اهميت و ضرورت شورا

                

اهميت و ضرورت شورا

                

                


 

    و شاورهم فى الامر» (قرآن، آل عمران /159)
    
    مسأله شور ومشورت و مشاوره در اسلام و در منطق عملى پيشوايان حق از اهميت بسيارى برخوردار است . در سيره پيامبر اكرم (ص) نوشته‏اند كه آن حضرت با اصحاب خود بسيار مشورت مى‏كرد. 1 و نيز از برخى اصحاب آن حضرت و عايشه نقل شده است كه هيچكس را نديديم كه با اصحاب خود بيشتر از رسول خدا با اصحابش مشورت كند. 2
    
    رسول خدا و ائمه هدى عليهم السلام اجمعين ، با وجود آنكه معصوم بودند و نيازى به مشورت نداشتند و حتى قطع نظر از وحى و مقام خليفة اللهى ، داراى چنان انديشه كامل و نيرومندى بودند كه از مشورت بى‏نيازشان مى كرد، با اين حال مشورت مى كردند. 3 عمل به شورا ، از اصول مسلم سيره پيامبر اكرم (ص) و اوصياى آن حضرت است . اينكه چرا آنان مشورت مى كردند و چه ضرورتى در اين كار مى‏ديدند ، مطلبى است كه در طى اين فصل بخوبى روشن مى شود، اما مقدمتاً به نكاتى اشاره مى شود رسول خدا (ص) با مشورت كردن، از يك سو مسلمانان را متوجه اهميت شورا مى كرد و از ديگر سو به آنان مى آموخت‏كه به اين سيره عمل كنند و پس از آن حضرت به اين سنت نيك تأسى و به اين روش اقتدا كنند. 4 مسلمانان مى آموختند كه شورا بايد به عنوان يك اصل و قسمتى از برنامه زندگيشان باشد، نه يك امر فرعى وخارجى از برنامه زندگى. شورا مايه الفت اجتماعى ، پيوند مردم، ارزش يافتن آنها و مشخص شدن قدر و جايگاهشان در امور اجتماعى بود. 5 مشورت كردن پيامبر با اصحابش براى مراعات حال آنها و احترام ايشان بود . 6 اين حركت، خود موجب رشد انديشه و تفكر در جامعه اسلامى مى شد . با
    
    اين اقدام، صاحبنظران واهل انديشه و صاحبان رأى رشد كرده ، جايگاه واقعى خود را مى يابند روحيه انفعال در مردم، دور بودن از امور جامعه و بى اهميتى نيست به مسائل رنگ مى‏بازد. روحيه انزوا ومرده بودن مردم به دليل نظر داشتن ولى امكان شركت نيافتن در امور جامعه از بين مى رود . مردم اعتبار يافته ،پيوندهاى اجتماعى مستحكم مى‏شود روحيه مسؤوليت پذيرى و شركت در امور قوت مى‏يابد . رابطه رهبرى و مردم، كارگزاران و توده‏ها به گونه‏اى متقابل و دوسويى در مى‏آيد و جامعه از قوامى درست برخوردار مى‏شود. نسبت حاكم و محكوم، ظالم و مظلوم وبالا دست وزير دست منتفى شده، همگان ميدان انديشه و نظر و شركت در آنچه به آنان مربوط است مى‏يابند.
    
    به روشنى مى‏توان دريافت كه يكى از عوامل موفقيت پيامبر در پيشبرد هدفهاى اسلامى، همين مسأله مشورت بوده است آن حضرت نشان داد كه جامعه را چگونه مى‏توان به سلامت اداره كرد و چگونه مى توان جلوى خودرأيى و خودسرى را كه از بزرگترين آفتهاى اجتماعى است گرفت . انسانهايى كه از فكر قوى برخوردارند و صاحب بهترين نظرها هم هستند، اگر خود را بى‏نياز بينند و احساس كنند كه نيازى به رأى و انديشه ديگران ندارند، خوى استبداد پيدا مى‏كنند. اما اگر با مردم رابطه برقرار كنند، از نظرهاى ديگران استفاده كنند، علاوه بر رشدى كه به آنها مى‏دهند، از خطر فرو رفتن و غلتيدن در استبداد دور مى‏شوند . وقتى كسى خود را بى‏نياز از ديگران مى‏بيند، هر چند كه از نظر انديشه قوى باشد، شخصيت مردم را ناديده مى‏گيرد. انديشه‏ها را متوقف مى‏كند. استعدادهاى آماده را نابود مى‏سازد . بدين ترتيب بهترين سرمايه و پشتوانه يك حكومت و نظام از بين مى‏رود و سير انحطاط آغاز مى‏شود. بهترين افراد و محكمترين نظامها در صورت فرو رفتن در استبداد به هلاكت مى‏رسند و اين حقيقتى است گريز ناپذير كه بر زبان امام بيان، اميرمؤمنان (ع) چنين آمده است :
    
    «من استبد برأيه هلك.» 7
    
    هر كس استبداد رأى ورزد هلاك مى‏شود.
    
    هر انسانى و هر نظامى در نتيجه استبداد رأى بدون پشتوانه مى‏شود . مهمترين جنبه يك حكومت، مردمى بودن آن است كه نقش بهترين پشتوانه را بازى مى‏كند؛ ومردم با اعتبار يافتن و شركت در امور است كه نقش واقعى خود را مى‏يابند . شركت دادن مردم در مسائل ، در قالب مشورت با ايشان پشتوانه‏اى گران سنگ براى هر نظامى است .
    
    «ولا مظاهرة أوثق من المشاورة.»8
    
    و هيچ پشتيبانى مطمئن‏تر از مشورت نيست .
    
    مشورت كردن در امور مايه پشت‏گرمى و خاطر جمعى است 9 و خوب يارى كردن يكديگر در مشورت است 10، زيرا با مشورت است كه هر يك ديگرى را به آنچه صلاح او باشد راهنمايى مى‏كند و راه درست نمايان و پيروزى حاصل مى‏شود. 11 و هر كه با عقلا وخردمندان مشورت كند به دور انديشى و درستى (گفتار و كردار) رسد. 12 اين مفهوم واقعى شورا است كه چون عسلِ استخراج شده است، زيرا «شورا» از «شارالعسل» گرفته شده است و به معناى بيرون آوردن عسل از كندو و عسل استخراج شده مى‏باشد. 13
    
    بدين ترتيب مشورت كردن عين هدايت است 14 و گرد آوردن خوبيهاوخيرها در مشورت كردن است . 15 هر كه با خردمندان مشورت كند به انوار خردهاى آنان روشنى يابد 16 و مشورت كردن، شركت جستن در عقل و دانش صاحبان خرد است . 17
    
    دستور «شاورهم فى الامر» براى لطف به امت وكرامت آنهاست، براى آن است كه به اين سنت نيكو آراسته شوند و بدانچه در اهميت شورا گفته شده دست يابند.
    
    امر شاورهم پيمبر را رسيد
    
    گرچه رايى نيست رايش را نديد
    
    در ترازو جو رفيق زر شدست
    
    نى از آنك جو چو زر گوهر شدست
    
    روح ، قالب را كنون همره شدست
    
    مدتى سگ حارس درگه شدست‏18
    
    مشورت كن با گروه صالحان‏
    
    بر پيمبر امر شاورهم بدان‏
    
    امرهم شورى براى اين بود
    
    كز تشاور سهو و كژ كمتر رود
    
    اين خردها چون مصابيح انورست
    
    بيست مصباح از يكى روشن‏تر ست‏19
    
    بنابراين،مشورت كننده بر جانب و مشرف بر رستگارى است 20 و از خطا ايمن و به دور است . 21 از همين روست كه امير مؤمنان (ع) به مشورت توصيه كرده است :
    
    «شاور ذوى العقول تأمن الزّلل والندم.» 22
    
    باصاحبان خرد مشورت كن تا از لغزشها و پشيمانيها ايمن گردى.
    
    بدرستى كه هيچ عاقلى از مشورت كردن بى‏نياز نمى‏شود 23 و آن كه خود را بى نياز ازمشورت ببيند و در كارها بر عقل و رأى خود اعتماد كند، خود را در خطر افكنده 24 ، گمراه شود 25 و آن كه به رأى و انديشه خود اكتفا كند هلاك شود. 26
    
    شورا از چنين جايگاهى برخوردار است و رسول خدا (ص) نه تنها خود مشورت مى كرد، بلكه توصيه مى كرد و تأكيد داشت كه مسلمانان چنين كنند و به سيره او تأسى نمايند . على (ع) گويد كه چون پيامبر مرا به يمن اعزام مى كرد وصايايى كرد، از جمله فرمود:
    
    «يا على ... ولاندَمَ من استشار.» 27
    
    اى على... و آن كه مشورت كند پشيمان نشود.
    
    هرگزكسى از استبداد رأى سود نبرده و كسى از مشورت كردن زيان نديده است ، و پيامبر حق بدرستى فرمود:
    
    «ما شقى قطّ عبد بمشورة ولا سعد باستغناء رأى .» 28
    
    هيچ بنده‏اى با مشورت كردن بدبخت نشد وهيچكس با بى نياز دانستن خود از مشورت سعادت نيافت.
    
    مشورت باعث مى‏شود كه با بهره‏گيرى از خرد ديگران، موارد خطا بهتر شناخته شده از فرو رفتن در آنها اجتناب شود.
    
    «من استقبل وجوه الاراء عرف مواقع الخطاء.» 29
    
    كسى كه از افكار ديگران استقبال كند موارد خطا را مى‏شناسد.
    
    براى پرهيز از اشتباه و جلوگيرى از لغزش بايد انديشه‏ها و آرا را به هم زد تا از تضارب آنها آنچه راست و درست است ظهور كند:
    
    «اضربوا بعض الرأى ببعض يتولّد منه الصواب.» 30
    
    برخى از آرا را به برخى ديگر بزنيد تا رؤى درست زايد و به دست آيد بدين ترتيب است كه پشيمانيها كاسته خواهد شد.
    
    مشورت ادراك و هشيارى دهد
    
    عقلها مر عقل را يارى دهد31
    
    مشورت در كارها واجب شود
    
    تا پشيمانى در آخر كم بود 32
    
    مشورت كردن آن قدر نزد پيشوايان حق، اعتبار داشت كه على (ع) مى‏فرمود: «اذا عزمت فاستشر.» 33 (هرگاه عزم كارى كنى مشورت كن) و رسول خدا (ص) مى‏فرمود: «من أراد أمراً فشاور فيه و قضى، هدى لاَ رشدِ الامور.» 34 ( هر كس تصميم به به اجراى كار گيرد و براى آن مشورت كند وانجام دهد، به بهترين راه دست يابد).
    
    سلامت تصميم‏گيرى‏ها و گرو مشورت است . جامعه‏اى كه فاقد سنت مشورت است ، در تب وتاب خود محوريها وخودسريها مى سوزد و در عدم تعادل سير مى كند، و جامعه‏اى كه در آن شورا يك اصل مسلم است و از اجزاى ضرورى حيات آن محسوب مى‏شود،بهترين راه وكاملترين مسير در برابرشان گشوده خواهد شد، همان طور كه رسول حق (ص) فرمود:
    
    «ما تشاور قوم قط الا هدوا لارشد أمرهم .» 35
    
    هيچ قومى مشورت نكردند جز آنكه به بهترين امور هدايت يافتند.
    
    اصولاً مردمى كه امور مهم خود را با مشورت يكديگر انجام مى‏دهند، كمتر گرفتار لغزش و پشيمانى مى‏شوند و آنان كه گرفتار خودرأيى و استبدادند ، هر چند افراد فوق‏العاده‏اى باشند، غالباً در اشتباه به سر برده، موجب تنشهاى اجتماعى - سياسى مى‏شوند . فقدان سنت مشورت در جامعه ، شخصيت مردم را مى كشد و رشد افكار را متوقف مى سازد. چنين مردمى شايستگى زندگى حقيقى را از دست مى‏دهند ،آنها مرده‏هاى زنده‏اند؛ چنانكه در حديث شريف نبوى به اين حقيقت اشاره شده است :
    
    «اذا كان امراءكم خياركم و أغنياءكم سمحاء كم و أمركم شورى بينكم فظهر الارض خيركم من بطنها و اذا كان امراءكم شراركم و اعتياء كم بخلاء كم لم يكن أمركم شورى بينكم فبطن الارض خيرلكم من ظهرها.»36
    
    هنگامى كه زمامداران شما نيكانتان وتوانگران شما سخاوتمندانتان باشند و كارهايتان به مشورت انجام شود، در اين موقع روى زمين از زير زمين براى شما بهتر است (شايسته زندگى وبقا هستيد) ولى اگر زمامدارانتان بدان و توانگرانتان افراد بخيل باشند وكارهاى به مشورت برگزار نشود، در اين صورت زير زمين از روى آن براى شما بهتر است .
    
    ملاحظه مى شود كه در نظر پيامبر اكرم (ص) جامعه‏اى با رهبران خودسر و توانگران تنگ چشم و فاقد سنت مشورت، حق حيات ندارد. در نگاه پيامبر، شورا چنين جايگاهى دارد و از عناصر اصلى حياتبخش جامعه‏هاست. از اين رو، آن حضرت با وجود اينكه نيازى به مشورت نداشت ، 37 براى زنده ساختن و زنده نگاه داشتن جامعه بيش از هر كس مشورت مى‏كرد . چنين جايگاهى است كه موجب فضيلت شورا واهميت آن مى شود مردمان بيدار وآگاه و اهل صلاح و سداد و رشد يافته، اهل مشورتند . در كلام الهى ، در اهميت ، جايگاه و اعتبار آن آمده است :
    
    هر چيزيكه دارا شده‏ايد برخوردارى زندگانى دنياست، وآنچه نزد خداست بهتر و پايدارتر است براى كسانى كه ايمان آوردند و بر پروردگارشان توكل مى‏كنند، و كسانى كه از گناهان سهمگين و از كارهاى بسيار زشت دورى مى‏كنند و چون به خشم آيند درگذرند ، و كسانى كه دعوت پروردگارشان را اجابت نمودند و نماز را به پا داشتند و كارشان ميانشان به شور است و از آنچه به آنان روزى دايم انفاق مى‏كنند. وكسانى كه چون تجاوز مسلحانه‏اى به آنان شود يكديگر را در انتقام كشيدن يارى دهند.38
    
    در اين آيات مسأله شورى در كنار نماز و انفاق و به عنوان يك ويژگى اساسى از ويژگيهاى انسانهاى رشد يافته آمده است . علامه طباطبايى (ره) متذكر شده است كه : در جمله «وأمرهم شورى بينهم» اشاره شده است كه آنها مؤمنان اهل رشد و عمل به واقع هستند كه دربه دست آوردن و استخراج رأى و نظر صحيح دقت مى‏كنند وبه صاحبان خرد مراجعه مى كنند در نتيجه آيه شريفه از نظر معنا نزديك به آيه «الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه » 39 است . » 40
    
    انسانهاى رشد يافته و اهل ايمان كسانى هستند كه كارهايشان با مشورت انجام مى‏گيرد و داخل هيچكارى نمى‏شوند و دست به عملى نمى‏زنند مگر آنكه ابتدا مشورت كنند و اين ويژگى از شدت تدبر و بيدارى و هشيارى آنان در امور است . 41
    
    انسانهاى كمال يافته به كارى پيش از مشورت اقدام نمى‏كنند زيرا بدرستى گفته شده است : «ما تشاورقوم الا و فقوا لاحسن ما يحضرهم .» 42 (هيچ قومى در كارهايشان با يكديگر مشورت نكردند مگر آنكه به بهترين راههاى موجود دست يافتند ).
    
    انسانهاى هدايت يافته با يكديگر مشورت مى‏كنند و استبداد رأى نمى‏ورزند زيرا از أنانيت وخودخواهى خارج شده‏اند و در طلب خير و بيان آن به يكديگر اعتماد دارند. 43

منبع :          پايگاه منادي

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

يكتاپرستي، عدالت‌خواهي و آزادي‌خواهي مهمترين شاخصه هاي فردي نبوي است

                

عنوان :       يكتاپرستي، عدالت‌خواهي و آزادي‌خواهي مهمترين شاخصه هاي فردي نبوي است

صاحب اثر : حجت‌الاسلام كرمي

                

منبع :          خبرگزاري شبستان

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

 

   نويسنده و محقق ديني اهداف اصلي پيامبر اعظم (ص) را يكتاپرستي، ‏عدالت‌خواهي و آزادي‌خواهي براي تمام انسانها دانست و گفت: سيره و روش پيامبر ‏امانت‌داري، راستگويي و پاك‌انديشي است كه لازمه رسيدن به اين اهداف مقدس ‏مي‌باشد.‏
    حجت‌الاسلام علي كرمي، نويسنده و محقق و مترجم فعال كشورمان در گفتگو با خبرنگار شبستان با اشاره ‏به اينكه انسانها از نظر هدف، آرمان و روشي كه براي رسيدن به آن انتخاب مي‌كنند سه ‏دسته‌اند آن را دستمايه بررسي كليد و رمز شخصيت پيامبر اعظم (ص) قرار داده و گفت: ‏گروه كثيري از انسانها در طول قرون و اعصار نه هدف و آرمان مشخص دارند و نه سبك و ‏روش شايسته‌اي كه به آن برسند، اميرالمومنين (ع) هويت پوچ اين افراد را اينگونه ترسيم ‏مي‌كند دسته زيادي از انسانها بي‌هدف، عوام‌زاده، و بي‌اسلوبند كه هر جا ‏هياهوي بيشتري باشد به آن سمت گرايش پيدا مي‌كنند.‏
    وي دسته دوم را افرادي معرفي كرد كه هدف دارند اما نه هدفي انساني، شرافتمندانه و ‏خيرخواهانه، افزود: اين گروه كه جباران و زورگويان تاريخ در آن قرار مي‌گيرند، سيره و ‏اسلوب ويژه دارند كه متناسب با هدف خودكامگي شان است و بر اين اساس كليد ‏شخصيتشان فريب، سانسور و شستشوي مغزي افراد ديگر براي به بردگي كشيدن ‏آنهاست كه حضرت علي (ع) با مثالي چهره آنان را در نهج‌البلاغه به تصوير مي‌كشد اين ‏گروه از افراد انبوهي از انسانها را به صورت حقه‌بازي، دروغگويي و شستشوي مغزي به ‏دنبال خود مي‌كشند، هدف‌هاي خودخواهانه دارند و سيره و روششان براي دسترسي به ‏اهداف فريب و جنايت است.‏
    اين عضو جامعه مدرسين و محققين حوزه علميه قم گروه سوم از انسانها كه شمارشان در ‏طول تاريخ اندك است را افرادي تاريخ‌ساز دانست كه هدف و متعاقب آن سيره‌شان پاك و ‏مقدس است و تصريح كرد: اين افراد كه چهره‌هاي درخشان تاريخ زندگي بشرند چون ‏هدفي مقدس و پاك از تمام نقاط سياهي دارند سيره و روششان براي رسيدن به ‏اين هدف و رساندن مردم به آن نيز سراسر پاك، انساني و عادلانه است.‏
    وي حضرت ابراهيم (ع)، حضرت مسيح (ع)، حضرت موسي (ع) و سروشان پيامبر اعظم ‏‏(ص) را جزو اين دسته خواند و ادامه داد: سيره و سبك شخصيت انسانها در زندگي ‏فردي شان جلوه مي‌كند و همين انسان در زندگي اجتماعي گاه پيامبر است، گاه مدير، ‏طراح و يا مبتكر بنابراين هدف و منش والاي او در همه جا تاثيرگذار خواهد بود.‏
    حجت‌الاسلام كرمي با جمع‌بندي مطالب فوق يكتاپرستي، عدالت‌خواهي و آزادي‌خواهي ‏را مهمترين اهداف پيامبر اعظم (ص) در سيره و سبك زندگي فردي ايشان معرفي كرد و ‏اظهار داشت: مهمترين هدف پيامبر (ص) به طوريكه از سخنان و پيامهاي ايشان برمي‌آيد، ‏خداجويي، خداخواهي، خداشناسي، خداپرستي و توصيه‌گرايي است كه ما همه اين ‏اهداف را در يكتاپرستي خلاصه مي‌كنيم، پيامبر اعظم (ص) بر مبناي اين هدف مقدس ‏مي‌كوشد انسانها را از انواع گرايشها و غرايز آزاد و به طرف پروردگار هدايت كند، آنها را از ‏اسارت زورگويان خشن تاريخ، جهل، فقر، بي‌فرهنگي و بي‌ادبي برهاند و با گفتگو و مهر ‏به خدا برساند.‏
    اين محقق حوزه دين با اشاره به آيه 25 سوره حديد كه مي‌فرمايد: لقد ارسلنا رسلنا ‏بالبينات و انزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط... هدف پروردگار از فرستادن ‏رسولان را برپا كردن عدالت با مشاركت تمامي انسانها دانست و با معرفي عدالت‌خواهي ‏به عنوان دومين هدف مقدس پيامبر اعظم (ص) گفت: قبولي طاعات و عبادات انسانها و ‏رسيدن به كرامات اخلاقي، برپايي عدالت اقتصادي، سياسي و اجتماعي با تدبير و ‏همفكري همگاني است كه پيامبر اكرم (ص) اين امر را به خوبي اجرا مي‌كرد.‏
    حجت‌الاسلام كرمي آزادي خواهي و دعوت همه انسانها به آگاهانه زيستن را به عنوان ‏دومين هدف والاي رسول اكرم (ص) معرفي كرد و افزود: به گفته ايشان هيچ جامعه‌اي از ‏آلودگي پاك نمي‌شود مگر اينكه كوچكترين فرد از لحاظ موقعيت اجتماعي در آن بتواند از ‏حق خود دفاع كند. بر مبناي اين اصل پيامبر اعظم (ص) به انسانها فكر، فرهنگ و شناخت ‏مي‌داد تا آگاهانه مسير زندگي خود را مشخص كنند.‏
    وي امانت‌داري، راست‌گويي و پاك‌انديشي رسول اكرم (ص) را بهترين سبك و روش براي ‏رسيدن به اهداف والا و مقدس ايشان دانست و گفت: پيامبر قبل از رسالت و دعوت ‏انسانها به سوي پروردگار آنقدر پاك منش بود كه به عنوان محمد امين (ص) شهرت يافت ‏و با هدف مقدس و اسلوب و روش متناسب با آن توانست انسانها را از جهل به سوي ‏آگاهي و تمدن رهنمون سازد.‏
    حجت‌الاسلام كرمي با اشاره به داستاني از زندگي پيامبر اعظم (ص) به بررسي صداقت ‏و امانت ايشان قبل و بعد از بعثت پرداخت و اظهار داشت: پيامبر قبل از دعوت رسمي ‏مردم به دين اسلام مدتي به صورت غيرآشكار به سمت مردم مي‌رفت و با آنان ‏گفت‌وشنود مي‌كرد تا با فرهنگ‌سازي آرمان اسلام را به اذهان آنان منتقل كند، ايشان با ‏فرصت‌سازي مناسب از دوره حج كه استبداد تا حدي خشونت خود را كنار مي‌گذاشت ‏براي انجام اين امر مهم استفاده مي‌كرد.‏
    وي كه تاكنون بيش از 85 اثر تاليفي و ترجمه داشته و در سال گذشته ترجمه اي تازه از نهج الفصاحه را روانه بازار كرده است، با استناد به آيه ولكم دينكم اسوه حسنه، اظهار داشت: اگر ما پيرو پيامبر اعظم (ص) ‏هستيم بايد از شعار و وعده‌هاي طولاني و دور از حقيقت پرهيز كرده و چون ايشان ‏هدف و روش سنجيده‌اي را در زندگي فردي برگزينيم.‏
    اين سلسله مباحث ادامه دارد/‏
    
    ‏***‏
    حضرت رسول اعظم (ص) فرمودند:‏
    امانت‌داري موجب افزايش رزق و خيانت باعث فقر مي‌شود
    نهج‌الفصاحه، 377‏

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

يك كتاب در يك مقاله

                

عنوان :       يك كتاب در يك مقاله

صاحب اثر : ---

                

منبع :     پايگاه تبيان

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 


 

 

    اشاره:
    كتاب سيرى در سيره نبوى, مجموعه اى از نوشته ها و گفته هاى استاد شهيد مرتضى مطهرى است كه از دو مقاله, تحت عنوان هاى ((دعوت هاى سه بعدى)) و ((موج اسلامى)) و هشت سخنرانى در مسجد جامع بازار تهران, تحت عنوان ((سيره نبوى)) و يك سخنرانى در حسينيه ارشاد و ترجمه صد سخن از رسول اكرم(ص), تشكيل يافته و انتشارات صدرا, سال 1380 ش . چاپ بيست و سوم آن را در 305 صفحه منتشر كرده است.
    نظر به اهميت و ارزش بالاى اين اثر, اقدام به تلخيص آن شد. مطالب براساس نظم و ترتيب كتاب آمده است.
    
    سيرى در سيره نبوى
    1. دعوت هاى سه بعدى كه هم سطح بسيار وسيعى را اشغال كرده و هم قرن هاى متمادى در كمال اقتدار, حكومت كرده و هم تا اعماق روح بشر ريشه دوانيده; مخصوص سلسله پيامبران الهى است. به اين جهت, پيامبران آسمانى, مستقيم يا غير مستقيم آفريننده اصلى تاريخ هستند.
    2. خداى حكيم, جهان را مسخر انسان و انسان را مسخر نيروى ايمان و پيامبران را سلسله جنبان اين نيرو قرار داده است.
    3. برنارد شاو چرا مى گويد: ((چنين پيش بينى مى كنم و از هم اكنون آثار آن پديدار شده است كه ايمان محمد(ص) مورد قبول اروپاى فردا خواهد بود و به عقيده من, اگر مردى چون او صاحب اختيار دنياى جديد شود, طورى در حل مشكلات دنيا توفيق خواهد يافت كه صلح و سعادت و آرزوى بشر تإمين خواهد شد.))؟
    زيرا او احساس مى كند كه علاوه بر لزوم تفسيرى روحانى از جهان و لزوم آزادى روحانى افراد; اصولى اساسى داراى تإثير جهانى لازم است تا تكامل اجتماع بشرى را بر مبناى روحانى توجيه كند و به قول اقبال لاهورى: ((مبتنى بر وحيى باشد كه از درونى ترين ژرفناى زندگى بيان شود و به ظاهرى بودن صورت آن, رنگ باطنى دهد.))
    4. زنده ترين امواج اجتماعى, امواج و جنبش هاى دينى است. پيوند اين امواج و اين نهضت ها با جوهر حيات و فطرت زندگى, از هر چيز ديگر اصيل تر است. در تاريخ اسلام, آن روز كه حضرت محمد(ص) از كوه حرا پايين آمد و فرياد برآورد كه: ((قولوا لا اله الا الله تفلحوا))! اين موج شروع شد و برخلاف هزاران موج پردبدبه, در پس ديوارهاى مكه و مدينه محبوس نماند و در كمتر از نيم قرن سراسر جهان متمدن آن روز را فرا گرفت و در طول چهارده قرن گذشته, روز به روز بر وسعت و قدرت آن افزوده شد.
    5. يكى از منابع شناخت از نظر اسلام, سيره معصومين(عليهم السلام) است. اهل بيت(عليهم السلام) با آن كه از نظر كمالات روحى از فرشته و جبرئيل امين هم بالاترند اما با اين حال, تمام مشخصات بشرى را دارند و به اين جهت مى توانند پيشوا و اسوه باشند.
    6 . سيره نبوى عبارت است از روش و سبك خاصى كه رسول اكرم(ص) در اعمال و رفتار خود براى رسيدن به اهداف و مقاصدش به كار مى گرفت. مثلا مى دانيم كه رسول الله(ص) مردم را به اسلام دعوت مى كرد; سيره تبليغى پيامبر(ص) عبارت از بيان روش ايشان در دعوت است.
    7. آيا انسان مى تواند سيره يا منطق عملى ثابت داشته باشد؟ برخى مانند ماركسيست ها مى گويند: نه, زيرا فكر و رفتار انسان تابع موقعيت اقتصادى اوست و بنابراين هيچ كس نمى تواند در كاخ و كوخ يكسان بيانديشد.
    على الوردى ـ نويسنده عراقى ـ مى گويد كه: ((زندگى على(ع) نظريه ماركس را نقض كرد)), بايد افزود كه قبل از على(ع), زندگى رسول اكرم(ص) نظريه ماركس را نقض كرد; چون سيره پيامبر(ص) در هنگام محاصره اقتصادى در شعب ابى طالب(ع) و در دوران حكومت در مدينه, تفاوتى نكرد. و نيز بعد از معصومين(عليهم السلام) سيره كسانى چون سلمان و ابوذر و... نيز نظريه ماركس را باطل كرد.
    8. در حدود سال دهم هجرت كه شهرت پيامبر(ص) در همه جا پيچيده است, عربى بيابانى به خدمت رسول الله(ص) رسيد. خواست حرفى بزند اما زبانش به لكنت افتاد. رسول اكرم(ص) ناراحت شد. فورا او را بغل كرد و بدنش را فشار داد و فرمود: برادرم! آسان بگير! من شاه نيستم! من پسر همان زنى هستم كه با دست خود از بز شير مى دوشيد. برادرجان! هرچه مى خواهد دل تنگت بگو!
    9. براساس سيره نبوى, برخى از اصول, ملغى هستند. يعنى رسول اكرم(ص) آن را طرد كرده و به هيچ وجه و در هيچ شرايطى از آن استفاده نكرده اند:
    الف ـ يكى از اين اصول; اصل غدر و فريب است كه سياستمداران شيطانى همواره از آن بهره مى گيرند.
    ب ـ يكى ديگر از اصول ملغى در سيره نبوى; اصل تجاوز است. يعنى رسول اكرم(ص) هرگز از حد تجاوز نمى كرد و بر اساس فرمان الهى مى گفت: (وقاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا)(1); اى مسلمانان! با اين كافران كه با شما مى جنگند; بجنگيد اما از حد تجاوز نكنيد.
    به عنوان مثال رسول الله(ص) مى فرمود: در جنگ; آب را بر دشمن نبنديد! كودكان را آزار مرسانيد! و...
    رعايت حد و پرهيز از تجاوز, يكى از اصول سيره نبوى است كه در آيه (يا ايهاالذين آمنوا... و لا يجرمنكم شنئان قوم على إلا تعدلوا, اعدلوا هو اقرب للتقوى)(2) نيز بيان شده است.
    ج ـ يكى ديگر از اصول ملغى در سيره نبوى; اصل انظلام و استرحام است. يعنى پيامبر(ص) هرگز و در هيچ شرايطى ظلم پذير نبود و هميشه ظلم ستيز بود و هيچ گاه در برابر دشمن به التماس نيفتاد و خود را خوار و ذليل نكرد; در برابر جباران و ستمگران نيز با عزت و كرامت برخورد مى كرد.
    10. رسول اكرم(ص) بر اساس آيه (و اعدوا لهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدوالله و عدوكم)(3) به اصل قدرت, عمل مى كرد. يعنى چنان جامعه اسلامى را تقويت كرد كه دشمن حتى خيال تجاوز هم به ذهنش خطور نكند. اما اصل اعمال قدرت يعنى اعمال زور, چطور؟ آيا پيامبر(ص) با مردم با نرمش رفتار مى كرد يا با خشونت و اعمال زور؟
    على(ع) مى فرمايد: هردو را پيامبر(ص) عمل مى كرد, اما جاى هركدام را مى شناخت: ((طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه و احمى مواسمه))(4) در يك دست, مرهم داشت و در دست ديگر ميسم (وسيله جراحى و داغ كردن و قطع عضو فاسد).
    11. يكى از اصول سيره نبوى; اصل سادگى در زندگى و دورى از ارعاب است. ((كان رسول الله(ص) خفيف الموونه))
    12. يكى ديگر از اصول سيره نبوى; آن است كه براى رسيدن به اهدافش, از وسايل مشروع استفاده مى كرد و هرگز از ابزارهاى پليد و نامشروع بهره نمى گرفت. مثلا در تاريخ آمده است كه عده اى از قبيله ثقيف به خدمت پيامبر(ص) رسيدند و گفتند: ما مسلمان مى شويم با سه شرط:
    
    1. يك سال ديگر هم اين بتها را پرستش كنيم.
    2. نماز نخوانيم. زيرا خيلى براى ما سنگين است.
    3. اين كه به ما نگو كه بت بزرگمان را به دست خودمان بشكنيم.
    رسول اكرم(ص) فرمود: ((تنها پيشنهاد آخر مانعى ندارد, كس ديگرى را مإمور شكستن آن مى كنم. اما دو شرط اول و دوم, امكان ندارد و مقبول نيست.))
    13. رسول اكرم(ص) از غفلت و جهالت مردم نيز براى تبليغ دين استفاده نمى كرد. وقتى ابراهيم ـ پسر پيامبر(ص) از دنيا رفت; رسول الله(ص) ناراحت شد و اشك ريخت. تصادفا آن روز, خورشيد هم گرفت. مردم پنداشتند كه گرفتن خورشيد به خاطر درگذشت فرزند رسول اكرم(ص) است. اما حضرت محمد(ص) بالاى منبر رفت و فرمود: ((گرفتگى خورشيد به خاطر فرزند من نبود.))
    14. يكى از اصول سيره پيامبر(ص), آن است كه ايشان در تبليغ دين; اهل تكلف نبود و آسان مى گرفت و سخت گيرى بى جا نمى كرد و بشارت مى داد و مردم را فرارى نمى داد.
    زمانى كه رسول اكرم(ص) معاذ بن جبل را براى دعوت مردم, به يمن فرستاد, به او فرمود:
    ((يا معاذ! بشر و لا تنفر, يسر و لا تعسر.))(5)
    
    و نيز به يكى ديگر از يارانش فرمود:
    ((يا جابر! ان هذا الدين لمتين فإوغل فيه برفق فان المنبت لا ارضا قطع و لا ظهرا ابقى.))(6)
    اى جابر! دين اسلام دين با متانتى است, با خودت با مدارا رفتار كن!
    چون آدمى كه مركبى به او داده اند تا از شهرى به شهر ديگرى برود, اگر فشار بيش از حد بر آن بياورد; مركبش را ناقص و مجروح مى كند و به مقصد هم نمى رسد.
    15. رسول اكرم(ص) در مسائل شخصى, نرمش داشت و ملايم بود اما در مسائل اصلى, صلابت داشت و قاطع بود. در تاريخ آورده اند كه: يك يهودى در كوچه جلوى پيامبر(ص) را گرفت و ادعا كرد كه از رسول الله(ص) طلبى دارد و در همان جا طلبش را خواست. رسول اكرم(ص) با آرامش گفت كه: ((اولا طلبى از من ندارى و ثانيا الان مالى به همراه ندارم; بگذار بروم تا بعد قضيه را حل كنيم. )) يهودى قبول نكرد و با پيامبر(ص) گلاويز شد و رداى پيامبر را به دور گردن ايشان پيچيد به طورى كه گردن مباركشان قرمز شد. مسلمان ها كه رسيدند و متوجه قضيه شدند خواستند خشونت به خرج دهند كه پيامبر(ص) مانع شد و آن قدر نرمش به خرج داد كه يهودى از كارش پشيمان شد و اسلام آورد.
    16. در فتح مكه, زنى از اشراف قريش دزدى كرده بود, افراد زيادى آمدند تا مانع اجراى حكم اسلام شوند و دست اين زن بريده نشود; اما رسول اكرم(ص) نپذيرفت و حكم الهى را اجرا كرد. اين واقعه, گوياى آن است كه حكم الهى را بايد با قاطعيت عمل كرد و جاى نرمش و سازش نيست.
    اميرالمومنين على(ع) در مسائل فردى و شخصى, در نهايت درجه نرم و مهربان و خوش روست; ولى در مسائل اصولى, انعطاف ناپذير است. على(ع) بر خلاف برخى از مقدس نمايان, عبوس و اخمو نبود; بلكه با مردم خندان و شاد برخورد مى كرد و با آنان شوخى مى كرد و البته حد آن را نگه مى داشت تا به باطل نرسد. همان طور كه رسول اكرم(ص) نيز چنين سيره اى داشت.
    اما همان اميرالمومنين كه در مسائل فردى, نرم و مهربان و خندان بود; در مسائل اصولى, سازش نمى كرد و مثل كوه استوار بود. در واقعه معروف درخواست مالى عقيل; اميرالمومنين(ع) به او فرمود:
    ((ثكلتك الثواكل يا عقيل! إتئن من حديده احميها انسانها للعبه و تجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه(7); اى عقيل! داغديدگان به عزايت بنشينند. آيا از آهنى كه يك انسان از روى بازى و شوخى داغ نموده, فرياد مى كنى و مرا به سوى آتشى مى كشى كه خداوند جبار از روى خشم خود, آن را برافروخته است؟!))
    17. يكى ديگر از اصول سيره نبوى; آن است كه رسول اكرم(ص) با همه كمالاتى كه داشت, بازهم مشورت مى كرد. او نيازى به مشورت نداشت اما براى اين, مشورت مى كرد كه اولا ديگران و همه حاكمان آينده ياد بگيرند و ثانيا با اين كار مى خواست به ياران و همراهانش شخصيت بدهد و نيروى تدبير و ابتكار را در آنان شكوفا كند.
    18. يكى از مباحثى كه كشيش هاى مسيحى بر روى آن, تبليغ فوق العاده كرده اند, اين است كه ((اسلام, دين شمشير است.)) البته اسلام, دين شمشير است و اين, كمال اسلام است نه نقص آن. اما اين كشيش ها منظورشان آن است كه ابزار اسلام براى دعوت; شمشير است و شك ندارد كه اين ادعا برخلاف واقعيات تاريخى و سيره رسول اكرم(ص) و نص قرآن كريم است. (ادع الى سبيل ربك بالحكمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن.)(8)
    19. اين كه بعضى مى گويند: ((اسلام با دو چيز پيش رفت; با مال خديجه(س) و شمشير على(ع)!)) يعنى با زر و زور(؟!) اگر چنين باشد, كه معلوم مى شود دين بى پايه اى است! بى ترديد شمشير على(ع) به اسلام خدمت كرد اما نه براى آن كه مردم را مجبور به پذيرش اسلام كند بلكه براى دفاع از اسلام در برابر دشمنان. و البته ثروت خديجه(س) به اسلام خدمت كرد اما براى حفظ اسلام و دفاع از مسلمانان در زمان محاصره در شعب ابى طالب(ع); به اين معنا كه اگر ثروت خديجه نبود, فقر, مسلمان ها را از پا درمىآورد.
    20. براى آشنايى بيش تر با سيره نبوى; چند سخن از سخنان حكيمانه رسول اكرم(ص) نقل مى شود:
    1. خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد.
    2. مومن; خنده رو و شوخ است و منافق; عبوس و خشمناك.
    3. اگر فال بد زدى, اعتنا نكن و به كار خود ادامه بده و اگر گمان بد بردى, فراموش كن و اگر حسادت ورزيدى, خود را نگه دار.
    4. هركه صبح كند و به فكر اصلاح كار مسلمانان نباشد, مسلمان نيست.
    5. هنگام مرگ, مردمان مى پرسند: از ثروت چه باقى گذاشته؟ اما فرشتگان مى پرسند: از عمل نيك چه پيش فرستاده
    است؟
    6 . اى مردم! پروردگار همه شما, يكى است و پدر همه, يكى. همه فرزند آدم هستيد و آدم از خاك است. عرب بر عجم برترى ندارد. گرامى ترين شما نزد خداوند, با تقواترين شماست.
    7. دلاورترين مردم آن است كه بر هواى نفس غالب آيد.
    8 . از لجاج بپرهيزيد كه انگيزه آن, نادانى و حاصل آن, پشيمانى است.
    9. شما همه شبان و مسئول نگاهبانى يكديگريد.
    10. اين همه حرص حكومت و رياست! و اين همه رنج و پشيمانى در عاقبت!
    11. مبادا كه ترس از مردم, شما را از گفتن حقيقت باز دارد!
    12. منفورترين حلال ها در نزد خداوند, طلاق است.
    13. گناه پنهان به صاحب گناه زيان مى رساند; گناه آشكار به جامعه.
    14. خداوند مومن صاحب حرفه را دوست دارد.
    
    پى نوشت ها:
    1. بقره / 190.
    2 ـ مائده / 8.
    3. انفال / 60.
    4 ـ نهج البلاغه, فيض الاسلام, خ 107.
    5. سيره ابن هشام, ج 4, ص 237.
    6. كافى, ج 2, ص 86 و 87
    7. نهج البلاغه, صبحى صالح, خ 224.
    8. نحل / 125.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

يتيم نوازي پيامبر (ص)

                

يتيم نوازي پيامبر (ص)

                

                

                


 

    كودك يتيمي به حضوررسول خداص آمدوچنين عرض كردپدرم ازدنيارفته ،مادرم ،بينواو بي بضاعت است ،خواهرم ،شوهروسرپرست ندارد،ازچيزهائي كه خدابه توعنايت فرموده به من اطعام كن ،تاخداوندخشنودگردد .
    پيامبرص تحت تاثيرقرارگرفت به اوفرمودچقدرنيكوسخن مي گوئي ؟ .
    سپس به بلال حبشي فرمودباشتاب به حجره هاي همسران من برو،وجستجوكن ،اگرچيزي ازطعام هست بياور .
    بلال رفت و به جستجوپرداخت ومشتي خرماكه پ‚عددبود،يافت وبه حضورپيامبرص آورد .
    پيامبرمهربان اسلام ص خرماهارابه سه قسمت كرد،هفت عددآن رابه آن كودك يتيم داد،وفرمودبقيه رابگير،هفت عددآن رابه مادرت بده وهفت عددديگر رابه خواهرت بده .
    كودك يتيم درحالي كه خوشحال بودازنزدرسول خداص رفت ، دراين هنگام ،معاذيكي ازاصحاب برخاست ودست نوازش برسرآن كودك يتيم كشيدوباگفتاري مهرانگيز،كودك راتسلي خاطرداد .
    پيامبرص به معاذفرمود اي معاذ!توواين كارتوراديدم ،همينقدربدان ،هركس سرپرستي يتيمي كند، ودست نوازش برسراوبكشد،خداوندبهرموئي كه اززيردستش مي گذرد،حسنه و پاداش خوبي به اومي دهد،وگناهي ازگناهان اورامحومي كند،وبردرجه ومقام معنوي اومي افزايد

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

منبع : پايگاه منادي

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

هفت بتي كه پيامبر به جنگ آنها رفت

                

عنوان :       هفت بتي كه پيامبر به جنگ آنها رفت

صاحب اثر : امام موسي صدر

                

منبع :          باشگاه انديشه

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

    اشاره:
    45 سال پيش مجله لبناني النهج مورخ چهاردهم سپتامبر 1960 (23 شهريور 1339) مقاله اي از امام موسي صدر به مناسبت ميلاد رسول اكرم منتشر كرد. از آن جا كه اين مطلب حاوي نكات بديع و تازه اي مي باشد به فارسي برگردانده شده و تقديم مي شود.
    ذهن آدمي از سپيده دم آفرينش، همواره در پي شناخت بوده است. از همين رو در طي هزاران سال در خود وپيرامون خود، به كشف ناشناخته‌ها پرداخت و با تلاشي جانكاه در پي حقيقت گشت. آنچه بيش از همه آدمي را به تكاپو وا مي‌داشت و او را به انديشيدن بر مي‌انگيخت، ترس او بر سرنوشت خويش بود. زيرا كه خود را در جهاني پر سطوت، كه از زمين وآسمان بر او دشمناني بزرگ را چيره مي‌كرد، ناتوان مي‌ديد، وياراي برابري با آنها را نداشت. امنيت وثبات دو انگيزه ژرف ودو هدف دور دست او، در پس نگاههاي خيره وترسان او در معماي طبيعت، بودند. براي تحقق امنيت وآسايش تنها دو راه پيش رو داشت:
    1- چيرگي بر طبيعت
    2- سازش با طبيعت از هر راه ممكني.
    چون در آن دوران از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اكراه، به كوشش براي تحقق امر دوم تن داد. از اين رو به بندگي اوهامي گوناگون پرداخت كه خود آن‌ها را خلق كرده بود. اين امر در قرآن كريم و همچنين در تاريخ اديان وعقايد به وضوح ديده مي‌شود.
    جهل كه در آن هنگام دليل موجهي بود، در روزگاران دير پاي دوره بت پرستي، مايه دوري انسان از جايگاه والايش بود. مقصود ما از بت پرستي، مفهومي اعم از نظام شرك آلود است. آنچه ميان ساخته دست آدمي وموجودات معبود او، همچون اجرام آسماني، درختان وحيوانات، مشترك است، همان وهم بر ساخته در اين نمادهاست، كه آدميان به شيوه فريبكارانه وبراي مجاب كردن عقل، در برابر آن اوهام فروتني ورزيدند. چنانكه ما كودكان را با سرگرمي ساكت مي‌كنيم، آدمي نيز عقل خويش را اينگونه خاموش ساخت.
    در آن مرحله طولاني ودشوار، آدمي بنا به غريزه ترس در برابر كائنات وطبيعت همچون خورشيد وماه سر تسليم فرود آورد و به اميد كسب روزي، در برابر حيوانات ودرختان كمر خم كرد. پس از آن در برابر ساخته هايي كه خيالش آنان را جسميت بخشيده بود ونمادي از خدايانش بودند، تعظيم كرد. او اين خدايان را در معبدهايي نزديك خويش ساخت، تا هر گاه از چيزي مي‌ترسيد يا چيزي مي‌خواست، به آنها پناه برد.
    اين بت‌ها انسان را از علم آموزي ودريافت حقايق باز داشتند. چرا كه به نظر او قدسيت اين بت‌ها مانع انديشيدن در ماهيت وكنه آنها مي‌شد. آدمي به جاي تحليل وعلت يابي رخدادها، به اين بسنده مي‌كرد كه حوادث بنابر اراده‌هاي عُلوي جريان دارد. اگر احترام آنها بر او واجب است به ناچار جايگاه او كمتر از آن است كه راز آنها را دريابد.
    بنابراين در خود اين جرأت را نمي ديد كه از زير سلطه طبقه اي از مردم، كه اعتقاد داشت قداست خدايان را دارند، به در آيد، او اعتقاد داشت كه سرنوشت جهان، ثابت ودگرگون ناپذيرند. نظامهاي مقدس است كه مشكلات را آفريده وبا مقدراتش بازي مي‌كند، وچون چيزي نداشت كه با او برابري كند، از روي درماندگي وبه سبب رنجي كه از او مي‌برد، نزديكش شد. اين نظام شرك آلود در خدمت بت هايي از بشريت بود، مانند طبقات بزرگان واشراف و شاهان وثروتمندان. افزون بر اين انسان هر خرافه اي را باور داشت. اين خرافه‌ها را بر فلسفه سستي كه با ظواهر طبيعت پيوند داشت، بنا مي‌كرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم مي‌پنداشت ودست از حركت وكار مي‌كشيد؛ مي‌ترسيد به شري از سوي خدا وند دچار شود، زيرا كه در آن زمان مزاج خداوند نعوذبالله مضطرب ودر معرض بحرانهاي عصبي بود.
    نيز بت هايي از عادت وسنت را مي‌پرستيد. اين سنت وعادت سنگين ترين غل وزنجير بر دست و پاي آدمي وپر اثرترين عامل در جمود و واپس ماندگي او بودند. ذات او مظهر بزرگترين بت‌ها بود، وچه بسا همچنان نيز باشد. آن ذات را مي‌پرستيد وهيچ چيز را نمي ديد، مگر از ديده آن. حق آن بود كه «ذات» حق مي‌دانست، هر چند باطل باشد. وباطل همان بود كه ذات مي‌گفت اگر چه بر حق باشد.
    انسان در فراز وفرودهاي تاريخ چنين بود وبدين گونه اجتماعش شكل گرفت. يكي از فضايل انسان- در آن دوران نيز انسان فضايلي داشت- اين بود كه به تجاربش آگاه بود واز نتايج آنها سود مي‌برد. ورفته رفته بنا بر قوانين مسلم پيشرفت كرد، قوانين كه ما آنها را الهي مي‌دانيم وديگران آن را مادي مي‌خوانند. وقتي فلسفه به صورت قوام يافته وپخته ظهور يافت، فلاسفه نداي آزادي انسان را از زنجيرهايش سر دادند، ومردم را به شكستن بت‌هاي گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرايان وسوداگران عقيده انگ الحاد وكفر بر آنان زدند، ودعوتشان را با منزوي كردنشان از مردم نا كار آمد كردند. وآنچه به منزوي شدن فلاسفه كمك كرد اين بود كه آنان عقل را مخاطب مي‌ساختند نه دل را، همچنان كه حتي امروز كمتر كسي از مردم تحت تأثير اين زبان قرار مي‌گيرد وبه آن پاسخ مي‌گويد.
    از اين رو ديگر براي پيشرفت اجتماعي وبه كمال رساندن آن، چاره اي جز دخالت خداي سبحان نبود.
    كار رسولان در اثر بخشي، به كلي، با فلاسفه متفاوت است.چرا كه پيامبران عقل آدمي را در چارچوب وجدانشان مخاطب مي‌ساختند. ودين چنانكه متخصصين، آن را با الهام از پيامبر، اين گونه تعريف كرده اند:«فطرتي است كه انسان را به خالقش پيوند مي‌دهد». و دعوت الهي از اين فطرت آغاز شد. اين بينش، بزرگترين عامل توفيق انبيا در رسالتِ بر حقشان بود. ارتباط غريزي ميان آدمي وخدايش، رسالت انبيا را آسان مي‌ساخت. اما در رسالت فلاسفه سودي نداشت.
    در حاليكه فيلسوفان خود را تنها وآسيب پذير مي‌ديدند، پيامبران در ژرفاي احساسات مقدس و اصيل آدميان جاي داشتند. هرگاه مردم براي حفظ سنت يا امري موروثي با آنان به جفا رفتار مي‌كردند، دعوت از دريچهايمان به خدا، به درون آنها راه مي‌يافت.
    رسالت همه انبيا يكي است، واختلافشان، تنها به ادوار زندگي بسته است؛ ادوار زندگي با توجه به «تكامل وتكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستي به هر شكلي كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتي نمي كند. زيرا كه آنان رهبراني رهايي بخشند؛ به دقيقترين معاني اي كه ما امروز از اين دو واژه "رهبر و رهايي بخش" در مي‌يابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمد(ص) بزرگترين پيامبر است وانقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعي اين انقلاب است ونتايج اين انقلاب وتاريخ، اين را ثابت كرده است.
    در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پاره اي كارهاي قهرمانانه اش براي آزاد ساختن بشر از بندها وبت‌ها به سوي جهان بهتر، بر شمريم.
    يكم: پيامبر در جهاني كه فرقه‌ها و گرايش‌هاي متفاوتي در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنيان نهاد.
    براي دنيا خداياني بي خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلاب‌هاي تفرقه، رسوايي و ناداني بودند.پيامبر اسلام در دعوت رهايي بخش خود با سختي هايي رو به رو شد كه خود ـ در حالي كه او فداكار و شكيبا بود ـ چنين مي‌گويد: «هيچ پيامبري آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد»1.
    او با رد شرك و زشت شمردن بت پرستي، دعوتش را براي ژرفا بخشيدن به اين اصلِ جامعِ رسالتش (يعني توحيد)، آغازيد. تا اينكه در «يوم الفتح» پيروزي درخشانش را به اوج رساند. وعلي جوانمرد اسلام را بر شانه‌هايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزي او را برتري بخشيد. در آن روز علي(ع) دستان خود را زير بزرگترين بت، هبلِ يك چشمِ وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بت‌هاي كوچك را نيز بركند تا با نابودي آن‌ها نظام شرك را از ميان برد.
    پيامبر در نبرد با شرك به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد. بلكه در سنگرگاه‌هاي آن يعني جان‌ها و دل‌ها به مبارزه با آن پرداخت. وجان‌ها ودل‌ها را از نگرانيها و وسوسه‌ها پاك كرد. پيامبر مي‌فرمايد: «شرك پنهان‌تر است از جنبش مورچه‌اي سياه، بر تخته سنگي، در شبي تيره». چه انگيزه‌اي نيرومندتر از حس خطر از پيروي شرك و مقابله با اثرش در راه‌هاي تاريك و لانه‌هاي پنهانش است؟ و چه نيرويي بهتر از اين احساس، با خطر كمين گرفته در درون سينه‌ها و آرام جان‌ها مقابله مي‌كند؟
    سال نهم هجري پيامبر، هيئتي متشكل از علي(ع) و ابي بكر را با آياتي از سوره برائت روانه يمن كرد. حضرت علي از جانب پيامبر نبردي بر ضد الحاد را در دربار اعلام كرد. نبردي كه در آن سستي و نرمش راه نداشت. خورشيد و ماه را از عرش الهي تا بندگاني براي خدا پايين آوردند. او گفت خورشيد و ماه و ديگر موجودات تحت فرمان خداوند هستند.و هرگاه خداوند براي آنها خير و نفعي بخواهد،خير و نفعي بيشتر به انسان مي‌رسد.
    پيامبر در دعوت خود، در برابر فريب‌ها و تهديدها، نه سستي ورزيد و نه نرمش به خرج داد. در برابر آنها قد برافراشت و گفت: «به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند، تا از رسالتم دست بردارم، چنين نمي‌كنم مگر مرگم فرا رسد».
    آنچه طبري و ابن حجر به نام افسانه «غرانيق» نقل كرده‌اند، بسيار شگفت انگيز است. براي بي‌‌پايگي اين روايت كافي است آن را با رسالت و سيره پيامبر بسنجيم. آن‌ها نقل كرده‌اند: در سال پنجم هجري ستم‌ها بر مسلمين گران آمد. سرانجام پيامبر به گروهي دستور داد به حبشه هجرت كنند. پيامبر آرزو داشت كه آيه‌اي بر او نازل شود و به او اجازه دهد تا با ستمگران و بت‌هاي آنها خوش رفتاري كند. پس سوره نجم نازل شد. پيامبر آن را براي مردم خواند. وقتي به اين دو آيه رسيد: «افرأيتم اللات والعزي، و مناه الثالثه الاخري» (آنها غرانيق بلندمرتبه هستند واز آنها اميد شفاعت مي‌رود) به او الهام، و بر زبانش جاري شد: «تلك الغرانيق العلي،و منهن الشفاعه ترتجي». مشركين شادمان شدند، چه مشاهده كردند پيامبر به خدايانشان احترام مي‌گذارد، و در كارها آنها را شريك خداوند مي‌داند. آن‌ها روايت كرده‌اند پس از وحي و شب هنگام كه پيامبر تنها ماند، پشيمان شد، افسوس خورد و ناپسند شمرد آنچه بر زبانش جاري شده بود.و مساله را دوباره به حال نخستينش برگرداند.
    
    اما پاسخي كوتاه به اين افسانه:
    1ـ در سند اين روايت كسي هم چون محمد بن كعب هست، كه در هنگام نزول سوره نجم متولد نشده بود. او دو سال پيش از وفات پيامبر به دنيا آمد. همچنين در ميان راويان كسي وجود دارد كه به حبشه مهاجرت كرده بود. محمد بن قيس از آن جمله است. حتي يك راوي هم نديديم كه در زمان اين رويداد حاضر بوده باشد.
    2ـ بخاري و درامي و ديگر محدثين و سيره نويسان، سجده‌هاي پيامبر در سوره نجم را گفته‌اند، امّا به افسانه غرانيق اشاره‌اي نكرده‌اند.
    3ـ قاضي عياض تصريح كرده است كه داستان غرانيق ساخته زنادقه است، و فقها و گروهي از محدثين نظر او را پذيرفته‌اند.
    4ـ حتي با چشم پوشي از آنچه گفته شد، قرآن خود بطلان داستان را ثابت مي‌كند. آيات سوره نجم آشكارا لات و غزي و منات را به ريشخند مي‌گيرد! در آيات آمده است: «ان هي الا اسماء سميتموها أنتم و اباءكم ما انزل الله بها من سلطان ان يتبعون إلا الظن و ما تهوي الانفس و لقد جاء هم من ربهم الهدي» [اينها چيزي نيستند جز نامهايي كه خود وپدرانتان به آنها داده ايد. وخداوند هيچ دليلي بر آنها نفرستاده است. تنها از پي گمان وهواي نفس خويش مي‌روند وحال آنكه از جانب خدا راهنماييشان كرده اند] اين آيه چگونه با اين افسانه جمع شدني است. در آغاز سوره خداوند مي‌فرمايد: «والنجم اذا هوي• ما ضل صاحبكم و ما غوي • و ما ينطق عن الهوي• ان هو الا وحي يوحي• علمه شديد القوي» [قلسم به آن ستاره چون پنهان شد، كه يار شما نه گمراه شد ونه به راه كج رفته است وسخن از روي هوي نمي گويد. نيست اين سخن جز آنچه بدو وحي مي‌شود. او را آن فرشته بس نيرومند تعليم داده است.]
    دوم: مردم را از يك الوهيت خيالي رهاند. براي نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بت‌ها راهي به ديار علم باز كرد.
    ديگر درياها، كوه‌ها و ستارگان حريم‌هايي بودند كه فكر فقط با زنجيرهاي سنگيني از قداست مي‌توانست به آنها نزديك شود پيامبر مسلمين را به فراگيري علم خواند، تا آن را براي خير آدمي به كار گيرند. آن‌ها را به باز نمودن قفل‌هاي طبيعت، به ياري تأمل و تجربه فرا خواند.دستور داد تا علم بياموزند «حتي اگر در چين باشد». دستور داد تا «از گهواره تا گور» پايداري پيشه سازند و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادي و خرافه سازي بست، و اجازه نداد تا ساده انديشان عقايد مبهم را در پوششي از تقدس و ترس بپذيرند.چنانكه در اروپا وضع چنان بود. در قرون وسطا شديدترين تنبيهات را به دانشمندان‌ وآزادي‌خواهان چشاندند. حكايت گاليله و كو پرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهن‌ها پاك نشده است.
    سوم: پيامبر براي برپايي يك جهان واحد و اجتماعي برتر، همه قيدها را در يك فراگيري بي‌سابقه و بي همتا در هم شكست.
    نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيمِ رفتار و سلوك آدمي است. اگر انسان نظام برتري بخواهد، چنين چيزي به دست خواهد آمد. گفت: «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» [در حقيقت، خدا حال قومي را تغيير نمي دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.] همچنين گفت: «ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون» [به سبب آنچه دست‌هاي مردم فراهم آورده، فساد در خشكي و دريا نمودار شده است، تا [سزاي] بعضي از آنچه را كه كرده اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.]
    ثانياً: تصريح كرد هر جا كه بوي ظلم استشمام مي‌شود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد. و نيز انسان را به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند. وفرمود:[به ستمكاران ميل نكيند، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا، هيچ دوستي نيست وكسي ياريتان نكند.]
    ثالثاً: برابري در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان فرقي نيست مگر در علم و عمل و تقوا. سلسله مراتب آدميان نژاد وثروت، جايگاه واعتباري ندارد. پادشاهان و رهبران همچون ديگران «در برابر خدا بر چيزي توانا نيستند». «قل اللهم ملك الملك تؤتي الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء» [بگو:«بار خدايا، تويي كه فرمانروايي؛ هر آن كس را كه خواهي، فرمانروايي بخشي؛ و از هركه خواهي، فرمانروايي را بازستاني؛ و هركه را خواهي عزت بخشي؛ و هر كه را خواهي، خوار گرداني.»]
    
    معري (رحمه الله عليه )مي‌گويد:
    كرّهني إلي الرؤسا، كوني و اياهم لخالقنا عبيدا
    نيكوست اشاره‌اي كنيم به تأكيد بر ثروتمندان براي نابودي بت ثروت. چرا كه شيفتگان بندگي ثروت آرزو داشتند كه وحي بر قارون عرب، وليد بن مغيره، يا دوستش، عمره بن مسعود ثقفي، نازل شود.قرآن مي‌گويد: «و قالوا لولا نزل هذا القرءان علي رجل من القريتين عظيم• اهم يقسمون رحمه ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم» [و گفتند:چرا اين قرآن بر مردي بزرگ از[آن] دو شهر فرود نيامده است؟• آيا آنند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مي‌كنند؟ ما[وسايل]معاش آنان را در زندگي دنيا ميانشان تقسيم كرده ايم]
    چهارم: پيامبر مصرانه با خدايان شرك چه از سنگ و چه از نوع بشر تحدي مي‌كند، هستي و بي پايگي آنان را مي‌نماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آن‌ها، پيروز مي‌شود.
    «يا ايها الناس ضرب لكم مثل فاستمعوا له وان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب » [اي مردم، مثلي زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كساني را كه جز خدا مي‌خوانيد هرگز[حتي]مگسي نمي آفرينند،هر چند براي آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزي از آنان بربايد نمي توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.]
    چه بسا قصه يك عرب باديه نشين پر معناترين چيزي باشد كه از پيامبر براي زدودن ترس مردمان و در هم شكستن هيبت غير حق از اذهانشان روايت شده است. يك باديه نشين متحيرانه واز روي ترس به عظمت پيامبر اقرار كرد؛ همچون بندگان در برابر پادشاهان.پيامبر مهربانانه به او گفت:«همانا من فرزند زني از قريشم كه خرده گوشت مي‌خورد»
    پنجم: شدت موضع پيامبر در برابر تطير و تفأل و تنجيم كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود.
    در برخي جنگ ها، پيامبر به دليل «طالع نحس»،از رفتن به نبرد نهي مي‌شد،اما پيامبر روانه جنگ مي‌شد، وطالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مي‌كرد، و مي‌گفت:«نه نحسي اي هست و نه دشمني اي».مي گفت:«با روزها دشمني نورزيد و الا با شما دشمني مي‌ورزند».همچنين مي‌گفت:«هركس به سنگي ايمان بياورد، خداوند با او محشورش مي‌كند».
    ششم: پيامبر در برابر عادات و تقليد از گذشتگان (سنت) همان موضع پيشين را داشت.
    پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفي كرد، پس نبايد سنتها به بت وخدايي بر ساخته تبديل شوند و به آن‌ها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريعِ اسلاميِ آساني در حادثه زيد، فرزند خوانده اش و زينب دختر جحش، دختر عمه‌اش، يكي از مخاطره آميزترين و نيز دشوارترين اين رسم‌ها را نفي كرد. نيكوست كه در اين باره به تفسير امام شيخ محمد عبده و ديگران رجوع كنيم تا مفصلاً از حكمت تشريع در اين حادثه بر ضد بتِ عادت، آگاهي يابيم.
    هفتم: و بالاخره تنها بتِ بزرگتر كه همان بت «خودخواهي» است، باقي ماند.
    معروف است كه رهايي از آن را جهاد اكبر خواند. در قرآن شريف آمده است: «أفرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلاتذكرون » [پس آيا ديدي كسي را كه هوس خويش را معبود خويش قرار داده و خدا اورا دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او ودلش مهر زده و بر ديده اش پرده نهاده است؟آيا پس از خدا چه كسي او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمي گيريد؟]
    
    پاورقي:
    - بحارالانوار، جلد39، صفحه55
    - بحار الانوار، جلد18، صفحه 158
    - الرعد،11.
    - روم، آيه 41.
    - آل عمران، آيه 26.
    - نجم، آيه 23.
    - ترجمه همه آيات از استاد فولادوند آورده شده اند.
    - نجم، 1-5
    - وجودم من را نسبت به رؤسا متنفر ساخت، آنها خود بندگان آفريننده مان هستند.
    - الزخرف، 32،31
    - الحج، 73.
    - نقال به بدي زدن
    - بايد دانست تنجيم همان اختر گويي يا نجوم احكامي است كه مي گفتند ستاره ها در سرنوشت زمين اثر دارند، وما مي خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اختر شناسي است. آنچه كه در روايات شيعه واهل سنت وفقه اسلامي به شدت نهي شده همان تنجيم است، نه نجوم.
    - بحار الانوار، جلد 24، صفحه 238
    - زيد بن حارثه بنده خديجه(س) بود. حضرت خديجه او را به پيامبر داد هم او را آزاد كرد. اما زيد نزد پيامبر ماند وبر خلاف خواست پدرش به قبيله اش باز نگشت. پس از مدتي پيامبر زيد را به ازدواج دختر عمه اش كه هم از ثروت برخوردار بود وهم از منزلت والا، در آورد. اين ازدواج به طلاق انجاميد. سپس پيامبر خود با زينب دخت رعمه اش ازدواج كرد. اين عمل پيامبر براي دو چيز صورت گرفت. نخست اينككه مي خواست نشان دهد كه فرزند خوانده حكم فرزند را ندارد (درست بر خلاف تفكر جاهلي) دوم اينكه هويت فرزند خوانده بايد مورد توجه قرار گيرد.
    - الجاثيه، 23

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

نماز حضرت رسول اكرم (ص )

                

عنوان :       نماز حضرت رسول اكرم (ص )

صاحب اثر : عباس عزيزى

                

منبع :          فضائل و سيره چهارده معصوم (عليه السلام ) در آثار استاد علامه حسن زاده آملى

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 


 

    30- گفتگو با خدا
    پيامبر بزرگوار اسلام فرمود:
    اگر مى خواهيد با خدا گفتگو كنيد نماز بخوانيد، و اگر مى خواهيد خدا با شما گفتگو كند قرآن بخوانيد.(29)
    31- من خداى جفاكار نيستم !
    ديلمى رضوان الله تعالى عليه ، در باب سيزدهم و ديگر در انتهاى باب بيستم كتاب ارشاد القلوب ، از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله ) نقل مى نمايد كه : خداوند متعال فرموده است : هر كس محدث شود و وضو نگيرد، بر من جفا مرده است ، و هر كس محدث شود و وضو گيرد و دو ركعت نماز نخواند، او نيز بر من ظلم كرده است ، و كسى كه دو ركعت را بخواند وليكن دعا نكند، او هم جفا كرده است ، و آن كس كه محدث شود، سپس وضو گيرد و دو ركعت نماز به جاى آرد و دعا كند و در امر دين و دنيايش از من حاجت طلبد، اگر اجابتش نكنم ، من به او جفا كرده ام ، ولى من خدايى ستمكار نيستم .(30)
    32- چهار عضو مطهر
    امتى الغر المحجلون يوم القيامه من آثار الوضوء . گفت پيامبر (صلى الله عليه وآله ): امت من روى سپيده و دست و پاى سفيد باشند از اثر دست و روى شستن . (31) بدانكه !ايزد تعالى چون نماز را واجب كرد، نخواست كه بندگان وى به دنيا آلوده به خدمت آيند، ايشان را فرمود كه وضو كنند و با اين چهار عضو مخصوص كرد؛ زيرا كه آدم اول روى به درخت گندم كرد و پاى برفت و به دست از درخت گندم باز كرد و بر سر نهاد و بر حوا آورد، ايزد عز اسمه اين چهار عضو گناهكار را بفرمود شستن به گاه خدمت .انتهى .(32)
    33- ثوب وضو، خواندن نماز
    امام باقر (عليه السلام ) روايت مى كند كه : روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نماز صبح را با يارانش خواند و بعد از نماز، با آنان نشست و گفتگو نمود تا اينكه خورشيد طلوع كرد و مردم يكى بعد از ديگرى رفتند تا اينكه دو نفر ماند؛ يكى انصارى و ديگرى ثقفى .
    حضرت به آن دو مرد فرمود: من فهميدم كه شما سؤالى داريد كه مى خواهيد آن را بپرسيد. اگر خواستيد مى توانم قبل از اينكه شما بپرسيد من از آن خبر دهم و اگر مى خواهيد خودتان بپرسيد.
    گفتند: بلكه سما خبر دهيد اى رسول خدا ! زيرا اين براى نابينا روشن تر و از شك دور كننده تر ماست و ايمان را محكم تر مى كند.
    پس حضرت فرمود: اما تو اى برادر انصارى ! از قبيله اى هستى كه اهل ايثار هستند. و تو روستايى هستى و اين ثقفى چادر نشين است . آيا در پرستش ‍ عم ايثار مى كنى ؟
    گفت : بلى .
    فرمود: اما تو اى برادر ثقفى !آمده اى كه از وضو و نماز و اينكه در آنها چه ثوابى براى تو مى باشد، بپرسى .
    گفت : بلى .
    فرمود: پس بدان وقتى كه دستت را به آب زدى و بسم الله گفتى ، آن گناهانى رخ كه دستانت انجام داده اند، مى ريزد. و هنگامى كه صورت و دستانت را شستى ، گناهان از راست و چپ تو مى ريزند. و هنگامى كه سروپاهايت را مسح كردى ، آن گناهانى كه با پاهايت به سوى آنها رفتى ، مى ريزد اين ثوابى است در وضو كه براى تو مى باشد. و هنگامى كه به نماز برخاستى و حضور پيدا كردى و سوره خمد و يا يكى از سوره هاى ديگر را به خست توانت ، خواندى ، ركوع كردى و ركوعت را تمام نمودى و به سجده رفتى و تشهد خواندى و سلام نماز را دادى ، خداوند تمام گناهانى را كه بين دو نماز انجام دادى مى بخشد. و اين هم ثواب تو در نمازت . اما تو اى برادر انصارى ! آمده اى كه از حج و عمره و ثواب آنها بپرسى .
    گفت : بلى .
    فرمود: پس بدان وقتى كه به راه حج متوجه شدى و مركبت را سوار گشتى و بسم الله گفتى ، همين كه مركبت به راه افتاد و قدم هايش را برداشت و به زمين گذاشت ، خداوند متعال به تعداد آنها حسنه مى نويسد و گناه تو را محو مى كند و زمانى كه محرم شدى و لبيك گفتى ، خداوند براى هر يك لبيك گفتن ، ده حسنه مى نويسد و ده گناه را محو مى كند. و وقتى كه هفت باز بيت خدا را طواف نمودى اين نزد خدا عهد و پيمان و ذكرى براى توست و خداوند بعد از آن حيا مى كند كه تو را عذاب نمايد و هنگامى كه نزد مقام ابراهيم دو ركعت نماز خواندى ، خداوند براى تو به واسطه آن دو ركعت ، دو هزار ركعت نماز مقبول مى نويسد.
    و زمانى كه هفت باز سعى بين صفا و مروه نمودى ، ثواب و اجر اين عمل نزد خداوند مانند اجر كسى است كه پياده از شهر خود به حج برود و مانند ثواب كسى است كه هفتاد بنده مؤمن را آزاد كرده باشد. و وقتى تا غروب آفتاب در عرفات ماندى ، اگر گناهى به اندازه ريگ بيابان و كف دريا داشته باشى ، خداوند آنها را براى تو مى آمرزد. و هنگامى كه قربانى خود را ذبح كردى يا شترت را نحر نمودى ، خداوند براى تو به هر قطره خون آنها، حسنه اى مى نويسد كه معادل است با ثواب آنچه كه در باقى مانده عمرت انجام مى دهى . و زمانى كه هفت بار طواف زيارت به جاى آوردى و دو مقام ابراهيم ، دو ركعت نماز خواندى ، فرشته اى بزرگوار بر شانه تو مى زند و مى گويد: خداوند گناهان گذشته را براى تو آمرزد، تا 120 روز ديگر اعمال تازه ات را آغاز كن .
    آن دو مرد گفتند: براى همين آمده بوديم .
    34- نماز پيامبر (ص )
    در روايات معراجيه آمده است كه : رسول اكرم (عليه السلام ) در ركعت نخستين سوره حمد و توحيد را قرائت كرد، و در ركعت دوم حمد و سوره قدر را.(33)
    35- اولين قبله
    رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) در مقابل حجر الاسود نماز مى خواند، هم رو به بيت المقدس بود و هم كعبه را جلو قرار مى داد و اين آيات را مى خواند و هيچ كس هم او را نمى ديد:
    و اذا قراءت القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤ منون بالاخره حجابا مستورا ؛
    وقتى كه قرآن مى خوانى ، خدا بين تو و كسانى كه ايمان ندارند پرده اى قرار داده است .(34)
    اولئك الذين طبع الله على قلوبهم ؛ آنان كسانى هستند كه خدا به قلب هاى آنها مهر زده است .(35)
    و جعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهوه و فى آذانهم و قرا ؛ بر قلب هاى آنان پرده قرار داده ايم كه فهم آن نتوانند كرد و گوش هاى آنها از شنيدن حق ، سنگين است .(36)
    افرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه ؛ آيا ديدى كسى را كه هواى نفس را خداى خود قرار داده و خدا او را گمراه كرده و بر گوش و قلبش مهر زده و جلو چشمش ، پرده اى نهاده است .(37)
    36- دو ركعت نماز براى پيروزى
    در جنگ خندق وقتى كه محاصره مدينه شدت يافت و رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) ديد كه مردم مى نالند، به مكان مسجد فتح رفت و دو ركعت نماز خواند و فرمود: خداوندا ! اگر اين گروه هلاك شوند، در روى زمين كسى نيست تا تو را بپرسند.(38)
    37- سجده پيامبر (ص )
    رسول الله (صلى الله عليه وآله ) در شب نيمه شعبان در سجده مى فرمود: سجد لك سوادى و خيالى و آمن بك فؤ ادى كه به جاى بياضى در نسخه ياد شده فوادى آمده است .(39)
    38- رحمت واسعه الهى را تنگ نكنيد !
    در حديث است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) در حال نماز بود كه مردى باديه نشين در نماز خود چنين مى گفت : خداوندا !من و محمد را مشمول رحمت خويش قرار ده و نه كسى ديگر را !
    پس چون پيامبر (صلى الله عليه وآله ) نماز را سلام گفت ، خطاب به باديه نشين فرمود: رحمت واسعه الهى را تنگ كردى (محدود و سنگچين نمودى ).(40)
    39- قرب رسول الله (ص )
    حضرت خاتم (صلى الله عليه وآله ) فرمود: لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب و لانبى مرسل ؛ يعنى مرا با خداوند وقتى است كه در آن هيچ ملك مقرب و هيچ پيغمبر مرسل نمى گنجد.
    و از اين پيغمبران مرسل يكى خود آن حضرت است ، سبحان الله از حلاوت گفتار. به حكم حديث شريف قدسى : لايسعنى ارضى و سمائى ، و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن دل محل ظهور تجليان انوار الهى است .(41)
    40- تعيين قبله
    رسول الله (صلى الله عليه وآله ) پس از آن كه مبعوث به رسالت شده است ، سيزده سال در مكه ، و يك سال و چند ماه در مدينه به سوى بيت المقدس ‍ نماز مى خواند.
    پس از آن از جانب حق تعالى فرمان فول وجهك شطر المسجد الحرام (42) فرا رسيده است ، و رسول الله ماءمور به صرف از بيت المقدس به سوى مكه شده است ، و كعبه قبله مسلمان گرديده است .
    از مدينه تا مكه به مسافت قريب صد فرسنگ است ، رسول الله رو به كعبه ايستاد و فرمود: محرابى على الميزاب يعنى اين گونه كه من ايستاده ام ، مستقيم به سمت ناودان كعبه و مواجه آنم .
    اين تعيين جهت و سمت قبله به سوى ميزاب كعبه بدون اعمال آلات نجومى و قواعد رياضى و هيوى و يا در دست داشتن زيج و ديگر منابع طول و عرض جغرافيايى ، در غايت دقت و استواء صورت گرفته است .
    علاوه اين كه رسول الله با مردم بيت المقدس در نماز ظهر ايستاده بود، و در اثناى نماز ماءمور به صرف قبله از بيت المقدس به سوى كعبه شده است .(43)
    41- دل در نماز دار!
    ور نباشد خشوع و دمسازى
    ديو با سبلتش كند بازى
    دمساز با سين سعفص بر وزن شهباز به معنى محب و موافق به مدعا و هم نفس و همراز است .

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

   روايت است كه : مردى در مسجد مدينه به نماز ايستاده بود و با ريشش ‍ بازى مى كرد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: اگر دلش با خدايش ‍ باشد، با ريشش بازى نمى كند. !(44)
    42- حكم نماز آيات
    روزى كه ابراهيم ، فرزند رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) وفات كرده بود، سه سنت جارى شده است ، يكى اين كه آفتاب منكسف شد، مردم گفتند: چون فرزند رسول خدا وفات كرده است ، آفتاب منكسف شده است .
    رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) به منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود، اى مردم !آفتاب و ماه دو آيت از آيات الهى اند كه به امر او سير مى كنند و مطيع فرمان اويند، به ممات و حيات كسى منكسف نمى شوند. پس هرگاه انكساف ماه يا آفتاب روى داد، نماز بخوانيد.
    سپس از منبر فرود آمد و با مردم صلات كسوف به جاى آورد.
    منطق شريعت اين گونه است كه متن علم و صرف حقيقت است . يكى حرف گزاف در دين الهى ره ندارد.و نفى كسوف شمس و قمر به موت و حيات كسى ، خود از اعظم آيات نبوت و دليل صدق آن حضرت (عليه السلام ) است .
    آن سه سنت كه در حديث آمده است ، در مرآه العقول گويد: احدى السنن وجوب الصلوه للكسوف ، و الثانيه عدم وجوب الصلوه رجحانها على الطفل قبل ان يصليت و الثلاثه عدم نزول الوالد فى قبر الوالد ؛
    يعنى يكى از آن سه سنت ، وجوب صلات كسوف است و دوم عدم وجوب و رجحان صلات كسوف بر طفلى كه هنوز نماز بر او واجب نشده است . و سوم عدم نزول والد در قبر والد (كه كراهت دارد پدر فرزندش را به خاك بسپارد.(45)
    43- نماز واقعى
    اين بنده گويد كه : صدر اين حديث الحمد لله رب العالمين هى السبع المثانى و القرآن العظيم الذى اوتيته . سرى عظيم است براى اهل سر كه چون سعيد بعد از نماز عذر آورد به اين كه ، با رسول الله !در نماز بودم ، كاءن رسول الله (صلى الله عليه وآله ) فرمود: نماز منم ، من كه گفتن : به سوى من بيا !يعنى به سوى نماز بيا.
    و ذيل اين حديث هم راستى بحر عميق است ، وقتى در عالم رؤيا به اين محروم گفتند هر چه خواهى از سوره فاتحه .(46)
    44- نماز بر پيكر نجاشى
    وقتى نجاشى پادشاه حبشه از دنيا رفت ، حضرت رسول (صلى الله عليه وآله ) مردم را در بقيع جمع كرد و از دور بر جنازه او نماز خواند. بعد از آن خبر موت نجاشى از حبشه رسيد. نجاشى چنانكه در تواريخ مسطور است ، مسلمين را ماءوا داد و تصديق رسالت حضرت را نمود.(47)
    45 - دعاى قنوت پيامبر(ص )
    قنوتى است كه در فردوس العارفين از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله ) نقل نموده است : اللهم ارزقنى حبك و حب ما تحفه ، و حب من حبك ، و العمل الذى يبلغنى الى حبك ، و اجعل حبك احب الاشياء الى
back page
    46- نتيجه صلوات فرستادن
    صلوات بر محمد و آل محمد (صلى الله عليه وآله ) فعلى از افعال ما است و علم و عمل هر دو جوهرند كه گوهر انسان را مى سازند و عين حقيقت و ذات انسان مى شوند. و انسان كامل مبراى از امكان استعدادى است كه در كمال به فعليت رسيده است هر چند عبد شكور است پس بران كه صلوات عائد ما مى شود كه از نقض به كمال و از قوه به فعليت مى رويم نه عائد آنكه خود عارى از قوت است .(48)
    47- همچون الاغ محشور مى شود
    از پيامبر (صلى الله عليه وآله ) روايت شده است كه : هر كس افعال نمازش ‍ جز آنچه باشد كه امام در نماز انجام مى دهد باشد، با سرى چون الاغ محشور مى شود. (49)
    48- تمثل سيماى محمد (ص )
    در مبارك سحر ليله چهارشنبه هفدهم ربيع المولود 1402 هجرى قمرى مطابق بيست و سوم در ماه 1360 هجرى شمسى شب فرخنده ميلاد خاتم انبياء (صلى الله عليه وآله ) و وصى او صادق آل محمد عليه الصلوه والسلام كه به ترقيم رساله انه الحق - به عنوان يادنامه استاد علامه طباطبايى كه شب شصتم از رحلت آن جناب بود - اشتغال داشتم ، ناگهان مثال مباركش ‍ با سيماى نورانى كه از سيماهم فى وجوههم من اثر السجود حكايت مى نمود، برايم متمثل شد - فتمثل لنا بشرا سويا - و تعقدى نمود كه با لهجه اى شيرين و دلنشين از طيب طوبت و حسن سيرت و سربرتم بشارتم داد تا چند لحظه اى در حضور انورش مشرف بودم ، و چون به خود آمدم تعبير رفت كه اين تحفه و هديه انه الحق مرضى خاطر آن متاءله به حق است و بر اين صحيفه عمل چند روزه ام به رسم عيدى عيد سعيد ميلاد نبى و وصى مهر قبول خورده است .(50)
    49- نماز نور چشم پيامبر (ص )
    رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) فرمود: ان الله جعل قره عينى فى الصلوه و حببها الى .
    همانا خدا نود چشم مرا در نماز قرار داد و آن را محبوب من نمود.(51)

 

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

ولادت نور

                

عنوان :       ولادت نور

صاحب اثر : سيد محمد جواد مهرى

                

منبع :          مجله پاسدار اسلام ش 211

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 


 

    دنيا پـس از آن همه زيستـن در ظلمتكده جاهليت, بيـش تر نمى تواند انتظار بكشـد... و اينك زمـان, آبستـن حـادثه اى مهم و رخــدادى جاودانه است.
    شبى از ماه ربيع الاول است از عام الفيل كه ايـن حادثه به وقـوع مـى پيـونـدد. در آن شب تـاريخـى و جـاويـدان... چه مى گذرد؟
    ستـارگـان آسمـان, رقص كنـان گـردهـم آمـده اند.
    بلبلان, تـرانه خـوانان بـر فراز بطحا در آن سكـوت شب, آواز سـر مى دهند.
    خفاشان و شب پـره گان, آن دشمنان نـور و روشنايـى, فـراركنان از صحنه دور مـى شـونـد. ابليـس و ابليـس زادگـان, از آسمان رانـده مى شوند. نسيم بهشتى در آن نيمه شب و شيريـن بهار ربيع المولود, وزيـدن گـرفته است. نور آن جنيـن ـ كه هنـوز به دنيا نيامـده ـ سـراسـر اتـاق كـوچك آمنه را روشـن و منـور كـرده است.
    اندك انـدك... و با گذشت بيـش از نيمـى از شب 17 ربيع الاول, آن نور فروزان ديـوار را مى شكافد و به بيرون مـى تابد... و آن نـور خـدايـى تا كعبه و تا مسجـدالحرام مـى رسـد و فراتـر رفته مكه و اطراف آن را روشن مى سازد.
    خـدايا چه خبر است؟ ايـن چه نـورى است كه شعاعش زمان و مكان را درهـم مـى نـوردد و نه تنها كعبه و مسجـدالحـرام را كه بيشتـر و فراتر و گسترده تر روشـن مى سازد, شام را و يمـن را... فارس را و روم را, بلكه هـرچه شهر و ديـار در گستـره پهنـاور زميـن وجـود دارد, در مسير ايـن نور قرار گرفته و روشـن مى شود ((والله متـم نوره ولو كره المشركون)).
    اينجا است كه دعاى ابراهيـم خليل پـس از صـدها بلكه هزاران سال به استجابت مى رسد, آنگاه كه با اسماعيل خانه خدا را مـى سازند و دست ها را به دعا بلند مـى كننـد كه بارالها, در ميان ايـن مردم, رسـولـى برانگيزان كه آياتت را بر آنان تلاوت كند و كتاب و حكمت را به آنها بيامـوزد و آنان را تـربيت الهى كنـد ((ربنـا وابعث فيهم رسـولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمه و يزكيهم...)) و اينجـا است كه بشارت عيسـى تحقق مـى يابـد كه مـن رسول خدايـم و به تورات تصديق مى كنـم و به رسولى كه پـس از مـن مىآيد و نام ناميـش ((احمد)) است, شما را بشارت مـى دهـم ((انـى رسول الله اليكم مصدقا لما بيـن يدى مـن التوراه و مبشرا برسول ياءتى من بعدى اسمه اءحمد)).
    و امشب است كه تمام بت هاى كعبه سرنگون مى شـود و هرگاه فجر صادق از افق سر زند منادى از آسمان با صـداى بلند ندا دهد كه: ((جاء الحق و زهق البـاطل ان البـاطل كـان زهـوقـا)).
    امشب شبى است كه فروغ نـور محمد ـ صلى الله عليه و آله ـ سراسر جهان را روشـن و منور مى سازد و هر سنگ و درخت و جمادى به وجد و سرور مىآيد و هرچه در آسمان ها و زمين است به شكرانه ايـن مولود گرامى سر به سجـده مى افكند و شيطان سرافكنـده و شكست مـى خـورد.
    امام صادق عليه السلام فرمود: ((هنگامى كه رسول خدا زاده شد, شب بـود. در آن شب, مردى از اهل كتـاب (يهودى) نزد قـريـش آمـد كه در آن هنگام, هشام و وليـد و عتبه و شيبه گردهـم آمـده بـودنـد; از آنان پرسيد: آيا امشب از شما مولودى متولد شده؟
    گفتند: نه, مگر چه خبر است؟ گفت: امشب فرزندى از ميان قريـش به دنيا آمـده كه نامـش ((احمـد)) است و همانا هلاكت و نابـودى اهل كتاب به دست او خواهد بـود.)) در روايتى از امام موسى بـن جعفر عليه السلام نقل شده كه اميرالمومنيـن عليه السلام در پاسخ به آن عالـم يهودى كه از معجزات پيامبر مى پرسيد, فرمود: نه تنها عيسى بـن مريم عليه السلام در گهواره سخن مى گفت كه محمد(ص) نيز هنگام ولادت, دست چپ بر زميـن گذاشت و دست راستش را به آسمان بلند كرد و با دو لبان مباركـش تـوحيـد را بـر زبان جارى ساخت. از سيماى درخشنده اش نـورى پـديـد آمـد كه اهل مكه در لابلاى آن تـوانستنـد كاخ هاى شام را ببينند...
    فرشتگان پيـوسته از آسمان به زمين فرود مـىآمدند و از زميـن به آسمان پرواز مى كردند و تسبيح و تقديـس خدا مـى نمـودند. ستارگان آسمان مضطرب شـده و به حـركت درآمـده بـودنـد... (بحار, ج15, ص260)
    
    معجزات شب مولود
    آيات زيادى در شب ميلاد پيامبر ـ صلـى الله عليه و آله ـ پديدار شـد كه هـر يك از ديگـرى عجيب تـر بـود. كاخ انـوشيروان آن چنان لـرزيـد كه چهارده كنگـره از آن فـرو ريخت... دريـاچه ســــاوه خشكيـد... آتشكـده فارس كه هزار سـال روشـن بـود, به خـامـوشـى گرائيد... بت ها در سراسر جهان سرنگـون شـدنـد... شهاب هاى آسمان آن قـدر زياد و فراوان شـد كه قريـش وحشت كرده و پنداشتند پايان جهان فرا رسيده... در همان شب بـود كه موبد موبدان به خواب ديد شترانـى چمـوش در حالـى كه اسبان اصيل را مـى كشند, از نهر دجله گذشتند و چون تعبير خوابـش را از تعبيرگويان خواب پرسيد, به او گفتنـد: آينـده غم انگيزى در استقبـال شاهنشـاهـى خـواهـد بـود.
    
    اين است كه ساسان به دساتير خبر داد
    جاماسب به روز سـوم تيــر خبــر داد
    بــر بــابك برنــا پدر پير خبر داد
    بـودا به صنم خـانه كشمــير خبر داد
    مخـدوم سرائيــل بــه ساعير خبر داد
    وان كودك ناشسته لب از شير خبـر داد
    ربيــون گفتــند, نيوشــيدند احبـار
    از شق و سطيح اين سخنان پــرس زمانى
    تــا بر تو بيان سازند, اسرار نهانى
    گــر خــواب انـوشروان, تعبير ندانى
    از كــنگره كــاخــش, تعبــير توانى
    بر عبـد مسيح ايـن سخنـان گر برسانى
    آرد به مــداين درت از شــام, نشانى
    بـر آيت ميـلاد نبــى, سيــد مخــتار
    فخــر دو جهــان خـواجه فرخ رخ اسعد
    مــولاى زمــان, مهــتر صاحبـدل امجد
    آن سيــد مســعود و خــداوند مــويد
    پيــغمبر محــمود, ابــوالقاسم احمد
    وصفش نتوان گـفت بــه هفـتاد مجــلد
    اين بس كه خدا گويد مــا كــان محمد
    بـر منزلت و قـدرش, يزدان كند اقرار و بـدينسان, سـرور زنـدگـى سراسر مكه را فرا گرفت.
    ابرهاى بهارى پربار شـد و زميـن تفتيده مكه را سيراب كرد. نعمت از آسمان سرازير شـد... قحطـى رخت از ميان بربست... همه جا سبز و خرم گشت...
    شكـوفه ها باز شدند... گلها عطرآگيـن گشتند و عطر پرانى كردند و درختان مالامال از ميوه.
    آرى... در آن بهاران ماه, با اوليـن فـروغ فجـر صادق و نخستيـن شعاع نـور آفتاب جهانتاب و با آغازيـن سرود بلبل و تـرانه هزار نـور خدا, در زميـن متـولد شد او از مادر جدا شد تا به تنهايـى بشيـرى بـراى عالميان و نذيـرى بـراى جهانيان باشـد... آمـد تا قلب ها و خـردها را فروغ بخشـد... آمـد تا جاهليت و بـى سـوادى و فلاكت و شـر و بـدى را از ميـان بـردارد...
    آمد تا براى هميشه بتان را سرنگـون سازد... آمد تا بردگى را از انسان هاى آزاده بـرگيرد... آمـد تا ظالمان و ستـم پيشگان را به هلاكت رسـانـد و مظلـومان و محـرومـان را حكـومت و تـوان بخشـد.
    
    رفتار پيامبر در كودكى
    پيامبر اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ در كـودكى رفتار و كردارش با كودكان ديگـر بسيار تفاوت داشت, زيـرا او يك كـودك معمـولـى نبود. هـم چنان كه تـولدش آيت بزرگ الهى بـود و جهان را دگرگـون ساخت, دوران كـودكيـش نيز همراه با نشانه هاى پيامبـرى و آيات و معجزات فراوان بود.
    حليمه سعديه كه مـدت چهار سال افتخار شيـر دادن به آن حضـرت را داشت چنين مى گويد: ((انه لايشبه الغلمـان و لايبك قط و لـم يسـىء خلقه و لـم يتنـاول بيسـاره و كـان يتناول بيمينه, فلما بلغ النطق لـم يمـس شيئا الا قال: بسـم الله)) او با سايـر كـودكان شبـاهت نـداشت و هيچ وقت نمـى گريست. هرگز نديدم كه بد اخلاقـى كند و عصبانى گردد. او غذا را بـا دست راست مـى خـورد و هـرگز بـا دست چپ تنـاول نمـى كـرد.
    هنگامى كه به مرز سخن گفتـن رسيد, دست به چيزى نمى زد, جز آن كه بسـم الله گـويد. اميرالمومنيـن على عليه السلام مى فرمايد: ((از آن وقت كه پيامبر از شير گرفته شد, خداوند بزرگ تريـن فرشتگانـش را همراه او نمود و قرينـش ساخت تا شبانه روز در خدمتـش باشد و راه كـردار نيك و اخلاق پسنديـده را به او بنمايانـد و از شـر و اخلاق ناپسند دور سازد.
    حضرت آن چنان شايستگـى داشت و با تربيت الهى قريـن شده بـود كه به اميرالمومنيـن عليه السلام فـرمـود: ((ما هممت بشـىء مما كان اءهل الجاهليه يعملون به حتى اءكرمنى الله برسالته)) هرگز خـود را به آلودگى هاى اهل جاهليت آلـوده ننمودم تا آن گاه كه خداوند افتخار رسالت را به من بخشيد.
    و به راستـى چنيـن انسان وارسته و والايى شايستگـى دارد كه جهان را از آلـودگـى ها پـاك سازد و مـردم را به همان تـربيت الهى كه خـدايـش تربيت كرده بـود, تـربيت كنـد. ((اءدبنـى ربـى فاءحسـن تاءديبـى)) خـداوند مرا تربيت كرد و چه خـوب تربيتـم نمـود. در پـايان, قسمتـى از روايت بسيار جـالب امام صـادق عليه السلام را دربـاره جـد بزرگـوارش ـ صلـى الله عليه و آله و سلـم ـ يادآور مى شويم.
    در كتـاب شـريف كافـى(ج1, ص444) از امام صـادق عليه السلام, نقل شـده كه چنيـن فـرمـود: ((... بزرگـى گنـاه مـردم و كـارهـــاى نـاپسنـدشـان, مـانع حلـم و عطـوفت و فضل الهى نبـود تـا آن كه محبوب ترين و گرامى ترين و عزيزترين رسولانش را يعنى محمد بـن عبد الله ـ صلـى الله عليه و آله ـ را براى آنان برگزينـد; پيامبرى كه زادگاهـش در خاندان عزت و اصلـش از دودمان كرم بود. هيچ نقص و عيبـى در حسبش نبـود و هيچ آلـودگـى و زشتـى, نسبـش را در بر نمـى گـرفت. صفـات بـرجسته و كاملـش نزد انـديشمنـدان و عالمان, شناخته شده بود.
    پيامبران پيشيـن در كتاب هاى آسمانى خـود, به آمدن وجـود مقدسـش بشارت داده بـودند و دانشمنـدان, صفات نيكـو و برجسته اش را بـر زبان مـى راندند و حكيمان و انديشمنـدان به منـش هاى پسنـديـده اش ديده دوخته بودند.
    آن حضرت وجـود پاك و پاكيزه اى است كه هرگز آلوده نمى شـود. تنها جـوانمـرد از نسل هاشـم است كه در جهان, مثل و مانندى نـدارد و تنها فـرزنـد مكه است كه هيچ كـس به عظمت و مقـام والايـش نـائل نمىآيد.
    حياء و پاكـدامنـى, او را پـوشانده و كرم و جـوانمردى, طبيعت و سـرشت جاودانه اش بود. به هيبت و عظمت و اخلاق والاى نبـوت آراسته بـود و به اوصاف وحـى و رسالت, سـرشته. هنگامـى كه مقـدرات حق, زمينه مساعدى براى حضرتـش فراهـم ساخت و حكـم استـوار خـداونـد دربـاره او, محقق گشت, در آن هنگام قضاى حتمـى خـداى عزوجل, او را به بـالاتـريـن درجه و بزرگ تـريـن مقـام بـالا بـرد.
    هر امتـى از امت هاى گذشته, بشارت آمدن حضرتـش را به امت پـس از خـود مى داد و پيوسته آن نور مقدس از صلب پدرى به صلب پدرى ديگر منتقل مى گشت. در ايـن مسير انتقالى, عنصر شريفـش را هيچ ناپاكى آلـوده نساخت و در ولادت شريفـش از زمان حضرت آدم تا پـدرش حضرت عبـدالله, هـرگز نكـاح غيـر اسلامـى ديـده نشـد.
    او در بهتريـن دودمان ها و گـرامـى تـريـن تيـره ها و شـريف تـريـن خاندان ها و مصون ترين رحم ها به دنيا آمد و در امين تريـن دامـن ها پرورش يافت.
    خـداى متعال او را برگزيد و پسنديد و براى خـود انتخابـش كرد و كليدهاى علـم و دانـش به او بخشيد و منابع سرشار حكمت را به او آمـوخت. او را رحمتـى بـراى بنـدگانـش بـرانگيخت و بهارى بـراى سرزمين هايش قرار داد.
    پيامبر خدا به آن چه ماءموريت داشت, خوب ابلاغ كرد و رسالت خويـش را به نحـو كامل انجام داد و در ايـن راه, كه بار سنگيـن رسالت را بر دوش مـى كشيـد, متحمل رنج هاى فراوان شـد و براى رضاى خـدا صبـر كرد و در راه او جهاد نمـود و امت خـويـش را نصيحت كـرد و آنان را به رستگارى و رهايـى فراخـواند و بر ذكر خـدا تشـويق و تحريض نمـود و راه هدايت را به آنان نشان داد و اساس برنامه هاى هدايت را براى بنـدگان خـدا روشـن ساخت و پرچـم هاى راهنمايـى و هـدايت را برافراشت تا پـس از او گمراه نشـونـد و همانا پيامبر نسبت به مردم بسيار شفيق و مهربان بـود.)) در آيه 128 از سـوره توبه مى خوانيم: ((لقد جائكم رسـول مـن اءنفسكم عزيز عليه ما عنتـم حريص عليكـم بالمومنين رووف رحيم)).
    پيامبرى از خـود شما و از ميان شما براى شما برگزيده شـده و به سـوى شما آمده است كه آن چه بر شما گران آيد بر او سخت مى گذرد, و او همـواره بـر سعادت و خـوشبختـى شمـا حــريص است و نسبت به مـومنـان, بسيار مهربان و با محبت مـى بـاشـد. فـرا رسيـدن ايـن بزرگ تريـن عيـد الهى را به مقام والاى فرزنـد گراميـش حضرت ولـى الله الاعظم ارواحنا لتراب مقدمه الفـداء, و هـم چنيـن مقام معظم رهبـرى و فـرد فـرد مسلمانان جهان بـويژه مـردم عزيز ايـران كه افتخار پيروى از آن وجـود مقـدس را با دل و جان دارند, تبريك و تهنيت عرض مى كنيم. اءسعد الله اءيامكـم جميعا فرا رسيدن سالروز ولادت پيشـواى ششـم مكتب مقـدسمان را به پيشگاه ولـى الله الاعظم عجل الله فـرجه, مقـام معظم رهبـرى, ملت شـريف ايـــران و كليه پيـروان و شيعيانـش در سراسـر گيتـى تبـريك و تهنيت عرض نمـوده آرزومنديـم خـداونـد ما را مـوفق به پيروزى خالصانه از آن حضرت بنمايد. آمين يا رب العالمين.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٥

آموزش قرآن در مكتب رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم

                

عنوان :       آموزش قرآن در مكتب رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم

صاحب اثر : ابوالفضل خوش منش

                

منبع :          فصلنامه صحيفه مبين شماره 18

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 


 

    چكيده
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نخستين معلم قرائت قرآن بود . قرآن را با صوتى زيبا و شمرده و با رعايت وقف‏ها بر اصحاب مى‏خواند . البته بر كثرت وجودت قرائت تاكيد نمى‏ورزيد . حتى مى‏فرمود: قرآن را هر گونه‏اى كه مى‏توانيد، بخوانيد . آن حضرت بيشتر بر فهم قرآن تاكيد مى‏كرد . حاملان قرآن نزد او مكانتى عظيم داشتند . اين مقاله مباحثى را در زمينه آنچه آمده، در بر دارد .
    
    كليد واژه‏ها: قرائت، اقراء، تلاوت، رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم، قراء، صحابه .
    
    1) مقدمه
    خداى متعال قرآن كريم را بر پيامبر خود فرو فرستاد و وى را به تلاوت قرآن بر بندگان و تعليم كتاب و حكمت‏به آنان موظف فرمود . حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به عنوان نخستين معلم قرآن، آيات الهى را بر مردم مى‏خوانده است و مؤمنان به تلاوت وى گوش جان فرا مى‏داده‏اند . ايشان در همه جهات، از جمله در مقام «تعليم قرآن‏» اسوه حسنه بودند و در زمينه تعليم كتاب و حكمت روشى حكيمانه داشتند . پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و پس از ايشان ائمه معصومين عليهم السلام به طور كلى شيوه زندگى كردن با قرآن را تعليم مى‏دادند، و قرآن را به عنوان بخشى از زندگى و يا به تعبير درست‏تر، متن زندگى اهل آن مطرح مى‏ساختند; بطورى كه در زندگى آنان، پنهان يا آشكار، حضورى دائمى و هميشگى داشته است .
    هدف پيامبر و بلكه هدف از نزول اين كتاب آن بوده است كه در همه عرصه‏هاى زندگى از نيازهاى فردى و جسمى انسان‏ها تا حيطه تعليم و تربيت، نقش مستمر و فعال داشته باشد .
    «حيات‏» قرآن در همين عرصه‏ها معنا مى‏يابد; بر اساس اين نوع آموزش، قرآن پديده‏اى جدا از زندگانى انسانها نبوده و مردم در مراجعه به آن، نه از لحاظ قرائت و نه از لحاظ فهم و درك و عمل به آن با هيچ مشكلى مواجه نبوده‏اند . پيامبر اكرم و ائمه معصومين پيوسته مى‏كوشيدند، حجابهاى مستور و غير مستور بين قرآن و انسانها را برطرف سازند، تا آنان خود بتوانند از اين معدن پرنور بهره برگيرند . آنگاه راه بهره‏گيرى را نيز به آنان مى‏آموختند .
    بدون شك، مشاهده وجود مقدس رسول اكرم، آن شخصيت الهى و «اسوه حسنه‏» بر مسند اقراء و تعليم قرآن كريم از زيباترين صحنه‏هاى سيره است . تواريخ و سيره‏ها صحنه‏هاى فراوانى را از اين دست ضبط كرده‏اند .
    در آيه دوم سوره جمعه كه وظايف سه‏گانه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را در هدايت امت‏بر مى‏شمارد، در ميان آنها تلاوت جايگاه نخست را دارا است: هوالذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين . (1) [جمعه 2].
    قبل از بحث تقدم يا عدم تقدم تزكيه بر تعليم، بايد گفت كه اين تلاوت آيات الهى است كه بر هر دو مقدم شده است . قرآن مجيد از مقوله «لسان‏» ، «بيان‏» و «قرائت‏» است و ديگر آثار و خواص آن، وراى «لسان‏» آن كه «عربى‏مبين‏» است، جاى گرفته است . فرو نهادن ديده اهتمام بر اين مقوله، موجب بروز اختلال در تاثير قرآن بر فرد و جامعه خواهد بود; هر چند بازار طرح و عرضه انواع بحثها و پژوهش‏ها گرم باشد .
    
    2) نحوه قرائت و اقراء پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم
    پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم در قرائت قرآن وآموزش آن به مردم از اوصافى برخوردار بودند كه اينك بدان پرداخته مى‏شود .
    
    1- 2) صوت نيكو
    مطابق روايتى از امام باقر عليه السلام كه در تفسير عياشى آمده است، پيامبر اكرم نيكوترين صوت را در قرائت قرآن داشته است: «ان رسول الله كان احسن الناس صوتا بالقرآن‏» (2) [1]. در روايتى ديگر آمده است: «كان قرائته صلى الله عليه و آله وسلم مفسرة حرفا حرفا» (قرائت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم واضح، حرف به حرف و عارى از هر گونه پيچيدگى و تداخل حروف بوده است).
    
    2- 2) وضوح قرائت
    قرائت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم خوش‏صدايى، وضوح تام و تفكيك كامل حروف و آيه‏ها را با هم داشته است; امرى كه در بسيارى از قرائت‏هاى رايج امروز، ديده نمى‏شود .
    در روايتى زيبا، كه نسايى آن را نقل كرده است، تصويرى عينى از نمونه اقراى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بر اصحاب، آمده است:
    «عن عقبة‏بن عامر قال كنت امشى مع رسول‏الله صلى الله عليه و آله وسلم فقال: يا عقبة قل، قلت: ماذا اقول؟ فسكت عنى ثم قال: يا عقبة قل قلت: ماذا اقول يا رسول الله؟ فسكت عنى فقلت: اللهم اورده على، فقال: يا عقبة قل، فقلت: ماذا اقول؟ فقال: قل اعوذ برب الفلق . . . . فقراتها حتى اتيت على آخرها ثم قال: قل ، قلت: ماذا اقول يا رسول الله؟ قال: قل اعوذ برب الناس . . . . فقراتها حتى اتيت على آخرها»: (عقبة‏بن‏عامر گويد: با پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم راه مى‏رفتم; ايشان فرمود: اى عقبه! بگو! گفتم: چه بگويم؟ حضرت سكوت كرد . سپس فرمود: عقبه، بگو، گفتم چه بگويم اى پيامبر خدا؟ «حضرت سكوت كرد گفتم: «خدايا سخن حضرت را به من بازگردان‏» ، فرمود: اى عقبه! بگو! گفتم چه بگويم؟ فرمود: قل اعوذ برب الفلق . . . . من آن را خواندم تا به آخر آن رسيدم; سپس فرمود: اى عقبه! بگو! گفتم: چه بگويم؟ فرمود: قل اعوذ برب الناس . . . من آنگاه آن را تا پايان خواندم).
    يكى از نكته‏هاى اين روايت، آن است كه حضرت از هر فرصت مقتضى براى تشكيل كلاس درس و آماده‏سازى ذهن كسى كه برايش قرآن مى‏خواند، استفاده مى‏كند . تكرار امر «قل‏» و پاسخ‏هاى عقبه مبنى بر اينكه «چه بگويم‏» وى را سراپا گوش مى‏سازد; تا به محض جريان يافتن واژه‏ها بر لب‏هاى مبارك حضرت، آن را يكباره فرا گرفته، به قلب خويش منتقل سازد .
    
    3- 2) رعايت وقوف
    شناساندن مواضع وقف و تكيه بر رعايت آن، يكى ديگر از اركان آموزش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بوده است . بعضى اصحاب روايت كرده‏اند: «كنا نتعلم الوقوف كما نتعلم القرآن [2]: (همانگونه كه قرآن را فرا مى‏گرفتيم، وقف‏ها را نيز مى‏آموختيم).
    امام اميرالمؤمنين عليه السلام حفظ وقوف را يكى از اركان ترتيل مى‏دانستند; چنانكه فرمودند: «الترتيل تجويد الحروف و حفظ الوقوف‏» (ترتيل، نيكو ادا كردن حروف و رعايت وقفهاست).
    يكى از دقت‏هاى رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم وقف بر پايان هر آيه بوده است . در تفسير مجمع‏البيان، ذيل سوره «قل‏هوالله‏» آمده است، پيامبر در پايان هر آيه از اين سوره وقف مى‏فرمودند . اين مساله در روايتى ديگر از «ام‏سلمه‏» داراى شمولى بيشتر است: «كان النبى صلى الله عليه و آله وسلم يقطع قرائته آية آية‏» (پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم قرائت‏خويش را به صورت آيه آيه، تقطيع مى‏كردند).
    
    4- 2) اقراء كوثرى
    آنچه در روش آموزش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم به چشم نمى‏خورد، «اقراء تكاثرى‏» است و آنچه اهميت دارد، «اقراءكوثرى‏» است; يعنى اقرايى كه خير كثير به همراه آورد، نه ظاهرى چشمگير . شيخ صدوق در روايتى آورده است كه مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم رفت تا وى را قرآن بياموزد . حضرت شروع به خواندن قرآن كرد تا به اين سخن خداى تعالى رسيد كه: «فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره‏» . مرد گفت: همين مرا كافى است; آنگاه برخاست و رفت . پيامبر فرمود: اين مرد رفت در حالى كه فقيه گرديده بود [3]. پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در مقام سخن گفتن از تاثير اقراء و كوثرى بودن آن، از همين ميزان اثرپذيرى، تعبير به فقاهت و فهم دين كرده‏اند .
    روايتى ديگر از ابن‏مسعود و ابى‏بن‏كعب، شيوه تعليم رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم را اينچنين بيان مى‏كند: «ان‏رسول‏الله صلى الله عليه و آله وسلم كان يقرؤهم العشر فلايجاوزونها حتى يعلموا ما فيها من العلم فيعلمهم القرآن والعمل جميعا» [4]. (رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بر اصحاب، ده آيه را مى‏خواند و آنان از آن ده آيه نمى‏گذشتند; تا آنچه از آگاهى در آن وجود داشت، دريابند، به اين ترتيب، پيامبر به ايشان قرآن و عمل را با هم تعليم مى‏داد).
    اولين نكته‏اى كه از اين حديث استفاده مى‏شود، تقدم كيفيت‏بر كميت و دورى از انباشتن آيه‏ها و سوره‏ها بر روى يكديگر است . تحذير امت از انبوه‏كارى و روى هم‏انباشتن بدون تدبر آيات در دستورها و ارشادهاى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نسبت‏به قرائت قرآن در نماز نيز ديده مى‏شود; ابوسعيد خدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم روايت كرده است: «امرنا رسول‏الله ان نقرا فاتحة الكتاب و ما تيسر» [5] رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ما را به خواندن سوره «فاتحة الكتاب‏» و خواندن سوره‏اى كوتاه به دنبال آن امر كرد . تاكيد حضرت در مورد نماز نيز به جهت دورى از تحميل بيش از حد طاقت و جلوگيرى از پديد آمدن ادبار نسبت‏به قرآن، مورد تاكيد قرار گرفته است .
    اين در حالى است كه بنا بر چند روايت كه «ابن شبة‏» در «تاريخ المدينة المنورة‏» نقل كرده است، عثمان شبها يك ركعت نماز مى‏خوانده و قرآن را در آن ختم مى‏كرده است [6]. منظور ما در اينجا، بررسى صحت و سقم سند اين روايت نيست; تنها به ذكر اين نكته اكتفا مى‏شود كه حتى اگر چنين كارى عملا نيز مقدور باشد و فاصله چند ساعت ميان نماز عشا و نماز صبح، براى چنين كارى كفاف دهد، دست كم تلاوتى واضح و مطلوب صورت نخواهد گرفت; به همين دليل، چنين امورى هرگز در كلام و ارشادهاى معصومين عليهم السلام ديده نمى‏شود و چنين توصيه‏هايى از سوى آنان، صادر نشده است و اينگونه امور مورد تشويق و تمجيد آنان قرار نگرفته است . آنچه در مكتب اهل بيت مورد تشويق قرار گرفته است، تهجد با كيفيتى مخصوص است كه در كتب متعدد وارد شده است; يعنى هشت ركعت نماز شب، دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر كه در مجموع يازده ركعت مى‏شود و ركوع و سجود پياپى در ميان آن بنده را وادار مى‏سازد، پس از خواندن چند آيه در برابر پروردگارش به خاك درافتد و بر پاكى او و عظمت كتابش، گواهى دهد .
    بنا بر فتواى علماى شيعه، دست كم در چهار موضع قرآن كريم، سجده واجب است و كسانى كه با شنيدن آيات الهى سجده نمى‏كنند، در آيات متعدد ديگرى مورد توبيخ و ملامت قرار گرفته‏اند: «فما لهم لايؤمنون و اذا قرئ عليهم القرآن لايسجدون‏» [انشقاق‏20و21]: (آنان را چه شده كه ايمان نمى‏آورند و چون قرآن بر آنان قرائت‏شود، سر به خاك نمى‏سايند).
    از سوى ديگر، كسانى كه با شنيدن آيات الهى، سر به سجده فرود مى‏آورند و يا به تعبير ديگر، آيات الهى آنان را به خاك مى‏افكند، مورد تقدير قرار گرفته‏اند: «اذا تتلى عليهم آيات الرحمن خروا سجدا و بكيا» [مريم 58]: (چون آيات [خداى] بخشنده بر آنان تلاوت شود، به خاك و گريه مى‏افتند).
    در روايات، احاديث متعددى از اين دست ملاحظه مى‏شود كه: «من قرا القرآن فى اقل من ثلاث لم يفقهه‏» (هر كه قرآن را در كمتر از سه روز بخواند، آنرا فهم نمى‏كند).
    اصحاب، همزمان با نزول تدريجى قرآن و به فراخور حال خود، آيه‏ها و سوره‏هاى پراكنده را با واسطه و يا بى‏واسطه، از لسان مبارك بزرگ معلم قرآن و به صورت سمعى، فرا مى‏گرفتند .
    چه بسا فردى از صحابه تازه مسلمان يك يا چند سوره مى‏دانست و صحابى ديگر كه سابقه بيشترى در اسلام داشت، دهها سوره . براى هر يك از اين دو، همان ميزانى كه فرا گرفته بودند و آن را بدون هيچگونه عارضه و مشكلى قرائت مى‏كردند، «قرآن‏» محسوب مى‏شد و عبارت پايانى آن، موضع ختم ايشان تلقى مى‏گشت .
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در شيوه آموزش از يكسو، بر اين اصل تاكيد مى‏كرد كه «قرآن‏» هر كس به همان ميزانى است كه بر او اقراء شده و او آن را فرا گرفته است; لذا قرآن‏آموز را از انبوه كارى و انباشت تكاثرى باز مى‏داشت تا بقيه سوره‏ها را نيز به همان شيوه اصولى و صحيح اقراء از جناب ايشان يا ديگران فرا گيرد و از سوى ديگر، بر تكرار مستمر ميزان فرا گرفته شده، به منظور تثبيت آن در قلب قرآن‏آموز، تاكيد مى‏ورزيد: سئل رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم اى الناس خير؟ قال: «الحال المرتحل، اى الفاتح الخاتم الذى يفتح القرآن و يختمه فله عندالله دعوة مستجابة‏» [7] (از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم سؤال شد: بهترين مردم چه كسى است؟ فرمود: حال مرتحل; يعنى كسى كه پياپى قرآن را به قرائت آغاز مى‏كند و آن را به پايان مى‏برد . دعاى چنين كسى نزد خدا مستجاب است) [8].
    
    5- 2) «تيسير» در تعليم قرآن كريم
    آنچه گذشت، نمونه‏هايى از تيسير و تسهيلى بود كه در كار رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم، به عنوان معلم قرآن، وجود داشت . موضوع «تيسير» و «تيسر» در قرائت و حفظ قرآن كريم، محدود به عوامل مذكور نمى‏شود; بلكه دامنه آن بسيار وسيعتر از اين موارد است .
    بسيارى از سخت‏گيريهايى كه امروزه، در باب تعليم قرآن كريم به چشم مى‏خورد، در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم وجود نداشته است; بلكه در طول قرون بعد، به دلايل گوناگون، گريبانگير موضوع آموزش آسان، بى‏پيرايه و در نهايت موفق پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وسلم و معلمان والا مقام قرآن گرديده است .
    روش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بر «اقراى‏» قرآن و شيوه اصحاب، بر «استقراء» و تكرار آيات، استوار بود . و هر كس از سياه و سفيد و عرب و عجم، بر حسب وسع و توانايى خود، به فراگيرى قرآن مى‏پرداخت و سعى آنان نيز نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم همواره مشكور بود .
    سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم تشويق حكيمانه و خردمندانه مشتاقان كلام وحى بود . ايشان هيچگاه به سخت‏گيريها و نكته‏سنجى‏هاى تجويدى نمى‏پرداختند و از تشويق‏هاى غيرمعقول نيز كه گاه گروهى معدود را در اوج قهرمانى قرار مى‏دهد و ديگران را ولو به طور غيرمستقيم، در مرتبه‏اى پايين‏تر مى‏نشاند و آنها را فاقد كارآيى و هنرنمايى در عرصه قرائت قرآن نشان مى‏دهد، پرهيز مى‏كردند . در حديثى از ايشان آمده است: «ان الرجل الاعجمى من امتى ليقرا القرآن بعجميته فترفعه الملائكة على عربية‏» [9] (مرد غير عرب از امت من، قرآن را به زبانى غيرعربى مى‏خواند; آنگاه ملائكه آن را به همان صورت عربى خالص، بالا مى‏برند).
    خداوند قرآن را آسان قرار داد تا براى همگان «ذكر» و وسيله پندآموزى باشد و اين آسانى را با لسان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم صورت داد: ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر [قمر17] (ما قرآن را آسان كرده‏ايم . آيان پندگيرنده‏اى هست) ؟ ، فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون [دخان‏58]: (آن را با زبان تو آسان ساختيم، باشد كه پند گيرند).
    نمونه‏اى از تسهيل و تيسير نبوى چنين است كه منافقان حسود از انتخاب بلال حبشى به عنوان موذن پيامبر، بسيار ناخشنود بودند و به دنبال بهانه‏اى مى‏گشتند . بهانه آنان اين بود كه بلال كلمات را صحيح و شيوا تلفظ نمى‏كند; از اينرو نبايد بر بام كعبه و در برابر دوست و دشمن، اذان گويد . از آنجا كه احتمال مى‏رفت، پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وسلم براى رفع جوسازى و حل اختلاف شخص ديگرى را براى گفتن اذان برگزيند، پيك وحى به حضور ايشان رسيد و گفت: خداوند مى‏فرمايد، كسى جز بلال اجازه ندارد بر فراز بام كعبه اذان بگويد .
    مولوى اعتراض آنها را در مثنوى چنين توصيف مى‏كند كه گفتند: شايسته نيست در آغاز حكومت نوپاى اسلام، آن هم در جزيرة‏العرب، كه آكنده از عرب فصيح و لغت‏دان است، بلال حبشى، يك نفر عجمى كه بجاى «ح‏» ، «ه» و به جاى «شين‏» ، «سين‏» مى‏گويد، اذان بگويد . چه بسا آنان بين خود، مسايل ديگرى نظير رنگ پوست، كيفيت صدا و پايين بودن طبقه اجتماعى بلال را نيز مطرح مى‏نمودند و به آن دهن كجى مى‏كردند .
    همچنين نقل است، بلال تمام شين‏ها را سين (به جاى اشهد) تلفظ مى‏كرده است; معصوم عليه السلام در برابر اعتراض ظاهرپرستان به اين مساله، فرموده است: ان سين بلال عندالله الشين [10] (سين بلال در پيشگاه خدا شين است).
    و نيز نقل است‏شخصى به محضر اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و عرض كرد: امروز مردى را ديدم كه درباره تلفظ صحيح و فصيح كلمات، با بلال بحث مى‏كرد و بر تلفظ غيرصحيح بلال نيشخند مى‏زد . حضرت على عليه السلام فرمود: «مقصود از تلفظ صحيح آن است كه موجب صحت و پاكى اعمال گردد . الفاظ صحيح سودى به حال فلان كس ندارد، اگر اعمالش نادرست‏باشد . آنگاه فرمود: «و ما يضر بلالا لحنه اذا كانت افعاله مقومة احسن تقويم و مهذبة احسن تهذيب‏» [11] (نادرست‏خواندن بلال زيانى نمى‏رساند; هرگاه كردارش به بهترين وجه و با برترين خلوص باشد).
    از آنجا كه پيامبراسلام صلى الله عليه و آله وسلم در آغاز، طلب علم را فريضه‏اى براى هر مسلمان خوانده بود، حكومت‏هاى پس از ايشان نيز با در نظر گرفتن فرهنگ عمومى جامعه، اغراض مختلف و به هر حال، براى ابراز وجود، جانب اجبار را گرفتند .
    نزول قرآن و شيوه پيامبر، جامعه جاهلى را به جانبى سوق داد كه در مدتى كوتاه به هيچ حكومتى اجازه كم‏اعتنايى به علم و فرهنگ را نمى‏داد; اما در پيش گرفتن راه افراط موجب رخنه خلل و اشكال در آموزش حكيمانه نخستين، گرديد .
    
    6- 2) شيوه خود تصحيح
    يكى از مسائلى كه امروزه، مورد تاكيد كارشناسان امر آموزش است ، بكارگيرى شيوه «خود تصحيح‏» ، (
Autocorrctif) و عايت‏حداكثر اجتناب از تصحيح مستقيم آموزنده، به خصوص زبان‏آموز است . اين امر در آموزش قرآن، اهميتى ويژه مى‏يابد و بخشى از «تيسير» در قرائت قرآن، منوط بدان مى‏باشد; چنان‏كه پيش از اين، به مناسبتهايى در مورد آن سخن گفتيم . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نه تنها اين تيسير را در مورد لهجه‏ها به كار مى‏گرفت، تا بلال حبشى، صهيب رومى، سلمان فارسى، عرب مكه و مدينه و طائف و باديه و نقاط ديگر بتوانند قرآن كريم را به حسب استطاعت و با لهجه خود، به آسانى بخوانند و آن را براى خود «ذكر» قرار دهند، بلكه آن را در مورد اصحابى نيز كه بدون داشتن ويژگى‏ها و تفاوتهاى بالا، آيه و عبارتى را به طرق مختلف مى‏خواندند، روا مى‏داشت . صحابه در حفظ آيه‏هاى قرآن و قرائت آنها با يكديگر اختلاف داشتند و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در عين اطلاع از همه اين اختلافها، آنها را آنطور كه شنيده بود، براى اصحاب تجويز مى‏فرمود [13].
    ناگفته نماند، در اينجا سخن از «تجويز» است; يعنى اجازه‏اى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم براى ترويج هر چه سريعتر قرآن در محيط حجاز و بلكه فراتر از آن صادر مى‏فرمود و سهولتى كه ايشان در نظر مى‏گرفت . در كنار اين تسهيل و تيسير، قرائت روز و شب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم ، بزرگان صحابه، كاتبان درجه اول وحى و امثال ايشان قرآن را - به همان قرائت واحدى كه از سوى خداى واحد نازل مى‏شد - به گوش اصحاب مى‏رساندند و همگان مى‏دانستند كه قرآن همان است و اين تسهيل و ترويج، دخلى به تغيير و تحريف كتاب ندارد . همچنين، قرائت صواب قرائتى بود كه بيشترين نزديكى را به قرائت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم داشت و تاثيرى كه غلط خواندن قرآن در آن زمان برخود قرآن مى‏توانست داشته باشد، كاملا ناچيز بود; زيرا در آن زمان، اكثر صحابه آيات قرآن را حفظ بودند و تدبير حكيمانه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وسلم نه تنها سبب گرديده بود قرآن هيچگاه در قيد و بند كشمكش لهجه‏هاى عرب جاهلى، اختلاف فرهنگها و حتى سليقه‏ها و اجتهادهاى اشخاص و قاريان نماند، بلكه اين امكان را فراهم ساخته بود كه به دور از هر نوع عارضه‏اى كه براى قرائت قرآن پيش مى‏آمد، به بهترين وجه، براى ترويج كلام وحى، بهره گرفته شود و هر يك عاملى براى ترويج قرآن، در ميان اشخاص و قبايل گردد . در هيچ يك از احاديث و روايات، تذكر و تصحيح مستقيمى از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به چشم نمى‏خورد; هرچه هست، سراسر تشويق و تكريم است; به همين سبب، قرآن در اندك زمانى، نواحى و مرزها را در نورديد و در همه جا شور آفريد .
    با آنكه قرائتهاى مختلف در منظر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و ائمه شكل گرفت همچنانكه اشاره شد، قرائت صحيح، همواره از لسان پيامبر، اصحاب و بعدها ائمه شنيده مى‏شد و مسلمانان قرائت «اسوه حسنه‏» و الگوى برتر را بر هر قرائتى ترجيح مى‏دادند . همچنين سراسر استنادهاى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و ائمه در مقام تعليم، تدبر و فهم قرآن، به قرآن و يا ذكر شواهد و دستورالعملهاى فقهى، اخلاقى و مانند آن - كه هم‏اكنون در احاديث ماثور، مضبوط است - همواره بر اساس قرائت واحد و مشهور بوده است و در اين زمينه از استناد به قرائتهاى مختلف پرهيز مى‏جستند .
    درباره نقش قرائت واحد و يكپارچه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و ائمه در ميان مردم و جايگاه آن نسبت‏به قرآن، مى‏توان به نمونه قرائت «ابى‏» اشاره كرد . ابى‏بن كعب ابوالمنذر انصارى خزرجى (ت 20 ق) پس از على‏بن‏ابى‏طالب عليه السلام صحابه را اقرا مى‏كرد; يعنى مستند قرائت آنها بود . علت آن كه ابى پس از على عليه السلام سمت مقرى را احراز كرد، آن بود كه وى براى فرا گرفتن قرائت صحيح، همه قرآن را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خواند و آن را «عرضا» بر ايشان قرائت نمود [14] ; به همين رو بعدها در لسان معصوم عليه السلام آمده است كه: «نحن على قراءة‏ابى‏» [15]: (ما بر قرائت ابى هستيم).
    در عين حال، تسهيل نبوى - كه قبلا درباره آن گفتگو شد - بى‏دليل هم نبوده است; به عنوان مثال، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور فرمود، هر كس بايد قرآن را همانگونه كه فرا گرفته است، بخواند تا هرج و مرج و درهم آميختگى پيش نيايد . همچنين حضرت، اصحاب را از جدال با يكديگر، در اين زمينه نهى مى‏فرمود [16].
    در اينجا دو مطلب را بايد افزود; نخست آن كه تسهيل و تيسير نبوى، مبتنى بر شيوه خود تصحيح آموزش بوده است تا هر يك از صحابه با مشاهده و استماع قرائت صحيح، حتى‏الامكان، قرائت‏خود را به سوى آن سوق دهد . ديگر آنكه، خداوند حفظ قرآن را از تحريف تضمين فرموده است: انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (3) [حجر9].
    اين تضمين و تضمين‏هاى متعدد ديگرى كه در قرآن آمده است، بر ناتوانى بشر از دست‏اندازى بر حريم كلام وحى تصريح مى‏كند و هر گونه تشويشى را نسبت‏به اشكالاتى كه اصحاب به قرائت آن مى‏كردند، از دل صاحب مكتب و آورنده قرآن، مى‏زدوده است . اين همه در حالى است كه امروزه غلط گرفتن در كلاسها و جلسه‏هاى آموزش و قرائت قرآن، به صورت امرى جداناپذير در آمده است و گاه به كارگيرى خشونت و تهديد، امرى صواب و ثمربخش تلقى و بلكه توهم مى‏گردد . در حالى كه اگر نيك نگريسته شود، اين موارد يكى از عوامل عمده سرخوردگى افراد خردسال يا بزرگسال از محافل قرائت و تعليم قرآن است .
    
    7- 2) تشويق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در حق حاملان قرآن
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در صحنه‏هاى گوناگون سياسى و اجتماعى به حاملان قرآن اهميت مى‏دادند . حضرت در گزينش اميران جنگى كه بدون شك، امرى بسيار حساس و مرتبط با روحيه، امنيت و سرنوشت امت و حكومت نوپاى اسلامى بود ميزان «قران خوانى‏» و يا «قرآن‏دانى‏» آنان را مدنظر و منشا اثر قرار مى‏دادند . در خبرى آمده است: «بعث النبى صلى الله عليه و آله وسلم وفدا الى اليمن فامر عليهم اميرا منهم و هو اصغرهم فمكثوا اياما لم يسيروا [. .]. فقال له رجل يا رسول‏الله اتؤمره علينا و هواصغرنا فذكر النبى صلى الله عليه و آله وسلم قرائته للقرآن‏» [17]. (پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم هياتى را به يمن فرستاد و امير آنان را كسى قرار داد كه جوانترين ايشان بود . مدتى گذشت اما آنان حركت نكردند تا اينكه مردى به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم عرض كرد: آيا كسى را به اميرى ما مى‏گمارى كه كم سن‏ترين ماست؟ ! پيامبر در پاسخ ميزان تبحر وى را در قرائت قرآن، يادآور شد).
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم از ذكر مقام والاى حاملان قرآن، حتى پس از مرگ ايشان نيز غفلت نمى‏ورزيد; چنانكه در جنگ احد، هنگام دفن شهدا، فرمود: «انظروا اكثرهم جمعا للقرآن فاجعلوه امام صاحبه فى قبره‏» [18] (بنگريد كداميك از ايشان بخشى بيشترى از قرآن را فراگرفته است; وى را قبل از همرزمش در قبر قرار دهيد).
    آورده‏اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در روز احد امر كرد، كسانى را كه در صحنه نبرد، در يك صف واحد قرار داشتند و از رتبه‏هاى جهادى يكسان برخوردار بودند، در يك قبر دفن كنند . اين كار نه به جهت كمبود جا و زمين، بلكه از سر اكرام و احترام شهيدان و بر اساس موقعيت آنان در حيات تا لحظه شهادت صورت گرفت [19].
    
    8- 2) تاكيد بر آموزش قرآن
    حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در كنار ساير كوششها و دقتهايى كه به كار مى‏بستند، بر مساله ترويج و باز بودن مستمر باب تعليم و تعلم قرآن در جامعه تاكيد مى‏ورزد . چنانكه فرمود: «خيار كم من تعلم القرآن و علمه‏» ; مقصود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در اين حديث و مانند آن، فراگيرى همه قرآن و آموختن روخوانى و تجويد و مانند آن نيست; بلكه حتى تعليم و تعلم يك آيه نيز مى‏تواند مصداقى از اين بيان نبوى بوده باشد; چنانكه حضرت فرمود: «بلغوا عنى ولو آية‏» (از من به ديگران برسانيد; حتى يك آيه را).
    مسلمان حتى در برابر يك آيه قرآن هم بايد خود را مامور به تبليغ بداند و آن را بر اساس همان روش حكيمانه، دقيق و حساب‏شده‏اى كه در سيره و سنت معلم نخستين قرآن وجود داشته و نمونه‏هايى از آن ذكر گرديد، تبليغ كند .
    
    پى‏نوشت‏ها:
    1) او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى‏خواند و آنها را تزكيه مى‏كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مى‏آموزد . هر چند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند .
    2) رسولخدا صلى الله عليه و آله وسلم در قرائت قرآن خوش‏آوازترين مردم بود .
    3) بدرستى كه ما قرآن را فرو فرستاديم و حافظ و نگاهبان آن هستيم .
    
    منابع
    1) طباطبائى، سنن النبى 308 .
    2) سيوطى، الاتقان 1/115 .
    3) مجلسى، بحارالانوار 89/18 .
    4) كلينى، اصول كافى، كتاب فضل‏القرآن .
    5) مدير شانه‏چى، علم الحديث
    6) ابن شبه، تاريخ المدينه المنوره 3/
    7) مجلسى، پيشين 125 .
    8) فيض كاشانى، المحجة‏البيضاء 2/213 .
    9) كلينى، پيشين 2/439 .
    10) قمى، سفينة‏البحار 1/105 .
    11) اشتهاردى، بلال حبشى 111- 115 .
    12) تاج العروس، ماده بجد .
    13) طبرى، جامع‏البيان 1/23 و سيوطى، پيشين 1/86 و حجتى، پژوهش در تاريخ قرآن كريم 285 .
    14) حجتى، پيشين 219 .
    15) همان .
    16) همان 283 .
    17) محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه 1/79 .
    18) همان 8/78 .
    19) تاريخ الخميس 1/443 .

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

امام (ع) در دوران نبوت

                

امام (ع) در دوران نبوت

                

                

                


 

    تمام مسلمانان هم بر دوست داشتن خويشان و فرزندان صالح پيامبر (ص) و بزرگداشت آنان، اتفاق نظر دارند و هم در اعتقاد به قداست‏خويشاوندان او كه در زمان پيامبر (ص) مى‏زيستند.و معتقدند ميان آن كه مسلمانى،پيامبرش را دوست‏بدارد ولى خويشان و فرزندان محبوب او را دوست نداشته باشد،تناقض وجود دارد.
    در حقيقت‏بزرگان صحابه با دوستى خويشان شايسته پيامبر (ص) به خدا تقرب مى‏جستند، حتى با دوستان كسانى كه از خاندان ويژه آن حضرت هم نبودند.تاريخ زندگى خليفه دوم خود گواه است كه او در خشكسالى نماز باران مى‏خواند و پس از زارى به هنگام نيايش دست عباس بن عبد المطلب را مى‏گرفت و بلند مى‏كرد و مى‏گفت:«عموى پيامبرت را نزد تو شفيع آورده‏ايم تا خشكسالى را از ما بزدايى،و با باران رحمتت ما را سيراب فرمايى.»و آن قدر نيايش كردند تا باران همه جا را سيراب كرد و آسمان روزها[از ابرها]پوشيده شد (1) .
    خليفه هنگامى به چنين كارى دست زد كه بسيارى از اصحاب حاضر در نماز،هم در اسلام آوردن و هم در هجرت كردن بر عباس پيشى داشتند.زيرا كه عباس آخرين مهاجر پيش از فتح مكه بود.او هنگامى كه پيامبر (ص) در راه مكه بود،هجرت كرد،عباس نه از پيكارگران بدر،و نه از مبارزان نبرد احد است.بنابراين درباره فرزندان وخاندان ويژه پيامبر (ص) و كسى كه پيش از ديگران اسلام آورده بود،و بيش از همه آنها به پيامبر (ص) نزديكتر بود،و در دانش و آگاهى فزونتر و نبرد و فداكاريشان بيش از ديگران بود،چه تصورى داريد؟
    رهبران مذاهب چهارگانه،خاندان پيامبر را (ص) گرامى مى‏داشتند و با دوستى امامان (ع) از فرزندان وى،به پيامبر (ص) تقرب مى‏جستند.امام مالك و امام ابو حنيفه با همه بزرگيشان امام جعفر صادق (ع) را بزرگ مى‏داشتند و از او كسب علم مى‏كردند و جرعه‏نوش درياى دانش او بودند.
    اين موضعگيرى مثبت از سوى بزرگان اسلام در مقابل اعضاى خاندان فرخنده پيامبر (ص) برخاسته از تعاليم پيامبر (ص) و بلكه از قرآن مجيد است،و مورد تاكيد قرار گرفته است.چرا كه پيامبر (ص) به ما دستور داده است تا به هنگام درود فرستادن به او،نام خاندانش را نيز همراه با نام خجسته،وى بياوريم.اكنون كه انجام چنين كارى بر ما واجب است پس بايد آنان را دوست‏بداريم و نيز از ايشان كسب معارف كنيم،و در دلهايمان آنان را در مقامى پس از پيامبر (ص) و در جايگاهى نزديك به او جاى دهيم.
    
    البته خداوند بزرگ به ما امر فرموده است تا بر پيامبرش درود فرستيم و در كتاب حكيمش فرموده است:
    «همانا خداوند و فرشتگانش بر پيامبر (ص) درود مى‏فرستند.اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شما هم درود و سلام مخصوص بر او بفرستيد.» (سوره احزاب آيه 57) پس از نزول اين آيه مسلمانان راجع به چگونگى درود فرستادن بر پيامبر،از آن حضرت پرسيدند.حضرت به آنان تعليم داد چه چيزى را بگويند تا اين واجب قرآنى را ادا كرده باشند بخارى،مسلم،ترمذى،ابن ماجه و نسايى از كعب بن عجره نقل كرده‏اند كه او و جمعى ديگر از پيامبر خدا (ص) درخواست كردند به آنان بياموزد كه هنگام درود فرستادن به او چه بگويند،پيامبر (ص) در جواب فرمود:«بگوئيد:بار خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه توستوده بزرگوارى،خداوندا!بر محمد و خاندانش مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى،همانا تو ستوده بزرگوارى‏» (2) .
    بخارى از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه پيامبر-در حالى كه به درخواست كنندگان تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود فرستند،فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد (ص) بنده و فرستاده‏ات درود فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى.و بر محمد و بر خاندان محمد مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى‏» (3) .
    مسلم از ابو مسعود انصارى روايت كرده است كه پيامبر در مجلس سعد بن عباده در حالى كه به او تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود فرستد،فرمود:«بگوييد:بر محمد و خاندان محمد درود فرست،همان گونه كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى،و بر محمد و بر آل محمد مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم در ميان جهانيان بركت دادى،براستى تو ستوده بزرگوارى‏» (4) .
    نسايى از طلحه به دو طريق نقل كرده است كه كسانى از پيامبر خواستند تا چگونگى درود فرستادن بر او را به آنان بياموزد،پيامبر در حال آموزش فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه تو ستوده بزرگوارى،و بر محمد و بر خاندان او بركت ده همان گونه كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم بركت دادى همانا تو ستوده و بزرگوارى‏» (5) .
    ابن ماجه از عبد الله بن مسعود روايت كرده است كه پيوسته او به مسلمانان مى‏آموخت كه‏موقع درود بر پيامبر بگويند:«...خداوندا!بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه بر ابراهيم و بر خاندان ابراهيم درود فرستادى كه تو ستوده بزرگوارى.بار خدايا!بر محمد و آل محمد مبارك گردان چنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى براستى كه تو ستوده بزرگوارى‏» (6) .
    اين احاديث گواهى مى‏دهند كه پيامبر مسلمانان را مامور كرده است تا هر گاه بر او درود مى‏فرستند بر خاندان او هم درود فرستند،و اين كه درود فرستادن بر آنان متمم درود بر اوست.چه اين درود فرستادن بر وى به هنگام اداى نمازهاى يوميه و يا خارج از نماز باشد.و مسلمانان،پيوسته در نمازهاى يوميه‏شان بر خاندان پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند چنان كه بر خود پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند.
    هنگامى كه پيامبر (ص) به پيروان خود دستور مى‏دهد تا بر خاندان او درود فرستند چنان كه بر خود او درود مى‏فرستند.در حقيقت اين دستور را از جانب خداى بزرگ صادر مى‏كند، چه او پيامبرى است كه از روى هوا سخن نمى‏گويد،بويژه آنگاه كه به مسلمانان امور دينى‏شان را مى‏آموزد.
    زمانى كه خدا و رسولش مسلمانان را مامور مى‏كنند تا بر خاندان محمد درود فرستند همان گونه كه بر شخص محمد (ص) درود مى‏فرستند، (و چه بسا كه مسلمانان به هنگام سخن گفتن يا خطبه خواندن و يا نوشتن،صلوات مى‏فرستند.) به اين خاندان شرافت‏بخشيده و منزلت ايشان را از مقام همه مسلمانان بالاتر برده است و در رتبه‏اى بعد از رتبه پيامبر و نزديكترين افراد به او در ارج و مقام قرار داده است.
    
    آيا اين بزرگداشت‏به خاطر خويشاوندى بود؟
    گاهى تصور مى‏شود كه بزرگداشت‏خاندان پيامبر-با درود فرستادن بر ايشان-تنها به سبب خويشاوندى آنان با پيامبر است،در صورتى كه مطلب از اين قرار باشد،تمايزايشان از ديگران و بزرگداشت آنان تا اين اندازه،اعلان يك اصل برترى قبيله‏اى و امتيازى خواهد بود كه با روح اسلام منافات دارد و شمارى از اصول اسلامى را نقض مى‏كند.
    از جمله اصولى كه بر مبناى اين ادعا برترى قبيله‏اى نقض مى‏شود،اصلى است كه مى‏گويد تمام مردم در پيشگاه خداوند برابرند،براستى از جمله مهمترين هدفهاى رسالت اسلامى نابود كردن حكومت اشرافى و از بين بردن فاصله‏هاى ميان مردم و دستيابى به جامعه‏اى يكپارچه و عارى از فاصله‏هاى طبقاتى بوده است.و قرآن چنين اعلام مى‏كند:«اى مردم ما شما را از مرد و زن آفريديم،و شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد براستى كه ارجمندترين شما در پيشگاه خدا پرهيزگارترين شماست.» (سوره حجرات آيه 12) . پيامبر روز غلبه بر مشركين مكه را روز آغاز برابرى اعلام كرد و فرمود:«اى توده قبيله قريش! خداوند،خودبينى زمان جاهليت و فخر فروشى به پدران را از شما گرفته است،همه مردم از آدم و آدم از خاك است‏».«براستى كه گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست‏» (7) .
    و از جمله اصول،اين است كه خداوند نه كسى از بندگانش را به خاطر كارى كه خويشاوند او-چه خوب و چه بد-انجام داده است،پاداش مى‏دهد و نه مجازات مى‏كند.و قرآن به شرح زير اعلام مى‏فرمايد:«اى مردم از پروردگارتان بپرهيزيد،و هم بترسيد از روزى كه هيچ پدرى فرزند خود را حمايت نكند و هيچ فرزندى از پدر خود پشتيبانى نكند،براستى كه وعده خدا حق است پس زندگانى دنيا شما را نفريبد و فريب دهنده‏اى شما را به خدا مغرور نسازد» (8) .و در آيه ديگر است:«هيچ كسى بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد،هر چند گرانبارى خواستار حمل آن باشد،چيزى از آن حمل نشود اگر چه خويشاوند باشد...» (9) .
    از جمله اصولى كه با انديشه برترى جويى قبيله‏اى تناقض دارد،اين است كه خداوند كسى را به خاطر عمل فوق طاقت و بالاتر از حد توان و اختيارش،نه مجازات مى‏كند و نه پاداش مى‏دهد.انتساب فرد به خانواده امرى غير اختيارى است.از اين رو،منطقى و صحيح است كه با اعتقاد به عدالت‏خداوند،معتقد باشيم كه او هيچ كس را به خاطر انتساب به خانواده معينى،بر ديگران برترى نمى‏دهد.براستى كه اسلام در مقابل هر نوع برترى فردى،نژادى، قومى و يا قبيله‏اى ايستادگى مى‏كند،چرا كه اين گونه برترى‏ها به مثابه پاداش يا كيفر بر عمل فراتر از توان شخص است.
    انتساب شخص به يك خانواده،فاميل و يا شخص ساخته خود آن شخص نيست.هيچ يك از ما پيش از ولادت،خانواده،فاميل و يا شخصيت‏خود را انتخاب نكرده‏ايم،بلكه با همان وابستگيها به دنيا آمده‏ايم.بنابراين عقل نمى‏پذيرد كه خداوند كسى را صرفا به سبب انتسابش به خانواده معينى گرامى بدارد و يا خوار بشمارد.چرا كه همه مردم در پيشگاه خداوند يكسانند، و او تمايزى ميان آفريدگان نمى‏گذارد مگر به دليل كار خوب و يا بدى كه به اختيار خود انجام مى‏دهند.بر اين اساس است كه پرهيزگار را شرافت مى‏بخشد و نسبت‏به بندگان گنهكار و بدكار خود او را برترى مى‏دهد.اگر اين اصول صحيح باشد-كه بى‏ترديد صحيح است-پس جمع بين آنها و ميان بزرگداشت‏خاندان پيامبر (ص) و برترى دادن آنان بر ديگران و الزام مسلمانان بر درود فرستادن به ايشان آن هم فقط به خاطر انتسابشان به پيامبر (ص) ،مشكل خواهد بود،تناقضى وجود ندارد.
    
    براى توضيح موهوم بودن اين تناقض يادآور مى‏شويم،كه اين شبهه مبتنى بر دو مقدمه است:
    (1) بزرگداشت‏خاندان محمد (ص) با الزام مسلمانان به درود فرستادن بر ايشان به هنگام صلوات بر او،به اين مطلب برمى‏گردد كه-آنان خويشاوندان حضرت محمد (ص) هستند و انتساب به او دارند-و دليل ديگرى براى اين بزرگداشت جز همان خويشاوندى وجود ندارد.
    (2) ديگر اين كه بزرگداشت آنان به اين دليل با اصول سه‏گانه‏اى كه قبلا گفته شد- (برابرى مردم در پيشگاه خدا،به هيچ كسى ثواب و عقاب به خاطر عمل خويشاوندى از خويشاوندان داده نمى‏شود كسى را نسبت‏به آنچه فوق قدرت او و خارج از اختيارش هست،ثواب و عقاب نمى‏دهند.) -منافات دارد.
    مقدمه دوم صحيح است و ترديدى در آن وجود ندارد،اما مقدمه اول به دور از صحت است، زيرا ما معتقديم خويشاوندى هيچ كس به پيامبر (ص) او را از كيفر الهى در امان نمى‏دارد. خداوند بهشت را براى هر كس كه فرمان او را ببرد-از هر نژاد-آفريده است،و جهنم را براى هر آن كس كه او را نافرمانى كند;هر چند كه از فرزندان پيامبر (ص) باشد.قرآن مشتمل بر سوره‏اى است كه در نكوهش ابو لهب نازل شده است در صورتى كه او عموى پيامبر است: «بريده باد دستهاى ابو لهب،ثروت و هر آنچه به دست آورده است،عذاب را از او دفع نكند، بزودى در آتش فروزان در آيد،و همسرش هيزم كش است،در حالى كه به گردنش ريسمانى از ليف خرماست‏» (10) .
    
    تمام بنى هاشم از خاندان پيامبر (ص) نيستند
    چيزى كه لازم است‏به طور واضح فهميده شود اين است كه كلمه‏«آل محمد (ص) »شامل همه منسوبان به پيامبر نمى‏شود،چه،آن كلمه بيشتر هاشميان و نيز فرومايگان از نسل حضرت محمد را در بر نمى‏گيرد.اگر چنان بود،نوعى تمايز قبيله‏اى شمرده مى‏شد،زيرا كه بسيارى از افراد منتسب به پيامبر،در خط او گام برنداشتند،و آن گونه كه خواست پيامبر بود به اسلام خدمت نكردند.اگر همگى از اين امتياز برخوردار بودند و لازم بود به هنگام درود بر پيامبر آنان نيز بزرگ داشته شوند،خود نوعى دعوت به طبقاتى كردن جامعه و اعتقاد داشتن به امتيازهاى قبيله‏اى است.و اين مطلب با اصل قرآنى-كه اعلان مى‏كند:برترى در گرو تقواست-متناقض است و اسلام به‏خودى خود دچار تناقض نيست.حقيقت اين است كه مقصود از كلمه‏«آل محمد (ص) »افراد مشخصى از خويشاوندان پيامبر است كه خداوند به دليل دارا بودن فضيلتى آنان را برگزيده است.اين افراد كسانى هستند كه خداوند آنان را نه به سبب قرابتشان با پيامبر،بلكه از آن جهت كه ايشان در بالاترين مراتب فضيلت قرار دارند، برگزيده است.آنان به شيوه صحيح اسلامى زندگى كردند و از كتاب خدا و سيره پيامبرش اطاعت كردند و در رفتار و گفتار از اين دو جدا نشدند.
    
    برترى دادن پيامبر (ص) به آنان،دليل برترى آنان است.
    هنگامى كه پيامبر (ص) به ما فرمان مى‏دهد تا هر گاه بر او درود مى‏فرستيم بر خاندانش نيز درود فرستيم در حقيقت‏بدان وسيله از برترى آنان بر ديگران از نظر علم و عمل و فضيلت،به ما خبر مى‏دهد.اين مطلبى است كه آنان را شايسته چنين بزرگداشتى جاودانه و بى‏مانند، مى‏سازد.براستى كه خداوند عادلتر از آن است كه بنده‏اى را بيهوده و بدون شايستگى رافت‏بخشد.
    آرى،هنگامى كه خداوند بزرگ اعلان مى‏فرمايد كه معيار بزرگى همان تقواست و بلافاصله ما را به گراميداشت اشخاص معينى دستور مى‏دهد،به اين نتيجه مى‏رسيم كه آن افراد-از آن جهت كه پرهيزگارترند-از ديگران والاتر و برترند.به اين ترتيب هيچ گونه تناقضى ميان اصول ياد شده اسلامى و گراميداشت‏خاندان پيامبر (ص) ،نمى‏يابيم،بلكه به هماهنگى كاملى برخورد مى‏كنيم.
    
    تاريخ زندگى آنان گواه بر بلندى مقام آنهاست
    اگر ما از بزرگداشت‏خاندان پيامبر-به دليل درود فرستادن بر ايشان-چنين نتيجه گيرى مى‏كنيم كه آنان سزاوار چنين بزرگداشتى هستند،در حقيقت تاريخ زندگى ايشان است كه اين نتيجه گيرى را تاييد مى‏كند.البته هم اكنون من در صدد نيستم كه راجع به تعيين افراد خاندان پيامبر بحث كنم،بلكه آن را به فصل آينده واگذاشته‏ام،اكنون به اين بسنده مى‏كنيم كه بگويم،تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند بر اين كه على بن‏ابى طالب و همسرش فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسين از خاندان حضرت محمدند و تاريخ زندگى آنان نيز اين برداشت ما را تاييد مى‏كند و هم شايستگى ايشان را به اين گراميداشت‏به ثبوت مى‏رساند.خوانندگان تاريخ اسلام به آسانى مى‏توانند دريابند كه على بن ابى طالب،سرور مجاهدان،قهرمان اسلام، داناترين اصحاب پيامبر،علاقه‏مندترين و پايبندترين فرد به قرآن و اصول آن و مطيعترين فرد به تعليمات پيامبر (ص) بوده است.
    پارسايى او از جنبه‏هاى مادى زندگى مانند مقام،قدرت و ثروت-بطور قطع-بى‏نظير بوده است.زيرا او مردى بود كه در انتخاب اسوه‏هاى برتر،هر جا كه برخوردى ميان آنها و ارزشهاى مادى مى‏ديد،ترديد به خود راه نمى‏داد.
    ژرفا و گستردگى دانش او،حيرت آور است،مضامين‏«نهج البلاغه‏»گواه صحت اين حديث است كه از پيامبر خدا (ص) نقل كرده‏اند كه:«من شهر علمم و على (ع) دروازه آن;پس هر كس آهنگ آن شهر كند،بايد از دروازه آن وارد شود» (11) .
    تاريخ زندگى سه تن ديگر از خاندان محمد (ص) يعنى فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسين (ع) ،خود دليل روشنى است‏بر اين كه ايشان،در بالاترين مراتب تقوا قرار داشتند،و آنان اسوه‏هاى زندگى صحيح اسلامى بودند.
    
    شهادت پيامبر (ص) بر فضيلت آنان
    بر فضيلت اين چهار تن دليلى مهمتر از گواهيهاى پيامبر درباره ايشان وجود ندارد،كه آنان را در بالاترين مراتب عظمت و فضيلت قرار مى‏دهد.زيد بن ارقم از رسول خدا روايت كرده است كه به على،فاطمه،حسن و حسين فرمود:«با هر كسى كه با شما در صلح و سازش باشد در صلحم و با هر كه با شما در ستيز باشد در ستيزم‏» (12) .معقول نيست كه پيامبر با هر كه محارب با على،فاطمه،حسن و حسين است در جنگ باشد مگروقتى كه هر يك از آنان ملازم با حق و از آن جدايى ناپذير باشند.پيامبر بزرگتر از آن است كه با دشمنان اين چهار تن دشمنى كند در حالى كه آن دشمنان بر حق باشند.
    حبشى بن جناده نقل كرده است كه او خود از رسول خدا شنيد كه مى‏فرمود:«على از من است و من از او،و بجز على كسى حقى را از طرف من ادا نمى‏كند» (13) .
    طبيعى است كه مقصود پيامبر (ص) آن نبوده است كه على را-به خاطر خويشاوندى با خود-بر ديگران امتياز بخشد.عباس عموى پيامبر (ص) بوده است،ديگر هاشميان و در ميان آنان جعفر بن ابى طالب،همان خويشاوندى را با پيامبر (ص) داشتند كه على (ع) داشت.اگر خويشاوندى سبب امتياز بود،بايد هر كدام از آنها شايسته اداى حق از جانب رسول خدا (ص) مى‏بودند،در صورتى كه او خود فرموده است:«جز على،كسى از جانب من حقى را ادا نمى‏كند. »و آن نيست جز آن كه على (ع) براى اداى حق از سوى پيامبر (ص) و مشابهت‏با او،واجد استعدادهاى طبيعى بوده كه ديگر مسلمانان از آنها بى‏بهره بوده‏اند.در حديث است كه سعد بن ابى وقاص هنگامى كه معاويه مقام على (ع) را نكوهش مى‏كرد-به او گفت:آيا اين حرف را درباره مردى مى‏گويى كه از پيامبر خدا (ص) درباره او شنيدم،كه مى‏گفت:«هر كسى را كه من سرور اويم،پس على سرور اوست.»و شنيدم به او مى‏فرمود:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى،جز اين كه پس از من هيچ پيامبرى نخواهد آمد» (14) .
    رسول خدا،منزلتى به على بخشيده كه به هيچ كس ديگر نداده است،در عبارت اول او را صاحب اختيار هر مرد و زن مسلمان قرار داده است چه آن كه قرآن به صراحت مى‏گويد: پيامبر از خود مؤمنان بر ايشان سزاوارتر است و اين عبارت پيامبر (ص) همان جايگاه را به على اعطا مى‏كند پس او صاحب اختيار تمام كسانى است كه رسول خدا صاحب اختيار آنهاست.
    و در كلام دوم،على را به منزله هارون نسبت‏به موسى قرار داده است،و معناى‏آن چنين است كه وى در رتبه بعد از پيامبر خدا قرار دارد.بديهى است كه هارون در رتبه پس از موسى بود و كسى ميان قوم موسى در فضيلت همپايه هارون نبود.در نتيجه،بر طبق اين سخن،على داراى همه مقامهاى هارون بوده است جز مقام نبوت كه پس از حضرت محمد (ص) نبوتى در كار نيست.
    بخارى روايت كرده است كه رسول خدا به على فرمود:«آيا نمى‏پسندى كه نسبت‏به من به منزله هارون نسبت‏به موسى باشى‏» (15) .و نيز بخارى روايت كرده است كه پيامبر خدا فرمود: «فاطمه بانوى زنان بهشت است‏» (16) .البته ورود به بهشت در گروى تقواست.و در صورتى كه فاطمه بانوى زنان بهشت‏باشد،پس پرهيزكارترين زنان هم خواهد بود.
    ابو هريره روايت كرده است كه رسول خدا فرمود:«هر كس حسن و حسين را دوست‏بدارد مرا دوست داشته است و هر كه آنان را به خشم آورد،مرا به خشم آورده است‏» (17) .و حاكم در مستدرك نقل كرده است كه رسول خدا فرمود:«هان مثل خاندان من-در ميان شما-همانند كشتى نوح است،هر كس سوار آن شد نجات يافت و هر كه از آن تخلف كرد،غرق شد» (18) .
    پيامبر خدا پيروى اهل بيت را وسيله نجات قرار داده است و مخالفت ايشان را علت غرق شدن;و معنى آن،چيزى جز اين نيست كه گفتار و رفتار ايشان مطابق گفتار و رفتار اوست، پس اطاعت ايشان،اطاعت او،و مخالفت‏با ايشان،مخالفت‏با اوست.
    
    چرا كسى همانند آنان در ساير خاندانها نبود؟
    خواننده حق دارد كه بگويد:تا اين جا فهميديم كه هيچ تناقضى-بين امتياز خاندان پيامبر و آن اصلى كه مى‏گويد گرامى‏ترين مردم نزد خدا پرهيزگارترين آنهاست-وجود ندارد،زيرا كه تماز آنان كاشف از اين حقيقت است كه ايشان در بالاترين درجه‏هاى تقوا بودند.و لذا اين تمايز نه از نوع تمايز حكومت اشرافى بوده است،نه اجر عمل ديگران براى ايشان و نه پاداش عملى كه خارج از توان و بيرون از اختيارشان بوده است كه همان خويشاوندى با پيامبر (ص) باشد. اين گرامى داشت آنهاست كه با اعمال پسنديده خود و با حركت در خط شخص پيامبر شايستگى آن را يافته‏اند.
    همه اينها را فهميديم ولى اين حق را داريم كه بپرسيم:چگونه پيش آمد كه اين پرهيزگاران ممتاز،تنها در ميان خانواده پيامبر (ص) يافت‏شدند و در ديگر خانواده‏هاى عرب يا در نژادهاى غير عرب ظهور نكردند؟
    
    در تاريخ نبوتها تازگى نداشته است.
    پاسخ ما بر اين پرسش اين است كه آنچه اتفاق افتاده است در تاريخ نبوتها مطلب تازه‏اى نيست‏بلكه به عكس تاريخ نبوت به شهادت قرآن سرشار از اين گونه رويدادها است،خداوند هارون را با برادرش موسى كليم الله،در رسالت‏شريك قرار داد و هيچ كس از مردم بنى اسرائيل و ديگران را در رسالت‏با او شريك نساخت دستيابى به اين مقام شامخ هم،به دليل شايستگى شخص هارون بود و هم براى استجابت دعاى برادرش كليم الله:«براى من از خاندانم وزيرى-برادرم هارون را-قرار ده،بدان وسيله پشتم را قوى گردان،و او را در كار من انباز كن تا تو را بيشتر تسبيح گوييم و فراوان ياد كنيم كه تو خود به حال ما بينايى.فرمود:اى موسى!آنچه خواستى به تو داده شد» (19) .
    ابراهيم (ع) پروردگارش را خواند و از او خواست كه از ميان فرزندانش رهبرانى براى مردم قرار دهد،پس خداوند دعاى او را مستجاب كرد و به او وعده داد كه از بين فرزندان صالح او امامانى قرار دهد،بدون اين كه هيچ فردى از فرزندان او كه به خود يا به ديگران ستم روا داشته‏اند به آن مقام والا برسند:«و هنگامى كه پروردگارش ابراهيم رابا كلماتى آزمود،پس به پايان رسانيد آنها را،فرمود:من تو را امام براى مردم گردانيدم،ابراهيم گفت:و از فرزندانم؟ گفت:عهد من به ستمكاران نمى‏رسد» (20) .و قرآن جاى ديگر به استجابت دعاى ابراهيم تصريح كرده است،به اين ترتيب كه در ميان فرزندان او نبوت و كتاب را قرار داده است:«اسحاق و يعقوب را به او مرحمت كرديم و در ميان نسل او نبوت و كتاب را قرار داديم و اجر او را در دنيا داديم و البته كه او در آخرت از شايستگان است‏» (21) .
    و خداوند،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را برگزيد و آنان را بر جهانيان برترى داد:«همانا خداوند آدم،نوح،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان-فرزندان بعضى را بر بعضى-برگزيد،و خدا شنوا و داناست‏» (22) .
    زكريا پروردگارش را خواند و از او صلاح فرزندانش را درخواست كرد،خداوند دعاى او را مستجاب فرمود و فرشتگان،آن را به وى مژده دادند:«در آنجا زكريا پروردگارش را خواند،گفت پروردگارا به من از جانب خود فرزندى پاك مرحمت فرما،بدرستى كه تو شنونده دعايى،پس فرشتگان او را-در حالى كه ميان محراب ايستاده نماز مى‏خواند-ندا دادند:خداوند تو را به وجود يحيى مژده مى‏دهد در حالى كه تصديق كننده كلمه‏اى از خدا،سرور،بازدارنده نفس از شهوات و پيامبرى از شايستگان است‏» (23) .اين آيات و شمار ديگرى غير از اينها به روشنى دلالت دارند بر اين كه نبوتهاى پيشين در اين مسير حركت كرده‏اند و از اولاد پيامبران سابق و خويشاوندان ايشان-كسانى كه در رفتارشان همانند آنان بودند-وجود داشته‏اند و در مسير اينان حركت كرده‏اند و به درجات تقوا رسيده‏اند و بدان وسيله استحقاق به دوش كشيدن بار رسالت را يافته‏اند و خداوند آنان را بر ديگر جهانيان برگزيده است.
    تفسير مطلب آن كه خداوند از خود ايشان و يا از فرزندانشان افراد ممتازى را آفريده است:يا براى استجابت دعاهاى اين پيامبران و يا به عنوان پاداشى جهت تلاش آنان در راه نشر دين و اعلاى كلمة الله.
    در اين صورت،غير طبيعى نيست كه در ميان خاندان پيامبر،اين چنين نخبگانى از پرهيزگاران وجود داشته باشند،بلكه هنگامى غير طبيعى خواهد بود كه در ميان اهل بيت پيامبر (ص) شاخصهاى هدايت وجود نداشته باشند تا به بالاترين مراتب تقوا برسند.حضرت محمد (ص) گرامى‏ترين پيامبران خدا و محبوب‏ترين آنان نزد خداست،پس اگر خداوند، ابراهيم،نوح،زكريا و ديگران را گرامى داشته است‏به اين ترتيب كه در ميان فرزندان صالح آنان كسانى را آفريده است كه استحقاق آن را داشته‏اند تا خداوند آنان را بر جهانيان برگزيند.
    پس چرا خداوند خاتم پيامبران و عزيزترين رسولانش را گرامى ندارد تا رهبران لايق را در ميان فرزندان او بيافريند؟هر گاه خداوند موسى را با برگزيدن وزيرى از خاندانش گرامى داشته است و برادرش را شريك رسالت او كرده است،چرا محمد (ص) را با برگزيدن وزيرى از ميان اهل بيتش گرامى ندارد تا جز نبوت-كه هيچ پيامبرى پس از او نيست-از هر جهت همچون هارون نسبت‏به موسى باشد؟
    پيامبر خدا در شب زفاف فاطمه براى على دعا كرد،در همان حال از آبى كه خود نوشيده بود به روى آنان مى‏پاشيد و از خداوند درخواست مى‏كرد تا آنان و فرزندانشان را از شر شيطان ملعون نگهدارد (24) .
    و حاكم روايت كرده است كه پيامبر عبايى را روى على،فاطمه و حسنين‏انداخت‏سپس فرمود: «پروردگارا اينان اهل بيت منند،پس بر محمد و خاندان محمد درود فرست.»و خداوند بزرگ اين آيه را نازل كرد:«محققا اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما خانواده،پليدى را برطرف كند و شما را در حد اعلاى طهارت،پاك دارد» (25) .
    و چه سزاوار است‏حضرت محمد (ص) بر اينكه در مقابل انجام رسالت‏به استجابت دعا درباره خانواده‏اش پاداش داده شود.در حقيقت اين امرى طبيعى است‏به همان دليل است كه مى‏بينيم رسول خدا على (ع) را به برادرى خود برمى‏گزيند و سپس مى‏گويد:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى جز اين كه هيچ پيامبرى بعد از من نخواهد بود».او فضيلت تمام خاندانش را-كه مبرا از پليدى‏اند-به اين ترتيب اعلان مى‏كند كه مسلمانان را مامور مى‏سازد-در حالى كه صادق است و هرگز از روى هوا سخن نمى‏گويد-تا همان گونه كه بر او درود مى‏فرستند بر خاندانش نيز درود فرستند و به اين فرمان خدا پاسخ دهند كه:«اى كسانى كه ايمان داريد،بر او درود فرستيد و سلام مخصوص دهيد.»
    و قرآن،خود به صراحت مى‏گويد;از جمله اصول اسلامى،محبت‏به خاندان رسول الله است. خداوند به پيامبرش دستور داده تا از مسلمانان در برابر انجام رسالت‏خود پاداش بخواهد و اين پاداش،همان محبت و دوستى ايشان نسبت‏به خاندان او باشد:«آن همان چيزى است كه خداوند بندگانش را بشارت مى‏دهد،آنان كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند،بگو;از شما بر انجام رسالت اجرى نمى‏خواهم،به جز دوستى با خويشاوندان،و هر كس نيكى كسب كند،ما برايش بر آن نيكى مى‏افزاييم،همانا خداوند بخشنده پاداش دهنده است‏» (26) .
    حاكم در مستدرك به سند خود از على بن حسين (ع) نقل كرده است كه حسن بن على فرمود:«و من از آن خاندانم كه خداوند دوستى و مودت آنان را بر هر مسلمانى‏واجب شمرده است،و خداوند بزرگ به پيامبرش فرموده است:بگو از شما در برابر انجام رسالت مزدى نمى‏خواهم،مگر مودت به خويشاوندانم و هر كه كسب نيكى كند،ما در آن نيكى برايش مى‏افزاييم.پس كسب نيكى،دوستى ما خانواده است‏» (27) .
    خداوند در اين آيه پيامبرش را مامور كرده است تا به مسلمانان بگويد:او از ايشان اجر و مزدى براى رسالت نمى‏خواهد بجز مودت ايشان بر خويشاوندان او (و خويشاوندان او همان خاندان اويند) .و اين سخن چنين نيست كه محبت پيامبر را نسبت‏به خانواده‏اش پاسخى به نداى غريزه بشرى داند از باب اين كه هر انسانى بر محبت‏خويشاوندان خود آفريده شده است;چه پيامبر بالاتر از آن است كه خاندانش را بر ديگر مردم فضيلت‏بخشد و آنان را مشمول حبت‏خاص خود گرداند،در حالى كه ديگران به خدا نزديكتر از ايشان باشند.و اگر چنين باشد، انگيزه،انگيزه خودخواهى خواهد بود،و اگر چنين انگيزه‏اى در ميان بود هر آينه خداوند او را مامور نمى‏كرد تا اجر خود را بر انجام رسالت،محبت‏بر خاندانش قرار دهد،چه ميان خدا و هيچ يك از بندگانش قرابتى وجود ندارد!و خداوند خاندان پيامبر را متمايز نمى‏كرد و به پيامبرش دستور نمى‏داد تا از مسلمانان محبت‏به آنان را بطلبد مگر از آن جهت كه ايشان در بالاترين مراتب تقوا بودند و محبت آنان موجب قرب به خداست و پيروى از ايشان رهنمون به سوى حق است.
    
    پى‏نوشتها:
    1-«الطبقات الكبرى‏»ابن سعد ج 3 ص 321،و گروهى از مورخان نيز نقل كرده‏اند.
    2-بخارى در جزء ششم از صحيح خود (در كتاب تفسير-در تفسير سوره احزاب) ص 151 و مسلم در جزء چهارم (در مورد درود فرستادن بر پيامبر پس از تشهد) ص 136 اين مطلب را روايت كرده‏اند،شماره حديث در سنن ترمذى 483،در سنن ابن ماجه 904 است.و نسايى در صحيح خود جلد 3 ص 48 آن را نقل كرده است.
    3-صحيح بخارى ج 6 ص 151.و نسائى در جزء سوم از صحيح خود ص 49 از ابو سعيد،قريب به آن مطلب را نقل كرده است.
    4-صحيح مسلم ج 4 ص 125.
    5-صحيح نسايى ج 3 ص 48.
    6-سنن ابن ماجه ج 1 ص 293-294.شماره حديث 906.
    7-سيره ابن هشام،جزء دوم ص 412.
    8-سوره لقمان (31) آيه 33.
    9-سوره فاطر (35) آيه 19.
    10-سوره مسد (11) .
    11-حاكم:صحيح مستدرك،ج 3،ص 226.
    12-سنن ابن ماجه-حديث 145.
    13-ابن ماجه در سنن خود،حديث 143.
    14-سنن ابن ماجه،حديث 121.
    15-جزء پنجم از صحيح بخارى (باب فضائل على) ،ص 24.
    16-همان كتاب ص 25 در باب فضايل خويشان پيامبر.
    17-سنن ابن ماجه-حديث 143.
    18-حاكم،سند روايت را به ابى ذر رسانده است.جزء سوم از مستدرك ص 151.
    19-سوره طه،آيه 29 تا 36.
    20-سوره بقره،آيه 124.
    21-سوره عنكبوت آيه 27.
    22-سوره آل عمران،آيه 33-34.
    23-آل عمران (3) آيه 38-39.
    24-«رياض النضرة‏»از حافظ محب طبرى (چاپخانه اتحاد مصر جلد 2 ص 180) و احمد در«مناقب‏»آن را آورده است.و متقى در«كنز العمال‏»ج 7 ص 113 نقل كرده و گفته است كه ابن جرير و هيثمى در مجمع خود ج 9 ص 209 روايت كرده و گفته است طبرانى و ابن حجر در صواعق خود (ص 84) نقل كرده‏اند،و او گفته است:ابو حاتم سند آن را استخراج كرده است. همه اينها را فيروز آبادى در كتاب خود«فضائل الخمسة من الصحاح الستة‏»ج 2 ص 143 چاپ سوم آورده است.
    25-مستدرك ج 3،ص 128.
    26-سوره شورى،آيه 23 سوره مكى است ولى اين آيه و دو آيه بعد،مدنى هستند.
    27-ج 3 ص 172.

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

منبع :پايگاه حوزه

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

امر به معروف

امر به معروف

 

مرحوم آيت الله شاه آبادي استاد عرفان امام خميني بودند و حضرت امام(رحمة الله) از آن بزرگوار به"شيخ ما" يا" شيخ بزرگوار ما" ياد مي كردند و اين تعبير، نشانِ عظمت آن عارف بزرگ نزد حضرت امام خميني بود. از ويژگي هاي مرحوم شاه آبادي آن بوده كه عرفان آن بزرگوار، مانع حضور وي در صحنه هاي اجتماع نبوده است.
تلاش هاي آن مرحوم با عنوان امر به معروف و نهي از منكر، گوياي اين نكته است. آورده اند كه در نزديكي منزل مرحوم شاه آبادي، دكتري منزل داشت كه تحت تأثير فرهنگ غربي براي دخترش يك معلم موسيقي استخدام كرده بود و طبعاً نواختن وقت و بي وقت آلات موسيقي موجب سلب آرامش همسايه ها مي شد. مرحوم شاه آبادي براي دكتر پيغام فرستاد كه دست از اين كار بردارد و موجبات آزار همسايه ها را فراهم نكند، اما جواب دكتر آن بود كه من دست از اين كار برنخواهم داشت و تو نيز هر آن چه مي خواهي انجام بده
!
ابتكار مرحوم شاه آبادي آن بود كه به مردم گفت: از اين پس هر كس از كنار مطب اين دكتر عبور مي كند، وارد مطب شود و با زبان نرم و ملايم دكتر را از اين كار باز بدارد. مردم نيز طرح مرحوم شاه آبادي را اجرا كردند ديري نگذشت كه دكتر خود را با مخالفت افكار عمومي مواجه و به قول معروف هوا را ابري ديد. براي مرحوم شاه آبادي پيغام فرستاد كه شما با پشتوانه ي مردمي كار خود را انجام دادي. اگر به مراجع قضايي مراجعه مي كردي، به راحتي جوابشان را مي دادم، امّا اين شيوه را پيش بيني نكرده بودم
.
به اين طريق مرحوم شاه آبادي توانست جمعي را از آزار و اذيّت برهاند و در حقيقت با يك منكر به صورت عملي مبارزه كند. به نظر مي رسد كه مرحوم شاه آبادي اين شيوه ي نهي از منكر را از رسول مكرم اسلام(صلّي الله عليه و آله)، اقتباس و پيروي كرده باشد. مردي خدمت رسول خدا(صلّي الله عليه و آله) آمد و از اين كه همسايه اش او را آزار مي رساند، زبان به گلايه گشود. رسول خدا(ص) كه كانون علم و بردباري بود، او را به صبر دعوت كرد. مرد آرام شد و رفت
.
چند روز بعد برگشت و از آزار و اذيّت همسايه زبان به شكايت باز كرد. مجدداً رسول خدا(صلّي الله عليه و آله) او را به شكيبايي فرا خواند. دوباره پس از چند روز، آن مرد بازگشت و از همسايه اش شكوه نمود. اين بار پيامبر(صلّي الله عليه و آله) به او فرمود: اسباب خود را جمع كن و داخل كوچه قرار بده. مردم كه از كوچه عبور مي كنند، از تو علّت اين اقدام را سؤال مي كنند و تو نيز علّت اين كار خود را به آن ها بگو ( آزار و اذيّت همسايه) مرد همين ابتكار را به كار برد. رهگذران بودند و سؤال و جواب اين مرد و بالاخره مراتب به گوش همسايه ي مردم آزار رسيد و آبروي خود را در خطر از دست رفتن ديد. خدمت همسايه رسيد و با الحاح و التماس از او خواست اسباب خود را به منزل ببرد و بيش از اين به مردم چيزي نگويد و قول داد كه من بعد همسايه ي خود را آزار نرساند. مرد كه مقصود را حاصل ديد، اسباب خود را به منزل برگرداند و از آن پس همسايه اش او را آزار نرساند.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥