فضايل رسول الله(ص)۱

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       فضايل رسول الله(ص)۱

صاحب اثر : ---

                 

منبع :    كتابخانه آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) ـشماره: 688

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

لايتحرك ذره الا باذن الله تعالى
    
    در بيان فضيلت حبيب رب العالمين ـ صلى الله عليه و آله ـ اگرچه در هر ملل و مذاهب, فضايل آن برگزيده خداوند متعال مبين و هويداست; چنان كه كتاب هاى سماوى تماما شاهد و براهين بر اين مطلب است كه اشرفيت و افضليت آن مهر سپهر نبوت و رسالت شإن لا يعد و لا يحصى است بلكه تمام آفرينش از فضل او آفريده و هويداست. الذى قال الله تعالى فى حقه: ((لولاك لما خلقت الافلاك والافضال))(1) است. لهذا فضايل حضرتش را از براى هر عارف و عامى دانستن و فهميدن, از اصل ايمان است; لاكن از براى هر كسى رسيله و وسيله آن نخواهد بود كه كتابى به دست بيارند يا افواها از عالمى و عارفى تحصيل نمايند. بنابراين, بعضى از فضايل كه نزديك به فهم عوام است, در اين صفحه مى نگارد تا آن كه عامى امت و مستضعفين ملت هم بى نصيب نباشد.
    
    
    فضيلت اول;
       آن است كه آن حضرت, اول آفرينش است.
    
    
    فضيلت دوم;
       آن كه خداوند جل شإنه از انبيإ عليهم السلام عهد گرفت كه چون زمان او را يابند[ پيروى] او كنند; كما قال الله (و اذ اخذ الله ميثاق النبيين)(2)
    
    
    فضيلت سيم;
    
    خداوند هر پيغمبرى را به نام خطاب فرموده چنان كه مى فرمايد: يا آدم اسكن...(3) و يا نوح اهبط...(4) و يا ابراهيم اعرض...(5) و يا موسى انى اصطفيتك...(6) و يا داود انا...(7) و يا زكريا انا...(8) و يا يحيى خذالكتاب...(9) و يا عيسى بن مريم اذكر...(10) و حضرت محمد را به اسم خطاب نفرمودند از براى تعظيم به القاب خطاب فرموده است. مانند: ((يا ايها النبى...))(11) ((و يا ايها الرسول))(12), ((و خاتم النبيين. ..))(13).
    
    
    فضيلت چهارم;
      امم سالفه را روا بود كه پيغمبر خود را به نام خطاب كنند و ((محمد)) را جايز نباشد چنان كه مى فرمايد: (لا تجعلوا دعآء الرسول بينكم كدعإ بعضكم بعضا)(14) زيرا كه در اول, يا محمد يا ابوالقاسم مى گفتند. بعد از اين آيه مباركه, يا رسول الله يا نبى الله خطاب مى كردند.
    
    
    فضيلت پنجم;
       خداوند تبارك و تعالى به بلد آن رسول معظم سوگند ياد كرده است و مى فرمايد: (لا اقسم بهذا البلد و انت حل بهذا البلد) و به ح(15)يات هيچ كس قسم ياد نكرده جز او; كه مى فرمايد: لعمرك انهم لفى شكرتهم يعمهون(16) و در حق رسالت او قسم ياد فرموده (يس و القرآن الحكيم انك لمن المرسلين)(17) و در اسباب هدايت او فرموده است: (و النجم اذا هوى)(18)
    
    
    فضيلت ششم;
    
    آن حضرت را جوامع الكلم عطا فرمود, چنان كه فرمود: اعطانى جوامع الكلم((19)).
    
     فضيلت هفتم;
        هيبت او را يك ماهه راه در دل اعدإ افكند.
    
    
    فضيلت هشتم;
       غنايم را بر امم ما تقدم حرام[ كرد] و بر امت او حلال شد.
    
    
    فضيلت نهم;
        تمام روى زمين از براى معبد و مسجد امت اوند[ اويند] جايز داشت و خاك را از براى تيمم به جاى آب اجازه فرموده و امم سابقه را به غير از معبد معين عبادت جايز نبود.
    
    
    فضيلت دهم;
      آن كه بر تمام خلايق مبعوث شد و انبيإ ماتقدم هريك به قومى مبعوث بودند اگر چنان كه اكثر از انبيإ بر انس مبعوث بودند آن حضرت بر تمام جن و انس مبعوث شدند.
    
    
    فضيلت يازدهم;
    
    آن كه ختم نبوت به وجود مبارك آن حضرت شد. چنان كه به نقل حديث, حضرت عيسى عليه السلام در آخر الزمان از آسمان فرود آيد, نسخ شريعت آن حضرت را نكند متابعت نمايد در امر او.
    
    
    فضيلت دوازدهم;
       آن كه در غزوات, ملائكه حاضر مى شدند و با دشمنان او مخاصمه مى كردند.
    
    
    فضيلت سيزدهم;
        آن كه خداوند آن حضرت را رحمت بر عالميان ساخت چنان كه مى فرمايد: (و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين)(20) اين فيض در حيات و ممات او منقطع نمى شود و در تفسير رحمه للعالمين گفته اند: رحمه للجن و الانس. و قيل: لجميع الناس; رحمه للمومنين بالهدايته و رحمه بالمنافق للامان من القتل و رحمه للكافر بتإخير العذاب.
    
    
    فضيلت چهاردهم;
       در زمان بعثت او شياطين از عروج به آسمان ممنوع شدند.
    
        فضيلت پانزدهم;
        اسرافيل بر او نازل شده است كه بر هيچ پيغمبرى نيامد.
    
    
    فضيلت شانزدهم;
        در شإن آن حضرت آمده: (انا فتحنا...)(21)
    
    
    فضيلت هفدهم;
      خداوند جل شإنه انبيإ ماتقدم را به سوال عطيتى مى شد و آن حضرت را بى سوال عطإ فرمود.
    
    
    فضيلت هجدهم;
        نكاح زنان آن حضرت را, از بعد از آن حضرت حرام ساخت.
    
    
    فضيلت نوزدهم;
        از قفاى خود چنان مى ديد كه از پيش روى مى نگريست.
    
    
    فضيلت بيستم;
    
    شريعت او پاينده است تا قيامت و ناسخ شريعت سابقه است.
    
     فضيلت بيست و يكم;
        نور خداوند تبارك و تعالى محيط آن حضرت بود چنان كه فرمود: ((اللهم اجعلنى نور مويد)).
    
    
    فضيلت بيست و دوم;
        جسم مبارك او سايه نداشت و جامه اش از قوت وجود مباركش نيز سايه نداشت.
    
    
    فضيلت بيست و سوم;
        خداوند جل شإنه او را حبيب خود ساخت.
    
    
    فضيلت بيست و چهارم;
        آفرينش را تمام از هدايت تا نهايت, به جنابش عرضه داشتند تا تمام را مكشوف داشت, اين است بعضى از آن را اخبار فرمود.
    
    
    فضيلت بيست و پنجم;
        آن كه در بهترين قرون انگيخته شد چنان كه مى فرمايد: ((بعثت من خير قرون)).
    
    
    فضيلت بيست و ششم;
        وجود مباركش از شراف قبابل است مى فرمايد: ((ان الله اصطفى من ولد ابن ابراهيم....))(22)
    
    
    فضيلت بيست و هفتم;
        آن كه اشراف امم است. قال الله تعالى (كنتم خير امه اخرجت للناس...)(23)
    
    
    فضيلت بيست و هشتم;
        اجماع است[ كه]آن حضرت, حجت قاطع است.
    
    
    فضيلت بيست و نهم;
        امت او بر ضلالت اجماع نكند چنان كه فرموده است: ((لا تجمع امتى على الضلاله. ))(24)
    
    
    فضيلت سى ام;
       آن است كه او را بر ديگر امم گواه گيرند و قبول است.
    
    
    فضيلت سى و يكم;
       امت آن حضرت از ساير امم افزونى دارند. در محشر مى فرمايد: ((انا اكثرالانبيإ تبعا يوم القيامه.))(25)
    
    
    فضيلت سى و دوم;
       چهار دانك از بهشت مخصوص امت آن حضرت است. فرموده است: ((انى لا ارجو ان نكونوا ثلثى اهل الجنه.))
    
    
    فضيلت سى و سوم;
       از بركت وجود مباركش امت او از قحط, هلاك نشود.
    
    
    فضيلت سى و چهارم;
       بر امت او بيگانه و دشمن مسلط نخواهد شد, ان شإ الله. روايت از آن حضرت است كه: از خداوند خواسته ام امت من به وجه عموم قحط هلاك نشوند; مانند امت نوح غرق نشوند; در ميان ايشان خلاف واقع نشود.
    
    
    فضيلت سى و پنجم;
       خداوند رحمن الرحيم تكاليف صعب و مشكل را از امت او برداشته است.
    
    
    فضيلت سى و ششم;
    
    صفوف امت او را چو ملائكه بداشت. مى فرمايد: ((جعلت صفوفنا كصفوف الملائكه.)).
    
    
    فضيلت سى و هفتم;
       خداوند مى فرمايد: (يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى).(26) پس از نزول آيه طيبه, آوازها را پست كردند.
    
    
    فضيلت سى و هشتم;
       بر نمازگزاران فرض است كه چون رسول خدا(ص) او[ آنان] را بخواند, جواب دهد [ دهند] و اين, زيانى به نماز نمازگزار ندارد.
    
    
    فضيلت سى و نهم;
    
    هديه از هركسى برآن حضرت حلال بود بى كراهت.
    
    
    فضيلت چهلم;
       دروغ بستن بر آن حضرت مثل ساير اكاذيب نيست بلكه از افحش كباير است. چنان چه در نقل است: هر كه عمدا بر پيغمبر(ص) دروغ زند, او كافر است...
    
    
    فضيلت چهل و يكم;
       هركس حضرتش در خواب ببيند[او را ديده است] زيرا كه شيطان به هر صورتى كه باشد, متمثل تواند شد و به صورت آن حضرت نتواند.
    
    
    فضيلت چهل و دوم;
 
    اول كسى باشد كه در محشر از قبر برخيزد و مى فرمايد: ((انا اول من تنشقت[تنشق] غد الارض.)).
    
    
    فضيلت چهل و سوم;
    
    مرتبت عظمى شفاعت او راست چنانچه بعد از امت خود آن جناب, از ساير امم آن گاه كه از پيغمبران نا اميد شدند, پناه به وجود مبارك آن حضرت برند.
    
    
    فضيلت چهل و چهارم;
       اول كسى كه شفاعتش مقبول افتد آن حضرت خواهد بود; مى فرمايد: ((انا اول شافع و اول شفيع.))(27)
    
    
    فضيلت چهل و پنجم;
    
    لواى حمد در قيامت مخصوص آن حضرت است; مى فرمايد: ((لوإ الحمد يومئذ بيدى.))(28)
    
    
    فضيلت چهل و ششم;
       اشرف خلايق و پيشواى ايشان است در قيامت.
    
    
    فضيلت چهل و هفتم;
      تمام انبيإ در سايه لواى او باشد; فرمايد: ((آدم و من دونه تحت لوائى.)) و نيز مى فرمايد: ((انا اكرم الاولين و الاخرين.))
    
    
    فضيلت چهل و هشتم;
       اول كسى باشد كه در بهشت در آيد. مى فرمايد: ((انا اول من يقرع باب الجنه. ))(29)
    
    
    فضيلت چهل و نهم;
       امت آن حضرت از همه امم زودتر به بهشت درآيند.


ادامه دارد...

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

عصمت پيامبر (ص) پيش از بعثت۱

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       عصمت پيامبر (ص) پيش از بعثت۱

صاحب اثر : ---

                 

منبع :    سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

 

  

  پنج دستاويز مخالفان عصمت
    بحثهايى عميق و گسترده‏اى كه پيرامون عصمت پيامبر (ص) پس از بعثت انجام گرفت، پيراستگى او را از خلاف و گناه كاملاً ثابت نمود.
    گروهى از بدانديشان كه در صفحه زندگى پيامبر خاتم، نقطه سياهى نجسته‏اند، به فكر افتاده‏اند كه براى او پيش از بعثت نقطه ضعفى جستجو كنند تا شايد بتوانندعصمت او را در تمام دوران عمر متزلزل سازند.
    و در اين مورد، آيات پنجگانه‏اى را دستاويز خود قرار داده و به مرام خود استدلال نموده‏اند كه ما در اين جلد مجموع آيات مربوط به عصمت پيامبر را مورد بررسى قرار داديم، ولى شايسته است براى تكميل بحث اين پنج آيه را نيز كه همگى مربوط به زندگى وى پس از بعثت است مطرح نموده و مخالف را خلع سلاح كنيم اينك مجموع اين آيات به ترتيب مطرح مى‏گردند:
    آيه يكم: «و وجدك ضالا فهدى» (الضحى - 6).
    قرآن در سوره «الضحى» پيامبر (ص) را به عنوان يك فرد «ضال» معرفى مى‏كند و اين معرفى مربوط به دوران كودكى و جوانى او است، آنجا كه مى‏فرمايد:
    «الم يجدك يتيماً فاوى و وجدك ضالا فهدى و وجدك عايلا فاغنى» (الضحى آيه‏هاى 6 - 8): «آيا ترا يتيم نيافت و پناه داد وضال يافت و هدايت كرد تهى دست يافت و توانگر نمود.»
    پيش داوران، لفظ «ضال» را به معنى گمراه در امور دينى تفسير كرده و آن را معادل «كفر»، «شرك»، و... مى‏دانند و مى‏گويند: پيامبر در مرحله‏اى از عمر بر همين حالت بوده ولى در پرتو نعمت الهى، هدايت يافت و بر هدايت مردم گمارده شد.
    
    پاسخ:
    ما در توضيح آيه از احتمالات متعددى كه فخر رازى در تفسير خود ياد كرده صرف نظر كرده و به توضيح آيه مى‏پردازيم.
    لفظ «ضال» در لغت عرب در موارد سه گانه به كار مى‏رود:
    1- گمراه 2- گمشده 3- گمنام. و آيه را به هر يك از سه اختمال تفسير كنيم، خدشه‏اى بر ساحت مقدس و عصمت پيامبر وارد نمى‏شود، مشروط براينكه در تفسير آيه، صبر و حوصله به خرج دهيم تا به حقيقت برسيم:
    الف: «ضال» به معنى گمراه: گمراهى در انسان به دو صورت متصور است:
    1- انسان پاسى از عمر خود را در شرك و كفر، يا گناه و نافرنانى بگذارند و آئينه روح او كاملاً تاريك و تيره گردد و در آيه «غير المغضوب عليهم ولا الضالين» لفظ «ضال» در همين معنى به كار رفته است. در اين مورد، ضلالت يك حالت وجودى و سايه و تاريكى است كه بر روح و روان انسان حاكم مى‏گردد و تيرگى برروشنى عقل و خرد،
    چيره مى‏شود.
    2- انسانى كه هنوز چند صباحى از عمر او نگذرد ولى در مسير شكوفايى نيروى فكرى و عقلى قرار گيرد، يعنى انسانى كه دوران صباوت و كودكى خود را مى‏گذراند، به يك معنى «ضال» يعنى فاقد هدايت است در اين مورد ضلالت يك حالت وجودى و يك وصف ثبوتى در روح و روان او نيست، بلكه كاملاً جنبه عدمى دارد و مقصود اين است كه فعلاً فاقد هدايت است و اگر وضع به همين منوال پيش رود، به ضلالت به معنى نخست كه حالت تيرگى در روح است، منجر مى‏گردد.
    هرگاه مقصود از «ضال» در آيه، «گمراه» باشد، مقصود يك چنين ضلالت است، ضلالتى كه بازگشت آن به فقدان هدايت است، نه حالت تيرگى و سياهى دل وناپاكى روح و روان.
    گواه بر اين سخن، اين است كه آيه در مقام بيان نعمتهايى است كه خداوند جهان در دوران كودكى به پيامبر خود ارزانى داشته است، يكى از آن نعمتها اين است كه او در رحم مادر بود كه پدر را از دست داد، در سن شش سالگى بود كه مادرش درگذشت، در اين شرايط سخت خداوند به او پناه داد و با كمال عزت در آغوش گرم جد بزرگوار خود «عبدالمطلب «و عموى گراميش ابوطالب بزرگ شد.
    او در آغاز زندگى «فاقد هدايت» بود زيرا هيچ موجودى بالذات داراى كمال نيست و هر كس و هر چيز، هر چه دارد از خداوند بزرگ دريافت كرده است، و اگر لطف او نبود، هيچ انسانى راه به مقصد نمى‏برد، موسى بن عمران خداى جهان را به فرعون چنين توصيف مى‏كند: «ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى» (طه - 50)
    خداى ما، خدايى است كه آفرينش هر موجود را به او عطا كرده سپس او را هدايت نموده است .
    بنابراين، آيه به حكم گفتگو پيرامون نخستين دوران زندگى پيامبر (ص) است و ناظر به فقدان هدايتهاى ذاتى است و هدايت هر موجودى حتى پيامبر گرامى از جانب او است و يك چنين ضلالت نمى‏تواند معادل با شركت باشد، بلكه به معنى فقدان كمال است كه بالذات واجد آن نبود و خدا به او لطف فرمود و اين فقدان از نخستين لحظه پيدايش انسان در رحم، آغاز مى‏گردد و به تدريج هدايت الهى جاى آن را مى‏گيرد و هر چه انسان روبه رشد رود هدايت الهى نيز با او همگام مى‏گردد، و پيامبر گرامى نيز از اين اصل «مستثنى» نبود، و از لحظه‏اى كه شايسته دريافت هدايت الهى شد از درون و برون در پوشش آن قرار گرفت .
    از سخنان على (ع) كاملاً استفاده مى‏شود كه آغاز اين هدايت از لحظه‏اى بود كه وى از شير گرفته شد آنجا كه مى‏فرمايد: «ولقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليلا و نهاراً» 1
    خداوند از روزى كه پيامبر، از شير گرفته شد، بزرگ‏ترين فرشته را با او همراه ساخت تا راه بزرگواريها و خويهاى نيكو را به او بنماياند».
    خلاصه: هدايتى كه در آيه «و وجدك ضلا فهدى» آمده، همان هدايتى است كه در گفتگوى موسى با فرعون، آمده است كه فرمود: «اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى» هدايت و راه‏يابى هر انسانى افاضه‏اى است و همگى از جانب خدا مى‏باشد و افاضه چنين هدايتها گواه بر كفر و شرك و نافرمانى از فرمان نيست، و ضلالتى هم كه از كلمه «ضال» استفاده مى‏شود همان زمينه‏هاى «خسرانى است كه همه انسانها را شامل است و همگى محكوم به آن مى‏باشند، ولى گستردگى اين «خسران» مانع از آن نيست كه هدايت الهى از لحظاتى كه به انسان درك و فهم مى‏دهد آن را بى اثر سازد چنان كه مى‏فرمايد: «ان الانسان لفى خسر الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات» (العصر - 1 و 2).: «همه انسانها در ضرر و زيانند مگر كسانى كه ايمان آورند و عمل صالح كنند».
    زمينه خسران در همه انسانها وجود دارد، و اگر پذيراى هدايت الهى شد اثر آن خنثى مى‏گردد و در غير اين صورت قوه خسران و زمينه‏هاى آن حالت فعليت به خود مى‏گيرد همچنان كه زمينه‏هاى ضلالت در همگان وجود دارد و هدايت الهى، اثر آن را از بين مى‏برد، ولى متمردان، به آن فِعْليت و تحقق و ثبات مى‏بخشند چنان كه مى‏فرمايد: «فمنهم من هدى الله و منهم من حقت عليه الضلالة» (نحل آيه 36).
    «خداوند گروهى را هدايت كرد، و براى برخى ديگر ضلالت، لازم و ثابت شد.
    و در آيه ديگر مى‏فرمايد: «فريقاً هدى و فريقاً حق عليهم الضلالة» (اعراف - 30).
    «گروهى را هدايت ولى گروهى به خاطر عدم بهره‏بردارى از هدايتهاى الهى، ضلالت و گمراهى دامنگيرشان شد.
    بنابراين، در سير معنوى انسان هدايت و ضلالت به اين صورت تجلى مى‏كند.
    نخست، ضلالت و خسران ذاتى است كه بازگشت آن به فقدان كمال است، و اين حكم بر سراسر «عالم امكان» حاكم است .
    آنگاه هدايت و راهنمايى الهى است كه از مجارى گوناگون سراسر وجود بندگان و اشيا را فرا مى‏گيرد.
    مردم در برابر اين هدايت بر دو نوعند، پذيراى لطف الهى، وناپذير، گروه نخست زمينه‏هاى ضلالت‏هاى ذاتى و خسران طبيعى را از بين مى‏برند، ولى گروه دوم، بر آن ثبات و استوارى مى‏بخشد.
    و در آيه مورد بحث، مقصود از ضلالت در كلمه «ضالاً» همان ضلالت نخست، و مقصود از هدايت در كلمه «فهدى» همان هدايتهاى تكوينى و تشريعى است ولى مقصود از «ضلالت» در «حقت عليه الضلالة» همان حالتى است كه براى انسان پس از رد هدايت الهى دست مى‏دهد و تيرگى و تاريكى فضاى روح را فرا مى‏گيرد.
    ضلالت نخست لازمه وجود امكانى است و هيچ موجود ممكن نمى‏تواند پا از آن فراتر نهد، در حالى كه دومى عيب و مايه نكوهش و موجب مجازات است و انسان در قبول و عدم آن كاملاً مختار و آزاد است .
    
    ب - ضال به معنى گمشده: در لغت عربى گاهى اين واژه به معنى شخص و يا متاع گمشده به كار مى‏رود و اين يك معنى رايجى است كه در فقه و حديث براى آن شاهد فراوان است .
    در فقه اسلامى بابى است به نام «جُعاله» كه در آن باب مى‏گويند شخصى كه كالاى او گمشده مى‏تواند به صورت كلى - نه با فرد مشخص - قرارداد ببندد و بگويد: «من رد ضالى فله كذا» :«هر كس شى‏ء گمشده مرا پيدا كند و به من باز گرداند، براى او چنين پاداشى است». در اين عبارت «ضاله» به معنى گمشده است، عرب به شتران سرگردان در بيابانها «ضوال الابل» مى گويند، گويا گمشده و صاحب آن از پى اطلاع است؛ ابن منظور در لسان العرب مى‏نويسد: عرب كلمات حكيمانه را «ضاله» مى‏گويد و در حديث آمده است : «الكلمة الحكيمة ضالة المؤمن».
    «سخنان حكيمانه گمشده مؤمن است زيرا انسان پى‏گمشده‏اى مى‏رود كه گرانبها و ارزنده باشد و اگر چيز بى ارزشى از او گم شود آن را تعقيب نمى‏كند.
    بنابراين هيچ بعيد نيست كه آيه ناظر به تاريخ دوران صباوت پيامبر (ص) باشد كه در «شعاب مكه » گم شده بود و اگر رحمت الهى شامل حال او نگشته بود ، جان خود را از دست مى داد، و تاريخ حيات او بر چنين وضعى گواهى مى‏دهد2
    
    ج - ضال به معنى گمنام : اين واژه در لغت عرب به معنى گمنام و مخفى وپنهان به كار مى‏رود، در زبان عرب مى‏گويند «ضل الشى‏ء ، اى خفى و غاب» در قرآن از زبان مشركان منكر معاد نقل مى‏كند: «أ اذا ضللنا فى الارض أَ اِنّا لفى خلق جديد» (سجده - 10).
    «آيا آن روز كه در زمين مخفى و پنهان شديم باز در آفرينش جديدى خواهيم بود؟».
    ابن منظور در «لسان العرب» بر وجود اين معنى در لغت عرب شواهدى را نقل مى‏كند . در اين صورت احتمال دارد كه مقصود از «ضال» گمنامى و ناشناختگى او باشد كه به وسيله فيض نبوت ونزول وحى «بلند آوازه شده»، و آيه «ورفعنا لك ذكرك» كه در سوره بعد آمده است گواه بر اين معنى مى‏باشد و اين دو سوره از نظر مشامين كاملاً به هم مربوط مى‏باشند و سوره دوم ، به تعليل مطالبى كه در سوره نخست آمده است مى‏پردازد.
    هرگاه مقصود از لفظ «ضال» گمنامى و ناشناختگى باشد در اين صورت مقصود از «فهدى» هدايت پيامبر نيست ، بلكه هدايت مردم به سوى پيامبر است و در حقيقت تركيب آيه چنين است : «فهدى الناس اليك = مردم را به سوى تو هدايت نمود» و تفسير سوم از برخى از پيشوايان معصوم نقل شده است 3
    با توجه به هر سه تفسير مى توان گفت در آيه كوچكترين اشاره‏اى به نظريه پيشداوران درباره عصمت پيامبر (ص) نيست، و كسانى كه از آن برداشت نادرست مى‏كنند، جهتى جز شتابزدگى در تفسير آيه ندارد و اگر با صبر و حوصله پيش روند ، مشكلات آيات برطرف مى‏گردد.
    آيه: دوم: «فالرجز فاهجر» (مدثر - 5).
    قرآن به پيامبر در سوره «مدثر» دستور مى‏دهد كه از «رجز» اجتناب ورزد، اگر مقصود از آن «بت» باشد، خطاب دورى از آن، چه معنى مى‏دهد؟ چنان كه مى‏فرمايد:
    «يا ايها المدثر قم فانذر و ربك فكبر و ثيابك فطهر و الرجز فاهجر ولا تمنن تستكثر و لربك فاصبر» (مدثر - 1 - 7).
    : «اى جامه به خود پيچيده! برخيز، بيم ده، خداى خود را بزرگ شمار، و جامه خود را پاك كن، و از «رجز» دورى جوى، منت مگذار تا فزونى جويى و براى خدا صبر و شكيبائى پيش‏گير.
    
    پاسخ :
    لفظ «رجز» در زبان عرب در موارد سه گانه زير كه شايد همگى از جزئيات يك معنى وسيع و كلى باشند، به كار مى‏رود:
    1- عذاب 2- آلودگى 3- بت.
    اكنون هر سه احتمال را در تفسير آيه يادآور مى‏شويم تا روشن شود كه در هيچ كدام گواهى بروجود لغزش فكرى در پيامبر (ص)، قبل از بعثت نبوده است .
    الف - «رجز» به معنى عذاب: توضيح اينكه «رجز» به كسر «را» نه بار در قرآن وارد شده و در مجموع، مقصود از آن «عذاب» است جز يك مورد، و موارد آنها را فهرست‏وار يادآور مى‏شويم:
    بقره /59، اعراف /134، و 135 و 162، انفال /11، سبأ /5، جاثيه /11 عنكبوت /29.
    ولى همين لفظ به ضم «را» فقط يك بار وارد شده، است و آن همان آيه سوره «مدثر» است كه هم اكنون به توضيح آن مى‏پردازيم و هر سه احتمال را مطرح مى‏نماييم:
    الف: «رجز» به معنى عذاب: اگر مقصود ازآن «عذاب» باشد هدف دورى از اعمالى است كه مايه عذاب مى‏گردد و اين نوع خطاب نشانه وجود زمينه‏هاى نزديكى به وسايل عذاب در پيامبر نيست تا با عصمت او سازگار نباشد، زيرا خطابات قرآن جنبه عمومى دارد و آنجا كه به شخص پيامبر خطاب مى‏نمايد، مقصود تعليم ديگران و تفهيم عموم ملت است مانند قول معروف «اياك اعنى واسمعى يا جارة = به تو مى‏گويم، بشنواى «جاره» (نام زنى است).
    اين نوع سخن گفتن، از بلاغت خاصى برخوردار است و هر نوع تبعيض را از ميان بر مى‏دارد و همه مردم مى‏گويند جايى كه عزيزترين انسان داراى چنين خطاب و تكليف باشد، حساب ما پاك است .
    شما از اين طريق مى‏توانيد بر هدف بسيارى از خطابهاى قرآن كه در آغاز نظر، با عصمت او سازگار نيست، دست يابيد از باب نمونه قرآن درباره «مضرات شرك» و اينكه مايه تباهى كليه اعمال نيك مى‏گردد، پيامبر را مورد خطاب قرار مى‏دهد تا تمام مشركان جهان حساب خود را ببرند و مى‏فرمايد: «لين اشركت ليحبطن عملك» (زمر - 65).
    : اگر شرك ورزى همه اعمال نيك تو تباه مى‏گردد».


    اين خطاب به پيامبر (ص) است ولى مقصود امت و هدف، تربيت كليه انسانهاست.
    ب: رجز به معنى آلودگى ظاهرى: اگر مقصود از اين واژه آلودگى ظاهرى باشد جز يك دستورالعمل چيز ديگرى نخواهد بود، - مثل اينكه به پيامبر دستور دهد كه نماز بگزار - و برخى مى‏گويند: مقصود از آيه همين معنى است به گواه اينكه از ابن مسعود نقل شده كه مى‏گويد: ما با پيامبر در مسجدالحرام بوديم، ابوجهل وارد شد و گفت آيا در ميان شماكسى هست كه اين چيز آلوده را بر محمد پرتاب كند فوراً مردى برخاست و آن را گرفت و به سوى پيامبر (ص) پرتاب كرد 4
    و اگر مقصود آلودگى روحى و اخلاقى باشد كه از صفات زشت دورى جويد، مفاد آن همان است كه در معنى نخست: (عذاب)، يادآور شديم و اين خطابها جنب تعليمى دارد.
    ج: رجز به معنى بت و صنم: فرض كنيم كه مقصود از آن «بت» است هر چند ثابت نيست كه يكى از معانى آن بت باشد، بلكه ظاهر اين است كه اين لفظ معنى گسترده‏اى دارد به معنى «آلوده» كه بت نيز يكى از جزئيات آن است مانند قمار و ادوات و آلات آن كه قرآن از آنها و شراب به لفظ «رجس» تعبير آورده است آنجا كه مى‏فرمايد: «انمإ؛ّّ الخمر و الميسر و الانصاب والا زلام رجس من عمل الشيطان» (مائده - 90).
    : «شراب و قمار و بت پرستى و «ازلام» (يك نوع بخت آزمايى) پليدى است و از كارهاى شيطان به شمار مى‏رود».
    همان طور كه «رجس» با معنى وسيع خود بر همه اطلاق مى‏گردد همين «رجز» نيز اين حالت را دارد.
    حالا ما فرض كنيم كه «بت» از معانى مستقيم اين لفظ است و مقصود از آن در آيه همين است ولى دستور به دورى از بت، شاهد بروجود بت‏پرستى در مخاطب كه خطاب به او جنبه كلى و قانونى و جهانى دارد، نيست؛ زيرا همان طور كه يادآور شديم خطابهاى قرآن همگى از مقوله: «اياك اعنى واسمعى يا جارة» است .
    شاهد اين گفتار اين است كه در ظرف نزول اين آيه نه تنها پيامبر بت را نمى‏پرستيد (و هيچ گاه به دور بت نگشته است) بلكه در آن زمان كمر همت بر بت شكنى بسته و در اوج مبارزه با مشركان و بت‏پرستان بوده است .


 

ادامه دارد...

    
    * * *

جواد اکبری

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

سیمای حضرت رسول صلی الله علیه و اله در آیینه شعر فارسی

 

نوع اثر :       سيماي پيامبر

عنوان :         سیمای حضرت رسول صلی الله علیه و اله در آیینه شعر فارسی

صاحب اثر :    ج_سنا برق

                   

منبع :    مجله كوثر ش 28

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

   

 

 نگاهى گذرا و گلگشتى معنويت بار, در مجمـوعه ((سيماى محمد(ص) در آينه شعر فارسى)), گرد آورى استاد محمـود شاهرخـى و استاد مشفق كاشانى.
    پهنه ادب فارسـى, در زمينه وصف عترت مصطفى(ص) و ستايـش خـورشيد فلك رسالت و خـانـدان پـاك و اوصياى والاى او, لبـريز از گهرهاى ماندگار و اشعار نغز و جاودانه است. كـدام شاعر متعهد و وفادار و حقشناسـى است كه دم از مسلمانـى بزند و در نعت آورنـده اسلام, پيامبر اكرم(ص) عرض ادب نكند؟


    كتـاب ((سيماى محمـد در آينه شعر فارسـى)) يكـى از زيبـاتـريـن مجمـوعه هايـى است كه بـا پشتـوانه ذوق و شناخت و دقت دو تـن از مفاخـر ادبـى و شعرى كشـورمان, از ميان انبـوه سروده ها در مـدح پيامبر خاتـم(ص) گزينـش شده و چاپ و تقديـم اهل ولايت گشته است.
    شعرهاى ايـن مجمـوعه, متنـوع و در قـالب هاى مختلف و از دوره هاى گوناگـون است. نظام جمع آورى و تـدويـن سـروده ها, بـر اساس نام پـديـدآورنـدگـان و به صـورت الفبـايى است.
    از تعداد 82 شاعر, از قـرون گذشته تـا عصـر حاضـر, زيبـاتـريـن سروده ها در قالبهاى مختلف, همچـون غزل, قصيـده, مخمـس, شعر نـو و... عرضه شده است. مقدمه اى هرچند كـوتاه, اما ادبـى و عالمانه به خامه استاد محمـود شاهرخى (جذبه) در مطلع كتاب آمده است.

 در بخشى از آن آمده است: ((از دير باز, شاعران و سخنـوران, هريك متناسب با شاءن و مرتبه خويـش, نه در خـور قـدر و مقام آن عنصر سماحت و مبـداء فصاحت و بلاغت, زبان به ستايـش و ثناى وى گشاده و تاج عشق او را بـر فرق جان نهاده اند, كه اگر آن آثار گرد آورى شـود, كتابخانه اى بزرگ, از آن پديد خـواهد آمد. و نيز, از دير زمان تذكره نويسان و جنگ پردازان بر وفق ذوق و سليقه خويـش منتخبات و گزيده هايى از نعوت و مناقب آن سرور ساخته و پـرداخته انـد كه در ميان آن آثارى سخت زيبا و شورانگيز, مشاهده مـى شـود.)) (ص 12) شاعرانى كه در ايـن مجمـوعه, آثـارى از ايشـان آمـده, اغلب از چهره هـاى سـرشنـاس و نامدار شعر پارسى اند. از جمله به ايـن نامها بر مى خـوريـم: ملك الشعراى بهار, عبدالرحمان جامى, مـولـوى, حزيـن لاهيجـى, خاقانى شيروانى, اميرى فيروزكـوهى, مهرداداوستا, اديب المالك فراهانى, سعدى, عطار, غروى اصفهانى, نظامـى گنجـوى, يغماى جندقـى, سنايى غزنـوى, الهى قمشه اى, حسان, رسا, خـوشـدل, مشفق, شاهرخـى, رهـى معيرى و...
    چكـامه بلنـد و معروف اديب الممالك, در مطلع اشعار, مـى درخشـد:
    
    بر خيز شتربانا, بر بند كجـاوه كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه
    دو شعر, از اقبال لاهـورى دارد, دو مخمـس بلند از حميد سبزوارى, چشم را مى نوازد. شعرى از محتشـم كاشانى ديده مى شـود, شعر زيباى ((باور كنيـم سكه به نام محمد است)) از جمله دو شعر علـى معلـم درخشنـدگـى دارد و چهار شعر از مـوسـوى گرمارودى, كه نـو سروده معروف ((خـاستگـاه نـور)) هـم در زمره اينهاست.
    عنـوانهايى كه براى اشعار, گزينـش شده, از زيبايـى ادبـى خاصـى بـرخـوردار است و اغلب بـا بـرخـــوردارى از ((صنعت تلميح)) به روايات و مناقب آن حضرت و تعابير قرآنـى و حـديثـى اشاره دارد, مانند: خواجه كونيـن, بهشت سرمد, شمس رسل, عقل نخست, جان جهان, مطلع اشـراق, علت ايجـاد, زبـده وجـود, فيض نخست, شهســوار ملك هستـى, كـريـم السجايا, صاحب لـوا, خـواجه كاينات, گلشـن ديـن, فخـرآدم و... از ايـن گـونه عنـوانهاى دلنشين.
    شعر زيباى خاقانى, با عنوان ((خاك مشك آلود)), ايـن گـونه آغاز مى شود: صبحوارم,كافتابى در نهان آورده ام
    آفتابم كز دم عيـسى نشان آورده ام
    
    ((مصدر فيض)) نام شعر سيدابـوالحسـن رضوى است كه در ((14 بند)) آمـده است. يكـى از بنـدهـا را مـى خـوانيم:

 
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    اى بر همـــه انبيــا, مقدم وى راهنــمــاى ولــــد آدم
    منــشور شــريف امـر و نهيت
    يك نكته نه بيش بوده, نه كم
    دستـور تــو هرچه هست, متقن
    آيـات تو هـرچــه هست, محكم
    در خـاطر توست آنـچه در دهر
    انجــام دهــد قضــاى مـبرم
    دين تو كه در خور خلـود است
    دستـور تحــرك و صعــود است
    
    كتـاب را ورق كه مـى زنيـم, به شعر معروف سعدى ((جمـال محمــد)) مى رسيم, با اين مطلع:
    ماه, فرو مانــد از جمال محمد سرو, نباشــد بـه اعتدال محمد
    قدرفلك را كمال و منزلتى نيست
    در نظـر قــدر بــا كمال محمد
    دلت مى خـواهد همه شعرش را بياورى, ولـى ... بنا بر اختصار است!
    هر چه مى خـواهى كتاب را بر بندى و مقاله را به پايان آورى, اما نكهت گلهاى معطر ايـن بوستان مجال نمى دهد.ولى ... چاره اى نيست.
    نگاه شتـابان و گذرا به ايـن مجمـوعه شعر را بـا دو بيت از شعر معلم به پايان مى بريم: باور كنيم, رجعــت ســرخ ستاره را
    ميعاد دستــبرد شگــفتى دوباره را
    باور كنيم,ملك خدا را كه سرمد است
    باور كنيم سكــه به نـام محمد است
    مدح پيامبر خاتـم(ص) از زنده ياد, استاد ((محمد علـى مردانـى)) ادبيات ولايى كشورمان در ايـن اواخر, يكى از خدمتگزاران سخت كوش و خـالص و مخلص خـود را از كف داد.
    زنده ياد, استاد ((محمـد علـى مردانـى)) از شاعران شيفته اهل بيت عصمت و طهارت بـود, كه هنر شعرى و ذوق ادبى خـويـش را وقف ((آل الله)) و انقلاب اسلامـى مـى كـرد. و سـروده هـاى بسيارى در مـدح و مرثيه خانـدان رسالت و در گراميداشت ايام الله و حماسه هاى دفاع مقدس آفريد و پـس از عمرى خـدمت به فرهنگ ناب اهل بيت: چهره در نقـاب خـاك كشيـد. روانـش شـاد و مهمـان عتـرت پيـامبـر باد.
    ضمـن گـرامـى داشت نـام آن عزيز, شعرى از او را در مـدح حضـــرت رسـول(ص) به شمـا خـواننـدگـان گـرامـى تقـديـم مـى كنيـم.
    (واحد ادب كوثر)
    بر سر كوى تـــو هـــر كـــه راه ندارد
    واى بـــه حـــالش كــه داد خواه ندارد
    نام تو نـــازم كـــه در صحيـــفه هستى
    فاصله جـــز(ميـــم), بـــا الـه ندارد
    خواند احـــد,(احـمد)ت,از آنكه به عالم
    غير تو كس ايـن مقـــام و جـــاه ندارد
    بـس كه بلند است قاف قـدر تـــو,اى جان
    چرخ, بـــر آن پايـــگاه, راه نـــدارد
    ختـــم بـــه نــام تو شد رسالت و دنيا
    بعد تو جـــز عتــرتت پنـــاه نـــدارد
    بعـــد تـــو غيــر از دوازده وصــى تو
    عالـــم اســـلام, پـــادشــاه نـــدارد
    درس عفـاف از بشــــر ز فـاطمه(س) گيرد
    روز جـــزا نـــامـــه سيــاه نـــدارد
    روشنى طلعت حسين و حسن(عليهماالسلام) را
    نيـــر تابـــان و نـــور مـــاه ندارد
    لـــرزد و ريـــزد بنـــاى گنــبد گيتى
    دســـت ولايـــت گـــرش نگـــاه نــدارد
    كيست كه چـــون از پـــس مباهـــله آيد
    جـــز علـــى و آل او سپـــاه نــدارد؟
    جز در احسان مهـدى(ع) تـــو بـــه عالم
    امـــت پـــاكت پـــناهـــگاه نـــدارد
    جز به تـو گـويـد خدا درود بـــه وصفت?
    گر شكـند ســـر, قـــلم, گنـــاه ندارد
    شيـــوه ((مـردانـى)) است مـدحتت امروز
    پيـــش تـــو فـردا, جز اين گواه ندارد
    
    مدح خورشيد بدون نقطه
    شعر: علـى امينـى
    
    
    اى كردگــار ســــــرمــــدى
    اى حــــامــــى محــــــمدى
    دارم دعــــاى اوحــــــــدى
    مارا مــــدد كــــارى دهــى
    در هــــر مســـا و هــر سحر
    دردم كـــــه دارم دردســــر
    دادم همــــــه اى دادگــــر
    ما را كمــــك دارى دهـــــى
    محمد(ص) سرور و ســـالار عالم
    محمد(ص) حاصــــل دادار عالم
    محمد والــــى كــامكار عالم
    محمد ده همــــه ما را رهائى
    محمد ســرو والا عــــالم آرا
    محمد(ص) هور دلها عــالم آرا
    محمد عطر گلهاى عــــالم آرا
    محمد هــــــادى راه هــدائى
    محمد داور داراى دادار
    محمد مرهمى در درد مــــا آر
    محمد مردمــى دارى الــم دار
    محمد درد مــــا را ده دوائى
    محمد را همه عــالــم هوادار
    محمد راه الله كـــرده وادار
    محمد گوو راه او در اصـــرار
    محمد ســوى او دارم دعـــائى
    محمد ده مــرادم كــوى دادار
    محمد سـوى او همــواره وادار
    محمد كام ده در كار و كـردار
    محمد راه او مــا را عــطائى
    محمد اى رســــول الــله والا
    محمد اى هــــماى عــالم آرا
    محمد كى عــدوى را مــــدارا
    محمد داد رس هــــردو سـرائى
    محمد دهـر را گــــردى معــلا
    محمد حــامــــى كــــل مصـلا
    محمد در مـرام عــالى و اعلاء
    محمد دوراو كـــى در مــرائى
    محمد هــــادى كـــل مــعالم
    محمد حــاصــل حــــوا و آدم
    محمد راكـع دادار و صــــائم
    محمد داده اعــــطا هـرگدائى
    محمد راوى وحـــــى الــــهى
    محمد دردهــــا را ده رهـائى
    محمد سوى كــــوى او ده راهى
    محمد ره ده كــــل سمــــائى
    محمد در عمل ماعـور و هم عار
    محمد عاصى را رحــم و كمك آر
    محمد در صراط ما را هــوادار
    محمد در حــرم اصــل كســائى
    محمد در ورع مــــا را سوادى
    محمد همه را در ســــوى هادى
    محمد داد, درس مــــا اورادى
    محمد در هــمه عــالم رسـائى
    محمد در الم مـا را مــدد ده
    محمد راه مــا ســوى صـمد ده
    محمد در سرور مــا را رسد ده
    محمد در دو عالـم كــامروائى
    محمد را على دائــــم مددكار
    محمد را على دائــم هــوادار
    محمد را على آ گه در اســرار
    محمد اعــلــم كــل عــــلائى
    محمد هــر سـحر سـرما و گرما
    محمد سـوى او ســــردادم آوا
    محمد آه كــردم در دعــــاها
    محمد داد مــا رس در كــرائى
    محمد در ره عـــــــلام دادار
    محمد عــالمى را كـرده وادار
    محمد ره صراط در كار و كردار
    محمد آ گــــه ســـر ماورائى
    محمد كه كلام اللــه ادا كـرد
    محمد در عمل اصرارهــا كــرد
    محمد همـسرى را او روا كــرد
    محمد عــاصـــى ام ارداد دارم
    محمد را ولى امـــــداد دارم
    محمد رســــــول راه آســائى

 

 

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

تكلّم‌ رسول‌ خدا با كشتگان‌ از قريش‌ در بدر۱

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       تكلّم‌ رسول‌ خدا با كشتگان‌ از قريش‌ در بدر۱

صاحب اثر : ---

                 

منبع :         پايگاه علوم و معارف اسلام

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

     مرحوم‌ مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ در «بحار الانوار» روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌:


     رُوِيَ عَنِ النَّبِيِّ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ أَنَّهُ وَقَفَ عَلَي‌ قَلِيبِ بَدْرٍ، فَقَالَ لِلْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ قُتِلُوا يَوْمَئِذٍ وَ قَدْ أُلْقُوا فِي‌ الْقَلِيبِ: لَقَدْ كُنْتُمْ جِيرَانَ سُو´ءٍ لِرَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ، أَخْرَجْتُمُوهُ مِنْ مَنْزِلِهِ وَ طَرَدْتُمُوهُ، ثُمَّ اجْتَمَعْتُمْ عَلَيْهِ فَحَارَبْتُمُوهُ، فَقَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي‌ رَبِّي‌ حَقًّا.


     فَقَالَ لَهُ عُمَرُ: يَا رَسُولَ اللَهِ: مَا خِطَابُكَ لِهَامٍ قَدْ صَدِيَتْ؟!
     فَقَالَ لَهُ: مَهْ يَابْنَ الْخَطَّابِ! فَوَاللَهِ مَا أَنْتَ بِأَسْمَعَ مِنْهُمْ، وَ مَا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ أَنْ تَأْخُذَهُمُ الْمَلَ´ئِكَةُ بِمَقَامِعِ الْحَدِيدِ إلاَّ أَنْ أُعْرِضَ بِوَجْهِي‌ هَكَذَا عَنْهُمْ. [169]


     «از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌: در جنگ‌ بدر چون‌ مشركين‌ مغلوب‌ و كشته‌ شدند و كشتگان‌ را در چاه‌ بدر انداختند، حضرت‌ بر دهانة‌ چاه‌ ايستاده‌ و به‌ كشتگان‌ خطاب‌ كردند: شما چه‌ بد همسايگان‌ و همجواراني‌ براي‌ رسول‌ خدا بوديد؛ او را از منزلش‌ كه‌ در مكّه‌ بود خارج‌ كرديد و طرد نموديد، و سپس‌ همه‌ با هم‌ اجتماع‌ نموده‌ و با او محاربه‌ و جنگ‌ نموديد؛ پس‌ حقّاً آنچه‌ را كه‌ خدا به‌ من‌ وعده‌ داده‌ است‌ ديدم‌ كه‌ حقّ است‌.
     عمر گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! خطاب‌ شما با سرهائي‌ كه‌ روح‌ از آنها رفته‌ است‌ چه‌ فائده‌ دارد؟!
     حضرت‌ فرمودند: ساكت‌ شو، اي‌ پسر خطّاب‌! سوگند بخدا كه‌ تو از آنها شنواتر نيستي‌! و بين‌ آنها و ملائكه‌اي‌ كه‌ با گرزهاي‌ آهنين‌ آنها را بگيرند هيچ‌ فاصله‌اي‌ نيست‌، مگر آنكه‌ من‌ صورت‌ خود را اينطور از آنها برگردانم‌.»
    
    
    تكلّم‌ أميرالمؤمنين‌ با كشتگان‌ جمل‌
     و از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌: چون‌ آن‌ حضرت‌ از قتال‌ اهل‌ جَمَل‌ در بصره‌ فارغ‌ شد، سوار شد و در ميان‌ صفوف‌ حركت‌ ميكرد و آنها را مي‌شكافت‌ تا آنكه‌ رسيد به‌ كَعب‌ بن‌ سورة‌. (كعب‌ قاضي‌ بصره‌ بود، و اين‌ ولايت‌ را به‌ او عمر بن‌ خطّاب‌ داده‌ بود. كعب‌ در ميان‌ اهل‌ بصره‌ در زمان‌ عمر و عثمان‌ به‌ قضاوت‌ باقي‌ بود؛ چون‌ فتنة‌ اهل‌ جمل‌ در بصره‌ عليه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌السّلام‌ برپا شد، كعب‌ قرآني‌ بر گردن‌ خود حمايل‌ نمود و با تمام‌ فرزندان‌ و اهل‌ خود براي‌ جنگ‌ با آن‌ حضرت‌ خارج‌ شد؛ و همگي‌ آنها كشته‌ شدند.)
     چون‌ حضرت‌ بر جنازة‌ كعب‌ عبور فرمود و او در ميان‌ كشتگان‌ افتاده‌ بود، حضرت‌ در آنجا درنگ‌ كرد و فرمود: كعب‌ را بنشانيد، كعب‌ را بين‌ دو مرد نشاندند.
     حضرت‌ فرمود: اي‌ كعب‌ بن‌ سوره‌! قَدْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَنِي‌ رَبِّي‌ حَقًّا، فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقًّا؟ «آنچه‌ را كه‌ پروردگار من‌ به‌ من‌ وعده‌ داد، يافتم‌ كه‌ تمامش‌ حقّ بود، آيا تو هم‌ وعيدهاي‌ پروردگارت‌ را به‌ حقّ يافتي‌؟» و سپس‌ فرمود: كعب‌ را بخوابانيد.
     و كمي‌ حضرت‌ حركت‌ كرد تا رسيد به‌ طَلحَة‌ بن‌ عبدالله‌ كه‌ آنهم‌ در ميان‌ كشتگان‌ افتاده‌ بود، حضرت‌ فرمود: او را بنشانيد، نشاندند و همان‌ خطاب‌ را عيناً به‌ طلحه‌ فرمود، و سپس‌ فرمود طلحه‌ را بخوابانيد.

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


     يكي‌ از اصحاب‌ بدان‌ حضرت‌ گفت‌: اي‌ أميرالمؤمنين‌ در گفتار شما با اين‌ دو مرد كشته‌ ـ كه‌ كلامي‌ را نمي‌شنوند ـ چه‌ فائده‌اي‌ بود؟
     حضرت‌ فرمود: اي‌ مرد! سوگند به‌ خدا آنها كلام‌ مرا شنيدند، همانطوريكه‌ اهل‌ قَليب‌ (چاه‌ بدر) كلام‌ رسول‌ خدا صلّي
الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ را شنيدند. [170]


     و به‌ همين‌ دليل‌ در روايات‌ شيعه‌ و سنّي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور به‌ الفاظ‌: السَّلاَمُ عَلَيْكَ و السَّلاَمُ عَلَيْكُمْ و السَّلاَمُ عَلَي‌ أَهْلِ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ وارد است‌.
     و از جملة‌ ادلّه‌ بر زندگي‌ در برزخ‌ قول‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ است‌:
     الْقَبْرُ رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ، أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَانِ. [171]


     «قبر باغي‌ است‌ از باغهاي‌ بهشت‌ يا گودالي‌ است‌ از گودال‌هاي‌ آتش‌.»
     و عين‌ مضمون‌ اين‌ حديث‌ از حضرت‌ سيّد السّاجدين‌ عليه‌السّلام‌ نيز روايت‌ شده‌ است‌. [172]
     گرچه‌ انسان‌ پس‌ از مرگ‌ به‌ آن‌ بهشت‌ قيامتي‌ يا دوزخ‌ قيامتي‌ نرسيده‌ است‌، وليكن‌ مثال‌ و نمونه‌اي‌ از آنها كه‌ همان‌ باغي‌ از باغ‌هاي‌ جنان‌، و يا حفره‌اي‌ از حفرات‌ نيران‌ است‌ بر او ظاهر خواهد شد.
     دليل‌ ديگر بر حيات‌ برزخي‌، قول‌ رسول‌ خداست‌ كه‌ فرمود: مَنْ مَاتَ فَقَدْ قَامَتْ قِيَامَتُهُ. [173] «هر كس‌ بميرد قيامت‌ او بر پا شده‌ است‌.»
    
     و دليل‌ ديگر قول‌ رسول‌ خداست‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌:
     إنَّ أَوْلِيَآءَ اللَهِ لاَ يَمُوتُونَ، وَلَكِنْ يُنْقَلُونَ مِنْ دَارٍ إلَي‌ دَارٍ.


     «اولياي‌ خدا نمي‌ميرند، وليكن‌ از خانه‌اي‌ به‌ خانة‌ دگر انتقال‌ مي‌يابند.»
     و تمام‌ اين‌ وجوه‌ را امام‌ فخر رازي‌ در تفسير خود، در ذيل‌ تفسير همين‌ آية‌ مباركه‌ در سورة‌ آل‌ عمران‌: بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ (آيات‌ 170 تا 172 ) بيان‌ ميكند.


     و نيز شيخ‌ طبرسي‌ در تفسير «مجمع‌ البيان‌» در ذيل‌ اين‌ آيه‌ فرموده‌ است‌:
    
از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌: چون‌ جعفر بن‌ أبي‌طالب‌ در جنگ‌ موته‌ شهيد شد، رسول‌ خدا فرمود: من‌ جعفر را ديدم‌ كه‌ با دو بال‌ با فرشتگان‌ الهي‌ در بهشت‌ در پرواز بود.
     اگر به‌ مجرّد مردن‌، روح‌ برزخي‌ و صورت‌ برزخي‌ هم‌ از بين‌ برود، پس‌ دو بال‌ داشتن‌ و طيران‌ با ملائكه‌ در بهشت‌ معني‌ ندارد.
     علاوه‌ بر آنچه‌ ذكر شد، إن‌شاءالله‌ تعالي‌ باز هم‌ در مباحث‌ آتيه‌، آيات‌ و رواياتي‌ كه‌ دلالت‌ بر ثواب‌ و عذاب‌ برزخي‌ دارد مي‌آوريم‌ تا هيچ‌ جاي‌ شبهه‌اي‌ به‌ جاي‌ نماند.
    
 
    بحث‌ حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ با زنديق‌ دربارة‌ بقاء نفس‌
     شيخ‌ طبرسي‌ در «احتجاج‌» ضمن‌ حديث‌ طويلي‌ كه‌ يكي‌ از زَنادِقة‌ روزگار سؤالاتي‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ ميكند آورده‌ است‌ كه‌:
آن‌ زنديق‌ به‌ حضرت‌ گفت‌:
     به‌ من‌ بگو: نور چراغ‌ در وقتي‌ كه‌ خاموش‌ گردد كجا ميرود؟
     حضرت‌ فرمود: نورش‌ ميرود و ديگر بر نمي‌گردد.
     زنديق‌ گفت‌: اگر اين‌ حرف‌ را قبول‌ داري‌، پس‌ چرا دربارة‌ انسان‌ انكار ميكني‌؟ چون‌ انسان‌ هم‌ همينطور است‌؛ هنگاميكه‌ بميرد و روحش‌ از بدن‌ مفارقت‌ نمايد، ديگر ابداً به‌ بدن‌ بازگشت‌ نمي‌نمايد؛ همچنانكه‌ نور چراغ‌ در وقت‌ خاموشي‌ باز نمي‌گردد!
     حضرت‌ فرمود: در اين‌ قياس‌ دچار اشتباه‌ شده‌اي‌؛ چون‌ آتش‌ در اجسام‌ مختفي‌ است‌، ولي‌ خود اجسام‌ مانند سنگ‌ و آهن‌ به‌وجود خود قيام‌ دارد، وقتيكه‌ يكي‌ از اينها به‌ ديگري‌ زده‌ شود از بين‌ آن‌ دو، آتشي‌ ساطع‌ ميگردد و از آن‌ آتش‌ براي‌ روشن‌ شدن‌ چراغ‌ اقتباس‌ ميشود كه‌ آن‌ چراغ‌ داراي‌ نور است‌، پس‌ آتش‌ در ذات‌ اجسام‌ ثابت‌ است‌ ولي‌ نور موجودي‌ است‌ توليد شده‌، و از بين‌ رونده‌ است‌.
     امّا روح‌ چنين‌ نيست‌؛ روح‌ موجودي‌ است‌ لطيف‌ كه‌ در قالب‌ و لباس‌ موجودي‌ كثيف‌ و ثقيل‌ درآمده‌ است‌؛ و اين‌ حكم‌ چراغي‌ را كه‌ تو ذكر كردي‌ ندارد.
     آن‌ پروردگاري‌ كه‌ جنين‌ را در رَحم‌ مادر از آبي‌ صاف‌ مي‌آفريند و در اين‌ آب‌ اجزاء مختلفي‌ را همچون‌ عروق‌ و اعصاب‌ و دندان‌ و مو و استخوان‌ و غيرها تركيب‌ ميكند، او اين‌ انسان‌ را بعد از مرگ‌ زنده‌ و بعد از فناء بازگشت‌ ميدهد.
     زنديق‌ گفت‌: پس‌ جاي‌ استقرار روح‌ بعد از مردن‌ كجاست‌؟
     حضرت‌ فرمود: در باطن‌ زمين‌، كه‌ منظور همان‌ ملكوت‌ زمين‌ است‌، تا يَوم‌ الوَقتِ المَعلوم‌ كه‌ روز بازپسين‌ است‌.
     زنديق‌ گفت‌: كسي‌ را كه‌ بر دار بياويزند و بكشند و بر دار بماند، روحش‌ كجاست‌؟
     حضرت‌ فرمود: در دست‌ آن‌ فرشتة‌ قبض‌ روحي‌ كه‌ روح‌ او را ميگيرد تا به‌ باطن‌ زمين‌ كه‌ همان‌ ملكوت‌ است‌ برساند...
     زنديق‌ گفت‌: آيا روح‌ هم‌ مانند بدن‌، پس‌ از آنكه‌ از قالب‌ بدن‌ بيرون‌ آيد متلاشي‌ ميگردد يا آنكه‌ او باقيست‌؟
     حضرت‌ فرمود: روح‌ باقيست‌ تا روزي‌ كه‌ در صور دميده‌ شود؛ در آن‌ هنگام‌ تمام‌ اشياء باطل‌ ميگردند و هيچ‌ حسّ و محسوسي‌ باقي‌ نخواهد ماند، و سپس‌ تمام‌ موجودات‌ بازگشت‌ مي‌كنند همانطور كه‌ خداي‌ مدبّرِ آنها، از اوّل‌، وجودشان‌ را آفريد و اين‌ مدّت‌ چهارصد سال‌ به‌ طول‌ مي‌انجامد و اين‌ مدّت‌ بين‌ نفخ‌ صور اوّل‌ و نفخ‌ صور دوّم‌ خواهد بود.[174]
    
 
    تشييع‌ رسول‌ خدا از سعد بن‌ معاذ
     در كتاب‌ «أمالي‌» شيخ‌ طوسي‌، با إسناد خود از شيخ‌ أبو عبدالله‌ حسين‌ بن‌ أبي‌ عبدالله‌ غضائري‌ از شيخ‌ صدوق‌، و نيز مرحوم‌ صدوق‌ در كتاب‌ «علل‌ الشّرآئع‌» از أبوالحسن‌ بن‌ إبراهيم‌ الهَمْدانيّ از جعفر بن‌ يوسف‌ الازْديّ از عليّ بن‌ نوح‌ حنّاط‌ از عَمْرو بن‌ يَسَع‌ از عبدالله‌ بن‌ سنان‌ از حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌اند كه‌: به‌ خدمت‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ آمده‌ و گفتند كه‌: سَعْد ابن‌ مُعاذ رحلت‌ نموده‌ است‌.
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ با جماعتي‌ از اصحاب‌ بطرف‌ منزل‌ سعد حركت‌ كردند، و در حاليكه‌ تكيه‌ به‌ در داده‌ بودند امر نمودند تا سعد را غسل‌ دهند، و غسل‌ به‌ پايان‌ رسيد.
     و سپس‌ سعد را حنوط‌ نموده‌ و كفن‌ كرده‌ و حمل‌ نمودند بسوي‌ قبرستان‌ بقيع‌، در حاليكه‌ رسول‌ خدا بدون‌ كفش‌، پاي‌ برهنه‌ و بدون‌ ردا بدنبال‌ جنازه‌ تشييع‌ مي‌نمود، و گاهي‌ طرف‌ راست‌ تابوت‌ را مي‌گرفت‌ و گاهي‌ جانب‌ چپ‌ را تا آنكه‌ جنازة‌ سعد را كنار قبر پائين‌ آوردند.
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ خود در قبر پائين‌ رفت‌ و براي‌ سعد، لَحْد معيّن‌ كرد و او را در لَحْد گذارد و خشت‌ها را يكي‌ پهلوي‌ ديگري‌ مي‌چيد و ميفرمود: به‌ من‌ سنگ‌ بدهيد، به‌ من‌ خاك‌ مرطوب‌ بدهيد، و با آن‌ خاكها خُلل‌ و فُرج‌ ميان‌ خشت‌ها را مسدود مينمود.
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ چون‌ از قبر فارغ‌ شد و خاك‌ بر روي‌ آن‌ انباشت‌ و روي‌ قبر را تسويه‌ نمود فرمود:


     إنِّي‌ لاَعْلَمُ أَنَّهُ سَيَبْلَي‌ وَ يَصِلُ الْبِلَي‌ إلَيْهِ، وَلَكِنَّ اللَهَ يُحِبُّ عَبْدًا إذَا عَمِلَ عَمَلاً أَحْكَمَهُ.
     «حقّاً من‌ مي‌دانم‌ كه‌ بزودي‌ خواهد پوسيد و كهنگي‌ و اندراس‌ به‌ اين‌ قبر خواهد رسيد، وليكن‌ پروردگار دوست‌ دارد كه‌ بنده‌ كاري‌ را كه‌ انجام‌ ميدهد، در آن‌ محكم‌ كاري‌ كند و مُتْقَن‌ و استوار نمايد.»
     چون‌ از تسوية‌ قبر فارغ‌ شده‌ و خاك‌ بروي‌ آن‌ ريختند، مادر سَعد گفت‌: گوارا باد بر تو اي‌ سعد در اين‌ بهشتي‌ كه‌ داخل‌ ميشوي‌!
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: اي‌ مادر سعد! بطور جزم‌ بر خدا حكمي‌ نكن‌؛ اينك‌ سعد را فشار قبر گرفت‌!

 

ادامه دارد...

 

 

جواد اکبری

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

پيامبر(ص) در آينه فقه1

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       پيامبر(ص) در آينه فقه1

صاحب اثر : احمد مبلغى

                

منبع :    ماهنامه كوثر شماره 5

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

   بعثت، هجوم نور به قلب تاريكى است. عاشقان كوى محمد نقد دل را به پاى محبت او نثار مى‏كنند تا صفاى باطن به دست آورند. دل را به چشمه معرفت او مى‏سپارند تا با زلال احكام الهيش زنگار از درون بزدايند. كشتى‏نشين درياى اهل بيت(ع) محمد مى‏شوند تا سوار بر امواج فقه به ساحل سعادت راه يابند!
    آنچه پيامبر(ص) بر اين مردم خواند يكسره مايه حيات است و وسيله نجات. راهى هموار در داغستان دنيا كه پاى انديشه بشر را از ريگ خطا مصون مى‏دارد. و احكامى سراسر حكمت كه ريشه در فطرت انسان دارد. او كه درهاى باغ سبز معرفت را بر پيروان مكتب خويش گشود، و پيام‏آور اين حكمت‏بود، به يقين شخصيتى بزرگ دارد و ستودنى. دل او آسمان معرفت الهى است و كلامش باران رحمت‏خداوند!
    و حال كه چنين است‏بر پويندگان راه محمد است آن پيام‏آور مهر و صداقت را بشناسند و جان خويش را آينه روشنى از او گردانند و در راه احترامش بكوشند.
    آنچه به فهرست مى‏كشانيم وظايفى است‏بر عهده همه ما كه راه حق شناسى و احترام گذارى به خاتم پيامبران را مى‏آموزد. او كه جرعه حيات به ما نوشاند بيش از هر كس سزاوار احترامى بى‏شايبه است، هر چند كه از عهده حق او برنياييم.
    از طرف ديگر اين وظايف، آينه‏اى است كه ما را با چهره نورانى پيامبر(ص) آشنا مى‏سازد گرچه سيماى به حق پيوسته و از دنيا گسسته محمد(ص) هرگز در چشم دنيايى‏مان نمى‏گنجد; ولى
    آب دريا را اگر نتوان كشيد هم بقدر تشنگى بايد چشيد
    پس بر شيفتگان او است كه اين وظايف را بشناسند و بدانند كه هر يك از آنها انگشت اشاره به سيماى نورانيش دارند.
    
    گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر(ص)
    گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر(ص) در كنار گواهى به يگانگى خداوند سبحان، اهميت و فضيلتى استثنايى دارد، تا آنجا كه اميرمؤمنان فرمود: و اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله شهادتان ترفعان القول و تضاعفان العمل خف ميزان ترفعان منه و ثقل ميزان توضعان منه.
    گواهى دادن به يگانگى خداوند متعال [همان گونه كه در متن حديث آمده] و بندگى و رسالت محمد(ص) دو گواهى دادنى است كه سخن را بالا و عمل را دو چندان مى‏سازند. ترازويى كه اين دو از آن برداشته شوند سبك و ترازويى كه اين دو در آن نهاده شوند سنگين خواهد بود.
    بعلاوه كه گواهى دادن به بندگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله در تشهد نماز واجب است.
    


    احترام به پيامبر(ص)
    شخصى به حضور امام صادق(ع) رسيد. حضرت(ع) حال او را جويا شد. گفت: خداوند به من فرزندى داده است. امام پرسيد: نامش را چه گذاشته‏اى؟ گفت: محمد! امام(ع) با شنيدن اين نام صورتش را به عنوان احترام نزديك زمين آورد و گفت: محمد، محمد، محمد! آنگاه ادامه داد: خودم، فرزندانم، پدرم، مادرم و تمام اهل روى زمين به فداى رسول خدا(ص) .
    مالك امام مالكيان مى‏گويد: جعفر صادق(ع) هنگامى كه نام پيامبر(ص) را مى‏برد رنگ چهره‏اش تغيير مى‏يافت. تا آنجا كه بازشناخته نمى‏شد من كسى را چون او اينچنين نيافتم.
    


    پاسداشت‏حرمت پيامبر(ص)
    بزرگداشت پيامبر(ص) تا بدانجاست كه اعتكاف در مسجد پيامبر(ص) به ويژه در سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه از اعتكاف در ديگر مساجد ثواب بيشترى دارد.و آن كه پس از سه روز اقامت و روزه در مدينه حاجتى از خداوند بطلبد حاجتش روا شود.
    و به موجب پاره‏اى از روايات اقامت در شهر آن حضرت (مدينه) بر اقامت در مكه ترجيح دارد.
    بر پايه احاديث‏براى ورود به مدينه منوره و خروج از آن و وداع با پيامبر صلى‏الله عليه و آله يا زيارت آن حضرت و نيز ورود به مسجد پيامبر مستحب است غسل كنند.
    همچنين مسافرى كه قصد اقامت در مدينه نكرده و بايد بر طبق قاعده نماز را شكسته بخواند مى‏توان در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله نماز را به اختيار خود شكسته يا تمام بخواند.
    البته سه مكان ديگر نيز داراى اين حكم‏اند: مسجد الحرام، مسجد كوفه و حائر سيدالشهداء.
    نيز به احترام آن حضرت روزه گرفتن در ميلاد پيامبر (هفدهم ربيع الاول) ثواب يك سال روزه دارد. و روزه در عيد مبعث ثواب دو سال.
    بعلاوه در اين روز شاد كردن مؤمنان و دادن صدقه يكى از آداب شمرده شده است.
    
    اسوه‏پذيرى
    قرآن، پيامبر(ص) را اسوه نيكو مى‏خواند (لكم فى رسول اسوه حسنة) و نهج البلاغه، محبوبترين بنده خدا را كسى مى‏داند كه از اين اسوه زيباى بشريت، درس گيرد (و احب العباد الى الله المتاسى بنبيه)
    


    دوست داشتن پيامبر(ص)
    قل ان كان اباؤكم و ابنائكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى ياتى الله بامره.(قرآن كريم)
    اى پيامبر! بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خويشاوندان و دارايى‏هايى كه به دست آورده‏ايد و تجارتى كه از كسادى آن مى‏ترسيد و خانه‏هايى كه از آنها خرسنديد نزد شما از خدا و رسولش و كارزار در راه او محبوبتر است پس منتظر باشيد تا خدا امر و فرمانش را بر شما فرود آورد.
    همان پيامبرى كه به اطاعتش امر شده‏ايم خود بر پيروى از عترتش سخت تاكيد كرده است. از حديث ثقلين گرفته تا حديث‏سفينه و صدها حديث ديگر همگى اطاعت از اهل بيت(ع) را ضرورى شمرده‏اند.
    پيروى از پيامبر(ص)
    قرآن مى‏فرمايد:
    ... و اطيعوا الرسول‏و از پيامبر اطاعت كنيد.
    


    پيروى از عترت پيامبر(ص)
    همان پيامبرى كه به اطاعتش امر شده‏ايم خود بر پيروى از عترتش سخت تاكيد كرده است. از حديث ثقلين گرفته تا حديث‏سفينه و صدها حديث ديگر همگى اطاعت از اهل بيت(ع) را ضرورى شمرده‏اند. از نظر امير مؤمنان(ع) اين اطاعت‏بايد به صورت يك ملازمت كامل با آنان شكل بپذيرد يعنى از اهل بيت(ع) نه اندكى جلوتر بيفتيم و نه اندكى عقب‏تر. آن حضرت(ع) فرمود: فالزموا سمتهم... ولا تسبقوهم فتضلوا و لا تتاخروا عنهم فتهلكوا
    همواره ملازم طريقه آنان باشيد. نه از آنان پيشى گيريد كه به گمراهى مى‏افتيد و نه از آنان عقب بمانيد كه به هلاكت مى‏رسيد.
    
    دروغ بستن بر پيامبر(ص)
    پيامبر(ص) فرمود: من كذب على متعمدا فليتبوء مقعده من النار.
    هر كسى بعمد بر من دروغ بندد در آتش جاى گيرد. (گفتنى است دروغ بستن بر پيامبر(ص) روزه را باطل مى‏كند.)
    
    بپا داشتن سنت پيامبر(ص)
    از نظر اميرمؤمنان، بپا داشتن سنت پيامبر(ص) خصلت اهل ايمان و وظيفه حكومت اسلامى است.
    
    ترك نكردن سنت پيامبر(ص)
    پبامبر(ص) فرمود: ستة لعنهم الله ... التارك لسنتى شش نفرند كه خداى متعال آنها را لعنت مى‏كند يكى از آنها كسى است كه سنت مرا ترك كند.
    
    تغيير ندادن سنت پيامبر(ص)
    در ذكر صلوات امام صادق(ع) به رسول خدا(ص) چنين مى‏خوانيم.
    اللهم العن الذى ... غيروا سنة نبيك‏خداوندا لعنت كن كسانى را كه سنت پيامبر را تغيير دادند، ... هزاران هزار لعنت!
    
    ترجيح دادن پيامبر(ص)
    پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: حبى خالط دماء امتى فهم يؤثرونى على الآباء و على الامهات و على انفسهم.
    دوستى من با خونهاى امت من آميخته شده است. آنها مرا بر پدران و مادران و خودشان ترجيح مى‏دهند.
    
    فرو آوردن صدا در محضر پيامبر(ص)
    خداى متعال بر حفظ مقام آخرين برگزيده خود در سوره حجرات مى‏فرمايد:
    يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى و لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض.
    اى مؤمنان، صداى خود را فراتر از صداى پيامبر(ص) نكنيد و براى او سخن بلند مگوييد مانند بلند سخن گفتن برخى از شما براى برخى ديگر.
    
    بى‏تابى در رحلت پيامبر(ص)
    اميرمؤمنان(ع) در رحلت پيامبر(ص) بر سر قبر آن حضرت(ع) گفت: فغان و بيتابى قبيح است مگر بر تو.
    
    خشنود كردن دخت پيامبر(ص)
    رضايت فاطمه زهرا(س) دخت گرامى پيامبر(ص) معيار رضايت الهى است. پيامبر(ص) در تكيه بر اين امر، رضايت فاطمه(ع) را رضايت‏خويش و رضايت‏خويش را رضايت‏خداوند معرفى مى‏نمود و ناخرسندى و خشم زهرا7 را ناخرسندى خود و خشم خود را غضب خداوند مى‏دانست.
    
    يادكرد اجداد پيامبر(ص)
    پيامبر(ص) فرمود: اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا هر گاه نسب من به هنگام شمردن، به عدنان، [جد بيستم پيامبر(ص)] رسيد توقف كنيد. [و از آن پس را دنبال نكنيد.]
    
    ماه ويژه پيامبر(ص)
    پيامبر(ص) فرمود: شعبان ماه من است، خداوند رحمت كند آنكه مرا در اين ماه (اطاعت پروردگار و روزه) كمك كند.
    اميرمؤمنان(ع) فرمود: از زمانى كه نداى پيامبر(ص) را نسبت‏به شعبان شنيدم روزه اين ماه را ترك نكردم و آن را تا آخر عمرم ترك نخواهم كرد ان شاء الله
    
    زيارت پيامبر(ص)
    زيارت قبر شريف پيامبر(ص) از پرفضيلت‏ترين زيارتهاست. آن حضرت خود فرموده است: كسى كه بعد از رحلتم قبرم را زيارت كند مانند كسى است كه به ديدار من در زمان حياتم آمده است. و (در روايت ديگرى فرمود) من شفيع او در قيامت‏خواهم شد.
    زيارت قبر پيامبر(ص) تا آنجا اهميت دارد كه مستحب است آن را بر حج استحبابى ترجيح دهيم. اين زيارت در مواردى استحباب بيشترى دارد. از جمله:
    1- به هنگام حج زيارت قبر شريف پيامبر صلى الله عليه و آله براى كسانى كه به حج رفته‏اند استحباب بسيار دارد به گونه‏اى كه اگر حجاج از انجام آن سر باز زنند بر حاكم اسلامى است آنان را به انجامش موظف دارد.
    رضايت فاطمه زهرا(س) دخت گرامى پيامبر(ص) معياررضايت الهى است.
    2- در روز ولادت رسول اكرم(ص) (هفدهم ربيع‏الاول) در اين روز چنانچه نتوان بر سر قبر آن حضرت حاضر شد مى‏توان از دور حضرت را زيارت كرد.
    3- در مبعث نبوى‏9 (بيست و هفتم رجب) زيارت پيامبر(ص) در اين روز مستحب است.
    
    سلام كردن به پيامبر(ص)
    پيامبر(ص) فرمود: اگر نمى‏توانيد به زيارت قبر من بياييد به سويم سلام بفرستيد كه آن نيز به من مى‏رسد. در روايت ديگرى از امام كاظم(ع) مى‏خوانيم: هنگامى كه به رواق پيامبر(ص) داخل يا از آن خارج مى‏شوى بر او سلام كن و همچنين از دور به او سلام كن. در روايت‏براى كنار قبر پيامبر(ص) «سلام‏» با كيفيت‏خاصى وارد شده است.

 

ادامه دارد...

جواد اکبری

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

پيامبر و حقوق انسان

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       پيامبر و حقوق انسان

صاحب اثر : حسن بلخاري قهي

                

منبع :         باشگاه انديشه

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


 

 

   تاريخ اسلام مکتوبات را از رسول گرامي اسلام به يادگار گذاشته است. اين مكتوبات كه شامل پيمان نامه ها، دعوت امراء و رؤساي قبايل به اسلام، فرمان هاي حكومتي، ارشادنامه ها، امان نامه ها و برخي مكتوبات ديگر پيرامون موضوعات مختلف است، تصويري كامل از اخلاق سياسي و اجتماعي پيامبر را به تماشا مي گذارد. اهميت اين نامه ها در برجسته بودن موضع گيري هاي حقوقي و سياسي پيامبر اسلام است و گرچه در برخي از متون آن، ارشادات اخلاقي و حتي تبيين جهان بيني نيز وجود دارد، اما حتي اين موارد در پرتو اخلاق سياسي- اجتماعي پيامبر مورد توجه قرار گرفته اند. همچون متفاوت بودن نامه هايي كه پيامبر به پادشاهان مسيحي چون «مقوقس» و «هرقل» نوشته و در آن به آيه مشهور «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بينناء و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون» (?) استناد مي كنند با نامه به كساني چون «خسرو پرويز» كه پيامبر لحني متفاوت را در برخورد با اين پادشاه برمي گزينند.


    نقد و تحليل موشكافانه اين مكتوبات مي تواند سيره و سنت رسول گرامي اسلام را در تمامي ابعاد سياسي- اجتماعي و حقوق تبيين ساخته و خود سرمايه و منبعي براي تدوين پروتكل هاي حقوقي جهان اسلام در تمامي ابعاد آن از يك سو و ارائه آن به سازمان ها و نهادهاي حقوقي و سياسي جهان امروز- به ويژه تمدن غرب- از ديگر سو باشد و اين البته نيازمند تحقيق و تطبيق حكما و متفكران تواناي اسلامي در قاموس موازين حقوق جهان حقوق محور امروز است. استخراج و استنباط موازين پيشرفته و مدرن حقوق بشر در اسلام با عنايت به سنت و سيره رسول گرامي اسلام نه تنها جهان اسلام را در برخورد و مواجهه با مسائل مستحدثه جهاني توانا مي سازد بلكه به عنوان، محك و معياري در جهت تصحيح و تنقيح موازين حقوقي امروز، آن هم در عصر و دوره «جهاني سازي» و «دهكده جهاني» عمل مي كند.
    جهان اسلام، نيازمند يك حركت جدي و تحول برانگيز در متن انديشه هاي خويش است. شاخصه هاي اين حركت بايد دو محور اساسي باشد: تحقيق و تطبيق. در وهله اول جهان اسلام نياز به انديشمندان و محققاني دارد كه با نگاهي ژرف و با استناد به روش هاي مدرن و شيوه هاي تحقيقي مطلوب، عمق جان اين دين را بكاوند و حقايق آن را استنباط و استخراج نمايند و در مرحله دوم به شدت نيازمند حكمايي است كه ابزار و قدرت تطبيق اين حقايق و موازين را با موازين مقبول و معقول جهان امروز- كه در اعلاميه هايي چون اعلاميه حقوق بشر به عنوان مانيفست حقوقي جهان امروز به ويژه در عصر جهاني سازي- متجلي است، دارا باشند. البته اين تحقيق و به ويژه تطبيق، با نيت استحاله و تحويل و تبديل موازين حقوقي دين اسلام با موازين جديد صورت نمي گيرد بلكه هدف، تدوين حقوق نامه اي جهاني است كه در ذات خود داراي جامعيت باشد و نه تنها دربرگيرنده حقوق و تكاليف انسان، بلكه نماياننده جهت و مقصد معنوي او در بهره مندي از حقوق انساني خويش نيز باشد.
    به نظر مي رسد جهاني كه به عنصر حق بيش از تكليف بها مي دهد و در پناه و پوشش حقوق، تكاليف و وظايف انسان و جامعه انساني را ناديده گرفته و يا در حاشيه قرار مي دهد به همان آسيب ها و خطراتي دچار مي شود كه جوامع صرفاً تكليف محور بدان دچار مي شوند. حقوق اسلامي، قدر و قيمت حق را در كنار حد مي سنجد و هرگز نه حق را فداي تكليف و نه تكليف را فداي حق مي كند.


    نقد انديشمندان و متفكران جهان امروز به روند حقوقي حاكم بر مانيفست ها، پروتكل ها و پيمان نامه هاي حقوقي در عرصه جهاني، انتقاد از روند صرفاً حقوق محور آن است. در حالي كه از بديهي ترين حقوق انساني آن است كه انديشمندان و برنامه نويسانش نه تنها حقوق او را با جامعيتي كه مستلزم برنامه نويسي براي انسان ذوابعاد امروز است بنگارند بلكه در كنار حقوق انسان، وظايف و تكاليف او را نيز مشخص سازند. انسان تا خود را در مقابل مرجعي مكلف نداند قطعاً نمي تواند با مفهوم و معناي ذاتي حقوق خويش آشنا باشد. ادراك حقوق منوط به رعايت حدود و رعايت حدود مشروط به برخورداري از حقوق است. حدود و تكاليفي كه عامل رسيدن به آن حقوق است و نه در مقابل آن.
    ما معتقديم، اين جامعيت در متن آيات قرآني و سنت نبوي و علوي وجود دارد. نگارنده اين مقاله از ميان پيمان نامه ها و مكاتيب كثير پيامبر تنها يك نمونه را در جهت تأييد اصول فوق و نيز بيان وجهي از وجوهات اهميت اسلام به حقوق بشر برگزيده است.

يعني پيمان رسول اكرم با مسيحيان نجران. اين پيمان نامه كه متن آن در «خراج» ابويوسف، «خراج» ابوعبيد، «فتوح البلدان» بلاذري، «زادلمعاد» ابن قيم، «امتاع» مقريزي، «وثائق السياسيه اليمنيه» محمدبن اكوع حوالي، «سنن ابي داوود» ، «تاريخ يعقوبي» و ديگر منابع اسلامي آمده است در سال نهم هجرت و پس از داستان مشهور مباهله(?) بين پيامبر اسلام و مسيحيان نجران- منطقه اي مصفا با هفتاد دهكده در مرز ميان حجاز و يمن- امضا شده و خود تنها يك نمونه از اصول حاكم بر اخلاق سياسي- حقوقي پيامبر در رعايت حقوق بشر است. پيامبر در اين پيمان نامه، در قبال تأمين امنيت مردم نجران و نيز حفاظت از اموالشان حكم به پرداخت مبلغي به عنوان جزيه مي كند اما در قبال آن، ضمن ارائه نمونه بي نظيري از رحمت، رأفت و عدالت اسلامي، حقوق متقابل مردم نجران را تضمين و تعهد مي نمايند. نمونه اين رحمت و رأفت را در بند اول پيمان نامه مي توان دريافت. در اين بند تصريح شده است كه مسيحيان نجران به دليل آن كه در جريان مباهله به هر دليل از ادامه مذاكره و مباهله صرف نظر نموده و حكم در مورد ميوه ها، زر و سيم و بردگان خود را به پيامبر واگذارده بودند، پيامبر همه را به ايشان مي بخشد و تنها به وضع مالياتي اندك (آن هم نه بدين دليل كه غالب شده اند بل به دليل تعهداتي كه در بندهاي بعدي پيمان نامه مبني بر تأمين جان و تضمين مال نجرانيان مي كنند) بسنده مي نمايند.


    بخش مهم اين پيمان نامه در جهت حفظ حقوق مردم نجران، شامل موارد زير است:
    الف- پيامبر متعهد مي شوند هر آن چه از اموال جنگي نجرانيان كه به صورت امانت به سپاه اسلام _ در جهت غلبه بر فتنه هاي محلي- سپرده شده است چنان چه آسيب ببيند يا نابود شود توسط فرستادگان و نمايندگان آن حضرت جبران شود: «و به عهده ايشان است كه چون در يمن درگيري و عذر و مكري پيش آيد به مسلمانان سي زره و سي اسب و سي شتر عاريه دهند و هرچه از آن زره ها و اسب و شترها و كالاهاي ديگر كه نابود شود فرستادگان و نمايندگان من ضامن خواهند بود كه به ايشان بپردازند.» (?)
    ب- پيامبر حقوق مردم نجران را در حفظ آئين خود، امنيت جان و پاسداشت مال به رسميت مي شناسند. ايشان پناه و عهد خداوند و نيز پيمان خود را، پناهگاه جان و مال و آيين مردم نجران قرار مي دهند. در اين بخش از پيمان نامه با اين كه حقانيت رسالت پيامبر در جريان مباهله بر سران مسيحي آشكار شده و پيامبر در موقعيت يك فاتح و غالب مي توانستند از آن بالاترين بهره را در مسلمان نمودن اين مسيحيان ببرند، اما رسول گرامي اسلام نه تنها هيچ تلاشي در جهت الزام آنها بر تبعيت از دين خود ندارند، بلكه بر حفظ آيين و جان و مال نجرانيان، عهد و پناه خداوند و پيمان خود را گواه مي گيرند: «و براي مردن نجران و اطراف آن پناه و عهد خداوند و پيمان محمد رسول خدا در مورد اموال و جان هايشان و آيين ايشان و در مورد غايب و شاهد و عشيره و پرستشگاه ها و آنچه از كم و بيش در اختيار ايشان است خواهد بود.»
    ج- پيامبر، حق راهبان و كاهنان و كشيشان مسيحي را در داشتن وظيفه و مقام راهبي و كشيشي خود به رسميت شناخته و تصريح مي نمايند كه اينان همچنان بر سر كار خود باقي مانده و از كار بركنار نخواهند شد: «هيچ اسقف و راهب و كاهني از شغل و مقام خود بركنار نخواهد شد.»
    د- پيامبر با ذكر قاعده اي حقوقي، نجرانيان را از پرداخت خون بهاي خون هايي كه در جاهليت ريخته اند معاف مي دارد: «و بر ايشان هيچ گونه تعهدي و پرداخت خون بهاي خون هايي كه در جاهليت ريخته شده است نخواهد بود.»
    ه- پيامبر گرامي اسلام، اساسي ترين حقوق سياسي يك ملت را كه همانا، حق زندگي در سرزمين خود و نيز بهره مندي از امنيت است را در مورد نجرانيان تعهد و تضمين مي نمايند: «آنان را از سرزمين خودشان تبعيد نخواهند كرد و از آنان يك دهم گرفته نمي شود و سرزمين ايشان پايكوب نخواهد شد و لشكر به آن كشيده نمي شود. هر كس از ايشان حقي مطالبه كند در كمال انصاف بدون اين كه بر آنان ستم شود يا ستم كننده باشند بررسي خواهد شد.»
    در پايان اين پيمان نامه، شرايطي براي استدام و استحكام اين پيمان نامه ذكر شده است، كه گرچه به ظاهر شرط است اما در اصل تأكيد بر اهميت اصولي وحياني و عقلاني است كه در متن اعتقادات مسيحيان- و من جمله مسيحيان نجران- نيز وجود دارد: «از اين پس و در آينده هر كس رباخواري كند ذمه و عهد من از او برداشته است و هيچ كس را به گناه ديگري مؤاخذه نخواهند كرد. بر آنچه در اين عهدنامه است جوار خدا و ذمه محمد رسول خدا حكم فرما است تا هنگامي كه ايشان خيرانديش و نيكوكار باشند و كار خود را با ستم سنگين نكنند و تا هنگامي كه خداوند فرمان خود را در اين باره ابلاغ فرمايد.» (?) بدين صورت شرطي بودن اين موارد سبب اين سوءتفسير و تعبير نخواهد بود كه اين شرايط تحميل شده است زيرا كه در تعاليم حضرت مسيح(ع) نيز اين شرايط لزوم پاك رفتاري و درستكاري انسان است.


    پيامبر گرامي شرط استدام اين ذمه و عهد را عدم رباخواري مي دانند و اين تحميل پيامبر نيست، ارجاع مسيحيان به رعايت يك قاعده در مذهب مسيحيت است. نيكوكاري و خيرانديشي نيز كه در پايان پيمان نامه اساس استدام تعهدات آن، ذكر شده خود دليلي ديگر بر غايت رعايت حقوق در جامعه انساني است، بدين معنا كه عدم رباخواري، خيرانديشي و نيكوكاري ضامن رعايت حقوق و اجراي حدود در جوامع انساني است.
    


    
    پانوشت ها:
    ?- در تعداد اين مكتوبات بين انديشمندان و مورخان اختلاف وجود دارد. صاحب «مكاتيب الرسول» ??? نامه و دكتر حميدالله در «وثائق» ??? نامه و پيمان نامه را ذكر مي كنند. رجوع شود به «مكاتيب الرسول» ، علي بن حسينعلي الاحمدي، نشر يس، بهمن ???? تهران و «مجموعه الوثائق السياسيه» ، دكتر محمد حميدالله، ترجمه و تحشيه دكتر محمود مهدوي دامغاني، نشر بنياد ???? تهران.
    ?- قرآن مجيد، سوره آل عمران آيه ??
    ?- براي آشنايي با جريان مباهله به تفسير آيه مشهور به آيه مباهله (آيه ?? آل عمران) در تفاسير مختلف و همچنين كتب سيره و سنت رسول گرامي اسلام مراجعه شود.
    ?- مجموعه الوثائق السياسيه، دكتر محمد حميدالله، ص ???
    ?- متن كامل اين پيمان نامه به شرح زير است:
    بسم الله الرحمن الرحيم
    اين عهدي است كه محمد نبي و رسول خدا(ص) براي مردم نجران نوشته است چون در مورد ميوه ها و زر و سيم و بردگان خود صدور حكم را برعهده او (يعني پيامبر) واگذارده بودند، تمام آن بديشان بخشيد و براي آنان رها فرمود به شرط آن كه ساليانه دو هزار حله كه ارزش هر يك چند وقيه باشد بپردازند (حله گرانبها و نوع خوب آن) در هر ماه رجب هزار حله و در هر ماه صفر هزار حله و بايد ارزش هر حله چند وقيه نقره باشد. آن چه افزون يا كمتر از ميزان خراج ايشان باشد محاسبه و منظور خواهد شد و آنچه از زره و اسب و مركوب و كالا بپردازند نيز از حساب ايشان گرفته خواهد شد. (يعني هيچ چيز بدون محاسبه و به زور و ستم از ايشان گرفته نخواهد شد.) هزينه فرستادگان من در مدت بيست روز و كمتر از آن به عهده مردم نجران است و نبايد فرستادگان مرا بيش از يك ماه (براي پرداخت جزيه) معطل گذارند و به عهده ايشان است كه چون در يمن درگيري و عذر و مكري پيش آ يد به مسلمانان سي زره و سي اسب و سي شتر عاريه دهند و هر چه از آن زره ها و اسب و شترها و كالاهاي ديگر كه نابود شود فرستادگان و نمايندگان من ضامن خواهند بود كه بايشان بپردازند و براي مردم نجران و اطراف آن پناه و عهد خداوند و پيمان محمد رسول خدا در مورد اموال و جانهايشان و آيين ايشان و در مورد غايب و شاهد و عشيره و پرستشگاه ها و آنچه از كم و بيش در اختيار ايشان است خواهد بود. هيچ اسقف و راهب و كاهني از شغل و مقام خود بركنار نخواهد شد. و برايشان هيچ گونه تعهدي و پرداخت خون بهاي خون هايي كه در جاهليت ريخته شده است نخواهد بود. آنان را از سرزمين خودشان تبعيد نخواهند كرد و از آنان يك دهم گرفته نمي شود و سرزمين ايشان پايكوب نخواهد شد و لشكر به آن كشيده نمي شود. هركس از ايشان حقي مطالبه كند در كمال انصاف بدون اين كه بر آنان ستم شود يا ستم كننده باشند بررسي خواهد شد. از اين پس و در آينده هر كس رباخواري كند، ذمه و عهد من از او برداشته است و هيچ كس را به گناه ديگري مؤاخذه نخواهند كرد.
    بر آنچه در اين عهدنامه است جوار خدا و ذمه محمد رسول خدا حكم فرما است تا هنگامي كه ايشان خيرانديش و نيكوكار باشند و كار خود را با ستم سنگين نكنند و تا هنگامي كه خداوند فرمان خود را در اين باره ابلاغ فرمايد. ابوسفيان بن حرب و غيلان بن عمرو و مالك بن عوف كه از خاندان بني نصر است و اقرع بن حابس حنظلي و مغيره بن شعبه گواهند و اين نامه را عبدالله پسر ابوبكر براي ايشان نوشت.
 

 

 

 

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

پیامبر (ص) از زبان بــلال

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       پیامبر (ص) از زبان بــلال

صاحب اثر : محمد نقدى

                

منبع :         ميقات حج شماره 10

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

   

 روزى بلال را در شهر حلب(2) ديدم، از او پرسيدم: بلال! به من بگو ببينم، انفاقهاى پيامبر چگونه بود؟
    
    بلال گفت: انفاقى نبود پيامبر داشته باشد، مگر اين كه مرا در انجام آن مأمور مى‏كرد.
    
    همواره روش پيامبر اينگونه بود كه: هرگاه مسلمانى به نزدش مى‏آمد و پيامبر او را برهنه و فقير مى‏يافت، قبل از اين كه او از پيامبر چيزى بخواهد، پيامبر اگر چيزى آماده داشت كه به او بدهد، مى‏داد، و اگر چيزى آماده نداشت به من مى‏فرمود: بلال برو پولى قرض كن و برايش لباس و غذا تهيه كن.
    
    من هم مى‏رفتم مقدارى پول قرض مى‏كردم و با آن، قدرى غذا و لباس و ساير لوازم را تهيه مى‏كردم. و آن شخص را با اين پول، هم مى‏پوشانديم و هم غذا مى‏داديم.
    
    روزى يكى از مشركين(3) مدينه جلوى مرا گرفت كه:
    
    بلال! من از تو تقاضايى دارم. گفتم: بگو. گفت: من فردى پولدارم، دلم مى‏خواهد از امروز به بعد فقط از من قرض بگيرى. هرگاه خواستى چيزى تهيه كنى، به نزد من بيا تا پول در اختيارت بگذارم. چون پيشنهاد از طرف او بود، من هم پذيرفتم و از آن روز به بعد هر وقت نياز بود به سراغ او مى‏رفتم و از او پول قرض مى‏گرفتم و حاجت نيازمندان را با آن برآورده مى‏كردم. تا اين كه يك روز وضو گرفته بودم و خود را آماده مى‏كردم كه به مسجد بروم و اذان(4) بگويم، ناگهان آن مشرك را با جمعى از دوستان تاجرش كه در حال عبور بودند ديدم. آن مشرك تا چشمش به من افتاد با لحنى تند و با بى‏ادبانه فرياد زد:
    
    هَى...، حبشى، هيچ مى‏دانى تا اول ماه چقدر مانده؟
    
    گفتم: بله مى‏دانم، خيلى نمانده!
    
    گفت: خواستم يادت بياورم كه بدانى تا اول ماه چهار شب بيشتر نمانده، حواست جمع باشد كه حتما سر ماه به سراغت خواهم آمد و طلبم را خواهم گرفت.
    
    من از سخنان آن مشرك بُهتم زده بود و سخت متعجب شده بودم؛ او هم يكسره جسارت و بلندپروازى مى‏كرد كه: من اين پولها را به خاطر بزرگى دوستت (پيامبر) و يا بزرگى خود تو قرض نداده‏ام. بلكه مى‏خواستم با اين كار، تو بنده من باشى تا مثل قبل از اسلام آوردنت تو را بفرستم گوسفند چرانى!
    
    هرچه با خود فكر كردم، خدايا چه پاسخى به او بدهم. ديدم بهتر است با بى‏اعتنايى از آن بگذرم.
    
    آنها رفتند، و من هم به سوى مسجد روان شدم. اما خيلى ناراحت.
    
    لحظه‏اى از فكر آن مشرك و حرفهايش غافل نمى‏شدم؛ گويى شهر مدينه روى سرم مى‏چرخيد؛ افكار رنگارنگ رهايم نمى‏كردند؛ به مسجد رسيدم، اذان گفتم، نماز عشاء را هم بجاى آوردم، صبر كردم تا همه متفرق شدند. و پيامبر از مسجد به سوى منزل حركت كرد، داخل خانه شد؛ دنبالش روان شدم، اجازه ورود خواستم، پيامبر اجازه فرمودند.
    
    داخل شده، سلام كردم. در كمال خضوع عرض كردم: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فداى شما باد، همان مشركى كه قبلاً به شما گفته بودم از او پول قرض مى‏كنم، امروز مرا در مسير مسجد ديد و با من اينگونه رفتار كرد. در حال حاضر نه شما پولى دارى و نه من، او هم كه بناى آبروريزى دارد، لطفا اجازه دهيد به ميان محله‏هاى مسلمانها سرى بزنم، بلكه خداوند عنايتى كند و بتوانيم بدهى خود را بپردازيم.
    
    اين سخنان بگفتم و از محضر پيامبر خارج شدم. پاسى از شب گذشته و شهر كاملاً خلوت شده بود، همه شام شب را گذاشته و خوابيده بودند. به سوى خانه‏ام روان شدم.
    
    به خانه رسيدم. حوصله هيچ كارى را نداشتم، شمشير و نيزه و كفشم را بالاى سرم گذاشتم. و طاق باز روى بام دراز كشيدم كه بخوابم. دستانم را زير سر گذاشتم و به آسمان نيلگون خيره شدم.
    
    هرچه سعى كردم بخوابم، اما از فرط ناراحتىِ كارِ آن مشرك، خواب از چشمانم ربوده شده بود. راستى شبى سخت و سنگين بود.
    
    سرانجام سحرگاهان بلند شدم كه مهيا شوم براى رفتن به مسجد. ديدم يكى نفس‏زنان به سويم مى‏آيد. و صدا مى‏زند: بلال، بلال...
    
    از بالاى بام بيصبرانه فرياد زدم: چه مى‏گويى؟
    
    گفت: زود بيا، كه پيامبر تو را مى‏خواهد.
    
    فورا لباس پوشيدم، و به سرعت سوى خانه پيامبر حركت كردم. به نزديك خانه پيامبر رسيده بودم، ديدم، چهار شتر پر از بار، كنار خانه پيامبر زانو زده، استراحت مى‏كنند.
    
    در زدم، اجازه خواستم، وارد شدم، سلام كردم.
    
    پيامبر با تبسم فرمود: بلال خوشحال باش، خداوند حاجت تو را برآورده كرد.
    
    من هم حمد خداى بجا آوردم.
    
    پيامبر فرمود: آيا آن چهار شتر را با بار بيرون خانه نديدى؟
    
    عرض كردم: چرا يا رسول اللّه‏.
    
    پيامبر فرمود: هم بار شترها و هم خود آنها، براى تو، بار آنها لباس و طعام است. آنها را يكى از بزرگان فدك(5) هديه كرده، بارها را برگير و قرضهايت را با آنها بپرداز.
    
    خوشحال از شنيدن اين خبر، با عجله به سراغ شترها رفتم، اول بارشان را پياده كردم. بعد هم خودشان را محكم بستم و به سوى مسجد رفتم براى گفتن اذان.
    
    منتظر شدم تا پيامبر نماز گزارد. پس از نماز رفتم به طرف بقيع(6)، آنجا بساط كردم و انگشتانم را درب گوشهايم گذاشتم و با صداى بلند فرياد زدم:
    
    هركه از پيامبر طلبى دارد فورا بيايد. و يكسره مشغول فروش اجناس و پرداخت بدهى بودم. به بعضى‏ها پول و به بعضى‏ها جنس مى‏دادم.
    
    همه طلب خود را گرفتند. دو دينار اضافه آمد.
    
    رفتم مسجد. پيامبر تنها در مسجد نشسته بود.
    
    سلام كردم، پيامبر فرمود: چه كردى بلال؟
    
    عرض كردم: خداوند آنچه بر عهده پيامبرش بود ادا نمود.
    
    پيامبر فرمود: آيا چيزى هم اضافه آمد؟
    
    عرض كردم: دو دينار.
    
    پيامبر فرمود: دلم مى‏خواهد اين دو دينار را هم به مستحق بدهى و مرا از وجود آن راحت كنى.
    
    بلال، من از مسجد بيرون نمى‏روم، تا تو اين دو دينار را هم خرج كنى.
    
    آن روز فقيرى را نيافتم. پيامبر شب را در مسجد خوابيد و روز هم در مسجد ماند.
    
    اواخر روز دو سواره از دور پيدا شدند.
    
    به استقبال آنها شتافتم. آنها را غذا و لباس دادم و نماز عشا را هم با پيامبر خواندم. پس از نماز، پيامبر مرا صدا زدند، خدمت رسيدم.
    
    فرمود: بلال چه كردى؟
    
    عرض كردم خداوند شما را از فكر آن دو درهم هم راحت كرد. پيامبر خوشحال شد و تكبير گفت و حمد خداى بجا آورد كه: سپاس خداوندى را كه نمردم و زنده بودم تا اين دو درهم، به اهلش رسيد.
    
    پيامبر به سوى خانه حركت كرد و من هم او را مشايعت مى‏كردم تا داخل خانه شد.
    
    آرى برادر، اين بود چيزى كه درباره‏اش از من سؤال كردى.
    
    اين چنين بود انفاق پيامبر!(7)
    
    
    
    پى‏نوشتها
    
    
http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari
    
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    
    1
ـ بِلال بن رِباح، از اصحاب خوب پيامبر، و از سابقينِ در پذيرفتن اسلام است، اصل او حبشى است، در مكه اسلام آورد و در پذيرفتن اسلام متحمل رنجها و شكنجه‏هاى بسيار شد؛ تا سرانجام به سفارش پيامبر اكرم، ابوبكر او را خريد و آزاد كرد. او مؤذّن پيامبر در سفر و حضر بود، در بيشتر جنگهاى پيامبر شركت جست، و در جنگ بدر، هنگامى كه چشم بلال به «امية بن خلف» همان كافرى كه به دست او بارها در مكه شكنجه شده بود افتاد، با فرياد، توجه مسلمانان را به او جلب نمود و او را به قتل رساندند.
    
    بلال، بعد از رحلت پيامبر، حاضر نشد كه براى ديگران اذان بگويد، به همين خاطر به شام هجرت نمود. و در سن شصت و سه سالگى در اثر مرض وبا، در سال بيستم هجرى درگذشت. تهذيب الكمال، ج 4، ص 290.
    
    مدفن او، در قبرستان «باب‏الصغير» در شهر دمشق در كشور سوريه است.
    
    2 ـ حلب يكى از شهرهاى مهم سوريه است كه در شمال آن كشور قرار دارد.
    
    3 ـ ظاهرا منظور از افراد، اهل كتابى است كه آن زمان در مدينه در كنار مسلمانان زندگى مى‏كردند؛ و همواره مسلمانان را آزار مى‏دادند.
    
    4 ـ در اين كه «بلال» اولين مؤذن در اسلام است، هيچ اختلافى نيست؛ او از ابتداى تشريع اذان، افتخار مؤذنى پيامبر را داشت، اما بعد از رحلت پيامبر، حاضر نشد كه براى ديگران اذان بگويد: مگر دوبار.
    
    بار اول در فاصله كمى پس از رحلت پيامبر و به تقاضاى حضرت فاطمه ـ سلام اللّه‏ عليها ـ كه با شروع اذان، صداى ضجه و ناله حضرت فاطمه بلند شد، تا جايى كه وقتى بلال به كلمه «أشهدُ أنّ محمّدا رسول اللّه‏» رسيد، حضرت به حال غش افتاد، همه از ادامه اذان گفتنش جلوگيرى كردند و گفتند: ممكن است فاطمه ـ عليها سلام ـ جان تهى كند.
    
    قاموس الرجال، ج 2، ص 394 و 395.
    
    بار دوم زمانى بود كه بلال از شام براى زيارت قبر پيامبر به مدينه آمد. امام حسن و امام حسين را در حرم پيامبر ديد، آنها را بغل كرد و به سينه چسبانيد و بسيار گريست، مردم مدينه از او خواستند كه به ياد زمان پيامبر اذان بگويد.
    
    با بلند شدن صداى اذان بلال، مدينه به خود لرزيد و با يادآورى خاطره زمان پيامبر، شهر مدينه، يكپارچه عزا و ماتم شد.
    
    5 ـ «فَدَك» نام قريه‏اى است آباد و مشهور كه داراى آب فراوان و نخلستانهاى پربار مى‏باشد و بين مكه و مدينه قرار دارد، فاصله آن تا شهر مدينه 2 يا سه روز راه است.
    
    اين قريه در اختيار يهود خيبر بود كه در سال هفتم هجرى بدون جنگ و خونريزى به پيامبر بخشيده شد.
    
    هنگامى كه آيه «فَاتِ ذَالْقُربْى حَقَّه» سوره اسراء آيه 17، نازل شد، پيامبر فدك را يكجا به حضرت فاطمه بخشيد. و همواره در دست او بود تا اين كه پيامبر از دنيا رفت و سپس با زور، از فاطمه گرفته شد. مجمع‏البحرين، ج 5، ص 283 و معجم‏البلدان، ج 4، ص 240 ـ 238.
    
    6 ـ «بقيع» نام قبرستان مشهور شهر مدينه است، كه نزديك مسجدالنبى و در وسط شهر مدينه واقع شده است. قبر مطهر چهار امام معصوم، فرزندان پيامبر، همسران او و بسيارى از صحابى گرانقدر پيامبر در آنجا قرار دارد.
    
    7 ـ شرح اين ماجرا در كتاب دلائل النبوه بيهقى، ج1، ص 350 ـ 348، چاپ دارالكتب العلميه، بيروت. و البداية و النهايه، ابن اثير، ج 6 ، ص 55 ذكر شده.
 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

برخوردهاى مسالمت‏آميز پيامبر(ص) با يهود۱

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       برخوردهاى مسالمت‏آميز پيامبر(ص) با يهود۱

صاحب اثر : مصطفى صادقى

                

منبع :         سايت بلاغ

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


                    

 

 

   درباره صلح نامه پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و يهود مدينه هر چه سخن گفته مى‏شود منحصر به پيمانى است كه به «موادعه يهود» شهرت يافته است. ليكن در اين مقاله قرار داد ديگرى كه تنها در كتاب «اعلام الورى‏» آمده‏است‏به عنوان پيمان اصلى ميان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و يهود معرفى مى‏گردد و دلايل و شواهدى بر درستى آن متن ارائه مى‏شود.
    هم‏چنين اين نتيجه به‏دست آمده كه پيمان‏نامه مشهور، مربوط به يهوديان انصار است و به علاوه، آن مجموعه‏اى از چند قرارداد است نه يك قرارداد.
    بخش دوم اين نوشتار به بررسى يكى از سريه‏هاى زمان پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم پرداخته و چنين نتيجه‏گرفته‏است كه اين حركت‏برخلاف آن‏چه شهرت يافته سريه نيست، بلكه حركتى سياسى است كه از سوى رسول‏خداصلى الله عليه وآله به منظور صلح با يهود خيبر انجام شده‏است. هر چند پايان اين حركت‏به درگيرى كشيده‏شده‏است.


    مقدمه
    پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پس از هجرت به مدينه، برخوردهاى گوناگونى با يهوديان اين شهر داشته كه از اين ميان، جنگ‏هاى آن‏حضرت با بنى‏قينقاع، بنى‏نضير، بنى قريظه و خيبر شهرت يافته است. هم‏چنين آن‏حضرت سريه‏هايى را براى كشتن برخى چهره‏هاى مفسد يهودى اعزام نموده‏اند، ليكن درباره برخوردهاى مسالمت‏آميز ميان رسول خدا و يهوديان كمتر سخن به ميان آمده‏است. در اين‏جا دو مورد مهم از اين برخوردها بررسى مى‏گردد: يكى انعقاد قرارداد صلح ميان آن حضرت و گروه‏هاى يهودى مدينه و ديگرى تلاش ايشان براى برقرارى صلح با يهود خيبر پيش از جنگ با خيبريان، هرچند اين تلاش به نتيجه نرسيده‏است.
    منابع اصلى اين تحقيق عبارت‏اند از دو كتاب «السيرة النبويه‏» و «المغازى‏». السيرة النبويه كه به سيره ابن هشام شهرت دارد در واقع سيره ابن‏اسحاق است كه عبدالملك بن هشام (متوفاى 213ق) آن را جمع‏آورى كرده و گاه از آن كاسته و گاه مطالبى را برآن افزوده‏است. محمدبن اسحاق (متوفاى 150ق) قديمى‏ترين سيره نويسى است كه روايات او در تاريخ اسلام جايگاه ويژه‏اى دارد.

 او كارهاى پراكنده پيش از خود را جمع كرده و سيره منظمى را به دست داده‏است. با وجود آن همه مطالبى كه اين مورخ درباره روابط پيامبرصلى الله عليه وآله و يهود آورده، از پيمان آن حضرت با سه گروه يهودى مدينه سخنى به ميان نياورده‏است، بلكه گزارش او از پيمان عمومى به گونه‏اى است كه مورخان بعدى، گروه‏هاى اصلى يهود را هم در اين قرار داد سهيم دانسته‏اند و به نظر مى‏رسد اين توهم ناشى از واژه‏هايى است كه ابن‏اسحاق در اين گزارش به‏كار برده‏است.
    درباره وثاقت ابن‏اسحاق اختلاف نظر فراوان است اما به نظر مى‏رسد پذيرش گزارش‏هاى او از سوى مورخان بعدى شاهدى بر وثاقت او باشد. گذشته از اين، در بررسى‏هاى تاريخى به آسانى نمى‏توان گفته‏هاى ابن اسحاق را كه با قراين و شواهدى قابل تاييد است، رد كرد، زيرا در اين صورت بيشتر اطلاعات تاريخى صدر اسلام با مشكل روبه‏رو خواهد شد، البته اين سخن بدان معنا نيست كه هر نقل مشكوكى را هم بپذيريم. در اين نوشتار هم‏چنين از اضافات ابن هشام استفاده‏هاى زيادى شده‏است.
    منبع ديگر (المغازى) از محمدبن عمر واقدى (متوفاى 207ق) است. او تنها مورخى است كه خبرهاى مربوط به همه جنگ‏ها و سريه‏هاى دوران رسول خدا را به تفصيل ثبت كرده‏است. قديمى بودن او و كارشناسى‏اش در زمينه جنگ‏ها و سريه‏ها اعتبار ويژه‏اى به اين كتاب بخشيده و ارائه جزئيات رويدادها آن را بر سيره ابن اسحاق برترى داده است.


    پس از اين دو منبع اصلى، كتاب‏هاى: الطبقات الكبرى، تاريخ الخليفه، الاموال، المحبر، انساب الاشراف، تاريخ يعقوبى، تاريخ طبرى، دلائل النبوه، اعلام الورى و ديگر منابع مربوط به سيره و مغازى مورد توجه بوده‏است. در اين ميان، كتاب الاموال و اعلام الورى در موضوع پيمان‏هاى پيامبر و يهود بيشتر مورد استفاده قرار گرفته است. ابوعبيد قاسم بن سلام (متوفاى 224 ق) مؤلف كتاب الاموال، دومين كسى است كه پس از ابن اسحاق متن كاملى از پيمان نامه مدينه ارائه كرده و به خاطر ذكر نام راويان، حتى برگزارش ابن اسحاق - كه به سند اين قرار داد اشاره نكرده‏است - برترى دارد. در عين حال يكى از مورخانى كه درباره ركت‏يهوديان معروف مدينه در اين پيمان، ابهام ايجاد مى‏كند ابوعبيد مى‏باشد كه سخن او منشا اشتباه برخى تاريخ‏نويسان شده‏است. علامه ابوعلى طبرسى (متوفاى 548 ق) صاحب تفسير مجمع البيان، نويسنده كتاب تاريخ اعلام الورى است. اين كتاب گرچه در تاريخ چهارده معصوم‏عليهم السلام است، بخش زيادى از آن به سيره پيامبر اختصاص دارد. از اين رو، منبع مهمى در موضوع پيمان با يهوديان اصلى مدينه (بنى قينقاع، بنى‏نضير و بنى قريظه) به شمار مى‏رود و بلكه منحصر به فرد است. البته دست دوم بودن اين منبع ضررى به اعتبار اين نقل نمى‏زند چون از منابع كهن بر درستى گزارش او شاهد آورده‏ايم.
    درباره بخش دوم اين نوشتار ذكر اين نكته لازم است كه همه مورخان سريه عبدالله بن رواحه را، براى كشتن اسيربن رزام، عنوان كرده‏اند اما با بررسى گزارش‏هاى مختلف به اين نتيجه دست‏يافته‏ايم كه اين حركت‏به منظور برقرارى صلح با خيبر بوده‏است ولى در هنگام بازگشت هيئت اعزامى، به درگيرى كشيده شده‏است.
    


    1) پيمان با يهود
    پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پس از ورود به مدينه با گروه‏هاى زيادى پيمان بستند. آن‏چه مورد نظر ماست پيمان‏هايى است كه يهوديان مدينه در آن شركت داشته‏اند. با اين‏كه مورخان به مناسبت‏هاى مختلف به قراردادهاى پيامبرصلى الله عليه وآله با يهود اشاره كرده‏اند اما به متن آن‏ها چندان توجهى نشده‏است; مثلا هنگام گزارش جنگ‏هاى آن حضرت با سه گروه يهود مى‏گويند: پيامبر با آنان پيمانى داشت كه ناديده گرفتند (1) ولى مواد آن را بيان نكرده‏اند. تنها دو مورد از اين قراردادها به‏طور كامل ثبت‏شده كه يكى مربوط به همه گروه‏هاى مدينه است و به پيمان عمومى و موادعه يهود معروف شده و ديگرى مخصوص سه طايفه بنى‏نضير و بنى قريظه و بنى قينقاع است. در اين فصل مواد اين دو قرارداد و طرف‏هاى امضا كننده آن بررسى خواهد شد.
    
    الف - پيمان عمومى
    يكى از اقدامات رسول خداصلى الله عليه وآله در آغاز هجرت، انعقاد قراردادى ميان مهاجرين و انصار بود كه در آن از يهود هم فراوان ياد شده‏است. با وجود اهميت فراوانى كه تاريخ‏نويسان متاخر براى اين پيمان‏نامه قائل‏اند و آن را از شاه كارهاى دولت مدينه مى‏دانند، مورخان اوليه چندان اهميتى به آن نداده و به نقل آن همت نگماشته‏اند. تنها ابن هشام متن آن را از ابن‏اسحاق روايت كرده و ابوعبيد - معاصر ابن هشام - هم در كتاب الاموال آن را آورده است.

 (2) اما متاسفانه مورخانى همچون ابن سعد، ابن خياط، بلاذرى، يعقوبى، طبرى و مسعودى اشاره‏اى به آن نكرده‏اند. گر چه روايت ابن اسحاق و ابوعبيد با قدمتى كه دارند براى ما ارزشمند است ليكن تعدد روايات و برداشت‏هاى سيره‏نويسان بعدى نيز مى‏توانست در تحليل جزئيات قرارداد بيشتر راهگشا باشد.
    متن اين پيمان كه ابن هشام آن را قبل از داستان برادرى مهاجرين و انصار آورده، طولانى است. در اين‏جا به بخش‏هايى از آن كه مورد نظر است توجه مى‏كنيم:
    
    ابن اسحاق مى‏گويد:
    رسول خداصلى الله عليه وآله بين مهاجرين و انصار نوشته‏اى امضا كرد و در آن با يهود پيمان بست. آنان را بر دين و اموالشان تثبيت كرد و به سود و زيان آنان شرايطى مقرر فرمود. متن پيمان چنين است: بسم‏الله‏الرحمن الرحيم اين نوشته‏اى است از محمد پيامبرصلى الله عليه وآله بين مسلمانان قريش و يثرب و كسانى كه به ايشان ملحق شوند و به همراهشان جهاد كنند. آنان ملتى واحد را تشكيل مى‏دهند. مهاجرين در پرداخت ديه و فديه بر آداب پيش از اسلام باقى‏اند و به نيكى و عدالت آن را مى‏دهند. بنى‏عوف، بنى‏ساعده، بنى حارث، بنى جشم، بنى نجار، بنى‏عمروبن‏عوف، بنى نبيت و بنى اوس هم بر رسوم پيش از اسلام باقى‏اند. .. هر يهودى از ما پيروى كند يارى مى‏شود و با ديگر مسلمانان مساوى است، بر او ستم نمى‏شود و دشمنش يارى نمى‏گردد... يهود هنگام جنگ همراه مسلمانان هزينه جنگى را مى‏پردازند.
    يهود بنى‏عوف و بندگانشان با مسلمانان در حكم يك ملت‏اند. يهوديان دين خود را دارند و مسلمانان دين خود را، اما هر كه ستم كند خود و خانواده‏اش را به هلاكت‏خواهد انداخت. براى يهوديان بنى نجار، بنى حارث، بنى ساعده، بنى جشم، بنى اوس، بنى ثعلبه، جفنه بنى‏ثعلبه و بنى شطيبه همان حقوق بنى‏عوف ثابت است. نزديكان ايشان هم از اين مزايا برخوردارند. كسى بدون اجازه محمدصلى الله عليه وآله از اين مجموعه بيرون نمى‏رود. از قصاص جراحتى كوچك هم گذشت نخواهد شد. هر كه ديگرى را ترور كند خود و خانواده‏اش را در معرض ترور قرار داده مگر اين‏كه به او ستم شده باشد. يهوديان و مسلمانان هزينه جنگ را به سهم خود مى‏پردازند... قريش و دوستانشان پناه داده نمى‏شوند. اگر كسى به مدينه حمله كرد همه دفاع خواهند كرد. يهود اوس و موالى‏شان نيز از اين حقوق برخوردارند.
    اين قرارداد همان‏گونه كه پيداست ميان مهاجرين و قبايل مسلمان و يهودى انصار بسته شده‏است. يهوديانى كه نامشان در اين پيمان آمده شهرتى ندارند و در گزارش‏هاى تاريخى توجه چندانى به آن‏ها نشده‏است. (3) گويا اين يهوديان همان كسانى‏اند كه يعقوبى درباره آنان مى‏گويد: «گروهى از اوس و خزرج به خاطر همسايگى با يهود، آيين يهود را برگزيدند» (4) و به متهودين (يهودى شده‏ها) يا يهود انصار شهرت دارند. اين گروه‏ها به جهت اوس يا خزرجى بودنشان كمترين تنش‏ها را با مسلمانان داشته‏اند (5) و به نظر مى‏رسد كم‏كم اسلام آورده و ارتباطى با يهوديان اصيل نداشته‏اند. علت معروف شدن اين پيمان به موادعه يهود هم، شركت اين گروه از يهود انصار، در آن است. اما نام‏گذارى اين قرارداد به موادعه يهود چندان درست نيست چون طرف‏هاى اصلى آن مهاجران مكه و انصار مسلمان مدينه هستند. در ابتداى متن و در گزارش منابع ديگر نيز تنها همين گروه به عنوان طرف قرارداد مطرح هستند و هيچ اشاره‏اى به يهود نشده‏است. (6) به همين دليل برخى محققان براين باورند كه اين پيمان مجموعه‏اى از چند قرارداد است كه ابن‏اسحاق و ديگران آن را در كنار هم و به عنوان يك پيمان نامه آورده‏اند. (7) تكرار برخى مواد متن نيز چنين مطلبى را تاييد مى‏كند.


    به هر حال عنوان «موادعه يهود» و شركت گروه‏هاى يهودى انصار در اين پيمان نامه، بسيارى را به اشتباه انداخته و موجب شده‏است گمان كنند سه طايفه معروف يهود - كه گفته مى‏شود يهود اصلى حجازند (8) - نيز در اين قرارداد شركت داشته‏اند. علت چنين تصورى اين است كه اولا، برخى مورخان هنگام نقل اين قرارداد از آن سه طايفه نام برده‏اند. (9) ثانيا، همه مورخان هنگام بيان جنگ‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله با اين سه گروه يهودى، گفته‏اند: «آنان هنگام ورود رسول خدا به مدينه با او پيمان بسته بودند» و چون متن ديگرى غير از اين پيمان به موادعه يهود شهرت ندارد، بلافاصله تصور مى‏شود كه مراد از پيمان با سه گروه يهود، همين پيمان عمومى است. ليكن اين مطلب درست نيست و اين سه گروه در اين قرار داد دخالتى ندارند بلكه آنان پيمانى مخصوص دارند كه بعدا از آن سخن خواهيم گفت. البته ممكن است انعقاد هر دو معاهده در يك زمان انجام شده باشد اما به هر حال در پيمان عمومى كه عنوان موادعه يهود به خود گرفته حرفى از آنان نيست، زيرا اين سه طايفه از يهوديان سرشناس مدينه بودند و اگر در اين پيمان شركت داشتند حتما نام آنان برده مى‏شد. چگونه ممكن است از هشت گروه يهودى غير معروف در اين پيمان نام برده شود اما به يكى از سه گروه معروف اشاره هم نشود؟! پس بايد گفت پيمان با سه طايفه، غير از اين قرارداد است.

                                                                                                                     
    به علاوه مواد اين پيمان با آن‏چه مورخين درباره آن سه گروه مى‏گويند، مطابقت ندارد. آنان مى‏گويند سه طايفه با پيامبرصلى الله عليه وآله قرار داشتند كه بى‏طرفى خود را حفظ كرده و حتى به نفع مسلمانان وارد جنگ نشوند (10) اما در اين پيمان يهود موظف شدند در جنگ‏ها همراه مسلمانان شركت كرده و بخشى از هزينه آن را تامين كنند. (11) در گزارش‏هاى تاريخى هم درباره شركت اين سه طايفه در جنگ‏ها مطلبى به چشم نمى‏خورد و تاريخ نيز هيچ گاه آنان را به خاطر كناره‏گيرى از جنگ سرزنش يا متهم به پيمان‏شكنى نكرده‏است. پيداست چنين تعهدى (كه مسلمانان را يارى كنند) نسبت‏به رسول خدا نداشته‏اند و آن‏چه هست مربوط به يهوديان اوس و خزرج است.

 
    برخى با بيان احتمالاتى درباره شركت اين سه طايفه در پيمان عمومى گويند: «احتمال دارد آن‏ها هم جزء پيمان باشند، چون ياد از بستگان اوس و غيره، ضمنا ياد از يهود هم‏پيمان آن‏ها هم هست‏». (12) اما اين سخن درست‏به نظر نمى‏رسد چون اولا، انعقاد پيمان با اوس و خزرج هيچ گاه مستلزم قرارداد با هم‏پيمانان آنان نيست. ثانيا، ياد از يهود انصار در پيمان نامه نشان مى‏دهد كه يهوديان اصلى - بنى‏قينقاع و بنى‏نضير و بنى قريظه - بايد مورد توجه بيشترى قرار مى‏گرفتند و اگر همراه هم‏پيمانان اوس و خزرجى خود در پيمان شركت داشتند حتما نام آنان نيز برده مى‏شد.
    علامه جعفر مرتضى در اين باره مى‏گويد: «روشن است كه مقصود از يهود در اين قرارداد بنى‏قينقاع و بنى‏نضير و بنى قريظه نيستند بلكه يهوديانى هستند كه جزء قبايل انصار بودند». (13) هيكل هم مى‏گويد: «در امضاى اين عهدنامه يهود سه‏گانه شركت نداشتند و پس از مدتى بين آنان و پيامبر قراردادى بسته شد.»(14)
    
    ب - پيمان با سه گروه معروف يهود
    متن اين قرارداد را كه رسول خداصلى الله عليه وآله با سه طايفه بنى‏نضير، بنى‏قريظه و بنى قينقاع امضا كرده مرحوم طبرسى در اعلام‏الورى از على‏بن ابراهيم نقل كرده‏است. متاسفانه اين متن هم مورد بى‏توجهى همه مورخان قرار گرفته و هيچ كس قبل و بعد از طبرسى آن را نياورده است. (15) جاى شگفتى است چنين پيمان مهمى - كه به سرنوشت‏سه‏گروه يهودى به‏خصوص بنى‏قريظه مربوط است - اين‏گونه از دسترس يا توجه منابع تاريخى و روايى دور بماند و تنها در قرن ششم و براى يكبار متن آن ثبت‏شود. به هر حال اين مهم‏ترين پيمانى است كه در موضوع يهود مدينه با آن سرو كار داريم و به جهت اهميت و ضرورت آن در مباحث آينده، متن آن را از نظر مى‏گذرانيم:


    على بن ابراهيم نقل مى‏كند يهود بنى‏قريظه و بنى نضير و بنى قينقاع نزد پياميرصلى الله عليه وآله آمده گفتند: مردم را به چه مى‏خوانى؟ فرمود: به گواهى دادن به توحيد و رسالت‏خودم. من كسى هستم كه نامم را در تورات مى‏يابيد و علمايتان گفته‏اند از مكه ظهور مى‏كنم و به اين سنگلاخ (مدينه) كوچ مى‏كنم... يهوديان گفتند آن‏چه گفتى شنيديم. اكنون آمده‏ايم با تو صلح كنيم كه به سود يا زيان تو نباشيم و كسى را عليه تو يارى نكنيم و متعرض يارانت نشويم. تو هم متعرض ما و دوستانمان نشوى، تا ببينيم كار تو و قومت‏به كجا مى‏انجامد. پيامبر پذيرفت و ميان آنان قراردادى نوشته شد كه يهود نبايد عليه پيامبرصلى الله عليه وآله يا يكى از يارانش با زبان، دست، اسلحه، مركب (نه در پنهانى و نه آشكارا، نه در شب و نه روز) اقدامى انجامد دهد و خداوند بر اين پيمان گواه است. پس اگر يهود اين تعهدات را ناديده بگيرد رسول‏خدا مى‏تواند خون ايشان را بريزد، زن و فرزندانشان را اسير و اموالشان را غنيمت‏بگيرد. آن‏گاه براى هر قبيله از اين يهوديان نسخه‏اى جداگانه تنظيم شد. مسئول پيمان بنى‏نضير حيى‏بن‏اخطب، مسئول پيمان بنى قريظه كعب بن اسد و مسئول پيمان بنى قينقاع مخيريق بود. (16)
    اين قرارداد نسبت‏به آن‏چه به پيمان‏عمومى شهرت يافته از صراحت و انسجام بيشترى برخوردار است، زيرا طرف‏هاى آن به خوبى روشن است و پيداست در يك زمان براى هر سه طايفه بسته شده‏است. ولى مشكل اين متن اين‏است كه منحصر به نقل طبرسى است و در هيچ منبع ديگرى نيامده‏است. گذشته از اين‏كه قدمت كتاب و راوى (على‏بن‏ابراهيم) به اندازه مورخان دست اول سير نيست. اما آن‏چه مشكل را حل مى‏كند گزارش‏ها و شواهدى است كه در منابع دست اول بر تاييد مواد اين پيمان وجود دارد; اين شواهد عبارت‏اند از:
    1- در بسيارى از منابع وقتى سخن از پيمان‏شكنى سه طايفه يهودى به ميان آمده تصريح شده‏است كه آنان هنگام ورود رسول خدا به مدينه، پيمانى را با آن حضرت امضا كردند. (17) از طرفى گفتيم پيمان عمومى به هيچ رو متوجه اين سه طايفه نيست و قرارداد ديگرى هم درباره يهود وجود ندارد تا سخن مورخين را راجع به آن بدانيم.
    2- در برخى منابع آمده است‏يهود با پيامبر قرار داشتند به سود و زيان او قدمى بر ندارند (18) و اين مطلب در اين پيمان‏نامه وجود دارد.
    3- مورخين مى‏گويند حيى‏بن اخطب و كعب بن اسد با رسول خدا و مسئول پيمان بنى‏نضير و بنى قريظه طرف قرارداد بودند. (19) اين مطلب نيز در اين قرارداد بيان شده‏است.
    4- در منابع آمده‏است پيامبرصلى الله عليه وآله پس از پيمان‏شكنى بنى‏قينقاع و بنى‏نضير قصد كشتن آنان را داشت ولى از آنان گذشت. (20) درباره قتل عام بنى‏قريظه پس از پيمان‏شكنى‏شان هم مورخان مى‏گويند: «مردانشان كشته و زنان و فرزندانشان اسير شدند». (21) وقتى هم محاصره بنى‏نضير و بنى‏قريظه شدت گرفت‏يهوديان گفتند: «اگر تسليم محمدصلى الله عليه وآله نشويم مردانمان كشته و زن و بچه‏ما اسير خواهند شد» (22) و اين‏ها كلماتى است كه تنها در اين پيمان‏نامه وجود دارد.
    5- مفسرين در شان نزول آيات دوازده و سيزده سوره آل‏عمران مى‏گويند: چون مسلمانان در جنگ بدر پيروز شدند، يهود گفتند اين همان پيامبرصلى الله عليه وآله موعود است اما وقتى در نبرد احد شكست‏خوردند يهود شك كرده گفتند او پيامبر نيست و بناى ناسازگارى و پيمان‏شكنى گذاشتند. (23) اين مطلب با آن‏چه در عهدنامه آمده كه يهوديان گفتند، صلح مى‏كنيم تا ببينيم كار تو و قومت‏به كجا مى‏انجامد، متناسب است. گويا يهود با آن همه اطلاعاتى كه از پيامبرصلى الله عليه وآله داشتند باز هم منتظر حوادث آينده بودند و گمان مى‏كردند پيامبرصلى الله عليه وآله بايد هميشه پيروز باشد و اگر چنين نشد با او مقابله كنند. از اين رو پس از جنگ احد، بنى‏نضير عهد خود را شكسته با رسول خدا وارد جنگ شدند.


 

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

اخلاق فرماندهى

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       اخلاق فرماندهى

صاحب اثر : ---

                

منبع :         سايت حسين انصاريان

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 


 

   

 رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».


    موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى او به ارمغان آورد.
    آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود، هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و مىگذشت.
    او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.
    برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور انديشى.
    اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.
    با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.
    رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ، حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.


    در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.
    رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن نهند.
    دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.
    در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.
    از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد، انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى كه با او دشمنى كنند.

 

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥

پيامبر و مرجعيّت علمى اميرمؤمنان1

عنوان : 

پيامبر و مرجعيّت علمى اميرمؤمنان1

صاحب اثر : 

محمد جواد مروّجى طبسى

 

 

منبع : 

ماهنامه كوثر شماره 56

   

 

 

 

 طليعه


    از روزى كه پيامبر بزرگوار اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در مكه مكرّمه به رسالت مبعوث گرديد؛ در مناسبتهاى گوناگون به تثبيت موقعيت دينى، اجتماعى و سياسى اميرمؤمنان عليه‏السلام پرداخت. بدين جهت هر روز به شكلى، وى را مطرح ساخته، تا مسلمانان بيش از پيش با اين چهره مقدس آشنا شوند.
    
    با مرور تاريخ، موارد زيادى از اين افتخارات را مشاهده خواهيم كرد؛ از جمله مسأله بستن در خانه‏هاى ياران رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و باز گذاردن در خانه على عليه‏السلام است كه توسط رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم صورت گرفت.
    
    اين ماجرا، كه به شدت خشم ياران را بر انگيخت و مى‏رفت كه بر اثر نادانى و جهالت برخى و غرض‏ورزى برخى ديگر، عده‏اى در برابر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم موضع بگيرند، با سياست حكيمانه و مقتدرانه آن حضرت فرونشانده شد.
    
    از آنجا كه مسأله «سدّالأبواب» يكى از مسائل سياسى بسيار مهمّ زمان حضرت رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در مدينه است و با احتمال اينكه اين جريان پنج روز قبل از رحلت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم اتفاق افتاده و از اين جهت حائز اهميت است، بر آن شديم تا اين جريان را از نظر تاريخى به دقت بررسى نموده و اهداف آن حضرت را از اين كار بررسى كنيم.
    
    نگاهى به ماجراى سدّالأبواب
    تاريخ نگاران آورده‏اند: در روزهايى كه مسلمانان به مدينه هجرت مى‏كردند، عده‏اى از آنها در اطراف «مسجد النبى» خانه‏هايى ساختند و درى از آن خانه‏ها به سوى مسجد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم باز كردند. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم پس از مشاهده چنين وضعيتى از معاذ بن جبل خواست تا پيام آن حضرت را مبنى بر بستن در خانه‏هايى كه به سوى مسجد باز شده به اصحابش برساند.1
    
    به نقل ديگرى، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم على عليه‏السلام را فرستاد2 و در نقل سومى، حضرت، خود، شخصاً به در خانه‏ها رفته و آنها را بست، جز در خانه على عليه‏السلام كه آن را باز گذارد.3
    
    ابن شهرآشوب از خلط و تداخل روايات در اين ماجرا خبر مى‏دهد؛ چرا كه بدون شك در اينجا دو جريان وجود داشته است:
    
    1. جريان بستن در خانه‏هاى باز شده به سوى مسجد.
    
    2. جريان خوابيدن عده‏اى در مسجد.
    
    كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با هردو جريان، حكيمانه برخورد كرد. بنابر اين، هم افرادى كه در مسجد مى‏خوابيدند، دستور بيرون رفتن از مسجد براى آنها صادر شد و هم درهايى كه به سوى مسجد باز شده بود، دستور به بستن آنها داده شد.
    
    بدين جهت، در كتابهاى اهل سنّت بين اين دو جريان خلط شده و شايد منظور ابن‏شهرآشوب از اين خلط و تداخل، در كتابهاى اهل سنّت باشد.4
    
    تعابيرى كه در بيشتر كتابهاى حديثى اهل سنّت و تمام كتابهاى شيعه آمده، حكايت از سدّالأبواب دارد.5 در كتاب «نظم دُرّالسّمطين» سخن از «خوخه» (روزنه، درب كوچك) است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: سد كنيد هر خوخه‏اى را كه در مسجد است، جز خوخه على عليه‏السلام !
    
    و اما جريان موضعگيرى پيامبر نسبت به خوابيدن اصحاب در مسجد؛ بنابر نقل ابن‏مسعود چنين است:
    
    شبى پس از نماز عشاء در مسجد بوديم كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نزد ما آمده در حالى كه در بين ما ابوبكر، عمر، عثمان، حمزه، طلحه، زبير و عده‏اى از ياران بودند، پرسيد: اين تجمع براى چيست؟
    
    گفتند: اى رسول خدا! با يكديگر به گفت و گو نشسته‏ايم، برخى از ما مى‏خواهند نماز بخوانند، و برخى مى‏خواهند در همين جا بخوابند پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: مسجد من جاى خوابيدن نيست، برخيزيد و به سوى خانه‏هايتان برويد. هر كه بخواهد نماز بخواند، در منزل خود نماز بخواند و هركه نمى‏تواند، به استراحت بپردازد...، پس همه ما از جاى برخاستيم و متفرق شديم. دربين ما على هم بود كه او هم از جاى برخاست تا برود، اينجا بود كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم دست على را گرفت و فرمود: «اما انت يا على فانّه يحلّ لك فى مسجدى ما يحلّ لى و يحرم عليك ما يحرم علىّ؛ اما تو اى على! (بدان كه) حلال و جايز است براى تو در مسجد من، هرچه را كه بر من جايز است و حرام است بر تو، در هرچه كه براى من حرام است.»6
    
    سستى برخى اصحاب در بستن درها
    با شنيدن فرمان بستن درها از سوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بسيارى از ياران سر جاى خود نشسته و عكس العملى از خود نشان ندادند و از اينكه مبادرت به بستن در خانه‏هاى خود نكرده بودند، گويا قصد مخالفت امر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را داشتند كه بار ديگر منادى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به مسجد آمده و فرمان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را ابلاغ كرد. باز هم كسى از جاى خود بر نخاست و با يكديگر به گفت و گو پرداختند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به چه هدف و انگيزه‏اى دست به اين كار زده است....7
    
    تهديد به عذاب
    اين سستى از سوى اصحاب، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را به شدت نگران ساخته و براى بار سوم از مردم خواست تا به فرمان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم جامه عمل بپوشانند؛ اما در ابلاغيه سوم، با پيام شديد اللحنى از آنها خواست تا درهاى خانه خود را كه به مسجد باز كرده‏اند، ببندند و اگر چنين نكنند، عذاب الهى بر آنها نازل خواهد شد.8
    
    تهديد به رانده شدن از مدينه
    همچنين براى جدّى گرفتن دستوراتى كه از سوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏آمد، لازم بود آن حضرت فشارهاى بيشترى را اعمال كند. بدين جهت ـ بنابر نقل ابن المغازلى در مناقب ـ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به مسجد آمده، در بين مردم ايستاد و فرمود: مى‏بينم برخى از اينكه من، على را در مسجد نگه داشتم و آنها را بيرون كردم، به خشم آمده‏اند؛ به خدا سوگند! من آنها را بيرون نكردم و على را نگه نداشتم، بلكه اين كار از سوى پروردگار بود.... آگاه باشيد هركه به اين حكم راضى نيست و به خشم آمده، به اين سو برود. و با دست خود به سوى شام اشاره فرمود... .9
    
    اعتراضات و واكنش‏ها
    پس از بسته شدن درخانه‏ها ـ جز در خانه على عليه‏السلام ـ اعتراضات منافقان و اصحاب ناآگاه، به شدت بالا گرفت. منافقان كه به هيچ وجه حاضر نبودند چنين فضيلتى را از على عليه‏السلام ببينند، سخنان آزار دهنده‏اى به گوش مبارك پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رساندند. آنان مى‏گفتند: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در باره دامادش على، گمراه شد.10 اينجا بود كه از سوى پروردگار، آيه «ما ضلّ صاحبكم و ما غوى»11؛ «هرگز دوست شما (محمد) منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است.» نازل گرديد.
    
    برخى از مسلمانان نا آگاه، كه فكر مى‏كردند اين كار به خاطر خويشاوندى وى با على عليه‏السلام انجام شده، سخنانى را در محضر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم عرضه داشتند. در اين ميان عباس و حمزه بيش از ديگران تحريك شده بودند.
    
    مورّخان نوشته‏اند كه: حمزه به نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه انا عمّك و أنا أقرب اليك من على. قال: صدقتَ يا عمّ انّه واللّه ماهو عنّى بل هو من اللّه عزّوجلّ؛ اى رسول خدا! من عموى تو هستم و من از على به تو نزديك ترم. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: عموجان، راست مى‏گويى؛ اما به خدا سوگند! اين دستور از سوى من نبوده؛ بلكه از طرف پروردگار است.12
    
    عباس نيز نزد حضرت آمده، گفت: يارسول اللّه اخرجت أعمامك و أصحابك و أسكنت هذا الغلام؟؛ اى رسول خدا! تو عموها و يارانت را از مسجد بيرون كرده‏اى و اين جوان را در مسجد نگه داشته‏اى؟!
    
    حضرت در پاسخ فرمود:
    
    هرگز من دستور به بيرون رفتنشان را ندادم و هرگز اين جوان را در مسجد نگه نداشتم؛ بلكه اين پروردگار بود كه چنين اراده‏اى داشت.13
    
    درخواست اصحاب و ردّ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم
    هنگامى كه خشم‏ها و اعتراضات ياران رسول خدا، مبنى بر بازگذاردن در خانه‏هاى خود، اثر نبخشيد، پيامبر ناراضيان را تهديد به نزول عذاب و يا اخراج از مدينه و رفتن به سوى شام نمود. آنها راه ديگرى در پيش گرفته، از اين رو به خواهش و تمنّا افتاده تا پيامبر اجازه دهد در كوچك و يا پنجره و روزنه‏اى به مسجد باز كنند، اما آن حضرت بار ديگر تمام درخواست‏هاى آنها را رد كرده، اجازه نداد حتى روزنه بسيار كوچكى هم از درون خانه‏ها به سوى مسجد باز كنند.
    
    مورّخان آورده‏اند كه عمر گفت: دع لى خوخة اطلع منها الى المسجد فقال: لا و لا يقدر اصبعة؛ اجازه دهيد من روزنه‏اى باز كرده تا مسجد را ببينم. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هرگز! گرچه به اندازه انگشت باشد. فقال ابوبكر: دع لى كوة أنظر اليها، فقال: لا و لا رأس إبرة؛ ابوبكر گفت: براى من شكافى را واگذاريد، كه از آن به سوى مسجد نگاه كنم. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: هرگز چنين چيزى نخواهد بود؛ گرچه به اندازه سر سوزنى باشد. عثمان نيز همانند آنها سخن گفت و درخواست كرد؛ اما پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم خوددارى نمود.14
    
    عباس، عموى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم گفت: اى رسول خدا! براى من واگذار به اندازه آنكه فقط خود، داخل و خارج شوم. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: ما أمرتُ بشى‏ء من ذلك؛ به چنين چيزى دستورم نداده‏اند.15
    
    انگيزه بستن درها
    شايد اين سؤال در ذهن بسيارى مطرح شده باشد كه: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم چه هدفى را از اين كار دنبال مى‏كرد؟
    
    پاسخ مى‏دهيم كه برخى روايات و احاديث، از جمله همين حديث مورد نظر، خود روشنگر بسيارى از مسائل نهفته است كه نياز به اثبات و استدلال ندارد. اما براى آگاهى بيشتر، به برخى انگيزه‏ها، كه از خود اين روايات استفاده مى‏شود، اشاره مى‏نماييم:
    
    1. دستور الهى
    پرواضح است كه وظيفه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در طول «رسالت» رساندن دستور الهى بوده است. از اين رو بايد گفت كه او بدون دستور خدا، هرگز به چنين كارى دست نزده؛ بلكه با استناد به آيه شريفه: «ما ينطق عن الهوى ان هو وحى يوحى»16، اين كار نيز در اثر صدور وحى از سوى پروردگار به پيامر مكرّمش بوده است.
    
    اراده پروردگار بر اين تعلّق گرفته بود كه تمام درهايى كه به سوى مسجد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم باز شده، بسته و در خانه على عليه‏السلام همچنان باز بماند. در اين كار، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مجرى است و همه بايد اطاعت كنند، بدون اينكه حقّ اعتراضى داشته باشند. بدين جهت مى‏بينيم به دنبال اعتراضى كه به پيامبر شد، آن حضرت فرمود: «و انّى واللّه ما سددتُ من قبل نفسى و لاتركتُ من قبل نفسى ان أنا الاّ عبد مأمور امرتُ بشى‏ء ففعلتُ ان أتبع الاّ ما يوحى؛ به خدا سوگند كه من از نزد خود، درها را نبستم و از پيش خود، درِ خانه‏اى را به باز ماندن رها نكردم؛ بلكه من بنده‏اى مأمور بودم، به چيزى دستور داده شدم و به آن عمل كردم. در اين كار از وحى الهى پيروى مى‏كنم.»17
    
    2. كنترل تردّدهاى غير مجاز
    نوشته‏اند كه پس از احداث مسجد النبى، عدّاى از ياران آن حضرت، خانه‏هاى خود را در اطراف مسجد احداث كردند و براى آسان شدن رفت و آمد خود به مسجد، درى از خانه به سوى مسجد باز كرده بودند و مدتى نيز از همان راه براى رفتن به خانه و مسجد استفاده مى‏كردند. بعضى از روزها مى‏شد كه زن و مردِ ساكن همان خانه‏ها، در حال غير طهارت از مسجد پيامبر عبور كرده و به خانه مى‏رفتند و يا خارج مى‏شدند.
    

 

 

ادامه دارد...

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

اموال موروثى پيامبر (ص)1

عنوان : 

اموال موروثى پيامبر (ص)1

صاحب اثر : 

---

 

 

منبع : 

سايت بلاغ

 

 

 

    برخى از اموال رسول گرامى اسلام (ع) از راه ارث به دست حضرت رسيد. ماوردى آن جا كه صدقات پيامبر را نام مى‏برد، در اين باره مى نويسد:
    واقدى نقل كرده است كه : رسول خدا (ص) از پدرش عبدالله، ام ايمن حبشيه را كه اسمش بركت بود وپنج شتر و مقدارى گوسفند به ارث برد.
    از مادرش آمنه بنت وهب خانه وى را كه پيامبر در آن خانه متولد شد و خانه در شعب بنى على است، به ارث برد. و از همسرش خديجه دختر خويلد رضى الله عنها خانه‏اش را در مكه كه بين صفا و مروه پشت بازار عطارين قرار گرفته و اموال ديگرى را به ارث برد.123
    
    اموال و املاك شخصى پيامبر (ص)
    پيامبر (ص) علاوه بر خانه‏هاى كه داشت داراى شمشير و زره 124 الاغ، ميش، استر وشتر 125 نيزبود كه درباره شتران آن حضرت واقدى مى نويسد:
    
    شتران پيامبر
    موسى بن محمد بن ابراهيم از قول پدرش و يحيى بن عبدالله بن ابى قتاده و على بن يزيد و افراد ديگرى نقل كردند : مجموع شتران شيرده پيامبر (ص) بيست شتر بود . برخى از آنها از غنايم جنگ ذات الرقاع و برخى ديگر از غنايمى بود كه محمد بن مسلمه از نجد گرفته بود .آنها در منطقه بيضاء و اطراف آن مى چريدند. مراتع آن جا خشك شد و ساربانها آنها را در نزديكى منطقه «غابه» به چرا بردند تا از خارها وعلفهاى آن جا ودرختان اراك تغذيه كنند. معمولاً ساربان هر غروب شير آنها رابه مدينه مى‏آورد.
    
    زمينى كه پيامبر (ص) به اسامه بخشيد
    ميان اسامه و عمرو پسر عثمان به عفان بر سر مالكيت قطعه زمينى اختلاف رخ داد. اين اختلاف نزد معاويه مطرح گرديد تا او در اين باره حكم كند. در اين هنگام عده‏اى از بنى هاشم و گروهى از بنى اميه نيز حضور داشتند . در آغاز جلسه، سخنانى ميان اسامه و پسر عثمان رد و بدل شد، در اين هنگام مروان بن حكم به عنوان آمادگى براى شهادت به نفع پسر عثمان، از جا حركت كرد و دركنار او نشست . امام حسن (ع) نيز برخاست و كنار اسامة نشست! سعيد بن عاص از جا برخاسته ، در كنار مروان و حسين بن على (ع) هم در كنار امام حسن (ع) نشست! سپس عبدالله بن عامر در كنار سعيد ، عبدالله بن جعفر در كنار حسين بن على (ع) ، عبدالرحمن بن حكم در كنار عبدالله بن عامر ، و ابن عباس در كنار عبدالله بن جعفر نشستند!
    معاويه كه وضع را چنين ديد، گفت: عجله نكنيد. من خود شاهد بودم كه پيامبرخدا (ص) اين زمين را به اسامه بخشيد . بنى‏هاشم با اين حكم معاويه پيروزمندانه مجلس را ترك گفتند. بنى اميه كه سخت ناراحت شده بودند ، به معاويه گفتند: عجب داورى كردى؟! او پاسخ داد: مرا به حال خود واگذاريد . سوگند به خدا وقتى بنى‏هاشم را ديدم، قيافه‏هاى آنان را در جنگ صفين به ياد آوردم كه چشمانشان زير سپرها مى‏درخشيد و دل هر قهرمانى را به لرزه در مى‏آورد . وقتى اين خاطره در ذهنم زنده شد، عقلم را از دست دادم. 126
    اين كه پيامبر زمينى به اسامه بخشيده، گواه بر اين است كه حضرت املاكى داشته كه به او بخشيده است . رسول خدا (ص) خواست مزرعه ينبع 127 را به شخصى به نام «كشد» اقطاع نمايد (زمينى در اختيارش بگذارد كه آن را آباد كند). او عرض كرد: من پير شده‏ام ولى شما آن را به پسر برادرم بدهيد. پيامبر اكرم (ص) آن را به پسر برادر او داد و عبدالرحمن بن سعد انصارى آن را به سى هزار درهم خريد وحضرت على (ع) آن را از عبدالرحمن به همان قيمت خريد. و اول كارى كه در آن زمين كرد، احداث بغيبغه بود. 128
    
    صفايا
    قسمت ديگر از املاك و زمينهاى پيامبر (ص) اموالى است كه برگزيده و براى خود قرار مى داد كه به آنها صفايا مى‏گويند، 129كه ريشه آن از «صفى» است .
    ابن اثير مى گويد: مالى را كه رئيس لشكر (امام يا پيامبر) قبل از قسمت براى خود بر مى‏گزيند، «صفى»
    گويند. 130
    ابن قدامه نيز در اين باره مى‏نويسد: «صفى ازآن پيامبر است و آن چيزى است كه خود او براى خود انتخاب مى‏كند.» 131
    از اين رو در روايتى از عمر بن خطاب آمده است: پيامبر (ص) در نضير و خيبر و فدك صفايايى داشت ...132
    
    در حديث ديگرى مى‏خوانيم امام هشتم (ع) فرمود:
    ما (خاندان پيامبر) گروهى هستيم كه خداوند اطاعت از ما را واجب كرد، انفال و اموال ممتاز مال ما است .
    صاحب مجمع البحرين آن‏گاه كه اين حديث را نقل مى‏كند، مى‏گويد «صفوالمال؛ يعنى بهترين مال مانند كنيز خوب وشمشير بران و زره». در چند سطر بعد مى‏گويد: «پيامبر (ص) در جنگ بدر شمشير «منبة بن حجاج» را كه ذوالفقار بود، براى خود برگزيد.»133
    در بعضى از روايات از قول حضرت زهرا سلام الله عليها خطاب به ابى بكر آمده است كه فرمود: صافيه ما (آنچه پيغمبر براى خود برگزيد و به عنوان ارث به ما رسيد) در دست تو است و بايد آن را به ما برگردانى.134 پس معلوم مى‏شود رسول خدا (ص) پس از تقسيم اموال و اراضى خيبر و فدك و بنى النضير چند قطعه براى خود اختصاص داده و مانند ديگران مالك شده بود.
    غرض از نقل اين موارد اين است كه پيامبر اكرم (ص) اموال شخصى مانند زمين، اسب، شتر، ميش و ... داشته است و اين مطلب در روايتى از امام هشتم (ع) نقل شده است :
    حسن بن على و شاء مى گويد: از مولايمان حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا (ع) سؤال كردم آيا رسول خدا (ص) غير از فدك چيزى به جاى گذاشت؟
    فرمود:آرى باغهايى در مدينه و شش اسب ، شتر و ... از وى باقى ماند. 13
    از اين رو ابن ابى الحديد در مقام رد كسانى كه به زهد اميرمؤمنان (ع) اشكال كرده و گفته‏اند آن حضرت باغها و زمينهايى داشته است . (مى گفتند اينها با زهد منافات دارد) مى گويد: رسول خدا (ص) از دنيا رفت و باغهاى زيادى در خيبر و فدك و محله بنى‏النضير و نخلستان و باغهاى ديگرى در طائف داشت كه پس از مرگ آن حضرت به عنوان صدقه باقى ماند. 136
    (مشروح سخن ابن ابى الحديد در بحث كشاورزى اميرمؤمنان (ع) خواهد آمد.)
    
    املاك و مزرعه‏ها و اموال شخصى اميرمؤمنان (ع)
    اميرالمؤمنين (ع) زمينى بين (خورنق 137 و كوفه) و در روايت ديگرى بين نجف تا حيره تاكوفه به چهل هزار درهم از بزرگان قبيله و رؤساى آن محل خريدارى كرد. 138
    همچنين آن حضرت در بالاى حرة الرجلاء 139در ناحيه فدك ، ملكى به نام قصيبه 140 داشت . در مورد ديگرى آمده است: على (ع) باغى را فروخت و تمام قيمت آن را ميان فقراى مدينه تقسيم كرد و خود با دست خالى به خانه برگشت. 141
    در حديث ديگرى مى خوانيم عبدالله بن حسن گويد: على (ع) هزار برده را آزاد كرد كه بهاى آنها را از پينه دست و عرق پيشانى پرداخت. 142
    
    محصول غله على (ع) در مدينه
    از سخن حضرت با مردم بصره روشن مى‏شود كه آن حضرت مزرعه داشته و ملك شخصى او بوده است .
    مرحوم شيخ مفيد نقل مى‏كند ابومخنف روايت كرده است كه وقتى اميرمؤمنان (ع) خواست از بصره برود در بين مردم ايستاد و فرمود:
    اى مردم بصره چرا بر من اعتراض مى كنيد، به خدا سوگند اين دو(اشاره به پيراهن وعباى خود كرد) از دسترنج بافت خانواده من است . آن گاه فرمود:بر من چه خرده‏اى مى‏گيريد. به خدا سوگند اين نيست (اشاره كرد به كيسه‏اى كه در دست داشت) مگر از محصول غله من در مدينه . اگر من از نزد شما رفتم و بيش از آنچه مى‏بينيد به همراه خود بردم،من در زمره خائنين هستم . سپس از بصره بيرون رفت و مردم او را بدرقه كردند. 143
    
    محصول مزرعه ينبع
    بكر بن عيسى مى‏گويد: همواره اميرمؤمنان (ع) مى‏فرمود: اى مردم كوفه اگر در آن روز كه از نزد شما مى‏روم جز اثاثيه خانه‏ام و ستوران باربرم و (فلان) غلامم چيز ديگرى با خود داشتم بدانيد كه خائنم.
    هزينه زندگى على (ع) از غله‏اى كه براى او از مدينه مى‏رسيد و آن حاصل مزرعه او در ينبع بود، تأمين مى‏شد.144
    در حديثى از امام صادق (ع) مى‏خوانيم كه فرمود: آن گاه كه على (ع) حكومت را به دست گرفت ، منبر رفت و پس از حمد و ثناى پروردگار گفت :به خدا سوگند من درهمى از «فيى‏ء» غنيمت و خراج» و مال شما كم نخواهم كرد (نمى‏خورم) مادامى كه در مدينه درخت خرما دارم...145
    بنابراين اميرمؤمنان (ع) نيزمانند ديگران املاكى داشته كه از درآمد املاك شخصى خود در مدينه روزگار مى‏گذارند.
    
    املاك امام حسن مجتبى (ع)
    جصاص در احكام القرآن مى‏نويسد:
    روايت شده است : حسن و حسين؛ پسران على (ع) از زمينهاى عراق خريدارى كردند. 146
    امام حسن مجتبى (ع) دره‏اى داشته است به نام «صدر نخلى» در اطراف مدينه، كه اين محل مزرعه و نخلستان بوده است . 147
    
    املاك امام حسين (ع)
    وقتى امام حسين (ع) در كربلاعمرو بن قرظه انصارى را پيش عمر بن سعد فرستاد و فرمود:شب در ميان دو لشگر مرا ديدار كن، عمر سعد با بيست سوار و امام حسين (ع) هم با بيست سوار آمدند. وقتى به هم رسيدند ، همراهان خود را دور كردند و تا پاسى از شب در خلوت با يكديگر به گفت و گو پرداختند . آن گاه به لشگرگاه خود برگشتند . از جمله سخنانى كه بين آنان رد وبدل شد، اين بوده است كه امام حسين (ع) به او فرمود: اين مردم را رها كن و با من باش. گفت : خانه‏ام ويران مى‏شود. فرمود: من آن را براى تو مى‏سازم . گفت: املاكم ضبط مى‏شود . فرمود: بهتر از آن را كه ملك من در حجاز است به تو مى دهم . 148
    مرحوم بحرانى مى‏نويسد حضرت به او فرمود: از مال خودم بغيبغه را كه چشمه بزرگى در زمين حجاز است و معاويه هزار هزار دينار طلا به من مى داد ولى آنرا نفروختم به تو مى‏دهم، (از اينها دست بردار) عمر سعد نپذيرفت .149
    در حديث ديگرى آمده است : امام حسين (ع) ناحيه‏اى را كه قبر حضرت آن جا است از اهل «نينوى» و«غاضريه» به شصت هزار درهم خريد ودوباره به آنان بخشيد و شرط كرد كه زائرين قبر باركش را راهنمايى كرده و سه روز از آنان پذيرايى كنند. 150
    خطيب بغدادى مى‏نويسد: حسين بن على (ع) چهار فرسخ در چهار فرسخ از زمين خراج را خريد
    
    سؤال
    در اين جا سؤالى مطرح مى‏شود و آن اين كه : چگونه امام حسن و امام حسين (ع) زمين خراج را خريدند ، در حالى كه اين گونه زمينها متعلق به عموم مسلمانان بود؟
    
    پاسخ
    در اين جا دو احتمال هست : اول اين كه آن دوبزرگوار ، حق اولويت زمين خراج را خريده‏اند . دوم اين كه : اين زمينها وقتى فتح شد، موات بود كه جزء انفال بوده است و بعد مسلمانى آن را احيا كرده و مالك شده و امام (ع) زمين را از او خريده است . علاوه بر اين، اين گونه اراضى؛ «زمينهاى خراج» را در اصطلاح فقها مفتوح العنوه مى‏گويند كه اختيار آن با امام است . همان‏گونه كه در روايتى مى‏خوانيم :
    ابوربيع شامى مى‏گويد: امام صادق (ع) فرمود: زمينهاى عراق را خريدارى نكن، مگر آنها كه در دست كسانى است كه با آنها قرار خراج بسته شده (چه مسلمان وچه ذمى مانند اراضى خيبر)، زيرا اينها به شمشير مسلمين فتح شده و جزء بيت المال مسلمين است كه هميشه اختيار آن با امام است . 151
    
    مقاومت امام حسين (ع) در برابر تصرف ملكش توسط معاويه‏
    امام حسين (ع) ملكى داشت در »ذوالمروه» كه آبادى بوده است در وادى القرى ومعاويه خواست در اين ملك تصرف ظالمانه كند، اما حضرت سيدالشهداء (ع) در برابر زورگويى او ايستاد.
    «وليد بن عتبةبن ابى سفيان» برادر زاده معاويه از طرف او حكومت مدينه را بر عهده داشت . سالار شهيدان حسين بن على (ع) كه در سراسر عمر خود زير بار ستم نرفت،بر سر مالى با حاكم مدينه كه همواره به قدرتهاى محلى ومركزى (شام) تكيه كرده و اجحاف مى نمود، اختلاف پيدا كرد. حضرت حسين (ع) براى درهم شكستن اساس ستم ، و آشنا ساختن ديگران به احقاق حق خود، روبه فرماندار مدينه كرد وگفت:به خدا سوگند هرگاه بر من اجحاف كنى، دست به قبضه شمشير مى‏برم، و در مسجد رسول خدا (ص) مى‏ايستم و مردم را به آن پيمانى 152 كه پدران و نياكان آنها بنيانگذاران آن بودند دعوت مى‏نمايم . ازآن ميان عبدالله بن زبير برخاست و همين جمله را تكرار كرد وضمناً افزود: همگى نهضت مى‏كنيم و حق او را مى‏گيريم، و يا اين كه در اين راه كشته مى‏شويم . دعوت حسين بن على (ع) كم كم به گوش همه افراد غيور مانند «مسور بن مخرمة » و عبدالرحمان بن عثمان رسيد وتمام لبيك گويان به آستان مقدس امام (ع) شتافتند و در نتيجه فرماندار از جريان وحشت كرده، دست از اجحاف برداشت . 153
    
    مزرعه امام حسين (ع) مهريه دختر عبدالله بن جعفر
    معاويه‏نامه‏اى براى مروان بن حكم كه والى مدينه بود نوشت كه اميرالمؤمنين (معاويه) دوست دراد الفت ومحبت (گذشته ) را از سر گيرد و كينه‏ها را از بين ببرد و صله رحم كند. وقتى نامه‏ام به تو رسيد، ام كلثوم دختر عبدالله بن جعفر را براى يزيد پسر اميرالمؤمنين خواستگارى كن و او را با پيشنهاد مهريه زياد تطميع كن. مروان نزد عبدالله بن جعفر رفت و نامه معاويه رابراى او خواند و وى را از مشمون نامه مطلع ساخت. عبدالله گفت دايى او حسين به ينبع رفته است و ما بدون اجازه او كارى نمى كنيم، به من مهلت ده تا بيايد. وقتى كه حسين بن على آمد عبدالله جعفر جريان را براى او نقل كرد. حسين نزد دختر عبدالله رفت و گفت دختر عزيزم پسر عمويت قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى‏طالب از ديگران براى تو سزاوارتر و شايسته‏تر است و شايد تو به مهريه بيشتر علاقه‏دارى ؟ و من بغيبغات را مهر تو قرار دادم. وقتى كه گروهى (از طرف معاويه) براى برنامه ازدواج آمدند، مروان بن حكم سخن را آغاز كرد و مقصود معاويه را از اين كار صله رحم و اتحاد كلمه است ، بازگو كرد.
    آن گاه حسين سخن گفت و ام كلثوم را به ازدواج قاسم درآورد... اين مزرعه همچنيان در اختيار فرزندان عبدالله بن جعفر از طرف ام كلثوم بود كه از يكديگر به ارث مى‏بردند، تا زمانى كه مأمون به خلافت رسيد. وقتى قضيه را براى مأمون بازگو كردند، گفت هرگز، اين وقف على بن ابيطالب صلوات الله عليه است . فدك را از آنهإ؛77ّّ گرفت، عوضش را به آنها داد و به حالت اوليه برگرداند. 154
    
    املاك امام سجاد (ع)
    على بن الحسين (ع) چشمه‏اى واقع در «ذى خشب» داشت و وليد فرزند عتبة فرزند ابوسفيان آن را به قيمت هفتاد و اند هزار دينار (طلا) از او خريد و شب شنبه را براى آبيارى (مزرعه سكينه) استثنا كرد ...155

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

آگاهي ساسانيان از ظهور پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله

 

نوع اثر :

قبل از بعثت

عنوان : 

آگاهي ساسانيان از ظهور پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله

صاحب اثر : 

اصغر حيدري

 

 

منبع : 

نشريه درسهايي از مكتب اسلام شماره 498


 

    پادشاهان ساساني
    آگاه از امر پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    نرمش در گفتار و برخورد ملايم يزدگرد با نمايندگان سعد بن ابي وقّاص، نشان‏دهنده آگاهي او از اخبار و پيشگوئي‏هاي راجع به پيامبر اسلام بود؛ ولي غرور پادشاهي و ساير وقايع ورقِ تاريخ را به طرز ديگري رقم زدند.
    مذاكرات قبل از جنگ قادسيّه و دعوت يزدگرد به اسلام. سعد بن‏ابي وقّاص فرمانده سپاه مسلمانان كه در قادسيه (سي كيلومتري جنوب كوفه) اردو زده آماده درگيري با لشگر ايران بود، از طرف يزدگرد سوم، پادشاه ساساني پيامي دريافت داشت مبني بر اين كه چند نفر از مردم نيك‏انديش و دانا پيش ما بفرست تا از ايشان استعلام كنيم و كيفيت آمدن شما را به اين نواحي و صورت صلح و جنگ را با ايشان باز نمائيم1.
    سعد وقاص چند تن از معارف لشگر خود مانند طلحة بن خويلد، جرير بن عبدالله بجلي، مغيرة بن شعبه، عامر بن عمرو تميمي، شُرحبيل بن سمط كندي، منذر بن حسّان ضَبّي، فرات بن حيّان عِجْلي، معنّي بن حارثه شيباني، نعمان بن مقرّن، حَمَلة بن حويّه و حنظلة بن ربيع را نزد يزدجرد فرستاد و ايشان را نصيحت كرد تا جهد كنند و كوشش نمايند كه يزدجرد، اسلام را قبول كند، باشد كه ما را با او جنگ نيافتد... (نمايندگان پيش شاه ايران آمدند. يزدجرد زبان عربي نيكو دانستي و سخن فصيح گفتي...) يزدجرد به فرستادگان گفت:
    «شما عربان گاهي به تجارت، گاهي به رسالت و گاهي به گدايي در ولايت ما آمد و شد داريد و طعام‏هاي لذيذ خورديد، آبهاي گوارا نوشيديد، لباس‏هاي حرير بديديد و لذت‏هاي آن بازيافتيد، برفتيد و باقي اعراب را خبر داديد. اكنون آمديد تا با ما، در اين نعمت مشاركت كنيد، بر ضد ما ديني ديگر نهاديد و بهانه‏اي برانگيختيد تا شايد كه اين ولايت و اين نعمت، شما را باشد تا شما از آن قحط و تنگي باز رهيد و اينجا عيش و فراغت كنيد... مي‏دانيم كه شما به سبب گرسنگي و ضيق عيش و قحط و بليّت بر اين ولايت آمده‏ايد، پس ما را با شما هيچ جنگ و محاربت نيست، در حق شما احسان و شفقت كنيم و كسوت (لباس)هاي فاخر و جامه‏هاي مهين و خروارهاي غلّه و ميوه بر شما فرستيم و شما را به شكر و امتنان بازگردانيم، اگر مقصود شما از آمدن اين است كه طمع در ملك و ولايت من كنيد و بخواهيد كه اين ولايت شما را باشد، هرگز اين كار، شما را ميسر نگردد، من براي دفع شما طريقه‏ها و تدبيرها بپردازم كه همه شما را در هلاكت اندازم و چنان كنم كه يك كس از شما خلاص نيابد و جان به سلامت نبرد».
    مغيرة بن شعبه در جواب يزدگرد چنين گفت:
    «خداي سبحان و تعالي ما را پيغمبري مبارك فرستاد و ما را از ضلالت و جهالت خلاصي داد. كتابي آورد فرقان نام كه خوب را از بد؛ و حلال را از حرام باز شناختيم و حق را از باطل فرق كرديم، راستي اين است كه هركه اين پيامبر و اين كتاب را مصدّق دانسته بدو ايمان آورد، هم از رنج دنيا و هم از عذاب آخرت ايمن شد و در حريم امن و امان در آمد و رضاي حق سبحانه او را حاصل گشت، هركس كه انكار كرد و رقم كفران و كفر بر ناصيه خود كشيد خود را در دنيا هلاك كرد و در آخرت عذاب دوزخ و وبال آتش بر خود افزود و ما را روا بود كه با او جنگ كنيم و در محاربه و مقاتله با او خويشتن را ثواب بزرگ دانيم تا اين كه بر پيامبر ما ايمان آورد، چون ايمان آورد از خود دانيم و مال و تن و جان و فرزند او را هم چون مال و جان و فرزند و پيوند خويش شناسيم. چون پيامبر ما محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كه مردي حق‏شناس و راست‏گوي و صادق قول بود از اين عالم مي‏گذشت ما را از شهرهايي كه بر دست امت او فتح خواهد شد و آفتاب امّت او بر آن طلوع خواهد كرد خبر داده است و شهر و ولايت و كوشك تو از آن جمله است كه به دست ما خواهد آمد، اكنون تو را سه كار مناسب مي‏بينم كه يكي از آن اختيار بايد كرد: يكي آن كه كلمه حق مي‏بايد گفت (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد انّ محمدا عبده و رسوله). اگر اين كلمه را گفتي همه سعادت، تو را حاصل آيد و همه دولت‏ها تو را روي نمايد، اين ولايت و ملك و سلطنت بر تو مقرّر گردانيم و تو را يار خود و دوستدار پيامبر خود دانيم، از ولايت تو به خوبي بازگرديم و يك برگ كاه از ولايت تو دست نيالاييم و بي‏دستور تو در يك ديه تو در نياييم، اگر اين نكني تو را گزيت [جزيه [مي‏بايد قبول كني و هر سال به بيت‏المال مي‏بايد فرستاد و تو در آن حالت «صاغِر» باشي و چون گزيت قبول كردي در جوار ذمّت ما در آمدي پس در ضمانت سلامت و كَنَفِ عافيت مي‏باشي، اگر اين دو قبول نكني جنگ را ساخته باش تا هر كه را خداي سبحانه بخواهد ظفر نصيب بكند و هركه را بخواهد مغلوب گرداند».
    يزدگرد گفت:
    «آنچه تو گفتي در فهم ما در آمد اما خاطرنشان كن كه كلمه صاغر چه باشد؟».
    مغيره گفت: «صاغر به اصطلاح ما آن باشد كه در آن ساعت كه تو گزيت مي‏گذاري، بر پاي ايستاده باشي و تازيانه بر سر تو داشته باشند تا تو در اداي آن تعلل ننمايي2».
    يزدگرد از اين سخن در خشم شد و گفت:
    «هرگز گمان نمي‏بردم كه چندان بزيم كه از امثال شما مردم، چنين سخن بشنوم، با خود انديشه مي‏كردم كه در حقِ شما شفقت‏ها كنم و احسان فرمايم [چنانكه ملاحظه مي‏شود يزدگرد در چندين جاي سخن، علاقه خود را به نرمي و مهرباني با مسلمانان نشان داده است، اين نرمي چه را مي‏رساند؟ او از اسلاف همان پادشاهاني بود كه به حج كعبه رفته و نذورات گرانبها به آنجا ارسال مي‏داشتند [اكنون كه در روي من چنين سخنهاي بي‏ادبانه گفتيد شما را از من جز خاك نصيب نباشد». پس غلامي را فرمود كه ظرفي را پر از خاك بياورد و به دست ايشان دهد كه پيش امير و سردار خويش ببرند و او را بگويند كه نصيب شما از نزديك من اين است و هم در اين نزديكي لش'ري فرستم كه همه شما را در خندق قادسيه در خاك دفن كنند و آنگاه وضع شاپور [ذوالأكتاف - اشاره به كشتار اعراب توسط شاپور] را تجديد كنم». پس مغيره و يارانش بازگشتند3.
    يعقوبي پس از ذكر خشم يزدگرد، مي‏نويسد:
    «خسرو توبره خاكي خواست و گفت اين را بر سر سرورشان بار كنيد و اگر نبود كه سفيران را نمي‏كشند اينان را كشته بودم. پس «عاصم بن عمرو تميمي» گفت منم سرور قوم. پس خاك را بر او بار كردند و با شتاب رفت و گفت به خدا سوگند كه ما بر ايشان ظفر يافتيم و زمينشان را در نور ديديم4».
    گويا رستم فرخ‏زاد سپه‏سالار ايران از اين‏گونه برخورد يزدگرد با نمايندگان اعرابي كه آماده، مسلح و مصمم در بيخ گوش مداين نشسته بودند، بسيار ناراحت شده و گفته است: «پسر زن حجامت‏گر را با پادشاهي چكار؟» گفته مي‏شود كه مادر يزدگرد زني حجامت‏گر بوده است5. و درستر آن كه مادر بزرگ يزدگرد (مادر پدرش) حجامت‏گر بوده است.
    جالب است كه به نوشته ابن بلخي «يزدگرد چون غلبه اسلام ديد مسلمان خواست‏شدن اما مهلت نيافت6». بعيد نيست خبر ابن بلخي درست باشد؛ زيرا يزدگرد به اخبار و پيش‏گوئي‏هاي راجع به پيامبر اسلام آگاه بوده حتي در مذاكره با نمايندگان سعد بن ابي وقاص نرمي زيادي در گفتار نشان داده است اما غرور پادشاهي و ساير وقايع، ورقِ تاريخ را به طرز ديگري رقم زدند. به هر حال با رفتن نمايندگان سعد بن ابي وقاص از نزد يزدگرد، احتمال برخورد نظامي قوت گرفت. اعراب از اسلام‏آوردن يزدگرد مأيوس شدند و به عنوان آخرين اقدام در جهت جلوگيري از درگيري نظامي، چندين نوبت نمايندگاني پيش رستم فرخ‏زاد فرستاده او را به اسلام دعوت نمودند7. اين نمايندگان چنان دريافتند كه رستم خواستار اسلام آوردن است اما از همراهانِ خويش بيم دارد و هرگاه به يكي از ايشان پيشنهاد مي‏كند رويِ مساعد نشان نمي‏دهد8.
    جنگ قادسيه و جنگ‏هاي متعاقب آن به سود مسلمانان پيش رفت و يزدگرد سوم با همراهان خود از پيش روي مسلمين گريخت و در آسيابي در «مرو» و به دستور مرزبان مرو، «ماهويه» كشته شد و سلسله عظيم و قدرتمند ساساني با مرگ او سرآمد. به قول فردوسي:
    جهاندار و ديهيم جوي ترا در آسيا ماه‏روي ترا
    برهنه بر آب اندر انداختند بدشنه جگرگاه بشكافتند
    برهنه شدند اندر آن جويبار سكو با از آن سوگواران چهار
    نبيره جهاندار نوشيروان برهنه تن شهريار جوان
    بسي مويه كردند برنا و پير به خشكي كشيدند از آن آبگير
    ز هامون سوي دخمه بگذاشتند به باغ اندرون دخمه‏اي ساختند
    سرآمد برو تخت و تاج و كلاه...9 بدان خوابگه رفت ناكام شاه
    
    پاورقيها:
    1. به نوشته بلاذري، خليفه عمر به سعد دستور داد قبل از جنگ، عده‏اي را نزد بزرگ پارسيان فرستد و ايشان را به اسلام خواند(فتوح‏البلدان: ص20). اين دو نظر را مي‏توان چنين جمع‏بندي كرد كه هر دو طرف مايل به مذاكره و پرهيز از جنگ بوده و از نتيجه جنگ، انديشناك بودند لذا ابتدا به فرستادن پيام و نماينده جهت مذاكره نمودند
    2. مغيره زياده‏روي كرده است. فرستاده مكتب خلفا، بهتر از اين بلد نبود مسئله را بدون جنگ حل نمايد اما اگر كار در مسير اصلي خود و دور محور ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام مي‏گرديد، بسياري از برخوردها و خون‏ريزي‏ها روي نمي‏داد.
    3. الفتوح: ص101 تا 105. فتوح‏البلدان: ص20.
    4. تاريخ يعقوبي: ج2، ص26 و 27.
    5. تاريخ يعقوبي: ج2، ص27.
    6. فارسنامه: ص26.
    7. اخبارالطوال: ص4 - 153.
    8. تاريخ يعقوبي: ج2، ص27.
    9. شاهنامه: ج7، ص5 - 244.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

رسالت امت اسلامي در قبال پيامبر اعظم(ص) در بيان آيت الله جوادي آملي

 

نوع اثر :

بعدازرحلت

عنوان : 

رسالت امت اسلامي در قبال پيامبر اعظم(ص) در بيان آيت الله جوادي آملي

صاحب اثر : 

آيت الله جوادي آملي

 

 

منبع : 

خبرگزاري شبستان


 

    اين گزارش بخش هايي از بيانات آيت الله جوادي آملي در اولين نماز جمعه سال85 در قم است كه با قیچی مسئولان پخش شبکه دوم سیما و بر اساس سلیقه آنها! براي پخش مواجه شد كه خواندنش براي مسئولين فرهنگي و امور خارجه واجب است.
    
    خبرگزاري شبستان: امسال بايد يك قدم جدّي حوزه و دانشگاه بر دارد؛ و آن هتك حرمت هائي كه شده _مستحضريد كه تنها كارشان نظير كار سلمان رشدي پليد نبود_ را پاسخي باشد.
    
    اين چند تا هتك حرمت است، چند تا كاريكاتور است؛ اول اينكه آن شبهات ديني را شناسائي كردند. دوم، قبل از اينكه آن شبهات را به صورت كتاب در بياورند، يا هم زمان كاريكاتورها را كار كردند. سوم، همان مطالب موهون و تهمت ها را به صورت كاريكاتور در آوردند. يعني اينكه هم پشتوانة علمي اش آن كتاب باشد، هم عامل اين پوسخند اش كاريكاتور باشد! هم كار فرهنگي كردند، هم كار طنز!
    
    بايد اين شبهات را شناسائي كرد و محصول اش هم همان ''تاريخ 23 ساله'' اي بود كه قبل از انقلاب منتشر شد؛ مرحوم علامة طباطبائي مي فرمود: براي ما پيام دادند كه دست به قلم ببريد، خون تان ريخته است!! مبادا دربارة اين جواب بدهيد! آن به دست پهلوي ، آن كتاب 23 ساله را لابد ديديد يا نديديد؛ خواص كه ديدند. همان شبهات به صورت هاي ديگر الآن در آمده.
    
    ** هيچ كاري براي پيامبر نكرده ايم**
    
    اين بنياد نهج الفصاحه اگر إن شآءَ الله امسال سامان بپذيرد، جايش است. خيلي ها متأسفانه گفتند: حَسبُنا كِتابُ الله، عترت را گذاشتند كنار ! ما تقريباً گفتيم: حَسبُنَا العِترَه ، قرآن را گذاشتيم كنار! چون تفسير در بين ما رواج نداشت!
    
    شما ببينيد دهها و صدها تفسير در بين ديگران است، ما تفسيرمان بعد از شيخ طوسي چند قرن مي گذرد، مرحوم امين الإسلام طبرسي است؛ بعد از امين الإسلام چند قرن مي گذرد تا مرحوم فيض مي رسد ؛ بعد از مرحوم فيض در صافي چند قرن مي گذرد تا علامة طباطبائي ! حالا يك كسي چهار تا سوره را معنا كرده، چهار تا آيه را معنا كرده، آن كه تفسير نيست! ما هر دويست سال ، سيصد سال يك تفسير نوشتيم ! آنها هر سال يك تفسير نوشتند! آنها گفتند : حَسبُنا كِتابُ الله ولي تا حدودي گرفتند.
    
    ما مشكل مان اين است كه گفتيم: حَسبُنَا العِترَه ، يك . و اين عترت را هم سيزده نفر مي دانيم، نه چهارده نفر!! ما اصلاً كاري دربارة پيغمبر نكرده ايم! ما عترت مان از حضرت امير شروع مي شود تا حضرت أبا صالح (عليهم آلاف التحيّه والثناء)! سالي هم كه يك روز به نام مبارك پيامبر است با مصيبت امام حسن مخلوط است! پيغمبر در بين ما شناخته شده نيست! در حالي كه شما اگر خطبه هاي حضرت، نامه هاي حضرت، كلمات حضرت را بررسي كنيد، مي بينيد يك حلقة مفقوده اي است بين روايات ما و قرآن! و بسياري از روايات ائمة ما (عليهم السَّلام) از پيامبر نقل شده. و بسياري از سخنان نوراني آن حضرت در كُتب ما پخش شده است، منتها اينها به عنوان راوي نقل كردند ، نه به عنوان مَروّيِ‌ عنه!
    
    
    در نوشته هاي آن حضرت (رسول اكرم) نامه هائي هست؛ بين نامه هاي رسول خدا با نامه هاي حضرت امير خيلي فرق است! آن نامة حضرت امير براي مالك اشتر و اينهاست كه مهم ترين نامه اش همين است. امّا نامه هاي پيامبر براي امپراطوري هاي خاورميانه بود. آن نامه كجا، نامة مالك اشتر كجا.
    
    
    **مسئولان عاشق مذاكره با امريكا بخوانند:**
    
    وقتي رسول خدا به امپَراطوري روم مي گويد: مي آئي يا بياورم ات؟! اين حرف كي است؟ براي امپراطوري غرب، روم مي نويسد: مي آئي يا بياورم ات ؟! اين نامه هاست!
    
    آنوقت اين اسلام را معرفي مي كند، مسلمان را معرفي مي كند، ديگر ذلّت پذير نيست؛ گرفتار اين نيست كه حالا آژانس چه فتوائي مي دهد! البرادعي چه فتوا مي دهد! چه جور تهديد مي كنند. كفّاري كه پا بند نيستند و پايشان هم به جائي بند نيست، دارند ما را تهديد مي كنند! مائي كه هم پابند ايم، هم پايمان بسته است؛ به قدرت اَزلي بسته است، خوب چه ترسي ما داريم؟ ما از كسي پيروي مي كنيم كه به دو امپَراطوري فرمان داد كه: مي آئي يا بياورم تان؟! هر دو را هم آورد؛ مگر آن روز خاور ميانه بيش از دو امپراطوري داشت ؟ مگر شرق حجاز ايران نبود؟ مگر غرب حجاز روم نبود؟ مگر هر دو را وجود مبارك پيامبر به بند نكشيد در آن نامه ؟!! آن نامه كجا ، نامة مالك اشتر كجا ؟! نامة مالك اشتر بَضعَهٌ مِنْ ذلِكَ الكِتابْ !!
    
    
    **مسئولان فرهنگي بخوانند**
    وجود مبارك حضرت خيلي غريب است؛ هم قرآن غريب است، هم پيامبر. اگر هم يك وقتي تظاهرات كرده اند، ما همين اينجا تظاهرات مي كنيم، آن كاريكاتور را محكوم مي كنيم! (تكبير حُضّار) .
    
    وجود مبارك حضرت امير (سلام الله عليه) در بحبوحة خطبه ها و نامه ها براي تثبيت موقعيّت كلام خود از ذات مقدّس رسول گرامي مايه مي گذارد. مي فرمايد: لذا پيامبر چنين گفته است و به تعبير سيّدنا الاُستاد مرحوم علامه: ادب عليّ بن أبيطالب اين بود ؛ در طي آن مدّتي كه در خدمت رسول خدا بود، اصلاً سخن اي نگفت! جرأت نمي كرد در برابر پيامبر حرف بزند ! با اينكه نفس او بود . ادب علي، احترام علي، خضوع علي ، تجليل علي ، تكريم علي نسبت به او … . همة اين فرمايشات نهج البلاغه بعد از رحلت پيامبر است!
    
    آنچنان خود حضرت امير آنطوري كه كُليني نقل كرد ، دارد به اينكه : كُنّا إذَا احْمَرنَا البَأسْ لُذْنا بِرَسُولِ الله(1) ! علي كه دوّمي ندارد در سلحشوري ، مي فرمايد : هر وقت جنگ داغ مي شد، ما به پيغمبر پناه مي برديم! يك وقتي كنار حضرت مي ايستاديم، مثل اينكه مي رفتيم در سنگر ! پيغمبر كجا ، ديگران كجا. اين حرف خود علي است. . فرمود : در نائرة جنگ ، وقتي خيلي داغ مي شد ، لُذْنا بِرَسُولِ الله ! وقتي كنار پيامبر مي آمديم، مثل اينكه وارد سنگر شديم.
    
    به گزارش شبستان، ایشان ادامه داد: سخنان آن حضرت ، مفسّر بودن آن حضرت، مُبيّن بودن آن حضرت؛ آنوقت خود ائمه (عليهم السَّلام) همه سعي مي كنند سخنانشان را به پيامبر برسانند. ما يك بنيادي مي خواهيم كه مثل بنياد نهج البلاغه ، خطبه هاي حضرت را جمع‌ آوري كند ، يك؛ خدا غريق رحمت كند مرحوم آيت الله احمدي ميانجي را كه تقريباً محصول سي چهل سالة عمرش آن « مكاتيبُ الرَّسُول » بود. پنج جلد بود. خوب البتّه الآن بايد شكوفاتر كرد، تحشيّه كرد، تعليق كرد، افزون كرد و مانند آن. بخش نامه ها را ايشان مرقوم فرمودند كه بايد تكميل بشود. بخش كلمات قصار و حكمت هم در پيش ؛ اين مي شود يك موسوعة كامل . رابط بين روايات ما و قرآن كريم هم همين نهج الفصاحه است.
    
    اين إن شآءَ الله به خواست خدا كار ''حوزويان و دانشگاهيان'' است. شبهه شناسي كردن و پاسخ دادن و عظمت و جلال پيامبر را حفظ كردن، عظمت عترت محفوظ مي ماند. عظمت قرآن محفوظ مي ماند. براي اينكه او مورّث اين ثقلين است. وقتي ما مورّث را در دسترس نداريم، از ميراث چقدر طرف مي بنديم؟!
    
    اين سال وقتي به نام مبارك پيامبر أعظم (عليه و علي آله آلاف التحيّه والثناء) شد، اميدواريم كه بركات فراواني از نظر علمي و عملي، همانطوري كه ايشان [ مقام معظّم رهبري ] در پيام نوروزي فرمودند ، نصيب امّت اسلامي بشود ! …
    
    بيانات آيت الله جوادي آملي در خطبة دوّم نماز جمعة قم
    به مناسبت سال پيامبر أعظم (ص)؛ 4 فروردين 1385 که در پخش تلویزیونی شبکه دوم سیما به صورت گزینشی و طبق سلیقه مسئولین! تنها دقایقی از این بیانات کامل و مبسوط پخش شد.
    
    پي نوشت:
    1. شرح نهج البلاغه ؛ ابن أبي الحديد مُعتزلي / جلد 13 / صفحة 279 ـ اَلخَبَرُ المَشهُور عَنْ عَليٍّ‌ (ع) وَ هُوَ اَشجَعُ البَشر : كُنّا إذَا اشْتَدَّ البَأسْ وَ حَمِيَ الوَطيسْ اَتقينا بِرَسُولِ الله (ص) وَ لُذنا بِه.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

طوفانى كه بعد از پيامبر(ص) برخاست‏

 

نوع اثر :

بعدازرحلت

عنوان : 

طوفانى كه بعد از پيامبر(ص) برخاست‏

صاحب اثر : 

آيت الله مكارم شيرازى

 

 

منبع : 

سايت بلاغ


 

    متن:
    «فلما اختار اللّه لنبيه [صلى اللّه عليه و آله‏] دار انبيائه و ماؤى اصفيائه، ظهر فيكم حسيكة النفاق، و سمل جلباب الدين، و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الاقلين و هدر فنيق المبطلين، فخطر فى عرصاتكم، و اطلع الشيطان رأسه من مغرزه، هاتفا بكم، فالفاكم لدعوته مستجيبين ،و للغرة فيه ملاحظين، ثم استنهضكم فوجدكم خفافاً و احمشكم فالفاكم غضاباً، فوسمتم غير ابلكم، و اوردتم غير شربكم، هذا و العهد قريب، و الكلم رحيب، و الجرح لما يندمل، و الرسول لما يقبر، ابتداراً زعمتم خوف الفتنة،
    
    «الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين» فهيهات منكم؟ و كيف بكم؟ و انى تؤفكون؟ و كتاب اللّه بين‏ اظهركم امروره زاهرة [ظاهرة] و اعلامه باهرة، و زواجره لايحة، و او امره واضحة، قد خلفتموه و راء ظهوركم ارغبة عنه تريدون؟ ام بغيره تحكمون؟ بئس للظالمين بدلا.
    
    «و من يتبع غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين»
    
    ترجمه:
    اما هنگامى كه خداوند سراى پيامبران را براى پيامبرش برگزيد، و جايگاه برگزيدگانش را منزلگاه او ساخت، ناگهان كينه‏هاى درونى و آثار نفاق در ميان شما ظاهر گشت، و پرده دين كنار رفت، و گمراهان به صدا درآمدند، و گمنامان فراموش شده سربلند كردند، نعره‏هاى باطل برخاست و در صحنه اجتماع شمابه حركت در آمدند.
    
    شيطان سرش را از مخفيگاه خود بيرون كرد و شما را به سوى خود دعوت كرد، وشما را آماده پذيرش دعوتش يافت و منتظر فريبش!
    
    سپس شما را دعوت به قيام كرد و سبكبار براى حرك يافت! شعله‏هاى خشم و انتقام را در دلهاى شما بر افروخت، و آثار غضب در شما نمايان گشت.
    
    و همين امر سبب شد بر غير شتر خود علامت نهيد، و در غير آبشخور خود وارد شويد، - و به سراغ چيزى رفتيد كه از آن شما نبود و در آن حقى نداشتيد و سرانجام به غصب حكومت پرداختيد-.
    
    در حالى كه هنوز چيزى از رحلت پيامبر نگذشته بود، زخمهاى مصيبت ما وسيع و جراحات قلبى ما التيام نيافته، و حتى هنوز پيامبر(ص) به خاك سپرده نشده بود.
    
    بهانه شما اين بود كه «مى ترسيم فتنه‏اى برپا شود!»
    
    و چه فتنه‏اى از اين بالاتر كه در آن افتاديد؟ و همانا دوزخ به كافران احاطه دارد.
    
    چه دور است اين كارها از شما!
    
    راستى چه مى‏كنيد؟ و به كجا مى‏رويد؟
    
    با اينكه كتاب خدا قرآن در ميان شماست، همه چيزش پرنور نشانه هايش درخشنده، نواهيش آشكار، اوامرش واضح، اما شما آن را پشت سر افكنده‏ايد!.
    
    آيا از آن روى برتافته‏ايد؟ يا به غير آن حكم مى‏كنيد آه كه سمتكاران جانشين بدى را براى قرآن برگزيدند.
    
    و هركسى آئينى غير از اسلام را انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
    
    تفسير:
    1- حركتهاى مشكوك و خطوط انحرافى‏
    بانوى اسلام(س) در اين بخش از سخنان به بازماندگان احزاب جاهلى و منافقين اشاره مى‏كند كه در زمان حيات پيامبر(ص) عرصه بر آن‏ها تنگ شده بود و سر در لاكهاى خود فرو برده، و در لانه‏هاى خود خزيده بودند.
    
    اما ناگهان اين حشرات الارض با مرگ پيامبر خدا(ص) از لانه‏ها سر برآوردند، و خفاشانى كه در برابر مهر فروزنده وجود پيامبر(ص) تاب خودنمائى نداشتند بازيگران ميدان شدند!، و حركتهاى مشكوك آغاز شد و خطوط انحرافى آشكار گشت و بازيگران سياسى وارد معركه شدند!
    
    2- گروهى به دعوت شيطان لبيك گفتند!
    انده عميق دختر پيامبر(ص) از اينجا شروع مى‏شود كه چگونه جمعيت كثيرى به دعوت شيطان لبيك گفتند، و به آواى شوم جغدها به حركت در آمدند، آلت دست منافقان كور دل، و حزب شيطان شدند، و با اينكه هنوز آب كفن پيامبر(ص) نخشكيده بود و صداى اذان مؤذنش در گوش و بانگ تكبيرش در دلها طنين افكن بود، حركتهاى ارتجاعى آغاز شد.
    
    غير از ساده لوحان و بيمار دلان، گروه ديگرى به عنوان اينكه مى‏ترسيم اگر سخنى بگوئيم اختلاف و نفاقى روى دهد، مهر سكوت بر لب زدند، و تماشاگر صحنه شدند، و يا با آن هماهنگى كردند، تا اختلافى بروز نكند در حالى كه اين خود بزرگترين اختلاف و انحراف بود!
    
    3- پناه به قرآن بريد
    فاطمه(س) اين منادى الهى سپس بر آن‏ها بانگ مى‏زند كه كجا هستيد؟ و به كجا مى‏رويد اى راه گم كرده‏ها؟ گوئى سخن پدرش پيامبر(ص) را به خاطر مى‏آورد كه:
    
    «اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن فمن جعله امامه قاده الى الجنة و من تركه خلفه ساقه الى النار!»
    
    «هنگامى كه فتنه‏هاى همچون پرده‏هاى شب ظلمانى به شما روى آورد بايد به سايه قرآن پناه بريد آن كس كه قرآن را پيش روى خود دهد- و از آن پيروى كند- به بهشتش رهبرى كند، و آن كه آن را پشت سر افكنده به دوزخش مى‏راند»
    
    بر آن‏ها فرياد مى‏زند كه قرآن را رها نكنيد، اوامر و نواهى آن روشن است، و دستورهائى را كه براى مسأله خلافت بعد از پيامبر(ص) داده آشكار است، پيش بينى لازم را براى بعد از رحلتش كرده، و چيزى در پرده ابهام باقى نگذارده است.
    
    4- هشدار به اصحاب و ياران پيامبر(ص)
    بانوى اسلام(س) اين فريادگر زمان، به آن‏ها هشدار مى‏دهد كه اگر يادگار بزرگ پيامبر(ص) «قرآن» را رها كنيد، و دست به دامان غير آن بزنيد، و افكار ناتوان خود را بر تعليمات اسلام مقدم بداريد، و به بهانه مصلحت انديشى‏ها يا جلوگيرى از فتنه‏ها خود را حاكم بر قرآن بدانيد، نه محكوم فرمان آن، زيان بزرگى دامان شما را خواهد گرفت.
    
    آتش فتنه در جامعه شما هرگز خاموش نخواهد شد، و از آنچه مى‏ترسيد در آن واقع مى‏شويد، روح اسلام از ميان شما رخت بر مى‏بندد و جز قشرى بى مغز، و ظاهرى بى محتوا چيزى باقى نخواهد ماند.
    
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1. قرآن كريم، سوره توبه، آيه .49
    2. قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه .85

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

پيامبر اكرم و اهل بيت(عليهم‌السلام) بزرگ‌ترين كلمه خداوند

 

نوع اثر :

اهل بيت پيامبر

عنوان : 

پيامبر اكرم و اهل بيت(عليهم‌السلام) بزرگ‌ترين كلمه خداوند

صاحب اثر : 

آيت الله جوادي آملي

 

 

منبع : 

پايگاه اطلاع رساني اسراء


 

    برجسته‌ترين و بزرگ‌ترين كلمه‌ي‌ خدا در همه‌ي‌ آفرينش، وجود گرامي خاتم الأنبيا (صلي الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت اوست و روايات فراواني بر اين حقيقت، دلالت دارد كه تنها به دو مورد بسنده مي‌شود:
    1. ميثم تمار نقل مي‌كند كه پيكي از سوي معاويه در كوفه به محضر امير مؤمنان (عليه‌السلام) رسيد و در اثناي سخن، معاويه را شايسته‌تر از حضرت علي بن ابي‌طالب (عليه‌السلام) نسبت به مقام امامت خواند. امير مؤمنان فرمان داد تا مردم را به اجتماع دعوت كنم و پس از چندي مسجد جامع كوفه، مملو از جمعيت شد؛ آنگاه حضرت علي بن ابي‌طالب (عليه‌السلام) لب به سخن گشود و پس از بيان مطالبي با اشاره به ويژگي‌هاي امامت، چنين فرمود: "و الله لايكون الإمام إماماً حتي يحيى الموتي أو ينزّل من السماء مطراً أو يأتى بما يشاكل ذلك مما يعجز عنه غيره"(1)؛ "به خدا سوگند، تنها كسي مي‌تواند امام باشد كه (به اذن خدا) مردگان را زنده نمايد يا از آسمان باران بباراند يا ديگر معجزاتي كه همگان از انجام آن ناتوان باشند، ارائه نمايد".
    سپس خطاب به جمعيت فرمود: ميان شما هستند كساني كه به جايگاه بلند من آگاهند و يقين دارند كه من آيه‌ي‌ جاويد خداوند و كلمه‌ي‌ تامّ الهي و حجّت بالغ خداي سبحانم؛ "و فيكم من يعلم أنّى الآية الباقية و الكلمة التامّة و الحجة البالغة".(2) آنگاه ميثم تمار به معجزات شگفت‌انگيزي اشاره مي‌كند كه در همان مجلس توسط حضرت امير مؤمنان (عليه‌السلام) صورت پذيرفت و پس از آن، امام (عليه‌السلام) دوباره بر منبر قرار گرفتند و خطبه‌ي‌ معروف شقشقيه را ايراد فرمودند.
    براساس اين حديث، رسول خدا و اهل بيت او (عليهم‌السلام) نه تنها كلمات الله، بلكه كلمات تامّات خداي سبحان هستند.
    2. يحيي بن اكثم از امام علي بن موسي الرّضا (عليه‌السلام)، تفسير اين آيه را طلب كرد: "و لَو أنّمَا في الأرض من شجرةٍ أقلـمٌ و البحر يمدُّه من بعده سبعةُ أبحُر ما نفدت كلمت الله إن الله عزيزٌ حكيمٌ"(3) و امام رضا (عليه‌السلام) نام هفت دريا را كه مورد اشاره‌ي‌ آيه است، بيان داشتند و سپس فرمودند: ما آن كلماتي هستيم كه اگر هفت دريا مركّبِ شمارش آن‌ها شود، هرگز به شمارش نيايند و اوج فضايل آن‌ها آشكار نگردد؛ "و نحن الكلمات التى لاتدرك فضائلها و لاتستقصي".(4)
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1 ـ بحار، ج 54، ص 344، ح 36.
    2 ـ همان.
    3 ـ سوره‌ي‌ لقمان، آيه‌ي‌ 27.
    4 ـ بحار، ج 4، ص 151، ح 3.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

نام محمد صلي الله عليه و آله در آفاق ملکوت2

نام محمد صلي الله عليه و آله در آفاق ملکوت2

 

 

 

 

پس از رانده شدن آدم و حوا از بهشت به علت نافرمانى ، و جايگزين شدن بر روى زمين ، خداوند براي پذيرش توبه آنان، جبرئيل را حامل پيامي از سوي خود براي آن دو قرار داد كه : شما بر خود ستم كرديد ، اگر مىخواهيد خداوند توبه شما را بپذيرد ، او را به حق همان نام‌هايى كه در ساق عرش ديديد ، سوگند دهيد.
آدم و حوا گفتند:
" اللهم انا نس ا لك بحق الاكرمين عليك محمد و على و فاطمه و الحسن و الحسين و الائمه الاتبت علينا و رحمتنا "
و خداوند توبه شان را پذيرفت.
پس از رانده شدن آدم و حوا از بهشت به علت نافرمانى ، و جايگزين شدن بر روى زمين ، خداوند براي پذيرش توبه آنان، جبرئيل را حامل پيامي از سوي خود براي آن دو قرار داد كه : شما بر خود ستم كرديد ، اگر مىخواهيد خداوند توبه شما را بپذيرد ، او را به حق همان نام‌هايى كه در ساق عرش ديديد ، سوگند دهيد.
آدم و حوا گفتند:
" اللهم انا نس ا لك بحق الاكرمين عليك محمد و على و فاطمه و الحسن و الحسين و الائمه الاتبت علينا و رحمتنا "
و خداوند توبه شان را پذيرفت.(17)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: آدم به پيشگاه خداوند چنين دعا كرد:
" يا رب بحق محمد و على و فاطمه والحسن والحسين الاتبت على "؛ پروردگارا! به حق محمد ، على ، فاطمه ، حسن و حسين ، توبه مرا بپذير. "
خداوند به آدم وحى كرد: اى آدم! محمد را از كجا شناختى؟
آدم گفت: هنگامى كه مرا آفريدى ، ديدم در عرش نوشته شده:
" محمد رسول الله ، على اميرالمومنين. " (18)

محمد كافرينش هست خاكش
هزاران آفرين بر جان پاكش
چراغ افروز چشم اهل بينش
طراز كارگاه آفرينش
رياحين بخش باد صبحگاهى
كليد مخزن گنج الهى
به معنى كيمياى خاك آدم
به صورت توتياى چشم عالم (19)

خالد صيرفى گويد: از على بن موسى الرضا پرسيدم: نقش انگشتر اميرالمومنين چه بود؟
حضرت فرمود: چرا از آن كه قبل از او بوده ، نپرسيدى؟
گفتم: آن چيست؟
فرمود: نقش انگشتر آدم اين بود:
" لا اله الا الله ، محمد رسول الله " و با همين انگشتر از آسمان به زمين آمد.
در دنباله همين حديث آمده:
وقتى كه حضرت ابراهيم را در منجنيق گذاشتند تا در آتش افكنند ، جبرئيل خشمناك شد. خداوند ب ه ا و وحى كرده ، پرسيد: چرا خشمناك شدى؟ جبرئيل گفت: پروردگار ا ! خليل تو كه در روى زمين جز او كسى ت و را پرستش نمىكند ، دشمن تو و او بر او دست يافته است! خداوند فرمود: ساكت شو. بنده‌اى مانند تو كه مىترسد فرصت را از دست دهد ، شتاب مىكند ؛ اما من هر وقت خواستم بنده‌ام را نجات مىدهم . جبرئيل از سخن خود توبه كرده به طرف ابراهيم رفت ، ب ه ا و گفت: آيا نيازى دارى؟ ابراهيم گفت: نيازى به تو ندارم. پس از اين ، خداوند براى ابراهيم انگشترى فرستاد كه در آن شش جمله بود:
" لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، لاحول ولا قوه الا بالله ، فوضت امرى الى الله ، اسندت ظهرى الى الله ، حسبى الله "؛ ... كارم را به خدا واگذار كردم ، به خداوند تكيه كردم ، خداوند مرا بس است.
خداوند ب ه ا و وحى كرد: اين انگشتر را در دست كن كه من آتش را بر تو سرد و سلامت گردانم.
امام رضا عليه السلام فرمود: نقش نگين انگشتر پيامبر چنين بود:
" لا اله الا الله ، محمد رسول الله "
انس بن مالك از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله روايت مىكند كه آن حضرت فرمود:
هنگامى كه خداوند خواست قوم نوح را هلاك كند ، به نوح وحى فرمود كه: از درخت ساج تخته‌هايى تهيه كند. پس از آن كه نوح آن‌ها را آماده كرد ، نمىدانست با آن‌ها چه كند. جبرئيل فرود آمد و نقشه كشتى را ب ه ا و داد و نيز صندوقى براى او آورد كه در آن صد و بيست و نه هزار ميخ بود ، نوح در ساختن كشتى از آن‌ها استفاده كرد. در پايان ، پنج ميخ باقى ماند ، نوح به يكى از آن‌ها دست زد كه نورى به دستش تاب يد و ميخ ، چون ستاره درخشانى در كرانه آسمان ، روشن شد. نوح حيرت زده شد. خداوند ميخ را به سخن آورد و با زبانى رسا گفت: من به نام بهترين پيامبران ، محمد بن عبدالله مىباشم.
پس جبرئيل فرود آمد: نوح گفت: اى جبرئيل! اين ميخ چيست كه مانند آن را نديدم؟ جبرئيل گفت: اين به نام سرور پيامبران ، محمدبن عبدالله است. آن را در جلوى سمت راست كشتى بزن. سپس نوح به ميخ دوم دست زد ، تابشى كرد و روشن شد. از جبرئيل پرسيد: اين ميخ چيست؟
جبرئيل گفت: اين ميخ به نام برادر و پسر عم پيامبر ، سرور اوصي ا، على بن ابى ط الب است. آن را در جلوى سمت چپ بزن.
سپس دست به ميخ سوم برد ، ميخ پرتو افكند و تابشى كرده ، روشن شد. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام فاطمه است ؛ آن را در كنار ميخ پدرش ن صب كن. نوح دست به ميخ چهارم برد ، تابشى كرد و روشن شد. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حسن است ؛ آن را در نزديك ميخ پدر وى به كار بگير.
نوح دست به ميخ پنجم برد ، تابشى كرد و روشن شد و تر گشت. جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حسين است ، آن را در كنار ميخ پدرش بكوب.
نوح پرسيد: اى جبرئيل! اين ترى در ميخ پنجم چيست؟ جبرئيل گفت: اين خون است. سپس داستان شهادت حسين عليه السلام را براى نوح بيان كرد.

حديث لوح
ابوبصير از امام صادق عليه السلام روايت كند كه آن حضرت فرمود: پدرم محمدبن على (امام باقرعليه السلام) به جابر بن عبدالله انصارى فرمود:
من با تو كارى دارم ؛ چه موقع مىتوانم با تو در ميان بگذارم؟
جابر گفت: هر وقت دوست داشته باشيد. پس روزى پدرم با او تنها شد و به او گفت: اى جابر! درباره لوحى كه در دست مادرم فاطمه عليهاالسلام ديدى ، سخن بگو و برايم بيان كن كه مادرم راجع به نوشته‌هاى آن لوح ، به تو چه گفت.
جابر گفت: خدا را گواه مىگيرم كه در زنده بودن رسول خدا به خانه مادرت فاطمه ـ صلوات الله عليها ـ رفتم و تولد حسين عليه السلام را به او تبريك گفتم.
پس در دست فاطمه لوحى سبز رنگ ديدم كه به گمانم از زم ّ رد بود و در آن نوشته سپيدى چون نور خورشيد ، مشاهده كردم. به فاطمه گفتم: پدر و مادرم فدايت باد ، اى دختر رسول خدا! اين لوح كه در دست شماست چيست؟
فاطمه فرمود: اى جابر! خداى تعالى اين لوح را به رسول الله صلي الله عليه و آله هديه كرده و در آن ، نام پدرم و شوهرم و دو پسرم و امامان از نسل من نوشته شده است. پدرم آن را به من بخشيد تا مرا خوشحال كند.
جابر ادامه مىدهد: مادرت آن لوح را به دستم داد ، آن را خواندم و از آن رونويسى كردم.
پدرم از جابر پرسيد: آيا آن نسخه را در اختيار دارى كه به من نشان دهى؟
جابر گفت: آرى! پس پدرم با جابر به خانه شان رفت. در آن جا پدرم نوشته‌اى بر پوست بيرون آورد و به جابر گفت:
تو در نسخه خود نگاه كن تا من از روى نسخه خود بخوانم. جابر نسخه خود را نگاه مىكرد و پدرم مىخواند ، دو نسخه حتى در يك حرف اختلاف نداشت.
جابر گفت: خدا را گواه مىگيرم كه من عين اين نوشته را در لوح فاطمه ديدم:
اين نوشته‌اى است از خداى عزيز حكيم ، براى محمد ، نبى و فرستاده و نور و سفير و حجاب و دليل پروردگارش كه روح الامين جبرئيل از پيشگاه پروردگار جهانيان آورده است .
اى محمد! نام‌هاى مرا بزرگ دار و نعمت‌هايم را سپاس گوى و بخشش‌هايم را انكار مكن. پس همانا من خدايم ، نيست خدايى جز من ؛ درهم شكننده گردنكشان و انتقام گيرنده براى ستمكشان و حاكم روز رستاخيز. نيست خدايى جز من. كسى كه به چيزى جز بخشش من اميد دارد يا از چيزى جز عدل من بترسد ، او را چنان عذاب كنم كه احدى از جهانيان را همانند او ، عذاب نكرده باشم. پس تنها مرا پرستش كن و تنها بر من توكل نما.
من هيچ پيامبرى را مبعوث نكردم جز اين كه پس از دوران رسالت و مدت زندگانى‌اش ، جانشينى براى او برگزيدم. (اى محمد) ، من تو را بر همه پيامبران ، و جانشين تو (على) را بر همه اوصيا برترى دادم. و تو را گرامى داشتم به فرزند زادگانت حسن و حسين ، پس حسن را بعد از پدرش معدن دانشم قرار دادم و حسين را خزانه دار وحى ام ، و او را به شهادت گرامى داشتم و در پايان ، او را به سعادت رساندم ؛ او برترين شهيدان و بالاترين مقام شهادت را داراست و كلمه تامه‌ام را با او قرار دادم و حجت رساى من نزد اوست و به عترت او پاداش و مكافات مىدهم. پس از او على سيدالعابدين و زينت اوليائم مقرر شد ، سپس پسرش شبيه جدش محمود محمد ، باقر (شكافنده) علم من و معدن حكمتم.
به زودى كسانى كه درباره جعفر صادق ترديد مىكنند ، هلاك مىشوند. آن كه او را نپذيرد ، مرا نپذيرفته ، سخن حقى است از جانب من كه جايگاه او را برتر دادم و هر آينه او را شادمان كنم به دوستان و پيروان و يارانش. پس از او موسى را برگزيدم. پس از او فتنه‌اى كور و تاريك رقم زنم ، كه رشته واجباتم بريده نشود و حجت من پنهان نمىماند. همانا اولي اء من خوشبختند.
آگاه باشيد هر كس يكى از ايشان را انكار كند نعمت مرا انكار كرده و كسى كه آيه‌اى از كتاب من را تغيير دهد ، بر من افترا بسته ، واى بر افترا زنندگان و منكرين پس از بنده‌ام موسى كه حبيب و برگزيده من است.
آگاه باشيد تكذيب كننده امام هشتم ، تكذيب كننده همه امامان و اولي اء من است. على (بن موسى) ولى و ياور من است. عفريتى مستكبر او را مىكشد و در شهرى كه بنده صالح ذوالقرنين آن را بنا گذاشته ، در كنار بدترين آفريده‌هايم(20) به خاك سپرده مىشود. سخن حقى است از جانب من ، چشم او(امام هشتم) را به فرزندش و جانشين او ، محمد (امام جواد) روشن كنم ؛ او كه وارث علم پدر و معدن دانش و جايگاه سر من و حجت من بر خلق است. بنده‌اى به او ايمان نياورد مگر اين كه بهشت را جايگاه او گردانم و شفاعت او را در هفتاد كس از خاندانش كه سزاوار دوزخ باشند ، بپذيرم.
سعادت را براى فرزندش على (امام هادى) به پايان برم ؛ او كه ولى و ياور و گواه در آفريدگانم است ، او امين بر وحى من است. از او دعوت كننده به راهم و خزينه دار دانشم ، حسن عسكرى را به وجود آورم.
سپس دينم را به فرزندش محمد (حج ة بن الحسن) كه رحمت براى جهانيان است ، كامل كنم. در اوست كمال موسى ، و به اء عيسى ، و صبر ايوب. او سرور اولي اء من است. در غيبت او اولي اء من خوار شوند و سرهاى (بريده) آن‌ها هديه مىشود ، كشته ميشوند و سوخته ميگردند. پيوسته ترسان و هراسان‌اند ، زمين از خون آن‌ها رنگين شود ، زنانشان صدا را به ناله و گريه بلند كنند. آن‌ها به راستى اولي اء من هستند؛ به وسيله آن‌ها هر فتنه كور و تاريك را برطرف كنم ، لغزش‌ها و تنگناها و غل‌ها به واسطه آن‌ها از بين برم. بر آنان باد درود و رحمت پروردگارشان ، آن‌ها راه يافتگانند.
ابوبصير گويد: اگر در عمر خود جز اين حديث را نشنوى ، براى تو بس است ؛ آن را جز از اهلش نگهدار.(21)

 

 

 


پى نوشت‌ها:
1 . احزاب / 40.
2 . اديب الممالك فراهانى.
3 . نبى مرسل: پيامبرى كه آيين مستقل دارد ، نبى: آيين پيامبر مرسل را تبليغ مىكند.
4 و 5 ـ سعدى
6 . بحارالانوار ، ج 11 ، ص 151.
7 . همان ، ص 114.
8 . در بعضى روايات نيز آمده كه هب ة الله فرزند هابيل بوده است . (همان ، ص 246) و در بعضى آمده كه هب ة الله همان شيث است. (همان ، ص 265).
9 . همان ، ص 115.
10 . فروع كافى ، ج 3 ، ص 484.
11 . سعدى.
12 . بحارالانوار ، ج 18 ، ص 312.
13 . ص / 75.
14 . سرادق: سراپرده.
15 . بحارالانوار ، ج 11 ، ص 142.
16 . بقره / 35.
17 . بحارالانوار ، ج 11 ، ص 174.
18 . همان ، ص 181.
19 . نظامى.
20 . هارون الرشيد.
21 . اصول كافى ، ج 1 ، ص 528 ، دارالكتب الاسلاميه ، تهران / احتجاج طبرسى ، ج 1 ، ص 162.
منبع:
مجله كوثر ، شماره (50) ، با تصرف
Labbaik.ir

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

مشورت در سیره پیامبر(ص)۲

مشورت در سیره پیامبر(ص)۲

 

 

 


«اذا كان امراكم خياركم و اغنياءكم سمحاءكم و امركم شورى‏بينكم فظهر الارض خيرلكم من بطنها و اذا كان امراءكم شراركم واغنياءكم بخلا كم ولم يكن امر كم شورى بينكم فبطن الارض خيرلكم‏من ظهرها.» هرگاه زمامداران شما نيكان و توانگران شماسخاوتمندانتان باشد و كارهايتان به مشورت انجام شود، در اين‏موقع روى زمين از زير زمين براى شما بهتر است (و شايسته حيات‏و بقا هستيد); ولى اگر زمامدارانتان بدان و توانگرانتان بخيلان‏باشند و كارها با مشورت برگزار نشود، در اين صورت زير زمين ازروى آن براى شما بهتر است.

مشورت ادراك و هشيارى دهد عقلها مر عقل را يارى دهد مشورت در كارها واجب شود تا پشيمانى در آخر كم شود

نبى اكرم (ص) در امور مختلف مشورت مى‏كرد و سپس تصميم مى‏گرفت وعمل مى‏كرد.

چنانچه امام رضا(ع) فرمود: «ان رسول الله(ص) كان‏يستشير اصحابه ثم يعزم على ما يريد.» البته مشورت نبى‏اكرم(ص) در امور مربوط به خدا و رسولش كه حكم صريح داشت و به‏عنوان نص ارائه مى‏شد، صورت نمى‏گرفت، بلكه مشورتها در امورمربوط به امت تحقق مى‏يافت. ضمير «هم‏» در آيه «و امر هم‏شورى بينهم‏» به اين نكته اشاره دارد; زيرا اجتهاد در مقابل‏نص جايز نيست. و آيات متعددى از قرآن آن را باطل مى‏داند. «فلاو ربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى‏انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما.» نه به خدايت‏سوگند،ايمان نمى‏آورند تا تو را در اختلافهاى خويش حاكم كنند; سپس دردلهاى خود از آنچه حكم كرده‏اى، ملالى نيابند و كاملا تسليم‏گردند.

نمونه‏هايى از مشاوره نبى اكرم(ص)

در اينجا نمونه‏هايى ازمشاوره‏هاى نبى اكرم (ص) و جانشينانش را نقل مى‏كنيم:

الف مشاوره در امور فرهنگى و مسائل نظامى

از نمونه‏هاى برجسته سيره مشاوره پيامبر (ص) جنگ بدر است كه‏در باره اصل جنگ، تعيين مكان نبرد و اسيران جنگ با ياران خودمشورت كرد و فرمود: «اشيروا اعلى ايهاالناس.» اى مردم آراءخود را برايم بگوئيد.

جنگ بدر در سال دوم هجرى روى داد. به پيامبر گزارش رسيد كه‏كاروانى از قريش اموال فراوان به طرف شام مى‏برد.

حضرت به منظور مقابله به مثل از مدينه خارج شد، به تعقيب‏كاروان پرداخت و به آن دست نيافت. كاروان قريش به شام رفت، پس‏از مدتى گزارش دادند كه كاروان قريش در حال باز گشت است.

پيامبر(ص) با313 تن در ماه مبارك سال دوم براى مصادره اموال‏قريش، در مقابل اموال مصادره شده مسلمانان ; از مدينه خارج‏شد، نيروى كمكى مكه با تجهيزات كامل براى كمك با كاروان قريش‏حركت كرد. پيامبر(ص) اصحاب خود را گرد آورد و در مورد اينكه‏آيا دشمن را تعقيب كنند يا با گروه نظامى قريش رو به رو شوندو يا به مدينه باز گردند، با آنان مشورت كرد: «فاستشار الناس‏و اخبرهم عن قريش.» در اين جريان نخست ابوبكر بر خاست و نظرخويش را مبنى بر جنگ با دشمن اعلام كرد. سپس عمر نظرى مشابه‏نظر او داد. آنگاه مقداد برخاست و گفت: «اى رسول خدا، آنچه‏خداوند برايت مقرر فرموده عمل كن; ما با تو هستيم. به خداسوگند، ما آنچه را كه بنى اسرائيل به موسى گفتند به تونمى‏گوئيم كه «فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون‏»; توبا پروردگارت برويد و خودتان جنگ كنيد كه ما اينجا نشسته ومنتظريم. ما مى‏گوييم: تو و پروردگارت برويد و بجنگيد و ما هم‏به امر شما جنگ مى‏كنيم.

رسول خدا(ص) مقداد را ستود، در حقش دعا كرد و باز فرمود:

«اشيروا على ايهاالناس.» و مقصود حضرت، انصار بودند زيرا ازطرف آنان، اكثريت‏بودند و از طرفى در عقبه با پيامبر(ص) پيمان‏دفاعى بسته بودند. پيامبر(ص) مى‏خواست نظر آنان را در اين خصوص‏بداند. سعد ابن معاذ برخاست نظر خويش را مبنى بر حركت رسول‏خدا(ص) و اطاعت مطلق از وى است و جنگ با دشمن اعلام كرد.

سخنان سعد، انبساطى در رسول خدا(ص) ايجاد كرد و او را خشنودساخت. پس فرمود: «به راه افتيد و بشارت باد شما را كه خداوند(پيروزى بر) يكى از اين دو گروه را به من وعده داده است. (ياتصاحب كاروان و يا پيروزى بر قريش) سوگند به خدا، گويا هم‏اكنون جاى كشته شدنشان را پيش روى خود مى‏بينم.» رسول خدا (ص)با به كارگيرى اين جلسه مشورتى از منزل «ذفران‏» حركت كرد;از گردنه‏اى كه موسوم به «اصافر» بود، گذشت; به سوى قريه‏اى‏كه در پايين گردنه قرار داشت، سرا زير شد; نزديك بدر فرود آمدو به كسب اطلاعات پرداخت. در دشت‏بدر آبهاى مختلفى بوسيله‏چاههايى كه در آن حفر شده بود، وجود داشت و به همين جهت محل‏توقف كاروانهابود، مسلمانها زودتر از قريش كنار چاهها فرودآمده بودند، واقدى مى‏گويد:

پس از فرود آمدن در كنار اولين چاه، پيامبر(ص) از اصحاب خودمشورتى خواست و فرمود: «اشيروا على فى المنزل‏» نظر مشورتى‏شما در باره اين مكان چيست؟ حباب بن منذر بر خاست و نظر خويش‏را مبنى بر عدم مناسبت اين مكان براى نبرد با دشمن اعلام كرد وگفت: «اكنون كه فرمان خاص در مورد اين مكان نرسيده و صرفاتدبير جنگى است، دستور دهيد تا آخرين چاه، كه به دشمن نزديك‏است، پيشروى كنيم و در آنجا اردو بزنيم. رسول خدا(ص) فرمود:

«راى صواب همان است كه گفتى. در اين داستان به مشاوره اصحاب‏نيز با نبى‏اكرم (ص) اشاره شده است. بدين ترتيب، با استفاده ازيكى از اصول و مبانى مديريت و رهبرى حكيمانه و عمل به اصل‏اساس مشورت و بهره‏گيرى از روشهاى نظامى بجا و روح ايمان،مسلمانان با وجود نيروى كم در مقابل نيروى بسيار دشمن به‏پيروزى چشمگيرى دست‏يافتند و اسيران بسيار گرفتند.

پيامبراسلام(ص) در باره اسيران و امور ديگر مربوط به جنگ نيزبارها با اصحاب خود مشورت فرمود. مشاوره شيوه عملى رسول‏خدا(ص) در جنگهاى مختلف بود كه به نمونه‏هاى ديگرى اشاره‏مى‏كنيم.

در نبرد احزاب يا خندق نيز همين شيوه به كار رفت. و حضرت‏رسول (ص) با اصحاب خود، جلسه مشورتى تشكيل داد.

در پيكار بنى قريظه، در مورد كيفيت و كميت جنگ با يهوديان‏مدينه، مشورت كرد.

در پيكار نبى نضير، در بر خورد با يهوديان مدينه، نيز چنين‏كرد.

در روز حديبيه نيز در موضوعهاى مختلفى به مشورت پرداخت.

در فتح مكه، هنگامى كه آمدن ابوسفيان به حضرت گزارش شد،مشورت كرد.

7 در غزوه طائف، پس از محاصره آنها، پيامبر اسلام (ص) بااصحاب خود مشاوره كرد و سپس تصميم گرفت.

در غزوه تبوك، در امور مختلف، با اصحاب خود به مشورت‏پرداخت; «اشيروا على‏» فرمود و نظرهاى صائب و آراى صحيح ونوين اصحاب را مورد ستايش قرار داد.

در جنگ احد در باره اينكه سپاه اسلام در مدينه مستقر شود يابيرون رود; با اصحاب مشورت كرد و با اينكه خود موافق نبود نظراصحاب را پذيرفت.

اين نمونه‏ها و دهها نمونه ديگر، حاكى از مشاوره نبى اكرم(ص)در امور جنگ بود.

ب مشاوره در امور غير نظامى و مسايل غير جنگى

مورخان دههانمونه ديگر از مشورتهاى نبى اكرم(ص) در امور غيرنظامى و مصالح‏غير جنگى در عرصه‏هاى مختلف فرهنگى، اقتصادى، سياسى، اجتماعى وامور فردى و خانوادگى و غيره نقل كرده‏اند. اين موارد بيانگرآن است كه شورا و مشورت به عنوان يك امر اساسى در مسائل‏مديريت و حكومت و فرماندهى منحصر نيست; بلكه در همه شئون‏مربوط به امت راه دارد و ثمرات درخشانى در پى خواهد داشت.

برخى از اين موارد عبارت است از:

پيامبر (ص) در باره كسانى كه به عايشه تهمت زدند، با اصحاب‏خود مشورت كرد و نظر آنها را خواست. مورخانى چون ابن اسحاق،واقدى، بخارى، مسلم، احمد بن حنبل، ترمذى، بيهقى و ديگران اين‏جريان را به طور مبسوط آورده‏اند و ضمن اشاره به امور جلسات‏مشورتى نبى اكرم(ص) با اصحاب، تاكيد كرده‏اند كه نبى اكرم(ص)در اين حادثه با حضرت على بن ابيطالب (ع) و اسامه بن زيد به‏طور ويژه مشورت كرد. مفسران اهل سنت نيز در ذيل آيات 11 تا16سوره نور كه مربوط به «افك‏» (تهمت عظيم) است، مطالب مبسوطى‏در باره تهمت‏به عايشه آورده‏اند و به مواردى از مشورت نبى‏اكرم(ص) با اصحاب و مشورت اصحاب با حضرت اشاره كرده‏اند كه جاى‏نقد و بررسى دارد و مفسران شيعى به نقادى مطالب مفسران اهل‏سنت پرداخته‏اند.

پيامبر(ص) در مورد اعزام افراد براى تبليغ و اداره امور يك‏منطقه و اعطاى مسئووليت‏به افراد به منظور فرماندارى واستاندارى و مديريت و حكومت‏بخشى از مناطق تحت اداره خويش بااصحاب مشورت مى‏كرد.

اصحاب آن حضرت نيز، با پيروى از اين سنت نيكو، نه تنها بارسول‏اكرم(ص) در امور مختلف به مشورت مى‏پرداختند; بلكه باهمديگر نيز مشورت مى‏كردند. پژوهشى در باره روش‏شناسى مشاوره‏نبى‏اكرم(ص) با اصحاب و بالعكس و همين طور مشاروه‏هاى مسلمانان‏در صدر اسلام نيازمند مقاله مستقل و جامعى است.

آنچه گذشت، بخوبى نشان مى‏دهد كه پيامبر اسلام(ص) با وجود آنكه‏معصوم بود و از نظر فكر و تدبير و تصميم‏گيرى به مشورت نيازنداشت، براى احياى اين سنت و آموزش و پرورش امت، پيوسته بااصحاب خويش مشورت مى‏كرد.

محمد جواد حیدری خراسانی

 

 

 

 

 

 

جواد اكبري

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

مديريت بحران۳

مديريت بحران۳

 

«پژوهشى موردى در مديريت پيامبر اكرم(ص) در غزوه احزاب »

 



يكى از سرودهايى كه مسلمين مى خواندند, به مرد نيكوكارى مربوط مى شد به نام جعيل كه به گفته واقدى, زشت روى و مبتلا به بيمارى پوستى بود اما در جريان حفر خندق همكارى مى كرد. پيامبر اكرم(ص) نام او را از جعيل به عمرو تغيير دادند و به همين مناسبت مسلمين اين بيت را سروده و دسته جمعى تكرار مى كردند:

سماه من بعد جعيل عمرا

و كان للباس يوما ظهرا

گفته اند پيامبر اكرم(ص) هم با تكرار آخرين كلمات هر مصرع با آنان همراهى مى كرد.(25)

د ـ يكى ديگر از تدابير پيامبر اكرم(ص) در مديريت نيروى انسانى, استفاده موثر از همه نيروهاى درگير در حفر خندق بود, به طورىكه از سست ايمانان و حتى منافقين هم در حد مطلوب بهره بردارى و استفاده مى شد. برخلاف روش هاى تنبيهى و انضباطى موجود در جوامع مختلف, مخصوصا در شرايط جنگى, در جريان غزوه احزاب, توبيخ و تنبيه مستقيم افراد خاطى و قاصر در انجام وظيفه توسط پيامبر ديده نشده است. پيامبر اكرم(ص) نظامى را طراحى كرده بودند كه در آن فرد خاطى خود به خود سرشكسته و شرمسار مى شد. به نقل واقدى در جريان حفر خفدق اگر از كسى سستى مى ديدند به او مى خنديدند.(26)

چنين بود كه افراد سست ايمان و منافق هم از ترس ريشخند ديگران, ناگزير از كاركردن بودند. البته چنان كه قرآن به صراحت فرموده است, اين گروه ها به بهانه هاى مختلف از زير كار شانه خالى مى كردند.(27) اما اين شيوه عمل پيامبراكرم(ص) و مومنان باعث شده بود كه آنان گستاخ نشوند, ضمنا براى آنان حقى در همراهى با مومنان ايجاد نشده و در حد امكان از توانايى هاى آن ها هم بهره بردارى مى شد.

 


) ارتباطات

ارتباط پيامبر اكرم(ص) در جريان غزوه خندق با نيروهاى اسلام, مستقيم و بى واسطه بود. كسانى كه مسئوليت خبررسانى و ابلاغ فرامين رسول خدا(ص) را به واحدهاى مختلف و گزارش مسائل و مشكلات واحدها را به آن حضرت عهده دار بودند, به طور مستقيم با آن حضرت ديدار مى كردند. مسلمين قريب به 35 اسب در اختيار داشتند كه در جريان حفر خندق و نيز پس از آن در جريان محافظت از خندق جهت هماهنگى وايجاد ارتباط و خبر رسانى سريع, استفاده مى شد. پس از حفر خندق, مسلمين براى خندق درهايى قرار دادند (احتمالا هشت در), هر يك از اين درها نگهبانانى داشت و زبير بن عوام به عنوان فرمانده كل, بر آنان نظارت مى كرد.(28) ارتباط ميان اين دروازه ها كه در نقاط حساس و استراتژيك خندق تعبيه شده بود توسط عبادبن بشر, سرپرست نگهبانان چادر فرماندهى كه پيامبراكرم(ص) در آن مستقر بودند, با سرعت تمام و با استفاده از اسب انجام مى شد.

هم چنين پس از اتمام كار حفر خندق و استقرار نيروها در دو طرف آن, پيامبر اكرم(ص) كلمات يا عباراتى را تعيين فرموده بودند كه هم به منزله اسم رمز تلقى مى شد و واسطه شناسايى بود و هم جهت خبررسانى سريع مورد استفاده قرار مى گرفت. هم چنين شعارهاى ويژه اى جهت برقرارى ارتباط مسلمين با يكديگر و با چادر فرماندهى كه در دامنه كوه سلع مستقر بود, از سوى حضرت تعيين شده بود. به مجرد برخورد با موقعيت ويژه, افرادى كه مستقيما با آن موقعيت روياروى مى شدند, موظف بودند شعار خاصى ـ مثلا الله اكبر ـ را تكرار و ديگر نيروها را از موقعيت خود آگاه سازند. از طريق همين شبكه ارتباط سريع, مسلمين چند بار از رخنه و نفوذ نيروهاى دشمن آگاه شده, به موقع آن را دفع كردند.(29)

نكته در خور توجه اين كه, همه اين اسامى رمز و واژگان ارتباطى بار ارزشى داشت. گاهى هم از شعاردادن دسته جمعى براى تدارك جنگ روانى عليه دشمن استفاده مى شد.

 

 

 

) نظارت و كنترل

چنان كه قبلا هم اشاره شد, نظارت پيامبر اكرم(ص) بر عملكرد افراد در جريان حفر خندق نظارتى غير مستقيم بود. طراحى نظام تقسيم كار دقيق و رقابت ايجاد شده ميان گروه هاى عمل كننده, موجب ايجاد نظام نظارت و كنترل همگانى و عمومى شده بود, به گونه اى كه مى توان گفت همه افراد خندق بركار يكديگر نظارت و كنترل داشتند. در عين حال نوعى حضور و غياب غير مستقيم هم نسبت به شاغلين در حفر خندق اعمال مى شد, بدين ترتيب كه هر كس ناگزير از ترك موضع مإموريت بود از شخص رسول اكرم(ص) اجازه مى گرفت و اين به عنوان يك روحيه عمومى كه جنبه ارزشى هم داشت, در آمده بود. چنان كه قرآن مجيد هم در سوره احزاب اشاره فرموده است, يكى از ملاك ها و مشخصه هاى تعيين اعتقاد و ايمان افرا, اجازه گرفتن از پيامبر اكرم(ص) جهت غيبت موقت بود.

بنابراين, وجه بارز نظام نظارتى پيامبر اكرم(ص) طراحى نظامى بود كه براساس آن نوعى نظارت همگانى و خودجوش در ميان نيروهاى اسلامى ايجاد شده بود. اين نظام نظارتى كه بر مبناى اعتماد كامل ميان رهبر و رهروان طراحى شده بود مى توانست موجب تقويت اعتماد به نفس و بارورى شخصيت افراد شود.

با توجه به مجموعه عوامل فوق بود كه پيامبر اكرم(ص) موفق شدند كار عظيم و شگفت انگيز حفر خندق را در مدت كوتاه (كمتر از ده روز) به انجام رسانند. سرانجام, در اين غزوه قدرت رهبرى و مديريت رسول الله(ص) توانست احزاب را شكست دهد و آخرين تهاجم سپاه متحد شرك و كفر را ناكام كند.

 

 

 

 

 

 



پاورقيها:
1. همان, آيات 12ـ13.
2. همان, آيه 18.
5. همان, آيه 19.
6. محمدبن عمر واقدى, همان, ج 2, ص ;338 محمدبن جريرطبرى, همان, ص 1069 و محمدابراهيم آيتى, تاريخ پيامبر اسلام (تهران, دانشگاه تهران, 1362) ص 381.
7. محمد ابراهيم آيتى, همان, ص 382.
8. محمدبن جريرطبرى, همان, ج 2, ص 1070.
9. در جريان حفر خندق هر يك از مهاجر و انصار سعى مى كردند سلمان را كه براى اولين بار دراقدامات جمعى مسلمين شركت مى كرد, به خود نسبت دهند.
. عضو هيئت علمى گروه تاريخ ـ دانشگاه الزهرإ (س) عضو هيئت علمى گروه تاريخ ـ دانشگاه الزهرإ (س)
. ابن هشام, السيره النبويه (مصر, 1355ق) ج 3, ص ;224 هم چنين محمدبن جرير طبرى, محمدبن عمر واقدى و ابن سعد, شروع اين غزوه را در ذيقعده سال پنجم دانسته اند.

0. ابن سعد, طبقات, ج 2, ص 51.

1. محمدبن عمر واقدى, همان, ج 2, ص 336 و ابن سعد, همان.
2. محمدبن عمر واقدى, همان.
3. ر.ك: همان و ابن سعد, همان.
4. ر.ك: محمدبن عمر واقدى, همان, ص 334 و ابن سعد, همان, ص 52.
5. ابن هشام, همان, ص 227 و محمدبن عمر واقدى, همان, ص 335.
6. محمدبن عمر واقدى, همان, ص 332.
7. ((و يستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عوره وما هى بعوره ان يريدون الا فرارا)) (احزاب(33) آيه 13).
8. يعقوبى, تاريخ, ج 1, ص 409.
9. ر.ك: محمدبن عمر واقدى, همان, ص 346-353.
. بقره(2) آيه ;214 آل عمران(3) آيات 26-;27 نور(24) آيات 62-64 و احزاب (33) آيات 9-25.
. محمد بن عمر واقد (معروف به واقدى), مغازى, تحقيق الدكتور مارسدن جونس (بيروت, بى نا, 1409) ج2, ص 331.
. همان, ص 332.
. واقدى, همان, ج 2, ص ;335 ابن هشام, همان, ج 3, ص 230 و محمد بن جريرطبرى, تاريخ الرسل و الملوك, ج 3, ص 1073.
7. ابن هشام, همان, ص 231.
. محمدبن عمر واقدى, همان, ج 1, ص 343.
. همان, ج 2, ص 333.
------------------------

علي‌محمد ولوى
خبرگزاري فارس

 

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

مديريت بحران۲

مديريت بحران۲

«پژوهشى موردى در مديريت پيامبر اكرم(ص) در غزوه احزاب »

 

 


) برنامه ريزى و تعيين استراتژى

با بررسى جزئيات غزوه خندق به راحتى مى توان به اين واقعيت رسيد كه پس از وصول خبر حركت احزاب, پيامبراكرم(ص) سياستى دفاعى را اتخاذ كردند. جهت تحقق اين هدف, بهترين تدبير ماندن در شهر و بهره بردارى از كليه امكانات و توانايى هاى درون شهرى بود. ماندن در شهر مى توانست سپاه اسلام را به لحاظ پشتيبانى و تداركات در يك جنگ دفاعى طولانى يارى دهد. با توجه به برترى كمى سپاه دشمن و برخوردارى آنان از بيش از 600 اسب كه به آن ها تحرك فوق العاده اى مى بخشيد, مهم ترين اقدام, جلوگيرى از تهاجم اوليه دشمن و بى اثر كردن نقش سواره نظام بود.

موفقيت سپاهى چون سپاه احزاب, به تهاجم اوليه بستگى داشت. بنابراين, جلوگيرى از كسب موفقيت در تهاجم اوليه سپاه مشركين مى توانست يكى از اهداف اوليه پيامبر اكرم(ص) باشد.

پيامبر اكرم(ص) ضمن اتخاذ سياست تدافعى, به حفر خندق فرمان دادند كه مى توانست هدف يادشده را تإمين كند. از آن جا كه همه تصميمات را در نهايت پيامبراكرم(ص) مى گرفتند, سرعت عمل آن حضرت در پذيرش و پياده كردن اين پيشنهاد قابل توجه است.

 


اهميت و عظمت اين تصميم

از مجموع اطلاعاتى كه مورخان به دست مى دهند, چنين برمىآيد كه خندق داراى ابعاد زير بوده است:

طول آن حداقل پنج و حداكثر شش كيلومتر بوده است. خندق در شمال شرق مدينه از ناحيه برج هاى شيخان شروع شده و تا غرب مدينه يعنى تا كوه بنى عبيد و از آن جا به طرف جنوب تا محلى كه اكنون مسجد فتح قرار دارد, كشيده مى شده است(16) و از اين نقطه هم تا مصلى امتداد داشته است.

هر چند مسير دقيق خندق مشخص نيست و اين احتمال وجود دارد كه در مسير, وجود موانع طبيعى و مصنوعى مى توانست مسلمين را از حفر خندق بى نياز كند, اما در مجموع با توجه به فاصله مناطق يادشده و هم چنين با توجه به تقسيم كارى كه انجام گرفت, مسلما طول خندق از پنج كيلومتر كمتر نبوده است.

اگر قول مشهور مورخان را كه مى گويند تعداد حفر كنندگان خندق 3000 نفر بوده است بپذيريم ـ چون هر ده نفر مإمور حفر چهل ذراع(بيست متر) از خندق بوده اند ـ بنابراين, طول خندق بايد در حدود شش كيلومتر برآورد شود.

مورخين مسير خندق را چنين تشريح كرده اند: مبدإ آن راتج و قلعه شيخان بود, و از آن جا تا تپه ذباب در شمال مدينه كشيده شده و سپس به طرف غرب تا كوه بنى عبيد و از آن جا تا محلى كه هم اكنون مسجد فتح قرار دارد كشيده مى شده است. در مغرب هم جهت احتياط, به رغم وجود موانع طبيعى, چون نخلستان ها و حرات, خندق تا مصلى امتداد پيدا كرده است.

عرض و عمق خندق نبايد كمتر از ده متر باشد, چرا كه به هر حال بايد طورى طراحى مى شد كه يك چابك سوار با اسب نتواند از آن عبور كند. اما در مورد عمق خندق, همين قدر كه پياده نظام دشمن نتواند از يك طرف وارد, و از طرف ديگر خندق خارج شود, مى توانست پاسخ گوى هدف پيامبر اكرم(ص) باشد. بنابراين احتمالا عمق خندق در حدود سه يا چهار متر بوده است. دكتر آيتى معتقد است كه طول خندق 5/5 كيلومتر, عرض آن ده متر و عمق آن پنج متر بوده است.(17)

با توجه به فاصله ميان مكه و مدينه (ده تا دوازده روز راه) و تصريح مورخان به اين كه سواران خزاعه پس از حركت قريش به سرعت و ظرف مدت چهار روز خود را به پيامبر اكرم(ص) رسانيده و موضوع را اطلاع داده اند, مسلما مدت حفر خندق از ده روز كمتر بوده است.

 

 



) سازماندهى

پس از تعيين مسير خندق كه توسط شخص پيامبر(ص), به همراه گروهى از مشاوران ايشان, افرادى چون سلمان فارسى, سعد معاذ و سعدبن عباده انجام شد, نخستين اقدام رسول خدا(ص) ايجاد سازمان لازم براى نيل به هدف نزديك يعنى حفر خندق بود. اين كار به سرعت اما با دقت و ظرافت تمام انجام گرفت. كل نيروهاى موجود, مجموعا نزديك به سيصد گروه عمل كننده, تحت مديريت يكى از بزرگان اصحاب (مهاجر و انصار) هماهنگ شدند. ارتباط پيامبر اكرم(ص) با همه مسلمين از طريق سرپرستان انجام مى شد. هر چند ارتباط آن حضرت با همه مسلمين ارتباطى صميمى و مستقيم بود اما در امور محوله, فقط سرپرستان با رسول خدا ارتباط و تماس داشته اند. اين نكته تلويحا از اشارات منابع تاريخى بر مىآيد. چنان كه در ماجراى مواجه شدن گروه سلمان فارسى با سنگ سختى, افراد گروه از سلمان مى خواهند موضوع را به اطلاع پيامبراكرم(ص) برساند. (18) شايد بتوان نمودار سازماندهى نيروها جهت حفر خندق را به ترتيب زير ترسيم كرد:

) مديريت نيروى انسانى

چنان كه از نقشه برمىآيد پيامبر اكرم (ص) جهت ايجاد انگيزه و تشديد فعاليت مسلمين قسمتى از مإموريت حفر خندق را به مهاجرين و بخش بزرگ ترى از آن را به انصار سپردند. براى آن كه ميان انصار هم نوعى رقابت به وجود آيد آنان را به سه گروه تقسيم كردند. اين تقسيم بندى برمبناى نزديكى قومى و قبيله اى انجام شد, زيرا هر تقسيم بندى ديگرى ممكن بود با توجه به اختلافات فكرى, فرهنگى و قومى مسلمين كه بسيارى از آن ها تازه به اسلام گرويده بودند, سرمنشإ بروز مشكلات و مسائلى باشد. بروز اختلاف بر سر سلمان كه نه از انصار بود و نه وابسته به مهاجرين, نمونه خوبى براى اثبات اين مدعا است.(19)

 


نقشه احتمالى خندق

پيامبر اكرم(ص) آگاهانه, از رقابت ميان قبايل جهت تسريع كار استفاده كردند. اين تدبير تا حد گروه هاى عمل كننده هم ادامه يافت. رسول الله(ص) با اعمال تقسيم كارى حساب شده ميان افراد, هر چهل ذراع از مسير خط كشى شده را به ده نفر محول كردند. بدين ترتيب نه فقط قبايل و طوايف با هم رقابت مى كردند, بلكه در درون هر گروه ميان افراد آن گروه هم رقابت ايجاد مى شد. ضمن اين كه حوزه كار هر گروه كاملا مشخص بود و تداخلى در مسئوليت ها هم پيش نمىآمد.



اقدامات انگيزشى پيامبر(ص)

يكى از تدابير پيامبراكرم(ص) جهت پيشبرد هر چه سريع تر حفر خندق, توجه دادن مسلمين به اصول اعتقادى و مخصوصا آخرت بود. با تعليم اين اصل سازنده كه زندگى حقيقى حيات اخروى است و زندگى دنيوى گذرا و بى اعتبار است, شور و نشاط كار در مسلمين زيادتر مى شد. نكته در خور توجه اين كه به خاطر محدوديت زمانى و ضرورت تإثير فورى سخن, رسول خدا(ص) از زبان شعر كه موثرترين زبان آن روز بود, استفاده مى كردند.

به عنوان نمونه ابن سعد در ((طبقات)) مى گويد پيامبراكرم(ص) در جريان حفر خندق اين بيت را تكرار مى كردند:

اللهم ان الخير الاخره

فاغفر للانصار و المهاجره(20)

و يا به قولى:

لاعيش الا عيش الاخره
فاغفر للانصار و المهاجره

و يا:

اللهم لو لا إنت ما اهتدينا
و لاتصدقنا و لاصلينا(21)

براى آن كه مسلمين هدف اصلى را گم نكنند و بدانند كه زحماتشان در چه جهت و براى چيست, با اين روش بر اصول تإكيد مى كردند. شايد از همين نكته بتوان به اين نتيجه رسيد كه در هر اقدام مديريتى لازم است مدير دائما رهروان خود را با هدف يا اهداف آشنا و آنان را توجيه نمايد. پيامبراكرم(ص) از بهترين روش ممكن جهت انجام اين مهم استفاده كرده اند; از روش آموزش غير مستقيم و با بهره گيرى از زبان شعر كه تإثيرى فورى و ماندگار داشت.

جهت تقويت روحيه مسلمين و فعال تر كردن آنان, موارد زير از شيوه مديريت پيامبر(ص) قابل استنباط است:

الف ـ مشاركت مستقيم و جدى و همه جانبه شخص رسول الله(ص) در كار حفر خندق, به طورىكه به گفته بسيارى از مورخان, نيروهاى عادى مجاز بودند شب ها محل كارشان را ترك كنند اما پيامبراكرم(ص) به اتفاق گروهى از اصحاب مومن و مخلص در كنار خندق مى ماندند.(22) نكته قابل توجه اين كه, اين مشاركت به رهبرى و هدايت مسلمين محدود نبود, بلكه آن حضرت خود خاك حمل مى كردند و هر جا مسلمين در حفر خندق گرفتار مشكل مى شدند از آن جناب استمداد مى كردند.

ب ـ حضور شاد و با نشاط پيامبر اكرم(ص) اين روحيه را به نيروها هم منتقل مى كرد. روحيه با نشاط پيامبر چنان بر اصحاب تإثير گذاشته بود كه آنان حتى بيش از مواقع عادى با يكديگر شوخى و مزاح مى كردند. پيامبر اكرم(ص) هم تا آن جا كه اين شوخى ها برخوردى با ارزش هاى الهى و اسلامى و شخصيت افراد و اداره امور نداشت, آن را منع نمى كردند.(23)

ج ـ خواندن سرودهاى دسته جمعى يكى ديگر از اقداماتى بود كه ضمن جلوگيرى از پرداختن مسلمين به بحث هاى تضعيف كننده روحيات و ايجاد كننده اضطراب عمومى, موجب شادى و نشاط و تقويت روحيه مسلمانان مى شد. تمامى اين سرودها داراى بار ارزشى و تإثيرات تربيتى بسيار خوبى بود.(24)

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

شیوه های تبلیغی پیامبر(ص)۳

 

 

شیوه های تبلیغی پیامبر(ص)۳

 

 

 


موعظه

يكى از راه‏هاى دعوت و جلب قلوب، استفاده از موعظه است.

پيامبر(ص) براى جذب افرادى كه داراى احساسات و عواطفى جوشان‏بودند و همچنين بيدارى عمومى از موعظه بهره مى‏بردند.

اميرالمؤمنين على(ع) در تعريف موعظه مى‏فرمايند:

«المواعظ صقال النفوس و جلاء القلوب‏». (33)

«ثمره الوعظ الانتباه‏». (34)

مواعظ پيامبر(ص) عمدتا در باره تقوا، زهد، دنيا، طول امل،هواى نفس، عبرت از گذشته، اهوال مرگ و قيامت و... بوده است.

تفاوت موعظه و حكمت

حكمت تعليم و موعظه تذكار است. حكمت‏براى آگاهى و موعظه براى‏بيدارى است. حكمت مبارزه با جهل و موعظه مبارزه با غفلت است.

سر و كار حكمت‏با عقل و فكر است و سر و كار موعظه با دل وعاطفه است. حكمت‏ياد مى‏دهد و موعظه يادآورى مى‏كند. حكمت‏برموجودى ذهن مى‏افزايد و موعظه ذهن را براى بهره‏بردارى ازموجودى خود آماده مى‏كند، حكمت چراغ و موعظه باز كردن چشم است،حكمت‏براى انديشيدن است و موعظه براى به خود آمدن.

حكمت زبان عقل است و موعظه پيام روح. (35)

استفاده از ابزار اقناعى در تبليغ

سخت‏ترين مرحله در دوران تبليغ پيامبر(ص) تغيير و تصرف درعقيده عرب‏ها و مشركان بود. زيرا آنان افرادى غالبا متعصب وبعضا عنود بودند. امام صادق(ع) نيز با توجه به همين نكته‏مى‏فرمايد:

«ازاله الجبال اهون من ازاله القلب عن موضعه‏». (36)

حركت دادن كوه‏ها از برطرف كردن باورهاى قلبى افراد آسان‏تراست. پيامبر(ص) براى كسب موفقيت در امر تبليغ مواردى چند رارعايت مى‏فرمود:

احترام به آزادى

از آن‏جا كه نمى‏توان باور و عقيده را با زور و اكراه منتقل‏كرد، بايد تبليغ در جوى آرام و آزاد باشد و مخالف، فرصت اظهارعقيده را داشته باشد. پيامبر(ص) نيز اين نكته را رعايت‏مى‏فرمود. قرآن هم در اين باره مى‏فرمايد:

(لست عليهم بمصيطر). (37)

(لا اكراه فى الدين قد تبين الرشد من الغى). (38)

احترام به شخصيت

پيامبر(ص) حتى اگر ناچار به مجادله بود اما هميشه از مشاجره وكوچك شمردن مخاطب احتراز مى‏فرمود. هرگز در اولين برخورد باورافراد را تمسخر نمى‏كرد. اميرمومنان(ع) نيز مى‏فرمايد:

«الافراط فى الملامه يشب ميزان اللجاج‏». (39)

افراط و زياده‏روى در سرزنش موجب شعله‏ور شدن آتش عناد مى‏شود.

قرآن كريم نيز در باره اين نكته روانى و اخلاقى مى‏فرمايد:

(و قل لهم فى انفسهم قولا بليغا). (40)

بعضى از تفاسير آيه را اين‏گونه معنا مى‏كنند: (41)

«در خلوت و تنهايى با آنان گفتارى رسا و مؤثر بگو».

تفاهم و تكيه بر مشتركات

پيامبر(ص) در سراسر دوران تبليغ خويش بحث را از جايى كه موردپذيرش طرف مقابل بود آغاز مى‏كرد. اين شيوه سازنده به ويژه درمواجه با اهل كتاب به كار گرفته مى‏شد.

بهره‏گيرى از خطابه

يكى از ابزارى كه پيامبر(ص) در تبليغ معارف دينى و بيدارى‏مردم از آن بهره‏بردارى مى‏كرد، خطابه است.

شهيد بزرگوار آيه‏الله مطهرى(ره) در باره خطابه و موعظه چنين‏گفته‏اند:

«سر و كار خطابه نيز با احساسات است اما خطابه براى تهييج وبى‏تاب كردن احساسات است و موعظه براى رام كردن و تحت‏سلطه‏درآوردن.

خطابه آن‏جا به كار مى‏آيد كه احساسات خمود و راكد است و موعظه‏آن‏جا ضرورت پيدا مى‏كند كه شهوات و احساسات خودسرانه عمل‏مى‏كند، خطابه احساسات غيرت و حميت و سلحشورى و عصبيت و شرافت‏و كرامت و خدمت را به جوش مى‏آورد و پشت‏سر خود جنبش و حركت‏ايجاد مى‏كند. اما موعظه جوشش‏ها و هيجان‏هاى بى‏جا را خاموش‏مى‏كند. خطابه زمام كار را از دست‏حساب‏گرى‏هاى عقل خارج مى‏كند وبه دست توفان احساسات مى‏سپرد. اما موعظه توفان‏ها را فرومى‏نشاند و زمينه را براى حساب‏گرى و دورانديشى فراهم مى‏كند.

خطابه به بيرون مى‏كشد و موعظه به درون مى‏برد...». (42)

روش‏ها و وسايل تبليغى

هم‏چنان كه اشاره شد، پيامبر(ص) همواره با عنايت‏به توانايى وظرفيت افراد و گام به گام معارف را ابلاغ مى‏فرمود و خود اولين‏عامل به اين معارف بود. ايشان براى استقرار و رسوخ معارف درجان پيروان، تعاليم خود را بارها تكرار مى‏فرمود.

حضرت بيانى فصيح و بليغ داشتند و معارف دينى را «ابلاغ مبين‏»مى‏كرد و با پرهيز از پرگويى كلام، نيازهاى مخاطب را در نظرمى‏گرفت و در هر موقعيت و فرصت مناسبى، مطالبى را كه همواره‏تازه و جذاب بود، بيان مى‏فرمودند. داستان‏هاى واقعى قرآن كه‏علاوه بر جذابيت، فوق‏العاده درس‏آموز و عبرت برانگيز است، نيزيكى از وسايل تبليغى بود كه معارف را غير مستقيم به مخاطب‏مى‏رساند.

پيامبر(ص) به عنوان بزرگ مبلغ اسلام، همواره ارتباط فردى خودرا با مخاطبين حفظ مى‏فرمود و در كنار آن به ارتباط جمعى كه دربرپايى شعاير دينى از قبيل نماز جمعه و جماعت و مراسم حج و...

نمود مى‏يافت، اهتمام فراوان مى‏داد.

 

 

 


پى‏نوشت‏ها:



- براى آگاهى بيشتر، رجوع كنيد به مروج الذهب، مقدمه ابن‏خلدون، اسلام و جاهليت و تاريخ تمدن اسلام و عرب .

- نهج‏البلاغه، خطبه‏26.

- آل‏عمران (3):103.

- مراجعه شود به فروغ ابديت .

- انعام(6):153 و 151.

- اعلام الورى 35-40، و نيز «بحارالانوار» ج‏19، ص 8-11.

7- توماس كار لايل.

- مورخ نامى غرب (مسيورنان).

- فتوح البلدان ابوالحسن بلاذرى صص‏457 و459.

0- نقشه‏هاى استعمار در راه مبارزه با اسلام ص 38.

1- اسرا (17):107.

2- فروغ ابديت، ص‏277.

3- الحياه، ج 1، ص‏146، رجال كشى، ص 488.

4- انبيا (21):107. 15بقره(2): 185.

6- سبا(34): 28.

7- فرقان (25): 1.

8- قريش(106):3-4; و آيات ديگر نيز از قبيل مائده(5): 88;نور (24):55 .

9- الحياه، ج 1.

0- ميزان الحكمه، ج 10، ص 595.

1- اسرا (17):36.

2- بقره(2): 111; نمل (27): 64.

3- الحياه، ج 1، ص 35 - بحار، ج 2، ص 160.

4- آل‏عمران (3):159.

5- در ذيل آيه احزاب، 45.

6- وسائل الشيعه ج 11، ص 430.

7- توبه(9): 128.

8- شعرا (26): 214-215.

9- آل عمران(3):186.

0- بحار، ج‏73، ص 394.

1- براى اطلاع بيشتر به ده گفتار از شهيد مطهرى مراجعه كنيد.

2- جمعه (62):3.

3- ميزان الحكمه، ج 10، ص‏539.

4- ميزان الحكمه، ج 10، ص‏539.

5- سيرى در نهج‏البلاغه، شهيد مطهرى، ص 194-193.

6- تحف العقول، ص‏263.

7- غاشيه (88): 22.

8- بقره (2):256.

9- تحف العقول، ص 84.

0- نساء (4):63.

1- تفسير روح‏المعانى در ذيل آيه.
مرتضی وافی

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

شیوه های تبلیغی پیامبر(ص)۲

شیوه های تبلیغی پیامبر(ص)۲

 

 


آگاهى و تبليغ عالمانه

پيامبر(ص) براى تبليغ اسلام وحى الهى را مى‏شناخت و به تمام‏زواياى آن آگاهى داشت. بدون تكيه بر اين و آن، سخنانش رامى‏گفت و هيچ‏گاه از ظن و گمان‏هاى پوچ پيروى نمى‏كرد. قرآن نيزمى‏فرمايد:

(ولا تقف ما ليس لك به علم...). (21)

و قرآن گواه صدق و درستى گفتار را برهان و دليل مى‏داند ومى‏فرمايد: (قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين). (22)

اميرالمؤمنين على(ع) در اين باره مى‏فرمايد:

«عليكم بالدرايات لا بالروايات‏». (23)

آيت و بينش و دقت را فرا روى خود قرار دهيد نه نقل قول‏هاى‏بررسى نشده را.

باور و ايمان مبلغ

آن‏چه در تمام مراحل تبليغ مدد كار حضرت بود، باور قلبى او به‏هدفش بود. بالاترين عامل توفيق تبليغى پيامبر(ص) استقامت وپشتكار او است كه از ايمان و باور او به هدف مقدسش نشات‏گرفته است.

عمل به گفتار

پيامبر(ص) همواره، بيش از همه به دستورات دينى كه آن را ابلاغ‏مى‏فرمود، عمل مى‏كرد. با اين روش هم اطمينان و اعتماد مخاطب راجلب مى‏كرد و هم ثابت مى‏نمود كه عمل به دستورات دينى كار مشكلى‏نيست.

علاوه بر اين اگر سخن از فردى عامل باشد بر قلب و جان اثرمى‏گذارد. هم‏چنان كه فرموده‏اند:

«ان الكلام اذا خرج من القلب دخل فى القلب و اذا خرج من‏اللسان لم يتجاوز الاذان‏».

مدارا و ملايمت در ابلاغ

يكى از عواملى كه پيامبر را موفق كرد خلق نيكو و رفتار پر ازعطوفت آن حضرت بود. ايشان پيام را با نرمى و مدارا تبليغ‏مى‏كرد، لذا جاذبه و كشش بيشترى در ميان مخاطبان داشت. قرآن دراين باره مى‏فرمايد:

(فبما رحمه من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوامن حولك...). (24)

در جايى كه اساس و مبانى دين ثابت است، نرمش‏مى‏تواند در موفقيت تبليغ مؤثر باشد. به همين جهت وقتى‏پيامبر(ص)، امير مومنان(ع) و معاذ را براى تبليغ به يمن‏روانه مى‏سازد مى‏فرمايد:

«انطلقا فبشرا ولا تنفرا و يسرا ولا تعسرا» (25)

مردم را مژده و بشارت دهيد و آن‏ها را از خود مرانيد، بر آن‏هاسهل و آسان بگيريد نه سخت و دشوار.

و حضرت صادق(ع) نيز مى‏فرمايد:

«فرغبوا الناس فى دينكم‏» (26)

«مردم را در دين و عقايد خود «ترغيب و تشويق‏» نماييد».

خيرخواهى براى مردم

قرآن شريف در وصف پيامبر(ص) مى‏فرمايد:

(لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم‏بالمؤمنين روف رحيم). (27)

تواضع

خداوند در اولين دستور براى آشكار كردن دعوت به پيامبر(ص)مى‏فرمايد:

(و انذر عشيرتك الاقربين و اخفض جناحك لمن اتبعك من‏المؤمنين). (28)

«نخست‏خويشاوندان نزديك را انذار كن، آن‏گاه پر و بال رحمت رابر تمام پيروان با ايمانت‏به تواضع بگستران‏». اين فروتنى وعدم ابراز انانيت و منيت از روش‏هاى مهم تبليغى پيامبر محسوب‏مى‏شود.

ابلاغ مرحله‏اى و گام به گام

اگر پيامبر(ص) تمام مطالب را يك باره با مخاطبين خود در ميان‏مى‏گذاشت هرگز نمى‏توانست انتظار نتيجه‏اى داشته باشد. ايشان‏همواره مى‏فرمودند كه نمى‏توان در وهله نخست تكاليف بزرگ را بردوش مخاطبين نهاد. حتى دستورات شرعى هم به تدريج ابلاغ شده‏چنان كه فرمودند:

«يا على ان هذا الدين متين فاوعل فيه برفق و... ان المنبت لاظهرا ابقى ولا ارضا قطع‏».

«اى على، اين دين، دين متينى است پس در آن به آرامى وارد شو،و بدان، كسى كه افراط و زياده‏روى كند نه راهى را مى‏پيمايد نه‏پشتى براى خود باقى مى‏گذارد».

پشتكار و اراده

پيامبر(ص) پس از آن كه پيام توحيد خويش را به گوش مردم رساندهيچ‏گونه سازشى در اين مسير را روا ندانست.

استقامت و تداوم آموزش و نظارت مستمر باعث موفقيت پيامبر(ص)شد. او در تمام لحظات زندگانى لحظه‏اى از تاكيد بر رسالت‏خويش‏غافل نشد.

صبر و سعه صدر

آن چه باعث‏شد تا پيام نبى اكرم(ص) نفوذ بيشترى داشته باشدسعه صدر ايشان بود. پيامبر(ص) بسيارى از راه‏ها را با نيروى‏صبر پيمود و در راه تبليغ از حربه صبر و استقامت‏بهره برد.

خداى متعال در قرآن مى‏فرمايد:

(لتبلون فى اموالكم و انفسكم و لتسمعن من الذين اوتواالكتاب‏من قبلكم و من الذين اشركوا اذى كثيرا و ان تصبروا و تتقوافان ذلك من عزم الا مور). (29)

يقينا شما با مال و جان آزمايش خواهيد شد. و از كسانى كه پيش‏از شما كتاب آسمانى بر آن‏ها نازل شد و از مشركان زخم زبان‏خواهيد شنيد، و اگر صبر و تقوا پيشه كنيد، يقينا چنين چيزى‏سبب قوت اراده در كارها است.

در تمام مواردى كه قرآن دعوت به صبر فرموده است، در باره دين‏بوده است.

ويژگى‏هاى سلبى پيامبر(ص)

دورى از تكلف:

پيامبر(ص) در راه رساندن وحى الهى از هر گونه تكلفى به دوربود. همين امر باعث مى‏شد تا فهم مطالب بر مردم آسان گشته، باآغوش باز پذيراى مسايل دين باشند، ايشان در اين باره‏مى‏فرمودند:

«نحن معاشر الانبياء و الاولياء براء من التكلف‏». (30)

«ما گروه پيامبران از تكلف به دور هستيم‏».

پرهيز از تعصبات قومى و فاميلى

يكى از ويژگى‏هاى پيامبر(ص) در تبليغ دين، اين بود كه در قيدگرايش‏هاى خويشى و گروهى و قومى اسير نگشت. همين آزادگى ازوابستگى‏ها باعث‏شد تا نبى اكرم(ص) بتواند حقيقت را آن‏طور كه‏شايسته است‏به گوش مخاطبان برساند. (31)

پرهيز از شتابزدگى

از اصول مهمى كه پيامبر(ص) در دوران بيست و سه ساله تبليغش‏رعايت مى‏فرمود، اين بود كه هرگز كارى را بدون طرح و ارزيابى‏دقيق انجام نمى‏داد. بلكه با دقت و ژرف‏انديشى، موقعيت وامكانات را سنجيده آنگاه به آن كار اقدام مى‏نمود. صلح حديبيه‏يكى از اين موارد بود كه نتايج‏بسيار پرارزشى را به دنبال‏داشت.

عوامل بيرونى توفيق تبليغى پيامبر(ص)

پيامبر(ص) با شناخت روحيات مخاطبين خود شيوه‏هاى گوناگونى براى‏تبليغ داشت كه آن را ارائه مى‏داد. بعضى از اين شيوه‏ها عبارتنداز:

حكمت

برخى افراد داراى روحيه‏اى منطقى هستند و مسايل را جز از راه‏برهان و استدلال و فكر نمى‏پذيرند اينان را نمى‏توان با انگيزش ويا مهار احساسات به راه آورد. پيامبر(ص) نيز چنين شيوه‏اى رادر بعضى موارد به كار مى‏بست. قرآن نيز روش دعوت پيامبر(ص) رااين چنين معرفى مى‏فرمايد:

(هوالذى بعث فى الا ميين رسولا منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم‏و يعلمهم الكتاب والحكمه و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين). (32)

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir



  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۳

 

رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۳

 


برخورد فكرى ديگر مربوط به ابن زبعرى است. زمانى كه اين آيه نازل شد «شما و آن چيزهايى كه جز خدا مى‏پرستيد، هيزم‏هاى جهنميد. شما به جهنم وارد مى‏شويد» (40) ابن زبعرى گفت اگر اين طور باشد ما ملائكه را نيز مى‏پرستيم يهود عزير و نصارى مسيح را. پس آنان هم در جهنم هستند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: البته از اين نوع اگر خودشان دوست داشته باشند كه جز خدا معبود واقع شوند، همراه كسى خواهند بود كه آن‏ها را عبادت كرده و در جهنم هستند. خداوند نيز براى دفع توهم اين آيه را فرمود: «كسانى كه پيش از اين مقرر كرده‏ايم كه به آن‏ها نيكويى كنيم از جهنم به دورند» . (41) در اصل منظور از آيه خست‏بت‏ها و نظاير آن بود كه خداوند آن‏ها را ناتوان از هر نوع كارى و حتى از وارد شدن به جهنم مى‏شناساند و قاعدتا آيه شامل مردمانى چون فرعون است كه به ناحق خود را معبود معرفى مى‏كردند (42) .

حكايتى جالب:

«وليد از بزرگان عرب بود و بسيارى از مشكلات به دست او حل مى‏شد. گروهى از قريش براى حل مشكل نفوذ اسلام در تمام خانه‏ها به سوى او رفتند و جريان را گفتند و قضاوت او را درباره‏ى قرآن محمد خواستند و گفتند: آيا قرآن محمد، سحر و ادوست‏يا كهانت‏يا خطابه و سخنرانى‏هايى است كه او ساخته است. وليد مهلت‏خواست و خود در حجر اسماعيل نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و گفت: پاره‏اى از اشعارت را بخوان. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود آنچه مى‏خوانم شعر نيست. كلام خداست كه براى هدايت‏شما نازل شده است. بالاخره وليد تقاضاى تلاوت كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله سيزده آيه از آغاز سوره فصلت را خواند هنگامى كه به اين آيه رسيد «فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد وثمود» وليد سخت‏به خود لرزيد و موهايش راست‏شد. با حالت‏بهت‏زده‏اى از جاى خود برخاست و به منزلش رفت و چند روز بيرون نيامد به طورى كه قريش او را مسخره مى‏كردند كه وليد از دين نياكانش به در آمده و داخل دين محمد شده است (43) .

البته عتبة بن ربيعه نيز نمونه‏اى ديگر از اين دست قضاوت كنندگان است كه به حقانيت وحى ايمان آورد (44) .

1- درخواست‏هاى بنى اسرائيلى

جاهلان آن گاه كه از هر درى نااميد مى‏شوند به طرح معماها و خواسته‏هاى عجيب و غريب روى مى‏آورند. درست مثل آنچه درباره‏ى پيامبر صلى الله عليه و آله روى داد. آنان نااميد از هر جا در صدد برآمدند از پيامبر صلى الله عليه و آله خواسته‏هايى طلب كنند كه در آوردن آن عاجز بماند و بطلان دينش ثابت‏شود.

آن‏ها روزى در كنار كعبه اجتماعى برقرار كردند و پيامبر صلى الله عليه و آله را دعوت نمودند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم خود را به آنجا رساند. قريش از آنچه محمد صلى الله عليه و آله بر سرشان آورده بود شكوه كردند و گفتند: ما به اين شرط ايمان مى‏آوريم كه:

- سرزمين ما خشك است، از خدا بخواه آب‏هايى در اين سرزمين جارى شود.

- بايد باغى در اختيار داشته باشى كه از ميوه‏هاى آن بهره‏مند شويم و در ميان آن آب جارى باشد.

- آسمان را قطعه قطعه بر سر ما فرو ريزى.

- خدا و فرشتگان را حاضر كنى.

- كاخى از طلا داشته باشى.

- به سوى آسمان بروى و تا نامه‏اى كه نبوتت را تصديق كند از آسمان نياورى، ايمان نمى‏آوريم (45) .

البته مسلم است كه پيامبران در هر زمينه‏اى دست‏به اعجاز نمى‏زنند بلكه شرايطى لازم است كه اين درخواست‏ها فاقد آن‏ها است:

- امور محال و غير ممكن كه امكان تحقق ندارد، از قلمرو قدرت بيرون است و هرگز مورد مشيت‏خدا قرار نمى‏گيرند.

- هدف از درخواست اعجاز اين است كه به وسيله آن صدق گفتار پيامبر به دست آيد و سند و دليل بر ارتباط او با جهان فوق طبيعت‏باشد. هر گاه مورد درخواست مردم از پيامبرى فاقد اين خصيصه شود، دليلى ندارد كه پيامبر كارى را كه مربوط به شئون او نيست انجام دهد. لذا چشمه‏اى كه از زمين بجوشد، باغى از خرما، خانه‏اى از طلا، دليلى بر ارتباط با غيب نخواهد بود.

- منظور از درخواست معجزه، ايمان آوردن است و وقتى آن‏ها لجوج هستند، چنين درخواستى اجابت نمى‏شود (46) .

 


پى‏نوشت‏ها:

) سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏245 و 262 .

) شعراء / 214 .

) ان الرائد لا يكذب اهله والله الذى لا اله الا هو انى رسول الله اليكم خاصة والى الناس عامة والله لتموتن كما تنامون ولتبعثن كما تستيقظون ولتحاسبن بما تعملون وانها الجنة ابدا والنار ابدا» سيره حلبى، ج‏1، ص‏321 .

) تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏62 و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏13، ص‏210 .

) سيره حلبى، ج‏1، ص‏321 .

) طبقات كبرى، ج‏4، ص‏100; انساب الاشراف، ج‏1، ص‏231; سيره نبوى ابن هشام، ج‏1، ص‏298.

7) سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏265 .

) والله يا عماه لو وضعوا الشمس فى يمينى والقمر فى شمالى على ان اترك هذا الامر حتى يظهره او اهلك فيه ما تركته.

) سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏265 .

0) تاريخ طبرى، ج‏2، ص‏67 .

1) مجمع البيان، ج‏10، ص‏552، و عيون الاثر، ج‏1، ص‏197 .

2) طبقات كبرى، ج‏1، ص‏200 .

3) همان، ص‏201، مجمع البيان، ج‏6، ص‏347 .

4) دلايل النبوة، بيهقى، ج‏2، ص‏339 .

5) انساب الاشراف، ج‏1، ص‏122 .

6) سيره نبوى، ابن هشام، ج‏1، ص‏356 .

7) عيون الاثر، ج‏1، ص‏205 .

8) حجر / 95 .

9) انساب الاشراف، ج‏1، ص‏132 .

0) مجمع البيان، ج‏10، ص‏549 .

1) انساب الاشراف، ج‏1، ص‏15 .

2) سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏313 .

3) كنز العمال، ج‏6، ص‏302 .

4) سيره نبوى، ابن هشام، ج‏1، ص‏355 .

5) سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏298 .

6) بحار الانوار، ج‏18، ص‏204 .

7) المصنف، ابن ابى شيبه، ج‏7، ص‏331 .

8) انساب الاشراف، ج‏1، ص‏147 .

9) طبقات كبرى، ج‏1، ص‏201 .

0) سيره نبوى، ابن هشام، ج‏1، ص‏416 .

1) همان .

2) همان، ص‏291 .

3) سيره نبوى، ابن هشام، ج‏1، ص‏271 .

4) الذاريات / 55، 53 .

5) طبقات ابن سعد، ج‏4، ص‏223 .

6) نحل / 103 .

7) سيره نبوى، ابن هشام، ج‏1، ص‏311 .

8) نحل / 103 .

9) فرقان / 4- 3 .

0) انبياء / 98 .

1) همان / 101 .

2) سيره رسول خدا، رسول جعفريان، ج‏1، ص‏217 .

3) بحار الانوار، ج‏17، ص‏211. نقل از فروغ ابديت، ج‏1، ص‏290 .

4) سيره ابن هشام، ج‏1، ص‏293 .

5) اسراء / 93- 91 .

6) فروغ ابديت، ج‏1، ص‏296 .
محمد عابدی

 

 

 

ادامه دارد... 

 

 

 

جواد اكبري

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۲

رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۲

 

 


يكى از آنان گفت: اى ابوطالب! محمد صفوف فشرده ما را متفرق ساخت و سنگ تفرقه در ميان ما افكند و به عقل ما خنديد و ما را و بت‏هاى ما را مسخره كرد. هر گاه محرك او بر اين كار نيازمندى است ما ثروت هنگفتى در اختيار او مى‏گذاريم. اگر مقام مى‏خواهد، او را فرمانرواى خود مى‏كنيم و سخن او را مى‏شنويم اگر بيمار است، بهترين پزشك‏ها را مى‏آوريم و... ابوطالب رو به پيامبر صلى الله عليه و آله كرد و پرسيد: چه مى‏گويى؟ . فرمود: من از آنان چيزى نمى‏خواهم تنها در مقابل چهار پيشنهاد آن‏ها، يك سخن از من را بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند و غير عرب را پيرو خود كنند. در اين لحظه ابوجهل برخاست و گفت: حاضريم به ده سخن تو گوش كنيم، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تنها سخن من اين است كه به يگانگى خدا اعتراف كنيد (تشهدون ان لا اله الا الله) اين سخن، آنان را چنان در بهت و حيرت فرو برد كه از در نااميدى گفتند: سيصد و شصت‏خدا را ترك كنيم و خداى يگانه‏اى را بپرستيم!؟ (ندع ثلاث ماة وستين الها ونعبد الها واحدا؟) .



- پيشنهاد مصالحه

مشركان همچنان اصرار داشتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله كار خود را محدود كند و حداقل با خداى آنان كارى نداشته باشند. به نقل سيره نويسان و مفسران سوره‏ى كافرون در برابر درخواست چند نفر از اشراف قريش مانند (حارث بن قيس، عاص بن وائل، وليد بن مغيرة، امية بن خلف) نازل شد. آنان گفتند: اى محمد! بيا و از دين ما پيروى كن، ما هم از دين تو پيروى مى‏كنيم. تو يك سال خدايان ما را پرستش كن، يك سال هم ما خداى تو را عبادت كنيم. در اين صورت هر كدام كه بر حق باشيم ديگرى هم نصيبى از حق برده است.

به اين ترتيب اين اشراف در تلاش بودند با طرح شك در اين كه صراط واقعى معلوم نيست كدام است، پيامبر صلى الله عليه و آله را به پذيرش قرائت‏خود وادار سازند و آنان نيز به قرائت پيامبر صلى الله عليه و آله احترام بگذارند و به اين ترتيب بذر شك در دل‏ها كاشته مى‏شد اما پيامبر صلى الله عليه و آله همچنان بر يقين خود باقى ماند و قرائت‏خود را كه از منشاء وحى گرفته بود، يگانه قرائت واقعى دانست و در دام آنان گرفتار نشد. اشراف حتى راضى شدند پيامبر صلى الله عليه و آله در ظاهر به خدايان آن‏ها احترام گذارد و استلام نمايد و آنان خداى محمد را تاييد كنند اما سوره‏ى كافرون در همين زمان نازل شد و آنان را ناكام گذاشت (11) .

«قل يايها الكفرون. لا اعبد ما تعبدون. و لا انتم عبدون ما اعبد. و لا انا عابد ما عبدتم. و لا انتم عبدون ما اعبد. لكم دينكم و لى دين‏» .

 



- جنگ روانى (استهزاء)

مشركان كه از تاثير روش‏هاى قبلى نااميد شده بودند، به ابزارهاى روانى جديد روى آوردند آنان با تمسخر و استهزاء اين بار تلاش كردند شخصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را منزوى سازند و نزد مردم عادى او را تحقير كنند، شايد از تعداد پيروانش كاسته شود.

استهزاء به عنوان يكى از فشارهاى روحى در تاريخ زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله ثبت‏شده است‏حتى ابن سعد، ابن اسحاق و بلاذرى اسامى استهزاء كنندگان را ضبط كرده‏اند (12) از ميان ده‏ها اسمى كه ابن سعد آورده، تنها دو نفر ايمان آوردند و بقيه در جنگ‏هاى مدينه كشته شدند يا پيش از فتح مكه مردند (13) و سيره نويسان اين امر را مربوط به نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در حق آن‏ها مى‏دانند. (14) ابولهب و ابوجهل، اسود بن عبد يغوث، وليد بن مغيره، عاص بن وائل، عقبة بن ابى معيط و ابو سفيان جزو اين گروه هستند. ابولهب در تمام دوران بعثت از هيچ كوششى در راه مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله كوتاهى نكرد. او و همسرش ام جميل چنان در تمسخر و آزار پيامبر صلى الله عليه و آله پيشقدم شدند كه نامشان در قرآن آمد. ام جميل وقتى شنيد آياتى درباره‏ى او و همسرش نازل شده است اشعارى در هجو پيامبر صلى الله عليه و آله سرود (15) .

ابوسفيان بن حارث نيز با شعر پيامبر صلى الله عليه و آله را هجو مى‏كرد. و امية بن خلف نيز چنان استهزاء مى‏كرد كه به قول مفسران سوره‏ى همزه درباره‏ى او نازل شد (16) .

همچنين شخصى از ابوجهل طلبكار بود، زمانى كه وى فرياد استغاثه برآورد مشركان به تمسخر پيامبر را نشانش دادند، پيامبر صلى الله عليه و آله نيز برخاست و به خانه ابوجهل رفت و او بى‏اختيار طلب مرد را داد (17) ميزان تمسخر به اندازه‏اى بود كه خداوند فرمود: «انا كفيناك المستهزئين‏» (18) .

اسود بن عبد يغوث مسلمانان را مسخره مى‏كرد و زمانى كه آنان را مى‏ديد مى‏گفت: پادشاهان روى زمين آمدند. وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله را مى‏ديد مى‏پرسيد: اى محمد امروز از آسمان با تو سخن گفته شده است؟ گفته‏اند او با وضع بدى مرد (19) .

عاص بن وائل نيز با ابتر خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله او را مسخره مى‏كرد، كه آيات سوره‏ى كوثر در اين باره نازل شد (20) حكم بن ابى العاص نيز به دنبال رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏رفت و شكلك درمى‏آورد (21) .

 


- ناسزاگويى

در اين ميدان نيز ابوجهل پيش‏قدم بود. روزى در صفا پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد و به او ناسزا گفت! اما رسول اكرم صلى الله عليه و آله جوابى نداد و به خانه برگشت. ابوجهل هم به سوى محفل قريش در كنار كعبه رفت. حمزه كه عمو و برادر رضاعى پيامبر صلى الله عليه و آله بود همان روز در حالى كه كمان خود را حمايل كرده بود، از شكار برگشت او پس از انجام طواف به سوى خانه‏اش حركت كرد. كنيز عبدالله بن جدعان كه شاهد ناسزاگويى ابوجهل بود، جلو آمد و آنچه را ديده بود باز گفت. حمزه با ناراحتى و خشم از همان راه كه آمده بود بازگشت و بى‏آن كه به كسى چيزى بگويد كمان خود را بر سر ابوجهل كوبيد و سر او شكست و گفت: به او ناسزا مى‏گويى. من ايمان آورده‏ام و راهى كه او رفته است من نيز مى‏روم اگر قدرت دارى با من نبرد كن (22) .

 


7- آزار جسمى

وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله مردم را به توحيد دعوت مى‏كرد، ابولهب در پى حضرت مى‏رفت و سنگ به سوى او مى‏انداخت و مى‏گفت اى مردم اطاعت نكنيد (23) .

همچنين همسرش چنان پيامبر صلى الله عليه و آله را آزار داد كه خداوند در حق آن‏ها سوره لهب را نازل كرد.

گفته شده خداوند از آن روى همسر ابولهب را حمالة الحطب ناميد كه خار بر سر راه پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏ريخت (24) . روزى نيز ابوجهل در جمع قريش گفت: شما اى گروه مى‏بينيد كه محمد چگونه دين ما را بد مى‏شمرد و به آيين پدران ما و خدايان ما بد مى‏گويد. به خدا سوگند فردا در كمين او مى‏نشينم و سنگى را در كنار خود مى‏گذارم، هنگامى كه محمد سر به سجده مى‏گذارد، سر او را مى‏شكنم. فرداى آن روز وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول نماز شد و به سجده رفت، ابوجهل نيز برخاست و به پيامبر صلى الله عليه و آله نزديك شد اما رعب عجيبى در دل او پيدا شد و لرزان و ترسان با چهره‏اى پريده به سوى قريش برگشت. همه به سويش دويدند و گفتند چه شد! با صدايى لرزان و هراسان گفت: منظره‏اى در برابرم مجسم شد كه در تمام دنيا نديده بودم لذا منصرف شدم (25) .

روزى نيز عقبة بن ابى معيط پيامبر را در حال طواف ديد و ناسزا گفت و عمامه‏اش را به دور گردنش پيچيد و از مسجد بيرون كشيد كه البته عده‏اى از ترس بنى‏هاشم پيامبر صلى الله عليه و آله را از دست او گرفتند (26) . همو عبايش را بر گلوى حضرت انداخت و تا حد كشتن او را فشار داد (27) .

همچنين عقبه همراه ابولهب عذره و كثافات بر در خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏ريخت (28) .

پيامبر مى‏فرمود: من در ميان دو همسايه‏ى بد بودم ابولهب و عقبه. آن‏ها شكمبه‏ها را بر در خانه من مى‏ريختند (29) . انداختن شكمبه و رحم گوسفند بر سر رسول خدا صلى الله عليه و آله در حال سجده هم از كارهاى قريش بود (30) . يك بار نيز خاك بر سر رسول خدا صلى الله عليه و آله ريختند، آن حضرت به خانه رفت و در آن جا يكى از دخترانش گريه كنان سر پدر را شست (31) .

و خلاصه اين كه به گزارش ابن هشام سخت‏ترين روز براى حضرت روزى بود كه از خانه بيرون آمد و همه (آزاد و برده) تكذيبش كردند و آزارش دادند، آن روز نگران به خانه آمد و خود را در جامه‏اى پوشاند و سوره مدثر نازل شد (32) .

 


- توهين و نسبت‏هاى ناروا

مشركان با واژه‏هايى چون «دروغگو» «جادوگر» «ديوانه‏» «جن زده‏» «شاعر» و... تلاش مى‏كردند قداست پيامبر صلى الله عليه و آله را بشكنند. لذا قريش در برابر سؤال مسافران كه از پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏پرسيدند، او را به عنوان ساحر و شاعر معرفى مى‏كردند (33) كه البته خداوند باز با آيات الهى به كمك پيامبر صلى الله عليه و آله آمد «بدين سان بر آن‏هايى كه پيش از اين بودند، رسولى مبعوث نشد جز آن كه گفتند جادوگر يا ديوانه‏اى است. آيا بدين كار يكديگر را توجيه كرده بودند؟ نه خود مردمى طاغى بودند. پس از آن‏ها روى گردان شو. كسى تو را ملامت نخواهد كرد» . (34)

 



- شكنجه‏ى ياران پيامبر صلى الله عليه و آله

بلال حبشى، عمار ياسر و پدر و مادر او، عبدالله بن مسعود، ابوذر و... از جمله ياران پيامبرند كه آزار زيادى از قريش ديدند.

يكى از اين افراد ابوذر غفارى است. او چهارمين يا پنجمين نفر بود كه مسلمان شد. در دوره‏اى كه هنوز دعوت آشكار شروع نشده بود، او از پيامبر صلى الله عليه و آله كسب تكليف كرد و حضرت فرمود به قبيله خود برگرد و اسلام را تبليغ كن. او سوگند ياد كرد كه قبل از برگشتن نداى اسلام را به گوش مردم مكه برساند و همين كار را كرد كه البته چنان ضرباتى بر او وارد كردند كه بيهوش شد. البته او به سوى قبيله‏اش رفت و آن‏ها را به اسلام دعوت كرد (35) .

 


0- اقدامات فكرى

آنچه خوانديد تنها تلاش‏هايى بود كه در حد فشار جسمى و روانى بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مى‏شد، اما از جهت علمى نيز قريش در صدد مبارزه با پيامبر صلى الله عليه و آله برآمد تا مانع تبليغ دين جديد شود. حقيقت اين است كه انديشه‏هاى عصر جاهليت‏سست‏تر از آن بود كه بتواند در مقابل انديشه‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله كه برگرفته از وحى بود، مقاومت كند، اما آنان در هر صورت ولو با استفاده از يهوديان در صدد برآمدند با انكار وحى بودن آنچه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏رسيد، اساس نبوت او را زير سؤال ببرند. آنان ادعا مى‏كردند آنچه پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏گويد وحى نيست‏بلكه مطالبى است كه اهل كتاب به او ياد داده‏اند. قرآن كريم در اين باره مى‏گويد: «مى‏دانيم كه مى‏گويند [اين قرآن را ] بشرى به او مى‏آموزد» (36) ابن اسحاق در يك روايت آورده است كه منظور از آن بشر (رحمان) در شهر يمامه بوده است (37) . قرآن به اين شبهه پراكنى، پاسخى علمى مى‏دهد و مى‏گويد: «لسان الذى يلحدون اليه اعجمى وهذا لسان عربى مبين‏» (38) «زبان كسى كه به او نسبت مى‏دهند عجمى است ولى اين قرآن به زبان عربى روشن است‏» .

همچنين آن‏ها شباهت قصص انبياء قرآن را با تورات مطرح مى‏كردند كه خداوند فرمود: و كافران گفتند كه: اين (قرآن) جز دروغى كه خود بافته است و گروهى ديگر او را بر آن يارى داده‏اند، نيست، حقا آنچه مى‏گويند ستم و باطل است و گفتند اين اساطير پيشينيان است كه نگاشته و هر صبح و شام بر او املا مى‏شود (39) .

 

 

 

ادامه دارد... 

 

جواد اكبري

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

داستان افك۲

داستان افك۲

 

1 ـ مى‏گويند: مقصود از جمله «والذي تولى كبره» : آنانكه بخش آن را بر عهده داشت، همان «عبد الله ابى» رئيس حزب نفاق است.

2 ـ در آيه يازدهم از گروه تهمت زن، به لفظ «عصبه» تعبير مى‏آورد.اين لفظ درباره گروه متحد و همكار و همفكر به كار مى‏رود، و مى‏رساند كه توطئه‏گران ارتباط نزديك و محكمى با هم داشته‏اند و چنين گروهى در ميان مسلمانان، جز منافقان گروه ديگرى نبود.

3 ـ به خاطر مخالفتى كه از ورود «عبد الله» ، به مدينه انجام گرفته بود، او در دروازه مدينه متوقف بود.وقتى ورود همسر پيامبر را با شتر صفوان مشاهده كرد، فورا دست به تهمت زد و گفت همسر پيامبر شب را با فرد بيگانه‏اى به سر برده است، به خدا سوگند هيچ كدام از گناه نجات نيافته‏اند.

4 ـ باز در همان آيه يازدهم مى‏فرمايد:

«لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم

: اين رويداد را بر خود بد مپنداريد، بلكه براى شما خوب است» .

اكنون بايد ديد چگونه متهم ساختن يك فرد پاك، براى مؤمنان بد نيست، بلكه خوب است.علتش آن است كه اين جريان از نيت پليد منافقان پرده برداشت و همگى رسوا شدند.گذشته از اين، مسلمانان از اين حادثه درسهاى خوبى نيز آموختند.

شاخ و برگ اين سرگذشت:
اين مقدار از سرگذشت قابل تطبيق با قرآن است و با عصمت پيامبر مخالفتى ندارد، ولى در لابلاى اين شأن نزول، كه «بخارى» آن را نقل كرده و ديگران غالبا از او گرفته‏اند، دو اشكال وجود دارد كه در اينجا يادآور مى‏شويم:


1 ـ با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست:
«بخارى» ، از خود عائشه نقل مى‏كند:

«من از مسافرت بازگشتم، در حالى كه بيمار شده بودم.پيامبر به ديدن من مى‏آمد، ولى مهر سابق او را نمى‏ديدم، و از جريان آگاه نبودم.كم‏كم حالم خوب شد و بيرون آمدم.شايعه منافقان به گوشم رسيد، دو مرتبه بيمار شدم، بيماريم شدت گرفت، از پيامبر اجازه گرفتم به خانه پدرم بروم.وقتى به خانه پدرم منتقل شدم، از مادرم پرسيدم مردم درباره من چه مى‏گويند؟ گفت: زنانى كه امتياز دارند، مردم پشت سر او سخن بسيار مى‏گويند.

پيامبر در اين جريان، با اسامه مشورت كرد.اسامه به پاكى من گواهى داد.با على نيز مشورت نمود، على گفت از كنيز او تحقيق كن.پيامبر كنيز مرا خواست و از او تحقيق كرد.او گفت به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده است، من هيچ كار خلافى از او نديده‏ام» . (5)

اين بخش از تاريخ با عصمت پيامبر سازگار نيست، زيرا اين قسمت حاكى است كه پيامبر تحت تأثير موج شايعه قرار گرفت، تا آنجا كه رفتار خود را با عائشه دگرگون كرد و با ياران خود در اين مورد به مشاوره پرداخت.اين نوع رفتار با متهمى كه هيچ نوع دليل و گواه بر اتهام او در دست نيست، نه تنها با مقام عصمت پيامبر سازگار نيست، بلكه با مقام يك فرد با ايمان نيز سازگار نمى‏باشد.زيرا هرگز نبايد شايعه، رفتار يك مسلمان را با يك فرد متهم دگرگون سازد، و اگر در انديشه او نيز اثر بگذارد، هرگز نبايد، در رفتار او ايجاد دگرگونى كند.

قرآن، در آيه‏هاى دوازدهم و چهاردهم سوره نور، كسانى را كه تحت تأثير شايعه قرار گرفته‏اند، سخت توبيخ مى‏كند و مى‏فرمايد: «چرا هنگامى كه اين تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به متهم، گمان خير نبرديد و چرانگفتيد كه اين دروغ آشكار است.و اگر رحمت خدا شامل حال شما در دنيا و آخرت نمى‏شد، به خاطر اين گناهى كه كرديد، عذاب عظيمى به شما مى‏رسيد» .

اگر اين بخش از شأن نزول صحيح باشد، بايد بگوئيم كه شخص پيامبر نيز مشمول اين عتاب و عقاب بوده است، در حالى كه مقام نبوت كه همراه با عصمت است، هرگز اجازه نمى‏دهد كه بگوئيم : اين خطاب و عتاب متوجه شخص پيامبر نيز مى‏باشد.

از اين جهت، بايد همه اين شأن نزول را كه بخشى از آن با مقام نبوت و عصمت سازگار نيست، رد كرد، و يا دست كم آن را تجزيه نمود و قسمت نخست آن را كه منافاتى با عصمت و نبوت ندارد، پذيرفت و قسمت ديگر را رد كرد.

2 ـ سعد معاذ، قبل از حادثه «افك» درگذشته است:
«بخارى» ، در صحيح خود، در ذيل شأن نزول از خود عائشه نقل مى‏كند: پيامبر پس از تحقيق از كنيز من، «بريره» ، بر بالاى منبر قرار گرفت، و رو به مسلمانان كرده و گفت: «چه كسى مرا در تأديب كسى معذور مى‏شمارد كه اهل بيت مرا ناراحت كرده، در حالى كه من از او جز نيكى نديدم، و همچنين مردى را متهم مى‏كنند كه از او نيز جز خوبى سراغ ندارم» .در اين موقع، سعد معاذ (6)

برخاست و گفت: اى رسول خدا! من ترا معذور مى‏شمارم اگر آن كس از قبيله اوس باشد، گردن او را مى‏زنيم، و اگر از برادران خزرجى ما باشد، دستور تو را نيز درباره او اجرا مى‏نمايم .

اين سخن، بر سعد بن عباده، رئيس خزرج گران آمد و برخاست بر او پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند دروغ مى‏گوئى، تو قادر بر كشتن او نيستى.اسيد بن حضير، عموزاده سعد بن معاذ برخاست و بر فرزند عباده پرخاش كرد و گفت: به خدا سوگند ما مى‏كشيم و تو منافق هستى و از منافقان دفاع مى‏كنى.افراد دو قبيله در حالى كه پيامبر بر فراز منبر قرار داشت، برخاستند تا به جان يكديگر بيفتند.سرانجام، با فرمان پيامبر از هم جدا شدند و بر جاى خود نشستند (7) .

اين بخش از شأن نزول، با تاريخ صحيح سازگار نيست، زيرا اصولا «سعد معاذ» ، در غزوه احزاب، به وسيله جراحتى كه برداشته بود، پس از صدور حكم درباره «بنى قريظه» درگذشت.اين مطلب را نيز، بخارى در صحيح خود، جزء پنجم ص 113، در باب «جنگ احزاب و بنى قريظه» آورده است .در اين صورت، چگونه مى‏تواند، اين مرد در حادثه «افك» ، كه ماهها پس از حادثه بنى قريظه رخ داده است، پاى منبر پيامبر باشد و با سعد بن عباده به مناقشه و نزاع بپردازد؟ !

سيره‏نويسان مى‏گويند: جنگ «خندق» و پس از آن جريان بنى قريظه در سال پنجم، در ماه شوال رخ داده است.در نتيجه، غائله بنى قريظه در نوزده ذى الحجه به پايان رسيد و سعد معاذ در اين جريان به خاطر انفجار زخم و خونريزى شديد بلافاصله درگذشت (8) .در حالى كه غزوه بنى مصطلق، در ماه شعبان سال ششم هجرت رخ داده است.

آرى، آنچه مهم است اين است كه بدانيم حزب نفاق مى‏كوشيد كه زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز، از مقام و موقعيت خاصى برخوردار بود، متهم سازد و از اين طريق روحيه‏ها را تضعيف كند.

از جمله «ألذي تولى كبره» ، در شأن نزول آيات، به «عبد الله بن ابى» تفسير شده است، استفاده مى‏شود كه وى اين شايعه را رهبرى مى‏كرد.

شأن نزول دوم
اين شأن نزول مى‏گويد: اين آيات درباره «ماريه» ، همسر رسول گرامى و مادر ابراهيم نازل شده است.وقتى ابراهيم درگذشت و پيامبر در غم و اندوه او فرو رفت، يكى از همسران پيامبر به او گفت چرا غمگين هستى؟ او فرزند تو نبود، او فرزند «ابن جريح» بود.پيامبر به على فرمان داد كه برود او را بكشد.وى با شمشير به در باغى آمد كه ابن جريح در آنجا كار مى‏كرد .وقتى وى على را خشمگين ديد، در را به روى على باز نكرد.على به داخل باغ وارد شد و او را تعقيب كرد.او از ترس على بالاى نخلى رفت، على نيز بالاى نخل رفت.در اين حال، ابن جريح از ترس خود را به پائين افكند، ناگهان لباسهاى او كنار رفت و معلوم شد كه اصلا آلت جنسى ندارد.على حضور پيامبر رسيد و جريان را بازگو كرد.

اين شأن نزول كه «محدث بحرينى» آن را در «تفسير برهان» ، ج 2 ص 126 ـ 127، و «حويزى» در تفسير «نور الثقلين» ، ج 3 ص 582 ـ 581 نقل كرده است، از نظر مضمون ضعيف و نااستوار بوده و نيازى به بازگوئى آن نيست.

از اين جهت، نمى‏توان اين شأن نزول را پذيرفت.بنابر اين مهم اصل جريان است، حالا شخص متهم هر كه مى‏خواهد باشد.

پى‏نوشت‏ها:

1.سوره نور/ .138

.2 «مجمع البيان» ، ج 4/141، «در منثور» ، ج 5/ .46

3.اين تعبير به خاطر اين است كه خصوصيت دو نوع شأن نزولى كه در پاره‏اى از آيات مربوط به «افك» نقل شده است، نزد نگارنده ثابت نيست و دلائل عدم ثبوت آن را در اين بحث مى‏خوانيد .آنچه از مجموع آيات و روايات استفاده مى‏شود، همان است كه در بالا نگارش يافت و اينكه : اجمالا يك زن با شخصيتى در جامعه اسلامى آنروز از طرف منافقان مورد اتهام قرار گرفته بود و اما اين زن چه كسى بود، نظر قاطع نمى‏توان درباره او اظهار كرد.

4.سوره نور/11 ـ .16

.5 «صحيح بخارى» ، جزء ششم، تفسير سوره نور/102 ـ 103 و نيز جزء پنجم/ 118

6.سعد معاذ، رئيس «اوس» و «سعد بن عباده» رئيس قبيله «خزرج» بود.ميان اين دو قبيله پيوسته جنگ و رقابت وجود داشت و «عبد الله بن ابى» نيز خزرجى بود.

7.همان مدرك/11، ابن هشام در سيره خود، از «سعد معاذ» نام نمى‏برد، فقط مناقشه سعد بن عباده را با «اسيد» يادآور مى‏شود.به «سيره ابن هشام» ، ج 2/300 مراجعه شود.

8. سيره ابن هشام ج 2 ص .250


Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

حضرت محمد (ص) انساني نمونه براي جهانيان۲

حضرت محمد (ص) انساني نمونه براي جهانيان۲

 


معراج

پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگي پيامبر مکرم (ص ) پيش آمد . در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفري بود که به امر خداوند متعال و به همراه امين وحي (جبرئيل ) انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شکوه را از خانه "ام هاني" خواهر امير المومنين علي (ع ) آغاز کرد و طي آن به سوي بيت المقدس يا مسجد اقصي روانه شد و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسماني خود را آغاز و از مخلوقات آسماني و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستي و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بي پايان حق تعالي آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراسر شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهي که آمده بود به زادگاه خود "مکه " بازگشت .

در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحاني مؤمن است .


هجرت به مدينه

مسلمانان با اجازه پيامبر مکرم (ص ) به مدينه رفتند و در مکه جز پيامبر و علي (ع ) و چند تن که يا بيمار بودند و يا در زندان مشرکان بودند کسي باقي نماند.

وقتي بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پي نشست ها و مشورت ها قرار گذاشتند چهل نفر از قبايل را تعيين کنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وي در بين تمام قبايل پخش شود و بني هاشم نتوانند انتقام بگيرند و درنتيجه خون آن حضرت پايمال شود.

اما فرشته وحي رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدمکشان قريش مي خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملي کنند، علي بن ابيطالب (ع ) بجاي پيغمبر خوابيد و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت .

ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوي "يثرب " يا "مدينة النبي " که بعدها به "مدينه " شهرت يافت ، هجرت فرمود.

به هنگام ورود به مدينه وقتي پيامبر اکرم (ص ) آن همه استقبال و شادي و شادماني را از مردم مدينه ديد، اولين اقدام وي ساخت مسجدي براي مسلمانان بود .

مسجد تنها محلي براي خواندن نماز نبود. در مسجد تمام کارهاي قضائي و اجتماعي مربوط به مسلمانان انجام مي شد.

مسجد مرکز تعليم و تربيت و اجتماعات اسلامي از هر قبيل بود. مسلمانان در کنار هم و پيامبر اکرم (ص ) در کنار آنها با عشق و علاقه به ساختن مسجد پرداختند. پيامبر اکرم (ص ) خود سنگ بر دوش مي کشيد و مانند کارگر ساده اي کار مي کرد. اين مسجد همان است که اکنون با عظمت برجاست و بعد از مسجد الحرام ، دومين مسجد جهان است .

پيامبر بين دو قبيله "اوس " و "خزرج " که سالها جنگ بود، صلح و آشتي برقرار کرد. بين "مهاجران " و مردم مدينه که مهاجران را در خانه هاي خود پذيرفته بودند يعني "انصار"، پيمان برادري برقرار کرد. پيامبر (ص )، توحيد اسلامي و پيوند اعتقاد و برادري را جايگزين روابط قبيلگي کرد. با منشوري که صادر فرمود، در حقيقت "قانون اساسي " جامعه اسلامي را در مدينه تدوين کرد و مردم مسلمان را در حقوق و حدود ، برابر اعلام فرمود. طوايف يهود را که در داخل و خارج مدينه بسر مي بردند امان داد.

بطور خلاصه ، پيامبر (ص ) از مردمي کينه توز، بي خبر از قانون و نظام اجتماعي و گمراه ، جامعه اي متحد، برادر، بلند نظر و فداکار بوجود آورد.

 


تغيير قبله

در همين سال از سوي خداوند متعال ، دستور آمد مسلمانان از سوي "بيت المقدس "بسوي "کعبه " نماز بگزارند. علت اين امر آن بود که ، يهوديان نداشتن قبله ديگري را براي دين کامل اسلام ، نقص شمردند و به جهاني بودن اسلام باور نداشتند. مسجد

ذوقبلتين (داراي دو قبله ) يادگار آن واقعه مهم است .

نامه هاي رسول اکرم ( ص ) به پادشاهان

مي دانيم که به موجب آيات قرآن ، دين اسلام ، دين جهاني و پيامبر خاتم (ص )، آخرين سفير الهي به جانب مردم است . بنابراين مأموريت ، حضرت محمد (ص ) به سران معروف جهان ، مانند خسرو پرويز (پادشاه ايران )، هرقل (امپراطور روم )، مقوقس (فرمانرواي مصر) و... نامه نوشت و آنها را به دين اسلام دعوت کرد.

نامه هاي حضرت که هم اکنون موجود است ، روشن و قاطع و کوتاه بود. اين نامه ها را مأموراني با ايمان ، فداکار و با تجربه براي فرمانروايان مي بردند. در اين نامه ها پيامبر (ص ) آنها را به اسلام و کلمه حق و برادري و برابري دعوت مي کرد و در صورت نافرماني ، آنها را از عذاب خداوند بيم مي داد. همين پيامها زمينه گسترش جهاني اسلام را فراهم آورد.

حجة الوداع " آخرين سفر پيامبر ( ص ) به مکه "

چند ماه از عمر پربار پيامبر عاليقدر اسلام (ص ) باقي نمانده بود. سال دهم هجرت بود. پيامبر (ص ) اعلام فرمود: مردم براي انجام مراسم عظيم حج آماده شوند. بيش از صد هزار نفر گرد آمدند.پيامبر مکرم (ص )، براي اولين و آخرين بار مراسم و مناسک حج را، به مسلمانان آموخت . اين سفر بزرگ نمايشگر ثمرات بزرگ و تلاشهاي چند ساله پيغمبر اکرم (ص ) بود که جان و مال و زندگي خود را، خالصانه در راه تحقق آرمانهاي اسلامي و فرمانهاي الهي بذل کرد و پيامهاي الهي را به مردم جهان رساند. پيامبر (ص ) در سرزمين عرفات ، پس از نماز ظهر و عصر، هزاران نفر از مسلمانان پاک اعتقاد را، مخاطب قرار داد و با اعلام اين که ممکن است اين آخرين سفر وي باشد مردم را به برابري و برادري فراخواند ، به رعايت حقوق بانوان سفارش کرد، از شکستن حدود الهي بيم داد ، از ستمکاري و تجاوز به حقوق يکديگر بر حذر داشت و به تقوي توصيه کرد.

 



قرآن و عترت

حديثي از پيامبر گرانقدر اسلام (ص ) نقل شده است : "اني تارک فيکم الثقلين ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا: کتاب الله و عترتي

اهل بيتي ". يعني : من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم ، تا از آن دو پيروي نماييد،

هرگز گمراه نمي شويد. اين دو چيز گرانبها عبارتند از: کتاب خدا (قرآن ) و عترتم (اهل بيت من ).

 



رفتار و خلق و خوي پيامبر ( ص )

خوي پيامبر (ص ) و رفتار آن بزرگوار و کردار آن حضرت ، سرمشق مسلمين و بلکه نمونه عالي همه انسانهاست و در حقيقت تجسم اسلام . پيغمبر (ص ) به همه مسلمانان با چشم برادري و با نهايت مهر و محبت رفتار مي کرد. آن چنان ساده و بي پيرايه لباس مي پوشيد و بر روي زمين مي نشست و در حلقه ياران قرار مي گرفت که اگر ناشناسي وارد مي شد، نمي دانست پيغمبر (ص ) کدام است . در عين سادگي ، به نظافت لباس و بدن خيلي اهميت مي داد. وضوي پيامبر (ص ) هميشه با مسواک کردن دندانها همراه بود. از استعمال عطر دريغ نمي فرمود. هميشه با پير و جوان مؤدب بود. هميشه در سلام کردن پيش دستي مي کرد. تبسم نمکيني هميشه بر لبانش بود، ولي از بلند خنديدن پرهيز داشت . به عيادت بيماران و تشيع جنازه مسلمانان زياد مي رفت . مهمان نواز بود. يتيمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار مي داد.

دست مهر بر سر يتيمان مي کشيد. از خوابيدن روي بستر نرم پرهيز داشت و مي فرمود: "من در دنيا همچون سواري هستم که ساعتي زير سايه درختي استراحت کند و سپس کوچ کند". با همه مهر و نرمي که با زيردستان داشت در برابر دشمنان و منافقان بسيار شدت عمل نشان مي داد. در جنگها هرگز هراسي به دل راه نمي داد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزديکتر بود. از دشمنان سرسخت مانند کفار قريش در فتح مکه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پيامبر (ص ) شدند و دسته دسته به اسلام روي آوردند.

از زر و زيور دنيا دوري مي کرد. اموال عمومي را هرچه زودتر بين مردم تقسيم مي کرد و با آن که فرمانروا و پيامبر خدا بود، هرگز سهمي بيش از ديگران براي خود برنمي داشت . براستي آن وجود مقدس مظهر و نمونه و سرمشق براي همگان بود.

خبرگزاری مهر

 

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

چرایی تعداد همسران پیامبر(ص)۲

 

 

چرایی تعداد همسران پیامبر(ص)۲

 

 

 

 


با اندكى دقت‏به خوبى مى‏توان دريافت كه راز و رمز اين پيوندها، تمايلات جنسى نبوده است; زيرا:

. بيش‏ترين عمر پيامبر (بيش از دو سوم آن) آن هم بخش نخستين، از آغاز جوانى تا دوران ميان سالى پيامبر، از 25 تا 50 سالگى فقط با يك همسر يعنى حضرت خديجه سپرى شده است . از 50 تا 51 سالگى بدون همسر زيسته است و از 51 تا 53 سالگى فقط با سوده كه زنى سالخورده بود زندگى نموده است .

. تعدد همسران پيامبر در فاصله سال اول تا هفتم هجرى، يعنى از 54 تا 61 سالگى آن حضرت صورت پذيرفته است .

. نگاهى كوتاه به تاريخ و ترتيب آن‏ها روشن مى‏سازد كه اصولا اين ازدواج‏ها بر اساس مصالح و به دليل ايفاى مسؤوليت‏هاى همه جانبه نبوت صورت گرفته است; زيرا اگر جز اين بود، چگونه پس از ازدواج با عايشه كه تنها همسر باكره وى بود و از جمال و زيبايى نيز بهره وافى داشت، با زن سالخورده‏اى چون زينب بنت‏خزيمه ازدواج مى‏كند كه تنها سه ماه بعد از ازدواج از جهان خت‏برمى‏بندد يا پس از آن ام سلمه را به همسرى برمى‏گزيند كه خود او در پاسخ خواستگارى پيامبر، بزرگى سن، داشتن چهار فرزند يتيم و ... را موجب عدم شايستگى خود براى همسرى دانسته، عذر خواهى مى‏كند; اما پيامبر اين امور را مانع نمى‏داند و او را به همسرى برگزيده، همانند عايشه نزد او اقامت مى‏گزيند .

. سخنان پيامبر در ارزشيابى همسران، روش مناسبى براى يافتن ديدگاه پيامبر در اين ازدواج‏ها است; عايشه خود مى‏گويد: پيامبر به گونه‏اى به خديجه عشق مى‏ورزيد و دوستان وى را چنان محترم مى‏داشت كه موجب شگفتى مى‏شد16 و گاه گوسفندى ذبح نموده، گوشت آن را بين دوستان خديجه تقسيم مى‏كرد . بدين روى، در برابر هيچ زنى همانند خديجه حسادت نمى‏ورزيدم; زيرا پيامبر هماره ياد او را گرامى مى‏داشت . يك روز به پيامبر گفتم: خداوند در عوض آن پيره‏زن گندمگون غير باكره، بهتر از او را نصيب تو ساخته است! پيامبر به سختى برآشفت و در پاسخ فرمود: قسم به خدا! هرگز بهتر از خديجه نصيبم نشده است; زيرا او به هنگام كفر مردمان به من ايمان آورد و آن گاه كه همگان مرا تكذيب كردند، مرا تصديق كرد و آن گاه كه همگان محرومم كردند، به يارى‏ام برخاست . خداوند از او فرزندانى به من عطا فرمود كه از زنان ديگر نصيبم نساخته است . 17

همان طور كه ملاحظه مى‏كنيد، پيامبر ملاك‏هاى عايشه مبنى بر جوانى، زيبايى و بكارت را رد كرده، سبقت‏خديجه در ايمان، ايثار، يارى و افتخار مادرى فرزندانش را به عنوان ملاك‏هاى برترى خديجه ارزشيابى مى‏كند .

. بر اساس آيه شريفه 52 سوره احزاب، نياز به اين گونه ازدواج‏هاى سياسى و مصلحتى در سال هفتم هجرى به پايان رسيد و در سه سال پايانى عمر آن حضرت، جايگزينى همسران گذشته يا ازدواج جديد با هر زنى، اگر چه مورد پسند پيامبر قرار مى‏گرفت، از سوى خداوند ممنوع گرديد .

. مردانى كه به بهره‏مندى از زنان مى‏انديشند، تلاش مى‏كنند با تهيه لباس و توسعه آسايش و هزينه كردن اموال، دل آنان را به دست آورند، اما بر اساس آيه شريفه 28 سوره احزاب، پيامبر در سال نهم هجرى كه گسترش اسلام، وضع اقتصادى مسلمانان را بهبود بخشيده بود، وقتى همسرانش از او لباس و وسايل بهتر طلب كردند، يك ماه از همه آن‏ها كناره گرفت و پس از گذشت‏يك ماه، به دستور خداوند، آن‏ها را مخير ساخت تا ميان آسايش و رفاه دنيا و زندگى با پيامبر، يكى را برگزينند . آنان كه از درخواست‏هاى مادى خود پشيمان شده بودند، زندگى با پيامبر را برگزيدند .

7 . بدون شك در جامعه آن روز عربستان كه به صورت قبيله‏اى اداره مى‏شد و تنها پيوندهاى نسبى و سببى عامل حمايت قبايل از اشخاص مى‏گرديد، بسيارى از ازدواج‏هاى پيامبر براى جلب حمايت اقوام و قبايل مختلف بوده است . در اين راستا توجه به اين نكته مهم است كه حتى دو تن از همسران پيامبر نيز از يك قبيله نبوده‏اند!

به راستى آيا عقد كردن دختر نوجوانى چون عايشه در سن 7 يا 17 سالگى كه عروسى با وى ساليان بعد صورت پذيرفت، مى‏تواند علت غير سياسى داشته باشد؟

آيا ازدواج با حفصه، كه به گفته اهل سنت‏براى تكريم عمر كه به شدت بر اثر بيوگى دخترش آزرده خاطر شده بود، جز در سايه جلب قلوب و محبت او و قوم و قبيله‏اش صورت پذيرفته است؟

آيا ازدواج با صفيه و جويريه، دختر سر كرده يهوديان شكست‏خورده بنى نضير و بنى‏مصطلق كه از كنيزان بودند، جز براى التيام آثار روانى جنگ ميان يهوديان و مسلمانان بود؟ آيا اين پيوندها را كه رويكرد مشتاقانه صدها تن از يهوديان به اسلام را رقم زد و مسلمانان را بر آن داشت كه بستگان در بند جويريه را خويشاوندان رسول خدا دانسته، آزاد سازند، مى‏توان به انگيزه‏هاى پندارى و غيرواقعى ديگرى نسبت داد؟

آيا مى‏توان گفت ازدواج پيامبر با ام حبيبه دختر ابوسفيان كه اصلا در مدينه حضور نداشت، بلكه در حبشه بود و به دليل ارتداد و مرگ همسرش دچار ضربه شديد روحى شده بود، جز براى تسكين آلام روحى او از يك سو و حفظ يك زن مؤمنه و مهاجره در برابر احتمال بازگشت‏به خانواده مشرك خويش از سوى ديگر و برقرارى پيوند سببى با سركرده مشركان مكه، براى كاستن دشمنى آنان از سوى سوم، انگيزه ديگرى داشته است؟

آيا پذيرش همسرى ميمونه كه خود را به پيامبر بخشيد، در شرايطى كه پيامبر پس از صلح حديبيه، براى انجام مناسك حج‏به مكه رفته بود و مكه در التهاب اين حضور قرار داشت و درخواست پيامبر براى برگزارى جشن و دادن وليمه ازدواج كه با كمال تاسف توسط سران شرك پذيرفته نشد، نشانه روشنى بر آن نيست كه در اين ازدواج، جلب قلوب مكيان به اسلام و مسلمين مد نظر بوده است؟

آيا مى‏توان پذيرفت ازدواج پيامبر با دختر عمه خودش زينب دختر جحش كه قبل از آن همسر زيد غلام آزادشده پيامبر بود و در تلقى جامعه جاهلى آن دوران بسيار ناپسند و مخالف شان آن حضرت بود و حرف و سخنانى را نيز عليه پيامبر برانگيخت، به دليل زيبايى او بوده است؟ آيا پبامبر قبلا دختر عمه خودش را نديده بود؟ مگر پبامبر خود، زيد را به خواستگارى او نفرستاده بود؟ مگر پذيرش همسرى زيد از سوى زينب، به اشارت و فرمان آن حضرت نبود؟ آيا پبامبر نمى‏توانست قبل از آن پيوند و جدايى، خود به خواستگارى بشتابد؟ به راستى آيا مى‏توان قبول كرد به جان خريدن آن همه نيش و كنايه جز براى انجام فرمان خداوند و در هم شكستن سنت غلط و جاافتاده عرب جاهلى صورت پذيرفت؟

. افزون بر موارد پيشين، مؤيد ديگر آن است كه تعدد همسران، نه تنها موجب آسايش و رفاه پيامبر نبود; بلكه برابر آيات نخستين سوره تحريم، برخى از همسرانش، با گفتار و كردار خود، موجبات آزردگى‏خاطر و رنجش آن حضرت را فراهم مى‏ساختند و پيامبر گر چه گاه از تصميم خود مبنى بر طلاقشان، سخن به ميان مى‏آورد ولى به مقتضاى دلايل و مصالح پيش‏گفته، صبورى پيشه ساخته، از آن‏ها جدايى برنگزيد .

 

 

 

 

پى‏نوشت:

. ذاريات (51): 49 و حج (22): 5 .

. روم (30): 21 و اعراف (7): 189 .

. نساء (4): 3 .

. حول نساء الرسول، ص 37 - 45 .

. مجموعه مقالات، مقاله زن در اسلام، علامه طباطبايى .

. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ج 4، ص 1885 .

7 . الصحيح من السيره، ج 3، ص 286 .

. همان، ج 4، ص 1876 .

. ناسخ التواريخ، ج 4، ص 1882 .

0 . سيره نبويه ابن هشام، ج 3، ص 351; طبقات ابن سعد، ج 2، ص 81 .

1 . سيره ابن هشام، ج 2، ص 294; تاريخ طبرى، ج 2، ص 260; الاصابه، ج 8، ص 43 .

2 . طبقات ابن سعد، ج 8، ص 120 .

3 . احزاب (33): 115 .

4 . سيره، ج 4، ص 296; تاريخ طبرى، ج 3، ص 100 .

5 . طبقات الكبرى، ابن سعد، ج 8، ص 216 .

6 . مستدرك حاكم، ج 1، ص 16 .

7 . صحيح بخارى، ج 4، ص 230 .

علی محمد آشنایی

 

 

 

Javad Akbari

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

تاريخچه زندگانى پيامبر ( ص ) و تحليل سخنانى از آن حضرت ۳

تاريخچه زندگانى پيامبر ( ص ) و تحليل سخنانى از آن حضرت ۳

 

 


اين حديث را كه از رسول اكرم است , از كافى نقل مى كنم :

ثلاث لا يغل عليهن قلب امرء مسلم : اخلاص العمل لله و النصيحة لائمة المسلمين , و اللزوم لجماعتهم ( 7 )

سه چيز است كه هرگز دل مؤمن نسبت به آنها جز اخلاص , چيز ديگرى نمى ورزد , يعنى در آن سه چيز محال است خيانت بكند . يكى اخلاص عمل براى خدا . يك مؤمن در عملش ريا نمى ورزد . ديگر , خيرخواهى براى پيشوايان واقعى مسلمين , يعنى خيرخواهى در جهت خير مسلمين , ارشاد و هدايت پيشوايان در جهت خير مسلمين . سوم مسئله وحدت و اتفاق مسلمين , يعنى نفاق نورزيدن , شق عصاى مسلمين نكردن , جماعت مسلمين را متفرق نكردن .

اين جمله ها را مكرر شنيده ايد :

كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته ( 8 ) .

المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده ( 9 ) .

لن تقدس امة حتى يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متعتع (10) .

هيچ ملتى به مقام قداست نمى رسد مگر آنگاه كه افراد ضعيفش بتوانند حقوقشان را از اقويا مطالبه كنند بدون لكنت زبان .

ببينيد سيرت چيست و چه مى كند ؟ ! اصحابش نقل كرده اند كه در دوره رسالت , در سفرى خدمتشان بوديم , در منزلى پائين آمده بوديم و قرار بود كه در آنجا غذايى تهيه شود . گوسفندى آماده شده بود تا جماعت آن را ذبح كنند و از گوشت آن مثلا آبگوشتى بسازند و تغذيه كنند . يكى از اصحاب به ديگران مى گويد سر بريدن گوسفند با من , ديگرى مى گويد پوست كندن آن با من , سومى مثلا مى گويد پخت آن با من و . . . پيغمبر اكرم مى فرمايد جمع كردن هيزم از صحرا با من . اصحاب عرض كردند : يا رسول الله ما خودمان افتخار اين خدمت را داريم , شما سر جاى خودتان بنشينيد , ما خودمان همه كارها را انجام مى دهيم . فرمود بله , مى دانم , من نگفتم كه شما انجام نمى دهيد ولى مطلب چيز ديگرى است . بعد جمله اى گفت , فرمود :

ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه ( 11 ) .

خدا دوست نمى دارد كه بنده اى را ببيند در ميان بندگان ديگر كه براى خود امتياز قائل شده است . من اگر اينجا بنشينم و فقط شما برويد كار بكنيد , پس براى خودم نسبت به شما امتياز قائل شده ام . خدا دوست ندارد كه بنده اى خودش را در چنين وضعى در بياورد ( 12 ) . ببينيد چقدر عميق است !

اين مسئله به اصطلاح امروز ( اعتماد به نفس) در مقابل اعتماد به انسانهاى ديگر حرف درستى است , البته نه در مقابل اعتماد به خدا . اعتماد به نفس سخن بسيار درستى است , يعنى اتكال به انسان ديگر نداشتن , كار خود را تا جايى كه ممكن است خود انجام دادن و از احدى تقاضا نكردن . ببينيد اين تربيتها چقدر عالى است ! اين بعثت لاتمم مكارم الاخلاق معنيش چيست ؟ باز اصحابش نقل كرده اند ( 13 ) كه در يكى از مسافرتها در منزلى فرود آمديم . همه متفرق شدند براى اينكه تجديد وضويى بكنند و آماده نماز بشوند . ديديم كه پيغمبر اكرم بعد از آنكه از مركب پائين آمد , طرفى را گرفت و رفت . مقداريكه دور شد , ناگهان برگشت . اصحاب با خود فكر مى كنند كه پيغمبر براى چه بازگشت ؟ آيا از تصميم اينكه امروز اينجا بمانيم منصرف شده است ؟ همه منتظرند ببينند آيا فرمان مى دهد كه حركت كنيد برويم ؟ ولى مى بينيد پيامبر چيزى نمى گويد . تا مىآيد مى رسد به مركبش . بعد از آن خورجين يا توبره روى آن , زانو بند شتر را در مىآورد , زانوى شترش را مى بندد و باز دو مرتبه راه مى افتد به همان طرف . اصحاب با تعجب گفتند : پيامبر براى چنين كارى آمد ؟ ! اين كه كار كوچكى بود ! اگر از آنجا صدا مى زد : آرى فلان كس ! برو زانوى شتر مرا ببند , همه با سر مى دويدند . گفتند يا رسول الله ! مى خواستيد به ما امر بفرمائيد , به هر كدام ما امر مى فرموديد , با كمال افتخار اين كار را انجام مى داد . ببينيد سخن , در چه موقع و در چه محل و چقدر عالى است ! فرمود : لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك تا مى توانيد در كارها از ديگران كمك نگيريد ولو براى خواستن يك مسواك . آن كارى را كه خودت مى توانى انجام بدهى , خودت انجام بده . نمى گويد كمك نگير و از ديگران استمداد نكن ولو در كارى كه نمى توانى انجام بدهى , خودت انجام بده . نمى گويد كمك نگير و از ديگران استمداد نكن ولو در كارى كه نمى توانى انجام بدهى . نه , آنجا جاى استمداد .است .

اگر كسى اين توفيق را پيدا بكند كه سخنان رسول اكرم را از متون كتب معتبر جمع آورى كند و هم توفيق پيدا كند كه سيره پيغمبر اكرم را به سبك سيره تحليلى از روى مدارك معتبر جمع و تجزيه و تحليل بكند , آنوقت معلوم مى شود كه در همه جهان , شخصيتى مانند اين شخص بزرگوار ظهور نكرده است . تمام وجود پيغمبر اعجاز است . نه فقط قرآنش اعجاز است , بلكه تمام وجودش اعجاز است . عرايض خودم را با چند كلمه دعا خاتمه مى دهم .

باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . . .

پروردگارادلهاى ما را به نور ايمان منور بگردان . انوار معرفت و محبت خودت را بر دلهاى ما بتابان . ما را شناساى ذات مقدس خودت قرار بده . ما را شناساى پيغمبر بزرگوارت قرار بده . انوار محبت پيغمبر اكرمت را در دلهاى همه ما قرار بده . انوار محبت و معرفت اهل بيت پيغمبر را در دلهاى همه ما قرار بده . ما را آشنا با سيرت پيغمبر خودت و ائمه اطهار قرار بده . ما را قدردان اسلام و قرآن و اين وجودات مقدسه بفرما . اموات ما را مشمول عنايات و رحمت خود بفرما .



و عجل فى فرج مولانا صاحب الزمان .
--------------------------------------------------------------------------------

 

 

. سوره توبه , آيه 128 .

. سوره نور , آيه 33 .

. نهج البلاغه , خطبه 234 : قاصعه . و همانا خداوند از آغاز كودكى حضرت بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را مأمور وى ساخته بود كه او را به راه مكارم و محاسن اخلاق عالم مى برد .

. كسانى كه مشرف شده اند مى دانند اطراف مكه همه كوه است .

. تحف العقول , ص 368 , از امام صادق عليه السلام .

. تاريخ يعقوبى , ج 2 , ص 110 با كمى اختلاف .

7 . اصول كافى , ج 1 , ص 403 .

. الجامع الصغير , ص 95 .

. اصول كافى , ج 2 , ص 234 .

0 . نهج البلاغه , نامه 53 .
1 . هدية الاحباب , ص 277 .
2 . اين داستان در كتب شيعه هست . مرحوم حاج شيخ عباس قمى رضوان الله عليه آن را در چندين كتاب خودش نقل كرده است .
3 . اين را هم مرحوم حاج شيخ عباس قمى رضوان الله عليه نقل كرده است . البته ديگران هم نقل كرده اند

شهید مرتضی مطهری

 

 

 

 

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

تاريخچه زندگانى پيامبر ( ص ) و تحليل سخنانى از آن حضرت ۲

تاريخچه زندگانى پيامبر ( ص ) و تحليل سخنانى از آن حضرت ۲

 

 


مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمك دادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت , حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم . امام باقر ( ع ) در رواياتى , و نيز اميرالمؤمنين - در نهج البلاغه - اين مطلب را كاملا تأييد مى كنند :

و لقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته , يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ( 3 ) .

امام باقر ( ع ) مى فرمايد : بودند فرشتگانى الهى كه از كودكى او را همراهى مى كردند . پيامبر مى فرمود من گاهى سلام مى شنيدم , يك كسى به من مى گفت السلام عليك يا محمد ! نگاه مى كردم , كسى را نمى ديدم . گاهى با خودم فكر مى كردم شايد اين سنگ يا درخت است كه دارد به من سلام مى دهد , بعد فهميدم فرشته الهى بوده كه به من سلام مى داده است .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين ( ارهاصات) است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : يأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است , نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است , و گاهى خواب روشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است .

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيست و پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول ( نصا ب) لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يك شخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست . يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است) . پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد .

در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشراف و اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است : حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است , ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركت مى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( 4 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه ( حرا) كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعت طول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد .

ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :

و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى .

آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقت بچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :

و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى .

من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان !

انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى .

شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم , مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى .

اين , مختصرى بود از قضاياى مربوط به قبل از رسالت پيغمبر اكرم كه لازم مى ديدم براى شما عرض بكنم .

 

 

 


سيرى در سخنان رسول اكرم


چند تا از سخنان اين شخصيت بزرگوار را براى شما نقل مى كنم كه خود سخنان پيغمبر معجزه است ( قرآن كه سخن خداست به جاى خود ) مخصوصا با توجه به سوابقى كه عرض كردم . كودكى كه سرنوشت , او را يتيم قرارداد در وقتى كه در رحم مادر بود , و لتيم قرارداد در سن پنج سالگى , دوران شيرخوارگيش در باديه گذشته است و در مكه سرزمين اميت و بيسوادى بزرگ شده و زير دست هيچ معلم و مربى اى كار نكرده است , مسافرتهايش محدود بوده به دو سفر كوچك , آن هم سفر بازرگانى به خارج جزيرة العرب , و با هيچ فيلسوفى , حكيمى , دانشمندى برخورد نداشته است , معذلك قرآن به زبان او جارى مى شود و بر قلب مقدس او نازل مى گردد , و بعد هم سخنانى خود او مى گويد , و اين سخنان آنچنان حكيمانه است كه با سخنان تمام حكماى عالم نه تنها برابرى مى كند بلكه بر آنها برترى دارد . حالا اينكه ما مسلمانها اينقدرها عرضه اين كارها را نداريم كه سخنان او را جمع بكنيم و درست پخش و تشريح بكنيم , مسئله ديگرى است .

كلمات پيغمبر را در جاهاى مختلف نقل كرده اند . من مخصوصا از قديم ترين منابع , قسمتى را نقل مى كنم . از قديمترين منابعى كه در دست است يالااقل من در دست داشته ام كتاب ( البيان و التبيين) جاحظ است . جاحظ در نيمه دوم قرن سوم مى زيسته است , يعنى اين سخنان تقريبا در نيمه اول قرن سوم نوشته شده است . اين كتاب حتى از نظر فرنگيها و مستشرقين جزء كتابهاى بسيار معتبر است . اينها سخنانى نيست كه بگوئيد بعدها نقل كرده اند , نه , در قرن سوم به صورت يك كتاب در آمده است كه البته قبل از قرن سوم هم بوده است , چون جاحظ اينها را با سند نقل مى كند . مثلا شما ببينيد در زمينه مسؤليتهاى اجتماعى , اين شخصيت بزرگ چگونه سخن مى گويد ؟ مى فرمايد : مردمى سوار كشتى شدند و دريايى پهناور را طى مى كردند . يك نفر را ديدند كه دارد جاى خودش را نقر مى كند يعنى سوراخ مى كند . يك نفر از اينها نرفت دست او را بگيرد . چون دستش را نگرفتند آب وارد كشتى شد و همه آنها غرق شدند , و اينچنين است فساد .

توضيح اينكه : يك نفر در جامعه مشغول فساد مى شود , مرتكب منكرات مى شود . يكى نگاه مى كند مى گويد به من چه , ديگرى مى گويد من و او را كه در يك قبر دفن نمى كنند . فكر نمى كند كه مثل جامعه , مثل كشتى است . اگر در يك كشتى آب وارد بشود , ولو از جايگاه يك فرد وارد بشود , تنها آن فرد را غرق نمى كند بلكه همه مسافرين را يكجا غرق مى كند .

آيا درباره مساوات افراد بنى آدم , سخنى از اين بالاتر مى توان گفت الناس سواء كاسنان المشط (5) ( حالا من نمى دانم شانه اى را هم درآورد يا نه ؟ ) شانه را نگاه كنيد , دندانه هاى آن را ببينيد . ببينيد آيا يكى از دندانه هاى آن از دندانه ديگر بلندتر هست ؟ نه . انسانها مانند دندانه هاى شانه برابر يكديگرند . ببينيد در آن محيط و در آن زمان , انسانى اينچنين درباره مساوات انسانها سخن مى گويد كه بعد از هزار و چهارصد سال هنوز كسى به اين خوبى سخن نگفته است !

در حجة الوداع فرياد مى زند :

ايها الناس ! ان ربكم واحد و ان اباكم واحد كلكم لادم وآدم من تراب , لا فضل لعربى على عجمى الا بالتقوى ( 6 ) .

ايها الناس ! پروردگار همه مردم يكى است , پدر همه مردم يكى است , همه تان فرزند آدم هستيد , آدم هم از خاك آفريده شده است . جايى باقى نمى ماند كه كسى به نژاد خودش , به نسب خودش , به قوميت خودش و به اينجور حرفها افتخار بكند . همه از خاك هستيم , خاك كه افتخار ندارد . پس افتخار , به فضيلتهاى روحى و معنوى است , به تقواست . ملاك فضيلت فقط تقوا است و غير از اين چيز ديگرى نيست .

 

 

ادامه دارد...

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir



 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

اخلاق در قرآن۲

 

اخلاق در قرآن۲

 

اخلاق پيامبر اكرم (صلي‌ا...‌عليه و آله) و قرآن

 

 

 


اخلاق پيامبر اكرم (صلي‌ا...‌عليه و آله) و قرآن


گفتيم كه در آيه 4 سوره مباركه قلم، از آراستگي آن حضرت، تحت عنوان «خلق عظيم» ياد شده است، بايد ببينيم منظور از آن چيست. 3 قول در اينجا وجود دارد:
الف) خلق عظيم يعني دين عظيم و او دين اسلام است، اين قول را ابن عباس، مجاهد و حسن گفته‌اند.
ب) خلق عظيم يعني صبر برحق و بذل و بخشش، تدبير و تنظيم امور بر مقتضاي عقل، تحمل سختي‌ها در دعوت مردم به سوي خداوند متعال، عفو و گذشت، ترك حسد و حرص و....
ج) بعضي گفته‌اند: خلق عظيم او يعني مكارم‌الاخلاق.
با توجه به اقوال مذكور در مي‌يابيم كه خلق عظيم يعني تمام مسائل اخلاقي اعم از فردي و اجتماعي كه در تكامل انسان ، دخالت تام دارند.



مكارم اخلاق چيست؟
منظور از مكارم اخلاق: در حديثي روايت شده است كه از امام صادق (عليه‌اسلام) در مورد مكارم اخلاق سئوال شد: آن حضرت فرمودند: مكارم اخلاق عبارتست از :
الف) عفو و گذشت از كسي كه بر تو ستم كرده است.
ب) پيوند با كسي كه از تو بريده است.
ج) بخشش به كسي كه تو را محروم كرده است.
د) جاري كردن گفتار حق و استوار اگر چه به ضررت باشد. (اَمالي صدوق)


مي‌توان گفت تمام اخلاق پسنديده در چهار جمله پر مغز بالا، خلاصه شده است. روايت فوق با اندكي اختلاف از ساير معصومين عليهم‌السلام نيز نقل شده است.
با توجه به اينكه پيامبر اكرم فرموده: « أَنّي بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق » ، و هدف بعثت را «تكميل مكارم اخلاق » بيان فرموده خداوند متعال هم اين مضمون را در آيه «خلق عظيم» تأييد كرده و رسول اكرم را براي ما «الگوي حسنه» معرفي كرده و فرموده: « لقد كَانَ لَكُم في رَسولِ ا...اُسْوَةُ حَسَنَةُ» (سوره احزاب آيه 21).


همان پيامبري كه خلق عظيم ايشان را قرآن تأييد كرده و نمونه كامل اخلاق براي ما نشان داده، خودش نيز اين امر را بارها متذكر شده و با جملات مختلفي بيان فرموده از جمله: 1) حَسِنُوا أخلاقَكُم 2) تَخَلَّقوا بِأخلاقِ الله ، كه در كتاب پر ارزش محجه‌البيضاء و بحار نقل شده است.
و خود پيامبر عزيز اسلام نيز هميشه از خداوند بزرگ ، آنها را طلب مي‌كرد ؛ يعني آراسته شدن به مكارم اخلاقي و دور ماندن از رذائل نفساني .
و مي‌فرمود: « اَللّهُم حَسّن خُلْقي و جَنّبِنْي مُنكراتِ الأخلاق ». (سفينه البحار. ج اوّل صفحه 411).
در حقيقت پيامبر اكرم (ص) دو مسئوليت مهم تخليه و تحليه نفس را از مقام ربوبي مسئلت مي‌كرد. كه بنا به فرمايش استاد معظم، آيه‌ا... مظاهري، مشكل‌ترين منازل، سير و سلوك منزل تخليه است.

 

 

 


عوامل اخلاقي شدن در قرآن
روش‌ها و مسالكي كه در دعوت به اخلاق خوب و بازداري از اخلاق بد، بكار گرفته مي‌شود و بدين وسيله اخلاق را ترويج مي‌كنند و مردم را به رعايت آداب و اخلاق خوب تشويق مي‌نمايند و از ارتكاب اخلاق بد برحذر مي‌دارند. خيلي كم و با اهميت به عبارت ديگر ، بعد از تهيه ضوابط و مقررات خوب، ضمانت‌هاي اجرائي نيرومندتر مطرح مي‌شود كه بدون آنها اخلاق ، قابل اجرا و عمل نمي‌باشد. و در تعبيرات آمده است كه اخلاق بدون پشتوانه مثل اسكناس بدون پشتوانه است كه امتيازي بر ديگر كاغذ‌هاي رنگين ندارد و يا به تعبير استاد مطّهري (ره) اخلاق بدون ضمانت اجرائي، چون اعلاميه حقوق بشر است كه خود عربي‌ها آن را تهيه و منتشر كرده‌اند و خود عليه آن عملاً قيام و اقدام مي‌كنند. علامه بزرگوار سيدمحمد حسين طباطبائي، در تفسير الميزان به 3 روش و مسلك اشاره مي‌كند كه به طور فشرده و با توضيحاتي بازگو مي‌شود:
1) اخلاق انتفاعي: در اين روش سعي مي‌شود به مردم تفهيم شود كه با رعايت اخلاق خوب و بد بهتر مي‌توانند زندگي كنند و زندگي دنيوي آنها آرامش بيشتري پيدا مي كند.

 

با رعايت اخلاق روابط والدين و فرزند، زن و شوهر، كارگر و كارفرما، رئيس و مرئوس، ثروتمندان و مستمندان، بهتر خواهد شد و در نتيجه زندگي آنها قرين آسايش و آرامش خواهد شد، مثلاً با رعايت اخلاق خوب، كاسب و تاجر، مشتري بيشتري مي‌تواند جلب كند و پزشكان مي‌توانند بيماران بيشتري را جلب نمايند و به همين ترتيب همة امور اخلاقي را توجيه مي‌كنند و به طور كلي اخلاق را در طريق «جلب منافع مادي و دنيوي» به كار مي گيرند. اينگونه اخلاق در غرب نيز طرفداران زيادي دارد؛ اما اسلام در عين اينكه منكر آثار خوب يا بد، اخلاق خوب يا بد نيست، ولي اين روش را نمي‌پسندد و ترويج اخلاق نيك را بر پايه جلب منافع دنيوي پايه‌گذاري نمي‌كند، چون ديدگاه اسلام به انسان و زندگي او با ديدگاه ديگران تفاوت اساسي دارد. اسلام انسان را موجودي گرامي و والا مي‌داند كه براي كسب كمالات واقعي و سير وسلوك و قرب‌الهي آفريده شده و دنيا را به عنوان بازار تجارت و مزرعه آخرت مي‌داند. زندگي دنيوي و تمنعات مادي از ديدگاه اسلام، اصالت و ارزش حقيقي ندارد. بلكه مقدمه است براي تكامل نفساني و تقرب الي‌الله .


2) پاداش اخروي: در اين روش از تذكر پاداش‌ها و ثوابهاي اخروي كه براي مكارم اخلاق و كيفرها و عقابهائي كه براي رذائل اخلاقي مقرر شده استفاده مي‌شود. اديان و مذاهب آسماني و از جمله اسلام غالباً اين روش‌ را انتخاب كردند. اگر به قرآن و كتب احاديث مراجعه شود، اين روش بالعيان مشاهده مي‌شود، به عنوان مثال: سوره زمر آيه 10 مي‌فرمايد:
«.....اِنّما يُوَفّي الصابرون أجرهُم بغَير حسابٍ. » و يا در آيه 111، سوره مباركه توبه « اِنّ الله أشتَري مِنَ المُومنين أنفُسَهُم و أموالهم بأنّ لَهُم الجَنّه... » و در سوره مباركه ابراهيم (ع) آيه 22 «… اِنّ الظالمين لَهُم عذابُ اليم» و ده‌ها آية ديگر و احاديثي مانند اين حديث كه پيامبر فرموده : « ما من شي أثقل في الميزان من حسن الخُلق » و صدها حديث ديگر از اين قبيل ، كه براي اخلاق نيك پاداش‌ها و ثوابهاي اخروي و براي اخلاق زشت ، كيفر و عقاب مقرر مي‌دارد.


اخلاقيات در قرآن و كتب حديث جايگاه بسيار وسيع دارد، آياتي كه به طور مستقيم و غير مستقيم مسائل اخلاقي را مطرح نموده، بسيار گسترده است، حتي داستانهاي قرآن نيز اهداف اخلاقي را تعقيب نموده‌اند. در اين روش نيز گاهي هم آثار و منافع دنيوي آنها را بازگو مي‌كند. ولي اصالت مال آثار و نتايج اخروي اخلاقيات مي‌باشد و نتايج دنيوي آنها به عنوان فرعي و غير اصيل معرفي مي‌شود. اين روش بود كه پيامبران الهي و اديان آسماني براي دعوت به اخلاق انتخاب كرده‌اند.
3- پرورش و تزكيه نفوس از طريق تكميل معرفت و شناخت خداوند متعال:
اين روش مخصوص قرآن بوده و در اديان ديگر ديده نمي‌شود. كسي كه خدا را خوب بشناسد و او را منشاء همه كمالات و خوبيها بداند و به قدرت و علم بي‌پايان و مالكيت مطلق او و به فقر و ناتواني ساير موجودات ايمان داشته باشد. طبعاً به سوي كمالات و خوبيها گرايش پيدا مي‌‌كند و از بديها بيزار مي‌گردد. در قرآن در آيات متعددي خداوند متعال مي‌فرمايد : « لَهُ ملك السوات والارض،- انّه خالِقُ كُلُّ شي‌ء » -« اِنَّ القُوّه لِلّه جميعاً » و... و ده‌ها آيه از قبيل اينها.
خداوند متعال در اين قبيل آيات خودش را به عنوان مالك حقيقي همه موجدات و منبع كمالات و خيرات و جمالات و سرچشمه عزّت و قدرت معرفي مي‌كند. و با تقويت نيروي معرفت و ايمان روح اعتماد و توكل بر خداو و جهاد و ايثار و احسان و صداقت و پاكي، بردباري وتحمل مشكلات را در دل انسانها غرس مي‌كند و بدين وسيله با خوف و ترس و يأس و اضطراب و پريشاني و جزع و بي‌تابي و بخل و تزوير و خيانت و اميد به غير خدا و ريا و فريب و سائر زذائل مبارزه مي‌كند.
كسي كه خدا را مالك حقيقي همه موجودات و منبع همه كمالات و خيرات و ساير موجودات را ناچيز و ناتوان و محتاج‌ بداند. چرا غير خدا را دوست بدارد و به غير او اعتماد كند و از غير او در بيم و هراس باشد؟
اين نيز يك روش دعوت به فضائل و مكارم اخلاقي و مبارزه با رذائل نفساني است كه قرآن اين راه را پيموده و بسيار عالي و جالب و موفق است. آري اين زندگي باطني و معنوي و نفساني انسان است كه در همين دنيا شروع شده و نتيجه‌اش را در آخرت خواهيم ديد در همين دنيا در باطن ذات، يا به سوي كمال انساني و قرب‌ الهي مي‌رويم، يا به وادي‌هاي سقوط حيوانيت، اين حركت و قرب يك امر اعتباري و تشريفاتي نيست، بلكه يك واقعيت است، اخلاق نيك واقعاً انسان را مي‌سازد و پرورش مي‌دهد و بالا مي‌برد و به اين خاطر است كه ذات اقدس اله در سوره شمس بعد از يازده قسم مي‌فرمايد: « قد افلح من زكيّها و قد خاب من دسّيها». «نبي اكرم» خود را پاك كرده بود و به مقام طهارت نفس رسيده و سپس مقام خاتميت و معراج و نبوت و ولايت نائل شده بود. در تشهد مي‌خوانيم: « أشهد انّ محمّداً عبده و روسوله » يعني اول «عبوديت، و سپس رسالت » با تكميل معرفت و توحيد، خدا به عنوان منشاء و منبع تمام كمالات و خيرات و قدرتها و عزتها معرفي مي‌شود و در نتيجه همه محبتها و اعتمادها و اميدها به سوي او معطوف مي‌شود و محبت دنيا را – كه منشاء همه گناهان است و در حديث هم آمده كه « حب‌ الدنيا رأس كل خطيئةِ » - و ريشه همة رذائل است، از دلها برطرف مي‌سازد.
علامه طباطبائي اين سه روش را در الميزان ذكر كرده است و روش اول را مردود دانسته و روش دوم را بعنوان روش انبياء و اديان آسماني معرفي نموده و روش سوم را روش « ممتاز و عالي و مخصوص به قرآن » معرفي مي‌كند.

 

 



عوامل رستگاري در قرآن
قرآن كريم در مقام بيان مطلوب نهايي انسان واژه‌هاي «سعادت» و «فلاح» و «فوز»را به كار مي برد. البته نه بدين معنا كه صريحاً بيان دارد، بلكه در مقام تشويق و فراخواني به انجام كارهاي نيك‌ ، همواره مي‌فرمايد چنين و چنان كنيد تا به فوز و فلاح نائل آييد و نمي‌فرمايد به فوز و فلاح برسيد براي آنكه چنين و چنان شود، يعني فوز و فلاح را مقدمه دستيابي به امر ديگري قرار نمي‌دهد. پس از نظر قرآن فوز و فلاح و سعادت به عنوان هدف نهايي افعال اخلاقي و كسب صفات پسنديده مطرح مي‌شود ، و از آنجايي كه عوامل رستگاري و سعادت متفاوت مي‌باشند، خود سعادت و رستگاري نيز مراتبي دارد.
مراتب سعادت و رستگاري را مي‌شود در سه مرحله خلاصه كرد:
1- رهايي از آتش دوزخ 2- دستيابي به بهشت جاوداني و متنعم شدن از نعمتهاي آن 3- جلب رضوان الهي و رسيدن به مقام عندالهي
پس با توجه به مراتب مذكور عوامل رستگاري هم فرق مي‌كند. « ذكر كثير خدا » ، « تقوا » و «تزكيه نفس » به عنوان عوامل فلاح و رستگاري در قرآن بيان شده است. در مقابل عوامل كلي سقوط اخلاقي و موانع تكامل انسانها ، در سه امر خلاصه شده است كه عبارتند از : 1- هواي نفس 2- دنيا 3- شيطان
براي رها شدن از هواي نفس، تزكيه نفس لازم است و بايد نفس اماره را تحت حكومت عقل ، به نفس مُلْهَمه و در نهايت به نفس مطمئنه تبديل نمود. نفس مهندس دوزخ است، در مقابل قوه عاقله ولّي خدا تربيت مي‌كند. و براي رهايي از دست شيطان رانده شده نيز ، بايد به مقام اخلاص رسيد كه خود شيطان گفته است : « فَبِعزِّتك لأغوِيَنَّهُم اجمعين الاّ عِبادكَ منهم المُخْلصيم ».
يكي از كارهاي شيطان كه در آيات قرآن نيز تصريح شده است، زينت كردن دنيا و دنيا پرستي در برابر چشمان انسان ظلوم و جهول است كه با رهايي از شيطان و نفس، دنيا ماهيت خود را نشان داده، در نتيجه فرد وارسته ، دنبال دنيا نمي‌رود. پس انسان وارسته از نفس و شيطان كسي است كه داراي مقام اطمينان در نفس و درجه خلوص باشد و در اين صورت است كه مشرّف به تشريف جمله « فَادْخُلي في عِبادي و أدْخُلي جَنّتي » مي شود و رضوان الهي را كه «فوز عظيم» است بدست مي‌آورد.

 


رابطه علم و عمل در قرآن
علم و عمل توأماً ، ضامن سعادت و رستگاري انسان هستند، به طوري كه فقدان يكي از آنها ، انسان را تا مرز سقوط و هلاكت مي‌كشاند. علم و عمل دو بال پرواز انسان ، به سوي قله‌هاي سعادت مي‌باشند، همان طوري كه آب و نان ، غذاي جسم بوده و عين بدن مي‌گردند، علم و عمل نيز انسان را مي‌سازند.

 

 علم بي‌عمل، حجاب اكبر است و عمل بي‌علم ركود و سكون.
علم بي‌عمل، تهتّك و پرده دري مي‌آورد و عمل بي‌عمل مقدس مأبي را به دنبال دارد. علم زمينه‌ساز ايمان و شرط لازم براي آن به شمار مي‌رود. علم اجمالي به وجود خدا ، معاد و حقانيت پيامبران، عمل را به دنبال دارد و عمل نيز علم تفصيلي را باعث مي‌شود. به عبارت ديگر علم اجمالي، عمل صالح در پي دارد و عمل صالح ، علم تفصيلي به ارمغان مي‌آورد كه از آن به « معرفت » تعبير مي‌شود. هر چقدر عمل صالح زياد باشد، معرفت انسان به ذات اقدس‌اله بيشتر مي‌شود؛ معرفت نيز محبت را به دنبال مي‌‌آورد و كسي كه محب و عاشق ذات اقدس‌اله شود ، مطيع محض اوامر او مي‌شود و اطاعت فرامين الهي ، نيز سبب محبوب شدن بنده نزد خداوند مي‌شود.
امام صادق (عليه‌اسلام) در مورد لزوم عمل به علم مي‌فرمايد:
« العلم مقرون الي‌العمل فمن علم عمل و من عمل علم و العلم يهتف بالعمل فان ‌اجابه و الا ارتحل عنه » (الكافي ج1 ص44)
يعني علم با عمل همدوش است. هر كه بداند ، عمل مي‌كند و هر كه عمل كند ، مي‌داند ، علم عمل را صدا زند ، اگر پاسخش گويد بماند و گرنه كوچ كند.
و به قول استاد عارف ، آية اله حسن‌زاده آملي (مدظّله العالي) :
« علم حجابست ار زينت خود بينش - خواه « جواهر » بگو خواه « اشارت » را
و بقول امام خميني (قدس‌سرّه) :
« اگر جامع‌السعادات نراقي را ، ضميمه رسائل و مكاتب نكنيد، آنچه مي‌خو‌انيد ، وزر وبال خواهد شد ».
يعني اگر تزكيه و عمل را ضميمه علم نكنيد وزر و وبال خواهد شد. بنابراين براي رسيدن به سعادت دنيا و آخرت ، بايد در صراط مستقيم «علم و عمل» حركت كرد و از مقربين درگاه و دلسوختگان عاشق ، رهبري و ارشاد خواست. اميداوارم كه خداوند متعال ما را موفق به تهذيب نفس و كسب مكارم اخلاقي كند و آنچه در اين مختصر آورديم از ما قبول كند و ذخيره كند براي روزي كه « يوم لا ينفع مال و لابنون، الاّ من اتي ‌الله بقلب سليم » ، آنچه در توان داشتم نوشتم كه خداوند هر كس را به اندازه توانش ، مكلف كند.
الهي، اگر بخواهم از تو شرمسارم و اگر نخواهم از خود.
الهي، خوشا آنانكه در جواني شكسته شدند كه پيري خود شكستگي است.
الهي، حرفهايم اگر مشوّش است از ديوانه ، پراكنده خوش است.
الهي، هر كه شادي خواهد بخواهد ، « حسن » را اندوه پيوسته و دل شكسته ده.
هر كسي كه هواي كوي دلبر دارد از سـر بنهد هر آنچه در سر دارد
ورنـه به هـزار چـلّـه ، ار بنشيند سـودي ندهد كه نفس كافر دارد

 

 

 


منابع و مآخذ:
1- اخلاق حسنه ، تاليف : ملامحسن فيض كاشاني
2- اخلاق اسلامي ، تاليف : محمد علي سادات
3- اخلاق در قرآن ، تاليف : محمد تقي مصباح يزدي
4- تفسير مجمع‌البيان ، تاليف : طبرسي
5- سيستم اخلاقي در اسلام ، تاليف : جعفر سبحاني
6- نظام تربيت در اسلام ، تاليف : حسين انصاريان
7- معاشرت در اسلام ، تاليف : علي قائمي
8- يادنامه علامه طباطبائي ، تاليف : جمعي از دانشمندان




 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

: هدف از معراج پيامبر (صلى الله عليه وآله) چه بوده است؟

 

: هدف از معراج پيامبر (صلى الله عليه وآله) چه بوده است؟

 

 

در قرآن مجيد در آغاز سوره «إسراء» چنين مى خوانيم: «سُبْحانَ الَّذِى اَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الأقصى الَّذِى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا اِنّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصير; پاك و منزّه است خدايى كه بنده اش را در يك شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصى - كه گردا گردش را پر بركت ساخته ايم - برد تا برخى از آيات خود را به او نشان دهيم; چرا كه او شنوا و بيناست».

خواهشمندم بفرماييد چرا خداوند پيغمبر برگزيده اش را معراج برد؟ اگر بگوييم خداوند مى خواسته مكان خود را به او نشان دهد اين كه صحيح نيست; زيرا خدا مكان و محلّى ندارد و همه جا هست و اگر منظور نشان دادن كرات و كهكشان ها و سحابى هاى بزرگ و مناظر برجسته عالم خلقت بوده است باز محلّ ايراد است; زيرا به عقيده ما مسلمان ها پيغمبر و امامان(عليهم السلام) از همه چيز و همه جا با اطّلاع هستند.

پاسخ

اوّلا بايد توجّه داشت كه آيه اوّل سوره «اسرا» تنها حركت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را از مسجد الحرام به مسجد الاقصى مى رساند و از سير پيغمبر(صلى الله عليه وآله) به آسمانها ساكت است، ولى اين مطلب را مى توان از آيات ديگرى مانند آيات زير استفاده كرد:

«عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوَى * ذُو مَرَّة فَاسْتَوَى * و هُوَ بِالاُفُقِ الاَعْلَى - تا آن جا كه مى فرمايد: عِنْد سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى*اِذْ يَغْشَى السِّدْرَة مَا يَغْشَى * مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَ مَا طَغَى * لَقَدْ رَأَى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرَى».(1)

اين آيات بخوبى از سير پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به آسمان ها حكايت مى كند، ولى آيه اوّل سوره «اسرا» فقط حاكى از آغاز اين سير است كه بر روى زمين انجام گرفته، امّا هدف از اين سير (همان طور كه در هر دو قسمت از آيات مزبور اشاره شده) همان «مشاهده آيات و نشانه هاى بزرگ خداوند در جهان آفرينش» بوده است.

بديهى است اين مشاهده يك مشاهده حضورى بوده است و مشاهدات حضورى براى موجودى كه جسم دارد جز به حاضر شدن او در نزد موجودى كه مى خواهد آن را مشاهده كند ممكن نيست و اين كه نوشته ايد پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بدون سير به آسمانها از وضع آنها با خبر است، اين گونه علم و اطّلاع با مشاهده از نزديك فرق بسيار دارد، درست مثل اين كه حادثه اى در شهر واقع شده باشد و ما از وقوع آن مطّلع شده باشيم ولى در محلّ وقوع حادثه نبوده ايم و جريان را با چشم نديده ايم، البتّه حضور در محل و مشاهده جريان حادثه تأثير بسيار عميقترى در وجود انسان خواهد داشت، در حالى كه اطّلاع غيابى، آن اثر را ندارد.

بنابر اين، خداوند مى خواسته پيغمبر گرامى اسلام از نزديك آثار عظمت او را با چشم ببيند و دل آگاه او آگاه تر گردد و اگر كسى تصوّر كند پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى توانسته از روى زمين با همين چشم معمولى آثار عظمت خدا را در عوالم بالا ببيند، اين تصوّر نادرستى است و با حقيقت وفق نمى دهد; چه آن حضرت از نظر جسم داراى خواصّ جسمانيّات و عالم مادّه بود و قدرت ديد چشم يك بشر حدّ معيّنى دارد.

 


------------
. سوره نجم، آيه 5 تا 8.
--------------------------------------------------
عنوان صاحب اثر : ناصر مکارم شيرازي
منبع : پايگاه دفتر آيت العظمي مکارم شيرازي مدظله

 

 

 

 

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

وفات حضرت «ابوطالب» عموی گرامی پيامبر اسلام (ص(

وفات حضرت «ابوطالب» عموی گرامی پيامبر اسلام (ص(

 

 

يكى از شخصيتهاى نقش آفرين صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر حضرت على بن ابيطالب (ع) است. نام ابوطالب، «عمران‏» است و بعضى او را)عبدمناف‏) ناميده ‏اند. چون فرزند بزرگش «طالب‏» بود، او را ابوطالب خواندند. وى 35 سال قبل از تولد پيامبر اسلام (ص) در مكه معظمه در خانواده ‏اى برجسته و خداشناس ديده به جهان گشود. او با عبدالله پدر پيامبر (ص) برادر بود. پدرش «عبدالمطلب‏» جد پيامبر اسلام است كه همه قبايل عرب وى را به عظمت و بزرگوارى مى‏شناختند و از او به عنوان مردى با كفايت و مبلغ آيين توحيد ابراهيم ياد مى‏كردند. عبدالمطلب، چنان مورد توجه دنياى آن روز بود كه او را با لقب «سيد البطحاء» آقاى سرزمين مكه و حومه آن و » ساقى الحجيج‏» آب دهنده حاجيان خانه خدا و «ابوالساده‏» پدر بزرگواريها و «حافر الزمزم‏» ايجاد كننده چاه زمزم مى‏خواندند. عبدالمطلب در حفظ و حراست وجود مبارك حضرت محمد (ص) بسيار كوشا بود.
ابوطالب از چنين پدرى به دنيا آمد و در خانه چنين شخصيت ‏بزرگ و الهى پرورش يافت. ابوطالب چهار پسر و دو دختر داشت. پسران او ده سال با يكديگر فاصله سنى داشتند. طالب پسر بزرگ اوست كه از او نسلى باقى نمانده است. دومين فرزند او عقيل و سومين آنها جعفر معروف به جعفر طيار و چهارمين و آخرين فرزند پسرى وى حضرت على (ع) است. دو دخترش يكى فاخته نام داشت كه او را «ام‏هانى‏» مى‏خواندند و دختر ديگرش «ريطه‏» يا «اسماء» است. فرزندان ابوطالب همه از فاطمه بنت اسداند.
ابوطالب در خانواده‏اى خداپرست و موحد و در سايه پدرى همچون عبدالمطلب كه از كمالات روحى و امتيازات معنوى برخوردار بود، پرورش يافت. و همانند پدرش در مسير آيين حنيف ابراهيمى قدم برمى‏داشت و منصب سقايت و آبرسانى به زايران خانه خدا و پاسدارى از جان حضرت محمد (ص) را به نيكويى بر عهده گرفت. وی نه تنها تحت تأثير شرك و بت‏ پرستى مردم مكه قرار نگرفت، بلكه در مقابل شيوه‏ هاى جاهليت ايستادگى كرد و خود را از هر گونه فساد و آلودگى، برحذر داشت. او نخستين كسى است كه «سوگند خوردن اولياى مقتول براى اثبات قتل‏» را در امر قضا، سنت قرار داد و بعدها اسلام نيز آن رابا نام «قسامه‏» تثبيت كرد.
حضرت ابوطالب بن عبدالمطلب مانند بیشتر رؤسای قریش مردی تاجر بود و سرپرستی پیامبر اسلام (ص) را از هشت سالگی پس از درگذشت پدرش، عبدالمطلب، بر عهده گرفت. در سفری که حضرت محمد (ص) را برای تجارت با خود به شام برده بود، بشارت پیامبری آن حضرت را از راهبی به نام بُحيرا شنيد و در حراست از پيامبر تلاش بيشتری از خود نشان داد. وى در هنگامى كه پدر عاليقدر اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) از همه سو هدف تيرهاى زهرآگين مشركان مكه بود، مردانه از آن حضرت حمايت كرد و بدين وسيله در گسترش اسلام و تقويت مسلمانان نقش مهمى ايفا نمود. پس از بعثت نیز، ابوطالب، ياور و پشتيبان هميشگی پيامبر بود و در حمايت از ايشان دريغ نمی کرد.
در سال دهم بعثت، ابوطالب در حالی که با ديگر مسلمانان در شعب ابوطالب در محاصره ی مشرکان مکه بودند، درگذشت. وی در حالى دنيا را وداع گفت كه قلبش لبريز از ايمان به خدا و عشق به محمد (ص) بود. بدنش را در مكه معظمه در مقبره حجون معروف به «قبرستان ابوطالب‏» دفن كردند. با مرگ او خيمه‏ اى از حزن و اندوه بر پيامبر اسلام و مسلمانان آن روز كه كمتر از پنجاه نفر بودند، سايه افكند زيرا آنان بهترين حامى، مدافع و فداكار در راه اسلام را از دست دادند.
در همان سال حضرت خدیجه (س) همسر باوفای پیامبر نیز وفات کرد و رسول خدا (ص) بر اثر شدت غم و اندوه، آن سال را «عام الحزن» يعنی سال حزن و اندوه ناميدند.

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

نگرانی های پیامبر (ص)در آخرین روزهای عمر

نگرانی های پیامبر (ص)در آخرین روزهای عمر

 

 

 


ترديدي نيست كه پيامبر خدا(ص) در مقايسه با بسياري از انبياي سلف كه تاريخ زندگي آنها رامي‌دانيم، پيامبري موفق و صاحب عزم و اراده بوده است. اين موفقيت، در پيروزي اسلام در عرصه جزيرةالعرب خود را نشان داد و چندان نيرومند بود كه اندكي بعد، عرصه بزرگي از صحنه جغرافياي متمدن آن روز را هم فرا گرفت.

با اين همه، محمد(ص) پيش از رحلت، چندين نگراني داشت؛ نگراني هايي كه هر كدام به مشكل خاصي باز مي‌گشت و آن حضرت را در غم و اندوهي عميق فرو مي‌برد. نگراني هاي آن حضرت را دردوماهه آخر زندگي حضرت ميتوان به چند گروه تقسيم كرد:


. نگراني انجام رسالت

اين نگراني را بايد از اين زاويه نگريست كه مردم چه ديدگاهي در‌باره انجام رسالت توسط آن حضرت داشتند؟ آيا تصورشان بر اين بود كه پيامبر(ص) در انجام رسالت الهي خويش سنگ تمام را گذاشته يا آن كه در اين باره كوتاهي كرده است؟ پرسش پيامبر(ص) از مردم، در يكي از آخرين صبحتهاي خود در اينباره، نشانگر نكته ديگري هم هست و آن اين كه اگر مردم مي‌پذيرند كه او در انجام آنچه بايد بگويد، كوتاهي نكرده، زان پس بايد همه كوتاهي‌ها و نافرماني‌ها را از سوي خود بدانند و آن را متوجه پيامبر(ص)نكنند. اين اتمام حجتي بود به مردم براي اين‌كه همه گفتني ها گفته شده و احكام و فرامين الهي ابلاغ شده است.

جابر بن عبدالله انصاري مي‌گويد: وقتي سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئيل فرمود: در وجودمنداي مرگ مي‌آيد. جبرئيل گفت: و لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُولي و لَسَوْفَ يُعْطيكَ ربّك فَتَرْضَي (ضحي: 4،5). در اين وقت رسول خدا(ص) به بلال دستور داد تا مردم را جمع كند. همه مهاجر و انصار اجتماع كردند. آن حضرت خطبه‌اي خواند كه دل‌ها را لرزاند و اشك مردم را جاري كرد. در ضمن آن فرمود: من چگونه پيامبري بودم؟

مردم گفتند: خداوند بهترين پاداش پيامبري را به تو دهاد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودي، رسالت الهي خود را ادا كردي و وحي او را ابلاغ نمودي و ما را با حكمت و موعظه نيكو به راه خدا دعوت كردي. خداوند بهترين پاداشي كه به پيامبري مي‌دهد، به تو بدهد.

اين اعتراف مهمي‌براي رفع اين نگراني حضرت بود.

. نگراني در اين كه كسي تصور نكند حقي بر او دارد

دومين نگراني آن حضرت اين بود كه مبادا كسي از ميان مردم، به خاطر مسائلي كه پيش آمده، تصورش بر اين باشد كه حقي بر پيغمبر داشته است؟ حضرت نگران آن نبود كه ستمي‌در حق كسي روا داشته است، چرا كه اين با مقام نبوت آن حضرت سازگار نمي‌نمود. آن حضرت نگران آن بود كه نكند كسي چنين گماني داشته باشد و به خاطر برخوردي در گذشته، چنين مطلبي به ذهنش خطور كرده باشد. اين نشان مي‌دهد كه آن حضرت ملاحظه افكار عمومي‌را مي‌كرده و بر آن بوده است تا در آخرين روزهاي عمر خويش، ذهن همه مردم حاضر در مدينه را نسبت به خود، تطهير كند.

به دنبال همان روايتي كه گذشت و جابر نقل كرده، آمده است كه حضرت خطاب به مردم فرمود: شما را به خداي سوگند مي‌دهم، هركس از ناحيه من بر او ظلمي‌شده، برخيزد و تقاص كند. هيچ‌كس برنخاست. حضرت دوباره فرمود. باز كسي برنخاست. مرتبه سوم حضرت آنها را سوگند داد.

در اين وقت پيري «عكاشه» نام از ميان جمعيت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسيد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. اگر نبود كه يكي بعد از ديگري سوگند دادي من از جاي برنمي‌خاستم. روزي من و تو در جنگي بوديم. وقتي خداوند پيروزمان كرد و پيامبرش را ياري داد، خواستي بازگردي. دراين وقت شترت در كنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پياده شدم تا نزد تو آيم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند كرديد كه بر پايم اصابت كرد. نمي‌دانم از روي عمد بود يا خواستي بر شترت بزني! حضرت فرمود: اين عكاشه! به خدا پناه مي‌برم از اين‌كه از روي عمد چنين كرده باشم. آنگاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بياور. بلال در حالي كه دستش را روي سر گذاشته و از مسجد بيرون مي‌رفت، مي‌گفت: اين رسول خداست كه مي‌خواهد از نفسش تقاص كند. آنگاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه فرمود: پدرم امروز به شلاق چه كار دارد، امروز كه روز حج و... نيست. بلال گفت: از كار پدرت خبر نداري. او مي‌خواهد با دين و دنيا وداع كند و اكنون بر آن است تا از نفس خويش تقاص كشد. فاطمه گفت: اي بلال! چه كسي مي‌خواهد از پدرم انتقام گيرد؟ بلال! حسن و حسين را بردار و آنها را نزد آن مرد ببر تا از آنها انتقام گيرد و اجازه نده از رسول انتقام گيرد. بلال به مسجد درآمد و شلاق را به عكاشه داد... . در اين وقت حسن و حسين برخاستند و گفتند: اي عكاشه! مي‌داني كه ما سبط رسول خدا هستيم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آنها كرده فرمودند: اي نورچشمانم بنشينيد. بعد روي به پيرمرد كردند و فرمودند: بزن. عكاشه گفت: اما وقتي شما زديد، لباس من بالا بود.حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در اين وقت فرياد همه مسلمانان به آسمان رفت. عكاشه كه شاهد بدن سفيد پيامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شكم حضرت چسبانيد و شروع به بوسه زدن كرد و گفت: پدر و مادرم فداي شما باد، چه كسي مي‌تواند شما را قصاص كند. حضرت فرمودند: نه، يا مي‌زني يا عفو مي‌كني. او گفت: به اميد بخشش خدا در قيامت عفو كردم. حضرت فرمودند: هر كس مي‌خواهد رفيق مرا در بهشت ببيند، به اين پير بنگرد. مردم برخاستند و پيشاني عكاشه را بوسيدند و گفتند: مرحبا بر تو كه به بالاترين درجات كه همانا رفاقت با پيامبر است رسيدي (التذكرة الحمدونيه، تصحيح احسان عباس، ج9، صص 153 ـ 154).

 


. نگراني مسأله جانشيني

اين نگراني سوم و شايد از همه مهمتر بود. آن حضرت پس از بيست و سه سال تلاش، انتظار آن را داشت تا ثمره كارش باقي بماند و اسلام جاودانه شود. هيچ كس نميتواند باور كند كه پيامبر(ص) چنين نگراني را نداشته و اين مسأله را به طور كامل مورد غفلت قرار داده است! حتي اگر قرار بود مردم براي آن تصميم بگيرند، لازم بود تا در اين باره مكانيسمي‌از سوي پيامبر(ص) پيشنهاد شود. در حالي كه برادران اهل سنت مدعي آن هستند كه پيامبر(ص) هيچ مطلبي در اين باره ابراز نكرده است. و اين ادعاي شگفتي است!

اين ادعا نه تنها جنبه عقلايي ندارد، بلكه برخلاف نصوص تاريخي فراوان است. اولا همه آگاهند كه حضرت در غدير خم، علي بن ابي طالب (ع) را به جانشيني خود منصوب كرد. ممكن است ديگران دردلالت حديث ولايت ترديد كنند، اما در صدور اين حديث، جز كسي كه مشكل دماغي و عقلي دارد، ترديد نخواهد كرد.

پيامبر(ص) كه همچنان نگران اين امر بود، در آخرين پنجشنبه عمر خويش، همان طور كه درصحيح بخاري و ديگر آثار حديثي و تاريخي آمده، از اصحابش درخواست كرد تا كاغذ و دواتي بياورند تاچيزي نوشته شود كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند. اين نگراني، بعد از آن كه همه اجزاء دين ابلاغ شده بود، در باره چه مطلبي مي‌توانست باشد؟ چه چيزي بايد نوشته ميشد كه مردم پس از ايشان گمراه نشوند؟

به هر روي، اين هم يك نگراني ديگر بود كه حضرت داشت؛ براي رفع آن تلاش هم كرد، و صريح وغير صريح مردم را به امام علي و اهل بيت ارجاع داد، اما اوضاع و احوال مدينه بسيار پيچيده بود و چنين نبود كه همه آنچه را كه حضرت مي‌گويد، اطرافيان بپذيرند و قبول كنند. البته در اين باره شواهد فراوان است.

بسياري از تحليلگران بر اساس متون تاريخي موجود بر آن هستند كه حضرت براي رفع اين نگراني، بحث اعزام سپاهي از مهاجر و انصار را به سوي شام و به فرماندهي يك جوان هيجده ساله با نام اسامه بن زيد مطرح كرد. پيامبر در برابر دو نگراني، يكي بحث جانشيني و ديگري خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار در وقت رحلت، يكي را بر ديگري ترجيح داد و آن اين بود، بزرگاني كه ممكن است منشأ دشواري براي رهبري آينده شوند، از مدينه به سوي شام بفرستد تا در اينجا كار به آرامي‌ پيش برود.

اين البته ريسك بزرگي بود، زيرا خالي شدن مدينه از مهاجر و انصار خود نگراني ديگري را پديد مي‌آورد. با اين حال، اصرارهاي آن حضرت در اين لحظات حساس، براي اعزام اين سپاه و دور شدن آنان از مدينه، چه دليلي مي‌توانست داشته باشد؟

يك شاهد ديگر هم وجود دارد و آن نگراني هاي متقابل مخالفان بود كه حاضر به اجراي اين فرمان نشدند و مرتبا ميان خود گوشزد مي‌كردند كه در اين وقت حساس، نمي‌بايست مدينه را ترك كنند.

به هر روي، نبايد غفلت كرد كه خداوند در سه سال آخر، در بسياري از آيات قرآن، از منافقان فراواني سخن گفته بود كه در مدينه و اطراف آن زندگي مي‌كردند. اين همه آيه در باره نفاق، در باره چه كساني ميتوانست باشد؟ آيا فقط چند نفر انگشت شمار مثل عبدالله بن ابي و...؟ آيا آنان چنين اهميتي داشتند تا در سوره بقره، منافقون، توبه و بسياري از سور ديگر قرآني درباره آنان اين قدر آيه نازل شود و رهنمود به پيامبر و ياران داده شود؟ آشكار است كه اين خطري بس مهم بوده است. بنابر اين نگراني آن حضرت نيز امري طبيعي بوده است.

. نگراني در باره اهل بيت (ع)

در طول اين سالها، خداوند و پيامبرش هر دو سفارشهاي فراواني در باره اهل بيت كرده بودند. شايد اساسا لازم نبود اين همه سفارش هم صورت گيرد، بلكه اين وظيفه مؤمنان بود كه حداقل وظيفهاي كه درقبال انجام رسالت توسط پيامبرشان داشتند، احترام به خاندان او باشد.

اما هم پيامبر(ص) و هم نزديكان كاملا درك مي‌كردند كه روزگار سختي را در پيش دارند. فاطمه تنهادختر باقي مانده پيامبر(ص) و نورچشمان آن حضرت بود. اما يكسر در اين روزها گريه ميكرد و اين كه بايد روزگار پس از پدر را تحمل كند، اندوهناك بود و گريه ها ميكرد. در اين لحظات پاياني، حضرت كه شاهد گريه هاي سخت دخترش فاطمه بود، او را صدا كرد. ابتداي چيزي در گوشش گفت كه آن حضرت برگريه اش افزود. پس از آن مطلبي به او فرمود، كه فاطمه خنديد. وقتي در اين باره پرسش كردند، گفت: بارنخست از مرگش در اين بيماري سخن گفت و اين كه خواهد رفت، و مرتبه دوم به من گفت تو نخستين كسي از خانواده ام هستي كه به من خواهي پيوست. و اين سبب خوشحالي من شد.

در نقل‌هاي تاريخي آمده است كه در اين روزها، قريش با نگاه‌هاي خشم‌آلود به اهل بيت و خاندان پيامبر(ص) مي‌نگريستند و آنان را با اين نگاه‌ها آزار مي‌دادند. اين در حالي بود كه اهل بيت از روز نخستبه ياري پيامبر برخاستند و آخرين كسي هم كه رسول خدا(ص) در دامانش جان داد، علي‌بن‌ابي‌طالب بود، آنچنان كه بعدها خود فرمود اين حالت چنان بود كه عروج روح پيامبر را از ميان دو دستانم احساس كردم.

يك نگراني ديگر پيامبر(ص) هم در باره انصار بود. تصور اين كه قريش در اين شهر مسلط شده وانصار ظلم و ستم روا خواهند داشت، از نگرانيهاي عمده پيامبر بود. اما قريش نه تنها به اهل بيت رحم نكردند بلكه به انصار هم ستم كرده در كربلاي 61 اهل بيت پيامبر(ص) را قتل عام كردند و در سال 63خانواده‌هاي انصار را. بدين ترتيب بود كه سير حاكميت قريش نشان داد كه همه نگرانيهاي حضرت برحق بوده است.

با اين حال بايد رفت، پيامبر و غير پيامبر ندارد. رسول خدا(ص) روزهاي اخير عمر خويش كه خود رادر آستانه بازگشت مي‌ديد، بيش از پيش به بقيع سر ميزد و مرتب اين نقطه را كه برخي از اصحاب خوبش مانند عثمان بن مظعون و نيز فرزند دلبندش ابراهيم در آنجا مدفون شده بود زيارت مي‌كرد، آنجا را «دارقوم مؤمنين» مي‌خواند و به مؤمنان مدفون كه طبعا برخلاف وهابي‌ها معتقد بود صدايش را مي‌شنوند، مي‌فرمود كه به زودي به آنها خواهد پيوست. از آخرين دعاهاي آن حضرت اين بود كه : اللهم اغْفِرْ لي وارْحَمْني و اَلْحِقْني بالرّفيق. خدايا مرا ببخشاي، رحمتت را بر من فرو آر و مرا به رفيق ملحق ساز.

روزهاي پاياني سپري مي‌شد و حال پيامبر(ص) هر لحظه وخيمتر شده و تب شديدتر مي‌گشت. دراين روزهاي پاياني، تب آن حضرت به قدري زياد بود كه هر كس دست پيامبر را مي‌گرفت گرمي‌غيرمتعارف آن را احساس مي‌كرد.

با اين حال، حضرت همچنان نگران بود كه مبادا كاري از اين دنيا بر عهده وي باقي مانده باشد كه آن را به اتمام نرسانده باشد. در يكي از آخرين روزها، چند ديناري به دست حضرت رسيد. مقداري را ميان مردم تقسيم كرد. شش دينار آن باقي ماند كه آنها را به يكي از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نيامد تا آن كه از وي در باره اين شش دينار پرسيد. آن زن دينارها را آورد. حضرت پنج دينار آن را ميان پنج خانوار انصاري تقسيم كرد و ازاطرافيان خواست دينار برجاي مانده را هم انفاق كنند. آنگاه فرمود: اكنون آرام شدم «الان اسْتَرَحْتُ».(طبقات الكبري، ج 2، ص 237)

يك بار نيز ديدند كه حضرت به سرعت به منزل مي‌رود؛ در باره عجله حضرت پرسيدند. حضرت فرمود: طلايي نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسيم كردند (طبقات الكبري، ج 2، ص 238)

به آخرين سفارش پيامبر(ص) برسيم كه علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) يعني كسي كه پاياني‌ترين لحظات را دركنار حضرت سپري كرده نقل مي‌كند. امام مي‌گويد: آن حضرت در آخرين لحظات حياتش در در حالي كه سرش در دامان من بود، مرتب مي‌فرمود: الصّلاة الصّلاة (طبقات الكبري، ج 2، ص 262).

رسول جعفریان

 

 

 

 

 

 

 

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

نام محمد صلي الله عليه و آله در آفاق ملکوت1

نام محمد صلي الله عليه و آله در آفاق ملکوت1

 

 

 

اين مقاله در دو بخش تنظيم شده است. در بخش اول نمونه‌هايى از نگارش نام پيامبر صلي الله عليه و آله در جهان غير مادى آمده ؛ كه در ابتداى آن ، توصيفى به بيان خداوند (در قرآن و حديث) در مورد پيامبر آورده شده است.


بخش دوم كه به بررسى سابقه كتابت نام پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در جهان مادى مىپردازد ، شامل الواح ، سنگ نبشته‌ها ، نگين انگشترها ، كاشىها ، قطعات چوبى و فلزى ، سكه‌ها ، جام‌ها ، آبسنگ‌ها ، فرش‌ها ، پارچه‌ها و صدها شي ديگر ؛ كه بخش عظيمى از آن ، ارزش هنرى نيز دارد. اين بخش به دو جهت در اين مقاله مختصر نمىگنجيد:


الف ـ گستردگى موضوع
ب ـ نبودن امكانات چاپ تصاوير رنگى

 


قابل ذكر است كه نام آن حضرت در شعر شاعران ، خود مقوله ديگرى است.
اين محمد ، فرستاده و پيامبر من ، امين ، بزرگوار ، رازدار و برگزيده من و پاك‌ترين و ناب‌ترين در پيشگاه من ، عزيز و دوست من ، و برترين پيامبران و محبوب‌ترين آن‌ها و گرامى‌ترينشان نزد من ، و نزديك‌ترين آن‌ها به من ، و از همه برايم شناساتر است ، او برترين پيغمبران از نظر بردبارى ، دانش ، ايمان ، يقين ، صدق ، نيكوكارى ، پاكدامنى ، فروتنى ، پارسايى و فرمانبردارى از من ، است. براى او از حاملين عرشم و ساير آفريدگانم در آسمان‌ها و زمين پيمان گرفتم كه به او ايمان آورده و به پيامبرىاش اقرار كنند.
اى آدم! به او ايمان آور تا قرب ، منزلت ، فضل ، نور و وقار تو نزد من بيش‌تر شود.
توصيف خدا از پيامبر
" ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين و كان الله بكل شىء عليما " (1) ؛ محمد صلي الله عليه و آله هرگز پدر هيچ يك از مردان شما نيست ، بلكه پيامبر خدا و خاتم پيامبران است و خداوند به هر چيزى داناست.

فخر دو جهان ، خواجه فرخ رخ اسعد مولاى زمان ، مهتر صاحبدل امجد
آن سيد مسعود و خداوند مويد پيغمبر محمود ، ابوالقاسم و احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد اين بس كه خدا گويد: " ما كان محمد "
بر منزلت و قدرش ، يزدان كند اقرار (2)
در صحف ادريس درباره آفرينش ذريه آدم آمده:
... آدم به گروهى از ذريه خود نگاه كرد ، ديد از آن‌ها نورى با درخششى خاص پرتو افكن است. از خداوند پرسيد: اين‌ها چه كسانى‌اند؟ خداوند فرمود: اين‌ها پيامبرانند. آدم پرسيد: آن‌ها چند نفرند؟ خداوند فرمود:
صد و بيست و چهار هزار نبى كه سيصد و پانزده نفر آن‌ها نبى مرسل‌اند.(3)
آدم پرسيد: پروردگارا! چرا نور آخرين آن‌ها از همه ، درخشنده‌تر و تابناك‌تر است؟
خداوند فرمود: به خاطر برترى او بر همه انبيا. آدم پرسيد: اسم اين پيامبر ، چيست؟
خداوند فرمود: " هذا محمد نبيى و رسولى و امينى و نجيبى و نجيى و خيرتى و صفوتى و خالصتى و حبيبى و خليلى و اكرم خلقى على و احبهم الى و آثرهم عندى و اقربهم منى و اعرفهم لى و ارجحهم حلما و علما و ايمانا و يقينا و صدقا و برا و عفافا و عباده و خشوعا و ورعا و سلما و اسلاما اخذت له ميثاق حمله عرشى فما دونهم من خلائقى فى السموات و الارض بالايمان به و الاقرار بنبوته... "؛ اين محمد ، فرستاده و پيامبر من ، امين ، بزرگوار ، رازدار و برگزيده من و پاك‌ترين و ناب‌ترين در پيشگاه من ، عزيز و دوست من ، و برترين پيامبران و محبوب‌ترين آن‌ها و گرامى‌ترينشان نزد من ، و نزديك‌ترين آن‌ها به من ، و از همه برايم شناساتر است ، او برترين پيغمبران از نظر بردبارى ، دانش ، ايمان ، يقين ، صدق ، نيكوكارى ، پاكدامنى ، فروتنى ، پارسايى و فرمانبردارى از من ، است. براى او از حاملين عرشم و ساير آفريدگانم در آسمان‌ها و زمين پيمان گرفتم كه به او ايمان آورد ند و به پيامبرىاش اقرار كنند.
اى آدم! به او ايمان آور تا قرب ، منزلت ، فضل ، نور و وقار تو نزد من بيش‌تر شود.
او اولين شفاعت كننده و نخستين كسى است كه شفاعتش پذيرفته شود و اولين كسى است كه درهاى بهشت برايش گشوده گردند و او داخل شود.
اى آدم! ترا به نام او كنيه دادم پس تو " ابو محمد " هستى
آدم گفت: به خدا و پيامبرش " محمد " ايمان آوردم.
خداوند فرمود: اى آدم! تو اولين پيامبران و فرستادگانى و فرزندت محمد ، خاتم آن‌ها.
چندين هزار سكه پيغمبرى زده اول به نام آدم و آخر به مصطفى(4)

او اولين كسى است كه در روز رست ا خيز ، زمين برايش شكافته شود و لباس پوشد و محشور شود.

دانى كه در بيان اذا الشمس كورت معنى چه گفته اند بزرگان پارسا
يعنى وجود خواجه سر از خاك بركند خورشيد و ماه را نبود آن زمان ضيا (5)

او اولين شفاعت كننده و نخستين كسى است كه شفاعتش پذيرفته شود و اولين كسى است كه درهاى بهشت برايش گشوده گردند و او داخل شود.
اى آدم! ترا به نام او كنيه دادم پس تو " ابو محمد " هستى.
آدم گفت: سپاس خداوندى را كه از نسل من شخصى با چنين فضائل ي قرار داد تا در ورود به بهشت ، از من پيشى گيرد و بر او حسد نمىورزم.(6)
پيامبر فرمود: هنگامى كه خداوند تعالى ، آدم را آفريد ، او را در پيشگاه خود قرار داد . آدم عطسه كرد ، خداوند سپاس گفتن را به او الهام كرد ؛ خداوند فرمود:
اى آدم! مرا سپاس گفتى ، به عزت و بزرگي‌ ام سوگند ، اگر نمىخواستم در آخرالزمان دو بنده (از نسل تو) بيافرينم ، ت و را نمىآفريدم.
آدم گفت: به حق حرمت آن‌ها در پيشگاه تو ، نام آن دو چيست؟ خداوند فرمود: اى آدم! به طرف عرش نگاه كن.
آدم دو جمله نورانى را ديد:
1 . لا اله الا الله ، محمد نبى الرحمه ، و على مفتاح الجنه.
2 . آليت على نفسى ، ان ارحم من والاهما ، و اعذب من عاداهما.(7)
امام صادق عليه السلام فرمود: فرزندان آدم در خانه‌اى گرد آمدند ، و در اين كه " بهترين آفريدگان چه كسانى هستند؟ " سخن مىگفتند. بعضى گفتند: بهترين آفريدگان خداوند ، پدر ما آدم است. عده‌اى گفتند: بهترين آفريدگان ، فرشتگان مقربند. تعدادى گفتند: حاملين عرش ، بهترين آفريدگان‌اند. هب ة الله (از فرزندان آدم)(8) به جمع آن‌ها آمد ، يكى از آن‌ها گفت: آن كه گشاينده مشكل شماست ، آمد.
ابى سعيد خدرى گويد: با پيامبر نشسته بوديم ، مردى آمد و گفت: اى پيامبر خدا! منظور از " عالين " در اين سخن خداوند خطاب به ابليس ، چيست؟ " استكبرت ام كنت من العالين "؛ آيا استكبار ورزيدى يا از بلند مرتبگان بودى؟ " عالين " كه از فرشتگان برترند ، چه كسانىاند؟
پيامبر فرمود: من ، على ، فاطمه ، حسن و حسين.
دو هزار سال قبل از اين كه خداوند ، آدم را بيافريند ما پنج تن در سرادق عرش ، خداوند را تسبيح مىگفتيم و فرشتگان در تسبيح از ما پيروى مىكردند.
هب ة الله سلام كرد و نشست و پرسيد: چه كار مىكرديد؟ گفتند: در اين انديشه بوديم كه ، بهترين آفريده خداوند چه كسى است؟
هب ة الله گفت: كمى صبر كنيد تا برگردم. او نزد پدر آمد و گفت: اى پدر! برادرانم در اين كه بهترين آفريده‌هاى خداوند چه كسى است ، بحث مىكردند. از من پرسيدند ، ندانستم. آدم گفت: در پيشگاه خداوند ايستاده بودم ، ديدم اين جمله بر عرش نوشته شده است:
" بسم الله الرحمن الرحيم ، محمد و آل محمد خير من بر ا الله(9) ؛ محمد و خاندانش ، بهترين آفريدگان خدايند. "
پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در سخنى طولانى ، شب معراج را بيان مىفرمايند ؛ از جمله اين كه:
در آسمان سوم فرشتگان بر من سلام كردند و جوياى حال برادرم (على) شدند ؛ گفتم: او در زمين است. آيا شما او را مىشناسيد؟ گفتند: چگونه او را نشناسيم در حالى كه هر سال ، بيت المعمور را زيارت كرده ، مىبينيم اطراف آن پوششى سفيد است كه بر آن ، نام محمد و على و حسن و حسين و ساير ائمه و شيعيان آن‌ها نوشته شده است.(10)
پيامبر مىفرمايد: در شب معراج وقتى از آسمان هفتم گذشتم و با جبرئيل به سدر ة المنتهى رسيدم ، ديگر جبرئيل با من همراهى نكرد ؛ به جبرئيل گفتم: در چنين مكانى مرا ترك مىگويى؟ جبرئيل گفت: به حق كسى كه تو را به پيامبرى برانگيخته ، هيچ پيامبرى و هيچ ف رشته مقربى در اين مكان راه نيافته است.

شبى برنشست از فلك برگذشت ب ه تمكين و جاه از ملك در گذشت
چنان گرم در تيه قربت براند كه بر سدره جبريل ازو باز ماند
بدو گفت سالار بيت الحرام كه اى حامل وحى ، برتر خرام
چو در دوستى مخلصم يافتى عنانم ز صحبت چرا تافتى؟
بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم كه نيروى بالم نماند
اگر يكسر موى برتر پرم فروغ تجلى بسوزد پر م (11)
پيامبر صلي الله عليه و آله چنين ادامه مىدهد:
از درياهاى نور گذشتم تا اين كه پروردگارم مرا در جايگاهى نزد خود از ملكوت رحمان ، قرار داد كه دوست مىداشتم... پس به طرف راست عرش توجه كردم ، ديدم بر پايه راست عرش چنين نوشته شده است:
" لا اله الا انا وحدى لا شريك لى ، محمد رسولى ايدته بعلى. يا احمد شققت اسمك من اسمى انا الله المحمود الحميد و انا الله العلى و شققت اسم ابن عمك على من اسمى...(12) ؛ نيست خدايى جز من ، يگانه‌ام و بىهمتا ؛ محمد فرستاده من است ، او را به على پشتيبانى كردم ؛ اى احمد! نام تو از نام خود برگرفتم. من خداى محمود حميدم و من خداى بلند مرتبه‌ام و نام پسر عمت " على " را نيز از نام خود برگرفتم.
ابى سعيد خدرى گويد: با پيامبر نشسته بوديم ، مردى آمد و گفت: اى پيامبر خدا! منظور از " عالين " در اين سخن خداوند خطاب به ابليس ، چيست؟
" استكبرت ام كنت من العالين " (13) ؛ آيا استكبار ورزيدى يا از بلند مرتبگان بودى؟
" عالين " كه از فرشتگان برترند ، چه كسانىاند؟
پيامبر فرمود: من ، على ، فاطمه ، حسن و حسين.
دو هزار سال قبل از اين كه خداوند ، آدم را بيافريند ما پنج تن در سرادق(14) عرش ، خداوند را تسبيح مىگفتيم و فرشتگان در تسبيح از ما پيروى مىكردند.

پرتو نور سرادقات جلالش از عظمت ، ماوراى فكرت دانا
هنگامى كه خداوند آدم را بيافريد ، به فرشتگان فرمان داد كه آدم را سجده كنند ؛ و ما پنج تن را امر به سجده نفرمود. همه فرشتگان سجده كردند ، جز ابليس ، پس خداوند فرمود: " استكبرت ام كنت من العالين ."
يعنى از اين پنج نفر كه اسمشان در سرادق عرش نوشته شده است.(15)
هنگامى كه خداوند آدم و حوا را به بهشت وارد كرد ، آن دو به جايگاه محمد ، على ، فاطمه ، حسن ، حسين و امامان نگاه كردند ، ديدند برترين جايگاه‌ها در بهشت است. گفتند: پروردگارا! اين جايگاه چه كسانى است؟ خداوند فرمود: سرتان را بلند كرده و به ساق عرش ديده افكنيد. نگاه كردند ، ديدند با نور خدايى بر ساق عرش نام محمد ، على ، فاطمه ، حسن ، حسين و امامان ديگر ثبت است.
آدم و حوا پرسيدند: پروردگارا! مقام و منزلت آن‌ها در پيشگاه تو ، چه مقدار است؟ خداوند فرمود: اگر آن‌ها در نسل شما نبودند ؛ شما دو نفر را نمىآفريدم. اين‌ها گنجينه داران دانش من و امينان بر اسرارم هستند. بپرهيزيد از اين كه بر آن‌ها حسد ورزيد و خواهان منزلت آن‌ها در پيشگاه من باشيد كه اگر چنين باشيد ، " فتكونا من الظالمين " (16) ؛ پس از ستمكاران خواهيد بود.

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

مقام زن در اسلام و در آئين‏هاى ديگر

مقام زن در اسلام و در آئين‏هاى ديگر

 

 

مشاهده و تجربه اين معنا را ثابت كرده كه مرد و زن دو فرد، از يك نوع و از يك جوهرند، جوهرى كه نامش انسان است، چون تمامى آثارى كه از انسانيت در صنف مرد مشاهده شده، در صنف زن نيز مشاهده شده است، (اگر در مرد فضائلى از قبيل سخاوت، شجاعت، علم خويشتن دارى و امثال آن ديده شده در صنف زن نيز ديده شده است)آنهم بدون هيچ تفاوت، بطور مسلم ظهور آثار نوع، دليل بر تحقق خود نوع است، پس صنف زن نيز انسان است، بله اين دو صنف در بعضى از آثار مشتركه(نه آثار مختصه از قبيل حامله شدن و امثال آن)از نظر شدت و ضعف اختلاف دارند ولى صرف شدت و ضعف در بعضى از صفات انسانيت، باعث آن نمى‏شود كه بگوئيم نوعيت در صنف ضعيف باطل شده و او ديگر انسان نيست.و با اين بيان روشن مى‏شود كه رسيدن به هر درجه از كمال كه براى يك صنف ميسر و مقدور است‏براى صنف ديگر نيز ميسور و ممكن است و يكى از مصاديق آن استكمالهاى معنوى، كمالاتى است كه از راه ايمان به خدا و اطاعت و تقرب به درگاه او حاصل مى‏شود، با اين بيان كاملا روشن مى‏شود كه در افاده اين بحث، بهترين كلام و جامع‏ترين و در عين حال كوتاه‏ترين كلام همين عبارت: "انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض"است و اگر خواننده محترم اين كلام را با كلامى كه در تورات در اين باره وارد شده مقايسه كند برايش روشن مى‏گردد كه قرآن كريم در چه سطحى است و تورات در چه افقى!.
در سفر جامعه تورات آمده: من و دلم بسيار گشتيم(من با كمال توجه بسيار گشتم) تا بدانم از نظر حكمت و عقل جرثومه شر يعنى جهالت و حماقت و جنون چيست، و كجا است؟
ديدم از مرگ بدتر و تلخ‏تر زن است كه خودش دام و قلبش طناب دام است و دستهايش قيد و زنجير است تا آنجا كه مى‏گويد من در ميان هزار نفر مرد يك انسان پيدا مى‏كنم، اما ميان هزار نفر زن يك انسان پيدا نمى‏كنم.
بيشتر امتهاى قديم نيز معتقد بودند كه عبادت و عمل صالح زن در درگاه خداى تعالى پذيرفته نيست، در يونان قديم زن را پليد و دست‏پرورده شيطان مى‏دانستند، و روميان و بعضى از يونانيان معتقد بودند كه زن داراى نفس مجرد انسانى نيست و مرد داراى آن هست و حتى در سال 586 ميلادى در فرانسه كنگره‏اى تشكيل شد تا در مورد زن و اينكه آيا زن انسان است‏يا خير بحث كنند!، بعد از بگومگوها و جر و بحثهاى بسيار، به اين نتيجه رسيدند كه بله زن نيز انسان است اما نه چون مرد انسانى مستقل، بلكه انسانى است مخصوص خدمت كردن بر مردان، و نيز در انگلستان تا حدود صد سال قبل زن جزء مجتمع انسانى شمرده نمى‏شد، و خواننده عزيز اگر در اين باب به كتابهائى كه در باره آراء و عقايد و آداب ملت‏ها نوشته شده مراجعه كند به عقايدى عجيب بر مى‏خورد.
كتاب: ترجمه الميزان، ج 4، ص 140
نويسنده: علامه طباطبايى

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

مشورت در سیره پیامبر(ص)۱

مشورت در سیره پیامبر(ص)۱

 

 

 

 

در اين مقاله بر آنيم تا مباحث زير را مطرح كنيم:
سيره در لغت و اصطلاح
مشورت در لغت و اصطلاح
نگاهى به اسرار و اهداف مشاوره در سيره معصومان(ع).
اسرار مشورت از ديدگاه مولوى
اهميت و ضرورت مشورت در قرآن و حديث
نمونه‏هايى از مشاوره نبى اكرم(ص)
الف مشاوره در امور نظامى و مسائل جنگى
ب مشاوره در امور غير نظامى و مسائل فردى، خانوادگى و...
\

 

 


واژه سيره در لغت و اصطلاح
واژه سيره در لغت از كلمه سير به معناى رفتن و جريان داشتن‏است. سيره در اصطلاح منطق عملى و اصول عملى است كه همچون‏قوانين رياضى قابل تغيير نيست و راهنماى زندگى انسان است.

راغب اصفهانى مى‏نويسد: سير يعنى حركت در روى زمين، در زمين‏راه رفتن و گذشتن و عبور كردن. «سيره‏» يعنى حالت و روشى كه‏انسان دارد، نوع خاص حركت انسان نوع رفتار و كردار و عملكردانسان را «سيره‏» گويند.

مورخانى كه در باره پيامبر اكرم(ص) و روش زندگى او كتاب‏نوشته‏اند، تاريخ خود را «سيره‏النبى‏» ناميده‏اند. سيره‏شناسى‏به معناى سبك‏شناسى و رفتارشناسى است.



واژه مشورت و شورا در لغت و اصطلاح

مشورت و شورا در لغت از«شارالعسل‏» گرفته شده و به معناى بيرون آوردن عسل از كندوبه دست آوردن عسل ناب است. اين لغت در اصطلاح به معناى به دست‏آوردن راه درست و متقن از طريق نظر خواهى از عقلا و خردمندان‏است. وجه تسميه مشورت و مشاوره اين است كه به بهترين انديشه ومحكمترين راى از طريق نظر خواهى و گفتگو با ديگران همچون عسل‏ناب استخراج شده از كندو به دست مى‏آيد و هدايت و صلاح و خيرهاو خوبيها در پرتو آن تحصيل و موجب پيروزى مى‏گردد. اين پرسشهااهميت و ضرورت بحث مشاوره و شورا را تبيين مى‏كند. شكى نيست كه‏عمل به شورا، از اصول مسلم سيره عملى پيامبر اكرم(ص) و اولياى‏الهى به شمار مى‏آيد.

رسول خدا (ص) و جانشينان آن حضرت با آنكه معصوم بودند و حتى‏با قطع نظر از وحى و مقام والاى الهى از نظر فكر و بينش و منش‏از مشورت بى نياز بودند، با مشورت كردن دو نكته را تعقيب‏مى‏كردند:

اهميت مشورت و شورا را به مسلمانان ياد آورى كنند و اين‏روحيه را در عرصه‏هاى مختلف جامعه اسلامى، ايجاد و تقويت‏نمايند.

ضمن آموزش عملى به مسلمانان بياموزند كه چگونه به اين سيره‏عمل كنند و از ثمرات درخشان آن برخور دار شوند; پس از آن‏حضرت، اين سنت الهى را به نيكى استمرار بخشند و زندگى را براساس مشورت بنياد نهند.

نگاهى به اسرار و اهداف مشاوره در سيره معصومان(ع) يكى ازمسائل اساسى در سيره و منطق عملى پيشوايان معصوم(ع) مساله‏مشورت و مشاوره است. در سيره پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت(ع)مى‏خوانيم كه با اصحاب خود بسيار مشورت مى‏كردند، به طورى كه ازبرخى از اصحاب رسول اكرم(ص) و عايشه چنين نقل شده است: هيچ كس‏را نديديم كه با اصحاب خود بيشتر از رسول خدا با اصحابش مشورت‏كند. در اينجا اين پرسشها به ذهن مى‏رسد: چرا رسول اكرم(ص) واهل بيت(ع) آنقدر مشورت مى‏كردند؟ آيا آنان به مشورت نيازداشنتد؟ مگر انديشه و قواى ذهنى آنان چنان كامل و نيرومندنبود كه حتى با قطع نظر از وحى و مقام خليفه‏اللهى، باز ازمشورت بى نياز بودند؟

آنان چه ضرورتى در اين اصل احساس مى‏كردند؟

آيا آنچه براى آنان اهميت داشت، پرورش روحيه مشورت در عرصه‏هاى‏مختلف فرهنگى، اجتماعى، سياسى، نظامى و... بود يادستاوردهاى آن؟

آنان با چه كسانى مشورت مى‏كردند و چه كسانى با ايشان به‏رايزنى مى‏پرداختند؟ آنان در نهايت چگونه تصميم مى‏گرفتند؟

شورا مايه انس و صفا و الفت اجتماعى، پيوند مردم، ارزش يافتن‏آنان، استفاده از ديدگاهها و مواضع فكرى و علوم و آگاهى‏ديگران، پرهيز از استبداد راى و پى‏آمدهاى وخيم خود رايى،مشخص شدن قدر و جايگاه انسانها در امور اجتماعى و عرصه‏هاى‏فكرى و فرهنگى مى‏گردد.

اهل حديث و مفسران و مورخان، در بيان سر مشورت آن حضرت مطالب‏مبسوطى را آورده‏اند كه نشان مى‏دهد يكى از اهداف آن حضرت وجانشينان او در مشورت كردن با امت پرورش اين روحيه در مردم وارزش يافتن آنان نزد يكديگر بوده است.

ابو جعفر محمد بن جرير طبرى، ضمن مباحث مبسوطى در اين زمينه،مى‏نويسد: «ليتبعه المومنون بعده... و يستنوا بسنته فى ذلك.»

امام فخر رازى از حسن و سفيان بن عيينه چنين آورده است:

«ليقتدى به غيره فى المشاوره و يصيرسنه فى امته.» آلوسى‏بغدادى مى‏نويسد: «ان تكون سنه بعده لامته.» گروهى از مفسران‏شيعه هدف حضرت را اقتداى امت‏به اين سنت نيك دانسته، چنين‏تعبير كرده‏اند:

«لتقتدى به امته فى المشاوره‏» ابو الفتوح رازى مى‏گويد:

«خواست تا مردمان به او اقتدا كنند از پس او .» شريف لاهيجى‏نيز در تفسيرش مى‏نويسد: آنكه اين سنت‏حسنه مشورت در امت آن‏حضرت باقى بماند و بدون مشورت كارى نكنند.» دوران حكومت‏اسلامى نبى اكرم(ص) و زندگى آن حضرت بخوبى نشان داد كه يكى ازعوامل موفقيت پيامبر اكرم (ص) در پيشبرد هدفهاى اسلامى، همين‏مساله مشورت بوده است. آن حضرت نشان داد كه با مشورت و رعايت‏اصول و مبانى مديريت مى‏توان جامعه را در موقعيت‏هاى بحرانى به‏سلامت اداره كرد و خود رايى و خود سرى را، كه از بزرگترين‏آفتهاى فرهنگى و اجتماعى است، از ساحت اجتماع دور ساخت. آن‏حضرت به همگان آموخت كه همه انسانها، حتى آنها كه از فكر قوى‏بر خوردارند و صاحب بهترين افكار و انديشه‏اند، به مشورت‏نيازمندند و اگر خود را از مشاوره با ديگران بى نياز بينند،خوى استبداد و استكبار مى‏يابند. اما اگر با مردم مشاوره ورايزنى داشته باشند و شخصيت، ديدگاههاى آنان را ناديده نگيرندو از استعدادهاى آنان بهره برند، نه تنها از خطر فرو رفتن دراستبداد دور مى‏گردند; بلكه به آرا و انديشه‏هاى محكم و متقن‏دست مى‏يابند. تجارب تايخى نشان داده است كه بهترين افراد ومحكمترين نظامها در صورت فرو رفتن در استبداد به هلاكت مى‏رسند،جنبه مردمى خود را از دست مى‏دهند و در مسير انحطاط مى‏افتند.

اميرمومنان (ع) مى‏فرمايد:

«من استبد برايه هلك.» هركس استبداد راى ورزد، هلاك مى‏شود.

«لاظهير او ثق من المشاوره.» هيچ پشتيبانى مطمئن‏تر از مشورت‏نيست. در مكتب اسلام مشورت كردن عين هدايت است; گرد آوردن‏خوبيها و خيرها در پرتو اين سنت‏حسنه به دست مى‏آيد و هركه باخردمندان مشورت كند، از انوار خردهاى آنان فروغ مى‏گيرد; «من‏المشاور ذوى العقول استضاء بانوار العقول.» يكى از راههاى‏اساسى مشاركت در عقل و علم و دانش صاحبان انديشه و فرهنگ وخرد، مشورت كردن است. «و من شاور الرجال يشاركها فى‏عقولها.» به همين جهت‏بايد گفت:

آيه «وشاورهم فى الامر» به منظور لطف به امت و كرامت‏به آنهاو فروغ بخشيدن به عقول آنان وارد شده است.

 



اسرار و اهداف مشورت از ديدگاه مولوى

مولوى در اين باره مى‏گويد:

امر شاورهم پيامبر را رسيد

 گرچه رايى نيست رايش را نديد

 در ترازو جور ضيق زرشدست

 نى از آنك جو چو زر گوهر شدست

روح، قالب را كنون همره شدست

 مدتى سگ حارس درگه شدست

 مشورت كن با گروه صالحان

 بر پيمبر امر شاورهم بدان

 امر هم شورى براى اين بود

كز تشاور سهو و كژ كمتر رود

 اين خردها چون مصابيح انور است

 بيست مصباح از يكى روشن‏تر ست

 


بنا بر اين، سركلام حضرت اميرمومنان (ع) روشن مى‏گردد كه‏مى‏فرمايد: براى در امان ماندن از لغزشها و پشيمانيها باصاحبان خرد مشورت كن. «شاور ذوى العقول تامن الزلل والنوم‏»

 


اهميت و ضرورت مشورت در قرآن و حديث

اخلاق رسول خدا(ص) قرآن‏بود و عمل او مشورت. مساله شورى در قرآن در كنار نماز وانفاق، به عنوان يكى از ويژگيهاى اساسى انسان رشد يافته، مطرح‏شده است: «... والذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلاه و امرهم‏شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون والذين اذا اصابهم البغى هم‏ينتصرون.» و آنچه نزد خداست‏بهتر و پايدارتر است‏براى كسانى‏كه ايمان آوردند... و دعوت پروردگارشان را اجابت كردند و نمازرا به پا داشتند و كارشان ميانشان به مشورت است و از آنچه به‏آنان روزى داديم انفاق مى‏كنند و كسانى كه چون تجاوز مسلحانه‏اى‏به آنان شود يكديگر را در انتفام كشيدن يارى مى‏دهند.

علامه طباطبايى در باره اين آيه مى‏گويد:

در جمله «و امر هم شورى بينهم‏» به ويژگى مهم و بنيادى‏مومنان اهل رشد و عمل اشاره شده، بدين صورت كه آنان در به دست‏آوردن انديشه صحيح و ديدگاه جامع و متقن به صاحبان عقل وانديشه و خرد مراجعه مى‏كنند و ضمن جمع آورى كليه ديدگاههابهترين آنها را گزينش و تبعيت مى‏كنند و در واقع اين آيه به‏نظر من با آيه «والذين يستمعون القول فيتبعون احسنه‏» نزديك‏است: و راه رسيدن به بهترين راههاى موجود در هر عرصه‏اى براى‏دستيابى به واقعيت مشورت است; چرا كه «و ماتشاور قوم الاوفقوا الاحسن ما فى ضميرهم‏» هيچ قومى در كارهايشان با يكديگرمشورت نكردند مگر آنكه به بهترين راههاى موجود دست‏يافتند. ازديدگاه پيامبر اسلام(ص)، جامعه‏اى كه فافد سنت مشورت است ورهبران مستبد و خود سر و توانگران تنگ نظر دارد، حق حيات‏ندارد. چرا كه فقدان سنت مشورت در جامعه شخصيت افراد را مى‏كشدو رشد فرهنگ و انديشه‏ها را متوقف مى‏سازد. اين حقيقت در حديث‏نبوى چنين آمده است:

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

جواد اكبري

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

مديريت بحران۱

 

مديريت بحران۱

 

 

 «پژوهشى موردى در مديريت پيامبر اكرم(ص) در غزوه احزاب »

 

 

 

مديريت پيامبر اكرم(ص) در جريان اين غزوه ابعاد مختلفى دارد. در مقاله حاضر كوشش شده است, در حد امكان يكى از اقدامات مديريتى پيامبراكرم(ص) در جريان يكى از تدابير آن حضرت يعنى ((حفرخندق)) مورد بحث و بررسى قرار گيرد. البته مقاله حاضر به مديريتى كه رسول الله(ص) در جريان حفر خندق اعمال فرمودند محدود نمى شود, بلكه موضوع اداره و بهره گيرى كامل از اين اقدام دفاعى هم مورد بحث قرار مى گيرد.

زندگى رسول گرامى اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) سرشار از نكاتى است كه اگر با نگاهى نو به آن توجه شود, بسيارى از خط مشى ها و سياست هاى اصولى در حوزه هاى مختلف علمى, معرفتى, اجتماعى, سياسى, دفاعى و... شناسايى خواهد شد. بررسى دقيق و همه جانبه ابعاد مختلف زندگى اين بزرگان, مخصوصا با شيوه هاى جديد و بابهره گيرى از آخرين دستاوردهاى علمى, از ضرورت هاى جوامع اسلامى است.


يكى از حساس ترين و سرنوشت سازترين حوادث صدر اسلام, غزوه احزاب است. مورخان, اين غزوه را بيشتر از آن جهت با اهميت مى دانند كه آخرين صحنه تهاجم دشمن به نيروهاى اسلام و نقطه اوج اقدامات دفاعى مسلمين بود. اما آن چه كمتر در منابع تاريخى مورد توجه قرار گرفته, مديريت اين حادثه سرنوشت ساز و مهم است.
مديريت پيامبر اكرم(ص) در جريان اين غزوه ابعاد مختلفى دارد. در مقاله حاضر كوشش شده است, در حد امكان يكى از اقدامات مديريتى پيامبراكرم(ص) در جريان يكى از تدابير آن حضرت يعنى ((حفرخندق)) مورد بحث و بررسى قرار گيرد. البته مقاله حاضر به مديريتى كه رسول الله(ص) در جريان حفر خندق اعمال فرمودند محدود نمى شود, بلكه موضوع اداره و بهره گيرى كامل از اين اقدام دفاعى هم مورد بحث قرار مى گيرد.

 



طرح مسئله
مسلمين پس از اطلاع از آغاز تهاجم قريش, حداكثر هشت روز فرصت داشتند تا نسبت به انجام هرگونه اقدام تدافعى تصميم گيرى كنند.
تصميم پيامبر(ص) به حفر خندق يكى از بهترين نمونه هاى تصميم گيرى شجاعانه است. خندقى به طول حداقل پنج كيلومتر با عرض تقريبى هفت تا ده متر و عمق حداقل سه متر, مستلزم حجم عظيمى از خاكبردارى است, در حالى كه تمام نيرويى كه در اختيار پيامبر(ص)بود به سه هزار نفر نمى رسيد. حال اين سوال مطرح است كه چه مديريتى اعمال شد كه توانست با وجود همه محدوديت ها اين اقدام كم نظير را انجام دهد و به نتيجه مطلوب برساند؟

 

 



تصوير اجمالى حادثه
غزوه احزاب بنابر قول مشهور در شوال سال پنجم هجرى(2) و در ناحيه شمال و غرب مدينه النبى واقع شد. قرآن مجيد در چهار سوره و در قريب 22 آيه به مسائل مختلف اين جنگ اشاره كرده است.(3)

سپاه مشركين از سه لشكر به ترتيب زير تشكيل شده بود:
ـ لشكر قريش و هم پيمانانش به رهبرى ابوسفيان بن حرب, كه فرماندهانى چون خالدبن وليد, عكرمه بن ابوجهل, عمروعاص, صفوان بن اميه و عمروبن عبدود در آن شركت داشتند. مجموعه نيروهاى تحت فرماندهى ابوسفيان ـ با احتساب بنى سليم ـ 4700 نفر بودند كه بيش از 300 اسب و 1500 شتر به همراه داشتند.(4) اين نيروها پس از نزديك شدن به مدينه در محلى موسوم به ((رومه)) مستقر شدند.

ـ لشكر غطفان و هم پيمانان آن ها از قبايل نجد, به فرماندهى ((عيينه بن حصن فزارى)) و مسعود بن رخيله و حارث بن عوف جمعا به استعداد 1800 نفر, كه در نزديكى ((إحد)) اردو زدند و تعداد 300 اسب همراه اين لشكر بود.(5)
ـ بنى اسد به فرماندهى طليحه بن خويلد اسدى, هم چنين يهوديان بنى نضير كه قريش را همراهى مى كردند و نقش آن ها بيشتر تقويت فكرى و روحى اين حركت نظامى بود. يهوديان بنى قريظه هم با شكستن پيمان, متحد احزاب محسوب مى شدند. اكثر مورخان تعداد نفرات احزاب را مجموعا ده هزار نفر گفته اند.(6) اما اين عدد به نظر اندكى اغراقآميز مى رسد. احتمالا مجموع سپاه قريش و متحدانش از حدود 8000 نفر متجاوز نبوده است.

امتياز عمده سپاه احزاب كه تا آن زمان در منطقه حجاز كم نظير بود, برخوردارى از سواره نظامى با حداقل 600 اسب بود كه برترى كامل آنان بر نيروهاى اسلام را تضمين مى كرد. به احتمال قريب به يقين, نگرانى عمده مسلمين از همين بخش سپاه احزاب بوده است. طبعا اولين اقدام موثر سپاه اسلام هم بايد به نحوى طراحى مى شد كه بتواند سواره نظام دشمن را زمين گير و بى اثر كند.

 

 



موقعيت مسلمانان

بنا به روايت ابن اسحاق, تعداد نفرات سپاه اسلام در جريان غزوه خندق 3000 نفر بوده است.(7) به نظر مى رسد كه اين قول اندكى خوش بينانه و همراه با اغراق باشد. احتمالا اين رقم با احتساب نوجوانان و جوانان و هم چنين همراهى كراهتآميز برخى از منافقين است. لازم به ذكر است كه تعداد اسب هاى مسلمين در غزوه خندق سى و چند اسب بوده است.(8)

بنا به گفته واقدى چهار روز پس از حركت قريش از مكه, سواران خزاعه خبر حركت احزاب را به پيامبراكرم(ص) رساندند.(9) فاصله ميان مكه و مدينه براى سپاهى كه با ساز و برگ جنگى حركت مى كرد, ده تا دوازده روز راه بوده است. بنابراين پيامبر اكرم(ص) و مسلمين تنها شش تا هشت روز براى اتخاذ هرگونه تدبير و تصميمى فرصت داشته اند.

 


وضعيت عمومى مدينه و روحيه مسلمين

در هر اقدام اجتماعى, سياسى و نظامى, علاوه بر رهبرى, بايد به دو ركن ديگر توجه شود:

ـ وضعيت و شرايط عمومى جامعه: شرايط ساختارى هر جامعه و نحوه ارتباط و مناسبات افراد و كانون هاى مختلف اجتماعى متناسب با شرايط هر جامعه, در روند تحولات اجتماعى نقش تعيين كننده اى دارد. گسستگى يا همبستگى اجتماعى, كه در جامعه آن روز مدينه به كيفيت تعامل قدرت هاى قبيله اى حاضر در شهر بستگى داشت, از جمله عوامل موثر در همبستگى يا گسستگى نيروهاى درونى شهر به حساب مىآمد. تدابيرى كه از قبل انديشيده شده بود, شرايط مطلوب اين همبستگى را فراهم كرده بود. انعقاد پيمان نامه عمومى مدينه, عقد اخوت, و بناى مسجد جهت ايجاد انسجام در فعاليت هاى مختلف جامعه از جمله اقداماتى بود كه پيامبراكرم(ص) جهت تحقق شرايط وحدت اجتماعى انديشيده بودند.

ـ وضعيت نيروى انسانى: نيروى انسانى ركن اصلى در هر اقدام مديريتى است. عواملى چون كميت و آمار نيروهاى در اختيار, شرايط روحى نيروها, ارتباط درونى نيروها, نحوه و چگونگى تنظيم رابطه مديران ستادى و نيروهاى در صف, عواملى هستند كه مى توانند در زمينه سازى موفقيت يا عدم موفقيت يك اقدام اجتماعى يا نظامى تإثير گذار باشد. در صورت تحقق شرايط مطلوب نسبت به دو عامل فوق, نفش رهبرى و مديريت به عنوان عامل هماهنگى و بهره بردارى از شرايط اجتماعى مناسب و نيروى انسانى آماده, موضوعيت خواهديافت.

پس از انتشار خبر حركت احزاب در مدينه, جو عمومى شهر دستخوش تلاطم گرديد. بهترين تصوير از شرايط عمومى مدينه, و دسته بندى گروه هاى حاضر در شهر را قرآن مجيد طى 17 آيه در سوره احزاب ارائه كرده است. دراين آيات با دقت شگفت انگيز و روانكاوانه اى از روحيات و مواضع گروه هاى مختلف, در جريان غزوه احزاب, پرده برداشته است. از نظر قرآن اين گروه ها به سه دسته كلى تقسيم مى شوند:

الف ـ مومنين: مطابق آيات قرآن, كسانى كه در اين گروه جاى مى گيرند بسيار معدودند. اينان ياران خالص و فداكار پيامبر اكرم(ص) بوده اند كه در هر شرايطى هيچ گونه ترديدى در اعتمادشان به خدا و رسول ايجاد نمى شد. اين آيه از سوره احزاب در حق اين گروه نازل شده است:

و لما رءالمومنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و مازادهم الا ايمانا و تسليما;(10)

و چون مومنان دسته هاى دشمن را ديدند, گفتند: ((اين همان است كه خدا و فرستاده اش به ما وعده دادند و خدا و فرستاده اش راست گفتند)), و جز بر ايمان و فرمانبردارى آنان نيفزود.

ب ـ منافقين: كسانى كه با اجبار و اكراه اسلام را پذيرفته بودند و در دل كينه رسول خدا(ص) را مى پروراندند, در موقعيت هاى مناسب از ضربه زدن و خدمت به دشمنان اسلام دريغ نمى كردند. قرآن مجيد اين گروه را معرفى و باطن آنان را آشكار كرده است:

و اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا و اذ قالت طائفه منهم يا إهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا...;(11)

و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دل هايشان بيمارى است مى گفتند: ((خدا و فرستاده اش جز فريب به ما وعده اى ندادند)). و چون گروهى از آنان گفتند: ((اى مردم مدينه, ديگر شما را جاى درنگ نيست, برگرديد)).

ج ـ معوقين و مرددين: اينان مسلمانانى بودند كه به خاطر ضعف شخصيت يا ضعف ايمان, معمولا در شرايط حساس و در جريان حوادث, گرفتار ترديد و ترس مى شدند و علاوه بر آن, اين روحيه را به ديگران هم منتقل مى كردند.

قرآن كريم در مواضع مختلف ضمن بررسى نهضت انبيا به اين گروه اجتماعى اشاره كرده, و حتى گاهى در كنار منافقين و تحت عنوان ((الذين فى قلوبهم مرض)) از آن ها ياد كرده است. در سوره احزاب هم خداوند ويژگى هاى روانى و شخصيتى اين گروه را آشكار كرده است:

قد يعلم الله المعوقين منكم و القائلين لاخوانهم هلم الينا و لا تإتون الباس الا قليلا;(12)

خداوند كارشكنان[ و مانع شوندگان] شما و آن كسانى را كه به برادرانشان مى گفتند: ((نزد ما بياييد)) و جز اندكى روى به جنگ نمىآورند[ خوب] مى شناسد.

معمولا اين گروه در سختى و شرايط بحرانى, با منافقين احساس همراهى و همگامى بيشتر مى كنند. گاهى با عذر و بهانه هاى به ظاهر موجه, موضع مإموريت و مسئوليت خود را ترك كرده و چون باطنا منافق نيستند, يا به جهت آينده نگرى و توجيه خود و ديگران, سعى مى كنند خودشان را با رهبرى هماهنگ نشان دهند. قرآن مجيد اين حالات و روحيات را افشا مى فرمايد:

... و يستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عوره وما هى بعوره ان يريدون الا فرارا;(13)

و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مى خواستند و مى گفتند: ((خانه هاى ما بى حفاظ است)) و[لى خانه هايشان] بى حفاظ نبود,[ آنان] جز گريز[ از جهاد] چيزى نمى خواستند.

اين گروه همواره در معرض بازگشت به كفر قرار دارند, زيرا قدرت براى آنان اصالت دارد. به همين دليل بسيار غير قابل اعتمادند:

و لو دخلت عليهم من إقطارها ثم سئلوا الفتنه لاتوها و ماتلبثوا بها الا يسيرا;(14)

و اگر از اطراف[ مدينه] مورد هجوم واقع مى شدند و آنگاه آنان را به ارتداد مى خواندند, قطعا آن را مى پذيرفتند و جز اندكى در اين[ كار] درنگ نمى كردند.

در عين حال اين گروه اجتماعى گروهى پر مدعا, متوقع و طلبكارند. به تعبير قرآن, هرچند در شرايط خطر چشمانشان از ترس, حالت چشمان مشرف به مرگ را دارد, اما وقتى شرايط عادى شود زبان دراز, گستاخ, مدعى و طلبكار مى شوند:

اشحه عليكم فاذا جإ الخوف رإيتهم ينظرون اليك تدور إعينهم كالذى يغشى عليه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوكم بالسنه حداد اشحه على الخير...;(15)

بر شما بخيلانند, و چون خطر فرارسد آنان را مى بينى كه مانند كسى كه مرگ او را فرو گرفته, چشمانشان در حدقه مى چرخد[ و] به سوى تو مى نگرنند; و چون ترس برطرف شود شما را با زبان هايى تند نيش مى زنند; بر مال حريصند.

در مجموع مى توان گفت كه با توجه به شرايطى كه اشاره شد و نيز وضعيت كمى و كيفى نيروهاى اسلام, رهبرى پيامبر اكرم(ص) در جنگ احزاب يكى از دشوارترين مديريت ها در شرايط نامناسب بوده است.

جهت شناسايى روش مديريت پيامبر(ص) ضرورى است ابعاد برنامه ريزى, تعيين استراتژى, سازماندهى, مديريت نيروى انسانى, كسب اطلاع و خبر رسانى و نظارت و كنترل, در مديريت و رهبرى رسول خدا(ص) مورد دقت و بررسى قرار گيرد.

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

صوفيه از ديدگاه حضرت پيغمبر اکرم (ص) واهلبيت (ع)

صوفيه از ديدگاه حضرت پيغمبر اکرم (ص) واهلبيت (ع)

 بسم الله الرحمن الرحيم

جهت آگاهي تنها کافيست که چند نمونه روايت از رواياتيکه محدّثين بزرگ عالَم اسلام و تشيع (ره) در سفينة البحار ماده صوف، از دو رکن از ارکان اسلام و تشيع: مقدس اردبيلي و شيخ بهائي (رهما) آورده، در اينجا ذکر شود: 1ـ ... عن کشکول شيخنا البهائي(ره) عن النبي(ص) انه قال: ( لايقوم الساعة علي امتي حتي يقوم قوم من امتي اسمهم الصوفية، ليسوا منّي، و انهم يحلقون للذکر و يرفعون اصواتهم يظنّون انهم علي طريقتي، بل هم اضلّ من الکفار و هم اهل النار لهم شهيق الحمار): ... از کشکول شيخ ما بهائي (ره) ازحضرت پيغمبر اکرم (ص) که فرمودند: (قيامت بر امت من برپا نگشته تا آنکه (پيش از آن) گروهي از امتم برخاسته که اسم آنها صوفيه است، آنها از من نيستند، و آنها براي ذکر حلقه ميزنند و صداهاي خود را بلند مي کنند، گمان مي کنند که بر راه طريقت من هستند، بلکه آنها از کفار گمراه ترند و آنان اهل آتش (در آخرت) اند و (در آن آتش) صداي درازگوش مي دهند. 2ـ (از کتاب مقدس اردبيلي (ره) ... عن البزنطي و اسمعيل بن بزيع عن الرضا (ع) قال: (من ذکر عنده الصوفية و لم ينکرهم بلسانه و قلبه فليس منا، و من انکرهم فکّانما جاهد الکفّار بين يدي رسول الله (ص): از بزنطي و اسمعيل بن بزيع (دو تن از بزرگان اصحاب) از حضرت امام رضا (ع) که فرمودند: هر که صوفيه نزد او ياد شود و آنها را با زبان و قلب رد ننمود پس او از ما نيست، و هر که آنها را رد نمايد پس مانند آنستکه در پيشگاه حضرت رسول خدا (ص)، با کفار جهاد کرده باشد. 3ـ و عن البزنطي انه قال رجل من اصحابنا للصادق جعفر بن محمد (ع): قد ظهر في هذا الزمان قوم يقال لهم الصوفية فما تقول فيهم؟ قال (ع): انهم اعدائنا فمن مال اليهم فهو منهم و يحشر معهم ... الا فمن مال اليهم فليس منا ... : از بزنطي که گفت: شخصي از اصحابمان بمحضر امام صادق (ع) عرضه داشت: در اين زمان گروهي پيدا شده که به آنها صوفيه گفته مي شود، پس درباره آنها چه مي فرمائيد؟ حضرت فرمودند: به راستي که آنها دشمن ما هستند، پس هر که با آنها متمايل شود او از آنهاست و با آنها محشور مي گردد ... آگاه باشيد هر که بآنها متمايل شود از ما نخواهد بود. 4ـ و عن السيد المرتضي الرازي بسنده عن الامام الحسن العسکري (ع): ... و ايم ا... انهم من اهل العدوان و التحرّف ... الا انهم قطاع المؤمنين (الدين ـ خ ل) و الدعاة الي نحلة الملحدين، فمن ادرکهم فليحذرهم وليصن دينه و ايمانه ... . 5ـ و عنه ايضاً بسنده عن محمد بن الحسين بن ابي الخطاب قال کنت مع (عندـ خ ل) الهادي علي بن محمد (ع) في مسجد النبي (ص) فاتاه جماعة من اصحابه ... ثم دخل المسجد جماعة من الصوفية و جلسوا في جانب مستديراً (مستديرين ـ خ ل) و اخذوا بالتهليل، فقال (ع): لاتلتفتوا الي هؤلاء الخدّاعين، فانهم حلفاء الشيطان و مخرّبوا قواعد الدين، يتزهدون لراحه الاجسام و يتّهجدون لتصييد الانعام ... فلا يتّبعهم الاّ السفهاء و لايعتقد بهم الا الحمقاء، فمن ذهب الي زيارة احد منهم حياً او ميتاً فکّانما ذهب الي زيارة الشيطان و عبدة الاوثان، و من اعان احداً منهم فکاّنما اعان يزيد و معويه واباسفيان. فقال له رجل من اصحابه (ع): وان کان معترفاً بحقوقکم، قال:فنظر اليه شبه المغضب و قال: دع ذا عنک من اعترف بحقوقنا لم يذهب في عقوقنا اما تدري انهم اخسّ طوائف الصوفية و الصوفية کلهم من مخالفينا و طريقتهم مغايره لطريقتنا و ان هم الانصاري و مجوس هذه الامة ... . : و از سيد مرتضي رازي بسند خود از حضرت امام حسن عسکري (ع): ... و بخدا قسم آنها از اهل دشمني و انحرافند ... اگاه باشيد بدرستيکه آنها راه زنان راه اهل ايمان (راه زنان دين ـ خ ل) اند و دعوت کنندگان براه ملحدين و بي دينان، پس هر که بآنها برخورد بايد از آنها حذر نموده و دين و ايمان خود را حفظ کند ... : و از او (سيد مرتضي رازي) نيز بسند خود از محمد بن الحسين بن ابي الخطاب که گفت: در محضر حضرت امام هادي (ع) در مسجد النبي (ص) بودم، پس جماعتي از اصحاب حضرت وارد شده ... سپس جماعتي از صوفيه وارد شده و در طرفي بطور دائره نشسته و مشغول تهليل (لا اله الا الله گفتن) شدند. آنگاه حضرت فرمودند: باين حيله گران توجه نکنيد، پس براستيکه آنها هم قَسَمان شيطان و خراب کنندگان ستونهاي دين اند، بخود زهد بندند، بخاطر راحتي جسمشان و شب بيداري ميکشند براي صيد کردن چهارپايان (مقصود از چهارپايان، افراد بي عقل ونادان باشد) ... پس پيروي نميکند آنها را مگر سفيهان و معتقد نميشود بآنها مگر احمقان. پس هر که بديدار و زيارت يکي از آنها برود در حال حيات يا مماتشان، گويا بزيارت شيطان و بت پرستان رفته، و هر که يکي از آنها را کمک کند گويا يزيد و معاويه و ابوسفيان را کمک کرده، پس مردي از اصحاب حضرت عرضه داشت: و گر چه آن فرد صوفي اعتراف بحقوق (امامت و ولايت) شما داشته باشد (باز چنين است)؟ (محمد بن الحسين) گفت: پس حضرت نگاهي شبيه نگاه غضبناک باو نموده و فرمودند: اين سخن را از خود کنار بگذار، کسيکه معترف بحقوق ما باشد در راه عقوق ما نخواهد رفت، آيا نميداني که بدرستيکه اينان (که با اعتراف بحقوق و ولايت و امامت ما بسوي صوفيه ميروند) پست ترين طوائف صوفيه خواهند بود،و کليّه صوفيه از مخالفين ما هستند و طريقه و راه آنها بر غير طريقه و راه ماست، و آنها نيستند مگر نصاري و مجوس اين امت ... بنابراين افراديکه دم از تشيع و اهلبيت و علي (ع) ميزنند و احياناً در دام صوفيه قرار گرفته اند با مشاهده اين فرموده هاي خود پيغمبر (ص) و اهلبيت (ع) (که خوانديم ايشان از صوفيه بيزاري جسته و آنها را دشمن خود و در غير راه خود وعاق خود معرفي فرموده اند) فوراً بايد از آنها جدا شده از گذشته خود توبه نمايند. تذکر:ممکن است افرادي در بين صوفيه پيدا شوند که کارها يا خبرهائي غير عادي داشته باشند، بايد دانست که انجام اينکارها و خبرها، يکي از سه قسم است: 1ـ بوسيله شياطين اجنه که بر آنها مسلط شده اند، جهت فريب ديگران که فکر کنند اينها کرامتي است و يا نيز براي فريب خود آنها. 2ـ شعبده و يا سحر و جادو، همانند مار و شيشه خوردن و غيره دراويش قادريه. 3ـ براي برخي از آنها پاداش رياضتهاي باطله ايکه متحمل شده اند که از اينگونه کارها يا خبرها بدست آورند، که اگر هر که براي دنيا هم زحمتي بکشد، خداوند چيزي باو خواهد داد که خود در قرآن کريم فرموده: «و من يرد ثواب الدنيا نؤته منها» (آل عمران آيه145) ، «و من يرد حرث الدنيا نؤته منها» (شوري آيه20): (و هر که پاداش دنيا بخواهد مقداري باو خواهيم داد) و (هر که کِشت زار دنيا را بخواهد مقداري باو خواهيم داد). که از نمونه آنها نيز ميتوان مرتاضين هند باشند، و ديگر از سعادت جاويد آخرت و بهشت و رحمت و رضوان بي نصيب و محروم کامل «و ما له في الآخره من نصيب ـ شوري20» از خداوند منان ميخواهيم که همه را بصراط مستقيم خود هدايت فرمايد. والسلام عليکم ورحمة ... برخي از روحانيين دلسوز. نيز به فروع کافي (باب دخول الصوفيه علي الامام الصادق (ع) و تحف العقول در اين باب که حضرت امام صادق (ع) انحرافات آنها را طي حديثي طولاني بيان فرموده مراجعه شود. و واضح است که اگر آنهمه روايت هم وارد نشده بود، روشن بود که هر راهي جز راه محمد و آل (ص)، باطل و بدعت و ضلالت و بسوي جهنم است خواه باسم صوفي باشد يا عارف و يا اهل حق و غيره، و راه محمد و آل (ص) و گفتار و کردارشان همانست که همه در روايات و تواريخ مربوطه آمده که خود تا آخرين نفس، عبادت و بندگي خدا نموده و حتي جان خود را در راه خدا فدا کردند، و بدون استثناء به عنوان حکم الهي بهمه جامعه فرمودند بايد چنين کنند، تا آنجايي که اگر کسي بعد از داخل شدن وقت نماز و فرصت خواندن آن را بلافاصله داشتن، بميرد همان نماز را هم بايد براي او قضا کنند و ... همان گونه که نيز از هرگونه افراط و تفريط و اختراع در عبادت و دعا و ... نهي فرمودند ... تبصره: انحراف در هرکار و راه صحيح از سه راه پيش مي آيد: 1ـ به طور کلي دور و غافل شدن از آن و مباني آن. 2ـ عدم مراجعه به متخصصين فن در فراگيري آن. 3ـ خود محوري که شخص بخواهد بدون استاد و راهنماي صددرصد متخصص و متعهد، به راه بيافتد که قهراً به چاه مي افتد. چه بسيار که با ديدن يک آيه يا روايت که اصطلاح و مقصود از آن را نفهميده گمراه شدند که چون بدون استاد و متخصص و تخصص خواستند پيش بروند، مثلاً در قرآن مجيد است: «و اعبد ربک حتي يأتيک اليقين»: (عبادت کن پروردگارت را تا آن هنگاميکه يقين براي تو بيايد) که به اتفاق تمام مفسرين، مقصود از يقين، هنگام مرگ است که يقيني بوده، يعني تا هنگام مرگ و آخرين نفس عبادت کن، مثلاً بمجمع البيان که جامع اقوال مفسرين شيعه و سني است و همه ديگر تفاسير مراجعه کنيم همين است، حال ممکن است يک فرد يا افرادي بي خبر و نادان فکر کنند که يعني تا وقتي عبادت کن که يقين باصول عقائد و دين آمد پس از آن آزادي! ولي غافل از همه تفاسير و همه چيز ديگر که مثلاً اين آيه مگر در درجه اول خطاب به خود پيغمبر اکرم (ص) نبوده، آيا پيغمبر دردين و عقيده خود شک داشت؟ و مگر تا آخرين نفس، خود و همه ائمه (ع) عبادت نکردند پس تا آخر هم نعوذ بالله يقين پيدا نکرده ... ؟ و آيا حکم ضروري دين، عبادت تا آخرين نفس براي همه نبوده ؟ ... ؟ آري اينست ضرر عظيم غير قابل جبران بي پير عالم متخصص متعهد، به خرابات رفتن.

 پي نوشت :

 تهيه و تنظيم :موسسه تبيانwww.monadi.com/detailnews.asp?id=2069 Javad Akbari

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

شیوه های تبلیغی پیامبر(ص)۱

 

شیوه های تبلیغی پیامبر(ص)۱

 

         
پيش گفتار

هر مكتبى پيامى براى جامعه دارد و مردم را به پذيرش آن فرامى‏خواند و در اين جهت از روش‏هاى ويژه‏اى بهره مى‏جويد كه بااهداف اصلى آن مكتب وابسته است. تمامى پيامبران از حضرت‏آدم(ع) تا منجى بشريت‏حضرت خاتم(ص) از جانب خداوند مبعوث شدندتا انسان را از ظلمت و جهل به نور علم و هدايت و از تنگناى‏طبيعت‏به وادى بى‏انتهاى معنويت و از ظلم و شقاوت به عدل وكرامت و از پرستش بت‏ها به عبادت خدا و از اطاعت اغيار و اشراربه استجابت اوليا و رسولان رهنمون شوند. پيام الهى پيامبران رابا توجه به شرايط اجتماعى و فرهنگى جوامع بر سه محور توحيد،نبوت و معاد پايه‏گذارى شده است. وجه تمايز اين دعوت‏ها دركيفيت‏بيان آن محورها و تبيين مسايل فرعى مطابق فهم و شعورمردم است. گرچه روش تبليغى هر يك از پيامبران داراى ارزش ويژه‏خود مى‏باشد.

اما در اين نوشتار تنها به شيوه‏هاى تبليغى پيامبر خاتم(ص)خواهيم پرداخت.



عرب پيش از اسلام

در آغاز به طور اختصار وضع جهان عرب و وقايع تاريخى و اجتماعى‏عرب جاهليت را از نظر مى‏گذرانيم.

جملات كوتاه و گهربار اميرالمؤمنين(ع) تا حدودى روشنگر اخلاق وروحيات جامعه عرب پيش از اسلام و شاهد زنده‏اى بر انحطاط فكرى وفساد اخلاقى آنان است. (1) ايشان مى‏فرمايند:

خداوند، محمد(ص) را بيم دهنده جهانيان و امين وحى و كتاب خودمبعوث كرد و شما گروه عرب در بدترين آيين و پست‏ترين جاها به‏سر مى‏برديد. در ميان سنگلاخ‏ها و مارها اقامت داشتيد، آب‏هاى‏لجن‏آلود مى‏آشاميديد و غذاهاى خشن (مانند آرد هسته خرما وسوسمار) مى‏خورديد و خون يكديگر را مى‏ريختيد. و از خويشاوندان‏دورى مى‏كرديد.

بت‏ها در ميان شما برپا بود و از گناهان اجتناب نمى‏كرديد. (2)

قرآن نيز اين موضوع را گوشزد و مى‏فرمايد:

(و كنتم على شفا حفره من النار فانقذكم منها). (3)

جريان «اسعدبن زراره‏» نيز مى‏تواند روشن‏گر بسيارى از نقاطزندگى مردم حجاز باشد. (4)

رسول گرامى(ص) در پاسخ به پرسش او دوآيه زير را تلاوت فرمودند. دقت در معناى اين آيات به خوبى وضع‏آن دوران را روشن مى‏سازد.

(قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا وبالوالدين احسانا ولا تقتلوا اولادكم من املاق نحن نرزقكم واياهم ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ولا تقتلواالنفس التى حرم الله الا بالحق ذلكم وصاكم به لعلكم تعقلون ولاتقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن حتى يبلغ اشده و اوفواالكيل والميزان بالقسط لا نكلف نفسا الا وسعها و اذا قلتم‏فاعدلوا و لو كان ذا قربى و بعهد الله اوفوا ذلكم وصاكم به‏لعلكم تتقون. (5)

مضمون‏هاى اين دو آيه گواه بر اين است كه تمامى اين خصلت‏هاى‏ناروا دامن‏گير توده عرب بود و براى همين جهت رسول خدا(ص) نخست‏اين دو آيه را تلاوت كرد تا اهداف رسالتش معلوم شود. (6)

تفكر اعراب در باره خداوند و معاد بسيار خرافى و افسانه پرستى‏بسيار رايج‏بود. زن ضعيف بود و تحقير و مظلوم واقع مى‏شد.

آنان قبايلى پراكنده و ملتى خموش و راكد بودند. (7) نه از علم ومذهب در بين آنان نشانى بود (8) و نه از سواد بهره‏اى برده‏بودند. (9)

در چنين جامعه‏اى پيامبر گرامى‏اسلام(ص) مبعوث گشت. او عرب را ازتاريكى‏ها به سوى نور هدايت كرد. و از آنان امتى پديد آورد كه‏از گمنامى به سوى شهرت و از سستى به سوى بيدارى و از پستى به‏سوى فراز رفتند. و هنوز يك قرن نگذشته بود كه يك پاى در هند ويك پاى ديگر در اندلس نهادند. (10)

عوامل موفقيت تبليغى پيامبر(ص)

قبل از بررسى روش‏هاى تبليغ، به شناسايى عواملى كه موجب توفيق‏پيامبر گرامى اسلام(ص) شد، مى‏پردازيم: اولين ركن مهم در تبليغ‏پيامبر(ص) ويژگى‏هاى برتر پيام ايشان بود.

معارف برتر

اگر محتواى پيام رسول خدا(ص) داراى اين ويژگى‏ها نبود، حتى درصورت وجود زمينه مساعد، تبليغ يك تلاش كور و بى‏حاصل بود.

اين ويژگى‏ها عبارتند از:

اول: قابليت اثبات و استدلال

پيامبر(ص) پيام خويش را با منطق و استدلال بيان مى‏فرمود. معارف‏دينى زمينه پذيرش عقلى داشت و ابهام‏ها و تاريكى‏ها را از اذهان‏مى‏زدود.

دوم: هم‏سويى با احساسات عالى

اقناع احساسات متعالى از سوى اسلام موجب شد تا افراد به سهولت‏در راه هدف‏هاى مكتب فداكارى كنند و جان‏هايشان را ضامن اجراى‏احكام مكتب قرار دهند.

سوم:هماهنگى با نيازهاى بشر

هماهنگى معارف دينى با نيازهاى فطرى و طبيعى بشر باعث‏شد تانه تنها وحى آسمانى را عقل‏ها بپذيرند، بلكه در عمق روح بشر هم‏رسوخ كند هم چنان كه قرآن مى‏فرمايد: (و يخرون للاذقان يبكون ويزيدهم خشوعا). (11)

شناخت دقيق و همه جانبه مخاطبين

از اصول مهم تربيتى واقع‏بينى است. در هر تبليغ كارآمد در آغازبايد ويژگى‏هاى مخاطب را به خوبى شناخت. آن گاه با رفع موانع وبه كارگيرى عوامل مؤثر و مراقبت مستمر زمينه پيشرفت معارف‏دينى را فراهم آورد.

پيامبر گرامى(ص) در ميان عرب رشد و نمو كرده، با اوضاع جامعه‏آشنا و از معيارها و امور مورد توجه آن‏ها باخبر بود.

همين امر باعث‏شد تا پيامبر(ص) بتواند زمينه مناسب بيان مطالب‏خود را مهيا كنند.

در اين جا به پاره‏اى از روش‏هايى كه پيامبر(ص) به كار بست تابتواند در مخاطب زمينه مساعدى به وجود آورد، اشاره مى‏شود.

مهمترين آن‏ها عبارتند از:

اول: شناخت ظرفيت مخاطبين و آمادگى مخاطبين

بايد دانست كه همه مخاطبين از آن‏چنان ظرفيتى برخوردار نيستندكه در وهله نخست‏به دعوت، پاسخ مثبت دهند. پيامبر نيز با توجه‏به همين نكته اقدام به تبليغ فرمود. اذيت و آزارهاى فراوان رابه جان خريد و از دعوت به اسلام دست‏بر نداشت. (12) همچنين افراداز ظرفيت‏ها و استعدادهاى متفاوتى بهره‏مندند. لذا پيامبرگرامى(ص) با عنايت كامل به ميزان پذيرش و استعداد هر فرد،دعوت خود را ابلاغ مى‏فرمودند. تبليغى كه از انعطاف برخوردارنباشد، ناكارآمد و خستگى آور است. پيامبر گرامى در اين باره‏مى‏فرمايند:

«امرنا معاشر الانبياء ان نكلم الناس بقدر عقولهم‏». (13)

دوم: ارتباط سازنده با همه اقشار و جاذبه قوى

حضرت رسول(ص) با اقشار و همه گروه‏هاى سنى ارتباط داشت.

دعوت پيامبر(ص) پير و جوان، زن و مرد، فقير و غنى، باسواد وبى‏سواد، را شامل مى‏شد.

قرآن در اين باره مى‏فرمايد:

(رحمه للعالمين); (14)

(هدى للناس) (15) ;

(كافه للناس); (16)

(للعالمين نذيرا). (17)

سوم: استفاده از روش‏هاى مناسب

روش هدايت پيامبر(ص) براى همه گروه‏ها و طبقات يكسان نبوده وهر گروه يا فردى را به شيوه‏اى خاص دعوت مى‏فرمود. گاه فردى بايك جرقه هدايت مى‏شد و گاه موج و تلاطمى شديد براى دعوت، ضرورت‏داشت. براى دعوت اهل كتاب، بر مشتركات تاكيد و كافران را به‏تفكر و تامل و خردورزى دعوت مى‏فرمود.

چهارم: توجه به نيازهاى بشرى، زمينه مناسب ابلاغ

هر فرد آن هنگام تعادل و توازن خويش را باز مى‏يابد كه نيازهاى‏جسمى و روحى او تامين شده باشد.

قرآن مى‏فرمايد:

(فليعبدوا رب هذا البيت الذى اطعمهم من جوع و امنهم من‏خوف). (18)

اين آيه شاهد بر اين مطلب است كه خداوند با عنايت‏به‏رفع دو نياز طبيعى بشر امر به پرستش مى‏كند در متون اسلامى نيزاين نكته مورد توجه قرار گرفته است. اميرالمؤمنين(ع)مى‏فرمايد:

«ان للقلوب شهوه و اقبالا و ادبارا فاتوها من قبل شهوتها واقبالها فان القلب اذا اكره عمى‏». (19)

قلب آدمى داراى (دو حالت) در ميل و رغبت و اكراه و تنفر است.

از در ميل و رغبت آن وارد شويد چرا كه روح و روان آدمى وقتى‏چيزى را ناخوش دارد نابينا مى‏شود.

ويژگى‏هاى مبلغ

ويژگى‏هاى فردى پيامبر(ص) از مهم‏ترين عوامل توفيق حضرت به شمارمى‏آيد. هيچ تبليغى بالاتر از شايستگى مبلغ و عمل به گفتار خودنيست.

امام صادق(ع) در روايتى شرايطى را كه براى پيشبرد هر كارى واز جمله تبليغ دين است را چنين بر مى‏شمارد.

«فاذا اجتمعت النيه والقدره و التوفيق و الاصابه و هنالك تمت‏السعاده‏». (20)

هنگامى كه نيت و قدرت و توفيق و صائب بودن در عملى جمع شدندسعادت و وصول به هدف حاصل شده است. اگر چه اين ويژگى‏ها تمام وكمال در پيامبر(ص) بوده است، براى آشنايى كامل شرح بيشترى رامى‏آوريم.

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۱

رنجهای پیامبر در مسیر تبلیغ۱

 

 


اشاره:

شيوه‏ى تبليغ و دعوت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مدت 23 سال يكى از عوامل اصلى در موفقيت مكتب اسلام در برابر شرك جاهلى (با تمام امكانات و استعدادهايش) شد. اين دعوت البته در ارتباط مستقيم با شخصيت كمال يافته‏ى او بود. شخصيتى كه استقامت، صبر و بردبارى از ويژگى‏هاى بارز اوست.

آنچه در اين مقاله مى‏خوانيم (به مناسبت 28 صفر رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله) بازخوانى شفابخش اندكى از انبوه سختى‏ها و دشوارى‏هايى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در طول دوران نبوت متحمل شد تا بدانيم رسول اكرم صلى الله عليه و آله در چه محيطى و با وجود چه انسان‏ها و تحمل چه مشكلاتى توانست «تبليغ دين‏» را به انجام رساند. اين دشوارى‏ها را مى‏توان به دو شيوه‏ى موضوعى يا تاريخى بازگو كرد ما ضمن رعايت موقعيت تاريخى مطالب خود را به صورت موضوعى ارائه خواهيم كرد.

 



الف دوره‏ى دعوت غير علنى (راز بى‏تفاوتى قريش)

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بعد از شروع رسالت‏به مدت سه سال به دعوت غير علنى پرداخت و در اين مدت توانست هسته‏ى اوليه‏ى مسلمانان را تشكيل دهد. در اين دوره حضرت خديجه (س)، امير مؤمنان على عليه السلام زيد بن حارثه، زبير بن عوام، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابى وقاص، طلحة بن عبيدالله، ابوعبيده جراح، ابوسلمه، ارقم بن ابى الارقم و... آيين اسلام را پذيرفتند. (1)

هدف اصلى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين دوره ايجاد يك پايگاه هر چند كوچك از مسلمانان بود كه بتواند دعوت خود را از طريق آنان در گسترده‏اى وسيع‏تر ابلاغ كند. زهرى مى‏نويسد: «رسول خدا صلى الله عليه و آله به شيوه‏اى پنهانى مردم را دعوت مى‏كرد و به دنبال دعوت او برخى از جوانان و مستضعفان به او گرويدند، تا آن كه شمار آن‏ها به فزونى نهاد.» قريش در اين دوره نسبت‏به دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله عكس العمل تندى نشان نمى‏دادند و راز آن، دعوت غير علنى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين دوره بود. همچنين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز نظريات تندى كه صريحا احساسات خويش را جريحه‏دار كند بر زبان نمى‏راند و تنها كسانى را كه لايق و مستعد مى‏ديد دعوت مى‏كرد. بر همين اساس قريش و ابوسفيان در طول اين دوره سرمست از عيش و نوش خود، با لبخندى تمسخر آميز اخبار مربوط به دعوت او را ناديده مى‏گرفتند و بى‏اهميت جلوه مى‏دادند. البته اين امر سابقه تاريخى نيز داشت. زيرا «ورقة بن عبدالله‏» و «اميه‏» نيز داعيه مسيحى‏گرى داشتند و مردم را به تورات و انجيل دعوت مى‏كردند ولى به دليل نيافتن يار و ياور رفته رفته شعله دعوتشان خاموش شد. خود ابوسفيان هنگامى كه اخبار دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را مى‏شنيد مى‏گفت‏شعله‏ى ادعاى تبليغ او نيز مانند دعوت ورقه و اميه به همين زودى خاموش خواهد شد و خودش نيز به فراموش شدگان خواهد پيوست.

بعد از آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله توانست تعدادى از مردم مكه را با خود همراه سازد و به همراه آنان اعمال عبادى به جاى آورد، در فكر جذب خويشاوندانش افتاد تا آنان را نيز با خود همراه كند، اين كار علاوه بر اين كه آغاز اصلاح از درون و خانواده بود، مبتنى بر واقع‏نگرى پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت‏به مناسبات اجتماعى آن عصر نيز بود. ساختار قبيله‏اى آن روزگار به گونه‏اى بود كه با پيروى و حمايت قوم از پيامبر صلى الله عليه و آله، وى پايگاه اجتماعى قوى‏ترى به دست مى‏آورد. اين دعوت بر پايه آيه‏ى «وانذر عشيرتك الاقربين‏» (2) آغاز شد. مفسران مى‏نويسند: خداوند او را مامور كرد تا خويشان خود را به آيين خويش بخواند. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از بررسى جوانب از على عليه السلام كه سيزده يا پانزده سال سن داشت‏خواست غذايى تهيه كند و شير نيز بياورد. آن گاه چهل و پنج نفر از سران بنى‏هاشم را دعوت كرد و ضمن پذيرايى خواست دعوت خود را براى آن‏ها بازگو كند، اما يكى از عموهاى پيامبر صلى الله عليه و آله يعنى ابولهب با طرح سخنانى سبك، آمادگى جلسه را براى طرح مطلبى به آن مهمى از بين برد، لذا پيامبر صلى الله عليه و آله فرداى آن روز نيز آنان را دعوت كرد و اين بار سخن خود را بعد از ستايش خدا و اعتراف به وحدانيت او اين گونه ادامه داد:

به راستى هيچ گاه راهنماى يك جمعيت‏به كسان خود دروغ نمى‏گويد، به خدايى كه جز او خدايى نيست من فرستاده شده‏ى خدا به سوى شما و عموم جهانيان هستم. [اى خويشاوندان]، به خدا سوگند همانگونه كه مى‏خوابيد مى‏ميريد و همانطور كه بيدار مى‏شويد برانگيخته خواهيد شد، و طبق كارهايتان محاسبه مى‏شويد و اين بهشت دائمى خدا (براى نيكوكاران) و دوزخ هميشگى او (براى بدكاران) است (3) . سپس ادامه داد: هيچ كس از مردم براى كسان خود چيزى بهتر از آن چه من براى شما آورده‏ام، نياورده است. من براى شما خير دنيا و آخرت را آورده‏ام. خدايم به من فرمان داده كه شما را به جانب او بخوانم. كدام يك از شما پشتيبان من خواهد بود، تا برادر و وصى و جانشين من ميان شما باشد؟ «فايكم يوازرنى على هذا الامر على ان يكون اخى ووصيى وخليفتى فيكم.» بعد از پايان سخنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله سكوت همه‏ى مجلس را فرا گرفت، يك مرتبه على عليه السلام سكوت را شكست و گفت: اى پيامبر صلى الله عليه و آله خدا من آماده‏ى پشتيبانى از شما هستم.

پيامبر صلى الله عليه و آله از او خواست كه بنشيند و دو بار ديگر درخواستش را مطرح كرد اما باز جز على عليه السلام كسى پاسخ نداد. لذا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «ان هذا اخى ووصيى وخليفتى عليكم فاسمعوا له واطيعوه‏» «[مردم، ] اين (على) برادر و وصى و جانشين من است ميان شما! به سخنان او گوش دهيد و از او پيروى كنيد» . در اين هنگام جلسه پايان يافت و حاضرين با پوزخند به ابوطالب كنايه زدند كه: محمد دستور داد از پسرت پيروى كنى و از او فرمان ببرى. (4)

در اين گزارش تاريخى نيز عدم حساسيت قريش به دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را مشاهده مى‏كنيم و با اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله ضمن اين دعوت تمام بزرگان قوم را به طور رسمى از هدف خود آگاه ساخت ولى آنان به دليل اين كه خطرى تا آن لحظه از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله احساس نكرده بودند، همه چيز را با خنده و تمسخر پشت‏سر گذاشتند و اين نبود مگر به بركت تبليغ برنامه‏ريزى شده رسول خدا صلى الله عليه و آله. بنابر اين در اين دوره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به دليل رعايت پنهان كارى تبليغى، سپس كار كردن روى اشخاص به صورت فردى و آن گاه عادى سازى تبليغ خود در جمع خاندانش موفق شد از ايجاد هر نوع تنش تند جلوگيرى كند.

 



آغاز دعوت رسمى

بعد از سه سال دعوت پنهانى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دعوت خود را به صورتى آشكار مطرح كرد.

او روزى در كنار كوه «صفا» روى سنگى قرار گرفت تا مردم را به خداپرستى دعوت كند. ابتدا با واژه يا مباحاة كه عرب به جاى زنگ خطر به كار مى‏برد، توجه همه را به خود جلب كرد، آن گاه با استفاده از شخصيت ممتاز خود و سابقه‏ى درخشانش در امانت دارى و راستگويى به آنان گفت: اى مردم! اگر به شما بگويم پشت اين كوه دشمنان شما موضع گرفته‏اند و قصد تجاوز به مال و جان شما را دارند، باور مى‏كنيد؟ همه تصديق كردند و گفتند: آرى! ما تا به حال دروغى از تو نشنيده‏ايم. فرمود: اى گروه قريش! خود را از آتش نجات دهيد من براى شما در پيشگاه خدا نمى‏توانم كارى بكنم، من شما را از عذاب دردناك مى‏ترسانم. موقعيت من همانند ديده‏بانى است كه دشمن را از نقطه‏ى دور مى‏بيند و فورا به سوى قوم خود براى نجات آنان مى‏شتابد و با شعار مخصوص آنان را از اين پيشآمد با خبر مى‏كند. (5)

ادبياتى كه در اين گفتار و دعوت به كار رفته چنان است كه وجود خدا را فرض مسلم گرفته و قوم را از عذاب او برحذر داشته است و اين گوياى وجود صبغه‏هايى از خدا باورى در ميان آن قوم است كه هر چند رو به اضمحلال بود ولى به دليل وجود موحدانى اندك هنوز شعله‏هايش فروغى داشت. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اين پيش‏زمينه نيز به خوبى استفاده كرد.

نكته ديگر اين كه تصديق مردم نشان مى‏دهد دعوت سه ساله حضرت (پنهانى) به گونه‏اى بود كه احساسات قريش و مردم را برنيانگيخت تا آنان دست‏به تحريف و ترور شخصيت وى بزنند و چنان تبليغ در محيطى آرام صورت پذيرفت كه شخصيت‏حضرت كاملا بكر و زلال باقى مانده بود. اما اينك ديگر همه چيز عيان شده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏بايد تمام هجمه‏ها را به جان بخرد و از همين دوره و در پى اعتراض‏هاى علنى و بى‏پرده به آيين بت‏پرستى بود كه موج فشارها به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله و اقليت مسلمان روى آورد. (6) قريش در طول ده سال برنامه‏هاى مختلفى را براى از بين بردن نهضت تبليغى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تدارك ديد كه آخرين آن نقشه قتل و اقدامات نظامى بود. فهرست اين اقدامات و مقاومت‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر هر يك چنين است.

- سياست فشار قبيله‏اى اولين اهرم قريش براى مقابله با تبليغ رسول اكرم صلى الله عليه و آله فشار از سوى قبيله و به طور طبيعى رئيس قوم، يعنى ابوطالب عليه السلام بود. آنان به طور دسته جمعى نزد او رفتند و گفتند: برادرزاده‏ات خدايان ما را ناسزا مى‏گويد و آيين ما را به زشتى ياد مى‏كند و به افكار ما مى‏خندد و پدران ما را گمراه مى‏داند. يا از او بخواه دست از ما بردارد يا او را در اختيار ما بگذار و حمايت‏خود را از او سلب كن (7) .

در متن اين پيشنهاد دو موضوع «مصالحه‏» يا «تهديد و رفع حاشيه امنيتى‏» مطرح بود.

ابوطالب با تدبيرى خاص آنان را باز گرداند اما به خاطر بيانات پيامبر صلى الله عليه و آله و تاثير سخنان وى مخصوصا در ماه‏هاى حرام كه حجاج به مكه مى‏آمد، آنان بار ديگر نزد ابوطالب آمدند و اين بار تنها در قالب تهديد به وى گفتند: ابوطالب! تو از نظر شرافت و سن بر ما برترى. قبلا هم گفته بوديم كه برادرزاده‏ى خود را از تبليغ آيين جديد باز دار اما تو اعتنا نكردى، اكنون صبر ما به پايان رسيده است. لازم است او را از هر نوع فعاليت‏باز دارى و گرنه با او و تو كه حامى او هستى مبارزه خواهيم كرد. ابوطالب قول داد سخنان آنان را به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بگويد و چون پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر شد، فرمود: عمو جان! به خدا سوگند هر گاه خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند، تا از تبليغ آيين و تعقيب هدف خود باز گردم، هرگز چنين نخواهم كرد تا آن كه بر مشكلات پيروز شوم و به مقصد نهايى برسم يا در اين راه جان دهم (8) .

ابوطالب نيز گفت: به خدا سوگند دست از حمايت تو برنمى‏دارم تا ماموريت‏خود را به پايان برسانى (9) .

 



- دورسازى حاميان

همانطور كه گفته شد، قريش ديگر تحمل وجود پيامبر صلى الله عليه و آله را نداشت لذا اين بار در صدد برآمدند، تا حمايت‏هاى سياسى و اجتماعى ابوطالب از وى را قطع كنند. (زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از جهت اقتصادى از سوى حضرت خديجه و از جهت‏سياسى و قبيله‏اى از طرف ابوطالب عليه السلام حمايت مى‏شد.) لذا وقتى دور هم جمع شدند گفتند: حمايت ابوطالب از محمد شايد به اين خاطر است كه او را به فرزندى برگزيده است، پس زيباترين جوانان قريش را نزد او مى‏بريم. آنان (عمارة) بن وليد بن مغيره را همراه خود بردند و گفتند: ابوطالب! فرزند «وليد» جوانى شاعر، سخنور، زيبا چهره و خردمند است. حاضريم او را به تو واگذاريم تا به پسرى برگزينى و در عوض از حمايت محمد دست‏بردارى. ابوطالب كه از شدت خشم برافروخته شده بود، بر سر آنان داد زد و گفت: معامله خيلى بدى با من مى‏كنيد. من فرزند شما را در دامن خود تربيت كنم و شما فرزند [خوانده] مرا بكشيد. به خدا قسم اين كار نشدنى است (10) .

قريش در صدد بودند به اين ترتيب چتر حمايتى ابوطالب را از سر پيامبر صلى الله عليه و آله بردارند و به اين ترتيب او را به قتل برسانند. از همين نكته اهميت وجود ابوطالب براى بقاى دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله روشن مى‏شود.


- تطميع

گام بعدى قريش براى متوقف كردن تبليغ رسول خدا صلى الله عليه و آله، تطميع بود. اما باز ناموفق ماندند آنان تصميم گرفتند پيامبر صلى الله عليه و آله را با پيشنهاد منصب، ثروت و تقديم هدايا و زنان زيبا تطميع كنند، شايد از دعوت خود دست‏بردارد لذا با هم به خانه ابوطالب آمدند.

 

 

 

ادامه دارد... 

 

جواد اكبري

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

دين و هويت

دين و هويت
دين و بحران هويت جوانان

 

 

دين و هويت

پرسشى كه در اين باره فراروى دانشمندان دينى قرار دارد چگونگى موضع دين در برابر «هويت‏» است؟

با مراجعه به متون دينى مى‏توان اصول زير را در اين باره به دست آورد

دين على الاصول در باب اجزاء و عناصر هويت در طيف وسيع آن موضع تاييد و پذيرش دارد . منابع دينى پاره‏اى از هويت‏هاى فردى، صنفى، گروهى، خانوادگى، ملى، تمدنى، اجتماعى، فرهنگى و مانند اين‏ها را هيچ گاه نفى نكرده و نخواسته است كه از روان آدمى زدوده شود، بلكه برخى از آن‏ها مورد تاكيد هم قرار گرفته است

با اين اوصاف، دين بر شكوفاسازى و مزيت‏بخشى و ارجحيت گذارى هويت فطرى، معنوى و اخلاقى اصرار ورزيده است . اديان اين توصيه را براى بشر به ارمغان آورده‏اند كه متعالى‏ترين عنصر هويت و شخصيت عبارت است از سرشت معنوى آدمى، و آن را در مقايسه با ساير اجزاى هويت‏بايد بر صدد نشاند

علاوه بر آن‏ها، دين بر تنظيم، متعادل‏سازى و اصلاح ديگر عناصر در احساس هويت و بازدارى از افراط در احساس هويت صنفى، گروهى، خانوادگى، ملى، نژادى و مانند آن تاكيد تام مى‏ورزد و هماره متذكر آدمى مى‏شود تا از دام افراط و تعصب‏هاى جاهلانه نژادى، ملى و همانند آن بپرهيزد

دين و بحران هويت

پرسش ديگر در اين باره اين است: موضع و نقش دين در قبال انواع بحران‏هاى برشمرده شده چيست؟

با قطع نظر از رويكردهاى افراطى و تفريطى در كار كرد دين، به اجمال مى‏توان نقش‏ها و كار كردهاى مثبت دين را در حل بحران‏هاى هويت‏به شكل زير صورت بندى كرد

1- پاسخ‏گويى و حل مشكل

نخستين كار كرد دين حل بحران از طريق حل ريشه‏اى آن و پاسخ گويى به پرسش و مشكل است . اين كار كرد در قلمرو همه بحران‏ها جارى نيست، بكله برخى از مهم‏ترين بحران‏هاى هويت در زمينه‏هاى عام انسانى در قلمرو اين صورت قرار مى‏گيرند . حل بحران معنى دارى زندگى يا مرگ و بقا مستقيم در حوزه رسالت دين قرار دارد و از دين انتظار مى‏رود آن را پاسخ گويد . همين طور درجه‏بندى و تبيين نظام اولويت‏ها در زندگى و فعال‏سازى عناصر برجسته هويت‏بيشتر در ساحت دين قرار مى‏گيرد

2- ترغيبت‏به بهره‏گيرى از انديشه و تجربه بشرى

در بسيارى از مشكلات انسانى و بحران‏هاى هويتى دين با قواعد كلى و عمومى به بهره‏بردن از عقل و انديشه و معرفت و تجربه بشرى توصيه مى‏كند و يافتن راه كارهاى عملى را به آدمى واگذار مى‏كند . چگونگى حل بحران خانواده يا آينده زندگى يا گسست نسل‏ها و مانند آن امورى است كه به عقلانيت آدمى سپرده شده است . البته ايمان و اخلاق معنوى پشتوانه مهمى در اين راستا خواهد بود . همان طور كه رعايت اصول و قواعد كلى مورد تاكيد دين بايد مورد توجه باشد

3- جايگزين‏سازى و مقاومت‏بخشى

كاركرد ديگرى كه از دين متوقع است و فى‏الواقع اين نقش را دين در تاريخ و تجربه خود به نمايش گذارده است، مقاومت‏بخشى است . هنگامى كه بحرانى و تعارضى در آدمى وجود دارد و پاسخ گويى به نيازى يا حل مشكلى امكان ندارد، ايمان دينى و مفاهيم وابسته به آن مى‏تواند جلوى فرسودگى و اشتداد بحران و واماندگى فرد را بگيرد و به او اراده و دليرى و استوارى ببخشد كه بحران هويت در او فروكش كند . مفاهيم دينى مانند صبر، توكل، رضا و . . . نشان دهنده اين محور مهم در سلامت روانى و مهار بحران‏هاى روحى است

مقاومت‏يابى در روان آدمى داراى ساز و كارهايى است و يكى از آن‏ها جايگزين سازى است . آدمى هر گاه در يكى از ابعاد و ساحت‏ها احساس شكست و ناكامى بكند، مى‏كوشد در بعدى ديگر آن را جبران كند و امر ديگرى را جايگزين سازد، در آموزه‏هاى اديان نيز از اين ساز و كار استفاده، و بر انگيزه‏هاى متعالى ايمانى و موفقيت‏هاى معنوى به عنوان جايگزين درد و رنج‏هاى غير قابل چاره، تاكيد شده است

در پايان بر اين نكته بايد تاكيد كرد كه راز سعادت انسان و رهايى نسل پراضطراب امروز از بحران‏ها در گرو بازگشت دوباره به دين، اخلاق، معنويت، تفاهم و همدلى است

منبع: DANAEE.COM

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

درسهايي از زندگاني پيامبر و حضرت زهرا (س)۲

درسهايي از زندگاني پيامبر و حضرت زهرا (س)۲

 

 

 

دلسوزى براى پدر به هنگام وصيت با مردم

  در روزهاى واپسين زندگانى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به منبر رفت و فرمود:
هركس از من طلبى دارد درخواست نمايد. بلال در كوچه‏هاى مدينه فرياد زد كه: «مردم اينك اين محمد بن عبدالله است كه مى‏خواهد قبل از روز قيامت قصاص شود هركس حقى از او طلب دارد بخواهد» مردى بلند شد و گفت: اى رسول خدا شما در جنگ بدر كه صف سربازان را تنظيم مى‏كرديد با شلاق خودتان بر شكم لخت من زديد. فرمود بيا قصاص كن، مرد گفت: همان شلاق را بياوريد.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به بلال اشاره فرمود: از خانه فاطمه عليهاالسلام همان شلاق روزهاى جنگ را بياوريد، وقتى بلال درب منزل فاطمه عليهاالسلام را كوبيد و ماجرا را بيان كرد حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود:
اى بلال پدرم با شلاق روزهاى جنگ چه مى‏خواهد بكند؟ الان كه روز جنگ نيست؟ بلال آنچه را كه در مسجد گذشت خبر داد. فاطمه زهراء عليهاالسلام ناله‏اى زد و گفت:
واى از اى غم، براى غم و اندوه تو اى پدر بزرگوارم. غير از تو چه كسى سرپرست فقرا و تهيدستان و در راه ماندگان است؟ اى دوست خدا و دوست همه‏ى دلها! اى بلال به فرزندانم حسن و حسين عليهماالسلام بگو نزد آن مرد بروند تا آن مرد، از آنان قصاص كند و نگذارند پيامبر را قصاص كند. (1)

 

  1 ـ نهج‏الحياة ص 60 و 61 به نقل از: بحار/ 22/ 508 امالى صدوق ص 376.

 

 

به ياد پدر بعد از رحلت رسول اكرم

  وقتى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم از دنيا رفت، بلال مؤذن ديگر اذان نمى‏گفت.
روزى فاطمه عليهاالسلام پيغام فرستاد: آرزو دارم يك مرتبه ديگر بانگ مؤذن پدرم را بشنوم بلال بر طبق دستور فاطمه شروع به اذان كرد.
الله‏اكبر، الله‏اكبر- فاطمه عليهاالسلام به ياد روزگار پدر افتاد، نتوانست از گريه خوددارى كند. هنگامى كه بلال گفت: «اشهد ان محمدا رسول‏الله» فاطمه عليهاالسلام از شنيدن نام پدر صيحه زد و بيهوش شد. به بلال خبر دادند ديگر اذان نگو كه فاطمه بيهوش شده است. بلال اذانش را قطع كرد. وقتى فاطمه عليهاالسلام به هوش آمد به بلال فرمود: اذان را تمام كن، عرض كرد: اجازه بده بقيه را نگويم زيرا براى شما مى‏ترسم.(1)
از حضرت على عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: حضرت رسول را در پيراهن مباركش غسل دادم و فاطمه گفت:
آن پيراهن را به من نشان بده! همين كه بوى پيراهن به مشام او رسيد از هوش رفت: من كه اين حالت را از او مشاهده كردم پيراهن را از او پنهان نمودم. (2)

 

  1 ـ بحار/ 43/ 157.
2 ـ اهل‏بيت/ توفيق ابوعلم ص 166.

 

 

ناله‏هاى حضرت زهرا در فراق پدر

  يا رسول‏الله، پدر جان، دريغ و آه از فراق تو، اى پدر چه بسيار بزرگ است تاريكى و ظلمتى كه در مجالس پس از تو مشاهده مى‏گردد، و من دور مانده از جناب تو دريغ و افسوس مى‏خورم كه هرچه زودتر نزد تو آيم.
پدر جان! در عزاى تو، اباالحسن اميرالمؤمنين سوگوار است.
پدر دو فرزندت حسن و حسين، برادر و امام برگزيده و دوست بى‏مانند تو، هم او كه تو او را از كودكى بزرگ و تربيت كردى و سپس برادرت خواندى و از بزرگترين دوستان تو و محبوبترين اصحاب تو در پيشگاه تو بود، او كه در پذيرش اسلام از همه پيشى گرفته و هجرت كرد.
اى پدر بزرگوار و اى بهترين انسانها.
اكنون بيا و بنگر كه امام برگزيده‏ى تو را اسيرگونه به طرف بيعت تحميلى مى‏كشند و مى‏برند.
پدر جان، غم سوگوارى تو ما را فراگرفته و درهم كوبيده است و گريه‏هاى مداوم، قصد جان ما را دارد و بد روزگارى دامنگيرمان شده است.
آنگاه فرياد سختى برآورد و فرمود:
فرياد با محمدا، فرياد اى دوست.
فرياد اى پدر، فرياد اى اباالقاسم، فرياد اى احمد،
فرياد از كمى ياران و ياوران،
فرياد از ناله بسيار،
فرياد از مشكلات فراوان.
فرياد از مصيبت و اندوه زياد،
فرياد از مصيبت جانكاه.
پس از آن سخنان دردآلود و غمبار صيحه‏اى زد و بيهوش بر زمين افتاد.(1)
اى أنس آيا دلتان آمد كه خاك بر روى رسول خدا بريزيد؟ (2)
اى پدر! دنيا به ديدار تو با رونق و بها بود، و امروز در سوگوارى تو انوار او بريده و گلهاى او پژمرده است، و خشك و تر آن حكايت از شبهاى تاريك مى‏كند،
اى پدر! همواره بر تو دريغ و افسوس مى‏خورم تا روز ملاقات.
اى پدر، از آن لحظه كه جدايى پيش آمد، خواب از چشمم گريخت.
اى پدر! كيست از اين پس كه بيوه‏گان و مسكينان را رعايت نمايد و امت را تا قيامت هدايت فرمايد.
اى پدر! ما در حضرت تو عظيم و عزيز بوديم، و بعد از تو ذليل و زبون آمديم.
كدام سرشك است كه در فراق تو روان نمى‏شود،
و كدام حزن و اندوه است كه بعد از تو پيوسته نمى‏گردد،
و كدام چشم است كه پس از تو سرمه‏ى خواب مى‏كشند؟
تو بودى بهار دين يزدان، و نور پيغمبران،
چه افتاد كوهسارها را كه فرونمى‏ريزد،
و چه پيش آمد درياها را كه فرونمى‏رود،
چگونه است كه زلزله‏ها زمين را فرونمى‏گيرد،
اى پدر! در بلا و رنجى عظيم و مصيبتى شگرف افتادم، و در زير بار گران و هولناك ماندم،
اى پدر! فرشتگان بر تو بگريستند، و افلاك در ايستادند، و منبر تو بعد از تو وحشت‏انگيز و بدون استفاده گشت و محراب بى‏مناجات تو معطل ماند، و قبر تو بپوشيده داشتن تو خوشحال گشت و بهشت به زيارت تو و دعاى تو مشتاق آمد. (3)
حضرت زهراء عليهاالسلام پس از دفن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم بى‏تابانه از منزل بيرون آمد و در حالى كه از گريه و درد حال رفتن نداشت. خود را به قبر پدر رساند و آنگاه كه جايگاه اذان و محراب را مشاهده فرمود، فريادى برآورد و بيهوش نقش زمين شد.
زنان مدينه كه وضع را چنان ديدند، به سوى او دويدند و آب بر سر و صورت آن حضرت پاشيدند تا به هوش آمد. سپس در حالى كه بر قبر پدر خيره شده بود فرمود:
پدر جان قوتم رفته و خويشنداريم را از دست داده‏ام و دشمنم سرزنش كننده‏ام شده و حزن و اندوه درونى مرا مى‏كشد.
پدر جان! يكه و تنها باقى مانده و در كار خويش حيران و سرگردانم صدايم خفته، و پشتم شكسته، و زندگيم در هم ريخته، و روزگارم تيره، شده است.
پدر جان! پس از تو براى وحشتم انيسى نمى‏يابم، و مانعى براى گريه‏ام و ياورى براى ضعفم پيدا نمى‏كنم آرى پدر! بعد از تو نزول قرآن و محل هبوط جبرئيل و مكان ميكائيل از بين رفت پدر جان پس از تو روابط انسانى دگرگون شد و درها به روى من بسته گرديد.
پدر عزيزم من بعد از تو از دنيا نفرت دارم و تا زمانى كه نفسم برآيد با تو گريه خواهم نمود. پدر جان شوق من نسبت به تو پايانى ندارد و حزن من بعد از تو انجامى. فرياد اى پدر! فرياد اى پروردگار جهانيان. (4)
حضرت زهراء عليهاالسلام با ياد روزگاران شيرين محبتهاى رسول خدا خطاب به كودكان خود مى‏فرمود: كجاست پدر مهربان شما دو فرزندم كه شما را عزيز و گرامى مى‏داشت؟ و همواره شما را بر روى دوش خود مى‏گرفت؟ و نمى‏گذاشت بر روى زمين راه رويد. ديگر هرگز او را نمى‏بينم كه اين درب منزل را باز كند، و شما را بر دوش خود گيرد، همان رفتارى كه همواره انجام مى‏داد.(5)

 

  1 ـ نهج‏الحياة ص 68 به نقل از: بيت‏الاحزان (ترجمه) ص 146
2 ـ نهج‏الحياة ص 66 به نقل از: احقاق‏الحق/ 15519
3 ـ نهج‏الحياة، ص 70، به نقل از: بحار/ 43/ 176.
4 ـ نهج‏الحياة ص 72 به نقل از: بحار/ 43/ 176
5 ـ نهج‏الحياة ص 72 به نقل از: احقاق‏الحق/ 19/ 173

 

 

ديدار با پدر در قيامت

  جابر بن عبداللَّه انصارى از قول على بن ابيطالب عليه‏السلام نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمود:
- اى پدر در روز توقفگاه بزرگ (روز قيامت) شما را كجا ملاقات كنم؟
- فرمود: اى فاطمه، كنار در بهشت، در حالى كه پرچم «الحمدالله» با من است و نزد پروردگارم امت خود را شفاعت مى‏كنم.
- عرض كرد: پدرم اگر آنجا ملاقاتت نكردم؟
- فرمود: مرا بر حوض (كوثر) ملاقات كن، در حالى كه به امتم آب مى‏دهم.
- پدرم، اگر آنجا ملاقاتت نكردم؟
- مرا بر صراط ملاقات كن، در حالى كه ايستاده‏ام و مى‏گويم پروردگار امت مرا سالم بدار - اگر آنجا ملاقاتت نكردم؟
- مرا نزد ميزان ملاقات كن، در حالى كه مى‏گويم: پروردگارا، امت مرا سلامت بدار.
- اگر آنجا ملاقاتت نكردم؟
- مرا بر كنار جهنم ملاقات كن، در حالى كه امتم را از شعله و زبانه‏هاى آتش منع مى‏كنم پس فاطمه عليهاالسلام خوشحال شد. (1)

 

  1 ـ بحار/ 43/ 21.

 

 

 

دو رفتار متفاوت با دو دختر پيامبر در طول تاريخ

  در تاريخ، جنگ بدر آمده است كه شوهر حضرت زينب (دختر پيامبر خدا) به نام ابوالعاص جزو اسيران بود و زينب براى نجات شوهر خود، گردنبندش را كه از مادرش حضرت خديجه به او رسيده بود، به خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرستاد، تا در برابر آن ابوالعاص را آزاد سازد. چون چشمان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به آن گردنبند افتاد شديداً متأثر شد و خطاب به مسلمانان فرمود: اگر صلاح مى‏دانيد هم اسير دخترم را آزاد سازيد و هم اين گردنبند را به وى برگردانيد؟
مسلمانان نيز اين خواهش پيامبر را پذيرفته، ابوالعاص را آزاد ساخته و گردنبند را به زينب برگرداندند.(1) امام معتزلى مى‏گويد: من اين جريان را براى استاد و نقيب خود ابوجعفر خواندم و سؤال كردم: آيا ابوبكر و عمر در اين صحنه نبودند؟ و آيا سزاوار بود با فاطمه عليهاالسلام در مورد فدك چنين كردند؟ و اضافه كردم كه اگر فدك مال زهرا هم نبود، مناسب نبود كه از مسلمانان، مانند پيامبر اجازه مى‏گرفتند و فدك را به او مى‏دادند، تا بدين طريق دل زهرا شكسته نمى‏شد؟ و آيا فاطمه عليهاالسلام با اينكه برترين زن عالمين است. (سيدة نساء العالمين) به اندازه خواهرش زينب ارزش نداشت؟!
نقيب گفت: آرى، چه مى‏شد ابوبكر اين كار را مى‏كرد و به مردم مى‏گفت: اين دختر پيامبر شماست، او فدك و اين چند درخت را مى‏خواهد و بدون ترديد مردم نيز مانع نمى‏شدند... ولى ابوبكر و عمر به روش محبت حركت نكردند.
(انهما لم يأتيا بحسن فى شرع التكرّم)(2)

 

  1ـ تاريخ طبرى، ج 2، ص 164 تا 17- كامل ابن‏اثير، ج 133- 134.
2ـ ابن ابى‏الحديد، ج 14، ص 190- 191.

 

پيشگويى خداوند و پيامبر درباره‏ى غصب فدك

  اهميت و عظمت ماجراى غصب فدك را از آنجا مى‏توان فهميد كه در پيشگوئى‏هاى غيبى كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست ما رسيده درباره‏ى آن خبر داده شده است. در اينجا به سه مورد اشاره ميشود:
1. از اخبارى كه خداوند در شب معراج به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خبر داد اين بود: دختر تو مورد ظلم قرار مى‏گيرد و از حق خود محروم مى‏شود و همان حقى كه تو براى او قرار مى‏دهى غاصبانه از او مى‏گيرند... و او هيچ مدافعى براى خويش پيدا نمى‏كند». (1)
2. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «من هرگاه فاطمه را مى‏بينم بياد مى‏آورم آنچه بعد از من با او رفتار خواهند كرد. گويا او را مى‏بينم كه خوارى وارد خانه‏اش گشته و حرمت او شكسته شده و حق او غصب شده و ارث او را نمى‏دهند... او در آن هنگام مى‏گويد: «پروردگارا من از زندگى سيرم و از اينان خسته شدم. مرا به پدرم ملحق فرما». خداوند او را به من ملحق مى‏نمايد، و او اول كسى از اهل‏بيتم خواهد بود كه به من ملحق مى‏شود. فاطمه نزد من مى‏آيد در حالى كه محزون و مصيبت كشيده و غمگين است. حقش غصب شده و خود شهيد شده است. در آن هنگام من خواهم گفت: «خدايا هركس بر او ظلم كرده لعنت كن، و هركس حق او را غصب كرده عذاب فرما، و هركس ذلت بر او وارد كرده ذليل كن، و هركس به پهلوى او زده تا فرزند خود را سقط نموده در آتش دائمى قرار ده». ملائكه هم آمين مى‏گويند». (2)
3. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «ملعون است كسى كه بعد از من به دخترم فاطمه عليهاالسلام ظلم كند و حق او را غصب نمايد و او را به شهادت برساند... اى فاطمه اگر همه‏ى پيامبران مبعوث خداوند و همه‏ى ملائكه‏ى مقرب الهى درباره‏ى مبغض تو و غاصب حق تو شفاعت كنند، هرگز خداوند آنان را از آتش بيرون نمى‏آورد». (3)
4. هنگامى كه رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيد آن حضرت گريه كرد بطورى كه اشك محاسن حضرت را تر كرد. پرسيدند: يا رسول‏اللَّه، براى چه گريه مى‏كنيد؟ فرمود: «براى فرزندانم و آنچه اشرار امتم با آنان رفتار مى‏كنند. گويا فاطمه را مى‏بينم كه بعد از من به او ظلم شده و او صدا مى‏زند: «اى پدر، بفريادم برس»، ولى احدى از امتم به او كمك نمى‏كند». (4)
5. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «دخترم، تمام بدبختى بر كسى كه به تو ظلم كند، و خوشبختى عظيم بر كسى كه تو را يارى كند». (5)

 

  1ـ بيت‏الاحزان: ص 98.
2ـ بيت‏الاحزان: ص 31.
3ـ بحارالانوار: ج 29 ص 346.
4ـ بحارالانوار: ج 43 ص 151 ح 2.
5ـ بحارالانوار: ج 43 ص 227.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

درسهايي از زندگاني پيامبر و حضرت زهرا (س)۱

درسهايي از زندگاني پيامبر و حضرت زهرا (س)۱

 

 

 

 

‏نام گذارى حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها

  «تسميتها من عند ربّ العزة، شأن أبيها و بعلها و بنيها». (1)
نام‏گذارى زهرا عليهالسلام است از طرف خداوند متعال مى‏باشد، همانند اسم‏گذارى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم، و على و حسن و حسين عليهم‏السلام؛ و همين مطلب دلالت دارد بر اينكه اين پنج نفر- در برابر پروردگار - از خود هيچگونه اختيارى ندارند، و تمام امورشان حتى انتخاب نامشان، مربوط به خداى متعال بوده، و به كسى در مورد آنان اجازه‏ى دخالت داده نشده است.
حضرت محمد بن عبداللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم هرگز مجاز نيست كه از جانب خود فاطمه و حسن و حسين عليهم‏السلام را نام‏گذارى كند. همچنين در اسم‏گذارى على بن ابى‏طالب كه مولود كعبه و خانه‏زاد خداست، پيامبر گرامى صلى اللَّه عليه و آله و سلم و ابوطالب را اختيارى نيست.

 

  1 ـ مراجعه بفرماييد به: بخش حضرت فاطمه عليهاالسلام از ديدگاه روايات (ذيل موضوع اول و سوم).

 

ادب حضرت زهرا نسبت به پدر

  يكى از آداب و رسوم زمان پيشين اين بود كه يكديگر را به اسم صدا مى‏كردند، و اين نوع خطاب نسبت به بعضى‏ها خلاف ادب بود، مخصوصاً حضرت رسول اكرم صلوات‏اللَّه و سلامه عليه كه از مقام والا و احترام خاصى برخوردار بود نمى‏بايد مثل ساير افراد مخاطب قرار گيرد.
لذا خداوند متعال در اين رابطه آيه‏اى نازل فرمود كه مسلمين موظف و مكلف شدند آن حضرت را رسول‏اللَّه خطاب كنند.
در اين ميان حضرت فاطمه هم مى‏خواست به اين برنامه عمل كند، رسول اكرم (ص) از او خواست كه به پدر پدر بگويد، حديثى كه مى‏خوانيد در همين رابطه است:
عن الصادق عليه‏السلام قالت فاطمة عليهاالسلام: لما نزلت: «لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا»
(ر) هبت رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم آن اقول له: يا ابة فكنت اقول: يا رسول‏اللَّه فاعرض عنى مرة او اثنتين او ثلاثا، ثم اقبل على فقال: يا فاطمة انهالم تنزل فيك و لا فى اهلك و لا فى نسلك، انت منى و انا منك.
انما نزلت فى اهل الجفاء والغلظة من قريش اصحاب البذخ والكبر، قولى: يا ابة، فانها احيى للقلب و ارضى للرب.
از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه حضرت فاطمه سلام‏اللَّه‏عليها فرمود: وقتى كه آيه‏ى (لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا) يعنى پيغمبر را مثل يكديگر صدا نزنيد نازل شد، منهم ترسيدم از اينكه به آن حضرت (اى پدر) بگويم. لذا آن حضرت را يا رسول‏اللَّه مى‏گفتم.
حضرت فرمود: اى فاطمه اين آيه درباره‏ى تو و خانواده‏ات و نسلت نازل نشده، تو از منى و من از تو هستم، بلكه درباره‏ى جفاكاران و درشت‏خويان از قريش و گردنكشان و اهل كبر و غرور نازل شد، شما: اى پدر بگو كه قلبم را زنده مى‏كند و خدا را خشنود مى‏نمايد.

 

  لم يوجد هامشاَ.

 

 

حضرت زهرا شبيه‏ترين كس به پيامبر در نشستن و برخاستن

  فاطمة (ع) تشبه رسول‏اللَّه (ص) فى قيامها و قعودها
عن عائشة ام‏المؤمنين، قالت: ما رايت احدا اشبه سمتا و خديا برسول‏اللَّه فى قيامها و قعودها من فاطمة بنت رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم
قالت: و كانت اذا دخلت على النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم قام اليها فقبلها و اجلسها فى مجلسه، و كان النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم اذا دخل عليها قامت من مجلسها فقبلته و اجلسته فى مجلسها.
فلما مرض النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، دخلت فاطمة فاكبت عليه فقبلته، ثم رفعت راسها فبكت ثم اكبت عليه، ثم رفعت راسها فضحكت فقلت: ان كنت لاظن ان هذه من اعقل نسائنا فاذا هى من النساء، فلما توفى النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، قلت لها: ارايت حين اكببت عليه فرفعت راسك فضحكت، ما حملك ذلك؟!
قالت: انى اذا لبذرة اخبرنى انى اسرع اهله لحوقا به فذلك حين ضحكت.
فاطمه (س) در قيام و قعودش شبيه پيامبر (ص) است... از عايشه نقل شده است كه گفت: كسى را شبيه‏تر از فاطمه (س) به رسول خدا (ص) از نظر رفتار و روش فردى در قيام و قعود نديدم.
هنگامى كه فاطمه (س) بر پيامبر (ص) وارد مى‏شد، پيامبر (ص) پيش پاى او قيام مى‏كرد و او را مى‏بوسيد و در جاى خود مى‏نشاند و متقابلا هنگامى كه پيامبر (ص) بر فاطمه (س) وارد مى‏شد، فاطمه (س) پيش پاى پدر قيام كرده او را مى‏بوسيد و در جاى خود مى‏نشاند.
چون پيامبر (ص) مريض شد، فاطمه (س) وارد شد و خودش را به روى پدر افكند و او را بوسيد، بعد سرش را بلند كرد، و گريه كرد، دوباره خودش را به روى پدر افكند، بعد سرش را بلند كرد، و خنديد.
گفتم: گمان مى‏كردم كه او (فاطمه (س» داناترين زنان ما است، در حالى كه او هم زنى از زنهاست.
چون پيامبر (ص) وفات يافت به او گفتم:
هنگامى كه خودت را به روى رسول خدا (ص) افكندى، سپس سرت را بلند كردى و خنديدى چه شد؟ چرا خنديدى؟!
فاطمه (ع) فرمود:
من در آن هنگام مانند كسى بودم كه هستى‏اش را از دست داده است. پيامبر (ص) به من خبر داد نزديكترين كس كه به او ملحق شود من هستم، در اين هنگام خنديدم.

 

  لم يوجد هامشاَ.

 

 

ايثار نسبت به پدر و ساير اعضاى خانواده

  فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام نه تنها براى افراد مستمند و بى‏چاره در خانه كمك و ايثار داشت، بلكه در داخل خانواده‏ى خود نيز ايثارگر بود و به هر يك از خانواده‏ى خود نيز ايثارگر بود و به هريك از خانواده‏ى خويش اعم از شوهر و فرزندان ايثار مى‏كرد.
فاطمه عليهاالسلام خود نمى‏خورد و على عليه‏السلام را سير مى‏كرد، و خود گرسنه مى‏ماند و درد و رنج مى‏كشيد، ولى شوهرش را متوجه نمى‏ساخت، و حتى جاهاى مجروح و متورم بدنش را كه از هجوم و ضرب مهاجمين خونخوار و منافق به خانه‏اش صورت گرفته بود، از شوهرش پوشيده داشت و على آنها را هنگام غسل دادن پيكر پاك زهرا متوجه شد.
فاطمه عليهاالسلام به فرزندان نيز ايثار داشت و شبانه روز براى آنان زحمت كشيد و دستاس نمود و با مهر و محبت بى‏نظير آنان را پرورش داد و راه و رسم پرورش فرزند را به پيروانش نشان داد. او در حالى كه مشغول كارهاى سخت و از جمله آرد كردن جو مى‏شد، از بچه‏هاى خود نيز غفلت نمى‏كرد و با آن حال به آنان مى‏رسيد و نوازش مى‏فرمود...
آرى اخلاق اصيل و واقعى، هر انسانى را در رفتار خانوادگيش بايد جستجو كرد، نه اخلاق بيرون مرزى و خارج از خانواده، كه معمولاً در چنين مواقع، حقيقت‏يابى و حقيقت‏شناسى مشكل است، و اى بسا سر از تزوير حقه‏بازى درمى‏آورد.
زهرا تجسم ايثار به خانواده و توده‏هاى جامعه بود و در اين ميان از ايثارگرى او به پدرش نبايد غفلت كرد. وى روزى از پدر بزرگوارش در منزل خود پذيرايى نمود و با پاره نانى آن حضرت را سير كرد، در حالى كه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله سه روز بود كه طعامى ميل نكرده بود و فاطمه عليهاالسلام دلش به حال پدر مى‏سوخت و از شدت عاطفه گريه مى‏كرد. (1)
از حضرت على عليه‏السلام نقل شده است:
ما مشغول كندن خندق بوديم- كه بدين وسيله از تهاجم دشمن جلوگيرى نماييم- ناگاه فاطمه عليهاالسلام به حضور پدر رسيد و پس از عرض ادب، پاره نانى را به آن حضرت تقديم داشته و گفت: پدر! اين نانها را براى حسنين پخته بودم، اينك اينها را براى تو آوردم. پيامبر خدا آن نان را گرفت و گفت: فاطمه جان! اين نخستين طعامى است، كه در طول سه روز، پدرت ميل مى‏كند. (2)
در روزگار ديگر رسول خدا به شدت گرسنه بود و نمى‏توانست تحمل كند، بدين منظور سر به بيوتات همسرانش زد، ولى چاره‏اى نشد، سپس به خانه فاطمه آمد، با كمال تأسف آنجا نيز طعامى نبود، پيامبر الهى با تمام گرسنگى از خانه دختر برگشت، در اين ميان دو عدد نان و مقدارى گوشت از يكى از همسايه‏ها به دست زهرا رسيد، آن بانوى ايثارگر آنها را در ظرفى گذاشت و يكى از فرزندانش را به دنبال پدر فرستاد و چنين گفت: سوگند به خدا، رسول خدا را بر خود و فرزندانم مقدم مى‏دارم. (3)
رسول خدا دوباره وارد خانه دختر شد و از رسيدن تحفه و طعام آگاه گشت، در اين بين فاطمه عليهاالسلام غذا را به حضور پدرش آورد، ولى دست غيبى را كه از لطف خدا سرچشمه گرفته بود، بالاى سرش ديد، زيرا ظرف غذا پر از طعام بود، همگى كنار هم نشسته، خوردند و سير شدند و سپس زنان و همسران رسول خدا و همسايه‏هاى فاطمه عليهاالسلام نيز از آن بهره‏مند گشتند. (4)
از مجموع اين قضايا نتيجه مى‏گيريم كه فاطمه عليهاالسلام به پدر و ساير اعضاى خانواده‏اش نيز فوق‏العاده ايثارگرى كرده و پيوسته براى سلامتى آنان تلاش نموده است.
حتى در تاريخ و كتب تفسير و حديث شيعه و سنى آمده است كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام مريض شدند، فاطمه همراه با شوهرش نذر كردند كه آن دو بزرگوار خوب شوند، آنان سه روز روزه بگيرند...
پس از شفاى فرزندان فاطمه، آن حضرت شخصاً براى شمعون يهودى كار كرد و از اجرت آن مقدارى جو گرفت و سه روز روزه گرفت. هنگام افطار غذايش را- همچون ساير اعضاى خانواده‏اش- به تربيت به مسكين، يتيم و اسير كافر داد، و سوره‏ى دهر در حق آنان نازل شد. (5)
و بدين طريق به جهان و جهانيان ثابت كرد كه وى تا چه حدى به بچه‏هايش ايثارگر است؟ و در حق ساير مردم نيز تا آنجا ايثار كرد كه سه روز گرسنگى را تحمل كرد، ولى اسير كافر را سير نمود.

 

  1 ـ عوالم، ج 11، ص 131- بحار، ج 43، ص 40.
2 ـ عوالم،ج 11، ص 135.
3 ـ واللَّه لاؤثرن بها رسول‏اللَّه على نفسى و غيرى...
4 ـ جلاءالعيون شبر، ج 1، ص 136- بحار 43، ص 27- عوالم، ج 11، ص 164.
5 ـ فرائدالسمطين، ج 2، ص 54، ش 383- بحار، ج 35، ص 237.

 

 

هجرت حضرت زهرا و همراهى پدر در سخت‏ترين شرائط

  هر روز فشار و آزار مشركان بر پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) و مسلمانان شدت مى‏يافت. از سوى ديگر عده‏اى از مردم شهر مدينه مسلمان شدند و در انتظار پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) بودند. مشركان نيز تصميم گرفتند در شبى معين دسته‏جمعى به خانه رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله) يورش برند و آن حضرت را به شهادت برسانند. على (عليه‏السلام) آن شب را در بستر پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) خوابيد و رسول خدا (صلى اللَّه عليه و آله) به غارى در كوه ثور رفت و پس از سه روز از آنجا به مدينه هجرت نمود. (1)
على (عليه‏السلام) به دستور پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله) امانتهاى مردم را به صاحبانش رد كرد و پس از سه روز فاطمه زهرا (عليهاالسلام) را به اتفاق مادر خود فاطمه دختر اسد و فاطمه دختر زبير، نيمه شب سوار شترها كرد (2) و راه مدينه را در پيش گرفت. اين هجرت خطراتى در پيش داشت زيرا دشمنان در پى آنان تاختند و در بين راه در منزل «ضجنان» به مهاجران رسيدند. على (ع) بانوان را در پناهگاهى پياده نمود آنگاه با شمشير آخته بر دشمن حمله كرد و آنان گريختند.
«در اين هجرت زهرا (ع) به اتفاق دو بانوى مهاجر و سرپرستى على (ع) مسير طولانى مكه به مدينه را در زير آفتاب سوزان طى نمود و در روز پنجشنبه 15 ربيع‏الاول مطابق با هفتم مهر ماه به قُبا در نزديك مدينه رسيد و به خانه «سعد بن خيثمه» (3) وارد شد خانه سعد مجاور ركن غربى و در جلو مسجد قُبا قرار داشت. (4)

 

  1 ـ سيره ابن‏هشام ج 2 ص 130/ 131- تاريخ طبرى ج 2 ص 104.
2 ـ تاريخ يعقوبى ج 2 ص 41.
3 ـ سعد بن خيثمه از نيكان صحابه پيامبر (ص) بود و در نبرد بدر به شهادت رسيد.
4 ـ آثار المدينة المنوره نگاه كنيد به تصوير شماره 3.

 

همدردى با پدر

  گاه دشمنان سنگدل، خاك، يا خاكستر بر سر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى‏پاشيدند، هنگامى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم خانه مى‏آمد، فاطمه عليهاالسلام خاك و خاكستر را از سر و صورت پدر پاك مى‏كرد. در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى‏فرمود:
دخترم غمگين مباش و اشك مريز كه خداوند حافظ و نگهبان پدر توست.(1)
در يكى از روزها، ابوجهل مشتى از اراذل مكه را تحريك كرد كه به هنگامى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در مسجدالحرام به سجده رفته بود، شكمبه‏ى گوسفندى را بياورند و بر سر حضرت بيفكنند، هنگامى كه اين كار انجام شد، ابوجهل و اطرافيان صدا به خنده بلند كردند و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم را به باد مسخره گرفتند.
بعضى از ياران، منظره را ديدند اما دشمن بيرحم چنان آماده بود كه توانائى بر دفاع نداشتند، ولى هنگاميكه اين خبر به گوش دختر كوچكش فاطمه عليهاالسلام رسيد به سرعت به مسجدالحرام آمد و آن را برداشت و با شجاعت مخصوص خودش، ابوجهل و يارانش را نفرين كرد. (2)

 

  1 ـ سيره‏ى ابن‏هشام/ 1/ 416، تاريخ طبرى/ 2/ 344.
2 ـ صحيح بخارى/ ج 5/ ص 8.

 

 

 

ادامه دارد...

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

دبیران پیغمبر

دبیران پیغمبر

 

 

از نصوص تواریخ معتبر اسامی به دست می آ ید که رسول خدا در مدینه

گروهی دبیر  داشته است . این دبیران وحی خدا ، سخنان پیغمبر ، عقود و

معاملات مردم،عهدها و پیمان نامه های رسول خدا با مشرکین واهل کتاب ،

دفاتر صدقات و مالیاتها ،دفاترغناِِِِِِِِِِِِیم واخماس ونامه های فراوان آن حضرت

را به اطراف و اکناف می نوشته اند .

 علاوه بر وحی خدا وسخنان شفاهی ان حضرت که نوشته شده وباقی است ،عهدنامه ها وبسیاری از نامهای رسول خدا نیز در متن تاریخ ثبت شده است.

محمد بن سعد در الطبقات الکبیر در حدود صد نامه از آن حضرت که متن اکثر

 انها را آورده است نقل می کند.

برخی از این نامه ها به سلاطین وحکمرانان جهان وروسای قبایل وحکام دست

نشاندهء رومی یا ایرانی خلیج فارس وسایرشخسیتهاست ومشتمل بردعوت به

اسلام است .برخی دیگر حکم بخشنامه ودستور العمل دارد وجزءمدارک فقهی

اسلام به شمار میرود ء برخی دیگر به منظور کارهای دیگر است.

هیچیک ار این نامه ها و پیمان نامه ها و دفاتر را رسول خدا به خط خود ننوشته است ، یعنی یک جا نمی بینیم که گفته باشند فلان نامه را رسول خدا به خط خود نوشت. بالاتر اینکه اینکه هیچ جا دیده نمی شود که رسول خدا یک آیه قرآن به خط خود نوشته باشد ، در صورتی که نویسندگان وحی هر کدام به خط خود قرآنی نوشته اند . آیا ممکن است رسول اکرم خط بنویسد و آنگاه به خط خود قرآنی یا سوره ای از قرآن و لااقل آیه ای از قرآن را ننویسد ؟!

 

در کتب تواریخ نام دبیران رسول خدا آمده است . یعقوبی در جلد دوم تاریخ خویش می نویسد :

"دبیران رسول خدا که وحی ، نامه ها و پیمان نامه ها را می نوشتند اینان اند : علی بن ابی طالب (ع) ، عثمان بین عفان ، عمرو بین العاص ، معاویه بن ابی سفیان ، شُرَ حبیل بن حسنه ، عبدالله بن سعد بن سَرح ، مغیره بن شعبه ، معاذ بن جبل ، زید بن ثابت ، حنظله بن الربیع ، ابی بن کعب ، جُهَیم بن الصلت ، حَصین النمیری ."

 

 

 

 

 

Javad Akbari

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

داستان «افك»1

داستان «افك»1

كتاب: فروغ ابديت، ج 2، ص 173
نويسنده: جعفر سبحانى
رئيس حزب نفاق در عصر جاهلى، حتى پس از ورود اسلام به مدينه، با نواميس مردم و كنيزانى كه مى‏خريد، تجارت مى‏كرد، و پيوسته آنها را در اختيار مردم قرار مى‏داد و از اين طريق سودى به دست مى‏آورد.وقتى آيات تحريم زنا نازل گرديد، او همچنان به حرفه كثيف خود ادامه مى‏داد.

تا آنجا كه كنيزان وى كه در رنج روحى عظيمى به سر مى‏بردند، از دست «عبد الله» به پيامبر شكايت كردند و گفتند: ما مى‏خواهيم پاك و پاكيزه باشيم، ولى اين مرد ما را به عمل زشت اجبار مى‏كند.آيه يادشده در زير، در نكوهش عمل اين مرد نازل شد.چنانكه مى‏فرمايد:

و لا تكرهوا فتياتكم على البغاء إن أردن تحصنا لتبتغوا عرض الحياة الدنيا» (1) : دختران خود را آنگاه كه خواهان پاكدامنى هستند، به خاطر مال دنيا به زنا وادار نكنيد . (2) مردى اين چنين، كه با عفت زنان تجارت مى‏كرد، قصد داشت ساحت يك زن با شخصيتى را كه در جامعه آن روز پيوند نزديكى با جامعه اسلامى داشت، (3) آلوده سازد و او را به عمل زشت متهم نمايد.

عداوت «نفاق» با «ايمان» بالاترين دشمنيها است.دشمن مشرك و غيره، با به كارگيرى اين دشمنى در تمام مواقع، از غيظ و خشم خود مى‏كاهد، ولى منافق كه ايمان را سپر خود قرار داده در ظاهر نمى‏تواند تظاهر به دشمنى كند.از اينرو، عداوت باطنى او گاهى به حد انفجار مى‏رسد، و بسان ديوانگان بدون حساب و كتاب سخن مى‏گويد و تهمت مى‏زند.

در سرگذشت «بنى‏مصطلق» ، ذلت رئيس حزب آشكار گرديد و فرزند وى از ورود او به مدينه جلوگيرى كرد و سرانجام با وساطت پيامبر وارد شهر شد، و در نتيجه كار فردى كه پيوسته به فكر سلطنت بود و خواب آن را مى‏ديد به جائى منتهى شد كه نزديك‏ترين فرد به او، مانع از ورود او به زادگاه او شد.در حالى كه از پيامبر مى‏خواست كه شر فرزندش را از سر او كوتاه سازد .

چنين فردى، ديوانه‏وار به هر كارى دست مى‏زند.به دنبال شايعه‏سازى مى‏رود، تا انتقام خود را از جامعه اسلامى باز ستاند.

وقتى دشمن از حمله مستقيم عاجز مى‏شود، دست به چنين شايعات مى‏زند و از اين طريق افكار عمومى را نگران و به خود مشغول ساخته و از مسائل ضرورى و حساس منحرف مى‏كند.

شايعه سازى يكى از سلاحهاى مخرب براى جريحه‏دار ساختن حيثيت پاكان و نيكان و پراكنده ساختن مردم از اطراف آنها است.

منافقان به يك فرد پاكدامن تهمت مى‏زنند:
از آياتى كه پيرامون حديث «افك» وارد شده است برمى‏آيد كه منافقان يك فرد بيگناهى را به عمل منافى عفت متهم نمودند و درباره فردى تهمت زدند كه در جامعه آن روز از ويژگى خاصى برخوردار بوده است.و منافقان از اين حربه تهمت، به نفع خويش و زيان جامعه اسلامى بهره مى‏گرفتند كه آيات قرآن با قاطعيت كم‏نظيرى با آن برخورد نمود و آنان را بر سر جاى خود نشاند.

اين فرد بيگناه كيست؟ مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند.غالبا مى‏گويند، مقصود عائشه همسر رسول خدا است و گروهى ديگر معتقدند كه مقصود «ماريه» مادر ابراهيم است.شأن نزول‏هائى كه در اين زمينه نقل مى‏كنند، خالى از اشكال نيست.اينك ما به بررسى شأن نزولى كه آيات «افك» را مربوط به همسر رسول خدا «عائشه» مى‏داند، پرداخته و نقاط صحيح و غير صحيح آن را توضيح مى‏دهيم.

شأن نزول نخست:
محدثان و مفسران اهل سنت، شأن نزول آيات «افك» را مربوط به عائشه مى‏دانند و در اين مورد داستان مفصلى را نقل مى‏كنند كه قسمتى از آن با عصمت پيامبر تطبيق نمى‏كند.از اينرو، نمى‏توان اين شأن نزول را به طور دربست قبول كرد.

اينك ما در اينجا به آن قسمت از شأن نزول كه با مقام نبوت سازگار است اشاره مى‏كنيم، و سپس به نقل و ترجمه آيات «افك» مى‏پردازيم.آنگاه در پايان بحث، به بيان قسمت ديگر از شأن نزول كه با عصمت پيامبر مخالفت دارد مى‏پردازيم.

سند داستان «افك» ، به خود عائشه منتهى مى‏گردد.وى مى‏گويد: پيامبر هنگام مسافرت، يكى از همسران خود را به حكم قرعه همراه خود مى‏برد.در جنگ «بنى مصطلق» ، قرعه فال به نام من اصابت كرد و من در اين سفر، افتخار ملازمت او را داشتم.سركوبى دشمن به پايان رسيد و سپاه اسلام در حال بازگشت به مدينه بود و در نزديكى مدينه، شب هنگام به استراحت پرداخته بود.ناگهان، نداى «الرحيل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم.وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم، متوجه شدم گردن‏بندى كه از مهره‏هاى «يمنى» داشتم باز شده و به زمين افتاده است.من بار ديگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم.پس از آنكه گردن‏بند را يافتم، به جايگاه خود بازگشتم.اما سپاه اسلام حركت كرده بود و كجاوه مرا نيز به گمان اينكه من در ميان آن هستم، روى شتر گذارده و رفته بودند.من تك و تنها در آنجا ماندم، ولى مى‏دانستم وقتى به منزل بعدى رسيدند و مرا در محمل نديدند، به سراغ من مى‏آيند.

اتفاقا، يك نفر از سپاهيان اسلام، به نام «صفوان» از لشكر عقب مانده بود.به هنگام صبح مرا از دور ديد.نزديك آمد و مرا شناخت، بى‏آنكه با من سخن بگويد كلمه «إنا لله و إنا إليه راجعون»

را به زبان جارى ساخت.سپس شتر خود را خوابانيد و من بر آن سوار شدم.او در حالى كه مهار ناقه را در دست داشت، مرا به سپاه اسلام رساند.وقتى منافقان، بخصوص رئيس آنان از جريان آگاه شدند به شايعه‏سازى پرداختند و شايعه در شهر پيچيد و نقل مجالس گرديد.

كار به جائى كشيد كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند، و پس از مدتى آيات «افك» نازل گرديد و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت.

اين بخش از «شأن نزول» ، كه ما آن را از يك داستان بس مفصل، خلاصه كرده‏ايم، با اين آيات قابل تطبيق است، و در آن چيزى كه با عصمت پيامبر منافى باشد، وجود ندارد.

اينك آياتى كه درباره اين جريان نازل شده است: (4)

«إن الذين جاءوا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل امرء منهم ما اكتسب من الاثم و الذي تولى كبره منهم له عذاب عظيم» :

همانا آن گروه منافقان كه بهتان به شما بستند، مپنداريد ضررى به آبروى شما مى‏رسد، بلكه آن موجب خير و نيكى شما خواهد شد و هر كس از آنها به عقاب كردار خود خواهند رسيد، و آن كس كه از منافقان كه رهبرى آن را بر عهده داشته است، بسيار سخت كيفر خواهد ديد.

«لو لا إذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خيرا و قالوا هذا إفك مبين» :

آيا سزاوار اين نبود كه شما زنان و مردان با ايمان، هنگامى كه از منافقان چنين بهتانى شنيديد، حسن ظنتان درباره يكديگر بيشتر شده و گوئيد كه اين دروغى آشكار است؟ !

«لو لا جاءوا عليه بأربعة شهداء فإذ لم يأتوا بالشهداء فاولئك عند الله هم الكاذبون» :

چرا منافقان بر ادعاى خود، چهار شاهد نياوردند، اكنون كه شاهد نياوردند، در پيشگاه خدا دروغ گويانند.

«و لو لا فضل الله عليكم و رحمته في الدنيا و الآخرة لمسكم في ما افضتم فيه عذاب عظيم» :

اگر فضل و رحمت الهى شامل حال شما در دنيا و آخرت شامل حال مؤمنان نمى‏بود، به خاطر اين گناهى كه كردند، عذاب عظيمى به شما مى‏رسيد.

«إذ تلقونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هينا و هو عند الله عظيم» :

آن زمان كه شايعه منافقان را از زبان يكديگر مى‏گفتيد و در زبان چيزى را مى‏گفتيد كه نمى‏دانستيد، و آن را آسان مى‏انديشيديد در صورتى كه نزد خدا گناه بزرگ است.

«و لو لا إذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا أن نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم» :

چرا آنگاه كه آن را شنيديد نگفتيد كه بر ما شايسته نيست كه درباره آن سخن بگوئيم؟ خداوندا ! تو منزهى اين شايعه گناه بزرگ است.

نكات آيات:
از قرائن مى‏توان به دست آورد كه ريشه اين تهمت از جانب منافقان بوده است.اينك اين قرائن :

 

 

ادامه دارد...

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥

خاتمیت پیامبر اسلام(ص)

خاتمیت پیامبر اسلام(ص)

 

 

 

 

پيامبر اسلام آخرين پيامبران خداست و سلسله نبوت با او پايان مى‏پذيرد و اين از «ضروريات آئين اسلام‏» است.

معنى «ضرورى‏» اين است كه هركس وارد صفوف مسلمين شود، بزودى مى‏فهمد كه همه مسلمانان به‏اين مطلب عقيده دارند و از واضحات و مسلمات نزد آنان است، يعنى همانگونه كه هركس با مسلمانان سر و كار داشته باشد مى‏داند آنها از نظر مذهبى تاكيد روى اصل «توحيد» دارند، همچنين مى‏داند روى «خاتميت پيامبر» نيز همگى توافق دارند، و هيچ گروهى از مسلمانان در انتظار آمدن پيامبر جديدى نيستند.

درحقيقت قافله بشريت در مسير تكاملى خود با بعثت پيامبران مراحل مختلف را يكى پس از ديگرى طى كرده است و به مرحله‏اى از رشد و تكامل رسيده كه ديگر مى‏تواند روى پاى خود بايستد، يعنى با «استفاده از تعليمات جامع اسلام مشكلات خود را حل كند».

به‏تعبير ديگر: اسلام قانون نهايى و جامع دوران بلوغ بشريت است، از نظر اعتقادات كاملترين محتواى بينش دينى و از نظر عمل نيز چنان تنظيم يافته كه بر نيازمنديهاى انسانها درهر عصر و زمانى منطبق است.

دليل بر خاتميت پيامبر

براى اثبات اين مدعا دلائل متعددى داريم كه از همه روشنتر سه دليل زير است:

- ضرورى بودن اين مساله، گفتيم هركس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گيرد درمى‏يابد كه آنها معتقد به خاتميت پيامبر اسلامند، بنابراين اگر كسى اسلام را ازطريق دليل و منطق كافى پذيرفت، راهى جز پذيرش اصل خاتميت ندارد.

- آيات قرآن نيز دليل روشنى بر خاتميت پيامبر اسلام است، از جمله: آيه 40 از سوره احزاب:

ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول‏الله و خاتم‏النبيين.

پيامبر اسلام پدر هيچيك از مردان شما نبود، او تنها رسول خدا و خاتم انبياء است.

اين تعبير هنگامى گفته شد كه مساله پسرخواندگى در ميان اعراب رواج داشت، آنها فردى را كه از پدر و مادر ديگرى بود به‏عنوان فرزند خود برمى‏گزيدند و همچون يك فرزند حقيقى داخل خانواده آنها مى‏شد، محرم بود، ارث مى‏برد و مانند آن.

اما اسلام آمد و اين رسم جاهليت را ازبين برد وگفت: پسر خوانده‏ها هرگز مشمول قوانين حقوقى و شرعى فرزند حقيقى نيستند ازجمله «زيد» كه پسرخوانده پيامبر اسلام بود و نيز فرزند پيامبر محسوب نمى‏شد، لذا مى‏گويد شما به جاى اينكه پيامبر اسلام را پدر يكى از اين افراد معرفى كنيد او را به دو وصف حقيقيش توصيف كنيد: يكى وصف «رسالت‏» و ديگرى «خاتميت‏».

اين تعبير نشان مى‏دهد كه خاتميت پيامبر اسلام همچون رسالتش براى همگان روشن و ثابت و مسلم بود.

تنها سؤالى كه در اينجا باقى مى‏ماند اين است كه مفهوم حقيقى «خاتم‏» چيست؟

«خاتم‏» از ماده «ختم‏» به معنى پايان دهنده و چيزى است كه به وسيله آن كارى را پايان مى‏دهند، مثلا به مهرى كه در پايان نامه مى‏زنند «خاتم‏» مى‏گويند و اگر مى‏بينيم به‏انگشتر نيز «خاتم‏» گفته شده به خاطر اين است كه نگين انگشتر در آن عصر و زمان به جاى مهر اسم به كار مى‏رفته، و هركس پاى نامه خود را با نگين انگشترش كه روى آن اسم يا نقشى كنده بود مهر مى‏كرد و اصولا نقش نگين انگشتر هركس مخصوص به خود او بوده است.

در روايات اسلامى مى‏خوانيم: هنگامى كه پيامبر، صلى‏الله‏عليه‏وآله، مى‏خواست نامه‏اى براى پادشاهان و زمامداران آن زمان بنويسد و آنها را به اسلام دعوت كند، خدمتش عرض كردند: معمول سلاطين عجم اين است كه بدون مهر، نامه‏اى را نمى‏پذيرند، پيامبر، صلى‏الله‏عليه‏وآله، كه تا آن زمان نامه‏هايش كاملا ساده و بدون مهر بود، دستور فرمود انگشترى براى او تهيه كردند و بر نگين آن جمله «لااله‏الاالله، محمد رسول‏الله‏» را نقش كردند، پيامبر بعد از آن دستور مى‏داد نامه‏ها را به وسيله آن مهر كنند.

بنابراين معنى اصلى خاتم همان پايان‏دهنده و ختم‏كننده است.

- روايات فراوانى نيز داريم كه بروشنى خاتميت پيامبر را ثابت مى‏كند از جمله روايات زير است:

الف) در حديث معتبرى از جابربن عبدالله انصارى از پيامبر چنين نقل شده است كه فرمود:

مثل من در ميان پيامبران همانند كسى است كه خانه‏اى را بنا كرده و كامل و زيبا شده تنها محل يك خشت آن خالى است، هركس در آن وارد شود و نگاه به آن بيفكند مى‏گويد: چه زيباست ولى اين جاى خالى را دارد، من همان خشت آخرم و پيامبران همگى به من ختم شده‏اند. (1)

امام صادق، عليه‏السلام، مى‏فرمايد:

حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة.

حلال محمد حلال است تا روز رستاخيز و حرام او حرام است تا روز رستاخيز» (اصول كافى، ج 1، ص 58).

در حديث معروفى كه شيعه و اهل تسنن از پيامبر نقل كرده‏اند مى‏خوانيم كه او به على (ع) فرمود:

انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.

تو نسبت‏به‏من همچون هارون نسبت‏به‏موسى هستى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود.

و دهها حديث ديگر.

در زمينه خاتميت پيامبر اسلام سؤالاتى است كه توجه به‏آنها لازم است:

- بعضى مى‏گويند اگر فرستادن پيامبران يك فيض بزرگ الهى است، چرا مردم زمان ما ا