول الله (صلى الله عليه وآله) است كه در بيرون مسجد و سمت غربىِ آن، به صورت ميدان وسيع وجود داشت و آن حضرت نمازهاى عيد را در آنجا مى گزارد كه بيشتر علما گويند منظور از آن، معناى دوم و مصلاّى نماز عيد است.
    
    به هر حال بر اساس مضمون اين احاديث، در ميان اهل سنّت در «تعيين حدود روضه» سه وجه يا سه نظريه به وجود آمده است:
    
    
    نظرّيه اوّل :
    
    
    حدود روضه در طرف شرق مسجد، از محدوده بيت رسول خدا آغاز و تا محدوده منبر ادامه مى يابد و عرض آن در طرف بيت محاذى آن و وسيعتر است و هر چه به طرف منبر امتداد پيدا مى كند، از وسعت آن كاسته مى شود تا به حد منبر مى رسد. بنابراين نظريه روضه داراى مساحتى مثلثى شكل است و رأس آن منبر و قاعده آن را بيت تشكيل مى دهد، اين نظريه گرچه در اوايل مورد قبول عدّه اى قرار گرفت ولى به تدريج اهمّيت خود را از دست داد، جز در ميان گروهى خاص.
    
    
    نظريّه دوّم :
    
    
    روضه شامل تمام مساحت مسجد النبى است كه در زمان آن حضرت احداث شده است.
    عمده دليل اين نظريه حديث پنجم و ششم و استفاده از واژه هاى، «بيوت» و «مصلا» است; زيرا بيشتر فضاى مسجد در ميان بيوت و منبر و همه مسجد در ميان بيت و مصلاّ قرار دارد و براى اثبات اين نظريه، «خطيب» كه يكى از علماى اهل سنّت است، كتابى نوشته به نام «دلالات المسترشد على أنّ الروضة هِىَ المسجد» ويكى ديگر از علما به نام شيخ صفى الدين مدنى در ردّ نظريه خطيب و كتاب او كتابى تأليف كرده و پس از اين دو كتاب، مورّخ ومحقّق مدينه شناس; سمهودى (متوفّاى 911) كتابى تأليف كرده به نام «رفع التعرض والانكار لبسط روضة المختار» و به طورى كه خود مؤلّف مى گويد: وى در اين كتاب دو تأليف قبلى را تلخيص و دو نظريه مخالف را به هم نزديك ساخته است.
    
    به طورى كه از نام كتاب پيداست،
    وى سرانجام نظريه خطيب و شمول
    روضه به همه فضاى مسجد را تأييد كرده
    است.
    
    
    سومين نظريه :
    
    
    اينكه روضه نه همه مسجد است و نه آن بخش مثلثى شكل، بلكه از طرف شرق، از حجره رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شروع و در همان حد و به موازات حجره تا محاذى منبر امتداد پيدا مى كند و در جنوب و شمال، از ديوار محراب پيامبر شروع و تا ستون سوم، در سمت شمال را شامل مى شود.
    
    بنابر اين قول، روضه به شكل مربّع است كه در اين محدوده دوازده ستون قرار دارد; چهار ستون رديف هم از شرق به غرب و سه ستون از سمت قبله به شمال. و منظور از اين دوازده ستون ستونهاى داخل فضاى مسجد است نه ستونهايى كه در داخل ديوار قبله و محراب و يا در داخل ديوار حجره قرار گرفته اند. و اين مساحت، از شرق به غرب حدود بيست و دو متر و از قبله به سمت شمال پانزده متر و در جمع حدود سيصد و سى متر است.
    
    در ميان علماى اهل سنّت، اين قول اخير مشهورتر از دو قول پيشين است و لذا اين ستونها از دوران سلطان سليم (متوفاى 926 هـ .) و به دستور وى با نصب مرمر سفيد تا وسط آنها علامت گذارى و مشخص گرديده است و در زمان سلطان عبدالمجيد (متوفاى 1277 هـ .) كه قسمتى از شمال مسجد را توسعه دادند، اين علامت گذارى تجديد و در سال 1404 هـ . براى سومين بار ترميم و تزيين گرديد.
    
    و بر همين مبنى است كه ازدحام حجاج و زائران در اين بخش بيش از ديگر نقاط مسجد است و براى نماز خواندن و دعا و زيارت در اين قسمت اهمّيت بيشترى مى دهند.
    
    
    حدود روضه از ديدگاه شيعه :
    
    
    نظريه شيعه در محدوده روضه، هم در طول و هم در عرض، با اقوال اهل سنّت متفاوت است. و طبق رواياتى كه از
    ائمه هدى (عليهم السلام) نقل شده، روضه نه همه فضاى مسجد است و نه تنها آن بخش
    از مسجد كه در دو قول گذشته از اهل سنت نقل كرديم، بلكه محدوده روضه از
    ديوار محراب در جنوب، كه امروزه با نرده هاى فلزى مشخص است، آغاز و
    در شمال، به چهارمين ستون منتهى مى گردد; يعنى يك ستون علاوه بر آنچه اهل سنّت مى گويند و حد دوّم آن در شرق، داخل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) و بيت فاطمه زهرا (عليها السلام) است و در سمت غرب محاذى منبر شريف مى باشد. دليل حدّ اوّل (از جنوب تا شمال) رواياتى است كه از ائمّه (عليهم السلام) نقل شده، از جمله:
    
    كلينى (رحمه الله) با اسناد از مرازم و او از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند:
    
    «قالَ سألتُ أبا عبدِ الله (عليه السلام) عمّا يقول الناس في الروضة، فقال: قال رسول الله (صلى الله عليه وآله) فيما بين بيتي ومنبري روضة من رياض الجنّة ومنبري على تُرعَة من ترع الجنّة فَقُلْتُ لَهُ جُعِلتُ فِداك فما حدّ الروضة، فقال و بعدُ أربع اساتين من المنبر الى الظلال. فقلت جعلت فداك منَ الصّحنِ فيها شيء؟ قال: لا» 
    

ادامه دارد...


 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥

حجّ پيغمبر(ص)۲

               

عنوان :       حجّ پيغمبر(ص)۲

صاحب اثر : كاظم مديرشانه چى

                

منبع :          پايگاه پيامبر اعظم (ص)

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


   

 بنا به محاسبه ابوريحان بيرونى، عرب حجاز ومكه، از دويست سال پيش از هجرت، در تقويمشان اين كار را اعمال مى كرده اند. و چون اين كار احتياج به محاسبه و آگاهيهاى نجومى داشت، توليت اين كار را به عهده مردى از قبيله كِنانه گذاشتند كه در عصر خود از دانش رياضى و نجومى آگاهى و مهارت داشت و او را «نسأه» يا «قلمس» ناميدند و ظاهراً اين منصب در بنى حارِث بن كِنانه مدتها باقى بود.
    
    استاد نبئى مى نويسد : دو سالِ اعراب، روى هم بيست و پنج ماه مى شد و همواره هر دو سال كار قلمس تعيين و اعلام ماه اول سال بود تا اين كه يك دوره بيست و چهار ساله تمام مى شد و بعد از يكدوره كامل و سير ماه، حجّ اعراب در ماههاى ديگرِ سال به ذى حجه حقيقى بر مى گشت و به قول ابومعشر بلخى، عرب در هر بيست و چهار سال قمرى، نُه ماه قمرى كبيسه مى گرفتند.
    
    «محاضرات تاريخ الأمم الإسلاميه» از كتاب «نتايج الافهام فى تقويم العرب قبل الاسلام» نقل مى كند كه نسىء، تأخير محرّم به صفر همان سال تا سال آتيه بوده است، نه در هر سه سال يكسال كبيسه نمودن، كه ابومعشر بلخى هِيَوى گفته و ابوريحان بيرونى و مسعودى از وى پيروى نموده اند.
    
    ولى استاد رشيدالجميلى اين نظريه را مردود دانسته و گفته است كه گروهى از محققان معتقدند كه نسىء همان اضافه كردن يكماه در سه سال قمرى است كه به منظور تطابق سال شمسى و قمرى انجام مى شده است.
    
    به هر حال سرانجام عمل «نسىء» به دستور قرآن در اسلام ممنوع گرديد:
    
    { اِنَّما النَّسىءُ زِيادَةُ فِي الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونِهُ عاماً وَيُحَرِّمونَهُ عاماً لِيُوا طِئُوا عِدَّةَ ما حَرَّم اللهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللهُ... }
    
    و در آيه قبل از اين آمده است:
    
    { اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللهِ اثْنى عَشَرَ شَهْراً في كِتابِ اللهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَالاَرْضَ مِنْها اَرْبَعَةٌ حُرُمُ... }
    
    گفته اند اين آيه زمانى نازل شد كه ذيحجه در وقت واقعى خود قرار يافته بود و از آن زمان، موسمِ حج در اوقات و فصول سال دوران يافت و در اين نيز حكمتى است كه براى بيان آن مجالى وسيعتر مى طلبد.
    
    
    شمار حج و عمره هاى پيغمبر (صلى الله عليه وآله)
    
    
    باتفاق فريقين، پيامبر بعد از هجرت، جز يك حج (حجة الوداع) بجا نياورد و اما در دورانى كه در مكه اقامت داشت، چه پيش از بعثت و چه بعد از آن (و قبل از هجرت) اختلاف است.
    
    در سال وجوب و تشريعِ حج اختلاف است. جمعى بر آنند كه حج در سال ششمِ اقامتِ آن حضرت در مدينه تشريع گرديد. مجلسى از گازرونى نقل كرده كه در سال پنجم فريضه حج نزول يافت و پيغمبر آن را به تأخير انداخت. در سال هفتم به قصد قضاى عمره از مدينه خارج گرديد و حج نكرد. در سال هشتم مكه را فتح كرد و در سال نهم حاجيان را به امارت ابوبكر به مكه فرستاد و در سال دهم خودش به مكه مشرف شد و حج گزارد.
    
    محقق حلّى در «معتبر»، ضمن نقل مذاهب اهل سنت نسبت به سعه و ضيق فريضه حج مى فرمايد: حج در سال ششم از هجرت نزول يافت و پيغمبر تا سال دهم به تأخير انداخت.
    
    ارباب سيره نيز زمان صدور حكم را سال ششم دانسته اند و گفته اند آيه: { وَاَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّه } در آن سال نزول يافته است، ليكن گروهى اين عقيده را درست ندانسته و گفته اند حكم حج در سال نهم تشريع شده; چه، فتح مكه در سال هشتم بوده است و اگر حكم حج پيش از آن صادر گشته بود، بايد در سال هشتم اعمال حج انجام مى يافت در صورتى كه از سال نهم آغاز گرديد و در آن سال پيغمبر كسانى را كه مى خواست به حج روند، با يكى از اصحاب گسيل مى داشت. ليكن آنچه قطعى و مسلّم به نظر مى رسد اين است كه پيغمبر چون در سال ششم نتوانست به مكه وارد شود، به موجب پيمان صلح با مشركان، از نزديك مكه به مدينه بازگشت و در سال هفتم به استناد پيمان مزبور در ماه ذيقعده به مكه مشرف شد و عمره قضا بجا آورد.
    
    به نظر مى رسد كه مفاد ظاهر پاره اى از روايات معتبر در كتب حديث فريقين آنست كه سال وجوب حج همان سال دهم هجرت بوده است. در كافى آمده:
    
    عَنِ الصَّادِقِ (عليه السلام) «اِنَّ النَّبِىَّ أَقامَ بِالْمَدِينَةِ عَشَرَ سِنِينَ لَمْ يَحُجَّ فَلَمَّا نُزِلَتْ هذِهِ الاْيَة (يَعنِى قَوْلُهُ تَعالَى { وَاَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجّ } ) اَمَرَ رَسُولُ اللهِ مُنادِيَهُ اَنْ يُؤَذِّنَ فِى النَّاسِ بِالْحَجّ...»
    
    اين مطلب با آنچه در كتب سيره است منافات ندارد، بدين بيان كه اصل تشريع حج در اسلام، در سال ششم هجرت، با نزول آيه { وَاَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّه } تثبيت شده است، ليكن وجوب آن به آيه شريفه { وَلِلّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنْ اِسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبيلا } تحقق يافته است و مى دانيم كه بين اصل تشريع و رجحان عمل با وجوب آن در زمان ديگر منافاتى نيست.
    
    به هر حال مورد اتفاق مورخان است كه آن حضرت در سال دهم هجرت حج گزارد و پس از چند ماه از مراجعت از اين سفر بدرود زندگانى گفت. خود به جمعى كه با وى بودند فرمود: «لَعَلِّي لا أَلْقاكُمْ بَعْدَ عامِي هذَا» ; «ممكن است بعد از اين سال، ديگر شما را نبينم» و از اين رو اين حج را «حجة الوداع» ناميدند.
    
    بنابراين، سفرهاى زيارتى آن حضرت به مكه ـ چنانكه بدان خواهيم پرداخت ـ عنوان «عمره» داشته و پيش از اين سال بوده است.
    
    
    عمره هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله)
    
    
    1 ـ عمره حديبيّه; كه رسول الله در ذيقعده سال ششم به اتفاق 1400 نفر از مدينه به قصد عمره بيرون رفت ولى با ممانعت قريش روبرو گرديد و پس از مذاكرات فيمابين، قرار بر آن شد كه در اين سال فسخ عزيمت كند ولى در سال آينده عمره بجا آورد.
    
    2 ـ عمرة القضاء; كه طبق معاهده پيامبر با قريش، به عنوان قضاى عمره نافرجام حديبيه، در ذيقعده سال هفتم، انجام گرديد و در طواف و سعى با سرعت در راهپيمايى و گامهاى كوبنده، قدرت مسلمانان را به رخ مشركان قريش كشيد.
    
    3 ـ طواف فتح مكه; كه در سال هشتم پس از تصميم رسول خدا به فتح مكه (كه پيرو نقض عهد قريش صورت گرفت) با ده هزار نفر در رمضان راهى مكه شد و پس از تسليم مكه طواف خانه كرد و طواف را سواره انجام داد و اين روز مصادف با جمعه ده روز به پايان ماه رمضان صورت گرفت، ليكن ظاهراً در فتح مكه، پيغمبر از اعمال عمره فقط طواف بجا آورد و در كتب سيره و تواريخ سخنى از احرام آن حضرت و اصحابش يا از سعى بين صفا و مروه نيست. در اين سفر پيغمبر خانه كعبه را از بتها پاك سازى نمود و از اين پس مكه به عنوان يكى از مراكز تحت قدرت مسلمانان در آمد.
    
    بجا آورد. اين عمره مصادف با ذيقعده سال هشتم بوده است.
    
    5 ـ عمره حجة الوداع; كه ضمن حج آن حضرت در سال دهم، در ماه ذيحجه انجام شد.
    
    كافى نيز همين مضمون آمده است. چنانكه مى بينيم نامى از عمره فتح مكه برده نشده است و همانطور كه گفتيم آن، تنها طواف زيارت بوده است.
    
    
    حج هاى پيامبر پيش از هجرت
    
    
    از مطالب گذشته روشن شد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) در طول مدّت اقامتش در مدينه، جز يكبار به حج نرفت ولى سه بار عمره بجا آورد و در اين مطلب، بين سيره نويسان و تاريخنگاران با اصحاب حديث اتفاق نظر وجود دارد; چنانكه در كتب حديثِ فريقين نيز يكسان نقل شده است. اما نسبت به حج پيغمبر پيش از هجرت، در بخشى از كتب سيره و تواريخ اشاره نشده و نيز نامى از حج پيغمبر پيش از بعثت و بعد از آن در دوران اقامت در مكه به ميان نيامده است، گر چه در سيره حلبى سخنى به اختصار آمده است و اما در كتب حديث اهل سنت مطلب به اجمال ذكر شده است.
    
    در صحيح بخارى آمده است:
    
    «حَجَّ النَّبِىُّ قَبْلَ النُّبُوَّةِ وَبَعْدَها وَلَمْ يُعْرَفْ عَدَدُها وَلَمْ يَحُجَّ بَعْدَ الْهِجْرَةِ اِلاّ حَجَّةَ الْوَداع.»
    
    در كتابهاى حديثى اماميه به نقل از اهل بيت رسالت حج هايى پيش از بعثت و بعد از آن به پيامبر (صلى الله عليه وآله) در دوران اقامتش در مكه نسبت داده شده است كه در ثبوت و تحقّق آن اشكالى به نظر نمى رسد; زيرا صرفنظر از جنبه امامت و عصمت ائمه (كه شيعه بدان باور است)، از اين نظر كه ناقلان اين سخن از اهل بيت رسالت اند و «اَهْلُ الْبَيْتِ اَدْرى بِما فيه» و نيز از اين جهت كه صدق حديث آنان قولى است كه جملگى بر آنند، هرگونه خدشه اى را برطرف مى كند.
    
    قضا را حديثى در صحيح مسلم آمده كه آن نيز دلالت دارد كه پيامبر در جاهليت حج بجا آورده است.
    
    مسلم از جبير بن مطعم نقل مى كند كه شترم را گم كرده بودم. ايام حج بود، به عرفات رفتم. پيغمبر را در آنجا ديدم كه با مردى در وقوف به عرفه شركت كرده بود. با خود گفتم وى از حمس است چرا در عرفات آمده؟
    
    نودى لوذى در شرح مسلم مى نويسد: قاضى عياض فرموده كه اين مطلب مربوط به حج پيغمبر قبل از هجرت است; زيرا جبير در اين وقت هنوز مسلمان نشده بود و در يوم الفتح اسلام آورد، لذا از وقوف پيغمبر به عرفات (كه معمولاقريش از آن اعراض داشتند) تعجب مى كند.
    
    و نيز در كافى «باب حج النبى» ضمن حديث 1، 2، 3، 11 و 12 كه همه از حضرت صادق (عليه السلام) نقل شده، براى پيغمبر حج هاى متعددى ذكر نموده است و اينك متن آنها:
    
    1 ـ عَنْ جَعْفَر (عليه السلام) قالَ: «لَمْ يَحُجَّ النَّبِىُّ بَعْدَ قُدُومِهِ الْمَدِينَةَ اِلاَّ حَجَّةً واحِدَةً وَقَدْ حَجَّ بِمَكَّةَ مَعَ قَوْمِهِ حَجّات»
    
    2 ـ عَنْ اَبي عَبْدِاللهِ (عليه السلام) قالَ: «حَجَّ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) عَشَراَ حَجّات مُسْتَسِرّاً...»
    
    3 ـ عَنْ اَبي عَبْدِاللهِ (عليه السلام) قالَ: «حَجَّ رَسُولُ اللهِ عِشرينَ حَجَّةً.»
    
    11 ـ عُمَرُ بْنُ يَزِيدَ قالَ: «قُلْتُ لاَِبِى عَبْدِاللهِ اَحَجَّ رَسُولُ اللهِ غَيْرَ حَجَّةَ الْوِداع؟ قالَ نَعَمْ عِشْرِينَ حَجَّة.»
    
    12 ـ عَنْ اَبِى عَبْدِاللهِ (عليه السلام) قالَ: «حَجَّ رَسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) عِشرِينِ حَجَّةً مُسْتَسِرّاً...»
    
    ولى در بحارالانوار از جابر بن عبدالله نقل شده است كه گفته است: «اِنَّهُ (صلى الله عليه وآله) حَجَّ ثَلاثَ حِجَج، حَجَّتَيْنِ قَبْلَ الْهِجْرَةِ وَحَجَّةَ الْوَداع.»
    
    چنانكه مى بينيم در اين روايات حج هايى به پيامبر (صلى الله عليه وآله) نسبت داده شده كه قبل از هجرت به جا آورده است و در اين مطلب كه عرب در ذيحجه مناسك را بجا مى آوردند و نيز پيغمبر قبل از بعثت در انجام سنّت هاى حسنه از پيشگامان بوده، جاى شك نيست.
    
    در تعداد حج هاى رسول خدا اختلاف است. روايات گذشته هر يك تعدادى را بيان مى داشت. در حديث بحار دو حج، در حديث دوم كافى ده حج و در حديث سوم و يازدهم و دوازدهم كافى بيست حج به آن حضرت نسبت داده شده است. در توجيه اين روايات بايد گفت: آنچه از جابر نقل شده (كه پيغمبر دو حج پيش از هجرت بجا آورده است) اخبار از اطلاع شخصى اوست و ممكن است از از حج هاى ديگر پيغمبر اطلاع نداشته و به اصطلاح «اثبات شىء نفى ماعدا نمى كند.» و اما مضمون احاديث وارده از حضرت صادق (عليه السلام) را نيز ممكن است چنين توجيه كنيم كه: مراد از ده حج، تعداد حج هايى باشد كه پس از بعثت بجا آورده و مراد از بيست حج (كه در سه حديث ديگر ذكر شده) مجموع حج هاى پيش از بعثت و بعد از بعثت باشد.
    
    از چگونگى حج آن حضرت قبل از هجرت، در روايات ذكرى به ميان نيامده و تنها تصريح شده كه «مستسراً» يا «مستتراً» و پنهانى انجام مى شده است.
    
    با توجه به اين كه مناسك حج را، اهل مكه و ديگران نيز انجام مى داده اند، سبب استتار حج آن حضرت شايد بدين جهت بوده كه پيغمبر همانند ديگر مردم «حله» وقوف به عرفات را بجاى آورده است و مى دانيم كه قريش اين عمل را براى حمس روا نمى دانستند و ما روايت صحيح مسلم را كه اشاره بدين جهت داشت پيشتر آورديم.
    
    در پاورقى كافى در وجه اختفاى حجّ آن حضرت از مرحوم فيض نقل شده كه چون قريش به واسطه نسىء، ماههاى حج را به تأخير مى انداختند و پيغمبر مى خواست در زمان واقعى حج مناسك را بجا آورد، ناچار مخفيانه به انجام اعمال حج مبادرت مى كرد.
    
    اشكال اين توجيه آن است كه انجام حج زمانى كه حضرت ابراهيم مقرر فرموده بود، با توجه به كبيسه كردن و اعمال نسىء در سالهاى دراز، محتاج به محاسبه دقيق هِيَوى داشته است كه در موضوع نسىء آن را يادآور شديم و گفتيم كه اين كار به وسيله كسى كه در امر محاسبه و هيئت آگاهى و مهارت داشته، انجام مى شده است و مى دانيم كه پيامبر پيش از بعثت به اين كار آشنايى نداشته است. لذا مفسّران گفته اند كه نزول آيه { اِنَّمَا النَّسىءُ زِيادَةٌ فِى الْكُفْر } مصادف با زمانى بوده كه ايام حج ـ چون دوران حضرت ابراهيم ـ به وقت اصلى بازگشته بود و ديگر احتياج به محاسبات نجومى براى دست يافتن به زمان اصلى نبوده است.
    
    بارى، نخستين حجّ علنى (كه عمل پيغمبر در آن بازگو و نقل شده است) همان حجة الوداع است كه در سال دهم هجرت، چند ماه پيش از رحلت آن حضرت انجام شد، بنابراين آخرين حج پيغمبر نيز همين حج است.
    
    
    حجة الوداع
    
    
    مهمترين و مفصل ترين گزارشى كه از آخرين سفر حج رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به ما رسيده، روايت جابر بن عبدالله انصارى، صحابى معروف پيامبر است كه توسط امام صادق (عليه السلام) حضرت جعفر بن محمد بن على ابن حسين بن على (عليهم السلام) به ما رسيده و در كتب شيعه و سنى، با اندك اختلاف نقل شده است، منتهى در منابع حديثى اماميه بدون ذكر جابر و توسيط وى نقل شده است. البته در روايات ديگرى نيز از طرق اهل سنت و شيعه، گزارش سفر پيغمبر در حجة الوداع آمده است كه به اين تفصيل و جامعيت نيست. مجموع اين روايات موجب شده است كه در كتب حديث فريقين، بابى بنام «حجّ النبى (صلى الله عليه وآله) » يا «باب صفة حجّة النبى» عنوان شود.
    
    سنت در عصر ما; يعنى «محمد ناصرالدين البانى» كتابى بنام «حجة النبى (صلى الله عليه وآله) » در استخراج حديث جابر تأليف نموده است. چنانكه علامه ابن حَزْم ظاهرى اندلسى كتابى بنام «حجة الوداع» مرقوم داشته كه در آن، نخست گزارشى از حج پيغمبر، با همه خصوصياتى كه در روايات اهل سنت ديده، آورده است و سپس منابع هر يك از خصوصيات را كه راوى خاصى ناقل آن بوده است از كتب حديث تخريج فرموده و به اصطلاح گزارش جامع و مستندى از حج پيغمبر كه در روايات آمده، به دست داده و به حق در اين باب كار تتبع را محققانه انجام داده است. با اينهمه، از خصوصياتى كه در روايات اماميه هست، اطلاع نداشته است; (وَهذا مِنْ فَضْلِ رَبِّنا).
    
    بارى روايت مفصل حج پيغمبر را، كلينى در كافى و شيخ طوسى در تهذيب از حضرت صادق (عليه السلام) نقل نموده اند. مى دانيم كه پاره اى از احاديث ائمه هدى، كه حاكى از قول و فعل رسول خدا است، توسط خاندان عصمت يا بعضى صحابه به ناقل پيوسته است ولى به واسطه اعتقاد شيعه به عصمتِ ائمه و نيز به اين مناسبت كه نوعاً احاديث وارده از ائمه در مقام پاسخ به پرسشهاى پيروان مكتب تشيع است، نيازى به نقل واسطه ها و به اصطلاح سلسله سند تا راوى اصلى (صحابى) نبوده است، منتهى ائمه تصريح نموده اند كه احاديث ما احاديث جدّمان رسول الله (صلى الله عليه وآله) است.
    
    پس احاديثى كه بدون سند از ائمه تا به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نقل شود، نزد برادران اهل سنت در حكم مرسلاتى است كه به اتفاق محققان از فريقين ـ اگر ناقل و مرسل حديث مورد اعتماد و وثوق باشد ـ حجّت است و امامان شيعه، حتى از نظر رجالى هاى اهل سنت و نقادان حديث، در مرتبه بالايى از وثاقت اند. با اين حال، چون حديث مورد استشهاد ما (حديث حج النبى) از حضرت صادق (عليه السلام) است و بيشتر احاديث مجامع روايى شيعه نيز از آن جناب و پدر بزرگوارش حضرت باقرالعلوم (عليهما السلام) است، ما پاره اى از اقوال ائمه جرح و تعديل و رجاليون مهم اهل سنت را درباره آن دو بزرگوار نقل مى كنيم تا خدشه اى از نظر ارسال حديث، طبق نقل شيعه حتى براى برادران اهل سنت، باقى نماند.
    
    خوشبختانه چنانكه بطور فشرده اشاره كرديم، حديث مزبور با اندك اختلافى در صحاح اهل سنت نيز آمده است و بنابراين نقل آن به عنوان «شاهد» با غمض عين از ارسال يا اسناد، مورد استناد است.
    
    
    مقام صادقَيْن نزد اهل سنت
    
    
    يافِعى در مرآت الجنان مى نويسد:
    «وَفي سَنَةِ 114 تَوَفَّى اَبُو جَعْفَر مُحَمَّدُ بْنُ زَيْنِ العابِدِينَ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ اَبِيطالِب اَحَدُ الاَئِمَّةِ اْلاءِثْنى عَشَرَ في اِعْتِقادِ الاِمامِيَّةِ وَ هُوَ وَالِدُ جَعْفَر الصَّادِقِ لُقِبَ بِالْباقِرِ لِاَنَّهُ بَقَرَ الْعِلْمَ اَىْ شَقَّهُ وَتَوَسَّعَ فِيهِ... وقالَ عَبْدُاللهِ بْنُ عَطاء مارَأيْتُ الْعُلَماءَ عِندَ اَحَد اَصْغَرَ عِلْماً مِنْهُمْ عِنْدَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىّ...»
    
    همين مطالب را ابن عماد حنبلى در شَذَرات الذهب (ج1، ص149، چاپ بيروت) نقل مى كند.
    
    ابن حجر در تهذيب التهذيب مى نويسد:
    
    «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الحُسَيْن... اَبُو جَعْفَر الْباقِر، اُمُّهُ بِنْتَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ اَبِيطالِب رَوى عَنْ اَبِيهِ وَجَدَّيْهِ الحَسَنِ وَالْحُسَيْن... قالَ ابْنُ سَعْد: كانَ ثِقَةٌ كَثيرُ الْحَدِيث. وَقالَ الْعِجْلىُّ: مَدَنِىُّ تابِعيٌّ ثِقَه. و قالَ ابْنُ البرقى: كانَ فَقيهاً فاضِلا. ذَكَرَهُ النِّسائِىُّ فِى فُقَهاءِ اَهْلِ الْمَدينَةِ مِنَ التَّابِعين.»
    
    در تقريب التهذيب آمده:
    
    «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْن... اَبُو جَعْفَرِ الباقر، ثَقَةٌ فاضِل.»
    
    در طبقات ابن سعد از ابونعيم فضل ابن اكين راجع به حضرتش نقل مى كند:
    
    «وَكانَ ثِقةٌ كَثِيرُ الْعِلْمِ وَالْحَديث.»
    
    اما نسبت به حضرت صادق (عليه السلام) :
    
    ذهبى در ميزان الاعتدال مى نويسد:
    
    «جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىِّ بْنِ الحُسَيْن الْهاشِمِىِّ اَبُو عَبْدِاللهِ اَحَدُ الائِمَّةِ الاَعْلامِ، بِرٌ، صَادِقٌ، كَبِيرُ الشَّأنِ، لَمْ يَحْتَجَّ بِهِ الْبُخارِىُّ. وَقَالَ ابْنُ مُعِين هُوَ ثِقَةٌ وَقالَ اَبُو حاتِم: ثِقَةٌ لايُسْأَلُ عَنْ مِثْلِه.»
    
    در تقريب التهذيب (ج2، ص132) آمده:
    
    «اَبُوعَبْدِاللهِ الْمَعْرُوفِ بِالصَّادِقِ، صَدُوقٌ، فَقِيهٌ،اِمام.»
    


  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥

حجّ پيغمبر(ص)۱

                

عنوان :       حجّ پيغمبر(ص)۱

صاحب اثر : كاظم مديرشانه چى

                

منبع :          پايگاه پيامبر اعظم (ص)

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 


   

حج پيش از اسلام
    
    
    حج يعنى قصد اماكن مقدسه از دير زمان در ميان اقوام سامى رايج و جزو شعائر بوده است. واژه «حج» از لغات سامى است كه از ماده حك گرفته شده و در عبرانى به «حك» تعبير شده است. حج در ميان اقوام عرب نيز مرسوم بوده است. منتهى حج به محل خاصى كه تمام عرب بدانجا روند منحصر نمى شده بلكه طبق نوشته «كلبى» قبيله «ازد» به عنوان حج به مكه مى رفتند و «قريش» به قصد زيارت بت «عزى» حج مى كردند و قبيله «مذحج» حجشان بت «يغوث» بوده و قبائل «لحم» و «قضاعه» و «جذام» و اعراب ساكن شام به محل «اقيصر» حج مى نمودند. در موسم هاى حج مردم در مكان هاى مقدس گرد مى آمدند و با زينتى هر چه تمامتر مراسم مخصوص زيارتگاه را انجام مى دادند و هر كس به اندازه توان خويش هديه اى تقديم مى كرد و شتر يا گوسفندى قربانى مى نمود كه گوشت آن به مصرف سدنه و متوليان زيارتگاه و همچنين به مستمندان مى رسيد.
     
    
    حج كعبه
    
    
    از آن زمان كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) به دستور خداوند، با كمك پسرش اسماعيل و هميارى مردم، كعبه را ساخت، اين خانه يكى از مراكز حج و زيارتگاههاى قوم عرب گرديد. خداوند در اين باره مى فرمايد:
    
    { وَاِذْبَوَّأْنا لاِِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ اَنْ لا تُشْرِك بِي شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيْتِىَ لِلطَّائفِينَ وَ الْقَائمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُود }
    
    «يادآور هنگامى را كه ما ابراهيم را در جاى بيت الحرام تمكين داديم تا با من هيچ شريك نگيرد و دستور داديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و قائمان و ركوع و سجود كنندگان پاك دارد.»
    
    از كيفيت حج قبل از اسلام و تغييراتى كه طى مدت تشريع حج از جانب ابراهيم تا زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) رخ داده، اطلاعى دقيق و به تفصيل در دست نيست ولى به اجمال مى دانيم كه احترام به خانه كعبه و عمل حج در موسم خاصى و زيارت و طواف كعبه در تمام دوره سال، قبل از اسلام نيز رايج بوده است. خداوند مى فرمايد:
    
    { جَعَلَ اللهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ وَالشَّهْرَ الْحَرامَ وَالْهَدْىَ وَالْقَلائِدَ }
    
    «خداوند كعبه را بيت الحرام قرار داد، براى بپا داشتن ايمان مردم و حفظ مصالح خلق و ماه حرام را براى آسايش از جنگ، و نيز قربانى را با علامت يا بدون علامت، براى مردم برقرار داشت.»
    
    عمل حج در ماه ذيحجه انجام مى شده، ليكن طواف خانه، اختصاص به وقت معين نداشته است. در اسلام نيز وقت حج طبق كتاب و سنت به همان زمانِ مقررِ در سابق، باقى ماند و عمره در تمام سال، مشروع و مستحب گرديد.
    
    حج، چنانكه در قرآن است، در ماههاى خاصى معين شده { اَلْحَجُّ اَشْهُرٌ مَعْلُومات... } و در سنت مقرر شده كه احرام به قصد عمره حج (عمره تمتّع) را مى توان حتى از ماه شوال انجام داد ولى اعمال مخصوص حج از نهم ذيحجه آغاز مى شود. چگونگى حج و پاره اى از تغييراتى كه در اسلام صورت گرفت، ضمن بازگويى اعمال عمره و حج اسلامى معلوم مى گردد.
    
    
    
    كيفيت اجمالى حج در اسلام
    
    
    
    در اسلام حج به سه نوع تقسيم شده است و حاجى به قول مذاهب اربعه اهل سنت، در انتخاب هر نوع آن مخيّر است ولى به عقيده شيعه (اماميه) اهل مكه مى بايست حج «قِران» يا «اِفراد» بجا آورند و اهل آفاق و ساكنان غير حرم فقط يك نوع حج كه «حج تمتع» است انجام مى دهند.
    
    در حج تمتع، حاجى پس از انجام عمل عمره «مُحِلّ» مى شود و در فاصله اى كه تا احرام مجدّد براى حج وجود دارد از چيزهايى كه بر محرم حرام است متمتع مى گردد، ولى در دو قسم ديگرِ حج كه قِران و اِفراد است، از آغاز احرام، از ميقات تا پايان عمل حج موظف است از محرمات احرام پرهيز نمايد.
    
    در دو قسم ديگرِ حج (افراد و قران) اعمال حج پيش از عمره به جا آورده مى شود و پس از انجام تمامى مناسك حج لازم است حاجى عمره مفرده اى به جا آورد. حج قران و افراد مانند يكديگر است و فقط در قران لازم است قربانى را از هنگام احرام همراه بياورند.
    
    پس از ورود به مكه، هفت بار دور خانه كعبه طواف مى كند و سپس دو ركعت نماز طواف بجا مى آورد و آنگاه فاصله بين دو كوه مجاور مسجدالحرام; صفا و مروه را هفت مرتبه مى پيمايد كه اين عمل را «سعى» نامند و در پايان سعى با كوتاه كردن مقدارى از موى سر يا صورت و يا گرفتن ناخن از احرام خارج مى شود.
    
    اعمال مخصوص حج (به طور اجمال و بر طبق مذهب اماميه) بدين گونه است: كسى كه حج قِران يا اِفراد بجا مى آورد:
    
    1 ـ از ميقات محرم مى شود و كسى كه عمره تمتع را بجا آورده و قصد دارد مناسك حج را انجام دهد، از مكه احرام مى پوشد و اين عمل معمولا در هشتم ذيحجه انجام مى شود.
    
    2 ـ آنگاه به عرفات مى رود; چنانكه از زوال روز نهم در عرفات كه بيابانى در 24 كيلومترى مكه است وقوف مى كند.
    
    3 ـ پس از غروب آفتاب به مزدلفه
    يا مشعر كه در 12 كيلومترى مكه و بر سر راه مكه به عرفات است مراجعت مى نمايد (اين عمل را افاضه عرفات نامند ) و از طلوع فجر تا سرزدن خورشيد در آنجا وقوف مى كند و آنگاه به منا كه در 6 كيلومترى مسجدالحرام و سر راه عرفات است مى آيد (اين عمل را افاضه از مشعر نامند).
    
    4 ـ در منا، جمره عقبه را كه يكى از سه جمره اى است و به فواصلى از يكديگر در منا قرار گرفته، با هفت ريگ «رَمْى» مى كند.
    
    5 ـ آنگاه قربانى مى كند.
    
    6 ـ و در آخر سر مى تراشد و با اين كار از احرام خارج مى شود.
    
    7 ـ سپس به مكه مراجعت كرده و هفت بار طواف حج بجا مى آورد.
    
    8 ـ و دو ركعت نماز طواف مى گزارد.
    
    9 ـ و سعى بين صفا و مروه مى كند.
    
    10 ـ و پس از انجام اين عمل، به منا باز مى گردد.
    
    11 ـ و شب يازدهم و دوازدهم را در آنجا بيتوته مى كند.
    
    12 ـ و روز يازدهم و دوازدهم هر سه جمره را رمى مى كند.
    
    13ـ و بعد از ظهر همان روز يا روز بعد (كه بودن آن روز اختيارى است) به مكه باز مى گردد و با اين عمل (طبق مذاهب اهل سنت) حجش تمام مى شود ليكن به عقيده اماميه مى بايست:
    
    14 ـ طواف ديگرى بگزارد.
    
    15 ـ و نماز طواف بجا آورد (بدون سعى صفا و مروه) و با اين عمل (كه طواف نساء ناميده مى شود) تمام محرمات احرام (و از جمله استمتاعات جنسى) بر وى حلال و ضمناً حجش تمام مى شود.
    
    
    تفاوتهاى بين حج جاهليت و حج اسلام
    
    
    
    1 ـ چنانكه مى بينيم، اولين عمل عمره يا حج، احرام از ميقات است كه در جاهليت ميقاتى مقرر نبوده است.
    
    در كتاب شريف كافى روايات متعددى است كه مواقيت معين را رسول خدا (صلى الله عليه وآله) تعيين و احرام از آنجا را واجب كرد.
    
    2 ـ بيشتر محرمات احرام توسط پيغمبر تشريع شده است. آرى لباس احرام كه در اسلام ضمن دو جامه ندوخته (براى مردها) تعيين شده است در جاهليت به شرحى كه خواهيم گفت فقط هنگام طواف، آنهم نه بگونه اسلامى بلكه با لباس خاصى كه از ناحيه اهل مكه تأمين مى شده، صورت مى پذيرفته است. «آلوسى» احرام را از عادات عرب مى شمارد:
    
    «اِنَّهُمْ يَحُجُّونَ الْبَيْتَ وَيَعْتَمِرُونَ وَيُحْرِمُونَ وَيَمْسَحُونَ الْحَجَرَ وَيَسْعَوْنَ بَيْنَ الصَّفا وَالْمَرْوَةِ وكانوا يُلبونَ وَكانُوا يَقِفُونَ الْمَواقِفَ كُلَّها وَكانُوا يَهْدُونَ الْهَدْىَ وَيَرْمُونَ الْجِمار» .
    
    3 ـ وقوف به عرفات و افاضه به مشعر الحرام مخصوص غير اهل حرم بوده است و قريش و طوائف مجاور حرم يا وابسته به قريش از اين كار معاف بوده اند ولى در اسلام طبق دستور قرآن، افاضه از عرفات الزامى است: { ثُمَّ اَفيضُوا مِنْ حَيْثُ اَفاضَ النَّاسُ } .
    
    4 ـ در جاهليت مى بايست حاجيان از غذاى اهل حرم استفاده كنند و غذاى «حِلّ» روا نبوده است ولى در اسلام اين ممنوعيت برداشته شده: { قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللهِ الّتى اَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ }
    
    5 ـ به هنگام جاهليت استراحت زير چادرهاى غير چرمى روا نبوده است، ولى اين عمل در اسلام بلامانع است.
    
    6 ـ كشك ساختن و استفاده از تفت دادنى (سرخ كردنى) با روغن جايز نبوده است.
    
    7 ـ در صفا و مروه دو بت تعبيه شده بود كه مردم دور آنها طواف مى كردند و آنها را مسح مى نمودند و معمولا در آنجا به ذبح قربانى مى پرداختند.
    
    8 ـ اصولا قسمتى از مناسك اسلامى، نسبت به تمام حاجيان اجرا نمى شده است و به خصوص قريش براى خود امتيازاتى قائل بودند و خود را از بعضى مناسك معاف مى دانستند; امتيازات مزبور به عنوان «حُمْس» در تاريخ ثبت شده است.
    
    
    حُمْس
    
    
    اصل اين ماده به معناى شدت و تصلّب است. در تاج العروس آمده :
    «اصل ماده حمس به معناى شدت در امرى است، چون تشدد در دين و حمس لقب قريش و كسانى بوده است كه از قريش متولد شده باشند يا از كنانه و جديله باشند (كه در حرم ساكن بوده اند)... و كسانى كه در جاهليت پيرو آنها بوده اند.»
    
    سپس مى افزايد: «حمس» براى قريش، كنانه، جديله و پيروان آنها در جاهليت لقب شده بود. در نامگذارى آنان به حمس اين وجه ها را آورده اند:
    
    1 ـ از آن جهت كه ايشان در دين و شجاعت متصلّب بوده و شدت به خرج مى دادند.
    
    2 ـ به واسطه التجاى آنان به حمساء; زيرا كعبه را از آن رو كه با سنگهاى سفيد مايل به سياه بنا شده بود «حمساء» مى گفتند.
    
    3 ـ از آن رو كه قريش در حرم شريف نزول كرده بودند (چرا كه در آن روزگار حرم و يا كعبه را حمساء مى گفتند).
    
    4 ـ از اين جهت كه قريش در ايام منا، كه محرم بودند از در خانه وارد نمى شدند، بلكه از ديوار به خانه فرود مى آمدند و در اين ايام از غذاهاى سرخ كردنى با روغن يا كشك استفاده نمى كردند.
    
    آنگاه به نقل از «ابوالهِيْثَم» اضافه مى كند كه حمس ساكنان حرم بودند كه در موسم حج به عرفات نمى رفتند و فقط در مزدلفه (مشعر) وقوف مى كردند و مى گفتند:
    
    «ما اَهلُ الله هستيم و نبايد از خانه خارج شويم».
    
    سپس گروههايى كه اهل حرم نبودند ولى در اينگونه اعمال به قريش ملحق شده بودند و از آن جمله «بنى عامِر» را نام مى برد; زيرا بنى عامر مادرشان «مجد» دختر «تَيْم بن مُرَّه» از قريش بوده است.
    
    «خُزاعه» نيز جزو حمس بودند; زيرا پيشتر در حرم سكنى داشتند و بعدها از آنجا به يمن مهاجرت كرده بودند.
    
    در «تاريخ اسلام» دكتر فياض (ص 61 و 62 چاپ سوم) آمده: در عصر عبدالمطلب طايفه قريش، در نتيجه بازرگانى، متموّل شده و در مكه نفوذ كامل پيدا كرده بودند و حادثه اصحاب فيل نيز بر حشمتشان افزوده بود.
    
    آنان مى گفتند كه ما اولاد ابراهيم و اهل حرم و حرمت و واليان خانه و ساكن مكه هستيم، هيچ يك از عرب حق و منزلت ما را ندارد. در مراسم حج امتيازاتى براى خود و منسوبان خود نسبت به ديگر حاجى ها قائل شده بودند. استفاده كنندگان از اين امتيازات را حمس مى ناميدند. از جمله اين امتيازات يكى تَرك وقوف و افاضه عرفات بود كه مى گفتند ما اهل حرم نبايد غير حرم را محترم بداريم. ديگر اين كه اهل حمس در حال احرام اجازه كشك ساختن و غذا با روغن پختن را ندارند. همچنين در چادر پشمى نبايد داخل شوند و سايبان جز از چرم نداشته باشند.
    
    قانون كرده بودند كه هيچ حاجى حق خوردن غذايى كه از خارج حرم آمده باشد ندارد و هر حاجى اولين طواف خود را بايد در جامه اى انجام دهد كه از حمس گرفته باشد و اگر چنين جامه اى پيدا نكند بايد لخت و عور طواف كند! براى آنها فقط يك پيراهن مجاز بود و اگر احياناً كسى مايل بود در لباس خود طواف كند، بايد پس از فراغ از طواف آن جامه را به دور اندازد و عرب آن را «لقى» مى ناميد.
    
    ياقوت حِمَوى در «معجم البُلدان» مى نويسد كه اهل حمس، بز يا ماده گاو نگه نمى داشتند و كرك نمى رشتند و به خانه يا چادرى كه از مو يا گِل ساخته شده بود داخل نمى شدند و فقط در خيمه هاى چرمىِ سرخ سكونت مى گزيدند.
    
    استاد رشيد جميلى مى نويسد : در جاهليت، عرب به سه گروه تقسيم مى شدند:
    
    1 ـ «حلّه» و آنان طواف كعبه را در حال عريان انجام مى دادند.
    
    2 ـ گروهى ديگر با لباس شخصى طواف مى كردند كه آنان را حمس مى ناميدند.
    
    3 ـ طايفه اى كه به «طَلْس» معروف بودند. اينان در مراسم طواف بين رسوم حله و حمس جمع مى كردند; به اين معنا كه احرام را چون حله بجا مى آوردند ولى عريان به دور خانه نمى گشتند و نيز از حمس لباس به عاريه نمى گرفتند و از در خانه ها داخل مى شدند و بدعت زنده به گور كردن دختران را نيز انجام نمى دادند و در وقوف عرفات چون حلّه شركت مى كردند و خلاصه مانند حله حج مى گزاردند.
    
    ياقوت در معجم البلدان (درباره ديگر عادات قريش) مى نويسد: قريش از هر قبيله اى كه مايل بودند دختر خواستگارى مى كردند ولى اگر قبيله ديگرى مى خواست از آنان دختر بگيرد با وى شرط مى كردند كه بايد چون حمس عمل كند و عقيده داشتند كه براى آنان بواسطه شرفشان روا نيست به كسى كه در رسوم آنان همانند نباشد دختر دهند.
    
    قرآن كريم به عادات آنان نسبت به عدم افاضه از عرفات در اين آيه اشاره مى كند: { ثُمَّ اَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ اَفاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا الله اِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحيم } و در رابطه با عريان طواف كردن حله مى فرمايد: { يا بَنِى آدَمَ خُذُوا زينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد }
    
    اكنون كه سخن از امتيازات قريش و رسوم آنان در مورد حج به ميان آمد، مناسب است درباره يكى ديگر از رسوم جاهليت كه در اسلام نسخ گرديد نيز به اجمال سخن بگوييم و آن موضوع «نَسىء»; يعنى تأخير اوقات حج است:
    
    
    نسـىء
    
    
    اساس گاه شمارى عرب، بر حسب سير منازل، قمر در آسمان بوده است كه از رؤيت هلال تا هلالِ ماه ديگر را «شهر» مى گفتند و دوازده مال قمرى يك سال را تشكيل مى داد. آغاز سال را، چنانكه در اسلام نيز مرسوم است، محرم و آخرين ماه را ذيحجه مى گرفتند و براى هر يك از ماهها نام مخصوص بوده است: محرم، صفر و... از اين دوازده ماه، چهار ماه حرام بوده; سه ماه پيوسته (ذيقعده، ذيحجه، محرم) و يك ماه مجزا (رجب). چون هر ماه 29 روز و چند ساعت است قهراً يكسال قمرى از يكسال شمسى حدود ده يا يازده روز كمتر است كه تقريباً هر سه سال يك ماه بين گاه شمارى شمسى و قمرى تفاوت پيدا مى شود.
    
    حرام قرار دادن اين ماهها نيز به اين انگيزه بوده كه طوائف مختلف بتوانند با اطمينان و آرامشِ خاطر به سفر زيارتى ـ تجارتى حج بروند; زيرا موسم حج، فصل مبادلات تجارى و بازرگانى اعراب و نيز كنگره هاى ادبى بوده است.
    
    از آنجا كه از دير زمان در ماه ذيحجه حج مى گزاردند و اين ماه در گاه شمارى قمرى از فصلى به فصل ديگر تغيير مى يافت و اين تغيير براى زائران كعبه خسارت به دنبال داشت، اين فكر به وجود آمد كه با نوعى عمل كبيسه، اين نقصان را جبران كنند. از اين رو مقرر داشتند كه هر سه سال يكبار ماه صفر را (به جاى ماه محرم) آغاز سال نو قرار دهند كه در نتيجه، موسم حج در همه سال، به وقت معينى مى افتاد و اين عمل را «نَسىء» مى ناميدند.
    
    در مفردات راغب آمده: نسىء ، كه عرب انجام مى داد. از ماده «نسأ» به معناى «تأخير وقت» آمده و آن عبارت بود از تأخير بعضى ماههاى حرام به ماه ديگر.



  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥

جانبازى و فداكارى در ميدانهاى جهاد

                

عنوان :       جانبازى و فداكارى در ميدانهاى جهاد

صاحب اثر : آية الله جعفر سبحاني

                

منبع :          سايت الغدير

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

    پيامبر گرامى (ص ) در طى دوران زندگى خود در مدينه با مشركان و يهودان و شورشيان بيست و هفت داشت . در اصطلاح سيره نويسان مسلمان به آن دسته از مجاهدتها و نبردهايى غزوه مى گويند كه فرماندهى و رهبرى سپاه اسلام را پيامبر خود بر عهده مى داشت و شخصاً همراه سپاهيان حركت مى كرد و با آنان نيز به مدينه باز مى گشت .علاوه بر غزوات , پنجاه و پنج نيز به امر آن حضرت صورت گرفت (1). مقصود از سريه نبردهايى است كه در آنها بخشى از سپاه اسلام براى سركوبى شورشيان و توطئه گران از مدينه حركت مى كرد و فرماندهى لشكر به عهده ءيكى از افراد برجستهء سپاه اسلام واگذار مى شد.
    امير مؤمنان در بيست و شش غزوه از غزوات پيامبر شركت كرد و فقط در غزوهء به فرمان رسول اكرم (ص )در مدينه اقامت گزيد و از شركت در جنگ باز ماند, زيرا بيم آن مى رفت كه منافقان مدينه در غياب پيامبر شورش كنندو زمام امور را در مركز اسلام (مدينه ) به دست گيرند.
    تعداد سريه هايى كه رهبرى آنها بر عهدهء امام بود به درستى مشخص نيست , ولى تفصيل برخى از اين سريه ها را دراين بخش خواهيم نگاشت .
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1- واقدى درمغازى خود (ج 1 ص 2 تعداد سريه هاى پيامبر را كمتر از آن مى داند.
    
    (فروغ ولايت ,استاد آية الله جعفر سبحاني, ص 62 - 61)
    قهرمان بى نظير جنگ بدرنعره هاى جگر خراش مردى به نام ضمضم كه گوشهاى شتر خود را بريده , بينى آن را شكافته , جهازش را برگردانده , ارونه نهاد بود, توجه قريش را به خود جلب كرد. او در حالى كه پيراهن خود را از جلو و عقب چاك زده , بر پشت شترى كه خون از گوش و دماغ آن مى چكيد ايستاده بود و فرياد مى زد: مردم ! شترانى كه حامل نافهء مشكند از طرف محمد و ياران او در خطرند. آنان مى خواهند همهء آنها را در سرزمين مصادره كنند. به فرياد برسيد! يارى كنيد!
    ناله ها و استغاثه هاى پياپى او سبب شد كه تمام دلاوران و جوانان قريش خانه و محل كار و كسب خود را ترك گويندو دور او را بگيرند. وضع رقت بار شتر وزارى و التماس ضمضم عقل را از سر مردم ربود و زمام كار را به دست احساسات سپرد. اكثر مردم تصميم گرفتند كه شهر مكه را براى نجات كاروان قريش به سوى بدر ترك كنند.
    پيامبر عاليقدر برتر و بالاتر از آن بود كه به مال و منال كسى چشم بدوزد و اموال گروهى ارا بى جهت مصادره كند.اما چه شده بود كه وى چنين تصميمى گرفته بود؟
    انگيزهء رسول اكرم (ص ) براى اين كار دو چيز بود:
    قريش بدانند كه راههاى بازرگانى آنها در اختيار نيروهاى اسلام قرار گرفته است و اگر آنان از نشر و تبليغ اسلام مانع شوند و آزادى بيان را از مسلمانان سلب كنند شريانهاى حياتى آنان به وسيلهء نيروهاى اسلام بريده خواهد شد.زيرا گوينده هر قدر قوى باشد و هر چه اخلاص واستقامت ورزد, تا از آزادى بيان و تبليغ برخوردار نشود به طورشايسته نخواهد توانست انجام وظيفه كند.
    در محيط مكه , قريش بزرگترين مانع براى تبليغ اسلام و توجه مردم به آيين يكتاپرستى بودند. آنان به تمام قبايل اجازه مى دادند كه در ايام حج وارد مكه شوند, ولى رهبر عاليقدر اسلام و مسلمانان از ورود به مكه و حوالى آن كاملاًممنوع بودند و حتى اگر بر او دست مى يافتند او را مى كشتند. در صورتى كه در ايام حج مردم از تمام نقاط حجاز دراطراف خانهء خدا گرد مى آمدند و اين ايام بهترين فرصت براى تبليغ توحيد و آيين پاك الهى بود.
    گروهى از مسلمانان كه به عللى نتوانسته بودند مكه را به عزم مدينه ترك كنند پيوسته مورد آزار قريش بودند و];ّّاموال آنان و كسانى كه مهاجرت كرده بودن اما موفق به انتقال دارايى خود نشده بودن همواره از طرف قژيش تهديدمى شد. پيامبر (ص ) با اقدام به مصادرهء كالاى كاروان قريش مى خواست گوشمالى سختى به آن گروه بدهد كه هر نوع آزادى را از مسلمانان سلب كرده بودن و پيوتسه به آنان آزار و اذيت روا مى داشتند و در مصادرهء اموالشان پروايى نداشتند.
    از الين جهت , پيامبر در ماه رمضان سال دوم هجرى با 313نفر براى مصادرهء اموال و كالاهاى كاروان قريش ازمدينه خارج شد و در كنار چاههاى بدر توقف كرد. كاروان بازرگانى قريش از شام به سوى مكه باز مى گشت و در مسيرخود از دهكدهء بدر عبور مى كرد.
    ابوسفيان سرپرست كاروان كه از تصميم پيامبر آگاه شده بود موضوع را به سران قريش در مكه به وسيلهء ضمضم گرزاش داد و او را براى ابلاغ پيام خويش به سران قريش اجير كرد تا به كمك كاروان بشتابند. صحنه اى كه ضمضم پديد آورد سبب شد كه دلاوران و جنگجويان قريش براى نجات كاروان برخيزند و از طريق نبرد به كار پايان دهند.
    قريش با نهصد نفر نظامى كار آزموده و جنگ ديده و مجهزا با مدرنترين اسلحهء روز به سوى بدر حركت كردند, اماپيش از رسيدن به مقصد به وسيلهء فرستادهء ديگر ابوسفيان آگاه شدند كه كاروان مسير خود را عوض كرده , از يك راه انحرافى از تيررس مسلمانان خارج شد, خود را نجات داده است . با اين وصف , آنان براى سركوبى اسلام جوان به راه خود ادامه داد و بامداد روز هفدهم رمضان سال دوم هجرى از پشت تپه اى به دشت بدر سرازير شدند.
    مسلمانان در گذرگاه شمالى بدر در سرازيرى دره (العدوة الدنيا> () موضع گرفته , در انتظار عبور كاروان بودند كه
    ناگهان گزارش رسيد كه دلاوران قريش براى حفظ كالاهاى بازرگانى از مكه خارج شده اند و در نقطهء مرتفى دره () فرود آمده اند.
    پيام پيامبران با انصار, پيام دفاعى بود نه جنگى . آنان با پيامبر در عقبه تعهد كرده بودن كه اگر دشمن بر مدينه يورش آورد از وجود پيامبر دفاع كنند نه اينكه با دشمن او در بيرون مدينه بجنگند. لذا رسول اكرم (ص ) در يك شوراى نظامى كه مركب از جوانان انصار و گروهى از مهاجران بود به نظر خواهى عمومى مبادرت كرد. نظراتى كه در اين شورا مطرح شد از يك سو شجاعت و سلحشور عده اى و از سوى ديگر جبن و زبونى عدهء ديگرى را منعكس ساخت .
    ];م ونخست ابوبكر برخاست و گفت :
    بزرگان و دلاوران قريش در تجهيز اين ارتش شركت جسته اند و هيچ گاه قريش به آيينى ايمان نياورده اند و لحظه اى خوار و ذيل نشده اند. ما هرگز با آمادگى كامل بيرون نيامده ايم (). يعنى مصلحت اين است كه از اين راه به سوى مدينه
    عمر نيز برخاست و سخنان دوست خود را بازگو نمود.
    در اين هنگام مقداد برخاست و گفت :
    به خدا سوگند ما همچون بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى بگوييم : . ما عكس آن را مى گوييم . تو در ظل عنايات پروردگار خود جهاد كن , ما نيز در ركاب تو نبردمى كنيم .
    طبرى مى نويسد: هنگامى كه مقداد برخاست سخن بگويد چهرهء پيامبر از خشم (نسبت به سخنان دو نفر گذشته )بر افروخته بود, ولى وقتى سخنان مقداد با نويد كمك به پايان رسيد چهرهء آن حضرت باز شد .()
    سعد معاذ نيز برخاست و گفت :
    هرگاه شما گام در اين دريا (اشاره به بحرا احمر) نهيد ما نيز پشت سرتان گام در آن مى گذاريم . به هر نقطه اى كه مصلحت مى دانيد ما را سوق دهيد.
    در اين موقع آثار سرور و خرسندى در چهرهء پيامبر آشكار شد و به عنوان نويد به آنان گفت : من كشتارگاه قريش رامى نگرم . سپس سپاه اسلام به فرماندهى پيامبر (ص ) به راه افتاد و در نزديكى آبهاى بدر موضع گرفت .
    
    كتمان حقيقت
    گروهى از تاريخ نويسان , مانند طبرى و مقريزى , كوشيده اند كه چهرهء حقيقت را با پردهء تعصب بپوشانند و حاضرنشده اند متن گفتگوى شيخين را با پيامبر (ص ) به نحوى كه واقدى در مغازى خود آورده است نقل كنند, بلكه مى گويند: ابوبكر برخاست و نيكو سخن گفت و همچنين عمر برخاست و نيكو حرف زد!
    ];ثولى بايد از اين دو نويسندهء نامى تاريخى پرسيد كه هرگاه آنان در آن شورانيكو سخن گفته اند چرا از نقل متن سخنان آنان سر باز مى زنند, در صورتى كه مذاكرهء مقداد و سعد را با تمام جزئيات نقل مى كنند؟ اگر آنان نيكو سخن گفتند چراچهرهء پيامبر از سخنان آنان درهم شد, چنانكه طبرى خود به آن تصريح مى كند؟
    اكنون وقت آن رسيده است كه موقعيت حضرت على (ع ) را در اين نبرد بررسى كنيم .
    
    صفوف حق و باطل در برابر هم
    صف آرايى مسلمانان و دلاوران قريش آغاز شد و چند حادثهء كوچك آتش جنگ را شعله ور كرد. در آغاز, نبردهاى تن به تن در گرفت . سه نفر به نامهاى عتبه پدر هند (همسر ابوسفيان ) و برادر بزرگ او شيبه و وليد فرزند عتبه غرش كنان به وسط ميدان آمده و هماورد طلبيدند. نخست سه نفر از دلاوران انصار براى نبرد با آنان وارد ميدان شدند و خودرا معرفى كردند, اما دلاوران مكه از جنگ با آنان خوددارى كردند و فرياد زدند: يعنى افرادى كه از اقوام ما و همشأن ما باشند براى جنگ با ما بفرست . رسول خدا به عبيدة بن حارث بن عبد المطلب و حمزه و على (ع ) دستور داد برخيزند و پاسخ دشمن را بدهند. سه افسر عاليقدر اسلام با صورتهاى پوشيده روانه ءرزمگاه شدند. هر سه دلاور خود را معرفى كردند و عتبه هر سه را براى مبارزه پذيرفت و گفت : همگى همشأن ماهستيد.
    در اينجا برخى از مورخان , مانند واقدى , مى نويسند:
    هنگامى كه سه جوان از دلاوران انصار آمادهء رفتن به ميدان شدند خود پيامبر آنان را از مبارزه با داشت و نخواست كه در نخستين نبرد اسلام انصار شركت كنند و ضمناً به همهء افراد رسانيد كه آيين توحيد در نظر وى به قدرى ارجمنداست كه حاضر شده است عزيزترين و نزديكترين افراد خود را در اين جنگ شركت دهد. از اين حيث رو كرد به بنى هاشم و گفت : برخيزيد و با باطل نبرد كنيد; آنان مى خواهند نور خدا را خاموش سازند.()
    خاموش ى قرواــپ ن برخى مى گويند در اين نبرد هر يك از رزمندگان در پى هماورد همسال خود رفت . جوانترين آنان على (ع ) با وليددايى معاويه , متوسط آنان , حمزه , با عتبه جد مادرى معاويه , و عبيده كه پيرترين آنان بود با شيبه شروع به نبرد كردند.];ّولى ابن هشام مى گويد كه شبيه هماورد حمزه و عتبه طرف نبرد عبيده بوده است (). اكنون ببينيم كدام يك از اين دو
    ه است ى قرواــپ ن نظر صحيح است . با در نظر گرفتن دو مطلب حقيقت روشن مى شود:
    1 مورخان مى نويسند كه على و حمزه هماوردان خود را در همان لحظه هاى نخست به خاك افكندند, ولى ضربات ميان عبيده و هماورد او رد و بدل مى شد و هر يك ديگرى را مجروح مى كرد و هيچ كدام بر ديگرى غالب نمى شد. على و حمزه پس از كشتن رقيبان خود به كمك عبيده شتافتند و طرف نبرد او را كشتند.
    2 امير مؤمنان در نامه اى كه به معاويه مى نويسد چنين يادآورى مى كند: () يعنى شمشيرى كه من آن را در يك روز بر جد تو (عتبه پدر هند مادر معاويه ) و
    دايى تو (وليد فرزند عتبه ) و برادرت (حنظله ) فرود آوردم در نزد من است . يعنى هم اكنون نيز با آن قدرت مجهزهستن .
    و در جالى ديگر مى فرمايد: ()
    يعنى تو اى معاويه مرا با شمشير مى ترسانى ؟ حال آنكه از جايگاههاى فرود آمدن شمشير من بر برادر و دايى و جدخود آگاه هستى و مى دانى كه همه را در يك روز از پاى در آوردم .
    از اين دو نامه به خوبى استفاده مى شود كه حضرت امير (ع ) در كشتن جد معاويه دست داشته است و از طرف ديگر مى دانيم كه حمزه على هر كدام طرف مقابل خود را بدون درنگ به هلاكت رسانده اند. هرگاه حمزه طرف جنگ عتبه (جد معاويه ) باشد ديگر حضرت امير نمى تواند بفرمايد: به ناچار بايد گفت كه شبيه طرف نبرد حمزه بود و عتبه هماورد عبيده بوده است كه حمزه و حضرت على پس از كشتن مبارزان خود به سوى او رفتند و او را از پاى درآوردند.
    
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    .1 و2 سورهء انفاق , آيهء 42
    3- مغازى واقدى , ج 1 ص 48 4- تاريخ طبرى , ج 2 ص 140 به نقل از عبدالله بن مسعود.
    5- مغازى واقدى , ج 1 ص 62
    6- سيرهء ابن هشام , ج 1 ص 625
    7- نهج البلاغه , نامهء 64
    8- نهج البلاغه , نامهء 28

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥