ختم نبوت و گستردگى طرح سياسى اسلام 2

ختم نبوت و گستردگى طرح سياسى اسلام 2

پيامبر اكرم (ص ) در مورد اهميت جهاد در اسلام مى فرمايد:

<الخير كله فى السيف و تحت ظل السيف ولا يقيم الناس الا بالسيف و السيوف مقاليد الجنة و النار>. <تمام خير در شمشير است و هيچ چيز مايهء نظام و انضباط مردم نمى گردد, مگر شمشير و شميرها كليدهاى بهشت و دوزخند>.

از مفهوم اين كلمات گهربار فلسفهء جنگ و جهاد در اسلام مشخص مى شود و اسلام كه هدفش تعليم و تربيت انسان هاست و مى خواهد كه آن ها را از ظلمات به سوى نور هدايت كند,گاهى متوسل به جهاد با شرايط اسلامى آن مى شود.

پيامبر اكرم (ص ) و حضرت على (ع ) نيز در مدت حكومت خويش درگير جنگ هاى فراوانى بوده اند پيامبر اكرم (ص ) در مدت ده سال حكومت حدود 80غزوه را فرماندهى كردو حضرت على در سه جنگ بزرگ با مارقين وقاسطين و ناكثين به نبرد پرداخت .

بعضى از احكام اسلام به گونه اى است كه بدون توسل به جهاد امكان اجراى آن ها وجود ندارد; لذا جهاد يكى از فروعات دينى شمرده شده است و بر هر شخص مكلفى واجب كفايى است كه در جهاد شركت كند و دين و آئينى كه حكم جهاد و فروعات آن را در بر نداشته باشد, ناقص و ناپايدار است و در اثر هر گردبادى , بنيان آن افكنده مى شود.

ـ اقدام پيامبر (ص ) براى گسترش حكومت اسلامى و ارسال نامه و سفير به سوى پادشاهان و سران قبايل همان طور كه در جاى خودش تبيين شده , پيامبر اسلام (ص ) رحمت للعالمين بوده و به سوى تمام بشريت مبعوث شده بود, همان طور كه قرآن مى فرمايد:

<و ما ارسلناك الا كافة للناس > .

و بر اين اساس به محض استقرار حكومت در مدينه , پيامبر (ص ) سفيران خويش را به سوى پادشاهان و رؤساى قبايل ارسال كرد تا آنان را به دين اسلام دعوت كند كه در اين جا به برخى از آن ها اشاره مى شود: در نامه اى به نجاشى ثانى , پادشاه حبشه مى نويسد:

<اين نامه اى است از نبى به نجاشى , عظيم حبشه . سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسول و شهد ان الااله الا الله وحده لا شريك له ولم يتخذ صاحبة ولا ولدا و ان محمد عبده و رسوله تو را به دعوت الهى دعوت مى كنم . همانا من رسول پروردگار هستم . پس اسلام بياور تا سالم باشى >.

<قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و ر نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون > <پس اگراز دعوتم روى گرداندى گناه نصارى بر عهدهء تو مى باشد>. در نامه اى به هوذة بن على الحنفى پادشاه يمامه مى نويسد: <بسم الله الرحمن الرحيم . از محمد رسول خدا به هوذة بن على سلام على من اتبع الهدى . بدان كه دين من به زودى فراگير مى شود, پس اسلام بياور تا سالم باشى و تو را بر آن چه كه در سلطهء توست ابقاء مى كنم >. يا در نامه اى به رفاعة بن زيد الجذامى مى نويسد: <بسم الله الرحمن الرحيم . اين كتابى است از محمد رسول خدا به رفاعة بن زيد و تمام قوم و عشيره اش كه آن ها را به سوى خدا و رسولش دعوت مى كند پس هر كس دعوتم را بپذيريد از حزب الله و حزب رسول خدا خواهد بود و هركس رويگردان شود تا دو ماه به وى مهلت داده مى شود>.

در نامه ى به جيفر و عبد از فرزندان جلندى مى نويسد:

<بسم الله الرحمن الرحيم . از محمد بن عبدالله به جيفر و عبد دو فرزند جلندى . السلام على من اتبع الهدى اما بعد. من شما را به سوى اسلام دعوت مى كنم اسلام بياوريد تا سالم بمانيد. من رسول خدا به سوى تمام مردم هستم تا همه را انذار كنم و به تحقيق كه وعدهء عذاب به كافران محقق خواهد شد. شما اگر اسلام آورديد با شما هم پيمان هستم و اگررويگردان شديد پادشاهى شما زايل بوده و سپاهم به سوى شما خواهد آمد و نبوتم بر پادشاهى شما سيطره پيدا خواهد كرد>.

همچنين پيامبر اسلام در نامه هايى كه به واليان و فرستادگان خويش نوشته است , آن ها را به عدل و دادگرى و اقامهء حق دعوت نموده و در عين حالى كه تلاش آن حضرت براى توسعه و گسترش دين مبين اسلام را نشان مى دهد, هيچ نشانه اى از سعى و تلاش وى براى برقرارى حكومتى پادشاهى و موروثى كه هدف آن گسترش تصرفات وافزايش اموال و افراد باشد به چشم نمى خورد.

براى مثال در نامه اش به عمرو بن خرام كه وى را والى نجران كرده بود مى نويسد: <يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود. اين عهدنامه اى است از رسول الله به عمرو بن خرام هنگامى كه او را روانه ء يمن كرد. او را به تقواى الهى دعوت مى كنم ; زيرا خداوند با تقوى مى كنم ; زيرا خداوند با تقوى پيشگان و نيكوكاران است و او را توصيه مى كنم كه مردم را به خير و نيكى بشارت داده و بدان امر كند و به مردم قرآن بياموزد و آن ها را نسبت بدان فقيه كند و مردم را در حالى كه طاهر و با طهارت نيستند از مس قرآن نهى كند و مردم را از حقوقى كه برايشان و بر عليه شان هست آگاه كند و در حق پرستى و صداقت با آن ها نرم و ملايم و در مقابل ظلم و ستم شديد و سخت گير باشد; زيرا خداوند از ظلم كراهت دارد و آن را نهى كرده و گفته است : الا لعنة الله على القوم الظالمين . و مردم را به بهشت بشارت دهد و آن ها را در عمل براى رسيدن به بهشت تشويق كند و آن ها را ازآتش جهنم و اعمالى كه باعث سقوط در آن مى شود بترساند و با مردم مدارا كند تا در دين فقيه شوند و به آن ها دستورات حج و سنت ها و فرائض آن را بياموزد>.

همان طور كه ملاحظه مى شود, وى در نامه اش به هوذة بن على مى نويسد كه دين من به زودى فراگير مى شود و يا در نامه اش به جيفر و عبد مى نويسد كه من رسول خدا به سوى تمام مردم هستم تا همه را انذار كنم ; و همهء اين به علاوه نامه هايش به قيصر روم و خسرو پرويز پادشاه ايران كه از دولت هاى قدرتمند آن زمان بودند; دال بر اين ];ّّنا است كه حكومت يكى از اهداف يا از لوازم مهم بعثت پيامبر اكرم (ص ) بوده و وى در انديشهء جهانى كردن رسالت خويش بوده است , چنان كه قرآن مى فرمايد:

<و ما ارسلناك الا كافة للناس ...> گسترش اسلام در اقصى نقاط جهان و دل سپردن بيش از يك ميليارد نفر به اين دين حنيف نشانهء صدق گفتار نبى مكرم است كه به پادشاه يمامه نوشته بود:

<بدان كه دين من به زودى فراگير مى شود>.

اگر پيامبر اسلام درصدد گسترش حكومت اسلامى و محكم كردن پايه هاى آن نبود, در آخرين لحظات زندگى اش نگران سپاه اسلام به فرماندهى اسامة بن زيد نبود و آن همه رنج و مشقت را براى برپايى نظام اسلامى متحمل نمى شد.

ـ قوه قضائيه در حكومت مدينه

در زمان پيامبر اسلام محكمه و دادگاه بصورت كنونى وجود نداشت و قوهء قضائيه بصورت يك قوهء مستقل از قوهء مقننه و قوهء مجريه با تشكيلات گستردهء امروز سابقهء تاريخى اسلامى ندارد.

بلكه تفكيك قواى سه گانه در تاريخ اسلام سابقه اى نداشته و تقسيم بندى قواى كشور به قوهء مقننه و قوهء قضائيه و قوهء مجريه بعدها پيدا شده است .

تا قبل از هجرت پيامبر اسلام (ص ) چيزى به نام داد سرا يا دادگاه وجود نداشت ; چون تعداد مسلمانان كم بود و طبعاً مراجعات بسيار اندك بود و نيازى به تشكيلات قضايى نبود; ولى پس از هجرت به مدينه و گسترش اسلام , به تدريج به نيازهاى قضايى جامعهء اسلامى افزوده مى شد به گونه اى كه كم كم پيامبر اسلام (ص ) فرصت قضاوت نمى يافت .

ظاهراً نخستين فردى كه از طرف پيامبر اسلام مأموريت قضا مى يافت . امام على (ع ) بود. او جريان مأموريت قضايى خود را براى يمن چنين تعريف مى كند:

<پيامبر اسلام به من مأموريت داد كه به عنوان قاضى به كشور يمن سفر كنم . گفتم : يا رسول الله : من جوانم و];ّّنا شما مرا به عنوان قاضى در ميان جمعى مى فرستى كه بزرگسال و با تجربه اند> .

پيامبر فرمود:

<خداوند دلت را در رابطه با شناخت حق راهنمايى مى كند و زبانت را براى اداى آن چه حق تشخيص داده اى استوار مى دارد. وقتى دو طرف دعوا در برابر ت ؟ نشستند, قضاوت نكن مگر پس از اين كه از ديگرى بشنوى همانطور كه از اولى شنيده اى كه اين گونه برخورد با مسايل قضايى براى تشخيص حكم مناسبت تر است > .

بدين ترتيب حضرت على (ع ) به سمت قضاوت منصوب شد و اين سمت در طول عمر مبارك رسول اكرم (ص ) تداوم يافت و حتى باگسترش حوزهء حكومتى اسلام , در مواردى ضرورت ايجاد مى كرد كه افراد غير متخصص كه معلومات اندك قضايى داشتند با راهنمايى هاى لازم به قضاوت بپردازند و در اين مورد معقل بن يسار مى گويد:

<پيامبر اسلام (ص ) به من مأموريت داد كه ميان قوم خود قضاوت كنم . گفتم : يا رسول الله من خوب از عهده ء اين كار بر نمى آيم .>

پيامبر فرمود:

<مانعى ندارد, خداوند به قاضى كمك مى كند تا آن جا كه عمداً به حقوق مردم تجاوز نكند> (و اين جمله را سه بار تكرار كرد).

و به تدريج كارها و مراجعات پيامبر اسلام به قدرى زياد شد كه او در مركز اسلام (مدينه ) هم نمى توانست به تمام كارهاى قضايى برسد و گاهى افرادى را مأمور مى كرد كه قضاوت كنند.

يكى از اين موارد جريانى است كه عقبة بن عامر نقل مى كند:

<او مى گويد كه روزى نزد پيامبر اسلام بودم تا اين كه دو نفر براى قضاوت به پيامبر مراجعه كردند. پيامبر به من فرمود كه ميان آن ها قضاوت كن . گفتم : يا رسول الله ! شما سزاوارتر هستيد كه قضاوت نمائيد. پيامبر دستور داد كه ميان آن ها قضاوت كنم . گفتم : برچه اساسى يا رسول الله ؟ فرمود: تلاش كن كه به آن چه حق و حكم الهى است پس از اين تلاش اگر اشتباه نكرده باشى و حكم تو مطابق واقع باشد, ده پاداش نزد خدا دارى و اگر اشتباه كنى يك پاداش > .

به هر صورت تا زمانى كه پيامبر اسلام زنده بود زمينه براى تشكيل يك نظام قضايى منسجم فراهم نشد اما اصول و قواعد قضاوت پايه گذارى شد و اين جريان پس از پيامبر در زمان حكومت ابوبكر و تا اواسط حكومت عمر, به همين شكل ادامه داشت ...

ابن خلدون در اين رابطه مى نويسد:

<... منصب قضاء يكى از جايگاه هايى است كه جزء وظايف خليفه است ;زيرا جايگاه قضاء و داورى براى بر طرف كردن خصومت هاى مردم لازم است ...منتها اين داورى بايد براساس احكام شرعى باشد و از كتاب و سنت اخذ شده باشد و خلفا در صدر اسلام به طور مستقيم عهده دار مقام قضاء مى شدند و هيچ قسمت از امور قضا را به ديگرى واگذار نمى كردند...>.

تا اين كه در اواسط حكومت عمر كه فتوحات عظيمى نصيب مسلمين شد و زندگى سادهء صدر اسلام به اشرافيت و تجاوز به حقوق همديگر تبديل شد; لذا به اين فكر افتاد كه يك سيستم قضايى رسمى ايجاد كند و سعيد بن مصيب نقل مى كند كه :

<نه پيامبر و نه ابوبكر به صورت رسمى قاضى انتخاب نكردند و تنها عمر از يزيد بن اخت النمر به صورت رسمى دعوت كرد كه قسمتى از امور قضايى را بر عهده بگيرد>.

و در هر حال منصب قضا مخصوص پيامبر و خليفه بوده است و قاضى مى بايست كه با اجازهء آن ها به قضاوت بپردازد.

اين خلدون هم در اين رابطه مى نويسد:

<نخستين خليفه اى كه قضاوت را به ديگران تفويض كرد, عمر بود كه ابوالدرداء را در مدينه به كمك خواست و شريح قاضى را در بصره و ابوموسى اشعرى را در كوفه به منصب قضا برگماشت و آنان را در اين امر شريك خويش شناخت >.

به اين ترتيت اگر چه قضاوت ازوظايف مخصوص پيامبر اكرم (ص ) بوده است كه در جاى خود تبيين شده است ; ولى سيستم قضايى منظم و منسجمى را تشكيل نداد چون احساس نياز نمى شد, اما اصول و قواعد اصلى آن را بيان فرمودند و خلفا هم براساس آن اصول عمل كردند و به تدريج نهاد و تشكيلات قضا را بنيان نهادند تا آن جا];ّّنا كه منصب قضاوت را به غير خود تفويض مى كردند .

ـ پيامبر اسلام و اقدام براى تعيين جانشين تشكيل حكومت براى اجراى احكام و ايجاد زمينهء رشد و تعالى انسان ها لازم و حفظ آن واجب است . پيامبر (ص ) بعد از هجرت به مدينه اين حكومت را تشكيل داد و حالا بعد از گذشت يك دهه از عمر اين حكومت , زمان ارتحال آن وجود مقدس فرا رسيد و آن بزرگوار مى ديد كه حكومت نوپاى اسلامى با چند خطر و مسألهء مهم مواجه است :

افراد بسيارى بودند كه به تبع جوّ عمومى و مشاهدهء قدرت و شوكت مسلمان ها به خصوص بعد ازفتح مكه در سال هشتم , اسلام ظاهرى آورده بودند; ولى ايمان در قلب آن ها نفوذ نكرده بود و آمادگى كامل داشتند كه براى خلاصى از نماز و زكات و... با كمترين بهانه اى از اسلام منحرف شوند و راه كفر و ارتداد و الحاد پيش گيرند و تعداد اينان هم كم نبود و در بعضى از مناطق جنوبى حجاز چنين واقعه اى رخ داد و خليفهء اول با مشكلات زياد توانست كه ريشهء ارتداد را بخشكانده .

گروهى ازدشمنان سرسخت نيز با توجه به شرايط, رنگ عوض كرده و با اظهار اسلام مترصد فرصت براى ضربه زدن بودند. اين منافقان زيرپوشش اسلام براى رسيدن به آمال دنياى خودكار مى كردند و براى آيندهء بعد از پيامبر, نقشه ها و برنامه هاى داشتند. پيامبر (ص ) بيشترين خطر را از اين ناحيه احساس مى كرد و آيات بسيارى از قرآن نيز در افشاى نقشه ها و دسيسه هاى آنان نازل شده بود; ولى با وجود مبارزهء شديد پيامبر (ص ), اين ها در جامعهء اسلامى ريشه دوانده و مايه گرفته بودند.

با توجه به اين كه تقريباً در سال دهم هجرى , اسلام همهء شبه جزيرهء را فتح كرده بود و به صورت قدرتى در برابر قدرت هاى جهانى آن روز (روم ـ ايران ) نمود يافته بود, طبيعى بود كه از جانب آنان مورد هجوم قرار گيرد.

با توجه به موارد فوق و موارد مشابه , پيامبر (ص ) يقين داشت كه واگذاردن امرحكومت و تعيين نكردن جانشين به معناى رها كردن حكومت در لبهء پرتگاه است و در آن صورت بعد از وفات وى قطعاً حكومت به دست ];ّّنا افراد ناشايسته و بى كفايت خواهد افتاد و هر آن ممكن است ساقط گردد و زحمات بيست و سه سالهء او به هدر رود; بنابراين چاره اى نبود جز اين كه شايسته ترين , عالم ترين , مديرترين و مدبرترين فرد را براى تصدى حكومت بعد از خودتعيين نمايد و به امرخدا اين كار را سامان دهد و از مردم براى جانشينى خود بيعت بگيرد تا امر حكومت به دست نا اهلان نيفتد.

رسول خدا (ص ) همهء علوم خود را به پسر عمش على (ع ) آموخت و او و فرزندان معصومش را به عنوان ثقل كبير و قرين ثقل اكبر ; يعنى قرآن به جامعه اسلامى معرفى كرد و اعلام نمود: <اى مردم ! من در ميان شما دو چيز گرانبها و وزين به يادگار مى گذارم كه آن دو قرين و همراه يكديگرند و از هم جدايى نمى پذيرند تا اين كه در حوض كوثر بر من وارد شوند; آن دو, كتاب خدا قرآن و اهل بيتم هستند و تا زمانى كه به اين دو چنگ زنيد, هرگز گمراه نمى شويد> .

در اقدامى ديگر, بعد از بازگشت ازسفر حج , در محلى به نام غدير خم , به امر خدا همهء حاجيان را جمع كردو بعد از يك خطابهء مهم به امر پروردگار, برترين شخصيت جهان اسلام ; يعنى على بن ابيطالب را به جانشينى منصوب كرد. و از مردم براى ايشان بيعت گرفت و با اين اقدام , رهبرى آيندهء نظام اسلامى را تعيين فرمود و آن را به دست با كفايت ترين فرد بعد از خود سپرد اما با تمام تمهيدات لازم براى تضمين سلامت آيندهء نظام اسلامى , متأسفانه به وصاياى ايشان عمل نشد و عهد و پيمان ها به فراموشى سپرده شد و خلافت به مسير ديگرى رفت و كسانى ديگر به عنوان مرجع علمى و مفسر قرآن شهرت يافتند و منشاء اختلاف ها و تفرقه ها گشتند. با اين حال حضرت على (ع ) و فرزندانش در تبليغ احكام و تفسير قرآن و جلوگيرى از تحريف دين سعى وكوشش فراوان كردند و براى به عهده گرفتن زعامت سياسى نيز اقداماتى را سامان دادند وهمگى در راه پياده كردن احكام قرآن كريم كه در سايهء تشكيل حكومت عدل اسلامى ممكن است محبوس و يا تبعيد گشته و سرانجام به شهادت رسيدند.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


پى نوشتها:

1 حج 41
2 نساء 105
3 نساء 59
4 نساء 65
5 احزاب 6
6 لسان العرب : ابن منظور, جمال الدين محمد, ج 1 ص 26 دارصادر بيروت .
7 مفردات راغب : اصفهانى , راغب , ص 155 چاپ اول , دارالساميه بيروت .
8 الميزان : طباطبايى , علامه محمد حسين , ج 18 ص 419 چاپ هشتم , قم , چاپخانهء دفتر انشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرسين , زمستان 1375; تفسر مفاتيح الغيب : فخرالدين , امام محمد رازى , ج 13 ص 88 چاپ
دارالفكر لبنان , 1414قمرى .
9 كتاب العين : فراهيدى , خليل ابن احمد, ج 1 ص 208 چاپ اول , قم , چاپخانهء باقرى , 1414قمرى .
10 مصباح المنير: فيومى , احمد, ص 49 چاپ اول , نشر مؤسسه ى دارالهجرة, 1405قمرى .
11 منجد الطلاب : بندرريگى , محمد, ص 41 چاپ چهارم , انتشارات اسلامى تهران , ناصر خسرو پاساز
مجيدى .
12 فرهنگ الرائد: مسعود, جبران , ترجمه : انزابى نژاد, رضا, ج 1 ص 408 چاپ اول , مشهد, انتشارات
آستان قدس رضوى .
13 رسول اكرم در ميدان جنگ : حميد الله , محمد, ص 22
14 همان , ص 26 به نقل از سيره ى ابن هشام : ص 297
15 قرائت هاى معاصر از انديشه ى سياسى اسلام : آصفى , مهدى , ترجمهء دانش , سرور, ص 177ـ 178چاپ
اول , چاپخانهء امير, انتشارات مؤسسه فرهنگى ثقلين .
16 فتح 10
17 فتح 18
18 ممتحنه 12
19 پيشين , طباطبايى , ج 19 ص 412ـ 411 تفسير فى ظلال القرآن , قطب , محمد, ج 8 ص 70 چاپ هفتم ,
1391 داراحياء التراث العربى بيروت .
20 نهج البلاغه صحيحى صالحى , صالح , صبحى , ص 366 نامهء 6
21 پيشين , آصفى , ص 222به نقل از پيكار صفين : نصرابن مزاحم , ص 290
22 ر.ك : خطبه هاى 7و 8و 8و 22
23 بقره 193
24 حج 40
25 نهج البلاغهء فيض الاسلام : خطبهء 27 ص 94
26 نهج البلاغهء فيض الاسلام : خطبهء 55 ص 145
27 نهج البلاغهء فيض الاسلام : خطبهء 131 ص 406
28 وسائل الشيعة: ج 11 ص 15
29 سبأ 28
30 آل عمران 64
31 ن . گ : مستدرك حاكم : 2632; بداية و نهايه : 833; سيرهء ذينى دحلان هامش الحلبيه : 693
32 ن .گ : مكاتيب الرسول : 136 السيرة الحلبيه .
33 ن .گ : مكاتيب الرسول : 144
34 ن .گ : مكاتيب الرسول : 147 السيرة الحلبية: 2843 اعيان الشيعة: 142 السيرة النبوية هامش الحلبية:
763 الجمهرة 461 صبح الاعشر: 3806 المواهب اللدنية: 4043
35 مكاتيب الرسول : 197 تنوير الحوالك فى شرح موطأ مالك : 1571 الطبرى : 3882 البداية و النهاية:];نا 765
36 سبأ 28
37 كنز العمال : حسام الدين هندى .
38 سنن ابى داود: ج 3 ص 301
39 ميزان الحكمة: محمدى رى شهرى , واژهء القضاء باب 3368 حديث 16561
40 ميزان الحكمة: محمدى رى شهرى , واژهء القضاء باب 3396 حديث 16568
41 مقدمهء ابن خلدون : گنابادى , محمد پروين , ج 1 ص 423
42 همان .
43 تاريخ طبرى , ج 2 ص 490 550 قاهره , 1358ق .
44 تفسير نمونه : ج 24 ص 145 قم , 1366ش .
45 بحارالانوار: ج 6 ص 179و ج 22 ص 461
46 بحارالانوار: ج 6 ص 179و ج 22 ص 461


انديشه حكومت دينى , ج 1 , ص 439 - 465

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥

ختم نبوت و گستردگى طرح سياسى اسلام 1

ختم نبوت و گستردگى طرح سياسى اسلام 1

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

ذوب بودن سياست در دين و جداناپذيرى اين دو از همديگر, در نبوت ها پيوسته سير تكاملى داشته تا اين كه در كامل ترين نبوت ها, اين سير به اوج خود رسيد. دين اسلام كه وجه تمايز آن از ديگر اديان اكمل بودن آن است , طبيعى است اين كامل تر بودن , بايد در همه امور و صحنه ها تجلى داشته باشد. از اين رو توحيد در اسلام , از توحيد در ديگر اديان كامل تر, و نيز مفهوم نبوت , پاك تر و منزه تر, و اصل امامت , مترقى تر و مفهوم معاد, روشن تر و دقيق تر مى باشد. همچنين شريعت اسلام , وسيع تر و عميق تر و تجربه نبوى پيامبر اسلام ) آن پر بارتر و ميدان آن وسيع تر و گسترده تر است .

طرح سياسى اسلام ـ جنبه اى كه بيشتر از ديگر جنبه ها, مدنظر در اين بحث مى باشد ـ وسيع تر و از شمول بيشترى نسبت به ديگر اديان برخوردار است و چنانچه بخواهيم آمارى از كتاب ها و تأليفاتى كه در اين زمينه نوشته شده است تهيه كنيم , يك كار كتابشناسى (ببوگرافى > گسترده مشتمل بر هزاران اسم و عنوان كتاب و مقاله خواهد شد وما در اين جا درصد تشريح ابعاد برنامه سياسى اسلام در زمينه حكومت و دولت و تغيير و تحول اجتماعى و انقلاب و يا درگيرى و مواجهه سياسى نيستيم , و تنها مى خواهيم اشاره اى به اين نكته داشته باشيم كه خاتميت به اين معنا نيست كه نبوت ها از وظايفى كه پيش از اين مد نظرشان بود, از اين پس ديگر صرف نظر كرده ];ك ك نا و يا اين كه آن تأثير و كاركردى را كه داشته اند از دست دادند. بلكه خاتميت يك مفهوم و معناى ديگر دارد كه همان اكمل بودن است . خاتميت يعنى اين كه خط انبيا با آمدن پيامبر اسلام به اوج خود رسيد و ديگر پس از اسلام , بشريت نياز به نبوت و دين جديد ندارد چرا كه اسلام يك دين جاودانه است و اين توانايى را دارد كه پاسخ گوى تمام مقتضيات زمان و مكان تا روز قيامت باشد.

به بيان ديگر خداوند تنها يك دين بيشتر ندارد و آن اسلام است , و اين سلسله اديان و نبوت ها همگى به اين دين انتساب دارند نه دين ديگر. از اين رو شايد تعبير از نبوت ها به اديان دقيق نباشد. چرا كه خداوند يك دين بيشتر ندارد و آن اسلام است و نقش رسالت ها و نبوت ها بيان درجات و مرتبه هاى متفاوت از آن دين واحد است . رسالت حضرت نوح (ع ) و انبياى تابع آن براى بيان و تبليغ رتبه اول از آن دين بوده , و رسالت و آيين ابراهيم و نبوت هاى تابع آن براى بيان مرتبه اى بالاتر آن بوده است و در مورد حضرت موسى و حضرت عيسى نيز امر بر همين منوال است . تا اين كه نوبت به حضرت محمد (ص ) رسيد كه پيام رسان آخرين و بالاترين رتبه آن دين واحد بود و رتبه اى بالاتر از آن وجود نداشته تا سبب پيدايش نبوت جديدى شود. ين و سياست در يك نگاهى مقايسه اى بين اسلام و نبوت هاى پيش از آن رسالت اسلام در رابطه با دين و سياست نسبت به رسالت ها و نبوت هاى پيش از خود داراى ويژگى هاى منحصر به فردى است كه آن را متمايزتر و برجسته تر كرده است .

شرح تمام اين ويژگى ها از حوصله اين نوشتار خارج است , لذا به بيان برخى از اين ويژگى ها اكتفا مى كنيم : ـ مطالب سياسى و اجتماعى : در عميق ترين لايه هاى تكاليف و فرايض عبادى و دينى , بيان شده است . بطور مثال متون ادعيه همواره بر فرم ها و قالب هاى جمعى تأكيد دارد و فرم فردى را مهمل گذشته است . و نمازهاى يوميه در مراتب فضيلت با هم متفاوت است , و كمترين مرتبه نماز مربوط به نماز فرادا است , و حال آن كه مرتبه بالاتر آن نماز جماعت در مسجد جامع است و نماز جمعه كه از دو ركعت و دو خطبهء اجتماعى تشكيل شده و همراه با اسلحه اى است كه امام جمعه بر آن تكيه مى زند و در سايه دولت شرعى اقامه مى شود. حج نيز يك فريضه دينى است كه همزمان با بعد تعبد و تهجد به عميق ترين و حساس ترين مسايل مربوط به اجتماع و سياست مى پردازد و حتى در مورد روزه نيز مى توان گفت كه خداوند متعال آن را يك پديده اجتماعى قرار داده كه همه افراد امت اسلامى را شامل مى شود.

نماز عيد مظهر وحدت امت اسلام , اقتدار, پيروزى و عزت آن است و چنانچه مرورى دقيق بر قرآن كريم داشته باشيم , مى توانيم به ده ها مورد از اين قبيل برخورد كنيم . به طور مثال آن جايى كه خداوند متعال مى فرمايد: <الذين ان مكناهم فى الارض أقاموا الصلاة و آتوا الزكاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر...> <آنان كسانى هستند كه اگر آن ها را در زمين مكنت و قدرت دهيم نماز را اقامه كنند و زكات را بجا آورند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند>.

بنابراين نماز عمق و محتواى درونى نظام اسلامى را تشكيل مى دهد و هرگاه خداوند متعال اين فرصت را به مومنان بدهد كه اين نظام را تشكيل دهند, مومنان به ترسيخ و تأكيد و عمق بخشيدن به اين محتوا در جامعه اسلامى خواهند پرداخت و حال آن كه شما با چنين نگرشى پيرامون فرائض دينى در هيچ يك از اديان گذشته برخورد نمى كنيد.

ـ ربط دادن مسايل ايمانى با مسايل اجتماعى : بارزترين شاهد بر اين مدعا ربط دادن مكرر قرآن كريم بين ايمان و عمل صالح در پيش از پنجاه مورد مى باشد و اين دلالت دارد بر اين كه اسلام يك طرح و يك نظام اجتماعى است و حتى نماز كه انتظار مى رود فردى باشد در اسلام يك عنصر اجتماعى است چرا كه نماز: <تنهى عن الفحشاء و المنكر>.

ـ نظام سياسى : همچنين اسلام با داشتن يك نظام سياسى روشن و گسترده و متكامل از ديگر اديان سماوى ممتاز شناخته شده است . نظام سياسى اسلام با ديگر برنامه ها, نظام ها و عقايد آن , همگونى و انسجام كامل دارد. درگيرى شديد در امامت و خلافت كه تاريخ اسلام شاهد آن بوده , در واقع از جهت عدم شفافيت نظام سياسى اسلام نيست بلكه علت آن انحراف از اسلام , هواپرستى و تعصب قبيله اى و قومى بوده كه مانع شده است تا تعداد];ّّنا زيادى از صحابه رسول خدا از اعتراف كردن به حقانيت حضرت على (ع ) و تسليم در برابر فرمان رسول خدا امتناع كنند و افزون بر اين , تعصبات قبيله اى آن ها را وا داشت كه هر كدام آب را به آسياب خود بريزند, تا جايى كه نزديك بود امت از دين پيامبر ارتداد پيدا كند وگرنه منابع تاريخى و روايى مسلمين همگى بر اين مسأله اتفاق نظر دارند كه پيامبر اسلام در جاهاى متعدد بر خلافت حضرت على (ع ) و اين كه ايشان امام مسلمين بعد از پيامبر است تصريح فرمودند.

ـ تجربه سياسى كامل پيامبر اسلام : تجربه سياسى پيامبر اسلام بسيار پر بار و شامل مراحل گوناگونى بود. درگيرى و انقلاب , سپس حكومت و تجربه دولت دارى , پس از آن آغاز فتوحات و توسعه قلمرو سرزمين اسلامى و مطرح شدن اسلام در سطح جهانى , سرفصل هاى اصلى تجربهء سياسى پيامبر اسلام (ص ) بود كه هر كدام مى تواند در بيان سيرهء سياسى پيامبر و رابطهء اين سيره با سياست و حكومت , بسيار راهگشا و تعيين كنده باشد در سطور ذيل چند موضوع و مفهوم سياسى ديگر در اين رابطه بطور مختصر توضيح داده مى شود.

بيين پاره اى از مفاهيم سياسى در تجربهء سياسى پيامبر اسلام ـ قرآن كريم منصب حكومت را از شؤون پيامبر اكرم (ص ) مى داند

آيات متعدد قرآنى , بيانگر اين مطلب است كه مقام و منصب حكومت , يكى از شؤون پيامبر گرامى اسلام (ع ) بوده است كه به برخى از آن ها, اشاره مى كنيم :

1 <انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله ولا تكن للخائنين خصيماً> <ما كتاب را ـ به حق ـ بر تو فرو فرستاديم , تا بين مردم براساس آن چه خداوند به تو آموخته است حكم برانى ; پس مدافع خيانت كاران مباش >.

2 <يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلاً> .

<هان , اى مؤمنان ! از خدا, پيامبر و اولى الامر خود پيروى كنيد; و چون در چيزى نزاع كرديد, اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد, آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد; اين كارى پسنديده است , و فرجام بهترى ـ هم ـ دارد>. 3 <فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلِّمُوا تسليماً>. <نه , سوگند به پروردگارت كه آنان ايمان نمى آورند مگر اين كه در مشاجره هايى كه بين آن هاست تو را داور قرار دهند; و در درون خود, نسبت به قضاوت تو در تنگنا نباشند, و تسليم محض حكم تو شوند>. 4 <النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم ...> .

<پيامبر نسبت به مؤمنان (در امور مربوط به زندگى شان ) از خود آن ها, سزاوارتر است >. از آيات ياد شده ـ و نظاير آن ـ به دست مى آيد, كه مسأله ى حكومت و تصدى امور جامعه , يكى از شؤون نبوت و وظايف نبوت و وظايف پيامبران الهى است . همان گونه كه ابلاغ پيام هاى الهى , تعليم و تزكيه , دعوت به توحيد, پند و اندرز, هدايت و ارشاد نيز از شؤون و اهداف ديگر نبوت است با اين تفاوت كه رسالت پيام رسانى و وعظ و اندرز, و امر به معروف و نهى از منكر بدون حمايت و پشتيبانى مردم نيز انجام پذير است , به همين جهت است كه اين اهداف توسط همهء پيامبران و در هر شرايطى , تحقق مى يابد اما, وظيفهء حكومت , بدون حمايت و پشتيبانى مردمى انجام شدنى نيست از اين روى , چه بسا برخى يا بسيارى از پيامبران , موفق به تشكيل حكومت دينى نشده اند; ولى اين امر به تفكيك نبوت از حكومت و دين از سياست , دلالت نمى كند. همانطور كه دليلى بر اين كه اين گروه از پيامبران در جهت تأسيس حكومت , تلاشى نكرده اند ـ نيز ـ نيست . ـ تجربهء بيعت به عنوان يك اصل مهم سياسى و حكومتى در سيرهء پيامبر اسلام بيعت كه از آن به صفقه هم تعبير مى شود, در اصل عبارت است از دست به دست هم زدن پس از انجام معامله براى ايجاب بيع و يا براى مبايعت و اطاعت و اين دست به دست هم زدن در مورد معامله ى كالا و اجناس , نشانه ى لزوم و وجوب معامله و بيع بوده است ,يعنى اين معامله قابل فسخ نمى باشد و سيره و شيوه ى عرب چنين بود كه وقتى چيزى را مى فروختند, به نشانه ى لزوم معامله دست به دست هم مى دادند. اين عمل در مورد تعيين حاكم نيز توسعه پيدا مى كند, و سيره و سنت اجتماعى چنين مى شود كه مردم توسط];ّّنا بيعت كردن , حاكم مورد نظر خود را تعيين مى نمودند.

راغب اصفهانى در مفردات القرآن بيعت را چنين معنا مى كند:

<و بايع السلطان اذا تضمن بذل الطاعة له بما رضخ له و يقال : لذلك : بيعة و مبايعة>. فلانى با سلطان بيعت كرد, وقتى گفته مى شود كه بيعتش متضمن بذل اطاعت باشد, البته اطاعت بقدر مقدور و به اين عمل بيعت و مبايعه گفته مى شود .

در معناى بيع , بيعت و مبايعه , نقل و انتقال وجود دارد, چون نتيجه ى نقل و انتقال كه همان تصرف است , با دست انجام مى گيرد, به همين جهت دست به دست زدن هنگام بذل اطاعت را مبايعه و بيعت خوانند, و حقيقت آن اين است كه بيعت كننده , دست خود را به بيعت كننده مى بخشد, يعنى اين دست مال تو است مى توانى به آن هرگونه تصرف نمايى , و من در برابر تو دست ندارم .

خليل ابن احمد گويد:

<البيعة: الصفقة على ايجاب البيع , و على المبايعة و الطاعة> .

بيعت , عبارت است از دست زدن بدست , براى لزوم بيع , و قرارداد و مبايعت و اطاعت . قيومى گويد: <و تطلق ايضاً على المبايعة و الطاعة>.

<بيعت اطلاق مى شود بر تعهد و اطاعت >.

بآيعوه بالخلافةِ و بويع له بالخلافة: او را به خلافت برگزيدند, يا حكومت او را بگردن نهادند. پس بيعت عبارت است از فرمانبردارى و پيمان بستن براى حكومت در اسلام نيز, اين عادت معروف و معمول , براى ميثاق و پيمان با امام (ع ) و وجوب اطاعت از او, مورد استفاده قرار گرفته است و بيعت همان طريقه و شيوه ى شرعى است كه بوسيله آن , مردم سرنوشت سياسى خود را تعيين مى كنند, و حاكم دلخواه و مورد نظر خود را بر مى گزينند, از اين رو بيعت ارتباط عميق و اساسى با رياست و حاكميت در دولت اسلامى وحيات سياسى مسلمين دارد.

در سيره ى پيامبر اسلام (ع ) مى خوانيم كه به منظور الزام اطاعت از حاكميت خود, از مردم بيعت مى گرفت و اخذ بيعت در حيات سياسى آن حضرت چندين بار تكرار شد و بيعت اساسى ترين سنگ زير بناى نظام سياسى ,];ّّنا اجتماعى اسلام را شكل داده است . چنانكه پيامبر اسلام (ص ) با خصومت شديد مشركين مكه روبرو گرديد, سالى در موسم حج در يك شب ماهتابى , شش نفر از قبيله ى <اوس > در عقبه كه محلى است در نزديكى منا, به آن حضرت بيعت كردند.

در سال ديگر, دوازده نفر نمايندگان دو قبيله ى <اوس > و <خزرج > در همان محل با آن حضرت بيعت نمودند, و حضرت پيامبر اسلام (ص ) بموجب اين قرار داد, رييس و فرمانده اقلاً دوازده نفر خانواده ى مدنى شناخته شد آنان از پيامبر (ص ) تقاضاى معلم كردند تا به آنان قرآن بياموزد, حضرت , مصعب ابن عمير را بحيث معلم و نمايندهء خود با آن ها فرستاد. و او اين توفيق را يافت كه دو دسته ى متخاصم <اوس > و <خزرج > را كه ساليان دراز با همديگر در حل جنگ بودند, با هم آشتى دهد.

در سال سوم , از ميان كاروان پانصد نفرى حجاج كه از مدينه به مكه آمده بودند, هفتاد و سه نفر مسلمان كه دو نفر زن نيز به همراه آنان بودند, به همراه معلم خود در عقبه خدمت آن حضرت رسيدند. در اين جلسه ى سرى شبانه كه ديدگان مشركان عرب همه در خواب رفته بود, نخست عباس عموى پيامبر (ص ) گفت : اى خزرجيان ! شما پشتيبانى خود را نسبت به آئين محمد (ص ) ابراز داشته ايد بدانيد كه وى گرامى ترين افراد قبيله ى خود مى باشد, و تمام بنى هاشم اعم از مؤمن و غير مؤمن , دفاع از او را بعهده دارند, ولى اكنون محمد (ص ) جانب شما را ترجيح داده و مايل است در ميان شما باشد, اگر تصميم داريد كه روى پيمان خود بايستيد و او را از گزند دشمنان حفظ كنيد, او مى تواند در ميان شما زندگى كند, و اگر در لحظات سخت , قدرت دفاع از او را نداريد, هم اكنون دست از او برداريد و بگذاريد او در ميان عشيرهء خود با كمال عزت و مناعت و عظمت بسر ببرد. آنان گفتند: ما همانطور كه از خانواده ى خود دفاع مى كنيم , از تو دفاع مى كنيم . بدان ها گفته شد كه شايد اين دعوت بجنگ با همه ى دنيا منتهى شود, آن ها عزم راسخ خود را اعلام كردند كه هيچ گاه از عهد و پيمان خود دست بر نخواهند داشت . آنگاه حضرت فرمود: از اين به بعد من نيز متعلق بشما هستم , خون شما خون من و عفو شما عفو من است . آنگاه از آن ها تقاضا كردند كه رؤساى طوايف شان را انتخاب كنند, و آنان دوازده نفر را بعنوان رؤساى دوازده قبيله برگزيدند.

اين پيمان ها و بيعت ها بطور قطع اولين سنگ بناى سياست اسلامى را با افراد و سرزمين ها و سازمان ها و قبايل ];ّّنا پى ريزى كرد و اين جمعيت اندك با بيعت و پيمان خود, حاكميت مطلقه ى حضرت رسول خدا را پذيرفتند, و زمينه ى براى تشكيل حكومت و دولت در مدينه را فراهم كردند.

همچنين قبل از فتح خيبر, حضرت پيامبر اسلام (ص ) اصحابش را فراخواند, تا بدون حمل سلاح در مكه براى انجام عمره شرفياب شوند, حضرت با همراهان كه هزار و سيصد و شصت نفر بودند, در ذوالحليفه احرام بستند و بحركت ادامه دادند تا به <حديبيه > رسيدند, اين خبر به اهل مكه رسيد و آنان از اين امر به وحشت افتادند و قبايل همدست و هم پيمانان خود را براى مقابله فرا خواندند پيامبر اسلام (ص ) نيز آمادگى گرفت و فرمود: خداوند به من دستور داده كه بيعت بگيرم , و مردم هم به آن حضرت بيعت كردند بر آن كه فرار نكنند يا آن كه تا دم مرگ از اسلام و پيامبر دفاع نمايند. اهل مكه چون چنين ديدند, ترسيدند و با رسول خدا مصالحه كردند. داستان اين بيعت در قرآن آمده است و از آن بخوبى و اجلال يادكرده است : <ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيوتيه اجراً عظيماً> .

<آنانى كه در حديبيه با تو بيعت كردند, در حقيقت با خدا بيعت كردند, دست خدا بالاى دست آن هاست , پس از آن هر كسى نقض بيعت كند, به زيان خويش كرده است و هر كه بعهدش وفا كند خدا پاداش بزرگى عطا نمايد>. <لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينة عليهم و اثابهم فتحا قريباً>. <خداوند از مؤمنانى كه در زير درخت با تو بيعت كردند, خوشنود گشت و از خلوص قلب آن ها آگاه بود كه وقار و اطمينان كامل براى شان نازل فرمود و به فتحى نزديك پاداش داد>. اين بيعت به بيعت رضوان يا بيعت شجره معروف است .

مورد ديگرى كه بيعت در حيات سياسى رسول الله تكرار شد, پس از فتح مكه بود كه تمامى مردها و زن هاى مكه به آن حضرت بيعت نمودند, و به نبوت و حاكميت آن حضرت ملتزم شدند, و حضرت پس از انجام بيعت شخصى را بنام <سدوم > بعنوان حاكم مكه مقرر فرمود. مردان به شيوه ى معمول بيعت مى كردند اما در مورد زنان حضرت فرمود: من با زنان مصافحه نمى كنم , امر كرد ظرف آبى بياوريد, حضرت دست خود را در ميان ظرف فرو برد و بيرون كرد و فرمود: زن ها دست خود را در ظرف فرو ببرند و اين بيعت شان است و داستان اين بيعت را]; نا خداوند در قرآن آورده است :

<يا ايها النبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله شيئا ولا يسرقن ولا يزنين و لا يقتلن اولادهن و لا ياتين ببهتان يفترينه بين ايديهن و ارجلهن ولا يعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحيم > .

<اى پيامبر! چون زنان مؤمن آيند تا با تو بيعت كنند, بر آن كه ديگر هرگز شرك بخدا نورزند و سرقت و زنا نكنند, و اولاد خود را به قتل نرسانند, و به كسى افتراء و بهتان ميان دست و پاى خود نبندند ـ فرزند خود را بدروغ بغير پدرش نسبت ندهند ـ و با تو در هيچ امر معروفى مخالفت نكنند, با اين شرايط با آنان بيعت كن و براى آنان از خداوند آمرزش بطلب كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است .>

از جمله ى <ولا يعصينك فى معروف > يعنى با تو در هيچ امر معروفى مخالفت نكنند اولا اين نكته استفاده مى شود كه آن چه رسول خدا در مجتمع اسلامى , سنت و مرسوم مى كند, براى جامعه ى اسلامى عمل معروف و پسنديده مى شود, و مخالفت با آن , در حقيقت تخلف از سنت اجتماعى و بى اعتبار كردن آن است . ثانياً از قيد <فى معروف > معلوم مى شود كه اطاعت از تمام اوامر پيامبر واجب است ,زيرا فرمان هاى او همه اش معروف است و همچنين مقرر مى دارد كه اطاعت از حاكمى كه به معروف امر نكند, بر رعيت واجب نيست .

چنان چه رواياتى هم در اين زمينه هست كه براى كسى كه اطاعت خدا را نمكند اطاعتى نيست . براساس اين سيره , تعيين زمامدار به شيوه ى بيعت در ميان مسلمين امر قابل قبول و مورد اتفاق بوده است , اميرالمؤمنين (ع ) كه امامتش منصوص بود, گهگاه براى حقانيت و تأييد و تحكيم حاكميت خود به بيعت مردم استدلال كرده است , چنانچه امام (ع ) در نامه ى خود به معاويه نوشت : <انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمرو عثمان على مابايعوهم عليه فلم يكن للشاهد ان يختار ولا للغائب ان يرد>. <با من همان گروهى بيعت كرده اند كه با ابوبكر و عمرو عثمان بيعت كردند, پس حاضران حق انتخاب ديگرى و غائبان حق رد و مخالفت با اين بيعت را ندارند.

در نامه ى ديگر به معاويه مى نويسد:

<اما بعد فان بيعتى لزمتك و انت بالشام لانه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان >. <بيعت من بر تو لازم شده در حالى كه تو در شام هستى , چون با من همان گروهى بيعت كرده اند كه با ابوبكر و];ّّنا عمر وعثمان بيعت كرده بودند>. نقض پيمان و نقض بيعت , از عمل هاى زشتى است كه درقرآن و روايات از آن تقبيح شده و اين عمل عاملى است براى بى ثباتى سياسى و تزلزل اركان جامعه و همچنين حضرت اميرالمؤمنين در نهج البلاغه از نقض كنندگان بيعت شديداً نكوهش كرده و آنان را از دسته هاى شيطان شمرده است .

ـ تحقق عدالت و امنيت , فلسفهء تشريع جهاد در اسلام فلسفهء تشريع جهاد در اسلام بدين جهت است كه بساط شركت , بت پرستى , فساد, تجاوز و بيدادگرى از جامعه و زمين پرچيده شود و امت مسلمان در سايهء عدالت و آزادى و در محيط دور از گمراهى , تباهى و تبعيض به زندگى توأم با مهر و محبت و خلوص به سر ببرند و نظام سياسى مبتنى بر قسط و عدالت را حاكم سازند.

قرآن مى فرمايد:

<و قاتلو هم حتى لا تكون فتنة و يكون الدين لله ...>

در آيه اى ديگر مى فرمايد:

<... ولو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيراً...> <و اگر خداوند (با اذن جهاد) بعضى از انسان هارا به وسيلهء بعضى ديگر دفع نكند, ديرها ,صومعه ها, معابد يهود و نصارى و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى شود ويران مى گردد>. اميرالمؤمنين (ع ) مى فرمايد:

<فو الله ما غزى قوم قط فى عقردارهم الا ذلوا>.

<به خدا سوگند! هر ملتى در درون خانه اش مورد هجوم دشمن قرار گيرد حتماً ذليل خواهد شد>. در جاى ديگر مى فرمايد:

<ولعمرى لوكنا نأتى ما أتيتم ما قام للدين عمود و لا اخضر للايمان عود> .

<به جانم سوگند, اگر ما در مبارزه مثل شما بوديم , هرگز پايه اى براى دين برپا نمى شد و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گرديد>.

و در نيايشى , هدف و فلسفهء توسل به جنگ و جهاد را چنين بازگو مى فرمايد: <اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منا منافسةً فى سلطان و لا التماس شىء من فضول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطلة من حدودك >. <پروردگارا! تو مى دانى آن چه ما انجام داديم نه براى اين بود كه ملك و سلطنتى به دست آوريم و نه براى اين كه از متاع پست دنيا چيزى تهيه كنيم , بلكه به خاطر اين بود كه نشانه هاى از بين رفتهء دينت را باز گردانيم و صلح و مسالمت را در شهرهايت آشكار سازيم تا بندگان ستم ديده ات در ايمنى قرار گيرند و قوانين و مقرراتى كه به دست فراموشى سپرده شده , بار ديگر عملى گردد>.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥

بعد از تو، اي محمود احمد

بعد از تو، اي محمود احمد

اي محمد (ص)...

 

باردگر ، ياد تو زد آتش به جانم

جا دارد از اندوه ، در سوگ وفاتت

گر جاي اشک ، از ديدگانم ، خون چکانم

اي سوره عشق

اي آيه مهر

اي چشمه نور

اي اختر تابنده ، اي ياد معطر

اي برترين و آخرين پيغام آور

اي پانهاده بر بلنداهاي افلاک

اي همنشين بينوا بر بستر خاک

رفتي ولي ما را به دست غم سپردي

اي چشمه مهر و وفا

اي خوب ،... اي پاک!

در روزهاي تيره و شبرنگ " بطحا"

در ظلمت کور کوير جاهليت

مشعل به کف ، درد آشنا ، ره مي سپردي

در اوج خشم و کينه ديرين" يثرب"

در سنيه ها بذر محبت مي فشاندي

پاک و مبرا بودي از هر لغزش و عيب ،

اي شاهد غيب!

سيماي تو آئينه ايزد نما بود

چشم خدا بين تو هم ، چشم خدا بود

اي وارث خط شفقگون رسالت

دردا...دريغا!

اي امي گويا!... از آن روزي که رفتي

ما همچنان در انتظاري تلخ مانديم

زآندم که ما غمنامه سوگ تو خوانديم

از ديدگان ، بر مزرع دل ، خون فشانديم

بعد از تو ، اي محمود احمد ، اي محمد (ص)

ديگر بلال ، " الله اکبر" برنياورد

جبريل ، از سوي خدا ديگر نيامد

خوش روزگاري داشتيم اندر کنارت

اما دريغ ، آن روزها ديري نپائيد

رفتي... ولي از ياد ما هرگز نرفتي.

بعد از تو اشک ديده مان هرگز نخشکيد

بعد از تو خاطرهايمان هرگز نياسود

بعد از تو ، امت در غمت صاحب عزا بود

بعد از تو، اي يار ضعيفان، قصه ما

غم بود و حرمان بود و درد تازيانه

يا کنج زندان، يا اسارت، يا شهادت

آزارها و حمله هاي وحشيانه

بعد از تو، اولاد علي، آواره گشتند

بر خون سجود آورده و در خون نشستند

بعد از تو، ما مانديم و غوغاي سقيفه

بعد از تو، ما مانديم، با زهراي مظلوم

آن چهره اي که بارها بوسيده بودي

آزرده و سيلي خور دست ستم شد

در کوفه محراب علي گرديد گلگون

صحراي سرخ کربلا  رنگين شد از خون

بعد از تو فرزندان زهرا کشته گشتند

لب هاي قرآن خوان و حقگوي" حسين" ات

آماج ضربت هاي چوب خيزران گشت

يار وفادارت، " ابوذر"

چون عاشقان، در غربت تبعيد، جان داد

" عمارياسر"  کشته گرديد

فريادهاي " مالک اشتر" فروخفت

بيدارهامان بر فراز دار رفتند،

اي بنده خوب خداوند!...

بعد از تو ما مانديم و ميراث شهيدان

بعد از تو ما بوديم و خيل سوگواران

رفتي تو، اي تنديس اخلاق و فضائل

از عقل کامل!

رفتي ولي ما را به دست غم سپردي

يادت گرامي باد، اي ياد معطر

اي نامت احمد،

نامت بلند و جاودان باد،

اي « محمد»

جواد محدثي

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥

نجواي عاشقانه با پدر امت

نجواي عاشقانه با پدر امت
 

 

شراب مي چکد از چشمت به کام خاک شَرَر بارم

رسيد طعم جنون اينک به چشم خفته بيدارم

امان نمي دهدم عصيان که تا برايم ازين دوزخ  

شراب توبه نمي نوشد، دهان خشک گنه کارم

نمک گرفت نگاهم را در اين کوير غبارآلود

غريب مي وزد اکنون عشق به روح خسته بيمارم

جهان همايش توفان هاست هجوم ناله من درياب

اسير دست پريشاني است دل به شعله سزاوارم

ببين که وضع پشيماني است، نقاب شيون من گم شد

دچار بازي آخر شد، سرِ به وهم گرفتارم

در اين طواف جنون آميز به گرد حلقه چشمانت 

به سر نيامدم آخرجان، سبک نشد زگنه بارم

ميان غيب و شهادت ماند دلي که قسمت ويراني است

بگو چگونه رها گردم زِ بالِ مانده ز رفتارم

نشان صبح قيامت بود شبي که آينه گم کردم

بيا به مرگ بشارت ده دو چشمِ تشنه ديدارم

"سودابه اميني"

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥

آخرين وصاياي رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله

آخرين وصاياي رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله
 

 

در محضر فرشتگان

نزول كتاب وصيت از آسمان

مفاد وصيت

اتمام حجت ‏با على(ع)

آخرين سفارش ها

 

مسلم اين است كه پيامبر اكرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد كرده است كه به آنچه رسول خدا(ص) مى‏فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مى‏فرمايد: وقتى رسول خدا(ص) در مريضى آخر خود در بستر بيمارى افتاده بود، من سر مبارك وى را بر روى سينه خود نهاده بودم و سراى حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پيامبر(ص) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندكى كه حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول كن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هايى كه به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان كن كه بر ذمه من چيزى نماند.»

عباس عرض كرد:«اى رسول خدا(ص) من پيرمردى هستم كه فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايى و اموال من اندك است [چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده‏هايت عمل كنم] در حالى كه تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسيار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و اين وظيفه بر دوش كسى نهى كه توانايى بيشترى دارد!»

رسول خدا(ص) فرمود:« آگاه باش كه اينك وصيت‏ خود را به كسى خواهم گفت كه آن را مى‏پذيرد و حق آن را ادا مى‏نمايد و او كسى است كه اين سخنان را كه تو گفتى نخواهد گفت! يا على(ع) بدان كه اين حق توست و احدى نبايد در اين امر با تو ستيزه كند، اكنون وصيت مرا بپذير و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا كن. يا على(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به كسانى كه پس از من مى‏آيند برسان.»

اميرمؤمنان(ع) گويد:« من وقتى ديدم كه رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مى‏گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم كه درخواست پيامبر(ص) را با سخنى پاسخ گويم.»

پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمود:« يا على آيا وصيت من را قبول مى‏كنى!؟» و من در حالتى كه گريه گلويم را مى‏فشرد و كلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمايم، گفتم:

آرى اى رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال كرد و گفت: اى بلال! كلاهخُود و زره و پرچم مرا كه «عقاب‏» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه‏ام را كه «سحاب‏» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آنچه كه مختص خود وى بود از جمله لباسى كه در شب معراج پوشيده بود و لباسى كه در جنگ احد بر تن داشت و كلاه هايى كه مربوط به سفر، روزهاى عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتى كه در خدمت آن حضرت بود را طلب كرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) كه در گرو بود. آن گاه رو به من كرد و فرمود: « يا على(ع) برخيز و اينها را در حالى كه من زنده‏ام، در حضور اين جمع بگير تا كسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»

من برخاستم و با اين كه توانايى راه رفتن نداشتم، آنها را  گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بيرون آورد و به من داد و گفت: « بگير يا على اين مال توست در دنيا و آخرت!»

بعد رسول خدا(ص) فرمود:« يا على(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تكيه داد و هر آينه مى‏ديدم كه رسول خدا(ص) از بسيارى ضعف سر مبارك را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود اين، با صداى بلند كه همه اهل خانه مى‏شنيدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشينم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست كه قرض مرا ادا مى‏كند و وعده‏هايم را وفا مى‏نمايد. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، كينه على(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچى نكنيد كه گمراه مى‏شويد و با او حسد نورزيد و از وى برائت نجوييد كه كافر خواهيد شد.»

سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود كه حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مى‏بوييد.

على(ع) مى‏گويد: من پنداشتم كه حسن(ع) و حسين(ع) باعث‏ شدند كه اندوه و رنج پيامبر(ص) فزونى يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود:« يا على(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستى كه پس از من مشكلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختى را تحمل خواهند كرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن كس باد كه حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست ‏شمارد. پروردگارا! من اين دو را و على صالح ‏ترين مؤمنان را به تو مى‏سپارم!» (1)

 

در محضر فرشتگان

از برخى روايات استفاده مى‏شود كه رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، على(ع) را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتى است كه از امام كاظم(ع) نقل شده است كه اميرالمؤمنين فرمود: در شبى از شب هاى بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تكيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود كه همسرانش و ساير زنان از نزد وى بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اكرم(ص) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخيز و رو به روى من بايست.»

من برخاستم و جبرئيل به جاى من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وى تكيه داد و ميكائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود:« يا على(ع) دست هاى خود را بر هم بگذار!»

من اين كار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اينك آن عهد را تازه مى‏كنم، در محضر جبرئيل و ميكائيل كه دو امين پروردگار جهانيانند. يا على! تو را به حقى كه اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است ‏بايد به جاى آورى و مفاد آن را بپذيرى و صبر را پيشه خود سازى و بر راه و روش من پايدارى كنى نه روش فلان كس و فلان كس! اكنون هر چه را خدا به تو عنايت كرده است‏ با قدرت پذيرا باش.»

من دست هايم را به روى هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارك خود را بين دو دست من گذاشت، به طورى كه گويى بين آن دو چيزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بين دست هايت ‏حكمت و دانش آنچه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزى از سرنوشت تو نباشد كه از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصيت كردم و همانند من عمل كن و نيازى به كتاب و نوشته‏اى نيست.» (2)

 

                                                                                

نزول كتاب وصيت از آسمان

امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى كه جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت‏ به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگانى كه امين خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست ‏بيرون فرست مگر وصى خود را كه بايد كتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم كه تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.»

رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بيرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند.

جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: اين كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!»

وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نيكى نمود، كتاب را به من ده!»

جبرئيل كتاب وصيت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»

اميرمؤمنان(ع) آن را كلمه به كلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا على(ع) اين عهد خدايم تبارك و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پيش من است و به راستى كه من آن را ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم و امانت را ادا كردم.»

على(ع) عرض كرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم كه تو پيام خود را ابلاغ كردى و نصيحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»

جبرئيل(ع) گفت:« من نيز بر آنچه مى‏گوييد گواه هستم!»

پيامبر(ص) فرمود:« يا على(ع) وصيت مرا گرفتى و دانستى كه چيست و با خداوند و من پيمان بستى كه به هر چه در آن است عمل كنى.»

على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست كه مرا يارى دهد و توفيق عطا فرمايد كه به مفاد آن وفا كنم.»

رسول خدا(ص): « يا على(ع) اراده نموده‏ام كه بر پيمان تو شاهد بگيرم كه روز قيامت ‏شهادت دهند كه من به وظيفه خود عمل كردم.»

على(ع): «آرى گواه گيريد!»

پيامبر اكرم(ص):« همانا من جبرئيل و ميكائيل(ع) كه هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينك بين من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گيرم.»

على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مى‏گيرم.»

و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اكرم، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(ع) آنها را از وصيت ‏خود آگاه كرد. آنان هم مانند على(ع) سخن گفتند و قبول كردند و سرانجام كتاب وصيت ‏با طلايى كه آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(ع) گشت. (3)

 

مفاد وصيت

از جمله مفاد اين وصيت كه به دستور خداى تعالى پيامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود اين بود كه فرمود: « يا على(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت ‏حرم تو كنند.»

على(ع) عرض كرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(ص)!»

اميرالمؤمنين(ع) گويد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم كه جبرئيل(ع) به نبى‏اكرم(ص) مى‏گفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مى‏گردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»

من چون معناى اين كلمات را كه جبرئيل امين مى‏گفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مى‏گذارم تا اين كه نزد تو حاضر گردم.» (4)

و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه در خانه‏اش، كه در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه كفن شود كه يكى از آنها يمنى باشد و كسى جز على(ع) داخل قبر نشود و به على(ع) فرمود:« يا على(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين عليهما السلام با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تكبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تكبير به جاى آور و آن را تمام كن و البته اين كار پس از آن است كه از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»

على(ع) عرض كرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟»

فرمود:«جبرئيل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر كس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» (5)

و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آنچه را كه من وصيت كرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تاليف آن گردآورى كن و واجبات و احكام را چنان كه نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هيچ سرزنشى بر تو نيست و بايد كه صبورى كنى بر ستم هايى كه ايشان در حق تو روا دارند تا اين كه به سوى من آيى.» (6)

 

اتمام حجت ‏با على(ع)

رسول خدا هنگامى كه كتاب وصيت‏ خود را به اميرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداى قيامت در برابر خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عرش است مى‏بايست جوابگو باشى! به راستى كه من روز قيامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محكم و متشابه، آن سان كه خداوند نازل فرموده و در كتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم كرد و از تو حجت‏ خواهم طلبيد در مورد آنچه تو را امر كردم و انجام واجبات الهى آن گونه كه نازل شده‏اند و احكام شريعت و در مورد امر به معروف و نهى از منكر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دين و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زكات به مستحقين آن و حج‏ بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ يا على(ع)!؟

اميرمؤمنان(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى كه پيش او دارى و نعماتى كه تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا يارى نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداى قيامت ‏با شما ملاقات نكنم در حالى كه در انجام وظيفه خود سستى و تقصيرى كرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مباركتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلكه مرا خواهى يافت كه تا زنده‏ام پيوسته بر طبق وصيت‏ شما رفتار كنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيرى و تفريطى چنين خواهند كرد. در اين لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و على(ع)، پيامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالى كه مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميكائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثرى از آنها نخواهم يافت و صداى آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود. (7)

 

آخرين سفارش ها

امام كاظم عليه السلام نقل مى‏كند كه از پدرم پرسيدم: وقتى فرشتگان پيامبر(ص) را ترك گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام را به گرد خود خواند و به كسانى كه در خانه بودند فرمود:« از نزد من بيرون برويد» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود كه بر درگاه بايستد تا كسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت كرد. آن گاه رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: « يا على نزديك من بيا.» على(ع) پيشتر رفت، پيامبراكرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت ‏بعد با دست ديگر خود دست على(ع) را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگويد، اشك از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست كلامى بگويد. فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام وقتى حالت گريه پيامبر(ص) را مشاهده كردند به سختى به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پيامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى كه گريه شما را ديدم. اى آقاى پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اى امين پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، كه را دارند و با آن خوارى كه بعد از تو مرا فرا گيرد چه كنم؟ چه كسى على(ع) را كه ياور دين است، كمك خواهد كرد؟ چه كسى وحى خدا و فرمان هايش را دريافت ‏خواهد كرد. سپس به سختى گريست و پيامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و على، حسن و حسين عليهم السلام نيز چنين كردند.

رسول خدا(ص) سربلند كرد و دست فاطمه(س) را در دست على(ع) نهاد و گفت: «اى اباالحسن! اين امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستى كه تو چنين رفتار مى‏كنى.

يا على(ع) سوگند به خدا كه فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم كبرى است. آگاه باش كه من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين كه براى شما و فاطمه(س) دعا كردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.

اى على(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور كه هر آينه من به فاطمه(س) امورى را بيان داشته‏ام كه جبرئيل من را به آنها امر كرد. بدان اى على(ع) كه من از آن كس راضيم كه دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضى خواهند شد.

واى بر آن كس كه بر فاطمه(س) ستم كند، واى بر آن كس كه حق وى را از او بستاند. واى بر آن كس كه هتك حرمت او كند. واى بر آن كس كه در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن كه ‏دوست وى را بيازارد و واى بر آن كه با او كينه ورزد و ستيزه كند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من برى هستند.»

در اين وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين - عليهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:

« بار خدايا! من با اينان و هر كس كه پيروى ايشان كند سر صلح دارم و بر عهده من است كه آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر كس با اينها بستيزد و بر ايشان ستم كند يا بر اينها پيشى گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است كه آنان را به دوزخ درآورم.

سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا اين كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن كه تو رضا شوى!» (8)

پى‏نوشت‏ها:

1- الطوسى، الامالى، ص‏600 شماره و ص‏572/ اصول كافى ج‏1، ص‏340.

2- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (مؤسسه الوفاء، بيروت، الطبعة الثانيه، 1403 ه - 1983م)، ج‏22، ص‏479 به نقل از رضى بن على بن الطاووس، صص 8 - 21 و 27 و 28.

3- اصول كافى، ج‏2، حديث شماره‏4.

4- همان.

5- بحارالانوار، ج‏22، ص‏493 به نقل از الطرف، 42 و 43 و 45.

6- بحارالانوار، همان، ص‏483.

7- همان، ص‏482، ح شماره‏30.

8- همان، ص‏484، ح شماره 31، به نقل از الطرف 29 - 34. 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥

حاكميت‏ سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در قرآن۲

عنوان :        حاكميت‏ سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در قرآن۲

صاحب اثر :   محمدعلى رستميان

                

منبع :     فصلنامه حكومت اسلامى شماره 23

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  

  به نظر مى‏رسد نقدكننده محترم به اصل مقاله (51) توجه نكرده است; زيرا در مقاله به تفصيل در باره تفاوت بين ولايت‏بر محجوران و ولايت‏بر جامعه، كه مقتضى آيه «انما وليكم الله و رسوله و ...» است، سخن گفته و احكام هر يك را جداگانه بيان كرده است و در پاسخ به نقد نيز اين مطلب، دوباره توضيح داده شده است .
    در مورد ولايت تشريعى پيامبراكرم (ص) و براى روشن شدن معناى آن توجه به اين نكته ضرورى است كه وقتى درباره ولايت تشريعى پيامبر (ص) سخن مى‏گوييم، مقصود قانون‏گذارى و اداره امور اجتماع است و اين همان بحث از امارت و ضرورت وجود امير براى اجتماع است (لابد للناس من امير . .). كه ممكن است‏به انتخاب مردم تحقق يابد يا هم‏چون حكومت‏هاى ديكتاتورى، با زور و يا به انتصاب از سوى خداوند باشد كه در همه موارد، حاكميت و ولايت‏بر مردم، از سوى شخص حاكم وجود دارد; زيرا حتى در آن‏جا كه مردم شخصى را براى اداره امور خويش بر مى‏گزينند و رتق و فتق امور خويش را به او مى‏سپارند، او براى اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانين، اجراى آن‏ها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسيارى امور شخصى افراد نيز دخالت مى‏كند كه آنان شايد راضى به آن نباشند . بنابراين قبول ضرورت حكومت‏براى جامعه با قبول نحوه‏اى از ولايت‏براى حاكم نسبت‏به امور جامعه ملازم است .
    اختصاص ولايت‏به باب حجر، همان‏طور كه در پاسخ آية‏الله جوادى آملى به نقد مقاله ايشان آمده است، نقض‏هاى بسيارى نيز در ابواب فقهى دارد; زيرا در باب‏هاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولايت‏هايى از سوى امام، فقها، پدر و ... برخورد مى‏كنيم كه هيچ يك ربطى به حجر مولى عليه ندارد . حتى در باب نماز جمعه، عده اى از فقها با برداشت از بعضى روايات، امام معصوم (ع) را متولى برگزارى آن دانسته‏اند و در زمان غيبت، اقامه آن را روا نمى‏دارند .
    درباره آيه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» ، ظهور آيه - همان‏طور كه آية‏الله جوادى آملى (52) و مفسران ديگر گفته‏اند - ، بر اين دلالت دارد كه پيامبر (ص) نسبت‏به خود مؤمنان اولويت دارد نه نسبت‏به ولايت مؤمنان، آن گونه كه از سخن آقاى حائرى فهميده مى‏شود و معناى اولويت پيامبر (ص) نسبت‏به آنان، تقدم رتبى در امور و كارهايشان است كه اگر در موردى پيامبر (ص) تصميمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، ديگر نوبت‏به خودشان نمى‏رسد كه بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند; ولى اگر پيامبر (ص) نظرى نداشت - همان‏طور كه در بيش‏تر امور، كه به‏طور صحيح به دست مؤمنان اداره مى‏شود - خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مى‏شوند; همان‏طور كه اين مطلب، از آيه «و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم‏» (53) استفاده مى‏شود; زيرا شان نزول اين آيه شريفه، دخالت و حكم پيامبر (ص) در يك امر شخصى، يعنى ازدواج زينب بنت جحش، براى برطرف كردن يك سنت اجتماعى غلط بود و اولويت‏حضرت را، هم در امور شخصى مؤمنان و هم در امور اجتماعى آنان بيان مى‏كند .


    به نظر مى‏رسد با توجه به عصمت پيامبر (ص) بحث از اين‏كه ايشان تا چه حد بر امور شخصى افراد ولايت دارند، بى مورد است، هر چند در بحث‏هاى ديگر، براى مشخص شدن دايره ولايت‏فقيه، امرى لازم به نظر مى‏رسد . از اين رو، در اين‏جا از اين بحث صرف نظر كرده و با سخن علامه طباطبايى درباره آيه «النبى اولى بالمؤمنين ...» اين بحث را به پايان مى‏بريم:
    انفس مؤمنان، همان مؤمنان است . پس معناى آيه اين است كه پيامبر (ص) از خود آنان به خودآنان اولويت دارد و معناى اولويت، رجحان جانب پيامبر (ص) است هنگامى كه امر داير بين ايشان و ديگران شود . پس خلاصه اين‏كه هر چه مؤمن براى خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگى و قبول دعوتى و به اجرا گذاشتن اراده، پس پيامبر (ص) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بين پيامبر (ص) و خودش در يكى از آن‏ها داير شود، جانب پيامبر (ص) بر خودش ارجحيت دارد . (54)
    در روايات نيز اين مطلب به شكل‏هاى گوناگون بيان شده است . بحث روايى درباره آيه «انما وليكم الله ...» را به بخش بعد [تحقيق] موكول مى‏كنيم . درباره آيه «النبى اولى بالمؤمنين ...» نيز روايات بسيارى از سوى شيعه و اهل سنت نقل شده كه پيامبر (ص) با استشهاد به اين آيه شريفه، حضرت على (ع) را به ولايت‏بر مردم نصب فرموده و گفتند: «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» . در روايتى از امام موسى بن جعفر (ع) همين مضمون نقل شده است كه پيامبر (ص) نوزده روز پيش از وفاتشان اين مطلب را سومين بار، براى مردم بيان كردند . (55)

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    در روايت ديگرى، امام (ع) ولايت پيامبر (ص) را به ولايت پدر بر پسر تشبيه مى‏كنند كه بر پسر لازم است از پدر اطاعت كند و اگر پسر، فقير باشد، پدر نيز مخارج او را بر عهده مى‏گيرد . پس بر مؤمنان نيز لازم است از پيامبر (ص) اطاعت كنند و پيامبر (ص) نيز مؤونه آنان را بر عهده مى‏گيرد . آن گاه همين مقام را براى حضرت على (ع) و ديگر ائمه (ع) بيان مى‏كنند و به آيه «و بالوالدين احسانا» بر پدر بودن ايشان استشهاد مى‏كنند . (56)


    
    3 . آياتى كه درباره حكم پيامبر (ص) سخن مى‏گويند
    دسته سوم از آياتى كه به حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) مى‏پردازند، ايشان را حاكم در ميان مردم معرفى مى‏كنند . اين آيات، به سه صورت در قرآن كريم مطرح شده‏اند: يك دسته، هدف از فرو فرستادن كتاب بر حضرت را حكم بين مردم معرفى مى‏كند:
    «انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك الله‏» . (57)
    دسته ديگر، مقتضاى ايمان را حاكم كردن پيامبر (ص) در امور اختلافى بين مؤمنان و تسليم حكم ايشان بودن، مى‏داند:
    «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما» . (58)
    و دسته سوم، حكم ابتدايى پيامبر (ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختيار آنان را در اين موارد، سلب مى‏كند:
    «و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم‏» . (59)
    در مباحث قبل [تحقيق] گفتيم كه «حكم‏» در قرآن كريم، مربوط به امر قانون‏گذارى و تشريع است; زيرا حكم، به‏طور انحصارى در اختيار خداوند است:
    «و ما اختلفتم فيه من شى‏ء فحكمه الى الله‏» . (60)
    گاهى نيز به كتاب و گاه به پيامبران (ع) نسبت داده شده است . از اين رو، تشريع خداوند در قالب كتاب و كلام پيامبران (ع)، احكام كلى مورد نياز مردم را بيان مى‏كند; همان‏طور كه اين آيه شريفه، بر آن دلالت دارد:
    «و انزلنا اليك الكتاب لتبين للناس ما نزل اليهم‏» . (61)


    و امور حكومتى، كه بستگى به شرايط مختلف دارد، و همين‏طور امور قضايى جزئى، كه بر طبق قوانين كلى، در موارد مختلف صادر مى‏شود، بر عهده پيامبر (ص) است:
    «انا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك الله‏» . (62)
    
    علامه طباطبائى‏قدس سره در اين باره مى‏فرمايد:
    اطاعت از پيامبر (ص) دو جهت دارد: يكى جهت تشريع آن چه خداوند بدون آوردن در كتاب، بر او وحى مى‏كند كه همان تفصيل مجملات قرآن كريم و متعلقات و مرتبطات آن است; همان‏طور كه خداوند متعال فرموده است: «و انزلنا اليك الذكر ...» . دوم تصميمات خودش است كه مربوط به امر ولايت‏حكومت و قضاى او است و خداوند متعال فرموده است: «لتحكم بين الناس ...» و اين شامل تصميماتى است كه بر اساس ظواهر قوانين قضايى، بين مردم حكم مى‏كند و نيز تصميماتى كه در امور مهم، به آن‏ها حكم مى‏كند و خداوند به او دستور داده است كه در آن‏ها با مردم مشورت كند: «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله‏» كه در مشورت، مردم را داخل كرده است; ولى در تصميم‏گيرى، پيامبر (ص) را تنها ذكر كرده است . (63)
    روايات نيز با استشهاد به آياتى كه حكم را به پيامبر (ص) نسبت مى‏دهند، مساله تفويض امور دين و دنياى مردم را به او، مطرح مى‏كنند . از امام صادق (ع) روايت‏شده است:
    لا ولله، ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول الله و الى الائمة . قال عزوجل: «انا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك الله‏» . (64)
    در روايت ديگرى از امام صادق (ع) نقل شده است:
    ان الله عزوجل ادب نبيه فلما اكمل له الادب قال: «انك على خلق عظيم‏» ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده فقال عزوجل: «ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» . (65)
    


    معناى حكم پيامبر (ص)
    سياق آيات با اختصاص آن به مورد قاضى تحكيم، كه در مورد آيه 36 سوره اعراف احتمال داده شده است، (66) منافات دارد; زيرا اولا همان‏طور كه از آيات و روايات، روشن شد، اين حكم به پيامبر (ص) همان حكم انحصارى خداوند است كه به او تفويض شده است و مورد آن، امور دين و جامعه مؤمنان مى‏باشد . ثانيا در آيه «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك ...» نيز با رجوع به آيات قبل مى‏بينيم كه ابتدا آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ...» قرار دارد و سپس به اين مساله پرداخته شده كه هرگاه به مردم گفته مى‏شود كه به سوى آن چه خدا نازل كرده و به سوى رسول بياييد، منافقان از رسول اعراض مى‏كنند .

 آن گاه اين حكم كلى، درباره همه پيامبران مطرح گرديده كه «ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» و سپس آيه مورد نظر نازل شده است و مؤمنان را كسانى قلمداد كرده كه اولا پيامبر را در بين خود حاكم گردانند; يعنى ملزم هستند كه او را حاكم كنند . ثانيا از دل و جان، به حكم او راضى وتسليم باشند و در آيه بعد، يكى از احكامى را كه احتمال داشت از سوى پيامبر (ص) صادر گردد، با اين مضمون توضيح مى‏دهد كه «اگر ما به آنان دستور مى‏داديم كه همديگر را بكشيد يا از شهر و ديارتان خارج شويد، جز عده اندكى آن را اجرا نمى‏كردند» . در روايتى از امام صادق (ع) در توضيح آيه «فلا و ربك لا يؤمنون ...» آمده است:
    لو ان قوما عبدوا الله وحده لا شريك له و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة و حجوا البيت و صاموا شهر رمضان ثم قالوا لشى‏ء صنعه الله او صنعه النبى الا صنع خلاف الذى صنع؟ او وجدوا ذلك فى قلوبهم لكانوا بذالك مشركين ثم تلا هذه الاية: «فلا و ربك ...» ثم قال ابو عبدالله: فعليكم بالتسليم . (67)
    ثالثا در آيه مورد استشهاد، براى حمل حكم پيامبر (ص) بر قاضى تحكيم - همان‏طور كه قبلا هم توضيح داده شد - مساله روشن‏تر است; زيرا در آن‏جا اصلا سخن از پذيرش يا عدم پذيرش نيست تا حمل بر قضاوت در امور شود، بلكه بحث در اين است كه هرگاه امر مبرمى از سوى خدا و رسول صادر گرديد، ديگر مؤمنان از خود اختيارى ندارند; يعنى حتى امورى كه به‏طور عادى در اختيار خودشان است، با حكم خدا و رسول، از آنان سلب مى‏شود . اين مطلب، حكايت از اين مى‏كند كه حكم پيامبر (ص) شامل همه دستورهايى است كه ايشان در موارد مختلف داده اند و حتى عمل به اين احكام، اعم از اين است كه او حضور داشته باشد يا نه و در صورت عدم حضور او نيز اگر مساله اى پيش آيد كه حكمش از سوى پيامبر (ص) صادر شده باشد، عمل به آن لازم است .
    
    4 . آياتى كه پيامبر (ص) را محور در امور اجتماعى معرفى مى‏كند
    محور بودن انبيا در ايجاد قسط در جامعه
    قرآن كريم يكى از اهداف بعثت انبيا (ع) را اقامه قسط در جامعه انسانى معرفى مى‏كند:
    «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط‏» . (68)
    عدالت اجتماعى يكى از آرزوهاى جوامع بشرى در طول تاريخ بوده و هست و همه كسانى كه به گونه اى اداره جامعه را بر عهده دارند يا مى‏خواهند بر عهده بگيرند، آن را به مردم نويد مى‏دهند و خداوند نيز پيامبران (ع) را با همين هدف، به ميان مردم فرستاده است و ابزار لازم را نيز، كه عبارت از كتاب و ميزان باشد، در اختيار آنان قرار داده است (ناگفته نماند كه قسط در مورد انبيا، دايره‏اى بسيار وسيع تر از آن‏چه مربوط به زندگى مادى انسان است، را شامل مى‏شود) .
    نكته‏اى كه در آيه شريفه وجود دارد - و جزو سنت‏هاى تغييرناپذير خداوند است - اين است كه مردم در پذيرش هدايت تشريعى خداوند، مختارند . از اين رو، رهبرى پيامبران بر اساس ايمان تحقق مى‏يابد، نه بر اساس زور و اجبار و در اين آيه نيز پس از تامين محورهاى تحقق قسط در اجتماع، كه عبارتند از: رهبرى معصومان و قانون، قيام به قسط بر عهده خود مردم گذاشته شده است . جالب اين‏كه قوه قهريه، كه يكى از ضروريات براى اصلاح جامعه است، در مرحله بعد قرار داده شده است و هدف از آن، نصرت پيامبران (ع) و خداوند بيان شده است:
    «و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز» . (69)

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir
    در نتيجه، اجرا شدن قسط در جامعه به وسيله پيامبران (ع) پس از ايمان به آنان تحقق خواهد يافت و پيش از اين مرحله - همان‏طور كه گذشت - وظيفه ايشان انذار براى ايمان آوردن كافران و مشركان است كه خود، نوع ديگرى از قسط است، زيرا در منطق قرآن كريم «ان الشرك لظلم عظيم‏» (70) شرك ظلم بزرگى است . از اين‏جا اين پرسش نيز پاسخ داده مى‏شود كه چرا عده اى از پيامبران (ع) به رهبرى مردم نپرداختند؟ علت آن را بايد در عدم پذيرش ايشان از سوى اقوام مخاطبشان جست‏وجو كرد به گونه‏اى كه شرايط تحقق يك جامعه مؤمن، كه تابع ايشان باشد، فراهم نگرديد .
    


    اجازه گرفتن از پيامبر (ص) هنگام شركت در امور اجتماعى
    در سوره نور، خداوند بر محوريت پيامبر (ص) در امور اجتماعى تاكيد مى‏كند و مؤمنان را كسانى قلمداد مى‏كند كه در اين امور، تابع او هستند:
    «انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستئذنوه اولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله فان استئذنوك لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم و استغفر لهم ان الله غفور رحيم .» (71)
    اين آيه شريفه، نقش رهبرى مؤمنان را به پيامبر (ص) نسبت مى‏دهد و تقدم امور اجتماعى بر امور شخصى را بيان مى‏كند و تذكر مى‏دهد كه در امور اجتماعى، هيچ كس حق تك‏روى و عمل بر اساس راى و نظر خويش را ندارد و بايد همه امور با اجازه پيامبر (ص) انجام گيرد . البته به پيامبر نيز سفارش مى‏كند كه اگر افرادى براى رفع گرفتارى‏هاى شخصى از تو اجازه خواستند، به آنان اجازه بده; ولى اين اجازه نيز به خواست آن حضرت بستگى دارد . در آيه بعد نيز به اين محوريت، به گونه‏اى ديگر توجه شده و دعوت پيامبر (ص) به عنوان رهبر، غير از دعوت ديگران تلقى گرديده و به آثار زيان‏بار مخالفت‏با دستورهاى ايشان، كه تحقق فتنه يا نزول عذاب است، پرداخته شده است:
    «لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لواذا فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم‏» . (72)
    
    علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
    خواندن رسول، عبارت از خواندن مردم به كارى از كارها است; مانند خواندن آنان به ايمان و عمل صالح و خواندن آنان براى مشورت در كارهاى اجتماعى و خواندن آنان به نماز جمعه و دستور به آنان در كارهاى دنيوى يا اخرويشان . پس همه اين‏ها خواندن از سوى پيامبر (ص) محسوب مى‏شود . (73)
    بدين ترتيب، با توجه به سياق آيات، اين احتمالات كه مراد از خواندن رسول، صدا زدن مردم اسم رسول خدا را، مانند ديگر مردم باشد، يا مقصود از مخالفت از امر، در «فليحذر الذين يخالفون‏» دستور خداوند باشد، منتفى مى‏گردد، هر چند اگر اين احتمالات را درست نيز فرض كنيم، صراحت آيات در محوريت پيامبر (ص) در امور اجتماعى، بر جاى خود باقى است .


    
    محور بودن پيامبر (ص) در امور مالى جامعه
    از محورهاى مهم در امور اجتماعى، امور مالى است . در اسلام سه محور مهم براى تحقق عدالت اجتماعى، در اين بعد در نظر گرفته شده است كه هر سه در اختيار پيامبر (ص) به عنوان رهبر اجتماع قرار داده شده است . زكات، خمس و انفال، اين سه محور را تشكيل مى‏دهند (هر چند صدقات و كفارات واجب و مستحب ديگرى نيز در اين زمينه مطرحند كه بيش‏تر جنبه فردى دارند و قابل پيش‏بينى نيز نيستند) .
    خداوند پيامبر (ص) را متولى امور زكات قرار داده و از مؤمنان مى‏خواهد به سهمى كه از سوى خداوند و پيامبر (ص) به آنان داده مى‏شود، راضى باشند:
    «و لو انهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيؤتينا الله من فضله و رسوله و انا الى الله راغبون‏» (74)
    و پيامبر (ص) است كه سهام افراد و نيز افرادى را كه مشمول زكات هستند، معين مى‏كند . علاوه بر اين‏كه يكى از مصاديق آن، كه فى سبيل الله است، هنگام مصرف نيز نياز به سرپرست دارد .
    انفال و خمس نيز مانند زكات هستند، غير از اين‏كه انفال، تنها ويژه خداوند:
    «يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول‏» ، (75) 
 
  
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    ولى در خمس افراد ديگرى نيز شريكند:
    «و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء فان لله خمسه و للرسول‏» . (76)
    آن چه در اين‏جا مهم است و روايات هر دو باب، بر آن دلالت دارد، سرپرستى پيامبر (ص) و پس از ايشان، امام‏قدس سره بر خمس و انفال است‏به گونه‏اى كه اين دو زير نظر ايشان به مصارف خود مى‏رسند و هرچند پيامبر (ص) و امام (ع) براى امور شخصى خويش مى‏توانند از اين دو منبع استفاده كنند، ولى مهم ترين مصرف آنها براى اداره امور حكومت و عدالت اجتماعى است; از جمله اين روايات، حديثى است كه پس از بيان مواردى كه در آن، خمس واجب است، مى‏فرمايد:
    فسهم الله و سهم رسول الله لاولى الامر من بعد رسول الله . (77)
    و در ادامه روايت، والى را تقسيم كننده خمس، بين ديگر شركا معرفى مى‏كند و اگر پس از رفع نياز آنان چيزى زياد بيايد، آن را ويژه والى مى‏داند و اگر كمبودى باشد، بر عهده والى است كه آن را تكميل كند (78) .
    
    هم‏چنين درباره مصرف اموالى كه نزد والى است، مى‏فرمايد:
    فيكون بعد ذلك ارزاق اعوانه على دين الله و فى مصلحة ما ينوبه من تقوية الاسلام و تقوية الدين فى وجوه الجهاد و غير ذلك مما فيه مصلحة العامة، ليس لنفسه من ذلك قليل و لا كثير . (79)
    آن گاه به مساله انفال مى‏پردازد و آن را در اختيار پيامبر (ص) و سپس والى مى‏داند . (80)
    روايات ديگرى نيز به همين مضمون، نقل شده است . (81)
    5 . آياتى كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر (ص) فرا مى‏خواند
    در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه مؤمنان را به ايمان به خداوند و رسول (ص) فرا مى‏خواند . در بعضى از اين آيات، خداوند و رسول (ص) هر دو ذكر شده اند:
    «يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله ...» ، (82)
    هر چند اين آيات نيز براى استدلال بر مطلوب، كفايت مى‏كند، ولى چون ممكن است‏بر مراتب ايمان قلبى حمل شود، آيه‏اى را دراين باره مى‏آوريم كه مؤمنان را به ايمان به رسول فرا مى‏خواند:
    «يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته‏» . (83)
    در اين آيه، مؤمنان به ايمان به رسول (ص) دعوت شده اند و با توجه به اين‏كه آنان قبلا به خداوند، رسول او و كتاب ايمان آورده اند، در اين آيه، نكته‏اى نهفته است . علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
    مقصود از ايمان به رسول، تبعيت تام و اطاعت كامل از او در آن‏چه دستور مى‏دهد و آن چه باز مى‏دارد، است، چه حكمى از احكام شرع باشد يا از جهت ولايت امور امت، از او صادر شده باشد . (84)
    و آن گاه كه اين آيه شريفه را به ضميمه آيات قبل، كه هدف از بعثت انبيا را اقامه قسط معرفى مى‏كنند، در نظر بگيريم و به نتيجه ايمان به رسول - كه نورى از سوى خداوند است كه به واسطه آن، مردم در دنيا حركت مى‏كنند - توجه كنيم، اين مساله آشكارتر مى‏شود كه خداوند اطاعت كامل از پيامبرش را خواسته و او را حاكم بر امور مردم قرار داده است .
    

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir
    پى‏نوشت‏ها:
    1) نساء، آيه 64 .
    2) نساء، آيه 80 .
    3) نساء، آيه 59 .
    4) انفال، آيه 21 .
    5) نور، آيه 56 .
    6) شعراء، آيه 108 .
    7) اعراف، آيه 142 .
    8) طه، آيه 90 .
    9) طه، آيه 93 .
    10) نور، آيه 64 .
    11) نوح، آيه 3 .
    12) حشر، آيه 7 .
    13) بحارالانوار، ج‏17، ص‏6، ح‏7 .
    14) همان، ج‏25، ص‏331 .
    15) همان، ص‏10، ح‏19 .
    16) همان، ص‏331 .
    17) نساء، آيه 59 .
    18) ر . ك: تفسير الميزان، ج‏4، ص‏39; التبيان، ج‏3، ص‏236; تفسير المنار، ج‏5، ص‏180 .
    19) حشر، آيه 7 .
    20) آل عمران، آيه 128 .
    21) تفسير الميزان، ج‏4، ص‏9 .
    22) آل عمران، آيه 154 .
    23) بحارالانوار، ج‏17، ص‏12، ح‏12 .
    24) حشر، آيه 7 .
    25) قصص، آيه 56 .
    26) نمل، آيه‏81 .
    27) شورا، آيه 52 .
    28) آل عمران، آيه 159 .
    29) آل عمران، آيه 154 .
    30) رعد، آيه 31 .
    31) انفال، آيه 17 .
    32) آخرت‏وخدا، هدف بعثت انبيا، ص‏97; الاسلام و اصول الحكم، ص‏71 .
    33) ق، آيه 45 .
    34) غاشيه، آيه 21 و 22 .
    35) يونس، آيه 99 .
    36) غاشيه، آيه 21 .
    37) آل عمران، آيه 159 .
    38) هود، آيه 59 .
    39) تفسير الميزان، ج‏7، ص‏314 .
    40) بحارالانوار، ج‏17، ص‏53، ح‏28 .
    41) بحارالانوار، ج‏16، ص‏192، ح‏28 .
    42) فاطر، آيه 73 .
    43) اعراف، آيه 188 .
    44) آخرت‏وخدا، هدف بعثت انبيا، ص‏97; الاسلام و اصول الحكم، ص‏73 .
    45) مائده، آيه 19 .
    46) فرقان، آيه 20 .
    47) هود، آيه 12 .
    48) احزاب، آيه 45 و 46 .
    49) احزاب، آيه 6 .
    50) مجله حكومت اسلامى، سال اول، ش‏دوم، ص‏224 .
    51) همان، ش اول، ص‏55 .
    52) همان، ش دوم، ص‏239 .
    53) احزاب، آيه 36 .
    54) تفسير الميزان، ج‏16، ص‏276 .
    55) بحارالانوار، ج‏22، ص‏489، ح‏35 .
    56) همان، ج‏27، ص‏243 .
    57) نساء، آيه 105 .
    58) نساء، آيه 65 .
    59) اعراف، آيه 36 .
    60) شورا، آيه 10 .
    61) نحل، آيه 46 .
    62) نساء، آيه 105 .
    63) تفسير الميزان، ج‏4، ص‏388 .
    64) اصول كافى، ج‏1، ص‏267، ح‏8 .
    65) همان، ص‏266، ح‏4 .

    66
) مجله حكومت اسلامى، سال اول، ش دوم، ص‏224 .
    67) اصول كافى، ج‏2، ص‏398، باب الشرك، ح‏6 .
    68) حديد، آيه 25 .
    69) حديد، آيه 25 .
    70) لقمان، آيه 13 .
    71) نور، آيه 62 .
    72) نور، آيه 63 .
    73) تفسير الميزان، ج‏15، ص‏166 .
    74) توبه، آيه 59 .
    75) انفال، آيه‏1 .
    76) انفال، آيه 41 .
    77) اصول كافى، ج‏1، ص‏540، باب الفى‏ء و الانفال و تفسير الخمس .
    78) همان .
    79) همان، ص‏541 .
    80) همان .
    81) همان، ص‏544 .
    82) نساء، آيه 136 .
    83) حديد، آيه 28 .
    84) تفسير الميزان، ج‏19، ص‏174 .
 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

سرگذشت «شق صدر النبى‏» (ص) از پندار تا حقيقت (على كربلايى پازوكى )۲

 

عنوان :        سرگذشت «شق صدر النبى‏» (ص) از پندار تا حقيقت (على كربلايى پازوكى )۲

صاحب اثر : على كربلايى پازوكى

                 

منبع :     سايت ستاد پاسخگويي به مسايل ديني

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

     
    «قال لى انس فكنت ارى اثر المخيط فى صدره‏» . نزديك به اين معنى و عبارات (كه از صحيح مسلم نقل شد) و يا عين آن را مى‏توان در سيره ابن هشام (20) ، «تاريخ طبرى‏» (21) ، «تاريخ يعقوبى‏» (22) ، «تاريخ مسعودى‏» (23) و «السيرة الحلبية‏» (24) يافت و اگر اختلافى وجود دارد در تعداد افرادى است كه براى اين كار آمده‏اند. در بعضى از كتابها از آنها به ملك يا جبرئيل تعبير شده و در بعض ديگر به دو مرد سفيدپوش، ولى در اصل وقوع چنين حادثه‏اى در تمام كتابهاى مذكور، اتفاق نظر وجود دارد. البته ناقل خبر كتاب صحيح مسلم «انس بن مالك‏» و ناقل خبر كتابهاى تاريخ «حليمه‏» است. بعضى (25) خواسته‏اند در جهت تاييد اين واقعه به آيات يكم تا سوم سوره مباركه «انشراح‏» تمسك كنند. آنجا كه خداوند خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده‏اند:
    
    «الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك ورزك‏» . (انشراح/21) «آيا سينه تو را نگشوديم و سنگينى آن را از تو برنداشتيم‏» .
    
  

  نقد و بررسى ديدگاه اهل سنت
    1. ضعف سند روايت
    با مراجعه به كتابهاى رجالى اهل سنت (26) معلوم مى‏گردد كه مؤلفان اين كتب، «ثور بن يزيد شامى‏» را كه يكى از راويان اين خبر است و طبرى اين داستان را از او نقل كرده توثيق نكرده‏اند، ابن حجر مى‏گويد: جد او در صفين جزو لشگريان معاويه بود و در آن نبرد كشته شد، و هر موقع نام على‏9 را نزد «ثور» مى‏بردند، مى‏گفت: مردى كه جد مرا كشته دوست ندارم، هرموقع نزد او درباره‏ى على‏9 بدگويى مى‏كردند، سكوت مى‏نمود.
    
    ابن هشام در تاريخ، اين داستان را از «بعض اهل علم‏» نقل مى‏كند، نقل روايت‏به اين صورت ضعف سندى ديگرى به شمار مى‏رود. زيرا معلوم نيست كه اين «بعض اهل علم‏» چه افرادى مى‏باشند، در نتيجه خبر مجهول و ضعيف خواهد بود و نمى‏توان به مفاد آن پايبند بوده و بر اساس آن عمل كرد و يا اعتقادى را برگزيد.
    
    2. ضعف متن روايت
    محمود ابوريه در كتاب «اضواء على السنة المحمدية‏» به نقل از استادش «محمد عبده‏» مى‏گويد: اين خبر از اخبار ظنيه بوده و خبر واحد است و موضوع آن عالم غيب است و ايمان به غيب نيز جزو عقايد مى‏باشد و در آن ظن و گمان مفيد فايده نيست، به دليل قول خداوند: «...ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» (27) بنابراين، ما مكلف نيستيم به مضمون اين روايات ايمان بياوريم. (28)
    
    3. تعارض بين مفاد روايات
    در بين مفاد رواياتى كه در مورد اين واقعه نقل شده، تعارض آشكارى به چشم مى‏خورد. ابن هشام مى‏گويد: سبب ارجاع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به مادرش اين بود كه عده‏اى از مسيحيان حبشه او را با دايه‏اش ديدند، آنگاه از او (دايه‏اش) سؤالاتى كردند و پيامبر را مورد معاينه قرار دادند، آنگاه به دايه‏اش گفتند: ما اين كودك را مى‏گيريم و به سرزمين حبشه مى‏بريم، (با شنيدن اين سخنان) حليمه بر جان پيامبر ترسيد و او را به مادرش برگرداند. (29) در حالى‏كه در ادامه مطلب ابن هشام و ديگران نيز در كتابهايشان نقل كرده‏اند كه علت‏برگرداندن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نزد مادرش داستان شكافتن سينه او بوده است; زيرا حليمه و شوهرش ترسيدند جنيان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لطمه‏اى وارد كنند (30) ، بنابراين او را به مادرش برگرداندند. (31) چگونه ممكن است، پاره شدن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سبب برگشت او به مادرش باشد؟ در حالى‏كه وقوع اين حادثه را در سن دو يا سه سالگى پيامبر نقل كرده‏اند، با اين كه همه اتفاق دارند كه پيامبر بعد از اتمام پنج‏سالگى به مادرش برگردانده شد. (32)
    
    4. منبع شرارت كجاست؟
    آيا ممكن است غده يا (لخته) خونى در قلب، منبع شرارت باشد، در حالى‏كه شرارت و تقوا به قلب مادى ربطى ندارد. به علاوه چرا چندين مرتبه اين عمل تكرار شده، آيا العياذ بالله اين به بدى سيرت و ذات پيامبر بر نمى‏گردد وبهره پيامبر نسبت‏به ساير افراد بنى‏آدم از شيطان بيشتر نبوده است؟
    
    5. آيا ايجاد طهارت باطنى احتياج به عمليات جراحى دارد؟
    اگر خداوند بخواهد بنده‏اش را از شرور و بديها پاك كند آيا احتياج به عمل جراحى، آن هم در انظار عمومى دارد و چگونه ملك مجرد با پر و بالش اين عمل را انجام مى‏دهد؟ !
    
    6. شيطان را بر بندگان مخلص خدا راهى نيست
    آيا اين قبيل روايات با آنچه در آيات قرآنى آمده كه شيطان بر بندگان مخلص خدا راه نفوذ ندارد، معارض نيست؟
    
    و هنگام تعارض بايد جانب كداميك را گرفت؟
    
    خداوند در قرآن از قول شيطان نقل مى‏كند كه او مى‏گويد: «پروردگارا! بدانچه گمراهم نمودى هر آينه زينت مى‏دهم در زمين براى بندگان و به زودى همه آنها، به جز بندگان مخلصت را گمراه مى‏كنم‏» (33) خداوند در جواب شيطان مى‏فرمايد: «بر بندگان من تو را سلطه‏اى نيست‏» . (34)
    
    «ابوريه‏» بعد از آوردن اين آيات مى‏گويد: «چگونه اينان كتاب خدا را به وسيله سنت ظنيه و احاديث متواتر را با اخبار آحاد كه فقط مفيد ظن است، دفع مى‏كنند» . (35)
    
    قصه «شق الصدر» در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
    ابن ابى الحديد در شرح نهج‏البلاغه‏اش در ذيل كلام امير مؤمنان عليه السلام در خطبه قاصعه آنجا كه حضرت مى‏فرمايد:
    
    «لقد قرن الله به من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم ومحاسن اخلاق العالم ليله و نهاره‏» (36) مى‏گويد: «ينبغى ان نذكر الان ما ورد فى شان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وعصمه بالملائكة ليكون ذلك تقريرا و ايضاحا لقوله عليه السلام (ولقد قرن‏الله...) . (37)
    
    «شايسته است آنچه در شان و عصمت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده است را ذكر كنيم تا توضيحى روشن براى كلام حضرت باشد كه فرمود: (لقد قرن الله...)» .
    
    وى در تفسير كلام حضرت عليه السلام به ذكر جريان شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل از «كتاب تاريخ طبرى‏» مى‏پردازد. و در جهت تاييد اين مطلب حديثى را از امام باقر عليه السلام نقل مى‏كند كه اصحاب امام باقر عليه السلام از او در مورد قول خداوند كه مى‏فرمايد: «الا من آرتضى من رسول...» سؤال كردند. حضرت عليه السلام فرمود: «خداوند براى انبياى خود ملائكه‏اى را مامور كرده كه اعمال آنها را حفظ و رسالت را به آنها تبليغ مى‏كنند و براى پيامبر اسلام ملك عظيمى را موكل كرده كه از هنگام شيرخوارگى او را به خيرات و خوبيها و مكارم اخلاق ارشاد و از بديها باز مى‏دارد» . (38)
    
    ب) ديدگاه دانشمندان شيعه در مورد قصه «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏»
    در منابع شيعى اين داستان را مى‏توان در كتابهاى تفسير ذيل آيه اول سوره «اسراء» كه جريان معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بيان مى‏كند و در سوره «انشراح‏» ذيل آيه «الم نشرح...» و در منابع روايى در كتاب شريف بحار (جلد15) جستجو كرد.
    
    1. قصه «شق الصدر» در تفسير مجمع البيان (39)
    شيخ طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان در تفسير آيه‏ى اول سوره اسراء به مناسبت نقل ماجراى معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گويد: «روايات زيادى در ارتباط با عروج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آسمان وارد شده است و عده‏ى كثيرى از صحابه نيز آنها را نقل كرده‏اند، كه اين روايات را به چهار دسته مى‏توان تقسيم كرد:
    
    الف. رواياتى كه قطع به صحت آن داريم; زيرا متواترند و علم به صحت آنها پيدا مى‏كنيم.
    
    ب. رواياتى كه عقل وقوع مضامين آنها را تجويز مى‏كند، و با اصول دين ما نيز مخالفتى ندارد و ما نيز مفاد آنها را مى‏پذيريم.
    
    ج. رواياتى كه، متن آنها با بعضى از اصول دينى سازگارى ندارد، گرچه تفسير و تاويل آنها بر وجهى كه موافق اصول اعتقادى باشد، ممكن است. بنابراين لازم است اين گونه روايات را قبول نكنيم‏» .
    
    در ادامه شيخ طبرسى براى هر كدام از اين چهار قسم مثالهايى را نقل مى‏كند، تا اين كه مى‏گويد:
    
    «اما نوع چهارم از روايات مانند اين كه نقل شده، در شب معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با خداوند صحبت كرد، و او را ديد، و يا اين كه گفته شده سينه پيامبر شكافته شد» . (و قلب او را از بديها و گناه شستشو دادند) .
    
    شيخ طبرسى براى بطلان قسم چهارم از روايات و مثالهاى آن دليل مى‏آورد و مى‏گويد: «دليل بطلان مثال رؤيت و تكلم با خدا اين است كه قبول اين مطلب سبب تشبيه و تجسيم خداوند مى‏شود، و خداوند منزه از آن است، و دليل بطلان مثال شكافته شدن سينه پيامبر وشستشوى آن از گناه و بديها اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاك و پاكيزه (طاهر ومطهر) از هر بدى و عيبى آفريده شد، به علاوه چگونه ممكن است قلب با شستشوى ظاهرى از گناه و اعتقاد سوء كه يك امر درونى و روحى است پاك شود؟ !»
    
    2. قصه «شق الصدر» در تفسير الميزان (40)
    علامه طباطبايى در تفسير الميزان در ذيل آيه اول سوره اسراء كه خداوند مى‏فرمايد: «منزه است آن (خدايى) كه بنده‏اش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى كه (به واسطه‏ى پيامبران) آن را بركت داده‏ايم سير داد، تا از نشانه‏هاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بيناست‏» . (41)
    
    مى‏گويد: تمثيل بهشت‏براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شده است و بهشت را براى او ممثل كرده‏اند; نه اين كه در خارج بهشت را با چشم سر مشاهده كرده باشد.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    ايشان در ذيل همين مطلب «قصه شق الصدر» را يادآور مى‏شود و مى‏گويد: «قصه شق‏الصدر پيامبر نيز مانند رؤيت و ديدن بهشت نوعى تمثل بوده است‏» . و در ادامه مى‏گويد: «واقع شدن چنين تمثيلاتى در ظواهر كتاب و سنت (زياد است) كه راهى براى انكار آنها وجود ندارد» .
    
    لازم به تذكر است كه قبول اين قبيل توجيهات متفرع بر صحت و قبول اصل سند روايت مى‏باشد. و توجيه تمثل علامه با فرض قبول سند روايت در صورتى قابل قبول است كه با متن روايات صحيح در كتب شيعه سازگارى داشته باشد.
    
    به علاوه، به نظر مى‏رسد قول به تمثل با متن رواياتى كه از كتب اهل سنت در اين مورد نقل شده است قابل جمع نيست وسازگارى ندارد; زيرا از جمله احاديث منقول در اين باره، حديثى است كه از طريق انس بن مالك نقل شده است.
    
    انس در روايتى كه در كتاب صحيح مسلم از او نقل شده است مى‏گويد: «من جاى بخيه را در سينه پيامبر ديدم‏» با توجه به اين قسمت روايت، قبول قول به تمثل در شكافتن سينه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم امرى مشكل است.
    
    3. قصه «شق‏الصدر» در كتاب بحارالانوار (42)
    اين داستان را علامه مجلسى در جلد پانزدهم بحار به نقل از كسى كه او را «واقدى‏» مى‏نامند، نقل كرده است. وى داستان را اين طور بيان مى‏كند كه: «جبرئيل، رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را به پشت انداخت و لباسش را بالا زد، پيامبر به او فرمود: اى برادر چه اراده كرده‏اى، جبرئيل گفت، نگران نباش، بالش را بيرون آورد، سينه و شكم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را پاره كرد، قلب او را گشود و لكه سياهى از آن بيرون آورد، سپس قلب را شستشو داد و آن را در سينه گذاشت‏» .



    وى در ادامه مى‏گويد: عبدالله بن عباس سؤال كرد از رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم از چه چيزى قلب تو را شستشو دادند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «از شك و فتنه نه از كفر; زيرا من هرگز كافر نبودم و به درستى كه من ايمان به خدا داشتم قبل از اين كه در صلب آدم عليه السلام جاى گيرم‏» .
    
    علامه مجلسى مى‏گويد: روايت‏شق صدر از طريق مخالفان نقل شده است، و عده‏ى زيادى از اصحاب (علماء شيعه) بر آن اعتماد نمى‏كنند، ولى به خاطر دو نكته من آن را ذكر كرده‏ام: (43)
    
    الف. روايات «شق الصدر» وقوع حوادث عجيب و شگفت‏انگيزى را در مورد شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيان مى‏كند كه عقل در قبول آن مشكلى ندارد.
    
    ب. در بعضى تاليفات شيعيان اين روايت ذكر شده است.
    
    4. نظر سيد هاشم المعروف الحسنى
    وى در كتاب «سيرة المصطفى‏» بعد از نقل اين داستان، و اعتراف به ضعف سند روايات در برابر اين موضوع مى‏گويد: اما ضعف سند به تنهايى نمى‏تواند سبب انكار اين حادثه شود; زيرا آنچه در اين روايات آمده از نوع اعجاز است و عقل به آن احاطه و دسترسى ندارد، در حالى‏كه قدرت خداوند نيز واسع و فراگير است. به علاوه در زندگى پيامبر بزرگ اسلام از اين قبيل حوادث زياد است كه تفسيرى براى آن غير از اراده خداوند نمى‏توان يافت. (44)
    
    نقد و نظر در مورد قصه «شق الصدر» زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پر از حوادث واقعى مى‏باشد كه نمونه‏اى از يك انسان كامل را در آن مى‏توان يافت و شخصيت او داراى چنين جاذبه روحى و معنوى بوده است كه در طول تاريخ تمدن اسلامى تمام انسانهاى آشنا به تاريخ اسلام حتى آنان كه با او مخالف بوده‏اند را تحت تاثير قرار داده است. با وجود چنين حوادث شگفت‏انگيز و وجود شخصيت‏بزرگى كه همگى حكايت از الهى بودن او مى‏كند، ضرورتى ندارد براى نشان دادن عظمت وكمال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل حوادثى دروغين وخلاف واقع پيرامون شخصيت او پرداخت. بيان اين قبيل وقايع نه تنها موجبات رفعت و بلندى مقام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را فراهم نمى‏كند، بلكه سبب وهن و توهين به ساحت عصمت او مى‏شود. علاوه بر مطالب مذكور، نكات ذيل در بطلان نظريه «شق الصدر» پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجه مى‏باشد:
    
    1. پذيرش وقوع «شق‏الصدر» در مورد پيامبر به آن بيانى كه در كتابهاى روايى اهل سنت نقل شده است، با عصمت پيامبر (حتى در كودكى) كه از آيه‏ى تطهير (45) ومانند آن استفاده مى‏شود، منافات دارد.
    
    2. شكافتن سينه وجسم حضرت وشستشوى قلب مادى او موجبات پاكى از گناه و بدى را فراهم نمى‏آورد; زيرا گناه يك فعل روحى و غير مادى مى‏باشد كه با شستشوى عضوى مادى برطرف شدن اثر آن ممكن نيست. كانون گناه، روح و روان انسان است نه قلبى كه در قفسه سينه قرار دارد و اگر در لسان قرآن و روايات كانون گناه و ثواب قلب معرفى مى‏شود، غالبا همان روح و نفس انسانى مراد است، نه قلب مادى كه در قفسه سينه قرار دارد.
    
    3. آيات اول سوره مباركه «انشراح‏» (46) ارتباطى به «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» ندارد (كه بعضى آن را به عنوان مؤيدى براى اين داستان آورده‏اند) زيرا شرح صدرى كه در اين سوره مراد است، همان مساله سعه صدر است، كه معناى صبر، استقامت و تحمل مصايب و مشكلات را دارد و ربطى به شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ندارد.
    
    4. اگر داستنان «شق الصدر» را بپذيريم، معنايش اين است كه پاكى حضرت از گناه جبرى و خارج از اختيار او بوده و به او تحميل شده است، و اين را به عنوان فضيلتى براى حضرتش نمى‏توان ذكر كرد. به علاوه اگر اراده‏ى خداوند بر اين تعلق گرفته بود، تا پيامبرش را از گناه پاك كند، چه نيازى به انجام اين امور مشكل داشت، بلكه خداوند با يك اراده‏ى تكوينى «كن فيكون‏» بدون عمل جراحى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از لخته خون سياه و غده‏ى بد پاك مى‏كرد تا حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به گناه آلوده نشود.
    

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    پى‏نوشت‏ها:
    

    1. تاريخ عرب، ص 143، فيليپ حتى، مترجم: ابوالقاسم پاينده; تاريخ جامع اديان، جان، بى ناس ، ص‏716، مترجم: على اصغر حكمت.
    
    2. بحار: 15/345; سيرة ابن هشام: 1/177; تاريخ طبرى: 2/158; مناقب ابن شهر آشوب: 1/24; زندگانى محمد، ص 160، هيكل.
    
    3. ارهاصات: به آن حوادثى كه مقارن ولادت و در طول دوران كودكى پيامبر اتفاق افتاده است مى‏گويند، مانند خشك شدن درياچه ساوه و به رو افتادن بتها در بتخانه‏ها...، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام.
    
    4. سيره ابن هشام: 1/174 175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 1/10; صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد، ح‏6943; مسند احمد، ح‏13555.
    
    . [قالت (حليمة [... اذا اتانا اخوه يشتد فقال لى و لابيه ذاك اخى القريشى قداخذه رجلان عليها ثياب بيض فاضجعاه فشقا بطنه فهما يسوطانه...» ] .
    
    5.اضواء على السنة المحمدية، ص 187، محمود ابورية.
    
    6. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 110، علامه جعفر مرتضى.
    
    7. «انفراج‏» به معنى باز شدن، گرفته شده از ماده «فرج الشى‏ء» چيزى را باز كرد.
    
    8. صدع الشى: آن چيز را شكافت.
    
    9.صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236.
    
    10. تفسير روح المعانى: 3/137 در ذيل آيه «و انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان‏» درباره مس شيطان فرزندان آدم مگر حضرت عيسى مسيح، مطالبى را نقل كرده است.
    
    11. صحيح بخارى: 6/359; بخارى اين روايت را در تفسير سوره مريم، آيه‏ى «انى اعيذ بك و ذريتها...» آورده است.
    
    12. نخسة به معنى : سيخ زدن و نيش زدن، نخسة الشيطان سيخ زدن شيطان.
    
    13. اضواء على السنة المحمدية، ص 186، به نقل از كتاب «المسيحية فى الاسلام‏» نوشته ابراهيم لوقا.
    
    14. بر اساس اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى مسيح به صليب آويخته شد تا كفاره‏ى گناهان آدم وفرزندان اوباشد، و آنها معتقدند انسانها با گناه جبلى به دنيا مى‏آيند.
    
    15.اضواء على السنة المحمدية، ص 187.
    
    16. تفسير روح المعانى: 3/166.
    
    17. السيرة الحلبية النبوية: 1/165... و ان ذلك (مغمز الشيطان) مخلوق فى كل واحد من الانبياء عيسى عليه السلام وغيره ولم تنزع الامن نبينا محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال صلى الله عليه و آله و سلم: «ثم غسلا قلبى بذلك الثلج‏» .
    
    18. فقه السيرة، بوطى، ص 53.
    
    السيد الحسنى از علماى شيعه در كتاب «سيدة المصطفى‏» ، ص 46، اين راى و نظر را برگزيد.
    
    19. صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد ح 3: 696، مسند احمد ح‏5: 1355، قريب به اين مضمون در سيره ابن هشام: 1/175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 2/10.
    
    20. سيره ابن هشام: 1/174 175.
    
    21. تاريخ طبرى: 1/574.
    
    22. تاريخ يعقوبى: 2/10.
    
    23. تاريخ مسعودى: 2/275.
    
    24. السيرة الحلبية: 1/165.
    
    در مسند احمد، ح 5: 1355 و صحيح البخارى، ح 3: 616 و صحيح مسلم، ح 236، جبرئيل را به عنوان كسى كه شق صدر نبى را انجام داد معرفى كرده‏اند.
    
    25. تفسير روح المعانى: 30/166.
    
    26.تهذيب التهذيب: ج‏2/ ص 33.
    
    27.نجم/28.
    
    28. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
    
    29. سيره ابن هشام: 1/177.
    
    30. قال لى ابوه يا حليمة: لقد خشيت ان يكون هذا الغلام قد اصيب [ديوانه شود] فالحقيه باهله قبل ان يظهر به ذلك.
    
    31. سيره ابن هشام: 1/174، سيره حلبى: 1/166.
    
    32. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام: 1/112; حيات محمد، ص 161، هيكل.
    
    33. حجر/40 و39.
    
    34. ا سراء/65.
    
    35. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
    
    36. قسمت اول خطبه قاصعه، نهج البلاغه.
    
    37. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 13/204.
    
    38. شرح نهج البلاغه: 13/207.
    
    39. تفسير مجمع البيان: 3/395.
    
    40. تفسير الميزان: 13/34.
    
    41. اسراء/1.
    
    مثلت له تمثيلا: اذا صورت له مثاله بالكتابة وغيرها ومنه «العبد اذا كان اول يوم من ايام الاخرة مثل له ماله و ولده و عمله ويجوز ان يراد بالتمثل حضور هذه الثلاثة بالبال وحضور صورها فى الخيال‏» ; مجمع البحرين، ج‏5، كتاب الام.
    
    صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236.
    
    42. بحار الانوار: 15/356.
    
    43. همان، ص 357.
    
    44. «و هذا الاختلاف وان كان بذاته من الدواعى التى تثير الشكوك حول هذه الحادثة وبخاصة اذا نظرناالى اسانيد تلك المرويات الا ان ذلك وحده لا يكفى لانكار هذه الحادثة من اساسها لان ما جاء فى تلك المرويات هو من نوع الاعجاز والعقل لا تحيط به...» . سيرة المصطفى، ص 46.
    
    45. احزاب/33.
    
    46. انشراح/31.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

حاكميت‏ سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در قرآن۱

عنوان :        حاكميت‏ سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در قرآن۱

صاحب اثر :   محمدعلى رستميان

                

منبع :     فصلنامه حكومت اسلامى شماره 23

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

    يكى از تحقيقاتى كه در مركز تحقيقات علمى دبيرخانه مجلس خبرگان رهبرى به پايان رسيده و در دست انتشار است، حاكميت‏سياسى معصومان (ع)» مى‏باشد . اين تحقيق كه توسط حجت‏الاسلام آقاى محمدعلى رستميان به سامان رسيده، از منظر قرآن و حديث‏به حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) و ديگر معصومان (ع) مى‏پردازد و به استناد اصلى‏ترين منابع كلامى و فقهى، يعنى قرآن و حديث اثبات مى‏كند كه آن پيشوايان، داراى حاكميت‏سياسى بوده و علاوه بر رسالت تبليغ و هدايت، مسؤوليت مديريت جامعه و رهبرى سياسى مردمان را نيز بر عهده داشته‏اند . آنچه اينك پيش رو داريد بخشى از اين پژوهش است كه اختصاص به بررسى حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) در خلال آيات قرآن دارد . اميدواريم به زودى متن كامل تحقيق در قالب كتاب در اختيار علاقه‏مندان قرار گيرد . http://Sacredzigoorat.persianblog.ir 


    
    مقدمه
    آياتى كه درباره حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) در قرآن كريم آمده است، به چند دسته تقسيم مى‏شوند:
    1 . آياتى كه به مساله اطاعت از پيامبر (ص) مى‏پردازند .
    2 . آياتى كه ولايت پيامبر (ص) و اولويت ايشان بر مؤمنان را مطرح مى‏كنند .
    3 . آياتى كه حكم پيامبر (ص) را مورد توجه قرار داده‏اند .
    4 . آياتى كه پيامبر (ص) را در امور اجتماعى، محور معرفى مى‏كنند .
    5 . آياتى كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر (ص) به عنوان يكى از اركان تشريع فرا مى‏خوانند .
    1 . آياتى كه به مساله اطاعت از پيامبر (ص) مى‏پردازند
    اين دسته از آيات، اطاعت از پيامبر (ص) را به شكل‏هاى گوناگون مورد توجه قرار داده‏اند . در مواردى «اطاعت‏شدن‏» را از اهداف همه پيامبران (ع) معرفى مى‏كنند:
    «و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» . (1)
    و در مواردى با قرار دادن اطاعت از پيامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند، مانند:
    «من يطع الرسول فقد اطاع الله‏» (2)
    به تفسير آياتى مى‏پردازند كه در آن‏ها به اطاعت‏خداوند و پيامبر (ص) دستور داده شده است:
    «... اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» . (3)
    و اين نكته را توضيح مى‏دهند كه در اين آيات، چه آن‏جا كه اطاعت از آن‏ها با دستور جداگانه‏اى بيان شده است، مانند آيه‏اى كه گذشت، و چه در مواردى ديگر، مانند آيه:
    «... اطيعوا الله و رسوله و لا تولوا عنه و انتم تسمعون‏» (4)
    مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از پيامبر (ص) است و فرمان به اطاعت‏خداوند، امرى مسلم، براى يادآورى و مقدمه چينى آورده شده است; زيرا وجوب اطاعت از خداوند - همان‏طور كه در بحث‏هاى كلامى مطرح است - با شناخت مولويت او به وسيله عقل حاصل مى‏شود و اثبات آن از راه مولوى، به دور مى‏انجامد . پس فرمان به اطاعت‏خداوند، در اين آيات، ارشاد مردم به چيزى است كه خود مى‏دانند و بيان اين حقيقت است كه اطاعت از پيامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند است . شاهد بر اين مطلب، اين‏كه در هيچ آيه‏اى فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهايى نيامده است، در حالى كه در بسيارى از آيات، درباره پيامبر (ص)، يا به صورت فرمان از سوى خداوند، در كنار ديگر واجبات، آمده است، مانند:
    «و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة و اطيعوا الرسول لعلكم ترحمون‏» . (5)
    و يا به صورت فرمانى از زبان خود پيامبران (ع) مانند:
    «فاتقوا الله و اطيعون‏» . (6)

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    معناى اطاعت از پيامبر (ص)
    اكنون با توجه به معناى اطاعت، كه عبارت از «امتثال امر» است، اگر پيامبران از سوى خود، هيچ امر و نهى‏اى نداشته باشند، نمى‏توان تصورى از معناى اطاعت از آنان داشت; زيرا در اين صورت، ايشان صرفا واسطه در ابلاغ فرمان‏هايى هستند كه از سوى خداوند صادر مى‏شود و لازم مى‏آيد كه آوردن «اطيعوا الرسول‏» در آيات، به منزله تكرار «اطيعوا الله‏» باشد، در حالى كه هيچ نوع قرينه‏اى در كلام وجود ندارد و سخن اشخاص عادى، از اين‏گونه استعارات گمراه كننده خالى است چه رسد به آيات قرآن كريم كه از لحاظ فصاحت، برترين كلام است . از سوى ديگر، اين مشكل، در آياتى مانند «من يطع الرسول فقد اطاع الله‏» و «ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» بيش‏تر مى‏شود; زيرا لازمه اين سخن، دراين آيات، اجازه دادن خداوند به مردم، براى اطاعت از خود او است!؟
    


    تفويض كارها به پيامبر (ص)
    با توجه به آن چه گذشته و نيز با توجه به آيات ديگر كه برخى فرمان‏هاى پيامبران (ع) را به اقوام خود نقل مى‏كنند، مانند فرمان حضرت موسى به هارون، كه از او مى‏خواهد در ميان مردم بماند و آنان را به سوى صلاح، پيش ببرد:
    «و قال موسى لاخيه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح ...» (7)
    
    و مانند فرمان هارون به مردم:
    «و ان ربكم الرحمن فاتبعونى و اطيعوا امرى‏» (8)
    و عتاب حضرت موسى به هارون، كه «آيا نافرمانى مرا كرده‏اى؟»
    
    «افعصيت امرى‏» (9)
    هم چنين آن‏جا كه خداوند مؤمنان را از مخالفت كردن با دستورهاى پيامبر (ص) بر حذر مى‏دارد:
    «فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او عذاب‏» (10)
    و آياتى كه در آن‏ها، پيامبران (ع) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواى الهى، كه به رعايت احكام نازل شده از سوى او به دست مى‏آيد فرا مى‏خوانند و سپس به اطاعت از خود دعوت مى‏كنند، مانند:
    «قال يا قوم انى لكم نذير مبين ان اعبدوا الله و اتقوه و اطيعون‏» (11)
    روشن مى‏شود كه خداوند كارهايى را به پيامبران (ع) تفويض كرده است تا با اذن او، در ميان مردم به آن چه صلاح آنان در آن است، فرمان دهند و مردم نيز لازم است از ايشان اطاعت كنند .
    در روايات نيز با استشهاد به آيات قرآن كريم، مساله تفويض امور به پيامبر (ص) به شكل‏هاى گوناگون مطرح شده است . روايات بسيارى با استشهاد به آيه «ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (12) مساله تفويض امور به پيامبر (ص) (13) و تفويض امر دين به ايشان، (14) كه هر چه را او حلال كند، حلال است و هر چه را او حرام كند، حرام (15) ، و تفويض امر خلق به پيامبر (ص) را مطرح مى‏كنند . (16)
    


    محدوده اطاعت از پيامبر (ص)
    از مسائلى كه درباره اطاعت از پيامبر (ص) مطرح است، محدوده اى است كه بر مؤمنان لازم است در آن محدوده، مطيع ايشان باشند . آيات و رواياتى كه درباره اين مساله نقل شدند، اطاعت از پيامبر (ص) را در سطح اطاعت از خداوند مى‏دانند و نه در اين آيات و نه در آيات ديگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آن‏جا كه اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمى‏توان حدى را تصور كرد، اطاعت از پيامبر نيز از همين اطلاق برخوردار است . از اين رو، همه مفسران و كسانى كه به گونه‏اى از آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» (17) بحث كرده اند، چون اطاعت از «اولى الامر» نيز مطلق است، در صدد تبيين عصمت آنان برآمده‏اند; زيرا اطاعت مطلق از هيچ‏كس را بدون عصمت روا نمى‏دانند . (18)
    آيات ديگرى كه به بيان مساله حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) مى‏پردازند و در آينده از آن‏ها بحث‏خواهيم كرد، مبين اين مساله‏اند كه اطاعت از پيامبر (ص) هم در امور شخصى افراد جارى است و هم در امور اجتماعى . در اين‏جا درباره شان نزول آيه:
    «ما اتيكم الرسول فخذوه و مانهيكم عنه فانتهوا» (19)
    
    كه مربوط به فيئ و تقسيم آن است و از سويى به امور اجتماعى و از سويى ديگر، به منافع فردى اشخاص مربوط است، مى‏توان اشاره كرد كه اين امر، اين حقيقت را آشكار مى‏كند كه پيامبر (ص) تصميم گيرنده درباره درآمدهاى عمومى است و طبق مصلحت مى‏تواند آن را بين كسانى كه در حصول آن دخالت داشته‏اند، به‏طور غير مساوى تقسيم كند . هر چند مفهوم اين آيه شريفه، عام است و همه فرمان‏هاى پيامبر (ص) را - همان‏طور كه روايات نيز بيان كننده آن است - شامل مى‏شود .
    


    شبهات درباره اطاعت از پيامبر (ص)
    شبهاتى درباره اطاعت از پيامبران (ع) مطرح شده است كه دسته‏اى از آن‏ها مربوط به مساله دين، به‏طور مطلق و نقش آن در زندگى مردم است و برخى ديگر از آن‏ها به خصوص دين اسلام مربوط مى‏شود . هر چند بحث درباره قسمت اول، از موضوع اين نوشته، خارج است و خود نياز به تحقيقى جداگانه دارد، ولى از آن‏جا كه قرآن كريم، هم به بحث درباره ديگر انبيا (ع) پرداخته و هم مباحث كلى درباره دين را مطرح كرده است، با بحث درباره قسمت دوم، تا حدودى مباحث قسمت اول نيز تبيين مى‏شود .
    برخى با استناد به آياتى از قرآن كريم، بر عدم ارتباط دين با زندگى روزمره مردم و عدم تسلط پيامبر (ص) بر جامعه مؤمنان استدلال كرده اند و آن حضرت را تنها رسولى از سوى خداوند معرفى كرده اند كه مامور ابلاغ پيامى در باره مبدا و معاد است و دين را نيز امرى كه فقط به اين دو شان مى‏پردازد، تفسير كرده اند . از اين رو، رهبرى اجتماع و دخالت در امورى كه مربوط به امور شخصى افراد است را از حوزه وظيفه ايشان خارج دانسته‏اند . در بحث‏هاى قبل، تا اندازه‏اى درباره دين و جايگاه پيامبران (ع) در قرآن كريم سخن گفتيم . در اين‏جا به بحث درباره آياتى مى‏پردازيم كه به آن‏ها بر اختصاص وظيفه پيامبر (ص) به امور غير اجتماعى استدلال شده است .
    
    نفى كارها از پيامبر (ص) در قرآن كريم
    يكى از آياتى كه به آن‏ها براى نفى امور از پيامبر (ص) استدلال شده، آيه‏اى است كه به آن حضرت خطاب مى‏كند كه:
    
    «ليس لك من الامر شى‏ء او يتوب عليهم او يعذبهم‏» . (20)
    اين آيه، همان‏طور كه از سياق آيات ديگر معلوم است و مفسران نيز بيان كرده اند، (21) مربوط به حادثه شكست مسلمانان در جنگ احد است و آن چيزى كه از پيامبر (ص) نفى گرديده، شكست در اين جنگ و پيروزى در جنگ بدر است . آيه مى‏خواهد بگويد كه آن نصرت، از سوى خداوند بود و اين شكست نيز ربطى به پيامبر (ص) ندارد; و شاهد بر اين مطلب آيات بعد است كه در جواب شك مسلمانان در اين‏كه آيا آن‏ها از موقعيتى برخوردارند، خداوند همه امور را به خود اختصاص مى‏دهد:
    
    «ان الامر كله لله‏» . (22)
    با اين حال، اگر آيه را مطلق و مربوط به همه امور بدانيم، همان‏طور كه بعضى از روايات، آن را مربوط به نگرانى پيامبر (ص) از خبردادن از ولايت‏حضرت على (ع) دانسته‏اند، (23) باز هم براى استدلال بر مطلوب كفايت نمى‏كند; زيرا اولا در همين روايات، اين ايراد از سوى شخصى مطرح شده كه خيال مى‏كرده است اين آيه مى‏گويد هيچ امرى در دست پيامبراكرم (ص) نيست و امام (ع) با استشهاد به آيه:
    «ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» (24)
    به نفى آن استدلال پرداخته و بيان مى‏فرمايد كه خداوند همه چيز را در اختيار پيامبر (ص) گذاشته است و آن گاه مورد آيه را مشخص كرده كه مربوط به ترس پيامبر (ص) از دشمنان، در اظهار ولايت‏حضرت على (ع) است .
    ثانيا وقتى كه اين آيه را در كنار آيات ديگر در نظر بگيريم، مانند مساله هدايت‏خواهد بود كه خداوند آن را در برخى آيات، از پيامبرش نفى مى‏كند:
    «انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء» ، (25) «و ما انت‏بهادى العمى عن ضلالتهم‏» . (26)
    
    و در مواردى به او نسبت مى‏دهد و او را هادى مى‏خواند:
    «انك لتهدى الى صراط مستقيم‏» (27)
    زيرا در اين بحث نيز خداوند در آياتى، مانند آيه 7 از سوره حشر و نيز آيه:
    «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله‏» (28)
    «امر» را به پيامبر (ص) نسبت مى‏دهد و در آياتى ديگر، همه آن را به خود نسبت مى‏دهد:
    «ان الامر كله لله‏» ، (29) «بل لله الامر جميعا» . (30)
    و در آيه مورد بحث، آن را از پيامبر (ص) نفى مى‏كند . اين در حقيقت، برگشت‏به اين مساله دارد كه قرآن كريم همه چيز را در اختيار خداوند مى‏داند و او است كه اگر بخواهد، چيزى را به كسى و از جمله، پيامبرانش مى‏بخشد و هرگاه توهم شود كه شخصى مستقلا صاحب چيزى است، آن را از همه نفى كرده و به خود نسبت مى‏دهد; همان‏طور كه آن را در اين آيه مشاهده مى‏كنيم:
    «و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى‏» . (31)
     هر چند كه با وجود آمدن «من‏» بر سر كلمه «الامر» ، در آيه مورد بحث، اين آيه در امر خاصى ظهور دارد كه در روايات نيز - همان‏طور كه ديديم - به امر خاصى تفسير شده است .
    


    حافظ، وكيل، مسلط، جبار نبودن پيامبر (ص)
    آيات ديگرى كه درباره ارتباط نداشتن رسالت پيامبر (ص) با امور اجتماعى به آن‏ها استدلال شده است، آياتى است كه تسلط و جبار بودن يا حافظ بودن و وكيل بودن پيامبر (ص) بر مردم را نفى مى‏كند . (32) در مورد اول، دو آيه در قرآن كريم آمده است كه در يكى سيطره و تسلط پيامبر (ص) بر مردم نفى شده است و در ديگرى جبار بودن ايشان:
    «نحن اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبار» ، (33) «فذكر انما انت مذكر × لست عليهم بمسيطر» (34)
    اين آيات، هر دو در سوره هاى مكى آمده اند و همان‏طور كه از سياق آيات قبل و بعد آن‏ها مشخص است، مربوط به امر هدايت و ايمان هستند; زيرا مخاطب آن‏ها مشركانند . از اين رو، خداوند در اين دو آيه، مى‏خواهد اجبارى بودن هدايت را نفى كند و به پيامبرش (ص) مى‏گويد: تو با زور نمى‏توانى آنان را هدايت كنى; زيرا دراين امر، من تو را مسلط بر آنان قرار نداده‏ام; چون سنت الهى بر اين قرار گرفته كه خود مردم، با اختيار خود، هدايت را بپذيرند و اگر قرار بود كه كسى به اجبار هدايت‏شود، خداوند، خود مى‏توانست همه را مؤمن كند:
    
    «ولو شاء ربك لآمن من فى الارض كلهم جميعا» . (35)
    
    اين مطلب درباره آيه
    «فذكر انما انت مذكر × لست عليهم بمسيطر» (36)
    واضح‏تر است; زيرا آيه «لست عليهم بمسيطر» تفسير آيه «فذكر انما انت مذكر» است و در بخش بعدى، درباره حصر وظيفه پيامبر، در تذكر دادن، سخن خواهيم گفت .
    از سوى ديگر، اگر اين آيات را شامل امور اجتماعى بدانيم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدينه نيز بگيريم، آن‏چه اين آيات از پيامبر (ص) نفى مى‏كنند، صفت زورگويى و تسلط با زور است و چنين اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاكميت‏سياسى پيامبراكرم (ص) از ايشان منتفى است; زيرا حكومت‏حضرت، چون مبتنى بر حق است‏بر اساس ايمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذيرد:
    «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك‏» ، (37)
    نه بر اساس جباريت و زورگويى، كه خداوند آن را در مقابل حكومت پيامبران (ع) معرفى مى‏كند:
    «تلك عاد جحدوا بآيات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد» . (38)
    اما آياتى كه وكيل و حفيظ بودن پيامبر (ص) را نفى مى‏كنند، با آيات قبل، در اين جهت كه مختص به هدايتند و در مقابل مشركان، قبل از ايمان، نازل شده‏اند، يكسانند . آيه 107 از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آيه قبل از آن، با فرمان به پيامبر (ص) كه «تنها تابع وحى باش‏» آغاز مى‏شود:
    «و اتبع ما يوحى اليك من ربك لا اله الا هو و اعرض عن المشركين × و لو شاء الله ما اشركوا و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل‏» .
    از اين رو، هر چند اين آيات، مسؤوليت‏حفاظت و وكالت را از دوش پيامبر (ص) بر مى‏دارند، ولى خطاب آيه در اين مورد، متوجه مشركان است . علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
    كلام خداوند: «و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل‏» هم‏چون قسمت‏هاى قبل آيه، براى دلدارى پيامبر (ص) و آرامش نفس او است و مثل اين‏كه از «حفيظ‏» ، كسى اراده شده است كه اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغيره را بر عهده دارد و از «وكيل‏» ، كسى كه موظف به اداره كارهاى موكل‏عنه است تا بدين وسيله، نفعهايى را كه او در معرض آن است، برايش كسب و ضررها را از او دور كند . پس معناى آيه به‏طور خلاصه اين است كه نه امور تكوينى مشركان و نه امور حيات دينى آنان، هيچ‏كدام بر عهده تو نيست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون كند . (39) 

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    از سوى ديگر، مى‏بينيم كه اين وضعيت، پس از تشكيل جماعتى مسلمان بر گرد پيامبر (ص) متفاوت مى‏شود و مسؤوليت ايشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود . در روايتى (40) ابن‏عباس مى‏گويد: آيه‏اى سنگين تر از اين، بر پيامبر نازل نشد و از اين رو، هنگامى كه اصحاب به او گفتند: اى پيامبر! پيرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پير كرد» .
    در روايت ديگرى شخصى علت اين مساله را مى‏پرسد و پيامبر (ص) به آيه «فاستقم كما امرت‏» اشاره مى‏فرمايند . امام خمينى‏قدس سره خصوصيت اشاره پيامبر (ص) به اين آيه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذيل آن دانسته‏اند كه با خطاب به پيامبر (ص) استقامت امت را نيز از ايشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پيامبر (ص) در استقامت‏خويش مشكلى نمى‏ديد كه به علت آن، زود هنگام پير گردد . (41)
    


    انحصار وظيفه پيامبر (ص) در بشارت و ترساندن
    براى نفى وظيفه پيامبر (ص) براى دخالت در امور اجتماعى، هم‏چنين به آياتى استدلال شده است كه آن حضرت را انحصارا نذير يا نذير و بشير مى‏خوانند:
    «ان انت الا نذير» ، (42) «ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون‏» . (43)
    پس پيامبران وظيفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ايشان نيز در همين حيطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد . (44)
    با بررسى آياتى كه داراى چنين محتوايى هستند، مشخص مى‏شود كه همه آن‏ها در برابر كافران و مشركان جهت‏گيرى مى‏كنند، چه آياتى كه در ابتداى بعثت پيامبر (ص) نازل گرديده‏اند و چه آياتى كه در مدينه و پس از هجرت; مانند:
    «يا اهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم على فترة من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشير و لا نذير فقد جاءكم بشير و نذير ...» (45)
    و اين مطلب درباره همه پيامبران (ع) عموميت دارد كه وظيفه ابتدايى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است . از اين‏جا اين مطلب آشكار مى‏شود كه وظيفه پيامبران - همان‏طور كه راه منطقى آن نيز همين‏گونه است و ترتيب نزول آيات قرآن كريم نيز بر آن دلالت دارد - داراى مراحل مختلفى بوده است . در ابتداى بعثت، هنگامى كه هنوز يار و ياورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن كارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند; زيرا مخاطبى جز كافران و مشركان نداشته‏اند . هر چند اين وظيفه، تا پايان رسالت، يعنى تا هنگامى كه در محدوده جغرافيايى رسالت آنان افراد غير مؤمن وجود داشتند، بر عهده ايشان بوده است; اما اين آيات نمى‏توانند درباره وظيفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص كند; زيرا در وضعيت جديد، مخاطبان به‏طور كلى متفاوت هستند .
    با دقت در آيات قرآن كريم، پى مى‏بريم كه وظيفه ترساندن و بشارت دادن پيامبران (ع) تا مرحله ايمان است و از آن به بعد، وظايف مهم ديگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پيروانشان گذاشته مى‏شود . در آيات 8 به بعد از سوره فتح، اين مطلب به خوبى آشكار است . خداوند نخست وظيفه شهادت و بشارت و ترساندن پيامبر (ص) را بيان مى‏كند و غايت آن را ايمان مردم به خداوند و رسول او و سپس يارى و تعظيم او قرار مى‏دهد و سپس بيعت كنندگان با پيامبر (ص) را بيعت كنندگان با خداوند معرفى مى‏كند و به مدح كسانى كه به عهد و پيمان خويش وفادارند و هيچ‏گاه مخالفت‏با پيامبر (ص) را روا نمى‏دارند و به مذمت تخلف كنندگان مى‏پردازد . از اين رو، اطاعت و گوش به فرمان پيامبر (ص) بودن، بعد از مرحله ايمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن . شاهد بر اين مطلب، اين است كه همه آياتى كه سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت‏با پيامبر مى‏گويند، آياتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند .
    پرسشى كه در اين‏جا باقى مى‏ماند، درباره آياتى است كه وظيفه پيامبر (ص) را منحصر در ترساندن يا بشارت و ترساندن مى‏دانند .
    در پاسخ، نخست‏بايد گفت كه حصر دو گونه است: حصر حقيقى و حصر اضافى . حصر اضافى در مواردى به كار مى‏رود كه چيزى را نسبت‏به اوضاع و احوال و شرايطى خاص نسبت‏به چيز ديگرى مى‏سنجيم كه در اين صورت، حصر نيز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد ديگر را در بر نمى‏گيرد; اما حصر حقيقى، بر خلاف آن، شامل همه شرايط و همه چيزها مى‏شود . با دقت در آيه:
    «و ما ارسلنا من قبلك من المرسلين الا انهم لياكلون الطعام و يمشون فى الاسواق‏» (46)
    معناى حصر اضافى روشن مى‏شود; زيرا اگر حصر حقيقى باشد، لازم مى‏آيد تا كار پيامبر (ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى كه با نظرى اجمالى به آيات بعد، در مى‏يابيم كه اين حصر، در پاسخ به اين ايراد مشركان بر پيامبر (ص) وارد شده است كه چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است .
    از اين رو، وقتى به آيات قبل و بعد; در مواردى كه انحصار وظيفه پيامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مى‏رساند، مراجعه كنيم، مى‏بينيم كه همه اين حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‏جاى كافران و مشركان بوده است كه از پيامبر (ص) مى‏خواستند زمان قيامت را براى آنان مشخص كند يا عذاب را بر آنان نازل كند و يا اين‏كه چرا گنج‏بر پيامبر (ص) فرود نمى‏آيد و فرشته‏اى به همراه ندارد و ...:
    «فلعلك تارك بعض ما يوحى اليك و ضائق به صدرك ان يقولوا لو لا انزل عليه كنز او جاء معه ملك انما انت نذير و الله على كل شى‏ء وكيل‏» (47)
    و هيچ گاه در صدد حصر وظايف واقعى پيامبر (ص) در اين امور نبوده‏اند .
    دليل ديگر بر اضافى بودن حصر در اين موارد، اختلاف وظايف پيامبر (ص) است در آياتى كه در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنين در همه آياتى كه درباره وظايف ايشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى كه بعضى از آن‏ها تنها حضرت را نذير مى‏دانند و بعضى، نذير و بشير و برخى ديگر، كه در آن‏ها نيازى به حصر نبوده، اين وظايف را به تفصيل بيان كرده اند:
    «يا ايها النبى انا ارسلناك شهدا و مبشرا و نذيرا× و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا» . (48)
    2 . آياتى كه ولايت پيامبر (ص) و اولويت ايشان نسبت‏به مؤمنان را مطرح مى‏كنند
    قبلا [در فصول پيشين تحقيق] درباره معناى ولايت‏سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم كه اين كلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى يا اجتماعى است . از اين رو، در اين‏جا در محدوده آياتى كه ولايت پيامبر (ص) را مطرح مى‏كنند، به بررسى محدوده ولايت پيامبراكرم (ص) مى‏پردازيم .
    از گذشته، كسانى كه درباره ولايت پيامبر (ص) با نگرش حاكميت ايشان بر امور، بحث كرده اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح كرده اند كه محدودترين آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است; ولى اخيرا با برداشتى خاص از معناى ولايت و نگرشى منفى درباره دخالت انبيا (ع) در امور اجتماعى، بحث‏هايى درباره اختصاص ولايت پيامبر (ص) به افرادى كه خود توانايى اداره امور خويش را ندارند، مانند كودكان و ديوانگان، مطرح شده است و آن‏گاه كه بر طبق آيه:
    «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (49)


    بحث از اولويت پيامبر (ص) نسبت‏به امور مؤمنان از خود آنان، پيش مى‏آيد، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند كه در اين امور، بين ولايت مؤمنان و پيامبر (ص) تعارض حاصل شود . (50) آقاى حائرى يزدى در اين‏جا صريحا ولايت را به مورد حجر اختصاص مى‏دهد و از اين رو، بر تعبير «ولايت فرزانگان‏» ، كه از سوى آية‏الله جوادى آملى مطرح گرديده، ايراد مى‏گيرد كه بين فرزانه بودن و ولايت، تناقض وجود دارد .


 

ادامه دارد...

   http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

سرگذشت «شق صدر النبى‏» (ص) از پندار تا حقيقت (على كربلايى پازوكى )۱

 

عنوان :        سرگذشت «شق صدر النبى‏» (ص) از پندار تا حقيقت (على كربلايى پازوكى )۱

صاحب اثر : على كربلايى پازوكى

                 

منبع :     سايت ستاد پاسخگويي به مسايل ديني

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

 

 

    مقدمه
    صفحات تاريخ گواهى مى‏دهد، دوران زندگى رهبر مسلمانان جهان از آغاز كودكى تا روزى كه به پيامبرى و رسالت مبعوث شد و تا زمانى كه دعوت حق را لبيك گفته و به سراى باقى شتافت، پر از حوادث شگفت‏انگيز مى‏باشد. اين حوادث بيانگر اين واقعيت است، كه حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يك زندگى عادى نبوده و حكايت از عظمت‏شخصيت او مى‏كند.
    
    دانشمندان مادى و تاريخ نويسانى كه جهان‏بينى آنان تنها از دريچه‏ى مادى‏گرى شكل مى‏گيرد، وقوع حوادث غير عادى در زندگانى انبياى الهى را زايده‏ى پندار ويا ساخته و پرداخته حب و علاقه زياد پيروان اديان مى‏دانند. اين دانشمندان، حداكثر، انبياى الهى را انسانهاى فوق بشرى كه با افكار نورانى خود سير زندگانى بشريت را روشن نموده، معرفى كرده‏اند. (1)
    
    دانشمندان مسلمان با قبول عالم ماده و روابطى كه بر آن حاكم است، بر اين عقيده‏اند: تمام پديده‏هاى عالم به اراده‏ى الهى مى‏باشد و امور جهان تحت قدرت خداوند تدبير مى‏شود، و خداوند در جهت هدايت انسانها، بنا به مصالحى كه خود آگاه است، از باب لطف و رحمت‏بر بندگان، حوادث شگفت‏انگيزى را در مورد بعضى از انسانها تحقق مى‏بخشد، تا آنها مشعلهاى ايت‏بشريت‏شوند.
    
    از جمله اين موارد، حوادث مهم دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مى‏توان ذكر كرد، مانند: شكاف برداشتن طاق كسرى و پر شير شدن رگهاى خشكيده‏ى سينه حليمه سعديه و زياد شدن بركات در قبيله او (2) ، و....
    
    متاسفانه در بين نقل اين ارهاصات (3) و كرامات كه نشانه‏هاى عظمت‏شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و سبب فخر و مباهات مسلمانان مى‏باشد، عده‏اى ناآگاه يا مغرض، خلاف واقعها ومطالب ناروايى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت داده‏اند، كه اگر بپذيريم با سوء نيت همراه نبوده، حاصلى جز وهن شخصيت پيامبر بزرگ اسلام و خدشه به عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بر ندارد.
    
    از جمله اين اسراييليات داستان «غرانيق و شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏» را مى‏توان ذكر كرد كه در كتابهاى حديث و تاريخ غير اماميه رواياتى جعلى در مورد شكافتن سينه پيامبر در كودكى نقل شده و اين واقعه را در شما ر فضايل و كرامات حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم برشمرده‏اند.
    
    اين نوشتار پژوهشى در مورد داستان «شكافتن سينه پيامبر» در كودكى و بررسى صحت آن مى‏باشد.
    
    در اين پژوهش بعد از طرح مساله و تعريف واژه‏هاى آن به بيان فرضيه‏هاى مطرح درباره اين داستان مى‏پردازيم و در ادامه، پيشينه‏هاى روايى و تاريخى بحث و ديدگاههاى مختلف را در مورد آن ذكر مى‏كنيم و در پايان نظريه مختار را مى‏آوريم.
    
    طرح و تبيين موضوع «شق صدر النبى‏»
    جمعى از اهل حديث (اهل سنت) (4) از حليمه سعديه نقل كرده‏اند: پس از آن كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را براى شير دادن به ميان قبيله خود بردم، هنوز چند ماهى از اين ماجرا نگذشته بود كه (طبق معمول روزهاى سابق) محمد صلى الله عليه و آله و سلم با فرزندان ديگر براى بازى به پشت چادرها رفتند، ناگهان برادر رضاعى او سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده، گفت: برادر قريشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته خواباندند، سينه‏اش را شكافتند و چيزى از سينه او بيرون آوردند. حليمه گويد: من و شوهرم به جانب او روان شديم، بچه را با رنگى پريده، مضطرب و وحشت‏زده در نقطه‏اى از بيابان مشاهده كرديم، بى‏اختيار در آغوشش كشيده، بدو گفتم: پسرجان چه اتفاقى برايت افتاده، او گفت: دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده سينه‏ام را شكافتند، قلب مرا در آوردند و غده‏اى سياه از آن بيرون كشيدند و آن را در طشت طلايى شستشو دادند و دوباره در جايش قرار دادند.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    مطلب بالا خلاصه داستانى است‏به نام «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» كه در كتابهاى روايى و تاريخى اهل سنت آمده است.
    
    و به عنوان كرامت و فضيلتى براى پيامبر نقل شده است. (5) ناقلان اين داستان مى‏گويند: اين عمل در مدت عمر پيامبر پنج مرتبه تكرار شده است: زمان طفوليت‏حضرت، قبل از پنج‏سالگى، در ده سالگى، در بيست‏سالگى و در شب معراج و تكرار اين حادثه را سبب ازدياد شرافت و مقام حضرت دانسته‏اند، و اين معنى را برخى از شعرا به نظم درآورده، گفته‏اند: (6)
    
    لقد شق صدر النبى محمد مرارا تشريف وذا غاية المجد
    
    فاولى له التشريف فيها مؤثل لتطهير من مضغة فى بنى سعد
    
    و ثانيه كانت له و هو يافع و ثالثه للمبعث الطيب الند
    
    و رابعه عند العروج لربه و ذا باتفاق فاستمع يااخا الشد
    
    و خامسه فيها خلاف تركتها لفقدان تصحيح لها عند ذى النقد
    
    به راستى پاره شدن سينه محمد صلى الله عليه و آله و سلم در چند مرتبه به خاطر كمال شرافت و رسيدن به نهايت مجد و بزرگوارى است.
    
    پس نخست، جمع گشت تمامى شرافت‏بر او، تا از لعاب دهان بنى سعد تطهير شود.
    
    بار دوم، زمانى بود كه نوجوانى را مى‏گذراند، و بار سوم هنگام بعثت پاكيزه و بلند مرتبه.
    
    نوبت چهارم، گاه معراج به سوى پروردگار بود، اى برادر هدايت‏يافته! بشنو اينها را كه همه مورد اتفاق نظر است.
    
    نوبت پنجم مورد اختلاف است و من به جهت فقدان دليل درست ، كه انتقاد كنندگان مطرح كرده‏اند آن را رها نمودم.
    


    شق الصدر در لغت و اصطلاح
    الف. معناى لغوى
    در مصباح المنير آمده است: الشق بالفتح، انفراج (7) فى الشى‏ء را گويند. اقرب الموارد «الشق‏» را اين گونه معنى كرده است: شق الشى‏ء شقا صدعه (8) و فرقه و منه قولهم: شق عصا المسلمين اى فرق جمعهم.
    
    ب. معناى اصطلاحى
    معناى اصطلاحى «شق الصدر» همان معناى لغوى آن است; يعنى، شكافتن سينه و منظور از «قصة شق الصدر» داستان شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.
    
    فرضيه‏هاى مطرح در مورد قصه «شق الصدر»
    در رابطه با موضوع «شق الصدر» دو نظريه مختلف از دانشمندان مسلمان بيان شده است:
    
    1. دانشمندان سنى مذهب بعد از نقل اين داستان، آن را پذيرفته و از كمالات حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر شمرده‏اند و يا لااقل آن را تلقى به قبول كرده و در مخالفت‏با مفاد داستان حرفى نزده‏اند. از دانشمندان اهل سنت تنها محمود ابورية در كتاب «اضواء على السنة المحمدية‏» اين داستان را جعلى و از اسراييليات شمرده است.
    
    2. دانشمندان شيعى در رابطه با صحت اين داستان به سه دسته تقسيم مى‏شوند:
    
    الف) اكثريت آنها اين داستان را جعلى و از اسراييليات مى‏دانند; مانند: طبرسى در «مجمع البيان‏» ....
    
    ب) عده‏اى نيز وقوع اين حادثه را از قبيل تمثيل و تمثل دانسته و در صدد توجيه عقلانى آن بوده‏اند; مانند: علامه طباطبايى در «الميزان‏» .
    
    ج) بعضى از دانشمندان شيعى نيز به خاطر وقايع شگفت‏انگيزى كه در اين داستان است، آن را تلقى به قبول كرده‏اند; مانند: علامه مجلسى در كتاب «بحار الانوار» .
    
    پيشينه‏ى روايى وتاريخى قصه «شق الصدر»
    الف. ريشه‏هاى روايى
    ريشه‏هاى روايى خبر «شق الصدر» را در اخبارى مى‏توان يافت كه در كتابهاى صحيح بخارى و مسلم (9) و يا ساير كتابهاى روايى و اهل سنت نقل شده است. بخارى در صحيح از ابى‏هريره (11) نقل مى‏كند كه : هر كدام از فرزندان آدم عليه السلام به دنيا مى‏آيد، شيطان، انگشتى به پهلويش مى‏زند غير از، عيسى بن مريم كه چون خواست‏به او انگشت‏بزند حجاب بر او زده شد و انگشت (شيطان) به حجاب اصابت كرد. و در روايتى ديگر آورده است كه: «مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمى‏آيد، مگر اين كه شيطان به هنگام تولد اورا لمس نمايد، مگر مريم و فررندش‏» و در صحيح مسلم آمده كه: مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمى‏آيد مگر اين كه به خاطر نيش زدن شيطان، گريه مى‏كند «الا يستهل من نخسة (12) الشيطان...» .
    
    نقل چنين احاديثى در كتب روايى اهل سنت، دادن حربه به دست مسيحيان متعصب بر ضرر مسلمانان است. آنها به استناد اين احاديث قايل شده‏اند كه هيچ بشرى حتى پيامبران معصوم نبوده و در معرض خطا و لغزش هستند، مگر عيسى بن مريم، او از لمس شيطان مصون ماند و همين امر مافوق بشرى بودن او را تاييد كرده و نشان مى‏دهد كه او موجودى لاهوتى است. (13)
    
    ابو رية به صورت شكواييه از ناقلان اين احاديث مى‏گويد: اگر مسلمانان به برادران مسيحى بگويند: چرا خداوند خطاى (14) آدم عليه السلام و ذريه او را به غير اين طريق مشكل نبخشيد تا لازم نباشد روح پاك و سالم عيسى عليه السلام را كه بدون گناه و پاك بود (اين‏گونه به سوى خود) ببرد [منظور به دار آويختن حضرت عيسى عليه السلام ] .
    
    در جواب، مسيحيان مى‏گويند: چرا خداوند پيامبر را كه برگزيده‏اش بود، بدون عمل جراحى قلب همانند ديگر برادرانش، از انبيا و رسولان منزه از خون سياه و نصيب شيطان نيافريد تا ديگر نيازى به عمل جراحى، آن هم چندين مرتبه كه سينه‏اش پاره پاره شد، نباشد. (15)
    
    آلوسى در تفسير روح‏المعانى در ذيل آيه «الم نشرح‏» مى‏گويد : «الشرح فى الاصل بمعنى الفسخ...» و در ادامه در تفسير اين آيه كه چگونه قلب پيامبر توسع و شرح صدر پيدا كرد، اشاره به روايتى مى‏كند از ابن عباس كه در اين باره نقل شده است، و آن همان «قصه شق الصدر» است. «عن ابن عباس وجماعة انه اشارة الى شق صدره الشريف فى صبياه والسلام و قد وقع هذا الشق على ما فى بعض الاخبار وهو عند مرضعته حليمة...» . (16)
    
    بعضى از اهل سنت‏بعد از نقل اين داستان آن را از جمله مزايا و فضايلى شمرده‏اند كه مخصوص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد، و هيچ پيامبرى حتى حضرت عيسى عليه السلام از چنين موهبت الهى برخوردار نبوده‏اند. ابن برهان حلبى در كتاب «انسان العيون فى سيرة الامين والمامون‏» (17) و بوطى در كتاب «فقه السيرة‏» (18) چنين راى را برگزيده‏اند.
    
    ب. ريشه‏ى تاريخى
    علامه جعفر مرتضى در اين باره مى‏گويد: «حقيقت اين است كه اين روايت ماخوذ از (داستانهاى) زمان جاهليت است. در كتاب «اغانى‏» افسانه‏اى آمده كه مفادش چنين است:
    
    «امية بن ابى صلت‏» در خواب ديد، دو پرنده آمدند، يكى در باب خانه نشست و ديگرى داخل شد، قلب اميه را شكافت و سپس آن را برگرداند. پرنده ديگر به آن (پرنده) گفت: آيا دريافت كردى؟ گفت: آرى، گفت: آيا تزكيه شد؟ گفت: قبول نكرد. سپس قلب را به محلش باز گرداند. آنگاه عمل شكافتن سينه چهار بار براى او (اميه) تكرار شد» .
    
    به نظر مى‏رسد وجود خرافات و افسانه‏هايى، مانند داستان «امية بن ابى الصلت‏» و روايات جعلى مانند روايت «مس شيطان‏» زمينه‏ها را براى نقل رواياتى در مورد «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» و ساختن چنين داستانى فراهم كرده است.
    


    ديدگاه‏ها در مورد قصه «شق الصدر»
    الف) ديدگاه دانشمندان اهل سنت در مورد حادثه «شق الصدر»
    منشا اين حادثه را در كتابهاى روايى و تاريخى غير اماميه مى‏توان يافت و علماى اهل سنت را از نظريه پردازان اين داستان مى‏توان ذكر كرد. اين واقعه را در كتابهاى روايى اهل سنت در «صحيح مسلم‏» كتاب الايمان و «صحيح بخارى‏» كتاب التوحيد و در «مسند احمد» كتاب باقى مسند المكثرين و در كتابهاى تاريخى در «سيره ابن هشام‏» و «تاريخ طبرى‏» در قسمت دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏توان يافت. «مسلم بن الحجاج‏» از «انس بن مالك‏» نقل مى‏كند كه جبرئيل نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد، درحالى كه با نوجوانى مشغول بازى بود. وى را گرفت، بر زمين انداخت، آنگاه سينه‏اش را شكافت، قلب اورا بيرون آورد، و از درون آن لخته خونى بيرون كشيد وگفت: اين سهم شيطان از تو است، سپس قلب را با آب زمزم، در طشتى از طلا شستشو داد و بعد از ترميم درجاى خود نهاد، بچه‏ها نزد مادرش (دايه او) رفتند و گفتند: محمد كشته شد. آنان به طرف او شتافتند و او را رنگ پريده يافتند. «انس‏» مى‏گويد: من اثر بخيه را در سينه‏اش ديدم. (19)


ادامه دارد...

 

جواد اکبری

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٥

بيم ها و نگرانيهاى بزرگ پيامبرصلي الله عليه و آله

بيم ها و نگرانيهاى بزرگ پيامبرصلي الله عليه و آله
 


همچون
هر باغبان دلسوز و زحمت كشيده‌اى كه عمر خود را پاى نهال‌ها و بذرهايش گذاشته و در سال‌هاى پيرى، نگران باغ پس از خويش است، پيامبر رحمت و معلم بشريت حضرت رسول صلي الله عليه و آله نيز، در سال‌هاى آخر عمر، نگران وضع امت پس از رحلت خويش بود.

نگرانى‌هاى پيامبر صلي الله عليه و آله، در زمينه‌هاى مختلف بود، چرا كه آفت‌ها و عارضه‌هايى كه دامنگير انسان مىگردد، متفاوت است. رسول خدا صلي الله عليه و آله در آن سال‌ها، نگرانى خويش را نسبت به وقوع اين حوادث - پس از خويش- ، ابراز داشته و آنها را پيش بينى كرده بود.

برخى از اين موضوعات نگران كننده، حاكى از نوعى "رجعت" در امت مسلمان است، يعنى كمرنگ شدن ارزش‌هاى الهى و اسلامى و احياى دوباره معيارهاى جاهلى و سر برآوردن خوى و خصلت‌هاى غير انسانى، كه به بركت اسلام، قطع شده بود و در عصر پس از رسول، بار ديگر جان گرفت و معيارها را برهم زد. اين نوع رجعت به جاهليت، كه از نگرانى‌هاى عمده آن حضرت بود، براى هر مصلحى كه با رهبرى خويش، امتى و فرهنگى و نظامى پديد آورده باشد، وجود دارد، چرا كه نسل دوم و سوم در يك حركت انقلابى و نهضت اصلاحى، اغلب داراى آن روحيات، باورها، انگيزه‌ها، شناخت‌هاى عينى و تجربه‌هاى محسوس "انقلابيون اوليه" و "سابقون" نيستند و زمينه سير قهقرايى و بازگشت به شرايط پيش از تحول و نهضت، در آنان فراهم‌تر است و دشمنان هم از همين "زمينه" ها بهره مىگيرند و به دگرگون سازى "فرهنگ انقلاب" مىپردازند.

اينك بر نگرانى‌هاى رسول خدا صلي الله عليه و آله مرورى مىكنيم، تا دستمايه عبرت و الهام براى امروز ما باشد.

حضرت على عليه السلام مىفرمايد: كنار پيامبر خدا نشسته بوديم. حضرت سر بر دامن من گذاشته بود و چشمانش در خواب. سخن از دجال مىگفتيم و بيم از اغواگرىهايش، كه پيامبر بيدار شد و با چهره‌اى بر افروخته فرمود: بيش از دجال، بر شما از غير دجال بيمناكم. بيم من از پيشوايان و زمامداران گمراه گر و ريخته شدن خون خاندانم پس از من است.

 

سرنوشت رهبرى

براى رسول خدا به عنوان رهبر، تداوم راه بسيار مهم بود. فلسفه سياسى اسلام نيز قالب امامت و وصايت را براى تداوم راه پيامبر و استمرار حاكميت اسلامى پس از رحلت آن حضرت، پيش‌بينى كرده بود. بارها و بارها آن حضرت، نسبت به جانشينى خويش و وصى خود، سخن گفته، رهنمود داده و تكليف را معين كرده بود. اما صريح‌ترين و اساسىترين و به ياد ماندنىترين شكل آن اعلام و تعيين، حادثه غديرخم بود، آن هم با فرمان صريح و قطعى خداوند كه حكم پروردگار را به مردم ابلاغ كند. نزول آيه "يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك..."(1) در اين راستا بود، اما رسول خدا صلي الله عليه و آله بازهم بيمناك از پيامد اين اعلام، و نگران از واكنش مردم نسبت به آن بود، چون رگ و ريشه‌هاى جاهلى بازمانده در فكر و دل برخى از اصحاب را مىشناخت و كمى تامل و درنگ نسبت به اظهار و ابلاغ آن پيام داشت.(2) تاكيد آيه بر اين كه "خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند؛ والله يعصمك من الناس" اشعار به همين دلواپسىهاى پيامبر خدا دارد.

پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به اين كه قريش، پس از رحلت آن حضرت با على عليه السلام و مساله خلافت چه خواهند كرد و مظلوميت اين خاندان و كنار زدن اميرمومنان از صحنه سياسى و حق قطعى و مشروعش، بارها اظهار نگرانى كرده بود و وقايع بعدى را به حضرت على عليه السلام يادآور شده بود. آن پيامبر دلسوز و آينده نگر، پيش‌بينى مىفرمود كه فاسقان و طغيانگران قريش، على عليه السلام را مظلوم سازند (3) و به آن حضرت چنين ابراز مىكرد كه: بيم آن دارم كه اگر بر سر خلافت و حق خويش با آنان به كشمكش بپردازى و منازعه كنى، تو را بكشند. (4) و مىفرمود: اما التى اخافها عليه، فغدر قريش به من بعدى(5)؛ آنچه كه نسبت به آن بيم دارم، آن است كه قريش پس از من با او از در نيرنگ و حيله در آيند.

و ديديم كه نگرانى حضرت رسول اكرم بجا بود و مظلوميت و محروميت 25 ساله اميرالمومنين از حق خويش، شاهدش.

پيامبر اكرم فرمود: بيشترين بيمى كه بر امت خودم پس از خويش دارم، كسب‌هاى حرام و درآمدهاى نامشروع و شهوت پنهانى و رباست."

سرمستى مال و طغيان ثروت، خيلىها را بر زمين مىزند و بسيارى از مدعيان ايمان، از آزمايش پول موفق بيرون نمىآيند و پاى اراده شان در لغزشگاه مال دنيا مىلغزد و به عياشى و بىدردى مبتلا مىشوند. 

 

مظلوميت اهل‌بيت عليهم السلام

كينه‌هاى قريش نسبت به بنىهاشم و پيامبر و عترت او، از بين رفتنى نبود. پيامبر هم با چشم بصير خويش، آينده و مظلوميت خاندانش را مىديد و بارها با على عليه السلام و زهرا عليهاالسلام در اين باره سخن گفته و خون گريسته بود. از سخنان اوست كه: "ابكى لذريتى و ما تصنع بهم شرار امتى من بعدى."(6)

حضرت على عليه السلام مىفرمايد: كنار پيامبر خدا نشسته بوديم. حضرت سر بر دامن من گذاشته بود و چشمانش در خواب. سخن از دجال مىگفتيم و بيم از اغواگرىهايش، كه پيامبر بيدار شد و با چهره‌اى برافروخته فرمود: بيش از دجال، بر شما از غير دجال بيمناكم. بيم من از پيشوايان و زمامداران گمراه گر و ريخته شدن خون خاندانم پس از من است.(7)

اين نگرانىها را حتى در زمان خويش نسبت به مكر و دشمنى يهود با عترتش نيز داشت. در واقعه گم شدن امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در دوران كودكى و نگرانى پيامبر و حضرت زهرا عليهاالسلام نسبت به جان آن دو فرزند عزيز و يافته شدن آن دو در زير درختى در باغ ابى دحداح، پيامبر نگرانى و بيم خويش را از كيد يهود نسبت به جان حسن و حسين عليهماالسلام ابراز فرمود. (8)

اين رشته، بسيار دراز دامن است و به همين اشاره بسنده مى كنيم.

 

هواپرستى امت

بيشترين نقل‌هاى روايى درباره نگرانى پيامبر، نسبت به همين موضوع است، يعنى عارضه تبعيت از هواى نفس و در سر پروراندن آرزوهاى دور و دراز، كه نشانه وابستگى به دنيا و مظاهر آن است؛ نتيجه طبيعى اين دو بيمارى اخلاقى، دور شدن از حق و فراموش كردن قيامت است و همين، براى سقوط يك فرد يا امت كافى است.

اين نگرانى با تعابير متفاوت و متواتر نقل شده كه به چند نمونه اشاره مى شود:

"ان اخوف ما اخاف عليكم اتباع الهوى و طول الامل، اما اتباع الهوى فيصد عن الحق و اما طول الامل فينسى الاخره(9)؛ آنچه كه بيش از هر چيز بر شما بيم دارم، پيروى از هواى نفس و آرزوى دراز است؛ هواپرستى،- آدمى را- از حق باز مىدارد و آرزوى دراز، آخرت را از ياد انسان مى برد."

اين مضمون با عباراتى شبيه همين، از حضرت على عليه السلام و امامان ديگر نيز نقل شده است.

پيامبرخدا صلي الله عليه و آله در سخنى ديگر فرموده است:

"شر ما اتخوف عليكم اتباع الهوى و طول الامل، فاتباع الهوى يصرف قلوبكم عن الحق و طول الامل يصرف هممكم الى الدنيا... (10)؛ بدترين چيزى كه بر شما بيمناكم، پيروى از هواى نفس و طول آرزوست؛ هواپرستى، دل‌هايتان را از حق برمىگرداند و آرزوى دراز، همت‌هاى شما را به دنيا مصروف مى سازد... ."

بيشترين نقل‌هاى روايى درباره نگرانى پيامبر، نسبت به عارضه تبعيت از هواى نفس و در سر پروراندن آرزوهاى دور و دراز، كه نشانه وابستگى به دنيا و مظاهر آن است، نتيجه طبيعى اين دو بيمارى اخلاقى، دور شدن از حق و فراموش كردن قيامت است و همين، براى سقوط يك فرد يا امت كافى است. پيامبر اكرم مي‌فرمايند: "آنچه كه بيش از هر چيز بر شما بيم دارم، پيروى از هواى نفس و آرزوى دراز است؛ هواپرستى،- آدمى را- از حق باز مىدارد و آرزوى دراز، آخرت را از ياد انسان مى برد."

 

دنيا زدگى

نگرانى ديگر پيامبر آن بود كه با دست يافتن مردم به مال و ثروت و چشيدن شيرينى دنيا، دل‌هاى آنان دنيازده شود و از ارزش‌ها دست بشويند و در كسب‌ها و در آمدها مراعات حلال و حرام ننمايند و هدفشان انباشتن ثروت و افزودن مكنت باشد، از هر راه كه باشد. نتيجه اين دنيازدگى، فراموشى خدا و آخرت و در نهايت، سقوط اخلاقى است و دور شدن از ساده زيستى و گرفتارى در دام تجملات.

حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله مىفرمايد:

"لكنى اخاف ان يفتح عليكم الدنيا بعدى فينكر بعضكم بعضا و ينكركم اهل السماء عند ذلك (11)؛ بر شما از آن بيم دارم كه پس از من دنيا به روى شما گشوده شود (و به دنيا و ثروت برسيد.) آنگاه يكديگر را نشناسيد! آن وقت است كه آسمانيان هم شما را نشناسند.

و در بيانى ديگر چنين مىفرمايد:

"ان اخوف ما اتخوف على امتى من بعدى هذه المكاسب المحرمه و الشهوه الخفيه و الربا (12)؛ بيشترين بيمى كه بر امت خودم پس از خويش دارم، اين كسب‌هاى حرام و درآمدهاى نامشروع و شهوت پنهانى و رباست."

سرمستى مال و طغيان ثروت، خيلىها را بر زمين مىزند و بسيارى از مدعيان ايمان، از آزمايش پول موفق بيرون نمىآيند و پاى اراده شان در لغزشگاه مال دنيا مىلغزد و به عياشى و بىدردى مبتلا مىشوند. اين نگرانى را رسول خدا صلي الله عليه و آله در ذيل چند نگرانى ديگر بيان كرده و اين گونه اشاره فرموده است: "او يظهر فيهم المال حتى يطغوا و يبطروا (13)؛ بيم آن دارم كه... يا ثروت در ميان آنان آشكار شود، تا آن جا كه به طغيان و سرمستى برسند."

و در حديث ديگرى تعبير "او دنيا تقطع رقابكم..."(14) آمده است، "دنيايى كه گردن‌هاى شما را قطع مىكند."

حوادث پس از رحلت پيامبر و مسابقه برخى از امت او در زراندوزى و دنياطلبى و روى آوردن به كاخ نشيني و تجملات و عيش و نوش و... شاهدى بر درستى نگرانى رسول خدا از آينده امت خويش است.

 

فتنه و گمراهى

به هم آميختن حق و باطل و آشفته ساختن مرزها و معيارها و زير پا گذاشتن اصول و انكار مسلمات دين، موجب مىشود عده‌اى از هدايت دست بشويند و گمراه شوند. در اين جا نقش آنان كه كار فكرى مىكنند و با افكار و انديشه‌هاى مردم سروكار دارند، حساس‌تر است. 

دانايان و دانشمندان، همچنين زمامداران و مسئولان نيز در گمراه شدن مردم نقش دارند و اگر بلغزند، جامعه را به اشتباه و لغزش مىاندازند. در اين زمينه‌ها به چند حديث اشاره مىكنيم:

آن حضرت فرمود:

"انما اخاف على امتى الائمه المضلون...(15)؛ بر امت خويش، از زمامداران گمراه كننده بيمناكم."

و فرمود: "انى اخاف عليكم استخفافا بالدين و بيع الحكم و قطيعه الرحم و ان تتخذوا القرآن مزامير، تقدمون احدكم و ليس بافضلكم (16)؛ بر شما از آن بيم دارم كه دين، سبك شمرده شود؛ حكم و داورى، خريد و فروش شود؛ پيوندهاى خانوادگى از هم بگسلد؛ قرآن را وسيله ساز و آواز قرار دهيد و كسانى را جلو بيندازيد كه برترين شما نيستند."

در حديثى ديگر نگرانى پيامبر خدا از لغزش عالمان و مجادله منافقان با قرآن و دنياطلبى بيان شده است و اين كه در اين سه مورد، انسان بايد خود را متهم بداند و از اين لغزشگاه‌ها مصون و در امان نپندارد.(17)

همچنين گمراهى پس از هدايت، فتنه‌هاى گمراه كننده، شكم و شهوت، از عوامل ديگر نگرانى آن حضرت به شمار آمده است، آن جا كه مىفرمايد:

"ثلاثه اخافهن على امتى من بعدى: الضلاله بعد المعرفه و مضلات الفتن و شهوه البطن و الفرج."(18)

در حديثى سه خصلت ديگر موجب نگرانى حضرت رسول اكرم بيان شده است: يكى آن كه قرآن را به غلط تاويل كنند و معانى و تفاسير آن را نادرست و به دلخواه و مطابق سليقه و گرايش خود معنى كنند، ديگر آن كه در پى لغزش عالمان باشند تا از رهگذر مطرح ساختن اشتباهات علما، به فتنه گرى و تشويش اذهان بپردازند، سوم آن كه با فراوان شدن مال و ثروتشان دچار اسراف و اتراف و طغيان و خوشگذرانى شوند. و اينك متن حديث:

"انما الخوف على امتى من بعدى ثلاث خصال: ان يتاولوا القرآن على غير تاويله او يتبعوا زله العالم، او يظهر فيهم المال حتى يطغوا و يبطروا..."(19)

 

در حديثى سه خصلت كه موجب نگرانى حضرت رسول اكرم بوده، بيان شده است: يكى آن كه قرآن را به غلط تاويل كنند و معانى و تفاسير آن را نادرست و به دلخواه و مطابق سليقه و گرايش خود معنى نمايند، ديگر آن كه در پى لغزش عالمان باشند تا از رهگذر مطرح ساختن اشتباهات علما، به فتنه گرى و تشويش اذهان بپردازند، سوم آن كه با فراوان شدن مال و ثروتشان دچار اسراف و اتراف و طغيان و خوشگذرانى شوند.

                            

سلطه و نفوذ منافقان

هميشه بزرگ‌ترين خطر براى هر نهضت و انقلاب، يا مكتب و آيين، تحركات عناصر نفوذى بيگانه به داخل مجموعه‌هاى خودى و انقلابى بوده است. نفاق، همزبانى و همراهى ساختگى دروغين كسانى با امت اسلام است كه در دل، هيچ عقيده‌اى به مبانى و ارزش‌ها ندارند و با زبان بازى و زرنگى و همرنگى ظاهرى، خود را داخل نيروها جا مىزنند و از پشت ضربه مىزنند.

رسول خدا صلي الله عليه و آله در طول دوران حكومت در مدينه، با پديده منافقان دست به گريبان بود، و عميق‌تر آن كه كسانى در زمره اصحاب و همراهان او بودند كه در دل عقيده‌اى به دين و رسالت نداشتند، اما با گفتن شهادتين و شركت صورى در نماز و برنامه‌هاى ديگر، خود را در صفوف مسلمانان جا زده بودند و پس از رسول خدا، براى اعاده جاهليت و شرك، به دست و پا افتادند و فتنه گرىها كردند.

نگرانى رسول خدا از اين دشمنان خوش خط و خال اما زهرآگين بود، نه از مومن يا كافر، كه ايمان يا كفر خويش را به صراحت اظهار مىكردند.

فرموده است: "ولكنى اخاف عليكم كل منافق حلوا للسان...(20)؛ از منافق شيرين زبانى بر شما بيمناكم كه حرف‌هايش برايتان آشناست، ولى عمل و رفتارش به گونه‌اى است كه نمىشناسيد."

در حديث ديگر صريح‌تر بيان فرموده است:

"انى لا اتخوف على امتى مومنا ولا مشركا، فاما المومن فيحجزه ايمانه و اما المشرك فيقمعه كفره، ولكن اتخوف عليكم منافقا عليم اللسان، يقول ما تعرفون و يعمل ما تنكرون (21)؛ من هرگز بر امتم از سوى مومن و مشرك بيمناك نيستم؛ مومن را ايمانش باز مىدارد و مشرك را كفرش ريشه كن مىسازد. ليكن نگرانى و بيم من بر شما از سوى منافق دانا زبان است كه مىگويد آنچه را مىشناسيد و عمل مىكند آنچه را نمىشناسيد."

چنين منافقانى كه مجهز به دانش دين و آشنا به زبان انقلاب‌اند، در پيكره امت اسلامى نفوذ مىكنند و به نام دين حرف مىزنند و عمل مىكنند و از درون ضربه مىزنند. چنين كسانى پس از پيامبر خدا، بر سرنوشت دين و دنيا و حكومت و خلافت مسلط شدند و اوج آن، استيلاى امويان بر خلافت اسلامى بود كه پس از قدرت يافتن، كفر درونى خويش را آشكار ساختند و ضربه‌هاى جبران ناپذير زدند. معاويه و يزيد را از بارزترين آنان مىتوان شمرد.

نگرانى رسول خدا از نقش منافقان، هشدارى براى فرزندان انقلاب و مسلمانان آگاه است كه نامحرم را به حريم نظام اسلامى راه ندهند و فريب چهره‌هاى انقلابى نما و حرف‌ها و شعارهاى فريبنده را نخورند كه آنچه مىگويند، تنها در نوك زبان است، نه در ژرفاى دل و عمق باور.

 

جعل و نسبت‌هاى دروغ

دروغ بستن به رسول خدا صلي الله عليه و آله هم در زمان حيات آن حضرت بود و آزارش مىداد كه كسانى حرف‌هايى را به دروغ از قول حضرتش نقل مىكردند، هم نسبت به آينده و پس از وفاتش نگران آن بود كه هر كس هر چه را مىخواهد به او نسبت دهد و حاكمان براى توجيه مفاسد خويش يا كوبيدن هر كس و هر چيزى، به حديثى ساختگى از زبان پيامبر، تمسك جويند.

پيامبر اكرم كسانى را كه به او دروغ بندند، نفرين و لعنت كرده است و وعده دوزخ بر ايشان داده است.(22)

از جمله در خطابه بليغ و تاريخى خويش در حجة الوداع، كه بسيارى از گفتنىها، توصيه‌ها، هشدارها و نگرانىها را بيان نمود، چنين فرموده است:

"قد كثرت على الكذابه و ستكثر، فمن كذب على متعمدا فليتبوا مقعده من النار(23)؛ دروغ بستن بر من بسيار شده و در آينده هم افزايش خواهد يافت. پس هر كس به عمد، بر من دروغ بندد، جايگاهش را در آتش دوزخ فراهم سازد."

شگفتا كه اين خطر و اين جنايت، در زمان ما نيز وجود دارد و حضرت امام خمينى (ره) نيز اين نگرانى را نسبت به آينده داشتند، از اين رو در صفحه آخر وصيت نامه سياسى، الهى خويش به صورت تذكر افزودند: "اكنون كه من حاضرم، بعضى نسبت‌هاى بى واقعيت به من داده مىشود و ممكن است پس از من در حجم آن افزوده شود. لهذا عرض مىكنم آنچه به من نسبت داده شده يا مىشود، مورد تصديق نيست، مگر آن كه صداى من يا خط من و امضاى من باشد، با تصديق كارشناسان، يا در سيماى جمهورى اسلامى چيزى گفته باشم."(24)

جالب است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله نيز براى تشخيص صحت يا نادرستى آنچه از قول او در آينده نقل مىشود، معيار ارائه فرموده و آن، "عرضه بر كتاب خدا" است تا هر چه كه مخالف قرآن كريم باشد، از اعتبار ساقط شود.

 

تكذيب تقدير و تصديق نجوم

از نگرانىهاى رسول خدا صلي الله عليه و آله در زمينه سست شدن ايمان‌ها و عقيده‌هاى توحيدى، آن بود كه مردم به تدريج به نقش خدا و تقديرات الهى در حوادث، كم اعتقاد شوند، برعكس به آنچه منجمان و ستاره شناسان مىگويند، دل بندند و تدبير و برنامه‌ها و تصميم‌هاى خود را بر اساس علم نجوم تنظيم كنند. در حديث‌هاى مكررى اين نكته مطرح شده است، از جمله:

"اخاف على امتى خصلتين: تكذيبا بالقدر و تصديقا بالنجوم."(25)

"ان اخوف ما اخاف على امتى، التصديق بالنجوم و التكذيب بالقدر و ظلم الامه."(26)

در حديث دوم، "ظلم به امت" نگرانى و بيم ديگرى است كه افزوده است.

در حديثى هم از سه نكته اظهار نگرانى فرموده است: يكى از ستم و تعدى حاكمان و مسئولان در حق مردم، ديگرى تكذيب تقديرات الهى و سوم باران طلبيدن از ستاره‌ها و حركت نجوم؛ يعنى به جاى آن كه خدا را منشا بركت آسمان و نزول باران بدانند و از او آب و باران بطلبند، اين بركت را از ستاره‌ها و جهش و سقوط آنها بدانند. اين باور در جاهليت وجود داشت، رسول خدا بيم آن داشت كه روى آوردن به ستاره به جاى خدا بار ديگر زنده شود و عقيده توحيدى خلل پذيرد. اينك متن حديث نبوى:

"اخاف على امتى ثلاثا: استسقا بالانوا و حيف السلطان و تكذيبا بالقدر."(27)

اينها برخى از نگرانى‌هاى حضرت محمد صلي الله عليه و آله بود كه نسبت به آينده امتش و در دوره پس از خودش داشت و به تناسب آنها، هشدار مى داد و موعظه مىكرد.

دامنه اين بحث را مىتوان گسترده تر از اين قرار داد. آنچه خوانديد، گذرى شتابان از اين وادى بود و در استخراج احاديث، عمدتا به يك منبع (بحارالانوار) استناد شد، وگرنه سخن بسيار است و نگرانىهاى حضرت رسالت نيز فراوان.

 

پى نوشت‌ها:

1. مائده / 67.

2. بحارالانوار، ج 37، ص 170.

3. همان، ج 39، ص 342 و ج 85، ص 89.

4. همان، ج 33، ص 153.

5. همان،ج 39 ص 76 و ج 40، ص 29 و 35.

6. عوالم العلوم، حضرت زهرا(س)، ص392.

7. بحارالانوار، ج 28، ص 48.

8. همان، ج 43، ص 313.

9. همان، ج 32، ص 355.

10. همان، ج 74، ص 117، 188، 293 و 296 و ج 2، ص 106.

11. همان، ج 79، ص 137.

12. همان، ج 70، ص 158 و ج 100، ص 54.

13. همان، ج 69، ص 63.

14. همان، ج 70، ص 92.

15. همان، ج 28، ص 32.

16. همان، ج 69، ص 227 ، ج 71، ص 92 و ج 76، ص 243.

17. همان، ج 2، ص 49.

18. همان، ج 22، ص 451، ج 10، ص 368 و ج 68، ص 269.

19. همان، ج 2، ص 42 و ج 69، ص 63.

20. همان، ج 33، ص 588.

21. همان، ج 2، ص 110 و ج 33، ص 549 و 582.

22. اضوا على السنه المحمديه، محمود ابوريه، ص 62.

23. سفينه البحار، ج 7، ص 456.

24. ر.ك: وصيت نامه سياسى، الهى امام خمينى(ره)، تذكرات پايانى .

25. بحارالانوار، ج 55، ص 277.

26 و 27. همان، ص 330.

منبع:

كوثر، شماره  50 . 

جواد محدثي

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥

استوار؛ چون کوه

استوار؛ چون کوه
 

 

" فاصبر کما صبر اولوا العزم من الرسل... ."(احقاف/35)

خداي تعالي پيامبر خود را به پايداري و استقامت امر مي کند: پايداري و استقامتي که پيامبران صاحب عزم و اراده و ثابت قدم دارا هستند، رسول خدا فرمان خدا را از جان پذيرفت و اطاعت کرد و مثل اعلا و نمونه کاملي از ثبات و استقامت گرديد، تاريخ زندگاني آن حضرت سراسر، از پايداري و ثبات، حکايت مي کند. هر ورقي برگرفته شود، شاهدي کافي و گواهي محکم براي اين سخن خواهد بود و اگر کسي بخواهد به طور کامل از استقامت آن وجود مقدس بحث کند، بايد تاريخ حيات آن حضرت را از آغاز تا انجام بيان کند، زيرا هر ورقش دفتري از ثبات و استقامت مي باشد. دراين مقاله قصد داريم در کلاس درس استقامت و استواري نبي مکرم اسلام که در مقابل شدائد، همانند کوه، استوار بود، زانوي ادب زده واز اين اسوه استقامت و مقاومت،استواري و ثبات را بياموزيم.

تکليف انحصاري

امام صادق (ع) مي فرمايد:

" خداوند تعالي پيامبر خود را به تکليفي مکلف ساخت که هيچيک از بندگانش را قبل از آن حضرت به چنين تکليفي مکلف نفرمود. پيامبر اسلام را مامور فرمود با تمام مشرکان جهان به جهاد بپردازد و اگر ياوري نيافت به تنهايي به نبرد با کافران قيام کند."

آن گاه امام صادق(ع) اين آيه شريفه را تلاوت کرد:" فقاتل في سبيل الله (ص) لا تکلف الا نفسک..."(نساء/84)؛ پس در راه خدا پيکار کن؛ جز عهده دار شخص خود نيستي.

آن حضرت را به چنين فرماني عظيم و سهمناک فرمان دادن کشف از شايستگي فوق العاده لياقت بزرگي مي نمايد و مي رساند که آن وجود مقدس، لايق ترين و قوي الاراده ترين افراد بشر بوده است، چون تا خداوند عالم توانايي اطاعت امر را در کس نبيند، او را بدان فرمان نمي دهد. رسول اکرم فرمان حضرت حق را به کار بست و استقامتي نمود که نظير آن ديده نشد.

ثروت حضرت خديجه

رسول خدا محترم ترين فرد قريش از لحاظ خانوادگي و موقعيت شخصي به شمار مي رفت ولي دستش از ثروت خالي بود، تهي دستان هنگامي که به مال و منال مي رسند چون مزه تهي دستي را چشيده اند آن را سخت نگه داري مي کنند و بسيار عزيزش مي دارند و آن را به آساني از کف نمي دهند. هنگامي که حضرت خديجه اموال خود را در اختيار آن وجود مقدس گذاشت، آن حضرت تمام آن را در راه خدا و تبليغ رسالت الهي صرف نمود؛ مال نزد همه کس عزيز است، ولي در نظر آن حضرت، دين خدا عزيزتر بود و راه خدا را بر هواي نفساني خود مقدم داشت و پاي بر آن چه خود مي خواست گذارد و آن چه خدا فرموده و خواسته بود، آن را انجام داد.

مبارزه با خويشان

از موارد استقامت آن حضرت که بسيار بسيار ناگوار و مشکل بود، بلکه نزد مردمان آن عصر محال شمرده مي شد مبارزه با خويشان و نزديکان است. قرابت و خويشاوندي در نظر عرب خيلي اهميت دارد و در عصر جاهليت به حد اعلاي از اهميت رسيده بود، چه بسا براي آن که يک تن از عشيره کشته شده بود، دودمان عشيره قاتل بر باد مي رفت، جنگ" بسوس" که چهل سال در عرب دوام يافت، از روي عرق و حميت و رگ خويشاوندي برخاسته بود. رسول خدا خويشتن پرستي را کنار گذاشت و جز خداپرستي راه ديگري نپيمود. با منتهاي علاقه و محبتي که به خويشان خود داشت و از کوچک ترين آزاري که به آن ها مي رسيد، آزرده خاطر مي گشت، ولي هر کدام که از خداپرستي منحرف بودند، نزد آن حضرت ارزشي نداشتند. در جنگ بدر هنگامي که عباس عموي آن حضرت اسير شد و او را در بند کردند، صبحگاهان معلوم شد که آن حضرت از شدت تاثر براي شنيدن ناله هاي عباس شب را به خواب نرفته بود، ولي در عين حال از گناه عباس درنگذشت و او را با اسيران ديگر يک سان ديد .

ابولهب عموي ديگر آن حضرت چون اسلام نياورده بود و در اذيت و آزار مسلمانان مي کوشيد، مورد نفرت آن حضرت قرار داشت چند آيه قرآن نيز در نکوهش او نازل شد، ولي فرزندان او عتبه و معتب را- که دختران آن حضرت را روي دشمني با اسلام طلاق داده بودند- هنگامي که در فتح مکه اسلام آوردند، نوازش فرمود و آن ها از بس با آن حضرت بد کرده بودند، از آن وجود مقدس حيا مي کردند، ابوسفيان بن حارث، پسرعموي آن حضرت تا اسلام نياورده بود، مورد لطف آن حضرت واقع نشد، ولي هنگامي که مسلمان شد، مورد عنايت واقع گرديد.

ابوسفيان به واسطه آزار بسياري که در زمان کفرش به آن حضرت رسانيده بود، تا آخر عمر از شرم به روي آن حضرت نگاه نکرد. در جنگ بدر قسمتي از سپاه کفار را بني هاشم تشکيل مي دادند، حتي پرچم هم داشتند، آن حضرت آنان را مانند دشمن انگاشت و با آن ها از در جنگ درآمد، با آن که فرمود: قريش آن ها را به زور و فشار و بر خلاف ميل، به جنگ آورده اند.

بيگانگان نزديک

هنگامي که بيگانگان ايمان مي آوردند، مورد مهر آن حضرت بودند و از خويشان و نزديکان بي ايمان عزيزتر بودند، هر کس ايمان نمي آورد از آن حضرت دور بود، اگر چه نزديک ترين کسانش بود و هر کس ايمان مي آورد نزديک بود، هر چند دورترين بيگانگان بود.

وحشي حبشي، قاتل خيانت کار عموي عزيز آن حضرت هنگامي که اسلام آورد از خون او درگذشت و از انتقام خون عمويش حمزه صرف نظر کرد.

جنازه سعد بن معاذ

رفتاري که آن حضرت با جنازه سعد بن معاذ نمود، رفتاري است که شخصي، با عزيزترين خويشانش مي کند، بدون ردا و با پاي برهنه جنازه سعد را تشييع فرمود و پيوسته چپ و راست جنازه را مي گرفت، برگرد آن مي گشت، پيش از آن که جنازه را وارد قبر کنند آن حضرت وارد قبر شد و سعد را وارد قبر کرد، آن گاه او را لحد نمود و خشت بر لحد او چيد و درزهاي خشت را گرفت، سپس خاک بر آن ريخت، اين نبود جز آن که سعد ايمان کامل داشت و گرنه فاميلي ميان سعد- که سيد قبيله اوس در مدينه بود- و ميان آن حضرت- که سيد قبيله بني هاشم در مکه بود- وجود نداشت، خويشان آن حضرت که اسلام مي آوردند از دو جهت مورد مهر بودند، ولي همگي آن ها در حقوق سهم غنايم و خطرات در مهالک، با ديگر ياران آن حضرت، يک سان بودند و ابدا ترجيحي بر ديگران نداشتند.(1)

رد تقاضاي فاطمه عزيز

عايشه مي گويد:

" نزد فاطمه ، عزيزترين شخص نزد پيامبر، خدوت رسول خدا(ص) شرفياب شد، در حالي که دست هاي مبارکش از کثرت کار آبله زده بود، تقاضا کرد که يکي از اسيران را براي خدمت کاري به او مرحمت کند آن حضرت نپذيرفت و فرمود:" آن ها را مي فروشم و صرف مسلمانان فقير مي کنم".

علي(ع) به فداي دين

علي (ع) را که عزيزترين مردان نزد او بود، در تمام خطرات و مهالک جلو مي فرستاد و در طول حيات آن حضرت، موردي يافت نمي شود که محبتش چيره شده باشد و علي را از جنگ بازدارد. هنگامي که در جنگ خندق خواست کسي به جنگ عمرو بفرستد و دو بار علي(ع) براي رفتن به جنگ تن به تن عمرو، داوطلب شد پيامبر از آن جلوگيري فرمود از آن نظر بود که مردانگي علي(ع) و از جان گذشتگي و فداکاري او را به ياران خود بنمايد و معلوم سازد که در ميان آن ها کسي به فضيلت و شرافت علي(ع) نيست. وقتي که در هر سه بار جز علي(ع) کسي نداي پيامبر را پاسخ نگفت و هيچ کس آماده دفاع از هجوم پهلوان نامي عرب نبود، علي را به نبرد او فرستاد.

جنگ بدر

در جنگ بدر که نخستين جنگ مهم اسلام است، عزيزترين کسانش؛ يعني علي، حمزه عمويش و عبيده(پسرعمويش) را از اول وارد نبرد کرد و هيچ به خاطر شريفش راه نيافت که اين ها عزيزان من هستند و شايد در جنگ کشته شوند، خوب است که از مهاجران ديگر بفرستم.

سوره برائت

موقعي که علي(ع) را يکه و تنها براي قرائت سوره برائت به مکه فرستاد، نينديشيد که اين جوان در مکه دشمنان بسياري دارد، اهل مکه با او دشمن خوني و منتظر روز انتقام هستند، براي علي(ع) که نور دو چشم من است، اين سفر خطر دارد، خوب است شخص بي طرفي را بفرستم تا علي از اين مهلکه نجات يابد آري، هر چند علي(ع) نزد او عزيز و گرامي بود، ولي فرمان خدا عزيزتر و گرامي تر بود، ديگران شايستگي اين سفر را نداشتند و علي(ع) بايد اين پيام را ببرد، هرچند کشته شود.

هجرت از مکه

ديگر از سختي هايي که آن وجود مقدس ديد و استقامت کرد،آوارگي و هجرت از وطن اصلي خود بود. هر کس بر حسب انس فطري و طبيعت خود وطن خود را دوست مي دارد و تا مجبور نشود، از آن هجرت نمي کند، چون که از وقت به دنيا آمدن با آن آب و خاک انس گرفته و با آن آب و هوا پرورش يافته است و جدايي از آن جا براي او سخت و ناگوار خواهد بود. کساني که از وطن دورند، هنگامي که باز مي گردند، نشاط و فرح بي پاياني در خود احساس مي کنند، هيچ کس به خودي خود بدون اجبار و اکراه از وطن خويش هجرت نمي کند و تا علتي از قبيل: طلب مال، جاه، آسايش بيش تر، فرار از دشمن يا مرض و بيماري رخ ندهد، وطن رسول خدا قطع نظر از آن که زادگاه و پرورش گاه آن حضرت بود، از جهت آن که زمين مقدسي نيز بود و خانه خدا در آن قرار داشت، بسيار مورد علاقه آن وجود مقدس بود. پنجاه و سه سال نيز با آن آب و خاک انس گرفته بود؛ لذا هجرت از مکه بر آن حضرت بسيار ناگوار آمد. سيزده سال در برابر آزار و اذيت هاي اهل مکه مقاومت فرمود و چون اهل مکه شايسته چنين رسالتي نبودند و با تمام قوا مانع از پيش رفت اسلام مي شدند و آن چه از ايشان ساخته بود، در آزار آن حضرت و مسلمانان دريغ نمي کردند، ديگر طاقت و توانايي براي مسلمانان نمانده بود؛ لذا با شدت علاقه اي که به مکه داشت از آن جا هجرت کرد. عبدالله حمراء مي گويد:

" در موقعي که آن حضرت از مکه خارج مي شد، بعد از سوار شدن به مرکب خويش، مکه را مخاطب قرار داد و چنين گفت: به خدا سوگند بهترين و محبوب ترين زمين ها نزد خدا هستي و اگر من به ناچار رانده نشده بودم، هر آينه از تو بيرون نمي آمدم و تو را ترک نمي کردم."

سخت گيري اهل مکه

اهل مکه در دشمني با آن حضرت کوتاهي نمي کردند، در کوچه و بازار و مسجد از استهزا و سنگ پراني و نظاير اين ها کوتاهي نمي کردند، هر جا مسلماني را پيدا مي کردند، حتي الامکان از شکنجه او دريغ نداشتند، هنگامي که آن حضرت و بني هاشم در شعب ابوطالب محصور بودند، کفار مکه تصميم گرفتند مقاومت منفي را بر مبارزات مثبت ديگر خود بيفزايند، خريد و فروش و ساير معاملات را با بني هاشم ممنوع کردند، همه گونه ارتباطات را با بني هاشم قطع نمودند، روزها مي گذشت که آن وجود مقدس و ساير بني هاشم غذايي به دستشان نمي رسيد، از گرسنگي برخود مي پيچيدند، اگر کمک هاي شبانه بعضي از ياران و نزديکان نبود، اگر کوشش هاي کودکي که هنوز پانزده سال نداشت، نبود که شب ها در ميان خار و خاشاک به مکه مي آمد و مخفيانه غذا براي محصوران مي آورد و گاهي غذا بر دوش داشتن او توام با زد و خورد و جراحت برداشتن از کفاري بود که مانع از بردن غذا بودند.  اگر استقامت رسول خدا و تقويت روحي محصوران از طرف آن حضرت و لطف خدا نسبت به آن ها نبود، همگي مي مردند و اين سختي ها در برابر درياي استقامت آن وجود مقدس ناچيز بود.

همه مي گويند: شکم گرسنه دين نمي فهمد، خردمندان گفته اند که: نخست بايد گرسنه را سير کرد، آن گاه با او سخن گفت، چون گرسنه چيزي نمي فهمد.

پرکاري آن حضرت

استقامتي که آن حضرت در برابر کار و کثرت مشغله از خود نشان داده است، موجب حيرت و تعجب خردمندان مي باشد، اگر بخواهيم براي روح خستگي ناپذير، يک مصداق حقيقي پيدا کنيم، جز آن وجود مقدس مصداقي ندارد. اگر کاري که مردان پرکار انجام مي دهند، را با کارهايي که آن حضرت انجام مي داد مقايسه کنيم نسبتي ميان آن ها نيست؛ هنگامي که آن حضرت به مدينه هجرت فرمود بيش تر اوقات آن حضرت در جنگ مي گذشت، مشغول تهيه مقدمات جنگ بود و در عين حال به تعليم مسلمانان مي پرداخت، مشغول تنظيم تشکيلات اسلام بود، به امور قضايي مسلمانان نيز رسيدگي مي کرد، رفع حوايج مسلمانان مي نمود، کساني را به اين سو و آن سو براي تبليغ اسلام و احکام الهي اعزام مي داشت، سپاهياني به جنگ کفار گسيل مي کرد که عدد دفعات آن به هفتاد رسيد، وحي بر آن حضرت نازل مي شد، فقرا و بيچارگان را دست گيري مي فرمود، سفيراني به اطراف مي فرستاد و سفيران خارجيان را مي پذيرفت، جواب سؤالات ديني و اجتماعي و فلسفي مسلمانان و کفار را مي داد.

و به عبارت ديگر: آن حضرت، هم قوه مقننه بود، هم قوه قضائيه و هم قوه مجريه؛ هم فرماندهي کل قوا را داشت، هم استاد و معلم مردم بود. هم عابد و زاهد بود، هم مرد جنگ و نبرد. هم در پنج وقت امام جماعت بود، هم واعظ و خطيب، و علاوه بر تمامي اين کارها- که به جز جنگ همه را در مکه نيز داشت، زخم زبان و استهزا و سخريه دشمنان و جاهلان را نيز تحمل مي فرمود. و تک تک اين کارها را نيز به طوري، خوب انجام مي داد که گويي هيچ کار ديگري ندارد و تمام افکار خود را صرف آن کار کرده است تا آن را به طوري منظم و صحيح انجام دهد که هيچ گونه خلل و نقصي نداشته باشد.

مبارزه همه جانبه

مبارزه دامنه دار و شديدي که آن حضرت شروع کرده بود و لحظه اي از آن دست بردار نبود. يکي از چيزهايي است که عقول را متحير کرده است و موجب مي شود همگي سر تسليم در برابر اين نيروي بزرگ و اين اراده آهنين فرود آورند اين است که: آن حضرت مبارزه همه جانبه اي داشت؛ با يهودي، با نصراني، باگبر و مجوس مبارزه مي کرد، با بت پرست، با ستاره پرست، هم با سفيد پوست، هم با سياه پوست در نبرد بود؛ هم با ارباب مخالف بود، هم با نوکر؛ هم با زن مخالفت داشت، هم با مرد؛ هم با پير در جنگ بود، هم با جوان؛ هم با اعتقادات قلبي و باطني مردم مخالف بود، هم با رفتار خارجي؛ به طور کلي آن حضرت يک تنه با تمام حرکات و سکنات خلاف و ضد توحيدي افراد مخالف بود، زنده باد چنين حميت عالي و چنين عزم راسخي که کوه هاي آهن و فولاد در برابرش خرد مي شوند.

عبادت آن حضرت

گفته شد آن حضرت با آن کار و کثرت مشغله، عابد و زاهد بود اگر کسي به عبادات آن حضرت بنگرد از تعجب انگشت به دندان خواهد گزيد زيرا عبادات آن حضرت به حدي است که اگر کسي بگويد بيش تر اوقات عمر آن حضرت به عبادت خدا گذشته، گزافه نگفته است. از آن طرف اگر کارهاي ديگر آن حضرت را بنگريم مي بينيم که 24 ساعت براي ايشان کم بود و وقت فارغي براي عبادت نداشته است. عبادات آن حضرت عباداتي بسيار سنگين بود که ديگران از آن گونه عبادت عاجز بودند. ده سال بر روي  پا، خدا را عبادت نمود، به حدي که پاهاي مبارکش ورم کرد و رنگ چهره نازنينش زرد شد، تا آن که از طرف خداي تعالي اين آيه شريفه نازل شد:

" طه. ما انزلنا عليک القرآن لتشقي.(طه/1و2)؛ ما قرآن را بر تو نفرستاديم که در عبادت ما به سختي بيفتي.

ساعت خوش آن حضرت ساعتي بود که در برابر پروردگار مي ايستاد و عبادت و پرستش مي نمود.

امام جعفر صادق(ع) مي فرمايد:

" آن حضرت در آغاز بعثت به قدري روزه مي گرفت که گفته مي شد: او روزه است و افطار ندارد و سپس آن قدر مفطر بود، به حدي که گفته مي شد: روزه نمي گيرد، سپس از اين روش دست برداشت و يک روز در ميان، روزه مي گرفت، پس از آن، اين روش را تبديل به روش ديگري کرد."(2)

و در عين حال با تمام اين گرفتاري ها، شوهر و همسرخوبي براي زنانش بود، به طوري که هيچ يک از حقوق آن ها را پايمال نمي کرد، پيوسته زبانش در ذکر خدا بود، در هر نشست و برخاستي چندين مرتبه تسبيح و تهليل خدا را مي نمود و در عين حال، به منزل يارانش مي رفت و از بيماران عيادت مي کرد؛ عجب آن است که زراعت هم مي نمود و درخت خرما مي کاشت. استقامتي که آن وجود مقدس در برابر صدمات و اذيت هايي که به پيکر شريفش وارد مي آمد، يکي از دشوارترين استقامت هاست؛ آن حضرت آسودگي واستراحت را از خود سلب کرده بود و در برابر انجام دادن فرمان خدا آن ها را چيزي نمي شمرد.

ثبات در جنگ

در تمام مهلکه ها، ثابت قدم ترين سپاهيان خود بود، در هيچ نقطه اي از نقاط حساس جنگ ديده نشد که آن حضرت قدمي به عقب بردارد. هر نقطه اي که جنگ خطرناک تر و خونين تر بود جايگاه آن حضرت آن جا بود . امير مؤمنان علي(ع) با آن که به دليري و شجاعت بي مثل است مي فرمايد:

" وقتي آتش جنگ بسيار افروخته مي شد و کار بر ما سخت مي گرديد، به رسول خدا پناه مي برديم."

ثبات آن وجود مقدس بهترين تقويت روحي براي يارانش بود. کساني که از ميدان جنگ مي گريختند، بر اثر استقامت آن حضرت بار ديگر به ميدان باز مي گشتند. هنگامي که کفار با سنگ، دندان آن حضرت را شکستند، از شدت درد بي هوش شد، ولي در اراده خلل ناپذيرش تاثيري نکرد، ثبات قدمش بيش تر و پايداري اش فزون تر گرديد. در موارد مختلف، از جراحات وارده بر تن مبارکش خم به ابرو نمي آورد، وقتي که آن حضرت را سنگ باران کردند، از پاهاي مبارکش خون روان شد.

از آغاز بعثت ساعت خوش نداشت و روي استراحت و آسايش را نديد؛ پيوسته در شکنجه و عذاب به سر مي برد، اگر اندکي در روش خود تخفيف مي داد، اين مشقت ها و سختي ها را نمي ديد، کفار بارها خواستند که حضرت اندکي در تبليغ اسلام تخفيف دهد، تا آن ها دست از اذيت و آزار بردارند، ولي آن وجود مقدس بالاتر از آن بود که به خاطر آسايش و استراحت، در اقدام خود سستي کند، ناراحتي ها و شکنجه ها را تحمل مي نمود و با جديت به روش خود ادامه مي داد.

مقاومت در برابر اهانت

پايداري و استقامتي که آن حضرت در برابر بي احترامي ها و جسارت ها نمود نظير و مانند ندارد، کوچک ترين بي احترامي، مردان بزرگ و با اراده را از هدف باز مي دارد، بسياري از مردم، به احترام و حيثيت خود بيش تر از جان خود علاقه دارند، دست از جان خود مي کشند، مبادا به آن ها بي احترامي شود، ولي پيامبراکرم از اين مردمان نبود، در راه هدف مقدسش، از همه احترامات و جاه و جلال، چشم پوشيد و در برابر همه بي احترامي ها و استهزاها پايداري کرد، اين خارهاي مغيلان که بر تنش مي رفت، در عزم او تاثيري نداشت، قريشيان هر جا که مي رسيدند، آن حضرت را استهزا مي نمودند، کودکان عرب در پي آن حضرت، هياهو مي کردند و بي احترامي به آن حضرت به جايي رسيد که شکمبه خون آلود گوسفندي را بر سر آن بزرگوار افکندند که صورت مبارکش رنگين شد. پيراهن هاي خود را تاب مي دادند و به گردن آن حضرت مي انداختند و آن وجود مقدس را از اين سو به آن سو مي کشيدند. تمام اين رنج ها را بر خود هموار مي نمود. و کم ترين خللي، در عزم راسخش روي نمي داد.

از ستم کفار قريش، به عشيره ثقيف پناه برد، پناهش ندادند، به بني عامر پناه برد، پناهش ندادند، به ربيعة الفرس پناه برد، پناهش ندادند. من نمي دانم چه مي گذشت بر آن حضرت هنگامي که به آن دونان پست فطرت پناه مي برد و آن بدصفتان به چنين وجود مقدسي، پناه نمي دادند. اي کاش به همين پناه ندادن اکتفا مي کردند و آن مهمان عالي قدر را سنگ باران نمي کردند تا از شدت درد و تابش آفتاب بر زخم هايي که سنگ ها بر بدن مبارکش وارد آورده بود، به سايه ديوار باغي پناه برد، نه کسي بود که بر زخم هاي او مرهم نهد، نه دوستي که درد دل خود را به او گويد، نه ياوري که آن اراذل و اوباش را از او دور کند، ولي خداي توانا بزرگ ترين پناه او بود، او دوست و ياوري و هدف و مقصودي جز خدا نداشت، طبيب و پرستار و آرزويي جز خدا نداشت.

فرمايش امام سجادعليه السلام

امام سجاد(ع) در بيان استقامت آن حضرت چنين مي فرمايد:

بارالها! برمحمد، امين وحيت و برگزيده از آفريدگانت و پسنديده از بندگانت، درود فرست که پيشواي رحمت و قافله سالار خير و کليد برکت است، هم چنان که او براي انجام فرمان تو جان خويش را به مشقت انداخت و تن خود را در معرض شکنجه و آزار قرار داد و در راه دعوت به تو، با کسان خود درافتاد و براي خشنودي تو، با ايل و تبارش جنگيد و در راه زنده کردن دين تو، از خويشانش بريد و چون آن ها دين تو را انکار کردند نزديک ترين بستگانش را از خود دور کرد و دورترين مردم را، براي تسليم بودنشان به فرمان تو، به خود نزديک ساخت و به خاطر تو، با بيگانگان، از در دوستي درآمد و با نزديکان و خويشاوندان از در دشمني، و جان خود را براي رسانيدن پيام تو، فرسود و براي دعوت به آيين تو خسته نمود و به خيرخواهي حق پرستان، مشغول داشت.

و از زادگاه و محل آسايش خود، دست کشيده و به ديار غربت، هجرت نمود؛ براي آن که دين تو را ، عزيز گرداند و به ياري تو، بر کافران حمله آورد تا آن چه، براي دشمنانت خواسته بود، به وقوع پيوست و آن چه براي دوستانت در نظر گرفته بود، انجام شد، پس در حالي که از تو کمک گرفته و ناتواني خود را به ياري تو، نيرومند کرده بود، بر آنان بتاخت و با آن ها تا آسايشگاه خانه هاشان جنگيد و تا نقطه استراحتشان، لشگر کشيد تا دين تو آشکار و سخنت بلند مرتبه گرديد، گرچه مشرکان را خوش نيامد و بر آنان ناگوار بود."(3)

پي نوشت ها:

1. ابن سعد، طبقات الکبري، ج3، ص 433، ط دار بيروت.

2. بحارالانوار، ج16، ص 270.

3. صحيفه سجاديه، دعاي دوم.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥

مولفه ها و مباني حكومتى پيامبر اعظم(ص)2

عنوان :       مولفه ها و مباني حكومتى پيامبر اعظم(ص)2

صاحب اثر : سيد قوامى

                

منبع :          خبرگزاري شبستان

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

بخش عظيمى از كادر رسول خدا(ص) بلكه حواريون و ربيّون او را مهاجرين تشكيل مى دادند. در جنگ بدر ـ طبق آمارى كه ابن هشام مى دهد ـ 87 نفر از مهاجرين بوده اند.46 قبل از جنگ بدر هم مراحل شناسايى و اطلاعات عمليات را مهاجرين انجام مى دادند, چون انصار فقط پيمان حفاظت از پيامبر(ص) را در داخل مدينه داشتند نه خارج آن.47 بيش ترِ مسئوليتى كه از طرف پيامبر با عنوان مكى يا قريشى يا بنى هاشم يا ذى القربي§ مسئوليت گرفتند هجرت هم كرده اند, مگر مؤلفه قلوبهم كه بعد از فتح مكه, اسلام آوردند و يا برخى مثل عباس عموى پيامبر(ص) كه عذر از هجرت داشت. لذا هجرت هم از لحاظ قرآن و هم از نظر رسول خدا(ص) يك ارزش و يك اولويت قطعى است; يعنى مهاجرين در عضويابى داراى اولويت هستند.
    امّا در اين خصوص كه عنوان مهاجر اكنون چه مصداقى دارد. بين مفسران و فقها اختلاف است و دو قول وجود دارد: قول اول: انقطاع هجرت بعد از فتح مكه و قول دوم: اتصال هجرت و تداوم آن تا مادامى كه كفر باقى است48. دليل قول اول اين سخنِ پيامبر(ص) است كه فرمود:(لاهجرة بعد الفتح) و اين كه بعد از فتح مكه از دارالكفر تبديل به دارالايمان شده است و آمدن از مكه به مدينه معناى هجرت ندارد.49 دليل دسته دوم آن است كه مراد, هجرت از دارالكفر به دارالايمان است نه فقط از مكّه به مدينه. صاحب جواهر ادعاى لاخلاف مى كند.50
    ما مى گوييم هجرت از قبيل حقيقت و مجاز نيست كه از مكه به مدينه را حقيقى و باقى را مجازى بدانيم كما اين كه صاحب جواهر چنين تصور كرده است, بلكه هجرت يك معناى كلى و جامع است به معناى دورى از بدى ها به سمت خوبى ها و داراى مصاديقى است, مصداق بارز آن, همان هجرت از مكه به مدينه است ولى تنها مصداق نيست, هم چنان كه در روايتى آمده است:(المهاجر من هجر نفسه)51 و يكى از گناهان كبيره را(تعرّب بعد الهجره) مى دانند كه شايد عبارت آخرى از ارتداد و مصاديقى كه صاحب(تذكره) و محقق كركى و ديگران آوردند و شهيد هم در(روضه) به آن اشاره دارد52 كه يكى از آن ها را ما در معيار(شهرنشين گرايى) اشاره كرديم. و لذا هر نوع دورى از گناه و جهل و آمدن به سمت تعالى و تمدن مى تواند بدون مسامحه و مجاز, هجرت تلقى شود. مگر نه اين كه ما هجرت از مكه به حبشه را هم هجرت مى دانيم. آيا اين جا از دارالكفر به دارالايمان است يا اين كه از دارالكفر به دارالكفر؟ لذا هجرت از همان زمان رسول خدا(ص) هم مصداقى غير از هجرت مكه به مدينه داشته است كما اين كه شعب ابى طالب هم همين معنا را دارد.
    به طور كلى هجرت يك ارزش است كه بزرگان به رخ ديگران مى كشيدند, امام سجاد(ع) در خطبه معروف خود در شام به افتخارات پدران خويش كه اشاره مى كند مى فرمايد:(وهاجر الهجرتين).53 در نماز جماعت هم تقدم با كسانى است كه زودتر هجرت كرده اند; مگر نماز جماعت فقط مخصوص صدر اسلام است كه(اقدم هجرة) ملاك تقدم تنها آن زمان باشد, نماز جماعت هميشگى است پس تقدم(اقدم هجرة) هم هميشگى است.
    ييكى از مصاديق اصلى آن انسان هاى مجاهد و مبارزى هستند كه سابقه مبارزاتى و پيشينه روشنى در مبارزه با طاغوت ها و دشمنان دين داشته باشند, انسان هاى فداكار و انقلابى كه زودتر از ديگران پا به ميدان نهاده اند و از بيت و بيتوته خارج شده اند:(و من يخرج من بيته مهاجراً الى اللّه ورسولهِ ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على اللّه)54, (ياعبادى الذين آمنوا انّ ارضى واسعه فاياى فاعبدون)55, و آن جمله رسول خدا(ص) كه گفتيم فرار از يك زمين به زمين ديگر را ولو به يك وجب, هجرت مى داند و صاحب آن را هم نشين ابراهيم(س) و محمد(ص) و….
    بنابراين معيارِ(مهاجرگرايى) در عضويابيِ رسول خدا(ص) يك اصل مسلّم مبتنى بر گمان و عقل بود و به آن عمل كرد. آمار دقيقِ كارگزارانِ پيامبر(ص) اين را نشان مى دهد. ما هم بايد(مبارزگرايى) و(ايثارگرى) و(ايثارگرايى) را معيار بدانيم; يعنى هركس تلاش و مجاهدت بيش ترى داشته و جان بازى كرده و پا و نخاع داده است را اولويت بدهيم. پس(سابقه مبارزاتى در راه اسلام) معيار است و(السابقون الاولون) در اين زمينه پيش تاز و مقدّم هستند. شايد نام(مجاهدگرايى) مناسب تر باشد. بنابراين(مهاجرگرايى) با هر مصداقى در هر زمين و زمانى معيارِ مثبت در عضويابى است.
    
    ب ـ انصار
    انصار نيز مثل مهاجرين از منابع اصلى تغذيه كننده نيروى انسانى پيامبر بوده اند و اولويت داشته اند و لقب انصار را قرآن به آن ها داده است.
    در كشاف و غيره مذكور است كه رسول خدا(ص) بين آن ها و مهاجرين چگونه تعادل در ارزش برقرار مى كند. بعضى انصار بر قريش خود را برتر مى دانستند رسول خدا(ص) فرمود: اى انصاريان, مگرنه آن كه شما ذليل بوديد و خداى تعالى شما را به واسطه من عزيز و ارجمند ساخت؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. سپس فرمود: مگر نه شما گمراه بوديد حق سبحانه به سبب من شما را هدايت كرد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. بعد از آن فرمود: چرا جواب مرا نمى دهيد؟ گفتند: چه بگوييم يا رسول اللّه؟ فرمود: در جواب من بگوييد مگر نه آن كه قومت تو را اخراج كردند و ما تو را جاى داديم و در پناه خود آورديم؟ مگر نه قومت تكذيب تو را نمودند, پس ما تو را تصديق كرديم؟ نه تو را مخذول ساختند پس ما تو را نصرت داديم؟ و بر همين طريق حضرت رسالت شمارش صفات جميله ايشان مى نمود تا آن كه همه به زانو در آمدند و گفتند: يا رسول اللّه تن و جان ما فداى تو باد.56
    ييعنى آن حضرت با يك بيان زيبا و شيوا و عادلانه در محضر مهاجر و انصار به طور تلويحى ارزش هاى طرفين را گفت و آن ها را مثل دو بال براى خود قلمداد كرد. يا موقع كلنگ زدن در خندق اين شعار را مى داد كه:(اللهم اغفر الانصار والمهاجره)57.
    بحث درباره(نصرت) است كه حد اعلاى آن ايثار است نصرت آن قدر ارزش مند است كه هر كس لقب(انصارى) را مثل يك نشان بر دوش مى كشيد و بدان افتخار مى كرد. انصارى ها به همين صورت در تاريخ به صورت لسان صدق در آخرين مانده اند. جابربن عبداللّه انصارى, ابوايوب انصارى, جناده انصارى, ابودجانه انصارى و غيرهم يعنى همان ارزش كه بنى هاشم و سادات دارند كه به وسيله پيش وند سيّد خود را ممتاز مى كنند اينها با پسوند انصارى چنين كارى مى كنند.
    انصارى ها در جنگ بدر, فتح مكه و ديگر نبردهاى پيامبر(ص) نيز حضور چشم گيرى داشتند و تعدادشان از مهاجران هم بيش تر بود.58
    
    ج ـ تابعين
    خداوند مى فرمايد:(والسابقون الاولون من المهاجرين والانصار والذين اتبعوهم باحسان رضى اللّه عنهم و رضوا عنه)59 در اين آيه به سه دسته از ياران رسول خدا(ص) كه مورد رضايت خداوند بوده اند اشاره مى شود كه عبارت اند از: مهاجرين, انصار و تابعين. در مورد تابعين دو نظر است: يكى اين كه پيامبر را درك نكردند و بعداً آمدند و معصومين ديگر را يارى كردند و يا اين كه تابع سابقين شدند(از مهاجرين و انصار) با احسان و ايمان و اطاعت.60 تابعين طبق برداشت دوم كسانى هستند كه يا مهاجرند يا انصار منتها دير به اين قافله نور پيوسته اند و جزء(السابقون الاولون من المهاجرين والانصار) نيستند ولى جزء لاحقين هستند, به هر حال آمده اند و خداوند هم اعلام رضايت از آن ها مى كند: (رضى اللّه عنهم و رضوا عنه).
    
    د ـ مجاهدين
    جهاد نوعاً قرين مهاجر و انصار است چه بسا بگوييم آن چه به مهاجر و انصار و تابعين ارزش مى دهد همين جهاد آن ها است, قرآن مى فرمايد:(إنَّ الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض)61, يا مى فرمايد:(والذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللّه والذين اووا و نصروا اولئك هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق كريم)62; يعنى هجرت و نصرت ضلع سومى دارد به نام جهاد و در نتيجه مى شوند(مؤمنون حقا), (رضى اللّه عنهم و رضو عنه), (لهم مغفرة و رزق كريم) و قرآن صريحاً مى فرمايد:(فضل اللّه المجاهدين على القاعدين اجراً عظيما)63.
    در يك جمع بندى بايد گفت كه چهار عنوانِ (مهاجرين, انصار, تابعين, مجاهدين) كه يك منبع و مجموعه ارزشى را تصوير مى كنند و مى توان آنان را(ايثارگران) ناميد, رسول خدا(ص) به نص قرآن كريم به آن ها اهميت و اولويت مى داد. بنابراين(ايثارگرى) معيار ديگرى براى عضويابى است. حكومت اسلامى نيروهاى خويش را بايد از اين چهار منبع سرشار و عظيم برگيرد. و اگر جنگ نبود, ايثارگران و مهاجران و انصار و تابعين كسانى خواهند شد كه بيش ترين سوابق مبارزاتى و فداكارى و دل سوزى و از خودگذشتگى و تحمل رنج و مرارت را براى اسلام و حكومت اسلامى داشته اند.
    
    5ـ منابع بومى
    قال اللّه تبارك و تعالى:(وما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه)64, (هوالذى بعث فى الاميين رسولاً منهم)65, (لقد منَّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم)66, (كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم)67. رسول خدا(ص) عربى, قرشى, مكى, مدنى و بومى بود و خداوند در آيات چهارگانه به اين نكته اشاره مى كند. نيروهاى بوميِ شايسته به خاطر سنخيّت و نيز شناخت و رگ و ريشه معلوم و مشخص , موفق ترند و لذا اولويت دارند.68 عتاب بن اسيد, اهل مكه است و والى همان جا شد69, نصب خاندان(باذان) در يمن70, عدى بن حاتم در قبيله خود, طيّ71, قيس بن مالك در هَمْدان72, عين فروه در مراء73, مالك بن عوف, آتش افروز جنگ حنين, مردِ سرسختِ قبيله بنى سعد توسط پيامبر سرپرست قبيله نصر وسلمه شد74, نصب معاذبن جبلِ يمنى به عنوان قاضى يمن75, نصب يك جوان ثقفى در ثقيف76, نامه پيامبر به هوذه بن على حنفى زمام دار يمامه كه فرمود: اسلام بياور تا در امان باشى و قدرت و سلطنت تو باقى بماند77, نامه به حارث حاكم غسان با همين مضمون78 و نامه هايى از همين دست به سلطان حبشه, قيصر روم و كسراى ايران, حاكى از يك نوع اولويت دهى به نيروهاى بومى است كه اگر اسلام آوردند طبق و
    عده بر منطقه و نقطه خويش حكومت مى كردند. در فتح مكه ابوسفيان مكى در مكه مسئوليت مى گيرد تا(مؤلفة قلوبهم) را در منزلش جمع كند79, عثمان بن طلحه مكى را در كليددارى كعبه ابقا مى كند80, اميرالمؤمنين هم قثم بن عباس مكى را عامل مكه قرار داد81 و سهل بن حنيف انصارى را كه مدنى بود عامل خود در مدينه قرار داد.82 در نقاط ديگر, حضرت كنترل آن چنانى نداشت, شام كه در اختيار معاويه بود, بلاد عراق هم نوعاً به اشاره معاويه مست مى شدند والاّ شامل نصب عناصر بومى با همان حجم زمان رسول خدا(ص) در زمان اميرالمؤمنين هم مى شديم. البته قبلاً اشاره كرديم كه شنسب كه ايرانى و اهل غور هرات بود از طرف آن حضرت بر منطقه خويش حاكم شد83 استقصاى بيش تر ما را به اولويت نيروهاى بومى در سيره پيامبراكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) بيش تر راهنمايى مى كند.
    پيامبران هم نوعاً از طرف خداى تبارك و تعالى بر مناطق خويش مبعوث و منصوب مى شدند: در سوره هاى هود و اعراف مرتباً با اين جمله رو به رو مى شويم كه:(الى عاد اخاهم هودا), (الى ثمود اخاهم صالح), (الى مدين اخاهم شعيبا), (ولقد ارسلنا نوحاً الى قومه), (لقد ارسلنا موسى بآياتنا الى قومه ان اخرج قومك من الظلمات الى النور) و آياتى ديگر از اين قبيل كه ما را كمك مى كند در جهت اتخاذ يك معيار مناسب در عضويابى كه همان(بومى گرايى) باشد. يعنى نيروهاى بومى نسبت به نيروهاى غير بومى, اولى و احق هستند, مگر اين كه نكته خاص مثل مسائل امنيتى در ميان باشد, و گرنه اصلِ بومى گرايى در عضويابى اصلى عقلى, عرفى و شرعى است.


    6ـ مؤلفة قلوبهم
    در آيه 60 سوره توبه(مؤلفة قلوبهم) به عنوان يكى از مصرف هاى زكات نام برده شده اند صاحب شرايع مى گويد:(المولفة قلوبهم هم الكفار الذين يتمالون الى الجهاد)84 صاحب جواهر اقوال مختلفى را در تعريف مؤلفة قلوبهم از اصحاب نقل مى كند و در پايان نظر خودش را به عنوان تحقيق بعد از مطالعه كامل در كلمات اصحاب و اخبار و اجماع و نفى خلاف چنين اين گونه اعلام مى دارد:(ان المؤلفة قلوبهم عام للكافرين الذين يراد الفتهم للجهاد او الاسلام والمسلمين الضعفاء العقائد لا انهم خاصّون باحد القسمين)85.
    اختلاف بين فقها بر سر اين است كه(مؤلفة قلوبهم) چه كسانى هستند؟ بعضى فقط كفار را مصداق مى دانند عده اى كفّار را براى استمالت آن ها به جهاد و برخى كفار را براى استمالت آن ها به اسلام. گروهى هم مسلمانان ضعيف العقيده را براى بقاء شان در اسلام از مصاديق اين عنوان مى دانند. خلاصه(مؤلفة قلوبهم) دو دسته اند: دسته اى كه بايد جذب شوند و دسته اى كه بايد دفع نشوند; به عبارت بهتر, يك تيره بايد بيايند و يك تيره بايد نروند. تيره اوّل كفارند يا براى جهاد, خواه مسلمانان شوند يا نه و يا براى مسلمان شدن و تيره دوم ضعيف العقيده ها هستند براى اين كه باقى بمانند, لذا از زكات بودجه اى براى اين منظور در نظر گرفته شده است.

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

   امام باقر(ع) در صحيح زراره مى فرمايند:(مؤلفة قلوبهم) قومى هستند كه خداى واحد را عبادت مى كنند و شهادت(لا اله الا اللّه و محمّد رسول اللّه) سر مى دهند ولى به بعضى از جنبه هاى وحى شك دارند. خداوند به پيامبرش فرمان داد كه با پول و هديه دل آن ها را به دست آورد تا اسلام آن ها محكم شود. رسول خدا(ص) در جنگ حنين با رؤساى قريش و مضر مانند ابوسفيان و غيره چنين كرد. انصار ناراحت شدند, خدمت رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: اگر اجازه دهى كلامى داريم و آن اين كه اگر اين اموال كه به اينان دادى دستور خدا است, تسليم هستيم و اگر دستور توست راضى نيستيم. خداوند به خاطر اين اعتراض نور آن ها را بُرد و براى(مؤلفة قلوبهم) سهمى از زكات قرار داد.86
    (مؤلفة قلوبهم) مانند(مهاجرين) يك عنوان عام است كه داراى مصاديقى است, مصداق بارز آن ابوسفيان و عيينه و ديگران است كه در صدر اسلام بودند.87
    در زمان هاى ديگر مصاديق ديگرى دارد و دليل بر اين مسئله اطلاق ادله امت كه(مؤلفه قلوبهم) را مقيد و منحصر به زمانى و زمينى خاص نكرده است و اين ادله از حيث ديگرى هم اطلاق دارد كه مقيّد به جهاد نيست, يعنى براى غير جهاد هم مى توان آن ها را تأليف كرد; مثلاً براى عضويت در حكومت و استفاده از تخصّص آن ها صاحب جواهر هم مقيد به جهاد نمى داند ما مى خواهيم حرف ديگرى هم بزنيم و آن اين كه تاليف قلوب منحصر به پرداخت زكات نيست, زيرا تعليق حكم بر وصف, مشعر به عليّت است; يعنى علّت پرداخت زكات تأليف قلوب است يعنى تأليفِ قلوب اصل است و پرداخت زكاتِ واجب يكى از راه هاى تأليف قلوب است, بنابراين راه هاى ديگرى هم وجود دارد كه او تأليف و تشويق شود; مثلاً ما به او پست و مقام بدهيم تا براى اهداف بلند اسلام استمالت شود.88
    لذا آن چه ما به آن رسيده ايم دو وجه است: عضويت در سازمان حكومت اسلامى هم مى تواند مايه تأليف قلوب باشد و هم اين كه هدف از تأليف قلوب باشد; به اين معنا كه شما فرد لايقى را با پول تشويق كنيد كه عضو اداره اسلام شود و يا او را عضو اداره اسلام كنيد تا تأليف قلوب شود, ما هر دو را از اطلاق ادله و از اعتبار وصف العينى تعليق حكم بر وصف, متوجه مى شويم.
    بر اين اساس, مؤلفه قلوبهم به يك منبع خوب انسانى براى حكومت اسلامى تبديل مى شوند به اين معنا كه حكومت اسلامى براى تقويت پايه هاى مردمى و تحكيم ريشه حكومت در دل جامعه اسلامى نبايد از اين نيروى عظيم كه طبق فرموده امام صادق و باقر(ع) بيش تر مردم را تشكيل مى دهند و در همه زمان ها هم هستند:(يكون ذلك فى كل زمان)89 غفلت شود. البته منظور ما در نظر گرفتن سهميه اى در كادر حكومتى غير كليدى براى آنان بدون هيچ اولويتى است; يعنى(مؤلفة قلوبهم) مثل مهاجر و انصار و بنى هاشم نيستند كه در عضويابى اولويتى داشته باشند, ولى غفلت از آن ها هم درست نيست. پيامبراكرم(ص) براى تأليف قلوب به پرداخت زكات اكتفا نفرمود بلكه مسئوليت هم مى داد; نمونه اش ابوسفيان بود كه بلافاصله فرماندهى دو هزار نفر از قريش را در يك عمليات نظامى بر عهده گرفت90, و عمروعاص كه در(ذات السلاسل) فرمانده شد91, ابوسفيان بت پرست حتى مأموريت بت شكنى بت هاى طائف را پيدا كرد, جالب است كه او بت ها را شكست و از خرابه هاى آن هيزم درست كرد و فروخت و قرض هاى عده اى را پرداخت92, وحشى هم پس از اين كه اهلى شد مأموريت جنگى گرفت93, معاويه هم جزء كاتبان رسول
    خدا(ص) شد.94
    
    7ـ منابع دينى
    منظور, مسلمين, يهود, نصارى, مجوس و به طور كلى اقليت هاى دينى اند كه به هر حال منابعى از نيروهاى انسانى را تحت عناوين دينى تشكيل مى دهند. در اين درنگ و توقف نداريم كه(اسلام گرايى) يك اولويت قطعى و صد درصد است و غير اسلام هم ولو ميلى به اسلام و جهاد نداشته باشند و مؤلفه قلوبهم نباشند سهميه اى خواهند داشت.
    رسول خدا(ص) گاهى با آن ها پيمان مى بست مثل(بنى نضير) يا(بنى قريظه) كه يهود بودند تا از نيروهاى آن ها عليه كفار استفاده كند و يا درخواست نماينده اى از آنان مى كرد:(قل تعالوا الى كلمه…)95 يعنى نمايندگان آن ها را مى خواند با آن ها پيمان مى بست ولى هيچ وقت به آن ها فرصت فرادستى نمى داد.
    اسلام به همه كفار و اهل كتاب, بدبين نيست بلكه با آن ها كه ميل به سلطه دارند سر ناسازگارى دارد, اما استفاده از اهل جزيه آن هم به شكل(بطانه) بلكه به شكل نيروهاى كارگزار و متخصص به شكلى كه حكومت اسلامى حالتِ تسلط و نظارت را از دست ندهد منعى ندارد. سيره رسول خدا(ص) همين گونه بود, در تاريخ مى خوانيم كه: فرمان روايِ مسيحى شهر(ايله) به نام(يوحنابن رويه) در حالى كه صليب طلا به سينه انداخته بود و از مقر فرمان روايى خود به سرزمين تبوك آمده بود هديه اى به رسول خدا(ص) داد و هديه اى هم از آن بزرگ وار گرفت و حاضر شد بر آيينِ مسيح بماند و جزيه بدهد, پيامبر با او پيمان بست كه مسيحى بماند و به او مأموريت داد كه از مسلمانان كه از ايله مى گذرند پذيرايى كند.96
    اصولاً فرمان روايانى كه در مرزهاى سوريه و حجاز زندگى مى كردند در ميان قوم و قبيله و منطقه زندگى خود, نفوذ كلمه داشتند و همگى مسيحى بودند و چون احتمال داشت كه روزى سپاه روم از نيروهاى محلّى آنان استفاده كند. پيامبر(ص) با همه آن ها پيمان عدم تعرض بست.97 يا(اكيدر) فرمان رواى مسيحيِ(دومةالجندل) حضور پيامبر رسيد و از قبول اسلام امتناع ورزيد ولى حاضر شد باج گذارِ مسلمانان باشد.98 جالب است كه(يوحنا) و(اكيدر) مسيحى مى مانند ولى كارگزار و باج گذار پيامبر مى شوند; يعنى مى توان و جايز است از نيروهاى اهل كتاب استفاده كرد فقط به اين شرط كه نظارت و تسلط را در دست نگيرند, زيرا با اصل مسلّمِ(لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا) و(يعطواالجزيه عن يد وهم صاغرون) منافات دارد.
    پس(اسلام گرايى) اولويت است ولى استفاده از غير مسلمين جايز است به شرط عدم سلطه و بدون هيچ اولويتى.
    8ـ منابع عقيدتى
    مراد, دارالاسلام و دارالكفر است. (دارالاسلام جايى است كه اسلام در آن جا حاكم است و دارالكفر يا دارالشرك آن جا كه كفر و شرك حاكم است), مثل مكه و مدينه قبل از فتح مكه كه مكه مصداق دارالكفر بود و مدينه دارالايمان و دارالاسلام. البته اكنون شرايط فرق مى كند بعضى كشورهاى اسلامى مثل تركيه هرچند حكومت آن ها لائيك است, اما آن جا را نمى توان دارالكفر حساب كرد. پس دارالكفر جايى است كه مسلمين يا در آن جا حاكم نيستند يا در اقليت اند. مسلماً دارالكفرى كه در صدر اسلام مطرح بوده با توجه به اين كه اسلام هنوز توسعه نداشت, كشورها و مناطقى بودند كه اسلام هنوز وارد آن جا نشده بود.
    اكنون بحث در اين است كه آيا از نيروهاى مسلمان مقيم دارالكفر مى توان در حكومت اسلامى دعوت و استفاده كرد؟ به عبارت بهتر آيا نيروهايِ مسلمان دارالكفر منبعى مناسب براى عضويابى جهت تشكيلات حكومت اسلامى محسوب مى شوند يا نه؟
    قرآن مى فرمايد:(الذين آمنوا ولم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شىء حتى يهاجروا)99, بعضى مصداق اين آيه را عباس عموى پيامبر مى دانند كه هجرت نكرد ولى رسول خدا(ص) او را در همان دارالكفر مأموريت جاسوسى قريش داد و گزارش به پيامبر مى داد و حتى در جنگ بدر شركت كرد و اسير شد و پيامبر به رَزمندگانش سفارش كرده بود كه او را ضربه نزنند و سالم بدارند و سرانجام اسير شد.100
    به هر حال اولويت با دارالاسلام است و در صورت عدم كفايت بايد سراغ نيروهاى مسلمان دارالكفر رفت كه از داستان عباس و نظاير آن جواز آن را يافتيم. بنابراين نيروهاى مسلمان كه در دارالكفر اقامت و يا تحصيل كرده اند و مدتى به هر دليل مانده اند, استفاده از آن ها جايز است, اما هيچ اولويتى بر نيروهاى دارالاسلام ندارند, بلكه اولويت از آن نيروهاى دارالاسلام است, زيرا مقيم هاى دارالكفر چه بسا از فرهنگ آن جا تأثير گرفته اند و ممكن است تأثيرات منفى هم داشته باشند.
    

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

    پى نوشت ها:
    1. حسن ستارى, مديريت منابع انسانى, ص91.
    2.حجرات(49) آيه13.
    3. بحارالانوار, ج76, ص350.
    4. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران, ص288 ـ 289.
    5. همان, ص406.
    6. همان, ص412.
    7. تراتيب الاداريه, ج1, ص17.
    8. همان, ج1, ص17.
    9. سيره ابن هشام, ج2, ص333.
    10. صحاح سته.
    11. فروغ ابديت, ص360 و 126.
    12. شيخ عباس قمى, منتهى الآمال.
    13. بحارالانوار, ج20, ص389; طبقات كبري§, ج1, ص260; تاريخ طبرى, ج2, ص295; كامل ابن اثير, ج2, ص81; فروغ ابديت, ج2, ص218.
    14. سيره حلبى, ج3, ص279; طبقات كبري§, ج1, ص259; فروغ ابديت, ج2, ص229.
    15. طبقات كبري§, ج1, ص259; سيره حلبى, ج2, ص277; بحارالانوار, ج20, ص379.
    16. همان, ج2, ص235.
    17. همان, ج2, ص222.
    18. فروغ ابديت, ج2, ص222
    19. همان, ص220.
    20. همان, ص222.
    21. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران, ج2, ص393.
    22. جعفر سبحانى, فروغ ابديت, ص352.
    23. اسد الغابه.
    24. فروغ ابديت, ص338.
    25. نساء(4) آيه58.
    26. حجرات(49) آيه13.
    27. جعفر سبحانى, همان, ج2, ص472 ـ 473.
    28. بحارالانوار.
    29. فروغ ابديت, ص512; سيره ابن هشام, ج1, ص639; صحيح بخارى, ص98; بحارالانوار, ج19, ص346.
    30. حدائق, ج10, ص396; سيوطى, جامع صغير, ج2, ص85.
    31. همان.
    32. همان و كنزالعمّال, ج6, ص195.
    33. سيوطى, شرح جامع صغير, ج4, ص512 به نقل از حدائق, ج10, ص395.
    34. حدائق, ج1, ص395; جواهر, ج13, ص353.
    35. حدائق, ج10, ص395; سيوطى, شرح جامع(مناوى), ج4, ص512.
    36. جواهرالكلام, ج3, ص161.
    37. وسائل الشيعه, باب31 من ابواب الحيض, ح9.
    38. جواهرالكلام, ج3, ص161.
    39 و 40. همان.
    41. حجرات(49) آيه13.
    42. منهج الصادقين, ج8, ص429.
    43. وسائل الشيعه, ج4, باب39; جواهرالكلام, ج21, ص215 ـ 216.
    44. نهج البلاغه, خ56, ص146(فيض الاسلام).
    45. همان, نامه17, ص864.
    46. سيره ابن هشام, ج2, ص363.
    47. فروغ ابديت, ج1, ص480.
    48. جواهرالكلام, ج21, ص26(مانند علامه و شهيد اول و ثانى).
    49. همان, ج13, ص363; منهج الصادقين, ج4, ص217.
    50. همان, ج21, ص26.
    51. بحارالانوار, ج11, ص28; ج67, ص302; ج67, ص358.
    52. شهيد ثانى, روضه البهيه, كتاب الصلواة, ج1, ص392(چاپ 10جلدى).
    53. خطبه سجاديه.
    54. نساء(4) آيه100 .
    55. عنكبوت(29), آيه56.
    56. منهج الصادقين, ج9, ص228:(لاعيش الاّ عيش الآخره اللهم اغفر الانصار والمهاجره).
    57. فروع ابديت, ج2, ص126.
    58. ر.ك: سيره ابن هشام, ج2, ص363 و 615.
    59. توبه(9) آيه100.
    60. منهج الصادقين, ج9, ص234.
    61. انفال(8) آيه72.
    62. همان, آيه74.
    63. نساء(4) آيه95.
    64. ابراهيم(14) آيه4.
    65. جمعه(62) آيه2.
    66. آل عمران(3) آيه164 .
    67. بقره(2) آيه151 .
    68. محسن الموسوى, دولةالرسول, ص262.
    69. فروغ ابديت, ج2, ص352 و 452; سيره ابن هشام, ج2, ص500; تاريخ سياسى اسلام, ج1, ص162; تراتيب الاداريه, ج1, ص240; اسد الغابه, ج3, ص556.
    70. فروغ ابديت, ص122; دولةالرسول, ص263; اسد الغابه, ج3, ص126.
    71. اسد الغابه, ج4, ص442 و 214; الاصابه, ج5, ص264; فروغ ابديت, ج2, ص382.
    72. فروغ ابديت; دولة الرسول, ص262.
    73. دولةالرسول, ص372.
    74. فروغ ابديت, ص367; سيره ابن هشام, ج2, ص491.
    75. همان, ص452.
    76. همان, ص416; سيره ابن هشام, ج2, ص544; اسد الغابه, ج1, ص216.
    77. همان, ص263.
    78. طبقات ابن سعد, ج1, ص261; حلبى, ج3, ص286; فروغ ابديت, ج2, ص235.
    79. فروغ ابديت, ج2, ص352.
    80. همان, ج2, ص338.
    81. نهج البلاغه فيض الاسلام, نامه67, ص1062.
    82. همان, نامه70, ص107.
    83. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران.
    84. شرايع الاسلام, ج1, ص149.
    85. جواهرالكلام, ج15, ص341.
    86. اصول كافى(چاپ جديد), ح2, ص411.
    87. منهج الصاديقين, ج4, ص275.
    88. جواهرالكلام, ج15, ص341.
    89. مستدرك الوسائل, باب اول, ح11.
    90. فروغ ابديت, ج2, ص352.
    91. همان, ج2, ص304.
    92.همان, ج2, ص420.
    93. همان, ج2; بحارالانوار, ج21, ص413.
    94. همان و بحارالانوار, ج22, ص248; تراتيب الاداريه, ج1, ص120; اسد الغابه, ج5, ص209.
    95. آل عمران(3) آيه61.
    96. فروغ ابديت, ج2, ص410; سيره ابن هشام, ج2, ص526; بحارالانوار, ج21, ص160; سيره حلبى, ج3, ص160.
    97. همان.
    98. فروغ ابديت, ج2, ص401; سيره ابن هشام, ج2, ص526; بحارالانوار, ج21, ص160; سيره حلبى, ج3, ص160.
    99.انفال(8) آيه72.
    100. اسدالغابه, ج3, ص165.

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥

مرور صدها سال جسارت غرب مسيحي به پيامبر اعظم(ص)

عنوان :       مرور صدها سال جسارت غرب مسيحي به پيامبر اعظم(ص)

صاحب اثر : رسول جعفريان

                

منبع :          سايت بازتاب

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


    دشمني غرب مسيحي با اسلام، جداي از آن که ميراث ماقبل مسيحي در برخورد شرق و غرب دارد، در نخستين قدم، محصول پيشرفت اسلام در محدوده قدرت امپراتوري روم شرقي از يک طرف و نفوذ اسلام در جنوب اروپا از سوي ديگر در قرون نخستين اسلامي بود.
    
    آن زمان هنوز کليساي ارتدوکس از کليساي کاتوليک جدا نشده بود و غرب يکپارچه در تاريکي و جهل، روزگارش را سپري مي‌کرد. در تمام اين دوره آنچه غرب از اسلام مي‌دانست، بسيار اندک و بر اساس دشمني تمام عيار با آن بود. غرب تا قرن‌ها پس از آن، نه ترجمه‌اي از قرآن مي‌شناخت و نه با شخصيت حضرت محمد (ص) آشنايي داشت. مبناي قضاوت آنان از اسلام ومحمد (ص) افسانه‌ها و شايعات پوچي بود که مبلغان بي سواد وابسته به کليسا ميان مردم منتشر مي‌کردند.
    
    غرب در تمام اين مدت، محمد را به نام «محوند» مي‌شناخت و اين کلمه را – نعوذ بالله مساوق با شيادي و دروغگويي مي‌دانست. در اين دوره بود که به گفته يک محقق، «اسامي محوند يا در مواردي محون، محومت و در فرانسه ماحون و در آلماني ماخمت که با مفاهيمي چون ديو و عفريت و بت مترادفند - از جمله نام‌هايي بودند که توسط نويسندگان دوره‌هاي نمايشي مسيحي و داستان‌هاي عاشقانه و حماسي (رومانس) اروپاي سده دوازدهم ابداع شدند».
    
    در تمام قرون وسطي، حضرت محمد (ص) مظهر شيطان و دجال شناخته مي‌شد و بدترين و رکيک ترين افسانه‌ها توسط کليسا در باره حضرت ختمي مرتبت ميان مردم اروپا انتشار مي‌يافت.
    
    و درست همين حس بود که جنگهاي صليبي را به هدف بازپس گيري سرزمين‌هاي مسيحي از دست مسلمانان به راه انداخت و براي دو قرن و نيم به نام جهاد مقدس و با علامت صليب، عامل قتل صدها بلکه ميليونها انسان شد.
    اين زمان بردن نام محمد (ص) همراه با دشنام و هتاکي بود و کسي آن اسم را بدون پسوندهاي دشنام گونه نمي آورد. در اثر شاعر انگليسي ويليام لنگلند با عنوان
Piers Plowman که سال 1362 ميلادي به چاپ رسيده «محمد (ص) را مي‌بينم در حالي که در ميان نيروهاي دوزخي در اسفل دوزخ جاي دارد». در اين متن، محمد، يک کاردينال بدعت گزار است که در عربستان مرتد شده و آييني درست کرده است. از نظر اين شاعر، محمد (ص) طلايه دار خيل دجال‌هاست.
    
    يک صد و پنجاه سال پس از آن شاعر انگليسي، ويليام دَنبار شاعر اسکاتلندي، محمد (ص) را رئيس تشريفات جهنم وصف مي‌کند.
    
    در اين دوره، داستانهاي حماسي که در آنها به ستايش اروپا پرداخته مي‌شد، فراوان ساخته شد و دشمن مشترک در همه آنها، مسلمانان بودند. در برخي از اين داستانها آمده بود که محون يعني همان محمد(ص) حکم بتي را دارد که ساراسن‌ها – يعني مسلمانان - آن را پرستش مي‌کنند و مثل مسيحيان که خداي پدر را و يهوديان که يهوه را به کمک مي‌خوانند آنان هم دست به دامن محون مي‌شوند. بدين ترتيب محمد (ص) در ترانه‌ها و متون نمايشي قرون وسطايي اروپا به عنوان يک بت تصوير مي‌شد.
    
    از همه اينها شگفت تر آن که در زبان انگليسي واژه «ممتري» (
Mammetry) از محومت گرفته شده و معناي آن پرستش مجسمه‌ها و تصاوير و يا همان بت پرستي است.
    
    از رکيک‌ترين نوشته‌هاي غرب مسيحي، «کمدي الهي» دانته است. دانته در اين کمدي که آن را تحت تأثير شکست‌هاي صليبي نوشته است، - نعوذ بالله - حضرت محمد (ص) را چون گناهکاري که با دستان خود سينه چاک شده اش را از هم مي‌درد به تصوير کشيده است. از نظر دانته، گناه محمد عبارت بود از: ترويج مذهب دروغين، دعوي نزول وحي که نوعي شيادي کفرآميز بود و بذر اختلاف را در جهان پاشيد.
    
http://sacredzigoorat.persianblog.ir

   در آستانه قرون جديد، مهم ترين تهديد براي اروپا، ترکان عثماني بودند. شکست‌هاي فاحش غرب مسيحي که به سقوط مرکز کليساي ارتدوکس به دست سلطان محمد فاتح در سال 1453 منجر شد، بار ديگر شعله‌هاي خشم نويسندگان کليسايي را عليه شخصيت حضرت محمد (ص) بر افروخت. غربي‌ها تقريبا تا قرن هيجدهم بلکه نوزدهم، هيچ تلاشي براي شناخت شخصيت واقعي آن پيامبر (ص) انجام ندادند.
    
    تاريخ جهان اثر هيگدن – يک راهب بنديکتي – که فقط سه بار به انگليسي در سالهاي 1387، 1495 و 1527 ترجمه شد، داستان کبوتري را مي‌آورد که محمد (ص) او را تربيت کرده بود تا براي دانه بالاي سرش پرواز کند و او را روح القدس خوانده بود که به او وحي مي‌فرستد. داستان ديگر، داستان شتري است که محمد (ص) تربيت کرده بود که فقط از دست او غذايش را بگيرد. محمد (ص) قرآن را بر گردن اين شتر آويخته بود و وقتي نزديک او مي‌شد، زانو مي‌زد و محمد آن را مي‌گرفت و به مردم مي‌گفت که اين پيامي آسماني است. جذابيت‌هاي جنسي از ديدگاه هيگدن، يکي از راه‌هايي است که محمد (ص) براي تضعيف مسيحيت و تقويت اسلام انتخاب کرده بود.
    
    لوتر به رغم آن که تلاش کرد تا پاپ را مظهر «دجال» بداند و بدين ترتيب اين صفت را از حضرت محمد (ص) برداشت، در اين باره اصرار مداوم داشت و باز هم تلاشي براي شناخت درست از اسلام و حضرت محمد (ص) نكرد و همچنان ايشان را آماج حملات تند خود قرار مي‌داد.
    
    در حالي که در قرن نوزدهم، کساني مانند کارلايل يا واشنگتن اروينگ تلاش مي‌کردند تا نقش حضرت محمد (ص) را در کاروان تمدن بشري نشان دهند، يا گوته که تصويري زيبا از محمد (ص) در اشعارش نشان مي‌داد، از نظر کليسا مطرود و محکوم بود. آثار فراواني که شماري از روشن انديشان اين دوره در باره اسلام نوشتند، از نظر کليسا آثار ممنوعه و در شمار کتب ضاله به حساب مي‌آمد.
    
    بدين ترتيب مي‌توان دريافت که گرايش به دشمني با اسلام و محمد (ص) در بنياد کليساي کاتوليک ريشه دارد و پاپ‌ها و قيصرها در ادوار مختلف، دشنام به محمد (ص) را به عنوان قافيه اصلي نوشته‌هاي خود انتخاب مي‌کردند.
    در يک دوره کوتاه، و بيشتر در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم غرب توانست آثاري عرضه کند که با نگاهي واقع بينانه تر به اسلام نگاه کند، اما حتي آن آثار هم به استثناي اندک، به هيچ روي تمايلي به دادن امتيازات اساسي به اسلام نداشت. داستان شرق شناسي، خود افسانه ديگري است که به قول ادوارد سعيد، کنه و بُنهش، تحقير شرق برابر غرب است.
    
    به نظر مي‌رسد، امروز غرب به همان نقطه بازگشته است. اين تصادفي نيست که بوش پس از 11 سپتامبر بحث جنگ صليبي را مطرح مي‌کند. چند سالي بعد از آن، آن کاريکاتور وحشتناک در باره حضرت محمد (ص) کشيده مي‌شود. و امروز پاپ که خود و کليسايش را مظهر آرامش و صلح مي‌خواند، اين چنين به آتش جنگي که غرب مسيحي و نظامي شعله ور کرده، دامن مي‌زند.
    
    البته و صد البته، تصور اين که پاپ بدون برنامه اين مسائل را مطرح کرده، تصوري واهي است. به طور قطع، دانشمندان و سياستمداران ما بايد اهداف اصلي اين قبيل اظهارات را روشن کنند، اظهاراتي که باز هم مي‌تواند رسالت سربازگيري براي القاعده را بر دوش بکشد، و زمينه برخوردهاي بيشتر دنياي اسلام را با غرب تا بن دندان مسلح فراهم کرده و همه انرژي دنياي اسلام را به ميدان کشيده و آن را به هدر دهد.
    
    يکي از جنايتکارانه ترين اقدامات غرب مسيحي، آن است که دشمني ميان يهوديان و مسلمانان را با ايجاد اسرائيل پديد آورد و امروز آقايي خود را با جنگهاي ميان اين دو گروه بر همه تحميل مي‌کند. يهوديان که قرن‌ها در شرق با مسلمانان زيست مسالمت آميز داشتند، فريب غرب مسيحي را خورده و اينچنين در جنگي که عاقبت آن بر هيچ کس روشن نيست، فرو غلتيدند. اين را بايد يکي از اساسي ترين جنايات غرب در حق مسلمانان و يهوديان دانست.
    
    بدون ترديد مسؤوليت هر نوع خشونت ناشي از اين اقدامات غير مسؤولانه متوجه دستگاه عريض و طويل کليساي کاتوليک و در رأس آن پاپ بوده و مسلمانان بايد با درک درست شرايط، اجازه ندهند باز هم دنياي اسلام دچار محدوديت‌هاي بيشتر شود.

Javad Akbari

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥

آيه تطهير در تفسير پيامبر(ص)

 

عنوان :       آيه تطهير در تفسير پيامبر(ص)

صاحب اثر : جعفر مرتضى حسينى عاملى

                

منبع :          سايت بلاغ

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


 

   بدون شك رسول اكرم(ص) آگاه‏ترين مردمان به قرآن، معانى، اشارات و اهداف، و به هنگام پيچيدگى امور و نياز به توضيح و يا تصحيح آن، مرجع و ملاذ ديگران است. آنچه در اين جا نظرمان را به خود جلب مى‏كند اين است كه بعضى اوقات - بى‏آن‏كه پرسشى در كار باشد - رسول اكرم(ص) حتى در مواردى كه در ابتدا گمان مى‏رود از امور واضح است، دست به كار شده به‏توضيح و تبيين آن مى‏پردازد. با اين حال، هنگامى دچار شگفتى مى‏شويم كه مى‏بينيم خط بازى‏هاى سياسى و تعصبات جاهلى تلاش دارد همان چيز را بادستان خيانت‏گر خويش دچار تحريف و دگرگونى سازد كه رسول خدا(ص) به توضيح، تثبيت و تصحيح آن پرداخته است و گويا از وراى پرده‏اى شفاف به‏غيب مى‏نگريسته است. ليكن از آن جايى كه اين تلاش مذبوحانه به حذف، زيادت و يا تحريف نص قرآن منجر شده، تقريباً ممتنع و غير عملى نموده‏است.
    آنان براى رسيدن به اهداف شوم و ناميمون خود كوشيده‏اند كه به جاى تحريف مبانى و كلمات قرآن، به تحريف معانى و دلالت‏هاى آن بپردازند. امام باقر(ع) در نوشته خود به سعد الخير، به همين مطلب اشاره فرموده‏است. آن جا كه مى‏فرمايد:
    أقاموا حروفه و حرفوا حدوده فهم يروونه ولا يرعونه والجهال يعجبهم حفظهم للرواية والعلماء يحزنهم تركهم للرعاية(1)؛
    آنان حروف و كلمات قرآن را محفوظ داشته، حدود و قوانين آن را تغيير دادند، قرآن را روايت مى‏كنند، امّا حدودش را رعايت نمى‏كنند. جاهلان از اين كه روايت قرآن را حفظ كرده‏اند تعجب مى‏كنند و عالمان از اين كه حدود آن را ترك كرده‏اند اندوهگين هستند.
    اين دقيقاً همان چيزى است كه در مورد آيه تطهير به وقوع پيوست. آيه‏اى‏كه درباره اهل‏بيت پيامبر(ص)، كه مركز رسالت و محل رفت و آمد فرشتگان هستند نازل گشت. زيرا به رغم تأكيدهاى فراوان و پى در پى پيامبر(ص) كه چندين ماه و شايد تا زمان وفات آن حضرت تداوم داشت، مبنى‏بر اين كه مراد از «اهل‏بيت» در آيه تطهير، فقط اهل كساء هستند وبه‏استناد اين آيه مباركه از تمامى گناهان پاكيزه‏اند؛ هجوم ديوانه‏وارى رامى‏يابيم كه هدف آن منحرف نمودن اين مسأله از جايگاه حقيقى‏اش وبرانگيختن شبهاتى پيرامون دلالت آيه مباركه است، حتى اگر به قيمت تكذيب پيامبر(ص) و ردّ گفتار آن گرامى به صورتى زيركانه و پنهانى تمام‏شود!
    
    
    
    روايت مفسّر قرآن
    
    روايات بسيار زياد آمده كه تأكيد دارد مقصود از «اهل‏بيت» در آيه تطهير، اهل كساء هستند. اين روايات را دانشمندان و عالمان حديث مذاهب مختلف نقل كرده‏اند و گذشته از اين كه از طريق شيعه متواتر است، از طريق اهل سنت هم به تواتر روايت شده است. اهل كساء عبارتند از: پيامبر اكرم، على، فاطمه، حسن و حسين(ع).
    محقق كركى؛ مى‏گويد: «گذشته از روايات شيعه، كه از شمار بيرون است، اين مسأله به تواتر رسيده، مفيد يقين مى‏باشد. كدام حديث در سنت از اين روايت محكم‏تر است كه روايات اهل سنت و رجال شيعه اماميه - پيروان حقيقت كه ياران خاص و خالص اهل‏بيت مى‏باشند - بر نقل آن اتّفاق نظر دارند و اگر قرار باشد كه از راه سنت آن را رد كنند، هيچ روايتى در سنت نمى‏ماند مگر اين كه مردود باشد.»(2)
    به تعبير مسكانى: «روايات درباره آن فراوان است.»(3) و به تعبير ديگرى: «كثرت آن قابل شمارش نيست.»(4)
    ديگرى گفته: «مفسران اجماع دارند و جمهور روايت كرده‏اند.»(5)
    اين مطلب را اين گونه تفسير كرده‏اند كه مفسران در شمول آيه تطهير بر اهل كساء اجماع دارند. اختلاف در اين است كه آيا همسران پيامبر(ص) هم در آن داخل هستند يا نه؟ يا منظور، اجماعِ كسانى است كه در امر شأن نزول و مانند آن گفته آنان معتبر است. نقل اين گفته پيش از اين آمد.
    علامه طباطبائى؛ مى‏گويد: «اين روايات فراوان است و بر هفتاد حديث افزون مى‏شود. رواياتى كه در اين باره از طريق اهل سنت آمده، بر رواياتى كه از اين دست از طريق شيعه رسيده فزونى دارد. اهل سنت آن را از طرق فراوان از ام‏سلمه، عايشه، ابوسعيد خدرى، سعد، واثلة بن اسقع، ابوالحمراء، ابن عباس، ثوبان غلام پيامبر(ص)، عبد الله بن جعفر، على و حسن بن على‏8 روايت كرده‏اند كه نزديك به چهل طريق مى‏شود. شيعه آن را از على، سجّاد، باقر، صادق، رضا(ع)، ام سلمه، ابوذر، ابوليلى، ابوالاسود دئلى، عمرو بن ميمون اودى و سعد بن ابى وقاص از چند طريق روايت كرده‏اند.»(6)
    با مراجعه به اين روايات و سندهاى آن روشن مى‏شود كه راويان آن بيش از اين است. كافى است بدانيم كه يكى از دانشمندان پيرامون آيه تطهير كتابى تأليف كرده و اوّلين مجلّد آن را كه بالغ بر چهارصد صفحه مى‏شود به بيان متون حديث اختصاص داده است. وى اين روايت را از بيش از پنجاه تن از صحابه نقل كرده است. اين گذشته از طرق بسيار فراوانى است كه از امامان دوازده‏گانه عصمت و طهارت(ع) و نيز از طريق تابعين روايت شده است. اين كتاب را سيدعلى موحّد ابطحى تحت عنوان آية التطهير فى احاديث الفريقين [ آيه تطهير در احاديث شيعه و سنى‏] نوشته است. خداوند او را پاداش نيكو دهد.
    قندوزى حنفى پس از نقل گفته مودّة القربى كه مى‏گويد: رسول خدا(ص) پس از فرود آمدن آيه: وَأمُرْ أهْلَكَ بِالصَلاةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيها...، مدت نه ماه به‏درخانه فاطمه مى‏آمد و مى‏گفت: إِنّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ‏الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً؛ چنين گفته: «اين خبر از سى‏صد تن از صحابه روايت شده است.»(7)
    نكته جالب اين كه: آن مرد منحرف از على(ع) و خاندان او هم كه تلاش‏دارد بيش‏تر رواياتى را كه در فضايل آنان آمده انكار كند، راهى جز اعتراف به صحت حديث كساء نيافته است. وى مى‏گويد: «اما حديث كساء صحيح است.»(8)
    در اين جا به مقدارى كه اين فرصت اندك به ما اجازه دهد به حديث كساء و منابع آن اشاره مى‏كنيم. سپس مراد آيه تطهير را بيان و مشخص خواهيم كرد كه اين آيه مباركه بر خصوص آنان تطبيق مى‏كند، بدون اين كه بخواهيم ظهور سياق را از بين ببريم، بلكه سياق آيه هم به صورت قوى و كاملاً آشكارى اين مطلب را تقويت و تأييد مى‏كند. سپس به دلايلى اشاره‏مى‏كنيم كه ديگران در تأييد اقوال خويش آورده‏اند، مانند كارى كه در فصل اوّل كرديم.
    
    
    
    منابع حديث كساء
    
    حديث كساء، متون فراوانى از طريق بسيارى از صحابه و تابعين دارد. تمام اين متون مى‏رساند كه رسول خدا(ص) پارچه‏اى به دست گرفت و على، فاطمه، حسن و حسين(ع) را زير آن برد و فرمود:
    إِنَّما يُرِيْدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ ويُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيْراً.
    بعضى از روايات مى‏گويد: پيامبر(ص) براى پاكيزگى آنان دعا فرمود.(9)
    
    
    
    اين همه تأكيد چرا؟
    
    ملاحظه مى‏شود كه رسول خدا(ص) اصرار شديدى بر اين مسأله داشت و تلاش كرد تا هرچه بيش‏تر به ثبوت، تأكيد و نيز رسوخ آن در بينش مردم بپردازد.
    آن‏گاه به زدودن هرگونه شبهه يا شك و ترديدى درباره مصاديق اهل‏بيت‏در آيه تطهير پرداخت و هر فرصتى را از صاحبان اغراض سياسى و تمايلات و تعصبات جاهلى براى تحريف يا تضعيف آن گرفت. رسول‏اكرم(ص) اين كار را از طريق شيوه عملى‏اى كه در پيش گرفت و طرح‏بسيار مناسبى كه پياده كرد، اجرا نمود، چه آن حضرت(ص) مدت شش‏ماه(10) هرگاه كه براى نماز از خانه‏اش بيرون مى‏رفت، به حجره فاطمه‏3 مى‏آمد و مى‏گفت:
    الصلاة يا اهلَ الْبَيْتِ، إِنَّما يُرِيْدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً.
    نماز، اى اهل‏بيت! و آن‏گاه آيه مباركه تطهير را تلاوت مى‏فرمود.
    اين مطلب از چندين نفر روايت شده است. بعضى نه ماه گفته‏اند.(11)
    به نظر ما ممكن است يكى از دو رقم 9 و 6 [كه در عربى بدين صورت نوشته مى‏شود: تسعه - سته‏] به دليل نبودِ نقطه در سابق و نيز نزديكى رسم‏الخط دو لفظ به هم، تصحيف ديگرى باشد.

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

    چهل صبح(12)، يك ماه(13)، هفت ماه(14)، هشت ماه(15)، ده ماه(16)، هفده ماه(17) و نوزده ماه‏
    (18). در برخى از منقولات رقم معينى بيان نشده است.(19) هم‏چنين گفته‏اند: پيامبر(ص) تا آخر عمر بدين كار ادامه داد.(20) بعضى گفته‏اند: «اين خبر با اسناد، از سى‏صد تن از صحابه روايت شده است. بعضى هجده ماه و بعضى ده ماه گفته‏اند.»(21)
    
    
    
    راز اختلاف
    
    روشن است كه اختلاف در مدت، نه موجب سستى روايت مى‏شود و نه‏موجب شك در اصل واقعه. آنچه مى‏توان در اين‏جا بيان كرد و به پذيرش نزديك مى‏نمايد، اين است كه هر يك از ناقلان آنچه را خود ديده، نقل كرده است. شايد بعضى يك ماه، بعضى ديگر شش ماه يا هشت ماه و يا تا آخر زندگانى رسول اكرم(ص) مراقب اين كار بوده‏اند. همين گونه است در مورد ساير ارقامى كه بيان شد. بر اين اساس هر كدام از راويان مشاهدات شخصى خود را بيان كرده بدون اين كه مشاهدات ديگران را نفى كند. نيز ممكن است رسول اكرم(ص) اين كار را در چند برهه جدا از هم كه طى هر كدام استمرار داشته، انجام داده باشد. در آغاز فصل پنجم وجه كامل‏تر و معقول‏ترى را در جمع اين ارقام خواهيم آورد. إن شاءالله تعالى.
    
    
    
    آيه تطهير و زنان پيامبر(ص)
    
    اخبار و روايات مى‏رساند كه آيه تطهير، زنان پيامبر(ص) را دربرنمى‏گيرد. اين روايات، هر گونه شك و شبهه‏اى را در اين باره نفى كرده است؛ چه با صراحت تمام بيان مى‏دارد كه رسول اكرم(ص) از ورود عايشه به زير پارچه جلوگيرى كرد و نيز تصريح دارد كه عايشه از اهل‏بيت نيست. درمورد ام سلمه و ساير زنان پيامبر(ص) نيز چنين است. در اين باره به متون مختلف زير توجه فرماييد:
    در واقعه كساء، عايشه به پيامبر(ص) گفت: آيا من هم از اهل‏بيت تو هستم؟ پيامبر(ص) فرمود: برو كنار، تو پايان خوشى دارى.(22)
    در متن ديگرى آمده: آن حضرت(ص) زينب را از اين كه همراه آنان زير پارچه كساء رود بازداشت و به او فرمود: در جاى خود بايست. تو، ان‏شاءاللّه تعالى، پايان خوشى دارى.(23)
    متون ديگر مى‏گويد: در آن موقع ام سلمه گفت: خداوندا! مرا از آنان گردان! پيامبر(ص) فرمود: در جاى خود باش، تو خوبى.(24)
    يا گفت: يا پيامبر خدا! آيا من از آنان هستم؟ فرمود: تو بر جاى خود باش، تو خوبى.(25)
    يا گفت: من نيز آمدم تا همراه آنان زير پارچه روم. پيامبر(ص) فرمود: درجاى خود باش. تو خوبى.(26)
    يا گفت: اى رسول خدا! مرا هم با آنان داخل كن. فرمود: اى ام سلمه! تو از زنان شايسته من هستى، امّا در اين مكان احدى وارد نمى‏شود، مگر اين كه از من باشد.(27)
    يا اين‏كه پيامبر(ص) به او فرمود: تو پايان خوشى دارى يا تو خوبى.(28)
    يا اين‏كه ام سلمه گفت: اى رسول خدا! آيا من از اهل‏بيت تو نيستم؟ فرمود: تو پايان خوشى دارى. تو از همسران پيامبرى.(29)
    يا فرمود: تو پايان خوشى دارى و از بهترين همسران من هستى.(30)
    يا گفت: آيا من از اهلِ تو نيستم؟ فرمود: تو پايان خوشى دارى امّا اينان اهل من هستند.(31)
    
    
    
    تكرار حادثه
    
    روشن است كه هرگاه نقل يك واقعه متعدد شود، اجمال و تفصيل، و بيان بعضى از خصوصيات و حذف آن در مواردى، نقل حرف به حرف نصّ واقعه و يا نقل به معناى آن، امرى عادى و طبيعى باشد، نه موجب سستى روايت و نه باعث ضعف آن.
    بعضى مى‏گويند: «ظاهراً اين كار پيامبر(ص) چند بار در خانه ام سلمه تكرار شده است. آنچه بر اين گفته دلالت دارد، اختلاف هيئت اجتماع آنان و چيزى كه ايشان را زير آن قرار داد و دعاى پيامبر براى آنان و نيز پاسخ ام‏سلمه است.»(32)
    شايد اين كار در خانه زنان ديگر پيامبر(ص) هم تكرار شده باشد، همان‏گونه كه روايت زير بر آن دلالت دارد. اين روايت مى‏گويد: عايشه از پيامبر(ص) اجازه خواست كه او هم زير پارچه رود، امّا پيامبر(ص) او را از اين كار بازداشت و فرمود: كنار برو. در مورد زينب، همسر ديگر پيامبر(ص) نيز همين‏طور است.
    
    
    
    مستفيض يا متواتر
    
    بعضى تلاش كرده‏اند تا در تواتر حديث كساء تشكيك كنند. بدين اعتبار كه متضمن اين معناست كه على و فاطمه زهرا(ع)در كنار رسول خدا(ص) خوابيده بودند، امّا معقول نيست كه اينان در مقابل ديدگان مردم بيگانه بخوابند. همين‏طور معقول نيست كه همسر پيامبر(ص) تمايل خود را براى خوابيدن در كنار شوهرش [پيامبر(ص)] در حالى ابراز دارد كه مردم پيرامون آنان حضور دارند و صداى‏شان را مى‏شنوند و آنان را مى‏بينند.
    معناى اين سخن آن است كه اين واقعه در داخل خانه و آن‏جا كه احدى غير از پيامبر(ص) و على و فاطمه و حسن و حسين(ع) و ام سلمه حضور نداشت، به وقوع پيوسته است. لذا افراد ديگرى در آن‏جا حاضر نبوده‏اند تا اين واقعه را به طور مستقيم و آن‏گونه كه خود ديده‏اند، نقل كنند. بنابراين، نقل روايت در همين افراد منحصر مى‏شود.
    آرى، ممكن است كه عُمَر بن ام سلمه كه در آن موقع پنج يا شش ساله بود، در اين واقعه حضور داشته و آن را بنابر ديد خود نقل كرده باشد.
    بنابراين معلوم مى‏شود كسانى كه غير از اين شش تن واقعه را نقل كرده و به نام احدى از اينان تصريح نكرده‏اند، واسطه نقل را انداخته‏اند.
    از آنچه گذشت به دست مى‏آيد كه حديث كساء در تمام طبقات متواتر نيست، بلكه مستفيض است؛ زيرا روايت آن منحصر به چهار تن از اين افراد شش گانه است؛ زيرا ما روايت اين حديث را نه از پيامبر(ص) ديده‏ايم و نه از فاطمه.(33)
    پاسخ ما اين است كه:
    1. شايد كسانى روايت على و حسن و حسين(ع) را با وجود اين كه امامان معصوم و پاكيزه‏اند، نپذيرند، بلكه لازم بدانند كه ديگران هم به آنان منضم باشند تا روايت اينان به نظرشان صحيح آيد.
    2. اين مسأله - همان‏گونه كه بيان شد - از ده‏ها تن از صحابه، از طرق گوناگون و الفاظ مختلف نقل شده است. موحد ابطحى در كتاب خود «آيةالتطهير فى احاديث الفريقين» تعداد زيادى از اين روايات را آورده است.
    غير معقول است كه در تمام اين روايات، واسطه‏ها حذف شده باشند. آرى، ممكن است در يك يا دو و احتمالاً سه مورد، بنا به دلايل استثنايى و غير دائمى، واسطه‏ها حذف شوند، امّا حذف آن در ده‏ها مورد آن هم در يك مسأله خاص، بى‏نهايت بعيد و بلكه غير معقول و غير قابل قبول به نظر مى‏رسد.
    3. شمارى از اين راويان تصريح كرده‏اند كه خودشان در اين واقعه حضور داشته و آن را از نزديك با چشمان خود مشاهده كرده‏اند و يا پيامبر(ص) را چندين ماه ديده‏اند كه به در خانه فاطمه‏3 مى‏آمد تا مضمون آيه مباركه را تأكيد نمايد. اين بدان معناست كه واسطه نه عمداً حذف شده است و نه سهواً.
    4. راويان بخشى از اين روايات با صراحت گفته‏اند كه تصريح پيامبر(ص) مبنى بر فرود آمدن اين آيه درباره پنج تن را به گوش خود و يا از على يا فاطمه يا حسن و حسين شنيده‏اند. همين تواتر نقل براى ثبوت مسأله كافى است و هرگاه اين مطلب از رسول خدا(ص) ثابت شود، تكذيب پيامبر(ص) كفر و خروج از دين است و حتى تكذيب على(ع) كه همواره با حق است و حق با او و نيز ساير پنج تن؛ زيرا تكذيب آنان، تكذيب پيامبر(ص) است.
    5. چرا اين نويسنده مدعى است كه در حديث كساء آمده كه فاطمه زير پارچه در كنار على(ع) و پيامبر(ص) و حسن و حسين(ع) و در مقابل ديدگان مردان بيگانه خوابيد؟! در حالى كه اين حديث تصريح دارد كه پيامبر(ص) آنان را جمع كرد و با پارچه پوشيد و آن گاه اين آيه شريفه فرود آمد. روايت جابر به نشستن زير پارچه و نه خوابيدن زير آن تصريح دارد. جابر بن عبدالله از على(ع) روايت كرده كه آن حضرت به پيامبر(ص) گفت: نشستن ما زير اين پارچه چه فضيلتى دارد؟ اين همان روايتى است كه همين نويسنده بدان استناد و اعتماد كرده و همان‏گونه كه ملاحظه كرديد در آن هيچ‏گونه ذكرى از خواب نشده است!
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    
http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


    پاورقى ها:

    1. ر.ك: فروع كافى، ج‏8، ص‏53؛ بحار الانوار، ج‏75، ص‏359؛ الوافى، ج‏5، ص‏274؛ المحجة البيضاء، ج‏2، ص‏264؛ البيان، ص‏249.
    2. نفحات اللاهوت، ص‏85.
    3. شواهد التنزيل، ج‏2، ص‏10.
    4. تأويل الآيات الظاهره، ج‏2، ص‏456.
    5. نهج الحق و كشف الصدق، ص‏173.
    6. الميزان فى تفسير القرآن، ج‏16، ص‏13.
    7. ينابيع الموده، ص‏174.
    8. منهاج السنه، ج‏3، ص‏4 و ج‏4، ص‏20.
    9. درباره اين احاديث بسيار فراوان داراى اختلاف الفاظ، ر.ك: جامع البيان، ج‏22، ص‏5 و 7؛ الدر المنثور، ج‏5، ص‏198 - 199؛ فتح القدير، ج‏4، ص‏271 - 279؛ جوامع الجامع، ص‏372؛ التسهيل لعلوم التنزيل، ج‏3، ص‏137؛ تأويل الآيات الظاهره، ج‏2، ص‏457 - 459؛ الطرائف، ص‏130 - 132؛ مجمع البيان، ج‏9، ص‏138 و ج‏8، 356 - 357؛ بحارالانوار، ج‏35، ص‏206 و 223 و ج‏45، ص‏199 و ج‏37، ص‏35 - 36؛ نهج‏الحق، ص‏173 - 175؛ صحيح مسلم، ج‏7، ص‏130؛ كشف اليقين فى فضائل امير المؤمنين، ص‏405؛ الايضاح، ص‏170؛ مسند احمد، ج‏4، ص‏107 و ج‏3، ص‏259 و 285 و ج‏6، ص‏292، 298 و304 و ج‏1، ص‏331؛ المعجم الصغير، ج‏1، ص‏65 و 135؛ الجامع الصحيح، ج‏5، ص‏663، 699 و 351 - 352 و ص‏133، 146، 147، 158 و 172؛ التبيان، ج‏8، ص‏307 و 309؛ احقاق الحق (ملحقات)، ج‏9، ص‏1 - 69و ج‏3، ص‏31 - 53 و ج‏2، ص‏573-502 و ج‏14، ص‏105 - 400 و ج‏18، ص‏383 - 359؛ ذكر اخبار اصبهان، ج‏1، ص‏108؛ الفصول المهمة، ص‏7 - 8؛ الاصابه، ج‏2، ص‏509 و ج‏4، ص‏378؛ الصواعق المحرقه، ص‏137 و 141 - 143؛ تفسير نور الثقلين، ج‏4، ص‏270 - 277؛ فضائل الخمسه من الصاح ا
    لسته، ج‏1، ص‏224 - 243؛ ينابيع الموده، ص‏107 - 108، 167 - 174 و 193؛ العقد الفريد، ج‏4، ص‏313؛ التاريخ الكبير، بخارى، ج‏1، قسم‏2/ ص‏69 - 70، 110 و 197؛ انساب الاشراف، ج‏2، ص‏106-104؛ الكافى، ج‏1، ص‏287؛ تاريخ بغداد، ج‏10، ص‏278، و ج‏9، ص‏26 - 27؛ مناقب خوارزمى، ص‏23 و 224؛ السيرة النبويه، ج‏2، ص‏300؛ السنن الكبرى، ج‏2، ص‏149 - 153 و ج‏7، ص‏63؛ البداية والنهايه، ج‏5، ص‏321 و ج‏8، ص‏35 و 205.
    10. جامع البيان، ج‏22، ص‏5؛ التفسير الحديث، ج‏8، ص‏262؛ الدر المنثور، ج‏5، ص‏199؛ الفصول المهمه، ص‏8؛ ينابيع الموده، ص‏108، 260 و 193؛ مجمع الزوائد، ج‏9، ص‏121 و 168؛ البرهان، ج‏3، ص‏324؛ مسند احمد، ج‏3، ص‏258 - 259.
    11. الدر المنثور، ج‏5، ص‏199؛ الطرائف، ص‏128؛ مناقب خوارزمى، ص‏13؛ بحارالانوار، ج‏35، ص‏223؛ احقاق الحق، ج‏2، ص‏563؛ مشكل الآثار، ج‏1، ص‏338 - 339؛ ذخائر العقبى، ص‏25-24؛ كشف اليقين فى فضائل امير المؤمنين، ص‏405؛ بحارالانوار، ج‏35، ص‏214 و223.
    12. الدر المنثور، ج‏5، ص‏199؛ مناقب خوارزمى، ص‏23؛ وفاء الوفاء، ج‏2، ص‏45 و 467؛ شواهد التنزيل، ج‏2، ص‏27 - 28 و 51؛ البرهان فى تفسير القرآن، ج‏3، ص‏313 - 314؛ امالى صدوق، ج‏1، ص‏257؛ بحار الانوار، ج‏35، ص‏145، 209، 213 و 216.
    13. مسند طيالسى، ص‏274؛ اسد الغابه، ج‏5، ص‏66.
    14. جامع البيان، ج‏22، ص‏6؛ فتح القدير، ج‏4، ص‏280؛ شواهد التنزيل، ج‏2، ص‏50 و 91؛ نورالابصار، ص‏112؛ البداية و النهايه، ج‏5، ص‏321.
    15. شواهد التنزيل، ج‏2، ص‏28، 50 - 51؛ كفاية الطالب، ص‏376؛ ينابيع الموده، ص‏260؛ نورالابصار، ص‏112.
    16. شواهد التنزيل، ج‏2، ص‏50؛ ينابيع الموده، ص‏260.
    17. مجمع الزوائد، ج‏9، ص‏169؛ شواهد التنزيل، ج‏2، ص‏50.
    18. مجمع الزوائد، ج‏9، ص‏169؛ الصراط المستقيم، ج‏1، ص‏188.
    19. الدر المنثور، ج‏5، ص‏199؛ البرهان فى تفسير القرآن، ج‏3، ص‏313؛ نورالابصار، ص‏112؛ امالى مفيد، ص‏318؛ امالى طوسى، ج‏1، ص‏88؛ اسد الغابه، ج‏5، ص‏174.
    20. البرهان فى تفسير القرآن، ج‏3، ص‏317؛ بحار الانوار، ج‏35، ص‏207؛ تفسير قمى، ج‏2، ص‏67.
    21. ينابيع الموده، ص‏260.
    22. تفسير القرآن العظيم، ج‏3، ص‏485؛ فرائد السمطين، ج‏1، ص‏368؛ التفسير الحديث، ج‏8، ص‏262؛ مجمع البيان، ج‏8، ص‏357؛ بحار الانوار، ج‏35، ص‏222.
    23. الطرائف، ص‏128؛ شواهد التنزيل، ج‏2، ص‏32؛ الصراط المستقيم، ج‏1، ص‏187؛ العمده، ص‏40؛ نفحات اللآهوت، ص‏84؛ احقاق الحق (ملحقات)، ج‏9، ص‏52.
    24. جامع البيان، ج‏22، ص‏7؛ الدر المنثور، ج‏5، ص‏198.
    25. اسد الغابه، ج‏2، ص‏12؛ الجامع الصحيح، ج‏5، ص‏351 و 663؛ التفسير الحديث، ج‏8، ص‏261.
    26. ذخائر العقبى، ص‏21؛ ينابيع الموده، 87، ص‏228؛ بحار الانوار، ج‏35، ص‏223.
    27. تفسير فرات، ص‏335.
    28. اين سخن اگر در تمامى مصادرى كه آمد و در پى خواهد آمد نباشد، دست كم در بيش‏تر آنها ديده مى‏شود29. ما در اين‏جا خواننده گرامى را به منابع زير يادآور مى‏شويم: الدرالمنثور، ج‏5، ص‏198؛ فتح القدير، ج‏4، ص‏279؛ جامع البيان، ج‏22، ص‏6 - 7؛ جوامع الجامع، ص‏372؛ الفصول المهمه، ص‏8؛ تأويل الآيات الظاهره، ج‏2، ص‏457 - 459؛ كفاية الطالب، ص‏12 و 372؛ اسعاف الراغبين، ص‏106؛ تفسير فرات، ص‏332 - 340؛ مجمع البيان، ص‏356 - 357؛ اسد الغابه، ج‏3، ص‏413 و ج‏2، ص‏12؛ الجامع الصحيح، ج‏5، ص‏351، 663 و 669؛ العمدة، ص‏33 و 39؛ الطرائف، ص‏124 - 126؛ بحارالانوار، ج‏35، ص‏209، 213، 214، 219، 220، 226، و 270؛ تاريخ بغداد، ج‏9، ص‏126 - 127، وج‏10، ص‏278؛ ينابيع الموده، ص‏107، 230، 228 و 294؛ مستدرك حاكم، ج‏2، ص‏416؛ مناقب ابن المغازلى، ص‏303؛ الصواعق المحرقه، ص‏227 و 541؛ لباب التأويل، ج‏3، ص‏466؛ مسند احمد، ج‏6، ص‏292 و 404؛ الكافى، ج‏1، ص‏287؛ فرائد السمطين، ج‏1، ص‏316؛ احقاق الحق، ج‏2، ص‏568؛ مجمع البيان، ج‏8، ص‏357.
    29. الدر المنثور، ج‏5، ص‏198؛ مشكل الآثار، ج‏1، ص‏334؛ جامع البيان، ج‏22، ص‏7؛ نفحات اللاهوت، ص‏84؛ مرقاة الوصول، ص‏106؛ بحار الانوار، ج‏35، ص‏217 و 228.
    30. احقاق الحق، ج‏2، ص‏568.
    31. الكافى، ج‏2، ص‏287؛ تاريخ بغداد، ج‏10، ص‏278؛ السيرة النبويه زينى دحلان، ج‏2، ص‏330؛ بحار الانوار، ج‏35، ص‏311؛ تفسير عياشى، ج‏1، ص‏250 - 251.
    32. ذخائر العقبى، ص‏22؛ ينابيع الموده، ص‏108 - 109 و 294 و نيز ر.ك: نور الابصار، ص‏112؛ اسعاف الراغبين، ص‏107؛ الصواعق المحرقه، ص‏34142. براى آگاهى از خصوصيات گوناگون از روايت ر.ك: ج‏1 و 2، آية التطهير فى احاديث الفريقين.
    33. مجله مكتب تشيع، سال دوم، شماره جمادى الثانى.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥

مولفه ها و مباني حكومتى پيامبر اعظم(ص)1

 

عنوان :       مولفه ها و مباني حكومتى پيامبر اعظم(ص)1

صاحب اثر : سيد قوامى

                

منبع :          خبرگزاري شبستان

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


 

 

    بيان وجود نظامِ اداريِ كامل و پيشرفته در دوران رسول اللّه(ص) در جهت اثبات جهان شمولي اين روش مديريتي همواره در صدر مباحث محققان و پژوهشگران بوده كه با كاوش در لابه لاى صفحات تاريخِ سياسيِ پيامبر اكرم(ص) مي توان به اين مهم دست يافت.
    خبرگزاري شبستان: يكى از مباحث بسيار بحث انگيز در قرن حاضر مسئله نظام سياسى و نظام اداريِ حكومت پيامبر اكرم(ص) بوده است. ديدگاه برخى اين است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) اساساً نظام خاص ادارى و سياسى نداشته است. به اين ديدگاه از جنبه هاى گوناگون ـ خصوصاً كلامى ـ پاسخ گفته اند, اما از زاويه طرح عينيِ نظام سياسى و ادارى پيامبراسلام(ص) كم تر بدين ساحت درآمده اند. نگارنده از كسانى است كه به وجود نظامِ اداريِ كامل و پيشرفته اى در دوران رسول اللّه(ص) اعتقاد دارد, در جهت اثبات اين اعتقاد, با روى كردى تاريخى به شيوه نظام ادارى پيامبر اكرم(ص) پرداخته و با كاوش در لابه لاى صفحات تاريخِ سياسيِ پيامبر اكرم(ص) نمودهاى نظام مستحكم ادارى را به دست آورده است. اين نوشته به اجمال به يكى از مهم ترين اركان در نظام ادارى يعنى عضويابى از ديدگاه اسلام اشاره دارد.
    منابع نيروى انسانى(عضويابى)
    هر نظام ادارى اركان گونه گونى دارد كه يكى از آن ها عضويابى است. علماى مديريت عضويابى را چنين تعريف مى كنند:
    (عمليات كاوش در منابع انسانى و كشف افراد شايسته و ترغيب و تشويق آنان به قبول مسئوليت در سازمان.)1
    مراد ما از عضويابى در نظام اداريِ حكومتِ رسول اكرم(ص) لزوماً مطابقِ تعريف فوق نيست, زيرا ممكن است در اطلاعاتى كه از آن عصر به دست ما رسيده چنين فعل و انفعالى را شاهد نباشيم و البته منكر وجود آن هم نيستيم و يا چه بسا اقتضاى آن زمان دقيقاً پياده شدن مفاهيم فوق نبوده باشد. بنابراين مراد ما شناسايى منابع نيروى انسانى است كه رسول خدا(ص) كادر حكومتى اش را از آن ها تأمين مى كرده است.
    شناسايى اين منابع به ما كمك مى كند كه در انتخاب معيار براى عضويابى و براى منابع انسانى توفيق يابيم تا مديران سازمان هاى حكومت اسلامى در هر عصر و نسلى بر اساس آن معيارها به عضويابى بپردازند.
    در آن شرايط, منابع نيروى انسانى پيامبر اكرم(ص) اين ها بودند:
    1ـ منابع نژادى عرب و عجم;
    2ـ منابع سرزمينى مانند مكه و مدينه و يمن;
    3ـ منابع قبيله اى مانند قريش;
    4ـ منابع ارزشى مانند مهاجرين, انصار, مجاهدين و تابعين;
    5ـ منابع بومى;
    6ـ منابع سرزمينى ـ اعتقادى مانند دارالكفر و دارالاسلام;
    7ـ منابع اعتقادى مانند مسلمين, يهود و نصارى.
    
    1 ـ منابع نژادى
    قرآن به زبان عربى نازل شده, پيامبر اكرم(ص) عرب است, اسلام در عربستان طلوع كرده است, اولين حكومت اسلامى در مدينه ـ كه از شهرهاى عرب است ـ تشكيل يافته و عمده نيروهاى پيامبر اكرم(ص) در كادر ادارى و حكومتى عرب بوده اند, ولى با اين همه, عربيت يك اولويت نبوده است.
    
    قرآن مى فرمايد:
    (يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم2; اى مردم ما شما را از دو جنسِ مرد و زن آفريديم و شما را به شكل ملت ها و قبيله ها در آورديم تا يكديگر را بشناسيد.)
    پيامبر اكرم در روز فتح مكه مى فرمايد: (انّ اباكم واحد كلكم لآدم و آدم من تراب ان اكرمكم عنداللّه اتقيكم وليس لعربى على عجمى فضل الاّ بالتقوى3; پدر شما يكى است و آن, آدم(ع) است و آدم از خاك, با تقواترين شما نزد خدا گرامى ترين شما است, عرب را بر عجم برترى نيست مگر به تقوا.)
    بعضى از اعراب معاصر از تمدّن اسلامى با نام(تمدّن عربى) ياد مى كنند و مى گويند:(مسلمانِ غير عرب اگر پيش رفت كرده است به خاطر روح عربى بوده است كه در همه ملت ها پيدا شده بود و همه اين ملت ها تحت نام و عنوانِ(عربيت) يك حركت هم آهنگ به وجود آورده بودند).4 اين نظريه, به طور آشكار تحريف تاريخ است, در حالى كه ملت هاى مسلمان بر روى مليّت خود پل زده بودند و خود را مسلمان مى دانستند.
    محور نبودن عربيت به صورت يك ارزش اسلامى باقى بود حتى خلفاى راشدين بر آن پاى فشرده اند ولى امويان سلسله جنبان تفكر تفوّق عرب شدند5 و سياست آن ها بر اصل تفوق عرب بر غير عرب پايه گذارى شد, معاويه به صورت بخش نامه به همه عمّال خويش دستور داد كه براى عرب, حق تقّدم قائل شوند. اين عمل ضربه مهلكى به اسلام زد و منشاء تجزيه حكومت اسلامى به صورت حكومت هاى كوچك بود, زيرا بديهى است كه هيچ ملّتى حاضر نيست تفوق و قيمومت ملّت ديگر را بپذيرد. اسلام از آن جهت مقبول همه ملّت ها بود كه علاوه بر ساير مزايايش رنگ نژادى و قومى نداشت.6
    (آجرى) در اربعين از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه:(همانا خدا اختيار كرد مرا و اختيار كرد براى من اصحابى پس قرار داد براى من از آنها وزرائى.)7 در(استيعاب) از قول على(ع) آن وزرا چهارده نفر شمرده مى شوند:(حمزه, جعفر, ابوبكر, على, حسن, حسين, عبداللّه بن مسعود, سلمان, عماربن ياسر, حذيفه, اباذر, بلال و مصعب).8 جالب است اگر اين مجموعه را به منزله كابينه فرض كنيم(هر چند حسنين كم سن بوده اند.) در اين جمع دو نفر غير عرب ديده مى شوند: سلمان فارسى و بلال حبشى. اين دقيقاً همان عدم اولويت نژاد عرب را تأكيد مى كند در شرايطى كه زمين و زمان و زمينه اقتضاى عرب گرايى داشت حضور اين دو نفر در سطح بالاى مسئوليت معناى خاص دارد. و وقتى هم پيامبر(ص) به سلمان لقب مى دهد نمى گويد سلمان عربى بلكه مى فرمايد(سلمان محمّدى).
    پيامبر(ص) به همين دو اكتفا نكرد,(صهيب بن سنان) ملقّب به(ابو يحيى), رومى بوده است, وحشى ـ كه بعد اهلى شد و به او مأموريت داده شد ـ حبشى است كه شيعه و سنى او را صحابى مى دانند. ابن هشام در سيره خويش(ابو كبشه) را فارسى و(زيدبن حارثه) را حبشى مى داند.9 كه در جنگ بدر حضور داشته اند, بعضى(ذو مخبر) را از صحابه پيامبر, كه حبشى است, شمرده اند.10 در اين ميان, نقشِ سلمان فارسى كه سلمان الخير و سلمان السلام و سلمان محمدى است, بسيار برجسته و كليدى است, وى در جنگ خندق, خندق مى سازد و در جنگ طائف منجنيق مى سازد11 و بعدها در زمان عثمان استان دار مدائن مى شود12 و اميرالمؤمنين(ع) وى را پس از مرگ تجهيز كرد و بر او نماز خواند و جعفر هم حاضر بود.
    در فروغ ابديت آمده است:(مناطقِ خوش آب و هوايِ عربستان در آخرين قرن قبل از اسلام به طور كلّى تحت نفوذ سه دولت بزرگ يعنى ايران و روم و حبشه بود, شرق و شمال شرقى اين منطقه زير حمايت ايران و شمال غربى تابع روم و قطعات مركزى و جنوب تحت نفوذ(حبشه) قرار داشت, بعدها در اثر مجاورت با اينان سه دولت عرب به نام هاى حيره, غسان و كنده هر كدام تحت نفوذ يكى از سه دولت نامبرده(ايران, روم و حبشه) قرار داشتند.)
    جالب است كه پيامبر سلاطين هر سه قدرت را به اسلام دعوت كرد خسرو پرويز كه پيامبر او را به نام(كسرى عظيم فارس) در نامه اش ياد كرد قبول نكرد,13 ولى نجاشى سلطان حبشه اسلام آورد14 و هرقلِ عظيم روم معروف به(قيصر) اسلام آورد.15 آن چه براى ما مفيد است آن كه طبق مدارك ياد شده پيامبر به كسري§ و قيصر نوشت:(اسلم تسلم; اسلام بياور تا سالم بمانى). و در بعضى نامه هايش مى افزود:(اسلم تسلم فاجعل لك ما تحت يديك)16 و يا مى فرمود:(ان تؤمن باللّه وحده لاشريك له يبقى ملكك).17 اين جملات به آن معنا است كه اگر اسلام بياوريد به حكومت ادامه مى دهيد.
    اگر عربيت در كارگزارى حكومت رسول خدا(ص) اولويت داشت چنين وعده اى به حكّام غير عرب نمى داد. اين وعده ها گوياى نفى عرب محورى در حكومت است و اين آن چيزى است كه ما در اين مبحث به دنبال آنيم. مسلمان شدن سلطان حبشه و بقاى او در حكومت با تأييد رسول خدا(ص) نشان مى دهد كه كادر غير عرب رسول خدا(ص) منحصر در بردگان حبشى مثل بلال و وحشى و ذومخبر نمى شود بلكه مَلِك حبشه هم در اين حلقه وارد است و نه تنها صهيب رومى كه برده است بلكه خود قيصر روم هم به نوعى در حكومت فراگير و جهان گيرِ رسول خدا(ص) نقش دارد.
    آن چه منظور ما را بيش تر تقويت مى كند اسلام آوردن دسته جمعيِ(باذان) حاكم يمن و تمام كارمندانش كه ايرانى بودند مى باشد,18 زيرا سرزمين حاصل خيز يمن كه در جنوب مكّه قرار دارد و حكمرانان آن همواره دست نشانده شاهان ساسانى بودند19 و تمام كارمندانشان ايرانى بودند با نامه پيامبر و وعده اى كه داد مبنى بر اين كه(اگر مسلمان شوى حكومتت دوام دارد)20 با لبيك به پيامبر و مسلمان شدنشان ايرانيان زيادى به كادر حكومتى رسول خدا(ص) اضافه شد.
    اين روحيه حتى در حكومت اميرالمؤمنين هم مشاهده مى شد كه فردى به نام(شنسب) را كه ايرانى و از نسل غوريان است به عنوان فرمان دار ناحيه(غور) هرات منصوب فرموده بود.21 خلفاى دوم و سوم هم سلمان را در مدائن نصب كرده بودند, كه ذكر آن رفت. همه اين ها نشان مى دهد كه نفيِ عرب محورى از ديد كتاب و سنت و سيره, مسلّم است و پيامبراكرم(ص) در عضويابى, هيچ گاه به نيروهاى عرب به عنوان يك منبع نيروى انسانيِ داراى اولويت, تكيه نكرده است.
    2 ـ منابع سرزمينى
    مكّه با همه اهميتش هيچ گاه براى حكومت اسلامى به يك منبع اولويت دار تبديل نشد, زيرا ارزش هاى مكه مخصوص اهل آن نيست و يك سرزمين عمومى و متعلق به همه است.
    حتى پس از اين كه مكه فتح شد و پيامبر به وطَنِ اصلى خود بازگشت آن جا را پايتخت قرار نداد و به مدينه بازگشت. در تاريخ حكومت هاى اسلامى هم هيچ گاه مكّه پايتخت نشده است. علّت آن بر ما مجهول است.
    آرى, مكه نه تنها پايتخت نشد بلكه با همين عمل پيامبر(ص) عملاً(هم شهرى گرى) و (هم وطن گرايى) نفى گرديد.
    بسيارى از ياران اوّليه پيامبر(ص), كه مرتباً آزار مى شدند, مثلِبلال, عمّار, صهيب, سلمان, اويس قرنى, معاذبن جبل, اباذر غفارى, مقداد, عدى بن حاتم و عبدالله بن مسعود, مكى الاصل نبودند. در ميان وزرايى كه قبلاً شمرديم, شش نفر غير مكى اند و اگر حسن و حسين(ع) را لحاظ نكنيم سهم مكّى و غير مكّى, مساوى است.
    در بين هفده استان دار ده نفر آن ها اهل يمن و يك نفر از مدينه و شش نفر مكّى هستند كه يك نفر از آن ها(عتاب بن اسيد) است كه والى مكه است از طرف رسول خدا(ص)22 نه به خاطر اين كه مكّى است بلكه به خاطر بومى بودنش. پنج نفر باقى مانده كه قرشى هستند يكى(ابوسفيان) است كه به عنوان(مؤلفة قلوبهم) منصوب شد بر نجران23 نه به عنوان مكّى و سايرين هم به خاطر شايستگى و صلاحيت. و مكّى بودن هيچ دخلى نداشت.

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

    پس بنابر آمار وزرا كه ستاد رسول خدا(ص) بودند و مطابق آمار استان داران در تشكيلات حكومتى رسول خدا(ص) برترى با عنصر مكّى نبود. در خصوص(عثمان بن طلحه بن شيبه) كه به طور موروثى كليددار كعبه بودند پيامبر او را ابقا كرد,24 ولى نه به خاطر مكّى بودنش بلكه براى ردّ امانت, زيرا اين آيه نازل شد كه:(انّ اللّه يامركم ان تؤدو الامانات الى اهلها;25 خداوند به شما امر مى كند تا امانات را به اهل آن بازگردانيد.)
    حضور حجم عظيمى از يمنى ها در بين استان داران و يك نفر به نام(حذيفه) در بين وزرا حاكى از اين است كه مكه اولويت ندارد.
    ب ـ مدينه(پايتخت گرايى ـ مركزگرايى)
    مدينه الرسول(ص) كه قبل از هجرت(يثرب) نام داشت مركز اسلام و حكومت اسلامى و مدفن بسيارى از نيكان و پاكان است. رسول خدا(ص) اين شهر را براى مركزيت بر مكه مكرّمه هم ترجيح داد و حتى بعد از فتح مكه پايتخت را عوض نكرد.
    ولى آيا مدينه اولويت دار است; يعنى اهل مدينه به خاطر اين كه در اين سرزمين و در مركز و پايتخت هستند مزيتى بر ديگران دارند. و(مركزگرايى) و(پايتخت گرايى) كه در زمان رسول خدا تحت عنوان مدينه گرايى تبلور داشت, آيا معيارى براى عضويابى در حكومت اسلامى است؟
    پاسخ اين سؤال هم منفى است, زيرا در ليست وزرايى كه ديده شد تنها يك نفر مدنى است و آن,(زيادبن لبيد انصارى) است و نيروهاى يمنى كه نه مكى اند و نه مدنى آمار بالايى را در بين استان داران رسول خدا(ص) داشتند.
    نيروهاى مهاجر هم كه مكى و غير مكى داخل آن ها بود پست هاى حكومتى را اشغال كرده بودند.
    در يك جمع بندى بايد گفت: سرزمين, معيار نيست حتى مكه و مدينه و يمن و هيچ حاكم اسلامى نمى تواند فردى را چون هم شهرى او است يا مقيم پايتخت است يا مقيم يكى از استان هاى مهّم است(مثل يمن) اولويت دهد.
    3 ـ منابع قبيله اى(قريش و…)
    قريش نام قبيله اى است پدر اين قبيله(نضربن كنانه) است, اين قبيله را از آن جهت قريش نامند كه گرد حرم فراهم آمده اند.
    امويان و علويان و عباسيان از قريش هستند, محمد(ص) هم قرشى است و بزرگ ترين افتخار براى يك نفر اين بوده كه شاخه اى از آن محسوب و به آن منسوب شود. با توجّه به اين كه جامعه عرب دچار دردى ريشه دار و مزمن به نام تفاخر به فاميل و خانواده و قبيله بود لذا زمينه برترى اين طائفه ممتاز فراهم بود. پيامبر كه خود قرشى بود با شناخت درد مزبور قبل از بدخيم شدن, به علاج آن پرداخت و قبل از او قرآن كريم رسماً شعوب و قبائل را مايه تعارف و شناخت يك ديگر و نه سرمايه تفاخر مى داند:(جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا)26.
    رسول خدا(ص) وقتى مكّه را فتح كرد براى پيش گيرى از بيمارى قريش گرايى با قدرت مى فرمايد:(ايها الناس انّ اللّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهليه و تفاخروها بآبائها الاوانكم من آدم و آدم من طين اِلاّ خير عباداللّه عبدا تقاه)27.
    در جاى ديگر مى فرمايد:(اشراف امّتى حَمَلةالقرآن و اصحاب الليل28; اشرافِ قوم من, حاملانِ قرآن و شب زنده داران هستند). و يا آن جا كه با كشتگان آن ها من جمله ابوجهل و عتبه و شيبه و اميّه كه در چاه بودند صحبت مى كند, مى فرمايد:(ديگران مرا تصديق كردند…, ديگران مرا جاى دادند, ديگران مرا كمك كردند).29 اين ديگران چه كسانى هستند كه اين همه در كلام رسول خدا(ص) تكرار مى شود; يعنى غير قريش كه تركيبى از مهاجر و انصار و مكّى و غير مكّى اند. معلوم مى شود اكثر قريش مانع راه بودند كه پيامبر اين گونه با چاه سخن مى گويد. البته بعضى از قريش, پيامبر(ص) را هم كمك كرده اند قبلاً خوانديم كه از هفده استان دار, شش نفرشان قرشى بوده اند و هم چنين در ميان وزراى آن حضرت, هشت نفر از قريش هستند: پنج نفر از بنى هاشم و سه نفر ديگر يعنى ابوبكر, عمر و مصعب از قريش هستند. قريشى ها در بين قضات و نيز در همه اركان حكومتى حضور داشته اند, ولى نه به خاطر قرشى بودن بلكه ملاحظات ديگرى در نظر بوده است.
    البته روايتى از رسول خدا(ص) نقل شده كه مى فرمايد:(قدموّا قريشا ولاتقدمواها و تعلموا من قريش ولا تعلّموها ولولا ان تبطر قريش لاخبرتها مالخيارها عنداللّه تعالى)30 و در نقلى ديگر از اميرالمؤمنين(ع) آمده است:(قدموا قريشا ولاتقدّموها ولولا ان تبطّر قريش لاخبرتها بمالها عنداللّه تعالى)31 و در نقل سوم دارد كه(قدمواّ قريشا ولا تقدموها و تعلموا منها ولا تعلموها)32.
    اين روايات از طريق اهل سنت است و به قول(مناوى) در شرح جامع صغير بعضى براى تقديم قول شافعى بر غير شافعى به اين روايات استناد كرده اند,33 زيرا شافعى نسب به(مطّلب) فرزند هاشم مى رساند و جالب است كه خيلى از فقهاى ما, در اين كه مطلبى را در احكام بنى هاشم وارد كنند ترديد دارند.
    در كتاب(ذكري§) آمده است كه برخى از فقها مثل شيخ مفيد و شيخ صدوق و پدرش و غيرهم در بحث نماز ميّت براى اين كه اولويتى به هاشمى بدهند راهى ندارند جز اين كه به چنين رواياتى استناد كنند, در حالى كه در روايات ما اثرى از آن ها مشاهده نمى شود.34
    ما مى گوييم اولاّ: اين روايات از حيث سند معتبر نيست, زيرا از طريق شيعه اثرى از آن نيست.
    ثانياً: از همان طريق اهل سنّت هم اگر قبول كنيم اين روايات به مقدّم داشتن(حذيفه يمانى) غيرقرشى توسط پيامبراكرم(ص) در يك نماز, نقض مى شود; در حالى كه پشت سرش قرشى ها بودند; يعنى پيامبر او را امام قرشى ها كرد و بر آن ها مقدّم داشت. لذا بعضى مثل(عياض) با شتاب در حل اين تناقض به اين توجيه روى آورده اند كه مراد از تقديم قريش بر غير قريش تقدم در خلافت و حكومت است نه تقديم در نماز جماعت يا ميّت!35
    ثالثاً: اگر قريش بايد مقدم شود فقط بنى هاشم مراد است كه ما اين را قبول داريم, چرا كه قريش رسول خدا(ص) را آزار دادند و اخراج كردند و با او جنگيدند و چگونه است كه مقدّم شوند و معلّم همگان شوند و كسى معلّم آن ها نشود!؟
    رابعاً: از همه كه بگذريـم دلالت آن, مقابـل فرمايـش رسول خدا(ص) اسـت كه فرمود: (لاحسب لقرشى ولاعربى الاّ بالتواضع). و نيز با آيه سيزدهم سوره حجرات و خطبه پيامبر(ص) در مكه ـ كه به همه آن ها اشاره رفت ـ تعارض دارد.
    در مجموع اين قبيل روايات عاجزند از اثبات تقدّم قريش مگر در بنى هاشم و آن چه در بحث حيض در جوامع فقهى ما آمده است كه زنان قرشيه ده سال ديرتر به يائسگى مى رسند36 امرى تعبدى يا تكوينى است و بعيد است كسى آن را امتيازى براى قريش حساب كند, زيرا در اين صورت بايد براى(نبطيه) هم امتياز قائل شود كه در روايات هم دوشِ قرشيه است. شيخ مفيد در كتاب(مقنعه) مى گويد:(قد روى ان القرشية من النساء والنبطيه تريان الدم الى ستّين سنه)37. و در نبطيه اصولاً ترديد هست كه عرب مستعجم هستند يا عجم مستعرب.38 هرچند از ابن عباس نقل شده است كه:(نحن معاشر قريش حيّ من النبط).39 ولى وضوحى ندارد و در نهايت اين كه در زمان ما شناخته شده نيستند و قرشيه هم جز بنى هاشم در زمان حال شناخته شده نيست, هرچند صاحب جواهر از قبيله معروف به قريش در زمان ما نام مى برد40 كه براى ما شناخته شده نيست.
    لذا راهى براى برترى قريش وجود ندارد نه آن روايات اهل سنت و نه اين مسئله يائسگى قرشيه و نه امورى از اين قبيل قادر به اولويت دادن به قريش نيستند و قريش گرايى به حكم كتاب و سنّت مطلوب نيست.
    اما آن چه در بحث ما مفيد است اين كه(قبيله گرايى) كه در خصوص رسول خدا(ص) به شكل(قريش گرايى) تبلور داشت, يك معيار منفى است; يعنى حاكم يا مدير اسلامى در عضويابى نمى تواند به قبيله خويش به عنوان يك منبع اولويت دار بنگرد. البته تشخيص قبيله در صدر اسلام بسيار آسان مى نمود, زيرا نظام قبائلى حاكم آن چنان دقيق بودكه به قول قرآن يك عامل شناسايى و تعارف, قبايل بودند41 و هر كس را به قبيله اش مى شناختند و از امام صادق(ع) آموختيم كه قبايل, كسانى اند كه منسوب به آبا هستند42 كه در زبان ما چنين نسبتى را در يك خاندان يا دودمان مى توان يافت يا آن چه كه به(آل) معروف است; شبيه آن چه در كشورهاى خليج فارس متعارف و متداول است مانند آل سعود, آل نهيان, آل صباح و… هر چند طبق فرهنگ قرآن, آل ابراهيم و آل عمران معنايى اعم دارد, زيرا(آل ابراهيم) به بنى اسحاق و بنى اسماعيل تقسيم مى شود كه اوّلى يهود و دوّمى عرب را مى سازد.43 پس(آل) حتى معنايى فوق نژاد مى يابد, اما آن چه در زمان ما از آل فهميده مى شود معنايى بسيار محدودتر است و شايد بهترين ترجمان آن(خاندان) يا(دودمان) باشد وگرنه مصداقى براى قبيله نخواهيم يافت. بر اين
    اساس وقتى قريش گرايى و قبيله گرايى در زمان رسول خدا(ص) مطرود شد معيارى كه متناسب با همه زمان ها به دست مى آيد(عدم دودمان گرايى) و (عدم خاندان گرايى) است; به عبارت ديگر, دودمان و خاندان هيچ اولويتى به عنوان نيروى انسانى ندارند.
    4 ـ منابع ارزشى
    الف ـ مهاجرين
    مراد از مهاجرين نيروهاى فداكارى هستند كه در صدر اسلام با پيامبراكرم(ص) و يا بدون ايشان از مكه به مدينه يا به شعب ابى طالب يا به حبشه مهاجرت كردند و خود و فعلشان در قرآن كريم ممدوح شمرده شده اند. در ارزش هجرت همين بس كه اميرالمؤمنين(ع) در نامه هاى متعدد به معاويه و ديگران,(هجرت) را از ارزش هاى اصلى خويش, ذكر مى كند, مثلاً مى فرمايد:(سبقت الى الايمان والهجره)44, يا مى فرمايد:(ليس المهاجر كالطليق)45.

 

 

ادامه دارد...

 

 

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥