بشارتهاى انبياء الهى و ديگران درباره ظهور رسول خدا(ص)

 

عنوان :       بشارتهاى انبياء الهى و ديگران درباره ظهور رسول خدا(ص)

صاحب اثر : سيد هاشم رسولي محلاتي

                

منبع :          درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 149

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


 

    طبق روايات زيادى كه در كتابهاى تاريخى و حديث وسيره داريم بشارتهاى زيادى از پيمبران گذشته و دانشمندان و كاهنان در باره ظهور پيامبر بزرگوار اسلام‏«ص‏»وارد شده كه به‏اجمال و تفصيل از ظهور و ولادت و بعثت آنحضرت خبرداده‏اند.
    
    خبرگزاري شبستان: برخى از اهل تحقيق بتفصيل در اينباره‏قلمفرسائى كرده و حتى جداگانه كتاب نوشته‏اند كه از آنجمله‏مى‏توان كتاب‏«راه سعادت‏»استاد فقيد و محقق ارزشمندمرحوم شعرانى و مقاله محققانه ديگرى را كه در كتاب‏«خاتم‏پيغمبران‏»در اينباره درج شده نام برد كه چون با مقاله ما كه درباره تاريخ تحليلى اسلام است چندان ارتباطى ندارد و بيشتر بابحث نبوت خاصه رسول خدا«ص‏»ارتباط دارد تا با بحث ما و به‏اصطلاح يك بحث كلامى است نه تاريخى،نمى‏توانيم وقت‏خود و شما را با اين بحث گسترده و عميق بگيريم،ولى بهمان‏مقدار كه مربوط به تاريخ مى‏شود يك اشاره اجمالى نموده ومى‏گذريم:
    
    طبق روايات زيادى كه در كتابهاى تاريخى و حديث وسيره داريم بشارتهاى زيادى از پيمبران گذشته و دانشمندان و كاهنان در باره ظهور پيامبر بزرگوار اسلام‏«ص‏»وارد شده كه به‏اجمال و تفصيل از ظهور و ولادت و بعثت آنحضرت خبرداده‏اند،و علامه مجلسى‏«ره‏»در كتاب بحار الانوار در اينباره‏بابى جداگانه تحت عنوان‏«باب البشائر بمولده و نبوته‏»منعقدكرده كه بسيارى از آن روايات را در آنجا گرد آورده.
    
    و بهر صورت قسمتى از اين روايات همان‏هائى است كه درتورات و انجيل آمده مانند:
    
    آيه 14 و 15 از كتاب يهودا كه مى‏گويد:
    
    «لكن خنوخ‏«ادريس‏»كه هفتم از آدم بود در باره همين اشخاص‏خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا برهمه داورى نمايد و جميع بى‏دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى‏بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران‏بى دين بخلاف او گفتند...»
    
    كه ده هزار مقدس فقط با رسولخدا«ص‏»تطبيق مى‏كند كه‏در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب‏كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسى‏«ع‏»نوشته شده.
    
    و از آنجمله در سفر تثنيه باب 33 آيه 2 چنين آمده:
    
    «و گفت‏خدا از كوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها ودرخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش بايك قانون آتشين...».
    
    كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران‏»-يا فاران‏مكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابل‏تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا«ص‏»است.
    
    و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:16،17،25،26 چنين‏است:
    
    «اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم‏خواست و او ديگرى را كه فارقليط است‏به شما خواهد داد كه‏هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آنرا نتواندپذيرفت زيرا كه آنرا نمى‏بيند و نمى‏شناسد،اما شما آنرامى‏شناسيد زيرا كه با شما مى‏ماند و در شما خواهد بود.اينها رابه شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه اورا پدر به اسم من مى‏فرستد او همه چيز را بشما تعليم دهد و هرآنچه گفتم بياد آورد».
    
    كه بر طبق تحقيق كلمه‏«فارقليط‏»كه ترجمه عربى‏«پريكليتوس‏»است‏بمعناى‏«احمد»است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آنرا به‏«تسلى دهنده‏»ترجمه كرده‏اند و درفصل پانزدهم:26 چنين است:
    
    «ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مى‏فرستم و او روح‏راستى است كه از جانب پدر عمل مى‏كند و نسبت‏به من گواهى‏خواهد داد».
    
    و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنين است:
    
    «و من به شما راست مى‏گويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزدشما مى‏فرستم اكنون بسى چيزها دارم كه بشما بگويم ليكن‏طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت‏بيايد او شما رابهر حقيقتى هدايت‏خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم‏نمى‏كند آنچه مى‏شنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد»
    
http://sacredzigoorat.persianblog.ir

    و قسمتى ديگر آنهائى است كه از دانشمندان يهود وراهبان مسيحى و كاهنان و منجمان و ديگران نقل شده مانندسخنان دانشمندان يهودى بنى قريظه كه با«تبع‏»پادشاه يمن‏گفتند (1) و سخنان عبد الله بن سلام (2) و آنچه از سيف بن ذى يزن نقل شده (3) ،و سخنان‏«بحيرا»و«نسطورا» (4) و«سطيح‏»و«شق‏» (5) و«قس بن ساعدة‏» (6) يكى از بزرگان مسيحيت و روايت‏ابو المويهب راهب (7) و«زيد بن نفيل‏» (8) كه باز هم براى نمونه‏بداستان زير كه خلاصه‏اى از نقل ابن اسحاق در سيره است توجه‏نمائيد:
    
    ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مى‏نويسد: (9) ربيعة بن‏نصر كه يكى از پادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى‏دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را بدربار خويش احضاركرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد.
    
    آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟
    
    ربيعة در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شماتعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبيرآن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.
    
    يكى از آنها چنين گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مى‏خواهد فقط دو نفر هستند يكى‏«سطيح‏»و ديگرى‏«شق‏»كه‏اين دو كاهن مى‏توانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.
    
    ربيعة بدنبال آندو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل‏از«شق‏»بدربار ربيعة آمد و چون پادشاه جريان خواب خود رابدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه‏از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى‏را در كام خود فرو برد!
    
    ربيعة گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟
    
    سطيح اظهار داشت:سوگند بهر جاندارى كه در اين‏سرزمين زندگى مى‏كند كه مردم حبشه بسرزمين شما فرود آيند وآنرا بگيرند.
    
    پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من‏صورت خواهد گرفت‏يا پس از آن؟
    
    سطيح گفت:نه:پس از سلطنت تو خواهد بود.
    
    ربيعة پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت‏يا منقطع‏مى‏شود!
    
    گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع‏مى‏شود!
    
    پرسيد:سلطنت آنها بدست چه كسى از بين مى‏رود؟ گفت:بدست مردى بنام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن‏بيرون خواهد آمد.
    
    پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟
    
    گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.
    
    پرسيد:بدست چه كسى؟
    
    گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى‏مى‏شود.
    
    پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيله‏اى خواهد بود؟
    
    گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن‏نصر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان‏او خواهد بود.
    
    ربيعة پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟
    
    گفت:آرى پايان اين جهان آنروزى است كه اولين وآخرين در آنروز گرد آيند و نيكو كاران بسعادت رسند و بد كاران‏بدبخت گردند.
    
    ربيعة گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟
    
    سطيح پاسخداد:آرى سوگند بصبح و شام كه آنچه گفتم‏خواهد شد.
    
    پس از اين سخنان‏«شق‏»نيز بدربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار«سطيح‏»گفت و همين جريان موجب شد تاربيعه در صدد كوچ كردن بسرزمين عراق برآيد و به شاپور-پادشاه‏فارس-نامه‏اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را درجاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين‏«حيرة‏»را-كه در نزديكى كوفه بوده-براى سكونت آنها در نظرگرفت و ايشانرا بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذر-فرمانرواى‏مشهور حيرة-از فرزندان ربيعة بن نصر است.
    
    و بالاخره مى‏رسيم به اشعارى كه اديب الممالك فراهانى‏در آن قصيده معروف خود سروده و مطلع آن چنين است:
    
    برخيز شتربانا بر بند كجاوه كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در ديده من بنگر درياچه ساوه وز سينه‏ام آتشكده فارس نمودار
    
    تا آنكه گويد:
    
    با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد كارى كه تو مى‏خواهى از فيل نيايد رو تا بسرت طير ابابيل نيايد بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد تا دشمن تو مهبط جبريل نيايد تاكيد تو در مورد تضليل نيايد تا صاحب خانه نرساند بتو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودى شتر سبط كنانة برگرداز اين راه و مجو عذر و بهانه بنويس به نجاشى اوضاع،شبانه آگاه كنش از بد اطوار زمانه وز طير ابابيل يكى بر بنشانه كانجا شودش صدق كلام تو پديدار
    
    تا آنجا كه در باره ولادت آنحضرت گويد:
    
    اين است كه ساسان به دساتير خبر داد جاماسب به روز سوم تير خبر داد بر بابك برنا پدر پير خبر داد بودا بصنم خانه كشمير خبر داد مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد وان كودك ناشسته لب از شير خبر داد ربيون گفتند و نيوشيدند احبار از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى گر خواب انوشروان تعبير ندانى از كنگره كاخش تفسير توانى بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى آرد بمدائن درت از شام نشانى بر آيت ميلاد نبى سيد مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد آن سيد مسعود و خداوند مؤيد پيغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفت‏بهفتاد مجلد اين بس كه خدا گويد«ما كان محمد» بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار اندر كف او باشد از غيب مفاتيح و اندر رخ او تابد از نور مصابيح خاك كف پايش بفلك دارد ترجيح نوش لب لعلش بروان سازد تفريح قدرش ملك العرش بما ساخته تصريح وين معجزه‏اش بس كه همى خواند تسبيح سنگى كه ببوسد كف آن دست گهر بار اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را شيروى به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را تقدير بميدان تو افكنده سپر را واهوى ختن نافه كند خون جگر را تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع شامول به يثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع اى از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع در دست تو بسپرده قضا صارم تبار
    
    و البته در مورد بشارتهائى كه نمونه‏اش را در عهد جديد وقديم و انجيل و غيره خوانديد تذكر اين نكته كه در سخن بعضى‏از نويسندگان نيز ديده مى‏شود ضرورى است كه چون غرض ازذكر اين بشارتها در كلمات انبياء و بزرگان گذشته اطلاع يافتن‏طبقه خاصى از آيندگان يعنى دانشمندان و محققانى بود كه تاحدودى ملهم باشند و مغرضان و منحرفان نتوانند به آنها دستبردزده و از تحريف و تصحيف مصون بماند از اينرو اين بشارتهامعمولا داراى خصوصيات زير است:
    
    1-بشارتها معمولا واضح و روشن نيست و عموما در قالب‏استعارات و كنايات ذكر شده...
    
    2-در اين بشارتها نام رسمى پيمبران كه بدان نام خوانده‏مى‏شدند ذكر نشده و معمولا اوصاف و خصوصيات اخلاقى آنان‏ذكر شده مانند لفظ‏«مسيح‏»كه در باره حضرت عيسى دربشارات آمده و«فارقليط‏»كه در بشارات رسول خدا ذكر گرديده...
    
    3-در بشارات زمان و مكان نيز معمولا بدان معنى و مفهومى‏كه نزد ما دارد ذكر نشده و بطور رمز و كنايه ذكر شده چنانچه دراخبار غيبية ائمه اطهار و بخصوص امير مؤمنان عليه السلام وروايات علائم ظهور نيز اين خصوصيت‏بچشم مى‏خورد كه بخاطررعايت همان جهتى كه ذكر شد بصورت رمز و اشاره و كناية‏مطلب را بيان فرموده‏اند...
    
    و بگفته يكى از نويسندگان‏«مصلحت‏خداوندى ايجاب مى‏كرد كه اين بشارات مانندزيبائيهاى طبيعت كه محفوظ مى‏ماند يا مانند صندوقچه‏جواهر فروشان كه بدقت‏حفظ مى‏شود در لفافه‏اى از اشارات‏محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانش‏سر و كار دارند قرار گيرد». (10)
    

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


    پى‏نوشتها:
    
    
1-زندگانى پيغمبر اسلام تاليف نگارنده ص 40.
    
    2-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.
    
    3-بحار الانوار ج 15 ص 180-186.
    
    4 و 5 و 6-زندگانى پيغمبر اسلام ص 77 و 89 و 38 و 42.
    
    7-اكمال الدين ص 111 و 112.
    
    8-زندگانى پيغمبر اسلام ص 41.
    
    9-آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل كرده‏ايم تلخيص شده است.
    
    10-خاتم پيغمبران ج 1 ص 502.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

شاخصه هاي جامعه و تمدن مورد نظر پيامبر اعظم (ص)

 

عنوان :       شاخصه هاي جامعه و تمدن مورد نظر پيامبر اعظم (ص)

                

منبع :          پايگاه منادي

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


   پيامبران الهي مأمور هدايت انسانها بودند . آنان افزون بر هدايت يكايك افراد ، رسالت هدايت و ساختن جامعه را نيز بر عهده داشتند و هر گاه موقعيت و امكانات به آنان اجازه مي داد به تشكيل حكومت و ادارة جامعه مي پرداختند . پيامبر اعظم (ص) نيز در اين امر ، اهتمام ويژه اي داشت و پس از ورود به مدينه اقدام به تشكيل حكومت اسلامي كرد . تلاشهاي آن حضرت و يارانش سبب شد كه جامعه اسلامي بنا گذاشته شود و مسلمانان در راه تداوم آن حكومت ، زحمات فراواني را متحمل شدند و در نتيجه جامعه اسلامي ، به تمدني بزرگ مبدل شد . شاخصه هاي مهم جامعه و تمدن موردنظر پيامبر (ص) عبارتند از :
    
    
    
    
    1 . خدا محوري
    
    نخستين هدف بعثت پيامبران ، سوق دادن انسانها و جوامع بشري به سوي خدا است . آنان مي خواهند بشر را به اطاعت خداوند دعوت كنند و از اطاعت غير خدا بازدارند :
    و لقد بعثنا في كل امه رسولا ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت . ( نحل : 36 )
    و در حقيقت ، در ميان هر امتي فرستاده برانگيختيم [ تا بگويد : ] « خدا را بپرستيد و از طاغوت [ = فريبگر ] بپرهيزيد » .
    رسالت پيامبر اعظم (ص) نيز در همين مسير بود . تلاش و كوشش پيگير آن حضرت در طي 23 سال نبوت ، شاهد آن بود كه ايشان لحظه اي از اين هدف والا غافل نشد و همه جهادها ، جنگها و دلسوزيهاي آن جناب براي همين بوده است .
    خدامحوري تنها در دايرة عبادات فردي و زندگي شخصي و خصوصي افراد منحصر نمي شود ؛ بلكه نظام اجتماعي انسان را برمي گيرد و لازمة تحقق اين امر ، آن است كه خدامحوري ، اساس حكومتها و رهبري جوامع را نيز شامل شود و در حركت كلي جامعه نيز رضايت الهي و حركت در جهت تقرب به خداوند ، اساس كار قرار گيرد . براي تحقق اين امر ، بايد در همه قوانيني كه در جامعه شكل مي گيرد و نيز هنگام اجراي قوانين و حل معضلات و اختلافات به وجود آمده و دعاوي افراد ، تعاليم الهي محور حركت و تلاش جامعه باشد ؛ يعني در قانونگذاري قانوني مشروع تلقي گردد كه از ناحية خدا وضع شده است و اين همان قانوني است كه خداوند در كتابش نازل فرموده و يا به وسيلة حجتهاي خويش به مردم رسانده است . در مرحلة اجرا نيز بايد رضايت الهي موردنظر باشد و رهبران و حاكمان بر جامعه كساني باشند كه از طرف خداوند ، بر اين كار اذن داشته باشند . همچنين در امر قضاوت ميان مردم نيز كساني حكم برانند كه از سوي خداوند ، تعيين شده اند و مبناي قضاوتشان هم ، احكام نازل شده از ناحيه او باشد .
    از آيه شريفة ذيل استفاده مي شود كه حاكم بايد از سوي خداوند باشد و چون او مطابق احكام الهي حكم مي كند ، مؤمنان نيز بايد به آن رضايت قلبي داشته باشند و گرنه مؤمن حقيقي محسوب نمي شوند .
    فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في أنفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما . ( نساء : 65 )
    ولي چنين نيست ، به پروردگارت قسم كه ايمان نمي آورند ، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند ؛ سپس از حكمي كه كرده اي در دلهايشان احساس ناراحتي [ و ترديد ] نكنند ، و كاملا سر تسليم فرود آورند .
    بنايراين ، مهم ترين شاخصة جامعه و تمدن مورد نظر پيامبر (ص) ، همان خدامحوري است كه بايد در همه سطوح و ابعاد جامعه اجرا شود و روابط اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي و فرهنگي بر مبناي آن شكل مي گيرد .
    
    
    
    
    2 . رهبري الهي
    
    از شئون اصلي جامعه ، موضوع رهبري آن است و مشروعيت نظام حاكم بر جامعه هم در پرتو رهبري است كه از سوي خداوند تعيين و نصب شود . خواه نصب مستقيم و بي واسطه ، يا نصب غير مستقيم و با واسطه . خداوند در قرآن كريم ، تكليف مؤمنان را روشن ساخته و فرموده است :
    يا ايها الذين امنوا و أطيعو الله و أطيعوا الرسول و أولي الامر منكم . ( نساء : 59 )
    اي كساني كه ايمان آورده ايد ، خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را [ نيز ] اطاعت كنيد .
    به تعبير رهبر معظم انقلاب اسلامي :
    در اسلام سرپرستي جامعه متعلق به خداي متعال است . هيچ انساني اين حق را ندارد كه ادارة امور انسانهاي ديگر را بر عهده بگيرد . اين حق مخصوص خداي متعال است كه خالق و منشيء و عالم به مصالح و مالك امور انسانها ، بلكه مالك امور همة ذرات عالم جود است ... خداي متعال اين ولايت و حاكميت را از مجاري خاص اعمال مي كند ، يعني آن وقتي هم كه حاكم اسلامي و ولي امرمسلمين چه براساس تعيين شخص آن چنان كه طبق عقيده ما در مورد اميرالمؤمنين و ائمه عليهم السلام تحقق پيدا كرد و چه براساس معيارها و ضوابط انتخاب شده ، وقتي اين اختيار به او داده مي شود كه امور مردم را اداره بكند ، باز اين ولايت خداست . 1
    البته دلايل نقلي فراوان در آيات و روايت وجود دارد كه مراد از اولي الامر كساني اند كه پيامبر اكرم (ص) به دستور خداوند براي هدايت و رهبري جامعه معرفي نموده و آنان ، همان امامان معصوم اند . امامان معصوم (ع) نيز براي رهبري جامعه در زمان غيبت ، فقيهاني را با شرايط ويژه مشخص كرده اند و مثلاً امام حسين (ع) فرموده اند :
    مجاري الامور و الاحكام علي ايدي العلماء بالله و الامناء علي حلاله و حرامه . 2
    اجراي امور و احكام را خداوند به دست عالمان دين و امينان حلال و حرام خود داده است .
    سيرة عملي پيامبر (ص) نيز نشان مي دهد كه آن حضرت تعيين رهبري در جامعه را در انحصار خداوند مي دانسته اند . آن حضرت در پاسخ گروهي كه ايمان آوردن خود را مشروط به شركت در حكومت و رهبري جامعه ، پس از پيامبر مي كردند ، فرمود :
    اين امر [ حكومت ] مربوط به خداست [ و از اختيار من بيرون مي باشد ] ، او هر جا بخواهد ، قرار مي دهد . 3
    بنابراين ، از ديگر شاخصه هاي اصلي حكومت و تمدن نبوي آن است كه رهبري جامعه در اختيار كساني باشد كه خداوند معين نموده و به زمامداري آنان ، رضايت داده است . البته اين مطلب هرگز به معناي نفي مقبوليت مردمي زمامداران جامعه اسلامي نيست ؛ همان گونه كه مشورت در تعيين فردي خاص از ميان واجدين شرايط رهبري در زمان غيبت معصوم (ع) كه ويژگيهاي نصب عام را دارند نيز منتفي نيست . همچنين ، در نظام اسلامي ، گزينش مسئولان اجرايي كشور و يا نمايندگاني براي وضع و تطبيق قوانين جزئي در قوانين كلي اسلامي ، نه تنها ممنوع نمي باشد ، بلكه ماية استحكام نظام و دلگرمي مردم است . آري ، از منظر تعليمات ديني ، اعتقاد به آراي عمومي به شكل بي حد و حصر و اصيل قرار دادن آن ، حتي در صورت تعارض با نظام الهي و دستورات خداوند ، در اعتقاد مؤمنان جايگاهي ندارد .
    1. سخنراني روز عيدغدير خم ، 20/4/1369 .
    2 .تحف العقول ، ص 172 .
    3 . سيرة ابن هشام ، ج 2 ، ص 425 .
    
    
    3 . عدالت محوري
    
    شاخصه و محور ديگر در جامعة نبوي ، عدالت مداري است ؛ چرا كه اجراي قسط و عدل از اهداف اساسي همة پيامبران الهي است :
    لقد أرسلنا رسلنا بالبينات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط . ( حديد : 25 )
    به راستي [ ما ] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند .
    پيامبر اعظم (ص) نيز مأموريت مي يابد كه به عدالت رفتار كند :
    و امرت لاعدل بينكم . ( شوري : 15 )
    و فرمان يافته ام كه ميان شما به عدالت رفتار كنم .
    از ديدگاه پيامبر (ص) ، برابري انسانها ، اصلي اولي است . آن حضرت مي فرمايد :
    عرب را بر عجم و عجم را بر عرب هيچ برتري نيست مگر به تقوا ، [ زيرا ] همة شما فرزندان آدم ايد و آدم از خاك آفريده شده است . 1
    امكانات موجود در جامعه و بيت المال مسلمين هم مربوط به همة مسلمانان است و هيچ تبعيضي در آن پذيرفتني نيست . پيامبر اعظم (ص) در تقسيم غنايم هم به شيوه اي كاملاً عادلانه رفتار مي نمود و حتي حاضر نشد سهمي از آن را به زنان خود كه خواستار آن بودند ، بدهد و پس از اصرار آنان ، حالت كناره گيري به خود گرفت تا جايي كه آيات سوره احزاب نازل شد و زنان پيامبر (ص) را بين پذيرش اصل برابري با ديگران يا جدا شدن از پيامبر (ص) مخير ساخت . 2

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

    از ديگر مصاديق عدالت مداري اسلام ، رعايت عدالت در تقسيم مسئوليتهاي كليدي جامعه است . براي تحقق اين امر بايد از انتصابهاي سليقه اي و غير شايسته سالاري پرهيز شود و نظارت جدي بر امر مسئولان اعمال گردد تا از سوءاستفاده ها و رانت خواريها و ويژه خواريها جلوگيري شود . رسول خدا (ص) فرمود :
    انا و الله لا نولي علي هذا العمل احدا سأله و لا احدا حرص عليه . 3
    به خدا سوگند ما كسي را كه متقاضي اين كار [ حكومت ] باشد يا بر آن حرص بورزد ، به كار نمي گماريم .
    ملاك شايستگي در اعطاي مسئوليتها ، تقوا ، ايمان ، جهاد ، علم و لياقت در انجام امور است و مقام طلبان در آن جايگاهي ندارند . همان حضرت فرمود :
    من استعمل غلاما في عصابه فيها من هو ارضي لله منه فقد خان الله . 4
    هر كس از ميان گروهي ، مردي را به كار گمارد در حالي كه ميان آنها خداپسندتر از او وجود دارد ، به خدا خيانت كرده است .
    عدالت مداري در جامعة نبوي اقتضا دارد كه با فقر ، تبعيض و فاصله طبقاتي مبارزه شود و منافع جامعه به گونه اي تقسيم شود كه ميان افراد جامعه عدالت اجرا گردد . نبايد اجازه داد كه ثروت در دست اشخاص خاص تراكم يابد و گروهي با استثمار ديگران ، اموال جامعه را به سوي جيب خود سرازير كنند . تشويق به مساوات ميان برادران ديني در همين راستاست . پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد :
    كسي كه در دادن اموالش به فقير ، مساوات را رعايت كند و با انصاف با مردم رفتار كند ، مؤمن حقيقي است . 5
    و نيز همان حضرت مي فرمايد :
    كسي كه سير باشد و برادرش گرسنه , به خداوند ايمان نياورده است و [ نيز ] كسي كه پوشيده است و برادرش بدون لباس ، به خداوند ايمان نياورده است . 6
    فراهم كردن امنيت اجتماعي ، مهيا كردن زمينه هاي رشد و تعليم تربيت يكسان براي همه و نيز تضمين آزاديهاي معقول براي همه افراد جامعه ، از ديگر مصاديق عدالت است .
    گفتني است ، در قانون اساسي جمهوري اسلامي با تأسي به دستورات الهي در قرآن كريم و سيرة نبوي ، اصولي تدوين گشته كه در پرتو آن بتوان ، زمينه هاي رشد و تعليم و تربيت را براي همه آحاد ملت فراهم ساخت و نيز بتوان آزاديهاي معقول و منطقي را كه مورد تأييد شرع مقدس است در جامعه گسترش داد و اين چيزي جز اقتدا به نظام سياسي مورد تأييد قرآن و پيامبر اكرم (ص) نيست . 7
    1 . تحف العقول ، ص 34 .
    2 . ر . ك . سيره پيامبر اعظم (ص) ، ص 20 – 21 .
    3 . ميزان الحكمه ، ج 14 ، ص 7130 .
    4 . همان .
    5 . كافي ، ج 2 ص 147 .
    6 . مكارم الاخلاق ، ص 153
    7 ر . ك . قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ، اصول 2 – 3 و 23 - 33 .
    
    
    
    
    4 . جامع نگري به انسان ( سلامت جسمي و روحي )
    
    از ديگر شاخصه هاي جامعه نبوي ، توجه به كليه نيازهاي مادي و معنوي انسان است . اسلام پيروان خود را تنها به جهات معنوي و تكميل جنبة روحاني دعوت نكرده ، بلكه به نيازها و پيشرفت ماديشان هم توجه كرده است و از همين رو توانسته از امت اسلامي ، امتي وسط و ميانه رو پديد آورد . به تعبير ديگر ، موازنة ميان ماديات و معنويات مورد توجه جدي دين اسلام است و در هدايت جامعه نيز بايد به هر دو بعد ، توجه شود . تأمين معاش افراد ، توجه به نيازهاي بهداشتي ، تفريحي ، ورزشي و مانند آن در برنامه هاي حكومت اسلامي لحاظ مي شود ؛ همان گونه كه توجه به فضائل اخلاقي ، نيازهاي روحي و معنوي و به ويژه كرامت و عزت انساني و نفي هر گونه اسارت و استثمار انسان نيز در برنامه هاي اين حكومت مورد غفلت واقع نمي گردد .
    اين دستور الهي است كه به مؤمنان سفارش مي كند هم به آخرت توجه كنند و هم نيازهاي مادي خويش را بر طرف سازند .
    و ابتغ فيما آتاك الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا . ( قصص : 77 )
    و در آنچه خداوند به تو بخشيده است ، سراي آخرت را بجوي و بهرة خويش را هم از دنيا از ياد مبر .
    تفاوت ميان جامعه اسلامي و غير آن در همين است كه حكومت اسلامي ، وظيفه اش تنها ادارة جامعه و فراهم آوردن امكانات زندگي افراد نيست ، چرا كه حكومتهايي كه وظيفه خود مي دانند كه تنها وسايل جلب رضايت مردم را فراهم كنند و هر روز تلاش مي كنند هر نوع وسايل لهو و لعب و لذت و خوشگذراني را در اختيار مردم قرار دهند ، هر چند سرانجام زشت و عواقب نامطلوب داشته باشد ، تنها به فكر ماندگاري خود هستند و از زيانهاي روحي و معنوي مردم در ساية فساد و فحشا ، مشروبات الكلي و ... ناراحت نمي شوند . در حالي كه حكومت اسلامي موظف است برنامه هايي ارائه كند و يا به اموري اجازة فعاليت دهد كه در تضاد با معنويات و رشد روحي افراد جامعه نباشد . ايستادگي در برابر انحرافهاي اخلاقي ، اعتقادي ، سياسي و اقتصادي جامعه ، هر چند براي حكومت هزينه آور است و توان و امكانات اجرايي كشور را به خود مشغول مي دارد ، اما چون نماز ، جامع نگري به جايگاه انسان است ، صرف اين هزينه ها را موجه مي سازد .
    
    
    
    
    5 . آخرت گرايي
    
    اعتقاد راسخ به جهان پس از مرگ و حساب و كتاب و قيامت و بهشت و دوزخ از شاخصه هاي برجستة جامعه و تمدن نبوي است . توجه به دنيا و زندگي مادي در نگرش اسلامي از اهميت به سزايي برخوردار است ؛ اما گرايش برتر و اصلي تر ، توجه به آخرت است ؛ زيرا به تعبير قرآن كريم :
    قل متاع الدنيا قليل و الاخره خير لمن اتقي . ( نساء : 77 )
    بگو : « برخورداري [ از اين ] دنيا اندك ، و براي كسي كه تقوا پيشه كرده ، آخرت بهتر است . »
    دنيا از نظر اسلام وقتي ارزش دارد كه وسيلة تحصيل آخرت و وسيلة كارهاي نيك باشد و به اصطلاح دنيا مركبي باشد كه انسان را به مقصد برساند ؛ چنان كه پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد : « دنيا مركب هموار مؤمن است . » 1و يا مي فرمايد : « دنيا كشتزار آخرت است . » 2
    امام علي (ع) نيز بدين مطلب تصريح دارد كه دنيا جاي خوبي است ، البته براي كسي كه بداند اينجا گذرگاه است نه قرارگاه :
    و لنعم دار من لم يرض بها دارا و محل من لم يوطنها محلا . 3
    دنيا چه خوب خانه اي است براي آن كس كه آن را جاودانه نپندارد و خوب محلي است براي آن كس كه آن را وطن خويش انتخاب نكند .
    و يا مي فرمايد :
    انما الدنيا دار مجاز والاخره دار قرار ، فخذوا من ممركم لمقركم . 4
    دنيا محل عبور و گذر است و آخرت محل ماندگاري است ، پس از گذرگاه خود براي محل اقامت دائم خود بهره برگيريد .
    بنابراين ، آخرت گرايي ، از شاخه هاي اصلي نظام اسلامي است كه هم سبب مي شود زمامداران و حاكمان ، برنامه هاي حكومتي را به گونه اي تنظيم كنند كه عموم جامعه را به سوي فلاح و رستگاري در آخرت سوق دهد و هم سبب مي گردد كه خود حاكمان به فساد دروني و استبداد و برتري طلبي بر زير دستان گرفتار نشوند ؛ چرا كه آنها با اين آموزة قرآني آشنايند كه مي فرمايد :
    تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين . ( قصص : 83 )
    آن سراي آخرت را براي كساني قرار مي دهيم كه در زمين خواستار برتري و فساد نيستند ، و فرجام [ خوش ] از آن پرهيزگاران است .
    حضرت علي (ع) مي فرمايد :
    اين آيه [ آية فوق ] دربارة عدالت ورزان و فروتنان از حاكمان و كساني كه از ميان اقشار مردم ، قدرتي دارند ، نازل شده است . 5

 

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari


    1 . نهج البلاغه ، خطبه 221 .
    2 . نهج البلاغه ، خطبه 221 .
    3 . نهج البلاغه ، خطبه 221 .
    4 . نهج البلاغه ، خطبه 201 .
    5 . تفسير نورالثقلين ، ج 4 ، ص 144 .

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(۴)

عنوان :       زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(۴)

صاحب اثر : حسن عرفان

                

منبع :         سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 


    تضاد و تناقض از ويژگى هاى انديشه ها و دريافت هاى بشرى است و در معارف آسمانى، تضاد وجود ندارد. آنچه متضاد گونه به نظر مى رسد، يا مولود دريافت ناقص ماست يا به وجود آمدن شرايط تقيه و مانند آن است كه كاملاً با ابزار و شيوه هاى علمى و حديث شناسى قابل بررسى و توجيه است و يا دست حديث سازان و تحريف گران، آن را پديد آورده است كه اساساً خارج از فرهنگ وحى، و قابل شناسايى است.
    
    
    6ـ معارف اهل بيت، مغلوب و محكوم هيچ شرايطى نيست.
    
    انديشه ها و علوم بشرى محكوم و مغلوب پيش فرض ها، شرايط محيطى، شخصيت ها، عامل تغيير پذير و ناثابت ديگر است، ليكن علوم آسمان بنياد امامان(ع) محكوم و مغلوب هيچ يك از عوامل شخصى و محيطى نيست.
    
    126
    كوتاه سخن اين كه: براساس ادله نقلى، عقلى و تاريخى، درياى بى كران دانش امامان(ع) اثبات مى گردد و زبانْ آگاهى به عنوان پرتوى از آن اقيانوس معارف خداداد به جلوه مى نشيند.
    
    مكالمه ها
    اين از واقعيت هاى انكار ناپذير تاريخى است كه امامان(ع) با ملت ها و اقوام گوناگونى ارتباط داشتند يا مناظره دينى و علمى مى كردند و با زبان آنها به گفت و گو مى پرداختند. سندهاى روشن و فراوان اين حقيقت، در دست تاريخ كاوان است و معارف عظيم ما بر آن گواهى مى دهد.
    
    امامان(ع) به ضرورت با گروه هاى ناهم زبان ارتباط داشتند از جمله:
    
    
    1ـ اهل كتاب، مثل يهود و نصارى.
    
    2ـ موالى يا بردگانى كه از ملل گوناگون به قلمرو حكومت مسلمانان آورده شده بودند.
    
    3ـ شيعيان با مليت هاى مختلف كه براى زيارت، تجارت، پرسش و آموختن به ديار امامان(ع) مى آمدند.
    
    4ـ دانشمندان و حقيقت جويان كشورهاى دور و نزديك.
    
    5ـ مأموران دولتى.
    
    6ـ زنان، كنيزان و غلامان ناهم زبانى كه در خانه آنان بودند.
    
    اكنون به نمونه هايى از اين گفت و گوها مى پردازيم.
    
    به زبان فارسى
    از رخدادهاى خاطره آميز تاريخى، داستان اسارت دختر يزدگرد است. آن دختر ماه رخسار را پيش عمر آوردند. هنگامى كه عمر را ديد، گفت: «آه پيروز باد هرمز!» عمر پنداشت او را ناسزا مى گويد. تصميم گرفت او را بفروشد.
    
    127
    حضرت على(ع) فرمودند: «تو نبايد چيزى را كه نمى دانى انكار كنى، چنين كارى براى تو روا نيست.»
    
    تا بالاخره دختر يزدگرد، امام حسين(ع) را به همسرى برگزيد. در اين لحظه هاى شكوه مند، حضرت اميرالمؤمنين(ع) با نوعروس خويش به فارسى سخن گفتند: به او فرمودند: «چه نام دارى اى كنيزك؟»49
    
    پاسخ داد: «جهان شاه.»50
    
    حضرت، فرمودند: «بله تو شهربانو و خواهرت، مرواريد، دختر كسرى است.»51
    
    شهربانو: «او خواهر من است.»52
    
    حضرت على(ع) فرمودند: «راست گفتى.»
    
    در رويداد شيرين ديگرى حضرت على(ع) با يك اصفهانى كه به محضرشان شرف ياب شده بود هم به زبان فارسى و هم به لهجه اصفهانى سخن گفتند. 53
    
    و در روايت ديگر آمده است:
    
    «روى احمد بن فارس عن أبيه عن ابى عبدالله(ع) قال ”دخل اليه قوم من اهل خراسان فقال ابتداء: من جمع مالاً يحرسه عذبه الله على مقداره. فقالوا بالفارسية: لانفهم بالعربية، فقال لهم: هر كه درم اندوزد جزايش دوزخ باشد“؛54
    
    128
    گروهى از مردم خراسان به محضر امام صادق(ع) شرف ياب شدند، آن حضرت در آغاز فرمودند: «من جمع مالاً عذبه الله على مقداره؛ هر كس مالى بيندوزد و به حراستش كوشد خداوند به اندازه همان مال، او را عذاب مى كند.»
    
    خراسانيان به زبان فارسى گفتند: «ما زبان عربى را نمى فهميم. آن گاه حضرت به زبان پارسى فرمودند: ”هر كه درم اندوزد جزايش دوزخ باشد“.»
    
    و در روايت ديگرى امام صادق(ع) نام روزهاى ماه را در تاريخ ايران باستان به زبان پارسى اين گونه بر شمردند:55
    
    
    1ـ هرمزد روز
        2ـ بهمن روز
        3ـ اردى بهشت روز
       4ـ شهريور روز
       5ـ اسفندارمذ روز
       6ـ خرداد روز
        7ـ مرداد روز
        8ـ ديبار روز
        9ـ آذر روز
        10ـ آبان روز
        11- خور روز
        12- ماه روز
        13- روزبه
        14-تير روز
        15- جوش روز
        16- دى مهر روز
        17- مهر روز
        18- نمروش(سروش)
        19- رش روز
        20- فروردين روز
        21- بهرام روز
       22- رام روز
        23- باد روز
        24- ديبدين روز
        25- دين روز
       26- ارد روز
        27- اشتاروز
        28- آسمان روز
        29- رامياد روز
        30- مهر اسفند روز
        31- انيران روز
        و در روايت ديگرى آمده است:
    
    «عن أبى عبدالله(ع) قال: دخل عليه قوم من اهل خراسان فقال ابتداء من غير مسألة:
    
    129
    من جمع مالاً من مهاوش56 أذهبه الله فى نهابر57 فقالوا: جعلنا فداك لانفهم هذا الكلام فقال(ع): ”هر مال كه از باد آيد به دم بشود“؛58
    
    گروهى از مردم خراسان به محضر امام صادق(ع) رسيدند. آن حضرت، ابتدائاً و بدون اين كه كسى چيزى بپرسد [به زبان عربى] فرمودند: هر كس مالى از راه هاى ناروا بيندوزد، خداوند آن مال را در تباهى ها نابود سازد. خراسانى ها گفتند: جانمان فدايت باد! ما عربى نمى فهميم. آن گاه حضرت به زبان فارسى فرمودند: سهر مال كه از باد آيد به دم بشود.ز
    
    در روايت ديگرى سخن گفتن امام صادق(ع) با يكى از بردگان، به زبان فارسى حكايت شده است. در آن روايت، حضرت عبارت «خربزه چاشته» به كار برده اند.59
    
    درباره امام هفتم نيز روايت شده است: «فضحك(ع) ونطق بالفارسية؛ 60 آن حضرت، خنديدند و به فارسى سخن گفتند.»
    
    و در رخداد ديگرى، برخى از واژه هاى فارسى را به عربى برگرداندند.61
    
    امام رضا(ع) در وصف ايشان فرمودند: «ويكلّم اهل خراسان بالدرية؛62 و او با مردم خراسان با فارسى درى سخن مى گفت.»
    
    درباره فارسى سخن گفتن امام رضا(ع) روايات فراوانى داريم از جمله:
    
    130
    يك. «فوالله ما لبثت ان دخل علينا رجل من اهل خراسان فتكلّم الخراسانى بالعربية فاجابه هو بالفارسية فقال له الخراسانى: اصلحك الله ما منعنى ان اكلمك بكلامى الاّ أنى ظننت انك لا تحسن فقال: سبحان الله اذا كنت لا احسن اجيبك فما فضلى عليك؛63
    
    به خدا سوگند، من درنگ نكرده بودم كه مردى از خراسان بر ما وارد شد و به زبان عربى سخن گفت. امام رضا(ع) به زبان فارسى به او پاسخ دادند. آن مرد خراسانى گفت: «اصلحك الله» مرا از اين كه به فارسى سخن بگويم باز نداشت مگر اين كه پنداشتم شما نمى توانيد نيك به فارسى سخن بگوييد.
    
    امام رضا(ع) فرمودند: پيراسته است خدا. اگر من نتوانم نيكو پاسخ تو را بگويم، پس برترى من بر تو چيست؟»
    
    دو. «عن ابى هاشم الجعفرى قال: كنت اتغدى مع ابى الحسن(ع) فيدعو بعض غلمانه بالصقلبية والفارسية وربما بعثت غلامى هذا بشيء من الفارسية فيعلمه وربما كان ينغلق الكلام على غلامه بالفارسية فيفتح هو على غلامه؛64
    
    ابو هاشم جعفرى گفت: در خدمت امام رضا(ع) ناهار مى خوردم، آن حضرت برخى از غلامانش را به زبان صقلبى و فارسى فرا مى خواند و چه بسا من اين غلامم را كه آگاهى اندكى از فارسى داشت به محضر آن حضرت مى فرستادم، آن حضرت او را آموزش مى داد و چه بسيار كه غلامش در گفتار فارسيش گير مى كرد و آن حضرت، لكنت او را مى گشود.»
    
    سه. آن حضرت در وصف مناظره خويش با رهبران اديان فرمودند:
    
    «…وعلى أهل الهرابذة بفارسيّتهم؛ 65
    
    هنگامى مأمون از تأسيس اين مناظره، پشيمان مى گردد كه با هر گروه به زبان
    
    131
    خودشان و با آتش بانان (زردتشتيان) به زبان فارسيشان، احتجاج كنم.»
    
    درباره فارسى سخن گفتن امام جواد(ع) سخن بسيار است:
    
    «عن على بن مهزيار عن الطيّب الهادى(ع) قال: دخلت عليه فابتدأنى فكلّمنى بالفارسية؛66
    
    على بن مهزيار گفت: بر امام هادى ـ ع ـ (آن حضرت ملقّب به طيّب هستند.) وارد شدم، ايشان از آغاز به زبان فارسى با من سخن گفتند.»
    
    در روايت ديگرى، برخى از گفت و گوهاى فارسى امام هادى(ع) با على بن مهزيار و يارانش حكايت شده است. 67
    
    «عن ابى هاشم الجعفرى قال: دخلت على ابى الحسن(ع) فقال: يا ابا هاشم! كلّم هذا الخادم بالفارسية، فإنه يزعم إنه يحسنها. فقلت للخادم: زانويت چيست؟ فلم يجبنى فقال(ع): ركبتك. ثم قلت: نافت چيست؟ فلم يجبنى، فقال(ع): سُرّتك؛68
    
    ابو هاشم جعفرى گفت: بر امام هادى(ع) وارد شدم به من فرمودند: با اين غلام به زبان فارسى سخن بگو. او مى پندارد فارسى را نيك مى داند، به خادم گفتم: زانويت چيست؟ پاسخ نداد. حضرت براى او به عربى ترجمه كردند و فرمودند: «رُكبتك» (رُكبه در عربى به معناى زانوست) سپس پرسيدم: نافت چيست؟ پاسخ نداد. حضرت به عربى ترجمه كردند و فرمودند: «سُرّتك».
    
    132
    و باز او رخداد ديگرى را نقل كرده است:
    
    قال لى: ابوالحسن(ع) وعلى رأسه غلام: كلّم الغلام بالفارسية واعرب له فيها فقلت للغلام: نام تو چيست؟ فسكت الغلام فقال له ابوالحسن(ع): يسألك ما اسمك؟؛69
    
    به محضر امام هادى(ع) رسيدم بالا سر آن حضرت، غلامى ايستاده بود. حضرت به من فرمودند: با اين غلام به فارسى سخن بگو و واژه ها را شمرده و آشكار بيان كن. من به او گفتم: نام تو چيست؟ غلام، ساكت شد آن حضرت به عربى ترجمه كردند و فرمودند: مى پرسد: «ما اسمك».70
    
    به زبان چينى
    قال بدر مولى الرضا(ع): ان اسحاق بن عمّار دخل على موسى بن جعفر فجلس عنده إذا استأذن رجل خراسانى فكلمه بكلام لم يسمع مثله قط كأنه كلام الطير. قال إسحاق: فأجابه موسى(ع) بمثله وبلغته الى ان قضى وطره من مسألته فخرج من عنده فقلت: ما سمعت بمثل هذا الكلام. قال: هذا كلام قوم من اهل الصين وليس كل كلام اهل الصين مثله. ثم قال: اتعجب من كلامى بلغته؟ قلت: هو موضع العجب؛71
    
    بدر، غلام امام رضا(ع) گفت: اسحاق، پسر عمّار داخل خانه امام موسى
    
    133
    بن جعفر شد و در محضر آن حضرت نشست. در آن هنگام يك مرد خراسانى اجازه ورود خواست و با آن حضرت به زبانى سخن گفت كه مانند آن هيچ گاه شنيده نشده بود؛ آن سخنان به آواى پرندگان شباهت داشت. اسحاق گفت: حضرت موسى بن جعفر(ع) مانند او و به زبان او پاسخ گفتند، تا اين كه پرسش آن خراسانى پايان يافت (ديگر نيازى به پرسيدن نداشت) و از نزد حضرت بيرون رفت. من گفتم: مانند چنين سخنى را نشنيده بودم. حضرت فرمود: اين زبان گروهى از مردم چين بود ولى همه مردم چين، چنين سخن نمى گويند.
    
    سپس فرمود: آيا از سخن گفتن من به زبان او تعجب كردى؟ گفتم: آن، جاى تعجب داشت.»
    
    حضرت علاّمه مجلسى(ره) روايتى را نقل كرده اند كه بر اساس آن، حضرت على(ع) همراه با عمار در يك سفر غير عادى به كشور چين رفتند و براى گروهى از آن مردم به زبان چينى سخن گفتند.72
    
    ان شاء الله تبارك و تعالى در شماره هاى بعد، سخن گفتن امامان ـ عليهم السلام ـ را به زبان هاى ديگر، پى مى گيريم.
    

   جواد اكبري

 
    --------------------------------------------------------------------------------
    1. يوسف (12)، 55
    2. بصائر الدّرجات، ص 246
    3. بحارالانوار، ج12، ص 294
    4. همان، ج 14، ص 112
    5. اين اشعار از عوفى است
    6. ابراهيم (14)، 4
    7. الميزان فى تفسير القرآن، ج12، ص 15
    8. همان
    9. وى (الثقة الجليل والمحدث النيل، شيخ القميين ابو جعفر محمد بن الحسن بن فروخ الصفّار) در سال 290ق. زندگى را بدرود گفته است. او از اصحاب امام حسن عسكرى(ع) بوده.
    10. بصائر الدرجات، ص 245
    11. «بثلثة وسبعين» نيز نقل شده است، بنگريد به: بحارالانوار، ج16، ص 133
    12. علل الشرائع، ص 53؛ معانى الأخبار، ص 20؛ بصائر الدرجات، ص 245 و 246
    13. جمعه (62)، 2
    14. انعام(6)، 92.
    15. همان، آيه 19.
    16. بصائر الدرجات، ص 246؛ بحارالانوار، ج16، ص 131
    17. بحارالانوار، ج18، ص 189
    18. همان، ج35، ص 78
    19. كشور حبشه كه اكنون به نام «اتيوپى» شهرت يافته است در خاور آفريقا قرار دارد.
    20. بحارالانوار، ج16، ص 177
    21. بصائر الدرجات، ص 247. عطار گفت:
    سر يك ذره چون بودش عيان امىّ آمـد كو ز دفتر بر مخـوان 22 .بحارالانوار،ج 22،ص427و474و497؛نك :صحيح بخارى،ج4، ص 66؛ مجمع الزوائد، ج4، ص 215
    23. علاّمه مجلسى فرمود: وكيف لايعلم من كان عالماً بعلوم الأولين والآخرين، و چگونه خواندن و نوشتن نمى داند كسى كه دانش هاى اولين و آخرين را مى داند (بحارالانوار، ج16، ص 134).
    24. بحارالانوار، ج26، ص 6. امام حسن مجتبى(ع) پس از وصف دو شهر بزرگ كه به زبان هاى گوناگون، سخن مى گفتند، فرمودند: «انا اعرف جميع تلك اللغات وما فيها و ما بينهما وما عليها حجة غيرى والحسين أخى» (بصائر الدرجات، ص 359.)
    25. بحارالانوار، ج25، ص 141
    26. بصائر الدرجات، ص 358، و بحارالانوار، ج47، ص 85 و ج26، ص 192
    27. همان، ج 47، ص 119
    28. بصائر الدرجات، ص 353؛ بحارالانوار، ج26، ص 191 و ج47، ص 81
    29. بحارالانوار، ج25، ص 133، روايت 5
    30. همان، ج49، ص 80
    31. مقصود از «دريّه» فارسى درى، يعنى همين فارسى كنونى و متداول است كه پس از اسلام رواج عمومى يافته است.
    32. بحارالانوار، ج49، ص 75.
    33. همان، ج102، ص 55
    34. همان، ج 26، ص 190، و ج 49، ص 78؛ عيون اخبار الرضا(ع)، ج2، ص 228 (اين روايت دنباله دارد).
    35. همان، ج50، ص 268
    36. قاموس المحيط، چاپ سنگى، ص 38. و نگاه كنيد به قسمت بيان از بحارالانوار، ج49، ص87
    37. اصول كافى، ج1، ص 330
    38.همان ج1، ص 280 و 281؛ نك: بحارالانوار، ج22، ص 461، 347، 387 و ج25، ص 163، 352، 354 و ج26، ص 30، 141، 190 و ج49، ص 87
    39. بحارالانوار، ج26، ص 190
    40. گفتنى است: تعبير «فصل الخطاب» در قرآن كريم نيز به كار رفته است: «وشددنا ملكه وآتيناه الحكمة وفصل الخطاب» (ص 20) و در حديث آمده است: وقال النبى(ص) فيما سأل ربه «رب زدنى علماً»: فهى الزيادة التى عندنا من العلم الذى لم يكن عند أحد من أوصيا، الانبياء ولا ذريّة الأنبياد ولاذريّة الأنبياء غيرنا فبهذا العلم علمنا البلايا والمنايا وفصل الخطاب (بحارالانوار، ج26، ص 65).
    41و42 . اصول كافى، ج1، ص 388 و 389
    43 و 44. احتجاج طبرسى، ج1، ص 384
    45. رعد(13)، 39
    46. نحل(16)، 43 وانبياء(21)، 7
    47. بحارالانوار، ج9، ص 125
    48. نهج البلاغه، خطبه 93 و 189، احتجاج طبرسى، ج1، ص 384
    49.بحارالانوار، ج46، ص 10 (باب 1، ح 21).
    50. همان، (ج97، ص 57) نقل شده كه او گفت: شاه زنان.
    51. همان.
    52. همان، ج 46، ص 10، ح 21. البته در ج97، ص 57 آمده است: گفت: آريه. گفتنى است: اين حديث با توجه به نقلهاى گوناگونى كه از آن وجود دارد، تنظيم شده است. نك: بصائر الدرجات، ص 355 (جزء هفتم، باب 11، حديث 8)؛ بحارالانوار، ج40، ص 171و ج100، ص 57.
    53. امير المؤمنين(ع) قال بلسان الاصفهان: اروت اين وس. اى اليوم حسبك هذا. (نك: بحارالانوار، ج41، ص 301، روايت 32) گمان من اين است كه جمله «اروت اين وس» تحريف «امروت اين بس است» ولى چون ناقلان، عرب بوده اند خوب ضبط نكرده اند و شايد در آن روزگار اصفهانى ها اين گونه سخن مى گفته اند.
    54. بحارالانوار، ج47، ص 119(باب 5، روايت 162).
    55. همان، ج56، از ص 92 به بعد. گفتنى است تعابير فارسى از امام صادق(ع) در اين جلد بسيار زياد است.
    56. المهاوش: ما غُصِبَ وسُرِق (قاموس المحيط، ج2، ص 294).
    57. النهابر: المهالك. (قاموس المحيط، ج2، ص 151).
    58. بصائر الدرجات، ص 356. نك: بحارالانوار، ج47، ص 84 (روايت 77).
    59. عن محمد بن مسلم عن ابى عبدالله (ع) قال مر عليه غلام له فدعاه فقال: ياقين، قال: قلت: وما القين؟ قال: الحداد. ارد عليك فلانة على ان تطعمنا بدرهم خربزه چاشته… (بحارالانوار، ج103، ص 345، باب 16، روايت 38).
    60. بحارالانوار، ج48، ص 57 (ح 66) و ج50، ص 153(ح 40).
    61. همان، ج42، ص 70 (باب 118، ح 22).
    62. همان، ج49، ص 80
    63. همان، ج25، ص 133
    64. بصائر الدرجات، ص 356 (ح 13)؛ نك: بحارالانوار، ج49، ص 87 (ح 6).
    65. بحارالانوار، ج49، ص 175
    66. بصائر الدرجات، ص 353؛ بحارالانوار، ج50 ص 130(باب 3، ح 10).
    67. همان، ص 357
    68. همان، ص 358 (ح 2)؛ بحارالانوار، ج50، ص 157 (ح 46) و ج49، ص 88. گفتنى است: ابوهاشم جعفرى داستان ديگرى نيز در ارتباط با فارسى سخن گفتن امام هادى(ع) بدين گونه نقل كرده است: قال: كنت عند ابى الحسن(ع) وهو مجدر فقلت: للمتطبب: آب گرفت. ثم التفت اليَّ وتبسم وقال: تظن ان لايحسن الفارسية غيرك فقال له المتطبب: جعلت فداك تحسنها؟ فقال: اما فارسية هذا فنعم قال لك: احتمل الجدرى ماء. (بحارالانوار، ج50، ص 136 ـ ب 3، ح 18).
    69. بحارالانوار، ج50، ص 137 (ح 19).
    70. گويا پيامبر اكرم(ص) گاه تلميحاً از واژه هاى فارسى در گفتار خويش بهره مى برده اند: فى حديث جابر(رض) ان رسول الله(ص) قال لأصحابه: قوموا فقد صنع جابر سوراً؛ در حديث جابر ـ كه خداوند از او خرسند باد ـ آمده است: پيامبر اكرم(ص) به اصحاب خويش فرمودند: برخيزيد! جابر، براى شما سورى آماده كرده است.
    در اين سخن حضرت، كلمه سور (طعام، خوراك) كاملاً فارسى است. (صحيح مسلم، ج6، ص 118؛ نهاية ابن اثير، ج2، ص 420).
    71. بحارالانوار، ج48، ص 70 و 71؛ مدينة المعاجز، ص 459
    72. قال عمار: قد طارت بنا السحابة فى الجو فما كان هنيئة حتى أشرفنا على بلد كبير حواليها أشجار وأنهار، فنزلت بنا السحابة واذا نحن فى مدينة كبيرة والناس يتكلمون بكلام غير العربية فاجتمعوا عليه ولاذوا به فوعظهم وأنذرهم بمثل كلامهم، ثم قال: يا عمار اركب ففعلت ما أمرنى. فادركنا جامع الكوفة ثم قال لى: يا عمار تعرف البلدة التى كنت فيها. قلت: الله أعلم ورسوله ووليه. قال: كنا فى الجزيرة السابعة من الصين أخطب كما رأيتنى. ان الله تبارك و تعالى أرسل رسوله الى كافة الناس وعليه ان يدعوهم ويهدى المؤمنين منهم الى الصراط المستقيم (بحارالانوار، ج54، ص 346).

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

مديريت در بحران (تحليلى از جنگ خندق)

عنوان :       مديريت در بحران (تحليلى از جنگ خندق)

                

منبع :          وبلاگ کربلاي ايران

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


    

پژوهشى موردى در مديريت پيامبر اكرم(ص) در غزوه احزاب
    زندگى رسول گرامى اسلام(ص) و ائمه اطهار(ع) سرشار از نكاتى است كه اگر با نگاهى نو به آن توجه شود، بسيارى از خط مشى‏ها و سياست‏هاى اصولى در حوزه‏هاى مختلف علمى، معرفتى، اجتماعى، سياسى، دفاعى و... شناسايى خواهد شد. بررسى دقيق و همه جانبه ابعاد مختلف زندگى اين بزرگان، مخصوصا با شيوه‏هاى جديد و بابهره‏گيرى از آخرين دستاوردهاى علمى، از ضرورت‏هاى جوامع اسلامى است.
    
    يكى از حساس‏ترين و سرنوشت‏سازترين حوادث صدر اسلام، غزوه احزاب است. مورخان، اين غزوه را بيشتر از آن جهت‏با اهميت مى‏دانند كه آخرين صحنه تهاجم دشمن به نيروهاى اسلام و نقطه اوج اقدامات دفاعى مسلمين بود. اما آن‏چه كمتر در منابع تاريخى مورد توجه قرار گرفته، مديريت اين حادثه سرنوشت‏ساز و مهم است.
    
    مديريت پيامبر اكرم(ص) در جريان اين غزوه ابعاد مختلفى دارد. در مقاله حاضر كوشش شده‏است، در حد امكان يكى از اقدامات مديريتى پيامبراكرم(ص) در جريان يكى از تدابير آن حضرت يعنى «حفرخندق‏» مورد بحث و بررسى قرار گيرد. البته مقاله حاضر به مديريتى كه رسول الله(ص) در جريان حفر خندق اعمال فرمودند محدود نمى‏شود، بلكه موضوع اداره و بهره‏گيرى كامل از اين اقدام دفاعى هم مورد بحث قرار مى‏گيرد.
    
    طرح مسئله
    مسلمين پس از اطلاع از آغاز تهاجم قريش، حداكثر هشت روز فرصت داشتند تا نسبت‏به انجام هرگونه اقدام تدافعى تصميم‏گيرى كنند.
    
    تصميم پيامبر(ص) به حفر خندق يكى از بهترين نمونه‏هاى تصميم‏گيرى شجاعانه است. خندقى به طول حداقل پنج كيلومتر با عرض تقريبى هفت تا ده متر و عمق حداقل سه‏متر، مستلزم حجم عظيمى از خاكبردارى است، در حالى كه تمام نيرويى كه در اختيار پيامبر(ص)بود به سه هزار نفر نمى‏رسيد. حال اين سؤال مطرح است كه چه مديريتى اعمال شد كه توانست‏با وجود همه محدوديت‏ها اين اقدام كم نظير را انجام دهد و به نتيجه مطلوب برساند؟
    
    تصوير اجمالى حادثه
    غزوه احزاب بنابر قول مشهور در شوال سال پنجم هجرى (1) و در ناحيه شمال و غرب مدينة النبى واقع شد. قرآن مجيد در چهار سوره و در قريب 22 آيه به مسائل مختلف اين جنگ اشاره كرده‏است. (2)
    
    سپاه مشركين از سه لشكر به ترتيب زير تشكيل شده‏بود:
    
    1- لشكر قريش و هم‏پيمانانش به رهبرى ابوسفيان بن حرب، كه فرماندهانى چون خالدبن‏وليد، عكرمة بن ابوجهل، عمروعاص، صفوان‏بن اميه و عمروبن عبدود در آن شركت داشتند. مجموعه نيروهاى تحت فرماندهى ابوسفيان - با احتساب بنى‏سليم - 4700 نفر بودند كه بيش از 300 اسب و 1500 شتر به همراه داشتند. (3) اين نيروها پس از نزديك شدن به مدينه در محلى موسوم به «رومة‏» مستقر شدند.
    
    2- لشكر غطفان و هم‏پيمانان آن‏ها از قبايل نجد، به فرماندهى «عيينة بن حصن فزارى‏» و مسعود بن رخيله و حارث بن عوف جمعا به استعداد 1800 نفر، كه در نزديكى «احد» اردو زدند و تعداد 300 اسب همراه اين لشكر بود. (4)
    
    3- بنى اسد به فرماندهى طليحه‏بن خويلد اسدى، هم‏چنين يهوديان بنى‏نضير كه قريش را همراهى مى‏كردند و نقش آن‏ها بيشتر تقويت فكرى و روحى اين حركت نظامى بود. يهوديان بنى‏قريظه هم با شكستن پيمان، متحد احزاب محسوب مى‏شدند. اكثر مورخان تعداد نفرات احزاب را مجموعا ده هزار نفر گفته‏اند. (5) اما اين عدد به نظر اندكى اغراق‏آميز مى‏رسد. احتمالا مجموع سپاه قريش و متحدانش از حدود 8000 نفر متجاوز نبوده‏است.
    
    امتياز عمده سپاه احزاب كه تا آن زمان در منطقه حجاز كم نظير بود، برخوردارى از سواره نظامى با حداقل 600 اسب بود كه برترى كامل آنان بر نيروهاى اسلام را تضمين مى‏كرد. به احتمال قريب به يقين، نگرانى عمده مسلمين از همين بخش سپاه احزاب بوده است. طبعا اولين اقدام مؤثر سپاه اسلام هم بايد به نحوى طراحى مى‏شد كه بتواند سواره نظام دشمن را زمين گير و بى‏اثر كند.
    
    موقعيت مسلمانان
    بنا به روايت ابن اسحاق، تعداد نفرات سپاه اسلام در جريان غزوه خندق 3000 نفر بوده‏است. (6) به نظر مى‏رسد كه اين قول اندكى خوش‏بينانه و همراه با اغراق باشد. احتمالا اين رقم با احتساب نوجوانان و جوانان و هم‏چنين همراهى كراهت‏آميز برخى از منافقين است. لازم به ذكر است كه تعداد اسب‏هاى مسلمين در غزوه خندق سى و چند اسب بوده‏است. (7)
    
    بنا به گفته واقدى چهار روز پس از حركت قريش از مكه، سواران خزاعه خبر حركت احزاب را به پيامبراكرم(ص) رساندند. (8) فاصله ميان مكه و مدينه براى سپاهى كه با ساز و برگ جنگى حركت مى‏كرد، ده تا دوازده روز راه بوده‏است. بنابراين پيامبر اكرم(ص) و مسلمين تنها شش تا هشت روز براى اتخاذ هرگونه تدبير و تصميمى فرصت داشته‏اند.
    
    وضعيت عمومى مدينه و روحيه مسلمين
    در هر اقدام اجتماعى، سياسى و نظامى، علاوه بر رهبرى، بايد به دو ركن ديگر توجه شود:
    
    1- وضعيت و شرايط عمومى جامعه: شرايط ساختارى هر جامعه و نحوه ارتباط و مناسبات افراد و كانون‏هاى مختلف اجتماعى متناسب با شرايط هر جامعه، در روند تحولات اجتماعى نقش تعيين كننده‏اى دارد. گسستگى يا همبستگى اجتماعى، كه در جامعه آن روز مدينه به كيفيت تعامل قدرت‏هاى قبيله‏اى حاضر در شهر بستگى داشت، از جمله عوامل مؤثر در همبستگى يا گسستگى نيروهاى درونى شهر به حساب مى‏آمد. تدابيرى كه از قبل انديشيده شده بود، شرايط مطلوب اين همبستگى را فراهم كرده‏بود. انعقاد پيمان‏نامه عمومى مدينه، عقد اخوت، و بناى مسجد جهت ايجاد انسجام در فعاليت‏هاى مختلف جامعه از جمله اقداماتى بود كه پيامبراكرم(ص) جهت تحقق شرايط وحدت اجتماعى انديشيده‏بودند.
    
    2- وضعيت نيروى انسانى: نيروى انسانى ركن اصلى در هر اقدام مديريتى است. عواملى چون كميت و آمار نيروهاى در اختيار، شرايط روحى نيروها، ارتباط درونى نيروها، نحوه و چگونگى تنظيم رابطه مديران ستادى و نيروهاى در صف، عواملى هستند كه مى‏توانند در زمينه‏سازى موفقيت‏يا عدم موفقيت‏يك اقدام اجتماعى يا نظامى تاثير گذار باشد. در صورت تحقق شرايط مطلوب نسبت‏به دو عامل فوق، نفش رهبرى و مديريت‏به عنوان عامل هماهنگى و بهره‏بردارى از شرايط اجتماعى مناسب و نيروى انسانى آماده، موضوعيت‏خواهديافت.
    
    پس از انتشار خبر حركت احزاب در مدينه، جو عمومى شهر دستخوش تلاطم گرديد. بهترين تصوير از شرايط عمومى مدينه، و دسته‏بندى گروه‏هاى حاضر در شهر را قرآن مجيد طى 17 آيه در سوره احزاب ارائه كرده‏است. دراين آيات با دقت‏شگفت‏انگيز و روانكاوانه‏اى از روحيات و مواضع گروه‏هاى مختلف، در جريان غزوه احزاب، پرده برداشته است. از نظر قرآن اين گروه‏ها به سه دسته كلى تقسيم مى‏شوند:
    
    الف - مؤمنين: مطابق آيات قرآن، كسانى كه در اين گروه جاى مى‏گيرند بسيار معدودند. اينان ياران خالص و فداكار پيامبر اكرم(ص) بوده‏اند كه در هر شرايطى هيچ‏گونه ترديدى در اعتمادشان به خدا و رسول ايجاد نمى‏شد. اين آيه از سوره‏احزاب در حق اين گروه نازل شده‏است:
    
    و لما رءالمؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و مازادهم الا ايمانا و تسليما; (9)
    
    و چون مؤمنان دسته‏هاى دشمن را ديدند، گفتند: «اين همان است كه خدا و فرستاده‏اش به ما وعده دادند و خدا و فرستاده‏اش راست گفتند»، و جز بر ايمان و فرمانبردارى آنان نيفزود.
    
    ب - منافقين: كسانى‏كه با اجبار و اكراه اسلام را پذيرفته بودند و در دل كينه رسول خدا(ص) را مى‏پروراندند، در موقعيت‏هاى مناسب از ضربه زدن و خدمت‏به دشمنان اسلام دريغ نمى‏كردند. قرآن مجيد اين گروه را معرفى و باطن آنان را آشكار كرده‏است:
    
    و اذ يقول المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا × و اذ قالت طائفة منهم يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا...; (10)
    
    و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دل‏هايشان بيمارى است مى‏گفتند: «خدا و فرستاده‏اش جز فريب به ما وعده‏اى ندادند». × و چون گروهى از آنان گفتند: «اى مردم مدينه، ديگر شما را جاى درنگ نيست، برگرديد».
    
    ج - معوقين و مرددين: اينان مسلمانانى بودند كه به خاطر ضعف شخصيت‏يا ضعف ايمان، معمولا در شرايط حساس و در جريان حوادث، گرفتار ترديد و ترس مى‏شدند و علاوه بر آن، اين روحيه را به ديگران هم منتقل مى‏كردند.
    
    قرآن كريم در مواضع مختلف ضمن بررسى نهضت انبيا به اين گروه اجتماعى اشاره كرده، و حتى گاهى در كنار منافقين و تحت عنوان «الذين في قلوبهم مرض‏» از آن‏ها ياد كرده‏است. در سوره احزاب هم خداوند ويژگى‏هاى روانى و شخصيتى اين گروه را آشكار كرده‏است:
    
    قد يعلم الله المعوقين منكم و القائلين لاخوانهم هلم الينا و لا تاتون الباس الا قليلا; (11)
    
    خداوند كارشكنان [و مانع شوندگان] شما و آن كسانى را كه به برادرانشان مى‏گفتند: «نزد ما بياييد» و جز اندكى روى به جنگ نمى‏آورند [خوب] مى‏شناسد.
    
    معمولا اين گروه در سختى و شرايط بحرانى، با منافقين احساس همراهى و همگامى بيشتر مى‏كنند. گاهى با عذر و بهانه‏هاى به ظاهر موجه، موضع ماموريت و مسئوليت‏خود را ترك كرده و چون باطنا منافق نيستند، يا به جهت آينده‏نگرى و توجيه خود و ديگران، سعى مى‏كنند خودشان را با رهبرى هماهنگ نشان دهند. قرآن مجيد اين حالات و روحيات را افشا مى‏فرمايد:
    
    ... و يستاذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عورة وما هى بعورة ان يريدون الا فرارا; (12)
    
    و گروهى از آنان از پيامبر اجازه مى‏خواستند و مى‏گفتند: «خانه‏هاى ما بى‏حفاظ است‏» و[لى خانه‏هايشان] بى‏حفاظ نبود، [آنان] جز گريز [از جهاد] چيزى نمى‏خواستند.
    
    اين گروه همواره در معرض بازگشت‏به كفر قرار دارند، زيرا قدرت براى آنان اصالت دارد. به همين دليل بسيار غير قابل اعتمادند:
    
    و لو دخلت عليهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنة لاتوها و ماتلبثوا بها الا يسيرا; (13)
    
    و اگر از اطراف [مدينه] مورد هجوم واقع مى‏شدند و آنگاه آنان را به ارتداد مى‏خواندند، قطعا آن را مى‏پذيرفتند و جز اندكى در اين [كار] درنگ نمى‏كردند.
    
    در عين حال اين گروه اجتماعى گروهى پر مدعا، متوقع و طلبكارند. به تعبير قرآن، هرچند در شرايط خطر چشمانشان از ترس، حالت چشمان مشرف به مرگ را دارد، اما وقتى شرايط عادى شود زبان دراز، گستاخ، مدعى و طلبكار مى‏شوند:
    
    اشحة عليكم فاذا جاء الخوف رايتهم ينظرون اليك تدور اعينهم كالذى يغشى عليه من الموت فاذا ذهب الخوف سلقوكم بالسنة حداد اشحة على الخير...; (14)
    
    بر شما بخيلانند، و چون خطر فرارسد آنان را مى‏بينى كه مانند كسى كه مرگ او را فرو گرفته، چشمانشان در حدقه مى‏چرخد [و] به سوى تو مى‏نگرنند; و چون ترس برطرف شود شما را با زبان‏هايى تند نيش مى‏زنند; بر مال حريصند.
    
    در مجموع مى‏توان گفت كه با توجه به شرايطى كه اشاره شد و نيز وضعيت كمى و كيفى نيروهاى اسلام، رهبرى پيامبر اكرم(ص) در جنگ احزاب يكى از دشوارترين مديريت‏ها در شرايط نامناسب بوده‏است.
    
    جهت‏شناسايى روش مديريت پيامبر(ص) ضرورى است ابعاد برنامه‏ريزى، تعيين استراتژى، سازماندهى، مديريت نيروى انسانى، كسب اطلاع و خبر رسانى و نظارت و كنترل، در مديريت و رهبرى رسول خدا(ص) مورد دقت و بررسى قرار گيرد.
    
    1) برنامه ريزى و تعيين استراتژى
    با بررسى جزئيات غزوه خندق به راحتى مى‏توان به اين واقعيت رسيد كه پس از وصول خبر حركت احزاب، پيامبراكرم(ص) سياستى دفاعى را اتخاذ كردند. جهت تحقق اين هدف، بهترين تدبير ماندن در شهر و بهره بردارى از كليه امكانات و توانايى‏هاى درون شهرى بود. ماندن در شهر مى‏توانست‏سپاه اسلام را به لحاظ پشتيبانى و تداركات در يك جنگ دفاعى طولانى يارى دهد. با توجه به برترى كمى سپاه دشمن و برخوردارى آنان از بيش از 600 اسب كه به آن‏ها تحرك فوق‏العادة‏اى مى‏بخشيد، مهم‏ترين اقدام، جلوگيرى از تهاجم اوليه دشمن و بى‏اثر كردن نقش سواره نظام بود.
    
    موفقيت‏سپاهى چون سپاه احزاب، به تهاجم اوليه بستگى داشت. بنابراين، جلوگيرى از كسب موفقيت در تهاجم اوليه سپاه مشركين مى‏توانست‏يكى از اهداف اوليه پيامبر اكرم(ص) باشد.
    
    پيامبر اكرم(ص) ضمن اتخاذ سياست تدافعى، به حفر خندق فرمان دادند كه مى‏توانست هدف يادشده را تامين كند. از آن‏جا كه همه تصميمات را در نهايت پيامبراكرم(ص) مى‏گرفتند، سرعت عمل آن حضرت در پذيرش و پياده كردن اين پيشنهاد قابل توجه است.
    
    اهميت و عظمت اين تصميم
    از مجموع اطلاعاتى كه مورخان به دست مى‏دهند، چنين برمى‏آيد كه خندق داراى ابعاد زير بوده‏است:
    
    طول آن حداقل پنج و حداكثر شش كيلومتر بوده‏است. خندق در شمال شرق مدينه از ناحيه برج‏هاى شيخان شروع شده و تا غرب مدينه يعنى تا كوه بنى‏عبيد و از آن‏جا به طرف جنوب تا محلى كه اكنون مسجد فتح قرار دارد، كشيده مى‏شده‏است (15) و از اين نقطه هم تا مصلى امتداد داشته است.
    
    هر چند مسير دقيق خندق مشخص نيست و اين احتمال وجود دارد كه در مسير، وجود موانع طبيعى و مصنوعى مى‏توانست مسلمين را از حفر خندق بى‏نياز كند، اما در مجموع با توجه به فاصله مناطق يادشده و هم‏چنين با توجه به تقسيم كارى كه انجام گرفت، مسلما طول خندق از پنج‏كيلومتر كمتر نبوده‏است.
    
    اگر قول مشهور مورخان را كه مى‏گويند تعداد حفر كنندگان خندق 3000 نفر بوده‏است‏بپذيريم - چون هر ده نفر مامور حفر چهل ذراع(بيست متر) از خندق بوده‏اند - بنابراين، طول خندق بايد در حدود شش كيلومتر برآورد شود.
    
    مورخين مسير خندق را چنين تشريح كرده‏اند: مبدا آن راتج و قلعه شيخان بود، و از آن‏جا تا تپه ذباب در شمال مدينه كشيده‏شده و سپس به طرف غرب تا كوه بنى‏عبيد و از آن‏جا تا محلى كه هم‏اكنون مسجد فتح قرار دارد كشيده مى‏شده‏است. در مغرب هم جهت احتياط، به رغم وجود موانع طبيعى، چون نخلستان‏ها و حرات، خندق تا مصلى امتداد پيدا كرده‏است.
    
    عرض و عمق خندق نبايد كمتر از ده متر باشد، چرا كه به هر حال بايد طورى طراحى مى‏شد كه يك چابك سوار با اسب نتواند از آن عبور كند. اما در مورد عمق خندق، همين قدر كه پياده‏نظام دشمن نتواند از يك طرف وارد، و از طرف ديگر خندق خارج شود، مى‏توانست پاسخ‏گوى هدف پيامبر اكرم(ص) باشد. بنابراين احتمالا عمق خندق در حدود سه يا چهار متر بوده‏است. دكتر آيتى معتقد است كه طول خندق 5/5 كيلومتر، عرض آن ده متر و عمق آن پنج متر بوده‏است. (16)
    
    با توجه به فاصله ميان مكه و مدينه (ده تا دوازده روز راه) و تصريح مورخان به اين‏كه سواران خزاعه پس از حركت قريش به سرعت و ظرف مدت چهار روز خود را به پيامبر اكرم(ص) رسانيده و موضوع را اطلاع داده‏اند، مسلما مدت حفر خندق از ده روز كمتر بوده‏است.
    
    2) سازماندهى
    پس از تعيين مسير خندق كه توسط شخص پيامبر(ص)، به همراه گروهى از مشاوران ايشان، افرادى چون سلمان فارسى، سعد معاذ و سعدبن عباده انجام شد، نخستين اقدام رسول‏خدا(ص) ايجاد سازمان لازم براى نيل به هدف نزديك يعنى حفر خندق بود. اين كار به سرعت اما با دقت و ظرافت تمام انجام گرفت. كل نيروهاى موجود، مجموعا نزديك به سيصد گروه عمل كننده، تحت مديريت‏يكى از بزرگان اصحاب (مهاجر و انصار) هماهنگ شدند. ارتباط پيامبر اكرم(ص) با همه مسلمين از طريق سرپرستان انجام مى‏شد. هر چند ارتباط آن حضرت با همه مسلمين ارتباطى صميمى و مستقيم بود اما در امور محوله، فقط سرپرستان با رسول خدا ارتباط و تماس داشته‏اند. اين نكته تلويحا از اشارات منابع تاريخى بر مى‏آيد. چنان‏كه در ماجراى مواجه شدن گروه سلمان فارسى با سنگ سختى، افراد گروه از سلمان مى‏خواهند موضوع را به اطلاع پيامبراكرم(ص) برساند. (17)
    
    3) مديريت نيروى انسانى
    چنان‏كه از نقشه برمى‏آيد پيامبر اكرم (ص) جهت ايجاد انگيزه و تشديد فعاليت مسلمين قسمتى از ماموريت‏حفر خندق را به مهاجرين و بخش بزرگ‏ترى از آن را به انصار سپردند. براى آن‏كه ميان انصار هم نوعى رقابت‏به‏وجود آيد آنان را به سه گروه تقسيم كردند. اين تقسيم بندى برمبناى نزديكى قومى و قبيله‏اى انجام شد، زيرا هر تقسيم بندى ديگرى ممكن بود با توجه به اختلافات فكرى، فرهنگى و قومى مسلمين كه بسيارى از آن‏ها تازه به اسلام گرويده بودند، سرمنشا بروز مشكلات و مسائلى باشد. بروز اختلاف بر سر سلمان كه نه از انصار بود و نه وابسته به مهاجرين، نمونه خوبى براى اثبات اين مدعا است. (18)
    
    پيامبر اكرم(ص) آگاهانه، از رقابت ميان قبايل جهت تسريع كار استفاده كردند. اين تدبير تا حد گروه‏هاى عمل كننده هم ادامه يافت. رسول‏الله(ص) با اعمال تقسيم كارى حساب شده ميان افراد، هر چهل ذراع از مسير خط كشى شده را به ده نفر محول كردند. بدين ترتيب نه فقط قبايل و طوايف با هم رقابت مى‏كردند، بلكه در درون هر گروه ميان افراد آن گروه هم رقابت ايجاد مى‏شد. ضمن اين‏كه حوزه كار هر گروه كاملا مشخص بود و تداخلى در مسئوليت‏ها هم پيش نمى‏آمد.
    
    اقدامات انگيزشى پيامبر(ص)
    يكى از تدابير پيامبراكرم(ص) جهت پيشبرد هر چه سريع‏تر حفر خندق، توجه دادن مسلمين به اصول اعتقادى و مخصوصا آخرت بود. با تعليم اين اصل سازنده كه زندگى حقيقى حيات اخروى است و زندگى دنيوى گذرا و بى‏اعتبار است، شور و نشاط كار در مسلمين زيادتر مى‏شد. نكته در خور توجه اين‏كه به خاطر محدوديت زمانى و ضرورت تاثير فورى سخن، رسول‏خدا(ص) از زبان شعر كه مؤثرترين زبان آن روز بود، استفاده مى‏كردند.
    
    به عنوان نمونه ابن سعد در «طبقات‏» مى‏گويد پيامبراكرم(ص) در جريان حفر خندق اين بيت را تكرار مى‏كردند:
    
    اللهم ان الخير الآخره
    
    فاغفر للانصار و المهاجره (19)
    
    و يا به قولى:
    
    لاعيش الا عيش الاخره
    
    فاغفر للانصار و المهاجره
    
    و يا:
    
    اللهم لو لا انت ما اهتدينا
    
    و لاتصدقنا و لاصلينا (20)
    
    براى آن‏كه مسلمين هدف اصلى را گم نكنند و بدانند كه زحماتشان در چه جهت و براى چيست، با اين روش بر اصول تاكيد مى‏كردند. شايد از همين نكته بتوان به اين نتيجه رسيد كه در هر اقدام مديريتى لازم است مدير دائما رهروان خود را با هدف يا اهداف آشنا و آنان را توجيه نمايد. پيامبراكرم(ص) از بهترين روش ممكن جهت انجام اين مهم استفاده كرده‏اند; از روش آموزش غير مستقيم و با بهره‏گيرى از زبان شعر كه تاثيرى فورى و ماندگار داشت.
    
    جهت تقويت روحيه مسلمين و فعال‏تر كردن آنان، موارد زير از شيوه مديريت پيامبر(ص) قابل استنباط است:
    
    الف - مشاركت مستقيم و جدى و همه جانبه شخص رسول الله(ص) در كار حفر خندق، به‏طورى‏كه به گفته بسيارى از مورخان، نيروهاى عادى مجاز بودند شب‏ها محل كارشان را ترك كنند اما پيامبراكرم(ص) به اتفاق گروهى از اصحاب مؤمن و مخلص در كنار خندق مى‏ماندند. (21) نكته قابل توجه اين‏كه، اين مشاركت‏به رهبرى و هدايت مسلمين محدود نبود، بلكه آن حضرت خود خاك حمل مى‏كردند و هر جا مسلمين در حفر خندق گرفتار مشكل مى‏شدند از آن جناب استمداد مى‏كردند.
    
    ب - حضور شاد و با نشاط پيامبر اكرم(ص) اين روحيه را به نيروها هم منتقل مى‏كرد. روحيه با نشاط پيامبر چنان بر اصحاب تاثير گذاشته بود كه آنان حتى بيش از مواقع عادى با يكديگر شوخى و مزاح مى‏كردند. پيامبر اكرم(ص) هم تا آن‏جا كه اين شوخى‏ها برخوردى با ارزش‏هاى الهى و اسلامى و شخصيت افراد و اداره امور نداشت، آن را منع نمى‏كردند. (22)
    
    ج - خواندن سرودهاى دسته جمعى يكى ديگر از اقداماتى بود كه ضمن جلوگيرى از پرداختن مسلمين به بحث‏هاى تضعيف كننده روحيات و ايجاد كننده اضطراب عمومى، موجب شادى و نشاط و تقويت روحيه مسلمانان مى‏شد. تمامى اين سرودها داراى بار ارزشى و تاثيرات تربيتى بسيار خوبى بود. (23)
    
    يكى از سرودهايى كه مسلمين مى‏خواندند، به مرد نيكوكارى مربوط مى‏شد به نام جعيل كه به گفته واقدى، زشت روى و مبتلا به بيمارى پوستى بود اما در جريان حفر خندق همكارى مى‏كرد. پيامبر اكرم(ص) نام او را از جعيل به عمرو تغيير دادند و به همين مناسبت مسلمين اين بيت را سروده و دسته جمعى تكرار مى‏كردند:
    
    سماه من بعد جعيل عمرا
    
    و كان للباس يوما ظهرا
    
    گفته‏اند پيامبر اكرم(ص) هم با تكرار آخرين كلمات هر مصرع با آنان همراهى مى‏كرد. (24)
    
    د - يكى ديگر از تدابير پيامبر اكرم(ص) در مديريت نيروى انسانى، استفاده مؤثر از همه نيروهاى درگير در حفر خندق بود، به‏طورى‏كه از سست ايمانان و حتى منافقين هم در حد مطلوب بهره‏بردارى و استفاده مى‏شد. برخلاف روش‏هاى تنبيهى و انضباطى موجود در جوامع مختلف، مخصوصا در شرايط جنگى، در جريان غزوه احزاب، توبيخ و تنبيه مستقيم افراد خاطى و قاصر در انجام وظيفه توسط پيامبر ديده نشده‏است. پيامبر اكرم(ص) نظامى را طراحى كرده بودند كه در آن فرد خاطى خود به‏خود سرشكسته و شرمسار مى‏شد. به نقل واقدى در جريان حفر خفدق اگر از كسى سستى مى‏ديدند به او مى‏خنديدند. (25)
    
    چنين بود كه افراد سست ايمان و منافق هم از ترس ريشخند ديگران، ناگزير از كاركردن بودند. البته چنان‏كه قرآن به صراحت فرموده‏است، اين گروه‏ها به بهانه‏هاى مختلف از زير كار شانه خالى مى‏كردند. (26) اما اين شيوه عمل پيامبراكرم(ص) و مؤمنان باعث‏شده بود كه آنان گستاخ نشوند، ضمنا براى آنان حقى در همراهى با مؤمنان ايجاد نشده و در حد امكان از توانايى‏هاى آن‏ها هم بهره‏بردارى مى‏شد.
    
    4) ارتباطات
    ارتباط پيامبر اكرم(ص) در جريان غزوه خندق با نيروهاى اسلام، مستقيم و بى‏واسطه‏بود. كسانى‏كه مسئوليت‏خبررسانى و ابلاغ فرامين رسول خدا(ص) را به واحدهاى مختلف و گزارش مسائل و مشكلات واحدها را به آن حضرت عهده‏دار بودند، به‏طور مستقيم با آن حضرت ديدار مى‏كردند. مسلمين قريب به 35 اسب در اختيار داشتند كه در جريان حفر خندق و نيز پس از آن در جريان محافظت از خندق جهت هماهنگى وايجاد ارتباط و خبر رسانى سريع، استفاده مى‏شد. پس از حفر خندق، مسلمين براى خندق درهايى قرار دادند (احتمالا هشت در)، هر يك از اين درها نگهبانانى داشت و زبير بن عوام به عنوان فرمانده كل، بر آنان نظارت مى‏كرد. (27) ارتباط ميان اين دروازه‏ها كه در نقاط حساس و استراتژيك خندق تعبيه شده‏بود توسط عبادبن‏بشر، سرپرست نگهبانان چادر فرماندهى كه پيامبراكرم(ص) در آن مستقر بودند، با سرعت تمام و با استفاده از اسب انجام مى‏شد.
    
    هم‏چنين پس از اتمام كار حفر خندق و استقرار نيروها در دو طرف آن، پيامبر اكرم(ص) كلمات يا عباراتى را تعيين فرموده بودند كه هم به منزله اسم رمز تلقى مى‏شد و واسطه شناسايى بود و هم جهت‏خبررسانى سريع مورد استفاده قرار مى‏گرفت. هم‏چنين شعارهاى ويژه‏اى جهت‏برقرارى ارتباط مسلمين با يكديگر و با چادر فرماندهى كه در دامنه كوه سلع مستقر بود، از سوى حضرت تعيين شده بود. به مجرد برخورد با موقعيت ويژه، افرادى كه مستقيما با آن موقعيت روياروى مى‏شدند، موظف بودند شعار خاصى - مثلا الله اكبر - را تكرار و ديگر نيروها را از موقعيت‏خود آگاه سازند. از طريق همين شبكه ارتباط سريع، مسلمين چند بار از رخنه و نفوذ نيروهاى دشمن آگاه شده، به موقع آن را دفع كردند. (28)
    
    نكته در خور توجه اين كه، همه اين اسامى رمز و واژگان ارتباطى بار ارزشى داشت. گاهى هم از شعاردادن دسته‏جمعى براى تدارك جنگ روانى عليه دشمن استفاده مى‏شد.
    
    5) نظارت و كنترل
    چنان‏كه قبلا هم اشاره شد، نظارت پيامبر اكرم(ص) بر عملكرد افراد در جريان حفر خندق نظارتى غير مستقيم بود. طراحى نظام تقسيم كار دقيق و رقابت ايجاد شده ميان گروه‏هاى عمل كننده، موجب ايجاد نظام نظارت و كنترل همگانى و عمومى شده‏بود، به گونه‏اى كه مى‏توان گفت همه افراد خندق بركار يكديگر نظارت و كنترل داشتند. در عين حال نوعى حضور و غياب غير مستقيم هم نسبت‏به شاغلين در حفر خندق اعمال مى‏شد، بدين ترتيب كه هر كس ناگزير از ترك موضع ماموريت‏بود از شخص رسول اكرم(ص) اجازه مى‏گرفت و اين به عنوان يك روحيه عمومى كه جنبه ارزشى هم داشت، در آمده‏بود. چنان‏كه قرآن مجيد هم در سوره احزاب اشاره فرموده‏است، يكى از ملاك‏ها و مشخصه‏هاى تعيين اعتقاد و ايمان افرا، اجازه گرفتن از پيامبر اكرم(ص) جهت غيبت موقت‏بود.
    
    بنابراين، وجه بارز نظام نظارتى پيامبر اكرم(ص) طراحى نظامى بود كه براساس آن نوعى نظارت همگانى و خودجوش در ميان نيروهاى اسلامى ايجاد شده بود. اين نظام نظارتى كه بر مبناى اعتماد كامل ميان رهبر و رهروان طراحى شده‏بود مى‏توانست موجب تقويت اعتماد به نفس و بارورى شخصيت افراد شود.
    
    با توجه به مجموعه عوامل فوق بود كه پيامبر اكرم(ص) موفق شدند كار عظيم و شگفت‏انگيز حفر خندق را در مدت كوتاه (كمتر از ده روز) به انجام رسانند. سرانجام، در اين غزوه قدرت رهبرى و مديريت رسول‏الله(ص) توانست احزاب را شكست دهد و آخرين تهاجم سپاه متحد شرك و كفر را ناكام كند.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)4

 

عنوان :        وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)4

صاحب    ا ثر :      آيت الله سبحانى

                

منبع :     سايت ستاد پاسخگويي به مسايل ديني

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    

 

 

 

روح هر چه لطيف‏تر شد، تأثير او از كارهاى ناشايست و خارج از حدود ادب بيشتر مى‏شود از اين جهت قرآن امورى را متذكر مى‏گردد كه مايه ايذاء پيامبر بود هر چند آنان به آن توجه نداشتند و بخشى از اين امور در سوره احزاب آيه 53 وارد شده است:
    
    «يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يوذن لكم الى طعام غير ناظرين انيه ولكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طبتم فانتشروا ولا مستانسين لحديث ان ذلكم كان يودي النبى فيستحيى منكم و الله لا يستحيى من الحق».
    
    : اى افراد با ايمان به خانه‏هاى پيامبر وارد نشويد، مگر اينكه به شما اذن دهند (و اگر براى صرف طعام دعوت شديد، پيش از موعد نيائيد) و در انتظار وقت غذا ننشينيد وقتى دعوت شديد وارد شويد، هنگامى كه غذا صرف كرديد متفرق شويد، به بحث و گفتگو ننشينيد اين كار پيامبر را ناراحت مى‏كند و از شما شرم مى‏كند ولى خدا از بيان (حق) شرم ندارد».
    
    در اين آيه امورى كه مايه ناراحتى روحى پيامبر بود و ياران از آنها غفلت داشتند بازگو شده است و آنها عبارتنداز:
    
    1- بدون اذن وارد خانه پيامبر نشويد.
    
    2- در صورتى كه براى صرف طعام دعوت شده‏اند، پيش از موعد مقرر نيايند و در انتظار وقت غذا ننشينند.
    
    3- پس از صرف غذا متفرق شوند وخانه رسول خدا را خانه انس قرار ندهند زيرا اين كار وقت پيامبر را مى‏گيرد، و او را از انجام امورى بزرگ كه بر عهده او است، باز مى‏دارد.
    
    در آيه ديگر يكى از مظاهر ايذاء پيامبر، اتهام «خوش باورى» «خوش بينى» به او زدن است چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن قل اذن خيرلكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و رحمة للذين آمنوا منكم و الذين يؤذون رسول الله لهم عذاب اليم» (توبه /61)
    
    «از منافقان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى‏كنند و به او مى‏گويند خوش باور و گوش است (به سخن همه هر چه هم ضد و نقيض باشد گوش فرا مى‏دهد) بگو خوش باور بودن او به نفع شما است، او به خدا ايمان دارد و به نفع مؤمنان تصديق مى‏كند، و براى آنان كه فرستاده خدا را اذيت مى‏كنند، عذاب دردناك است».
    
    البته مقصود از «خوش بينى» اين نيست كه او در همه جا به طور جدى تصديق مى‏كند، زيرا چنين چيزى امكان ندارد و هيچ گاه به نفع جامعه اسلامى نيست، بلكه مقصود اين است كه سخنان همه را مى‏شنود، و به ظاهر هيچ كس را تكذيب نمى‏كند ولى در مقام عمل، به تحقيق مى‏پردازد.
    
    2- وظيفه مسلمانان نسبت به فرزندان او
    شعار همه پيامبران اليه اين است:
    
    «و ما اسلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين» (شعراء /109)
    
    از شما براى اداء پيامهاى خدا مزد و پاداشى نمى‏طلبيم، پاداش فقط بر پروردگار جهان است».
    
    اصولاً كارى كه براى خدا است بايد مزد آن نيز بر عهده او باشد و نبايد از ديگران مطالبه شود.
    
    گذشته از اين، اعمال ارزشمند و بزرگ آنان بالاتر از آن است كه بتوان با درهم و دينار بر آنها ارزش گذارد و آن را با «زخارف» دنيا معاوضه نمود.
    
    از اين جهت قرآن پاداش پيامبر را چنين معرفى مى‏كند: و مى‏فرمايد:
    
    «وان لك لاجراً غير ممنون» (قلم /3) براى تو پاداش عارى از منت است».
    
    ولى در عين حال قرآن در آيه‏اى به گونه ديگر سخن مى‏گويد و يادآور مى‏شود كه پاداش تلاشهاى من در راه هدايت شما مودت نزديكان من است:
    
    «قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (شورى /23).
    
    بگو مزد و پاداشى از شما نمى‏خواهم جز دوستى نزديكان من».
    
    و در آيه ديگر يادآور مى‏شود كه اجر و پاداشى كه از شما خواسته‏ام به نفع شما است چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجرى االا على الله و هو على كل شى‏ء شهيد»(سبأ /47).
    
    «بگو آنچه را كه به نام مزد طلبيده‏ام به سود شما است، اجر من بر خدا است و او بر همه چيزشاهد و ناظر است»
    
    زيرا همين دوستى خاندان رسالت، كه در آيه 23 شورى اجر رسالت قرار گرفته است صد در صد آثار تربيتى داشته و باعث ارتباط نزديك با آن بزرگوار مى‏باشد چون دوست داشتن گروهى كه جانسين پيامبر و بازگو كننده احكام و مربى جامعه اسلامى هستند، پيوسته ملازم با آگاهى انسان از فروع و اصول اسلام و موجب اطاعت و پيروى از دستورات آنان است، در اين صورت دوستى آنان مايه نجات جامعه و سعادت اجتماع مسلمين است و نفع چنين مودتى به خود جامعه باز مى‏گردد و در نتيجه، درخواست مودت نسبت به اهل بيت، دربرگيرنده درخواست عمل به متن شريعت است و در حقيقت درخواست چنين پاداشى بسان درخواست پزشك معالج در مثال زير است:
    
    پزشك معالجى بيمارى را به طور رايگان معالجه مى‏كند و پس از معاينه دقيق نسخه بلند بالائى مى‏نويسد و اظهار مى‏دارد كه من از تو هيچ نوع پاداشى نمى‏طلبم جز اين كه به اين نسخه عمل كنى.
    
    هر شنونده به روشنى قضاوت مى‏كند و مى‏گويد پزشك از چنين بيمارى اجر و پاداش نخواسته است و اگر مى‏گويد پاداش من اين باشد كه به اين نسخه عمل نمائى، پاداش صورى و ظاهرى است و در حقيقت پاداش نيست .
    
    و مناسب است كه در اين زمينه حديثى از خاندان رسالت ذكر نمائيم. حديثى را كه شيخ طوسى در امالى خود از امام باقر نقل كرده است يادآور مى‏شويم. اما باقر به جابربن يزيد جعفى فرمود:
    
    «اى جابر آيا كافيست كه انسان تنها خود را به تشيع نسبت دهد و ما اهل بيت را دوست بدارد؟ بخدا سوگند شيعه واقعى ما كسى است كه تقوى را پيشه خود سازد و خدا را اطاعت كند. (تا آنجا كه مى‏فرمايد) جابر! اين سو و آن سو مرو، فكر نكن كه براى آدمى كافى باشد كه بگويد: على را دوست دارم در حاليكه از نظر عمل با او همراه نباشد، اگر بگويد: پيامبر خدا را دوست مى‏دارم و رسول خدا (ص) افضل از على است ،اما از كردار و رفتار او پيروى نكند، محبت رسول خدا او را سودى نخواهد بخشيد.
    
    از مخالفت خدا بپرهيزيد، و بدانيد ميان خدا و انسانى خويشاوندى نيست، بهترين بندگان و گرامى‏ترين آنان نزد خدا پرهيزگارترين آنها است».
    
    آرى آنجا كه محبت با پيروى از گفتار و رفتار پيشوايان اسلام توأم باشد، تبعاً خود محبت نيز بى پاداش نبوده و بحكم گفتار پيامبر گرامى (ص) «حبُ علىّ حسنة» تبعاً خود محبت و مودت بى اجر نخواهد بود. بنابراين محبت اهل بيت در حالى كه مايه پيروى از اهل بيت است و در عين حال درصورت توأم بودن با عمل، ثواب نيز خواهد داشت .
    
    از اين جهت استاد شيعه و مرحوم شيخ «مفيد» مى‏گويد:
    
    استثناء مودت در قربى از جمله قبل، استثناى منقطع است 5 نه متصل. زيرا مودت در قربى، پاداشى نيست كه در مفهوم «اجر» داخل شده باشد و سپس به وسيله كلمه استثناء (الا) خارج گردد، بلكه مودت به خويشاوندان از اول در مفهوم «اجرا» داخل نبود تا خارج گردد، بلكه درخواست فوق‏العاده‏اى است كه از امت شده است .
    
    و اين نوع استثناء در قرآن و كلمات عرب فراوان به چشم مى‏خورد چنانچه قرآن مجيد در باره اهل بهشت چنين مى‏فرمايد:
    
    «لا يسمعون فيها لغوا الا سلاماً» (مريم /62): در آنجا سخن بيهوده نمى‏شنوند جز سلام» در حالى كه گفتار دور از لغو در اين آيه (سلام) از نظر موضوع داخل در لغو نيست كه از آن خارج گردد.
    
    مؤيد اين مطلب (هدف از دوست داشتن اهل بيت، تحكيم روابط و استفاده از علوم و معارف آنها است) روايات متواترى است كه از پيامبر گرامى پيرامون مودت اهل بيت خود ارد شده است، پيامبر به وسيله حديث ثقلين 6 و حديث سفينه 7 به مردم دستور مى‏دهد كه اصول و فروع حلال و حرام خود را از اين خاندان فرا گيرند و برنامه زندگى خود را با گفتار و رفتار آنان تطبيق دهند.
    
    با در نظر گرفتن اين مراتب روشن مى‏گردد كه مقصود از ايجاب مودت و محبت خاندان معصوم پيامبر، جز اين نيست كه مردم در شؤون دينى و دنيوى خود به آنان رجوع كرده و از رجوع به گروههاى ديگر كه پيراسته از گناه يا خطا نيستند، بپرهيزند.
    
    هدف از الزام مودت آنان جز وسيله جوئى براى بقاى دين، و آگاهى مردم از متن شريعت و عمل مردم به دستورات دين، چيز ديگرى نيست .
    
    شكى نيست كه دوستى با اين خاندان و مراوده با آنان، مايه آگاهى انسانهاى تشنه، از حقائق نورانى اسلام، و موجب تكامل فكرى و علمى امت است و علم و آگاهى از متن شريعت، انسان را به سوى عمل كشيده سرانجام انسان، راهى به سوى خدا پيدا مى‏كند.
    
    8- درود بر پيامبر (ص)
    قرآن يكى از وظايف مؤمنان را اين مى‏داند كه بر او درود بفرستند چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً» (احزاب /56).
    
    «خدا و فرشتگان بر پيامبر درود مى‏فرستند اى افراد با ايمان بر او درود بفرستيد، و تسليم وى شويد».
    
    محدثان نقل مى‏كنند: وقتى اين آيه نازل گرديد مردم از پيامبر پرسيدند كه چگونه بر تو درود بفرستيم پيامبر فرمود: بگويد: «اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم» 8
    
    9- خيانت بر پيامبر (ص) حرام است
    خيانت بر مؤمن مطلقا حرام و درباره پيامبر گرامى اين حرمت از تأكيد بيشترى برخوردار است قرآن در اين مورد مى‏فرمايد:
    
    «يا ايها الذين آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتكم و انتم تعلمون» (انفال /27).
    
    «اى افراد با ايمان! خدا و پيامبر او را خيانت نكنيد و به امانتهاى خود خيانت مورزيد در حالى كه مى‏دانيد».
    
    آيه درباره «ابولبابه» نازل شده كه در كتاب‏هاى تفسير و سيره پيامبر وارد شده است .
    
    10- درخواست استغفار از پيامبر (ص)
    درهاى رحمت خدا و مغفرت و آمرزش او، به روى بندگان باز است، اين فيض گاهى بدون واسطه و احياناً از طريق اولياى او به افراد مى‏رسد از اين جهت قرآن گنهكاران را دستور مى‏دهد كه براى تحصيل مغفرت او، حضور پيامبر برسند و از او درخواست كنند كه درباره آنان از خدا طلب مغفرت كند و در اين حالت دعاى او مستجاب مى‏باشد و در پوشش مغفرت او قرار مى‏گيرند چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «ولوانهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحيماً» (نساء /64).
    
    «هر گاه آنان كه بر خويشتن ستم كردند پيش تو مى‏آمدند و خود طلب مغفرت كرده و پيامبر نيز درباره آنان طلب آمرزش مى‏كرد، خدا را توبه‏پذير و رحيم مى‏يافتند.»
    
    در آيه ديگر منافقان را مذمت مى‏كند و يادآور مى‏شود كه: وقتى به آنان گفته مى‏شود كه به حضور پيامبر رسند تا وى درباره آنان طلب مغفرت كند سرهاى خود را به عنوان اعتراض به عقب بر مى‏گردانند، چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «و اذا قيل لهم تعالوا يستغفرلكم رسول الله لووا ررسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون» (منافقون /5).
    
    «همانطور كه فيض مادى از طريق اسباب ظاهرى به انسانها مى‏رسد، مثلاً اشعه حيات بخش به وسيله خورشيد در اختيار ما قرار مى‏گيرد، همچنين فيض معنوى خدا، گاهى بدون واسطه و گاهى از طريق پيامبران و اولياى خدا به انسانها مى‏رسد و اين حقيقت در دو آيه ديگر كاملاً متجلى است:
    
    1- خدا به پيامبر دستور مى‏دهد كه در حق مؤديان زكات، دعا كند زيرا دعاى وى مايه سكونت و آرامش خاطر آنها است چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «وصل عليهم ان صلوتك سكن لهم (توبه /103): درباره آنان دعا كن، زيرا دعاى تو مايه آرامش خاطر آنان است».
    
    2- اين حقيقت به اندازه‏اى روشن بوده كه فرزندان گنهكار يعقوب به خاطر پرورش در خانه وحى به آنان توجه داشتند و آنگاه كه پرده از راز آنان برافتاد، از پدر درخواست استغفار كرده گفتند: «قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم» (يوسف آيه‏ها 97 و 98).
    
    «گفتند پدرجان براى ما درباره‏گناهان طلب آمرزش بنما زيرا ما خطا كار بوديم (يعقوب گفت به همين زودى براى شما طلب مغفر مى‏نمايم، او بخشايشگر و رحيم است».
    
    تا اينجا وظائف مهم مسلمانان درباره پيامبر خدا روشن گرديد، هر چند دائر وظائف گسترده‏تر از اين است ولى اين ده وظيفه به عنوان بارزترين وظائف بيان گرديد.
    
    پى‏نوشتها:
    1- نور الثقلين، ج 5، ص 80.
    2- التاج، ج 4، ص 213 - 214.
    3- نورالثقلين، ج 5، ص 80 - 81.
    4- مجمع البيان، ج 5، ص 152.
    5- امالى شيخ طوسى، مجلس يوم الترويه جزء دوم، ص 95، چ سنگى.
    6- در مورد حقيقت «استثناء منقطع» به جلد چهارم «مفاهيم القرآن» مراجعه بفرمائيد.
    7- «انى تارك فيكم فيكم الثقلين كناب الله و عترتى: من در ميان شما دو چيز گرانبها مى‏گذارم يكى كتاب خدا و ديگر عترت من».
    8- «مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق: خاندان من بسان كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار گشت نجات يافت، وگروه مخالف غرق گرديد.»
    9- مسند الشافعى، ج 2، ص 97.

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

ضيافت پيامبر، شب زنده ‌داري است

 

عنوان :       ضيافت پيامبر، شب زنده ‌داري است

صاحب اثر : آيت الله جوادي آملي

                

منبع :          پايگاه اطلاع رساني اسراء

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


 

   خداي سبحان غذاهاي مهماني رسالت را هم مشخص كرد و به رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: پنج نماز است كه ديگران با تو در آن سهيم و شريكند كه عبارتند از: ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح: "أقم الصلوة لدلوك الشّمس إلي غسق الّيل وقران الفجر"1 اما نماز ششم، نمازي خاص و از آنِ توست: "ومن الّيل فتهجّد به نافلة لك عسي أن يبعثك ربّك مقاماً محموداً"2.
    كسي كه روز را با مؤانسه با ديگران گذرانده: "إنّ لَكَ في النهار سبحاً طويلا‌ً"3، و شب را فراغتي ندارد، كريمه‌ي‌ "إنّ ناشئة الّيل هي أشدّ وطأً وأقوم قيلا‌ً"4 نصيبش نخواهد شد. مهمان واقعي رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) ممكن نيست از شب‌زنده‌داري محروم بماند؛ زيرا پذيرايي پيامبر تهجّد است و آن حضرت مهمانان ويژه‌اش را به شب‌زنده‌داري دعوت مي‌كند. امّا تهجّد در شب با سَبح طويل روز كه خستگي مفرط آن مجال تهجّد را سلب كند، سازگار نيست.
    رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) از مهمانان خود با اين سفره‌ي‌ معنوي پذيرايي خواهد كرد و آنان را به نيل بدان مقام پسنديده رهنمون خواهد شد. چنين زائراني نه تنها مهمان كه وارثان رسول اكرمند و بهره و نصيب ورثه، برتر و افزونتر از حظّ مهمان است و او تا بدانجا مي‌رسد كه خداي سبحان و فرشتگان او بر وي همچون پيامبر‌(صلي الله عليه و آله و سلم) درود و صلوات مي‌فرستد: "هو الّذي يصلّي عليكم وملائكته ليخرجكم من الظلمات إلي النور"5.
    بنابراين، محصول مهماني رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم)، صلوات خدا و ملائكه‌ي‌ او بر زائران وارسته است. نتيجه اين درود و تحيت الهي، نوراني‌شدن آنان است، و انسان نوراني به طبيعت تيره و امور بي‌ارزش مادي چشم نمي‌دوزد؛ زيرا همه‌ي‌ مسائل رفاهي كه در طول سفر حج يا عمره نصيب زائران مي‌شود، چندين برابر آن همواره نصيب متكاثراني است كه هنگام گذر از كنار قصر طولاني آنها سايه‌ي‌ آن به آساني تمام نمي‌شود؛ از اين‌رو اميرالمؤمنين امام علي‌(عليه السلام) درباره‌ي‌ بي‌ارزشي زينتها و بهره‌منديهاي دنيايي فرمود: در زندگي رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) اموري است كه شما را از بدي و عيوب دنيا آگاه مي‌سازد. از آن جمله اينكه او و نزديكانش در آن گرسنه بودند، و با اينكه جايگاهي رفيع در پيشگاه خداوند داشت زينتهاي دنيا را از او دريغ داشت. بنابراين، بايد انديشه كرد و ديد كه آيا خداوند با اين كار پيامبرش را گرامي داشته يا به او اهانت كرده است؟ اگر كسي بگويد: خداوند او را تحقير كرده، به خدا سوگند اين دروغ محض است و اگر بگويد: او را گرامي داشته است، بايد بداند خداوند ديگران را ـ‌كه بدانان زينتهاي دنيا را داده‌ـ تحقير كرده و گرامي نداشته است؛ زيرا دنيا را براي آنها گسترده و از اولياي خود و نزديكترين افراد به خويش دريغ داشته است: "ولقد كان فى رسول الله‌(صلي الله عليه و آله و سلم) ما يدلّك علي مساوىءِ الدنيا وعيوبها، إذ جاع فيها مع خاصّته وزُويتْ عنه زخارفُها مع عظيم زُلفته. فلينظر ناظرٌ بعقله أكرم الله محمّداً بذلك أم أهانه؟ فإن قال: أهانه فقد كذب ـ‌والله العظيم‌ـ بالإفك العظيم. وإن قال: أكرمه فليعلم أن الله قد أهان غيره حيث بَسَط الدنيا له وزواها عن أقرب الناس منه"6.
    رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) خود در اين باره فرمود: اگر دنيا نزد خداي سبحان به اندازه بال پشه‌اي ارزش مي‌داشت، حتي جرعه‌ي‌ آبي از دنيا نصيب كافران نمي‌كرد: "ليست الدنيا من محمّد ولا من آل محمّد، ولو كانت الدنيا تعدل عند‌الله من الخير جناح بعوضة ما أسقي فيها كافراً شربة ماء"7. عبارت اخير، از امام صادق‌(عليه السلام) نيز ـ‌در پايان سخناني كه در وصف امامان معصوم‌(عليهم السلام) و پيروان آنان به استقامت در راه راست و انحراف ديگران از آن، و اينكه سختيها نيز براي مؤمن خير است، بيان فرمودند‌ـ روايت شده است8.
    اين همت نازلي است كه كسي همه تلاشش اين باشد كه در قيامت به جهنم نرود. كودكان، ديوانه‌ها و مستضعفين فطري به جهنّم نمي‌روند. پس جهنّم‌نرفتن و نسوختن هنر نيست. اين كه فرشته‌ها با كلام دلنشين "سلام عليكم طبتم فادخلوها"9 به استقبال انسان بيايند و هم‌نشين و هم‌صحبت انسان شوند هنر است.
    نكته شايان ذكر اينكه، در صلوات‌فرستادن بر رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) خداي سبحان و فرشتگان با هم صلوات مي‌فرستند، كه اين نحوه‌اي از تجليل است: "إنّ الله وملائكته يصلّون علي النّبي"10. امّا هنگام صلوات بر مؤمنان، خدا تنها صلوات مي‌فرستد و ملائكه نيز تنها: "هو الّذي يصلّي عليكم وملائكته"11. در آنجا "عطف مفرد بر مفرد" است، در اينجا "عطف جمله بر جمله".
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1 ـ سوره‌ي‌ إسراء، آيه‌ي‌ 78.
    2 ـ سوره‌ي‌ إسراء، آيه‌ي‌ 79.
    3 ـ سوره‌ي‌ مزّمّل، آيه‌ي‌ 7.
    4 ـ سوره‌ي‌ مزّمّل، آيه‌ي‌ 6.
    5 ـ سوره‌ي‌ احزاب، آيه‌ي‌ 43.
    6 ـ نهج‌البلاغه، خطبه‌ي‌ 160، بند 31 ـ 33.
    7 ـ بحار، ج 43، ص 20.
    8 ـ كافي، ج 2، ص 246.
    9 ـ سوره‌ي‌ زمر، آيه‌ي‌ 73.
    10 ـ سوره‌ي‌ احزاب، آيه‌ي‌ 56.
    11 ـ سوره‌ي‌ احزاب، آيه‌ي‌ 43.
    مأخذ: (صهباي حج، ص 510)

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

سيماى امام حسين(ع) در احاديث پيامبر(ص)

 

عنوان :       سيماى امام حسين(ع) در احاديث پيامبر(ص)

صاحب اثر : ---

                

منبع :          سايت فاتح نت

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


    امام حسين(ع) به مدت 7 سال در آغوش پيامبر بزرگ اسلام تربيت يافت كه در اين 7 سال، آنقدر حضرت سفارش او و برادرش حسن (ع) را به مردم كرد كه كتابهاى سنى و شيعه پر است از فضايل و مناقب اين دو بزرگوار كه بيش از 50 مورد در كتابهاى اهل سنت آمده است و در اينجا به چند نمونه اشاره مى كنيم:
    
    1- حسين (ع)، سيد جوانان بهشت: پيامبر اكرم (ص) فرمود: «الحسن و الحسين سيدى شباب اهل الجنه» ، يعنى حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشتند.
    
    متن بعضى ديگر از احاديث اين است كه پيامبر(ص) فرمود: فرشته اى از آسمان كه مرا زيارت نكرده بود، از خدا براى زيارت من اذن خواست، پس به من خبر و مژده داد كه دخترم فاطمه، سيده زنان امت من است و اين كه حسن و حسين دو آقاى جوانان اهل بهشتند.
    
    2- فضيلت دوستى حسين(ع) و نكوهش دشمنى با آن حضرت: گروه بسيارى از محدثين نامدار اهل سنت روايت كردند كه پيغمبر(ص) بيرون آمد در حالى كه حسن و حسين(ع) با او بودند، امام حسن (ع ) بر يك دوش آن حضرت وامام حسين (ع) بر دوش ديگر بود. يكبار حسن را مى بوسيد و بار ديگر حسين را، تا به ما رسيد، فرمود: [من احب الحسن و الحسين فقد احبنى و من ابغضهما فقد ابغضنى ] هر كس حسن و حسين را دوست بدارد، همانا مرا دوست داشته و هر كس آنها را دشمن بدارد، پس البته مرا دشمن داشته است.
    
    3- حسين، محبوب پيامبر(ص): در روايت ديگرى آمده است كه جمعى با رسول خدا (ص) به ميهمانى مى رفتند و آن حضرت پيشاپيش آنان حركت مى كرد، در اثناى راه، و حسين(ع) را ديد و خواست او را در آغوش بگيرد، و حسين (ع) به اين سو و آن سو مى دويد، پيامبر اكرم(ص) از مشاهده اين حالت تبسم ميكرد تا آن كه او را در آغوش گرفت، يك دست خود را به پشت سر و دست ديگر را به زير چانه او نهاد و بر لبهاى امام حسين بوسه زد و سپس فرمود: «حسين از من است و من از اويم، خداوند دوست دارد كسى را كه او دوست دارد.»
    
    4- پيامبر(ص) حسين (ع) را مى بوسيد: در البداء و التاريخ نقل شده كه يزيد امر كرد تا پرده نشينان حرم حسينى و بانوان آن حضرت را بر در همان مسجدى كه اسيران را نگاه مى داشتند، نگاه بدارند تا مردم آنها را ببينند؛ و سر مبارك حسين (ع) را در جلوى خود گذارد و با چوب يا شمشير به آن روى مطهر مى زد.
    
    ابوبرزه اسلمى برخاست و گفت: به خدا قسم چوب تو به همان موضعى مى خورد كه مكرر ديدم پيغمبر (ص) مى بوسيد.
    
    5- اول كسى كه وارد بهشت مى شود: روزى پيغمبر اكرم (ص) به على (ع) فرمود: اول كسى كه داخل بهشت مى شود، من، تو، فاطمه، حسن و حسين هستيم. علي(ع) عرض كرد پس دوستان چطور؟ پيغمبر(ص) فرمود: بعد از شما وارد مى شوند».
    
    6- حسين (ع)، گلى از باغ دنيا، راوى مى گويد: به خدمت رسول خدا (ص) شرفياب شدم، ديدم كه حسن و حسين روى دوش اويند، عرض كردم: اى رسول خدا ! آيا اين دو را دوست مى داري؟ فرمود: براى چه دوست نداشته باشم؛ در حالى كه اين دو گلهاى منند از باغ دنيا.
    
    7- امام زمان (ع) نهمين فرزند حسين(ع) است: پيامبر (ص) فرمود: حسن و حسين عليها السلام دو امام امت من بعد از پدرشان هستند، و دو آقاى جوانان اهل بهشتند، و مادرشان سيده زنان جهانيان و پدرشان سيد الوصيين است، و از فرزندان حسين 9 نفرند كه نهمين آنها قائم است از فرزندان من، طاعت ايشان طاعت من و معصيت و مخالفت ايشان معصيت و مخالفت با من است، به سوى خدا شكايت مى كنم از كسانى كه فضيلت ايشان را انكار و احترامشان را بعد از من ضايع مى كنند .
    
    و خداوند كافى است در ولايت كارها و نصرت عترت من، و امامان امت من، و انتقام گيرنده است از كسانى كه حق آنها را انكار كنند. « و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون».
    
    8- اشتقاق نام حسين (ع) از نام خداى تعالي: پيامبر اكرم(ص) فرمود: چون خدا آدم را آفريد، در سمت راست عرض پنج شبح در نور ديد كه در سجده و ركوع هستند. آدم پرسيد: اين پنج شبح كه در هيبت و صورت من هستند، كيستند؟ خطاب شد: اينان پنج تن از فرزندان تو هستند، كه پنج اسم براى آنها از نامهاى خود مشتق كرده ام، و اگر براى اينان نبود، بهشت و جهنم، عرش و كرسى، آسمان و زمين فرشتگان و آدميان و جنيان را نمى آفريدم، پس من محمودم، و اين محمد است و من عالى هستم، و اين على است، و من فاطرم، و اين فاطمه است، و من احسانم و اين حسن است، و من محسنم و اين حسين است. به عزتم سوگند ياد كرده ام كه هر كس ذره اى از كينه ايشان در دل داشته باشد، او را داخل آتش مى كنم، ايشان برگزيدگان من هستند، و به ايشان نجات مى دهم، و به ايشان هلاك مى نمايم، هر وقت حاجتى دارى به اين پنج تن متوسل شو، پس پيغمبر (ص) فرمود: ماييم كشتى نجات! هر كس به آن ملحق شود ، نجات يابد و هر كس از آن برگردد، هلاك شود.
    
    9- دوستان حسين (ع) اهل بهشتند: از ابن عباس حديثى طولانى از پيغمبر(ص) در فضايل حسنين (عليهما السلام) روايت شده كه در پايان آن مى فرمايد: «خدايا تو مى دانى كه حسن و حسين در بهشتند، هر كس آنها را دوست دارد در بهشت است و هر كس آنها را دشمن بدارد، در آتش است».

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

بايدهاي سال «رسول خدا»

 

عنوان :       بايدهاي سال «رسول خدا»

صاحب اثر : رسول جعفريان

                

منبع :          سايت خبري بازتاب

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


                                           

انتخاب نام مبارك رسول خدا (ص) براي امسال از سوي رهبري انقلاب، از چند جهت ميمون و مبارک است:
    نخست از اين باب که در سال گذشته، يکبار ديگر تمدن غربي به رغم همه شعارهايش درباره احترام به افکار و انديشه ها، به رسول اکرم که بيش از يک ميليارد انسان به او عشق مي ورزند اهانت کرد. پيامبري که ناشر اخلاق و انسانيت است و به پيامبر اخلاق شهرت دارد. اين انتخاب باز هم انگيزه‌اي خواهد شد براي احترام بيشتر.
    دوم آن که در اوج تبليغات سلفي ها که جنگ عليه شيعه را راه انداخته اند، اين انتخاب نشان خواهد داد که تشيع، اساس و بنياد دين مبين اسلام را رسول اکرم (ص) مي داند. در اين تفکر امام علي (ع) شاگرد پيامبر (ص) است و امامان هم هرچه روايت مي کنند، با واسطه اجدادشان از رسول خداست.
    متأسفانه در جامعه شيعه به شناخت شخصيت پيامبر (ص) آنچنان که شايد و بايد بها داده نشده و نمي شود. اكنون حتي يک مرکز پژوهشي جدي در اين زمينه در ميان مؤسسات ديني در داخل کشور نيست و عمده فعاليت ها به بخش هاي ديگر به خصوص حوزه‌هاي ولايي مربوط است. طبيعي است که کار در آن زمينه ها هم لازم است، اما غفلت از اين طرف قابل بخشش نيست.
    و باز هم متأسفانه بايد گفت يکي از قوي ترين مراکز پژوهشي سيره نبوي در اسراييل و در دانشگاه هبرو (عبري) قرار دارد و چند دهه متوالي است که اساتيد و محققان آن مرکز به نگارش در اين زمينه مشغولند و پيداست که هدف نهايي آن، تلاش براي ويران کردن بنياد هاي اعتقادي مسلمانان است هرچه در پوشش علمي اين کار ها صورت مي گيرد.
    
    اما آنچه مهم است، اين که در اين سال چه بايد کرد؟
    از هم اکنون بايد مقدمات چند پژوهش جدي در باره شناخت بيشتر از آن حضرت را در زمينه هاي مهمي چون اخلاق و نيز حکومت و دولت فراهم کرد. روشن است که دولت براي چنين تحقيقاتي در بودجه سال گذشته پيش بيني لازم را نکرده و بنابراين بر دولت است که هرچه زودتر بودجه اي را به اين امر اختصاص دهد. طبعا متوليان اين امر نبايد از کساني باشند که از اين قبيل بودجه ها براي ظاهر سازي و تبليغات استفاده مي‌کنند. بلکه مي بايست مؤسساتي باشند که به جد به فعاليت هاي پژوهشي در اين زمينه مشغولند.
    اين قبيل مؤسسات مي بايست کتابهايي در سطوح مختلف براي مردم بنويسند. به ترجمه کتابهاي خوب مشغول شوند و مهم تر از اينها کارهاي بنيادي - علمي در زمينه شناخت سيره آن حضرت را در دستور کار خود قرار دهند.
    نکته ديگر اجراي مقدمه طرح هايي در زمينه هاي هنري به خصوص سينمايي است. اکنون نزديک به چهل سال از ساختن فيلم محمد رسول الله مي گذرد. اما هيچ کار تازه و جدي در اين زمينه به خصوص از ناحيه مسلمانان صورت نگرفته است. به نظر مي رسد مراکزي که متولي اين قبيل کارها هستند، لازم است تا از هم اکنون در انديشه اين امر بوده و تلاش کنند تا در قالب هاي مختلفي، به تهيه کارهاي جدي و جهاني بپردازند. مطمئنا نه يک کار، بلکه چندين کار بايد در اين رابطه صورت گيرد.
    اما روشن است که کار هنري صرفا در سينما يا سريال هاي تلويزيوني نيست. بلکه شعرسرايي و داستان‌نويسي و ديگر ابزارهاي هنري موجود به خصوص نقاشي مي تواند در اين زمينه فعال شود. بايد زندگي رسول خدا (ص) نه تنها در بعد علمي و پژوهشي بلکه در بعد داستاني آن هم در سطوح مختلف ارائه شود.
    انتخاب عنوان پيامبر اعظم (ص) گرچه عنوان خوبي است اما دو نکته وجود دارد. نخست آن که بايد توجه داشت که نمي بايست تعبير «پيامبر اسلام» که يک اصطلاح غربي است استفاده شود. و نکته ديگر اين که بهترين تعبير که خود قرآن بکار برده، «رسول خدا» است که اساس رسالت الهي را مورد تأييد و تأکيد قرار مي دهد.
    نويسنده اين سطور اين خطا را هم در پيشاني تلويزيون دست کم يکبار ملاحظه کرد که نوشته شده بود: سال پيامبر اعظم اسلام. روشن است که کلمه اسلام نبايد به کار برده شود و همان طور که گذشت، بهترين تعبير رسول خدا يا پيامبر خداست.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

طعام معنوي پيامبر گرامي (صلي الله عليه و آله و سلم)

 

عنوان :       طعام معنوي پيامبر گرامي (صلي الله عليه و آله و سلم)

صاحب اثر : آيت الله جوادي آملي

                

منبع :          پايگاه اطلاع رساني اسراء

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 


                                        

 خداي سبحان درباره‌ي‌ شرط استفاده‌ي‌ از تغذيه علمي و معنوي آن حضرت مي‌فرمايد: در حضور پيامبر، با يكديگر مؤانسه نكرده، سخني را كه در آن اثري از حكمت و معرفت نيست ترك كنيد. مجلس پيغمبر، مجلس علم و حكمت است، نه محفل اُنس و سرگرمي: "ولا مستأنسين لحديث". اينجا بايد سميع و بصير بود، نه اينكه اوقات خود را به گفت و شنود درباره‌ي‌ مسائل دنيا و مؤانسه‌هاي صوري بگذرانيد. آيا بدينجا‌(مدينه) آمده‌ايد تا حرف رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) را بشنويد يا حرف خود را بزنيد؟ اگر براي فراگيري معارف و نيل به كمالات آمده‌ايد پس سخني كه پيغمبر را مي‌رنجاند بر زبان نياوريد: "ولا مستأنسين لحديث إنّ ذلكم كان يؤذي النبيّ فيستحيي منكم"1.
    اگر شب، درهاي حرم مطهر رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) را بستند، راه زيارت بسته نيست و مي‌توان بار‌يافت. پشت ديوار حرم نيز مي‌توان زيارت جامعه را زمزمه كرد. اگر در و ديوار و مانند آن، حاجب و مانع باشد زائر نمي‌گفت: من شهادت مي‌دهم كه تو مقام مرا مي‌بيني و سلام و كلامم را مي‌شنوي و جواب مي‌دهي: "اللّهم إنّى... وأعلم أن رسولك وخلفائك‌(عليهم السلام) أحياء عندك يرزقون، يرون مقامى ويسمعون كلامى ويردّون سلامى..."2. بدخوري و پرخوري، استيناس و مؤانسه، مجلس انس داشتن در مسافرخانه‌ها، پرسه‌زدن در كوي و برزن و مانند اينها مانع احساس لذت مناجات و زيارت در مدينه است.
    خلاصه اينكه، كساني كه پيغمبر را مي‌رنجانند از رحمت خاصّ به‌دورند. ساده‌ترين كاري كه مي‌توان با انجام آن از موجب آزار پيامبر‌(صلي الله عليه و آله و سلم) جلوگيري كرد، اين است كه زائر مواظب خوراك و گفتارش باشد؛ زيرا همان‌گونه كه اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب‌(صلوات الله وسلامه عليه) فرمود: "پرخوري" با "هوشمندي"، و "تبعيت از شهوت نفساني" با "حكيم بودن"، و "مصمم بودن" با "سورچراني" سازگار نيست: "لا تجتمع الفطنة والبطنة"3 و"لا‌تجتمع الشهوة والحكمة"4، و "لا تجتمع عزيمة ووليمة"5. پس مهمان پيامبر بودن با شكمِ پُر، ممكن نيست.
    شخصي در محضر رسول اكرم‌(صلي الله عليه و آله و سلم) آروغ زد، آن حضرت فرمود: اين چنين در حضور ديگران آروغ نزن. در غذا خوردن به مقدار لازم اكتفا كن. آنان كه هميشه سيرند، در قيامت گرسنگي فراواني در پيش دارند: "اكفف جشاءك، فإن أكثر الناس فى الدنيا شبعاً أكثرهم جوعاً يوم القيامة"6.
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1 ـ سوره‌ي‌ احزاب، آيه‌ي‌ 53.
    2 ـ مفاتيح الجنان، اذن دخول حرمهاي شريفه.
    3 ـ شرح غرر الحكم،ج 6، ص 370.
    4 ـ همان.
    5 ـ همان، ص 371.
    6 ـ بحار، ج 63، ص 332.
    مأخذ: (صهباي حج، ص 509)

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

برخي از اسرار صلوات خداوند و فرشتگان بر پيامبر اكرم

 

عنوان :       برخي از اسرار صلوات خداوند و فرشتگان بر پيامبر اكرم

صاحب اثر : آيت الله جوادي آملي

                

منبع :          پايگاه اطلاع رساني اسراء

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 


 

                                                       

    خداي سبحان و فرشتگانش پيوسته بر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) درود مي‌فرستند ـ اين استمرار، از فعل مضارعِ "يُصلّون"(1)استفاده مي‌شود ـ راز و رمزهايي دارد كه گوشه‌اي از آن را مي‌توان در همين مطلب جست‌وجو كرد؛ زيرا رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) بر بلنداي حياتِ متألّهانه مي‌درخشد و بزرگ‌ترين سايه‌ي‌ خدا بر مُلك و ملكوت را تشكيل مي‌دهد و چون نور الهي براساس "كلّ يوم هو في شأن"،(2)پي در پي جديد است، وجود نوراني پيامبر كه سايه‌ي‌ نور خداست، لحظه به لحظه تازه و كمالات و زيبايي‌هاي او نيز آن به آن، جديد و تازه است و اين همه زيبايي و كمال جديد، درودي نوبه‌نو مي‌طلبد.
    اين درودهاي بي‌پايان از سوي خداي سبحان، فرشتگان و همه‌ي‌ پرهيزگاران و مؤمنان، بسان باران رحمت بر بلند‌ترين و دل‌نواز‌ترين و روح‌انگيزترين سايه‌سارِ هستي، يعني رسول اعظم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرومي‌بارد؛ "إنّ الله و مَلَـئِكتَهُ يصلّون علي النّبيّ يَـأَيُّهَا الّذين ءَامَنُوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً"(3)و همين درودِ بي‌پايان مؤمنان، هر لحظه فيض جديدي به ارمغان مي‌آورد و هستيِ درود فرستندگان را نوبه‌نو نورباران مي‌كند و در ساحت روح مؤمن، راهي براي خمودي، تيرگي و افسردگي بازنمي‌گذارد.


    
    --------------------------------------------------------------------------------
    1ـ سوره‌ي‌ احزاب، آيه‌ي‌ 56.
    2 ـ سوره‌ي‌ الرحمن، آيه‌ي‌ 29.
    3 ـ سوره‌ي‌ احزاب، آيه‌ي‌ 56.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) در نگاه شاهد آن ايام2

 

عنوان : پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) در نگاه شاهد آن ايام2

منبع : پايگاه تبيان

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

   

 

 

 

حضرت در جاى ديگرى از همين خطبه، با كنايه زيبايى به اين نفاق افكنى پرداخته است و فرموده است:
    
    « تشربون حسوا فى ارتغاء و تمشون لاهله و ولده فى الخمر والضراء و نصبر منكم على مثل حز المدى، و وخز السنان فى الحبشاء (29) ؛ شير را اندك اندك با آب ممزوج نموديد و به بهانه اين كه آب مى‏نوشيد، شير را خورديد. كنايه از نفاق است كه تظاهر به عملى مى‏شود كه در واقع خلاف آن است (30) و براى نابودى اهل بيت او در پشت تپه‏ها و درختان كمين كرديد . و ما بر اين رفتار شما كه مانند بريدن كارد و فرو بردن نيزه در شكم، دردآور و كشنده است صبر مى‏كنيم .»
    
    6 . دين و معنويت كم رنگ شد .
    
    « و سمل جلباب الدين.‏» (31)
    
    «جلباب‏» چادر يا عبايى كه بدن انسان را مى‏پوشاند، حضرت زهرا (س) تعبير به جلباب دين فرموده . چون دين نيز تمام زواياى زندگى فردى و اجتماعى انسان را در بر مى‏گيرد، همانگونه كه چادر و عباء تمام بدن انسان را در بر مى‏گيرد. (32)
    
    و در عبارتى ديگر فرموده‏اند: «... اطفاء انوار الدين الجلى و اهمال سنن النبى الصفى (33) ؛ به خاموش كردن انوار درخشان دين و بى‏اهميت كردن و مهمل گذاردن سنت‏هاى پيامبر برگزيده خدا همت گمارديد.»
    
    7 . مردم دچار بى‏تفاوتى شدند .
    
    حضرت خطاب به انصار كه با جان و مال پيامبر را كمك كرده بودند چنين فرمودند:
    
    « يا معاشر الفتية و اعضاء الملة، و حضنة الاسلام ما هذه الغميزة في حقي و السنة عن ظلامتى (34) ؛ اى گروه جوانمرد، اى بازوان ملت و ياوران اسلام، اين غفلت و سستى و ضعف شما در حق من و تغافل و بى‏تفاوتى و خواب آلودگى درمورد دادخواهى من، چيست؟»
    
    8 . مردم پيمان شكنى كردند .
    
    فرمودند:« فانى حرتم بعد البيان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم بعد الاقدام (35) ؛ پس چرا بعد از بيان حق حيران و سرگردانيد، و بعد از آشكار كردن عقيده پنهان كارى مى‏كنيد و بعد از آن پيشگامى و روى آوردن به عقب برگشته پشت نموده‏ايد.»
    
    حضرت زهرا سلام الله عليها، در اين فراز به حادثه غدير اشاره مى‏كند كه پيامبر اكرم (ص) آن را براى مردم بيان فرمود و به آنها اعلام كرد و آنان نيز با على (ع) بيعت كردند . اما اكنون بيعت‏ خود را شكستند .
    
    9 . مردم دچار وسوسه‏هاى شيطانى شدند .
    
    « تستجيبون لهتاف الشيطان الغوى (36) ؛ به شيطان گمراه كننده پاسخ مثبت داديد.»
    
    و در جاى ديگر از خطبه فرموده‏اند:« اطلع الشيطان راسه من مغزره هاتفا بكم فالفاكم لدعوته مستجيبين (37) ؛ شيطان سر خود را از مخفي گاه به در آورد. شما را فراخواند، ديد كه پاسخگوى دعوت باطل او هستيد... .»
    
    «مغزر» يعنى مخفى گاه . در اينجا شيطان به سنگ پشت و خارپشت تشبيه شده است. چون آن هم وقتى دشمن را مى‏بيند، سرش را در لاك خود فرو مى‏برد. اما وقتى كه محيط را بدون خطر احساس كرد، سر خود را بيرون مى‏آورد. شيطان نيز تا وقتى كه پيامبراكرم (ص) زنده بودند، سرش را در لاك خود فرو برده بود و جرات نمى‏كرد خود را نشان دهد . ولى بعد از آن سرش را بيرون آورد و به تحريك مردم پرداخت. (38)
    
    10. شتاب در شنيدن حرف هاى بيهوده و بى‏اساس .
    
    « معاشرالناس المسرعة الى قيل الباطل المغضية على الفعل القبيح الخاسر (39) ؛ اى گروه مردم كه به سوى شنيدن حرف هاى بيهوده شتاب مى‏كنيد، و كردار زشت زيانبار را ناديده مى‏گيريد.»
    
    11. نطفه مظاهر فساد روئيدن گرفت .
    
    در پايان خطبه عيادت خطاب به زنان مهاجر و انصار فرمود:
    
    « اما لعمري لقد لقحت فنظرة ريثما تنتج ثم احتلبوا مل‏ء القعب دما عبيطا و ذعافا مبيدا(40) ؛ به جان خودم سوگند نطفه فساد بسته شد، بايد انتظار كشيد تا كى مرض فساد پيكر جامعه اسلامى را از پاى درآورد كه پس از اين از پستان شتر به جاى شير خون بدوشيد و زهرى كه به سرعت هلاك كننده است .
    
    12. فرصت طلبان به سر كار آمدند .
    
    حضرت سلام الله عليها در فرازهايى از خطبه فدكيه به گروه هاى فرصت طلب كه منتظر بودند تا بعد از رحلت پيامبر از موقعيت ‏بهره برند پرداخته است . و ويژگى‏هاى آنها را نيز بيان فرموده است .
    
    
    
    گروه هاى فرصت طلب
    
    الف: گمراهان ساكت و منتظر .
    
    « نطق كاظم الغاوين (41) ؛ گمراهان خاموش به سخن درآمدند.»
    
    اينان كه در حيات پيامبر جرات حرف زدن هم نداشتند با رحلت ايشان وارد ميدان شدند . كسانى مانند ابوسفيان را مى‏توان جزو اين گروه نام برد.
    
    ب: فرومايگان بى‏ نام و نشان .
    
    « و نبغ خامل الاقلين (42) ؛ آدم هاى پست و بى‏ارزش با قدر و منزلت ‏شدند .»
    
    كسانى كه نه از سابقه در دين و نه فداكارى در جنگ‏هاى پيامبر برخوردار بودند . به بهانه ترس از فتنه در حالى كه بدن پيامبر بر زمين بود در تعيين خليفه پيامبر مردم را تحريص مى‏كردند .
    
    ج . شجاعان و دلاور مردان از اهل باطل .
    
    « و هدر فنيق المبطلين (43) ؛ شتر اهل باطل بانگ برآورد و در ميدان‏هاى شما به جولان درآمد.»
    
    
    
    ويژگى‏هاى فرصت ‏طلبان
    
    حضرت در جاى ديگرى از همين خطبه ويژگى‏هاى آنان را چنين بيان مى‏كند .
    
    1 . در ظاهر ساكت و آرام بودند،" وادعون" فروگذاران .
    
    2. اهل خوشگذرانى بودند، " فاكهون" .
    
    3. راحت طلب و رفاه زده بودند، " انتم في رفاهية من العيش" .
    
    4. منتظر پيش آمد حوادث براى پيامبر و اهل بيت ‏بودند، " تتربصون بنا الدوائر" .
    
    5 . اخبار و رويدادها را دنبال مى‏كردند، " تتولفون الاخبار" .
    
    6 . در جنگ‏ها عقب نشينى و يا فرار مى‏كردند، " تنكصون عند النزال و تفرون من القتال‏." (44)
    
    مى‏توان با مطالعه تاريخ به عنوان نمونه ملاحظه كرد كه در جنگ احد چه كسانى عقب نشينى كردند و يا فرار كردند و چه كسانى تا آخرين لحظات در كنار پيامبر اكرم (ص) باقى بودند . (45)
    
    هر چند ممكن است ‏با قدرى دقت و تامل موارد ديگرى از اين پيامدهاى تاسف بار را از بيانات حضرت زهرا (س) به دست آورد، اما در اين نوشتار به همين دوازده مورد اكتفا مى‏شود .
    
    متاسفانه جامعه امروز نيز با بعضى از اين پيامدها گريبان گير است . اميد است ‏با بهره ‏گيرى از اسلام ناب و مكتب اهل بيت عليهم السلام در پيرايش اين آفات كوشا باشيم .
    
    پى‏نوشت‏ها:
    
    1 . نهج البلاغه (صبحى صالح) خطبه ‏235 .
    
    2. همان، خ 197 .
    
    3 . همان، خ‏192، بندهاى 98 - 102 .
    
    4 . همان، نامه ‏9 .
    
    5 . همان، نامه‏ 36 .
    
    6 . نهج الحياة فرهنگ سخنان فاطمه عليهاالسلام، 138، حديث 59 .
    
    7 . حجرات (49) آيه‏14 .
    
    8 . نهج البلاغه، نامه ‏62 .
    
    9 . بحارالانوار، ج‏43، ص‏23، حديث‏17 .
    
    10 . الاحتجاج، (اسوه) ج‏1، ص‏282 .
    
    11 . همان، 270 .
    
    12 . همان، 277 .
    
    13 . الغدير (دارالكتب آخوندى) ج‏2، ص‏312 .
    
    14 . اين خطبه در منابع متعددى آمده است . از جمله: الاحتجاج طبرسى (چاپ اسوه) ج‏1، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى، ج‏16، ص‏211 به بعد . و در كتاب هاى مستقلى نيز ترجمه و شرح آن نوشته شده است از جمله: درس هايى از خطبه حضرت زهرا، حسينعلى منتظرى . شرح خطبه حضرت زهرا در دو جلد . عزالدين حسينى زنجانى، قطره‏اى از دريا . على ربانى گلپايگانى .
    
    15 . ر . ك به الاحتجاج، ج‏1، بحارالانوار، ج‏43، ص‏158 به بعد .
    
    16 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .
    
    17 . همان، ص‏287 .
    
    18 . همان، ص‏270 .
    
    19 . انبياء، 30 .
    
    20 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .
    
    21 . همان .
    
    22 . درباره سقيفه از جمله ر . ك به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏20 - 60 و ج‏6، صص 5 - 50 .
    
    23 . نهج البلاغه، نامه‏62 .
    
    24 . الارشاد شيخ مفيد، ترجمه آقاى رسولى محلاتى چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ج‏1، ص‏250 .
    
    25 . نهج الحياة فرهنگ سخنان فاطمه سلام الله عليها، 147 .
    
    26 . همان، 250 .
    
    27 . امام على، عبدالفتاح عبدالمقصود، (ترجمه به فارسى) ج‏1، ص‏328 .
    
    28 . الاحتجاج، ج‏1، صص‏263 و 264 .
    
    29 . همان، 266 .
    
    30 . ر . ك به قطره‏اى از دريا، شرح خطبه حضرت زهرا، 126 .
    
    31 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏264 .
    
    32 . درس هايى از خطبه حضرت زهرا، ص 118 .
    
    33 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏266 .
    
    34 . همان، 269 .
    
    35 . همان، 272 .
    
    36 . همان 266 .
    
    37 . همان 264 .
    
    38 . درس هايى از خطبه حضرت زهرا، ص120 .
    
    39 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏278 .
    
    40 . همان، ص 290 .
    
    41 . همان، ص 264 .
    
    42 . همان .
    
    43 . همان .
    
    44 . همان، ص 263 .
    
    45 . ر . ك شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏15، صص‏20 - 25 .

    
    × . در ترجمه عبارات: بيشترين استفاده از ترجمه نهج البلاغه و نهج الحياة آقاى محمد دشتى شده است

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(۳)

عنوان :       زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(۳)

صاحب اثر : حسن عرفان

                

منبع :         سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    
    و به نقل از قاموس الاعلام تركى نوشته است:
    
    «اعراب، اسلاوها را به اين نام (صقلاب) مى خوانند و در اثر بُعْد مسافت وفِقدان وقايع تاريخى مشهور، معلومات جغرافيون عرب، در حق اينان بسيار مشوّش است. احمد بن فضلان، اول كسى است كه در حق اينان اطلاعات و
    
    120
    اخبارى بيان كرده و وى از طرف المقتدر بالله، خليفه عباسى به سمت سفيرى نزد پادشاه صقالبه اعزام شده بود.»
    
    وفيروز آبادى نگاشته است:
    
    «الصَقْالِبَة جيل تتاخم بلادهم بلاد الخزر بين بُلْغَرْ وقسطنطنيه؛ 36
    
    صقالبه، نسلى هستند كه سرزمينشان، هم مرز سرزمين خزر است و بين بلغارستان و قسطنطنيه قرار دارد.»
    
    سه. امام صادق(ع) فرمودند:
    
    «ان الله لايجعل حجّة فى أرضه يسال عن شيء فيقول لا أدرى؛ 37
    
    بى شك، خداوند حجتى كه چيزى از او پرسيده شود و بگويد نمى دانم در زمينش قرار نمى دهد.»
    
    فصل الخطاب
    
    در روايات زيادى تصريح گرديده است كه به امامان(ع) «فصل الخطاب» عطا شده است.
    
    در زيارت جامعه نيز مى خوانيم: «فصل الخطاب عندكم» و در روايات ديگرى «فصل الخطاب» به زبانْ آگاهى و آشنايى با لغات تفسير شده است.
    
    بنگريد:
    
    
    يك. قال امير المؤمنين(ع):
    
    ولقد أعطيت خصالاً ما سبقنى إليها احد قبلى. علمت المنايا والبلايا والأنساب وفصل الخطاب فلم يفتنى ما سبقنى ولم يعزب عنى ما غاب عنى؛ 38
    
    محققاً به من خصلت هايى داده شده است كه در آنها هيچ كس بر من پيشى ندارد؛ دانستن مرگ ها، رويدادهاى ناگوار، نسب ها و «فصل الخطاب» به من آموزش داده شده
    
    121
    است. پس علم به آنچه پيش از من سپرى شده است از دستم نرفته و علم به آنچه پنهان است، از دست رس من دور نيست.»
    
    
    دو. امام رضا(ع) فرمودند:
    
    مرعشى«أو ما بلغك قول اميرالمؤمنين(ع): اوتينا فصل الخطاب، فهل فصل الخطاب الاّ معرفة اللغات؟39؛
    
    آيا سخن امير المؤمنين(ع) به تو نرسيده است كه فرمود: به ما «فصل الخطاب» داده شده است. آيا «فصل الخطاب» چيزى غير از شناخت زبان هاست؟»40
    
    زبانْ آگاهى، پرتوى از دانش بى كران امامان(ع)
    زبانْ آگاهى پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) نمودى از دانش بى كران آنان است. اكنون نگاهى به اين مسئله بنيادين مى افكنيم.
    
    ما بر اين باوريم كه خداوند متعال، گنجينه هاى نامحدود علوم را به پيامبر اكرم(ص) و امامان (ع) آموخته است. اين باور استوار، مبتنى بر دليل هاى ترديد ناپذير زيرين است:
    
    
    1ـ نصوص قطعى؛
    
    2ـ ادلّه عقلى؛
    
    3ـ ميراث عظيم علمى؛
    
    4ـ واقعيت هاى انكار ناپذير تاريخى.
    
    نصوص دينى نشان مى دهد كه آنان، اقيانوس هاى بى كران معارفند.
    
    122
    بنگريد:
    
    «فقال [ابو عبد الله] ورب الكعبة ورب البنية ـ ثلاث مرات ـ لو كنت بين موسى والخضر لأخبرتهما أنى أعلم منهما ولأنبأتهما بما ليس فى أيديهما، لأن موسى والخضر(ع) اعطيا علم ما كان ولم يعطيا علم ما يكون وما هو كائن حتى تقوم الساعة وقد ورثناه من رسول الله(ص) وراثة؛41
    
    امام صادق(ع) سه بار فرمود: سوگند به پروردگار اين كعبه، سوگند به پروردگار اين بنا، اگر من با موسى و خضر بودم به آنها خبر مى دادم كه از آنها داناترم و آنان را از آنچه در اختيارشان نبود، آگاه مى ساختم، زيرا به موسى و خضر(ع) علم آنچه گذشته است، عطا شده بود ولى علم آنچه تا روز قيامت واقع مى شود، عطا نشده بود ليكن ما از راه وراثت، آن علم را از رسول خدا(ص) به دست آورده ايم.»
    
    امام صادق(ع) در روايت ديگرى فرمودند:
    
    «إنى لأعلم ما فى الأرض وأعلم ما فى الجنة وأعلم ما فى النار وأعلم ما كان و ما يكون؛42
    
    من آنچه را در آسمان ها و زمين است مى دانم و آنچه را در بهشت و دوزخ است مى دانم و گذشته و آينده را مى دانم.»
    
    امير المؤمنين(ع) فرمودند:
    
    «سلونى فان عندى علم الاولين والآخرين؛43
    
    از من سؤال كنيد، بى ترديد، دانش پيشينيان و پسينيان پيش من است.»
    
    و فرمودند:
    
    «ولولا آية فى كتاب الله لأخبرتكم بما كان و ما يكون وما هو كائن44 الى يوم القيامة وهى هذه الآية”يمحو الله ما يشاء ويثبت وعنده ام الكتاب؛“ 45
    
    123
    اگر نبود آيه اى در قرآن، خبرى مى دادم به شما از آنچه بود، آنچه خواهد آمد و آنچه هست و آن آيه اين است: ”خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مى كند و اصل كتاب نزد اوست.“»
    
    با ادله عقلى فراوان به دست مى آيد كه: عصمت داشتن، انسان كامل بودن، صاحب ولايت و حجت بودن، بدون برخوردارى از آن معارف عظيم و نا محدود ممكن نيست. از سوى ديگر، ميراث غنى زندگى ساز و نور بخش آنان كه مجموعه هايى از سخنرانى ها، سخنان كوتاه، مناظره ها، نامه ها، كتاب ها، تفسيرها، دعاها، شعرها، پاسخ ها و آموزش هاى آن بزرگواران است و در هزاران كتاب نگارش يافته است و بنيان فكر، فرهنگ، فقه و باورهاى ما گشته است. اين گنجينه هاى محسوس و مكتوب، اين ميراث گران بار علمى اكنون در پيش چشم همه دانش پژوهان جهان است و هر كاوش گر هشيار و دانش ور بيدارى در مى يابد كه اين معارف عظيم، دست يافت بشر نيست و پايه در دريافت هاى تخيلى، عقلى، تجربى و آزمايش گاهى ندارد، بلكه تنها و تنها تبلورى از علوم الهى آن سروران است. مگر مى شد بدون دريافت هاى الهى و در محيط دور از فرهنگ و تمدن هزار و چهارصد سال پيش، اين فرهنگ و تمدن ارجمند و آسمان بنياد را پى نهاد.
    
    واقعيت هاى انكار ناپذير تاريخى در دست رس همه پژوهش گران است. تاريخ به صراحت و به تكرار نشان مى دهد كه: پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) هيچ گاه در هيچ مسئله اى وا نماندند، هيچ وقت اظهار عجز علمى نكردند و برخورد مردم با آنان به گونه برخورد با كسانى بود كه همه چيز را مى دانند. و پيوسته بزرگ ترين دانشمندان، عاجزانه و فروتنانه در حل نيازهاى علمى خويش به آنان رجوع مى كردند و آنان هميشه گره هاى دشوار علمى را مى گشودند. و در هيچ زمانى «نمى دانم»، «تخصص آن را نداريم»، «شايد چنين باشد»، «بايد فكر كنيم»، «بايد آن را بيازماييم»، «بايد در كتاب ها بنگريم»، «اكنون فراموش كرده ايم»، «اين پرسش دينى نيست از ديگرى بپرسيد» و… نگفتند.
    
    124
    با وجود آن همه دشمن، حتى يك جا كسى در تاريخ ثبت نكرده است كه آنان در حل يك مسئله علمى به بن بست رسيده باشند.
    
    خداوند در قرآن فرمان مطلق مى دهد كه: «فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون؛46 از اهل ذكر بپرسيد، اگر نمى دانيد.»
    
    درس آموز است كه در اين آيه كريمه مفعول دوم «فسئلوا» يعنى چيزى كه بايد پرسيد و مفعول «لاتعلمون» يعنى چيزى را كه نمى دانيم، حذف شده است و اين دو حذف، دلالت بر عموم دارد و نيز به تصريح روايات، «اهل الذكر» امامان(ع) هستند. 47
    
    بدون ترديد، خداوند متعال هيچ گاه مردم را به طور مطلق به جاهلان يا به كسانى كه دانش محدود دارند، ارجاع نمى دهد. از سوى ديگر، امامان(ع) هميشه آماده پاسخ گويى به تمامى سؤال هاى گوناگون مردم بودند. حضرت على(ع) مى فرمودند: «سلونى قبل ان تفقدونى؛48 پيش از اين كه مرا از دست بدهيد، از من سؤال كنيد.» در اين حديث، مشخص نكرده اند كه چه چيز بپرسيد. و همين افاده عموم مى كند؛ يعنى هر چه مى خواهيد بپرسيد.
    
    در تمام تاريخ هيچ دانشمندى نتوانسته است چنين ادعايى بكند و از عهده آن برآيد و اكنون در قرن بيستم هم اگر همه كالج ها، آكادمى ها، دانشگاه ها بسيج شوند و دانشمندان جهان، يك كانون بزرگ علمى از سرآمدان خويش تشكيل دهند، باز نمى توانند سخن حضرت على(ع) را بگويند چون مجهولات آنها نامحدود است و دانششان محدود و رسواييشان در برابر هزاران هزار پرسش بى پاسخ، معلوم.
    
    از كاوش در معارف امامان(ع) به دست مى آيد كه: علوم و معارف آنان داراى اين ويژگى هاست:
    
    
    1ـ نامحدود است.
    
    125
    2ـ صحت دارد؛ مثلاً فرضيه نيست، تا آزمون ها بنيادش را بلرزاند و مولود انديشه هاى بشرى نيست، تا تراوش فكرى ديگران به بطلانش قيام كند.
    
    
    3ـ موهبتى است نه اكتسابى.
    
    اساساً بسيارى از آن معارف، با شيوه هاى معمول آموزشى دست يافتنى نيست و اگر همه پژوهش كده هاى امروز و فرداى جهان، هم دست گردند، به آن معارف دست نمى يابند. چون دانش هاى بشرى اسير گذشت زمان، تضاد، استقرا، تجربه و آزمايش است، ولى معارف و علوم الهى اين چنين نيست و جلوتر از زمان و دور از محدوديت هاى ابزارى، اقيانوس هاى بى كران دانش و بينش را پيش كش بشر مى كند و عمر بشر را قربانى گذشت زمان ومذبوح تجربه ها و آزمون هاى گوناگون نمى سازد و انسان را چون موش آزمايش گاهى به آزمايش گاه زمان نمى سپارد تا به قيمت تباهى زندگى او صحت يا سقم آزمونى را بسنجد. به علاوه، بسيارى از قلمروهاى زندگى بشر با ابزارى مادى كاويدنى نيست.
    
    
    4ـ جامع و فراگير است؛ همه ابعاد حيات مادى و معنوى انسان را هدايت مى كند.
    
    
    5ـ تضاد و تناقض ندارد.


 

ادامه دارد...

 

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

روايات‌ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم در لزوم‌ تشيّع‌۲

             

 

عنوان :        روايات‌ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم در لزوم‌ تشيّع‌۲

                

منبع :          پايگاه علوم و معارف اسلام

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

حقّاً اينها كم‌ است‌. چرا كه‌ رسول‌ خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم پيش‌ از أبوذر، از اين‌ مشكلات‌، مقدار بيشتري‌ را تحمّل‌ فرموده‌ بود، و امام‌ حسين‌ عليه‌السّلام پس‌ از رسول‌ خدا مصائبش‌ مولِم‌تر و دردناكتر و فجيع‌تر بوده‌ است‌. و از همين‌ قبيل‌ است‌ هر كس‌ بخواهد احقاق‌ حقّ، و إبطال‌ باطلي‌ بنمايد بايد خود را با چنين‌ دردها و ناراحتيها مواجه‌ ببيند و تحمّل‌ نمايد.
     آري‌ نام‌ اين‌ شيران‌ بيشة‌ انصاف‌ و انسانيّت‌ را چيزي‌ باقي‌ نگذارد مگر همين‌ فداكاريهاي‌ بلند مرتبه‌. آنان‌ براي‌ ما بهترين‌ نمونه‌ و راقي‌ترين‌ الگو هستند، بخصوص‌ در اين‌ زمان‌ ما كه
موجبات‌ هلاك‌ و فساد و ضلالت‌ گسترش‌ يافته‌ است‌ وَلَكِنْ أيْنَ الْعَامِلُونَ؟! «عمل‌ كنندگان‌ كجا هستند؟!»
     تجاهر به‌ تشيّع‌ در ايّام‌ عثمان‌ متداول‌ شد، و نتوانست‌ آن‌ را با تبعيد و تسفير أبوذر، و يا واژگون‌ انداختن‌ عَمَّار و شكستن‌ دنده‌هاي‌ استخوانهاي‌ سينه‌اش‌ از بين‌ ببرد و نابود كند. و امثال‌ ابوذر و عمّار باز هم‌ در ميان‌ مردم‌ بودند. و چگونه‌ مي‌شود تشيّع‌ را محو ساخت‌ و نابود كرد در حالي‌ كه‌ قدم‌ وي‌ ثابت‌ گرديده‌، و بالاخصّ در مدينه‌ و مصر و كوفه‌ ريشه‌ دوانيده‌ است‌.[91]
    
    
    سير علوم‌ و تاريخ‌ شيعه‌ در عصر امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌السّلام
     در مباحث‌ سابق‌ دانستيم‌ كه‌: حضرت‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌السّلام از كساني‌ بوده‌اند كه‌ دعوت‌ به‌ كتابت‌ حديث‌ و تدوين‌ سنَّت‌ رسول‌ اكرم‌ صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم داشته‌اند، و در ميان‌ مخالفين‌ اين‌ امر، مشهور و مشهود بوده‌اند. ولي‌ مع‌الاسف‌ نه‌ از خود ايشان‌، و نه‌ ا حضرت‌ امام‌ حسين‌ سيدالشهداء عليه‌السّلام، ما در باب‌ فقه‌ و تفسير و سنَّت‌ نمي‌يابيم‌ مگر چند حديث‌ معدود.
     آيا مي‌توان‌ گفت‌ از آنحضرت‌ بعد از شهادت‌ اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام تا زمان‌ شهادت‌ خودشان‌ كه‌ ده‌ سال‌ تمام‌ به‌ طول‌ انجاميد، حديثي‌ از ايشان‌ صادر نشده‌ است‌؟! و أيضاً از حضرت‌ سيدالشّهداء عليه‌السّلام كه‌ ده‌ سال‌ ديگر نيز حيات‌ داشتند، و تا وقعة‌ كربلا و عاشورا مجموعاً بيست‌ سال‌ طول‌ كشيده‌ است‌، حديثي‌ از ايشان‌ صادر نشده‌ است‌، با آنكه‌ محلّ مراجعة‌ مردم‌ و امام‌ امَّت‌ بوده‌اند؟!
     نه‌!! البته‌ چنين‌ احتمالي‌ نمي‌رود. و آنچه‌ به‌ ظنّ قريب‌ به‌ يقين‌ به‌ نظر مي‌رسد آن‌ است‌ كه‌ در تمام‌ طول‌ اين‌ مدّت‌، حكومت‌ با معاويه‌بن‌ أبي‌ سفيان‌ - عليه‌ الهاوية‌ و الخِذلان‌ - بوده‌ است‌. و وي‌ به‌ طوري‌ كه‌ در جميع‌ تواريخ‌ مي‌يابيم‌ چنان‌ امر را بر مسلمين‌ تنگ‌ گرفت‌ و سخت‌ نمود تا احدي‌ جرأت‌ نقل‌ و حكايت‌ حديث‌ را نداشت‌، تا چه‌ رسد به‌ تدوين‌ و كتابت‌ آن‌.
     معاويه‌ در سفري‌ كه‌ به‌ مدينه‌ نمود پس‌ از بحث‌ با قَيس‌ بن‌ سَعد بن‌ عُبَادَه‌ و بحث‌ با عبدالله‌ بن‌ عباس‌، دستور داد تا منادي‌ او در مدينه‌ ندا در داد: هر كس‌ روايتي‌ و يا حديثي‌ در شأن‌ و فضيلت‌ أبو تراب‌ نقل‌ كند، ذمّة‌ خليفه‌ از او بَري‌ است‌. خونش‌ و مالش‌ و عِرْضَش‌ هَدَر است‌. بنابراين‌ كسي‌ جرأت‌ نقل‌ و روايت‌ يك‌ حديث‌ را هم‌ نداشت‌، مضافاً به‌ آنكه‌ به‌ تمام‌ استانداران‌ و أئمّة‌ جمعه‌ و جماعات‌ شهرها و ولايات‌ نوشت‌: نه‌ تنها از فضيلت‌ علي‌ بن‌ أبيطالب‌: أبو تراب‌ چيزي‌ بيان‌ نكنند، بلكه‌ در عقب‌ نمازها بر همه‌ واجب‌ است‌ او را سَبّ كنند.
     مرحوم‌ مظفّر، اجمال‌ و شالودة‌ حكومت‌ معاويه‌، و ستم‌ بر حضرت‌ امام‌ حسن‌ عليه‌السّلام را بدين‌ گونه‌ بازگو مي‌كند:
     آن‌ ايَّام‌ تر و تازه‌ و جميل‌ و مُشْرِق‌ به‌ نور حق‌، سپري‌ نشد مگر آنكه‌ به‌ دنبالش‌ عصر ظلم‌ و ظلمت‌: دوران‌ و عصر معاويه‌، بر شيعه‌، ناگهان‌ با ابر سياهي‌ سايه‌ افكند. شيعه‌ در آن‌ عصر بهره‌اي‌ جز جور و اعتساف‌ و فشار و سركوبي‌ نيافت‌. گويا معاويه‌ فقط‌ امارت‌ يافته‌ بود تا در رسالتش‌ حكم‌ به‌ نابودي‌ و هلاكت‌ جميع‌ شيعه‌ بنمايد، و گويا شيعيان‌ تشيّع‌ را اختيار كرده‌اند تا با گردنهاي‌ خود به‌ استقبال‌ تيرها و كمانهاي‌ جور و ستم‌ او بروند.
     حضرت‌ أبومحمد امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌السّلام مُضطر و مجبور شد در هنگامي‌ كه‌ مردم‌ او را مخذول‌ نمودند با معاويه‌ صلح‌ و متاركة‌ جنگ‌ بنمايد. حضرت‌ امام‌ باقر عليه‌السّلام به‌ طوري‌ كه‌ در «شرح‌ نهج‌البلاغة‌» ج‌ 3 ص‌ 15 وارد است‌، مي‌فرمايد:


     وَ مَا لَقِينَا مِنْ ظُلْمِ قُرَيْشٍ إيَّانَا وَ تَظَاهُرِهِمْ عَلَيْنَا؟! وَ مَا لَقِيَ شِيعَتُنَا وَ مُحِبُّونَا مِنَ النَّاسِ؟! إنَّ رَسُولَ اللهِ صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم قُبِضَ وَ قَدْ أخْبَرَ أنَّا أوْلَي‌ النَّاسِ بِالنَّاسِ. فَتَمَالاَتْ عَلَيْنَا قُرَيْشٌ حَتَّي‌ أخْرَجَتِ الامْرَ عَنْ مَعْدِنِهِ، وَاحْتَجَّتْ عَلَي‌ الانْصَارِ بِحَقِّنَا وَ حُجَّتِنَا. ثُمَّ تَدَاوَلَتْهَا قُرَيْشٌ وَاحِداً بَعْدَ آخَرَ حَتَّي‌ رَجَعَتْ إلَيْنَا. فَنَكَثَتْ بَيْعَتَنَا، وَ نَصَبَتِ الْحَرْبَ لَنَا، وَ لَمْيَزَلْ صَاحِبُ الامْرِ فِي‌ صَعُودٍ كَوُدٍ حَتَّي‌ قُتِلَ.
    فَبُوِيعَ الْحَسَنُ سَلاَمُ اللهِ عَلَيْهِ، وَ عُوهِدَ ثُمَّ غُدِرَ بِهِ وَ اُسْلِمَ، وَ وَثَبَ عَلَيْهِ أهْلُ الْعِرَاقِ حَتَّي‌ طُعِنَ بِخَنْجَرٍ فِي‌ جَنْبِهِ، وَ نُهِبَ عَسْكَرُهُ، وَ عُولِجَتْ خَلاَلِيلُ اُمَّهَاتِ أوْلاَدِهِ، فَوَادَعَ مُعَاوِيَةَ، وَ حَقَنَ دَمَهُ وَ دِمَاءَ أهْلِ بَيْتِهِ، وَ هُمْ قَلِيلٌ حَقَّ قَلِيلٍ.


    و روايت‌ شده‌ است‌ كه‌: امام‌ ابوجعفر محمد بن‌ علي‌ الباقر عليه‌السّلام به‌ بعضي‌ از اصحاب‌ خود گفت‌: اي‌ فلان‌! «چه‌ مصائبي‌ از ستم‌ قريش‌ بر ما، و تظاهرشان‌ و امدادشان‌ به‌ همديگر بر عليه‌ ما را، ما تحمّل‌ كرده‌ايم‌؟! و چه‌ مصائبي‌ از دست‌ مردم‌ به‌ شيعيان‌ ما و محبّان‌ ما رسيده‌ است‌؟!
     رسول‌ اكرم‌ صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم رحلت‌ نمود در حالي‌ كه‌ خبر داد كه‌ ما ولايتمان‌ به‌ مردم‌ از ولايت‌ خودشان‌ به‌ خودشان‌ محكمتر و استوارتر و ثابت‌تر است‌. پس‌ قريش‌ دست‌ به‌ دست‌ هم‌ داده‌ براي‌ اخراج‌ امر ولايت‌ از معدن‌ خود همدست‌ و همداستان‌ گرديدند، و با حقّ ما و با حجَّت‌ و برهاني‌ كه‌ براي‌ ما بود بر عليه‌ انصار قيام‌ نموده‌، استدلال‌ و احتجاج‌ نمودند. پس‌ از آن‌ قريش‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ امر ولايت‌ را در ميان‌ خود به‌ نوبت‌ گردانيدند تا نوبت‌ به‌ ما رسيد. در اين‌ حال‌ قريش‌ بيعتي‌ را كه‌ با ما نموده‌ بود شكست‌، و نيران‌ جنگ‌ را با ما بر پا كرد، و پيوسته‌ دارندة‌ اين‌ امر ولايت‌ و صاحب‌ امارت‌ در عقبه‌هاي‌ كمرشكن‌ و تنگه‌هاي‌ طاقت‌ فرسا بالا مي‌رفت‌، و با مشكلات‌ فرسايش‌ دهنده‌اي‌ مواجه‌ مي‌شد، تا بالاخره‌ كشته‌ گرديد.
     و با امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌السّلام مردم‌ بيعت‌ نمودند، و با او معاهده‌ و پيمان‌ بستند، سپس‌ پيمان‌ شكني‌ كردند و او را يَله‌ و رها ساختند. و اهل‌ عراق‌ بر وي‌ هجوم‌ آوردند تا به‌ پهلوي‌ او خنجر زدند، و لشگرش‌ را غارت‌ كردند و خلخالهاي‌ كنيزانش‌ را كه‌ از آنها صاجب‌ اولاد شده‌ بود، كندند و بردند. بنابراين‌ به‌ ناچار او از جنگ‌ با معاويه‌ بر كنار رفت‌، و خون‌ خود و خون‌ اهل‌ بيتش‌ را حفظ‌ كرد، با وجودي‌ كه‌ اهل‌ بيتش‌ در نهايت‌ قلّت‌ بودند.»
     و چون‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ عليه‌السّلام با معاويه‌ صلح‌ كرد، شروط‌ بسياري‌ را با او شرط‌ نمود، از جمله‌ آنكه‌: از سبِّ كسي‌ كه‌ اسلام‌ به‌ قدرت‌ شمشيرش‌ به‌ پاخاسته‌ است‌ دست‌ بردارد: آن‌ اسلامي‌ كه‌ پايه‌هايش‌ اينك‌ براي‌ معاويه‌ و غيرمعاويه‌، قواعد حكومت‌ و عرش‌ فرماندهي‌ را استوار نموده‌ است‌. و از جمله‌ آنكه‌: با شيعيان‌ امري‌ كه‌ موجب‌ گزند و اذيّت‌ باشد روا ندارد. امَّا همين‌ كه‌ معاويه‌ به‌ نُخَيْلَه‌ رسيد، يا داخل‌ كوفه‌ شد و بر منبر بالا رفت‌، گفت‌: اي‌ مردم‌ آگاه‌ باشيد: من‌ به‌ حسن‌ بن‌ علي‌ اموري‌ را وعده‌ داده‌ام‌ كه‌ عمل‌ كنم‌؛ و تمام‌ آن‌ شروط‌ زير دو قدم‌ من‌ مي‌باشد، اين‌ دو قدم‌ من‌!: ألاَ إنِّي‌ قَدْ مَنَّيْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ شُرُوطاً، وَ كُلُّهَا تَحْتَ قَدَمَيَّ هَاتَيْنِ![92]


     أبوالفَرَج‌ در «الْمَقَاتِل‌» مي‌گويد: معاويه‌ نماز جمعه‌ را در نُخَيْلَه‌ انجام‌ داد، و پس‌ از آن‌ به‌ خطبه‌ برخاست‌ و گفت‌: إنِّي‌ مَا قَاتَلْتُكُمْ لِتُصَلُّوا، وَ لاَ تَصُومُوا، وَ لاَ لِتَحُجُّوا، وَ لاَ لِتُزَكُّوا! إنَّكُمْ لَتَفْعَلُونَ ذَلِكَ! إنَّمَا قَاتَلْتُكُمْ لاِتَأَمَّرَ عَلَيْكُمْ وَ قَدْ أعْطَانِيَ اللهُ ذَلِكَ وَ أنْتُمْ كَارِهُونَ!


    «من‌ با شما جنگ‌ نكرده‌ام‌ براي‌ اينكه‌ نماز بخوانيد، و نه‌ براي‌ اينكه‌ روزه‌ بگيريد، و نه‌ براي‌ اينكه‌ حج‌ بجاي‌ آوريد، و نه‌ براي‌ اينكه‌ زكوة‌ بدهيد! شما اين‌ كارها را انجام‌ مي‌دهيد! من‌ فقط‌ با شما جنگ‌ كرده‌ام‌ تا اينكه‌ بر شما حكومت‌ كنم‌، و خداوند اين‌ را به‌ من‌ عطا كرد، در حالي‌ كه‌ شما از حكومت‌ من‌ ناراضي‌مي‌باشيد!»
     شريك‌ در حديث‌ خود مي‌گويد: هَذَا هُوَ التَّهَتُّكُ! «اين‌ است‌ پرده‌ دري‌ و پاره‌ كردن‌ ناموس‌ خدا و احكام‌ خدا!»
     حضرت‌ ابومحمد امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌السّلام تحقيقاً مي‌دانست‌: معاويه‌ به‌ هيچ‌ يك‌ از شروط‌ او عمل‌ نمي‌نمايد، وليكن‌ فقط‌ منظورش‌ از اين‌ شروط‌ آن‌ بوده‌ است‌ كه‌: غَدر و مكر او و شكستن‌ عهود و پيمانهاي‌ او براي‌ مردم‌ آشكارا گردد.
     به‌ دنبال‌ اين‌ شروط‌، معاويه‌ چنان‌ عمل‌ كرد كه‌ گويا با او شرط‌ شده‌ است‌ كه‌ مرتضي‌ را سبّ كند، و شيعيانش‌ را با آنچه‌ در توان‌ و قدرت‌ خويشتن‌ دارد تعقيب‌ نمايد. معاويه‌ تنها به‌ سَبِّ كردن‌ از سوي‌ خود اكتفا نكرد تا آنكه‌ به‌ جميع‌ عاملانش‌ نوشت‌ تا آن‌ حضرت‌ را بر بالاي‌ منبرها، و بعد از هر نماز سبّ كنند.


     و چون‌ مورد عتاب‌ و سرزنش‌ اين‌ امر شنيع‌ قرار گرفت‌ كه‌ دست‌ بردارد، در پاسخ‌ گفت‌: لاَ وَاللهِ حَتَّي‌ يَرْبُوَ عَلَيْهِ الصَّغِيرُ، وَ يَهْرَمَ الْكَبِيرُ. «سوگند به‌ خدا دست‌ از سبّ برنمي‌دارم‌ تا زماني‌ كه‌ اطفال‌ صِغار امَّت‌ با سبِّ علي‌، جوان‌ گردند و با آن‌ سبّ رشد و نمو و نما كنند، و تا زماني‌ كه‌ با آن‌ سبّ، بزرگان‌ به‌ صورت‌ پيران‌ فرتوت‌ درآيند.»
     روي‌ اين‌ اساس‌ پيوسته‌ سبِّ اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام سنَّت‌ جاريه‌اي‌ شد تا دولت‌ بني‌ اميَّه‌ منقرض‌ گشت‌ غير از زمان‌ خليفه‌ ابن‌عبدالعزيز در بعضي‌ از بلاد. و از سبّْ گذشته‌، معاويه‌ به‌ جميع‌ عُمّالش‌ نوشت‌: من‌ ذمّة‌ خود را بَري‌ نمودم‌ از هر كس‌ كه‌ حديثي‌ را در فضيلت‌ ابوتراب‌ روايت‌ كند.[93]
     معاويه‌ به‌ طور مداوم‌ و مستمرّ، شيعيان‌ علي‌ عليه‌السّلام را تعقيب‌ كرد تا هر احترامي‌ كه‌ بود هتك‌ و پاره‌ شد، و هر عمل‌ محرَّم‌ بر اثر اين‌ تعقيب‌ بجاي‌ آورده‌ گرديد.
     مَدايِني‌ بنابر نقل‌ «شرح‌ نهج‌البلاغة‌» ج‌ 3، ص‌ 15 گويد: از همة‌ مردم‌ مصائب‌ و ابتلائات‌ اهل‌ كوفه‌ بيشتر بود به‌ سبب‌ آنكه‌ شيعيان‌ علي‌ در آنجا بسيار بودند. لهذا معاويه‌، زياد بن‌ أبيه‌ را بر آن‌ گماشت‌، و بصره‌ را با كوفه‌ ضميمه‌ نمود. و چون‌ زياد عارف‌ به‌ شيعيان‌ در ايَّام‌ علي‌ عليه‌السّلام بود لهذا سخت‌ شيعه‌ را تعقيب‌ نمود، و در زير هر سنگ‌ و كلوخي‌ كه‌ يافت‌ بكشت‌. و آنان‌ را به‌ خوف‌ و دهشت‌ افكند، و دستها و پاها را قطع‌ كرد، و به‌ چشمها ميل‌ كشيد، و بر بالاي‌ شاخه‌هاي‌ نخل‌ به‌ دار آويخت‌، و همه‌ را از عراق‌ بيرون‌ كرد، و فراري‌ داد به‌ طوري‌ كه‌ يك‌ نفر شيعة‌ سرشناس‌ در عراق‌ باقي‌ نماند.
     اين‌ بود برخي‌ از سيره‌ و نهج‌ و روش‌ معاويه‌ با شيعه‌. هيچ‌ كس‌ نبود كه‌ جِهاراً و عَلَناً وَلاء أبوالحسن‌ و آل‌ محمد را بر زبان‌ بياورد مگر آنكه‌ چوبة‌ دار را با دست‌ خود بر روي‌ گردنش‌ حمل‌ مي‌نمود، و با دست‌ خود شمشير برَّان‌ را بر گلويش‌ مي‌ماليد. در اين‌ گيرودار چه‌ چاره‌اي‌ جويند آنان‌ كه‌ إعلانشان‌ بر تشيّع‌ معروف‌ بوده‌ است‌؟ و امكان‌ پوشيدن‌ و كتم‌ آن‌، و يا دور كردن‌ و دفع‌ آن‌ را از خود نداشته‌اند، امثال‌ حُجْرُ بْنُ عَدي‌ و اصحاب‌ او، و عَمْرُوبْنُ حَمِق‌ خُزَاعي‌ و همقطارانش‌؟!


     معاويه‌ بر اين‌ حدّ و اندازه‌ از شقاوت‌ خود توقّف‌ نكرد تا آنكه‌ اراده‌ نمود امام‌ شيعه‌: أبومحمد امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌السّلام را بكشد، و به‌ دست‌ زنش‌: جُعْدَةُ بِنْتُ أشْعَث‌، به‌ او سمّ خورانيد، و بدين‌ جهت‌ به‌ منظور و مراد خويشتن‌ نائل‌ آمد.[94]
     معاويه‌ چنان‌ مي‌پنداشت‌ كه‌: با دور كردن‌ شيعه‌ و حكم‌ به‌ هلاكت‌ و نابوديشان‌ و كشتن‌ امامشان‌ مي‌تواند بر قَضا و قَدَر غالب‌ آيد، پس‌ نام‌ اهل‌ بيت‌ را از صفحة‌ روزگار براندازد، و بر سخت‌ترين‌ و جانكاه‌ترين‌ دشمنانش‌ يعني‌ شريعت‌ رسول‌ اكرم‌ صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم فائق‌ آيد، و آن‌ را بر خاك‌ مَذَّلَت‌ بكوبد، وليكن‌ يَأْبَي‌ اللهُ إلاَّ أنْ يُتِمَّ نُورَهُ[95]. «خداوند، إبا و امتناع‌ دارد مگر اينكه‌ نور خود را كامل‌ و تمام‌ گرداند.» و عليرغم‌ اين‌ مساعي‌ و كوششهاي‌ عظيمه‌اي‌ كه‌ معاويه‌ و همفكرانش‌ براي‌ حرب‌ با اهل‌ بيت‌ بجاي‌ آوردند، شأن‌ اهل‌ بيت‌ پيوسته‌ رفعت‌ و سناء و منزلت‌ و علوّ مرتبت‌ يافت‌، به‌ طوري‌ كه‌ امروزه‌ با ديدگانت‌ مشاهده‌ مي‌نمائي‌.
     دوران‌ معاويه‌ در مدّت‌ قدرتش‌، بيست‌ سال‌ طول‌ كشيد. و به‌ طوري‌ براي‌ هدم‌ اساس‌ اهل‌ بيت‌ و از بنيان‌ كندن‌ و از بيخ‌ و بن‌ برانداختن‌ جُذُور و ريشه‌هاي‌ آن‌ جدّيَّت‌ داشت‌ تا به‌ جائي‌ رسيد كه‌ كسي‌ كه‌ به‌ عواقب‌ امور علم‌ و اطّلاعي‌ نداشت‌ حتماً مي‌پنداشت‌ كه‌: از طرفداران‌ و پاسداران‌ دين‌ حتّي‌ يك‌ نفر كه‌ بتواند در آتش‌ بدمد، ديگر باقي‌ نخواهد ماند. و رجال‌ منكَر چنان‌ بر رجال‌ معروف‌ غلبه‌ كرده‌ و پيروز گرديده‌اند كه‌ حتّي‌ يك‌ نفر شخص‌ شايسته‌ كه‌ شناخته‌ شده‌ باشد در عالم‌ باقي‌ نخواهد ماند، وليكن‌ چند روزي‌ بيش‌ نگذشته‌ بود كه‌ تمام‌ اُسُس‌ و قواعد و تمام‌ بنيانهائي‌ كه‌ او ساخته‌ بود و أعقابش‌ تشييد و تحكيم‌ نموده‌ بودند، فرو ريخت‌، و حقّ با حجّت‌ و برهانش‌، و با دليل‌ و آثارش‌،بلندي‌ يافت‌ وَالْحَقُّ يَعْلُو وَ لَوْ بَعْدَ حينٍ. «حقّ بالا مي‌رود گرچه‌ پس‌ از زماني‌ باشد.»
     و اين‌ امري‌ است‌ محسوس‌ و براي‌ اهل‌ بصيرت‌، با لعيان‌ مشهود و در هر عصر و زمان‌ معلوم‌. و اهل‌ أعصار سابقه‌ به‌ ما خبر داده‌اند، و از حقيقت‌ اين‌ سِرّ پرده‌ برانداخته‌اند.
     شَعْبي‌ كه‌ مُتَّهَم‌ مي‌باشد به‌ انحراف‌ از اميرالمومنين‌ علي‌ عليه‌السّلام، به‌ پسرش‌ مي‌گويد:


     يا بُنَيَّ! مَا بَنَي‌ الدِّينُ شَيْئاً فَهَدَمَتْهُ الدُّنْيَا، وَ مَا بَنَتِ الدُّنْيَا شَيْئاً إلاَّ وَهَدَمَتْهُ الدِّينُ. انْظُرْ إلَي‌ عَلِيٍّ وَ أوْلاَدِهِ! فَإنَّ بَنِي‌اُمَيَّةَ لَمْيَزَالُوا يَجْهَدُونَ فِي‌ كَتْمِ فَضَائلِهِمْ وَ إخْفَاءِ أمْرِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِضَبْعِهِمْ إلَي‌ السَّمَاءِ. وَ مَازَالُوا يَبْذُلُونَ مَسَاعِيَهُمْ في‌ نَشْرِ فَضَائِل‌ أسْلاَفِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَنْشُرُونَ مِنْهُمْ جِيفَةً!


    «اي‌ نور ديده‌ پسرك‌ من‌! هيچ‌ چيز را دين‌ بنا نكرده‌ است‌ كه‌ دنيا بتواند آن‌ را منهدم‌ كند، و هيچ‌ چيز را دنيا بنا نكرده‌ است‌ مگر آنكه‌ دين‌ آن‌ را منهدم‌ گردانيده‌ است‌. نظر كن‌ به‌ علي‌ و فرزندانش‌ كه‌ بني‌اميّه‌ پيوسته‌ در كتمان‌ فضائل‌ و إخفاء امرشان‌ مي‌كوشيدند، و گويا بازو و زير بغل‌ آنها را گرفته‌ و به‌ آسمان‌ بالا مي‌برند، و به‌ مردم‌ معرّفي‌ مي‌كنند، و پيوسته‌ مساعي‌ خود را در نشر فضائل‌ أسلاف‌ ونياكانشان‌ مبذول‌ داشته‌اند، و گويا جيفه‌ و مردار آنان‌ را نشر مي‌دهند و معرّفي‌ مي‌نمايند!»
    
     و عبدالله‌ بن‌ عُرْوَة‌ بن‌ زُبَيْر به‌ پسرش‌ مي‌گويد:
     يَا بُنَيَّ! عَلَيْكَ بِالدِّينِ، فَإنَّ الدُّنْيَا مَا بَنَتْ شَيْئاً إلاَّ هَدَمَهُ الدِّينُ، وَ إذَا بَنَي‌ الدِّينُ شَيْئاً لَمْتَسْتَطِع‌ الدُّنْيَا هَدْمَهُ. اَلاَتَرَي‌ عَلِيَّ بْنَ أبِي‌ طَالِبٍ وَ مَا يَقُولُ فِيهِ خُطَبَاءُ بَنِي‌اُمَيَّةَ مِنْ ذَمِّهِ وَ عَيْبِهِ وَ غِيبَتِهِ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِنَاصِيَتِهِ إلَي‌ السَّماءِ!
    ألاَتَرَاهُمْ كَيْفَ يَنْدُبُونَ مَوْتَاهُمْ وَ يَرْثِيهِمْ شُعَرَاوُهُمْ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَنْدُبُونَ جِيَفَ الْحُمُرِ![96]


     «اي‌ نور ديده‌ پسرك‌ من‌! بر تو باد به‌ دينداري‌! چرا كه‌ هر چه‌ را دنيا آباد كند، دين‌ آن‌ را خراب‌ مي‌كند، و اگر دين‌ چيزي‌ را آباد كند، در قدرت‌ و توان‌ دنيا نيست‌ كه‌ آن‌ را خراب‌ كند. آيا نمي‌بيني‌ علي‌ بن‌ ابيطالب‌ را و آنچه‌ را كه‌ خطباي‌ بني‌امَّيه‌ در مذمّت‌ و عيب‌ و غيبت‌ او مي‌گويند؟! قسم‌ به‌ خداوند هرآينه‌ گويا موي‌ جلوي‌ سر او را گرفته‌ و به‌ بالا برده‌ و نشان‌ مي‌دهند.
     آيا نمي‌بيني‌ چگونه‌ ايشان‌ بر مردگان‌ خود ندبه‌ و زاري‌ مي‌كنند و شعرائشان‌ مرثيه‌ سرائي‌ مي‌نمايند؟! قسم‌ به‌ خداوند هر آينه‌ گويا بر جيفه‌ها و مردارهاي‌ خران‌، ندبه‌ و زاري‌ مي‌نمايند!»
     آري‌ در اين‌ قضيّه‌ و عكس‌العمل‌، غرابتي‌ نمي‌باشد. چون‌ خداوند أولياء خود را كه‌ با نفوس‌ و جانهاي‌ ارزشمند، و با نفايس‌ و تُحَف‌ وجودي‌ خويشتن‌ در ذات‌ خدا فداكاري‌ و تضحيه‌ و قرباني‌ كرده‌اند رها ننموده‌ و بي‌ياور نمي‌گذارد. و چگونه‌ دشمنان‌ خود را ياري‌ كند در حالي‌ كه‌ آنان‌ رايت‌ جنگ‌ با خدا و با أولياي‌ خدا را برافراشته‌اند؟ إنَّ اللهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ[97]،[98] «خداوند حقّاً با كساني‌ است‌ كه‌ تقوي‌ پيشه‌ گرفته‌اند و كساني‌ كه‌ حقّاً ايشان‌ احسان‌ كننده‌ هستند.»



    پاورقي
    --------------------------------------------------------------------------------
    [81] - «نهاية‌» ابن‌ اثير، ج‌ 4، مادة‌ «ق‌ م‌ ح‌».
    [82] - آية‌ 8، از سورة‌ 36: يس‌.
    [83] - كلمة‌ هفتاد در لغت‌ عرب‌، براي‌ افادة‌ مبالغه‌ در كثرت‌ استعمال‌ مي‌گردد.
    [84] - «تاريخ‌ الشِّيعة‌»، شيخ‌ محمدحسين‌ مظفّر، ص‌ 7.
    [85] - «تاريخ‌ الشِّيعة‌»، شيخ‌ محمدحسين‌ مظفّر، ص‌ 7.
    [86] - استيعاب‌.
    [87] - «تاريخ‌ الشِّيعة‌» مظفّر ص‌ 9 و ص‌ 10.
    [88] - ديوان‌ خواجه‌ شمس‌ الدّين‌ محمد حافظ‌ شيرازي‌ - أعلي‌ الله‌ درجته‌ - طبع‌ پژمان‌ ص‌ 99 غزل‌ شمارة‌ 221.
    [89] - در تعليقه‌ آورده‌ است‌: داستان‌ تهنيت‌ و مباركباد عمر به‌ اميرالمومنين‌ عليه السلام را هر يك‌ از ارباب‌ فضائل‌ و حديث‌ و تاريخ‌ و تفسير ذكر نموده‌اند و بعضي‌ از آنان‌ تهنيت‌ ابوبكر را هم‌ به‌ تهنيت‌ عمر افزوده‌اند. نظر كن‌ به‌ تفسير رازي‌ در قوله‌ تعالي‌: يا ايّها الرّسول‌ بلّغ‌ تا آخر آيه‌، و به‌ «مسند» احمد از براءبن‌ عازب‌ و ثعلبي‌، و ابن‌ حجر در اوائل‌ «الصَّواعِق‌» در شبهة‌ يازدهم‌. إلاّ آنكه‌ او ذكر كرده‌ است‌ كه‌: أبوبكر و عمر گفتند: يَا عَلِيُّ! أمْسَيْتَ مَوْلَي‌ كُلِّ مومنٍ و مومنةٍ. و دربارة‌ نزول‌ اليوم‌ أكملت‌ لكم‌ دينكم‌ و أتممتُ عليكم‌ نعمتي‌ و رضيت‌ لكم‌ الإسلام ديناً مراجعه‌ كن‌ به‌ تفسير «الدّرالمنثور»، و خطيب‌ بغدادي‌، و ابن‌ عساكر، و آنچه‌ را كه‌ ابن‌ عقده‌ از طرق‌ حديث‌ غدير و ثعلبي‌ و ابن‌ مغازلي‌ و حافظ‌ جزري‌ شافعي‌ و غيرهم‌ گرد آورده‌اند.
    [90] - أحوال‌ أبوذر و مصائب‌ وارده‌ به‌ او را جميع‌ مورّخين‌ ذكر كرده‌اند، و اگر مي‌خواهي‌ به‌ مقداري‌ از آن‌ اطّلاع‌ بيابي‌ به‌ «شرح‌ نهج‌البلاغة‌» ابن‌ أبي‌ الحديد، ج‌ 2 ص‌ 376 مراجعه‌ كن‌!
    [91] - «تاريخ‌ الشِّيعة‌» مظفّر ص‌ 13 تا ص‌ 15.
    [92] - «الاءمامة‌ و السِّياسَة‌» ابن‌ قتيبة‌ دينوري‌ ص‌ 136 و «شرح‌ نهج‌البلاغة‌» ابن‌ أبي‌ الحديد ج‌ 4 ص‌ 6 و «تاريخ‌ طبري‌» در حوادث‌ سال‌ 41، ج‌ 6 ص‌ 93 و «تاريخ‌ عبري‌» ص‌ 186 و بسياري‌ از مصادر دگر.
    [93] - «شرح‌ نهج‌البلاغة‌» ج‌ 3 ص‌ 15 نقلاً از مدائني‌ و ابن‌ عرفه‌ معروف‌ به‌ نفطويه‌.
    [94] - «تاريخ‌» ابوالفداء ج‌ 1 ص‌ 183 و «استيعاب‌» ابن‌ عبدالبرّ، و «مروج‌الذّهب‌» ج‌ 2 ص‌ 36 و «مقاتل‌ الطّالبيّين‌»، و «شرح‌ نهج‌البلاغة‌» ج‌ 4 ص‌ 4 و ص‌ 7 و ص‌ 468 و جمع‌ ديگري‌ غير از ايشان‌. معاويه‌ به‌ دادن‌ سم‌ به‌ تنهائي‌ اكتفا ننمود بلكه‌ چون‌ خبر موت‌ امام‌ حسن‌ 7 به‌ او رسيد خود را به‌ سجده‌ به‌ روي‌ زمين‌ انداخت‌ به‌ طوري‌ كه‌ طبري‌ و دميري‌ و أبوالفدا و ابن‌ قتيبه‌ و ابن‌عبد ربّه‌ و غيرهم‌ ذكر كرده‌اند. اي‌ واعجبا از معاويه‌ و جناياتي‌ كه‌ بجا آورده‌ است‌!! گويا او خود را به‌ سلطنت‌ نرسانيده‌ است‌ مگر براي‌ آنكه‌ شريعت‌ و ارباب‌ شريعت‌ را هلاك‌ و نابود كند؟ و از اين‌ عجيب‌تر آن‌ است‌ كه‌ تو مي‌بيني‌: او حتّي‌ تا امروز مدافعيني‌ دارد كه‌ از منهاج‌ او دفاع‌ مي‌كنند. ولادت‌ حضرت‌ مجتبي‌ در نيمة‌ شهر رمضان‌ دو سال‌ از هجرت‌ گذشته‌ و يا سه‌ سال‌ از هجرت‌ گذشته‌، و ارتحالشان‌ در هفتم‌ ماه‌ صفر سنة‌ 50 از هجرت‌ بوده‌ است‌.
    [95] - آية‌ 9، از سورة‌ 32: توبه‌.
    [96] - «شرح‌ نهج‌البلاغة‌» ابن‌ أبي‌ الحديد ج‌ 2 ص‌ 414.
    [97] - آية‌ 128، از سورة‌ 16: نحل‌.
    [98] - «تاريخ‌ الشِّيعة‌» مظفّر ص‌ 20 تا ص‌ 25.

 

 

 

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

جايگاه خاندان پيامبر (ص) در پيوند با پيامبر (ص)2

عنوان :       جايگاه خاندان پيامبر (ص) در پيوند با پيامبر (ص)2

                

منبع :         پايگاه حوزه

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

     و در كلام دوم،على را به منزله هارون نسبت‏به موسى قرار داده است،و معناى‏آن چنين است كه وى در رتبه بعد از پيامبر خدا قرار دارد.بديهى است كه هارون در رتبه پس از موسى بود و كسى ميان قوم موسى در فضيلت همپايه هارون نبود.در نتيجه،بر طبق اين سخن،على داراى همه مقامهاى هارون بوده است جز مقام نبوت كه پس از حضرت محمد (ص) نبوتى در كار نيست.
    بخارى روايت كرده است كه رسول خدا به على فرمود:«آيا نمى‏پسندى كه نسبت‏به من به منزله هارون نسبت‏به موسى باشى‏» (15) .و نيز بخارى روايت كرده است كه پيامبر خدا فرمود: «فاطمه بانوى زنان بهشت است‏» (16) .البته ورود به بهشت در گروى تقواست.و در صورتى كه فاطمه بانوى زنان بهشت‏باشد،پس پرهيزكارترين زنان هم خواهد بود.
    ابو هريره روايت كرده است كه رسول خدا فرمود:«هر كس حسن و حسين را دوست‏بدارد مرا دوست داشته است و هر كه آنان را به خشم آورد،مرا به خشم آورده است‏» (17) .و حاكم در مستدرك نقل كرده است كه رسول خدا فرمود:«هان مثل خاندان من-در ميان شما-همانند كشتى نوح است،هر كس سوار آن شد نجات يافت و هر كه از آن تخلف كرد،غرق شد» (18) .
    پيامبر خدا پيروى اهل بيت را وسيله نجات قرار داده است و مخالفت ايشان را علت غرق شدن;و معنى آن،چيزى جز اين نيست كه گفتار و رفتار ايشان مطابق گفتار و رفتار اوست، پس اطاعت ايشان،اطاعت او،و مخالفت‏با ايشان،مخالفت‏با اوست.


    چرا كسى همانند آنان در ساير خاندانها نبود؟
    خواننده حق دارد كه بگويد:تا اين جا فهميديم كه هيچ تناقضى-بين امتياز خاندان پيامبر و آن اصلى كه مى‏گويد گرامى‏ترين مردم نزد خدا پرهيزگارترين آنهاست-وجود ندارد،زيرا كه تماز آنان كاشف از اين حقيقت است كه ايشان در بالاترين درجه‏هاى تقوا بودند.و لذا اين تمايز نه از نوع تمايز حكومت اشرافى بوده است،نه اجر عمل ديگران براى ايشان و نه پاداش عملى كه خارج از توان و بيرون از اختيارشان بوده است كه همان خويشاوندى با پيامبر (ص) باشد. اين گرامى داشت آنهاست كه با اعمال پسنديده خود و با حركت در خط شخص پيامبر شايستگى آن را يافته‏اند.
    همه اينها را فهميديم ولى اين حق را داريم كه بپرسيم:چگونه پيش آمد كه اين پرهيزگاران ممتاز،تنها در ميان خانواده پيامبر (ص) يافت‏شدند و در ديگر خانواده‏هاى عرب يا در نژادهاى غير عرب ظهور نكردند؟
    
    در تاريخ نبوتها تازگى نداشته است.
    پاسخ ما بر اين پرسش اين است كه آنچه اتفاق افتاده است در تاريخ نبوتها مطلب تازه‏اى نيست‏بلكه به عكس تاريخ نبوت به شهادت قرآن سرشار از اين گونه رويدادها است،خداوند هارون را با برادرش موسى كليم الله،در رسالت‏شريك قرار داد و هيچ كس از مردم بنى اسرائيل و ديگران را در رسالت‏با او شريك نساخت دستيابى به اين مقام شامخ هم،به دليل شايستگى شخص هارون بود و هم براى استجابت دعاى برادرش كليم الله:«براى من از خاندانم وزيرى-برادرم هارون را-قرار ده،بدان وسيله پشتم را قوى گردان،و او را در كار من انباز كن تا تو را بيشتر تسبيح گوييم و فراوان ياد كنيم كه تو خود به حال ما بينايى.فرمود:اى موسى!آنچه خواستى به تو داده شد» (19) .
    ابراهيم (ع) پروردگارش را خواند و از او خواست كه از ميان فرزندانش رهبرانى براى مردم قرار دهد،پس خداوند دعاى او را مستجاب كرد و به او وعده داد كه از بين فرزندان صالح او امامانى قرار دهد،بدون اين كه هيچ فردى از فرزندان او كه به خود يا به ديگران ستم روا داشته‏اند به آن مقام والا برسند:«و هنگامى كه پروردگارش ابراهيم رابا كلماتى آزمود،پس به پايان رسانيد آنها را،فرمود:من تو را امام براى مردم گردانيدم،ابراهيم گفت:و از فرزندانم؟ گفت:عهد من به ستمكاران نمى‏رسد» (20) .و قرآن جاى ديگر به استجابت دعاى ابراهيم تصريح كرده است،به اين ترتيب كه در ميان فرزندان او نبوت و كتاب را قرار داده است:«اسحاق و يعقوب را به او مرحمت كرديم و در ميان نسل او نبوت و كتاب را قرار داديم و اجر او را در دنيا داديم و البته كه او در آخرت از شايستگان است‏» (21) .
    و خداوند،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را برگزيد و آنان را بر جهانيان برترى داد:«همانا خداوند آدم،نوح،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان-فرزندان بعضى را بر بعضى-برگزيد،و خدا شنوا و داناست‏» (22) .
    زكريا پروردگارش را خواند و از او صلاح فرزندانش را درخواست كرد،خداوند دعاى او را مستجاب فرمود و فرشتگان،آن را به وى مژده دادند:«در آنجا زكريا پروردگارش را خواند،گفت پروردگارا به من از جانب خود فرزندى پاك مرحمت فرما،بدرستى كه تو شنونده دعايى،پس فرشتگان او را-در حالى كه ميان محراب ايستاده نماز مى‏خواند-ندا دادند:خداوند تو را به وجود يحيى مژده مى‏دهد در حالى كه تصديق كننده كلمه‏اى از خدا،سرور،بازدارنده نفس از شهوات و پيامبرى از شايستگان است‏» (23) .اين آيات و شمار ديگرى غير از اينها به روشنى دلالت دارند بر اين كه نبوتهاى پيشين در اين مسير حركت كرده‏اند و از اولاد پيامبران سابق و خويشاوندان ايشان-كسانى كه در رفتارشان همانند آنان بودند-وجود داشته‏اند و در مسير اينان حركت كرده‏اند و به درجات تقوا رسيده‏اند و بدان وسيله استحقاق به دوش كشيدن بار رسالت را يافته‏اند و خداوند آنان را بر ديگر جهانيان برگزيده است.
    تفسير مطلب آن كه خداوند از خود ايشان و يا از فرزندانشان افراد ممتازى را آفريده است:يا براى استجابت دعاهاى اين پيامبران و يا به عنوان پاداشى جهت تلاش آنان در راه نشر دين و اعلاى كلمة الله.


    در اين صورت،غير طبيعى نيست كه در ميان خاندان پيامبر،اين چنين نخبگانى از پرهيزگاران وجود داشته باشند،بلكه هنگامى غير طبيعى خواهد بود كه در ميان اهل بيت پيامبر (ص) شاخصهاى هدايت وجود نداشته باشند تا به بالاترين مراتب تقوا برسند.حضرت محمد (ص) گرامى‏ترين پيامبران خدا و محبوب‏ترين آنان نزد خداست،پس اگر خداوند، ابراهيم،نوح،زكريا و ديگران را گرامى داشته است‏به اين ترتيب كه در ميان فرزندان صالح آنان كسانى را آفريده است كه استحقاق آن را داشته‏اند تا خداوند آنان را بر جهانيان برگزيند.
    پس چرا خداوند خاتم پيامبران و عزيزترين رسولانش را گرامى ندارد تا رهبران لايق را در ميان فرزندان او بيافريند؟هر گاه خداوند موسى را با برگزيدن وزيرى از خاندانش گرامى داشته است و برادرش را شريك رسالت او كرده است،چرا محمد (ص) را با برگزيدن وزيرى از ميان اهل بيتش گرامى ندارد تا جز نبوت-كه هيچ پيامبرى پس از او نيست-از هر جهت همچون هارون نسبت‏به موسى باشد؟
    پيامبر خدا در شب زفاف فاطمه براى على دعا كرد،در همان حال از آبى كه خود نوشيده بود به روى آنان مى‏پاشيد و از خداوند درخواست مى‏كرد تا آنان و فرزندانشان را از شر شيطان ملعون نگهدارد (24) .
    و حاكم روايت كرده است كه پيامبر عبايى را روى على،فاطمه و حسنين‏انداخت‏سپس فرمود: «پروردگارا اينان اهل بيت منند،پس بر محمد و خاندان محمد درود فرست.»و خداوند بزرگ اين آيه را نازل كرد:«محققا اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما خانواده،پليدى را برطرف كند و شما را در حد اعلاى طهارت،پاك دارد» (25) .


    و چه سزاوار است‏حضرت محمد (ص) بر اينكه در مقابل انجام رسالت‏به استجابت دعا درباره خانواده‏اش پاداش داده شود.در حقيقت اين امرى طبيعى است‏به همان دليل است كه مى‏بينيم رسول خدا على (ع) را به برادرى خود برمى‏گزيند و سپس مى‏گويد:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى جز اين كه هيچ پيامبرى بعد از من نخواهد بود».او فضيلت تمام خاندانش را-كه مبرا از پليدى‏اند-به اين ترتيب اعلان مى‏كند كه مسلمانان را مامور مى‏سازد-در حالى كه صادق است و هرگز از روى هوا سخن نمى‏گويد-تا همان گونه كه بر او درود مى‏فرستند بر خاندانش نيز درود فرستند و به اين فرمان خدا پاسخ دهند كه:«اى كسانى كه ايمان داريد،بر او درود فرستيد و سلام مخصوص دهيد.»
    و قرآن،خود به صراحت مى‏گويد;از جمله اصول اسلامى،محبت‏به خاندان رسول الله است. خداوند به پيامبرش دستور داده تا از مسلمانان در برابر انجام رسالت‏خود پاداش بخواهد و اين پاداش،همان محبت و دوستى ايشان نسبت‏به خاندان او باشد:«آن همان چيزى است كه خداوند بندگانش را بشارت مى‏دهد،آنان كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند،بگو;از شما بر انجام رسالت اجرى نمى‏خواهم،به جز دوستى با خويشاوندان،و هر كس نيكى كسب كند،ما برايش بر آن نيكى مى‏افزاييم،همانا خداوند بخشنده پاداش دهنده است‏» (26) .


    حاكم در مستدرك به سند خود از على بن حسين (ع) نقل كرده است كه حسن بن على فرمود:«و من از آن خاندانم كه خداوند دوستى و مودت آنان را بر هر مسلمانى‏واجب شمرده است،و خداوند بزرگ به پيامبرش فرموده است:بگو از شما در برابر انجام رسالت مزدى نمى‏خواهم،مگر مودت به خويشاوندانم و هر كه كسب نيكى كند،ما در آن نيكى برايش مى‏افزاييم.پس كسب نيكى،دوستى ما خانواده است‏» (27) .
    خداوند در اين آيه پيامبرش را مامور كرده است تا به مسلمانان بگويد:او از ايشان اجر و مزدى براى رسالت نمى‏خواهد بجز مودت ايشان بر خويشاوندان او (و خويشاوندان او همان خاندان اويند) .و اين سخن چنين نيست كه محبت پيامبر را نسبت‏به خانواده‏اش پاسخى به نداى غريزه بشرى داند از باب اين كه هر انسانى بر محبت‏خويشاوندان خود آفريده شده است;چه پيامبر بالاتر از آن است كه خاندانش را بر ديگر مردم فضيلت‏بخشد و آنان را مشمول حبت‏خاص خود گرداند،در حالى كه ديگران به خدا نزديكتر از ايشان باشند.و اگر چنين باشد، انگيزه،انگيزه خودخواهى خواهد بود،و اگر چنين انگيزه‏اى در ميان بود هر آينه خداوند او را مامور نمى‏كرد تا اجر خود را بر انجام رسالت،محبت‏بر خاندانش قرار دهد،چه ميان خدا و هيچ يك از بندگانش قرابتى وجود ندارد!و خداوند خاندان پيامبر را متمايز نمى‏كرد و به پيامبرش دستور نمى‏داد تا از مسلمانان محبت‏به آنان را بطلبد مگر از آن جهت كه ايشان در بالاترين مراتب تقوا بودند و محبت آنان موجب قرب به خداست و پيروى از ايشان رهنمون به سوى حق است.
    


    پى‏نوشتها:
    1-«الطبقات الكبرى‏»ابن سعد ج 3 ص 321،و گروهى از مورخان نيز نقل كرده‏اند.
    2-بخارى در جزء ششم از صحيح خود (در كتاب تفسير-در تفسير سوره احزاب) ص 151 و مسلم در جزء چهارم (در مورد درود فرستادن بر پيامبر پس از تشهد) ص 136 اين مطلب را روايت كرده‏اند،شماره حديث در سنن ترمذى 483،در سنن ابن ماجه 904 است.و نسايى در صحيح خود جلد 3 ص 48 آن را نقل كرده است.
    3-صحيح بخارى ج 6 ص 151.و نسائى در جزء سوم از صحيح خود ص 49 از ابو سعيد،قريب به آن مطلب را نقل كرده است.
    4-صحيح مسلم ج 4 ص 125.
    5-صحيح نسايى ج 3 ص 48.
    6-سنن ابن ماجه ج 1 ص 293-294.شماره حديث 906.
    7-سيره ابن هشام،جزء دوم ص 412.
    8-سوره لقمان (31) آيه 33.
    9-سوره فاطر (35) آيه 19.
    10-سوره مسد (11) .
    11-حاكم:صحيح مستدرك،ج 3،ص 226.
    12-سنن ابن ماجه-حديث 145.
    13-ابن ماجه در سنن خود،حديث 143.
    14-سنن ابن ماجه،حديث 121.
    15-جزء پنجم از صحيح بخارى (باب فضائل على) ،ص 24.
    16-همان كتاب ص 25 در باب فضايل خويشان پيامبر.
    17-سنن ابن ماجه-حديث 143.
    18-حاكم،سند روايت را به ابى ذر رسانده است.جزء سوم از مستدرك ص 151.
    19-سوره طه،آيه 29 تا 36.
    20-سوره بقره،آيه 124.
    21-سوره عنكبوت آيه 27.
    22-سوره آل عمران،آيه 33-34.
    23-آل عمران (3) آيه 38-39.
    24-«رياض النضرة‏»از حافظ محب طبرى (چاپخانه اتحاد مصر جلد 2 ص 180) و احمد در«مناقب‏»آن را آورده است.و متقى در«كنز العمال‏»ج 7 ص 113 نقل كرده و گفته است كه ابن جرير و هيثمى در مجمع خود ج 9 ص 209 روايت كرده و گفته است طبرانى و ابن حجر در صواعق خود (ص 84) نقل كرده‏اند،و او گفته است:ابو حاتم سند آن را استخراج كرده است. همه اينها را فيروز آبادى در كتاب خود«فضائل الخمسة من الصحاح الستة‏»ج 2 ص 143 چاپ سوم آورده است.
    25-مستدرك ج 3،ص 128.
    26-سوره شورى،آيه 23 سوره مكى است ولى اين آيه و دو آيه بعد،مدنى هستند.
    27-ج 3 ص 172.

 

 

 

 

جواد اکبری

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

تحقيقي دربارة امي بودن پيامبر اسلام۲

 

عنوان :       تحقيقي دربارة امي بودن پيامبر اسلام۲

صاحب اثر : محمد آصف عطايي

                

منبع :         نشريه اخوت

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

بر اساس ظاهر متن مندرج در كتاب اليره النبويه و بعضي از كتب تاريخي ديگر. به جاي كلمه: ما انا بقاري كه در آن قدرت و توانايي خواندن نفي شده است. جمله سؤاليه ما اقرأ؟ آمده است يعني حضرت رسول اكرم:‌نمي‌توانم بخوانم بلكه مي‌گويد: چه چيزي را بخوانم.
    از نظر روايات
    راجع به اين موضوع كه آيا پيامبر اسلام قدرت خواندن و نوشتن را داشته است يا نه؟ لسان اخبار و روايات مختلف است در كل ما به سه دسته روايت مواجه هستيم.
    1- يك دسته اخبار و روايات است كه آن حضرت مي‌خوانده ولي نمي‌نوشته است. مرحوم صدوق در علل الشرايع با سند مرسل نقل مي‌كند كه:
    «ابي رحمته الله قال حدثنا سعد بن عبدالله قال: حدثني معاويه بن حكم عن احمد بن ابي نصر عن بعض اصحابه عن ابي عبدالله قال: كان مما من الله عزوجل علي رسول الله كان يقرء و لا يكتب»
    بعد جريان لشكر كشي ابوسفيان به سمت احد و ارسال نامه‌اي عباس را نقل مي‌كند، گر چند حديث مرسل است، ولي مضمون و محتواي آن مطابق روايت بعدي است كه مرحوم صدوق با سند صحيح از هشام بن سالم از امام صادق نقل مي‌كند:
    «حدثنا محمد بن الحس رضي الله عنه قال: حدثنا سعد بن عبدالله قال: حدثنا احمد بن عيسي عن الحسين بن سعيد و محمد بن خالد الرقي عن محمد بن ابي عمير عن هشام بن سالم عن ابي عبدالله قال: كان النبي يقرء الكتاب و الايكتب»
    و مضمون فوق را در حديث ديگر از حسن صيقل نقل مي‌كند و مي‌گويد:
    « ابي رضي الله عنه قال: حدثنا سعد بن عبدالله قال حدثنا احمد بن محمد ابن عيسي عن احمد احمد بن محمد بن ابي نصر عن ابان بن عثمان عن الحسن بن زياد الصيقل قال: سمعت ابا عبدالله يقول كان مما من الله عزوجل به علي نبيه انه كان اميا لا يكتب و يقرء الكتاب»
    2- دسته دوم، روايات است حاكي از اين كه حضرت رسول هم مي‌خوانده و هم مي‌نوشته‌اند لذا ابوجعفر محمد بن الحسن بن فروغ (الصفار) متوفاي سال 290 در كتاب بصائر الدرجات خود مي‌آورد:
     « حدثنا الحسن بن علي عن احمد بن هلال عن خلف بن حماد عن عبدالرحمن ابن احجاج قال: قال ابوعبدالله ان النبي كان يقرء و يكتب و يقرأ مالم يكتب»
    در حديث طولاني ديگر از كتاب وزين بصائر الدرجات مي‌خوانيم كه:
    « حدثنا احمد بن محمد عن ابي عبدالله البرقي عن جعفر بن محمد الصوفي قال سالت ابا جعفر محمد بن علي الرضا و قلت له يابن رسول الله لم سمي النبي الامي؟ قال: ما يقول الناس؟ قال: قلت له: جعلت فدااك يزعمون انما سمي النبي الام ي لانه لم يكتب، فقال: كذبوا عليهم لعنه الله اني يكون ذلك و الله تبارك و تعالي يقول في محكم كتابه هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه فكيف كان يعلمهم مالا يحسن و الله لقد كان رسول الله يقرأ و يكتب باثنين و سبعين او يثله و سيعين لسانا و انما سمي الامي لانه كان من اهل مكه و مكه من امهات القري و ذلك قول الله تعالي في كتابه به لتنذو ام القري و من حولها»
    در جريان صلح حديبه و اصرار و پافشاري سهيل، نماينده قريش مبني بر اين كه لقب رسول الله از متن صلح نامه برداشته شود و به جاي آن محمد بن عبدالله نوشته شود، يك نقل اين است كه:
    «ثم قال رسول الله امح يا علي و اكتب محمد بن عبدالله، فقال امير المؤمنين ما امحو اسمك من النبوه ابدا فمحاه رسول الله بيده ثم كتب: محمد بن عبدالله»
    طبق اين نقل بعد از آن كه حضرت علي از برداشتن لقب پيامبر اسلام خودداري مي‌كند. پيامبر مقدس اسلام خود قلم را برداشته لقب خود را بر مي‌دارد و به جاي آن محمد بن عبدالله مي‌نويسد. در صحيح بخاري و كامل آمده است كه:
    «فاخذه رسول الله و لم بتحسن ان يكتب فكتب موضوع رسول الله محمد بن عبدالله»
    و بالاخره حديث معروف كه در آخرين روزهاي عمر پر بركت آن حضرت از زبان مباركش شنيده شد كه:
    «ايتوني بدواه و صحيفه اكتب لكم كتابا لا تضلون بعده»
    از جمله احديث و مطالب است كه در اين بخش قابل دقت و ارزيابي است. عده به اين دسته از اخبار و احاديث و شواهد ديگري استدلال كرده‌اند و گفته‌اند:
    آن حضرت قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را داشته است.
    3- دسته سوم، اخبار و روايات است كه دلالت دارد بر اين كه پيامبر گرامي اسلامي قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را نداشته است. لذا به جريان آغاز وحي مي‌شود اشاره كرد، زيرا طبق يك نقل وفتي جبرئيل امين خدمت رسول خدا مي‌آيد و مي‌گويد: اقرء حضرت محمد جواب مي‌دهند كه خواندن نمي‌دانم يعني: پيامبر صراحه مي‌گويد: قدرت و توانايي خواندن را ندارد لااقل قبل از بعثت

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    جريان دوم كه باز در اين فراز ارتباط پيدا مي‌كند. نقل دوم است كه از صلح حديبه كرده‌اند به اين بيان كه بعد از جواب امير المؤمنين (ع) كه ما امحو اسمك من النبوه ابدا. حضرت محمد از علي خواست به او كمك كند و دست او را روي لقب پيامبر(ص) بگذارد تا خودش لقب خود را محو كند.
    ولي اين نقل خيلي بعيد به نظر مي‌رسد، زيرا: انسان حتي اگر قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را هم نداشته باشد نام و لقب خود را مي‌داند و مي‌تواند آن را پيدا كنند. علي‌الخصوص شخص پيامبر كه بارها و بارها به اين و آن نامه نوشته و در پاي آن امضاء ومهر زده است.
    جريان سومي كه باز در اين قسمت قابل نقل و استشهاد است جريان نامه خالد بن وليد و شكايت او از حضرت علي و ارسال نامه براي پيامبر اسلام است كه گفته‌اند: اگر پيامبر قدرت و توانايي خواندن را داشت، شخصا نامه را باز مي‌كرد و مي‌خواند در حالي كه پيامبر نامه را به كسي ديگر داد تا برايش بخواند. آن هم نامه‌اي يك تن از فرماندهان نظامي كه از خط مقدم جبهه جنگ ارسال كرده است.
    در كل ما با اين سه دسته اخبار و روايات مواجه هستيم اما در اين بين روايات دسته اول كه حاكي از قدرت و توانايي رسول اكر برخواندن است. مشتمل بر روايت صحيحه و از نظر عدد و شماره نيز بيشتر است بحارالانوار بعد از نقل اقوال و اخبار مي‌گويد:
    «يمكن الجمع بين هذه الخبار بوجهين...»
    يعني:
    «بين اين اخبار متضاد به دو صورت امكان جمع است. وجه اول اين است كه گفته شود: پيامبر گرامي اسلامي، قدرت و توانايي نوشتن را داشته است ولي به خاطر مصلحتي كه خداوند مي‌داند از اين قدرت استفاده نكرده است.
    وجه دوم اين است كه: اخبار و احاديث كه مي‌گويد: پيامبر نمي‌خواند و نمي‌نوشت حمل شود بر اين كه آن حضرت خواند و نوشتن را از انسان‌ها نياموخته است و اخبار و روايات كه مي‌گويد: چگونه امكان دارد كسيكه علم اولين و آخرين را مي‌داند و با نيروي خداوندي شق القمر كرده و به معراج مي‌رود، قدرت و توانيي نوشتن را نداشته باشد.»
    خلاصه پذيرش اين قضيه كه پيامبر خاتم، قدرت توانايي خواندن و نوشتن را نداشته است. براي فكر كوتاه و معلومات ناقص انسان‌هاي مثل من بسي دشوار است و مشكل. آيا مي‌توان قبول كرد پيامبر اسلام كه شهر علم و حكمت است و علي بابها، پيامبر كه شب روز با خالق هستي در ارتباط بوده است در واقع قلب نازنينش خانه وحي است و قرآن ... قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را نداشته باشد.
    آيا افراد معمولي مثل ك ربلايي كاظم كا با تزكيه، خودسازي، صفاي باطن و توجه اولياي خدا در يك لحظه نه تنها بر خواندن قرآن مسلط مي‌شود كه حتي از بين عبارات مشابه آيات قرآن را تمييز و تشخيص مي‌دهد. اما پيامبري كه قرآن بر قلبش نازل و با گوشت و پوست و خون او عجين شده است توان خواندن و نوشتن را نداشته باشد، مگر اين كه سري از اسرار خداوندي در اين قضيه نهفته باشد كه آن حضرت از قدرت و توانايي خواندن و نوشتن محروم باشد.
    اميين در قرآن
    همانطوري كه در ابتداي اين نوشته آمد، چهار بار كلمه‌اي اميين به صورت جمع استعمال شده است ابتدا در سوره بقره مي‌خوانيم كه:
    «... و منهم اميون لابعلمون الكتاب الا اماني»
    مراد از اميين در اين آيه شريفه افراد بي‌سواد از اهل يهود است.
    علامه طباطبايي مي‌گويد:
    «كلمه اماني جمع امئيه است كه به معناي اكاذب است و حاصل معني آيه اين است كه: ملت يهود يا افراد باسوادي هستند كه خواندن و نوشتن را مي‌دانند ولي در عرض، به كتب آسماني خيانت مي‌كنند و آن را تحريف مي‌نمايند و اي مردم بي‌سواد امي هستند كه از كتب آسماني، هيچ چيزي نمي‌دانند و مشتي اكاذيب و خرافات را به عنوان كتاب آسماني پذيرفته‌اند»
    مورد دوم در سوره آل‌عمران مي‌خوانيم كه:
    «قل للذين اوتوا الكتاب و الاميين عاسلمتم»
    يعني:
    « اي پيامبر به اهل كتاب و مشركين بي‌كتاب يك كلمه بگو: اسلام مي‌آوريد يا نه؟»
    در اين مراد از اميين در اين آيه شريفه چه كساني هستند؟ دو احتمال وجود دارد. احتمال اول اين است كه مراد از اميين افراد بي‌سواد از اهل كتاب باشند. احتمال دوم اين است كه مراد از اميين، مشركين بي‌سواد باشد، مفسرين اكثراً من جمله علامه طباطبايي احتمال دوم را اختيار كرده‌اند.
    مورد سوم باز در سوره آل عمران آمده است كه:
    « و من اهل الكتاب من ... قالو ليس علينا في الاميين سبيل و يقولون علي الله الكذب و هم يعلمون»
    مراد از اميين در اين آيه، مشركين غير يهود هستند چنانچه در تفسير الاصفي در بيان آيه شريفه آمده است كه:
    «اي ليس علينا في شأن من ليس من اهل الكتاب و لم يكن علي ديننا عقاب و ذم»
    علامه طباطبايي نيز گويد:
    « اين طائفه (اهل يهود) خود را اهل كتاب و غير خود را امي و بي‌سواد مي‌خواندند پس اين كه گفتند: بي‌سوادها بر ماسبيلي ندارند. معنايش اين است كه غير بني‌اسرائيل حق ندارد كه بر نبي‌اسرائيل مسلط شود»
    آخرين موردي كه كلمه اميين به صورت جمع در قرآن كريم استعمال شده است سوره مباركه جمعه است:
    «هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم»
    يعني
    « او است خداي كه در بين جمعيت درس نخوانده رسولي از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مي‌خواند و آنها را تزكيه مي‌كند و به آنها كتاب- قرآن- و حكمت مي‌آموزد و مسلما پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند»
    بعضي گفته‌اند: احتمال دارد مراد از اميين، مشركين خارج از اهل كتاب باشد، ولي اين احتمال درست نيست زيرا لازمه آن اين است كه بعضي از آيات قرآن، فقط براي مشركين خوانده شده باشد، يتلوا عليهم آياته و حال آن كه در قرآن آيه كه اختصاص به قوم دون قومي داشته باشد نداريم مهاطب قرآن هميشه كل مردم است نه دسته خاص.
    بعضي گفته‌اند:
    « احتمال دارد مراد از اميين اهل مكه باشد. چون مكه را ام‌اقري مي‌گفتند ولي اين احتمال هم درست نيست. زيرا سوره جمعه در مدينه نازل شده است. اگر مراد از اميين اهل مكه باشد در آن صورت احتمال دارد ضمير در يزكيهم و يعلمهم به مهاجرين و مسلمانان مكه برگردد و اين با داب قرآني سازگاري ندارد. لذا بايد گفت مراد از اميين انسان‌هاي بي‌سواد هستند كه در آن دوران اكثريت مردم را تشكيل مي‌دادند»
    خلاصه: در مجموع مراد از اميين در چهار موردي كه به صورت جمع در قرآن كريم استعمال شده است افراد بي‌سواد و درس نخوانده هستند. منتهي اين استعمال يا حقيقي است يا از باب تغليب است مثل سوره جمعه و يا باب توهين و تحقير است چنانچه در آيه 75 سوره آل عمران اهل يهود، ديگران را امي و بي‌سواد خطاب مي‌كند.

 

ادامه دارد...

جواد اکبری

 http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

يهود و پيامبر (2)

 

عنوان :       يهود و پيامبر (2)

صاحب اثر : مرتضي‌ شيرودي‌

                

منبع :    باشگاه انديشه

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

 


 

 

 

  يهوديان‌ بهانه‌جويي‌ را به‌ نوعي‌ ديگر دنبال‌مي‌كردند، از پيامبر خواستند قرآن‌ هم‌ مثل‌ تورات‌ يك‌باره‌ نازل‌ شود، درصورتي‌ كه‌ اين‌ يك‌ بهانه‌ بود، چون‌ فلسفه‌ و علت‌ نزول‌ كتب‌ آسماني‌هدايت‌ است‌ كه‌ اين‌ هدايت‌ گاهي‌ به‌ وسيله‌ نزول‌ يك‌باره‌ و گاهي‌ به‌ صورت‌نزول‌ تدريجي‌ انجام‌ مي‌شود. يهود در گذشته‌ نيز خواسته‌هاي‌ غير معقولي‌داشتند، مثلاً خواستند خداوند را با چشم‌ ببينند، در نتيجه‌ خداوند آنان‌ را باصاعقه‌ مجازات‌ كرد.
 

 3 - نمونه‌ هايي‌ از كارشكني‌هاي‌ اعتقادي‌ و اقتصادي‌ يهوديان‌ عليه‌ پيامبرعبارت‌اند از:
    يهوديان‌ در زمينه‌ اعتقادي‌ هم‌ مشكلاتي‌ ايجاد كردند، مثلا، يهوديان‌ يكي‌ ازعلل‌ سرگرداني‌ خود را يكتا پرستي‌ خود مي‌دانند، اما يهود عصر پيامبر به‌علت‌ لجاجت‌ و دشمني‌ با پيامبر، اساس‌ دين‌ خود را فراموش‌ كردند و به‌شرك‌ تمايل‌ پيدا كردند. آنها ترجيح‌ دادند بگويند: خداي‌ ديگري‌ با آن‌هااست‌. آنان‌ شخصي‌ به‌ نام‌ عزير را فرزند خدا مي‌دانستند، چون‌ او تورات‌ رابعد از نابودي‌ از قلب‌ خود بيان‌ كرد و جبرئيل‌ به‌ او آموخت‌، به‌ همين‌ دليل‌ اورا پسر خدا ناميدند. عده‌ كمي‌ از يهوديان‌ اين‌ را گفتند، اما خداوند در آيه‌ 30سوره‌ توبه‌ اين‌ سخن‌ را به‌ همه‌ يهوديان‌ نسبت‌ داد. يهوديان‌ ديگر، اين‌ سخن‌عده‌ كم‌ را انكار نكردند و اين‌ نشانه‌ شرك‌ آنان‌ بود. در مورد يكي‌ بودن‌ اعمال‌عوام‌ و عالمان‌ يهود، امام‌ صادِ(ع‌) مي‌فرمايد: عوام‌ يهود احبار و راهبانان‌را اطاعت‌ مي‌كردند با اينكه‌ آنها حرام‌ها را حلال‌ و بعضي‌ حلال‌ها را حرام‌مي‌كردند. پس‌ بدون‌ اينكه‌ متوجه‌ شوند آنها را مي‌پرستيدند.
    دليل‌ ديگر بر شرك‌ يهود دوران‌ پيامبر اين‌ بود كه‌ آنان‌ مي‌گفتند ما فرزندان‌خدا هستيم‌ و وقتي‌ پيامبر آنان‌ را از عذاب‌ خدا آگاه‌ كرد، آنها با اين‌ گمان‌ كه‌برگزيده‌ خدا هستند، مي‌گفتند: ما را از چه‌ مي‌ترساني‌، ما فرزندان‌ خداييم‌. سوره‌ مائده‌ آيه‌ 18 مربوط‌ به‌ اين‌ دعاي‌ يهود است‌. به‌ نظر نويسنده‌ كتاب‌ اين‌ادعاي‌ يهوديان‌ به‌ دليل‌ نژادپرستي‌، خودپرستي‌ و خود برتربيني‌ آنان‌ است‌. يهوديان‌ براي‌ اينكه‌ پيامبر بودن‌ رسول‌ خدا را زير سؤال‌ ببرند، گفتند: بعد ازحضرت‌ موسي‌ پيامبري‌ نيامده‌ است‌. گروهي‌ از سران‌ يهودي‌ نزد پيامبر خدارفتند و پرسيدند كه‌ ايشان‌ به‌ كدام‌ پيامبران‌ معتقد هستند؟ پيامبر(ص‌)آيه‌84 سوره‌ آل‌ عمران‌ را تلاوت‌ نمود و حضرت‌ موسي‌(ع‌)و حضرت‌عيسي‌(ع‌)را در يك‌ رديف‌ نام‌ برد. يهوديان‌ از جواب‌ پيامبر(ص‌)خشمگين‌شدند و گفتند: ما به‌ مسيح‌ و هر كه‌ به‌ او مؤمن‌ باشد، ايمان‌ نمي‌آوريم‌. خداوند در آيه‌ 59 سوره‌ مائده‌ از ايشان‌ به‌ نام‌ خارج‌ شدگان‌ از راه‌ حق‌ يادمي‌كند. به‌علاوه‌ بيشتر يهوديان‌ به‌ قيامت‌ اعتقاد ندارند. آنها به‌ دو گروه‌فريسيين‌ و صدوقييين‌ تقسيم‌ مي‌شوند. فريسيين‌ به‌ قيامت‌ اعتقاد دارند، اماصدوقييين‌ به‌ قيامت‌ معتقد نيستند و همه‌ چيز را در جهان‌ مادي‌ خلاصه‌مي‌كنند. خداوند در آيه‌ 13 سوره‌ ممتحنه‌ مؤمنين‌ را از دوستي‌ با اين‌ گروه‌منع‌ مي‌كند. ويل‌ دورانت‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد: يهود به‌ جهان‌ پس‌ از مرگ‌اعتقاد ندارد و پاداش‌ و كيفر را فقط‌ براي‌ اين‌ دنيا مي‌داند.
    مدت‌ كوتاهي‌ بعد از هجرت‌ پيامبر، سران‌ يهود نزد پيامبر رفته‌ و سعي‌ كردندبا مطرح‌ كردن‌ سوالاتي‌ عجز و ناتواني‌ ايشان‌ را در پاسخ‌ دادن‌ به‌ سوالات‌نشان‌ دهند. وقتي‌ از پاسخ‌هاي‌ پيامبر نااميد شدند، براي‌ آخرين‌ سؤال‌پرسيدند: كدام‌ فرشته‌ براي‌ تو وحي‌ آورده‌ است‌؟ پيامبر پاسخ‌ داد جبرئيل‌. آنها گفتند جبرئيل‌ دشمن‌ ماست‌، او ويرانگر و خونريز است‌ او هميشه‌دستورات‌ سخت‌ و مشكل‌، همين‌طور دستور جهاد مي‌آورد، پس‌ ما به‌ توايمان‌ نمي‌آوريم‌. اگرميكائيل‌ بود ايمان‌ مي‌آورديم‌، ميكائيل‌ همواره‌ براي‌رفع‌ گرفتاري‌ و آوردن‌ خوشي‌ نازل‌ مي‌شود. علامه‌ طباطبايي‌ در الميزان‌ اين‌ادعا را رد مي‌كند و مي‌گويد: اولاً جبرئيل‌ به‌ دستور خدا نازل‌ مي‌شود. ثانياًانسان‌ عاقل‌ پيام‌ هدايت‌ را حتي‌ از دشمن‌ مي‌پذيرد.
    يهوديان‌ در ادامه‌ مخالفت‌ خود به‌ كارشكني‌ اقتصادي‌ نيز پرداختند. مهاجران‌ در مدينه‌ با سختي‌ معيشتي‌ روبرو بودند، چون‌ تمام‌ اموال‌ خود رادر مكه‌ باقي‌ گذاشته‌ بودند. پيامبر شخصي‌ را فرستاد تا از يهوديان‌ وام‌ بگيرد. يهوديان‌ با آنكه‌ با مسلمانان‌ پيمان‌ صلح‌ داشتند، به‌ تمسخر و طعنه‌پرداختند. در اين‌ موقع‌ وحي‌ الهي‌ نازل‌ شد و به‌ آنان‌ وعده‌ عذاب‌ سوزان‌ راداد. آنها حتي‌ اموالي‌ از مسلمانان‌ را كه‌ نزد آنان‌ امانت‌ بود، پس‌ ندادند وگفتند: چون‌ شما از دين‌ خود خارج‌ شده‌ايد، پيش‌ ما امانتي‌ نداريد. از آيات‌ وتفاسير نتيجه‌ مي‌شود كه‌ صفت‌ پيمان‌ شكني‌ در يهود سابقه‌ تاريخي‌ دارد به‌جز اقليتي‌ اندك‌ مثل‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌، كه‌ تعهدات‌ خود را انجام‌ مي‌دادند. خداوند در آيه‌ 57 سوره‌ آل‌ عمران‌، بين‌ اين‌ دو گروه‌ فرقي‌ مي‌گذارد. در ادامه‌كارشكني‌هاي‌ اقتصادي‌، يهود مدينه‌ نزد انصار رفتند و آنها را از كمك‌ به‌مهاجرين‌ نهي‌ كردند. آنها به‌ انصار گفتند: به‌ مهاجرين‌ كمك‌ نكنيد، زيرا فقيرخواهيد شد.
    
    علت‌هاي‌ دعوا
    بررسي‌ عوامل‌ كارشكني‌ يهوديان‌ چهره‌ واقعي‌ اين‌ قوم‌ را نشان‌ مي‌دهد، وباعث‌ عبرت‌ افراد حقيقت‌جو مي‌شود. در تبييت‌ اين‌ سخن‌ بايد گفت‌:قوم‌يهود از اولين‌ كساني‌ بودند كه‌ براي‌ ديدن‌ پيامبر آخرالزمان‌ به‌ مدينه‌ هجرت‌كردند. آنها سختي‌هاي‌ زيادي‌ را تحمل‌ كردند، اما هنگام‌ بعثت‌پيامبر(ص‌)خلاف‌ جهت‌ اوليه‌ حركت‌ كردند و گمراه‌ شدند، عالمان‌ يهودي‌براي‌ تامين‌ دنياي‌ خود و خوش‌آيند سلاطين‌ يهود، دين‌ را تحريف‌ كردند. اين‌ دنيادوستي‌ امروز هم‌ ادامه‌ دارد. آنها با در اختيار داشتن‌ بيشتر تبليغات‌جهان‌، مواد مخدر و اسلحه‌هاي‌ فرسوده‌ انبارهاي‌شان‌ را مي‌فروشند، تا هم‌فكر ملل‌ ديگر را از كار بياندازند و هم‌ فرياد عدالت‌خواهي‌ را خاموش‌ كنند. ژرژلامبن‌ در كتاب‌ اسرار سازمان‌ مخفي‌ يهود به‌ توطئه‌هاي‌ يهود اعتراف‌مي‌كنند و مي‌گويد: ما با جنگ‌ داخلي‌ كه‌ به‌ تدريج‌ به‌ جنگهاي‌ اجتماعي‌تبديل‌ مي‌شوند، ملت‌ها را ضعيف‌ مي‌كنيم‌، تا حس‌ احترام‌ آنان‌ نسبت‌ به‌خودمان‌ افزايش‌ را دهيم‌ و قراردادهاي‌ مالي‌ و اقتصادي‌ خود را بر آنان‌تحميل‌ كنيم‌. يهوديان‌ عصر حاضر هم‌ اين‌ جنايت‌ها را انجام‌ مي‌دهند.

http://Sacredzigorat.persianblog.ir


    خداوند در آيه‌ 96 سوره‌ بقره‌ درباره‌ دنياطلبي‌ يهود مي‌فرمايد: آنها راحريص‌ترين‌ مردم‌ حتي‌ حريص‌تر از مشركان‌ در زندگي‌ خواهي‌ يافت‌، كه‌ هريك‌ از آنها آرزو دارد، هزار سال‌ عمر به‌ او داده‌ شود، در حالي‌كه‌ اين‌ عمرطولاني‌ او را از كيفر الهي‌ باز نخواهد داشت‌ و خداوند به‌ اعمال‌ آنهابيناست‌. از صفات‌ ناپسند يهود مقام‌پرستي‌ وجاه‌طلبي‌ است‌. زمامداران‌يهود، وقتي‌ ديدند صفات‌ پيامبر با صفاتي‌ كه‌ در تورات‌ آمده‌ يكي‌ است‌ براي‌حفظ‌ مقام‌ و منصب‌ خود، آن‌ حقايق‌ را تغيير دادند و وارونه‌ در تورات‌نوشتند. مرحوم‌ طبري‌ در تفسير قسمتي‌ از آيه‌ 78 سوره‌ آل‌ عمران‌ ـ يَقُولُون‌َعلي‌ اللهِ الكَذِب‌َ و هُم‌ْيَعْلَمُون‌ ـ مي‌ گويند منظور اين‌ است‌ كه‌ دروغ‌ گفتن‌ برخداوند و گواهي‌ دادن‌ به‌ باطل‌ و ملحق‌ كردن‌ چيزي‌ به‌ آن‌ كه‌ جزو آن‌ نيست‌از روي‌ عمد بوده‌ ويهود براي‌ رياست‌طلبي‌ و دنياخواهي‌ اين‌ كار را انجام‌داده‌اند. اين‌ دنياپرستي‌ها و ناجوانمردي‌ها تا عصر ما نيز ادامه‌ دارد. به‌طوري‌ كه‌ آدولف‌ هيتلر در كتاب‌ ـ نبرد من‌ ـ مي‌گويد: اعمال‌ يهوديان‌ به‌ طورآشكار نشان‌ مي‌داد كه‌ غير از خراب‌ كاري‌ نظري‌ ندارند.
    يكي‌ ديگر از علل‌ كارشكني‌ يهود نفاِ و دورويي‌ آنان‌ بود كه‌ در آنها ريشه‌دوانيده‌ بود و باعث‌ دوري‌شان‌ از رحمت‌ الهي‌ بود. درباره‌ نفاِ و دورويي‌يهود امام‌ حسن‌ عسگري‌(ع‌)در روايتي‌ مي‌فرمايند:وقتي‌ پيامبر(ص‌)بامعجزه‌ حقانيت‌ خود را اثبات‌ نمود، يهود كه‌ بهانه‌اي‌ نداشتند، ظاهراً ايمان‌آوردند، اما وقتي‌ نزد قوم‌ خود مي‌رفتند، مي‌گفتند، همانا ما اظهار ايمان‌ نزداو مي‌كنيم‌ براي‌ اينكه‌ با اين‌ وسيله‌ هر شري‌ از جانب‌ او بر خودمان‌ را بهتربتوانيم‌ دفع‌ كنيم‌ و با آگاهي‌ از اسرارشان‌، دشمنان‌شان‌ را ياري‌ دهيم‌. نفاِ ودورويي‌ يهود فقط‌ مربوط‌ به‌ عصر پيامبر(ص‌)نيست‌، بلكه‌ امروزه‌ هم‌ ادامه‌دارد. يهود در هر جامعه‌اي‌ خود را در ظاهر با آن‌ هماهنگ‌ مي‌كند، اما درباطن‌ فقط‌ به‌ هدفهاي‌ شوم‌ خود مي‌پردازد. كتاب‌ پروتكل‌هاي‌ دانشوران‌صهيون‌ كه‌ اسرار يهود را فاش‌ مي‌كند، اين‌ موضوع‌ را ثابت‌ مي‌كند.
    عياشي‌ و شهوت‌راني‌ هم‌ علت‌ ديگر مخالفت‌ يهود با اسلام‌ است‌، زيرااسلام‌ در اين‌ زمينه‌ محدوديت‌ ايجاد مي‌كند. اولين‌ برخورد فيزيكي‌ يهود باپيامبر(ص‌)هم‌ به‌ علت‌ همين‌ اعمال‌ منافي‌ علت‌ بود. صفت‌ بد ديگر يهودحسادت‌ آنها بود. آنها وقتي‌ ديدند پيامبر(ص‌)از نژاد يهود نيست‌، بلكه‌ از غيريهود است‌، نتوانستند، تحمل‌ كنند. در آيه‌ 109 سوره‌ بقره‌، خداوند درباره‌بسياري‌ از اهل‌ كتاب‌ مي‌گويد: آنها از روي‌ حسادت‌ آرزو مي‌كردند كه‌مسلمانان‌ بعد از ايمان‌ به‌ كفر برگردند. بعضي‌ از مفسران‌ مي‌گويند: علت‌حسادت‌ يهود اين‌ بود كه‌ نبوت‌ از خاندان‌ اسرائيل‌ به‌ خاندان‌ اسماعيل‌ تغييركرده‌ بود. حسادت‌ امروزه‌ نيز در ميان‌ يهود وجود دارد: در پروتكل‌ شماره‌ 5دانشوران‌ صهيون‌ آمده‌ است‌:«بذر دشمني‌، كينه‌توزي‌ و حسد را در هرخانه‌اي‌ كاشته‌ايم‌ و در اين‌ زمينه‌ از تعصبات‌ مذهبي‌، قبيله‌اي‌ و غيره‌ استفاده‌مي‌كنيم‌. »
    از صفات‌ ديگر يهود لجاجت‌ آنها بود، به‌ طوري‌ كه‌ ابن‌ صوريرا از روي‌لجبازي‌ گفت‌: تو(پيامبر(ص‌) چيزي‌ را كه‌ براي‌ ما مفهوم‌ باشد، نياوردي‌ وخداوند نشانه‌ روشني‌ بر تو نازل‌ نكرده‌ است‌. بعضي‌ از مفسرين‌ مي‌گويند:آيه‌ 99 سوره‌ بقره‌ در اين‌ باره‌ است‌. خداوند در اين‌ باره‌ مي‌فرمايد: مانشانه‌هاي‌ روشني‌ براي‌ تو فرستاديم‌ و جز فاسقان‌ كسي‌ به‌ آنها كفرنمي‌ورزد. به‌علاوه‌، علت‌ ديگر كارشكني‌ يهود اين‌ بود كه‌ به‌ جهان‌ آخرت‌ايمان‌ نداشتند. حتي‌ امروزه‌ هم‌ در كتاب‌ تورات‌ كه‌ در دست‌ يهوديان‌است‌، اشاره‌اي‌ به‌ جهان‌ آخرت‌ نشده‌ است‌. يهوديان‌ چون‌ فقط‌ به‌ جهان‌مادي‌ اعتقاد دارند، براي‌ رسيدن‌ به‌ آن‌ هر كاري‌ مي‌كنند.
    كينه‌توزي‌ به‌ خاطر تغيير قبله‌، علت‌ ديگر كارشكني‌ يهود بود. پيامبراسلام‌(ص‌)13 سال‌ در مكه‌ و 17 ماه‌ در مدينه‌ به‌ طرف‌ بيت‌المقدس‌ نمازخواند، در اين‌ مدت‌ يهوديان‌، مسلمانان‌ را سرزنش‌ مي‌كردند، چرا كه‌ قبله‌مستقلي‌ ندارند؟وقتي‌ قبله‌ مسلمانان‌ به‌ طرف‌ كعبه‌ تغيير كرد، يهوديان‌خشمگين‌ شدند. خداوند در آيه‌ 142 سوره‌ بقره‌ مي‌فرمايد:«بگو مشرِ ومغرب‌ از آن‌ خداست‌، خدا هر كس‌ را بخواهد به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌مي‌كند. »اين‌ آيه‌ قبل‌ از بهانه‌ جويي‌ يهود نازل‌ شده‌ است‌ و معجزه‌ بودن‌ قرآن‌را نشان‌ مي‌دهد. از آيات‌ قرآن‌ نتيجه‌ مي‌گيريم‌ كه‌ تغيير قبله‌، دو نشانه‌ داشته‌است‌:يكي‌ آزمايش‌ مسلمانان‌ و ديگر پاسخ‌ به‌ بهانه‌جويي‌ يهوديان‌.
    داشتن‌ روحيه‌ نژادپرستي‌ علت‌ ديگري‌ بود كه‌ آنها را وادار به‌ مخالفت‌ ودشمني‌ مي‌كرد. آنها بين‌ مردم‌ فاصله‌ طبقاتي‌ ايجاد مي‌كردند تا اشراف‌ داراي‌امتياز شوند و حتي‌ حدود الهي‌ در مورد آنها اجرا نشود. مثلاً در زمان‌پيامبر(ص‌)زن‌ و مردي‌ مرتكب‌ زناي‌ محصنه‌ شدند، چون‌ از طبقه‌ اشراف‌بودند، يهوديان‌ مي‌خواستند، حكم‌ سنگ‌باران‌ كه‌ در تورات‌ آمده‌، برايشان‌اجرا نشد، حتي‌ آنها پيامبر(ص‌)را براي‌ داوري‌ انتخاب‌ كردند تا شايد حكم‌خفيف‌تري‌ صادر كند، پيامبر با وجود حيله‌هاي‌ آنها مطابق‌ دستور الهي‌فرمان‌ داد آنها سنگ‌ باران‌ شوند.
    خداوند علت‌ اين‌ تمرد را خيال‌ باطلي‌ مي‌داند و مي‌گويد اين‌، تنها، آرزويي‌است‌. منظور اين‌ است‌ كه‌ يهوديان‌ از روي‌ خودخواهي‌ بهشت‌ را هم‌مخصوص‌ خود مي‌دانند. آنها معتقدند خداوند كارهاي‌ ناشايست‌ آنها رامي‌بخشايد. قرآن‌ در پاسخ‌ يهوديان‌ مي‌فرمايد:«اگر شما اين‌ ادعا را داريد، پس‌ آرزوي‌ مرگ‌ كنيد، اگر راست‌ مي‌گوييد. »يهود كه‌ مي‌دانستند دروغ‌مي‌گويند ديگر چنين‌ ادعايي‌ نكردند. يهوديان‌ در ابتدا فكر نمي‌كردند اسلام‌با اين‌ سرعت‌ پيشرفت‌ كند، در ضمن‌ آنها مي‌خواستند از اسلام‌ براي‌ منافع‌خود بهره‌برداري‌ كنند، براي‌ همين‌، بعد از مشاهده‌ پيروزي‌هاي‌ مسلمانان‌بخصوص‌ پيروزي‌ در جنگ‌ بدر خشمگين‌ شدند و از آن‌ به‌ بعد مخالفت‌خود را علني‌ كردند. خداوند در كوه‌ طور از يهوديان‌ قول‌ گرفته‌ بود كه‌ به‌دستورات‌ تورات‌ عمل‌ كنند، و به‌ پيامبر موعود كه‌ نشانه‌هايش‌، و مژده‌آمدنش‌ در تورات‌ آمده‌ بود، ايمان‌ بياورند، اما آنها تمرد كردند.
    
    نتايج‌ كار
    در وهله‌ اول‌ به‌ نظر مي‌رسد كارشكني‌ يهود فقط‌ نتيجه‌ منفي‌ داشته‌ است‌، امااعمال‌ آنها نتايج‌ مثبتي‌ هم‌ داشت‌. پي‌آمدهاي‌ مثبت‌ كارشكني‌هاي‌ يهود:
    1 ـ درستي‌ آيه‌هاي‌ قرآن‌ درباره‌ يهود ثابت‌ شد، و ايمان‌ تازه‌ مسلمانان‌ محكم‌شد.
    2 ـ افراد فاسد و خطرناك‌ از اطراف‌ مسلمانان‌ پاك‌ شدند. چون‌ پيامبر(ص‌)براساس‌ پيمان‌نامه‌ با كارشكنان‌ رفتار مي‌كرد، و البته‌ نتيجه‌ و اثر هر عملي‌ به‌خود يهوديان‌ برگشت‌.
    به‌ بيان‌ ديگر، كارهايي‌ كه‌ يهود در زمان‌ پيامبر(ص‌)انجام‌ دادند، هم‌ اثرات‌دنيايي‌ داشت‌ و هم‌ نتايج‌ اخروي‌. برخوردي‌ كه‌ يهوديان‌ با پيامبر(ص‌)كردنددر زندگي‌ دنيايي‌ آنها آثاري‌ داشت‌. مثلاً تبعيد به‌ مناطق‌ ديگر و آوارگي‌ دردشت‌ و بيابان‌ با خواري‌ و زبوني‌. خداوند هم‌ در قرآن‌ بر اين‌ خواري‌ تاكيدمي‌كند و در باره‌ علت‌ آن‌ مي‌فرمايد:«چرا كه‌ آنان‌ به‌ آيات‌ خدا كفرمي‌ورزيدند و پيامبران‌ را به‌ ناحق‌ مي‌كشتند، اينها به‌ خاطر آن‌ است‌ كه‌ گناه‌كردند و تجاوز نمودند. »خواري‌ و آوارگي‌ يهود به‌ علت‌ اين‌ است‌ كه‌ وقتي‌ديگران‌ به‌ آنها مسلط‌ مي‌شوند با آنها هم‌ پيمان‌ مي‌شوند، ولي‌ وقتي‌ احساس‌قدرت‌ مي‌كنند، همه‌ عهد و پيمان‌ها را زير پا مي‌گذارند. گمراهي‌ از راه‌ حق‌هم‌ از نتايج‌ خلاف‌ كاريهاي‌ آنهاست‌. خداوند در آيه‌ 90 سوره‌ آل‌ عمران‌ دراين‌ باره‌ مي‌فرمايد:«كساني‌ كه‌ پس‌ از ايمان‌ كافر شوند و سپس‌ بر كفر خودافزودند، هيچ‌گاه‌ توبه‌ آنها قبول‌ نمي‌شود و آنها گمراهان‌ واقعي‌هستند. »علامه‌ طباطبايي‌ در كتاب‌ الميزان‌ مي‌گويد: اين‌ آيه‌ درباره‌ اهل‌ كتاب‌است‌. بعضي‌ ديگر گفته‌اند: اين‌ آيه‌ درباره‌ يهود نازل‌ شده‌ است‌، كه‌ اول‌ به‌حضرت‌ عيسي‌(ع‌)كفر ورزيدند و سپس‌ كفر خود را زياد كرده‌ به‌پيامبراسلام‌(ص‌)نيز كافر شدند.
    علامه‌ طباطبايي‌ درباره‌ علت‌ گمراهي‌ اهل‌ كتاب‌ از توحيد مي‌گويد: علت‌اين‌ گمراهي‌، مبلغين‌ دنياطلب‌ يهود و مسيح‌ بودند، در ادامه‌ مي‌گويد:«اين‌ دودين‌ در حقيقت‌ دو شعبه‌ از آيين‌ بت‌ پرستي‌ هستند. »بنابراين‌ يهوديان‌ نه‌ تنهاخودشان‌ منحرف‌ شدند، بلكه‌ زمينه‌ انحراف‌ ديگران‌ را هم‌ فراهم‌ كردند. امروزه‌ هم‌ عامل‌ خيلي‌ از فسادها و فحشاهاصهيونيست‌ها هستند. يهود به‌علت‌ نافرماني‌ خود مستحق‌ عذاب‌ آخرت‌ هستند. البته‌ خداوند افراد صالح‌و پرهيزكار يهود را مجازات‌ نمي‌كند. بعضي‌ از مفسرين‌ عقيده‌ دارند، درسوره‌ حمد، منظور از كساني‌ كه‌ مورد غضب‌ الهي‌ واقع‌ شده‌اند، قوم‌ يهوداست‌.
    كارشكني‌هاي‌ يهود، نتايج‌ منفي‌ ديگري‌ هم‌ براي‌ مسلمانان‌ داشت‌. شبهه‌افكني‌ و القاي‌ بعضي‌ افكار باطل‌، خرافات‌ و تحريف‌ تورات‌ از جمله‌ اين‌نتايج‌ است‌، كه‌ باعث‌ شك‌ و ترديد در مسلمانان‌ و يهود مي‌شد. از ديگركارهاي‌ خلاف‌ يهود وارد كردن‌ اسرائيليات‌ در بين‌ روايات‌ اسلامي‌ بود. بدعت‌ قصه‌گويي‌ از سوي‌ آنان‌ رايج‌ شد، به‌ صورت‌ حرفه‌ درآمد و در اين‌چيزهايي‌ كه‌ در شأن‌ علم‌ و اخلاِ نبود، وارد كردند. كساني‌ مثل‌ كعب‌الاحبار، عبدالله‌ عمروبن‌ عاص‌ و ابوهريره‌، خرافات‌ و دروغ‌پردازي‌ را در بين‌مردم‌ انتشار دادند. اين‌ عمل‌ تا حدودي‌ موفق‌ بود و پيامبر(ص‌)مدت‌ زيادي‌از عمر با بركت‌ خود را صرف‌ اين‌ شبهات‌ كردند.
    يهوديان‌ سعي‌ مي‌كردند نفاِ در مدينه‌ را تقويت‌ كنند تا اتحاد مسلمانان‌ را ازبين‌ ببرند. آنان
به‌ قدري‌ منافقين‌ را تقويت‌ مي‌كردند، كه‌ عبدالله‌ بن‌ ابي‌سردسته‌ منافقان‌ از يهوديان‌ حمايت‌ مي‌كرد. وقتي‌ رسول‌ خدا(ص‌)يهوديان‌را به‌ علت‌ پيمان‌شكني‌ مجازات‌ مي‌كرد، به‌ كفار پناه‌ مي‌بردند و آنها را تاييدمي‌كردند. بت‌پرستان‌ هم‌ كه‌ يهوديان‌ را دانا مي‌دانستند با روحيه‌ بالاتري‌ بامسلمانان‌ مبارزه‌ مي‌كردند.

http://Sacredzigorat.persianblog.ir


    كارشكني‌هاي‌ يهود در عصر پيامبر مانع‌ گسترش‌ اسلام‌ بود، شايد اگر اين‌كارشكني‌ها نبود، اسلام‌ در زمان‌ حيات‌ پيامبر(ص‌)به‌ نقاط‌ دوردست‌ جهان‌هم‌ مي‌رسيد و بعد از رحلت‌ پيامبر آن‌ همه‌ مشكلات‌ پيش‌نمي‌آمد، مسلمانان‌ قبل‌ اسلام‌ با يهوديان‌ پيمان‌ و دوستي‌ قديمي‌ داشتند، به‌همين‌ علت‌ اسرار محرمانه‌ خود را به‌ آنها مي‌گفتند و همين‌ باعث‌ شكست‌برنامه‌هاي‌ مسلمانان‌ مي‌شد. سران‌ يهود در زمينه‌ اخلاقي‌ و ارزشي‌ هم‌كارشكني‌ كردند. مثلاً افرادي‌ مثل‌ كعب‌ بن‌ اشرف‌ و زني‌ به‌ نام‌ عصما رامأمور كردند تا براي‌ هتك‌ حرمت‌ زنان‌ مسلمان‌ شعر بگويند، چون‌ شعر درآن‌ زمان‌ ارزش‌ و اهميت‌ زيادي‌ داشت‌ باعث‌ ضعيف‌ شدن‌ روحيه‌ مسلمانان‌مي‌شد، در نتيجه‌ پيامبر(ص‌)با آنها برخورد شديدي‌ كرد.
    
    گام‌هاي‌ برخورد
    پيامبر براي‌ برقراري‌ آرامش‌ و امنيت‌ در مدينه‌، پيمان‌نامه‌هايي‌ امضاء نموده‌و به‌ اديان‌ الهي‌ ديگر آزادي‌ عقيده‌ داد. پيامبر(ص‌)مدينه‌ را حرم‌ اعلام‌ كرد، و دستور داد مردم‌ در امور اجتماعي‌ همكاري‌ كنند. البته‌ در اين‌ پيمان‌نامه‌هاگناهكاران‌ و ستمگران‌ استثناء بودند. اين‌ پيمان‌ نامه‌ها از هر جهت‌ به‌ نفع‌اسلام‌ بود، چون‌ مسلمانان‌ با دشمنان‌ خود اتمام‌ حجت‌ مي‌كردند و مدتي‌ ازتوطئه‌ آنان‌ در امان‌ بودند. پيامبر(ص‌) به‌ يهوديان‌ خيبر نامه‌ نوشتند و آنان‌ رادعوت‌ كردند تا به‌ فطرت‌ و حق‌ برگردند، نشانه‌هاي‌ پيامبري‌ خود ومسلمانان‌ را كه‌ در تورات‌ آمده‌ بود، تذكر دادند. بعد آنها را به‌ چيزهايي‌ كه‌برايشان‌ مقدس‌ است‌، قسم‌ دادند و فرمودند:«اگر در تورات‌ مي‌يابيد كه‌ به‌محمد(ص‌)ايمان‌ بياوريد، ما شما را به‌ سوي‌ خدا و پيامبر او دعوت‌ مي‌كنيم‌. پيامبر(ص‌)در تمام‌ مدت‌ بر اساس‌ پيمان‌نامه‌ها با يهوديان‌ رفتار مي‌كردند. پيامبر(ص‌)سعي‌ مي‌كرد با تاكيد بر نقاط‌ مشترك‌ اديان‌ بين‌ آنها اتحاد ايجادكند. پيامبر براي‌ دعوت‌ به‌ توحيد واقعي‌ (كلمه‌ سواء)زحمات‌ زيادي‌كشيدند. اما اهل‌ كتاب‌ از مسير توحيد منحرف‌ شدند.
    اهل‌ كتاب‌ هم‌ در مكه‌ و هم‌ در مدينه‌ براي‌ كارشكني‌ با پيامبر(ص‌)بحث‌ ومناظره‌ مي‌كردند. آنها مي‌خواستند محبوبيت‌ پيامبر را كم‌ كنند، اما چون‌پيامبر به‌ منبع‌ علم‌ يعني‌ خداوند متصل‌ بود، اين‌ بحث‌ و مناظره‌ بر حق‌ بودن‌او را ثابت‌ مي‌كرد. در اين‌ بحث‌ها پرسش‌ هايي‌ مطرح‌ مي‌شد. از جمله‌چگونگي‌ خلقت‌ يعني‌ خداوند متعال‌. دانشمندان‌ يهود نزد پيامبر(ص‌)رفته‌مي‌پرسيدنداين‌ مخلوقات‌ را خداآفريده‌ است‌ پس‌ خدا را چه‌ كسي‌ آفريده‌است‌. پيامبر از هدف‌ آنها آگاه‌ شد و خشمگين‌ شد، اما جبرئيل‌ نازل‌ شد وآيات‌ سوره‌ توحيد را بيان‌ كرد. سپس‌ علماي‌ يهود پرسيدند: كيفيت‌ خلقت‌توسط‌ خدا چگونه‌ بوده‌ و منظور از دست‌ خدا چيست‌؟ رسول‌ خدابرآشفت‌، جبرئيل‌ براي‌ دومين‌ بار نازل‌ شد و آيه‌ 67 سوره‌ زمر را تلاوت‌ كرد. خدا در اين‌ آيه‌ مي‌فرمايد:«آنها خدا را آنگونه‌ كه‌ شايسته‌ است‌، نشناخته‌اند، در حاليكه‌ تمام‌ زمين‌ در روز قيامت‌ در قبضه‌ اوست‌ و آسمانهاي‌ پيچيده‌ دردست‌ او، خداوند منزه‌ و برتر است‌ از شريك‌ هايي‌ كه‌ براي‌ او مي‌پندارند. علت‌ ناراحتي‌ پيامبر در برابر سؤالات‌ يهود اين‌ بود كه‌ آنها عالمان‌ يهود بودندو بر كتابهاي‌ ديني‌ آگاهي‌ كامل‌ داشتند و جواب‌ بسياري‌ از اين‌ سؤالها رامي‌دانستند. اين‌ سؤالات‌ براي‌ خوار كردن‌ رسول‌ خدا و گمراهي‌ مردم‌ عادي‌بود.
    روزي‌ افرادي‌ از پنج‌ دين‌: يهود، نصاري‌، دهريه‌، ثنويه‌ و مشركان‌ عرب‌ نزدپيامبر آمدند و گفتند: ما مي‌گوييم‌ عزير فرزند خداست‌ و مي‌خواهيم‌ نظرشما را بپرسيم‌. پيامبر فرمود من‌ به‌ خداي‌ يگانه‌ ايمان‌ آوردم‌ و اگر شما براي‌عزير كرامتي‌ قائل‌ هستيد و مي‌گوييد او فرزند خداست‌ پس‌ بايد براي‌حضرت‌ موسي‌ كه‌ براي‌ اولين‌ بار تورات‌ را آورد، كرامت‌ بزرگتري‌ قائل‌باشيد، و اگر منظور شما از رابطه‌ فرزندي‌، رابطه‌ فرزندي‌ زميني‌ است‌ به‌معني‌ زادن‌ و زاده‌ شدن‌، پس‌ براي‌ خداوند، آفريننده‌ قائل‌ هستيد و اين‌ كفراست‌. بعد از اين‌ پاسخ‌ محكم‌ يهود گفتند: ما را رها كن‌ تا فكر كنيم‌. قضيه‌ديگر اين‌ بود كه‌ روزي‌ يهود و نصاري‌ نزد پيامبر رفته‌ گفتند: بين‌ ما داوري‌ كن‌. پيامبر(ص‌)فرمود داستان‌ خود را بگوييد: يهود و نصاري‌ هر يك‌ در موردديگري‌ گفتند: ما به‌ خداي‌ واحد حكيم‌ و اولياي‌ او ايمان‌ داريم‌ و ديگري‌(يهود يا نصاري‌)بر چيزي‌ از دين‌ و حق‌ نيستند. پيامبر فرمود: هر دو شماخلاف‌ كار، فاسق‌ و كافر هستيد. آنها گفتند ما به‌ تورات‌ و انجيل‌ ايمان‌ داريم‌پس‌ چگونه‌ كافريم‌؟ پيامبر فرمود: اين‌ دو كتاب‌ براي‌ راهنمايي‌ شما و نجات‌از سرگرداني‌ نازل‌ شده‌اند، اگر به‌ آن‌ عمل‌ نكنيد موجب‌ بدبختي‌ شماست‌ وگناهكار خواهيد بود.
    پاسخ‌ ديگري‌ كه‌ پيامبر(ص‌)به‌ كارشكني‌هاي‌ يهود داد اين‌ بود كه‌ از تحدّي‌استفاده‌ كرد، يعني‌ آنها را دعوت‌ كرد اگر مي‌توانند مانند قرآن‌ سوره‌ يا آيه‌اي‌بياورند، زيرا پيامبران‌ الهي‌ براي‌ اثبات‌ پيامبري‌ خود معجزاتي‌ دارند، معجزه‌پيامبر اسلام‌ نيز قرآن‌ كريم‌ است‌. پس‌ پيامبر براي‌ اثبات‌ حقانيت‌ خود از قرآن‌استفاده‌ نمود. خداوند در آيات‌ 23 و 24 سوره‌ بقره‌ مي‌فرمايد: اگر مي‌توانيدمثل‌ قرآن‌ سوره‌اي‌ بياوريد. هم‌چنين‌ در روايتي‌ از امام‌ حسن‌عسگري‌(ع‌)آمده‌ است‌، خداوند متعال‌ مي‌فرمايد: اگر در آنچه‌محمد(ص‌)مي‌گويد، شك‌ داريد سوره‌اي‌ مانند قرآن‌ از تورات‌، انجيل‌، زبورو صحف‌ ابراهيم‌ بياوريد. اين‌ عمل‌ يعني‌ دعوت‌ به‌ مقابله‌ به‌ مثل‌ تحدّي‌ نام‌دارد، اين‌ تحدّي‌ نه‌ تنها در مكه‌ و مدينه‌ يعني‌ در زمان‌ پيامبر(ص‌)بلكه‌ امروزهم‌ ادامه‌ دارد و براي‌ همه‌ زمانهاست‌.
    روش‌ ديگر پيامبر در برخورد با كارشكني‌ها موعظه‌ و ارشا آنها بود. وقتي‌پيامبر(ص‌)متوجه‌ شد كه‌ يهود به‌ عهد خود وفادار نيست‌ و قصد فتنه‌ دارد، آنها را در بازارشان‌ جمع‌ كرد و فرمود: اي‌ گروه‌ يهود بترسيد كه‌ همان‌ عذابي‌كه‌ به‌ قريش‌ نازل‌ آمد بر سر شما نازل‌ شود. يهود بني‌قينقاع‌ پاسخ‌ دادند: ازاينكه‌ با مردم‌ بي‌خبر از فنون‌ جنگي‌، برخورد كردي‌ مغرور نباش‌، تو توان‌رويارويي‌ با ما را نداري‌. در اين‌ وقت‌ آيه‌اي‌ از سوره‌ انفال‌ نازل‌ شد كه‌ تكليف‌پيامبر را روشن‌ كرد. خداوند در اين‌ آيه‌ مي‌فرمايد: به‌ طور عادلانه‌ به‌ آنان‌اعلام‌ كن‌ كه‌ پيمانشان‌ لغو شده‌ است‌، زيرا خداوند خائنان‌ را دوست‌ ندارد. از كارشكني‌هاي‌ يهود فساد فرهنگي‌ و اخلاقي‌ بود، پيامبر براي‌ نابودي‌فساد، كارهاي‌ جدي‌ انجام‌ داد. پيامبر(ص‌)ابتدا يهود را هم‌ به‌ اسلام‌ دعوت‌كردند، اما وقتي‌ آنها پيمان‌ شكني‌ كرده‌ و فتنه‌ و آشوب‌ ايجاد كردند، پيامبرفرمان‌ جهاد و مبارزه‌ مسلحانه‌ را صادر كرد. البته‌ فرمان‌ جهاد فقط‌ مخصوص‌يهود نبود و هر قبيله‌اي‌ را كه‌ پيمان‌ شكني‌ مي‌كرد، شامل‌ بود. بر اساس‌پيمان‌نامه‌، اگر قبيله‌اي‌ پيمان‌ شكني‌ مي‌كرد، بايد مجازات‌ مي‌شد و مجازات‌براي‌ مردان‌ اعدام‌ و براي‌ زنان‌ و فرزندان‌ اسارت‌ بود، بعضي‌ قبايل‌ هم‌مجازات‌ كمتري‌ مي‌شدند و تنها از جامعه‌ مسلمانان‌ اخراج‌ مي‌شدند.
    
    سرانجام‌
    بيشترين‌ دليل‌ انحراف‌ و گمراهي‌ يهود خودبرتربيني‌ و نژادپرستي‌ آنان‌ است‌كه‌ باعث‌ شد چشم‌ خود را روي‌ حقيقت‌ ببندند و واقعيت‌هاي‌ مسلم‌ راناديده‌ بگيرند و انكار كنند. دنياپرستي‌ آنان‌ دليل‌ ديگري‌ براي‌ سقوط‌ آنها دردره‌ گمراهي‌ بود. عده‌اي‌ از آنها سختي‌هاي‌ زيادي‌ كشيدند تا پيامبرآخرالزمان‌ را ببينند، اما اطاعت‌ از هواي‌ نفس‌ تمام‌ زحمات‌ آنها را به‌ باد داد. مي‌توان‌ از تغيير رويه‌ ناگهاني‌ يهود اين‌طور نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ تعدادي‌ از آنهامنتظر پيامبر خدا نبودند، بلكه‌ كسي‌ را مي‌خواستند كه‌ در دنياطلبي‌ وخودخواهي‌، فرصت‌ بيشتري‌ به‌ ايشان‌ بدهد و ثابت‌ كند آنها قوم‌ برگزيده‌هستند. با توجه‌ به‌ آنچه‌ گفته‌ شد با وجودي‌ كه‌ يهود پيمان‌ نامه‌ها را نقض‌كردند، نتايج‌ مثبتي‌ هم‌ به‌ بار آمد. از اين‌ موضوع‌ مي‌توان‌ فهميد بايد دربرخورد با افراد يا دسته‌هاي‌ كارشكن‌ ابتدا از راه‌ صلح‌ و مدارا وارد شد.
    با كمي‌ دقت‌ مي‌توان‌ دريافت‌ عملكرد يهود در برابر مسلمين‌ و اسلام‌ درعصر حاضر مانند عملكرد آنان‌ در عصر رسول‌ خداست‌. با اين‌ تفاوت‌ كه‌حوزه‌ فعاليت‌ آنها وسيعتر و امكانات‌شان‌ عظيم‌تر شده‌ است‌، آنها بيش‌ ازپيش‌، از راه‌ حق‌ فاصله‌ گرفته‌اند و مانند كسي‌ كه‌ در مردابي‌ در حال‌ غرِشدن‌ است‌، ديگر ملتها را نيز مي‌خواهند با خود غرِ كنند، اما هر چقدر آنهاقدرت‌ بگيرند، پيروزي‌ نهايي‌ از آن‌ حق‌ و حقيقت‌ است‌ و هرگز حقيقت‌ براي‌هميشه‌ پنهان‌ نمي‌ماند و عاقبت‌ چهره‌ واقعي‌ آنها براي‌ مردم‌ جهان‌ آشكارخواهد شد. وظيفه‌ مسلمانان‌ اين‌ است‌ كه‌ به‌ خودسازي‌ فردي‌ و اجتماعي‌بپردازند و در راه‌ خداوند صبور و شكيبا باشند. البته‌ تنها يهود نيست‌ كه‌ براي‌اسلام‌ خطرآفرين‌ است‌ بلكه‌ هر مكتبي‌ كه‌ توسط‌ افراد سود جو تحريف‌شود، براي‌ سعادت‌ بشر خطرآفرين‌ است‌ پس‌ بايد يك‌ مسلمان‌ با دقت‌ و تيزبيني‌ و مطالعه‌ صحيح‌ حق‌ را از باطل‌ تشخيص‌ دهد و با مراجعه‌ به‌ دستورات‌خداوند و عقل‌ و فطرت‌ خود راه‌ راست‌ را بيابد.
    
    نكته : تاريخ اسلام پيامبر اسلام يهود

 

 

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

امام علي(ع) و ابعاد تقرّب ايشان به پيامبراكرم(ص)3

عنوان :         امام علي(ع) و ابعاد تقرّب ايشان به پيامبراكرم(ص)3

 

صاحب اثر :      سيد محمّدابراهيم حسني

                    

منبع : خبرگزاري فارس

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

    در خصوص انتقال «فواطم» در گير و دار پرماجراي پس از هجرت پر حادثه و پر درد حضرت از مكّه به مدينه هم بايد گفت: حقيقتاً كسي را جز حضرت علي(عليه السلام)ياراي انجام آن نبود; چنان كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نامه اي به ابوواقد ليثي داد تا به حضرت علي(عليه السلام)در مكّه بدهد و او شبانه فواطم (فاطمه دختر پيامبر(صلي الله عليه وآله)، فاطمه مادر علي(عليه السلام)و فاطمه دختر زبير) را به مدينه برساند. حضرت علي(عليه السلام)نيز پس از دريافت پيام، چنين كرد و حقيقتاً از جان عزيز خود در اين راه گذشت. او براي به سلامت رساندن امانت هاي رسول خدا(صلي الله عليه وآله)به نزد حضرتش، اين راه طولاني را بدون استراحت و از بيراهه، آن هم شبانه (به همراه فواطم) پيمود و در طول مسير، با دشمنان از جمله اطرافيان ابوسفيان (بني اميّه)، كه در طول تاريخ هميشه مانع راه فرزندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) بودند، روبه رو شد و با آن ها به مقابله برخاست و از فواطم دفاع كرد و آن ها را از خطرات اين دشمنان به سلامت عبور داد.39
    
    جان فشاني هاي علي(عليه السلام) در ميدان هاي نبرد
    حضرت بارها نمايندگي از جانب پيامبر(صلي الله عليه وآله)را در امور جنگ «غزوه ها و سريّه ها» و فرماندهي نيروها را بر عهده گرفت و از سوي حضرت به ميان اعراب وقريش مي رفت و از بازماندگان شهدا و حتي خانواده هاي بي گناه دشمن، كه پدران و برادران خود را در جنگ از دست مي دادند، تفقّد و دل جويي مي نمود. جالب است كه اين بار مسئوليت را، بخصوص در جنگ هاي سختي مثل بدر و حنين و فتح مكّه و احد و خيبر، كسي جز حضرت علي(عليه السلام) توان به دوش كشيدن نداشت; چنان كه پيامبر براي اتمام حجت با مردم، بارها ديگران را به جاي حضرت علي(عليه السلام) به جنگ ها فرستادند اما آن ها توان انجام آن كارها را نداشتند. براي نمونه، وليدبن عتبه را ابتدا به فرمان دهي بدر فرستادند، اما او از پذيرش آن سرباز زد و از اين رو، امام علي(عليه السلام)را بدانجا فرستاد و شمشير خود را به دست او داد و زره خود را بر تنش پوشاند و پس از فتح، پرچم خود را به او سپرد و در حق او دعا كرد. آن حضرت پس از غزوه بدر در سال دوم هجري و شكست لشكر دشمن و مشركان مي فرمايد: من در خردي، بزرگان عرب را به خاك انداختم و سركردگان «ربيعه» و «مضر» را هلاك ساختم. شما مي دانيد كه مرا نزد رسول خدا چه مرتبتي است و خويشاوندانم با او چه نستبي دارند.40
    در جنگ احزاب، كه مشركان به مدينه حملهور شدند، رسول خدا(صلي الله عليه وآله) حضرت علي(عليه السلام) را فرستاد تا با آن ها به جنگ تن به تن درآيد. آن ها مرد جنگي قدرتمندي مثل عمروبن عبدود را به جنگ با حضرت علي(عليه السلام) فرستادند و اين علي(عليه السلام) بود كه توانست پس از رزم جانانه با عمرو، او را به خاك اندازد و در اين باره ابن شهرآشوب نقل مي كند: علي او را بر زمين زد و بر سينه اش نشست و پيامبر جريان خدو انداختن عمرو به چهره مبارك علي و مكث او در كشتن عمرو را كه ديد، گريست و بعد از او پرسيد: چرا ابتدا او را نكشتي؟ گفت: چون او خدو بر صورتم انداخت و بر مادرم دشنام داد، ترسيدم مقابله من با او از سر انتقام و رضايت نفسم باشد. به همين دليل، مكث نمودم.41 از اين رو، حضرت فرمود: «ضربةُ علي يومَ الخندقِ افضلُ مِن عبادةِ الثقلينِ.»42
    در سيره ابن هشام آمده است: در اين جنگ، مرتضي ـ كرم اللّه وجهه ـ علَم پيامبر در پيش كرد و با كفّار جنگ همي كرد تا از ايشان خلقي به قتل آورد و هر كس از كفّار كه با او به جنگ درآمدند، بكشت.»43 در اين باره، حضرت، خود در نامه ده نهج البلاغه و خطبه 33 اشاره كرده است. پيامبر نيز فرمود: «لَمبارزةُ علي افضلُ اعمالِ اُمّتي الي يومَ القيامةِ.»44
    
    مولانا در اين باره شعر زيبايي دارد:
    از علي آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزّه از دغل
    در غزا بر پهلواني دست يافت زود شمشيري بر آورد و شتافت
    او خدو انداخت بر روي علي افتخار هر نبي و هر ولي
    او خدو انداخت بر رويي كه ماه سجده آرد بهر او در سجده گاه
    در زمان شمشير انداخت آن علي كرد او اندر غزايش كاهلي
    گشت حيران آن مبارز زين عمل وز نمودن عفو و رحمت بي محل
    گفت بر من تيغ تيز افراشتي از چه افكندي مرا بگذاشتي؟
    گفت من تيغ از پس حق مي كشم بنده حقم نه مملوك تنم
    فعل من بر دين من باشد گوا شير حقم نيستم شير هوا.
    جنگ خيبر در سال هفتم هجري رخ داد، در حالي كه يهوديان در قلعه ماندند و مسلمانان بر آنان غالب شدند. پسران مهاجر و انصار همه در انتظار بودند كه رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) آن ها را براي فتح خيبر اعزام كند و پرچم فتح را به دست ايشان بدهد، اما حضرت پرسيد: علي كجاست؟ گفتند: مريض است و چشم درد دارد و در جنگ حاضر نشده است. فرمود: او را بياوريد. حضرت علي(عليه السلام)را به اصرار حضرت آوردند و حضرت با آب دهان مباركش او را شفا بخشيد، سپس پرچم فتح را به دست او داد و او را به طرف قلعه هاي خيبر فرستاد و او هم توانست با كندن در خيبر، برخي از دشمنان را اسير و برخي را تار و مار سازد.45 اين امتياز بزرگ از آنِ حضرت علي(عليه السلام) و حق شايسته ايشان بود و كسي توان كسب آن را نداشت و از اين رو، همه ياران بر او غبطه مي خوردند و اين غبطه ها و احساس تقرّب حضرت علي(عليه السلام) نزد پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) به تدريج، به حسادت مهاجر و انصار در حق او مبدّل شدند.
    كسي كه قلعه خيبر گشوده به دست به جنگ بدر ز اهريمنان كشيده دمار
    كسي كه روي مگردانده هيچگه از رزم كسي كه در احد از دشمنان نكرد فرار
    نبي فرستاد و نفرمود تا كه گرد آيند ركابدار نبي چون مهاجر و انصار
    از آن فراز علي را بخواند در برِ خويش وصي كنار نبي آمد و گرفت قرار
    فراز است نبي شد علي كه تا بيند به دست قائد اسلام مظهري زشعار.46

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    حسان بن ثابت در اين باره سروده است:
    و كانَ علي ارمد العين يبتغي دواءً فلّما لم يحسّ مداوياً
    شفاه رسولُ اللّه منه بتفلة فبوركَ مرقياً و بواك راقياً.47
    علاوه بر اين، پس از فتح مكّه و تسليم شدن قريش، كه با جان فشاني حضرت علي(عليه السلام) و به نمايندگي از جانب رسول خدا(صلي الله عليه وآله)تحقق يافت و او يك تنه به شكستن بت ها و پاك سازي خانه خدا از لوث وجود خدايان چوبين پرداخت، اين آيه در مدح او نازل شد: (لَا يَسْتَوِي مِنكُم مِنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قَاتَلَ أُوْلَئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَكُلّاً وَعَدَاللَّهُ الْحُسْنَي وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ)(حديد: 10); آنان كه قبل از شما پيش از فتح مكّه، انفاق جان و جهاد در راه خدا كردند با شما مساوي نيستند، آن ها مقامشان عظيم تر از كساني است كه بعد از فتح، انفاق و جهاد كردند و خدا به همه و عده نيكوترين پاداش داده و خدا به هر چه كنيد آگاه است.
    در خصوص دامادي رسول خدا(صلي الله عليه وآله) كه شهره عام و خاص است، اين حجت حق بر همگان آشكار است كه حضرت علي(عليه السلام)داماد پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله)است و بر هر دوست و دشمني پديدار كه او نهايت تقرّب و محبوبيت را نزد پيامبر و خانواده او دارد و اين امر به اذن الهي صورت گرفت و كسي را ياراي انكار خورشيد نيست.
    نسائي مي نويسد: ابوبكر و عمر فاطمه را از رسول خدا(صلي الله عليه وآله)خواستگاري كردند، اما پيامبر فرمود: فاطمه صغير است و حضرت زهرا(عليها السلام)نيز روي برگرداند، اما وقتي حضرت علي(عليه السلام)به خواستگاري رفت، پيامبر وي را به ازدواجش درآورد.48رسول خدا پس از ازدواج اين زوج آسماني به خانه حضرت فاطمه(عليها السلام)آمد و فرمود: دخترم، به خدا سوگند! نمي خواستم تو را به ازدواج كسي جز بهترين فرد از خويشانم درآورم. سپس برخاست و رفت.49
    
    نتيجه
    با توجه به آنچه ذكر شد و بيان ابعاد تقرّب امام علي(عليه السلام) به پيامبر(صلي الله عليه وآله) و جان نثاري هاي ايشان در راه پيامبر، آيا كسي جز او شايسته و درخور خلافت بر حق رسول خدا هست؟ و آيا هيچ عقل و تدبيري و يا نقل صحيحي مي پذيرد كه علي رغم ماجراي صريح غدير و بيعت علني مردم با حضرت علي(عليه السلام)در آنجا و نزول آيات قرآن و پيغام و بشارت وحي، احدي جز او مي تواند قدم جاي پاي پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) بگذارد و اين رسالت گران بها را تداوم بخشد؟
    تافته از دوش نبي آفتاب خيره در او چشم دل شيخ و شاب
    از لب احمد پي اكمال دين ها بشنو زمزمه راستين!
    اينكه مرا زينت دوش آمده است جان ز ولايش به خروش آمده است
    بعد من او راهبر و رهنماست سرور مردان خدا مرتضاست
    حافظ آيين محمّد بُوَد جلوه اي از پرتو سرمد بود
    ياور من بنده خاص خداست معرفت آموز دل اولياست
    تابش خورشيد زنام علي است سكّه توحيد به نام علي است.
    

 


    پي‌نوشت‌ها
    --------------------------------------------------------------------------------
    1ـ مناقب خوارزمي، ص 2 / علي بن عيسي، كشف الغمه، ج 1، ص 112.
    2ـ به نقل از: محب الدين طبري، ذخائرالعقبي، ص 111.
    3ـ شيخ مفيد، الارشاد، ص 11.
    4ـ به نقل از: محمّدبن جرير طبري، تاريخ طبري (تاريخ الرسل و الملوك)، ج 3، ص 1173.
    5ـ ابن عبدالبرّ القرطبي، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، ج 3، ص 28.
    6ـ رضا معصومي، در خلوت علي، انتشارات حافظ نوين، به نقل از: ابن يمين فريومدي.
    7ـ نهج البلاغه، ترجمه علي اصغر فقيهي، خطبه قاصعه، تهران، مشرقين، 1383، ص 139.
    8ـ همان، ص 192.
    9ـ نهج البلاغه، خطبه 31.
    10ـ نهج البلاغه، خطبه 71.
    11ـ رضا معصومي، پيشين، ص 79، به نقل از: مولانا جلال الدين مولوي.
    12ـ نهج البلاغه، خطبه قاصعه، ص 220.
    13ـ محب الدين طبري، پيشين، ص 60 / علي بن عيسي، پيشين، ج 1، ص 79 / نهج البلاغه، خطبه قاصعه 192.
    14ـ نهج البلاغه، خطبه قاصعه، 192
    15ـ محمّدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 39، ص 212.
    16ـ مرتضي مطهري، حكمت ها و اندرزها، تهران، صدرا، ص 139.
    17 قطب الدين نيشابوري، ديوان شعر امام علي(عليه السلام)، ش 151، ص 232.
    18ـ نهج البلاغه، نامه 45.
    19ـ علي بن عيسي، پيشين، ج 1، ص 99 / مناقب خوارزمي، ص 28.
    20ـ احمدبن حنبل، مسند، ج 1، ص 19.
    21ـ مولانا جلال الدين محمّد مولوي.
    22ـ محب الدين طبري، پيشين، ص 82.
    23ـ احمدبن حنبل، پيشين، ج 1، ص 16.
    24ـ «صاحب سرّي علي بن ابي طالب» به نقل از: ينابيع الموده، ناب 56 و 187.
    25ـ حسكاني، شواهدالتنزيل، ج 1، ص 234 و ج 2، ص 244.
    26ـ كليات ديوان علي در شعر شاعران (بيعت با خورشيد)، چ يازدهم، تهران، زرّين، 1373، ص 98، به نقل از: كسائي مروزي.
    27ـ محب الدين طبري، پيشين، ص 131 / محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 3، ص 1172.
    28ـ محمدعلي صفري (زرافشان)، بيعت با خورشيد، ص 63.
    29ـ ابن هشام، سيرة النبي، ج 2، ص 126 / ابن سعد، طبقات، ج 2، ص 65.
    30ـ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 256.
    31ـ همان، ج 14، ص 64.
    32ـ به نقل از: قطب الدين ابوالحسين بيهقي نيشابوري، مجموعه اشعار منسوب به امام علي(عليه السلام)، شعر شماره 275، ص 360.
    33ـ به نقل از: ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 127.
    34ـ به نقل از: قطب الدين ابوالحسين بيهقي نيشابوري، پيشين، ترجمه ابوالقاسم امامي، تهران، اسوه، 1379، ص 172.
    35ـ محمّدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 9، ص 48.
    36ـ ر.ك: تفسير كشف الاسرار، ج 1، ص 554.
    37ـ يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 22.
    38ـ تذكرة الخواص، ص 41 به نقل از: ابن عبّاس.
    39ـ ابن هشام، سيرة النبي، ج 2، ص 124.
    40ـ نهج البلاغه، خطبه قاصعه.
    41ـ ابن شهرآشوب، پيشين، ج 1، ص 2.
    42ـ علي بن عيسي، پيشين، ج 1، ص 150 / محمّدباقر مجلسي، پيشين، ج 41، ص 91.
    43ـ ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 662.
    44ـ عبدالمجيد آيتي، تاريخ پيامبر و اسلام، ص 295.
    45ـ ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 364.
    46ـ كليات ديوان علي در شعر شاعران، ص 126.
    47ـ محمدبن جرير طبري، پيشين، ج 3، ص 546 / شيخ مفيد، ارشاد، ص 114.
    48ـ به نقل از: خصائص اميرالمؤمنين، ح 120، ص 114.
    49ـ همان، ح 136، ص 116.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)3

 

عنوان :        وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)3

صاحب    ا ثر :      آيت الله سبحانى

                

منبع :     سايت ستاد پاسخگويي به مسايل ديني

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    



    در آيه ياد شده قبل از جمله‏هاى «و تعزروه و...» جمله «لتومنوا بالله و رسوله» وارد شده است اكنون بايد ديد مرجع ضمائر «و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلاً» چيست؟
    
    هرگاه بگوئيم هر سه ضمير به لفظ «الله» بر مى‏گردد، در اين صورت احكام وارده در آيه مربوط به خدا بوده و از قلمرو بحث ما خارج خواهد بود.
    
    ولى اگر بگوئيم دو ضمير نخست در جمله‏هاى (تعزروه و توقروه) مربوط به «رسول» است و ضمير سوم در جمله «وتسبحوه» مربوط به خدا است، طبعا دو حكم نخست (نصرت پيامبر و تكريم او) وظيفه اسلامى هر مسلمانى نسبت به پيامبر خواهد بود.
    
    از اين جهت برخى از «قراء» پس از جمله «توقروه» وقف را لازم دانسته تا احكام مربوط به پيامبر، با حكم مربوط به خدا، به هم آميخته نشود.
    
    البته در متن آيه گواهى بر تعيين يكى از دو احتمال وجود ندارد اما با توجه به اين كار آيه ديگر لفظ «عزروه» را درباره وظيفه مؤمنان نسبت به پيامبر به كار برده است مى‏توان گفت كه احتمال دوم بر احتمال نخست برترى دارد چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «فالذين آمنوا به عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون» (اعراف /157)
    
    «آنانكه به او ايمان آورده و او را گرامى داشته و يارى نموده‏اند و از نوريكه همراه او نازل شده پيروى نموده‏اند آنان رستگارانند».
    
    و نيز درباره مطلق پيامبران مى‏فرمايد:
    
    «و امنتم برسلى و عزر توهم و اقرضتم الله قرضاً حسناً» (مائده /12).
    
    «به پيامبران من ايمان آورديد و آنان را يارى نموديد و خدا را وام نيكو داده‏ايد؟».
    
    در اين آيه نيز خود مؤمنان را به «احترام» پيامبران دعوت مى‏كند.
    
    ب: متانت در سخن گفتن‏
    در اين مورد به آياتى كه در سوره «حجرات» وارد شده است، اكتفاء مى‏ورزيم:
    
    «يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصوتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون»(حجرات /2).
    
    «اى افراد با ايمان! صداى خود را بلندتر از صداى پيامبر نكنيد و با او بلند سخن نگوئيد (فرياد نزنيد) همانطور كه با يكديگر بلند سخن مى‏گوئيد، تا مبادا پاداش عمل شما بدون توجه از بين برود».
    
    2- «ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الدين امتحن الله قلوبهم للتفوى لهم مغفرة و اجرعظيم» (حجرات /3).
    
    «آنهائى كه از صداى خويش در (محضر پيامبر) مى‏كاهند، كسانى هستند كه خداوند دلهاى آنان را براى پرهيزگارى آزموده است براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ است».
    
    3- «ان الذين ينادونك من و راء الحجرات اكثرهم لا يعقلون» (حجرات /4)
    
    «آنان كه تو را از بيرون اطاق بلند صدا مى‏زنند بيشترشان نمى‏فهمند».
    
    4- «ولو انهم صبروا حتى تخرج اليهم لكان خيراً لهم و الله غفور رحيم».(حجرات /5).
    
    «اگر آنان صبر مى‏كردند تا خود بيرون آئى براى آنها بهتر بود، خداوند آمرزنده و مهربان است».
    
    جامعه خشن: پيامبر كه داراى روح لطيف و فردى آزاده بود، گرفتار افرادى شده بود كه از بسيارى از مزاياى اخلاقى دور بودند و با شخصيتى مانند رسول اكرم طورى سخن مى‏گفتند كه گوئى با يك فرد چوپان سخن مى‏گويند.
    
    در سال نهم هجرت كه آن را «عام الوفود» مى‏نامند، هيئت و دسته‏هاى مختلفى از قبائل اطراف براى تشرف به اسلام به مدينه مى‏آمدند، و وقت و بى وقت پشت در اطاق پيامبر كه با مسجد چندان فاصله نداشت مى‏ايستادند، فرياد مى‏كشيدند كه «يا محمد اخرج: اى محمد ازاطاق بيرون بيا!» 1 اين كار علاوه بر اين كه استراحت رسول خدا را بهم مى‏زد يك نوع بى احترامى به شخصيتى مانند پيامبر (ص) بود و لذا قرآن در آيه چهارم اين سوره اين گونه افراد را كم فهم و بى خرد شمرده است .
    
    او نه تنها در اين قسمت از آداب معاشرت، از بيگانگان و عربهاى بيابانى ناراحتى داشت، بلكه برخى از ياران و اصحاب نزديك آن حضرت هم، ادب سخن را در محضر وى مراعات نمى‏كردند.
    
    بخارى محدث معروف جهان تسنن مى‏نويسد: هيئتى به نمايندگى از قبيله «بنى تميم» وارد مدينه شد، هر كدام از ابى‏بكر و عمر، شخصى را براى ملاقات با آنها معين نمودند، اختلاف آنان در تعيين آن فرد منجر به مشاجره شد و داد و فرياد آنان در محضر پيامبر (ص) باعث رنجش خاطر او گرديد براى جلوگيرى از تكرار اين حركات ناشايست در محضر آن پيشواى بزرگ، آيه دوم و سوم نازل گرديد و اين عمل را آنچنان بد شمرد كه نتيجه آن «حبط» اعمال معرفى گرديد. 2
    
    اين احترامات مخصوص زمان پيامبر نيست - اگر پيامبر در حال حيات احترام دارد پس از وفات نيز همان احترام را خواهد داشت، حتى موقعى كه عايشه در شهادت حسن بن على (ع) در كنار قبر پيامبر (ص) سروصدا به راه انداخت و به كمك دسته‏اى از دفن فرزند پيامبر كنار قبر جدش جلوگيرى به عمل آورد، حسين بن على (ع) براى خاموش كردند وى اين آيه را خواند:
    
    «يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى» سپس اين جمله را فرمود: «ان الله حرم من المؤمنين امواتا ما حرم منهم احياء: خداوند انجام هر نوع عملى را كه درباره شخص مؤمن در حال حيات او تحريم كرده، در حال مرگ وى نيز تحريم نموده است» 3
    
    همانطور كه دانشمندان از اين آيه فهميده‏اند اين قبيل احترامات به پيامبر عظيم اختصاص ندارد، بلكه همه پيشوايان اسلام، و علما و اساتيد و پدران و مادران و عموم بزرگان از اين گونه احترام‏ها بايد برخوردار باشند، از اين جهت در حرمها و آستانه‏هاى مقدس، بايد از داد و فرياد و امثال آن، خوددارى نمود.
    
    3- مجادله با پيامبر ممنوع است
    مجادله و استدلال با مسلمات طرف بر ضد او، يكى از طرق استدلال است كه در اسلام به آن دعوت شده است آنجا كه خدا به پيامبر دستور مى‏دهد كه «وجادلهم بالتى هى احسن» (نمل /125) با آنه با شيوه‏زيبا به جدال برخيز».
    
    ولى مع الوصف مجادله و مناقشه با پيامبر حرام و ممنوع است و مقصود آن همان «مراء» و تعصب بر باطل مى‏باشد، چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «و من يشاقق الرسول من بعدما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصيراً» (نساء /115).
    
    «هر كس كه با پيامبر پس از روشن شدن نشانه حق، به جدال برخيزد و از غير راه مؤمنان پيروى كند وارد دوزخ مى‏سازيم چه سرانجام بدى است».
    
    جمله «من بعد ما تبين له الهدى» بيانگر همين واقعيت است و اين كه هدف را «مناقشه» حقيقت يابى نبوده و جز لجاجت، چيزى در كار نباشد.
    
    با اين بيان مفاد ديگر آياتى كه مجادله با پيامبر را نكوهش مى‏كند، روشن مى‏گردد چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «يجادلونك فى الحق بعدما تبيين (انفال /6): با تو پس از روشن كردن واقعيتها مجادله مى‏كنند».
    
    اين نوع مجادله‏ها كه براى حقيقت يابى و واقع بينى صورت نمى‏گيرد، حرام و ممنوع است ولى اگر طرف به خاطر درك حقيقت از در جدال وارد شود و سرانجام پس از روشن گشتن حق، از حق پيروى نمايد هرگز حرام نبوده و پيامبر نيز به اين نوع مذاكره‏ها گوش فرا مى‏دهد و مجادله مردم نجران با پيامبر اين نوع از مجادله بود قرآن آن را در سوره آل عمران آيه‏هاى 59 - 60 نقل نموده است .
    
    4- رعايت وقت پيامبر (ص)
    برخى از ياران پيامبر خواستار آن بودند كه پيامبر وقت خصوصى در اختيار آنان بگذارد ولى موافقت با اين درخواست، مايه اتلاف وقت گرانبهاى پيامبر بود.
    
    از طرف ديگر بستن اين باب به طور كلى مقرون به مصلحت نبود، زيرا چه بسا مطالبى بايد به طور خصوصى به پيامبر برسد و ديگرى از آن آگاه نگردد، در اين موقع براى جلوگيرى از تفويت وقت پيامبر، مقرر شد كه هر كس بخواهد، با پيامبر خصوصى سخن بگويد، بايد قبلاً مبلغى به عنوان صدقه بپردازد تا از اين طريق، فقط كسانى كه واقعاً كار جدى دارند، به طور خصوصى سخن بگويند.
    
    اين حكم الهى روى مصالحى هر چند بعدها نسخ شد ولى عملاً ثابت نمود كه اين گروه براى وقت گرانبهاى پيامبر به اندازه يك دينار ارزش قائل نبودند و لذا پس از نزول آيه احدى از آنان حاضر به «نجوى» با پيامبر نشد زيرا شرط لازم آن اين بود كه يك دينار، قبلاً به عنوان «صدقه» بپردازند فقط در اين ميان، اميرمؤمنان به اين آيه عمل نمود و چون كار ضرورى داشت يك دينار صدقه داد آنگاه با پيامبر به «نجوى» پرداخت.
    
    مجاهد وقتاده مى‏گويند: احدى پس از اين حكم با پيامبر «نجوى» نكرد جز على بن ابى طالب (ع) يك دينار صدقه داد و به طور خصوصى با پيامبر به سخن پرداخت 4.
    
    قرآن در اين مورد مى‏فرمايد:
    
    «يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجويكم صدقة ذلك خيرلكم و اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم ءاشفقتم ان تقدموا بين يدى نجويكم صدقات فاذلم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلوة و اتو الزكوة و اطيعوا الله و رسوله و الله خبير بما تعملون» (مجادله /12-13).
    
    «اى افراد با ايمان هر موقع بخواهيد با پيامبر سرى سخن بگوئيد، پيش از آن صدقه‏اى بدهيد اين كار براى شما نيكو و مايه پاكيزگى است اگر چيزى براى دادن صدقه نيافتيد در اين صورت خدا آمرزنده و مهربان است، آيا از «فقر» ترسيديد، از اينكه پيش از «نجوى» صدقه‏اى بدهيد اكنون كه انجام نداديد و خدا نيز توبه شما را پذيرفت نماز را بپا داريد و زكات بدهيد، خدا و پيامبر او را اطاعت كنيد، خدا از آنچه كه انجام دهيد آگاه است».
    
    5- ايذاء و آزار پيامبر حرام است
    يكى از محرمات در اسلام، ايذاء مسلمان است و اين حكم به پيامبر اختصاص ندارد ولى تحريم آن درباره پيامبر، از تأكيد بيشترى برخوردار است از اين جهت در آيات قرآن روى تحريم ايذاء پيامبر تأكيد شده مى‏فرمايد:
    
    «ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعدالهم عذاباً مهيناً» (احزاب /57)
    
    «آنان كه خدا و پيامبر او را آزار مى‏دهند، در دنيا و آخرت، مورد لعن الهى قرار مى‏گيرند و براى آنان در آخرت عذاب خوار كننده‏اى است».

 

 

ادامه دارد...

جواد اکبری

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر (ص)در عهد مكي3

عنوان :             شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر (ص)در عهد مكي3

صاحب اثر : محسن الويري

                

منبع :         فصلنامه پژوهشي دانشگاه امام صادق(ع) شماره 21

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

  7. ارائه الگوي عملي اخلاقي: بدون ترديد از جمله عوامل بسيار مهم در سرعت گسترش دعوت پيامبر(ص) ارائه الگويي عملي از رفتار و منش و شخصيت خود بود. اسوه حسنه اي كه بعدها قرآن نيز بر آن تأكيد كرد.[22]
    8. حضور در اجتماعات قريش: پيامبر(ص) در اجتماعات قريش نيز حاضر مي شد (طبري، ج2، 77) طبعاً اين مسأله مي توانست زمينه ساز صحبت ها و برخوردهاي فرهنگي مناسب باشد.
    9. هجرت: هجرت مسلمانان به حبشه را بايد يكي دگر از روشهاي تبليغي اسلام شمرد كه از چند نظر قابل توجه است: 1. يافتن فضايي مناسب براي آرامش و آسايش مسلمانان و انجام آزادانه شعاير ديني 2. گستراندن مرزهاي دعوت اسلامي و تلاش براي انتشار اسلام. به عنوان مثال در ماجراي هجرت به حبشه ظاهراً مسلمانان توانستند جمعي از اشراف حبشه را به دين اسلام بگروانند.[23] پس از هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه، ابوبكر نيز از پيامبر(ص) براي هجرت اذن خواست و حضرت به او اجازه داد و او مكه را ترك كرد و به نزد احابيش رفت.[24]
    10. هم نشيني با محرومان: از نكات قابل توجه دعوت پيامبر(ص) تكيه بر مستضعفان و طبقات پايين جامعه بوده است، مولف كتاب پيامبري و انقلاب مي نويسد:
    “پس از سوره عبس رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم براي تبليغ به سراغ توانگران و سران و متنفذان قبايل نمي رود مگر كسي كه از آنان كه آمادگي براي پذيرش حق نشان مي دهد. كفار مكه متوجه اين تغيير رويه مي شوند و از آياتي كه در اين خصوص آمده است اطلاع پيدا مي كنند.” (فارسي، 233)
    ولي وضعيت زندگي نخستين ايمان آورندگان حكايت از آن دارد كه پيامبر(ص) از همان آغاز دعوت نيز جايگاه و منزلت ويژه اي براي توانگران در نظر نگرفته بود. همنشيني پيامبر(ص) با اقشار پايين جامعه تاثير بسياري در سرعت گسترش دعوت در ميان توده هاي مردم داشت. گفته مي شود جمعي از اشراف و بزرگان قريش به نزد پيامبر(ص) رفتند و به او گفتند ما مي خواهيم به سخنان توگوش فرا دهيم و در آن تأمل نماييم ولي همنشيني تو با بردگاني كه تو را احاطه كرده اند و تهيدستاني كه شايسته نيست ما در كنار آنها بنشينيم مانع اين امر است. ما نزد تو آمده ايم كه براي ما مجلسي ويژه كه بردگان و فقيران در آن نباشند ترتيب دهي. عمربن الخطاب اين نظر را پسنديد و حتي ظاهراً براي تهيه مقدمات اين مجلس نيز اقداماتي به عمل آمد. ولي با نزول آياتي از سوره كهف خداوند پيامبر(ص) را از چنين اقدامي بازداشت (طبرسي، مجمع البيان، ج3، 465):
    “واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداوه و العشي يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينه الحيوه الدنيا و لاتطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هويه و كان امره فرطاـ و قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر…” (كهف/28 و 29)[25]
    11. صبر در برابر آزارها و پرهيز از برخورد تند با آزاردهندگان: بدون ترديد نرمخويي پيامبر(ص) در برابر ايذاء و آزار قريش تأثير فرهنگي و تبليغي فراوان داشت و به گسترش دعوت در مكه مدد رساند. قريش به طعنه نام مبارك پيامبر(ص) را به جاي “محمد”، “مذمم” مي خواندند و سپس آن بزرگوار را سب و هجو مي كردند و پيامبر(ص) مي فرمود آيا در شگفت نيستيد كه خداوند چگونه مرا از آزار قريش در امان مي دارد؟ آنها مذمم را سب و هجو مي كنند و حال آن كه من محمد هستم (ابن هشام، ج1، 382). پيامبر(ص) در مقابل خيره سري ها و اذيت و آزار قريش سكوت مي كردند و با وجود رفتار ناپسند قريش همچنان آنها را نصيحت مي كرد و به رهايي از آنچه در آن گرفتار بودند فرا مي خواند (ابن هشام، ج2، 22 و 50). شايد هيچ برخورد تند و خشونت آميز در ايام حضور در مكه از آن حضرت گزارش نشده است. گاه آن حضرت پس از شنيدن سخنان مشركان و وعده ها و وعيدهاي آنان به آن پاسخ مي داد و گاه در اين پاسخها به قرآن نيز استناد مي كرد (ابن هشام، ج1، 316). آن حضرت حتي در مقابل اهانت هايي مانند پرتاب شكمبه گوسفند و سنگ نيز رفتاري تند و خشن در پيش نمي گرفت و با پناه گرفتن زير سنگي خود را در امان نگاه مي داشت و نماز مي خواند (طبري، ج2، 79). به نوشته مؤلف كتاب الحرب النفسيه ضد الاسلام في مكه پيامبر(ص) با جنگ رواني مشركان مكه به روشهاي زير مقابله نمود: 1. منسجم كردن جامعه داخلي مكه و بستن راه نفوذ جنگ رواني مانند آنچه در ماجراي شعب ابي طالب شاهد آن هستيم. 2. پيش گرفتن سياست صبر و مقابله 3. رويارويي با كفار مكه 4. آهنگ دعوت در سرزميني ديگر 5. تأليف قلوب غيرمسلمين (كحيل، 194-135)
    12. نگارش نامه: گرچه پيامبر(ص) بيشترين بهره برداري از شيوه ارتباط مكتوب را به عنوان يكي از روشهاي ارتباطي در مدينه داشت ولي به استناد پاره اي قرائن، در ماجراي هجرت مسلمانان به مدينه نيز پيامبر(ص) نامه اي به نجاشي نوشت (ابن اسحاق، 210) و آن را به وسيله عمرو بن اميه به نزد نجاشي فرستاد و در آن نامه به نجاشي توصيه كرد كه به جعفر و يارانش اكرام نمايد.[26]
    13. اعزام مبلغ: پيامبر(ص) به همراه بيعت كنندگان از شهر يثرب، مصعب بن عمير را براي خواندن قرآن و بيان احكام و معارف و تعاليم دين اسلام روانه داشت. پيامبر(ص) بعدها از اين روش يعني اعزام مبلغان براي شناساندن دين مبين اسلام به فراواني استفاده كرد و بهاي سنگيني نيز براي اين كار پرداخت. شهادت جمعي از مسلمانان در حادثه رجيع و بئر معونه در سال چهارم هجري در جريان يك اعزام تبليغي اتفاق افتاد.[27]
    14. بهره گيري از زمينه هاي عاطفي و رواني: پيامبر(ص) از زمينه هاي رواني مناسب براي گسترش دعوت خويش بهره مي جست.[28] آن حضرت وقتي در آغاز مرحلة دعوت گستردة خود از قريش پرسيد: «آيا تاكنون شنيده ايد من دروغ بگويم؟» (طبري، ج2، 61) ذهنيت مثبت مردم دربارة خود را سرمايه اي براي آماده سازي فضاي ارتباطي قرار داد تا بتواند با آساني بيشتري دعوت خويش را عرضه كند. اعتراف و هشدار نضر بن حارث در اين زمينه حايز اهميت بسيار است كه گفت:
    “يا معشر قريش، انه والله قد نزل بكم امر ما اتيتم له بحيله بعد، قد كان محمد فيكم غلاما حدثا: ارضاكم فيكم و اصدقكم حديثا و اعظمكم امانه…” (ابن هشام، ج1، 320)
    “اي قريشيان! قسم به خدا به پديده اي دچار شده ايد كه تاكنون چاره اي براي آن نينديشيده ايد، محمد (از همان زمان كه) نوجواني كم سن و سال در ميان شما بود از هيچ كس به انداز او خشنود نبوديد و راستگوترين شما و امانتدارترين شما به شمار مي آمد….”
    
    نتيجه گيري
    براساس آموزه هاي ترديدناپذير ديني، هدف پيامبر(ص) و دين جديدي كه عرضه نمود تأمين سعادت اخروي بشر براساس گونه اي خاص از زندگي در اين دنيا بوده است. پيامبر(ص) مي بايست هم محتواي فكري لازم در اين زمينه را ـ نه تنها براي مردم عصر خود، بلكه براي همه بشريت ـ عرضه نمايد و هم زمينة جلب توجه و ايجاد رغبت به اين دين و پايبندي به تعاليم و احكام آن را در دل مردم ايجاد نمايد. بدون شك پيامبر(ص) براي اراية نمونه اي عملي و قابل تحقق از آن چه بر زبان مي آورد و يا در لابلاي آيات قرآني منعكس بود بايد دست به تشكيل حكومت مي زد ولي چون محيط مكه ظرفيت لازم را براي اين كار از خود نشان نداد به ناچار حضرتش پا از مكه بيرون نهاد و تشكيل جامعه نمونه اسلامي را در شهر مدينه پي گرفت. از اين زاويه كه به موضوع نگريسته شود مجموع فعاليتهاي پيامبر(ص) در مكه از دو نظر اهميت خاص مي يابد: يكي از نظر نوع تلاش هاي حضرت براي ايجاد علاقمندي و جلب توجه در مردم نخستين جامعه اي كه مخاطب وحي قرار گرفته اند و ديگري از نظر مقدمه و زمينه ساز بودن اين فعاليت ها براي تشكيل يك جامعة نمونة اسلامي. حال با اين مقدمه، در نگاهي كلي، جهت گيري، اهداف و نيز دستاوردهاي مجموع فعاليت هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص) در مكه را مي توان به شرح زير تحليل و دسته بندي كرد:
    الف ـ تربيت روحي و رواني مردم و تحول فرهنگي: هدف اصلي دعوت پيامبر(ص) در مكه ، تحول روحي و فرهنگي مردم و بر هم زدن نظام فكري موجود و جايگزين كردن يك نظام فكري و فرهنگي جديد بود تا در اين مسير نيروي لازم را براي جامعه اسلامي و نمونه در مدينه تربيت نمايد.[29] محتواي آيات مكي و مقايسة آن با آيات مدني و تكية اصلي آيات مكي بر مسائل اخلاقي و اعتقادي كه در متن مقاله به آن اشاره شد مي تواند تأييد كننده اين ديدگاه باشد. از اين نكته مي توان مقدم بودن تربيت فرهنگي بر تشكيل نظام سياسي را برداشت كرد. همين نكته نيز از مقايسه مفاد فرهنگي و پيمان نخست عقبه (بيعه العقبه الاولي) و مفاد سياسي و نظامي دومين پيمان عقبه (بيعه العقبه الثانيه) با تازه مسلمانان مدينه برداشت مي شود.[30]
    ب ـ نشان دادن جهاني بودن دعوت: فراگير شدن دعوت و نشان دادن ابعاد جهاني اين پيام حتي پيش از هجرت به مدينه نيز مورد توجه بوده است. نزول آياتي درباره اديان پيشين و مسلمان شدن گروهي از مسيحيان و نزول آياتي كه با خطاب يا ايها الناس آغاز مي شوند در اين زمينه شايان توجه هستند (فارسي، 278-275) آياتي مانند: “و ما ارسلناك الا كافه للناس بشيراً و نذيراً و لكن اكثر الناس لايعلمون” (سبا/28) و “يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعاً” (اعراف/57) و “ما ارسلناك الا رحمه للعالمين” (انبياء/107) و “تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً” (فرقان/1) . همچنين اسلام آوردن افرادي از ديگر سرزمين ها مانند بلال حبشي و صهيب رومي و سلمان فارسي در مكه و سخن الهام بخش پيامبر(ص) دربارة آنها كه به ترتيب آن ها را اولين ميوة حبشه و اولين ميوه روم و اولين ميوه ايران ناميد نيز شاهد اصرار پيامبر(ص) بر نشان دادن ابعاد جهاني دين اسلام است (آرنولد، 24).
    ج ـ كشاندن دعوت به مرزهاي بيرون مكه و زمينه سازي براي فراگير كردن آنها: در اوج مخالفت ها و دشواري هاي نشر دعوت، اسلام آرام آرام در ميان همه تيره هاي قبيله قريش نفوذ مي كرد و بر دامنه پيروان آن افزوده مي شد.[31]
    قراين زيادي حكايت از اين مي كند كه سال ها پيش از هجرت، خبر بعثت و رسالت پيامبر(ص) در ديگر شهرها و قبايل نيز پيچيده بود. به عنوان نمونه طفيل بن عمرو دوسي قبيله دوس را به اسلام فرا خوانده بود (ابن هشام، ج2، 24). پاره اي از مورخان از انتشار اسلام در حبشه و اسلام آوردن اشراف حبشه در پي هجرت مسلمانان به اين سرزمين خبر داده اند (طبري، ج2، 69). ميزان گسترش اسلام در ميان قبايل عرب به حدي بود كه قريش ـ پس از هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه ـ بر همين اساس و به عنوان يكي از راههاي جلوگيري از آن تصميم به انعقاد پيمان براي تحريم روابط با مسلمانان گرفتند (طبري، ج2، 74).
    در مدينه نيز ذكر پيامبر(ص) به ميان بود (ابن هشام، ج1، ص 302-301) و به همين دليل حتي پيش از پيمان هاي عقبه اولي و ثانيه اسلام در مدينه طرفداران و پيرواني يافته بود (اين هشام، ج2، 70). ابن هشام مي گويد يك سال پيش از پيمان عقبه اولي وقتي پيامبر(ص) در موسم حج با شش تن از خزرجيان ملاقات كرد و آنها را به اسلام دعوت كرد، آنها اسلام آوردند و پيام رسان اسلام در يثرب شدند. اسلام در يثرب به گونه اي رواج يافت كه هيچ منزلي از منازل مرم اين شهر نبود مگر اينكه در آنجا ذكري از رسول الله به ميان بود.[32] به نوشته طبري كساني كه از مدينه براي انعقاد پيمان عقبه ثانيه با پيامبر(ص) ملاقات كردند نمايندگان و روساي نو مسلمانان مدينه بودند.[33]
    د ـ اثبات لزوم انعطاف‏ پذيري در بهره گيري از ابزارها و روشهاي تبليغ ديني: همان گونه كه در متن مقاله به تفصيل نسبي بيان شد پيامبر(ص) متناسب با شرايط مختلف از ابزارها و روشهاي مختلف فرهنگي و ارتباطي براي تبليغ ديني بهره مي جست و ضمن حفظ اصول و اهداف ديني هيچ گاه با مخاطبان متعدد به روشي واحد و تغييرناپذير برخورد نمي كرد. درس بزرگي كه از اين خط مشي پيامبر(ص) براي تبليغ ديني در عصر حاضر مي توان گرفت بر كسي پوشيده نيست.

 

جواد اکبری

    
    يادداشت ها:
    -------------------------------------------------------------------------------
    ? استاديار دانشكده معارف اسلامي و فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (ع)
    --------------------------------------------------------------------------------
    [1] . اين كتاب با عنوان “نگرشي بر جنگ رواني در صدر اسلام” به زبان فارسي ترجمه شده است.
    [2] . دربارة دلالتها و حيطه هاي مفهومي واژه هاي ”تبليغ“ و ”دعوت“ كه براي رعايت اختصار از متن مقاله حذف شده است ر.ك. الالوري، ص 23 به بعد؛ خندان، تبليغ اسلامي و دانش ارتباطات اجتماعي، صص 15-51 و 94-96؛ المسؤولية الاعلامية في الاسلام، صص 45-52؛ غلوش، ص 227 و ص 271؛ المصري، ص 62 و علوان، وجوب تبليغ الدعوة؛ و مدخل
DA’WAH در Encyclopedia of Modern Islamic Word بخش اول با عنوان QUR’ANIC CONCEPTS.
    [3] . يكي از نويسندگان معاصر بدون ذكر سند ادعا كرده است كه وقتي پيامبر در نخستين روز بعثت خويش دعوت اسلامي را بر علي (ع) عرضه كرد علي گفت كه پس از مشورت با ابوطالب تصميم خواهم گرفت و پيامبر گفت: يا علي إذا لم تسلم فاكتم يعني اگر اسلام نمي آوري دعوت مرا پنهان كن و آن را فاش نكن. (الحربي، ص 178)
    [4] . ابن سعد، ج1، ص 247 به نوشتة ابن سعد اين ماجرا در منزل ارقم اتفاق افتاد.
    [5] . برخي اين سوره را نخستين سوره نازل شده بر پيامبر مي دانند، ر.ك. سيوطي، الاتقان، ج1 ص 32
    [6] . عده اي حتي اعتقاد دارند كه اين سوره نخستين سوره نازل شده بر پيامبر است. ر.ك. طبرسي، ج5، ص 384 و طباطبايي، ج20، ص 79
    [7] . براي برداشتهايي تبليغي از سورة مدثر ر.ك. حمزه، صص 109-110
    [8] . درباره دلالت سوره عصر بر وجوب تبليغ دعوت ر.ك. علوان، صص 9-10
    [9] . به عنوان مثال به نوشته ابن هشام ابوبكر بعد از اسلام آوردن، اسلام خويش را آشكار كرد و مردم را به خدا و رسولش دعوت كرد. و كساني چون عثمان بن عفان و زبير بن عوام و عبدالرحمن بن عوف و طلحه بن عبيدالله به دست او اسلام آوردند. ر.ك. ابن هشام، ج1، صص 266-269؛ و سخن منقول از رسول اكرم درباره ابوبكر كه فرمود: “ما دعوت احداً الي الاسلام الا كانت فيه عنده كبوه….” (ابن هشام، ج1، ص 269) نيز به صورت تلويحي اشاره به علني بودن و گستردگي فعاليت تبليغي پيامبر از همان سالهاي نخست بعثت دارد.
    [10] . براي گردآوري خوبي از احاديث اهل سنت در اين زمينه ر.ك. الحربي، صص 191-196.
    [11] . براي بحثي ديگر دربارة حكمت شروع گسترده تر دعوت از نزديكان ر.ك. الحربي، صص 196-198
    [12] . مؤلف السيره الحلبيه بحثي بالنسبه مشبع در اين زمينه با عنوان “ استخفائه صلي الله عليه و آله و سلم و اصحابه في دار الارقم بن أبي الارقم رضي الله تعالي منهما….” آورده است؛ ابن كثير، ج3، ص 37؛ ابن حجر عسقلاني، ج1، ص 28
    [13] . براي بحثي در اين زمينه ر.ك. الحربي، صص 349-359؛ ابن اسحاق بخشهايي از سيره معروف خود را به مطالبي با عناوين زير اختصاص داده است: “عداوه المشركين” (صص 128-134)، “ما نال اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله وسلم من البلاء و الجهد” (صص 135ـ140)، “من عذب في الله بمكه من المؤمنين” (صص 169ـ173)، “ما نال المسلمين من الاذي” (صص 173ـ175)، “محاوله المشركين لمنع النبي من تبليغ الدين” (صص 187ـ188)، “ما لقي النبي من أذي قومه” (صص 312-314). كاندهلوي نيز باب سوم كتاب حياه الصحابه را به “باب تحمل الشدائد في الله” اختصاص داده است و در اين باب از مطالبي چون “تحمله عليه السلام لشدائد في الدعوه” (صص 255ـ 273) و “تحمل الصحابه الشدائد في الدعوه” (صص 273ـ301)، “تحمل الجوع في الدعوه” (صص 301-323) و “تحمل شده العطش في الدعوه” (صص 324ـ 325) و مانند آن سخن گفته است. بخشهايي از اين شدائد به شكنجه ها و سختگيري هاي مشركان نسبت به تازه مسلمانان در مكه مربوط است.
    [14] . براي بحثي در اين زمينه ر.ك. حمزه، صص 130-132
    [15] . مؤلف السيره الحلبيه نمونه هاي زيادي را در اين زمينه ذكر كرده است، ر.ك. الحلبي الشافعي، ج1، ص 291 به بعد
    [16] . براي رعايت تناسب حجم مقاله با فصلنامه بحث مبسوط مربوط به كاركردهاي فرهنگي – ارتباطي قرآن از متن مقاله حذف شده است و اميد است در فرصتي ديگر در لباس مقاله اي مستقل ارائه شود.
    [17] . در اين زمينه ر.ك. رهبر. صص 366ـ 487؛ سيد محمد، صص 71-77
    [18] . نجيب، الأعلام في ضوء الاسلام، صص 140ـ 141 درباره اذان يكي از مستشرقان پيشينة آن را در يكي از عبادات مسيحيان يافته است و همو احتمال راه يافتن اذان از نماز عشاء رباني يهوديان را نيز منتفي نداسته است (مدخل
ADHAN در EI2). درباره اقامه نيز برخي از مستشرقان اعتقاد دارند كه مسلمانان آن را از آيين يهوديان الهام گرفته اند (مدخل IKAMA در EI2). اين نكته صرف نظر از بطلان ادعاي تأثيرپذيري دين اسلام از اديان پيشين و غفلت مستشرقان از وحدت منشأ اديان كه مي تواند به اشتراكاتي در آيين و آداب بينجامد نشان دهندة نوعي اشتراك در ميان اديان توحيدي در زمينه اين روش تبليغي است.
    [19] . ابن اسحاق، ص 215 با عنوان “قصه النبي صلي الله عليه لما عرض نفسه علي العرب”؛ ابن هشام، ج2، صص 64ـ71؛ كاندهلوي ذيل عناوين همچون “الدعوه للافراد و الاشخاص” (صص 45ـ64)، “الدعوه علي الجماعه” (صص 68ـ71)؛ “الدعوه علي الجامع” (صص 72ـ 73)، الدعوه في مراسم الحج و علي قبائل الاعراب” (صص 73ـ88) مطالبي را در اين زمينه مطرح ساخته است؛ حمزه، صص 75ـ81 با عنوان الاتصال الشخصي و الجمعي و اثره في نشر الدين و جمع كلمه المسلمين و نيز صص 122ـ124.
    [20] . “فاجمعوا فيه رايا واحدا و لاتختلفوا فيكذب بعضكم بعضا و يرد قولكم بعضه بعضاً” ابن هشام، 1، 288
    [21] . درباره خطبه در عصر پيامبر مي توانيد به منابع زير مراجعه نماييد: مدخل
KHUTBA در EI2؛ ضيايي، آيين سخنوري و نگرشي بر تاريخ آن
    [22] . درباره جايگاه معرفي اسوه و الگوي قرآني در دعوت پيامبر ر.ك. عبدالعزيز، ص 81 و بعد از آن و صص 109-122 و نيز براي بررسي بالنسبه جامعي در اين زمينه ر.ك. عباسي مقدم، نقش اسوه ها در تبليغ و تربيت؛ حمزه، صص 65ـ74
    [23] . براي بحثي بالنسبه تفصيل و تحليلي ر.ك،الحربي صص 378ـ388 وي هجرت به حبشه را نتيجة يك بررسي عميق و دقيق شمرده است. درباره پاسخ به پرسشهايي در زمينه هجرت به حبشه همچنين ر.ك. ابوخليل، صص 28ـ33.
    [24] . ابن هشام، ج2، ص 12 و براي اطلاع از ادامه ماجرا نيز به صفحات بعد همين منبع مراجعه كنيد.
    [25] . براي بحثي كوتاه درباره حكمت سبقت جستن محرومان و مستعفان براي پذيرش اسلام، ر.ك. الحربي، صص 189ـ191
    [26] . طبرسي، اعلام الوري، صص 45ـ46؛ الحاكم النيسابوري، ج2، 623ـ624 (وي متن نامه را نقل كرده ولي از نام و حمايت از جعفر در آن ذكري به ميان نيست) وبه نقل از آنها يوسفي غروي، موسوعه التاريخ الاسلامي، ص 567.
    [27] . براي بحثي درباره تربيت دعات و مبلغان در مرحله مكي.رك. الحربي، صص 399ـ410.
    [28] . براي بحثي در اين زمينه ر.ك. حمزه، ص 105
    [29] . براي بحثي دربارة نتايج دعوت مكي از نظر تربيت نيرو ر.ك. الحربي. صص 439ـ 445
    [30] . براي اطلاع از مفاد اين پيمانها ر.ك. ابن هشام، ج2، ص 75 و ص 84.
    [31] . ثم ان الاسلام جعل يفشو بمكه في قبايل قريش في الرجال و النسا. ابن هشام، ج1، ص 315.
    [32] . ابن هشام، ج2، صص 72ـ73: “فلما قدموا المدينه الي قومهم ذكروا لهم رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و دعوهم الي الاسلام حتي فشا فيهم، فلم تبق دار من دور الانصار الا و فيها ذكر من رسول الله صلي الله عليه و (آله) و سلم؛ طبري، ج2، ص 87.
    [33] . طبري، ج2، ص 95: ثم انه جاء رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من المدينه سبعون نقيباً روؤس الذين اسلموا فوافوه بالحج فبايعوه بالعقبه.
    
    منابع:
    1. آرنولد، سر توماس، تاريخ گسترش اسلام، ترجمه: ابوالفضل عزتي. تهران: دانشگاه. تهران، 1358 ش.
    2. آل فقيه، الشيخ محمد جواد. عمار بن ياسر. بيروت: دارالتعارف للمطبوعات. 1412 ق./ 1992م.
    3. آل نواب، عبدالرب نواب الدين. الدعوه الي الله تعالي: دراسه مستوحاه من سوره النمل. بيروت: الدار الشاميه، دمشق: دار القلم، ط1، 1410ق./ 1990م.
    4. ابن اسحاق بن يسار، محمد. سيره ابن اسحاق المسماه بكتاب المبتدأ و المبعث و المغازي. تحقيق و تعليق محمد حميدالله. قونيه: اداره النشر و التوزيع. 1401ق./ 1981م.
    5. ابن حجر العسقلاني، شهاب الدين ابوالفضل احمد بن علي. الاصابه في تمييز الصحابه. بيروت: دار احياء التراث العربي (افست از نسخة چاپ مراكش در سال 1328 ق.)
    6. ابن سعد، الطبقات الكبري. 8 جلد. بيروت: دار احياء التراث العربي. 1452ق./ 1985م.
    7. ابن عبدالبر، يوسف بن عبدالله. الاستيعاب في معرفه الاصحاب (في هامش الاصابه في تمييز الصحابه) بيروت: دار احياء التراث العربي (افست از روي نسخه چاپ مراكش در سال 1328 ق.)
    8. ابن القيم الجوزي، زاد المعارف في هدي خير العباد. راجعه و قدم له: طه عبدالرؤوف، القاهره: مصطفي الحلبي، 1390.
    9. اين قيم الجوزيه، شمس الدين محمد بن ابي بكر بن ايوب الزرعي الدمشقي، التبيان في اقسام القرآن. بيروت: عالم الكتب، بي تا.
    10. ابن كثير، ابوالفداء، البدايه و النهايه. بيروت: مكتبه المعارف؛ ارياض: مكتبه النصر، ط1، 1966 م.
    11. ابن منظور افريقي، العلامه محمد بن مكرم. لسان العرب. نسقه و علق عليه و وضع فهارسه: علي شيري. بيروت: دار احياء التراث العربي، ط1، 1988م./ 1408 ق.
    12. ابن هشام. السيره النبويه، ج1 و 2. حققها و ضبطها و شرحها و وضع فهارسها: مصطفي السقا، ابراهيم الانباري، عبدالحفيظ شلبي. بيروت: دار احياء التراث العربي، بي تا
    13. ابوخليل، شوقي. الهجره: حدث غيرمجري التاريخ. ]دمشق[: دار الفكر، بي تا
    14. ابوزهره، محمد. خاتم پيامبران، 3 ج. ترجمه: حسين صابري. مشهد: آستان قدس رضوي، بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1373 ش.
    15. الالوري، آدم عبدالله. تاريخ الدعوه الاسلاميه: من الامس الي اليوم. بيروت: دار مكتبه الحياه، بي تا
    16. بخاري، ابو عبدالله. صحيح البخاري بشرح الكرماني، ج15. بيروت: دار احياء التراث العربي، 1401 ق./ 1981 م.
    17. البستاني، محمود. دراسات فنيه في قصص القرآن. مشهد: بنياد پژوهشهاي اسلامي، ط1، 1408 ق.
    18. بلاذري، احمد بن يحيي. انساب الاشراف، ج1. تحقيق: محمد حميدالله. بي جا: معهد المخطوطات بجامعه الدول العربيه بالاشتراك مع دار المعارف بمصر، بي تا
    19. الجندي، انور. آفاق جديده للدعوه الاسلاميه في عالم الغرب. بيروت: موسسه ارساله، ط3، 1407 ق./ 1987 م.
    20. الحاكم النيشابوري، الحافظ ابوعبدالله. المستدرك علي الصحيحين ( و بذيله التخليص للحافظ الذهبي). حلب: مكتب المطبوعات الاسلاميه؛ بيروت:‍محمد امين، دمج، بي تا
    21. الحربي، علي بن جابر. منهج الدعوه النبويه في المرحله المكيه. القاهره: الزهراء للاعلام العربي، ط1، 1406 ق. 1986 م.
    22. الحلبي الشافعي، علي بن برهان الدين. انسان العيون في سيره الامين المأمون (معروف به السيره الحلبيه) و بهامشها السيره النبويه و الآثار المحمديه للسيد احمد زيني دحلان. بيروت: المكتبه الاسلاميه، بي تا
    23. حمزه، عبداللطيف. الاعلام في صدر الاسلام. القاهره: دار الفكر العربي1978،م.
    24. خندان، محسن. تبليغ اسلامي و دانش ارتباطات اجتماعي. تهران: سازمان تبليغات اسلامي، چ1، 1374.
    25. الراغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين بن محمد. المفردات في غريب القرآن. تحقيق و ضبط: محمد سيد كيلاني. تهران: كتابفروشي مرتضوي، چ2، 1362 ش.
    26. الذهبي، شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان. سير اعلام النبلاء، ج3. تحقيق: ابوسعيد عمر بن غرامه العمروي. بيروت: دارالفكر. ط1، 1417 ق./ 1997 م
    27. رهبر، محمدتقي. پژوهشي در تبليغ. تهران: مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، چ1، 1371
    28. سابق، السيد. دعوه الاسلام. بيروت: دار الكتاب العربي، 1405 ق./ 1985م.
    29. السيوطي، جلال الدين عبدالرحمن. الجامع الصغير. (مختصر شرح الجامع الصغير للمناوي علي يد مصطفي محمد عماره)، 2 ج. القاهره: دار احياء الكتب العربيه، ط1، 1373 ق./ 1954م.
    30. سيد محمد، محمد. المسؤوليه الاعلاميه في الاسلام. قاهره: مكتبه الخانجي؛ الرياض: دار الرفاعي، ط1، 1403 ق./ 1983م.
    31. شلبي، رؤوف، الدعوه الاسلاميه. القاهره: مجمع البحوث العلميه، ص 1394
    32. الشوكاني، محمد بن علي. فتح القدير الجامع بين فني الروايه و الدرايه من علم التفسير، ج4. بي جا: دارالفكر، بي تا.
    33. ضيايي، علي اكبر. آيين سخنوري و نگرشي بر تاريخ آن. تهران: اميركبير، چ1، 1373 ش.
    34. طباطبائي، سيد محمد حسين. الميزان في تفسير القرآن. ج20. م: جماعه المدرسين.
    35. طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج5. قم: مكتبه آيه الله العظمي مرعشي نجفي، ط1، 14
    36. الطبرسي، ابوعلي فضل بن حسن. اعلام الوري باعلام الهدي. صححه و علق عليه: علي اكبر الغفاري. بيروت: دارالمعرفه، ق./ 1879م.
    37. طبري، محمد بن جرير. تاريخ الامم و الملوك، ج2. بيروت: موسسه الاعلمي للمطبوعات. بي تا
    38. طبري، ابوجعفرمحمد بن جرير. جامع البيان في تفسير القرآن. ج18. بيروت: دارالمعرفه، 1407ق./ 1987م.
    39. عباسي مقدم، مصطفي. نقش اسوه ها در تبليغ و تربيت. تهران: مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، چ1، 1371 ش.
    40. عبدالعزيز، جمعه امين. الدعوه: قواعد و اصول. الاسكندريه: دارالدعوه، ط2، 1409ق./ 1989م.
    41. عزتي، ابوالفضل. مقدمه اي بر تاريخ و علل و فلسفة نشر اسلام. ]تبريز[: انجمن علمي ـ مذهبي دانشگاه آذرآبادگان، 1354 ش.
    42. علوان، عبدالله ناصح. وجوب تبليغ الدعوه: فضل الدعوه و الدعاه. القاهره و بيروت: دارالسلام، ط2، 1406ق./ 1986م.
    43. عماره، مصطفي محمد. مختصر شرح الجامع الصغير للمناوي، 2 ج. القاهره: دار احياء الكتب العربيه، ط1، 1373ق./ 1954م.
    44. لوش، احمد احمد. الدعوه الاسلاميه: اصولها و وسائلها. القاهره: دار الكتاب المصري، ط2، 1407ق./ 1987م
    45. فارسي، جلال الدين. پيامبري و انقلاب. قم: اميد، بي تا
    46. الفخر الرازي، التفسير الكبير. بيروت: دار احياء التراث العربي، ط3، بي تا
    47. فضل الله، سيد محمدحسين. گامهايي در راه تبليغ. ترجمه: احمد بهشتي. تهران: مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامي، 1367 ش.
    48. فضل الله، سيدمحمد حسين. خطوات علي طريق الاسلام. بيروت: دار التعارف للمطبوعات، 1402 ق
    49. الكاندهلوي، محمد يوسف. اياه الصحابه. بي جا: دار الفكر، ط1، 1394ق./ 1974م.
    50. كحيل، عبدالوهاب. نگرشي بر جنگ رواني در صدر اسلام. ترجمه: محمد تقي رهبر. تهران: بنياد بعثت، چ1، 1374 ش.
    51. المدخلي، ربيع بن هادي. منهج الانبياء في الدعوه الي اللعه فيه الحكمه و العقل. الكويت: الدار السلفيه، ط1، 1406ق./ 1986م.
    52. المصري، جميل عبدالله. تاريخ الدعوه الاسلاميه في زمن الرسول (ص) و الخلفاء الراشدين. المدينه المنوره: مكتبه الدار، ط1، 1407 ق./ 1987م.
    53. المصري، محمد امين. سبيل الدعوه الاسلاميه. كويت: دارالارقم، ط1، 1، ق/ 1980 م.
    54. مولانا، حميد. اهداف و مقاصد تبليغ از نقطه نظر (ديدگاه) اسلامي در جهت يك تئوري (فرضيه) در مورد ارتباطات و اخلاق. تهران: هفتمين كنفرانس انديشة اسلامي، 1367 ش.
    55. الواحدي النيسابوري ابوالحسن علي بن احمد. اسباب النزول. قم: الشريف الرضي، 1368 ش. (افست)
    56. ونسنك، ارنت يان. المعجم المفهرس لالفاظ الحديث النبوي، 8ج. استانبول: دارالدعوه، 1988 م.
    57. اليوسفي الغروي، محمد هادي. موسوعه التاريخ الاسلامي، العصر النبوي، العهد المكي، ج1، قم: مجمع الفكر الاسلامي، ط1، 1417 ق.
    58.
The Oxford Encyclopedia of Modern Islamic World. Editor in chief: John L.Eposito. Newyork; Oxford: Oxford Univrsity Press, 1995.
    59.
The Encyclopdia Of Islam, New Edition. Leiden: Brill, 1986-1997

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام3

 

عنوان :        خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام3

صاحب اثر :   ---

                

منبع :          پايگاه علوم و معارف اسلام

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

   لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام يعنى مسافر نياز به سكون و آرامش و اهل دارد.افرادى كه اهلشان با خود آنهاست، مانند حضار مسجد الحرام، از نعمت‏حضور بهره‏مند مى‏شوند.و افرادى كه اهل آنها از حضار مسجد نيستند، و نياز به سكون و آرامش دارند، اجازه و اذن تمتع از محرمان خود بمنزله حضور اهل و عيال و سكون و آرامش در برابر آنهاست، و تمتع از زوجات و كنيزهاى خود جايگزين حضور اهل و عيال آنها شده است.
    و چون در بين مردم زمينه مخالفت‏با اين تشريع آسمانى موجود بوده است، خداوند به دنبال اين آيه شديدا امر به تقوا مى‏كند، و مخالفين را از عذاب شديد خداوند در هراس و دهشت قرار مى‏دهد:
    و اتقوا الله و اعلموا ان الله شديد العقاب.
    در سنت نبويه صلى الله عليه و آله و سلم بدون هيچ گونه شك و ترديدى، همگى اتفاق دارند بر جريان حج تمتع براى دوردستان در حجه الوداع كه به دستور رسول خدا همه مردم از احرام بيرون آمده، و متمتع شدند، و سپس براى حج، احرام ثانوى بستند، و نيز بر جريان آن در زمان ابو بكر، و جريان آن تا مقدارى از حكومت عمر.
    در اين مسئله بين شيعه و عامه اختلافى نيست، وليكن شيعه مى‏گويد: همان‏طور كه قرآن و رسول خدا آن را تشريع نمودند، به همان حال تا روز قيامت‏باقى‏است، و عامه مى‏گويد: در زمان حكومت عمر منسوخ شد، و عمر آن را برداشت، و سنت عمر لازم الاجرآء است، مانند سنت رسول خدا.
    اين اصل و روح مطلبى است كه از مجموع مناقشات و رد و ايرادهاى طرفين دستگير مى‏شود.ما در اين مسئله نيازى به نقل روايات متواتره از شيعه و امامان آن نداريم، زيرا كه بعد از صراحت آيه قرآن و بيان صريح رسول خدا مكررا در مكه، شبهه‏اى باقى نمى‏ماند، تا روايات معتضده از طريق شيعه را بازگو كنيم.
    وليكن صرفا براى ارشاد و راهنمائى برادران عامه و براى رفاقت در بحث از طريق جدل، عين بعضى از روايات معتبره آنان را از كتب خود آنان مى‏آوريم، و سپس به بحث كوتاهى در پيرامون آن مى‏پردازيم.اميد است‏براى همه آنان مفيد باشد، به شرط آنكه در مقام مخاصمه برنيامده، و بر اصل حقيقت و بينش اصالت، با ما گام به گام بيايند.
    ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد. [165]
    
    روايات عامه درباره تمتع در حج
    در «الدر المنثور» آورده است كه: اخرج البخارى و البيهقى عن ابن عباس انه سئل عن متعة الحج، فقال: اهل المهاجرون و الانصار و ازواج النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم فى حجة الوداع و اهللنا، فلما قدمنا مكة قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: اجعلوا اهلالكم بالحج عمرة الا مقلد الهدى.فطفنا بالبيت و بالصفا و المروة و اتينا النسآء و لبسنا الثياب.
    و قال: من قلد الهدى فانه لا يحل حتى يبلغ الهدى.ثم امرنا عشية التروية ان نهل بالحج، فاذا فرغنا من المناسك جئنا فطفنا بالبيت و بالصفا و المروة، و قد تم حجنا و علينا الهدى كما قال الله: «فما استيسر من الهدى فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجعتم‏» الى امصاركم، و الشاة تجزى.فجمعوا نسكين فى عام بين الحج و العمرة، فان الله انزله فى كتابه و سنة نبيه، و اباحه للناس غير اهل مكة.
    
    قال الله تعالى:
    ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام.و اشهر الحج التى ذكرها الله: شوال و ذو القعدة و ذو الحجة، فمن تمتع فى هذه الاشهر فعليه دم او صوم.و الرفث: الجماع، و الفسوق: المعاصى، و الجدال: المرآء. [166]
    «بخارى و بيهقى از ابن عباس تخريج كرده‏اند كه: چون از او درباره متعه حج‏سئوال شد، در جواب گفت: تمام مهاجرين و انصار و زن‏هاى رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم در حجة الوداع احرام بسته و لبيك گفتند، و ما هم احرام بستيم و لبيك گفتيم، و چون وارد مكه شديم، رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم به ما گفت: همه شما احرامتان براى حج را، احرام براى عمره قرار دهيد مگر آن كسى كه با خود هدى و قربانى به همراه آورده باشد.
    ما دور خانه خدا طواف نموديم، و سعى بين صفا و مروه كرديم، و سپس نزد زن‏هاى خود رفتيم و لباس‏هاى خود را در تن نموديم. و رسول الله فرمود: كسى كه با خود هدى آورده است از احرام بيرون نشود تا وقتى كه هدى به جاى خودش برسد.و سپس رسول خدا در شامگاه روز ترويه ما را امر نمود كه احرام براى حج‏ببنديم، و لبيك بگوييم.
    و چون از مناسك حج فارغ شديم، به مكه آمديم، و طواف بيت الله را كرديم، و سعى صفا و مروه را نموديم، و حج ما تمام شد، و بر عهده ما هدى بود همچنانكه خداوند فرمود: «هر كس بايد به قدر وسع خود هدى بياورد، و كسى كه متمكن از هدى نباشد، به جاى هدى بايد در ايام حج، سه روز روزه بگيرد، و هفت روز در وقتى كه شما حاجيان به شهرهاى خود مراجعت نموده‏ايد» ، و در هدى هم يك گوسفند كافى است.


    و بنا بر اين در حجة الوداع بين دو عبادت و نسك را كه حج و عمره باشد، در سال واحد، جمع كردند، چون اين قسم از حج را خداوند در كتاب خود بيان فرموده، و در سنت رسول خدا آمده است، و براى همه مردم غير اهل مكه مباح گردانيده است.خداوند مى‏فرمايد: «اين وظيفه كسى است كه اهل او از حضور يافتگان در مسجد الحرام نباشند».
    و ماه‏هاى حج را كه خداوند ذكر كرده است عبارت است از: ماه شوال و ماه ذو القعدة و ماه ذوالحجة.پس كسى كه در اين ماهها تمتع كند، بر عهده اوست كه خونى (از گوسفند و يا گاو و يا شتر) بريزد، يا روزه بگيرد، و رفث كه منع شده است عبارت است از: جماع، و فسوق عبارت است از گناهان، و جدال عبارت است از مرآء و مجادله و گفتگو كردن‏».
    و نيز در «تفسير الدر المنثور» آورده است كه: اخرج البخارى و مسلم عن ابن عمر، قال: تمتع رسول الله فى حجة الوداع بالعمرة الى الحج، و اهدى فساق معه الهدى من ذى الحليفة، و بدا رسول الله فاهل بالعمرة، ثم اهل بالحج، فتمتع الناس مع النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم بالعمرة الى الحج، فكان من الناس من اهدى فساق الهدى، و منهم من لم يهد.
    فلما قدم النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم مكة، قال للناس: من كان منكم اهدى فانه لا يحل لشى‏ء حرم منه حتى يقضى حجه، و من لم يكن اهدى فليطف بالبيت و بالصفا و المروة و ليقصر و ليحلل ثم ليهل بالحج، فمن لم يجد هديا فليصم ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجع الى اهله. [167]
    «بخارى و مسلم از ابن عمر تخريج كرده‏اند، كه مى‏گويد: رسول خدا در حجة الوداع به سبب بجا آوردن عمره و تماميت آن، تا زمان فرا رسيدن حج، تمتع نمود، و هدى را با خود سوق داده بود، از ذو الحليفه، و رسول خدا ابتدا اهلال به عمره كرد، و سپس اهلال به حج نمود.و مردم با پيامبر صلى الله عليه [و آله] و سلم از بجا آوردن عمره تا فرا رسيدن حج، تمتع نمودند، بعضى از مردم با خود هدى آورده بودند همان را با خود به منى بردند، و بعضى با خود هدى نياورده بودند، چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم وارد مكه شدند به مردم گفتند: هر كدام از شما كه هدى آورده است، نبايد از چيزى از آن چيزهايى كه احرام بسته است، و بر او حرام شده است، بيرون آيد تا وقتى كه‏حج‏خود را به انجام رساند، و هر كدام از شما كه هدى نياورده است‏بايد دور خانه خدا طواف كند، و سعى به صفا و مروه نمايد، و تقصير كند، و از احرام بيرون آيد، و سپس براى بجا آوردن حج، احرام بندد و تلبيه گويد.و كسى كه متمكن از هدى نيست‏بايد در موسم حج‏سه روز روزه بگيرد و هفت روز بعد از آنكه به منزل و اهل خود بر مى‏گردد».
    اين روايت‏به ملاحظه صدرش كه دلالت دارد بر آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خودشان حج تمتع بجاى آوردند، خالى از اضطراب نيست، وليكن به ملاحظه ذيلش كه افرادى كه با خود هدى نياورده‏اند بايد محل شوند و سپس تلبيه براى حج‏بگويند، صراحت در تبديل وظيفه حج افراد به تمتع دارد.
    و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: اخرج الحاكم و صححه من طريق مجاهد و عطآء عن جابر: قال: كثرت القالة من الناس، فخرجنا حجاجا حتى اذا لم يكن بيننا و بين ان نحل الا ليال قلائل امرنا بالاحلال.
    قلنا: ايروح احدنا الى عرفة و فرجه يقطر منيا؟ فبلغ ذلك رسول الله، فقام خطيبا فقال: ابا لله تعلمون ايها الناس؟ ! فانا و الله اعلمكم بالله و اتقاكم له.و لو استقبلت من امرى ما استدبرت ما سقت هديا و لحللت كما احلوا.فمن لم يكن معه هدى فليصم ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجع الى اهله، و من وجد هديا فلينحر.فكنا ننحر الجزور عن سبعة.
    قال عطآء: قال ابن عباس: ان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم قسم يومئذ فى اصحابه غنما، فاصاب سعد بن ابى وقاص تيس، فذبحه عن نفسه. [168]
    «حاكم تخريج كرده و تصحيح نموده از طريق سلسله روايت مجاهد و عطاء از جابر، كه او مى‏گويد:
    قيل و قال كنندگان در ميان مردم بواسطه امر رسول خدا به حج تمتع زياد شد، چون ما براى بجا آوردن حج از مدينه بيرون شديم، تا وقتى كه ديگر بين ما و بين زمانى كه بايد در منى محل شويم و از احرام بيرون آييم، جز چند شب كمى بيشتر نبود، در اين زمان رسول خدا ما را امر فرمود كه از احرام بيرون آييم.
    ما گفتيم: چگونه افراد ما به سوى عرفه رهسپار شوند، در حالى كه از آلت آنان قطرات منى جارى است؟
    اين گفتار به رسول خدا رسيد، و براى ايراد خطبه قيام فرمود، و گفت: سوگند به خدا كه اى مردم آيا شما خدا و رسول خدا را تعليم مى‏دهيد؟ ! سوگند به خدا من از همه شما به خدا داناترم، و تقواى من در برابر اوامر او بيشتر است! و اگر من مى‏دانستم جريانى را كه پيش آمده است، از آنچه را كه گذشته است، با خود هدى نمى‏آوردم، و من هم همچنان كه مردم محل شدند محل مى‏شدم، و از احرام بيرون مى‏آمدم.
    پس هر كدام از شما كه هدى ندارد، بايد سه روز روزه بدارد در ايام حج و هفت روز در هنگامى كه به سوى اهل خود مراجعت مى‏كند، و هر كدام كه هدى بيابد بايد نحر كند.
    جابر گويد كه: ما در آن وقت شتري را كه موسم كشتنش رسيده بود، از طرف هفت نفر قرباني مي كرديم.
    عطآء كه راوي اين روايت است مي گويد: ابن عبّاس مي گفت: رسول خدا (ص)در آن روز در ميان أصحاب خود تعداد گوسفنداني را تقسيم كرد تا براي خود ذبح كنند؛ به سهمية سعدبن أبي وقّاص يك بز نري اصابت كرد كه براي خود ذبح كرد».
    و نيز در «الدّرّ الْمَنْثُور» آورده است كه: أخْرَجَ ابْنُ أبِي شَيْبَهَ وَ الْبُخَارِيُّ و مُسْلِمٌ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حَصِينٍ قَالَ: نَزَلَتْ آيَهُ الْمُتْعَهِ فِي كِتَابِ اللهِ؛ وَ فَعَلْنَا مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّي اللهُ عَليه (و آله) و سَلّم ثُمَّ لَمْ تَنْزِلْ آيَهٌ تَنْسَخُ آيَهَ مُتْعَهِ الْحَجَّ؛ وَ لَمْ يَنْهَ عَنْهَا حَتَّي مَاتَ، قَالَ رَجُلٌ بَرَأيِهِ مَاشَآءَ. [169]
    «ابن أبي شَيْبَه و بخاري و مسلم از عمران بن حصين تخريج كرده اند، كه او گفت: آيه تمتّع در كتاب خدا نازل شد؛ و ما با رسول خدا صلّي الله عليه (و آله) وسلّم تمتّع نموديم؛ و هيچ آية ديگري نازل نشد كه حكم تمتّع را نسخ كند؛ و رسول خدا نيز تا وقتي كه از دنيا رحلت نمود، از آن نهي نكرد. آنگاه مردي به رأي خود آنچه را كه مي خواست دربارة آن گفت».
    استاد أكرام علاّمة طباطبائي _ رضوال الله عليه _ پس از نقل اين روايات در «تفسير الميزان» در ذيل بيان روايت أخير گفته اند:
    اين روايت نيز به ألفاظ ديگري قريب المعني به آنچه در «الدّرّ المنثور» نقل شده است، روايت شده است.
    و در «صحيح مسلم» و «مسند أحمد» و «سنن نسائي» از مطرف آورده است، كه مي گويد: عمران بن حصين در مرض مرگ خود، به دنبال من فرستاد و مرا طلب كرد؛ و گفت: من تو را به أحاديثي حديث مي كنم كه اميد دارم بعد از من براي تو سود داشته باشد؛ پس اگر من از اين مرض بهبودي يافتم آنها را كتمان كن و نقل مكن از من! و اگر مردم، آنها را براي مردم حكايت كن! چون كه در اين صورت خداوند مرا از آفات افشاء آنها حفظ فرموده است.
    و بدان كه رسول خدا (ص) بين حجّ و عمره را جمع كرد؛ و پس از آن نه در كتاب خدا و نه از رسول خدا نهيي از آن نرسيد؛ و مردي به رأي خود آنچه را كه مي خواست دربارة آن گفت.
    و در «صحيح ترمذي» و «زادالمعاد» ابن قيّم آمده است كه: سُئِلَ عَبْدُاللهِ بْنُ عُمَرَ عَنْ مُتْعَهِ الْحَجَّ. قَالَ: هِيَ حَلالٌ. فَقَالَ السَّائِلُ إنَّ أبَاكَ قَدْ نَهَي عَنْهَا!
    فَقَالَ: أرَأيْتَ إنْ كَانَ أبِي نَهَي وَ صَنَعَها رَسُولُ اللهِ (ص)؛ أ أمْرُإبِي مُتَّبَعٌ أمْ أمْرُ رَسُولِ اللهِ (ص)؟ فَقَالَ الرَّجُلُ: بَلْ أمْرُ رَسُولِ اللهِ (ص).
    فَقَالَ: لَقَدْ صَنَعَها رَسُولُ اللهِ (ص). [170]
    «از عبدالله بن عمر دربارة تمتّع حجّ پرسيدند. او در جواب گفت: حلال است.
    سائل گفت: پدر تو از آن نهي كرده است! عبدالله گفت: بگو ببينم اگر پدر من نهي كند، و ليكن رسول خدا بجاي آورده باشد، آيا أمر پدر من بايد پيروي شود، و يا أمر رسول خدا؟!
    آن مرد گفت: بلكه أمر رسول خدا بايد پيروي شود. عبدالله گفت: حجّ تمتّع را پيامبر انجام داده است».
    و در «صحيح تِرمَذِي» و «سُنن نسائي» و «سنن بيهقي» و «موطّأ مالك» و كتاب «امّ شافعيّ» از محمّد بن عبدالله روايت كرده است كه او گفتگوي سعدبن أبي وقّاص و ضحّاك بن قيس را در سالي كه معاويه بن أبي سفيان حجّ كرده بود شنيده بود، كه آنان دربارة حجّ تمتّع با يكديگر مذاكره داشتند.
    ضحّاك مي گويد: تمتّع را بعد از عمره تا حجّ كسي انجام نمي دهد مگر آنكه نسبت به أمر خدا جاهل باشد.
    سعد مي گويد: بد مطلبي را گفتي اي، پسر برادر من!
    ضحّاك مي گويد: عمر بن خطّاب از تمتّع در حجّ، مردم را منع كرد.
    سعد مي گويد: رسول خدا آن را عمل كرد؛ و ما هم با رسول خدا عمل
    كرديم. [171]
    و در «الدّرّ المنثور» آورده است كه: أخْرَجَ الْبُخَارِيُّ وَ مُسْلِمٌ وَ النَّسآئِيٌّ عَنْ اَبِي مُوسَي، قَالَ: قَدِمْتُ عَلَي رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَليه (و آله) وَ سَلّمَ وَ هُوَ بِالْبَطْحَآءِ، فَقالَ: اَهَلَلْتَ؟ قُلْتُ: اَهْلَلْتُ باِ هْلالِ النَّبِيَّ صَلَي اللهُ عليه (و آله) وَ سَلَّم. قَالَ: هَلْ سُقْتَ مِنْ هَدْيٍ؟!
    قَلْتُ: لاَ. قَالَ: طُفْ بِالْبَيْتِ و بِالصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ ثُمَّ حَلَّ. فَطُفْتُ بِالْبَيْتِ و بِالصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ، ثُمَّ أتَيْتُ امْرَأهً مِنْ قَوْمِي فَمَشَطَتْنِي رَأْسِي وَ غَسَلَتْ رَأْسِي، فَكُنْتُ اُفْتِي النَّاسَ فِي إمَارَهِ أبِي بَكرٍ وَ إمَارَهِ عُمَرَ، فَإنَّي لَقَائِمٌ بِالْمَوْسِمٍ إذْ جَاءَ ني رَجُلٌ فَقَالَ: إنَّكَ لاَ تَدْري مَا أحْدَثَ أمِيرُ الْمُؤْمِنينَ فِي شَأْنِ النُّسْكِ؟
    فَقُلْتُ: يَا أيُّهَا النَّاسُ! مَنْ كُنَّا أفْتَيْنَاهُ بِشَيْءٍ فَلْيَتَّئِدَّ! فَهَذَا أمِيرُ الْمُؤْمِنينَ قَادِمٌ عَلَيْكُمْ؛ فَبِهِ فَائْتَمُّوا!
    فَلَمَّا قَدِمَ، قُلْتُ: مَا ذَا الَّذِي أحْدَثْتَ فِي شَأْنِ النَّسْكِ؟! قَالَ: إنْ نَأْخُذْ بِكِتابِ اللهِ، فَإنَّ اللهَ قَالَ: «وَ أتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ للهِ»، وَ إنْ نَأْخُذْ بِسُنَّهِ نَبِيَّنَا صلّي اللهُ عَليهِ (و آله) وَ سلَّم، لَمْ يُحِلَّ حَتَّي نَحَرَ الْهَدْيَ. [172]
    «بخاريّ و مسلم و نسائي از أبوموسي اشعري تخريج كرده اند كه او مي گويد: در بطحاء مكّه بر رسول خدا وارد شدم؛ حضرت فرمود: احرام بسته أي؟! گفتم: احرام بسته ام به احرام رسول خدا.
    فرمود: با خود هدي آورده أي؟! گفتم: نه! حضرت فرمود: به دور خانة خدا طواف كن؛ و به صفا و مروه سعي كن؛ و پس از آن محلّ شو و از احرام بيرون بيا!
    من طواف خانة خدا، و صفا و مروه را نمودم؛ و سپس به نزد زني از اقوام خود آمدم؛ او سر مرا شانه كرد؛ و سر مرا شست؛ و من به همين نحو در زمان حكومت ابوبكر و عمر فتوي مي دادم، تا در زمان عمر كه در موسم حجّ شركت كرده بودم و متولّي و امير حجّ بودم مردي آمد و گفت: آيا خبر داري كه امير المؤمنين _ عمر _ دربارة كيفيّت حجّ چه چيز تازه اي، قرار داده است؟!
    من به مردم گفتم: أيّها النّاس، هر كسي كه در امر عبادت حجّ، من براي او فتوي داده ام، تأمّل و درنگ كند؛ زيرا كه امير المؤمنين اينك مي رسد، و شما بايد از او پيروي نمائيد!
    چون عمر از راه رسيد، من به او گفت: دربارة امر حجّ چه چيز تازه اي، قرار داده اي؟!
    گفت: اگر به كتاب خدا عمل كنيم، خدا مي گويد: حجّ و عمره را براي خدا تمام كنيد! و اگر به سنّت پيامبرمان عمل كنيم، او از احرام بيرون نيامد مگر آنكه در مني شتر نحر كرد»!
    و محصّل مطلب و مستفاد از اين روايات و روايات مشابه آنها كه برخي از آنها نيز خواهد آمد؛ و مستفاد از نصّ صريح آية قرآن؛ وجوب و لزوم كيفيّت تمتّع است در حجّ هاي واجب و لازم، براي افراد دور دست؛ كه در ابتداء به احرام عمره محرم شوند؛ و سپس در مكّه پس از طواف و سعي و تقصير محلّ گردند؛ و پس از آن ثانياً براي حجّ از مكله محرم گردند؛ و حجّ خود را تمام كنند؛ و در اين صورت با يك سفر به بيت الله الحرام در ايّام حجّ، يك عمرة تمام و يك حجّ تمام، با دو نيّت و دو احرام مستقلّ انجام داده اند. و عمره در حجّ داخل شده؛ و گويا مثل ن است كه در بين عمل حجّ، احلال و تمتّعي صورت گرفته است فلهذا آن را حجّ تمتّع نام نهاده اند.
    عمر در زمان حكومت خود اين حكم را برداشت؛ و دستور داد كه در اشهر حجّ، عمره بجاي نياورند؛ و از ميقات فقّط براي حجّ احرام بندند، و تمتّعي بعمل نيايد؛ و عمره را در ساير ماههاي سال مستقلاً از ميقات محرم شده و انجام دهند؛ و در حقيقت حجّ منحصر مي شود به همان دو قسم حجّ افراد و حجّ قران. و در اين صورت كيفيّت حجّ بازگشت مي كند به همان كيفيّت سابق كه در ميان اعراب از زمان جاهليّت به سنّت حضرت ابراهيم (ع) باقي مانده بود. و بطور كلّي حجّ تمتّع، و نسخ آن حجّ سابق را نسبت به افراد دور دست، و دستورات جديد رسول الله در حجّه الوداع، و نزول جبرائيل در بالاي مروه، و انزال آية قرآن ذَلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ اَهلُهُ حَاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، و خطبة مكرّر رسول خدا در مكّه، و اعتراض شديد آن حضرت به اعتراض بعضي كه متعرض شده بودند؛ همه و همه از بين مي رود
    


 

 
    
    پاورقي
    
--------------------------------------------------------------------------------
    [138] ـ «اعلام‌ الوري‌» ص‌ 134 و ص‌ 135 ؛ و «حبيب‌ السّير» ج‌ 1، ص‌404؛ و «روضة‌ الصّفا» ج‌ 2، ضمن‌ ذكر توجّه‌ أميرالمؤمنين‌ عليّ عليه‌ السّلام‌ به‌ جانب‌ يمن‌.
    [139] ـ «طبقات‌» ج‌ 2، ص‌ 170 ؛ و «سيرة‌ حلبيّه‌» ج‌ 3، ص‌ 232 و ص‌233.
     [140] ـ وصيفة‌ دختر جوان‌ را گويند.
     [141] ـ «البداية‌ و النّهاية‌» ج‌ 5، ص‌ 104.
     [142] ـ «ارشاد» مفيد، طبع‌ سنگي‌، از ص‌ 85 تا ص‌ 87.
     [143] ـ «أمالي‌» طوسي‌، طبع‌ سنگي‌، ج‌ 1، ص‌ 157.
     [144] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 365 و ص‌ 366.
     [145] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366.
     [146] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366.
    [147] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366.
     [148] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 366 و ص‌ 367.
     [149] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 367 و ص‌ 368.
     [150] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 368.
     [151] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 368 و ص 369.
     [152] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص 369 و هيتمي‌ در «مجمع‌ الزوائد» ج‌ 9، ص‌ 128.
     [153]ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 370.
     [154] ـ جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 370 و ص‌ 371.
     [155] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 371 و اين‌ روايت‌ را هيتمي‌ در «مجمع‌ الزوائد» ج‌9، ص‌ 128 و ص‌ 129 آورده‌ است‌ ؛ و شيخ‌ طوسي‌ در «أمالي‌» آورده‌ است‌.
    [156] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 372 تا 375
    [157] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 373
    [158] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 375
     [159] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 376 و 377
     [160] جزء اوّل‌ از كتاب‌ ترجمة‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ از «تاريخ‌ دمشق‌» ص‌ 376 و ص 378 و هيتمي در «مجمع‌ الزوائد»، ج‌ 9 ص‌ 127
    [161] ـ «مجمع‌ الزوائد و منبع‌ الفوائد»، ج‌ 9 ص‌ 128.
     [162] ـ «طبقات‌» ابن‌ سعد، ج‌ 2، ص‌ 169، و ابن‌ اثير در «الكامل‌» في‌ التاريخ‌» ج‌ 2، ص‌ 300 و ص‌ 301 آورده‌ است‌ كه‌ يك‌ بار أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ را به‌ يمن‌ براي‌ دعوت‌ به‌ اسلام‌ فرستاد و يك‌ بار براي‌ جمع‌آوري‌ صدقات‌ و جزيه‌.
     [163] ـ «مجمع‌ الزوائد» هيتمي‌ ج‌ 9، ص‌ 129 ؛ و گفته‌ است‌ كه‌: أحمد حنبل‌ و طبراني‌ با اختصار اين‌ قضيّه‌ را ذكر كرده‌اند ؛ و بزّار از آن‌ مختصرتر ذكر كرده‌ است‌ ؛ و «البداية‌ و النّهاية‌» ج‌ 5، ص‌ 104 و ص‌ 105 و «تذكرة‌ الخواصّ» ص‌ 26.
     [164] ـ «مجمع‌ الزوائد» ج‌ 9، ص‌ 129 ؛ و گفته‌ است‌ كه‌ بزّار هم‌ اين‌ حديث‌ را روايت‌ كرده‌ است‌.
     [165] ـ آية‌ 37، از سورة‌ 50: ق‌ «بدرستي‌كه‌ در اين‌ امر يادآوري‌ و تذكّر است‌ براي‌ كسي‌ كه‌ داراي‌ ادراك‌ و تعقّل‌ باشد، و يا گوش‌ فرا دهد، و حاضر و ناظر باشد».
     [166] ـ «تفسير الدّرّ المنثور» ج‌ 1، ص‌ 215.
     [167] ـ «تفسير الدّرّ المنثور» ج‌ 1، ص‌ 216.
     [168] ـ «تفسير الدّرّ المنثور» ج‌ 1، ص‌ 217. و نظير اين‌ روايت‌ را ابن‌ سعد در «طبقات‌» ج‌ 2، ص‌ 187 از جابر آورده‌ است‌.
     [169] _ «تفسير الدّرّ المنثور» ج 1، ص 216.
    [170] _«تفسير الميزان» ج 2، ص 89.
    [171] _ «تفسير الميزان» ج 2، ص 89.
    [172] _ «تفسير الميزان» ج 2، ص 90؛ و «تفسير الدّرّ المنثور» ج 1، ص 216.
 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥

شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر (ص)در عهد مكي2

عنوان :             شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر (ص)در عهد مكي2

صاحب اثر : محسن الويري

                

منبع :         فصلنامه پژوهشي دانشگاه امام صادق(ع) شماره 21

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

   با تكيه بر مطالب گفته شده اعتقاد به مخفي بودن ارتباطات و دعوت پيامبر(ص) در سه سال نخست با قرائن تاريخي سازگاري ندارد و به نظر مي رسد ويژگي اصلي دعوت در اين سالها را بايد محدود بودن آن دانست و نه مخفي بودن آن و مراد از اين محدوديت نيز تكيه پيامبر(ص) بر شيوه ارتباطي چهره به چهره است ، بدين معنا كه پيامبر(ص) صلي الله علي و آله و سلم تنها در پي فراخواندن وجذب افراد برگزيده به دين خود بود و براي بر هم زدن نظام اجتماعي حاكم بر مكه و برقراري نظامي نو،‏ تلاشي مستقيم به عمل نمي آورد و به سراغ شيوه ارتباطي گروهي يا ارتباط جمعي نرفت .
    
    مرحله گسترش دعوت
    دومين مرحله دعوت پيامبر(ص) مرحلة گسترش دعوت و روي آوردن پيامبر(ص) به شيوه ي ارتباط گروهي است كه معمولاً مرحلة علني شدن ناميده مي شود. ورود به اين مرحله، به معني كنار گذاشتن كامل روش ارتباطي فردي و چهره به چهره نبود. معروف است كه در آستانة گسترده تر شدن دعوت پيامبر(ص)، آية زير خطاب به پيامبر(ص) نازل شد: و أنذر عشيرتك الأقربين و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين (شعرا، 214 و 215). پيامبر(ص) اقرباي خويش را به منزل خود دعوت كرد و فرمود غذايي آماده كردند و پس از صرف غذا در جمع ميهمانان ـ كه حدوداً چهل نفر بودند ـ چنين گفت: اي فرزندان عبدالمطلب قسم به خدا من در ميان عربها جواني را نمي شناسم كه براي قومش چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام آورده باشد كه خير دنيا و آخرت شما در آن باشد و خداوند به من دستور داده است كه شما را به سوي آن بخوانم. سپس افزود كدام يك از شما مرا مدد مي رساند تا برادر و وصي و خليفة من باشد؟ همه روي برگرداندند و تنها اميرالمؤمنين علي عليه السلام به اين درخواست پاسخ مثبت داد.[10] شروع دعوت محدود پيامبر(ص) از اطرافيان نزديك و اعضاي خانوادة خود در آغاز رسالت و دعوت از اقوام و خويشان نزديك (عشيرتك الاقربين) در مرحله گسترده شدن دعوت داراي پيامدهاي مثبت فرهنگي ود و بدون ترديد در سهولت پذيرش دعوت پيامبر(ص) از سوي ديگران مؤثر واقع شد. اين روش تبليغ يعني دعوت در درون و سپس گستراندن آن در برون را كه موجب تسريع در گسترش دعوت مي شود مانند سنگي شمرده شده است كه به درون آب انداخته مي شود و موجب پديد آمدن حلقاتي موازي و دايره هاي متحدالمركزگرد خود مي شود (حمزه، 94-93).[11]
    با شروع مرحله دوم دعوت پيامبر(ص) و استفاده آن حضرت از شيوه ارتباط گروهي ، تعداد مسلمانان رو به فزوني نهاد و دشواري ها و مشكلاتي جديد كه نيازمند تدبير و چاره جويي بود رخ نمود. پيامبر(ص) و تازه مسلمانان كه براي نماز به دره هاي اطراف مكه مي رفتند وقتي با دشواري هاي بيشتري روبرو شدند تصميم گرفتند مكاني را در درون شهر براي عبادت برگزينند و پيامبر(ص) منزل ارقم ابن ابي ارقم را نزديك خانه كعبه و در پاي كوه صفا براي اين منظور برگزيد و در آن منزل علاوه بر خواندن نماز، دين و قرآن آموزش داده مي شد (ابن هشام، ج1، 263). مدت بقاي پيامبر(ص) و يارانش در اين منزل را تا رسيدن تعداد اسلام آورندگان به چهل نفر ذكر كرده اند (الحلبي الشافعي، ج1، 283).[12] برخي از نويسندگان معاصر نقش مهمي براي اين منزل در ايام گسترده شدن دعوت اسلام قائل شده اند و سكونت پيامبر(ص) در آن را نقطه عطفي در تبليغ اسلام در مكه و اسلام آوردن بسياري از مردم دانسته اند (آرنولد، 12). پيش از اين نيز پيامبر(ص) به ويژه در سه سال نخست دعوت از منزل خويش براي دعوت استفاده مي كرد. صرف نظر از خديجه و علي عليه السلام و زيد بن حارثه كه در منزل پيامبر(ص) اسلام آوردند صهيب بن سنان رومي و عمار بن ياسر نيز در منزل پيامبر(ص) اسلام آوردند. (ابن عبدالبر، ج1، 177)
    از مهم ترين ويژگي هاي اين مرحله از دعوت پيامبر(ص) درافتادن با نظام اجتماعي فاسد حاكم بر مكه بود كه در نتيجه مشركان نيز از ترس به خطر افتادن و از دست رفتن موقعيت ها و امتيازهاي اجتماعي خود رفته رفته به فكر مقابله با پيامبر(ص) و دعوت او افتادند. اخبار تكان دهنده اي دربارة آزار و شكنجة تازه مسلمانان از سوي مشركان قريش در اين دوره در دست است[13] (ابن سعد، ج3، ص 233). مشركان زره آهني بر اندام مسلمانان مي پوشانيدند و آنها را در اين وضعيت در آفتاب داع نگاه مي داشتند (الحاكم نيشابوري، ج3، 284). سميه مادر عمار زير شكنجه و با ضربة خنجر(حربه) ابوسفيان به شهادت رسيد (ابن سعد، ج3، ص 233). گفته شده است پاهاي وي را به دو شتر بستند و شتران را در دو مسير مختلف حركت دادند (حمزه، 126). بلال حبشي را افزون بر شكنجه هاي متعارف به جوانان مي سپردند و آنها او را در دره هاي اطراف مكه مي گرداندند و او همچنان اَحَد اَحَد مي گفت (الحاكم نيشابوري، ج3، 284)؛ ذهبي، ج1، 348؛ ابن سعد، ج3، 233) همچنين گفته اند شخص پيامبر(ص) نيز در اين مرحله مورد هجوم تبليغي و رواني مشركان قريش بود و اتهاماتي مانند سحر بودن قرآن (احقاف،7)، ساحر بودن پيامبر(ص) (يونس،2)، اضغاث احلام (انبياء.5) و شعر بودن قرآن (يس، 69)، شاعر بودن پيامبر(ص) (انبياء، 5)، جنون (صافات، 34)، و فراگيري تعاليم ديني از بشر و انكار جنبة وحياني دين (النحل، 103) و القاي شبهه در اين باره كه چرا قرآن بر شخص ديگري نازل نمي شود (زخرف، 31) در اين مرحله متوجه پيامبر(ص) شد. مشركان در اين مرحله براي رويارويي با پيامبر(ص) از روشهايي مانند تحقير، نيرنگ، ايجاد مانع در مسير ابلاغ دعوت پيامبر(ص)، شكنجه و محاصره رواني استفاده مي كردند (كحيل، ص 210-195).
    سومين مرحلة دعوت پيامبر(ص) در پي اين فشارها شكل گرفت و ماجراي هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه در سال ششم بعثت پيش آمد. هجرت حدود 83 نفر از مسلمانان به حبشه با صلاحديد و توصيه پيامبر(ص) نقشي بسيار مهم در تثبيت دعوت اسلامي ايفا كرد. مشركان مكه كه نگران پيامدهاي هجرت مسلمانان بودند با اعزام نمايندگان خود دست به تبليغ عليه مسلمانان نزد پادشاه حبشه زدند ولي جعفر بن ابي طالب نيز در مقابل به ايراد خطبه اي مهم و روشن كننده پرداخت كه از نظر تبليغي قابل توجه است و در جايي ديگر بايد مورد بررسي بيشتر قرار گيرد.[14]
    قريش در پي ناكام ماندن در مواجهه با هجرت به حبشه، بر سخت گيري هاي خود در داخل مكه عليه مسلمانان افزودند و پيماني براي تحريم مسلمانان در تمامي روابط مهم اجتماعي منعقد ساختند و به خصوص پس از رحلت ابوطالب و خديجه در سال دهم بعثت بر شدت آزار خود نسبت به شخص پيامبر(ص) افزودند[15] تا آنجا كه حضرتش فرمود: “ما نالت مني قريش شيئ اكرهه حتي مات ابوطالب ثم شرعوا” (ابن كثير، ج3، 134) مثلاً يك بار هنگامي كه (ص) در كنار كعبه مشغول نماز و در سجده بود عقبه بن أبي معيط شكمبة گوسفند يا شتري را آورد و آن را بر كمر پيامبر(ص) نهاد و دوستانش از شدت خنده به اين سو و آن سو مي رفتند و كسي از دوستداران پيامبر(ص) جرأت نمي كرد آن را از پشت ايشان بردارد تا اين كه موضوع را به فاطمه دختر پيامبر(ص) اطلاع دادند و ايشان شكمبه را از دوش پيامبر(ص) برداشت و عاملان اين عمل زشت را نفرين كرد (ابن اسحاق، 192؛ بخاري، ج15، 78). همو در نوبتي ديگر در كنار خانة خدا رداي پيامبر(ص) را دور گردن حضرت پيچيد و سخت فشرد و ابوبكر سر رسيد و مانع شد (بخاري، ج15، 78) و ديگر بار براي خودشيريني و بنا به تقاضاي أبي بن خلف آب دهان به صورت پيامبر(ص) افكند. ابوجهل نيز گاه به هنگامي كه پيامبر(ص) در كنار خانة خدا به سجده مي رفت پا بر پشت گردن حضرت مي گذاشت (ابن اسحاق، 213). گفته شده است كه غير از ابوجهل و ابولهب و عقبه بن أبي معيط كه به ايذاء و آزار پيامبر(ص) مي پرداختند (الحربي، 349-331) افراد زير نيز كه همساية پيامبر(ص) بودند در زمرة آزاردهندگان پيامبر(ص) بودند: حكم بن أبي العاص، عدي بن الحمراء، العاصي بن وائل، أخنس بن شريف، وليد بن مغيره، نضر بن حارث و ابن أصداء هذلي (الحربي، 343). پيامبر(ص) گاه از بدي همسايگان خود به درگاه خداوند شكايت مي برد. (ابن سعد، ج1، ص 201).
    پيامبر(ص) اين مرحله دشوار دعوت را نيز با تقويت انسجام دروني مسلمانان و انتقال و گرد هم آوردن آنها در شعب ابي طالب پشت سر گذاشت.
    مرحله چهارم دعوت پيامبر(ص) پس از خروج از شعب ابي طالب شكل گرفت. پيامبر(ص) در اين مرحله با تلاش مضاعف براي پراكندن دعوت اسلامي و تماس گسترده با زائران خانة خدا و عرضة دعوت خويش برآنها و جستجو براي يافتن پايگاهي خارج مكه، سرانجام توانست مركزيت دعوت اسلامي را به خارج از مرزهاي مكه يعني يثرب منتقل نمايد و مرحله اي كاملاً نو در اين منطقه كه در اقدامي نمادين و تبليغي مدينه النبي نام گرفته بود آغاز شد.
    
    ابزارها و روشهاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص)
    با نگاهي به فعاليت هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص) در مكه به آساني مي توان دريافت كه آن حضرت از ابزارهاي و روشهايي متفاوت و متعدد براي نشر دعوت اسلامي بهره مي جست. در اين بخش از مقاله مهم ترين اين روش ها و ابزارها به اختصار مورد بررسي قرار مي گيرد.
    1. قرآن كريم: نقش تبليغي قرآن را از چند نظر مي توان مورد توجه قرار داد. قرآن مصدر و منشأ و غايت تبليغ ديني به حساب مي آيد ولي صرف نظر از جنبة محتوايي آيات نازل شده در مكه،‏ از نظر كاركردهاي فرهنگي - ارتباطي نيز آيات مكي قرآن را حداقل از سه جنبه مي توان مورد توجه قرار داد: يكي از نظر تأثير جاذبه هاي لفظي و زيبايي هاي بياني قرآن در جذب مخاطبان‏، ديگري از نظر روش معرفي و تبيين دين جديد و سوم از نظر روش برخورد با دشمنان و معاندان و گزافه گويي هاي آنها. [16]
    2. ابداع نهادها و نمادهاي جديد ارتباطي : از جمله مسايل مهم و شايان توجه در روش تبليغ پيامبر(ص) وضع شعائر ديني و ابتكار نهادها و نمادهايي بود كه تا آن زمان رواج نداشت و نقشي مؤثر و مهم در يادآوري معارف ديني و يا تبليغ و يا فراخوان براي انجام يك آيين ديني داشت. از جمله مسجد، نماز، اذان، اقامه و منبر.[17] مراد از جنبه تبليغي داشتن اذان و اقامه اين است كه با توجه به اين كه يكي از مهم ترين روشهاي تبليغ، القاء از طريق تكرار است در اين دو شعار ديني كه هر روز پنج بار تكرار مي شود بسياري از معارف و تعاليم ديني به صورت كوتاه و موجز مورد تأكيد قرار مي گيرد.[18] به ويژه كه مستحب است مؤمنان به هنگام شنيدن فرازهاي اذان و اقامه آن را تكرار كنند. نكته مهم درباره ابزارها و روشهاي ارتباطي پيامبر(ص) اين است كه آن حضرت با ايجاد تحول در برخي ابزارها و روشهاي موجود آنها را در خدمت اهداف ديني قرار داد. نمونه اين ابزارها مراسم حج و خطبه و شعر و قصه است.
    3. معرفي منطقي و استدلالي دين جديد: يكي ديگر از روشهاي پيامبر(ص) براي تبليغ دين‏ پيش گرفتن روش بحث منطقي در برخورد با مخاطبان بود. به عنوان مثال وقتي قريش از حصين درخواست كردند كه با پيامبر(ص) صحبت كند تا آن حضرت از بتهاي آنها به بدي ياد نكند، وي به نزد پيامبر(ص) آمد و خطاب به ايشان گفت: چه مي گوييد؟ چرا بتهاي ما را به بدي ياد مي كني؟ پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: اي حصين چند خدا را مي پرستي؟ وي گفت: هفت خدا را در زمين و يك خدا را در آسمان. حضرت پرسيد: وقتي زياني متوجه تو مي شود كدام يك را مي خواني؟ حصين گفت: خدايي را كه آسمان است. حضرت فرمود: اگر اموال تو از بين برود كدام يك را مي خواني؟ گفت: خدايي را كه در آسمان است. حضرت فرمود: هموست كه دعاي تو را اجابت مي كند و حال آن كه تو براي او شريك قائل مي شوي.. اي حصين اسلام بياور تا در امان باشي و حصين نيز اسلام آورد (الحلبي الشافعي. ج1، 455). نمونه هايي ديگر از اين گفت وگوها را مثلاً با عتبه بن ربيعه (ابن هشام، ج1، 314-313) به نمايندگي از قريش و يا با ابوطالب كه حامل پيام هاي قريش بود در منابع مي توان يافت.
    4. بهره گيري از ايام حج و تماس با تازه واردان به مكه و عرضة دعوت بر قبايل مختلف: در همان سالهاي نخست گسترده شدن دعوت، پيامبر(ص) از موسم حج براي نشر دعوت خويش بهره مي جست. ابن هشام گزارشي بالنسبه مبسوط از اين روش ارتباطي پيامبر(ص) كه نهايتاً به هجرت آن حضرت نيز انجاميد ارايه داده است.[19] دعوت وليد بن مغيره از قريش براي وحدت موضع در قبال پيامبر(ص) در ايام حج[20] نشان دهنده نگراني قريش از بهره برداري هاي پيامبر(ص) از ايام حج است. پيامبر(ص) افراد سرشناسي را كه داراي نفوذ در ميان قوم خود بودند وقتي به مكه مي آمدند شناسايي و با آنها ارتباط برقرار مي كرد. تماس با سويد بن صامت و انس بن رافع ملقب به ابوحسي و اياس بن معاذ از اين جمله است (فارسي، 382 و ابوخليل، 42). از ربيعه بن عباد نقل شده است كه من نوجواني بودم كه همراه پدرم در مني بودم و پيامبر(ص) را ديدم كه به محل اسكان قبائل عرب مي رفت و خطاب به آنها مي گفت يا بني فلان من فرستادة خدا به سوي شما هستم شما را به عبادت خدا و شرك نورزيدن به او و به كنار نهادن هر آنچه غير از او مي پرستيد مي خوانم و از شما مي خواهم كه به من ايمان بياوريد و از من حمايت كنيد تا آن چه را بدان برانگيحته شده ام تبيين نمايم (ابن سعد، ج1، 200 و ابن كثير، ج3، 141-138). پيامبر(ص) در ايام حج به ويژه به محله هاي عكاظ، مجنه، ذوالمجاز، مني و شهر مكه براي ابلاغ دعوت خويش مي رفت (فارس، 371 و طبرسي، ج2، 84). تماس با زائران شهر يثرب نيز كه به انعقاد پيمان عقبة اولي و ثانيه و سرانجام هجرت مسلمانان و پيامبر(ص) به شهر يثرب منجر شد در ايام حج و از طريق عرضة دعوت پيامبر(ص) بر قبائل مختلف صورت گرفت.
    5. خطابه: ظاهراً پيامبر(ص) در ايام حضور در مكه از اين روش كمتر استفاده مي كردند. شايد مهم ترين خطبة آن حضرت در مكه، سخنراني در آغاز مرحلة گسترده تر كردن دعوت بر بالاي كوه صفا باشد كه با صداي بلند قريش را فراخواند. قريشيان گفتند محمد بر بالاي كوه صفا فرياد مي زند و به سوي او آمدند تا ببينند چه شده است. وقتي قريش گرد پيامبر(ص) آمدند حضرت از آنها پرسيد آيا تاكنون شنيده ايد من دروغ بگويم؟ حاضران يكصدا گفتند نه از تو جز راستي چيزي نديده ايم. حضرتش پرسيد اگر به شما خبر بدهم كه سپاهي پشت اين كوه است آيا مرا تصديق مي كنيد؟ همگي گفتند: آري ما به تو گمان بد نمي بريم و تاكنون از تو دروغي نشنيده ايم. در اين لحظه پيامبر(ص) تمام توان خود را جمع كرد و به آنها گفت: پس بدانيد كه من هشدار دهندة به يك عذاب شديد هستم، سپس تمام توان خود را جمع كرد و با فرياد بلند گفت: اي بني عبدالمطلب، اي بني عبدمناف، اي بني زهره، اي بني تميم، اي بني مخزوم، اي بني اسد همانا خداوند به من دستور داده است كه عشيره و خاندان نزديك خود را انذار دهم و من مالك چيزي براي دنيا و آخرت شما نيستم جز اينكه بگوييد لااله الاالله. سپس آنها را به ترك بت پرستي و دوري از فواحش و ايمان به خداوند و پيمودن راه خير دعوت كرد. نقل ديگري از اين ماجرا اين اجتماع را در منزل پيامبر(ص) و همراه با صرف غذا مي داند (طبري، ج2. 64-61). پيامبر(ص) پس از هجرت به مدينه و پيش از استقرار در اين شهر به ايراد خطبه در نماز جمعه پرداخت.[21]
    6. بر پا داشتن شعائر ديني به صورت آشكار: رفتار ديگري كه كاركرد تبليغي و ارتباطي مهمي داشت اقامه نماز از سوي پيامبر(ص) به صورت آشكار در كنار كعبه بود. برخي از ياران پيامبر(ص) نيز در بيرون منزل خود به صورت آشكار و با صداي بلند به نماز و دعا و گريه مي پرداختند و كودكان و زنان براي تماشاي آن گرد مي آمدند و سران قريش نگران تاثيرپذيري تماشا كنندگان بودند (ابن هشام، ج2، 13).


ادامه دارد...

جواد اکبری

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥