وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)2

 

عنوان :        وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)2

صاحب    ا ثر :      آيت الله سبحانى

                

منبع :     سايت ستاد پاسخگويي به مسايل ديني

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    

 


    «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تومنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلاً» (نساء /59).
    
    «اى افراد با ايمان خدا را اطاعت كنيد و پيامبر خدا و صاحبان فرمان از خود را اطاعت نمائيد اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين براى شما بهتر است و عاقبت و پايان نيكويى دارد».
    


    اگر اين آيه دستور مى‏دهد كه مشكلات قضائى را به خدا و رسول او باز گردانيم مقصود از ارجاع به خدا ارجاع به نماينده او است.
    
    به خاطر همين اصل كه پيامبر يگانه مرجع قضايى مسلمانان است، خدا گروهى را كه با وجود پيامبر، به حكام باطل مراجعه مى‏كردند، سخت نكوهش مى‏كند و مى‏فرمايد:
    
    «آيا نديدى كسانى را كه مدعى ايمان به آنچه كه بر تو و بر پيشينيان از تو نازل شده است، مى‏باشند، و مى‏خواهند مظاهر طغيان (حكام باطل) را به داورى بطلبند و شيطان مى‏خواهد آنها را شديداً گمراه كند».(نساء /60).
    
    مراجعه به طاغوت، دام شيطانى است كه مى‏خواهد انسانها را از راه راست (داورى پيامبر معصوم) به بيراهه ببرد.
    
    اين آيات، پيامبر را يگانه رهبر سياسى و مرجع قضائى معرفى مى‏كند و مسلمانان را موظف مى‏دارد كه حتماً به او مراجعه كنند و از مراجعه به غير كه همگى مظاهر طاغوت و حكام باطل و خودكامه‏اند، خود دارى نمايند و فرمانهاى او را محترم بشمارند.
    
    ج: اطاعت در قلمرو مسائل نظامى: قرآن پيامبر را يگانه مرجع نظامى مى‏داند به اندازه‏اى كه جزئى‏ترين مسائل نظامى بايد با اجازه او صورت پذيرد مانند ترك ميدان جنگ كه بايد به اذن او باشد و اگر اذن او نباشد، بايد حضور خود را در ميدان بر همه چيز مقدم بدارند چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستا ذنوه» (نور /62).
    
    «افراد با ايمان كسانى هستند كه به خدا و پيامبر او ايمان آورده‏اند آنگاه كه در كارى كه اجتماع در آن لازم است بدون اجازه او به جايى نمى‏روند».
    
    لفظ «امرجامع» به معنى كار مهمى است كه اجتماع مردم در آن لازم است و مصداق واضح آن مسأله جهاد با دشمن و مبارزه با او است و شأن نزول آيه همين معنى را تأييد مى‏كند.
    
    اگرپيامبر در اين آيات، يگانه رهبر و مرجع در امور سياسى و قضائى و نظامى معرفى شده به خاطر حفظ مصالح جامعه است كه بايد تمام تشكيلات در نقطه‏اى متمركز شده و مديريت‏هاى رده‏هاى گوناگون به مديريت واحد باز گردد و يك فكر و انديشه بر تمام تشكيلات سايه افكند.
    
    به خاطر همين مقام نظامى است كه خدا اجازه نمى‏دهد (آنگاه كه پيامبر مردم را به جهاد دعوت مى‏كند) اهل مدينه و باديه نشينان آنها، از پيامبر تخلف جويند و براى حفظ جان خود از جان او چشم بپوشند چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «ما كان لا هل المدينة و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله و لا يرغبوا بانفسهم عن نفسه» (توبه /120).
    
    «هرگز بر اهل مدينه و باديه نشينان اطراف آن روا نيست كه از پيامبر خدا تخلف جويند و براى حفظ جان خود، از او اعراض نمايند».
    
    اين آيات كه نمونه آنها در قرآن فراوان است ايجاب مى‏كند كه مسلمانان وظيفه دارند كه در مسائل سياسى و قضائى نظامى و... به او مراجعه كنند و از سخنان او تخلف و تخطى ننمايند و در حقيقت قلمرو لزم اطاعت را روشن مى‏سازند.
    
    2- احترام پيامبر (ص)
    تكريم بزرگان و ارج نهادن بر شخصيت‏هاى الهى با اعتقاد به عبوديت و بندگى آنها، تعظيم خداى سبحان است، احترام آنان نه تنها از اين نظر است كه انسان‏هاى كاملى بودند كه راه سعادت را به روى انسان‏ها گشودند، بلكه در بزرگداشت آنها، انگيزه ديگرى در كار است كه عارفان را به احترام و تعظيم آنها وا مى‏دارد و آن، ارتباط محكم و پيوند استوار آنها با خدا است كه آنى با او به مخالفت برنخاسته و پيوسته مجريان فرمانهاى خدا و پويندگان راه كوى او بودند.
    
    روى اين اساس هر نوع تكريم و تعظيمى كه از اعتقاد به قداست و طهارت آنها از گناه، و اخلاص و عشق آنان به كسب رضاى حق، و فداكارى و جانبازى آنان در گسترش آيين او، مايه بگيرد، در حقيقت تعظيم خدا و عشق به او است و اگر آنان را دوست مى‏داريم و احترام مى‏گذاريم از اين نظر است كه آنان خدا را دوست داشته و به او عشق مى‏ورزيدند، و خدا نيز آنها را دوست مى‏داشت.
    
    قرآن اين حقيقت عرفانى را در آيه‏اى بازگو مى‏كند و مى‏فرمايد:
    
    «قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفرلكم ذنوبكم و الله غفور رحيم» (آل عمران /31).
    
    «اگر خدا را دوست مى‏داريد از من پيروى كنيد (در اين موقع) خدا شما را دوست مى‏دارد و گناهان شما را مى‏بخشد و خدا بخشايشگر و رحيم است».
    
    در اين آيه مهر به خدا علت پيروى از پيامبر گرامى (ص) معرفى گرديده به گونه‏اى كه گواه مدعيان دوستداران خدا، پيروى از رسول گرامى اعلام شده است، و نكته آن همان است كه يادآورى شد كه هر نوع گرايش به پيامبران از نظر گفتار و رفتار و اظهار مهر و مودت به شخص و مقام آنان، در حقيقت اظهار علاقه به مقام ربوبى است و همگى از يك عشق ريشه‏دار به خدا سرچشمه مى‏گيرد.
    
    آيين وهابيت كه براسا هدم شخصيت‏ها و ناديده گرفتن مقامات اولياى الهى سرچشمه مى‏گيرد، ابراز علاقه را به اولياء الهى پس از فوت، يك نوع شرك و عبادت اولياء و احياناً بدعت و يك نوع عمل نو ظهور تلقى مى‏كند، در حالى كه سراسر قرآن مملو از احترام به شخصيت اولياء و انسانهاى الهى است كه سراپا اخلاص و طهارت و قداست بودند و ما در اينجا بخشى از آيات الهى را وارد بحث مى‏نمائيم كه از ديگداه يك وهابى (با مقايسهائى كه در دست دارد)، دعوت به شرك، و از ديدگاه يك موحد واقعى دعوت به خود توحيد است:
    
    در تكريم پيامبر گرامى همين بس كه قرآن يك رشته از افعال خدا را در عين انتساب به خود، به رسول گرامى نيز نسبت داده واز هر دو با هم يك جا نام مى‏برد و مى‏فرمايد:
    
    «ولو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون» (توبه /59).
    
    «اگر آنان به آنچه كه خدا و پيامبر او داده راضى گردند و بگويند خدا ما را كافى است، خدا از كرمش و پيامبر او به ما مى‏دهند ما به سوى خدا توجه داريم».
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    در حالى كه شعار هر مسلمان همان طورى كه در آيه ياد شده وارد شده است، جمله «حسبنا الله» است مع الوصف در همين آيه، خدا به اندازه‏اى به پيامبر خود احترام مى‏گذارد كه نام او را در كنار نام خود آورده و فعل واحد را به هر دو نسبت مى‏دهد و مى‏فرمايد:
    
    1- «سيوتينا الله من فضله و رسوله».
    
    2- «ما اتيهم الله و رسوله».
    
    عين همين مطلب در آيه ياد شده در زير نيز منعكس است:
    
    «يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مؤمنين» (توبه /62):
    
    سوگند ياد مى‏كنند كه شماها را راضى سازند كه خدا و پيامبر او شايسته‏ترند كه آنان را راضى سازند».
    
    جمله «والله و رسول احق ان يرضوه» آن چنان عظمت رسول گرامى (ص) را ترسيم مى‏كند كه رضايت او را در كنار رضايت خدا قرار مى‏دهد .
    
    2- «و ما نقموا الا ان اغنيهم الله و رسوله من فضله (توبه /74): آنان فقط از اين انتقام مى‏گيرند كه خدا و پيامبر او (آنها را) از كرمش بى نياز ساخته‏اند».
    
    چه احترامى بالاتر از اين كه «اغناء» و «بى نياز كردن» كه فعل خدا است، به پيامبر خود نيز نسبت مى‏دهد و او را نيز مايه بى نياز شدن مردم معرفى كرده و مى‏فرمايد:
    
    «ان اغنيهم الله و رسوله»
    
    شما اگر نزد وهابيها بگوئيد: بحمدالله خدا و پيامبر او ما را بى نياز ساختند! فوراً شما رامتهم به شرك كرده و مى‏گويند تو مشركى زيرا كار خدا را به غير او نسبت دادى ولى غافل ازآنند كه قرآن مى‏فرمايد: «ان اغنيهم الله و رسوله».
    
    اين نوع از نسبتها در عين واقعيت و صحت، يك نوع ارج گذارى بر پيامبر (ص) است .
    
    4- «و سيرى الله عملكم و رسوله ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون» (توبه /94).
    
    «خدا و رسول او اعمال شما را مى‏بينند و سپس به سوى كسى كه از آشكار و پنهان آگاه است باز گردانيده مى‏شود و از آنچه انجام مى‏دهيد شما را با خبر مى‏كند».
    
    5- «و لما را المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما و عدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ايماناً و تسليماً» (احزاب /22).
    
    «آنگاه كه افراد، «احزاب» را ديدند گفتند كه اين همان است كه خدا و پيامبر او به ما وعده داده، خدا و پيامبر او راست گفته‏اند و اين كار (تلاقى با احزاب) جز ايمان و تسليم، چيزى بر آنها نيفزود».
    
    اين آيات در عين حقيقت و درست بودن نشانه عظمت و قداست رسول خدا است، و بيانگر آن است كه شايسته است كه فعل واحدى به هر دو (خدا و رسول) نسبت داده شود، هر چند نسبت آن به خدا، به صورت استقلالى و به پيامبر او به صورت اكتسابى و وابستگى است.
    
    شيوه معاشرت بيانگر پايه ايمان است: اگر قرآن به تكريم و تعظيم پيامبر دعوت مى‏كند، به خاطر اين است كه شيوه معاشرت فردى با فرد ديگر نشانه پايه عقيده و ايمان او به عظمت و موقعيت طرف است .
    
    درست است كه پيامبر گرامى در زندگى زاده و وارسته بود، و از تظاهر به مناصب سياسى و قضائى و نظامى خوددارى مى‏كرد و با ياران خود «حلقه وار» بدون اينكه مجلس صدر و ذيل پيدا كند، مى‏نشست، ولى اين كار نبايد سبب شود كه مسلمانان در معاشرت خود،موقعيت او را ناديده بگيرند، و آداب و مراسم شايسته به مقام پيامبر را رعايت نكنند.

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

    
    آيات وارد در مورد احترام پيامبر، بر دو گروهند:
    
    1- آياتى كه به طور كلى دستور احترام مى‏دهد.
    
    2- آياتى كه انگشت روى موارد جزئى مى‏گذارد و نمونه‏هائى را ارائه مى‏كند ما در اين بخش از هر دو قسمت آياتى را متذكر مى‏شويم:
    
    الف: دعوت به تكريم و احترام
    قرآن در آياتى جامعه اسلامى را به تكريم و بزرگداشت پيامبر دعوت مى‏كند و مى‏فرمايد: «انا ارسلنا شاهداً و مبشراً و نذيراً لتومنوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلاً» (فتح /8-9).
    
    ما تو را اى پيامبر! گواه و بشارت دهند و بيم دهنده فرستاديم تا به خدا و رسول او ايمان بياوريد و اورا كمك و احترام كنيد و او (خدا) را صبح و عصر تسبيح بگوئيد».


 

 

ادامه دارد...

جواد اکبری

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(۲)

    

عنوان :       زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(۲)

صاحب اثر : حسن عرفان

                

منبع :         سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 


    ابن فرقد گفت: من پيش امام صادق(ع) بودم غلامى غير عرب پيامى آورد كه آن را ناهنجار ادا مى كرد و نمى توانست درست تعبير كند، به گونه اى كه پنداشتم او واژه ها را آشكار نمى سازد.
    
    حضرت به او فرمود: چون عربى را نيك نمى دانى به هر زبانى كه مى خواهى سخن بگو؛ من زبان تركى را مى دانم [او به تركى سخن گفت] امام، پاسخ او را دادند وى شگفت زده رفت.
    
    
    دو: عن ابى هاشم الجعفرى قال: كنت بالمدينة حتّى مرّ بها «بغا» أيّام الواثق فى طلب الأعراب فقال ابوالحسن: اخرجوا بنا حتّى ننظر الى تعبية هذا التركى فخرجنا فوقفنا فمرّت بنا تعبيته فمرّ بنا تركى فكلَّمه ابوالحسن(ع) بالتركية فنزل عن فرسه فقبَّل حافِر دابته قال: فحلفت التركىّ وقلت له: ما قال لك الرّجل؟ قال: هذا نبىّ؟
    
    قلت: ليس هذا بنىّ. قال: دعانى باسمٍ سميت به فى صفرى فى بلاد الترك ما علمه احه إلاّ السّاعة.52
    
    ابوهاشم جعفرى گفت: من در مدينه بودم تا اين كه گذر «بغا» [يكى از فرماندهان ترك دوران بنى عبّاس] در زمان «الواثق» به مدينه افتاد. او درجستجوى اعراب بود. امام هادى(ع) فرمودند: ما را بيرون ببريد تا آرايش نظامى اين مرد ترك را بنگريم. بيرون آمديم و ايستاديم. سپاه او گذشت. يك مرد ترك به ما برخورد كرد.
    
    امام هادى(ع) به زبان تركى با او سخن گفتند. وى از اسب پايين آمد و سم اسب حضرت را بوسيد.
    
    من آن مرد ترك را سوگند دادم و گفتم: حضرت با تو چه گفت؟
    
    مرد ترك از من پرسيد: اين مرد، پيامبر است؟
    
    گفتم: نه
    
    گفت: مرا با نامى خواند كه هنگام خردسالى ام در ديار تركان به اين نام خوانده مى شدم و تاكنون هيچ كس آن را نمى دانست.
    
    
  به زبان صقلبى (سقلابى، صقلابى)
    
    اين واژه ها سه كار برد دارد:
    
     1 ـ به سرزمينى گفته مى شود كه در جوار خزر و بين بلغارستان و قسطنطنيه واقع شده است؛53
    
        2 ـ به مردمى كه در آن سرزمين زيست مى كنند؛ مثل مردم چك واسلواكى و يوگوسلاوى سابق؛54
        ح    3 ـ به زبانى كه مردم آن سرزمين با آن سخن مى گويند.55
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    زبانْ آگاهى امامان(ع) در روايات
    اميرالمؤمنين، على(ع) فرمودند:
    
    انى لأسمع كل قوم الجبارين والمنافقين بلغاتهم؛24
    
    بى شك من پيامم را به گوش همه اقوام ستم گر و منافق، با زبان خودشان مى رسانم.
    
    در برخى از روايات يكى از نشانه هاى شناخت امام معصوم(ع) سخن گويى به همه زبان ها ذكر شده است:
    
    
    يك. عن ابى الجارود قـال: سألـت ابا جعفر الباقر(ع) بم يعـرف الامام؟ قـال: بخصال: اولها نص من الله تبارك و تعالى عليه ونصبه علَماً للناس حتى يكون عليهم حجة لان رسول الله(ص) نصب عليّاً وعرفه الناس باسمه وعينه وكذلك الأئمة(ع) ينصب الاول الثانى وان يسأل فيجيب وان يسكت عنه فيبدى ويخبر الناس بما يكون فى غد ويكلم الناس بكل لسان ولغة.25
    
    ابو جارود گفت: از امام باقر(ع) پرسيدم: امام به چه چيزى شناخته مى شود؟ فرمود: به خصلت هايى؛ خصلت نخست اين است كه بر امامت او بايد نصّى از جانب خداوند متعال باشد و خداوند او را به عنوان نشانه براى مردم بگمارد تا بر آنان حجت گردد. رسول خدا(ص)، على(ع) را به امامت برگماشت و او را با نام، به مردم معرفى كرد و مشخص ساخت. همين گونه امام اول، امام دوم را به امامت مى گمارد. [امام جلوتر، امام پس از خويش را] و امام بايد به پرسشى كه از او مى شود پاسخ دهد و هنگامى كه در محضر او سكوت مى شود آشكار سازد (يا خود آغاز كند) و مردم را از رويدادهايى كه در آينده روى مى دهد آگاه سازد و با مردم به هر زبان و لغتى سخن گويد.»
    
    دو. امام صادق(ع) به يكى از غلامان غير عربشان گفتند: «تكلم بأى لسان شئت فانى
    
    116
    أفهم عنك؛26 به هر زبانى مى خواهى سخن بگو من مى فهم.» و به غلام ديگرى فرمودند: «تكلم بأى لسان شئت سوى العربية؛ 27 به هر زبانى كه مى خواهى غير از عربى سخن بگو.»
    
    
    سه. عمّار ساباطى روزى پس از اين كه امام صادق(ع) به زبان نبطى با او سخن گفتند، به حضرت عرض كرد: من هيچ نبطى را فصيح تر از شما در زبان نبطى نديدم. آن حضرت فرمودند: ما در همه زبان ها از ديگران، فصيح تريم.28
    
    
    چهار. شخصى از امام موسى بن جعفر(ع) پرسيد: امام با چه چيزهايى شناخته مى شود؟ امام(ع) در شمار چيزهايى كه در پاسخ گفتند اين بود كه: «ويكلّم الناس بكل لسان29؛ [يكى از راه هاى شناخت امام اين است كه] با هر زبانى با مردم سخن بگويد،»
    
    
    پنج. نصر بن مزاحم از امام رضا(ع) درباره اوصاف امام هفتم(ع) پرسيد، آن حضرت پاسخ دادند: «ان موسى بن جعفر عَمَّرَ برهة من الزمان فكان يكلم الانباط بلسانهم ويكلم اهل خراسان بالدّريّة واهل روم بالرومية ويكلّم العجم بالسنتهم؛30 موسى بن جعفر(ع) در برهه اى از زمان بزيست. او با نبطى ها به زبان خودشان و با مردم خراسان به زبان فارسى درى و با روميان به زبان رومى و با غير عرب به زبان هاى خودشان سخن مى گفت.»31
    
    
    شش. امام رضا(ع) در شمار دليل هاى كه براى امامت، بر شمردند فرمودند: وان
    
    117
    يكون عالماً بجميع اللغات حتى لايخفى عليه لسان واحد فيحاجّ كل قوم بلغتهم…؛ وامام بايد همه زبان ها را بداند تا هيچ زبانى بر او پوشيده نباشد و با هر جامعه اى به زبان خودشان احتجاج كند.»
    
    
    هفت. «فابتدأ عمرو بن هدّاب فقال: ان محمد بن الفضل الهاشمى ذكر عنك أشياء لا تقبلها القلوب. فقال الرضا(ع) وما تلك؟ قال: اخبرنا عنك انك تعرف كل ما أنزله الله وأنك تعرف كل لسان ولغة، فقال الرضا(ع): صدق محمد بن الفضل فأنا أخبرته بذلك فهلموا فاسألوا. قال: فإنا نختبرك قبل كل شيء بالالسن واللغات وهذا رومى وهذا هندى وفارسى وتركى فاحضرناهم فقال(ع): فليتكلموا بما احبوا اجب كل واحد منهم بلسانه ان شاء الله. فسأل كل واحد منهم مسألة بلسانه ولغته فأجابهم عما سألوا بالسنتهم ولغاتهم فتحيّر الناس وتعجبوا واقروا جميعاً بأنه افصح منهم بلغاتهم؛ 32
    
    عمرو بن هدّاب سخن گفتن آغاز كرد و خطاب به امام رضا(ع) گفت: محمّد بن فضل هاشمى درباره شما چيزهايى گفت كه دل ها باور نمى كند. امام رضا(ع) فرمودند: آن چيزها چه بود؟ گفت: به ما خبر داد كه شما هر چه را خدا فرو فرستاده مى دانيد و به همه زبان ها و لغت ها آگاهيد. امام رضا(ع) فرمودند: محمد بن فضل، راست گفته است. من به او چنين گفته ام. اكنون بياييد و بپرسيد. عمرو بن هدّاب گفت: ما نخست شما را با زبان ها و لغت ها آزمايش مى كنيم. افرادى از روميان، هنديان، فارسيان و ترك ها حاضر كرديم. امام رضا(ع) فرمودند: هرچه دوست دارند بگويند من هر كدام را به زبان او پاسخ مى دهم. ان شاء الله!
    
    آن گاه هر يك از آنان مسئله اى را به زبان خود پرسيد و امام رضا(ع) پاسخ او را به همان زبان مى دادند. مردم، حيرت زده شدند و تعجب كردند و همه اعتراف كردند: آن حضرت از همه آنان در زبانشان فصيح تر است.»
    
    
    هشت. و در سلام منقول از امام جواد(ع) نسبت به پدر گران قدرشان آمده است:
    
    118
    السلام على قمر الأقمار، المتكلم مع كل لغة بلسانهم، القائل لشيعته ما كان الله ليولّى اماماً على امة حتى يعرفه بلغاتهم؛ 33
    
    سلام بر ماه ماهان، آن كس كه با اهل هر زبانى به زبان خودشان سخن گفت. آن كه به شيعيانش گفت: خداوند [متعال] بر هيچ امتى، امامى نمى گمارد مگر اين كه او را به زبان آنان آشنا مى سازد.»
    


    حجت خدا بايد زبان آگاه باشد
    بنگريد: يك. عن الهروى قال: كان الرضا(ع) يكلّم الناس بلغاتهم وكان والله افصح الناس واعلمهم بكل لسان ولغة. فقلت له يوما: يابن رسول الله، انى لأعجب من معرفتك بهذه اللغات على اختلافها. فقال: يا أبا الصلت، انا حجة الله على خلقه وما كان ليتخذ حجة على قوم وهو لايعرف لغاتهم؛34
    
    ابا صلت هروى گفت: امام رضا(ع) با مردم به زبان هاى آن ها سخن مى گفتند. به خدا سوگند آن حضرت فصيح ترين و داناترين مردم به هر زبان و لغتى بود. روزى به آن حضرت گفتم: اى پسر رسول خدا! من از آگاهى شما به اين زبان هاى گوناگون در شگفتم.
    
    حضرت فرمود: اى ابا صلت! من حجت خدا بر مردمم و خداوند، حجتى كه زبان آنان را نداند بر جامعه اى نمى گمارد.
    
    دو. روى عن ابى حمزة، نصير الخادم، قال: سمعت أبا محمد(ع) غير مرة يكلّم غلمانه وغيرهم بلغاتهم وفيهم روم وترك وصقالبة، فتعجبت من ذلك وقلت هذا ولد بالمدنية ولم يظهر لأحد حتى قضى أبوالحسن ولا رآه احد فكيف هذا؟ احدث بهذا نفسى. فاقبل على وقال: ان الله بيّن حجته من بَيْن سائر خلقه واعطاه معرفة كل شيء فهو يعرف
    
    119
    اللغات والأنساب والحوادث ولولا ذلك لم يكن بين الحجة والمحجوج فرق؛ 35
    
    از ابوحمزه، نصير خادم، روايت شده است كه گفت: من مكرر مى شنيدم كه امام عسكرى(ع) با غلامان و غير غلامانشان كه رومى يا ترك يا از صقالبه بودند به زبان آنها سخن مى گفتند. از اين رو من شگفت زده بودم، با خود مى گفتم: اين حضرت (امام عسكرى ـ ع ـ) در مدينه به دنيا آمد و تا هنگام مرگ امام هادى(ع) بر كسى آشكار نگشت و كسى او را نديد پس چگونه با اين زبان ها آشناست؟
    
    امام عسكرى(ع) روى به من كرد و فرمود: بى شك، خداوند حجّتش را از ميان مردم، مشخص كرده است و به او شناخت هر چيزى را عطا كرده و او زبان ها، نسب ها و رويدادها را مى داند و اگر چنين نبود بين حجّت و آن كس كه حجّت نيست (حجّت براى او آمده است) فرقى وجود نداشت.»
    
    توضيح:
    «ابا محمد» كنيه امام حسن عسكرى(ع) است.
    
    «ابوالحسن» كنيه پنج تن از امامان(ع) است و در اين روايت مقصود از «ابوالحسن» حضرت امام هادى(ع) هستند.
    
    واژه «صقالبه» در روايات، بسيار به كار رفته است.
    
    اين كلمه، جمع «صَقْلَبْ»، «صَقْلاب»، «صَقْلَبى» و «صَقْلابى» است.
    
    دهخدا به نقل از دائرة المعارف اسلامى فرانسه آورده است:
    
    «اين كلمه، بدون شك مأخوذ از كلمه يونانى اسكلابنوى، اسكلابوى مى باشد.»

 

ادامه دارد...

 

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام2

 

نوع اثر :      اهل بيت پيامبر

عنوان :        خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام2

صاحب اثر :   ---

                

منبع :          پايگاه علوم و معارف اسلام

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

و حافظ ابو بكر هيتمى از بريده اين روايت را ذكر مى‏كند، تا مى‏رسد به اينجا كه بريده مى‏گويد: من به مدينه وارد شدم، و داخل مسجد شدم، ولى رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم در منزل بودند، و جمعى از اصحاب بر در خانه آن حضرت بودند: به من گفتند: اى بريده چه خبر آورده‏اى؟ !
    گفتم: خبر خير! خداوند فتح و ظفر را نصيب مسلمانان كرد!
    گفتند: براى چه تو زودتر بدينجا آمده‏اى؟ !
    گفتم: على، جاريه‏اى را از سهم خمس برداشته است، من آمده‏ام تا به پيغمبر خبر دهم.
    گفتند: خبر بده به پيغمبر! زيرا اين خبر، على را از چشم پيغمبر مى‏اندازد! و پيغمبر از درون منزل، اين سخنان را مى‏شنيد.
    
    در اين حال پيغمبر با حالت غضب از منزل بيرون آمد و فرمود:
    ما بال اقوام يتنقصون عليا؟ من تنقص عليا فقد تنقصنى، و من فارق عليا فقد فارقنى، ان عليا منى و انا منه، خلق من طينتى و خلقت من طينة ابراهيم، و انا افضل من ابراهيم، ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم.يا بريدة: اما علمت ان لعلي اكثر من الجارية التى اخذ، و انه وليكم بعدى؟ !
    فقلت: يا رسول الله! بالصحبة الا بسطت‏يدك فبايعتنى على الاسلام جديدا! قال: فما فارقته حتى بايعته على الاسلام.رواه الطبرانى فى الاوسط. [161]
    «چه حالتى دارند اقوامى كه از على مذمت مى‏كنند؟ كسى كه از على مذمت مى‏كند، از من مذمت كرده است.و كسى كه از على دورى گزيند، از من دورى كرده است.بدرستى كه على از من است، و من از على هستم.على از سرشت من آفريده شده است، و من از سرشت ابراهيم آفريده شده‏ام، و من از ابراهيم، افضل و اشرف مى‏باشم، ذريه‏اى است، كه بعضى از بعضى هستند، و خداوند شنوا و داناست.
    اى بريده! آيا ندانسته‏اى كه سهميه على از خمس، زيادتر از يك جاريه‏اى است كه برداشته است، و او صاحب اختيار و ولى ماست‏بعد از من؟ !
    بريده مى‏گويد: من گفتم: اى رسول خدا! ترا سوگند مى‏دهم به حق صحبت ديرينت كه دستت را بدهى، تا من با تو بر سلام تازه‏ام بيعت كنم!
    بريده مى‏گويد: من از پيامبر جدا نشدم تا اينكه بر اسلام با او بيعت كردم‏».
    و اين روايت را طبرانى در «معجم اوسط‏» خود آورده است.
    بايد دانست كه همانطور كه از بعضى از تواريخ [162] و احاديث ‏به دست مى‏آيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دوبار امير المؤمنين عليه السلام را به عنوان رياست لشگر سريه به سوى يمن فرستادند.
    يك بار، همان دفعه‏اى بود كه براى تعقيب عمرو بن معدى كرب و اسلام نجران فرستادند، كه در همان سفر هم خالد بن وليد را به سوى بنو جعفى روانه ساختند، و دستور دادند كه در وقت تلاقى دو لشكر، پيوسته امارت لشكر با على بن ابيطالب بوده باشد، و در آن سريه، حضرت امير المؤمنين عليه السلام نيابت و خلافت در لشگر را به خالد بن سعيد بن العاص سپردند، و خالد بن وليد نيابت را به ابو موسى اشعرى سپرد، و در همين سفر بود كه خالد مخالفت كرد و مورد عتاب واقع شد.و نيز در همين سفر بود كه خالد بن وليد نامه‏اى به معيت‏بريدة بن حصيب اسلمى در شكايت از امير المؤمنين عليه السلام به رسول الله نوشت و به مدينه فرستاد، و هنوز لشكريان على بن ابيطالب و خالد بن وليد، در ماموريت‏بودند كه بريدة به مدينه آمد و پيغام رساند، و مورد غضب رسول خدا واقع شد، و آن حضرت او را امر به پيروى و متابعت از ولايت امير المؤمنين كردند.
    و بار ديگر دفعه‏اى بود كه خالد بن وليد، چون شش ماه در يمن ماند، و دعوت او به اسلام به جائى منتهى نشد حضرت رسول الله امير المؤمنين را روانه ساختند كه خالد را عزل كنند و هر كدام از لشكريان خالد بخواهد به لشكريان امير المؤمنين بپيوندد، و در اين سريه بود كه امير المؤمنين عليه السلام بريدة بن حصيب را مامور محافظت و نگهدارى از غنائم نمودند، و با لشكريان پس از انجام ماموريت‏به مكه آمدند، و خود از لشگر جدا شده، و به رسول الله براى حج پيوستند، و مامور آن حضرت در غياب، حله‏هاى يمانى را بين لشگريان تقسيم كرد، و امير المؤمنين چون از مكه برگشتند، و در نزديكى مكه لشگر خود را بدين حال مشاهده كردند امر كردند تا حله‏ها را كه از صدقات بود از تن بيرون آورند، و در عدل‏ها ببندند، و به نزد رسول الله آوردند.و چون اين امر موجب ناراحتى لشگر شد، چون به مكه وارد شدند، زبان به تعييب امير المؤمنين گشودند.و رسول خدا اعلان كردند در ميان مردم كه على در راه خدا اهل مسامحه و مجامله نيست، او در راه خدا از چيزى ترس ندارد، و او فانى در ذات خدا گرديده است.
    ولى البته اين دو سريه و ماموريت امير المؤمنين عليه السلام به جانب يمن در سنه دهم از هجرت تحقق پذيرفته است، و از مكه امير المؤمنين در معيت رسول خدا به مدينه بازگشتند، و در جحفه و غدير خم، آن خطبه غراء را رسول خدا، درباره ولايت‏كليه و مطلقه الهيه آن حضرت ايراد نمودند.
    و نيز ابو بكر هيتمى از عمرو بن شاس اسلمى كه از اصحاب حديبيه رسول الله است آورده است كه او مى‏گويد: من با على بن ابيطالب عليه السلام به سوى يمن رفتيم.و على در اين سفر با من جفا كرد، تا به جائى كه من در دلم از او ناراحت و غضبناك بودم، و چون به مدينه بازگشتيم، من شكايت‏خود را از على در مسجد براى مردم بيان مى‏كردم، و اين شكايت من به سمع رسول الله رسيده بود.
    صبحگاهى كه در مسجد وارد شدم، و رسول خدا در ميان جمعى از اصحاب خود نشسته بود، چون نظرش به من افتاد، كه من او را مى‏نگرم، نگاه تند و حادى به من نمود، تا اينكه نشستم، و قال: يا عمرو! و الله لقد آذيتنى!
    قلت: اعوذ بالله من اذاك يا رسول الله!
    قال: بلى من آذى عليا فقد اذانى! [163]
    «فرمود: اى عمرو بن شاس، سوگند به خدا كه تو مرا اذيت كردى!
    گفتم: من پناه مى‏برم به خدا، از آزار رسانيدن به تو، اى رسول خدا!
    فرمود: آرى، كسى كه على را آزار برساند، مرا اذيت كرده است‏» !
    و نيز هيتمى از ابو رافع آورده است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، على را به عنوان امارت و رياست لشكر براى يمن مبعوث كردند، و از جمله لشگر كه با على خارج شدند، مردى بود از قبيله اسلم كه به او عمرو بن شاس مى‏گفتند.
    اين مرد كه به مدينه مراجعت كرد، از على مذمت مى‏كرد، و از او شكايت مى‏نمود.
    فبعث اليه رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: فقال: اخسايا عمرو! هل رايت من على جورا فى حكمه او اثرة فى قسمه؟ ! قال: اللهم: لا!
    «رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نزد او فرستادند، و او را احضار كردند و گفتند: خاموش شو، و دور و مطرود باش اى عمرو! آيا از على در حكمى كه نموده است ظلمى ديده‏اى؟ و يا در قسمتى كه نموده است جانبدارى خود را مشاهده كرده‏اى؟ ! گفت: سوگند به خدا، نه‏» !
    حضرت فرمودند: پس به چه علت در ميان مردم چيزهايى را مى‏گويى كه به من ابلاغ شده است؟ !
    عمرو گفت: بعضى از آن مطالبى را كه گفته‏ام، اختيارى من نبوده است، و بدون توجه عيب گويى كرده‏ام!
    در اين حال آثار غضب چنان از چهره رسول خدا مشهود شده و فرمودند: من ابغضه فقد ابغضنى، و من ابغضنى فقد ابغض الله! و من احبه فقد احبنى، و من احبنى فقد احب الله تعالى. [164]
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 
     تفاوت حج تمتع باحج افرادوقران
    بارى، برگرديم به اصل آيه و مطلبى كه درباره حج تمتع بيان شد، و بيان اينكه حج تمتع واجب است‏ براى افرادى كه خانواده و اهل آنان جزو نواحى و سكنه مسجد الحرام نيستند، و اين فريضه تمتع واجب است تا روز قيامت، و ترك تمتع، گناه و مؤ؟ تقه كبيره بوده، و در آيه قرآن به عقاب شديد، توعيد و تحذير شده است.
    حج از شريعت‏ حضرت ابراهيم عليه السلام است، و پس از آن حضرت با آنكه در ميان اعراب حجاز و عربستان دستورات و احكام الهيه آن حضرت رو به ضعف نهاد، و غالب آنها نيز بكلى از بين رفت، ولى معذلك، فريضه حج - البته اصل حج‏با تغييرات و تصرفاتى كه به مرور در آن داده بودند - باقى ماند.
    حج در زمان مخصوص انجام مى‏گرفت، و از مكان مخصوص كه به نام ميقات بود، احرام مى‏بستند و به سوى مكه و اطراف آن براى انجام مناسك آن رهسپار مى‏شدند، و يا با خود قربانى مى‏آوردند و در منى ذبح و يا نحر مى‏كردند كه در اين صورت، حج قران بود، و يا قربانى نمى‏آوردند كه حجشان، حج افراد بود.و اما حج تمتع هيچ سابقه نداشت، و اذهان هيچيك به آن آشنا نبود.اين از مختصات‏اسلام است كه جبرائيل از جانب حضرت بارى تعالى حدود و مشخصات آن را آورد، و آيه قرآن بدان ناطق شد.و لذا براى بسيارى از مسلمانان موجب تعجب گرديد كه چگونه مى‏شود در زمان حج، تمتع كرد؟
    البته اين تعجب ناشى از همان انس ذهنى به حج قران و حج افراد بود كه حاجى چون از ميقات احرام مى‏بست، و در مكه مى‏آمد، به همان حال احرام و پرهيز و اجتناب از لباس دوخته، و استعمال عطر، و تمتع از زنان و همسران، و ساير محرمات احرام، باقى مى‏ماند تا به عرفات و مشعر در منى برود، و مناسك آن را انجام دهد.
    ولى با حج تمتع كه چون وارد مكه مى‏شود، عمره بجا مى‏آورد، و سپس محل مى‏گردد، يعنى از لباس احرام بيرون مى‏آيد، و عطر استعمال مى‏كند، و از زنان متمتع مى‏گردد، و ساير محرمات احرام را مرتكب مى‏شود، تا زمان حج كه نيت‏حج مى‏كند، و براى آن احرام مى‏بندد و لبيك مى‏گويد و دوباره در احرام مى‏رود و از لذات و مشتهيات ممنوعه خوددارى مى‏نمايد، مسئله كاملا متفاوت است.
    در حج قران و افراد در تمام طول مدت، شخص احرام بسته، در احرام با موهاى ژوليده، و بدن غبار آلوده، مى‏ماند، ولى در حج تمتع از احرام بيرون مى‏آيد، و مدتى در مكه به حال عادى و معمولى از همه تمتعات بهره‏مند مى‏شود، و سپس دوباره احرام مى‏بندد.فلهذا اين تمتع بين دو احرام را اعراب مانوس به آداب قبل، شكستى در حج پنداشتند و گويا نقصان و خللى در اركان آن به شمار آوردند، و بر اساس همان سابقه ذهنى از دوران جاهليت، اين تمتع را مباين و منافى حقيقت‏حج انگاشتند، فلهذا در مقام اعتراض برآمدند.
    و ما مى‏دانيم كه اين اعتراض بيجا و بيمورد است، زيرا كه تشريع عبادات، و كيفيت مناسك، و دخالت دادن شروط، و يا معين كردن موانع، به دست‏خداست، كه به وسيله وحى و انزال كتاب، و ارسال پيامبر، براى بشر مشخص و معين مى‏نمايد، و اصولا بشر هر كه و هر چه باشد، و به هر قدر داراى علم و قدرت باشد، تا وقتى كه متصل به عالم غيب نباشد، و با دل خود احكام الهيه را بدون شائبه‏دخالت نفسانيه خويش، از مصادر عاليه تلقى ننمايد، نمى‏تواند براى مردم احكامى را جعل كند، بالاخص آن احكامى كه راجع به عبادات و روابط قلبى مردم با خداى آنهاست.
    احكام به دست‏خداست، كه با زبان پيامبر بيان مى‏شود، و نسخ احكام نيز به دست‏خداست، زيرا نسخ حكم هم حكم جديدى است كه بايد خداوند جعل فرمايد.
    حكم اسلام بر اساس همان سنت‏حضرت ابراهيم تا سنه حجة الوداع درباره كيفيت‏حج، منحصر به همان حج قران و حج افراد بود، ولى در حجة الوداع، اين حكم درباره افرادى كه به مسجد الحرام نزديك هستند، و حكم اهل آنجا را دارند، و اهل و قبيله آنان، در حكم حضار مسجد الحرام شمرده مى‏شوند، كه منظور، اهالى خود مكه و حرم و قرآء و قصبات نزديك تا شانزده فرسخ كه چهل و هشت ميل است، به حال اوليه خود باقى ماند.ولى درباره افراد دورتر از اين مقدار، البته در خصوص حج واجب تغيير يافت، و به حج تمتع مبدل شد.و جبرائيل آيه قرآن فرود آورد، و رسول الله بر فراز مروه پس از اتمام سعى براى مردم قرائت فرمود:
    فمن تمتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى تا آنكه مى‏فرمايد: ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام.
    «بر آن كسانى كه حج را بطور تمتع بجاى مى‏آورند، واجب است كه به قدر ميسور، قربانى و هدى بنمايند...و اين حج تمتع، وظيفه است‏براى آن كسانى كه اهل و عيال آنها از حاضرين مسجد الحرام نباشند».و عليهذا جمله ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام بطور وجوب تعيين وظيفه براى مردم دور دست مى‏كند.و تا روز قيامت اين حكم باقى است، هم به اطلاق آيه، و هم به نص صريح رسول خدا كه انگشت‏هاى خود را در جواب سراقة بن مالك در يكديگر نموده و فرمودند: اين حكم تا روز قيامت‏باقى است.
    و علت آن اين است كه: شريعت اسلام كه دين سمحه سهله است، تكليف دو ماه و يا بيشتر را از احرام الزامى درباره حجاج برداشته است.البته درباره خوداهالى مكه و اطراف آن، اين حكم صعوبتى ندارد، زيرا اهل و عيال آنان همان جا هستند، و در نزديكى ايام حج مى‏توانند محرم شوند و حج‏بجا آرند.وليكن براى كسانى كه دور دست هستند، و از نقاط مختلفه دنيا به سوى مكه رهسپار مى‏شوند، و حتما بايد از ميقات‏هاى مشخصه و معينه احرام ببندند، و رنج‏سفر را از ميقات تا مكه و تا زمان حج متحمل شوند، در اين مدت طولانى در حال احرام باقى بودن بسيار سخت است.و اين اشكال و سختى در حج‏هاى واجبى بطور الزام برداشته شده است.
    آنان مى‏توانند در بين عمره و حج در استراحت‏خانوادگى در آيند، و از تمتعات و لذاتى كه خداوند براى آنان حلال فرموده است، كامياب گردند، و لطيفه در اين جمله از آيه قرآن است كه مى‏گويد:


ادامه دارد...

جواد اکبری

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)۱

                

عنوان :        وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)۱

صاحب    ا ثر :      آيت الله سبحانى

                

منبع :     سايت ستاد پاسخگويي به مسايل ديني

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    

 از مسائلى كه قرآن به آن اهميت خاصى داده است، وظيفه جامعه اسلامى نسبت به پيامبر گرامى است، ما در اين بخش به وظائف دهگانه‏اى كه قرآن از آنها ياد مى‏كند، اشاره مى‏نمائيم و تشريح خصوصيات اين وظائف از قلمرو بحث ما بيرون است .
    
    1- اطاعت از پيامبر (ص)
    پيامبر گرامى را از آن نظر كه وحى الهى را از مقام ربوبى دريافت مى‏كند، نبى (آگاه از اخبار غيبى) و از آن نظر كه مأمور به ابلاغ پيامى از جانب خدا به مردم است، رسول مى‏نامند، پيامبر در اين دو مقام، فاقد امر و نهى و اطاعت و عصيان است و وظيفه‏اى جز پيام‏گيرى و پيام رسانى ندارد و لذا قرآن درباره او مى‏فرمايد:
    
    «ما على الرسول الا البلاغ و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون (مائده /99): براى رسول وظيفه‏اى جز ابلاغ نيست و خدا از آنچه كه آشكار مى‏سازيد و يا پنهان مى‏داريد، آگاه است».
    
    اگر قرآن در قلمرو رسالت، براى رسول حق اطاعت قائل مى‏شود و مى‏فرمايد: «و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله (نساء /64): هيچ رسولى را اعزام نكرديم مگر اينكه به فرمان خدا، از او اطاعت شود»، مقصود اطاعت طريقى است نه موضوعى، يعنى به پيامهاى او گوش فرا دهند و به گفته‏هاى او مانند انجام نماز و پرداخت زكات جامعه عمل بپوشانند، انجام چنين وظائفى در حقيقت، اطاعت فرمان خدا است، نه اطاعت پيامبر، هر چند به صورت ظاهر اطاعت پيامبر نيز به شمار مى‏رود و قرآن ماهيت اين نوع اطاعتها را در آيه ديگر به صورت روشن بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: «من يطع الرسول فقد اطاع الله (نساء /80): هر كس رسول را فرمان برد، خدا را فرمان برده است».
    
    بنابراين، در بعضى از موارد كه قرآن براى رسول به عنوان رسالت حق اطاعت قائل شده است، اطاعت حقيقى او نيست، بلكه اطاعت خدا است و به گونه‏اى به او نيز نسبت داده مى‏شود از اين جهت قرآن شخصيت رسول را از «مقام رسالت» چنين ترسيم مى‏كند:
    
    «انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر (غاشيه /1-22): يادآورى كن تو تذكر دهنده‏اى، نه مسلط بر آنها».
    
    در قلمرو اطاعت: در حالى كه رسول گرامى يادآور و آموزنده و پيام رسانى بيش نيست، گاهى از جانب خدا داراى مقام امامت شده و «مفترض الطاعه» مى‏گردد كه با توجه به آن، خود شخصاً داراى مقام امر و نهى مى‏شود.
    
    در اين قلمرو، پيامبر فقط گزارشگر وحى، و پيام رسان الهى نيست، بلكه رئيس دولت اسلامى است كه براى تنظيم امور امت، بايد به نصب و عزل فرماندهان و قاضيان و اعزام سپاه و عقد معاهدات بپردازد.
    
    رسول گرامى آنگاه حقيقتاً داراى امر و نهى مى‏گردد كه از طرف خدا به عنوان زمامدار مسلمانان، قاضى و داور آنان، و مدير كليه شؤون اجتماعى و سياسى واقتصادى و دينى معرفى گردد؛ در اين هنگام است كه او علاوه بر اطاعت طريقى، داراى حق اطاعت موضوعى مى‏گردد كه فرمانبر از دستورات او مايه پاداش، و نافرمانى موجب كيفر مى‏گردد.
    
    قرآن روى اطاعت پيامبر در موارد زيادى تكيه مى‏كند و بر مفسر محقق لازم است ميان دو نوع اطاعت (طريقى و موضوعى) فرق بگذارد و آيات را بر دو نوع تقسيم كند.
    
    الف: گروهى كه بر اطاعت رسول فرمان مى‏دهند و قرائن گواهى مى‏دهد كه مقصود از اطاعت او، همان انجام دستورات الهى است كه او تبليغ مى‏كند، مانند انجام فرائض و دورى از محرمات در اين صورت اطاعت رسول راهى است براى اطاعت خدا،و خود رسول در حقيقت، اطاعت و عصيانى ندارد.
    
    ب: گروهى كه او را به عنوان «اولى الامر» و فرمانده وقاضى و داور معرفى مى‏كند و دست او را در تنظيم امور اجتماع باز نهاده و به او حق امر و نهى مى‏دهد در چنين مواردى، اطاعت او خود، موضوعيت پيدا مى‏كند و داراى احكام و خصائص مى‏گردد.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    آيات مربوط به بخش نخست به خاطر كثرت، نياز به بيان ندارد، مهم آيات مربوط به بخش دوم است كه برخى را يادآور مى‏شويم:
    
    1- «اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم (نساء /59) : خدا را اطاعت كنيد و رسول و صاحبان فرمان از خود را اطاعت كنيد».
    
    شكى نيست كه رسول در آيه، خود از افراد «اولى الامرمنكم» مى‏باشد و به خاطر احترام بيشتر از وى، جداگانه از او نام برده شده، و (اولى الامر» زمامداران واقعى جامعه اسلامى هستند كه از جانب خدا به اين مقام نائل شده‏اند و به خاطر داشتن چنين مقامى، داراى امر و نهى واقعى بوده و براى خود اطاعت و عصيانى دارند.
    
    2- «فلا و ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجربينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليماً (نساء /65): چنين نيست، سوگند به پروردگار تو، مؤمن نخواهند بود مگر اين كه تو را در اختلافهاى خود داور قرار دهند آنگاه از داورى تو در دل، احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم گردند».
    
    در اين مورد رسول خدا به صورت قاضى و داورى، تجلى نموده و براى حفظ نظام داراى مقام امر و نهى خواهد بود و اگر مطاع نباشد و دستورهاى او اجراء نگردد، داورى مختل، و هرج مرج بر جامعه حاكم مى‏گردد.
    
    3- «فليحذر الذّين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنه او يصيبهم عذاب اليم (نور /63): آنان كه با فرمان پيامبر مخالفت مى‏ورزند از آن بترسند كه فتنه و يا عذاب دردناكى دامنگير آنان گردد».
    
    جمله «عن امره» حاكى از آن است كه پيامبر در اين چشم انداز گذشته بر مقام تبليغ و تبيين شريعت، امر و فرمان دارد كه مخالفت آن، داراى واكنش سختى است .
    
    مؤيد مطلب، اين است كه آيه مربوط به مسأله جهاد و حضور در ميدان نبرد است در اين شرائط پيامبر، مبلغ احكام نيست، بلكه فرمانده «واجب الطاعه» است كه بايد دستورهاى او مو به مو مورد اجرا قرار گيرد.
    
    4- «انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا مع على امر جامعه لم يذهبوا حتى يستا ذنوه ان الذّين يستا ذنوك اولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوك لبعض شانهم فأذن لمن شئت منهم و استغفرلهم الله ان الله غفور رحيم» (نور /62).
    
    «مؤمنان واقعى كسانى هستند كه به خدا و رسول ايمان دارند واگر در امر مهمى با او باشند بدون اذن او به جايى نمى‏روند. آنان كه از تو اذن مى‏گيرند آنها كسانى هستند كه به خدا و رسول او ايمان آورده‏اند در اين صورت هرگاه برخى ازآنان براى كارهاى خود اجازه بگيرند، به آن كس كه بخواهى اذن بده و براى آنان طلب آمرزش كن، خدا بخشاينده و رحيم است».
    
    الزام به استجازه به هنگام ترك ميدان نبرد و يا به هنگام ترك مجلس كه براى مشورت درباره امر مهمى برگزار شده، نشانه مقام و منصب خطير رسول گرامى است كه حركات و سكنات افراد بايد زير نظر او صورت پذيرد.
    
    5- «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم (احزاب /6): پيامبر به مؤمنان از خود آنان اولى است» اين نوع اولويت كه در هيچ تشريعى در جهان نظير آن ديده نشده است، از جانب «مالك النفوس» به پيامبر افاضه شده كه از آن در مصالح جامعه اسلامى بهره بگيرد، و افراد به فرمانهاى او گوش فرا دهند و خواست او را بر خواست خود مقدم بدارند و مفاد اين آيه در همين سوره به صورت روشن نيز وارد شده چنانكه مى‏فرمايد:
    
http://Sacredzigorat.persianblog.ir


    6- «و ما كان لمؤمن ولا مومنه اذا قضى الله و رسوله امر ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبيناً» (احزاب /36).
    
    «بر هيچ مرد و زن مؤمن آنگاه كه خدا و پيامبر او در موردى فرمان دادند هيچ نوع اختيارى دركارشان نيست هر كس كه خدا و رسول او را مخالفت كند، آشكارا گمراه شده است».
    
    دادن چنين قدرت و موقعيتى بر پيامبر نشانه دعوت به حكومت فردى و استبدادى شخص نيست زيرا اگر پيامبر خدا يك فرد عادى بود، طبعاً دادن چنين قدرتى به او، جز استبداد و حكومت فرد بر جمع چيز ديگرى نبود، در حالى كه او چنين نيست او يك فرد وارسته از هر نوع خودخواهى است كه جز رضاى خدا خواهان چيزى نيست، او در رفتار و گفتار خود، به وسيله «روح القدس» تأييد شده و از هر لغزشى مصون مى‏باشد در اين صورت امر و فرمان او مظهر فرمان خداست كه از زبان او به مردم ابلاغ مى‏گردد.
    
    به خاطر چنين عصمت و مصونيتى است كه خدا در دو آيه زير، هر نوع پيشدستى را بر او تحريم مى‏كند و مى‏فرمايد:
    
    7-«يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى الله و رسوله و اتّقوا الله ان الله سميع عليم (حجرات /1) اى افراد با ايمان بر خدا و رسول او پيشى نگيريد و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد خدا شنوا و دانا است».
    
    8- «و اعلموا ان فيكم رسول الله لويطيعكم فى كثير من الامر لعنِتّم (حجرات /7): بدانيد در ميان شما است پيامبر خدا اگر در بسيارى از امور از شما پيروى كند شماها به زحمت مى‏افتيد».
    
    دلائل اطاعت پيامبر بيش از آن است كه در اين جا منعكس گرديد، آنچه مهم است تعيين حدود اطاعت و قلمرو آن است كه به گونه‏اى فشرده بيان مى‏گردد:
    
    قلمروهاى سه گانه اطاعت: با توجه به آياتى كه در زمينه اطاعت رسول گرامى وارد شده مى‏توان قلمرو اطاعت او را در زمينه‏هاى مسائل سياسى و قضائى و نظامى محدود ساخت.
    
    پيامبر گرامى علاوه بر مقام تبليغ احكام،رهبر سياسى و مرجع قضائى و فرمانده كل قوا است و در اين زمينه‏ها «نافذ القول» و مطاع مى‏باشد و ما در هر مورد، نمونه‏اى را متذكر مى‏شويم:
    
    الف: اطاعت در قلمرو مسائل سياسى: يكى از مسائل حساس به هنگام جنگ، اخبار جبهه‏ها و گزارشهاى مربوط به پيروزى و شكست است تصميم‏گيرى در پخش و عدم پخش اين گونه گزارشها، نياز به تفكر و انديشه، و رعايت مصالح عمومى دارد از اين جهت قرآن شخص پيامبر را معرفى مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد:
    
    «هنگامى كه خبرى ايمنى بخش يا بيم زا (از پيروزى و شكست) به آنان برسد فوراً آن را پخش مى‏كنند و اگر آن را به پيامبر و صاحبان فرمان از آنها ارجاع كنند اهل استنباط و ريشه ياب از آنان، از حقيقت مطلب آگاه خواهند شد (و حقيقت را به آنان بازگو خواهند كرد) اگر كرم و رحمت او نبود همگى جز گروه كمى از شيطان پيروى مى‏كردند».(نساء /83).
    
    پخش بى موقع خبر پيروزى چه بسا مايه غرور مى‏گردد، همچنانكه اشاعه خبر شكست موجب تضعيف روحيه‏ها مى‏گردد و لذا وظيفه مسلمانان جز اين نيست كه اخبار رسيده را در اختيار پيامبر گرامى و صاحبان فرمان از خود (كه به فرمان پيامبر داراى مقاماتى شده‏اند) بگذارند تا آنان پس از ريشه‏يابى و تحقيق، ديگر مسلمانان را از حقيقت امر آگاه سازند، البته اين آيه مربوط به رهبرى سياسى پيامبرگرامى است و اگر از «اولى الامر» نام مى‏برد منافاتى با رهبرى سياسى رسول خدا ندارد زيرا «اولوالامر» به فرمان او «صاحبان فرمان» و «پيشوايان مردم» مى‏گردند بالأخص كه از نظر روايات، مقصود از آن «پيشوايان معصوم» است كه پس از پيامبر گرامى مرجع سياسى مى‏باشند.
    
    ب: اطاعت در قلمرو مسائل قضائى: اگر پيامبر به حكم اين آيه يگانه رهبر سياسى است به حكم آيات ديگر، يگانه مرجع قضائى نيز مى‏باشدو داورى داوران ديگر به فرمان و نصب او رسميت پيدا مى‏كرد و چنانكه مى‏فرمايد:
    
    «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تومنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلاً» (نساء /59).
    
    «اى افراد با ايمان خدا را اطاعت كنيد و پيامبر خدا و صاحبان فرمان از خود را اطاعت نمائيد اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين براى شما بهتر است و عاقبت و پايان نيكويى دارد».
    


 

ادامه دارد...

جواد اکبری 

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(1)

 

نوع اثر :     اهل بيت پيامبر

عنوان :       زبانْ آگاهى پيامبر(ص) و امامان(ع)(1)

صاحب اثر : حسن عرفان

                

منبع :         سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

    گفتنى هاى نخستين
    هر زبانى ميراث دار احساس ها، دانش ها، بينش ها، روش ها و پيشينه صاحبان آن زبان است. زبانْ آگاهى و توان دريافت مفاهيم زبان هاى ديگر و برگردان آن، تنها راه انتقال و تبادل انديشه ها، فرهنگ ها،تمدن ها و ضرورى ترين راه براى تفاهم بين انسان ها است.
    
    فرهنگ بشرى به زبان ها و لغات گونه گونْ شكل يافته، تدوين گشته و رشد كرده است و به همين شكل فرهنگ آسمان بنياد وحى، گنجينه شده است.
    
    بنابراين، بنيادى ترين راه دريافت اين فرهنگ ها زبانْ آگاهى است. ملتى كه كم تر زبان ها را بشناسد، از فرهنگ و تمدن بشرى بيشتر دور مى ماند و در ارائه پيام ها و مفاهيم خويش به ديگران، ناتوان تر است.
    
    اكنون گرچه پديده هاى مختلف هنرى و تصويرى در نشان دادن انديشه ها و احساس ها كاربرد فرا مليتى دارد و گرچه هم دلى از هم زبانى بهتر است، ليكن برگردان درست و گوياى يك فرهنگ يا يك مكتب و ارائه توان مند و پوياى ره يافت هاى آن، بدون زبان آورى و زبان فهمى ممكن نيست.
    
    109
    روحِ فكر پرور، فرهنگ ساز و تمدن آفرين اسلام نيز بستر مناسبى براى مترجمان فكرها و فرهنگ هاى بيگانه پديد آورد و از سوى ديگر فرهنگ اسلامى را در ميان ملل ديگر گستراند. بدين گونه است كه تمدن هاى بزرگ و فرهنگ هاى غنى و جهان گير، پيوسته وام دار مترجمان و زبان شناسان بوده اند.
    
    با توجه به اين همه، زبانْ آگاهى يكى از ارزشمندترين دانش هاست.
    
    بى ترديد در قلمرو دين اسلام، كه رسالت جهانى و جاودانى دارد و همه ملل، مخاطب آنند، اين زبان آگاهى يك ضرورت تبليغى و دينى و ارتباطى پيدا مى كند.
    
    در اين نوشته با ارائه پژوهش هاى گونا گون، نشان داده مى شود كه پيامبر اكرم(ص) و امامان(ع) توان فهميدن لغات گوناگون و سخن گفتن و نوشتن به همه زبان ها و گويش ها را داشتند، چه زبان هايى كه تا كنون شناخته شده و چه زبان هايى كه ناشناخته مانده است. اين ادعا با ادله بسيار استوار و انكار ناپذير، اثبات گرديده است.
    
    واقعيت هاى بى شمار تاريخى نشان مى دهد كه آنان، به زبان هاى رومى، سندى، چينى، خزرى، فارسى، حبشى، هندى، تركى، عبرى، سُريانى و نَبَطى، سَقْلَبى، يونانى، آفريقايى و… سخن گفته اند، نامه نگاشته اند يا متون كتاب هاى مذهبى پيشينيان را به همان زبان ها قرائت كرده اند.
    
    تصريح به زبانْ آگاهى برخى از پيامبران پيشين در روايات
    در معارف اسلامى به زبانْ آگاهى برخى از پيامبران تصريح شده است؛ مثلاً در قرآن كريم مى خوانيم: «قال اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم؛1 [يوسف] گفت: مرا بر خزانه هاى اين سرزمين بگمار، بى ترديد من پاسدارى دانا هستم.»
    
    امام صادق(ع) در تفسير اين آيه فرموده اند: «قال حفيظ بما تحت يدىّ عليم بكل لسان؛2 من آنچه را در قلمرو مديريت خويش دارم پاس مى دارم و به همه زبان ها آگاهم.»
    
    110
    علاّمه مجلسى(ره) به نقل از عرائس آورده اند: با اين كه حضرت يوسف(ع) در آن هنگام تنها سى بهار از روزگارش سپرى شده بود به زبان هاى گوناگون سخن مى گفت.3
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    و درباره حضرت سليمان، از قول امام صادق(ع) چنين نقل شده است:
    
    «اعطى سليمان بن داود(ع) مع علمه معرفة المنطق بكل لسان ومعرفة اللغات ومنطق الطير والبهائم والسّباع فكان اذا شاهد الحروب تكلم بالفارسية واذا قعد لعمّاله وجنوده واهل مملكته تكلم بالرومية فاذا خلا مع نسائه تكلم بالسريانية والنبطية واذا قام فى محرابه لمناجاة ربّه تكلم بالعربية واذا جلس للوفود والخصماء تكلم بالعبرانية؛ 4 افزون بر دانش سليمان، پسر داود، به او معرفت گفتار با هر زبان و هر لغت و معرفت گفتار با پرندگان، حيوانات و درندگان داده شده بود.
    
    او هر گاه در ميدان هاى جنگ حضور مى يافت، به پارسى سخن مى گفت و آن گاه كه به فرمان روايى براى كارگران، سپاهيان و مردم مى نشست به زبان رومى حرف مى يزد و زمانى كه با همسرانش خلوت داشت به زبان سُريانى و نَبَطى تكلم مى كرد و وقتى در محرابش به نيايش برمى خاست، زبان به عربى مى گشود و آن هنگام كه با ميهمانان و دشمنان، سخن مى گفت، سخن گفتنش عبرانى بود.»
    
    پرسيدم از آن كسى كه برهان دانست كان كيست كه او حقيقت جان دانست بگشاد زبان و گفت اى آصف راى اين منطق طير است، سليمان دانست 5 در قرآن كريم آمده است: وما ارسلنا من رسول الاّبلسان قومه ليبيّن لهم؛6 و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش نفرستاديم تا [حقايق را] براى آنان بيان كند. علاّمه طباطبايى در تفسير اين آيه نوشته اند:
    
    111
    مقصود از فرستادن پيامبر، به زبان قومش اين است كه: آن پيامبر با زبان قومى كه نَسَباً از آنان بود [زبان مادرى و قومى] سخن مى گفت، براى اين كه خداوند متعال به هجرت لوط(ع) از كَلْدَه كه سُريانى زبان بودند به مؤتفكات كه زبانشان عبرانى بود تصريح كرده است. و در چند آيه آن ها را قوم لوط خوانده است.7
    
    از اين تفسير، زبانْ آگاهى حضرت لوط نيز به دست مى آيد. علاّمه طباطبايى سپس مى افزايند:
    
    اما پيامبران اولوالعزم كه براى بيشتر از يك امت فرستاده شده اند، اقوام ديگرِ ناهم زبانشان را به راه خدا فرا مى خوانده اند، به دليل دعوت حضرت ابراهيم(ع) از اعراب حجاز به حج و فراخواندن موسى(ع) فرعون و قومش را به سوى ايمان و دعوت هاى فراگير و عمومى پيامبر اكرم(ص) قرآن كه داراى دعوت هايى از يهود، نصارى و جز آنهاست، پذيرفتگى ايمان آن اقوام را بيان مى كند. همين طور فراگير بودن دعوت حضرت نوح از آن استفاده مى شود.8
    


    زبانْ آگاهى پيامبر اكرم(ص)
    براساس روايات و واقعيت هاى تاريخى و سنگ پايه هاى عقلى و اعتقادى، پيامبر اكرم(ص) آگاه به همه زبان ها بوده اند و توان نوشتن به همه زبان ها را داشته اند. صفّار9 در كتاب بصائر الدّرجات كه از نخستين كتاب هاى روايى ماست و در عصر امامان(ع) تدوين شده، بابى دارد با عنوان «باب فى ان رسول الله(ص) كان يقرء ويكتب بكل لسان.»10
    
    
    112
    اين باب درباره سخن گفتن و نوشتن پيامبر اكرم(ص) به همه زبان هاست.
    
    در اين باره روايات صريح و استوارى داريم از جمله:
    
    
    يك. حدثنا احمد بن محمد عن ابى عبدالله البرقى عن جعفر بن محمد الصوفى قال: سألت ابا جعفر محمد بن على الرضا(ع) وقلت له: يابن رسول الله، لم سمى النبى الامى. قال: ما يقول الناس؟
    
    قال: قلت له: جعلت فداك يزعمون انما سمى النبى الامى لانه لم يكتب فقال: كذبوا عليهم لعنة الله انى يكون ذلك والله تبارك وتعالى يقول فى محكم كتابه: «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة» فكيف كان يعلمهم ما لا يحسن والله لقد كان رسول الله(ص) يقرأ ويكتب باثنين وسبعين11 لسانا وانما سمى الامى لانه كان من اهل مكة ومكة من امهات القرى وذلك قول الله تعالى فى كتابه: «لتنذر ام القرى ومن حولها»12
    
    جعفر بن محمد صوفى گفت: «از امام جواد(ع) پرسيدم: اى فرزند رسول خدا(ص)! چرا پيامبر، «اُمىّ» ناميده شده است؟ حضرت فرمود: مردم چه مى گويند؟ گفتم: فدايت شوم مردم مى پندارند كه پيامبر، «اُمىّ» ناميده شده است چون چيزى ننوشت.
    
    حضرت فرمود: دروغ پنداشته اند، لعنت خدا بر آنها باد! چگونه مى شود اين سخن درست باشد، با اين كه خداى والا و برين در كتاب استوار خويش مى گويد: «او در ميان اميّون، پيامبرى از خودشان برانگيخت. آن پيامبر، آياتش را بر آنان مى خواند و مهذّبشان مى كند و كتاب و حكمت بديشان مى آموزد.»13 اكنون چگونه مى تواند بياموزد چيزى را كه نيك نمى داند؟ به خدا سوگند، پيامبر خدا(ص) با هفتاد و دو زبان مى خواند و مى نوشت و «اُمىّ» ناميده شده است! چون او از اهل مكه بود و مكه، از «اُمهات قرا» است. خداوند متعال در قرآن كريم فرموده است: «لتنذر ام القرى ومن
    
    113
    حولها؛14 تا بيم دهى مردم اُمّ القرى (مكه) و آنان را كه در كرانه هاى آن زيست مى كنند.»
    
    
    دو. در قرآن كريم آمده است: «واوحى الى هذا القرآن لأنذركم به ومن بلغ؛ 15 و اين قرآن بر من وحى شده است تا شما و هر كس را كه اين پيام به او برسد، بيم دهم.»
    
    امام صادق(ع) در تفسير اين آيه فرمودند: «بكل لسان؛16 من شما و هر كس را كه اين پيام به او برسد، با همه زبان ها بيم مى دهم.»
    
    ودر روايت ديگرى امام صادق(ع) در وصف رسول خدا(ص) فرمودند: «ويخاطب كل قوم بألسنتهم؛17 با هر قومى به زبان خودشان سخن مى گفت.»
    
    
    سه. در حديث ديگرى آمده است:
    
    عن ابى ذرالغفارى قال: والله الذى لا اله الاّ هو، ما مات ابوطالب حتى أسلم بلسان الحبشة وقال لرسول الله(ص): أتفقه الحبشة؟ قال: يا عم ان الله علمنى جميع الكلام.
    
    قال: يا محمد! اسدان لمصافاقا لها لاها، يعنى أشهد مخلصاً لا اله الاّ الله. فبكى رسول الله(ص) وقال: ان الله اقرّ عينى بأبى طالب؛18
    
    ابوذر گفت: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست. حضرت ابو طالب پيش از مرگش به زبان حبشه، ايمان آورد.
    
    از پيامبر اكرم(ص) پرسيد: زبان حبشه را مى دانى. فرمود: خداوند، همه زبان ها را به من آموخته است. حضرت ابو طالب گفت: شهادت مى دهم از روى اخلاص و يقين كه نيست مستحق عبادتى مگر خداى رب العالمين. آن گاه پيامبر اكرم(ص) گريست و فرمود: خداوند، چشمم را به ابو طالب روشن ساخت.»
    
    114
    بايد بگويم: جمله اى كه با «يا محمد» آغاز شده است، به زبان حبشى است.19
    
    زبانْ آگاهى پيامبر اكرم(ص) چنان مشهور بوده است كه درباره سيره و ويژگى هاى آن حضرت گفته اند: «كان ينطق بلغات كثيرة؛ 20 به زبان هاى گوناگون سخن مى گفت.»
    
    گفتنى است درباره خواندن و نوشتن آن حضرت، امام صادق(ع) فرمودند: «ان النبى(ص) كان يقرأ ويكتب ويقرأ ما لم يكتب؛ 21 بى ترديد پيامبر اكرم(ص) مى خواندند و مى نوشتند و چيزى را خودشان ننوشته بودند، قرائت مى كردند. (يا چيزى را كه نوشته نشده بود مى خواندند.)
    
    با سندهاى استوار و ترديد ناپذير از شيعه و سنى نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) در واپسين لحظات زندگى خويش فرمودند: «إئتونى بدواة وكتف أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده ابدا؛22 دوات و استخوان كتفى بياوريد تا نوشته اى بنگارم كه هيچ گاه پس از آن، گمراه نوشيد.»
    
    تعبير روشن «أكتب لكم» دلالت بر نگاشتن خود پيامبر اكرم(ص) دارد.
    
    بنا براين، آيه چهل و هشت سوره عنكبوت كه خطاب به پيامبر خدا(ص) مى گويد: تو پيش از اين نمى خواندى و نمى نوشتى، در ارتباط با زندگى پيامبر اكرم(ص) پيش از بعثت است. 23 و چه زيبا گفت جامى: ازو شد عقل كل دانا زهى امىّ ناخواناكه خواند ابحد، ابراهيم و آدم در دبستانش
    115

    از ابن ابى حمزه، روايت شده است كه گفت: من در محضر امام هفتم بودم، سى برده كه از حبشه براى آن حضرت، خريده بودند وارد شدند. يكى از آنان سخن گفت و خوش سخن بود. امام هفتم(ع) به زبان حبشى به او پاسخ دادند. آن غلام، شگفت زده شد و همه غلامان، تعجب كردند. آنان مى پنداشتند كه آن حضرت، سخنشان را نمى فهمند. امام هفتم(ع) به او فرمودند: من مالى را به تو مى پردازم، تو به هر يك از غلامان سى درهم بپرداز.
    
    غلامان بيرون رفتند و برخى از آنان به برخى ديگر مى گفت: آن حضرت به زبان ما فصيحتر از ماست و اين نعمتى از سوى خداوند برماست.
    
    على بن حمزه گفت: آنگاه كه غلامان، بيرون رفتند، من گفتم: اى پسر رسول خدا! ديدم كه شما با حبشيها به زبان حبشى سخن مى گوييد. فرمود: آرى. گفت: شما تنها به آن غلام فرمان داديد. فرمود: آرى: فرمان دادم كه يارانش را سفارش به نيكى كند و به هر كدام از آنان ماهانه سى درهم بپردازد. از سخن گفتنش معلوم شد كه داناترين آنها بود.
    
    او از پسران شاهان آنان است از اين رو او را بر آنان گماشتم و درباره نيازمندى هايشان سفارش كردم، علاوه بر همه اينها وى غلام راستى پيشه اى است.
    
    سپس فرمود: شايد تو از سخن گفتن من با آنان به زبان حبشى شگفت زده شدى؟
    
    گفتم: آرى به خدا سوگند. فرمود: تعجب مكن. آن چه از كار من بر تو پوشيده مانده، شگفت تر و تعجب آميزتر است. آن چه شنيدى نيست مگر مانند پرنده اى كه با منقارش از دريا قطره اى برگيرد. آيا مى پندارى با يك قطره، از آب دريا مى كاهد؟ امام به گونه درياست، آن چه دارد پايان نمى پذيرد و شگفتيهاى او از دريا بيشتر است.
    
    قبلاً يادآور شديم كه حضرت ابوطالب (ع) پيش از مرگ به زبان حبشى اظهار اسلام كرد.49
    
    و اين سند آگاهى او و پيامبر اكرم(ص) به زبان حبشى است.
    
    در اين جا بايد از داستان زيباى بلال حبشى ياد كنيم: او در ستايش حضرت رسول(ص) به زبان حبشى گفت:
    
    اَرَهْ بَرَه كنگرهكَراكَرامَنْدَره50وى آگاه بود كه پيامبر اكرم(ص) زبان حبشى را مى دانند.حبشه از ممالك آفريقاى شمالى است كه در جنوب غربى درياى احمر قرار دارد.
    
    به زبان تركى
    يك: قال ابنُ فرقد: كنت عند أبى عبداللّه(ع) وقد جاءه غلامُ أعجمه برسالةٍ يهذى ولايعبره حتّى
    
     ظننت أنه لايظهره.
    
    فقال له: تكلم باىّ لسانٍ شئت سوى العربيّة فانّك لاتحسنها فانّى أفهم بكلمة التركية فردّ عليه الجوابَ فمضى الغلام متعجّباً؛51


 

ادامه دارد...

 

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) در نگاه شاهد آن ايام2

 

عنوان : پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) در نگاه شاهد آن ايام2

منبع : پايگاه تبيان

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

   

 

 

 

حضرت در جاى ديگرى از همين خطبه، با كنايه زيبايى به اين نفاق افكنى پرداخته است و فرموده است:
    
    « تشربون حسوا فى ارتغاء و تمشون لاهله و ولده فى الخمر والضراء و نصبر منكم على مثل حز المدى، و وخز السنان فى الحبشاء (29) ؛ شير را اندك اندك با آب ممزوج نموديد و به بهانه اين كه آب مى‏نوشيد، شير را خورديد. كنايه از نفاق است كه تظاهر به عملى مى‏شود كه در واقع خلاف آن است (30) و براى نابودى اهل بيت او در پشت تپه‏ها و درختان كمين كرديد . و ما بر اين رفتار شما كه مانند بريدن كارد و فرو بردن نيزه در شكم، دردآور و كشنده است صبر مى‏كنيم .»
    
    6 . دين و معنويت كم رنگ شد .
    
    « و سمل جلباب الدين.‏» (31)
    
    «جلباب‏» چادر يا عبايى كه بدن انسان را مى‏پوشاند، حضرت زهرا (س) تعبير به جلباب دين فرموده . چون دين نيز تمام زواياى زندگى فردى و اجتماعى انسان را در بر مى‏گيرد، همانگونه كه چادر و عباء تمام بدن انسان را در بر مى‏گيرد. (32)
    
    و در عبارتى ديگر فرموده‏اند: «... اطفاء انوار الدين الجلى و اهمال سنن النبى الصفى (33) ؛ به خاموش كردن انوار درخشان دين و بى‏اهميت كردن و مهمل گذاردن سنت‏هاى پيامبر برگزيده خدا همت گمارديد.»
    
    7 . مردم دچار بى‏تفاوتى شدند .
    
    حضرت خطاب به انصار كه با جان و مال پيامبر را كمك كرده بودند چنين فرمودند:
    
    « يا معاشر الفتية و اعضاء الملة، و حضنة الاسلام ما هذه الغميزة في حقي و السنة عن ظلامتى (34) ؛ اى گروه جوانمرد، اى بازوان ملت و ياوران اسلام، اين غفلت و سستى و ضعف شما در حق من و تغافل و بى‏تفاوتى و خواب آلودگى درمورد دادخواهى من، چيست؟»
    
    8 . مردم پيمان شكنى كردند .
    
    فرمودند:« فانى حرتم بعد البيان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم بعد الاقدام (35) ؛ پس چرا بعد از بيان حق حيران و سرگردانيد، و بعد از آشكار كردن عقيده پنهان كارى مى‏كنيد و بعد از آن پيشگامى و روى آوردن به عقب برگشته پشت نموده‏ايد.»
    
    حضرت زهرا سلام الله عليها، در اين فراز به حادثه غدير اشاره مى‏كند كه پيامبر اكرم (ص) آن را براى مردم بيان فرمود و به آنها اعلام كرد و آنان نيز با على (ع) بيعت كردند . اما اكنون بيعت‏ خود را شكستند .
    
    9 . مردم دچار وسوسه‏هاى شيطانى شدند .
    
    « تستجيبون لهتاف الشيطان الغوى (36) ؛ به شيطان گمراه كننده پاسخ مثبت داديد.»
    
    و در جاى ديگر از خطبه فرموده‏اند:« اطلع الشيطان راسه من مغزره هاتفا بكم فالفاكم لدعوته مستجيبين (37) ؛ شيطان سر خود را از مخفي گاه به در آورد. شما را فراخواند، ديد كه پاسخگوى دعوت باطل او هستيد... .»
   
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 
    «مغزر» يعنى مخفى گاه . در اينجا شيطان به سنگ پشت و خارپشت تشبيه شده است. چون آن هم وقتى دشمن را مى‏بيند، سرش را در لاك خود فرو مى‏برد. اما وقتى كه محيط را بدون خطر احساس كرد، سر خود را بيرون مى‏آورد. شيطان نيز تا وقتى كه پيامبراكرم (ص) زنده بودند، سرش را در لاك خود فرو برده بود و جرات نمى‏كرد خود را نشان دهد . ولى بعد از آن سرش را بيرون آورد و به تحريك مردم پرداخت. (38)
    
    10. شتاب در شنيدن حرف هاى بيهوده و بى‏اساس .
    
    « معاشرالناس المسرعة الى قيل الباطل المغضية على الفعل القبيح الخاسر (39) ؛ اى گروه مردم كه به سوى شنيدن حرف هاى بيهوده شتاب مى‏كنيد، و كردار زشت زيانبار را ناديده مى‏گيريد.»
    
    11. نطفه مظاهر فساد روئيدن گرفت .
    
    در پايان خطبه عيادت خطاب به زنان مهاجر و انصار فرمود:
    
    « اما لعمري لقد لقحت فنظرة ريثما تنتج ثم احتلبوا مل‏ء القعب دما عبيطا و ذعافا مبيدا(40) ؛ به جان خودم سوگند نطفه فساد بسته شد، بايد انتظار كشيد تا كى مرض فساد پيكر جامعه اسلامى را از پاى درآورد كه پس از اين از پستان شتر به جاى شير خون بدوشيد و زهرى كه به سرعت هلاك كننده است .
    
    12. فرصت طلبان به سر كار آمدند .
    
    حضرت سلام الله عليها در فرازهايى از خطبه فدكيه به گروه هاى فرصت طلب كه منتظر بودند تا بعد از رحلت پيامبر از موقعيت ‏بهره برند پرداخته است . و ويژگى‏هاى آنها را نيز بيان فرموده است .
    
    
    
    گروه هاى فرصت طلب
    
    الف: گمراهان ساكت و منتظر .
    
    « نطق كاظم الغاوين (41) ؛ گمراهان خاموش به سخن درآمدند.»
    
    اينان كه در حيات پيامبر جرات حرف زدن هم نداشتند با رحلت ايشان وارد ميدان شدند . كسانى مانند ابوسفيان را مى‏توان جزو اين گروه نام برد.
    
    ب: فرومايگان بى‏ نام و نشان .
    
    « و نبغ خامل الاقلين (42) ؛ آدم هاى پست و بى‏ارزش با قدر و منزلت ‏شدند .»
    
    كسانى كه نه از سابقه در دين و نه فداكارى در جنگ‏هاى پيامبر برخوردار بودند . به بهانه ترس از فتنه در حالى كه بدن پيامبر بر زمين بود در تعيين خليفه پيامبر مردم را تحريص مى‏كردند .
    
    ج . شجاعان و دلاور مردان از اهل باطل .
    
    « و هدر فنيق المبطلين (43) ؛ شتر اهل باطل بانگ برآورد و در ميدان‏هاى شما به جولان درآمد.»
    
    
    
    ويژگى‏هاى فرصت ‏طلبان
    
    حضرت در جاى ديگرى از همين خطبه ويژگى‏هاى آنان را چنين بيان مى‏كند .
    
    1 . در ظاهر ساكت و آرام بودند،" وادعون" فروگذاران .
    
    2. اهل خوشگذرانى بودند، " فاكهون" .
    
    3. راحت طلب و رفاه زده بودند، " انتم في رفاهية من العيش" .
    
    4. منتظر پيش آمد حوادث براى پيامبر و اهل بيت ‏بودند، " تتربصون بنا الدوائر" .
    
    5 . اخبار و رويدادها را دنبال مى‏كردند، " تتولفون الاخبار" .
    
    6 . در جنگ‏ها عقب نشينى و يا فرار مى‏كردند، " تنكصون عند النزال و تفرون من القتال‏." (44)
    
    مى‏توان با مطالعه تاريخ به عنوان نمونه ملاحظه كرد كه در جنگ احد چه كسانى عقب نشينى كردند و يا فرار كردند و چه كسانى تا آخرين لحظات در كنار پيامبر اكرم (ص) باقى بودند . (45)
    
    هر چند ممكن است ‏با قدرى دقت و تامل موارد ديگرى از اين پيامدهاى تاسف بار را از بيانات حضرت زهرا (س) به دست آورد، اما در اين نوشتار به همين دوازده مورد اكتفا مى‏شود .
    
    متاسفانه جامعه امروز نيز با بعضى از اين پيامدها گريبان گير است . اميد است ‏با بهره ‏گيرى از اسلام ناب و مكتب اهل بيت عليهم السلام در پيرايش اين آفات كوشا باشيم .
    
    پى‏نوشت‏ها:
    
    1 . نهج البلاغه (صبحى صالح) خطبه ‏235 .
    
    2. همان، خ 197 .
    
    3 . همان، خ‏192، بندهاى 98 - 102 .
    
    4 . همان، نامه ‏9 .
    
    5 . همان، نامه‏ 36 .
    
    6 . نهج الحياة فرهنگ سخنان فاطمه عليهاالسلام، 138، حديث 59 .
    
    7 . حجرات (49) آيه‏14 .
    
    8 . نهج البلاغه، نامه ‏62 .
    
    9 . بحارالانوار، ج‏43، ص‏23، حديث‏17 .
    
    10 . الاحتجاج، (اسوه) ج‏1، ص‏282 .
    
    11 . همان، 270 .
    
    12 . همان، 277 .
    
    13 . الغدير (دارالكتب آخوندى) ج‏2، ص‏312 .
    
    14 . اين خطبه در منابع متعددى آمده است . از جمله: الاحتجاج طبرسى (چاپ اسوه) ج‏1، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى، ج‏16، ص‏211 به بعد . و در كتاب هاى مستقلى نيز ترجمه و شرح آن نوشته شده است از جمله: درس هايى از خطبه حضرت زهرا، حسينعلى منتظرى . شرح خطبه حضرت زهرا در دو جلد . عزالدين حسينى زنجانى، قطره‏اى از دريا . على ربانى گلپايگانى .
    
    15 . ر . ك به الاحتجاج، ج‏1، بحارالانوار، ج‏43، ص‏158 به بعد .
    
    16 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .
    
    17 . همان، ص‏287 .
    
    18 . همان، ص‏270 .
    
    19 . انبياء، 30 .
    
    20 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 .
    
    21 . همان .
    
    22 . درباره سقيفه از جمله ر . ك به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏20 - 60 و ج‏6، صص 5 - 50 .
    
    23 . نهج البلاغه، نامه‏62 .
    
    24 . الارشاد شيخ مفيد، ترجمه آقاى رسولى محلاتى چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ج‏1، ص‏250 .
    
    25 . نهج الحياة فرهنگ سخنان فاطمه سلام الله عليها، 147 .
    
    26 . همان، 250 .
    
    27 . امام على، عبدالفتاح عبدالمقصود، (ترجمه به فارسى) ج‏1، ص‏328 .
    
    28 . الاحتجاج، ج‏1، صص‏263 و 264 .
    
    29 . همان، 266 .
    
    30 . ر . ك به قطره‏اى از دريا، شرح خطبه حضرت زهرا، 126 .
    
    31 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏264 .
    
    32 . درس هايى از خطبه حضرت زهرا، ص 118 .
    
    33 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏266 .
    
    34 . همان، 269 .
    
    35 . همان، 272 .
    
    36 . همان 266 .
    
    37 . همان 264 .
    
    38 . درس هايى از خطبه حضرت زهرا، ص120 .
    
    39 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏278 .
    
    40 . همان، ص 290 .
    
    41 . همان، ص 264 .
    
    42 . همان .
    
    43 . همان .
    
    44 . همان، ص 263 .
    
    45 . ر . ك شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏15، صص‏20 - 25 .

    
    × . در ترجمه عبارات: بيشترين استفاده از ترجمه نهج البلاغه و نهج الحياة آقاى محمد دشتى شده است

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

يهود و پيامبر (1)

 

نوع اثر :     قبل از بعثت

عنوان :       يهود و پيامبر (1)

صاحب اثر : مرتضي‌ شيرودي‌

                

منبع :    باشگاه انديشه

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

 

 

 

  

  سرآغاز
    بشر براي‌ تكامل‌ خود نياز به‌ راهنما دارد، لذا خداوند متعال‌ پيامبراني‌ را براي‌هدايت‌ بشر در طول‌ تاريخ‌ برگزيده‌ است‌، تا آنان‌ را به‌ سعادت‌ برسانند. حضرت‌ موسي‌(ع‌) هم‌ به‌ همين‌ دليل‌ مبعوث‌ شد، اما پيروان‌ او در طول‌تاريخ‌ براي‌ سود دنيوي‌ خود اين‌ دين‌ را تغيير داده‌ و تحريف‌ كردند، حتي‌يهوديان‌ با آنكه‌ نشانه‌هاي‌ پيامبر اكرم‌ (ص‌) را در تورات‌ خوانده‌ بودند ومنتظر ظهور او بودند، ولي‌ بعد از بعثت‌ دست‌ به‌ كارشكني‌ زدند، چون‌ آرمانهاو دستورات‌ اسلام‌ با منافع‌ دنيوي‌ آنها مخالف‌ بود. با مروري‌ بر عملكرد يهوددر عصر نبوي‌، مي‌توان‌ به‌ حوزه‌هاي‌ كارشكني‌ يهود عليه‌ پيامبراكرم‌(ص‌)، علل‌ و پيامدهاي‌ اين‌ كارشكني‌ پي‌ برد:


    
    يهود مهاجر
    در باره‌ علت‌ مهاجرت‌ يهوديان‌ به‌ جزيرة‌العرب‌ نظريه‌هاي‌ مختلفي‌ وجوددارد، از جمله‌:
    1 ـ حمله‌ پادشاه‌ آشور، بخت‌النصر يا نبوكد نصر، به‌ فلسطين‌ و آواره‌ شدن‌يهود از ديار خود كه‌ بخشي‌ به‌ جزيرة‌العرب‌ كوچ‌ كردند.
    2 ـ در 70 ميلادي‌ با حمله‌ تيتوس‌ و خرابي‌ معبد يهود، تعدادي‌ از آنها ازفلسطين‌ آواره‌ شدند، عده‌اي‌ هم‌ در سال‌ 132 ميلادي‌ در اثر شكنجه‌ها وآزار آدريان‌ رومي‌ به‌ اين‌ ناحيه‌ مهاجرت‌ كردند.
    3 ـ در اثر تماس‌ بازرگاناني‌ كه‌ در زمان‌ حضرت‌ سليمان‌(ع‌) و پس‌ از او به‌كشور سبا سفر مي‌كردند، مردم‌ جزيرة‌العرب‌ با رسم‌ و آيين‌ يهود آشنا شدند.
    4 ـ در اثر تخطي‌ گروهي‌ از بني‌ اسرائيل‌ از فرمان‌ پادشاه‌شان‌ از كشور خودرانده‌ شدند و به‌ حجاز رفتند، به‌ نظر يهوديان‌ اين‌ اتفاِ در عصر طالوت‌ رخ‌داده‌ است‌.
    5 ـ بر اساس‌ داستان‌ ديگر، يهوديان‌ از فرزندان‌ داوود پيامبرند كه‌ در پي‌ قتل‌يكي‌ از فرزندان‌ حضرت‌ داوود(ع‌) به‌ جزيرة‌العرب‌ گريختند.
    6 - عده‌اي‌ مي‌گويند يهود در سپاه‌ نبونيد، پادشاه‌ بابل‌ بوده‌اند كه‌ به‌جزيرة‌العرب‌ وارد شدند، اما آثار نبونيد اين‌ موضوع‌ را تاييد نمي‌كند.
    7 ـ در اثر افزايش‌ جمعيت‌ يهود در فلسطين‌، ايشان‌ به‌ دنبال‌ چراگاه‌ به‌سرزمين‌هاي‌ مجاور مثل‌ مصر، عراِ و جزيرة‌العرب‌ كوچ‌ كردند.
    8 ـ در بعضي‌ روايات‌ آگاهي‌ يهود از ظهور پيامبر جديد در جزيرة‌العرب‌باعث‌ مهاجرت‌ يهود به‌ اين‌ منطقه‌ شده‌ است‌. البته‌ تمام‌ اين‌ موارد در حديك‌ نظريه‌ است‌، زيرا هيچ‌ مدرك‌ مكتوبي‌ از گذشته‌ يهود در جزيرة‌العرب‌وجود ندارد.
    در مورد اينكه‌ يهود مدينه‌ بومي‌ هستند يا اصيل‌، روايات‌ مغشوش‌ و پراكنده‌است‌، اما به‌ نظر مي‌رسد از هر دو گروه‌ بومي‌(عرب‌ يهودي‌ شده‌) و اصيل‌(ازنژاد بني‌ اسراييل‌) در مدينه‌ ساكن‌ بوده‌اند. گروهي‌ عقيده‌ دارند؛ يهوديان‌مدينه‌ به‌ اين‌ طريق‌ يهودي‌ شده‌اند كه‌ زنان‌ جاهلي‌ براي‌ فرزنددار شدن‌ نذرمي‌كردند، فرزندانشان‌ را يهودي‌ كنند، البته‌ اين‌ گروه‌ پس‌ از بعثت‌ بعد ازمسلمان‌ شدن‌، فرزندانشان‌ را مجبور مي‌كردند مسلمان‌ شوند، در اين‌ هنگام‌آيه‌ ـ ل'ا اكرا'ه‌ في‌ الدّين‌ِ قَد تَبَّيَن‌َ الرُشدُمِن‌َ الْغَي‌ْ(بقره‌/2)ـ نازل‌ شد و به‌ آنها تذكرداد كه‌ در دين‌ هيچ‌ اجباري‌ نيست‌. البته‌ اوضاع‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ يهود درمدينه‌ به‌ اين‌ صورت‌ بود كه‌ قبل‌ از اينكه‌ قبايل‌ اوس‌ و خزرج‌ از سرزمين‌ سباوارد مدينه‌ شوند، يهوديان‌ به‌ تنهايي‌ كنترل‌ اوضاع‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ مدينه‌را در دست‌ داشتند، اما بعد از آمدن‌ قبايل‌ اوس‌ و خزرج‌ به‌ مدينه‌، يهوديان‌موقيعت‌ خود را در خطر ديدند، ناچار با اين‌ قبايل‌ پيمان‌ بستند، البته‌ يهوددر اين‌ پيمان‌ از موقعيت‌ پايين‌تري‌ نسبت‌ به‌ اوس‌ و خزرج‌ برخوردار بودند. از نظر فرهنگي‌ يهوديان‌ شبيه‌ اعراب‌ بودند. افراد باسواد آنها از علماي‌مذهبي‌ بودند. يهوديان‌ براي‌ اينكه‌ كنترل‌ اقتصادي‌ را در دست‌ بگيرند بين‌دو قبيله‌ اوس‌ و خزرج‌ تفرقه‌ مي‌افكندند. رسول‌ خدا(ص‌) هم‌ كه‌ وارد مدينه‌شد، از موضع‌ سياسي‌ يهود اطلاع‌ داشت‌، به‌ همين‌ علت‌ با يهوديان‌ داخل‌ وخارج‌ مدينه‌ پيمان‌ صلح‌ بست‌ تا براي‌ مبارزه‌ با مشركين‌ نيروي‌ خود رامتمركز كند. بر اساس‌ پيمان‌ نامه‌ يهوديان‌ در دين‌ خود آزاد بودند، اما موظف ‌به‌ پرداخت‌ جزيه‌ بودند، همچنين‌ يهوديان‌ و مسلمانان‌ موقع‌ حمله‌ دشمن‌ بايد با هم‌ متحد مي‌شدند.
    
    حوزه‌ كارشكني‌
    حوزه‌ها و قلمروهاي‌ كارشكني‌ يهود را مي‌توان‌ در ابعاد زير بررسي‌ كرد:
    1 - مهم‌ترين‌ عرصه‌ كارشكني‌هاي‌ يهود عليه‌ پيامبر، در عرصه‌ نظامي‌است‌. به‌ بيان‌ عميق‌تر:
    بر اساس‌ مدارك‌ و اسناد معتبر يهوديان‌ در طول‌ تاريخ‌، پيامبران‌ زيادي‌ را آزاررسانده‌ و كشته‌اند، حتي‌ آنان‌ پيمان‌ خود با پيامبر(ص‌) را شكستند و براي‌حفظ‌ منافع‌ دنيوي‌ خود به‌ كارشكني‌ پرداختند، عده‌اي‌ ظاهراً مسلمان‌شدند ولي‌ به‌ جاسوسي‌ پرداختند و از كمك‌ رساندن‌ مسلمين‌ به‌ پيامبرجلوگيري‌ كردند. در اين‌ موقع‌ آيه‌ 118 سوره‌ آل‌عمران‌ نازل‌ شد.

يا اَيُّهَا الذّين‌َا'مَنوُا لاتَتَّخِذوا بِط'انَة‌ٌ مِن‌ْ دوُنِكُم‌ لا يَألوُنَكُم‌ْ خَب'الاً وَدّوا ما عَنِتُّم‌ْ. قَدْ بَدَت‌ِالبغَضْاءُ مِن‌ْ اَفْواهِهِم‌ْ و ما تُخفِي‌ صُدوُرُهُم‌ْ اكْبَرُ قَدْ بَيَّنّا لَكُم‌ُ الأيات‌ِ اِن‌ْ كُنتُم‌تَعْقِلوُن‌.

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

 خداوند در اين‌ آيه‌ دستور مي‌دهد مسلمانان‌ راز خود را در بين‌بيگانگان‌ افشا نكنند، خداوند در اين‌ آيه‌ از باطن‌ دشمنان‌ خبر مي‌دهد ويادآوري‌ مي‌كند كه‌ آنها شايسته‌ دوستي‌ نيستند، و به‌ اين‌ صورت‌ نقشه‌ يهودبر هم‌ ريخت‌. نمونه‌اي‌ از جاسوسي‌ يهوديان‌، در جنگ‌ احزاب‌ است‌. آنها باوجود داشتن‌ پيمان‌ با مسلمانان‌ به‌ صورت‌ ستون‌ پنجم‌، سپاه‌ ده‌ هزار نفري‌احزاب‌(قبايل‌ چندگانه‌ عرب‌ و يهود) را ياري‌ كردند. وقتي‌ احزاب‌ شكست‌خوردند، پيامبر(ص‌) بر اساس‌ مفاد پيمان‌ نامه‌ با آنها رفتار نمودند.
    رفع‌ اختلافات‌ بين‌ دو قبيله‌ اوس‌ و خزرج‌(اختلافات‌ 20 ساله‌)از مشكلات‌رسول‌ خدا(ص‌) بعد از هجرت‌ به‌ مدينه‌ بود. بعد از صلح‌ اين‌ دو، يهود شروع‌به‌ تفرقه‌ افكني‌ كردند، اما پيامبر مردم‌ را هوشيار نمودند و دوباره‌ صلح‌ رابرقرار كرد. آيه‌ 100 سوره‌ آل‌ عمران‌ در اين‌ باره‌ است‌ و مسلمانان‌ را ازاطاعت‌ از اهل‌ كتاب‌ منع‌ مي‌كند. ي'ا اَيُّه'ا الَّذين‌َ امَنوُا اِن‌ْ تُطيعُوا فَريقاً مِن‌ الَّذين‌َأوُتوُا الكت'اب‌َ يَرُدُّكُم‌ بَعْدَ ايم'انِكُم‌ ك'افِرين‌. به‌ نظر نويسنده‌ كتاب‌، اين‌ آيه‌خطاب‌ به‌ تمام‌ مسلمانان‌ در همه‌ زمانهاست‌ و آنها را از توطئه‌ دشمن‌ آگاه‌مي‌كند، اما مصداِ اين‌ آيه‌ در اوايل‌ هجرت‌ مسلمانان‌ به‌ مدينه‌، مشركان‌ ويهودند. آن‌ها از راههاي‌ مختلف‌ به‌ پيامبر فشار مي‌آوردند، از جمله‌ جنگهاي‌بدر و احد با مشركين‌ و درگيري‌ با قبايل‌ بني‌قينقاع‌ و بني‌ قريظه‌ و يهود خيبر، مقاومت‌ در برابر اين‌ فشارها فقط‌ با الطاف‌ الهي‌ و كمك‌هاي‌ غيبي‌ ممكن‌شد.
    از جمله‌ كارهاي‌ كه‌ يهود براي‌ كارشكني‌ انجام‌ دادند، ايجاد ناامني‌ و فتنه‌ بود. بعد از پيروزي‌ مسلمانان‌ در جنگ‌ بدر يهود بني‌قينقاع‌ از شدت‌ ناراحتي‌شروع‌ به‌ فتنه‌ انگيزي‌ و گفتن‌ شعارهاي‌ توهين‌آميز كردند. رسول‌ خدا(ص‌)درپاسخ‌، نشانه‌هاي‌ پيامبري‌ خود در تورات‌ را گوشزد نموده‌ و آنها را بيم‌ داد، بني‌قينقاع‌ به‌ جاي‌ عبرت‌ گرفتن‌، قدرت‌ نظامي‌ خود را به‌ رخ‌ پيامبر كشيدند واو را تشويق‌ به‌ جنگ‌ كردند، پيامبر(ص‌)سكوت‌ كرد، اما مسلمين‌ منتظرفرصت‌ انتقام‌ بودند. آيات‌ 12 و 13 سوره‌ آل‌ عمران‌ نازل‌ شد و شكست‌ زودهنگام‌ يهوديان‌ و محشور شدن‌ آنها در جهنم‌ را خبر داد. يهوديان‌ بني‌ قينقاع‌به‌ فتنه‌ انگيزي‌ ادامه‌ دادند چنانكه‌ در شوال‌ سال‌ دوم‌ هجري‌ جواني‌ از بني‌قينقاع‌ به‌ زني‌ مسلمان‌ توهين‌ كرد، زن‌ مسلمان‌ تقاضاي‌ كمك‌ نمود. مردي‌مسلمان‌ آن‌ جوان‌ يهودي‌ را كشت‌، در عوض‌ يهوديان‌ نيز او را به‌ قتل‌رساندند، در ادامه‌ يهوديان‌ به‌ قلعه‌هاي‌ خود رفته‌ و آماده‌ جنگ‌ شدند. پيامبر(ص‌)پس‌ از فتح‌ قلعه‌ دستور داد آنها از مدينه‌ خارج‌ شوند.
    قبيله‌ ديگر يهوديان‌ بني‌نضير با طرح‌ نقشه‌ قتل‌ پيامبر پيمان‌ را شكستند. خداوند پيامبر را از نقشه‌ آنان‌ آگاه‌ كرد و توطئه‌ آنها بي‌ نتيجه‌ ماند. يكي‌ ازيهوديان‌ به‌ نام‌ كنانة‌ بن‌ صويرا گفت‌: قسم‌ به‌ تورات‌ او پيامبر خداست‌ كه‌نشانه‌ هايش‌ در تورات‌ آمده‌ است‌، يهوديان‌ به‌ سخنان‌ او توجهي‌ نكردند، به‌اين‌ صورت‌ قبيله‌اي‌ ديگر از يهوديان‌ دشمني‌ خود را با پيامبر آشكار كرد. پيامبر(ص‌)در پاسخ‌ به‌ اين‌ خيانت‌ قصد جنگ‌ با آنها را داشت‌، در نتيجه‌ آنهايا بايد مسلمان‌ مي‌شدند و يا وطن‌ خود را ترك‌ مي‌كردند، آنها از شدت‌تعصب‌ ترك‌ وطن‌ را انتخاب‌ كردند. بعضي‌ از مفسرين‌ شأن‌ نزول‌ سوره‌ حشررا اين‌ اتفاِ مي‌دانند. خداوند در اين‌ سوره‌ مجازات‌ اين‌ عده‌ را ترك‌ وطن‌معرفي‌ مي‌كند و مي‌فرمايد: اگر خداوند اين‌ مجازات‌ را تعيين‌ نكرده‌ بودعلاوه‌ بر عذاب‌ دنيا در آخرت‌ هم‌ مجازات‌ مي‌شدند.
    در ادامه‌ كارشكني‌هاي‌ سران‌ يهود با قبايل‌ ديگر و بت‌پرستان‌، احزابي‌ راتشكيل‌ دادند و در مقابل‌ مسلمانان‌ قرار گرفتند و مخالفان‌ را از نظر نظامي‌ واقتصادي‌ ياري‌ كردند. سران‌ يهود مردم‌ عادي‌ يهودي‌ را با حيله‌ تحريك‌ به‌مخالفت‌ و كارشكني‌ كردند. سران‌ قبيله‌ بني‌نضير كه‌ در اثر خيانت‌ اخراج‌شده‌ بودند عده‌اي‌ به‌ شام‌ وگروهي‌ به‌ خيبر رفتند، سپس‌ اين‌ دو دسته‌ به‌ مكه‌رفته‌ و قريش‌ را بر ضد پيامبر شورانيدند. در نتيجه‌ مي‌توان‌ گفت‌، سران‌بني‌نضير و عده‌اي‌ از بني‌وائل‌ زمينه‌ جنگ‌ احزاب‌ را ايجادكردند. نقشه‌ جنگ‌احزاب‌ كه‌ براي‌ نابودي‌ اسلام‌ طراحي‌ شده‌ بود در تاريخ‌ اعراب‌ بي‌نضيراست‌. سران‌ بني‌نضير با تطميع‌ و تحريك‌ قبايل‌ مختلف‌ يهودي‌ وبت‌پرست‌، سپاه‌ ده‌ هزار نفري‌ گرد آوردند كه‌ به‌ صورت‌ سه‌ لشكر به‌ طرف‌مدينه‌ حركت‌ كردند. وقتي‌ به‌ مدينه‌ رسيدند، خندقي‌ اطراف‌ شهر ديدند كه‌هيچ‌ كس‌ نمي‌توانست‌ از آن‌ عبور كند.
    بعضي‌ها مي‌گفتند اين‌ طرح‌ عرب‌ نيست‌، پيشنهاد يك‌ ايراني‌ است‌. وقتي‌ديدند عبور غير ممكن‌ است‌، اردو زدند، چند بار حمله‌ كردند، اما مسلمانان‌مقابله‌ كردند. آنها يك‌ ماه‌ بي‌ نتيجه‌ آنجا ماندند، در نتيجه‌ با سران‌ بني‌ قريظه‌ارتباط‌ برقرار كردند و آنها را تحريك‌ به‌ پيمان‌ شكني‌ كردند تا از داخل‌ مدينه‌با مسلمانان‌ درگير شوند و سپاه‌ كفر بتواند از خندِ عبور كنند. ابتدابني‌قريظه‌ قبول‌ نمي‌كردند، اما با پافشاري‌ مداوم‌ سران‌ كفر و يهود پذيرفتند. از بين‌ آنها پيرمرد يهودي‌ تذكر داد كه‌: اگر اين‌ محمد(ص‌) همان‌ پيامبري‌باشد كه‌ در تورات‌ وعده‌ داده‌ شده‌، هيچ‌ سپاهي‌ توان‌ مقابله‌ با او راندارد، ولي‌ حي‌ بن‌ اخطب‌(يكي‌ از سران‌ يهود) گفت‌ محّمد(ص‌) از فرزندان‌اسماعيل‌ است‌ اما آن‌ پيامبر كه‌ در تورات‌ نام‌ برده‌ شده‌ از بني‌اسرائيل‌مي‌باشد. بني‌ قريظه‌ بعد از پيمان‌ شكني‌ چاره‌اي‌ جز جنگ‌ با پيامبرنداشتند، پس‌ به‌ وسايل‌ مختلف‌ كار شكني‌ كردند. پيامبر(ص‌)به‌ مسلمانان‌مژده‌ پيروزي‌ داد. بني‌قريظه‌ نقشه‌ كشيدند كه‌ با دوهزار نفر به‌ شهر حمله‌كنند و آن‌ را غارت‌ كنند. پيامبر(ص‌)پانصد نفر را مأمور كرد در شهر بگردند وتكبير بگويند تا زنان‌ و كودكان‌ آرامش‌ يابند. خداوند در آيه‌ 10 سوره‌ احزاب‌اين‌ حادثه‌ را وصف‌ مي‌كند و مي‌گويد كه‌ از شدت‌ ترس‌ مسلمانان‌چشمانشان‌ خيره‌ و جانهايشان‌ به‌ لب‌ رسيده‌ بود. اِذْ جاءوُكُم‌ْ مِن‌ْ فَوْقِكُم‌ْ و مِن‌ْاَسْفَل‌َ مِنْكُم‌ْ و اِذْ ز'اغَت‌ِ الأبْصارُ وَ بَلَغَت‌ِ القُلُوب‌ُ الحَن'اجِرَ و تَظُنُّون‌َ بِاَللهِ الظُّنُوناَ. در اين‌ موقع‌ نعيم‌ ابن‌ مسعود كه‌ يك‌ يهودي‌ تازه‌ مسلمان‌ شده‌ بود، يك‌ نقشه‌تاكتيكي‌ ارائه‌ داد. بوسيله‌ اين‌ نقشه‌ بين‌ گروههاي‌ يهودي‌ و بت‌ پرستان‌درگيري‌ ايجاد شد، هر گروه‌ از جنگ‌ صرف‌ نظر كردند و عقب‌ نشيني‌نمودند. خداوند بوسيله‌ جبرئيل‌ به‌ پيامبر وحي‌ كرد كه‌ بني‌قريظه‌ را تنبيه‌كند. پيامبر هم‌ طبق‌ پيمان‌ نامه‌ با آنها رفتار كرد.
    
    2 - برخي‌ از كارشكني‌هاي‌ يهوديان‌ عليه‌ پيامبر را بايد در عرصه‌ فرهنگي‌جستجو كرد، از جمله‌:
    از برنامه‌هاي‌ دين‌ اسلام‌، كنترل‌ افراد سودجو و منفعت‌ طلب‌ است‌ براي‌همين‌، اين‌ افراد براي‌ شكست‌ اسلام‌ به‌ كارشكني‌ فرهنگي‌ پرداختند، به‌ طورمثال‌ در مسائل‌ اعتقادي‌، يهوديان‌ از بي‌نيازي‌ خداوند آگاهي‌ داشتند با اين‌وجود نسبت‌ فقر به‌ خدا دادند كه‌ اين‌ كار جزو گناهان‌ بزرگ‌ هم‌ رديف‌ قتل‌انبياء است‌، لذا خداوند وعده‌ عذاب‌ سوزان‌ را به‌ آنها مي‌دهد. لَقَدْ سَمِع‌َ اللهُقَول‌َ الَّذين‌َ ق'الُوا اِن‌َّ اللهَ فَقيرٌ وَ نَحْن‌ُ اَغْنياءُ سَنكْتُب‌ُ م'ا ق'الوُا و قَتْلُهُم‌ُ الانبياءَ بِغَيْرِحَق‌ّ و نَقوُل‌ُ ذُوقوُا عَذاب‌َ الحَريق‌. (آل‌ عمران‌ / 181).

 در شأن‌ نزول‌ اين‌ آيه‌آمده‌ است‌ كه‌ وقتي‌ خداوند مردم‌ را دعوت‌ به‌ خواندن‌ نماز و دادن‌ زكات‌كرد، يهوديان‌ گفتند خدا فقير و تنگدست‌ است‌، اما ما كه‌ روزي‌ را بر اهل‌خود توسعه‌ داديم‌ غني‌ هستيم‌. اين‌ تهمت‌ها و توهين‌ها از طرف‌ مردمي‌ كه‌انبياء را كشته‌اند، دور از ذهن‌ و عجيب‌ نيست‌. علامه‌ طباطبايي‌ در تفسير اين‌آيه‌ مي‌گويد: شايد اين‌ سخنها به‌ علت‌ ديدن‌ فقر عمومي‌ مسلمانان‌ و براي‌طعنه‌ و زخم‌ زبان‌ به‌ آنها بوده‌ است‌.
    حيله‌ فرهنگي‌ ديگر اين‌ بود كه‌ يهوديان‌ گفتند: قرآن‌ همان‌ مطالب‌ تورات‌است‌ كه‌ تحريف‌ شده‌ و ديگر اينكه‌ در قرآن‌ تناقض‌هايي‌ وجود دارد. آنها بااين‌ شبهات‌ مي‌خواستند مؤمنين‌ را گمراه‌ كرده‌ و اعتقاداتشان‌ را سست‌كنند، در حالي‌كه‌ خودشان‌ گمراه‌ شدند، و لذا وقتي‌ كه‌ به‌ اين‌ كار شوم‌ سرگرم‌شدند، ديگر نتوانستند در حق‌ و حقيقت‌ به‌ جستجو بپردازند. عده‌اي‌ ازبزرگان‌ انصار كه‌ قبل‌ از بعثت‌ با يهوديان‌ رابطه‌ دوستي‌ داشتند به‌ آنها گفتند:شما قبل‌ از بعثت‌ نشانه‌هاي‌ پيامبر و ظهورش‌ را به‌ ما مي‌گفتيد، پس‌ ازمخالفت‌ با پيامبر دست‌ برداريد و از عذاب‌ خدا بترسيد، اما يهوديان‌ گفتند:هرگز بعد از موسي‌ پيامبري‌ مبعوث‌ نشده‌ و كتابي‌ نازل‌ نشده‌ است‌. وقتي‌عده‌اي‌ از مشركين‌ از يهوديان‌ درباره‌ دين‌ جديد يعني‌ اسلام‌ راهنمايي‌خواستند آنها به‌ علت‌ كينه‌ و دشمني‌ با پيامبر گفتند: دين‌ شما بهتر وقديمي‌تر است‌ و شما هدايت‌ يافته‌ تريد. حتي‌ خود يهوديان‌ اعتراف‌مي‌كنند كه‌ اين‌ لكه‌ ننگ‌ بر دامان‌ يهود است‌. نويسنده‌ يهودي‌ در كتاب‌ تاريخ‌يهود و عربستان‌ مي‌گويد: هرگز ارزش‌ نداشت‌ يهود چنين‌ خطايي‌ را مرتكب‌شوند، هر چند قريش‌ با تقاضاي‌ آنان‌ موافقت‌ نكنند. هرگز صحيح‌ نبود ملت‌يهود به‌ بت‌پرستان‌ پناه‌ ببرند، زيرا اين‌ رفتار با تعليمات‌ تورات‌ موافق‌ نيست‌.
    از ديگر كارهاي‌ يهود اين‌ بود كه‌ عده‌اي‌ را مامور كردند، تا صبح‌، ايمان‌بياورند و شب‌ از ايمان‌ خود بازگردند، زيرا تازه‌ مسلمانان‌ مي‌دانستند كه‌علماي‌ يهود با اديان‌ الهي‌ و پيامبران‌ آشنايي‌ كامل‌ دارند. با اين‌ وسيله‌مي‌خواستند در دل‌ كساني‌ كه‌ ايمانشان‌ سست‌ بود، ترديد به‌ وجود بياورند. در تفسير قمي‌ از امام‌ باقر(ع‌)نقل‌ شده‌ است‌؛ وقتي‌ قبله‌ مسلمانان‌ از بيت‌المقدس‌ به‌ مكه‌ تغيير كرد، يهوديان‌ خشمگين‌ شدند و گفتند شما اي‌يهوديان‌ به‌ آنچه‌ در آخر روز نازل‌ شده‌ است ‌( تغيير قبله‌ به‌ طرف‌ كعبه‌) كافر شويد، تا شايد مسلمانان‌ به‌ قبله‌ ما برگردند.
    نقشه‌ ديگر يهوديان‌ اين‌ بود كه‌ خواستند خود پيامبر را منحرف‌ كنند. آنها نزدپيامبر رفته‌ و گفتند: بين‌ ما و قبيله‌ ديگر اختلافي‌ افتاده‌ است‌، اگر از ما، حمايت‌ كني‌ مسلمان‌ مي‌شويم‌، اما پيامبر(ص‌)بر اساس‌ دستور خداوند و آيه‌49 سوره‌ مائده‌ عمل‌ كرد، در اين‌ آيه‌ چند نكته‌ وجود داشت‌:
    1 ـ هشدار به‌ پيامبر براي‌ پيروي‌ نكردن‌ از يهود.
    2 ـ افشاي‌ توطئه‌ يهوديان‌.
    3 ـ اشاره‌ به‌ مجازات‌ بعضي‌ از گناهان‌ اهل‌ كتاب‌ در آخرت‌، چون‌ جزاي‌ همه‌گناهان‌ در دنيا داده‌ نمي‌شود، بلكه‌ بعضي‌ از گناهان‌ در آخرت‌ مجازاتشان‌داده‌ مي‌شود. وقتي‌ رؤساي‌ يهود از اجراي‌ اين‌ نقشه‌ نااميد شدند، تلاش‌كردند مسلمانان‌ ديگر را از حق‌ منحرف‌ كنند، حتي‌ ياران‌ بسيار نزديك‌پيامبر، مثل‌ معاذ بن‌ جبل‌، حذيفه‌ و عمار بن‌ ياسر. اگر در اين‌ كار موفق‌مي‌شدند، ضربه‌ سنگيني‌ به‌ اسلام‌ وارد مي‌شد. در اين‌ هنگام‌ آيه‌ 69 سوره‌آل‌ عمران‌ نازل‌ شد. در اين‌ آيه‌ خداوند مي‌فرمايد: يهوديان‌ مي‌خواستند شمارا گمراه‌ كنند، اما با نسبت‌ دادن‌ خلاف‌ها به‌ رسول‌ خدا، روح‌ تنفر و بدبيني‌ رادر خود پرورش‌ دادند و نقاط‌ مثبت‌ را ناديده‌ و هر روز بيشتر از اسلام‌ فاصله‌گرفتند.
    
    از ديگر اعمال‌ يهود تخريب‌ شخصيتهاي‌ مسلمان‌ بود. آنها سعي‌ كردندشخصيتهاي‌ ديني‌ يعني‌ پيامبر و پيروانش‌ را در نظر مردم‌ حقير جلوه‌ دهند ونسبتهاي‌ ناروا به‌ آنها بزنند تا اعتبار آنها در بين‌ مردم‌ از بين‌ برود. حتي‌ عده‌اي‌شاعر ماهر را اجير كردند، يكي‌ از اين‌ شاعران‌ كعب‌ ابن‌ اشرف‌ بود، كه‌ بسياربد زبان‌ و كينه‌ توز بود. او زشتي‌ را به‌ جايي‌ رساند كه‌ پيامبر دستور قتل‌ او راصادر كرد. مفسرين‌ عقيده‌ دارند آيه‌ 186 سوره‌ آل‌ عمران‌ در اين‌ باره‌ نازل‌شده‌ است‌.

لَتُبْلَوُن‌َ في‌ أمُوالِكُم‌ْ وَ في‌ اَنْفُسِكُم‌ْ و لَتَسْمَعُن‌َّ الَّذين‌َ أُوتوُا الكِتاب‌َمِن‌ْقَبلِكُم‌ْ و مِن‌َ الَّذين‌َ أَشْرَكوُا أَذي‌ً كَثيراً وَ ِان‌ تَصْبِروُا و تَتَّقوُا فَاِن‌َّ ذ'لِك‌َ مِن‌ْ عَزْم‌ِالاُمُور.

خداوند دراين‌ آيه‌ زخم‌ زبانها را آزمايش‌ از طرف‌ خداوند معرفي‌مي‌كند. يهوديان‌ حتي‌ حقايق‌ روشني‌ را كه‌ در كتابهاي‌ آسماني‌ از جمله‌تورات‌ درباره‌ پيامبر وجود دارد را آگاهانه‌ مخفي‌ كردند، با اين‌ كار بزرگترين‌خيانت‌ را به‌ بشريت‌ كردند. خداوند در آيه‌ 159 سوره‌ بقره‌ اين‌ كتمان‌كنندگان‌ حقيقت‌ را لعنت‌ مي‌كند.

http://Sacredzigorat.persianblog.ir


    خداوند در آيه‌ 146 سوره‌ بقره‌ مي‌فرمايد: آنها(يهوديان‌)پيامبر را مثل‌فرزندان‌ خود مي‌شناختند، منظور عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است‌؛ يهودي‌ كه‌مسلمان‌ شد و مي‌گفت‌: من‌ پيامبر را بهتر از فرزندان‌ خود مي‌شناسم‌. علماي‌يهودي‌ قبل‌ از بعثت‌ پيامبر، نشانه‌هاي‌ او را(كه‌ در تورات‌ آمده‌بود) براي‌مردم‌ عادي‌ بازگو مي‌كردند و اين‌ مردم‌ عادي‌ هم‌، وقتي‌ مسلمانان‌ رامي‌ديدند، اين‌ نشانه‌ها را بازگو مي‌كردند، اما بزرگان‌ يهودي‌ كه‌ موقعيت‌ خودرا در خطر مي‌ديدند، به‌ علت‌ خودخواهي‌ و دنياطلبي‌ آنها را از اين‌ كار منع‌مي‌كردند، درحالي‌كه‌ علماي‌ يهود حقيقت‌ را مي‌دانستند، آن‌ را پنهان‌مي‌كردند. آيات‌ 76، 77 و 89 سوره‌ بقره‌ در اين‌ باره‌ نازل‌ شد. خداوند در اين‌آيات‌ مي‌فرمايد: آنها مي‌گفتند اگر اين‌ نشانه‌ها را بازگو نكنيم‌، در قيامت‌مسلمانان‌ عليه‌ ما دستاويزي‌ نخواهند داشت‌. هم‌چنين‌ مي‌فرمايد: آيا آنهانمي‌دانند كه‌ خداوند از پنهان‌ و آشكار آنها مطلع‌ است‌؟
    از ديگر توطئه‌هاي‌ فرهنگي‌ يهود اين‌ است‌ كه‌ آنها تورات‌ را تحريف‌ كردندمخصوصاً قسمتهاي‌ مربوط‌ به‌ صفات‌ پيامبر را. عوام‌ يهود هم‌ بي‌ تقصيرنبودند، چون‌ امام‌ صادِ(ع‌) در حديثي‌ مي‌فرمايد: عوام‌ يهود به‌ دروغ‌گويي‌و حرام‌خواري‌ و رشوه‌خواري‌ و فسق‌ علماي‌ خود، آگاهي‌ داشتند، بنابراين‌نبايد از آن‌ پيروي‌ مي‌كردند. يهوديان‌ لغات‌ و كلمات‌ مسلمانان‌ راتمسخرمي‌كردند، مثلاً موقع‌ بيان‌ احكام‌ و تلاوت‌ آيات‌ قرآن‌ توسط‌ پيامبر، عده‌اي‌ ازمسلمانان‌ با گفتن‌ كلمه‌ ـ راعناـ از پيامبر مي‌خواستند كه‌ كمي‌ تأمل‌ كند، ولي‌يهود معناي‌ ديگر اين‌ كلمه‌(ما را تحميق‌ كن‌)را براي‌ تمسخر به‌ كار مي‌برند، در اين‌ موقع‌ آيه‌ 104 سوره‌ بقره‌ نازل‌ شد كه‌ مي‌فرمايد: مسلمانان‌ به‌ جاي‌اين‌ كلمه‌ از كلمه‌ اَنظُرنا استفاده‌ كنند.
    سران‌ يهود مدينه‌ براي‌ اينكه‌ از قدرت‌ اسلام‌ كم‌ كنند، يهوديان‌ تازه‌ مسلمان‌را توبيخ‌ مي‌كردند: مثلاً وقتي‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ مسلمان‌ شد، از پيامبرخواست‌ بدون‌ آشكار كردن‌ مسلمان‌ شدن‌ او، نزد قبيله‌اش‌ برود و از آنهادرباره‌ شخصيت‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ اعتراف‌ بگيرد. قبيله‌اش‌ به‌ پيامبر گفتند: اودانشمند و پرهيزكار است‌، اما وقتي‌ فهميدند او مسلمان‌ شده‌، گفتند: او نادان‌و فاسق‌ است‌.
    يهوديان‌ بهانه‌جويي‌ مي‌كردند: از پيامبر معجزه‌ قرباني‌ و سوختن‌ آن‌ با آتش‌ راخواستند، در حالي‌كه‌ پيامبراني‌ مثل‌ ذكريا و يحيي‌ كه‌ اين‌ كار را انجام‌دادند، توسط‌ بني‌اسرائيل‌ كشته‌ شدند، آيه‌ 183 سوره‌ آل‌ عمران‌ به‌ اين‌موضوع‌ اشاره‌ دارد. بعضي‌ از مفسرين‌ قرباني‌ سوخته‌ را يك‌ سنت‌ مذهبي‌مي‌دانند كه‌ شرح‌ آن‌ در تورات‌(فصل‌ اول‌ سفر لاويان‌)آمده‌ است‌. تفسيرنمونه‌ اين‌ عقيده‌ را رد مي‌كند، زيرا كشتن‌ حيوان‌ و سوزاندن‌ آن‌ يك‌ عمل‌خرافي‌ است‌ نه‌ يك‌ دستور الهي‌. يهوديان‌ بهانه‌جويي‌ را به‌ نوعي‌ ديگر دنبال‌مي‌كردند، از پيامبر خواستند قرآن‌ هم‌ مثل‌ تورات‌ يك‌باره‌ نازل‌ شود، درصورتي‌ كه‌ اين‌ يك‌ بهانه‌ بود، چون‌ فلسفه‌ و علت‌ نزول‌ كتب‌ آسماني‌هدايت‌ است‌ كه‌ اين‌ هدايت‌ گاهي‌ به‌ وسيله‌ نزول‌ يك‌باره‌ و گاهي‌ به‌ صورت‌نزول‌ تدريجي‌ انجام‌ مي‌شود. يهود در گذشته‌ نيز خواسته‌هاي‌ غير معقولي‌داشتند، مثلاً خواستند خداوند را با چشم‌ ببينند، در نتيجه‌ خداوند آنان‌ را باصاعقه‌ مجازات‌ كرد.
    
    نكته : تاريخ اسلام پيامبر اسلام يهود

ادامه دارد...

جواد اکبری

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر (ص)در عهد مكي۱

 

عنوان :             شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر (ص)در عهد مكي۱

صاحب اثر : محسن الويري

                

منبع :         فصلنامه پژوهشي دانشگاه امام صادق(ع) شماره 21

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

    

چكيده:
    در اين مقاله پس از بحثي كوتاه دربارة منابع و واژگان تبليغي ، فعاليتهاي تبليغي پيامبر(ص) در عهد مكي حول سه محور الف: مراحل دعوت‏، ب: روشهاي دعوت و جهت گيري ها و ج: دستاوردها مورد بررسي قرار گرفته است. مراحل دعوت پيامبر(ص) در مكه عبارت بودند از: 1. مرحله آغاز رسالت 2. مرحله دعوت محدود و ارتباط فردي و چهره به چهره، 3. مرحله دعوت گسترده و شروع ارتباط گروهي تا هجرت به حبشه، 4. مرحله پس از هجرت گروهي مسلمانان به حبشه تا هجرت عمومي به مدينه. مهم ترين ابزارها و روشهاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص) در مراحل ياد شده عبارت بود از: قرآن كريم، ابداع نهادها و نمادهاي جديد ارتباطي و معرفي منطقي و استدلالي دين جديد ،‏ بهره گيري از ايام حج و تماس با تازه واردان به مكه و عرضة دعوت بر قبائل مختلف‏، خطابه و .... . جهت گيري و دستاوردهاي تبليغي سيزده سال كوشش پيامبر(ص) در مكه نيز عبارت بود از: تربيت روحي و رواني مردم و تحول فرهنگي در جامعه، نشان دادن جهاني بودن دعوت، كشاندن دعوت به مرزهاي بيرون مكه و زمينه سازي براي فراگير كردن آن و اثبات لزوم انعطاف پذيري در بهره گيري از ابزارها و روشهاي تبليغي ديني.
    
    واژه هاي كليدي: دعوت ، تبليغ ، پيامبر(ص) ، دين و ارتباطات ، ارتباطات فردي ، ارتباطات گروهي


    
    مقدمه:
    يكي از جنبه هاي زندگي پيامبر(ص) كه تاكنون توجه شايسته و بايسته اي به آن نشده حيات تبليغي آن حضرت است؛ يعني تأمل در روشهاي فرهنگي ـ ارتباطي كه به كار بستن آن موجب شد تا ساكنان عرب نواحي مركزي شبه جزيره عربستان با دست كشيدن از باورهاي ديرينه و گرويدن به آييني نو زندگي جديدي را آغاز كنند.
    اين مقاله گام نخست براي بازكاوي تجربه هاي فرهنگي و ارتباطي در عهد نبوي است و رويكرد آن بيشتر رنگ تاريخي دارد تا فرهنگي و ارتباطي . در نتيجه به جاي پرداختن به مباحث نظري فرهنگ و ارتباطات به مفهومي كلي و متعارف از اين دو مقوله بسنده شده و تلاش شده است گزارشي از مصاديق شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي حضرت ختمي مرتبت به دست داده شود. صرف نظر از منابع تاريخي دست اول و مصادري كه در لابلاي مطالب خود نكاتي را نيز درباره فعاليتهاي تبليغي پيامبر(ص) در مكه مطرح ساخته اند تنها تعدادي اندك از منابع جديد تمام يا بخشي از مطالب خود را به بررسي و گزارش فعاليتهاي تبليغي پيامبر(ص) در مكه اختصاص داده اند كه از آن ميان مي توان به اين منابع اشاره كرد: كتاب منهج الدعوه النبويه في المرحله المكيه نوشته علي بن جابر الحربي كه ظاهراً تنها كتاب مستقلي است كه در اين زمينه نوشته شده است؛ فصل دوم كتاب تاريخ گسترش اسلام از توماس آرنولد (آرنولد، -9)؛ فصل آخر كتاب خطوات علي طريق الاسلام نوشته علامه سيد محمدحسين فضل الله (فضل الله‏ 1402 ق، 337-314)؛ كتاب الاعلام في صدر الاسلام تاليف عبداللطيف حمزه (حمزه، 136-103)؛ كتاب تاريخ الدعوه الاسلاميه في زمن الرسول صلي الله عليه و آله وسلم و الخلفاء الراشدين نوشته جميل عبدالله المصري و كتاب الحرب النفسيه ضد الاسلام في مكه اثر عبدالوهاب كحيل[1] كه مؤلف در آن فعاليت هاي رواني مشركان بر ضد پيامبر(ص) را بررسي كرده و از روش برخورد و مقابلة پيامبر(ص) با آنان نيز سخن به ميان آورده است.
    در فرهنگ ديني ما به ويژه در قرآن واژگان متعددي وجود دارد كه به فعاليتهاي فرهنگي ـ ارتباطي اشاره دارد و هنوز تحقيقي يكجا و درخور براي نشان دادن رابطه اين واژه ها و تفاوت آنها با يكديگر صورت نگرفته است.
    در اين مقاله ” دعوت” به مفهومي مترادف با واژة ”تبليغ” در زبان فارسي به كار رفته است كه بر ساز و كارهاي فرهنگي ـ ارتباطي تكيه دارد. [2]
    
    مراحل اصلي دعوت پيامبر(ص)
    عده اي از نويسندگان در آثار خويش به تقسيم بندي مراحل دعوت (ص) پرداخته اند. «ابن قيم جوزيه» مراحل دعوت پيامبر(ص) را چنين برشمرده است: مرحله اول: نبوت؛ مرحله دوم: انذار عشيرة اقرب؛ مرحلة سوم: انذار قوم؛ مرحله چهارم: انذار عرب؛ مرحله پنجم: انذار هر كه دعوت به او برسد از جن و انس تا پايان جهان. (الحربي، ص 198). «احمد شلبي» نيز دعوت پيامبر(ص) را به سه مرحله تقسيم كرده است (الحربي، 201-200): 1. مرحله دعوت فردي كه همان مرحله دعوت مخفي است: يا ايها المدثر قم فأنذر (مدثر، 1و2) 2. مرحله دعوت بني عبدالمطلب: و أنذر عشيرتك الاقربين (شعرا، 214) 3. دعوت عمومي: فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين (حجر، 94). همچنين ابوزهره دعوت را به سه مرحله بيت نبوت، عشيره و دعوت عمومي در ميان قريش تقسيم كرده است (ابوزهره، ج1، 573) و نويسنده ديگري تقسيم بندي زير را از مراحل دعوت ارائه داده است (الحربي، 204): 1. مرحله عمل مخفيانه: قم فأنذر و ربك فكبر (مدثر، 2و3) 2. مرحله آغاز دعوت آشكار: و أنذر عشيرتك الاقربين (شعرا، 214) 3. مرحله دعوت عرب: لتنذر أم القري و من حولها (شوري، 7) 4. مرحلة دعوت در سطح همة انسانها: لتخرج الناس من الظلمات الي النور (ابراهيم،1). سيوطي در الجامع الصغير به صورت تلويحي مراحل دعوت را به دو مرحله مخفي و علني تقسيم كرده است (عماره، ج2، ص23). در كتاب تاريخ الدعوه الاسلاميه نيز مراحل دعوت به دو بخش كلي مرحله مخفي و مرحلة علني تقسيم شده است (المصري، 89-84). مؤلف كتاب منهج الدعوه النبويه في المرحله المكيه نيز مراحل زير را به عنوان مراحل دعوت برشمرده است (الحربي، 213-209). 1. مرحله مخفي كه خود از دو مرحله و روش تشكيل مي شود: الف. ارتباط فردي و ب. اجتماع و تشكل در منزل ارقم بن ابي ارقم 2. مرحله دعوت علني كه خود از چند مرحله فرعي تشكيل مي شود: الف. دعوت بني عبدالمطلب و بني عبدمناف كه آغاز مرحله دعوت آشكار است. ب. دعوت همه قريش 3. مرحلة فرق نهادن ميان حق و باطل و اعراض از مشركين: فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين (طه، 132 و حجر، 94). سفر پيامبر(ص) به طائف و عرضة دعوت خويش بر قبائل در اين مرحله از دعوت واقع شد. 4. مرحلة عموميت يافتن رسالت براي همة مردم: قل يا أيها الناس اني رسول الله اليكم جميعاً (اعراف، 158).
    هر يك از ديدگاه هاي ياد شده ـ با وجود مشتركات زياد ـ از زاويه اي خاص به مراحل دعوت نگريسته است. ما نيز در اين مقاله مراحل دعوت پيامبر(ص) را به: 1. مرحله آغاز رسالت 2. مرحله دعوت محدود يا آنچه دعوت مخفي ناميده مي شود 3. مرحلة دعوت گسترده تا هجرت به حبشه 4. مرحله پس از هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه تا هجرت به مدينه تقسيم كرده و در ادامه مورد بررسي قرار خواهيم داد.
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    مرحله آغاز رسالت
    دربارة آغاز دعوت پيامبر(ص) و همزماني آن با بعثت آن حضرت يادآوري اين نكته ضروري است كه طبق نقل مشهور نخستين آية نازل شده بر پيامبر(ص): اقرأ باسم ربك الذي خلق (علق،1) بود (طباطبايي،‏ ج20، 323). حفظ كلمة اقرأ به عنوان بخشي از آيه، در حقيقت اثبات و نشان دادن جنبه و هويت ارتباطي دين اسلام است. زيرا در محاورات معمولي وقتي به كسي گفته مي شود فلان مطلب را بگو يا تكرار كن (مثلاً يك معلم در كلاس درس خطاب به شاگردان خود) مخاطب در مقام اجراي دستور‏ كلمة “بگو” يا “تكرار كن” را تكرار نمي كند، ولي در اولين خطاب جبرئيل به پيامبر(ص) كه دعوت به خواندن متني بود كه (ص) خواندن آن را نمي دانست، خود كلمة “اقرأ” نيز به عنوان بخشي از آية قرآن باقي مانده است تا شايد انديشه محدود نبودن وظيفة تبليغ و ارتباط ديني به پيامبر(ص) و لزوم مشاركت همة مخاطبان مستقيم و غيرمستقيم وحي درفرايند ارتباطي انتقال معارف الهي مورد تأكيد قرار گيرد و وظيفة مستمر رساندن “اسم ربٌ” به ديگران همواره در ذهن دريافت كنندة قرآن ـ چه دريافت كنندة نخستين و چه تلاوت كنندگان آينده ـ باقي بماند. اين نكتة ظريف تبليغي در سوره هايي كه با كلمه “قل” آغاز مي شود و ديگر آياتي كه دربردارندة اينگونه تعابير است، نيز به چشم مي خورد. تأكيد مي نمايد بحث دربارة جوهره ارتباطي دين اسلام و تحليل آموزه هاي ديني و تجربه تاريخي مسلمانان از اين منظر فرصتي مبسوط و مستقل مي طلبد.
    
    مرحله دعوت محدود
    نخستين مرحله دعوت پيامبر(ص) به مرحله دعوت مخفي معروف است.[3] ادعاي مخفي بودن نخستين مرحلة دعوت پيامبر(ص) ـ از ديدگاه قائلان به مخفي بودن دعوت ـ با قرائني همراه است: از جمله گفته شده است كه وقتي صهيب و عمار بن ياسر به همراه هم به منزل (ص) رفتند و پس از شنيدن آياتي از قرآن اسلام آوردند آن روز تا غروب در منزل پيامبر(ص) ماندند و در تاريكي شب به صورت پنهاني از منزل بيرون آمدند تا ديده نشوند[4] (ابن عبدالبر، ج2، ص177). يكي از اسلام شناسان معاصر با مفروض گرفتن مخفي بودن ارتباطات ديني پيامبر(ص) در آغاز رسالت، پنهان ماندن ايمان ابوطالب را تا پايان عمر ادامه مخفي بودن ايمان ياران پيامبر(ص) در سالهاي نخست دعوت دانسته است. (فضل الله، 1367، 315)
    دربارة علت مخفي بودن دعوت در سه سال نخستين دعوت، تحليل صريح و روشني در منابع وجود ندارد ولي آن چه به ذهن تبادر مي كند ترس از سرسختي مشركان و خطراتي بود كه متوجه دعوت نوپاي اسلامي مي شد. يكي از نويسندگان معاصر راز مخفي بودن دعوت را نياز به فرصت و فضاي كافي براي سازماندهي دعوت دانسته است (الحربي، 189).
    ولي با اين همه، ابهام هايي در زمينة مخفي بودن دعوت در اين مدت وجود دارد و اين ادعاي مشهور از چند نظر محل ترديد است. صرف نظر از آن چه دربارة جوهره ارتباطي دين اسلام گفته شد، اين هويت ارتباطي و تبليغي با فعاليت مخفي چندان سازگاري ندارد؛ قرائن تاريخي ديگر نيز مخفي بودن دعوت در سه سال نخست بعثت را زير سؤال مي برد. نخست اختلاف اقوالي است كه دربارة مدت دعوت مخفي وجود دارد: گروهي اين مدت را تنها يك ماه و گروهي چهار سال و گروهي ديگر نيز آن را سه سال دانسته اند كه نظر اخير شهرت بيشتري دارد (الحلبي الشافعي، ج1، 283). طبيعي است اين اختلاف اقوال مي تواند نمايانگر استوار نبودن اساس ادعا باشد. همچنين دربارة مفهوم مخفي بودن دعوت در اين دوره تحليل و سخن روشني از سوي مورخان و سيره نويسان ارائه نشده است. در كتاب السيره الحلبيه جمله اي وجود دارد كه مخفي بودن دعوت را به اين معنا دانسته كه تازه مسلمانان براي اقامه نماز به دره هاي اطراف مكه مي رفتند و نماز خواندن خود را از ديدگان مشركان پنهان مي داشتند. نكتة ديگر آياتي مانند: قم فأنذر (مدثر، 2) در سومين سورة نازل شده بر پيامبر(ص) يعني سورة مباركة مدثر است.[5] انذار در لغت به معناي اعلام است (ابن منظور، ج14، 102) در اين آيه كه قطعاً در ماه ها يا روزهاي اول بعثت پيامبر(ص) بر آن حضرت فرو فرستاده شده[6] خداوند پيامبر(ص) را به برخاستن و اعلام دعوت خويش دستور داده و اين دستور آشكار با اعتقاد به مخفي بودن دعوت چندان سازگار به نظر نمي رسد. همچنين دعوت به صبر در سورة القلم كه دومين سورة نازل شده بر پيامبر(ص) است: فاصبر لحكم ربك (القلم، 48) و نيز در سوره مزمل كه ظاهراً سومين سوره نازل شده بر پيامبر(ص) است: و اصبر علي ما يقولون و اهجرهم هجراً جميلاً (مزمل‏، 10) و سورة مباركه مدثر كه ظاهراً چهارمين سوره نازل شده بر پيامبر(ص) است: و لربك فاصبر (مدثر،7)[7] و نيز نزول سوره عصر در سالهاي نخست بعثت (ظاهراً دوازدهمين سوره نازل شده) كه در آن به صراحت از توصيه به حق و توصيه به صبر سخن به ميان آمده با مخفي بودن ارتباطات پيامبر(ص)ـ كه علي القاعده هنوز با ايذاء و آزار مشركان روبرو نشده است ـ چندان سازگار نيست.[8]اگر دربارة برخي آيات سوره هاي قلم و مدثر و مزمل قائل به عدم نزول يك جاي آنها باشيم و نزول اين آيات را در مرحله عمومي شدن دعوت بدانيم، طبعاً چنين اعتقادي دربارة سورة مباركة عصر درست نيست. نكتة ديگر اين كه گرچه ابن هشام نيز سخن از مخفي بودن دعوت در سه سال نخست بعثت به ميان آورده ولي خود او پيش از سخن گفتن دربارة اين موضوع تصريح كرده است كه:
    “ ثم دخل الناس في الاسلام ارسالاً من الرجال و النساء، حتي فشا ذكر الاسلام بمكه و تحدث به، ثم إن الله عزوجل أمر رسوله صلي الله عليه و سلم ان يصدع بما جاء منه و أن ينادي الناس بأمره و أن يدعو اليه و كان بين ماأخفي رسول الله صلي الله عليه و سلم أمره و استتر به الي امره الله تعالي باظهار دينه ثلاث سنين ـ فيما بلغني ـ من مبعثه” (ابن هشام، ج1، 280)
    يعني حتي پيش از علني شدن دعوت گروههايي از مردان و زنان به اسلام گرويده بودند و اسلام در مكه پراكنده شده بود و لذا صدر جملة ابن هشام با ذيل سخن او چندان سازگاري ندارد. همچنين در پاره اي از منابع تاريخي آمده كه مردي به نام عفيف كه در اوايل بعثت پيامبر(ص) به مكه سفر تجاري كرده بود و ميهمان عباس بن عبدالمطلب بود نقل كرده كه مردي را ديدم كه به مسجد آمد و رو به كعبه نماز گزارد و سپس زني به دنبال او آمد و با او همراه شد و پس از او نيز پسربچه اي چنين كرد. من از عباس پرسيدم اين چه ديني است؟ عباس گفت: اين محمد بن عبدالله است كه گمان مي برد خداوند اين دين را براي او فرستاده است و نيز گمان مي برد كه گنج هاي خسرو و قيصر بر او گشوده خواهد شد و اين همسرش خديجه بنت خويلد به او ايمان آورده است و اين نوجوان پسرعموي او علي ابن ابي طالب نيز به او ايمان آورده است. عفيف به هنگام نقل اين ماجرا مي گفت اي كاش من هم در آن زمان ايمان مي آوردم تا سومين ايمان آورنده باشم (طبري، ج2، 57-56). نماز خواندن آشكار پيامبر(ص) و تازه ايمان آورندگان به حضرتش در كنار كعبه كه در اين روايت تاريخي آمده با اعتقاد به مخفي بودن دعوت در اين سالها سازگار نيست. نكتة ديگري كه اعتقاد به مخفي بودن دعوت در اين سالها را با دشواري روبرو مي كند اين است كه نخستين گروندگان به دين نيز بلافاصله پس از اسلام آوردن وظيفه ايجاد ارتباط با ديگران و تبليغ را بر دوش مي كشيدند.[9]


ادامه دارد...

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

امام علي(ع) و ابعاد تقرّب ايشان به پيامبراكرم(ص)2

عنوان :         امام علي(ع) و ابعاد تقرّب ايشان به پيامبراكرم(ص)2

 

صاحب اثر :      سيد محمّدابراهيم حسني

                    

منبع : خبرگزاري فارس

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

شاعر چه زيبا سرود:

 

    اي بارگهت قبله گه اهل نياز وي روضه حضرت تو خلوتگه راز
    اي ذات خداي را تو مرآت جلي وي نور مبين، كاشف سرّ ازلي
    در خانه كعبه زاده اي و زادگهت شد قبله مسلمين به هنگام نماز
    در مدح تو اين بس كه نبودي دوزخ لو اجتمع الناس علي حبّ علي
    محبوبيت حضرت علي(عليه السلام) نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله)
    عشق و علاقه وافر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) به علي(عليه السلام)، كه زبانزد عام و خاص و دوست و دشمن بود، ريشه در ايمان حضرت داشت و استوار بر مبنايي آسماني بود; چنان كه حضرت، خود را مأمور به محبّت بر حضرت علي(عليه السلام) در همه حال و نيز بيزاري و انزجار از دشمنانش مي دانست. از اين رو، در روز غديرِ حجة الوداع ذي حجه سال هشتم هجرت بنا به دستور الهي كه فرمود: (يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَ إِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ...)(مائده: 67)، دست حضرت علي(عليه السلام) را در جمع دوستان و مخالفان بالا برد; چنان كه همه ديدند و اين ندا را از حضرتش شنيدند كه سه مرتبه فرمود: «مَن كُنتُ مولاهُ فهذا علي مولاه اللّهم والِ مَن والاه و عادِ مَن عاداهُ اللهمَّ انتَ تَعلمُ اِنّي اُحبّه فاحبَّ مَن اَحبّه و اَبغضِ مَن ابغضَهُ»;20 هر كه را من مولاي اويم پس از من، علي سرور و مولاي اوست. خداوندا! دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن باش. پروردگارا! تو مي داني كه من او را دوست دارم، پس محبانش را دوست باش و مخالفانش را دشمن.
    زين سبب پيغمبر با اجتهاد نام خود، نام علي «مولا» نهاد
    گفت: هر كس را منم مولا و دوست ابن عمّ من علي مولاي اوست
    كيست مولا؟ آنكه آزادت كند بند رقّيت زپايت بركند
    اي گروه مؤمنان! شادي كنيد همچو سرو و سوسن آزادي كنيد.21
    عايشه از جمله دشمناني بود كه همواره در پي اختفاي اين وجه محبت هاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) به حضرت علي(عليه السلام) و دشمني و مخالفت با او بود. اما با مشاهده ارادت هاي بي دريغ پيامبر(صلي الله عليه وآله)به حضرت علي(عليه السلام) در همه فرصت ها و موقعيت ها، گاهي زبان به اذعان مي گشود و مي گفت: من به خدا! نديدم مردي را كه پيغمبر بيش از علي دوستش داشته باشد.22
    از جمله روايات مستندي كه در خصوص محبوبيت والاي حضرت علي(عليه السلام)در نزد پيامبر اسلام وارد شده، مي توان به روايت مطوّل و معروف «الرأيه» كه به «يُحبّه لِلّهِ و رسوله»23ختم مي شود، اشاره نمود و نيز روايتي كه در آن حضرت علي(عليه السلام)را صاحب سرّ و لواي خود24 معرفي مي كند و بيان مي دارد كه اسرار نبوّت، حكمت و علوم لدّني اش را به او بخشيده و او را در جمع خمسه آل عبا جاي داده و فرموده است: «اَنَا مَدينةُ العلمِ و علي بابُها و مَن ارادَ العِلمَ فَارادها ببابِها.»25
    درست اين سخن گفت پيغمبر است كه من شهر علمم علي ام در است.
    و درست بر همين مبنا بود كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در ساعات و لحظات آخر عمر شريفش، فرمود: دوستم را بياوريد! همه اطرافيان و صحابه از دوستي ديرينه او با حضرت علي(عليه السلام)خبردار بودند، اما برخي به سبب اغراض سياسي، اوّلي و دومي را جداگانه به محضرش آوردند، اما حضرت از آن ها روي برگرداند و دوباره تأكيد فرمود: دوستم را بياوريد! آن گاه كه چاره اي نديدند، دوست واقعي حضرت، يعني حضرت علي(عليه السلام) را آوردند. چون حضرت علي(عليه السلام) به بالين حضرت رسيد، چشمانش را گشود; چنان كه روحش آرام گرفت و آن گاه علي(عليه السلام) را به آغوش خود چسبانيد تا به راحتي جان به جان آفرين تسليم كرد.
    مدحت كن و بستاي كسي را كه پيمبر بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار
    آن كيست بر اين حال كه بوده است و كه باشد جز شير خداوند جهان، حيدر كرّار؟
    اين دين هدي را به مثل دايره اي دان پيغمبر ما مركز و حيدر خط پرگار
    علم همه عالم به علي داد پيمبر چون ابر بهاري كه دهد سيل به گلزار.26
    و به حق كسي جز حضرت علي(عليه السلام) شايسته خلافت و وصايت و امانت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نبود; چنان كه اين حكم الهي بر آن رقم خورد: (وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ)(واقعه: 10 و 11) و درست به همين دليل است كه خداوند اعلام و ابلاغ حكم وحي را مبني بر خلافت و ولايت حضرت علي(عليه السلام)لازمه و تتمه رسالت پيامبر(صلي الله عليه وآله)مي داند و به او مي فرمايد: اگر چنين نكني، رسالت خود را به انجام نرسانده اي و او خود به درستي پشتيبان و حامي ولايت و تكيه گاه دوستداران و مواليان حضرت است: (وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ.)(مائده: 67) از اين رو، پيامبر(صلي الله عليه وآله)حضرت علي(عليه السلام) را به عنوان خليفه و دست پرورده و تربيت يافته مكتب نبوّت و ولي و وصي و بلكه مكمّل رسالت خود به مردم معرفي و اعلام مي دارد: براي هر پيامبري وصي و جانشيني شايسته است و چنين كسي براي من همانا علي است و لاغير. پس سخن او را بشنويد و از او فرمان بريد.27
    روزي كه شد از جام ولا مستْ محمّد از شوق علي داد دل از دست محمّد
    آن روز كه با پرتو خورشيد ولايت ره را به شب از چار طرف بست محمّد
    از مژده «اكملت لكم دينكم» آن روز شد شاد و زهر بندِ غمي رست محمّد
    صحراي غدير است زيارتگه دل ها آنجا كه شد از جام طرب مست محمّد
    تا بر همه ابلاغ شود حكم خداوند بر عرشه منبر شد و بنشست محمّد
    تا جلوه حق را به تماشا بنشيند بگرفت علي را به سر دست محمّد
    با دست علي بود كه بت هاي حرم را از پاي درافكنده و بشكست محمّد
    هر بند كه بر پاي بشر بود زرافشان بگشود زهم يكسر و بگسست محمّد.28
    امام علي(عليه السلام); امين و نماينده پيامبر(صلي الله عليه وآله) و وصي پس از او
    از جمله افتخارات امام علي(عليه السلام) اين بود كه در صدر اسلام در بسياري از امور مهم از جمله تبليغ دين، جنگ، حل اختلافات قبيله اي، اخذ ماليات و قضاوت به ياري پيامبر مي شتافت و بلكه به نمايندگي از سوي آن حضرت، به بلاد گوناگون و ميان قبايل و طوايف اعزام مي شد.
    اين همكاري ها و جان نثاري ها در امور گوناگون از عهده كسي جز حضرت علي(عليه السلام) برنمي آمد و در واقع، پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)با كمبود ياران جان بر كفي همچون علي(عليه السلام) مواجه بود. بنابراين، بارها پس از تشكيل حكومتش در مدينه، به معضلات زيادي از سوي مردم و اقوام و ملل و كارشكني هاي مخالفان دچار شد تا جايي كه براي رفع اين تناقضات و عدم همكاري قاطبه مردم، آيه «اخوّت» نازل شد: (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ.)(حجرات: 10) بدين روي، پيامبر به دستور الهي، اقدام به «عقد اخوّت» بين مردمان و گسترش اين امر تا حد ايجاد يك فرهنگ در سطح جامعه كرد و از ميان آن همه صحابه و ياران و نزديكان، حضرت علي(عليه السلام) را به برادري خود برگزيد و عقد اخوّت را جاري كرد.
    در ماجراي «حلف الفضول»، بنابر نقل معتبر محمّدبن سعد هنگامي كه پيامبر در ميان اصحاب خود قرار گرفت، دست خود را بر شانه علي گذاشت و فرمود: «انتَ اخي ارثني وارثك.»29
    حضرت در امر خطير تبليغ، جان فشاني ها نمود و در عرصه هاي گوناگون، به جاي پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) وارد شد و به راستي، كسي در اين زمينه موفق تر و كوشاتر از حضرت علي(عليه السلام) براي پيامبر(صلي الله عليه وآله) نبود; چنان كه در سال دهم هجري، كه رسول خدا خالدبن وليد را براي تبليغ دين به يمن فرستاد، او نتوانست اين تكليف سنگين را به انجام برساند و شأن نمايندگي از ناحيه پيامبر(صلي الله عليه وآله) را حفظ كند و از اين رو، از ميانه راه برگشت ـ و يا مجبور به بازگشت شد ـ و در هر مسئوليتي كه پيامبر به او مي داد، طفره مي رفت و از توفيق انجام آن بازمي ماند و شانه خالي مي كرد. اما حضرت علي(عليه السلام) را براي اتمام حجّت بر مردم، به يمن فرستاد و نامه اي بدو داد تا براي مردم آنجا قرائت كند و او نيز با اشتياق و توان بالا، به اين كار تن داد و توانست اغلب مردم يمن را مسلمان كند و بازگردد.
    رسول خدا(صلي الله عليه وآله) قرائت سوره برائت بر كفّار را بلافاصله پس از نزول آن، به حضرت علي(عليه السلام) واگذار نمود و او را سوار بر ناقه خود كرد و عمامه خويش را بر سرش بست و او را عازم مكّه نمود و در حق وي دعا كرد. بايد اذعان داشت كه بي ترديد چنين اقدامي آن هم در دل كفّار و منافقان و مشركان و براي اولين بار، با آن خطاب هاي تند قرآني، كاري بس دشوار و مستلزم شجاعت و ايثار بود كه به حق، كسي جز حضرت علي(عليه السلام) را ياراي اين كار بزرگ نبود.
    علاوه بر اين، حضرت از جانب رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) به ميان علما و صاحب اديان مثل حواريّون مسيحي مي رفت و به مسائل مطرح شده و تناقضات فكري آن ها پاسخ مي گفت و دين مبين و اكمل اسلام را با منطقي صحيح و عالمانه بر ايشان عرضه مي نمود. جمع كردن اقوام و عشيره پس از نزول آيه «انذار» و دعوت ابولهب و ابوجهل براي پذيرش دين مبين اسلام در اولين قدم نيز كاري بود بس بزرگ كه به ياري حضرت علي(عليه السلام)صورت پذيرفت.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


    در اين زمينه، حضرت زخم هاي كاري نيز برمي داشت و از ناحيه برخي جهّال و كفّار به جاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) سنگ هم مي خورد، اما از انجام مسئوليت و مأموريتش طفره نمي رفت و دم برنمي آورد و حتي نزد پيامبر آن ها را بر زبان هم جاري نمي ساخت و تا تحقق مسئوليت خود لحظه اي از پاي نمي نشست، و چه بسيار كه در راه تبليغ در كنار پيامبر(صلي الله عليه وآله)ياور جان بركف و جان نثار و سپر بلايش بود; چنان كه نقل شده است، در «شعب ابي طالب»، كه قبيله بني هاشم سه سال در محاصره مشركان قريش (مكّه) بودند، حضرت علي(عليه السلام) در حالي كه دشمن ديده بان گذاشته بود، مخفيانه خود را به پيامبر(صلي الله عليه وآله)مي رساند و براي پيامبر و مسلمانان آذوقه مي برد. آن وقت، 18 تا 20 سال بيشتر سن نداشت.30
    ابن ابي الحديد معتزلي به نقل از امالي محمدبن حبيب مي نويسد: ابوطالب بر جان پيامبر مي ترسيد; بسا شب هنگام كه نزد بستر او مي رفت و او را بلند مي كرد و علي را به جايش مي خواباند و در عين حال، علي(عليه السلام) را دل داري مي داد و بر اين كار تشويق مي كرد. علي بن ابي طالب خطاب به پدرش مي گفت: آيا مرا دل داري مي دهي؟ من دوست دارم ياري ام را نسبت به پيامبر(صلي الله عليه وآله) ببيني و بداني كه من پيوسته و در هر حال، برادر محمّدم. من احمد را، كه در كودكي و جواني از سوي خدا ستوده شده است، براي رضاي او ياري مي كنم.31
    أتأمرني بالصبرِ في نصرِ احمد فواللّهِ ما قلتُ الذي قلتَ جازعاً
    ولكنّني احببتُ اَن ترَ نُصرتي لِتعلمَ اَنّي لم ازل لكَ طائعاً
    و سعيي لوجهِ للّهِ في نصرِ احمد نبي الهدي المحمودِ طفلا و يافعاً32
    ترجمه: آيا مرا به صبر درباره پيامبر فرامي خواني. به خدا قسم كه گفتن من از سر بي تابي نبود! من همواره فرمانبردار توام، اما ياور پيامبر. من از كودكي يار پيامبر بودم و دوست دارم ياري ام را ببيني.
    پس از خلاصي مسلمانان از «شعب ابي طالب» (پس از سه سال محاصره اقتصادي) خديجه و ابوطالب در فاصله كمي از يكديگر رحلت كردند و حضرت علي(عليه السلام) تنهايي و غم خواري پيامبر را جبران مي نمود و به ياري ايشان مي شتافت. همان سال پيامبر(صلي الله عليه وآله)راهي طائف شد تا به ادامه رسالت خود، يعني تبليغ دين، بپردازد. حضرت علي(عليه السلام) نيز در كنار او بود. مردم طائف زير بار نرفتند و جسورانه عليه پيامبر(صلي الله عليه وآله)شوريدند و از هر طرف سنگ پرتاب مي كردند، اما حضرت علي(عليه السلام)خود را سپر پيامبر ساخت و سنگ ها را به جان خريد و طبق نقل، سر مباركش چند بار مجروح گشت.33
    
    استجازة من النبي لحرب
    هل يدفعُ الدرعُ الحصينُ منيةً يوماً اذا حضرت لوقتِ مماتِ
    انّي لأَعلَمُ اَنّ كلَّ مُجمَع يوماً يؤولُ لفُرقة و شتاتِ
    يا ايُّها الداعي النذير و مَن بِه كَشف الالهُ رواكد الظلماتِ
    أطلقْ فديتكَ لابنِ عمِّكَ امره وَارْمِ لهداتكَ عنه بالجمراتِ
    فالموتُ حقٌّ و المنيّة شربةٌ تأتي اليه فبادر الزكواتِ.34
    ترجمه: اگر هنگام مرگ فرا رسد، آيا زره استوار مرگ را باز مي دارد؟ نيك مي دانم كه هر انجمني روزي به جدايي و پراكندگي انجامد. پس اي خواننده، بيم دهنده و آنكه خدا تاريكي ها را بر او گشوده! فدايت گردم! پسرعم خود را رها كن (از او دل بكن) و دشمنانت را از او به پرتاب سنگ بازدار! مرگ حق است و مردن هم جامي است كه وي روزي نوشد، پس او بايد به كاري شتافت كه جان را پاس دارد.
    علاوه بر اين، در موسم حج سال سيزده هجري، كه گروهي از مسلمانان مدينه به مكّه آمدند و گرد پيامبر جمع شدند، كفّار قريش از فرصت بهره جستند و سلاح به دست گرفتند و به اجتماع ايشان حمله بردند. در اين هنگام، حضرت حمزه و علي(عليهما السلام)دست به شمشير بردند و مهاجمان را وادار به گريز و فرار از محل ساختند.35
    ماجراي «ليلة المبيت»، به عنوان تهديد بزرگ شورشيان عليه پيامبر در تاريخ ثبت شده است. جوانان قبايل قريش قرار گذاشتند شبانه بر پيامبر حمله كنند و او را در بسترش به قتل برسانند. جبرئيل اين خبر را به پيامبر رساند و پيامبر(صلي الله عليه وآله)حضرت علي(عليه السلام)را جاي خود خوابانيد، حضرت علي(عليه السلام)پرسيد: آيا شما به سلامت خواهيد بود؟ پيامبر فرمود: آري، آن گاه حضرت علي(عليه السلام) لبخند رضايتي بر لب نشاند و در جايش خوابيد.36
    بدون ترديد، هيچ كس جز او توان چنين كاري نداشت كه در مقابل حمله قريش بر او، به گمان آنكه محمّد است، آنچنان استوار شجاع بايستد و به آن ها پاسخ بگويد و آن ها را از محل دور و حتي تهديد نمايد و با برخي از آن ها به دفاع از خود و استنكاف از دادن نشاني رسول خدا بپردازد. بنابر نقل روايات، در همان شب، جبرئيل و ميكائيل به اذن خدا فرود آمدند و به ياري حضرت علي(عليه السلام)شتافتند و سنگ ها از او دفع مي نمودند و او را بر اين جان نثاري تحسين مي كردند و مي گفتند: «به به از اين ايثارگري! اي پسر ابوطالب! چه كسي مانند توست؟ خداوند به وسيله تو بر فرشتگان هفت آسمان مباهات مي كند.»37 و همان لحظه اين آيه، كه به تصريح بيشتر علماي اهل سنّت و تمام علماي شيعي در خصوص امام علي(عليه السلام)است، نازل شد: (وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ)(بقره:207); و بعضي مردانند (حضرت علي(عليه السلام)) كه از جان خود در راه رضاي خدا مي گذرند و خداوند دوستدار چنين بندگاني است.
    در شعري حضرت مي فرمايد: شب را در حالي كه مراقب دشمنان بودم، در آنجا خفتم و نتوانستند مرا از تصميم خود بازدارند و با عزم جزم، آماده كشته شدن و گرفتاري بودم.38

 

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٥

روايات‌ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم در لزوم‌ تشيّع‌۱

  

عنوان :         روايات‌ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم در لزوم‌ تشيّع‌۱

                 

منبع :           پايگاه علوم و معارف اسلام

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir 

 

 ابن‌ أثير روايت‌ مي‌كند كه‌: و در حديث‌ علي‌ عليه‌السّلام آمده‌ است‌ كه‌ رسول‌ خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم به‌ او فرمود: سَتَقْدَمُ عَلَي‌ اللهِ أنْتَ وَ شِيعَتُكَ رَاضِينَ مَرْضِيِّينَ، وَ يَقْدَمُ عَلَيْهِ عَدُوُّكَ غِضَاباً مُقْمَحِينَ! ثُمَّ جَمَعَ يَدَهُ إلَي‌ عُنُقِهِ يُرِيهِمْ كَيْفَ الاءقْمَاحُ؟!
    «اي‌ علي‌! تو و شيعيانت‌ وارد بر خدا خواهيد شد، در حالي‌ كه‌ هم‌ خودتان‌ خشنود و راضي‌ مي‌باشيد، و هم‌ خدا و مَلا أعلي‌ از شما خشنود و راضي‌ مي‌باشند. و دشمن‌ تو وارد مي‌شود بر خدا در حالي‌ كه‌ خشم‌ آلود، چشم‌ فرو هشته‌، و سر به‌ بالا كشيده‌ مي‌باشند. سپس‌ رسول‌خدا دست‌ خود را به‌ گردنش‌ جمع‌ كرد تا به‌ ايشان‌ كيفيّت‌ إقْمَاح‌ را نشان‌ دهد.»


     سپس‌ مي‌گويد: أقْمَحَهُ الْغُلُّ: إذَا تَرَكَ رَأسَهُ مَرْفُوعاً مِنْ ضِيقِهِ. وَ مِنْهُ قَوْلُهُ تَعَالَي‌: إنَّا جَعَلْنَا فِي‌ أعْنَاقِهِمْ أغْلاَلاً فَهِيَ إلَي‌ الاْذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ. [81]،[82]
     «معني‌ اينكه‌ مي‌گوئيم‌: غُلّ او را إقْماح‌ كرد، آن‌ است‌ كه‌ طوري‌ غُلّ بر او زده‌ شده‌ است‌ كه‌ از تنگي‌ آن‌ سر او را به‌ بالا كشيده‌ است‌. و از همين‌ قبيل‌ است‌ گفتار خداوند تعالي‌: حَقّاً ما بر گردنهايشان‌ غُلّهائي‌ قرار مي‌دهيم‌ تا آن‌ غُلّها به‌ چانه‌هايشان‌ برسد، و بنابراين‌ ايشان‌ چشم‌ فروهشتگان‌ و سر به‌ بالا كشيدگان‌ مي‌باشند.»


     و در «غاية‌ المرام‌» از ابن‌مَغازلي‌ با سند خود از أنس‌ بن‌ مالك‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ گفت‌: رسول‌ خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم فرمود: يَدْخُلُ مِنْ اُمَّتِي‌ الْجَنَّةَ سَبْعُونَ ألْفاً[83] لاَ حِسَابَ عَلَيْهِمْ. ثُمَّ الْتَفَتَ إلَي‌ عَلِيٍّ عليه‌السّلام فَقَالَ: هُمْ شِيعَتُكَ وَ أنْتَ إمَامُهُمْ[84].
    «از امَّت‌ من‌ هفتاد هزار نفر بدون‌ حساب‌ داخل‌ بهشت‌ مي‌گردند. پس‌ از آن‌ پيامبر رو به‌ علي‌ عليه‌السّلام نموده‌ و گفت‌: ايشان‌ شيعيان‌ تو هستند، و تو امامشان‌ مي‌باشي‌!»


     و أيضاً در «غاية‌المرام‌» با سند خود از كثير بن‌ زيد روايت‌ مي‌كند كه‌ گفت‌: أعْمَش‌ داخل‌ بر منصور دوانيقي‌ شد، و او در جاي‌ خود براي‌ أداء مظالم‌ مردم‌ نشسته‌ بود. چون‌ نگاه‌ منصور به‌ او افتاد، گفت‌: اي‌ سليمان‌! بالا بنشين‌! أعْمَش‌ گفت‌: من‌ بالا هستم‌ هر كجا بنشينم‌! تا آنكه‌ در ضمن‌ گفتارش‌ گفت‌:
     حديث‌ كرد براي‌ من‌ رسول‌ اكرم‌ صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم: قَالَ: أتَانِي‌ جَبْرَئيلُ عليه‌السّلام آنِفاً، فَقَالَ: تَخْتَمُّوا بِالْعَقِيقِ فَإنَّهُ أوَّلُ حَجَرٍ شَهِدَ لِلّهِ بِالْوَحْدَانِيَّةِ، وَ لِي‌ بِالنُّبُوَّةِ، و لِعَلِيٍّ بِالْوَصِيَّةِ، و لِوُلْدِهِ بِالاءمَامَةِ، وَ لِشِيعَتِهِ بِالْجَنَّةِ.[85]
    «فرمود: در همين‌ زمان‌ قريب‌، جبرائيل‌ عليه‌السّلام نزد من‌ آمد و گفت‌: شما نگين‌ انگشتري‌ خود را عقيق‌ كنيد! زيرا آن‌ اوَّلين‌ سنگي‌ است‌ كه‌ براي‌ خدا به‌ وحدانيّت‌، و براي‌ من‌ به‌ نبوّت‌، و براي‌ علي‌ به‌ وصيّت‌، و براي‌ أولادش‌ به‌ امامت‌، و براي‌ شيعيانش‌ به‌ بهشت‌ گواهي‌ داده‌ است‌!»


     و از اين‌ احاديث‌ و مشابه‌ آن‌ كه‌ بسيار است‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌: خود صاحب‌ شريعت‌ كلمة‌ شيعه‌ را دربارة‌ مواليان‌ و پيروان‌ عترت‌ او و آل‌ او استعمال‌ كرده‌ است‌. از آن‌ روز چون‌ اين‌ لفظ‌ را به‌ كار مي‌بردند معني‌ مُواليان‌ اميرالمومنين‌ و فرزندانش‌: به‌ ذهن‌ مي‌آمده‌ است‌.
     دعوت‌ به‌ تشيّع‌ حضرت‌ ابوالحسن‌ عليه‌السّلام دوش‌ به‌ دوش‌ با دعوت‌ به‌ رسالت‌ پيغمبر، و مقرون‌ با شهادتين‌ بوده‌ است‌. و از همين‌ جاست‌ كه‌ أبوذرِّ غِفاري‌ كه‌ چهارمين‌ و يا ششمين‌[86] مسلمان‌ مي‌باشد، شيعة‌ علي‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد.
    

    
    گفتار محمد كرد علي‌ در وجود شيعه‌ در زمان‌ پيامبر صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم
   

  محمد كُرْدْعلي‌ در كتاب‌ خود (خِطَطُ الشَّام‌ ج‌ 5، ص‌ 251 تا ص‌ 256) ما را از رنج‌ و تعب‌ استدلال‌ بر اين‌ مهم‌ و مقصود، كفايت‌ نموده‌ است‌.
     او مي‌گويد: در عصر رسول‌ خدا 6 جماعتي‌ از صحابه‌ به‌ موالات‌ علي‌ شناخته‌ شده‌ بودند، مانند سلمان‌ فارسي‌ گويندة‌ اين‌ سخن‌: بَايَعْنَا رَسُولَ اللهِ عَلَي‌ النُّصْحِ لِلْمُسْلِمِينَ وَ الاِئْتِمَامِ بِعَلِيِّ بْنِ أبِيطَالِبٍ وَ الْمُوَالاَةِ لَهُ.


    «ما با رسول‌ خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم بيعت‌ كرديم‌ به‌ شرط‌ آنكه‌ نصيحت‌ و خيرخواهي‌ در امر مسلمين‌، و اقتدا به‌ علي‌ بن‌ ابيطالب‌، و موالات‌ وي‌ را مراعات‌ نمائيم‌!»
     و مثل‌ أبوسعيد خُدري‌ گويندة‌ اين‌ سخن‌: اُمِرَالنَّاسُ بِخَمْسٍ، فَعَمِلُوا بِأرْبَعٍ وَ تَرَكُوا وَاحِدَةً. وَ لَمَّا سُئِلَ عَنِ الاْرْبَعِ قَالَ: الصَّلَوةُ وَ الزَّكَوةُ وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ الْحَجُّ.
    قِيلَ: فَمَا الْوَاحِدَةُ الَّتِي‌ تَرَكُوهَا؟! قَالَ: وِلاَيَةُ عَلِيِّ بْنِ أبِيطَالِبٍ!
    قِيلَ لَهُ: وَ إنَّهَا لَمَفْرُوضَةٌ مَعَهُنَّ؟! قَالَ: نَعَمْ! هِيَ مَفْرُوضَةٌ مَعَهُنَّ.
    «مردم‌ را به‌ پنج‌ چيز امر كرده‌اند تا بجا بياورند. آنان‌ چهارتاي‌ از آن‌ را بجاي‌ آوردند و يكي‌ را ترك‌ نمودند. و چون‌ از وي‌ پرسيده‌ شد كه‌: آن‌ چهار كدام‌ است‌؟! گفت‌: نماز و زكوة‌ و روزة‌ ماه‌ رمضان‌ و حج‌! گفته‌ شد: آن‌ يك‌ امر كه‌ آن‌ را ترك‌ نموده‌اند كدام‌ است‌؟! گفت‌: ولايت‌ علي‌ بن‌ أبيطالب‌. به‌ او گفته‌ شد: آيا اين‌ هم‌ با آنها واجب‌ است‌؟! گفت‌: آري‌! اين‌ هم‌ با آنها واجب‌ مي‌باشد!»

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir 

     و مثل‌ أبوذرّ غفاري‌، و عمّار بن‌ ياسر، و حُذَيفة‌ بن‌ اليَمَان‌، و ذِي‌الشَّهادتين‌: خُزَيْمة‌ بن‌ ثابِت‌، و أبو أيُّوب‌ انصاري‌، و خالد بن‌ سعيد بن‌ العاص‌، و قَيْس‌ بن‌ سعدبن‌ عُبَاده‌.
     و اما آنچه‌ را كه‌ بعضي‌ از نويسندگان‌ قائل‌ شده‌اند كه‌: مذهب‌ تشيّع‌ از بدعتهاي‌ عبدالله‌ بن‌ سبا معروف‌ به‌ ابن‌ سَوْدَاء مي‌باشد اين‌ سخني‌ است‌ غلط‌، و ناشي‌ از قلّت‌ معرفت‌ به‌ حقيقت‌ مذهبشان‌.
     كسي‌ كه‌ بر موقعيّت‌ اين‌ مرد نزد شيعه‌ آگاه‌ باشد، و برائتشان‌ را از او، و از أقوال‌ او و اعمال‌ او بداند، و بر طَعن‌ و دقِّ علمائشان‌ بدون‌ هيچ‌ خلافي‌ بر او مطّلع‌ گردد، مقدار درستي‌ و نادرستي‌ اين‌ سخن‌ را درمي‌يابد.
     بدون‌ هيچ‌ شكّ و ترديد، اوَّلين‌ ظهور شيعه‌ در حجاز: بلد تشيّع‌ بوده‌ است‌ و در دمشق‌ هم‌ عهد تشيّع‌ به‌ قرن‌ اوّل‌ از هجرت‌ بازگشت‌ مي‌كند.
     محمد كردعلي‌ نه‌ شيعه‌ است‌، و نه‌ از ياران‌ و أنصار شيعه‌، جز آنكه‌ ديده‌ است‌: از امانت‌ مي‌باشد كه‌ اين‌ حقيقت‌ را روشن‌ و بدون‌ شوب‌ آن‌ به‌ غرض‌ و بدون‌ آنكه‌ به‌ گرايشهاي‌ مذهبي‌ كه‌ حقًّا حق‌ را ضايع‌ و چهرة‌ حقيقت‌ را مُشَوَّه‌ مي‌دارد، اتّكاء و اعتماد كند بيان‌ كند و اظهار نمايد.
     بنابراين‌ كردعلي‌ با اين‌ سخن‌ مختصر و استدلالش‌ بر نبوغ‌ تشيّع‌ در عص صاحب‌ شريعت‌، ما را بي‌نياز مي‌كند تا براي‌ اين‌ امر دليلي‌ را اقامه‌ بنمائيم‌![87]


 
     سير علوم‌ و تاريخ‌ شيعه‌ در عصر رسول‌ خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلّم
     از جميع‌ مطالب‌ گذشته‌ از آيات‌ قرآنيّه‌، و حديث‌ غدير، و حديث‌ ثَقَلَيْن‌، و حديث‌ عَشيره‌، و حديث‌ طَيْر مَشْوي‌، و قبول‌ اسلام‌ به‌ شرط‌ قبول‌ ولايت‌ و امثالها مُبَيَّن‌ گرديد كه‌: در زمان‌ رسول‌ الله‌ خود آنحضرت‌ امَّت‌ را به‌ پيروي‌ و تبعيّت‌ اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام فرا مي‌خوانده‌ است‌، و تشيّع‌ نسبت‌ به‌ او در همان‌ عصر بوده‌ است‌. و در آن‌ عصر هم‌ مرداني‌ از صحابة‌ عليم‌ و فهيم‌ و حكيم‌ از او تبعيّت‌ نموده‌، و او را به‌ ولايت‌ قبول‌ كرده‌، و از آن‌ روز به‌ شيعيان‌ وي‌ معروف‌ بوده‌اند. كتابت‌ و تدوين‌ و تصنيف‌ در عصر رسول‌ اكرم‌ توسّط‌ وجود اقدس‌ مولي‌ الموالي‌ و اين‌ طبقه‌ بخصوص‌ از شيعه‌ بوده‌ است‌.
     پس‌ از ارتحال‌ رسول‌ خدا، و وقوع‌ حوادث‌ ناگوار، و از ميان‌ برداشتن‌ و كنار زدن‌ مولي‌ الموالي‌، و اغتصاب‌ صريح‌ مقام‌ امامت‌، و خلافت‌، و امارت‌ امَّت‌، و منع‌ تدوين‌ و تصنيف‌ و بيان‌ اخبار و احاديث‌ و سنَّت‌ نبويّه‌ و تفسير و معني‌ آيات‌ مباركات‌ قرآنيّه‌ با شدّتي‌ هر چه‌ تمامتر و تحكّمي‌ هر چه‌ بيشتر، شيعه‌ و مولايشان‌ در انعزال‌ افتادند، و آنان‌ با گرمي‌ بازار و كرّ و فرّ جنگها و غارتها و كشور گشائيها و جلب‌ قلوب‌ عامّة‌ مردم‌ به‌ زخارف‌ و أمْتِعة‌ دنيويّه‌، و دادن‌ پستها و مقامات‌، حتّي‌ حاضر نمي‌شدند اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام را به‌ عنوان‌ يك‌ عالم‌ أعلم‌ امّت‌ به‌ خود راه‌ دهند، و با وجودي‌ كه‌ خود بر أريكة‌ قدرت‌ سوار شده‌اند، تحت‌ نفوذ آراء و افكار و انديشه‌ها و رهبريهاي‌ او باشند.
     در بعضي‌ از موارد انگشت‌ شماري‌ كه‌ با آنحضرت‌ مشورت‌ كردند، نه‌ به‌ عنوان‌ لزوم‌ پيروي‌ جاهل‌ از عالم‌ بوده‌ است‌، بلكه‌ به‌ عنوان‌ استرشاد از رأي‌ او در مقام‌ استشاره‌ و مشورت‌ بوده‌ است‌.
     آنحضرت‌ هم‌ با وجود گسترش‌ علم‌ و درايت‌، طبعاً و عقلاً امكان‌ ندارد زير بار كوته‌ فهمي‌، و كوچك‌نگري‌ آنان‌ برود. لهذا بايد بيل‌ و كلنگ‌ دست‌ بگيرد، و مدّت‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌ زراعت‌ كند، و نخلستان‌ ببار آورد، و قنات‌ جاري‌ كند. حالا تازه‌ ايشان‌ گله‌مندند كه‌: چرا علي‌ به‌ جنگ‌ نمي‌رود؟!
     چرا حاضر نمي‌شود ما بر سر او پرچم‌ نَبَرْدي‌ ببنديم‌، و او هم‌ مانند ساير سرلشگران‌ همچون‌ سعد وقّاص‌ و خالد بن‌ وليد برود و بكشد و بكوبد و فتح‌ كند، و مانند زمان‌ رسول‌ خدا به‌ زمين‌ مسلمين‌ توسعه‌ دهد؟! چرا علي‌ در مسافرت‌ ما به‌ شام‌ در ركاب‌ ما حاضر نشد بيايد؟!
    
     اُفٍّ لَكُمْ وَ لِمَا تَقُولُونَ وَ تَتَوَهَّمُونَ وَ مَا تَصِيرُونَ إلَيْهِ وَ تَزْعُمُونَ!!!
    آخر عقاب‌ بلند پرواز را چه‌ مناسبت‌ كه‌ تحت‌ فرمان‌ زاغ‌ و زغن‌ درآيد؟! حالا شما بال‌ و پرش‌ را شكسته‌ايد، ولي‌ بالاخره‌ او عقاب‌ است‌، نه‌ به‌ دنياي‌ شما نيازمند است‌ نه‌ به‌ امارت‌ بر شما!
     او عقاب‌ است‌، و شير بيشة‌ علم‌ و حلم‌ و فهم‌ و تمكين‌ است‌. چگونه‌ در تحت‌ فرمان‌ و زير امر و نهي‌ شما قرار گيرد؟!
     لهذا اميرالمومنين‌ - عليه‌ و علي‌ أولاده‌ و أبنائه‌ الطّيّبين‌ أفضل‌ السّلام‌ و الصّلوة‌ من‌ الْحَيِّ القَيُّوم‌ ربِّ العالمين‌ - مردم‌ چشم‌ تنگ‌ را به‌ حال‌ خود گذارد، و خود با شيعه‌اش‌، به‌ تفسير و تدوين‌ اشتغال‌ يافت‌ و سنَّت‌ رسول‌ الله‌ را براي‌ امَّت‌ و آيندگان‌ نوشت‌ و تدوين‌ فرمود.
     آنها هم‌ مَسْت‌ بادة‌ نَخْوَت‌ و غرور، به‌ ظاهري‌ از اسلام‌ قانع‌ گشتند، و خود را بر فراز ماه‌ و مهر پنداشتند. امَّا اين‌ كجا و آن‌ كجا؟!
     نه‌ هر كه‌ چهره‌ برافروخت‌ دلبري‌ داند نه‌ هر كه‌ آينه‌ سازد سكندري‌ داند
     نه‌ هر كه‌ طَرْف‌ كُلَه‌ كج‌ نهاد و تند نشست‌ كلاهداري‌ و آئين‌ سروري‌ داند
     هزار نكتة‌ باريكتر ز مو اينجاست ‌ نه‌ هر كه‌ سر بتراشد قلندري‌ داند
    تو بندگي‌ چو گدايان‌ به‌ شرط‌ مزد مكن‌ كه‌ خواجه‌ خود روش‌ بنده‌پروري‌ داند
     غلام‌ همَّت‌ آن‌ رِند عافيت‌ سوزم‌ كه‌ در گداصفتي‌ كيمياگري‌ داند
     وفا و عهد نكو باشد ار بياموزي‌ وگرنه‌ هر كه‌ تو بيني‌ ستمگري‌ داند
     به‌قدُّ وچهره‌، هرآنكس‌كه‌ شاه‌خوبان‌ شد جهان‌ بگيرد اگر دادگستري‌ داند
     به‌ قدر مردم‌ چشم‌ من‌ است‌ غوطة‌ خون‌ درين‌ محيط‌ نه‌ هر كس‌ شناوري‌ داند
     بباختم‌ دل‌ ديوانه‌ و ندانستم ‌ كه‌ آدمي‌ بچه‌اي‌ شيوة‌ پري‌ داند
     مدار نقطة‌ بينش‌ ز خال‌ توست‌ مرا كه‌ قدر گوهر يكدانه‌ گوهري‌ داند
     ز شعر دلكش‌ حافظ‌ كسي‌ بود آگاه ‌ كه‌ لطف‌ نكته‌ و سِرِّ سخنوري‌ داند[88]
    
  
    سير علوم‌ و تاريخ‌ شيعه‌ در عصر اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام
     محقّق‌ خبير، عالم‌ متضلّع‌: شيخ‌ محمدحسين‌ مُظَفَّر گويد: اگر امر ولايت‌ پس‌ از پيغمبر براي‌ علي‌ - عليهما و آلهما السّلام‌ - بود، بعد از بيعت‌ غدير،[89] و بعد از آن‌ آيات‌ نازله‌، و روايات‌ وارده‌ در فضل‌ او، تمام‌ امّت‌ شيعة‌ علي‌ بودند.
     امَّا از آنجائي‌ كه‌ اموري‌ حائل‌ و حاجب‌ شد از آنكه‌ خلافت‌ به‌ او منتهي‌ گردد، و مردم‌ به‌ طور ناگهاني‌ و مُفاجات‌ با امري‌ كه‌ گمان‌ نداشتند مواجه‌ گرديدند، و امر ولايت‌ و حكومت‌ بريده‌ نشد و فَيْصَله‌ نيافت‌ مگر اينكه‌ أبوبكر خليفه‌ گشت‌، چگونه‌ از مردمي‌ كه‌ پيوسته‌ تابع‌ و پيرو سلطان‌ هستند انتظار مي‌رود كه‌ بر تشيّع‌ و وَلاءِ اهل‌ البيت‌ باقي‌ بمانند؟! بلي‌ مگر افرادي‌ قليل‌ و انگشت‌ شمار كه‌ آن‌ زلزله‌هاي‌ ناگهاني‌ ثبات‌ و بقائشان‌ را بر ولاء و امامت‌ تغيير نداد.
     بناءً عليهذا تشيّع‌ سر در گريبان‌ خود فرو برد و در لانه‌ و آشيانة‌ خود خزيد به‌ تبعيّت‌ سر در گريبان‌ خود فرو بردن‌ و در لانه‌ و آشيانة‌ خود خزيدن‌ أبوالحسن‌ عليه‌السّلام در خانه‌اش‌ و بيتش‌. و از آن‌ پس‌ انتشار تشيّع‌ در بلاد عريضه‌ و شهرهاي‌ گسترده‌ نبود مگر مانند حركت‌ مورچه‌ بر روي‌ سنگ‌ بدون‌ حس‌ و صدا و حركت‌.
     بنابراين‌، هيچ‌ شهري‌ و بلده‌اي‌ نماند مگر آنكه‌ تشيّع‌ به‌ طور آرام‌ و بدون‌ سر و صدا در آن‌ وارد و جايگزين‌ شد.
     شيعه‌ خلافت‌ إلهيّه‌ را براي‌ غير علي‌ و فرزندانش‌: اعتقاد ندارد. و از اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ سلطات‌ و قدرتها إجازة‌ گسترش‌ و انتشارش‌ را نمي‌دهند، و اجازة‌ استنشاق‌ آن‌ نسيم‌ جان‌ پرور و هواي‌ دل‌ انگيز را نمي‌دهند، و تا جائي‌ كه‌ بتوانند و در حيطة‌ قدرتشان‌ باشد تشيّع‌ را خفه‌ مي‌سازند. چرا كه‌ به‌ واسطة‌ ظهور و قوّت‌ آن‌، نگراني‌ بر تختهاي‌ حكومت‌ خود دارند.
     در عصر عثمان‌ و بني‌اميّه‌ چون‌ به‌ دنيا مشغول‌ شدند، طبعاً اين‌ اشتغال‌ حائلي‌ شد تا نتوانند از ظهور تشيّع‌ جلوگيري‌ كنند. در اين‌ حال‌ أنصار و ياران‌ حضرت‌ امير عليه‌السّلام گشايش‌ و فسحتي‌ يافتند تا مردم‌ را به‌ او فرا خوانند، و داستان‌ يوم‌ غدير و فضائل‌ مرتضي‌ و اهل‌ بيت‌ نبوّت‌: را تذكّر دهند. زمينه‌ هم‌ مساعد بود، چون‌ قلوب‌ مردم‌ از حِقد و كينه‌اي‌ كه‌ به‌ عثمان‌ و دار و دسته‌اش‌، به‌ واسطة‌ اختصاص‌ دادن‌ غنائم‌ را به‌ خويشتن‌، و امارت‌ دادن‌ اقوام‌ خود كه‌ بني‌ اميّه‌ بودند، و تقسيم‌ و تقطيع‌ ضِياع‌ و عقارات‌ و زمينها را بدانها، و سپردن‌ خمس‌ و صفايا و برگزيده‌هاي‌ غنائم‌ را بديشان‌، پيدا كرده‌ بودند مملوّ بود.
     آن‌ وقت‌، هنگامي‌ بود كه‌ به‌ أمثال‌ أبوذرسلام‌الله‌عليه اين‌ فرصت‌ و منزلت‌ را مي‌داد كه‌ مردم‌ را به‌ ولاءِ مُرْتَضي‌علي‌ عَلَناً دعوت‌ كند و گرداگرد خانه‌هاي‌ مدينه‌ بگردد و فرياد برآورد:
     أدِّبُوا أوْلاَدَكُمْ عَلَي‌ حُبِّ عَلِيِّ بْنِ أبِيطَالِبٍ! وَ مَنْ أبَي‌ فَانْظُرُوا فِي‌ شَأنِ اُمِّهِ!
    «فرزندانتان‌ را براساس‌ محبّت‌ علي‌ بن‌ ابيطالب‌ تأديب‌ كنيد. و كسي‌ كه‌ امتناع‌ و إبا ورزد، پس‌ بنگريد در احوال‌ مادرش‌!» كه‌ آن‌ طفل‌ را از زنا زائيده‌ است‌، و حلال‌زاده‌ إباء از حبّ علي‌ مرتضي‌ ندارد.
     و بر نَهْج‌ و مِنْوال‌ أبوذر، جابر بن‌ عبدالله‌ أنصاري‌ عمل‌ مي‌نمود و دعوت‌ مي‌كرد. آن‌ وقت‌، هنگامي‌ بود كه‌ ابوذرّ و غير او استطاعت‌ و توان‌ انكار مُنْكَر، و نهي‌ از فساد در زمين‌ را داشتند. و همين‌ نهي‌ از منكر و جلوگيري‌ از فساد وي‌ باعث‌ شد كه‌ او را به‌ شام‌ تبعيد كنند. امَّا أبوذر در شام‌ هم‌ بر همان‌ سيره‌ و منهج‌ خود باقي‌ بود، و وعد و وعيد او را از خِطِّه‌ و مرزش‌ باز نداشت‌، لهذا فرياد أبوذر در شام‌ أثر نيكوئي‌ به‌ جاي‌ گذاشت‌، و معاويه‌ ترسيد از آنكه‌ شام‌ را بر عليه‌ او واژگون‌ نمايد. و اگر أبوذر بر فريادش‌ ادامه‌ دهد تمام‌ آرزوها و آمالش‌ هَدَر رود. و لهذا او را بر روي‌ خَشِن‌ترين‌ مركبي‌ سوار، و با شتابي‌ هر چه‌ تمامتر به‌ مدينه‌ بازگردانيدند، با وجود آنكه‌ ابوذر پيرمردي‌ ضعيف‌ القُوَي‌ بود، و در اثر سرعت‌ سير، گوشتهاي‌ دو ران‌ وي‌ بريخت‌.
     عثمان‌ چون‌ حيله‌اي‌ را بر سكوت‌ او از تبعيد، يا وعده‌ به‌ مال‌، يا سركوبي‌ و سرزنش‌ دربارة‌ او مفيد نيافت‌، او را به‌ رَبَذَه‌ - خانه‌ و وطنش‌ قبل‌ از اسلام‌- تبعيد كرد تا از گرسنگي‌ بمرد[90].
     اَللهُ أكْبَرُ! ببين‌ گفتار حق‌ با انسان‌ چه‌ مي‌كند؟! و در پي‌ آمد و نتيجة‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر چه‌ بر سرش‌ وارد مي‌سازد؟!
     شگفتي‌ نيست‌، زيرا كسي‌ كه‌ مي‌خواهد در راه‌ خدا از ملامت‌ هيچ‌ ملامت‌ كننده‌اي‌ نهراسد حتماً بايد خود را در برابر تحمّل‌ سختيها و مشكلات‌ و تنكيل‌ و تعذيب‌ آماده‌ سازد و توطين‌ نفس‌ بنمايد. و البتّه‌ اينها در راه‌ خدا و در برابر معاملة‌ با خود خدا قليل‌ مي‌باشد وَ ذَلِكَ فِي‌ ذَاتِ اللهِ قَلِيلٌ.


 

ادامه دارد...

 

جواد اكبري

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

امام علي(ع) و ابعاد تقرّب ايشان به پيامبراكرم(ص)۱

عنوان :         امام علي(ع) و ابعاد تقرّب ايشان به پيامبراكرم(ص)۱

 

صاحب اثر :      سيد محمّدابراهيم حسني

                    

منبع : خبرگزاري فارس

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

    اين مقاله در پي يافتن شناختي از حضرت علي(ع) است، پس بجا و شايسته است كه حق سخن را در خصوص امام علي(ع) با كلامي از خود رسول اكرم(ص) به جا آوريم كه فرمود: «اگر درخت ها قلم شوند و دريا مركّب، و جنّ و انس در حساب و كتاب آيند، نخواهند توانست فضايل علي(ع) را به آنچه حق فضل اوست بشمارند.»
    
    مقدّمه
    سخن گفتن از علي(عليه السلام) بدان گونه كه شايسته او باشد، به همان اندازه سخت است كه درباره رسول خدا(صلي الله عليه وآله); چه آنكه علي(عليه السلام)جزئي از وجود پيامبر(صلي الله عليه وآله) و رشحه اي از نور او و شمّه اي از كمال رسالت اوست. از اين رو، اين دو بزرگوار را نمي توان جداي از هم تعريف كرد و بايد در كنار هم از آن ها سخن گفت. بدين منظور، بايد به اين دو وجود نازنين، براي ارائه هرگونه تعريف و توصيفي از يكديگر مراجعه كرد.
    اين مقاله در پي يافتن شناختي از حضرت علي(عليه السلام) است، پس بجا و شايسته است كه حق سخن را در خصوص امام علي(عليه السلام) با كلامي از خود رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) به جا آوريم كه فرمود: «اگر درخت ها قلم شوند و دريا مركّب، و جنّ و انس در حساب و كتاب آيند، نخواهند توانست فضايل علي(عليه السلام) را به آنچه حق فضل اوست بشمارند.»1
    كتاب فضل تو را آب بحر كافي نيست كه تر كنم سر انگشتان و صفحه بشمارم.
    در ادامه به پاره اي از فضايل مولي علي(عليه السلام) و ابعاد تقرّب آن حضرت به پيامبر(صلي الله عليه وآله) از كودكي تا زمان رحلت رسول خدا(صلي الله عليه وآله)و نيز به عنوان امين، نماينده و وصي پس از ايشان مي پردازد.
    امام علي(عليه السلام) در كنار پيامبر(صلي الله عليه وآله) از كودكي تا زمان رحلت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در صدر اسلام، براي ارزش گذاري افراد و تعيين درجات، از ملاك هايي همچون «ايمان» (تقدّم و تأخّر در اسلام آوردن) و «هجرت» به همراه پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) و نيز «جهاد» در ركاب رسول اللّه(صلي الله عليه وآله)بهره مي جستند. امام علي(عليه السلام)به اذعان دوست و دشمن، در برخي مقاطع (علي رغم حسادت هايي كه در اين خصوص نسبت به حضرت اعمال مي كردند، و خود را صرفاً به خاطر كبر سن در زمان اسلام آوردن بر حضرت علي(عليه السلام) كه در آن موقع سنّ پاييني داشت، بالاتر و مقدّم مي ديدند)، درهمه اين ملاك ها (حضرت) برتر و جلوتر از ديگران بود; چنان كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله)براي اتمام حجّت با مردم، بارها در جمع صحابه خطاب به حضرت فرمود: «يا علي! انتَ اوّلُ المؤمنينَ ايماناً و اوّلُ المسلمينَ اسلاماً، و انتَ مِنّي بمنزلةِ هارونَ مِن موسي»;2 اي علي! تو اولين مؤمن و مسلمان از جهت ايمان كامل و اتم در اسلام آوردن و هوشيارانه و آگاهانه هستي و نسبت تو با من، نسبت هارون است با موسي(عليه السلام). اگر حضرت علي(عليه السلام) نبود براي كسي ممكن نبود برادري درخور و شايسته پيامبر(صلي الله عليه وآله) باشد.
    در آغاز بعثت، كه نداي وحي در «يوم الدار» با (وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ)(شعراء: 214) گوش جان پيغمبر خاتم را نواخت و حضرت مكلّف شد ابتدا خويشاوندان و نزديكان خود را به اسلام دعوت كند، حضرت علي(عليه السلام) را مأمور انجام اين كار بزرگ و جمع آوري و دعوت حداقل چهل تن از نزديكان و تشكيل جلسات نمود. حضرت علي نيز حسب امر، چنين كرد. پيامبر سه بار آن ها را فراخواند و فرمود: «مَن يُؤارزني علي هذا الامرِ يَكن اخي و وصييي و وزيري و وارثي خليفتي مِن بعدي»،3 اما آن ها هر سه بار جمع شدند و غذا را تناول كردند، اما هنگام سخنراني رسول خدا(صلي الله عليه وآله)مجلس را ترك و رها كردند و آن را هر سه بار بر هم زدند. اما حضرت علي(عليه السلام) در هر سه شب، به پاس سخن رسول اللّه نشست و بدو ايمان آورد ـ آن هم در سن ده سالگي ـ و در ركاب او ايستاد و ابلاغ او را به جان پذيرا شد و در طريق ابلاغ رسالت نيز او را ياري رساند.4 از اين رو، بارها حضرت علناً و عملا ـ چنان كه حجّت بر همگان روشن گشت ـ اعلان فرمود: «اولين شما آنكه كنار حوض كوثر بر من وارد مي آيد علي بن ابي طالب، اولين مسلمان است.»5
    نوري كه هست مطلع آن هل اتي علي است خلوت نشين صومعه اصطفا علي است
    مهر سپهر حكمت و جان جهان فضل فهرست كارنامه اهل صفا علي است
    آن كس كه با نبي چو به خلوت دمي زدي گرد سرادقات جلال از عبا علي است
    اي دل! ز تشنگي قيامت مترس از آنك ساقي حوض كوثر دارالبقاء علي است
    داماد و ابن عم شه انبيا علي است.6
    در ابياتي از حضرت علي(عليه السلام) در اين باره ـ يعني ايمان آگاهانه به پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)ـ خطاب به رسول خدا(صلي الله عليه وآله) آمده است:
    دعوتَني و علمتُ انّك صادقٌ و لقد صدقت و كنت اميناً
    و عرضتُ ديناً و قد علمتُ بانّه مِن غيرِ اديانِ البريّةِ ديناً.
    يعني: تو مرا به دين فراخواندي و من دانستم و يقين كردم كه تو صادقي و از اين رو، تصديقت كردم كه تو امين بر حقي. و تو دين را بر من عرضه كردي و من دانستم كه ديني فراتر از اديان آسماني ديگر و برتر از آن هاست. پس به آن گرويدم.
    از افتخارات بزرگ حضرت همين بس كه اولين مسلمان است و بلافاصله پس از رسالت رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) و پيش از دعوت علني اش به دين مبين اسلام ايمان آورد. چنان كه خود از اين افتخار مي گويد: رسول اكرم(صلي الله عليه وآله)هر سال در غار حراء خلوت مي گزيد و من فقط او را مي ديدم و جز من كسي او را نمي ديد و در آن هنگام كه جز در خانه رسول خدا و خديجه هيچ مسلماني راه نيافته بود، من سومين آن ها بودم و روشنايي وحي را از تلألؤ وجود پيامبر مي ديدم و بوي نبوّت را از محمّد(صلي الله عليه وآله) استشمام مي كردم.7
    البته طبق روايتي از رسول خدا(صلي الله عليه وآله)، حضرت علي(عليه السلام) خود وحي را هم مي ديد: اي علي! تو مي شنوي آنچه را من از وحي مي شنوم و تو مي بيني آنچه را من از غيب و وحي مي بينم، آنكه ديگر پيامبري پس از من نخواهد بود (تو امام پس از من هستي.)8
    آن حضرت خود درباره اسلام آوردنش مي فرمايد: خدايا! تو مي داني كه من نخستين كسي هستم كه به حق روي آورد و دعوت حق را شنيد و پاسخ مثبت داد و هيچ كس در نماز گزاردن بر من جز رسول خدا سبقت نگرفت.9 همچنين خطاب به منافقان در پاسخ هتك ايشان فرمود: به اطلاعم رسيده است كه مي گويند: علي دروغ مي گويد. خدا شما را بكشد! بر چه كسي دروغ مي بندم؟ بر خدا، كه من نخستين كسي هستم كه به او ايمان آوردم؟ يا بر پيامبرش، كه من نخستين تصديق كننده او هستم؟10
    تا صورت پيوند جهان بود علي بود تا نقش زمين بود و زمان بود علي بود
    آن قلعه گشايي كه در قلعه خيبر بركند به يك حمله و بگشود علي بود
    آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام تا كار نشد راست نياسود علي بود
    آن شير دلاور كه بريدي طمع نفس بر خوان جهان پنجه نيالود علي بود
    اين كفر نباشد، سخن كفر نه اين است تا هست علي باشد و تا بود علي بود
    چندان كه در آفاق نظر كردم و ديدم از روي يقين در همه موجود علي بود
    آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج با احمد مختار يكي بود علي بود
    آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن كردش صفت عصمت و بستود علي بود.11
    حقيقت ايمان به خدا در اعماق جان حضرت علي(عليه السلام)چنان قدرتي به او بخشيد كه همه جا در كنار پيامبر و حافظ جان او و مبلّغ رسالت او بود و در اين راه از هيچ قدرت و خطري ابا نداشت و حتي براي چند روز، طاقت دوري از مولايش رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را نداشت و اين امتياز بزرگ از آنِ حضرت علي(عليه السلام) بود كه فرمود: من بنده خدا و برادر رسول خدايم و من آن صديق بزرگ طريق پيغمبرم كه هفت سال زودتر از ديگران پشت سر او به نماز ايستادم.12
    
    پرورش علي(عليه السلام) در دامان پيامبر(صلي الله عليه وآله)
    محمّد(صلي الله عليه وآله) و علي(عليه السلام)، دو نورند كه پيش از آفرينش عالم، در تجلّي گاه وحدت درخشيدند و قلم تقدير چنين رقم زد كه عنايت ويژه پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله) در عرصه پذيرش و تبليغ دين و نيز تعليم و تربيت، علي(عليه السلام) را شامل گردد; چنان كه احدي را به قدر علي(عليه السلام)چنين توفيق و تقديري رقم نخورد. حجّت راسخ در اين باره، سرپرستي و پذيرش تربيت علي(عليه السلام) به دامان پيامبر(صلي الله عليه وآله)آن هم در سن شش سالگي است; چنان كه قحطي و خشك سالي مكّه را فرا گرفت و خانواده هاي عيالوار از جمله ابوطالب نيازمند ياري ديگران شدند. پيامبر و عمويش عبّاس به ياري ابوطالب شتافتند. حضانت جعفر را عبّاس بر عهده گرفت و پيغمبر با اشتياق و اراده و انتخاب خود، علي(عليه السلام) چهار ساله را پذيرفت و فرمود: من كسي را برگزيدم كه خدا او را براي من برگزيده است. گويي مسئوليت الهي بر اين رقم خورده است كه علي(عليه السلام) فقط در دستان پيامبر(صلي الله عليه وآله)و در كنار او پرورش يابد تا بتواند به اراده الهي، جلوه تمام نماي پيامبراكرم(صلي الله عليه وآله) و ادامه دهنده راه و مبلّغ دين و كلام و در نهايت، خليفه بر حق او گردد. آن حضرت در اين باره نيز با كمال افتخار مي فرمايد: قطعاً شما موقعيت و مقام مرا به سبب خويشاوندي نزديك با رسول خدا و داشتن مقام منزلت مخصوص نزد آن حضرت مي دانيد. او مرا در حالي كه كودك بودم، بر روي دامن خود مي نهاد و بر روي سينه خويش جاي مي داد، مرا در بستر خود نگه داري مي كرد و به تن خود مي چسبانيد و بوي خوشش را به مشام من مي رسانيد. غذا را مي جويد و در دهان من مي گذاشت. او ـ حتي ـ يك دروغ در سخن من نيافت و يك خطا در كار از من نديد.13
    شهيد مطهّري در سخناني با اشاره به اين بعد مهم از امتيازات ويژه امام علي(عليه السلام) در كنار ديگر امتيازات، مي نويسد: «... رسول اكرم(صلي الله عليه وآله)علي را از كودكي پيش خود آورد و در خانه خودش تعليم و تربيت نمود و علي(عليه السلام) با اخلاق عيني پيامبر(صلي الله عليه وآله) از همان اول آشنا شد. راجع به اينكه چطور شد رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) علي(عليه السلام)را از همان اول از عموي خود گرفت و نزد خود آورد و حتي او را در خلوتگاه عبادت با خود مي برد، مورّخان عللي نوشته اند; بعضي صرفاً به موضوع، جنبه حق شناسي و كمك به ابوطالب داده اند; زيرا... بعضي مورّخان نوشته اند: سال گراني و سختي پيش آمد، رسول اكرم به دو نفر از عموهايش عبّاس و حمزه پيشنهاد... آن عنايت مخصوص پيامبر(صلي الله عليه وآله) به علي(عليه السلام) از زمان كودكي، مي رساند كه علت اصلي اين تكفّل و تحت نظر گرفتن نشأت و تربيت آن حضرت، مناسبات معنوي بوده; او را تربيت كرد كه در آينده همان سمت را به او بدهد كه هارون به موسي(عليه السلام) داد; يعني معين و كمك و وزير او بوده باشد. خود (امام علي(عليه السلام)) درباره رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) و تربيت خود زيردست پيامبر فرمود: "و لقد قَرنَ اللّهُ به مِن لَدن اَن كان خطيماً..."14 او و پيغمبر مانند دو درختي بودند كه از يك ريشه آب مي خورند. تا اين اندازه توافق روحي و تشابه اخلاقيوجودداشته كه خودمي فرمايد: "اَنَا مِن رسول الله (صلي الله عليه وآله): كالصّلو مِن الصلّو و الذّراع من الغَد...;"15 من و پيامبر بسان درختي هستيم كه از يك ريشه رُسته و چون صاعد و بازو پشتيبان هم باشيم. اين سنخيت، كه بين كلمات حضرت علي(عليه السلام) و رسول اكرم(صلي الله عليه وآله)است، ناشي از همان بستگي و همين اصل است.»16
    انا اخوا المصطفي لاشريكَ في نَسَبي مَعْه ربيتُ و سبطاه هما ولدي
    جدّي و جدُّ رسولِ اللّه متحدٌ و فاطمٌ زوجتي لاقولُ ذي فندِ
    صدَّقتُه و جميعُ الناس فيما ظُلَم مِن الضلالةِ والاشراك و النّكد
    فالحمدُللّهِ فرداً لا شريكَ له البرّ بالعبد و الباقي بلا أَمّد17
    در آخر هم چنين است كه به فرموده رسول اكرم(صلي الله عليه وآله)، علي(عليه السلام)اولين كسي است كه در كنار حوض كوثر بر آن حضرت وارد مي آيد; چنان كه فرمود: اي علي! تو اولين كسي هستي كه در قيامت نزد حوض كوثر بر من وارد مي شوي تا با آن اوليا و دوستانت را سيراب و دشمنانت را محروم سازي.18
    عشق پيامبر به حضرت علي(عليه السلام) بر اساسي ديني و عقيدتي و بلكه الهي و آسماني است; چنان كه مي فرمايد: اگر همه مردم بر محبت علي اجتماع ميورزيدند، ديگر خداوند دليلي براي خلقت جهنم و آتش حجيم نمي يافت.19
    

 

 

ادامه دارد...

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

جان نثار و مورد اعتماد پيامبر (ص)

 

عنوان :  جان نثار و مورد اعتماد پيامبر (ص)

صاحب اثر : محمد جواد شرى

منبع : كتاب امير المؤمنين اسوه وحدت

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

جواد اکبری


 

  

 

  فصل ششم
    جان نثار و مورد اعتماد پيامبر (ص)
    اسلام در يثرب (مدينه) شروع به گسترش كرد،شمار مسلمانان در آن جا به حدى زياد شد كه جرات يافتند تا پيامبر را براى آوردن نزد خود و هم قسم شدن بر حمايت از او مانند دفاع از زن و فرزند خود،دعوت كنند،و پيامبر دعوت آنان را بپذيرد.
    قبايل مشرك از آن امر آگاه شدند،و زندگى پيامبر (ص) در معرض خطر قرار گرفت زيرا آنان معتقد بودند كه كشتن محمد تنها وسيله‏اى است كه مى‏تواند مانع گسترش اسلام بشود. خوانندگان تاريخ اسلام مى‏دانند كه چگونه سران بت‏پرست در مكه انجمن كردند و در نهان طورى اتفاق كردند كه يقين داشتند بزودى با آن به هدف خود خواهند رسيد:از هر قبيله‏اى جوانى چابك،و همگى در شبى معين با هم به پيامبر (ص) حمله كنند،تا همگى در قتل او شركت كرده باشند.بدان وسيله مسؤوليت قتل پيامبر،بين همگى قبايل مكه كه دشمن او بودند تقسيم مى‏شد.در نتيجه قبيله هاشم نخواهد توانست‏به خونخواهى او برخيزد،و به خونبها راضى خواهد شد.به وسيله وحى بر پيامبر از آن راز پرده برداشته شد و او مامور به خروج از مكه و هجرت به مدينه شد.اما خروج آن حضرت در حالى كه آنان حركات او را زير نظر داشتند به معنى رويارويى با خطر بوده است.البته مشركان شبانه روز آن حضرت را زير نظر خود داشتند.خانه‏هاى مكه به شكلى بود كه كسى نمى‏توانست در آنها مخفى شود.پيامبر اين انتظار را داشت كه افراد همپيمان در آن شب خانه‏اش را محاصره كنند و هر گاه بستر را خالى از او ببينند خواهند دانست كه او بيرون رفته است تا خود را نجات دهد وسر راه را بر او مى‏گيرند.لازم است كه بستر پيامبر پر باشد تا به ماندنش در خانه اطمينان كنند.اما كسى كه در آن شب بستر پيامبر را پر مى‏كند،بايد آماده مرگ باشد زيرا هجوم بر او قطعى خواهد بود چه كسى در شب هلاكت،در بستر پيامبر (ص) خواهد خوابيد،بجز كسى كه وعده يارى داده است؟
    پيامبر على بن ابى طالب را از آن تصميم آگاه ساخت و او را مامور كرد تا در بسترش بخوابد على (ع) نه تنها عذرى نياورد،و لحظه‏اى ترديد نكرد،بلكه هيچ فكرى نسبت‏به سرانجام آن كار به خود راه نداد.بلكه او تنها درباره يك چيز انديشيد:سرانجام پيامبر (ص) .پس،گفت آيا شما سالم مى‏مانيد يا رسول خدا؟و موقعى كه پيامبر خدا جواب مثبت‏به او داد،به حال سجده روى زمين افتاد در حالى كه خدا را براى سلامتى پيامبرش شكر مى‏گزارد.پيامبر خدا او را به كار مهم ديگرى نيز مامور ساخت،و آن اداى امانتهايى بود كه مردم مكه نزد پيامبر (ص) گذارده بودند.
    
    سومين مساله مهم
    محدثان روايت مى‏كنند كه پيامبر على را به انجام مساله مهم سومى نيز مامور كرد كه در آن شب قبل از خروجش از مكه در انجام آن كار همراه و ياور او باشد:حاكم به سند صحيحى روايت كرده است كه على فرمود:پيامبر او را (شب خوابيدن بر فراش) به كعبه برد تا بت‏بزرگ قريش را بشكند.پيامبر (ص) روى دو شانه على بالا رفت تا بالاى بام كعبه رود و ليكن او در على ضعفى مشاهده كرد پس از روى شانه‏هاى او پايين آمد و به وى دستور داد تا روى شانه‏هاى آن حضرت بالا رود،و او رفت.پيامبر چنان او را بلند كرد كه على تصور كرد كه اگر بخواهد به آسمان برسد مى‏رسد.على بالاى بام كعبه رفت و بت‏بزرگ را كه از مس بود و به وسيله چند ميخ ميخكوب شده بود از جا كند.هنگامى كه على به بت دست‏يافت پيامبر به او گفت:بكوبش!پس به زمين كوبيد و آن را شكست‏سپس فرود آمد (1) .
    قابل قبول است كه اين كار مهم پيش از اين كه افراد شورا منزل پيامبر را محاصره كنند تحقق يافته باشد و پيامبر و على پس از انجام اين كار به خانه برگشته باشند و اين كه پيامبر بعد از آن بيرون رفته باشد و دشمنان منزلش را محاصره كرده باشند.على ماند تا دو كار مهم و بزرگ را انجام دهد:خوابيدن در بستر پيامبر (ص) و اداى امانتهايى كه از مردم مكه نزد پيامبر بود.
    ابن اثير در تاريخ خود«الكامل‏»روايت كرده است كه جبرئيل بر پيامبر نازل شد و به او گفت: امشب بر بسترت مخواب!پيامبر على را مامور ساخت كه بر بستر او بخوابد و به او دستور داد كه تمام امانتها و سپرده‏هايى را كه نزد او بود به نيابتش باز پس دهد،و البته خبر داد كه هرگز به او گزندى نخواهد رسيد.
    پيامبر (ص) آن گاه مشتى خاك بر گرفت و بر سر آنان پاشيد و بيرون رفت در حالى كه اوايل سوره يس را مى‏خواند،دشمنان او را نديدند.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    مشركان نگاه مى‏كردند،و على را مى‏ديدند كه در بستر خوابيده بود در حالى كه پارچه روانداز مخصوص روى او بود با خود مى‏گفتند محمد خوابيده است آنان تا صبح منتظر ماندند.على از بستر برخاست،او را شناختند.و پرسيدند:محمد كجاست؟گفت:نمى‏دانم.شما او را مامور بيرون رفتن از خانه كرده‏ايد،او هم بيرون رفته است.پس او را زدند و به مسجد بردند و ساعتى زندانى‏اش كردند و سپس رهايش ساختند.خداوند پيامبرش را از مكر آنان نجات داد و او را مامور به هجرت كرد و على به اداى امانتهاى پيامبر (ص) اقدام كرد،و آنچه را مامور شده بود انجام داد (2) .
    پيامبر (ص) به همراه ابو بكر رهسپار شد،تا به غار ثور رسيدند،و در آن جا پنهان شدند و به اين صورت رويداد هجرت اتفاق افتاد كه اسلام و مسلمانان را وارد دورانى تازه كرد.
    بايد اندكى توقف كنيم،و در زمينه جايگاه على و عظمت مساله‏اى كه به او موكول شده ست‏بينديشيم.
    البته شمار مسلمانان در مكه-تا زمان اين حادثه يعنى پايان مدت اقامت پيامبر در مكه-به صدها نفر مى‏رسيد.و در ميان آنان بزرگانى از صحابه معروف بودند،و بيشترين آنان با اجازه پيامبر-بعد از اين كه آن حضرت تصميم به مهاجرت گرفت-به مدينه هجرت كردند.پيامبر نزديك شدن خطر را به خود-از آن وقتى كه مردم مكه از همقسم شدن آن حضرت،با مردم يثرب آگاه شدند-مى‏دانست و امكان داشت كه هر تعداد از آنان را كه مى‏خواست‏براى دفاع از خود و يا براى فدا شدن باقى گذارد.با همه اينها پيامبر آن كار را نكرد و كسى از آنان را براى روبرو شدن با خطر باقى نگذاشت.
    
    چرا پيامبر على را براى فدا شدن انتخاب كرد؟
    براى اين مهم على را برگزيد و جز او را انتخاب نكرد،زيرا شايسته بود آن كس كه به اين كار مهم قيام مى‏كرد بطور فراوان از ويژگيهاى زير برخوردار باشد:
    (1) محبت او به خدا،پيامبر (ص) و دين او بيشتر از محبتش به خود باشد.
    (2) داراى روحيه‏اى باشد كه در راه خدا با خشنودى شهادت را استقبال كند.
    (3) دلاورى باشد كه دشمنان-على رغم تنهايى و بى‏ياورى او و فزونى دشمن-او را مرعوب نكنند.البته كسى كه آن شب بر بستر پيامبر مى‏خوابد،تنها و بطور ناگهانى دست كم با ده جوان از زورمندان مكه روبرو خواهد شد،و اگر در برابر آنها پيروز شود،طبيعى است كه تمام خشم مردم مكه متوجه او خواهد شد و صدها تن از آنان و شايد همگى به وى حمله‏ور شوند، زيرا او كسى است كه با خوابيدن خود در بستر پيامبر (ص) مانع پيروزى آنان در كارشان شده است.
    (4) مردى باشد كه هيچ رازى را آشكار نكند،و هر چه شكنجه بيند،دشمنان را از جا و مكان پيامبر (ص) آگاه نسازد.و براستى مشركان قريش،پس از بى‏نتيجه ماندن توطئه‏شان تصميم گرفتند به جاى پيامبر (ص) هر كسى را كه در بستر او يافتند،شكنجه و آزار دهند تا جايگاه پيامبر (ص) را به آنان نشان دهد.
    البته دشوار است تصور كنيم كسى جز على (ع) مى‏توانسته چنين وظيفه‏اى را به‏عهده گيرد، و آرام و مطمئن-بدون خوف و ترسى-اقدام به آن كار بكند.در اين جاست كه ما معناى وزارت و يا معاونت را مى‏فهميم كه على (ده سال پيش از اين رويداد) به قيمت جان خود نسبت‏به پيامبر پيمان آن را بست.
    
    هدف از تكليف اداى امانتها
    براستى،ملاحظه مى‏كنيد كه دستور پيامبر (ص) به على (ع) براى اداى امانتها و سپرده‏هاى مردم به صاحبان آنها به نيابت از او،آشكارا به انجام پيمان رسول خدا (ص) نسبت‏به على در مورد وصايت و جانشينى پيامبر (ص) اشاره دارد.زيرا براى پيامبر (ص) امكان داشت كه شخص ديگرى-همچون عموى ثروتمندش عباس-را وادار به اين كار كند و يا اين كه فردى از اصحاب را (كه با اجازه او مهاجرت كردند) به منظور اقدام به مساله مهم پرداخت امانتها، باقى گذارد.و تكليف مورد انتظار در مورد اداى امانت از جانب پيامبر به هر يك از صحابه، بيش از على بود زيرا كه على با خوابيدن در بستر پيامبر در معرض خطرى شديد قرار مى‏گرفت...و زنده ماندنش پس از آن خطر بزرگ جدا قابل ترديد بود.در حالى كه بقيه اصحاب در معرض خطر نبودند و تكليف آنان به رساندن امانتها به صاحبانشان،منطقى‏تر بود زيرا كه سلامتى هر كدام از آنها به مقتضاى عادت قابل انتظار بود،و ليكن پيامبر كسى از آنان را براى اين كار مهم انتخاب نكرد و على رغم خطرهايى كه على را محاصره كرده بود،او را انتخاب كرد.
    
    خبرى كه خود يك معجزه بود
    انتخاب على براى باز پس دادن سپرده‏ها دليل بر اين است كه على تنها كسى است كه جايگزين پيامبر و همانند اوست.همان طورى كه اين انتخاب خود خبرى است معجزه آسا، آنچه به وضوح ظاهر مى‏شود اين است كه خداوند به محمد وحى كرد كه على از مشكلات به سلامت‏خواهد گذشت و او پس از رفع مشكلات در موقعيتى خواهد بود كه بتواند امانتها را به صاحبانشان باز گرداند.اگر پيامبر (ص) به سلامت‏ماندن على يقين نداشت‏بر او لازم بود كه ديگرى را براى اداى آن امانتها تعيين كند،زيرا اداى امانت واجب است،و وجوب اداى امانت، امانتدار را ملزم مى‏كند،تا مطمئن‏ترين راهها را براى رساندن سپرده‏ها به صاحبانشان انتخاب كند.پس،بر عهده پيامبر بوده است،تا براى آن كار مهم كسى را كه انتظار سالم ماندنش مى‏رفت،انتخاب كند نه كسى كه ممكن است كشته شود.
    گاهى خواننده فكر مى‏كند كه على به سالم ماندن خويش يقين داشته است.و اين يقين از طريق خبر دادن پيامبر به او و از مكلف ساختنش به پرداخت امانتها به دست آمده و دلالت‏بر اطمينان پيامبر (ص) به كشته نشدن على در آن شب داشته است.اگر جريان بر اين منوال باشد پس حادثه،اهميت‏خود را از دست مى‏دهد،زيرا خوابيدن در بستر پيامبر (ص) فداكارى بزرگى نخواهد بود،هنگامى كه شخص خوابيده يقين دارد به اين كه تحت عنايت‏خدا محفوظ است و به او گزندى نخواهد رسيد،هر چند خطرها فراوان باشد.
    
    على (ع) به شهادت علاقه‏مندتر بود تا زندگى
    واقعيت اين است كه پيامبر خدا على را مامور به اداى امانتها كرد پس از اين كه او خوابيدن در بستر پيامبر را بدون ترديد و بى‏توجه به آنچه در ليلة المبيت‏برايش اتفاق خواهد افتاد، پذيرفت در حقيقت‏براى او يكسان بود كه زنده بماند يا كشته شود تا وقتى كه هدف يعنى همان نگهبانى پيامبر برقرار باشد على همان مردى است كه بيش از آنچه طالب حيات باشد خواستار شهادت بود.و شهادت در راه خدا را غنيمت و رستگاريى مى‏ديد كه بالاتر از آن رستگارى نيست و آن را هنگامى درمى‏يابيم كه مطلبى را كه در نهج البلاغه نوشته شده ست‏بخوانيم آن جا كه از پيامبر (ص) راجع به قول خداى تعالى:«آيا مردم پنداشته‏اند كه به صرف اين كه بگويند ايمان آورده‏ايم رها خواهند شد و مورد آزمايش قرار نخواهند گرفت؟ »پرسيد،ضمن گفتارش كلمات زيرا را يادآور شده است:«گفتم:اى رسول خدا آيا در روز جنگ احد،هنگامى كه گروهى از مسلمانان به درجه شهادت رسيدند،اما من از شهادت محروم شدم و كشته نشدنم بر من گران بود به من نفرمودى:بشارت باد تو را كه بعد از اين كشته خواهى شد؟به من فرمود:آنچه گفتى راست است،هنگام شهادت،چگونه صبر خواهى كرد؟ گفتم اى پيامبر خدا اين مورد از موارد صبر نيست‏بلكه جاى مژده و سپاسگزارى است‏» (3) .
    البته خداوند به پيامبر خبر داده بود كه بزودى به سوى مكه باز مى‏گردد.به دليل نزول اين آيه:«البته خدايى كه قرآن را بر تو وحى كرد تو را به وعده‏گاهت‏بر مى‏گرداند...»نزول آيه در حالى بود كه پيامبر در مسير مهاجرت خود به مدينه حركت مى‏كرد.
    اين وحى،وعده‏اى بود از جانب خدا به پيامبرش كه در آينده نزديك با پيروزى به مكه باز مى‏گردد،وعده‏اى براى او بود بر اين كه وى پيش از بازگشت‏به مكه از دنيا نخواهد رفت و ليكن اين وعده الهى از عظمت كوشش پيامبر و جهاد او در راه رسالت چيزى نمى‏كاهد،زيرا گر چه او اين وعده را از جانب پروردگارش دريافت نكرده بود،در راه انجام رسالت‏خويش حركت مى‏كرد بدون اين كه به آنچه در اين راه به او خواهد رسيد،اهميت‏بدهد جريان در مورد على نيز بر اين منوال بود،آگاهى على به زنده ماندنش تا وقتى كه امانتها را برساند از عظمت فداكاريش نمى‏كاهد چه او آماده براى انجام مساله مهم فداكارى بود اگر چه بشارت پيروزى داده نمى‏شد و يا مژده شهادت دريافت مى‏كرد.
    
    تاريخ زندگى على سرشار از فداكارى است
    تاريخ زندگانى على در سالهاى پس از اين رويداد،بروشنى اين نتيجه گيرى را ثابت مى‏كند. تاريخ به ما نمى‏گويد كه پيامبر به على پيش از جنگ احد خبر داد كه او ازمعركه احد سالم بيرون مى‏آيد.و ليكن اين مطلب مانع از آن نمى‏شد كه على با پيامبر استوار بماند و با جانش از او محافظت كند،و با گروهى از لشكريان مشرك مهاجم يكى پس از ديگرى روبرو شود.آن گاه كه همه ياران پيامبر (ص) رو به فرار گذاشتند،در ميان آنها فرو رفته و با شمشيرش سرهاى قهرمانانشان را بزند.
    حقا كه على به هنگام هجرت دو امر مهمى را كه به وى موكول شده بود به بهترين وجه انجام داد،براستى كه او به پيمان همكارى با رسول خدا وفا كرد و پيامبر خدا را نجات داد و او سوى منزلگاه هجرتش رهسپار شد و به انجام وظيفه رسالت الهى-چنان كه خدا خواسته بود-پرداخت.پس يارى على به پيامبر خدا فداكارى بى‏نظيرى در نوع خود بوده است.پيامبر از او خواست كه نيابت كند از او تا به عنوان يك نايب پرداخت كننده امانتها عهده‏دار اين كار مهم شود،پس او نيز آن امانتها را به صاحبانش باز گرداند بدان گونه كه اگر خود رسول خدا (ص) نيز بود،عمل مى‏كرد.و پس از اين كه هر دو امر مهم را به انجام رساند،رهسپار مدينه شد،چندين روز پياده راه رفت‏به حدى كه پاهايش ورم كرد،و سرانجام به محل قبا،چند ميل دور از مدينه رسيد.در آن جا پيامبر منتظرش بود براى اين كه در حالى وارد مدينه شود كه فدايى و نماينده‏اش در پس دادن امانتها،همراه او باشد.
    البته خداوند پيامبرش را از كيد و مكر كسانى از قريش كه نسبت‏به او مكر ورزيده بودند نجات داد و او محترمانه و در ميان يارانى چند،به سلامت وارد مدينه شد.اما قريش خود را پيروز و در سلامت نمى‏ديدند،و از جانب محمد (ص) خواب راحت نداشتند.و با وجود او،دين خود و مركز قدرت آن[مكه]را در خطر جدى مى‏ديدند و مى‏ترسيدند كه با گذشت زمان آن حضرت توان و قدرت بيشترى بيابد و سرانجام با لشگرى كه مانندش در گذشته ديده نشده باشد به مكه باز گردد!
    آرى نجات پيامبر (ص) قريش را بر قتل او حريصتر و در ستيز با او خشنتر كرد.قريش چون اين مرتبه در رسيدن به هدف ناكام شده‏اند پس بايد در آينده آتش جنگى طولانى را مشتعل كنند،خود و يارانشان را به ميدانهاى گوناگون كارزار وارد سازند وتمام امكانات خود را براى نفوذ در بقيه قبيله‏هاى بت‏پرست و غير بت‏پرست‏بر ضد پيامبر به كار گيرد.تا شايد با رودررويى و جنگ با آن حضرت بتوانند به برخى از اهداف خود كه با هجوم ناگهانى به آن نرسيده بودند دست‏يابند.
    اگر فداكارى على در شب هجرت را نمونه‏اى برجسته از ايفاى تعهد او به معاونت پيامبر در شب شوراى منزل-يعنى كمك و معاونت او-به شمار آوريم،پس ممكن است تصور كرد حوادثى كه در پى هجرت تا هنگام قطعى شدن پيروزى آن اصول آسمانى پيش مى‏آيد،سال بسال بر مقدار حجم اين همكارى مى‏افزايد.
    امكان نداشت كه اسلام منتشر شود مگر وقتى كه معتقدان به اصول آن از قيد ترس آزاد و از آزاديشان بهره‏مند مى‏شدند،و آن ممكن نبود جز وقتى كه دولتى نيرومند بر اساس اين اصول بر پا شود،و پايه‏هاى اين دولت مورد نظر نمى‏توانست استوار گردد مگر وقتى كه قواى تهديد كننده شرور از بين بروند.و ما در صفحات آينده خواهيم ديد كه على در تمام اين موارد، تنها مددكار است.
    

 


    پى‏نوشتها:

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    1-المستدرك ج 3 ص 5.
    2-ج 2 ص 72،دار الكتاب العربى بيروت.
    3-نهج البلاغة،ج 2 ص 5.

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

پيامبر و مرجعيّت علمى اميرمؤمنان2

عنوان :          پيامبر و مرجعيّت علمى اميرمؤمنان2

صاحب اثر        محمد جواد مروّجى طبسى

                               

منبع :     ماهنامه كوثر شماره 56

http://Sacredzigorat.persianblog.ir

 

   

  پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم براى اينكه مبادا برخى از ياران، اين در را براى خود يك امتياز بدانند و بر ديگر ياران، آگاهانه يا نا آگاهانه، فخرفروشى كنند و همچنين براى اينكه حرمت مسجد ـ از اينكه گذرگاه هر عابر طاهر و غير طاهر شده ـ از بين نرود، چنين دستورى داد. و اما خود، على، فاطمه، حسن و حسين عليهم‏السلام را از اين حكم مستثنى كرد18 و علت استثناء هم بسيار واضح و روشن است؛ چرا كه به فرموده قرآن مجيد، اهل بيت پيامبر عليهم‏السلام پاك و مطهرند. و پيامبر، اهل بيت خود را بر على، فاطمه، حسن و حسين عليهم‏السلام 19 انطباق داد و فرمود: اينان، اهل‏بيت من هستند.
    
    پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم حتى به آن كسانى كه در حال طهارت ظاهر و باطن هم از آنجا عبور مى‏كردند، اجازه دستور بازگذاردن در خانه خود را نداد، اگرچه فاميل‏هاى وابسته و نزديك به او هم بودند. علت اين دستور هم اين بود كه همه مسلمانان در اين حكم الهى مساوى و برابر باشند. بدين جهت حتى به عباس و حمزه كه دو عموى پيامبر بودند، نيز دستور بستن در خانه داده شد.
    
    امّ سلمه گويد: خرج رسول اللّه الى صرحة هذا المسجد فقال: ألا لايحلّ هذا المسجد لجنب و لا حائض الاّ لرسول اللّه و على و فاطمه و الحسن و الحسين. ألا قد بيّنت لكم...20؛ روزى پيامبر بر بلندى مسجد بالا رفته، فرمود: آگاه باشيد! داخل شدن در اين مسجد براى هيچ جنب و حائضى جايز نيست، جز براى رسول خدا، على، فاطمه، حسن و حسين....
    
    و در روايت ديگرى كه حموينى در فرائد السمطين آورده، پيامبر در اين ماجرا، خود و اهل بيتش را استثناء كرده و اهل بيت را نيز به على، فاطمه، حسن و حسين عليهم‏السلام تفسير كرده است.
    
    امّ سلمه گويد: قال رسول اللّه: الاّ انّ مسجدى حرام على كل حائض من النساء و على كل جنب من الرجال الاّ على محمد و اهل بيته، على و فاطمة و الحسن و الحسين؛21 آگاه باشيد! كه داخل شدن در مسجد من، براى هر حائضى از زنان و بر هر فرد جنب از مردان حرام است؛ مگر بر محمد و اهل بيت او، على و فاطمه و حسن و حسين.
    
    3. خواسته پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم
    ممكن است اين تقاضا نخست از سوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بوده باشد و خداوند در استجابت اين تقاضا فرمان به بستن در خانه‏ها، جز خانه على عليه‏السلام را داده باشد؛ چرا كه پس از احداث مسجدالنبى و احداث خانه‏هاى برخى ياران در اطراف آن و خوابيدن و عبور كردن برخى از ياران از مسجد، مسجد را از آن قداست واقعى انداخته بودند. و چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم از اين ماجرا رنج مى‏برد، بدين جهت از خداوند درخواست كرد تا همان گونه كه براى موسى در باره هارون و ذرّيه‏اش اين كار عملى شد، براى او نيز در باره على و ذرّيه‏اش مسجد پاك و مطهر گردد. خداوند نيز به اين تقاضا پاسخ مثبت داده و طى فرمانى به پيامبر، دستور بستن در خانه‏ها، جز در خانه على عليه‏السلام را صادر فرمود.
    
    عبداللّه بن عباس مى‏گويد: قال رسول اللّه لعلىّ: انّ موسى سأل ربّه أن يطهر مسجده لهارون و ذرّيته و انّى سألتُ اللّه أن يطهّرلك و لذرّيتك من بعدك. ثم أرسل الى ابى‏بكر أن سدّ بابك. فاسترجع و قال: سمعاً و طاعة. فسدّ بابه ثم الى عمر كذلك ثم صعد المنبر فقال: ما انا سددتُ أبوابكم و لا فتحتُ باب على و لكنّ اللّه سدّ أبوابكم و فتح باب على؛22 پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به على عليه‏السلام فرمود: روزى موساى پيامبر از خداى خويش خواست تا مسجدش را براى هارون و ذرّيه‏اش پاك سازد و من نيز از خداوند خواستم كه مسجد را براى تو و ذريه‏ات پس از تو پاك گرداند. سپس براى ابوبكر پيام فرستاد كه در خانه‏ات را ببند. او نيز كلمه استرجاع را بر زبان آورده و گفت: سمعاً و طاعةً؛ شنيدم و قبول كردم. پس در خانه خود را به فرمان پيامبر بست. سپس همين فرمان را به عمر داد. و آنگاه به منبر رفته، فرمود: اين من نيستم كه در خانه‏هاى شما را بسته و در خانه على را باز گذاشتم؛ بلكه اين خدا بود كه چنين دستورى صادر فرمود.
    
    علامه امينى پس از ذكر حديث مى‏نويسد: نسائى به نقل از سيوطى اين حديث را آورده است در حالى كه در سنن موجود نيست. و از اين كه سنن در نزد علامه امينى موجود بوده و بدون واسطه از نسائى نقل نكرده، معلوم مى‏شود كه اين حديث در اين كتاب مفقود شده است؛ ولى نسائى شبيه به همين حديث را به طور خلاصه در خصايص23 نقل كرده است.
    
    4. تثبيت موقعيت سياسى اميرمؤمنان عليه‏السلام
    پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در موارد گوناگونى با عبارتهايى چون: انا مدينة‏العلم و على بابها و انا مدينة الحكمة و علىّ بابها و انا مدينة الفقه و علىّ بابها فمن اراد العلم فليأت الباب24 از دانش وسيع و بى‏مانند اميرمؤمنان عليه‏السلام سخن گفته است. اما حضرت زمانى به اين مسأله تحقّق عينى بخشيد كه عملاً دستور به بسته شدن تمامى درها داد و فقط در خانه على را باز گذاشت و به اين وسيله به همگان فهماند كه پس از من، فقط على است كه مى‏تواند همانند من عمل كرده و رهبر مسلمانان باشد.
    
    طبق نقل سيره حلبيه25 از امّ سلمه، ماجراى سدّ ابواب در بيمارى آن حضرت اتفاق افتاده است. به نقل مسلم اين واقعه پنج شب پيش از فوت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رخ داده است.26
    
    ابن‏عباس مى‏گويد: اين امر در مرض موت آن حضرت بوده است.27
    
    از بررسى اين نقل‏ها روشن مى‏شود كه اين دستور بسيار مهم بوده و مشخص مى‏گردد كه حضرت به دنبال چه هدفى بوده است.
    
    تلاش مذبوحانه دشمنان
    از اينكه دشمنان اهل بيت نتوانستند با موضعگيرى‏هاى جاهلانه خود در برابر اين جريان، نقش پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را در تثبيت موقعيت سياسى اميرمؤمنان عليه‏السلام خنثى كنند، دست به تلاش‏هاى مذبوحانه‏اى زدند كه خلاصه اين تلاش‏ها را در چند مورد بيان مى‏كنيم:
    
    1. شكستن حُرمت خانه
    پس از رحلت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم اولين تلاش آنها حرمت شكنى بود، آنان براى گرفتن بيعت از على عليه‏السلام به خانه فاطمه عليهاالسلام هجوم برده و بيشترين حرمت شكنى را نسبت به خانه و خاندان رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم انجام دادند.
    
    شما مى‏توانيد ماجراى هجوم به خانه وحى و رسالت را در ده‏ها كتاب شيعه و سنّى به دقت مطالعه نماييد و خود به قضاوت بنشينيد.
    
    2. تخريب خانه اميرمؤمنان عليه‏السلام
    در زمان عبدالملك بن مروان، دشمن به بهانه توسعه مسجد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ، ساكنان اين خانه را بيرون كرده و خانه را ويران كردند.
    
    آنها فكر كردند كه با ويران كردن خانه، آن در كه به امر خداوند و توسط پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم باز گذارده شده، بسته خواهد شد. اين كوته‏فكران خيال كردند در خانه اهل‏بيت عليهم‏السلام در بين چهار ديوارى و چوب، سنگ و آجر قرار دارد، در حالى كه اين چنين نيست و اين در همچنان باز و تا روز قيامت براى تمام بشريت منبع فيض الهى خواهد بود و هيچ كس جرأت بستن آن را نداشته و نخواهد داشت؛ چرا كه قرآن مجيد مى‏فرمايد: «يريدون ليطفئوا نوراللّه بأفواههم و اللّه متمّ نوره و لو كره الكافرون»28؛ آنان مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند ولى خدا نور خود را كامل مى‏كند، هرچند كافران خوش نداشته باشند.
    
    3. تضعيف راويان حديث
    از ديگر تلاش‏هاى مذبوحانه دشمنان، مقابله با اين حديث است كه از طرف برخى كينه توزان صورت گرفته و اين حديث را به بهانه ضعف راويان، مردود دانسته‏اند.
    
    ابن الجوزى اين خبر را از جمله اخبار ساختگى دانسته و به خيال خود، اين خبر ضعيف است؛ چرا كه با اخبار صحيحه كه در باره ابوبكر وارد شده، در تضاد است؛ بدين جهت گفته است: حديث سدّ الابواب از اخبار ساختگى رافضيان است.29
    
    پاسخ مى‏دهيم: اين خيال خامى بيش نيست؛ چرا كه
    
    اوّلاً: اين حديث را عده‏اى از ياران رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نقل كرده‏اند كه ما شكّى در صحابه بودنشان نداريم، همانند: ابن عباس، زيد بن ارقم، براء بن عازب، سعد بن أبى وقّاص، عبداللّه بن عمر، جابر بن عبداللّه انصارى، ابوسعيد خدرى، امّ سلمه، ابو رافع، عايشه، عبدالمطلب بن عبداللّه بن حنطب، عمر بن الخطّاب، جابر بن سمرة، انس بن مالك، حذيفة بن اسيد غفارى، ابوذر غفارى، ابوالحمراء، بريدة أسلمى، على بن ابى‏طالب، عدى بن ثابت و جمع ديگرى از ياران رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم .
    
    و به گفته ابن شهر آشوب اين حديث را نزديك به سى نفر از ياران رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نقل كرده‏اند.30
    
    افزون بر اين، اين حديث با الفاظ گوناگونى كه دارد، از بيست و نه طريق وارد شده است، و مرحوم سيدهاشم بحرانى به اين اسناد اشاره كرده است.31
    
    ثانياً: بيشتر محدّثان و راويان اين حديث را توثيق كرده‏اند.
    
    تعبيرهايى كه در باره اسناد و رجال اين روايت آمده است، به قرار ذيل است:
    
    1. فالحديث بنصّ الحظاظ صحيح رجاله ثقات.32
    
    2. در فتح البارى آمده است: رجاله ثقات.33
    
    3. بدخشى در نزل الابرار، پس از ذكر اين حديث مى‏نويسد: اخرجه احمد و النسايى و الحاكم و الضياء باسناد رجاله ثقات.34
    
    4. ابن حجر مى‏نويسد: سند صحيح و رجاله رجال الصحيح الاّ العلاء و هو ثقة و ثقة يحيى بن معين و غيره.35
    
    5. در فتح البارى پس از ذكر اين حديث مى‏نويسد: اخرجه احمد و النسائى و اسناده قوى.36
    
    6. محمودى در تحقيق ارزشمند خود بر كتاب تاريخ دمشق در ترجمه زندگانى اميرمؤمنان از ابن حجر، در ذيل اين حديث آورده است: اين حديث مشهور است و طرق متعددى بر آن نقل شده است و هر طريقى خود به تنهايى از مرتبه «حسن» كمتر نيست. و از مجموع اين طرق بنا به روش اهل حديث، قطع به صحت اين حديث پيدا خواهيم كرد.37
    
    4. تحريف حديث
    يكى ديگر از راه‏هاى مقابله با اين حديث، كه از طريق برخى محدّثان صورت گرفته، گذاشتن نام ابوبكر به جاى نام على بن ابى‏طالب عليه‏السلام است! در حالى كه در صحاح و غير صحاح همه، روايت سدّ الأبواب را مخصوص على بن ابى‏طالب عليه‏السلام دانسته‏اند و چنان كه گفته شد، راويان آن را ثقه شمرده‏اند.
    
    ترمذى در صحيح38 و احمد بن حنبل در مسند،39 از ابن عباس، از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نقل كرده‏اند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم دستور به بستن درها جز خانه على عليه‏السلام را صادر كرد.
    
    اما بخارى در صحيح خود، بابى را به عنوان: «باب الخواصة و الممر فى المسجد»، باز كرده و در آن روايتى را از ابوسعيد خدرى از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نقل كرده كه در آخر آن چنين آمده است: ولكن اخوة الاسلام و مودته لايبقين فى المسجد باب الاّ سدّ الاّ باب أبى‏بكر40؛ اما برادرى و مودت اسلام درى را در مسجد باز نمى‏گذارد مگر آن را ببندد، مگر در ابى‏بكر.
    
    حال متعرض اين جهت نمى‏شويم كه آيا رجال و اسناد اين روايت از نظر خودشان صحيح است يا نه و فرضاً تمام رجال و اسناد اين روايت صحيح باشد، آيا بين اين دو حديث تناقض پيش نمى‏آيد؟ مگر ترمذى و مسند احمد، جزء صحاح نيستند كه اين حديث را مخصوص على بن ابى‏طالب دانسته‏اند؟! پس يا بايد بگويد: احاديث ترمذى و احمد، احاديث صحيحه‏اى نيستند و يا بايد حديث بخارى را كه در برابر همه صاحبان كتب صحاح و مسانيد و سنن قرار گرفته است كنار گذاشته شود و آن را غير صحيح بدانيم.
    
    عجيب است كه ابن سعد واقدى، كه كتابهاى خويش را در ظلّ عنايت حكومتها نوشته است، در كتاب طبقات خود، با نقل حديثى از معاوية بن صالح، در باره بستن درها، جز در خانه ابوبكر، اهانتى به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نسبت مى‏دهد كه هرگز قابل بخشش نيست!
    
    او به نقل از معاوية بن صالح آورده است: جمعى از مردم گفتند: حضرت درهاى ما را بست و درب خليلش را رها كرد. پس رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: رسيد به من آنچه شما گفتيد در باب ابى‏بكر، به درستى كه مى‏بينم برباب ابى‏بكر نورى را و مى‏بينم بر باب شما ظلمتى را.41
    
    آيا خود قضاوت نمى‏كنيد كه: اين روايت جعلى و دروغ است؟ چرا كه هيچگاه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نسبت گمراهى و ضلالت به ياران خود نداده است و چگونه در اينجا آشكارا و بى‏پرده به تمام ياران خود و يا لااقل به كسانى كه درى به مسجد باز كرده بودند، يا زبودن آن ذوب را مايه ضلالت و ظلمت مى‏بيند.
    
    پى‏نوشت‏ها:
    
1. مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 190.
    2. راهبرد اهل سنن، ص 67.
    3. مناقب ابن المغازلى، ص 307.
    4 و 5. مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 190.
    6. اللئالى المصنوعة، ج 1، ص 181.
    7. تاريخ المدينة‏المنورة، (مسعودى)، ج 1، ص 339.
    8. همان، (ايهاالناس سدوا ابوابكم قبل أن ينزل العذاب...).
    9. مناقب على بن ابى‏طالب، ص 254.
    10. مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 194.
    11. نجم / 2.
    12. اللئالى المصنوعة، ج 1، ص 181.
    13. خصائص، نسائى، ص 13.
    14. مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 191.
    15. احقاق الحق، ج 5، ص 569.
    16. نجم / 2.
    17. تاريخ دمشق، ترجمه زندگى اميرمؤمنان، ج 1، ص 277.
    18. تاريخ اصبهان، ج 1، ص 291.
    19. شواهد التنزيل، ج 2، ص 25.
    20. تاريخ اصبهان، ج 1، ص 291.
    21. فرائد السمطين، باب 6، ح 12.
    22. الغدير، ج 3، ص 205.
    23. خصائص، نسائى، ص 12.
    24. تذكرة‏الخواص، ص 52.
    25. السيرة‏الحلبية، ج 3، ص 347.
    26. صحيح، مسلم، ج 5، ص 13.
    27. همان، بخارى، ج 1، ص 120.
    28. صف / 8.
    29. الموضوعات، ج 11، ص 366.
    30. مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 189.
    31. غاية‏المرام، ص 639.
    32. الغدير، ج 3، ص 202.
    33ـ35. همان، ص 203.
    36. همان، ص 207.
    37. تاريخ دمشق، (ترجمه الامام على بن ابى‏طالب)، ج 1، ص 305.
    38. صحيح ترمذى، ج 5، ص 641.
    39. مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 331.
    40. صحيح بخارى، ج 1، ص 92.
    41. طبقات، ابن سعد، ج 2، ص 227.
 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام۱

 

نوع اثر :      اهل بيت پيامبر

عنوان :        خشم رسول الله صلي الله عليه و آله از بدگويي از علي عليه السلام۱

صاحب اثر :   ---

                

منبع :          پايگاه علوم و معارف اسلام

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

   خشم رسول الله ازشكايت كننده ازاميرالمؤمنين


    فقال رسول الله: يا بريدة! احدثت نفاقا! ان على بن ابيطالب يحل له من الفى‏ء ما يحل لى، ان على بن ابيطالب خير الناس لك و لقومك! و خير من اخلف بعدى لكافة امتى! يا بريدة احذر ان تبغض عليا فيبغضك الله!
    «رسول الله فرمود: اى بريده! ايجاد نفاق كردى و نفاق آفريدى! براى على بن ابيطالب از فيى‏ء و غنيمت جنگى آن چه حلال است، كه بر من حلال است.على بن ابيطالب بهترين مردم است‏براى تو و براى اقوام تو، و بهترين كسى است كه من بعد از خودم براى جميع امت‏خودم خليفه قرار مى‏دهم! اى بريده بپرهيز از اينكه على را دشمن دارى، كه در اين صورت خداوند تو را دشمن خواهد داشت‏» !
    قال بريدة: فتمنيت ان الارض انشقت لى فسخت فيها، و قلت: اعوذ بالله من سخط الله و سخط رسوله، يا رسول الله! استغفر لى فلن ابغض عليا ابدا، و لا اقول فيه الا خيرا.فاستغفر له النبى.قال بريدة: فصار على احب خلق الله بعد رسوله الى [138].
    «بريدة مى‏گويد: من چنان پشيمان شدم كه آرزو مى‏كردم زمين براى من دهان باز كند، و در آن فرو روم، و گفتم: پناه مى‏برم به خدا از غضب خدا و از غضب رسول خدا! براى من از خداوند طلب آمرزش كن! هيچ گاه ديگر من على را دشمن نخواهم داشت، و درباره او سخن جز به خير و خوبى نخواهم گفت! پيامبر براى او استغفار كردند.بريده مى‏گويد: از آن پس على در نزد من محبوب‏ترين مخلوقات بعد از رسول خدا بود».اين داستان را بزرگان از اهل تاريخ و سير و حديث‏به الفاظ مختلف نقل كرده‏اند: ابن سعد در «طبقات‏» آورده است. [139] و ابن كثير چنين آورده است كه رسول خدا به بريده گفتند: اى بريده! آيا على را مبغوض دارى؟ ! گفتم: آرى، فرمود: او را مبغوض مدار! نصيب او در خمس بيش از اين مقدار است.
    و در روايت ديگر آورده است كه در ميان كنيزان يك كنيز يك كنيز بود كه از همه افضل بود، امير المؤمنين غنائم را تخميس كردند و تقسيم نمودند و آن كنيز را براى خود برداشتند.ما گفتيم: اى ابو الحسن اين چه كارى است؟ !
    امير المؤمنين گفت: مگر شما نديديد كه اين كنيز در ميان كنيزان ديگر بود و من قسمت كردم و خمس را با قرعه جدا كردم، و اين كنيز با قرعه در سهم خمس قرار گرفت، و سپس قرعه زدم و اين كنيز در سهم اهل بيت رسول الله قرار گرفت، و سپس قرعه زديم و اين كنيز در سهم آل على قرار گرفت، و در اين صورت حكم صحيح همين بوده است.
    بريده مى‏گويد: چون آن مرد (خالد بن وليد) نامه سعايت آميز نوشت و مرا بر تصديق مطالب آن گسيل داشت، من شروع كردم به خواندن نامه و مى‏گفتم: راست مى‏گويد.
    در اين حال رسول خدا دست مرا با نامه نگاه داشت و فرمود: آيا على را دشمن دارى! گفتم: آرى! فرمود: او را دشمن مدار و محبتت را درباره او زياد كن، سوگند به آن كسى كه نفس محمد در دست اوست، نصيب آل على در خمس، بهتر و شايسته‏تر از يك كنيز وصيفه[140] و زيباست.
    بريده مى‏گويد: از آن به بعد هيچ كس غير از رسول خدا، در نزد من محبوب‏تر از على نبود. [141]
    و شيخ مفيد اين قضيه را در «ارشاد» آورده است، و اضافه مى‏كند كه: چون‏بريده به در خانه رسول خدا رسيد عمر بن خطاب را ملاقات كرد، عمر از حال جنگ آنان سئوال كرد، و نيز پرسيد: تو چرا زودتر آمده‏اى! بريده گفت: به جهت‏سعايت و عيب‏هائى كه از على بن ابيطالب خدمت رسول خدا بيان كنم! و بريده براى عمر شرح حال كنيزك را گفت كه على آن را براى خود اختيار نمود.
    عمر گفت: امض لما جئت له فانه سيغضب لابنته مما صنع على!
    «براى انجام ماموريت‏خودت به نزد رسول الله برو، و مطالب را بيان كن! رسول خدا حتما از اين كارى كه على انجام داده است، به جهت‏خاطر دخترش (كه زوجه على است) به غضب در خواهد آمد».
    بريده مى‏گويد: چون نامه خالد بن وليد را مى‏خواندم، و يكايك سعايت‏ها را درباره على مى‏شمردم، (علاوه بر آنكه ازاين عمل على عصبانى نشد، بلكه) از سعايت و بدگويى درباره على متغير شد، و رنگ چهره رسول الله برگشت، و مرا از خواندن بقيه نامه منع كرده، و چنين و چنان درباره على به من فرمود. [142]
    و شيخ طوسى در «امالى‏» پس از نقل مفصل اين واقعه گويد كه: بريده گفت: چون بر رسول خدا وارد شدم و نامه را به آن حضرت دادم، با دست چپ خود گرفت، و همانطور كه خداوند عز و جل مى‏فرمايد: پيغمبر چيزى را نمى‏خواند و نمى‏نوشت، من شروع كردم به بيان وقايع و عيب‏گوئى از على، و حال من چنين بود كه چون سخن مى‏گفتم، سر خود را تكان مى‏دادم، و پايين مى‏آوردم، من سخن خود را گفتم، و چون عيبگويى من تمام شد، سر خود را بالا آوردم، و ديدم رسول خدا چنان غضبناك شده است كه از شدت غضب هيچ گاه من او را به چنين غضبى نديده بودم مگر در روز بنى قريظه و بنى النضير.
    رسول خدا به من فرمود: يا بريدة ان عليا وليكم بعدى! فاحب عليا فانه يفعل ما يؤمر! «اى بريده على بن ابيطالب صاحب اختيار و مولاى شماست‏بعد از من! پس او را دوست‏بدار! او همان عملى را انجام مى‏دهد كه به او امر شده است‏» ! بريده گويد: من از نزد رسول خدا برخاستم، و هيچ كس روى زمين محبوب‏تر از على در نزد من نبود.
    عبد الله بن عطآء كه راوى اين روايت است مى‏گويد: من اين حديث را براى ابا حرث بن سويد بن غفلة بيان كردم، او به من گفت: عبد الله پسر بريده كه اين حديث را براى تو بيان كرده است‏بعضى از فقرات آن را كتمان كرده است.رسول خدا به بريده فرمود: انا فقت‏بعدى يا بريدة [143] «اى بريده آيا پس از من نفاق مى‏ورزى؟» ابن عساكر، در اين باره در تحت عنوان احاديث وارده در ولايت، به روايت‏بريده اسلمى بيست و پنج‏حديث از شماره 458 تا شماره 482 در «تاريخ دمشق‏» ، كتاب الامام امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام آورده است.
    در روايت اول كه شماره 458 مى‏باشد، با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از بريده نقل مى‏كند تا مى‏رسد به آنكه: فرايت وجه رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم يتغير: فقال: يا بريدة الست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ ! فقلت: بلى يا رسول الله! فقال: من كنت مولاه فعلى مولاه [144].
    «بريده مى‏گويد: ديدم كه رنگ صورت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دگرگون شد و فرمود: اى بريده! آيا ولايت من به مؤمنان، از ولايت آنان به خودشان بيشتر و قوى‏تر نيست؟ ! گفتم: آرى، اى رسول خدا! آنگاه فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست‏».
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 و در روايت دوم (459) با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از بريده مى‏آورد كه: قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: على مولى من كنت مولاه. [145]
    «رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: على صاحب اختيار و مولاى كسى است كه من صاحب اختيار او هستم‏».و در وايت‏سوم (460) با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از بريده كه قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: من كنت مولاه فعلى مولاه. [146]
    «رسول خدا فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، پس على مولاى اوست‏».
    و روايت چهارم (461) بعينها همين مضمون است‏ با سند ديگر. [147]
    و روايت پنجم (462) با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از بريده كه قال: قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: على بن ابيطالب مولى من كنت مولاه. [148]
    «رسول خدا فرمود: على بن ابيطالب پيشوا و صاحب اختيار كسى است كه من پيشوا و صاحب اختيار او هستم‏».
    و در روايت‏ ششم (463) با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از بريده آورده است كه قال: قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: من كنت وليه فعلي وليه. [149]
    «رسول خدا فرمود: هر كس كه من ولى او هستم، على ولى اوست‏».
    و در روايت (464) با سند ديگر خود از ابن عباس آورده است كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه. [150]
    «كسى كه من فرمانده و صاحب امر او هستم، پس على فرمانده و صاحب امر اوست‏».
    و در روايت (465) با سند خود از عبد الله بن عطآء، از عبد الله بن بريدة از پدرش آورده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: على بن ابيطالب مولى كل مؤمن و مؤمنة و هو وليكم بعدى. [151]
    «على بن ابيطالب صاحب اختيار هر مرد مؤمن و هر زن مؤمنه‏اى است، و اوصاحب اختيار شماست‏بعد از من‏».
    و در روايت (466) با سند خود از اجلح، از عبد الله بن بريده، از پدرش، داستان جنگ خالد بن وليد و امير المؤمنين عليه السلام و ظهور مسلمانان را ذكر مى‏كند، و انتخاب امير المؤمنين يكى از كنيزان را براى خود بيان مى‏نمايد، مى‏گويد: خالد نامه‏اى براى رسول خدا نوشت و به همراهى من فرستاد، و مرا امر و سفارش كرد كه درباره على در نزد رسول خدا بدگويى و عيب گويى نمايم.
    من چون به نزد رسول خدا رسيدم، آثار گرفتگى و كراهت را در چهره او مشاهده كردم، و گفتم: اين مكان و موقعيت من، موقعيت كسى است كه از دست على به تو پناه آورده است، تو مرا با مردى (خالد) فرستادى، و امر كردى از او اطاعت كنم، و اينك آنچه را كه او فرستاده است، به تو ابلاغ مى‏نمايم!
    قال: يا بريدة! لا تقع فى على، على منى و انا منه، و هو وليكم بعدى. [152]
    «فرمود: اى بريده! درباره على زشتى مگوى! على از من است و من از على هستم، و او صاحب اختيار شماست پس از من‏» ! و در روايت (467) با سند خود از اجلح، از عبد الله بن بريده، (از پدرش) با روات ديگرى بعين آنچه را كه در روايت قبل آورديم، ذكر كرده است. [153]
    و در روايت (468) نيز با سند ديگر عين همين مضمون را آورده است. [154]
    و در روايت (469) با سند خود، از عبد الله بن عطآء، از عبد الله بن بريده، از پدرش آورده است كه پس از نقل مقدمات قضيه، بريده مى‏گويد: دشمنى و بغض من نسبت‏به على بن ابيطالب از بغض همه مردم بيشتر بود، و اين معنى را خالد از من دانسته بود.
    در اين حال مردى آمد و گفت: على بن ابيطالب از سهم خمس، جاريه‏اى را برداشته است.خالد گفت: اين چه كارى است؟ و سپس مرد ديگرى آمد، و پس از آن مرد ديگرى، و همينطور اخبار پشت‏سر هم مى‏آمد، خالد بن وليد مرا خواست و گفت: اى بريده! مى‏دانى كه على چكار كرده است؟ ! اينك اين نامه مرا بگير، و به نزد رسول الله ببر، و او را از اين موضوع مطلع گردان!
    من نامه را گرفتم، و حركت كردم، تا به مدينه رسيدم، و بر رسول خدا وارد شدم.
    رسول خدا نامه را به دست چپ گرفت، و همانطور كه خداوند عز و جل فرموده است، نمى‏نوشت و نمى‏خواند.و من مردى بودم كه چون به تكلم مى‏آمدم، سر خود را پائين مى‏آوردم، تا از مطلب و حاجت‏خود فارغ شوم.
    و پيوسته سر خود را پائين مى‏آوردم و تكلم مى‏كردم، و آنچه را كه بايد، درباره على عيب‏گويى كردم.و سپس سر خود را بلند كردم، و ديدم كه رسول خدا در غضب آمده است، چنان غضبى كه در غير روز بنى قريظه و بنى النضير از آن حضرت نديده بودم.رسول خدا نظرى به من نموده گفت: يا بريدة ان عليا وليكم بعدى، فاحب عليا فانه يفعل ما يؤمر. [155]
    «اى بريده! على پيشواى شماست‏بعد از من! على را دوست‏بدار! كارى را كه او انجام مى‏دهد، طبق آن امرى است كه به او شده است‏» !
    و عبد الله بن عطا گويد: چون اين حديث را براى حرث بن سويد بن غفله خواندم، گفت: عبد الله بن بريده بعضى از اين حديث را از تو كتمان كرده است، و آن اينكه رسول الله به او گفته بود: انا فقت‏بعدى يا بريدة!
    «اى بريده آيا پس از من نفاق مى‏ورزى؟» و در روايت (470) و (471) و (473) و (474) و (475) و (476) و (477) آورده است، كه بريده گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من كنت وليه فعلى وليه[156] . «هر كس كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست‏».و در روايت (472) آورده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: من كنت ولية فان عليا وليه. [157]
    و در روايت (478) از بريده آورده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
    من كنت مولاه فعلى مولاه (وليه - خ). [158]
    «هر كس كه من پيشوا و آقا و صاحب اختيار او هستم، على پيشوا و آقا و صاحب اختيار اوست‏».
    و در روايت (479) آورده است كه رسول خدا به بريده گفت: آيا على را مبغوض دارى؟ بريده مى‏گويد: گفتم: آرى! رسول خدا گفت: او را مبغوض مدار! و بار ديگر نفسى كشيده و گفت: او را محبوب بدار، چون سهميه على از خمس، بيش از اين مقدار بوده است.
    و در حديث (480) نظير همين مضمون را با سند ديگر آورده است.
    و در حديث (481) با سند خود از عمرو بن عطيه، از عبد الله بن بريده، از پدرش - بريده - روايت را آورده است تا اينجا كه بريده مى‏گويد: چون به نزد رسول خدا آمدم، او مشغول شستن سر خود بود، من آنچه را كه مى‏خواستم درباره على به او گفتم، و ما هر وقت در نزد رسول الله مى‏نشستيم، چشمان خود را به او نمى‏دوختيم، رسول الله فرمود: اى بريده آرام بگير! و دست از اين گفتارت بدار!
    من سر خود را بلند كردم، و ديدم كه چهره آن حضرت متغير شده است، و چون اين حال را نگريستم، گفتم: اعوذ بالله من غضب الله و غضب رسوله! قال بريدة: و الله لا ابغضه ابدا بعد الذى رايت من رسول الله ( صلى الله عليه و آله و سلم). [159])
    «من پناه مى‏برم به خدا از غضب خدا، و از غضب رسول خدا! سوگند به خدا كه من هيچ گاه ديگر على را مبغوض نمى‏دارم پس از آن حالتى كه در رسول خدا مشاهده كردم‏».و در حديث (482) آورده است كه رسول خدا فرمود: فلا تبغضه و ان كنت تحبه فازد دله حبا، فو الذى نفس محمد بيده لنصيب آل على فى الخمس افضل من وصيفة.
    قال: فما كان من الناس احد بعد قول رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم احب الى من على. [160]
    «اى بريده! او را مبغوض مدار! و اگر اين چنين هستى كه او را دوست مى‏دارى، پس دوستى خود را زياده گردان! سوگند به آن خدائى كه جان محمد در دست اوست، نصيب و بهره آل على در خمس افضل است از يك كنيزك جوانى!
    بريده گويد: بعد از اين گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كسى نزد من از على عليه السلام محبوبتر نبود».


 

ادامه دارد...

جواد اکبری

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

اموال موروثى پيامبر (ص)2

عنوان :         اموال موروثى پيامبر (ص)2

صاحب اثر :          ---

                                          

منبع :              سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 «عنابه» در اطراف مدينه محل سكون امام سجاد (ع) بود ظاهراً آن جا مزرعه آن حضرت بوده است كه هنگام ميوه در آن جا اقامت مى‏فرمود. 156 از اين كه در موردى ابن شهر آشوب مى‏نويسد امام سجاد (ع) آباد كردن باغى از باغهايش را به يكى از بردگانش واگذار كرد، معلوم مى‏شود كه حضرت باغ و مزرعه‏هايى داشته است . 157
    
    املاك امام محمد باقر (ع)
    امام باقر هم املاك و مزارعى داشته است كه يك نمونه از آن در بحث كشاورزى امام محمد باقر (ع) در صفحات آينده خواهد آمد.
    
    امام صادق (ع) فرمود:
    پدرم زمينى را به چند هزار به هشام بن عبدالملك فروخت و شرط كرد كه ده سال زكات آن مال به عهده هشام باشد. حضرت اين را شرط كرد، چون هشام والى (زمامدار) بود. 185
    و نيز در حديث ديگر از پيشواى ششم (ع) مى‏خوانيم كه فرمود:
    پدرم زمينى را به سليمان بن عبدالملك فروخت به شرط اين كه زكات مال را در مدت شش سال سليمان بدهد.159
    شخصى به نام حلبى گويد: امام صادق (ع) فرمود: پدرم امام باقر (ع) زمينى خريد كه معروف به عريض بود. وقتى معامله تمام شد، پدرم از جا حركت كرد و رفت . گفتم زود برخاستى و رفتى . فرمود: مى‏خواستم معامله قطعى و مسلم شود و حق بر هم زدن معامله را نداشته باشم. 160
    حديث ديگرى به همين مضمون از محمد بن مسلم نقل شده است كه امام باقر (ع) فرمود: زمينى خريدارى كردم و همين كه ايجاب و قبول انجام پذيرفت ،برخاستم وچند قدمى رفتم. دو مرتبه برگشتم تا معامله قطعى شود. 161
    از اين احاديث بخوبى استفاده مى‏شود كه امام باقر (ع) داراى املاكى بوده است .
    
    املاك ومزارع امام صادق (ع)
    آن حضرت نيز زمين 161 مزرعه 163 و باغ 164 داشت كه در بحث كشاورزى نقل شده است .
    
    املاك و مزارع امام هفتم (ع)
    درباره املاك و مزرعه‏هاى آن حضرت هم چند نمونه از نظرتان مى‏گذرد . طبق نقل يكى از فرزندان آن امام، آن حضرت روزى براى سركشى مزرعه‏اى كه در «سايه» 165 داشت به آن جا تشريف برد و در راه در يك بامداد، با هواى سردى مواجه شد و غلام صاحب مزرعه‏اى كه در آن نقطه بود، مقدارى غذا و وسيله گرما براى حضرت آورد . امام بعد از پايان سفر به پاداش اين كار غلام را از صاحبش خريد و آزاد كرد. لازم به تذكر است كه اين داستان مفصل است، ولى آنچه مورد بحث بود كه امام هفتم (ع) هم همانند ساير مردم زمين ومزرعه داشت، نقل شد. جهت اطلاع بيشتر به مداركى كه در پاورقى آمده است رجوع فرماييد. 166
    
    مزرعه ديگر
    محمد بن عبدالله بكرى مى‏گويد: ازگروهى از مردم مدينه طلبكار بودم. براى وصول آن به مدينه آمدم و مدتى ماندم و با تمام تلاشى كه كردم نتوانستم پول خود را بگيرم تا اين كه خسته شدم . با خود گفتم خدمت امام هفتم (ع) بروم و به او شكايت كنم. آن حضرت در يكى از مزارعش به نام نقمى بود، خدمت وى رسيدم. در حضور او غلامى بود كه در دست او ظرفى بود و داخل آن ظرف قطعه‏اى گوشت ريز و درشت وجود داشت . من به همراه حضرت از آن گوشتها خوردم. سپس از من سؤال كرد حاجتت چيست ؟ داستان را براى او نقل كردم . از جا برخاست و داخل خانه شد. پس از اندك زمانى برگشت. به غلامش دستور داد برگردد (تا غلام، محمد بن عبدالله را نبيند و او خجالت نكشد). او برگشت آن‏گاه حضرت موسى بن جعفر (ع) كيسه‏اى را كه سيصد دينار در آن بود به من داد و برگشت . من سوار مركب شدم و مراجعت كردم . 167
    در حديث ديگرى آمده است : على بن حمزه بطائنى روايت كرده است كه روزى حضرت موسى بن جعفر (ع) از مدينه به سوى مزرعه‏اى كه در بيرون مدينه داشت مى‏رفت، من نيز همراهش بودم ...168
    خلاصه از اين كه ، ائمه (ع) املاك ومزرعه‏هايى داشتند و آنان نيز همانند ديگر مردم داراى ملك و زمين بوده‏اند و از اين راه زندگى مى‏كردند و از كمك به ديگران هم دريغ نمى‏ورزيدند.
    اموال موروثى امامان (ع)
    اموال موروثى امام هادى (ع)
    حديثى كه از نظرتان مى‏گذرد بخوبى روشن مى‏كند كه ائمه معصومين (ع) اموال شخصى نيز داشته‏اند كه از طرق متعددى مالك مى‏شدند . يكى از اين راه‏ها ارث بود . همان‏گونه كه درحديثى آمده است على بن راضد به حضرت هادى (ع) مى‏گويد از پدر بزرگوارت امام جواد (ع) اموالى نزد اين جانب است . تكليف آنها را روشن فرماييد . حضرت هادى (ع) در پاسخ او چنين مى‏فرمايد: اموالى كه پدرم به سبب مقام امامت در اختيار داشت، تنها در اختيار من قرار مى‏گيرد، و اموال شخصى پدرم بايد طبق كتاب و سنت پيامبر ميان وارثان او تقسيم گردد. 169
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    پى نوشتها:

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

   123- الماوردى، الاحكام السلطانيه، ط 1، 1380 ه'، 1960 م، ص 171.
    124- الحلبى، الشافعى، على بن برهان الدين، السيرة الحلبيه، بيروت، لبنان، داراحياء التراث العربى، 1320 ه'، ج 3، ص .329 باب يذكر فيه سلاحه، ابن سعد، الطبقات الكبرى، داربيروت، للطباعة و النشر، ج 1، ص 485.
    125- السيرة الحلبيه، همان، ص .330 الطبقات الكبرى، همان، ص 492.
    126- مسعودى، مروج الذهب، مصر، مطبعة السعادة، 1384 ه'، ج 3، ص .1314 سبحانى، جعفر، شخصيتهاى اسلامى شيعه، تحقيق مهدى پيشوايى، چاپخانه علميه قم، چ 1، 1359، انتشارات توحيد قم، ج 2، ص 36.
    127- درباره ينبع در بحث كشاورزى اميرمؤمنان (ع) به تفصيل بحث شده است .
    128- النميرى، البصرى، ابوزيد عمر بن شبه، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق فهيم محمد شلتوت، قم، مطبعه قدس، منشورات دارالفكر، 1410 ق، 1368 ش، ج 1، ص 220 - .219 باب صدقات على بن ابيطالب (ع). السمهودى، نورالدين، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، تحقيق محمد محيى الدين، بيروت، لبنان، دارالكتب العلميه، ط 4، 1404 ه'، ج 4، ص .1150 العسقلانى، شهاب الدين، ابى الفضل، الاصابة فى تمييز الصحابة، داراحياء التراث العربى، بيروت، ط 1، 1328 ه'، ج 3، ص 277.
    129- النجفى، الشيخ محمد حسن، جواهر الكلام، تحقيق شيخ عباس قوچانى، داراحياء التراث العربى، ط 7، ج 21، ص .195 كتاب الجهاد.
    130- ابن الاثير، النهاية فى غريب الحديث والاثر، قم، منشورات مؤسسه اسماعيليان، 1364 ه'.ش، ط 4، ج 3، ص .40 ابى عبيدالقاسم بن سلام، الاموال، بيروت، لبنان، دارالحداثة، للطباعة و النشر، ط 1، 1988 م، ص 11 با اندك تفاوت.
    131- الصفى للنبى (ص) و هو شيئ يختاره، احمد بن محمد بن قدامه، المغنى، دارالكتاب العربى، للنشر و التوزيع، بيروت، لبنان، 1392 ه'، ج 7، ص 303.
    132- الشوكانى، محمد بن على، فتح القدير الجامع بين فنى الروايه والدرايه من علم التفسير، بيروت، دارالفكر، ج 5، ص .199 بلاذرى، ابى اسحق، فتوح البلدان، بيروت، لبنان، دارالكتاب العلميه، 1398 ه'، 1978 م، ص 30.
    133- مجمع البحرين، تهران، منشورات المكتبه المرتضويه، 1395 ه'ق، ط 2، ج 1، ص 264، واژه صفا. دميرى نيز در حياة الحيوان، ج 1، ص 390 مى‏نويسد: شمشير على كه ذوالفقار نام داشت از منبة بن حجاج بود كه پيامبر اكرم (ص) در روز (جنگ) بدر او را از منبة بن حجاج گرفت و به على داد. مرحوم شيخ حر عاملى در حديثى نقل مى‏كند كه امام هفتم (ع) فرمود:... للامام صفوالمال... الحرالعاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت، منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه' ق، ط 4، ج .11 كتاب الجهاد، باب 41، ص 85 باب كيفية قسمة الغنائم و نحوها حديث .2 الشيخ المفيد، المقنعه، تحقيق دفتر مؤسسه النشر الاسلامى، جامعه مدرسين، قم، ط 2، 1410 ه'ق، ص .278 لنا الانفال ولنا صفوالمال. الكلينى.
    134- الطبقات الكبرى، دار بيروت للطباعه و النشر، ذكر ميراث رسول الله (ص) و ما ترك، ج 2، ص .314 الهندى، على بن حسام الدين، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسه الرساله، سال 1399 ، ج 5، ص .585 ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، منشورات داراحياء الكتب العربيه، 1378 ه'ق، ج 1، ص 218.
    135- الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت، منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه'ق، ط 4، ج 17، ص .443 كتاب الفرائض و المواريث، باب 4، حديث .8 احمد بن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، بيروت، منشورات دارصدر، بى‏تا، ج 2، ص 88.
    136- ابن ابى الحديد، شرح نهج‏البلاغه، منشورات داراحياء العربيه، 1378 ه'ق، ج 15، ص .147 يسألونك فى‏الدين و الحياة، الشرباصى، الدكتور احمد، بيروت، دارالجيل، ج 1، ص 285 با تفاوت .
    137- حموى مى‏نويسد: خورنق جايى است در اطراف كوفه، معجم البلدان، دار بيروت‏للطباعه و النشر، 1408 ه'، 1988 م، ج 2، ص 401.
    138- الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت، منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه'ق، ط 4، ج .2 كتاب الطهارة ابواب الدفن، باب 12، باب استحباب بذل الارض المملوكة ليدفن فيها المؤمن، ص 833.
    139- حرة الرجلاء منطقه‏اى است در نزديكى خانه‏هاى قبيله بنى قين و در بين راه مدينه و شام واقع است كه آن را وادى الاحمر نامگذارى كرده‏اند. العباسى، الشيخ احمد، عمدة الاخبار فى مدينه المختار، تصحيح شيخ الطيب الانصارى، الناشر اسعد در ابزونى، قاهره، مطبعة المدنى، ط 3، 1359 ه'، ص .305 وفاء الوفاء، همان، ص 1186.
    140- وفاء الوفاء، همان، ص 1291 و 1328.
    141- احمد امين، التكامل فى الاسلام، دارالنعمان للطباعة و النشر، ط 4، ج 1، ص 170.
    142- الثقفى الكوفى، ابى اسحق، الغارات، تحقيق سيد جلال الدين محدث ارموى، چاپخانه حيدرى، 1354 ه'، ج 1، ص 92.
    143- التسترى، محمد تقى، بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه، قم، مطبعة مهر، منشورات تهران، مكتبة الصدر، ط 1، 1398 ه'، ج 12، ص 105.
    144- الثقفى الكوفى، ابى اسحاق، الغارات، تحقيق سيد جلال الدين محدث ارموى، چاپخانه حيدرى، 1354 ه'، 1395 ق، ج 1، ص .68 مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، منشورات مؤسسه الوفاء، 1403 ه'ق، ط 2، ج 41، ص 137.
    145- الكلينى، ابى جعفر، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافى، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1389 ه'ق، ط 2، ج 8، ص 182، حديث .204 مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، منشورات مؤسسه الوفاء، ط 2، 1403 ه'ق، ج 41، ص 131، حديث 43.
    146- الجصاص، ابى بكر احمد بن على، احكام القرآن، تحقيق محمد الصادق فمحاوى، بيروت لبنان، داراحياء التراث العربى، ج 5، ص .323 در متن احكام القرآن اشتروا آمده است ولى اشتريا صحيح است. (مؤلف).
    147- وفاء الوفاء، همان، ص 1319، احمدى ميانجى، اصول مالكيت در اسلام، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1363، ج 2، ص 163.
    148- قمى، شيخ عباس، نفس المهموم، تحقيق رضا استادى، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، 1405 ه'ق، ص 220 - 219.
    149- البحرانى، السيد هاشم بن سليمان، مدينة معاجز الائمه الاثنى عشر و دلائل الحجج على البشر، مؤسسه المعارف الاسلاميه، ط 1، 1414 ه'ق، ج 3، ص 482 - .481 مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، منشورات مؤسسه الوفاء، 1403 ه'ق، ط 2، ج 46، ص 389 - .388 البحرانى، الاصفهانى، الشيخ عبدالله، عوالم العلوم و المعارف، قم، منشورات مدرسه الامام المهدى (عج)، ط 1، 1407 ه'ق، ج 17، ص .239 الحسينى، البحرانى، السيد هاشم، حليه الابرار فى فضائل محمد و آله الاطهار، المطبعة العلمية، قم، ط 1، 1397 ه'، ج 1، ص 582 با اندك تفاوت.
    150- ان الحسين (ع) اشترى النواحى التى فيها قبره من اهل نينوى، و الغاضرية، بستين الف درهم و تصدق بها عليهم و شرط ان يرشدوا الى قبره و يضيفوا من زاره ثلاثه ايام، النورى الطبرسى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، تهران، منشورات المكتبة الاسلاميه، 1383 ه'ق، ج 2، ص 514.
    151- الشيخ الصدوق من لا يحضره الفقيه، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1390 ه'ق، ط 5، ج 3، ص 152، حديث 4 از باب 72 احياء الموات ، الطوسى، ابى جعفر محمد بن الحسن بن على، التهذيب، تصحيح على اكبر غفارى، تهران، نشر صدوق، ط 1، 1418 ه'، ج 7، ص .147 الطباطبايى، آية الله السيد على، رياض المسائل فى بيان الاحكام بالدلائل، تحقيق دارالهادى، ط 1، 1414 ه'، 1993 م، ج 4، ص .685 الشهيد الصدر، السيد محمد باقر، اقتصادنا، بيروت، لبنان، دارالكتاب اللبنانى، ط 1398 ه'، 1977 م، ص .396 ادلة الملكية العامه و ظواهرها، حديث . 2 منظور از اراضى عراق در عرف آن زمان قسمت‏هاى آباد عراق بوده كه به دست مجاهدين فتح شده بود و مسلمانان به آنها - ارض السواد مى‏گفتند، زيرا وقتى براى اشاعه دعوت از منطقه خشك و بى آب و علف جزيره العرب به اطراف عالم پراكنده شدند و به عراق رسيدند سبزى و طراوت فراوان به اندازه‏اى توجه‏شان را جلب كرد كه آن جا را ارض السواد ناميدند چون آنها به سبز و سياه هر دو سياه مى‏گفتند. اقتصادنا، همان.
    152- مقصود پيمان حلف الفضول است . در گذشته ميان «جرهميها» پيمانى به نام «حلف الفضول» وجود داشت و اساس آن دفاع از حقوق افتادگان بود و بنيانگذاران پيمان كسانى بودند كه نامهاى همه از ماده «فضل» مشتق بوده است و نامهاى آنان بنا به نقل مورخ شهير عمادالدين ابن كثير عبارت بود از فضل بن فضاله و فضل بن الحارث و فضل بن وداعه چون پيمانى كه عده‏اى از قريش با هم بسته بودند، از نظر هدف «دفاع از حقوق مظلوم» با «حلف الفضول» يكى بود، از اين نظر نام اين اتحاد و هم پيمان شدن را نيز «پيمان فضول» ناميدند. ابن هشام، السيرة النبويه، بيروت، لبنان، داراحياء التراث العربى، ج 1، ص 141 - .140 تاريخ يعقوبى، ج 2، ص .17 ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، 1385ه'، 1965 م، ج 2، ص 42 - .41 سبحانى، جعفر، فروغ ابديت ،انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم، چ 4، 1367، ج 1، ص 184 - 183.
    153- ابن هشام، همان، ص .142 ابن اثير، همان ،فروغ ابديت، همان، ص 185.
    154- المبرد، ابى العباس محمد بن يزيد، الكامل فى اللغة و الادب، بيروت، لبنان، دارالكتب العلمية، ط 1، 1407 ه'، 1987 م، ج 2، ص .174 مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 41 - .38 در بحث مناقب امام حسن (ع) و مرحوم مجلسى در بحارالانوار، ج 44، ص 208 - 207.
    155- النورى الطبرسى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، تهران، منشورات المكتبة الاسلاميه، 1383 ه'ق، ج 2، ص 46، باب 15، حديث 5.
    156- ياقوت حموى، معجم البلدان، داربيروت، للبطاعة و النشر، 1408 ه'، 1988 م، ج 2، ص .345 السمهودى، نورالدين على بن احمد، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، بيروت، لبنان، درالكتب العلمية، ط 4، 1404 ه'، ج 4، ص 1269.
    157- ابن شهر آشوب، مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 158.
    158- الحرالعاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت،منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه. ق، ط 4، ج‏ .6 كتاب الزكاة و الخمس، ص 118، باب 18، حديث .1 الكلينى، ابى جعفر محمد بن يعقوب، الفروع من الكافى، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1391 ه'ق، ج 3، ص .524 الشيخ الصدوق، علل الشرايع، النجف، منشورات مكتبة الحيدريه، 1385 ه'.ق، ص 376.
    159- وسائل الشيعه، همان. فروع كافى، همان.
    160- الشيخ الصدوق، من لا يحضره الفقيه، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1390 ه'ق، ط 5، ج 3، ص 127، باب .67 باب الافتراق الذى يجب به البيع، حديث .1 الطوسى، ابى جعفرمحمد بن الحسن، الاستبصار، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، ط 3، 1390 ه'ق، ج 3، ص 72: الكلينى، ابى جعفر، محمد بن يعقوب، الفروع من الكافى، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1391ه'ق، ج 5، ص 170 با اندك تفاوت. يكى ازمباحث كه در كتب فقهى مطرح شده است بحث «خيارات است» ؛ يعنى اختيار بر هم زدن معامله كه يكى از آنها خيار مجلس است. بدين معنى كه فروشنده و خريدار تا از يكديگر جدا نشده‏اند حق دارند معامله را فسخ كنند و بهم بزنند مگر آن كه پيش از عقد معامله يا در ضمن عقد يا پس از عقد بگويند حق بهم زدن معامله را نداريم. به همين جهت امام (ع) ازجا بلند شد و رفت تا امكان فسخ معامله ازبين برود.
    161- من لا يحضره الفقيه، همان، حديث .2 استبصار، همان فروع كافى، همان، ص 171، حديث 8.
    162- الحرالعاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت داراحياء التراث العربى، ج‏12، ص 10.
    163- همان، ص 23، حديث 7.
    164- همان، حديث 8.
    165- سايه در اطراف مدينه جايى است كه زمينهاى كشاورزى در آن جا بود. حموى مى‏نويسد: آن جا نخلستان و مزارع و باغ موز و انار و انگو وجودادشت و اصل آن از اولاد على (ع) بوده است. حموى، ياقوت، معجم البلدان، دار بيروت، للطباعة و النشر، 1408 ه'، 1988 م، ج 5، ص .300 السمهودى، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، تحقيق محمد محيى الدين، بيروت، لبنان، دارالكتب العلمية، ط 4، 1404 ه'، ج 4، ص 1231.
    166- خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، لبنان، دارالكتب العلمية، ج 13، ص 30- .29 ابن كثير، البداية و النهاية، بيروت، منشورات مكتبة المعارف، 1966، ج 10، ص .183 شريف القرشى، باقر، حياة الامام موسى بن جعفر (ع)، مطبعة الاداب، النجف، ط 2، 1389 ه'، ج 1، ص 153 - .152 الامين، السيد محسن، فى رحاب ائمه اهل البيت، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، لبنان، 1412 ه'، 1992 م، ج 2، جزء 4، ص 87.
    167- خطيب بغدادى، تاريخ بغداد او مدينه السلام، بيروت، لبنان، دارالكتب العلميه، بى‏تا، ج 13، ص .28 شريف القرشى، باقر، حياة الامام موسى بن جعفر (ع)، مطبعة الاداب، النجف، ط 2، 1389 ه'، ج 1، ص . 151 شيخ مفيد، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 232.
    168- كشف الغمه، همان، ص 17.
    169- وسايل الشيعه، ج 6، ص 374.
 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

تحقيقي دربارة امي بودن پيامبر اسلام۱

 

نوع اثر :     زندگاني پيامبر

عنوان :       تحقيقي دربارة امي بودن پيامبر اسلام۱

صاحب اثر : محمد آصف عطايي

                

منبع :         نشريه اخوت

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

 

اميين جمع امي، به معناي درس ناخوانده، مكتب نديده و بي‌سواد ذكر شده است. در آيات قرآن مجيد اين كلمه چهاربار به صورت جمع اميين و دو بار به صورت (=امي) و صفت براي پيامبر مقدس اسلام استعلام شده است. لذا در ابتدا لازم است قدري درباره واژه امي و مفهوم آن دقت و تأمل به عمل آيد.
    درباره واژه امي هم از نظر ريشه‌يابي و هم از نظر معني و مفهوم آن اختلاف نظر وجود دارد:
    1- عده گفته‌اند: امي منسوب به ام(مادر) است.
    2- عده ديگر عقيده دارند كه امي منسوب به ام‌القري (مكه) است
    3- دسته سوم اظهار داشته‌آند كه امي منسوب به امت است.
    اما خود واژه‌ ام گفته شده است از ريشه امم به معناي والده و اصل آن امه بوده است كه جمع آن براي انسان امهات و براي بهايم امات استعمال مي‌شود، در آيات شريفه قرآن مجيد هم بيش از سي مورد كلمه: ام، امهات، ام‌القري و ام‌الكتاب به كار رفته است كه:
    بيست و پنج مورد آن درباره مادر صلبي و حقيقي استعمال شده است. پنج بار به صورت مركب: ام القري و ام الكتاب به كار رفته است. يك بار به معناي جايگاه «و ام هاويه» به كار رفته است. يك بار در مورد زنان پيامبر (ص) آمده است كه به عنوان مادران مؤمنين معرفي شده‌اند.
    و يك بار هم به معناي مركز استعمال شده است آن جاي كه سخن از هلاكت دسته جمعي مطرح مي‌شود قرآن مي‌گويد:
    «و ما كان ربك مهلك القري حتي بيعث في امها رسولاً يتلوا عليهم آياتنا»
    يعني:
    «پروردگار تو هرگز شهرها و آبادي‌ها را هلاك نمي‌كرد، تا اين كه در كانون آنها پيامبري مبعوث كند كه آيات ما را بر آنان بخواند»
    در مقردات راغب اصفهاني ذيل واژه الام اين گونه مي‌خوانيم كه:
    «الام بازاء الاب و هي الوالده القربيه اللتي ولدته و البعيده اللتي ولدت من ولدته و لهذا قيل لحواء هي امنا و ان كان بيننا و بينها وسائط و يقال لكل ما كان اصلاً لوجود شي‌ء او تربيته او اصلاحه او مبدثه»
    يعني:
    «مادر در برابر پدر است و به كسي كه انسان را مستقيماً و بدون واسطه به دنيا مي‌آورد و يا به مادر بزرگ كه مادر انسان را به دنيا مي‌آورد گفته مي‌شود لذا حواء را مادر همه انسان‌ها مي‌گويند با اين كه بين او و بقيه انسان‌ها فاصله‌هاي زيادي قرار دارد در واقع به هر چيزي كه منشاء پيدايش و وجود و يا تربيت وا اصلاح چيزي ديگري شود، مادر اطلاق مي‌گردد.»
    با توجه به معناي كه اهل لغت براي كلمه ام ذكر كرده‌اند مي‌شود گفت كه : امي به كسي و يا چيزي گفته مي‌شود كه منسوب به اصل خود شود و اين اصل يك وقت مادر واقعي و صليبي انسان است. زماني اصل خلقت و سرشت انسان موردنظر قرار مي‌گيرد و گاهي هم جاي و مكان و مركز كه انسان در آن جا به دنيا آمده است در نظر گرفته مي‌شود لذا خليل گويد:
    «كل شي‌ء ضم اليه ساير مابليه بسمي اما»
    و اگر در سوره مباركه الزخرف مي‌خوانيم«وانه في ام الكتاب» «اي اللوح المحفوظ» براي اين است كه العلوم كلها منسوبه اليه و متولده منه و اگر به فاتحه الكتاب، ام الكتاب گفته مي‌شود براي اين است كه الكونها مبدأ الكتاب و اگر به مكه ام القوي اطلاق مي‌شود. لتذرام القري و من حولها براي روايت است كه ان الدنيا دحيث من تحتها يا براي اين است كه مكه مركزي است براي اطراف و اكناف آن، پس امي يعني كسي به اصل و ريشه خود نسب داده شود.
    مفهوم واژه امي
    مرحوم راغب اصفهاني در كتاب وزين مفردات خود براي واژه امي اين گونه تعريف مي‌آورد كه:«هو الذي لايكتب و الا بقوأمن كتاب» و عليه حمل»
    هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم
    مرحوم دهخدا در لغتنامه خود به نقل از غياث الغات مي‌گويد:
    «امي‌: كسي كه پدرش در ايام طفلي او بميرد و از تربيت پدر مرحود باشد و در كنف مادر و يا دايه پرورش يابد و از جهت علم نوشتن و خواندن او را حاصل نشود و مجازاً به معني هر آن كسي كه نوشتن و خواندن نداند اگر چه بيش پدر جوان شده باشد»
    و نيز از ناظم الطبا نقل مي‌كنند كه :
    «امي كسي است كه بر اصل خلقت خود بود و كتاب و حساب نياموخته باشد»
    پس امي يعني كسي كه خواندن و نوشتن را نياموخته باشد، آنگاه اگر منسوب به ام=مادر شود مهرباني مادر باعث شده است كه ان نزد معلم نرود و خواندن و نوشتن را فرا نگيرد و اگر منسوب به امت شود براي اين است كه بر اصل خلقت و سرشت اوليه خود باقي است و اگر منسوب به ام القوي باشد به لحاظ اين است كه اكثريت مردم درس نخوانده و استاد نديده است .
    پيامبر امي
    بعد از توضيحات كه درباره واژه امي و معني آن داده شد، بحث جنجالي كه همواره ذهن و ضمير محققان اسلامي و نويسندگان متون تاريخي را به خود معطوف داشته است مطرح مي‌گردد كه :آيا پيامبر اسلام كه قرآن او را به حيث يك فرد امي معرفي مي‌كند، قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را داشته است يانه؟ در صورت كه جواب مثبت باشد آيا دليل متقن كه ثابت كند پيامبر اسلام كه خاتم پيامبران است، دين و شريعتش دين جاويد و جهاني است و نزول وحي بعد از نام خداوند، طبق قول مشهور با كلمه اقرء شروع مي‌شود خودش قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را داشته است يا نه؟
    در جواب اين سؤال بين علما و دانشمندان اسلامي اختلاف نظر وجود دارد، ولي در اين كه: پيامبر گرامي اسلام هرگز مدرسه‌اي را نديده و نزد هيچ استادي زانو نزده است كمترين ترديدي وجود ندارد و اين مطلبي است كه حتي محققين غير مسلمان نيز به آن تصريح دارند من باب نمونه كارليل در كتاب الابطال خود مي‌گويد:
    «‌يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اين كه: محمد هيچ استادي نياموخته است. صنعت خط تازه در ميان عرب پيدا شده بود و به عقيده‌اي من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود جز زندگي صحرا چيزي نياموخته بود»
    دانشمند معروف ويل دورانت نيز گويد:
    «ظاهراً هيچ كس در اين فكر نبود كه وي را نوشتن و خواندن آموزد در آن موقع نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتي نداشت به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمي‌دانستند معلوم نيست كه محمد شخصا چيزي نوشته باشد، معذلك معروف‌ترين و بليغ‌ترين كتاب زبان عربي به زبان وي جاري شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت»
    جان ديون پورت نيز در كتاب خود مي‌نويسد:
    «درباره تحصيل و آموزش آن طوري كه در جهان معمول است همه معتقدند كه محمد تحصيل نكرده است و جز آنچه در ميان قبيله‌اش معمول رايج بوده چيزي را نياموخته است»
    از منظر عقل
    اصولا قبل از بعثت رسول گرامي آن طوري كه از كتب تاريخي استفاده مي‌شود در بين مردم حجاز، هنر و صنعت خواندن و نوشتن رواج نداشت، عده‌اي محدود و انگشت‌شماري بودند كه خواندن و نوشتن را مي‌دانستند و اين عده مشهور خاص و عام بوده و اسامي اين عده محدود را مورخين در كتب خود درج كرده‌اند، ولي هيچ محقق و مورخي اسم مبارك حضرت محمد را در رديف كساني كه هنر خواندن و نوشتن را وارد بوده‌اند ذكر نكرده است و اين خود قوي‌ترين دليل است بر اين كه آن حضرت قبل از بعثت نمي‌خوانده و نمي‌نوشته است چرا كه اگر او مي‌خواند و مي‌نوشت پژوهشگران كه كوچك‌ترين زواياي زندگي فردي و اجتماعي او را ثبت و ضبط كرده و سخني نگذارده‌اند قطعاً درباره خواندن و نوشتن او كتاب بلكه كتاب‌هاي را مي‌نوشتند و ذكر مي‌كردند و حال اين كه نكرده‌اند.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir 

    از نظر قرآن
    قرآن كريم در سوره اعراف آيه 157 و 158 پيامبر اسلام را به عنوان نبي امي معرفي مي‌كند و مي‌گويد:
    اللذين يتبعون الرسول انبي الامي
    يعني « همان‌ها كه از فرستاده (خدا) پيامبر امي پيروي مي‌كنند»
    «فآمنوا بالله و رسوله النبي الامي اللذي يؤمن بالله و كلماته و اتبعوه لعلك تهدون»
    يعني
    ايمان بياوريد به خدا و فرستاده‌اش، آن پيامبر درس نخوانده‌اي كه به خدا و كلماتش ايمان دارد و از او پيروي كنيد تا هدايت يابيد.
    از اين دو آيه چيزي به دست نمي‌آيد تا مفهوم امي را روشن سازد ولي در سوره عنكبوت آيه 48 اين قضيه را تا حدي روشن كرده است كه:
    و ما كنت نتلوا من قبله من كتاب ولاتخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون
    يعني
    «تو پيش از نزول وحي كتابي نمي‌خواندي و با دست نمي‌نوشتي و اگر غير از آن بود اهل باطل در كار تو شك نموده و تو را تكذيب مي‌كردند و مي‌گفتند: در اثر خواندن و نوشتن چنين چيزي را آورده است»
    عده از اين آيه شريفه استفاده كرده گفته‌اند: پيامبر گرامي اسلام با تصريح خود قرآن، قدرت خواندن و نوشتن را نداشته است، ولي نكته‌اي كه بايد دقت شود اين است كه :
    اولاً بر فرض اينكه آيه فوق دلالت داشته باشد بر اين كه آن حضرت قدرت خواندن و نوشتن را نداشته است. مربوط به دوره‌اي قبل از بعثت است نه بعد از آن لذا سيد مرتضي در بيان آيه شريفه گفته است:
    «ظاهراً آلايه يقتضي نفي الكتابه و القراءه بما قبل النبوه دون ما بعدها و لان التعليل في الايه يقتضي اختصاص النفي بما قبل النبوه لانهم انما برتابون في نبوته لو كان بتحسنها قبل النبوه فاما بعدها فلاتعلق له بالربيه»
    يعني:
    « ظاهراً آيه نفي خواندن و نوشتن قبل از بعثت را مي‌رساند، ما راجع به بعد از بعثت ساكت است. چون علت كه در آيه شريفه براي نفي خواندن و نوشتن ذكر شده است. اختصاص به دوره قبل از پيامبري حضرت رسول(ص) دارد. زيرا اگر آن حضرت قبل از آن كه رداي رسالت و پيامبري بر قامت موزونش داده شود مي‌خواند و مي‌نوشت در آن صورت دشمنان او بهانه‌گيري نموده و آن حضرت را تكذيب مي‌كردند. ولي بعد از بعثت، تمسك به چنين عصاي شكسته جايگاه و ارزشي نخوهد داشت».
    ثانياً اگر قدري جرئت كرده و ترس و وحشت را از خود دور كنيم.خواهيم گفت كه آيه‌اي شريفه سوره عنكبوت، قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را نفي نمي‌كند. بلكه خواندن و نوشتن را نفي مي‌كند بين نكردن و نتوانستن فوق روشن است. آيه مي‌گويد: تو قبل از آن كه مبعوث به رسالت شوي، نمي‌خواندي و با دست خود نمي‌نوشتي، اما اين كه قدرت خواندن و نوشتن را نداشتي، آيه شريفه علي الظاهر دلالت بر آن ندارد. البته اين در حد يك نظريه و احتمال است كه بايد دقت و تأمل بيشتري روي آن صورت گيرد.
    عده ديگر از جريان آغاز وحي استنباط كرده‌اند، كه آن حضرت قبل از آن كه روح و روانش با نور وحي نوارني‌تر شود. قدرت خواندن و نوشتن را نداشته است لذا در صحيح بخاري مي‌خوانيم كه:
    «فجاء‌ه الملك فقال اقراء. قال: ما انا بقاري فاخذني فخطني حتي بلغ مني الجهد. ثم ارسلني فقال: اقرأ، قلت ما نا بقاري. فاخذني فخطنيالثانيه حتي بلغ مني الجهد. ثم ارسلني فقال: اقرأ. فقلت ما انا بقاري فاخذني فخطني الثاثه ثم ارسلني فقال: اقرأ باسم ربك ... فرجح رسول الله»
    حضرت آيت الله سبحاني ترجمه‌اي فارسي متن بالا را اين گونه مي‌آورد:
    « ... تا اين كه در روز مخصوص فرشته‌اي با لوح فرود آمد و آن را در برابر او گرفت و به او گفت: اقرء يعني: بخوان او از آنجا كه امي و درس نخوانده بود، پاسخ داد كه من توانائي خواندن ندارم، فرشته وحي او را سخت فشرد. سپس درخواست خواندن كرد و همان جواب را شنيد، فرشته بار ديگر او را سخت فشار داد. اين عمل سه بار تكرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس كرد مي‌تواند لوح كه در دست فرشته است بخواند در اين موقع آيات را كه در حقيقت ديباچه كتاب سعادت بشر به شمار مي‌رود خواند».
    آنچه از اين متن به دست مي‌آيد. خيالي روشن است خود پيامبر مقدس اسلام تصريح كرده‌اند كه قدرت و توانايي خواندن و نوشتن را نداشته است. اما با توجه به اين كه جبرئيل امين فقط مأمور رساندن پيام خداوند است سؤال كه در ذهن و ضمير انسان به وجود مي‌آيد اين است كه تكرار دستور اقرأ آيا از سوي جبرئيل بوده است يا كلام خداوند؟ كلام خداوند يقيناٌ نيست زيرا اگر خداوند مي‌بود لابد در ابتداء سوره علق، چهار بار، كلمه‌ي اقرء تكرار مي‌شد و حال اين كه احدي چنين ادعاي نكرده‌اند.
    از سوي ديگر جريان آغاز وحي را ابن هشام با جملات و تعبيرات ديگري نقل مي‌كند و مي‌گويد:
    « قال رسول الله(ص) فجاءني جبرئيل و انا ناثم بنمط من ديباج فيه كتاب فقال: اقرء قال: قبت ما اقرء؟ قال: فغتني به حتي ظننت انه الموت، ثم ارسلني قال: اقرء قال: قلت ماذا اقرء باسم ربك ... قال: فقراتها ثم انتهي فانصرف عني و هيبت من نومي»
    يعني
    « پيامبر(ص) مي‌گويد: خوابيده بودم كه جبرئيل همراه با كتاب و يا لوحي نزد من آمد و گفت: بخوان، گفتم: ما اقرأ؟
    چه بخوانم؟(نمي‌توانم خواندن) جبرئيل سخت مرا فشار داد در حدي كه گمان كردم حالت مرگ فرا رسيده است دوباره به من گفت بخوان. گفتم: چه بخوانم؟ باز همان حالت اوليه تكرار شد. بار سوم به من گفت: بخوان، گفتم: چه چيزي را بخوانم؟ گفت: بخوان به نام پروردگارت ... و من خواندم ...»


ادامه دارد...

جواد اکبری

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

جايگاه خاندان پيامبر (ص) در پيوند با پيامبر (ص)1

 

 

نوع اثر :     اهل بيت پيامبر

عنوان :       جايگاه خاندان پيامبر (ص) در پيوند با پيامبر (ص)1

                

منبع :         پايگاه حوزه

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir


 

 

فصل اول
    جايگاه خاندان پيامبر (ص) در پيوند با پيامبر (ص)
    تمام مسلمانان هم بر دوست داشتن خويشان و فرزندان صالح پيامبر (ص) و بزرگداشت آنان، اتفاق نظر دارند و هم در اعتقاد به قداست‏خويشاوندان او كه در زمان پيامبر (ص) مى‏زيستند.و معتقدند ميان آن كه مسلمانى،پيامبرش را دوست‏بدارد ولى خويشان و فرزندان محبوب او را دوست نداشته باشد،تناقض وجود دارد.
    در حقيقت‏بزرگان صحابه با دوستى خويشان شايسته پيامبر (ص) به خدا تقرب مى‏جستند، حتى با دوستان كسانى كه از خاندان ويژه آن حضرت هم نبودند.تاريخ زندگى خليفه دوم خود گواه است كه او در خشكسالى نماز باران مى‏خواند و پس از زارى به هنگام نيايش دست عباس بن عبد المطلب را مى‏گرفت و بلند مى‏كرد و مى‏گفت:«عموى پيامبرت را نزد تو شفيع آورده‏ايم تا خشكسالى را از ما بزدايى،و با باران رحمتت ما را سيراب فرمايى.»و آن قدر نيايش كردند تا باران همه جا را سيراب كرد و آسمان روزها[از ابرها]پوشيده شد (1) .
    خليفه هنگامى به چنين كارى دست زد كه بسيارى از اصحاب حاضر در نماز،هم در اسلام آوردن و هم در هجرت كردن بر عباس پيشى داشتند.زيرا كه عباس آخرين مهاجر پيش از فتح مكه بود.او هنگامى كه پيامبر (ص) در راه مكه بود،هجرت كرد،عباس نه از پيكارگران بدر،و نه از مبارزان نبرد احد است.بنابراين درباره فرزندان وخاندان ويژه پيامبر (ص) و كسى كه پيش از ديگران اسلام آورده بود،و بيش از همه آنها به پيامبر (ص) نزديكتر بود،و در دانش و آگاهى فزونتر و نبرد و فداكاريشان بيش از ديگران بود،چه تصورى داريد؟
    رهبران مذاهب چهارگانه،خاندان پيامبر را (ص) گرامى مى‏داشتند و با دوستى امامان (ع) از فرزندان وى،به پيامبر (ص) تقرب مى‏جستند.امام مالك و امام ابو حنيفه با همه بزرگيشان امام جعفر صادق (ع) را بزرگ مى‏داشتند و از او كسب علم مى‏كردند و جرعه‏نوش درياى دانش او بودند.
    اين موضعگيرى مثبت از سوى بزرگان اسلام در مقابل اعضاى خاندان فرخنده پيامبر (ص) برخاسته از تعاليم پيامبر (ص) و بلكه از قرآن مجيد است،و مورد تاكيد قرار گرفته است.چرا كه پيامبر (ص) به ما دستور داده است تا به هنگام درود فرستادن به او،نام خاندانش را نيز همراه با نام خجسته،وى بياوريم.اكنون كه انجام چنين كارى بر ما واجب است پس بايد آنان را دوست‏بداريم و نيز از ايشان كسب معارف كنيم،و در دلهايمان آنان را در مقامى پس از پيامبر (ص) و در جايگاهى نزديك به او جاى دهيم.
    
    البته خداوند بزرگ به ما امر فرموده است تا بر پيامبرش درود فرستيم و در كتاب حكيمش فرموده است:
    «همانا خداوند و فرشتگانش بر پيامبر (ص) درود مى‏فرستند.اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شما هم درود و سلام مخصوص بر او بفرستيد.» (سوره احزاب آيه 57) پس از نزول اين آيه مسلمانان راجع به چگونگى درود فرستادن بر پيامبر،از آن حضرت پرسيدند.حضرت به آنان تعليم داد چه چيزى را بگويند تا اين واجب قرآنى را ادا كرده باشند بخارى،مسلم،ترمذى،ابن ماجه و نسايى از كعب بن عجره نقل كرده‏اند كه او و جمعى ديگر از پيامبر خدا (ص) درخواست كردند به آنان بياموزد كه هنگام درود فرستادن به او چه بگويند،پيامبر (ص) در جواب فرمود:«بگوئيد:بار خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه توستوده بزرگوارى،خداوندا!بر محمد و خاندانش مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى،همانا تو ستوده بزرگوارى‏» (2) .
    بخارى از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه پيامبر-در حالى كه به درخواست كنندگان تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود فرستند،فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد (ص) بنده و فرستاده‏ات درود فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى.و بر محمد و بر خاندان محمد مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى‏» (3) .
    مسلم از ابو مسعود انصارى روايت كرده است كه پيامبر در مجلس سعد بن عباده در حالى كه به او تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود فرستد،فرمود:«بگوييد:بر محمد و خاندان محمد درود فرست،همان گونه كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى،و بر محمد و بر آل محمد مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم در ميان جهانيان بركت دادى،براستى تو ستوده بزرگوارى‏» (4) .
    نسايى از طلحه به دو طريق نقل كرده است كه كسانى از پيامبر خواستند تا چگونگى درود فرستادن بر او را به آنان بياموزد،پيامبر در حال آموزش فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه تو ستوده بزرگوارى،و بر محمد و بر خاندان او بركت ده همان گونه كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم بركت دادى همانا تو ستوده و بزرگوارى‏» (5) .
    ابن ماجه از عبد الله بن مسعود روايت كرده است كه پيوسته او به مسلمانان مى‏آموخت كه‏موقع درود بر پيامبر بگويند:«...خداوندا!بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه بر ابراهيم و بر خاندان ابراهيم درود فرستادى كه تو ستوده بزرگوارى.بار خدايا!بر محمد و آل محمد مبارك گردان چنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى براستى كه تو ستوده بزرگوارى‏» (6) .
    اين احاديث گواهى مى‏دهند كه پيامبر مسلمانان را مامور كرده است تا هر گاه بر او درود مى‏فرستند بر خاندان او هم درود فرستند،و اين كه درود فرستادن بر آنان متمم درود بر اوست.چه اين درود فرستادن بر وى به هنگام اداى نمازهاى يوميه و يا خارج از نماز باشد.و مسلمانان،پيوسته در نمازهاى يوميه‏شان بر خاندان پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند چنان كه بر خود پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند.
    هنگامى كه پيامبر (ص) به پيروان خود دستور مى‏دهد تا بر خاندان او درود فرستند چنان كه بر خود او درود مى‏فرستند.در حقيقت اين دستور را از جانب خداى بزرگ صادر مى‏كند، چه او پيامبرى است كه از روى هوا سخن نمى‏گويد،بويژه آنگاه كه به مسلمانان امور دينى‏شان را مى‏آموزد.
    زمانى كه خدا و رسولش مسلمانان را مامور مى‏كنند تا بر خاندان محمد درود فرستند همان گونه كه بر شخص محمد (ص) درود مى‏فرستند، (و چه بسا كه مسلمانان به هنگام سخن گفتن يا خطبه خواندن و يا نوشتن،صلوات مى‏فرستند.) به اين خاندان شرافت‏بخشيده و منزلت ايشان را از مقام همه مسلمانان بالاتر برده است و در رتبه‏اى بعد از رتبه پيامبر و نزديكترين افراد به او در ارج و مقام قرار داده است.
    
    آيا اين بزرگداشت‏به خاطر خويشاوندى بود؟
    گاهى تصور مى‏شود كه بزرگداشت‏خاندان پيامبر-با درود فرستادن بر ايشان-تنها به سبب خويشاوندى آنان با پيامبر است،در صورتى كه مطلب از اين قرار باشد،تمايزايشان از ديگران و بزرگداشت آنان تا اين اندازه،اعلان يك اصل برترى قبيله‏اى و امتيازى خواهد بود كه با روح اسلام منافات دارد و شمارى از اصول اسلامى را نقض مى‏كند.
    از جمله اصولى كه بر مبناى اين ادعا برترى قبيله‏اى نقض مى‏شود،اصلى است كه مى‏گويد تمام مردم در پيشگاه خداوند برابرند،براستى از جمله مهمترين هدفهاى رسالت اسلامى نابود كردن حكومت اشرافى و از بين بردن فاصله‏هاى ميان مردم و دستيابى به جامعه‏اى يكپارچه و عارى از فاصله‏هاى طبقاتى بوده است.و قرآن چنين اعلام مى‏كند:«اى مردم ما شما را از مرد و زن آفريديم،و شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد براستى كه ارجمندترين شما در پيشگاه خدا پرهيزگارترين شماست.» (سوره حجرات آيه 12) . پيامبر روز غلبه بر مشركين مكه را روز آغاز برابرى اعلام كرد و فرمود:«اى توده قبيله قريش! خداوند،خودبينى زمان جاهليت و فخر فروشى به پدران را از شما گرفته است،همه مردم از آدم و آدم از خاك است‏».«براستى كه گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست‏» (7) .
    و از جمله اصول،اين است كه خداوند نه كسى از بندگانش را به خاطر كارى كه خويشاوند او-چه خوب و چه بد-انجام داده است،پاداش مى‏دهد و نه مجازات مى‏كند.و قرآن به شرح زير اعلام مى‏فرمايد:«اى مردم از پروردگارتان بپرهيزيد،و هم بترسيد از روزى كه هيچ پدرى فرزند خود را حمايت نكند و هيچ فرزندى از پدر خود پشتيبانى نكند،براستى كه وعده خدا حق است پس زندگانى دنيا شما را نفريبد و فريب دهنده‏اى شما را به خدا مغرور نسازد» (8) .و در آيه ديگر است:«هيچ كسى بار گناه ديگرى را به دوش نمى‏كشد،هر چند گرانبارى خواستار حمل آن باشد،چيزى از آن حمل نشود اگر چه خويشاوند باشد...» (9) .
    از جمله اصولى كه با انديشه برترى جويى قبيله‏اى تناقض دارد،اين است كه خداوند كسى را به خاطر عمل فوق طاقت و بالاتر از حد توان و اختيارش،نه مجازات مى‏كند و نه پاداش مى‏دهد.انتساب فرد به خانواده امرى غير اختيارى است.از اين رو،منطقى و صحيح است كه با اعتقاد به عدالت‏خداوند،معتقد باشيم كه او هيچ كس را به خاطر انتساب به خانواده معينى،بر ديگران برترى نمى‏دهد.براستى كه اسلام در مقابل هر نوع برترى فردى،نژادى، قومى و يا قبيله‏اى ايستادگى مى‏كند،چرا كه اين گونه برترى‏ها به مثابه پاداش يا كيفر بر عمل فراتر از توان شخص است.
    انتساب شخص به يك خانواده،فاميل و يا شخص ساخته خود آن شخص نيست.هيچ يك از ما پيش از ولادت،خانواده،فاميل و يا شخصيت‏خود را انتخاب نكرده‏ايم،بلكه با همان وابستگيها به دنيا آمده‏ايم.بنابراين عقل نمى‏پذيرد كه خداوند كسى را صرفا به سبب انتسابش به خانواده معينى گرامى بدارد و يا خوار بشمارد.چرا كه همه مردم در پيشگاه خداوند يكسانند، و او تمايزى ميان آفريدگان نمى‏گذارد مگر به دليل كار خوب و يا بدى كه به اختيار خود انجام مى‏دهند.بر اين اساس است كه پرهيزگار را شرافت مى‏بخشد و نسبت‏به بندگان گنهكار و بدكار خود او را برترى مى‏دهد.اگر اين اصول صحيح باشد-كه بى‏ترديد صحيح است-پس جمع بين آنها و ميان بزرگداشت‏خاندان پيامبر (ص) و برترى دادن آنان بر ديگران و الزام مسلمانان بر درود فرستادن به ايشان آن هم فقط به خاطر انتسابشان به پيامبر (ص) ،مشكل خواهد بود،تناقضى وجود ندارد.
    
    براى توضيح موهوم بودن اين تناقض يادآور مى‏شويم،كه اين شبهه مبتنى بر دو مقدمه است:
    (1) بزرگداشت‏خاندان محمد (ص) با الزام مسلمانان به درود فرستادن بر ايشان به هنگام صلوات بر او،به اين مطلب برمى‏گردد كه-آنان خويشاوندان حضرت محمد (ص) هستند و انتساب به او دارند-و دليل ديگرى براى اين بزرگداشت جز همان خويشاوندى وجود ندارد.
    (2) ديگر اين كه بزرگداشت آنان به اين دليل با اصول سه‏گانه‏اى كه قبلا گفته شد- (برابرى مردم در پيشگاه خدا،به هيچ كسى ثواب و عقاب به خاطر عمل خويشاوندى از خويشاوندان داده نمى‏شود كسى را نسبت‏به آنچه فوق قدرت او و خارج از اختيارش هست،ثواب و عقاب نمى‏دهند.) -منافات دارد.

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir 

   مقدمه دوم صحيح است و ترديدى در آن وجود ندارد،اما مقدمه اول به دور از صحت است، زيرا ما معتقديم خويشاوندى هيچ كس به پيامبر (ص) او را از كيفر الهى در امان نمى‏دارد. خداوند بهشت را براى هر كس كه فرمان او را ببرد-از هر نژاد-آفريده است،و جهنم را براى هر آن كس كه او را نافرمانى كند;هر چند كه از فرزندان پيامبر (ص) باشد.قرآن مشتمل بر سوره‏اى است كه در نكوهش ابو لهب نازل شده است در صورتى كه او عموى پيامبر است: «بريده باد دستهاى ابو لهب،ثروت و هر آنچه به دست آورده است،عذاب را از او دفع نكند، بزودى در آتش فروزان در آيد،و همسرش هيزم كش است،در حالى كه به گردنش ريسمانى از ليف خرماست‏» (10) .
    
    تمام بنى هاشم از خاندان پيامبر (ص) نيستند
    چيزى كه لازم است‏به طور واضح فهميده شود اين است كه كلمه‏«آل محمد (ص) »شامل همه منسوبان به پيامبر نمى‏شود،چه،آن كلمه بيشتر هاشميان و نيز فرومايگان از نسل حضرت محمد را در بر نمى‏گيرد.اگر چنان بود،نوعى تمايز قبيله‏اى شمرده مى‏شد،زيرا كه بسيارى از افراد منتسب به پيامبر،در خط او گام برنداشتند،و آن گونه كه خواست پيامبر بود به اسلام خدمت نكردند.اگر همگى از اين امتياز برخوردار بودند و لازم بود به هنگام درود بر پيامبر آنان نيز بزرگ داشته شوند،خود نوعى دعوت به طبقاتى كردن جامعه و اعتقاد داشتن به امتيازهاى قبيله‏اى است.و اين مطلب با اصل قرآنى-كه اعلان مى‏كند:برترى در گرو تقواست-متناقض است و اسلام به‏خودى خود دچار تناقض نيست.حقيقت اين است كه مقصود از كلمه‏«آل محمد (ص) »افراد مشخصى از خويشاوندان پيامبر است كه خداوند به دليل دارا بودن فضيلتى آنان را برگزيده است.اين افراد كسانى هستند كه خداوند آنان را نه به سبب قرابتشان با پيامبر،بلكه از آن جهت كه ايشان در بالاترين مراتب فضيلت قرار دارند، برگزيده است.آنان به شيوه صحيح اسلامى زندگى كردند و از كتاب خدا و سيره پيامبرش اطاعت كردند و در رفتار و گفتار از اين دو جدا نشدند.
    
    برترى دادن پيامبر (ص) به آنان،دليل برترى آنان است.
    هنگامى كه پيامبر (ص) به ما فرمان مى‏دهد تا هر گاه بر او درود مى‏فرستيم بر خاندانش نيز درود فرستيم در حقيقت‏بدان وسيله از برترى آنان بر ديگران از نظر علم و عمل و فضيلت،به ما خبر مى‏دهد.اين مطلبى است كه آنان را شايسته چنين بزرگداشتى جاودانه و بى‏مانند، مى‏سازد.براستى كه خداوند عادلتر از آن است كه بنده‏اى را بيهوده و بدون شايستگى رافت‏بخشد.
    آرى،هنگامى كه خداوند بزرگ اعلان مى‏فرمايد كه معيار بزرگى همان تقواست و بلافاصله ما را به گراميداشت اشخاص معينى دستور مى‏دهد،به اين نتيجه مى‏رسيم كه آن افراد-از آن جهت كه پرهيزگارترند-از ديگران والاتر و برترند.به اين ترتيب هيچ گونه تناقضى ميان اصول ياد شده اسلامى و گراميداشت‏خاندان پيامبر (ص) ،نمى‏يابيم،بلكه به هماهنگى كاملى برخورد مى‏كنيم.
    
    تاريخ زندگى آنان گواه بر بلندى مقام آنهاست
    اگر ما از بزرگداشت‏خاندان پيامبر-به دليل درود فرستادن بر ايشان-چنين نتيجه گيرى مى‏كنيم كه آنان سزاوار چنين بزرگداشتى هستند،در حقيقت تاريخ زندگى ايشان است كه اين نتيجه گيرى را تاييد مى‏كند.البته هم اكنون من در صدد نيستم كه راجع به تعيين افراد خاندان پيامبر بحث كنم،بلكه آن را به فصل آينده واگذاشته‏ام،اكنون به اين بسنده مى‏كنيم كه بگويم،تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند بر اين كه على بن‏ابى طالب و همسرش فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسين از خاندان حضرت محمدند و تاريخ زندگى آنان نيز اين برداشت ما را تاييد مى‏كند و هم شايستگى ايشان را به اين گراميداشت‏به ثبوت مى‏رساند.خوانندگان تاريخ اسلام به آسانى مى‏توانند دريابند كه على بن ابى طالب،سرور مجاهدان،قهرمان اسلام، داناترين اصحاب پيامبر،علاقه‏مندترين و پايبندترين فرد به قرآن و اصول آن و مطيعترين فرد به تعليمات پيامبر (ص) بوده است.
    پارسايى او از جنبه‏هاى مادى زندگى مانند مقام،قدرت و ثروت-بطور قطع-بى‏نظير بوده است.زيرا او مردى بود كه در انتخاب اسوه‏هاى برتر،هر جا كه برخوردى ميان آنها و ارزشهاى مادى مى‏ديد،ترديد به خود راه نمى‏داد.
    ژرفا و گستردگى دانش او،حيرت آور است،مضامين‏«نهج البلاغه‏»گواه صحت اين حديث است كه از پيامبر خدا (ص) نقل كرده‏اند كه:«من شهر علمم و على (ع) دروازه آن;پس هر كس آهنگ آن شهر كند،بايد از دروازه آن وارد شود» (11) .
    تاريخ زندگى سه تن ديگر از خاندان محمد (ص) يعنى فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسين (ع) ،خود دليل روشنى است‏بر اين كه ايشان،در بالاترين مراتب تقوا قرار داشتند،و آنان اسوه‏هاى زندگى صحيح اسلامى بودند.
    
    شهادت پيامبر (ص) بر فضيلت آنان
    بر فضيلت اين چهار تن دليلى مهمتر از گواهيهاى پيامبر درباره ايشان وجود ندارد،كه آنان را در بالاترين مراتب عظمت و فضيلت قرار مى‏دهد.زيد بن ارقم از رسول خدا روايت كرده است كه به على،فاطمه،حسن و حسين فرمود:«با هر كسى كه با شما در صلح و سازش باشد در صلحم و با هر كه با شما در ستيز باشد در ستيزم‏» (12) .معقول نيست كه پيامبر با هر كه محارب با على،فاطمه،حسن و حسين است در جنگ باشد مگروقتى كه هر يك از آنان ملازم با حق و از آن جدايى ناپذير باشند.پيامبر بزرگتر از آن است كه با دشمنان اين چهار تن دشمنى كند در حالى كه آن دشمنان بر حق باشند.
    حبشى بن جناده نقل كرده است كه او خود از رسول خدا شنيد كه مى‏فرمود:«على از من است و من از او،و بجز على كسى حقى را از طرف من ادا نمى‏كند» (13) .
    طبيعى است كه مقصود پيامبر (ص) آن نبوده است كه على را-به خاطر خويشاوندى با خود-بر ديگران امتياز بخشد.عباس عموى پيامبر (ص) بوده است،ديگر هاشميان و در ميان آنان جعفر بن ابى طالب،همان خويشاوندى را با پيامبر (ص) داشتند كه على (ع) داشت.اگر خويشاوندى سبب امتياز بود،بايد هر كدام از آنها شايسته اداى حق از جانب رسول خدا (ص) مى‏بودند،در صورتى كه او خود فرموده است:«جز على،كسى از جانب من حقى را ادا نمى‏كند. »و آن نيست جز آن كه على (ع) براى اداى حق از سوى پيامبر (ص) و مشابهت‏با او،واجد استعدادهاى طبيعى بوده كه ديگر مسلمانان از آنها بى‏بهره بوده‏اند.در حديث است كه سعد بن ابى وقاص هنگامى كه معاويه مقام على (ع) را نكوهش مى‏كرد-به او گفت:آيا اين حرف را درباره مردى مى‏گويى كه از پيامبر خدا (ص) درباره او شنيدم،كه مى‏گفت:«هر كسى را كه من سرور اويم،پس على سرور اوست.»و شنيدم به او مى‏فرمود:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى،جز اين كه پس از من هيچ پيامبرى نخواهد آمد» (14) .
    رسول خدا،منزلتى به على بخشيده كه به هيچ كس ديگر نداده است،در عبارت اول او را صاحب اختيار هر مرد و زن مسلمان قرار داده است چه آن كه قرآن به صراحت مى‏گويد: پيامبر از خود مؤمنان بر ايشان سزاوارتر است و اين عبارت پيامبر (ص) همان جايگاه را به على اعطا مى‏كند پس او صاحب اختيار تمام كسانى است كه رسول خدا صاحب اختيار آنهاست.


 

ادامه دارد...

جواد اکبری

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) در نگاه شاهد آن ايام1

 

عنوان : پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) در نگاه شاهد آن ايام1

صاحب اثر : ---

منبع : پايگاه تبيان

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 


 

     علل موفقيت پيامبر اکرم (ص) در زمان حکومت
    
    شمه‏ اى از حالات فرصت طلبان عصر پيامبر اكرم (ص)
    
    شرايط حاد و تاسف بار بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص)
    
    پيامدهاى رحلت از لسان مبارک حضرت زهرا (س)
    
    گروه هاى فرصت طلب
    
    ويژگى‏هاى فرصت ‏طلبان
    
    
    
    رحلت پيامبر اكرم (ص) براى حكومت اسلامى و امت اسلام حادثه‏اى سخت و جانسوز بود . چنانكه اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد:
    
    « بابي انت و امي يا رسول الله (ص) لقد انقطع بموتك ما لم ‏ينقطع بموت غيرك من النبوة والانباء و اخبارالسماء . خصصت ‏حتى صرت مسليا عمن سواك و عممت ‏حتى صار الناس فيك سواء و لولا انك امرت بالصبر و نهيت عن الجزع، لانفدنا عليك ماءالشؤون . و لكان الداء مماطلا و الكمد محالفا و قلالك . . . (1) ؛ پدر و مادرم فدايت اى پيامبر خدا، با مرگ تو رشته‏اى پاره شد كه در مرگ ديگران چنين قطع نشد و آن نبوت و فرود آمدن پيام و اخبار آسمانى بود . مصيبت تو ديگر مصيبت ديدگان را تسلى دهنده ست ‏يعنى پس از مصيبت تو ديگر مرگ ها اهميتى ندارد . و از طرفى اين يك مصيبت همگانى است كه عموم مردم به خاطر تو عزادارند . اگر نبود كه امر به صبر و شكيبايى فرموده‏اى و از بى‏تابى نهى نموده‏اى آنقدر گريه مى‏كردم كه اشك هايم تمام شود . و اين درد جانكاه هميشه در من مى‏ماند و حزن و اندوهم دائمى مى‏شد. كه همه اينها در مصيبت تو كم و ناچيز است.»
    
    سختى مصيبت رحلت پيامبر به قدرى بود كه امام على مى‏فرمايد: « فضجت الدار الافنية(2)؛ گويا در و ديوار خانه فرياد مى‏زد.»
    
    
    
    علل موفقيت پيامبر اکرم (ص) در زمان حکومت
    
    شايد تصور آن روز براى خيلى‏ها امرى مشكل به نظر مى‏رسيد، چرا كه پيامبر توانسته بود در مدت كمى علاوه بر ايجاد الفت و اخوت و صفا و صميميت ‏بين مردم، حكومتى عدل گستر و نظامى قانونمند را پى ريزى كند كه مردم خصوصا طبقه عامه از آن بهره‏ مند باشند.
    
    چنانكه حضرت اميرمؤمنان(ع) مى‏فرمايد: « فانظروا الى مواقع نعم الله عليهم حين بعث اليهم رسولا . فعقد بملته طاعتهم . و جمع على دعوته الفتهم، كيف نشرت النعمة عليهم جناح كرامتها و اسالت لهم جداول نعمتها والتفت الملة بهم فى عوائد بركتها فاصبحوا فى نعمتها غرقين . و فى خصرة عيشها فكهين . قد تربعت الامور بهم فى ظل سلطان قاهر . و آوتهم الحال الى كنف عز غالب، و تعطفت الامور عليهم فى ذرى ملك ثابت . فهم حكام على العالمين و ملوك فى اطراف الارضين يملكون الامور على من كان يملكها عليهم، و يمضون الاحكام فيمن كان يمضيها فيهم لاتغمزلهم قناة ولا تقرع لهم صفاة (3) ؛ حال به نعمت هاى بزرگ الهى كه به هنگامه بعثت پيامبر اسلام (ص) بر آنان فرو ريخت ‏بنگريد . كه چگونه اطاعت آنان را دين خود پيوند داد . و با دعوتش آنها را به وحدت رساند. چگونه نعمت‏هاى الهى بال هاى كرامت‏ خود را بر آنان گستراند و جويبارهاى آسايش و رفاه برايشان روان ساخت و تمام بركات آيين حق، آنها را در بر گرفت در ميان نعمت‏ها غرق شدند و در خرمى زندگانى شادمان . امور اجتماعى آنان در سايه حكومت اسلام استوار شد . در پرتو عزتى پايدار آرام يافتند و به حكومتى پايدار رسيدند . آنگاه آنان حاكم و زمامدار جهان شدند و سلاطين روى زمين گرديدند و فرمانرواى كسانى شدند كه در گذشته حاكم بودند و قوانين الهى را بر كسانى اجرا مى‏كردند كه مجريان احكام بودند و در گذشته كسى قدرت درهم شكستن نيروى آنان را نداشت و هيچ كس خيال مبارزه با آنان را در سر نمى‏پروراند .»
    
    
    
    شمه‏اى از حالات فرصت طلبان عصر پيامبر اكرم (ص)
    
    شرايط قبل از اسلام و حتى بعد از حكومت اسلامى پيامبر به گونه‏اى نبود كه تمام كسانى كه در جزيرة‏ العرب آن روز مى‏زيستند از جان و دل تسليم اوامر حكومت نبوى شوند و چه بسا بودند كسانى كه نه از سر تسليم بلكه از ناچارى به بيعت‏ حكومت‏ حضرتش درآمده بودند . و حتى كسانى كه در حيات حضرت نتوانستند كارى كنند .
    
    چنانكه امام على (ع) مى‏فرمايد: « فاراد قومنا قتل نبينا واجتياح اصلنا و هموا بنا الهموم و فعلوا بنا الافاعيل و منعونا العذب واحلسونا الخوف واضطرونا الى جبل وعر واوقدوا لنا نارالحرب فعزم الله لنا على الذب عن حوزته والرمى من وراء حرمته (4) ؛ خويشاوندان ما از قريش مى‏خواستند پيامبرمان (ص) را بكشند و ريشه ما را درآورند و در اين راه انديشه‏ها از سر گذراندند و هر چه خواستند نسبت ‏به ما انجام دادند. و زندگى خوش را از ما سلب كردند . و با ترس و وحشت‏ به هم آميختند و ما را به پيمودن كوه‏هاى صعب العبور مجبور كردند و براى ما آتش جنگ افروختند . اما خدا خواست كه ما پاسدار دين او باشيم و شر آنان را از حريم دين بازداريم .
    
    آنان منتظر رحلت پيامبر بودند تا بتوانند به مطامع نفسانى خود دست‏ يازند .
    
    چنانكه امام على (ع) خطاب به برادرش عقيل نوشتند: « فدع عنك قريشا و تركاضهم في الضلال و تجوالهم فى الشقاق و جماحهم في التيه، فانهم قد اجمعوا على حربي كاجماعهم على حرب رسول الله (ص) قبلي ... (5) ؛ قريش را بگذار تا در گمراهى بتازند و در جدايى سرگردان باشند . و با سركشى و دشمنى زندگى كنند همانا آنان در جنگ با من متحد شدند آنگونه كه پيش از من در نبرد با رسول خدا (ص) هماهنگ بودند.»
    
    البته بيانات پيامبراكرم (ص) در حق اميرالمؤمنين و در راس آنها در غدير خم توانسته بود از شدت و حدت آن بكاهد .
    
    چنانكه حضرت زهرا سلام الله عليها فرمودند:
    
    «... كانكم لم تعلموا ما قال يوم غدير خم، والله لقد عقد له (على عليه‏السلام) يومئذ الولاء ليقطع منكم بذلك منها الرجاء ... (6) ؛ گويا از آن چه رسول خدا (ص) در روز غدير خم فرمود، آگاهى نداريد؟ سوگند به خدا كه ايشان در آن روز ولايت و رهبرى امام على (ع) را مطرح كرد و از مردم بيعت گرفت تا اميد شما فرصت طلبان تشنه قدرت را قطع نمايد.»
    
    گروهى نيز توان و توفيق معرفت پيامبر و حكومت ‏حضرتش را پيدا نكرده بودند . چنانكه خداوند متعال مى‏فرمايد:
    
    « قالت الاعراب آمنا، قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فى قلوبكم‏.» (7)
    
http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

    
    
    شرايط حاد و تاسف بار بعد از رحلت پيامبر اكرم (ص)
    
    اين عوامل و عواملى ديگر دست ‏به دست هم داده بود تا بعد از رحلت پيامبر اكرم جامعه آن روز با مشكلات خاصى مواجه شود. چنانكه امام على (ع) مى‏فرمايد:
    
    «... حتى رايت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام، يدعون الى محق دين محمد (ص) فخشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فيه ثلما او هدما تكون المصيبة به اعظم من ولايتكم ... (8) ؛ تا آنجا كه ديدم گروهى از اسلام بازگشته، مى‏خواهند دين محمد (ص) را نابود سازند. پس ترسيدم كه اگر اسلام و طرفدارانش را يارى نكنم، رخنه‏اى در آن بينم يا شاهد نابودى آن باشم كه مصيبت آن بر من سخت‏تر از رها كردن حكومت‏ بر شماست.»
    
    
    
    پيامدهاى رحلت از لسان مبارک حضرت زهرا (س)
    
    در اين مقال بنابر آن است كه پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) از نگاه تنها يادگارش، حضرت فاطمه سلام الله عليها بيان شود. او كه بضعة الرسول است (9) و به تعبير امام على (ع) بقية النبوة (10) است و به اعتراف ديگران، خيرة النساء و ابنة خير الانبياء، صادقة في قولك، سابقة في وفور عقلك است. (11)
    
    او كه خليفه اول در جمع مردم مدينه درباره‏اش چنين گفته است: انت معدن الحكمة و موطن الهدى و الرحمة و ركن الدين و عين الحجة است. (12)
    
    و حتى عايشه نيز گفته است: « ما رايت احدا كان اصدق لهجة من فاطمة الا ان يكون الذي ولدها. » (13)
    
    او كه هم مردمان مكه و مدينه را ديده و هم شاهد حيات پيامبر اكرم (ص) بوده و هم در كنار پيامبر و حضرت امير(ع) حوادث ريز و درشت عصر نبوت و روزهاى بعد از رحلت و حوادث تلخ و دردناك آن ايام كوتاه را به دقت زير نظر داشته است . آرى او مى‏تواند پيامدهاى تاسف بار رحلت پيامبر را خوب بيان كند . در اينجا به مواردى از آنها مى‏پردازيم:
    
    آن حضرت در خطبه فدكيه (14) و خطبه‏اى كه بعدا در جمع زنان مدينه كه به عيادت ايشان آمده بودند (15) ايراد فرموده‏اند، پيامدهاى رحلت پيامبر را بيان مى‏كنند از جمله آنها عبارتند از:
    
    1. ايجاد ضعف و سستى در ميان مردم .
    
    استومع وهنه « يا وهيه.‏» (16)
    
    حضرت در خطبه‏اى كه در حضور زنان مدينه كه به عيادت ايشان آمده بودند نيز اين امر را تذكر دادند و با تاسف فرمودند:
    
    « فقبحا لفلول الحد واللعب بعد الجد و قرع الصفاة (17) ؛ چه زشت است ‏سستى و بازيچه بودن مردانتان پس از آن همه تلاش و كوشش .»
    
    2. تفرقه و اختلاف به وجود آمد .
    
    «استنهر فتقه وانفتق رتقه (18) ؛ تشتت و پراكندگى گسترش يافت . و وحدت و همدلى از هم گسست.»
    
    استنهر از نهر به معناى وسعت و زيادى است، فتق به معناى جدايى و پاره پاره شدن است. انفتق از انفتاق يعنى شكافتن و رتق هم به معناى همبستگى و اتحاد است .
    
    در قرآن كريم نيز آمده است كه: «ان السموات والارض كانتا رتقا ففتقناهما (19) ؛ (آيا كافران نديدند) كه آسمان ها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم .»
    
    3. اميد و آرزوهاى مسلمانان به نااميدى تبديل شد.
    
    آنان كه به پيامبر اكرم (ص) و احكام عاليه اسلام ناب حضرتش دلخوش كرده بودند از نعمت دين الهى و حكومت اسلامى بهره ‏مند گشته بودند. اكنون با ديدن حوادث بعد از آن حضرت مايوس شده و اميدشان به ياس مبدل گشت .
    
    « واكدت الامال‏.» (20)
    
    4 . به حريم پيامبر بى ‏حرمتى شد .
    
    « اضيع الحريم و ازيلت الحرمة عند مماته (21)؛ هنوز جسد مبارك پيامبر بر زمين است. در اجتماع سقيفه (22) بدون نظرخواهى از خاندان پيامبر به تعيين جانشين براى آن حضرت مى‏پردازند. و حق اهل بيت‏ حضرتش را ضايع مى‏كنند .
    
    چنانكه حضرت على(ع) مى‏فرمايد:" فوالله ما كان يلقى فى روعى، ولا يخطر ببالى ان العرب تزعج هذا الامر من بعده (ص) عن اهل بيته ولا انهم منحوه عني من بعده" (23) ؛ به خدا سوگند نه در فكرم مى‏گذشت و نه در خاطرم مى‏آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بيت او بگرداند. يا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت‏ باز دارند.»
    
    و حتى در لحظات واپسين عمر حضرت و هنگام رحلت ايشان، هنگامى كه قلم و لوحى طلب فرمودند به آن حضرت بى‏ حرمتى كردند و نداى " فانه يهجر" سر دادند. (24)
    
    و مدتى هم از رحلت ‏حضرت نگذشت كه به در خانه تنها يادگارش آمدند و چه بى ‏حرمتي ها كه نكردند. چنانكه حضرت زهرا فرمود: يا ابتاه يا رسول الله هكذا كان يفعل بحبيبتك وابنتك ... . (25)
    
    يا ابتاه يا رسول الله ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب وابن ابى قحافة (26) ؛ بابا اى رسول خدا پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابى قحافه چه بر سر ما آمد. (27)
    
    5 . خط نفاق و دورويى آشكار شد .
    
    « ظهر فيكم حسكة النفاق.‏» (28)
    

 

ادامه دارد...

جواد اکبری


.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥

فضايل رسول الله(ص)۲

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       فضايل رسول الله(ص)۲

صاحب اثر : ---

                 

منبع :    كتابخانه آستانه مقدسه حضرت معصومه(س) ـشماره: 688

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

                                     


    فضيلت پنجاهم;
       حوض كوثر از مخصوصات آن حضرت است. خداوند تبارك و تعالى مى فرمايد: (انا اعطيناك الكوثر...)(30)
    
    
    فضيلت پنجاه و يكم;
       مقام محمود از براى ذات آن حضرت[ است].خداوند مى فرمايد: (عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا)(31)
    
    
    فضيلت پنجاه و دوم;
       درچه[درجه] وسيله اوراست; فرموده: ((سلوالله لى الوسيله.))(32)
    
    عرض كردند: وسيله چيست؟ فرمودند: اعلإ درچه[ درجه] بهشت است.
    
    
    فضيلت پنجاه و سوم;
       در تاريكى چنان ديدى كه در روشنائى.
    
    فضيلت پنجاه و چهارم;
       شئامت كه از افعال شيطان است, از براى آن حضرت نبود.
        
    فضيلت پنجاه و پنجم;
       مكس[مگس] در بدن مباركش نمى نشست.
        
    فضيلت پنجاه و ششم;
       خلق مباركش از تمام بشر بهتر بود. خدا مى فرمايد: (و انك لعلى خلق عظيم. )(33)
        
    فضيلت پنجاه و هفتم;
       در خلقت و تناسب اعضإ از خلق, اولين و آخرين بود.
    
    فضيلت پنجاه و هشتم;
       در صحف و كتب انبيإ مژده ظهور آن حضرت وارد شده, و اهل سير آن را به ساير گويند.
    
       فضيلت پنجاه و نهم;
        معجزات پيغمبران تمام از براى آن حضرت بود.
    
        فضيلت شصتم;
       خداوند عز اسمه مى فرمايد: اگر نه محمد بودى آدم و بهشت و دوزخ را نيافريدم. به تحقيق كه از عرش, عرش را ايجاد كردم بى قرار و مضطرب بود; بر آن نوشتم لا اله الا الله محمد رسول الله قرار گرفت.
    
    مروى است كه از حضرت مقدس سوال كردند كه: يا رسول الله! افضليت و شرافت درجه فضل و كمال در حسن و جمال شما راست يا حضرت يوسف را؟ حضرت فرمودند: ((هو اصبح منى و انا اصلح منه.))
    
    به نام يوسف قرعه حسن و جمال آمده كه فتنه عالميان شنود. علم و فضل و كمال وخوش خوئى را به ما ارزانى داشتند كه تا رحمت عالميان گشتم (و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين.)(34) كه جبرئيل امين از سدره المنتهى در رسيد و عرضه داشت: يا رحمه للعالمين! در آسمان, يوسف و نور تو را قرعه زدند, حسن جمال يوسف(ع) را رسيد اما بها و نور شرف و قوت و شجاعت و فر هيبت و غرو همت و زهد و عبادت و حوض و شفاعت و مسئلت و اجابت و قبول و دعوت قرآن و قبله و امانت و ديانت و فراست و ايمان و فضل و احسان و رضاى و صبر و قناعت و شكر و حمد و ذكر و جزإ وافى و كإس اروى و لوإ حمد و حوض مورد مقام محمود و محضر شهود و دار سلام و دلداران كرام و رفعت انام و حسب شريف ويست معروف و شجره مباركه و شجره راسخه و علو درجات و زبان فصيح و كلام مليح و دل حضور و تن صبور و كرم ظاهر و شرف فاخر و كف بذل جود و صف ركوع و سجود و اقسام شريعت و اعلام طريقت و احكام حقيقت و بلد محرم و مسجد معظم و حج و احرام و زمزم و نماز بيتوته و زكوه مفروضه و روزه رمضان و خواندن قرآن و جمع و جماعت و تهليل و تمجيد و علم و وقار و شفاعت و استغفار و بزرگى و مهترى و مهر و مهر انگشترى و سرورى برهمه انبيإ و صد هزار هزار چندين تو را دادند يارسول الله!
    
    عارفى لطيفه گفته است: اگرچه جمال يوسف(ع) پرده برداشتند, زنان مصر دست ها ببريدند اما هنوز از جمال محمدى(ص) پرده برنداشتند كه هزار مردان مرد زنارها بريدند. اگر امروز در صفت ناقصان عقول پرده از جمال يوسف برداشتند, دست ها بريدند; فردا را در صف رجال الله پرده از جمال محمدى(ص) برداشتند مى شود صدهزار هزار كرور. بلكه تمام عاصيان امت از دوزخ بگذرند چنانچه وارد است كه در آن شب, قرب و كرامت آن سلطان اقليم رسالت خطاب مستطاب رب الارباب جل جلاله به جبرئيل در رسيد كه: اى جبرئيل! محمد(ص) را در هفتاد هزار پرده عزت ستورى گردانيده ايم امشب يك پرده از آن پرده ها را بردار تا نظاره كيان عالم بالا حسن و جمال محمدى را(ص) نظاره كنند. چون جبرئيل به امر رب جليل يك پرده از هفتاد هزار پرده از جمال با كمال محمد(ص) برداشت, نورى پديد آمد كه در پرتو آن نور, نه عرش را نور ماند و نه كرسى را و نه آفتاب و نه ماه را و نه ستاره و نه كروبيان عالم قدس را. بعد خطاب آيد كه: اى محمد! تا چند غم امت خورى! امشب يك پرده از هفتاد هزار پرده از جمال تو برداشتيم; نور, قمر, آفتاب, عرش, كرسى, لوح, قلم, ممسه را مضمحل, نابود و ناچيز كرد; فردا كه در عرصات قيامت كه اين هفتاد هزار پرده پرداريم اگر معاصى و ذلات و هفوات امتت در جنب آن ناچيز گردد چه عجب ((الحمدلله الذى جعلنى من امه محمد صلى الله عليه و آله.))(35)
    
    
    فضيلت شصت و يكم;
    
    در ولادت حضرت نبوت مآب ـ صلى الله عليه و آله ـ و بعضى از علامات و معجزات درحين ولادت, از احاديث و اخبار; چون يك ماه از حمل آمنه, والده آن حضرت گذشت, آسمان و زمين و نباتات و جمادات يكديگر را بشارت مى دادند. و چون دو ماه از حمل آن حضرت گذشت, ملكى از آسمان و زمين ندا داد كه: صلوات فرستيد بر محمد و آله, او استغفار كند بر امت او. چون سه ماه گذشت,[ ... ] از سفر شام مراجعت مى كرد چون نزديك به مكه معظمه رسيد, ناقه او از براى سجده سر برزمين نهاد]...] . به تندى برآمد, ناگاه هاتفى ندا در داد كه: مگر نمى بينى جمله افرش را كه سجده شكرانه كنند براى پيغمبر(ص) كه به وجود مىآمد؟ و چون چهار ماه گذشت, زاهدى از طايفه روانه مكه شد; در راه طفلى را ديد كه به رو درافتاده هرچند او را برداشت باز به سجده درافتاده; هاتفى ندا زد كه: دست از او بردار كه به سجده شكر در افتاده از براى مولود پيغمبر برگزيده. چون پنج ماه برگذشت, همان زاهد به خانه خويش مراجعت كرد. خانه خويش را ديده كه زلزله در افتاده است واز سكون بازمانده و بر محراب آن نقش شده است كه: اى اهل صوامع! ايمان آريد به خدا و رسول او محمد(ص) كه نزديك شد ظهور آن حضرت. زاهد از ديدن اين كلمات با بركات, ايمان آورد.

چون ماه ششم منقضى شد, اهل مدينه طيبه به قانون خويش كه هرسال عيد مى كردند, در عيدگاه خودشان حاضر مى شدند و درختى داشتند كه در اين روز نزد آن درخت اجماع مى كردند و آن درخت را ستايش و پرستش مى كردند و خوش مى نواختند در اين روز. چون نزد درخت مجتمع شدند, آوازى از آن درخت برآمد كه: (جإالحق و ذهق الباطل ان الباطل كان زهوقا)(36) مردم از آن صدا به هم برآمده, به سراى خويش شتافتند. در ماه هفتم سواد بن قارب نزد عبدالمطلب آمد, گفت كه: ديشب در ميان خواب و بيدارى ديدم كه درهاى آسمان گشوده و ملائك پى در پى در زمين نزول مى كردند و مى گفتند: زينت كند[ كنيد] زمين را كه نزديك شد ظهور محمد(ص) كه رسول خداست به سوى كافه خلق. چون ماه هشتم برآمد, ماهى طموسا نام داشت در بحراعظم; بر دم خويش بايستاد, ملكى او را گفت كه: اى ماهى, چه مى شود تو را كه بحر را متاطم ساخته؟ گفت: پروردگار من آن گاه كه مرا آفريد, فرمود كه: چون محمد(ص) ظهور كرد, امت او را دعا كن.

 پس از براى دعا كردن به حركت آمدم. و در ماه نهم ده هزار ملك از آسمان فرود آمدند; هر يك قنديلى از نور به دست داشتند كه بر آن نوشته بود: لااله الا الله محمد رسول الله. و به دور مكه معظمه چهار صف زدند و مى گفتند: اين نور محمد است. بالجمله حضرت به ظاهر متولد شد و بر خلاف همه مولود, از پا فرود آمد و به طرف كعبه معظمه به سجده در افتاد. نورى از فرق مباركش ساطع گشت كه آسمان و زمين روشن شد; قصرهاى شام و يمن و فارس مشاهده افتاد كه مانند آتش افروخته درخشان بود. مرغان هوا به دور كعبه جمع شدند و كوه ها به جانب كعبه مشرف شدند و اصنام و اوثان شكسته, به رو در افتادند. بت پرستان جمع آمد[ند] آن بسا بزرگ را به چندين دفعه نصيب كردند, قرار نگرفت, به رو در افتاد, درهم شكسته. در اين هنگام ابر سفيدى نمايان گرديد, آن حضرت را فرو گرفت ندائى در رسيد كه: ((طوفوابمحمد شرق الارض و غربها و البحار لتعرفوه باسمه و نعته و صورته))(37) يعنى; بگردانيد محمد(ص) را به مشرق و مغرب و درياها تا همه خلق, او را به نام و صفت و صورت بشناسند. مروى است كه بعد از سه روز عبدالمطلب, محمد را در آغوش گرفت به خانه مكه در آورد و چون به درخانه رسيد, آن حضرت معجز بيان فرمود: ((بسم الله و بالله)) كعبه معظمه به سخن در آمد و در جواب گفت: السلام عليك يا محمد! هاتفى آواز داد كه: (جإ الحق و زهق الباطل)
    
    از جمله علامات و شرافت آن شب با بركت و ميمنت, اين كه سير ابليس لعين و تمام شياطين از عروج به فلك منقع[ منقطع] شد و كاهنان از همراه او جدا و دور افتادند و خبارء غيب موقوف شد و كردار سحره علم قيافه محو شد و در همان شب چهارده كنگره از ايوان كسرى افتاد و طاق ايوان شكافته شد و هم در آن شب آتشكده فارس كه دو هزار سال قبل از آن روشن بود, خاموش شد. شهب و ثواقب و آثار عجيب و غريب در آسمان پديدار بود.
    
    نكته: بدان كه هريك از پيغمبران را خلوت خانه اى بود كه در آن خلوت از نفس خود رسته و به حق پيوسته; بودند از آن جمله, حضرت موسى(ع) را خلوت گاه طور بود كه ظاهرش به مطالعه ((انظر الى جبل))(38), باطنش به مشاهده انوار خلوت گاه. حضرت عيسى(ع[ (در] فلك چهارم بود; چشمش با ملائكه همراز, جانش به عالم قدس به حق تعالى دمساز (بل رفعه الله اليه)(39) خلوت گاه حضرت ابراهيم(ع) درون آتش, بود ظاهرش به آتش مشغول و سرش به حضرت جل و علا مكاشف و به اين كلمه متكلم: (انى داهب الى ربى سيهدين.)(40)

 اما خلوت خانه رسالت ـ صلى الله عليه و آله ـ آن بود كه چون خواستند از ماسوى خلاصش سازند و سرش تمامى از غير خود باز دارند, به مقام قرب به اين كنايه فرمودند كه: (دنى فتدلى فكان قاب قوسين او ادنا)(41), آن بود كه نفس نفيس آن حضرت(ص) به ذات مقدس مشغول شد و در آن فرا نفسى برآورد كه ((التحيات لله و الصلوات و الطيبات)).(42) چون عرض تحيت فرمود, به تشريف سلام از حضرت ملك علام مشرف گشت و به خلعت بركت و رحمت مخصوص شد كه ((السلام عليك ايها النبى و رحمه الله و بركاته.))(43) خطاب آمد كه: يا محمد! بنشين و خاموش باش. همه پيغمبران را ايستادن بود تو را نشستن. نشستن آن ها را گفتن بود تو را شدن. همه گفتن, ماشنيديم اكنون تو بشنو, ما بگوييم همه كس راز خود با حبيب خود گفتند من راز خود با تو مى گويم: ((فااوحى الى عبده ما اوحى))(44)
    
    بياور بزم او از مايكى رمزى ز من بشنو
    
    و ز آن اسرار ما اوحى عجب طور سخن بشنو
    
    جوابى مى رسد هردم بگوش من از آن عالم
    
    كه من رازتو بشنيدم تواكنون رازمن بشنو
    
    فى شهر جمادى الاولى سيزد هم, تمام شده است. ...
    
    

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

جواد اكبري


    منابع تصحيح:
    
    1
. بحارالانوار, ج 16, ص 406, ح 1. (لولاك لما خلقت الافلاك.)
       2. آل عمران / 81.
      3. بقره / 25.
       4. هود / 48.
       5. همان / 76.
       6. اعراف / 144.
       7. ص / 26.
       8. مريم / 7.
       9. همان / 12.
       10. مائده / 110.
       11. انفال / 64.
       12. مائده / 41 و 67.
       13. احزاب / 14.
       14. نور / 63.
       15. بلد / 1.
       16. حجر / 72.
       17. يس / 3ـ1.
       18. نجم / 1.
       19. بحارالانوار, ج 8, ص 27, ح 1.
       20. انبيإ / 107.
       21. فتح / 1.
       22. بحارالانوار, ج 16, ص 325, ح 19... اسماعيل واصطفى من كنانه واصطفى من كنانه قريشا واصطفى من قريش بنى هاشم واصطفانى من بنى هاشم.
       23. آل عمران / 110.
       24. بحارالانوار, ج 2, ص 225, ح 3.
       25. همان, ج 7, ص 130, ح 1 وج 8, ص 22, ح 15 البته اكثرالنبيين و...
       26. حجرات / 2.
   
    27. بحارالانوار, ج 16, ص 326, ح 22. (انا اول شافع و اول مشفع)
       28. بحارالانوار, ج 16, ص 402, ح 1.
       29. بحارالانوار, ج 39, ص 230, ح 7.
       30. كوثر / 1.
       31. اسرإ / 79.
       32. با اين عبارت: اذا سالتم الله فإسالوا الى الوسيله, (بحارالانوار, ج 7, ص 326, ح 2.
       33. قلم / 4.
       34. انبيإ / 107.
       35. مستدرك الوسائل, ج 5, ص 393 و بحارالانوار, ج 83, ص 282.
       36. اسرإ / 81.
   
    37. روضه الواعظين, ج 1, ص 68 و بحارالانوار, ج 65, ص 273.
       38. اعراف / 143.
       39. نسإ / 158.
       40. صافات / 99.
       41. نجم / 9
       42. بحارالانوار, ج 84, ص 208, ح 3.
       43. در پايان همه نمازها.
       44. نجم / 10.

 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

عصمت پيامبر (ص) پيش از بعثت۲

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       عصمت پيامبر (ص) پيش از بعثت۲

صاحب اثر : ---

                 

منبع :    سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

 

  آيه سوم: «و كذلك او حينا اليك رَوحاً مِنْ امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب ولا الايمان ولكن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا وانك لتهدى الى صراط مستقيم» (شورى - 52).
    : «بر تو نيز بسان گذشتگان از پيامبران، روحى را به فرمان خود وحى كرديم و تو پيش از آن نمى‏دانستى كه كتاب و ايمان چيست؟ ولى آن نورى را قرار داديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم با آن هدايت مى‏كنيم، تو نيز به راه راست هدايت مى‏نمايى».
    مخالفان عصمت جمله «ما كنت تدرى ما الكتاب ولا الايمان» را شاهد بر آن گرفته كه پيامبر (ص) پيش از وحى، فاقد ايمان بود، و در سايه وحى ايمان آورد، و حال فاقد ايمان، از نظر عصمت، روشن است .


    اين گونه افراد، پيشداورانى هستند كه قبلاً مدعا را مى‏سازند سپس به دنبال دليل آن مى‏روند وگرنه با اندكى دقت در مفاد آيه با توجه به آيات مشابه، مى‏توان به هدف آيه پى برد، و از جدال و ستيز با رجال وحى و آموزگاران الهى يعنى زبده‏ترين انسانهاى جهان، دست برداشت اينك قبلاً نكاتى را يادآور مى‏شويم:
    نكته اول: از «روح» كه به پيامبر وحى شده است همان قرآن است و اگر خدا قرآن را روح مى‏خواند براى اين است كه قرآن مايه حيات اخروى انسان است، همان طور كه روح در اين جهان مايه حيات دنيوى است و قرائن موجود در خود آيه و ما قبل آن، اين معنى را كاملاً تأييد مى‏كنند.


    زيرا مهم‏ترين محور بحث در سوره شورى همان مسأله «وحى الهى» است كه به صورت يك فيض معنوى از آغاز آفرينش انسان تا زمان پيامبر خاتم (ص)، جريان داشته است. 5
    گذشته براين، در آيه ما قبل، طرق سه گانه سخن گفتن خدا با پيامبران مطرح گرديده چنان كه مى‏فرمايد:
    «و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحياً او من وراء حجاب او يرسل رسولاً فيوحى باذنه مايشاء انه علىّ حكيم» (شورى - 51)
    : «در شأن خدا نيست كه با بشرى سخن بگويد مگر از طريق وحى (القاء به قلب) يا از پشت حجاب (همان گونه كه با موسى در طور سخن گفت) و يا رسولى (مانند جبرئيل) مى‏فرستد كه به اذن او (خدا) آنچه را بخواهد وحى مى‏كند او بلند مقام و حكيم است».
    علاوه بر اين آيه «وحى كردن روح را» بر پيامبر، بر وحى روح بر ساير پيامبران عطف مى‏كند و مى‏فرمايد: «و كذلك او حينا روحاً من امرنا»: يعنى همچنان كه بر پيامبران پيشين وحى كرديم بر تو نيز به فرمان خود وحى نموديم. از اينكه وضع پيامبر را بر وضع پيامبران پيشين عطف مى‏كند و مى‏فرمايد: بر تو نيز مانند گذشتگان «روحى» وحى كرديم، مى‏توان به خوبى حدس زد كه مقصود از «روح» سخن خدا و كلام او است؛ در پيامبر اسلام به صورت قرآن و در پيامبران ديگر به صورت صحف و تورات و انجيل و زبور.
    خلاصه با توجه به سه مطلب مى‏توان فهميد كه مقصود از روح، وحى الهى است .


    1- محور اساسى بحث در سوره، مسأله وحى است .
    2- آيه ما قبل، طرق سخن گفتن خدا را با بشر، توضيح مى‏دهد.
    3- آيه مورد بحث گفتار خود را با جمله «و كذلك» آغاز مى‏كند و وضع پيامبر را با وضع پيامبران پيشين يكسان معرفى مى‏كند. در اين صورت به طور اطمينان مى‏توان گفت: «روحى» كه به پيامبر وحى شده است همان قرآن و معجزه جاودان او است .
    در برخى از روايات «روحا» به «روح القدس» تفسير شده است ولى اين تفسير با ظاهر آيه مطابق نيست زيرا آيه مى‏گويد: «ما به تو روحى را وحى كرديم» و روح، در آيه به حكم اينكه مفعول «اوحينا» است چيزى است كه وحى شده است در حالى كه روح القدس وحى كننده و پيام رسان نه وحى شده 6.
    جمله: «ما كنت» و يا «ماكان» در زبان عرب غالباً درجايى به كار مى‏روند كه گوينده بخواهد امكان و توان، و يا شأن و شايستگى را از چيزى نفى كند و قرآن نيز اين نوع جمله‏ها رادر همين مقوله به كار برده است كه نمونه‏هايى را يادآور مى‏شويم:
    الف: «و ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله» (آل عمران - 145).
    : «ممكن نيست نفسى بميرد مگر به اذن خدا».
    ب: «ما كان لنبى ان يَغُلّ» «آل عمران 161).
    : «در شأن پيامبر نيست كه خيانت ورزد».
    ج: «و ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله» (توبه - 17).
    : «بر مشركان نيست كه مسجدهاى خدا را تعمير كنند».
    د: «ما كنت قاطعة امراً حتى تشهدون» (النمل - 32).
    : «بر من شايسته نيست كه بدون حضور شما (در چنين امر خطيرى) تصميم بگيرم.
    با توجه به اين اصل، معنى جمله «ما كنت تدرى ما الكتاب ولا ايمان» اين است كه اگر ما به تو وحى نمى‏كرديم در تو اى پيامبر، امكان آگاهى از كتاب، و دست‏يابى برايمان نبود.
    
    نكته سوم: ظاهر آيه اين است كه پيامبر پيش از وحى قرآن، نسبت به كتاب و ايمان، فاقد درايت و آگاهى بود و پس از نزول آن، بر علم و آگاهى دست يافت اكنون بايد ديد آن كدام نوع آگاهى از كتاب و ايمان است كه فقط در گروه نزول وحى است و شأن پيامبر و هيچ انسانى نيست كه بدون كمك وحى بر آن دست يابد و آگاهى از آن فقط و فقط در گروه نزول وحى امكان‏پذير مى‏باشد. دراين جا دو احتمال وجود دارد:
    الف: آگاهى مربوط به اصل نزول كتاب و اصل ايمان به خداى يكتا.
    ب: آگاهى مربوط به مضامين و محتويات قرآن اعم از عقايد، معارف، قصص و داستان، احكام و وظايف، و ايمان به مطالب گسترده آن.
    احتمال نخست چيزى نيست كه آگاهى از آن در گروه نزول وحى بر پيامبر باشد، زيرا اهل كتاب از نبوت و رسالت او آگاه بودند و شخص پيامبر نبوت و رسالت خود را ازنياكانش شنيده بود و خدا و يكتايى او چيزى نيست كه عقل بر آن حاكم نباشدو حنيفان زمان پيامبر بدون اينكه وحى بر آنها نازل شود، همگى موحد بودند، طبعاً مقصود همان قسم دوم است كه هيچ انسانى بدون اتكاء به وحى نمى‏تواند از چنين اصول و معارف احكام و وظايف حتى قصص و سرگذشت صحيح پيامبران مطلع گردد و آگاه باشد، و بر آنها ايمان بياورد.
    شكى نيست كه پيامبر گرامى پيش ازنزول وحى از تفاصيل معارف الهى و سنن تشريعى آگاه نبود و او در سايه وحى الهى از آنها آگاه شد و بر آن ايمان آورد و اين غير از اين است كه بگوييم كه پيامبر از هيچ چيز حتى از ايمان به خدا و يكتايى او آگاه نبود.
    شما مى‏توانيد مفاد آيه مورد بحث را هم در مورد «ما كنت تدرى ما الكتاب» و هم در مورد «ولا الايمان» به كمك دو آيه ديگر به دست بياوريد.
    الف: «تلك مِن انباء الغيب نوحيها اليك ما كنت تعلمها انت ولا قومك من قبل هذا فاصبر ان العاقبة للمتقين» (هود - 49).
    : «اين (سرگذشت پيامبران) از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى‏كنيم تو و نه قوم تو قبلاً از آن آگاه نبوديد، بردبار باش، سرانجام از آن پرهيزگاران است .
    جمله «ما كنت تعلمها» در اين آيه معادل جمله «ما كنت تدرى ما الكتاب» در آيه مورد بحث است و مقصود از هر دو، آگاهى از تفاصيل مضامين كتاب الهى است.
    ب: «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لانفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا واليك المصير»(بقره /285).
    «پيامبر به آنچه كه از پروردگار وى به او نازل شده، ايمان آورد، و همچنين افراد با ايمان همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و پيامبران او ايمان آوردند، (مى‏گويند) ما ميان پيامبران او (از اين نظر كه همگى از جانب خدإ؛ّّ آمده‏اند) فرق نمى‏گذاريم، مى‏گويند شنيديم و اطاعت نموديم خدايا ما را ببخش و بازگشت به سوى تو است».
    شكى نيست ايمانى كه پيامبر با آن در جمله (آمن الرسول) توصيف شده است، ايمان پس از نزول وحى است، ولى متعلق آن، ايمان به اصل كتاب و يا ايمان به وجود خدا نيست، بلكه متعلق آن ايمان به چيزى است كه بر او نازل شده است «بما انزل» و آنچه بر او نازل شده همان اصول و معارف و قصص و سرگذشت و احكام و وظايف است، و يك چنين ايمان، پس از نزول وحى، به پيامبر دست داده است، زيرا ايمان متفرع به علم و آگاهى است، و چون چنين آگاهى بعد از نزول وحى بوده طبعاً ايمان هم پس از آن بوده است .


    بنابراين متعلق ايمان در جمله «و لا الايمان» با متعلق ايمان در آيه «آمن الرسول» يكى است و آن عبارت است از ايمان «بما انزل اليه من ربه»: «آنچه از خدا بر او نازل شده است» ؛ ولى علت اينكه در آيه مورد بحث ايمان نفى شده و در آيه ديگر اثبات شده است اين است كه در آيه مورد بحث موضوع سخن حال پيامبر پيش از بعثت است و در آيه ديگر موضوع بحث حال او پس از بعثت است .
    با توجه به اين قرائن و توضيحات هر نوع انديشه ناروا درباره پيامبر (ص) نسبت به قبل از بعثت كاملاً منفى است و بزرگان از مفسران اجمال گفتار ما را در كتابهاى خود آورده‏اند شما مى‏توانيد به مدارك ياد شده در زير مراجعه فرماييد: 7
    آيه چهارم: «قل لوشاء الله ماتلوته عليكم ولا ادريكم به فقد لبثت فيكم عمراً من قبله افلا تعقلون» (يونس /16)
    : «بگو اگر خدا مى‏خواست من قرآن را بر شما تلاوت نمى‏كردم و از آن آگاهتان نمى‏نمودم من مدتها در ميان شما پيش از آن زندگى كرده‏ام، چرا نمى‏انديشيد؟!
    هدف آيه باتوجه به ما قبل آن كاملاً روشن مى‏گردد، در آيه ما قبل دو پيشنهاد از جانب مشركان مطرح شده و اين آيه پاسخ از پيشنهاد نخست آنها است اينك آيه ما قبل:
    «و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين لا يرجون لقائنا انت بقران غير هذا او بد له قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم» (يونس /15).
    : «هر موقع آيات روشن پيامبر بر آنها تلاوت مى‏شود، كسانى كه به لقاء ما (روز رستاخيز) اميد ندارند مى‏گويند قرآنى غير اين بياور، و يا آن را عوض كن؛ بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل كنم، من از آنچه كه بر من وحى مى‏شود، پيروى مى‏نمايم من اگر مخالفت پروردگارم را بكنم از عذاب روز بزرگ مى‏ترسم.
    در اين آيه كافران كه نبوت و آسمانى بودن كتاب او را منكر بودند دو پيشنهاد به پيامبر كردند.


    1- قرآنى جز اين (با همان فصاحت و بلاغت) بياور.
    2- برخى از آيات قرآن مربوط به نكوهش بتان را تغيير بده.
    اتفاقاً پاسخ هر دو پيشنهاد در ضمن هر دو آيه آمده است و ماهيت جوابها مختلف و گوناگون است. در انتقاد از پيشنهاد دوم، سخن از امكان و عدم امكان آن به ميان نيامده فقط يادآور مى‏شود كه من تابع و پيرو وحى الهى هستم و حق دگرگون كردن آن را ندارم و از هر نوع مخالفت ومعصيت و سرپيچى از وحى، مى‏ترسم زيرا مخالفت، در روز قيامت كيفر به دنبال دارد: «قل ما يكون لى ان ابدله تلقاء نفسى...».
    در حالى كه در انتقاد از پيشنهاد نخست مسأله ممكن نبودن آن را يادآور مى‏شود و مى‏فرمايد:
    قرآن ساخته و پرداخته من نيست و مرا يا راى تنظيم و تدوين و انشاء آيات و سور آن نيست كه تا يكى را ببرم و ديگرى بياورم هر چه هست از آن خدا است و او همين را در اختيار من نهاده است و به فرمان او آن را بر شما مى‏خوانم و آموزش مى‏دهم و اگر او نمى‏خواست، نه، مى‏خواندم و نه، مى‏آموختم.


    گواه اين سخن كه قرآن چكيده فكر و انديشه من نيست اين است كه سالهاى دراز در ميان شما بودم و با شما زندگى كرده‏ام و در اين مدت، سخنى مشابه آيات و صور آن از من نشنيده‏ايد و اگر از من بود لااقل در اين مدت سخنى شبيه قرآن از من مى‏شنيديد، چرا نمى‏فهميد؟!
    در نتيجه، اين آيه مانند آيه قبلى فقط ناظر به اين است كه قرآن از جانب خدا است و او به من آموخته است و من تا قبل از نزول وحى از آن آگاه نبودم. و اين حقيقتى است كه همه مسلمانان بر آن اعتقاد دارند و اين مطلب با ايمان و توحيد رسول گرامى قبل از بعثت منافاتى ندارد و مسلماً وضع پيامبر پس از نزول وحى با وضع او قبل از نزول آن فرق داشته است، و آن، اطلاع تفصيلى از اصول و احكام و معارف و سنن و قصص و سرگذشتها بوده است .
    آيه پنجم: «و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك فلا تكونن ظهيراً للكافرين (قصص /86).
    : «تو هرگز اميد آن نداشتى كه كتاب بر تو نازل گردد مگر از طريق رحمت پروردگارت (به پاس اين نعمت) پشتيبان كافران مباش».
    در آغاز آيه، اميدوارى پيامبر را بر نزول كتاب بر او نفى مى‏كند، ولى در ذيل، استثنايى به صورت «الارحمة من ربك» وارد شده كه بايد درباره آن دقت كرد و مفهوم آن را به دست آورد و ذيل آيه توان آن را دارد كه ثابت كند كه رسول گرامى قبل از بعثت به نوعى اميد به القاء كتاب بر خود داشت؛ و به عبارت ديگر، از يك نظر فاقد اميد بود، ولى از طريق ديگر به نزول آن اميد داشت. اينك توضيح جمله .
    در مورد اين استثنا سه احتمال وجود دارد كه استوارترين آنها احتمال سوم است
    1- لفظ «الا» در جمله «الا رحمة من ربك» به معنى استثنا نيست كه از جمله قبل، چيزى را «منها» كند، بلكه به معنى «لكن» است كه در مقام استدراك از گفتار قبل به كار مى‏رود، و معنى جمله چنين است: تو اميد نداشتى كه كتاب برتو القاء گردد ليكن با اين نوميدى رحمت پروردگار ايجاب كرد كه چنين نعمتى شامل تو شود. اين نظر از «قراء» كه از ادباى زبان عربى است نقل شده است. 8


    در اين فرض چيزى از جمله پيشين استثنا و به اصطلاح «منها» نشده است و جمله قبل به حالت نفى مطلق باقى مانده است و آن اينكه پيامبر هيچ نوع اميدى به نزول كتاب نداشت؛و در حقيقت مفاد آيه مثل اين است كه فردى به يك نفر كمك مادى كند در مقام توضيح كار خود بگويد من به فلانى بدهكار نبودم، ليكن به خاطر پيوند خويشاوندى به وى كمك كردم .
    البته يك چنين تفسير با امكان حمل «الا» بر «استثنا»، نه «استدراك» بر خلاف ظاهر است و در سخنان افراد بليغ وجود آن كاملاً نادر مى‏باشد.
    2- لفظ «الا رحمة» به معنى استثنا و خارج كردن چيزى از جمله پيشين است، نه به معنى استدراك، ولى جمله‏اى كه «الا رحمة» متوجه آن مى‏باشد و از آن استثنا مى‏كند از مفاد آيه استفاده مى‏شود و در تقدير است گويا خدا چنين مى‏فرمايد: «و ما القى عليك الكتاب بسبب من الاسبباب الارحمة» قرآن به هيچ جهتى بر تو فرود نيامد، مگر از جهت رحمت حق و اين نظريه را زمخشرى در كشاف نقل كرده است.
    ناگفته پيدا است كه تقدير جمله برخلاف قاعده است و تا ضرورتى ايجاب نكند، نبايد سراغ آن رفت .
    3- لفظ «الا رحمة» استثنا از جمله موجود در خود آيه است. و معنى آيه اين است: تو اميدى به نزول قرآن برخود نداشتى، مگر از يك طريق و آن اينكه رحمت و كرم حق شامل حال تو گردد و چنين افتخارى نصيب حال تو شود.
    و به ديگر سخن، اميد به نزول قرآن به دو صورت متصور بود:
    الف: پيامبر از طريق مجارى عادى به نزول آن بر خود اميدوار شود، كه آيه وجود چنين اميد را نفى مى‏كند زيرا هيچ نوع جريان عادى بر نزول آن گواهى نمى‏داد.
    ب: فضل و كرم خدا شامل حال پاك‏ترين بنده او شود و او را با چنين نعمت بپوشاند، اميد از اين طريق منفى نبود و پيامبر مطمئن بود كه روزى رحمت حق شامل او مى‏گردد و كتاب هدايت را در اختيار او مى‏گذارد.
    تفسير سوم، كاملاً با ظاهر آيه تطبيق مى‏كند و با آنچه كه از زندگانى پيامبر قبل از بعثت آگاهى داريم سازگار مى‏باشد و در ميان مفسران، فخررازى به صورت روشن اين نظر را بيان كرده و از سخنان مرحوم علامه طباطبائى 9 نيز به گونه‏اى استفاده مى‏شود.
    گروه پيشداوران بدون دقت در مفاد اين آيات، آنها را دستاويز خود قرار داده‏اند.
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    پى نوشتها: "
    1- نهج البلاغه عبده خطبه 187.
    2- لسان العرب ج 11، ص 392، بحارالانوار ج 16، ص 137.
    3- بحارالانوار، ج 16، ص 142.
    4- عيون الاثر، ج 1، ص 103.
    5- البته مقصود «وحى تشريعى» است كه مايه‏هاى نبوت را تشكيل مى‏دهد نه هر وحى، و ما تفصيل آن را در كتاب «مفاهيم القرآن»، ج 3، ص 244 - 259 آورده‏ايم .
    6- و به اصطلاح، روح القدس مُوحى است نه موحا و برخى از رواياتى كه روح را به «روح القدس» تفسير كرده‏اند بايد به نوعى توجيه شوند.
    7- تفسير كشاف، ج 3، ص 88 - .89 مجمع البيان، ج 5، ص 37، تفسير رازى، ج 27، ص 190، روح البيان، ج 8، ص 347 روح المعانى، ج 25، ص .58 الميزان، ج 18، ص 80.
    9- مجمع الييان، ج 4، ص .269 و تفسير رازى، ج 6، ص .498 در اين فرض مفاد جمله چنين است «وليكن رحمة من ربك القى اليك (يا) لكن ربك رحمتك و انعم به عليك».
    10- تفسير فخر رازى، ج 6، ص 486، و الميزان، ج 1، ص 91.
 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

تكلّم‌ رسول‌ خدا با كشتگان‌ از قريش‌ در بدر۲

 

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       تكلّم‌ رسول‌ خدا با كشتگان‌ از قريش‌ در بدر۲

صاحب اثر :

http://sacredzigoorat.persianblog.ir         

منبع :         پايگاه علوم و معارف اسلام

 

 


     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ بعد از فراغ‌ از امر سعد مراجعت‌ كردند و مردم‌ نيز مراجعت‌ نمودند و عرض‌ كردند: اي‌ رسول‌ خدا! ما امروز از شما اموري‌ را مشاهده‌ كرديم‌ كه‌ دربارة‌ سعد انجام‌ دادي‌ كه‌ تا به‌ حال‌ دربارة‌ هيچ‌ كس‌ چنين‌ نديده‌ايم‌ كه‌ انجام‌ داده‌ باشي‌؛ شما به‌ دنبال‌ جنازة‌ سعد بدون‌ ردا و كفش‌ حركت‌ كردي‌!
     حضرت‌ فرمود: چون‌ ديدم‌ كه‌ فرشتگان‌ سماوي‌ بدون‌ كفش‌ و ردا تشييع‌ جنازة‌ سعد مي‌نمايند، من‌ هم‌ به‌ آنها تأسّي‌ كردم‌.
     عرض‌ كردند: شما گاهي‌ جانب‌ راست‌ سرير را مي‌گرفتيد و گاهي‌ جانب‌ چپ‌ را؟!
     حضرت‌ فرمود: دست‌ من‌ در دست‌ جبرئيل‌ بود، او از هر جا كه‌ شروع‌ ميكرد و مي‌گرفت‌ من‌ نيز مي‌گرفتم‌.
     عرض‌ كردند: شما خود امر به‌ غسل‌ سعد نموديد و خود بر جنازة‌ او نماز گزارديد و خود براي‌ او لَحْد قرار داديد و سپس‌ فرموديد كه‌: فشار قبر، سعد را در بر گرفت‌!
     حضرت‌ فرمود: آري‌، چون‌ سعد با اهل‌ منزلش‌ به‌ سوء اخلاق‌ رفتار ميكرد، اين‌ فشار قبر اثر سوء خلق‌ اوست‌. [175]
     اين‌ روايت‌ را مرحوم‌ صدوق‌ در كتاب‌ «أمالي‌» نيز آورده‌ است‌.[176]
    
   
    تكلّم‌ ملاّ محمّد مهدي‌ نِراقي‌ با روح‌ مرده‌، در وادي‌ السّلام‌
     داستان‌ عجيبي‌ در همين‌ دنيا اتّفاق‌ افتاده‌ از حضرت‌ آية‌ الله‌ رئيسُ الملّة‌ والدّين‌، شيخ‌ الفقهاء و المجتهدين‌، مرحوم‌ آخوند ملاّ محمّد مهدي‌ نِراقي‌ [177] أعلَي‌ اللهُ تعالي‌ مقامَهُ الشَّريف‌.
     مرحوم‌ نراقي‌، از علماي‌ بزرگ‌ و جامع‌ علوم‌ عقليّه‌ و نقليّه‌ و حائز مرتبة‌ علم‌ و عمل‌ و عرفان‌ الهي‌ بوده‌، و در فقه‌ و اصول‌ و حكمت‌ و رياضيّات‌ و علوم‌ غريبه‌ و اخلاق‌ و عرفان‌ از علماي‌ كم‌نظير اسلام‌ است‌.
     مرحوم‌ نراقي‌ جدّ مادريِ مادر بزرگِ ما يعني‌: پدرِ مادر مادر مادر مادر حقير است‌ و فرزند ارجمندش‌ حاج‌ ملاّ أحمد نِراقي‌ كه‌ دائي‌ ما ميشود، استاد مرحوم‌ شيخ‌ انصاري‌ و از علماء برجسته‌ و صاحب‌ تصانيف‌ عديده‌ است‌.
     شيخ‌ انصاري‌ از عتبات‌ عاليات‌ در هنگام‌ تحصيل‌ به‌ ايران‌ آمد و به‌ اصفهان‌ رفت‌ و سپس‌ به‌ كاشان‌ آمد و چهار سال‌ تمام‌ از محضر و درس‌ آخوند ملاّ أحمد نراقي‌ بهرمند شد و سپس‌ به‌ نجف‌ اشرف‌ معاودت‌ نمود.
     اين‌ داستان‌ در ميان‌ علماء و طلاّب‌ نجف‌ اشرف‌ مشهور است‌ و در بين‌ اقوام‌ و ارحام‌ مادري‌ ما از مسلّميّات‌ احوالات‌ مرحوم‌ نراقي‌ محسوب‌ ميگردد.
     مرحوم‌ نراقي‌ در نجف‌ اشرف‌ سكونت‌ داشته‌ و در آنجا وفات‌ ميكند، و مقبرة‌ او نيز در نجف‌ متّصل‌ به‌ صحن‌ مطهّر است‌.
     ايشان‌ در همان‌ ايّامِ اقامت‌ در نجف‌، در ماه‌ رمضاني‌ كه‌ بر او مي‌گذرد يك‌ روز در منزلشان‌ براي‌ صرف‌ افطار هيچ‌ نداشتند، عيالش‌ به‌ او ميگويد: هيچ‌ در منزل‌ نيست‌، برو بيرون‌ و چيزي‌ تهيّه‌ كن‌!
     مرحوم‌ نراقي‌ در حاليكه‌ حتّي‌ يك‌ فَلس‌ پول‌ سياه‌ هم‌ نداشته‌ است‌، از منزل‌ بيرون‌ مي‌آيد و يكسره‌ به‌ سمت‌ وادي‌ السّلام‌ نجف‌ براي‌ زيارت‌ اهل‌ قبور ميرود؛ در ميان‌ قبرها قدري‌ مي‌نشيند و فاتحه‌ ميخواند تا اينكه‌ آفتاب‌ غروب‌ ميكند و هوا كم‌ كم‌ رو به‌ تاريكي‌ ميرود.
     در اينحال‌ مي‌بيند عدّه‌اي‌ از اعراب‌ جنازه‌اي‌ را آوردند و قبري‌ براي‌ او حفر نموده‌ و جنازه‌ را در ميان‌ قبر گذاشتند، و رو كردند به‌ من‌ و گفتند: ما كاري‌ داريم‌، عجله‌ داريم‌، ميرويم‌ به‌ محلّ خود، شما بقيّة‌ تجهيزات‌ اين‌ جنازه‌ را انجام‌ دهيد!
    
     جنازه‌ را گذاردند و رفتند.
     مرحومِ نراقي‌ ميگويد: من‌ در ميان‌ قبر رفتم‌ كه‌ كفن‌ را باز نموده‌ و صورت‌ او را بروي‌ خاك‌ بگذارم‌، و بعد بروي‌ او خشت‌ نهاده‌ و خاك‌ بريزم‌ و تسويه‌ كنم‌؛ ناگهان‌ ديدم‌ دريچه‌ايست‌، از آن‌ دريچه‌ داخل‌ شدم‌ ديدم‌ باغ‌ بزرگي‌ است‌، درخت‌هاي‌ سرسبز سر به‌ هم‌ آورده‌ و داراي‌ ميوه‌هاي‌ مختلف‌ و متنوّع‌ است‌.
     از دَرِ اين‌ باغ‌ يك‌ راهي‌ است‌ بسوي‌ قصر مجلّلي‌ كه‌ در تمام‌ اين‌ راه‌ از سنگ‌ ريزه‌هاي‌ متشكّل‌ از جواهرات‌ فرش‌ شده‌ است‌.
     من‌ بي‌اختيار وارد شدم‌ و يكسره‌ بسوي‌ آن‌ قصر رهسپار شدم‌، ديدم‌ قصر با شكوهي‌ است‌ و خشت‌هاي‌ آن‌ از جواهرات‌ قيمتي‌ است‌؛ از پلّه‌ بالا رفتم‌، در اطاقي‌ بزرگ‌ وارد شدم‌، ديدم‌ شخصي‌ در صدر اطاق‌ نشسته‌ و دور تا دور اين‌ اطاق‌ افرادي‌ نشسته‌اند.
     سلام‌ كردم‌ و نشستم‌، جواب‌ سلام‌ مرا دادند. بعد ديدم‌ افرادي‌ كه‌ در اطراف‌ اطاق‌ نشسته‌اند از آن‌ شخصي‌ كه‌ در صدر نشسته‌ پيوسته‌ احوالپرسي‌ مي‌كنند و از حالات‌ اقوام‌ و بستگان‌ خودشان‌ سؤال‌ مي‌كنند و او پاسخ‌ ميدهد.
     و آن‌ مرد مبتهج‌ و مسرور به‌ يكايك‌ از سؤالات‌ جواب‌ ميگويد. قدري‌ كه‌ گذشت‌ ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ ماري‌ از در وارد شد و يكسره‌ بسمت‌ آن‌ مرد رفت‌ و نيشي‌ زد و برگشت‌ و از اطاق‌ خارج‌ شد.
     آن‌ مرد از درد نيش‌ مار، صورتش‌ متغيّر شد و قدري‌ به‌ هم‌ برآمد، و كم‌ كم‌ حالش‌ عادّي‌ و بصورت‌ اوّليّه‌ برگشت‌.
     سپس‌ باز شروع‌ كردند با يكديگر سخن‌ گفتن‌ و احوالپرسي‌ نمودن‌ و از گزارشات‌ دنيا از آن‌ مرد پرسيدن‌.
     ساعتي‌ گذشت‌ ديدم‌ براي‌ مرتبة‌ ديگر، آن‌ مار از در وارد شد و به‌ همان‌ منوال‌ پيشين‌ او را نيش‌ زد و برگشت‌.
     آن‌ مرد حالش‌ مضطرب‌ و رنگ‌ چهره‌اش‌ دگرگون‌ شد و سپس‌ به‌حالت‌ عادّي‌ برگشت‌.
     من‌ در اين‌ حال‌ سؤال‌ كردم‌: آقا شما كيستيد؟ اينجا كجاست‌؟ اين‌ قصر متعلّق‌ به‌ كيست‌؟ اين‌ مار چيست‌؟ چرا شما را نيش‌ ميزند؟


     گفت‌: من‌ همين‌ مرده‌اي‌ هستم‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ شما در قبرگذارده‌ايد، و اين‌ باغ‌ بهشت‌ برزخي‌ من‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ من‌ عنايت‌ نموده‌ است‌، كه‌ از دريچه‌اي‌ كه‌ از قبر من‌ به‌ عالم‌ برزخ‌ باز شده‌ است‌ پديد آمده‌ است‌.
     اين‌ قصر مال‌ من‌ است‌، اين‌ درختان‌ با شكوه‌ و اين‌ جواهرات‌ و اين‌ مكان‌ كه‌ مشاهده‌ مي‌كنيد بهشت‌ برزخي‌ من‌ است‌، من‌ آمده‌ام‌ اينجا.
     اين‌ افرادي‌ كه‌ در اطاق‌ گرد آمده‌اند ارحام‌ من‌ هستند كه‌ قبل‌ از من‌ بدرود حيات‌ گفته‌ و اينك‌ براي‌ ديدن‌ من‌ آمده‌اند و از بازماندگان‌ و ارحام‌ و أقرباي‌ خود در دنيا احوالپرسي‌ نموده‌ و جويا ميشوند، و من‌ حالات‌ آنان‌ را براي‌ اينان‌ بازگو ميكنم‌.
    
     گفتم‌ اين‌ مار چرا تو را ميزند؟
     گفت‌: قضيّه‌ از اين‌ قرار است‌ كه‌ من‌ مردي‌ هستم‌ مؤمن‌، اهل‌ نماز و روزه‌ و خمس‌ و زكات‌، و هر چه‌ فكر ميكنم‌ از من‌ كار خلافي‌ كه‌ مستحقّ چنين‌ عقوبتي‌ باشم‌ سر نزده‌ است‌، و اين‌ باغ‌ با اين‌ خصوصيّات‌ نتيجة‌ برزخي‌ همان‌ اعمال‌ صالحة‌ من‌ است‌؛ مگر آنكه‌ يك‌ روز در هواي‌ گرم‌ تابستان‌ كه‌ در ميان‌ كوچه‌ حركت‌ ميكردم‌، ديدم‌ صاحب‌ دكّاني‌ با يك‌ مشتري‌ خود گفتگو و منازعه‌ دارند؛ من‌ رفتم‌ نزديك‌ براي‌ اصلاح‌ امور آنها، ديدم‌ صاحب‌ دكّان‌ مي‌گفت‌: سيصد دينار (شش‌ شاهي‌) از تو طلب‌ دارم‌ و مشتري‌ مي‌گفت‌: من‌ پنج‌ شاهي‌ بدهكارم‌.
     من‌ به‌ صاحب‌ دكّان‌ گفتم‌: تو از نيم‌ شاهي‌ بگذر، و به‌ مشتري‌ گفتم‌: تو هم‌ از نيم‌ شاهي‌ رفعِ يد كن‌ و به‌ مقدار پنج‌ شاهي‌ و نيم‌ بصاحب‌ دكّان‌ بده‌.
     صاحب‌ دكّان‌ ساكت‌ شد و چيزي‌ نگفت‌؛ ولي‌ چون‌ حقّ با صاحب‌ دكّان‌ بوده‌ و من‌ به‌ قدر نيم‌ شاهي‌ به‌ قضاوت‌ خود ـ كه‌ صاحب‌ دكّان‌ راضي‌ بر آن‌ نبود ـ حقّ او را ضايع‌ نمودم‌، به‌ كيفر اين‌ عمل‌ خداوند عزّوجلّ اين‌ مار را معيّن‌ نموده‌ كه‌ هر يك‌ ساعت‌ مرا بدين‌ منوال‌ نيش‌ زند، تا در نفخ‌ صور دميده‌ و خلائق‌ براي‌ حساب‌ در محشر حاضر شوند، و به‌ بركت‌ شفاعت‌ محمّد و آل‌ محمّد عليهم‌ السّلام‌ نجات‌ پيدا كنم‌.
     چون‌ اين‌ را شنيدم‌ برخاستم‌ و گفتم‌: عيال‌ من‌ در خانه‌ منتظر است‌، من‌ بايد بروم‌ و براي‌ آنان‌ افطاري‌ ببرم‌. همان‌ مردي‌ كه‌ در صدر نشسته‌ بود برخاست‌ و مرا تا در بدرقه‌ كرد، از در كه‌ خواستم‌ بيرون‌ آيم‌ يك‌ كيسة‌ برنج‌ به‌ من‌ داد، كيسة‌ كوچكي‌ بود، و گفت‌: اين‌ برنج‌ خوبي‌ است‌، ببريد براي‌ عيالاتتان‌.
     من‌ برنج‌ را گرفته‌ و خداحافظي‌ كردم‌ و آمدم‌ بيرون‌ باغ‌، از دريچه‌اي‌ كه‌ داخل‌ شده‌ بودم‌ خارج‌ شدم‌، ديدم‌ داخل‌ همان‌ قبر هستم‌ و مرده‌ هم‌ به‌ روي‌ زمين‌ افتاده‌ و دريچه‌اي‌ نيست‌؛ از قبر بيرون‌ آمدم‌ و خشت‌ها را گذارده‌ و خاك‌ انباشتم‌ و به‌ صوب‌ منزل‌ رهسپار شدم‌ و كيسة‌ برنج‌ را با خود آورده‌ و طبخ‌ نموديم‌.

Javad Akbari

http://sacredzigoorat.persianblog.ir


     و مدّتها گذشت‌ و ما از آن‌ برنج‌ طبخ‌ ميكرديم‌ و تمام‌ نمي‌شد، و هر وقت‌ طبخ‌ ميكرديم‌ چنان‌ بوي‌ خوشي‌ از آن‌ متصاعد ميشد كه‌ محلّه‌ را خوشبو ميكرد. همسايه‌ها مي‌گفتند: اين‌ برنج‌ را از كجا خريده‌ايد؟
     بالاخره‌ بعد از مدّتها يك‌ روز كه‌ من‌ در منزل‌ نبودم‌، يك‌ نفر به‌ ميهماني‌ آمده‌ بود و چون‌ عيال‌ از آن‌ برنج‌ طبخ‌ ميكند و آن‌ را دَم‌ميكند، عطر آن‌ فضاي‌ خانه‌ را فرا ميگيرد، ميهمان‌ مي‌پرسد: اين‌ برنج‌ از كجاست‌ كه‌ از تمام‌ اقسام‌ برنج‌هاي‌ عنبر بو خوشبوتر است‌؟
     اهل‌ منزل‌، مأخوذ به‌ حيا شده‌ و داستان‌ را براي‌ او تعريف‌ مي‌كنند.
     پس‌ از اين‌ بيان‌، آن‌ مقداري‌ از برنج‌ كه‌ مانده‌ بود چون‌ طبخ‌ كردند ديگر برنج‌ تمام‌ ميشود.
     آري‌ اينها غذاهاي‌ بهشتي‌ است‌ كه‌ خداوند براي‌ مقرّبان‌ درگاه‌ خود روزي‌ ميفرمايد.
    
 
    مائدة‌ ملكوتي‌ در محراب‌ حضرت‌ مريم‌ فرود آمد
     در قضيّة‌ حضرت‌ مريم‌ عليها السّلام‌ در قرآن‌ كريم‌ وارد است‌:
     كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقًا قَالَ يَـ'مَرْيَمُ أَنَّي‌' لَكِ هَـ'ذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِاللَهِ إِنَّ اللَهَ يَرْزُقُ مَن‌ يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ. [178]


     حضرت‌ مريم‌ را براي‌ عبادت‌ به‌ بيت‌ المقدس‌ آوردند و در تحت‌ تكفّل‌ حضرت‌ زكريّا علي‌ نبيّنا وآله‌ و عليه‌ السّلام‌ به‌ عبادت‌ مي‌پرداخت‌، غذاي‌ آنجا مرغ‌ و خورش‌ نبود؛ جوع‌ يعني‌ گرسنگي‌ و صيام‌، غذاي‌ آنجا بود، چون‌ در تحت‌ تعليم‌ و تربيت‌ روحاني‌ قرار گرفته‌ بود.
     ليكن‌ هر وقت‌ حضرت‌ زكريّا در محراب‌ عبادت‌ نزد حضرت‌ مريم‌ مي‌آمد، در نزد او از ميوه‌هاي‌ بهشتي‌ و روزيهاي‌ معنوي‌ مي‌يافت‌ و مي‌گفت‌: اي‌ مريم‌ از كجا اين‌ چنين‌ روزي‌ها براي‌ تو معيّن‌ شده‌ است‌؟
     مريم‌ در جواب‌ مي‌گفت‌: اين‌ غذاي‌ ملكوتي‌ است‌ و از جانب‌ خدا براي‌ من‌ مقدّر شده‌ است‌، و خداوند به‌ هركس‌ كه‌ اراده‌اش‌ تعلّق‌ گيرد از اين‌ روزي‌هاي‌ معنوي‌، بدون‌ حساب‌ ارزاني‌ خواهد داشت‌. اگر كسي‌ از محرّمات‌ اجتناب‌ كند و از مشتبهات‌ بپرهيزد، از اينگونه‌ روزي‌هاي‌ با بركت‌ نصيب‌ او خواهد شد.
     اگر كسي‌ غذاي‌ حرام‌ بخورد، تا چهل‌ روز دعايش‌ مستجاب‌ نمي‌گردد و قلبش‌ سياه‌ ميشود.
    
  
    مائدة‌ آسماني‌ كه‌ براي‌ حضرت‌ فاطمة‌ زهراء نازل‌ شد
     مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ از كتاب‌ «خرائج‌ و جرائح‌» شيخ‌ سعيد ابن‌ هِبَة‌ الله‌ قُطب‌ راوندي‌ روايت‌ كرده‌ است‌: روزي‌ بر أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ گذشت‌ كه‌ در خانه‌ چيزي‌ نداشتند، حضرت‌ به‌ فاطمه‌ عليها سلام‌ الله‌ فرمود: آيا طعامي‌ در منزل‌ هست‌ كه‌ ما را بدان‌ تغذيه‌ نمائي‌؟ فاطمه‌ گفت‌: نه‌.
     أميرالمؤمنين‌ از منزل‌ بيرون‌ آمد و يك‌ دينار قرض‌ كرد كه‌ براي‌ معيشت‌ زندگي‌ و اصلاح‌ امور خود چيزي‌ خريداري‌ كند، در راه‌ به‌ مقداد بن‌ أسود برخورد كرد و او را چنان‌ يافت‌ كه‌ در عسرت‌ بسر مي‌بَرد و عيالاتش‌ همه‌ گرسنه‌ هستند.
     أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ دينار را به‌ او داد و سپس‌ به‌ مسجد رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ درآمد و نماز ظهر و عصر را با آن‌ حضرت‌ به‌ جاي‌ آورد.
     پس‌ از اتمام‌ نماز عصر رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ دست‌ أميرالمؤمنين‌ را گرفته‌ و با هم‌ به‌ خانة‌ فاطمه‌ عليها السّلام‌ درآمدند، و ديدند كه‌ فاطمه‌ در مصلاّي‌ خود به‌ نماز مشغول‌ است‌ و در طرف‌ پشت‌ سرش‌ يك‌ كاسه‌ مي‌جوشد و بخار از آن‌ بالا مي‌رود.
     چون‌ فاطمه‌ عليها السّلام‌ سخن‌ رسول‌ خدا را شنيد از جاي‌ خود برخاست‌ و بر آن‌ حضرت‌ سلام‌ كرد ـ و فاطمه‌ عزيزترين‌ افراد در نزد رسول‌ الله‌ بود ـ و رسول‌ خدا جواب‌ سلام‌ او را داد، و با دست‌ خود بر سر فاطمه‌ مي‌كشيد و سپس‌ فرمود: اي‌ فاطمه‌ براي‌ ما از غذائي‌ كه‌ آماده‌ شده‌ است‌ بياور!
     فاطمه‌ سلام‌ الله‌ عليها كاسه‌ را گرفت‌ و در نزد پدرش‌ رسول‌ خدا گذارد.
     حضرت‌ فرمود: اي‌ فاطمه‌! اين‌ غذا از كجا براي‌ تو آماده‌ شده‌ است‌؟ اين‌ چنين‌ غذائي‌ كه‌ من‌ تا به‌ حال‌ هرگز به‌ غذائي‌ مانند رنگ‌ اين‌ غذا برخورد نكرده‌ام‌، و مانند بوي‌ اين‌ غذا از غذائي‌ استشمام‌ ننموده‌ام‌، و تا بحال‌ پاكيزه‌تر و طيّب‌تر از اين‌ غذا نخورده‌ام‌.
     و سپس‌ رسول‌ خدا كف‌ دست‌ خود را بين‌ دو كتف‌ أميرالمؤمنين‌ [179] عليه‌ السّلام‌ قرار داد و فرمود: اين‌ به‌ عنوان‌ بدل‌ و عوض‌ از يك‌ دينار تو است‌، خداوند به‌ هر كسي‌ كه‌ اراده‌اش‌ تعلّق‌ گيرد روزي‌ بي‌حساب‌ عنايت‌ خواهد نمود. [180]
     و نظير اين‌ روايت‌ را مجلسي‌ از «تفسير عيّاشي‌» نيز روايت‌ نموده‌ است‌. [181]
     و مجلسي‌ در ذيل‌ روايتي‌ كه‌ بيان‌ نموديم‌ ميگويد: زمخشري‌ در تفسير «كشّاف‌» در ضمن‌ بيان‌ قصّة‌ حضرت‌ زكريّا و مريم‌ گويد: از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌:
     در روزگاري‌ كه‌ قحطي‌ فرا گرفته‌ بود و رسول‌ خدا گرسنه‌ بود، فاطمه‌ براي‌ پدر خود دو گردة‌ نان‌ و قدري‌ پارة‌ گوشت‌ به‌ عنوان‌ هديه‌ آورد؛ و اين‌ غذاي‌ خودش‌ بود كه‌ نخورده‌ و پدر را بر خود مقدّم‌ داشت‌ و ايثار نمود.
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ آن‌ طبق‌ را بسوي‌ فاطمه‌ برگرداندند و بعد از آن‌ گفتند: اي‌ نور ديدة‌ من‌ بيا و بياور طبق‌ را.
     فاطمه‌ سلام‌ الله‌ عليها سرپوش‌ از طبق‌ برداشت‌، ديد كه‌ مملوّ است‌ از نان‌ و گوشت‌؛ او را بهت‌ و حيرت‌ در گرفت‌ و دانست‌ كه‌ اين‌ مائده‌ از جانب‌ خداي‌ تعالي‌ نازل‌ شده‌ است‌.
     رسول‌ خدا فرمود: اي‌ فاطمه‌! اين‌ غذا را از كجا آورده‌اي‌؟
     فاطمه‌ گفت‌: اين‌ غذا از نزد خداست‌ و خداوند هر كه‌ را بخواهد بدون‌ حساب‌ روزي‌ ميدهد.
     رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: حمد اختصاص‌ به‌ خداوندي‌ دارد كه‌ تو را شبيه‌ سيّدة‌ زنهاي‌ بني‌إسرائيل‌ قرار داد. رسول‌ خدا، عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ و حسن‌ و حسين‌ و جميع‌ اهل‌ بيت‌ را فرا خواندند تا همه‌ خوردند و سير شدند، و آن‌ طعام‌ همانطور بحال‌ خود باقي‌ بود و فاطمه‌ آن‌ را بين‌ همسايگان‌ خود تقسيم‌ نمود.
     آري‌، صورت‌ ملكوتي‌ گرسنگي‌ و تشنگي‌ در راه‌ رضا و تقرّب‌ خداوند عزّوجلّ، مائدة‌ آسماني‌ و ماء مَعين‌ و خوشگوار است‌ كه‌ بدون‌ شكّ به‌ پيمايندة‌ اين‌ راه‌ خواهد رسيد.
    
    

    شربت‌ ملكوتي‌ كه‌ رسول‌ خدا براي‌ حضرت‌ عليّ أكبر عطا نمود
     چنانكه‌ مقرّم‌ از «مَقتل‌ خوارزمي‌» ج‌ 2، ص‌ 31؛ و «مَقتل‌ عَوالم‌» ص‌ 95 روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ چون‌ حضرت‌ عليّ أكبر سلام‌ الله‌ عليه‌ در دفعة‌ اوّل‌ كه‌ يكصد و بيست‌ نفر را به‌ هلاكت‌ رسانيده‌ بود، از ميدان‌ مراجعت‌ نمود،

 وَ قَدْ اشْتَدَّ بِهِ الْعَطَشُ فَرَجَعَ إلَي‌ أَبِيهِ يَسْتَرِيحُ وَ يَذْكُرُ مَا أَجْهَدَهُ مِنَ الْعَطَشِ، فَبَكَي‌ الْحُسَيْنُ وَ قَالَ: وَاغَوْثَاهُ! مَا أَسْرَعَ الْمُلْتَقَي‌ بِجَدِّكَ فَيَسْقِيَكَ بِكَأْسِهِ شَرْبَةً لاَ تَظْمَأُ بَعْدَهَا. وَ أَخَذَ لِسَانَهُ فَمَصَّهُ وَ دَفَعَ إلَيْهِ خَاتَمَهُ لِيَضَعَهُ فِي‌ فِيهِ. [182]

http://sacredzigoorat.persianblog.ir
     «در حاليكه‌ عطش‌ بر او غالب‌ شده‌ بود نزد پدر آمد تا قدري‌ استراحت‌ كند و از گراني‌ عطش‌ براي‌ پدر بيان‌ كند، حضرت‌ سيّدالشّهداء عليه‌ السّلام‌ گريست‌ و گفت‌: واغوثاه‌! اي‌ فرزند چقدر نزديك‌ است‌ كه‌ به‌ جدّت‌ برسي‌ و او ترا به‌ كاسه‌اي‌ از شربت‌ بياشاماند كه‌ ديگر پس‌ از آن‌ تشنه‌ نگردي‌. و سپس‌ زبان‌ عليّ را در دهان‌ خود گرفت‌ و مكيد، و انگشتري‌ خود را بدو داد تا در دهان‌ خود گذارد.»
     گويا عليّ أكبر هم‌ براي‌ آنكه‌ پدرش‌ بداند كه‌ رسول‌ الله‌ او را سيراب‌ نموده‌ است‌، در دفعة‌ دوّم‌ كه‌ جنگ‌ كرد و بدنش‌ پاره‌ پاره‌ شد:


     نَادَي‌ رَافِعًا صَوْتَهُ: عَلَيْكَ مِنِّي‌ السَّلاَمُ أَبَا عَبْدِاللَهِ! هَذَا جَدِّي‌ قَدْ سَقَانِي‌ بِكَأْسِهِ شَرْبَةً لاَ أَظْمَأُ بَعْدَهَا، وَ هُوَ يَقُولُ: إنَّ لَكَ كَأْسًا مَذْخُورَةً.[183]


     «با آهنگ‌ بلند به‌ صدا در آمد: سلام‌ من‌ بر تو اي‌ أباعبدالله‌! اينك‌ جدّ من‌ رسول‌ خدا مرا به‌ كاسه‌اي‌ از شربت‌ سيراب‌ نمود كه‌ ديگر پس‌ از آن‌ هيچگاه‌ تشنه‌ نخواهم‌ شد، و ميگويد: اي‌ حسين‌ يك‌ كاسه‌اي‌ براي‌ تو ذخيره‌ دارم‌ تا بيائي‌ و به‌ تو بدهم‌.»
     براي‌ شهادت‌ چنين‌ مظهر قدس‌ و تقوي‌ جا دارد كه‌ نالة‌ پدرش‌ بلند شود كه‌: عَلَي‌ الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَآءُ. چنانكه‌ طبري‌ با سند خود از حُمَيد بن‌ مُسلم‌ روايت‌ ميكند كه‌:
     سِمَاعُ أُذُنِي‌ يَوْمَئِذٍ مِنَ الْحُسَيْنِ يَقُولُ: قَتَلَ اللَهُ قَوْمًا قَتَلُوكَ يَا بُنَيَّ! مَا أَجْرَأَهُمْ عَلَي‌ الرَّحْمَنِ، وَ عَلَي‌ انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرَّسُولِ! عَلَي‌ الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَآءُ.


     قَالَ: وَ كَأَنِّي‌ أَنْظُرُ إلَي‌ امْرَأَةٍ خَرَجَتْ مُسْرِعَةً كَأَنَّهَا الشَّمْسُ الطَّالِعَةُ تُنَادِي‌: يَا أُخَيَّاهُ! وَ ابْنَ أُخَيَّاهُ!
     قَالَ: فَسَأَلْتُ عَنْهَا، فَقِيلَ: هَذِهِ زَيْنَبُ ابْنَةُ فَاطِمَةَ ابْنَةِ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ ] وَ ءَالِهِ [ وَ سَلَّمَ، فَجَآءَتْ حَتَّي‌ أَكَبَّتْ عَلَيْهِ، فَجَآءَهَا الْحُسَيْنُ فَأَخَذَ بِيَدِهَا فَرَدَّهَا إلَي‌ الْفُسْطَاطِ. [184]


     حُمَيد بن‌ مُسلم‌ ميگويد: «گوش‌هاي‌ من‌ آن‌ روز از حسين‌ شنيد كه‌ مي‌گفت‌: خدا بكشد جماعتي‌ كه‌ ترا كشتند اي‌ فرزند من‌! چقدر جرأت‌ و بي‌باكي‌ آنها بر خدا، و بر هتك‌ حرمت‌ رسول‌ خدا زياد است‌.
    
     اي‌ نور ديدة‌ من‌! پس‌ از تو خاك‌ بر سر دنيا باد.
     ميگويد: و مثل‌ آنكه‌ من‌ نظاره‌ ميكنم‌ زني‌ را كه‌ به‌ سرعت‌ از خيمه‌ خارج‌ شد و مانند خورشيد تابان‌ مي‌درخشيد و فرياد برمي‌داشت‌: اي‌ واي‌ برادرم‌! اي‌ واي‌ پسر برادرم‌!
     ميگويد: من‌ پرسيدم‌: اين‌ زن‌ كيست‌! گفتند: اين‌ زينب‌ دختر فاطمه‌ دختر رسول‌ خداست‌.
     اين‌ زن‌ آمد و آمد تا خود را بروي‌ عليّ أكبر انداخت‌، و پس‌ از آن‌ حسين‌ آمد و دست‌ او را گرفت‌ و به‌ خيام‌ حرم‌ برگردانيد.»

 

 

 

 

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

برخوردهاى مسالمت‏آميز پيامبر(ص) با يهود۲

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       برخوردهاى مسالمت‏آميز پيامبر(ص) با يهود۲

صاحب اثر : مصطفى صادقى

                

منبع :         سايت بلاغ

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

    اين‏ها شواهدى است كه به خوبى نشان مى‏دهد پيمان با سه گروه يهود مدينه، چيزى جز روايت اعلام‏الورى نيست.
    
    درباره اين قرارداد چند نكته ديگر قابل توجه است:
    الف - با اين‏كه درباره تاريخ انعقاد پيمان عمومى ترديدهايى وجود دارد (24) اما شواهدى در دست است كه بنابر آن‏ها پيمان با طوايف يهود را نمى‏توان ديرتر از ماه‏هاى اول هجرت دانست: نخست آن‏كه در گزارش اين پيمان آمده‏است: يهوديان نزد پيامبر آمده از دعوتش پرسيدند. پيداست اين اولين برخورد يهود با رسول خداصلى الله عليه وآله بوده كه چنين سؤالى كرده‏اند. شاهد ديگر آن‏كه، مخيريق (كه طرف قرارداد بنى‏قينقاع معرفى شده) در همان اوايل هجرت ايمان آورده و در احد به شهادت رسيده‏است. (25) ديگر اين‏كه وى وقتى پيمان‏نامه را گرفت و نزد قومش برگشت‏به آنان گفت: بياييد به محمدصلى الله عليه وآله ايمان آوريم. (26) از اين رو به نظر مى‏رسد او در همان روزها به مسلمانان پيوسته باشد. پس انعقاد اين قرارداد به ماه‏هاى اول هجرت برمى‏گردد. (27)
    ب - بندهاى اين پيمان بسيار جالب است چون بعدها يهوديان يك‏يك اين قيود را زير پا گذاشته و پيمان‏شكنى را به كمال رساندند. آنان متعهد شدند به هيچ يك از اقدامات زير دست نزنند:
    1- همكارى عليه پيامبر (لا يعينوا على رسول‏الله) 2- همكارى عليه ياران پيامبر يعنى همه مسلمانان (ولا على احد من اصحابه) 3- اقدام تبليغاتى (بلسان) 4- اقدام مسلحانه (و لا يد و لا بسلاح) 5- پشتيبانى تداركاتى دشمن (و لا بكراع) 6- توطئه‏هاى پنهان و آشكار، در شب يا روز (فى السر و العلانية بالليل و بالنهار) با وجود همه اين قيود و تاكيدات، در آينده خواهيم ديد كه برخى از اين گروه‏ها با زير پا گذاشتن همه اين شرايط، پيمان خود را نقض كرده با مسلمانان وارد جنگ شدند.
    ج - از سوى رسول خداصلى الله عليه وآله براى هر كدام از اين سه طايفه نسخه‏اى نوشته شد تا نزد بزرگ ايشان محفوظ باشد. اين شخص مسئول پيمان‏نامه و طرف قرارداد با پيامبرصلى الله عليه وآله به شمار مى‏آمد و تصميم‏گيرى درباره پاى بندى يا نقض قرارداد برعهده او بود. به همين جهت عبدالله بن ابى براى جنگ افروزى ميان يهود و مسلمانان به حيى‏بن‏اخطب و كعب بن اسد پيغام داد كه پيمان خود را ناديده بگيرند و با پيامبر بجنگند. (28) در جريان پيمان‏شكنى بنى‏قريظه هم اين كعب بود كه به اين كار رضايت داد و ديگران نيز با او مخالفتى نكردند. (29)
    د - نكته آخر تناقضى است كه درباره مواد اين قرارداد با پيمان عمومى در گزارش‏هاى مورخين به چشم مى‏خورد. گاه گفته مى‏شود: وقتى رسول خداصلى الله عليه وآله به مدينه آمد با يهود پيمان بست كه به سود و زيان او جنگ نكنند (30)

 و گاه مى‏گويند: در پيمان آمده است كه اگر جنگى روى دهد يهود نيز به يارى مسلمانان بروند. (31) بار ديگر گفته مى‏شود: رسول خداصلى الله عليه وآله هر گروه از يهوديان را به هم‏پيمانان خود ملحق كرد. (32) اين مطلب هم گفته مى‏شود كه پيامبر به سود و زيان آنان شرايطى مقرر فرمود. (33) پيداست در اين مورد ميان دو قرارداد خلط شده‏است; قسمت دوم و سوم كلام مورخان مربوط به پيمان عمومى است كه يهوديان اوس و خزرج به دوستان هم‏پيمان خود ملحق شدند و هم‏چنين متعهد شدند در دفاع از مدينه همراه مسلمانان بجنگند، اما قسمت اول و چهارم سخن مورخان مربوط به پيمان با سه طايفه است كه قرار شد در جنگ‏ها - چه به سود و چه زيان پيامبر - وارد نشوند و مقصود از شرايط (له و عليه آنان) همان تعهدات طرفين براى عدم تعرض به يكديگر است كه در اين قرارداد آمده است (لا نتعرض لا حد من اصحابك و لا تتعرض لنا و لا لاحد من اصحابنا). علت اين ناسازگارى در كلمات تاريخ‏نگاران اين است كه معمولا كلمه يهود را بدون قيد آورده‏اند. از اين رو، يهود انصار كه در پيمان عمومى (34) شركت داشته‏اند از يهوديان اصلى بنى‏نضير و بنى‏قريظه و بنى‏قينقاع كه پيمان مخصوص به خود دارند، به سادگى تشخيص داده نمى‏شوند.
    از آن‏چه گذشت روشن شد هر سه طايفه يهودى كه با مسلمانان درگير شدند با پيامبر به عنوان رئيس دولت مدينه، پيمان عدم تعرض داشتند. گر چه متن اين پيمان تا پيش از سده ششم به طور كامل ثبت نشده ولى همه مورخان كهن اشاره‏اى به آن كرده‏اند. گويا اصل چنين قراردادى براى آنان مسلم بوده ولى از ثبت مواد آن غفلت كرده‏اند. تاريخ‏نويسان جديد به‏خصوص اهل سنت هم كه گويا متن اعلام را نديده و فقط به روايت ابن اسحاق و پيمان عمومى توجه داشته‏اند و از طرفى سه طايفه يهود را بيرون از پيمان عمومى مى‏دانند، براى تطبيق كلام مورخان راه درستى نرفته‏اند. (35)
    
    2) تلاش براى صلح با خيبر
    الف - حركت نظامى يا سياسى؟
    يكى از حركت‏هاى پيامبرصلى الله عليه وآله در سال ششم قمرى كه به سريه شهرت يافت، اعزام عبدالله بن رواحه همراه گروهى از مسلمانان به خيبر است. بيشتر مورخان اين حركت را به نام سريه ثبت كرده، مى‏گويند: «پيامبر، عبدالله را براى كشتن اسير بن رزام به خيبر فرستاد.» (36) اما دلايل و شواهد حاكى از آن است كه اين حركت‏به منظور كشتن اين چهره يهودى نبوده بلكه پيامبر اين گروه را با هدف برقرارى صلح با يهود خيبر و گفت‏وگو با بزرگ آنان (اسير بن رزام) (37) فرستاده است ولى به طور اتفاقى به كشته شدن وى منجر شده است. در آغاز به دلايلى كه نشان مى‏دهد حركت عبدالله براى ترور اسير نبوده توجه مى‏كنيم و سپس به شواهدى كه برصلح‏آميز بودن اين حركت وجود دارد، خواهيم پرداخت.
    1- در تمامى ترورهايى كه از سوى ياران پيامبر انجام شد دستور يا اجازه رسول خدا گزارش شده‏است. آن حضرت درباره ابوسفيان (38) و ابن نبيح هذلى (39) دستور داد; در مورد عصماء (40) ، ابو عفك (41) و كعب بن اشرف (42) فرمود: كيست كه شر او را كم كند؟ و درباره ابو رافع (43) هم اجازه داد. اما درباره كشتن اسير هيچ گونه فرمان يا اجازه‏اى از پيامبر نيست. تنها مطلبى كه گفته شده‏اين است كه واقدى از عبدالله بن انيس روايت كرده كه: «پيامبر به من فرمود اسير را نبينم يعنى او را بكش.» (44) ليكن اين مطلب - گذشته از اين‏كه با ديگر بخش‏هاى اين گزارش سازگارى ندارد (45) و در سيره ابن هشام نيامده‏است - به خاطر اين‏كه فضيلتى براى ابن انيس به شمار مى‏آيد با ترديد جدى روبه‏رو است، زيرا بخشى از گزارش‏هايى كه واقدى از او نقل كرده بسيار غير معقول و افسانه‏اى است و به نظر مى‏رسد ساخته دست داستان سرايان يا كسانى است كه در صدد جعل فضايل براى عبدالله انيس بوده‏اند; مثلا در گزارش قتل ابن نبيح هذلى، واقدى از همين شخص كه مامور كشتن هذلى بوده نقل كرده‏است كه: پس از كشتن او سرش را برداشته در غارى پنهان شدم، گروهى در تعقيب من بودند اما عنكبوتى بر در غار تارى تنيد و آنان مرا نديدند. يكى از آن‏ها كفش‏ها و ظرف آبش را نزديك غار گذاشت تا قضاى حاجت كند، من كه پا برهنه و تشنه بودم كفش‏ها و آب را برداشته شب‏ها راه پيمودم تا به مدينه رسيدم. پيامبر بر منبر مرا ديد و دعايم كرد. آن‏گاه عصايى به من داد و فرمود در بهشت‏بر اين تكيه كن كه عصا به دستان در بهشت كم هستند. (46) در سريه قتل ابو رافع نيز عبدالله بن انيس گفت: من او را كشتم و پيامبر هم گفته مرا تصديق كرد. (47) در جنگ خيبر نيز عناياتى از پيامبر درباره او گزارش شده‏است. (48) اين در حالى است كه شرح حال نويسان درباره اين يار پيامبر اختلاف نظر دارند و گزارش‏هاى ضد و نقيضى درباره او وجود دارد. (49) از اين رو گزارش ابن‏انيس كه در آن از اشاره پيامبر به كشتن اسير سخن به ميان آمده، درست نيست، زيرا با بخش‏هاى ديگر گزارش اين رويداد هم منافات دارد. (50)
    2- در منابع تاريخى تاكيد شده است كه همه ترورها در شب، بدون اطلاع اطرفيان و به صورت ناگهانى - همان‏گونه كه قاعده ترور است - انجام شده‏است ولى وقتى ياران پيامبر نزد اسير رفتند از او امان گرفتند و او هم از ايشان امان گرفت. از مجموع گزارش‏ها نيز پيداست كه اين حركت در روز انجام شده و هيچ شباهتى به سريه‏هايى كه براى كشتن شورشيان انجام مى‏شده، ندارد.
    3- در سريه‏هايى كه پيامبر براى كشتن مفسدان اعزام كرده است اگر سخنى رد و بدل شده، براى فريب آن طرف بوده‏است. درباره كعب بن اشرف و ابورافع، ياران رسول خدا به دروغ گفتند: براى گرفتن خوار و بار آمده‏ايم. عبدالله بن انيس هم به ابن نبيح هذلى گفت آمده‏ام براى دشمنى با محمدصلى الله عليه وآله با تو همراهى كنم. اما در داستان اسير سخن ياران پيامبر كه گفتند: «اگر با ما بيايى پيامبر به تو نيكى مى‏كند و تو را رياست مى‏دهد» به حيله و فريب شباهتى ندارد، زيرا اگر بنا بر حيله بود به گونه‏اى ديگر عمل مى‏كردند و قلعه‏هاى خيبر مانع آنان نبود، سى‏نفر هم لازم نبود زيرا پيش‏تر از آن ابورافع را پنج نفر، شبانه، در همان قلعه‏هاى خيبر كشته بودند.
    4- دقت در واژه‏هايى كه در گزارش اين رويداد به كار رفته به خوبى گواهى مى‏دهد كه هدف از اين حركت، ترور اسير نبوده، بلكه پايانش به كشتن او و يهوديان همراهش انجاميده است. ابن‏اسحاق در گزارش كوتاه خود مى‏گويد: «اين يكى از حركت‏هاى عبدالله رواحه بود كه در آن يسير كشته شد». (51) و برخلاف ديگر مورخان كه حركت عبدالله بن رواحه را از آغاز به منظور كشتن اسير نوشته‏اند، تعبير ديگرى به كار مى‏برد. واژه ديگر «پشيمانى در ميان راه‏» است كه ابن هشام و واقدى مى‏گويند اسير در ميان راه پشيمان شد. (52) بلاذرى هم مى‏گويد: «اسير با عبدالله بن رواحه بيرون آمد و آهنگ پيامبر كرد ولى در ميان راه قصد كشتن ابن‏رواحه را نمود كه ابن انيس او را كشت‏». (53) مورد ديگر اين است كه وقتى ياران رسول خدا به اسير گفتند: «پيامبر ما را فرستاده تا نزد او برويم و تو را بر خيبر بگمارد»، مشاوران، با رفتن او به مدينه مخالفت كردند و اسير گفت: «ما از جنگ خسته شده‏ايم‏».
    چنان‏كه گفته شد به نظر نمى‏رسد ياران پيامبر پيشنهاد رياست را به دروغ و براى فريب به اسير گفته باشند و به نظر نمى‏رسد كسى مانند او كه فرمانده نظامى خيبر به شمار مى‏رفت‏به اين سادگى فريب خورده باشد. همه اين كلمات نشان دهنده اين است كه عبدالله بن رواحه براى كشتن اسير نيامده بود بلكه براى بردن او به مدينه آمده بود و اسير هم - كه ترور دوستان يهودى خود را فراموش نكرده بود - موقعيت را براى همراهى با مسلمانان مناسب و به صلاح خود ديده كه چنين كرده‏است.
    5- در سريه‏هايى كه پيامبر براى كشتن دشمنان اسلام فرستاده است‏يك نفر (در چهار مورد) و يا پنج نفر (در دو مورد) بيشتر نفرستاده است ولى همراهان عبدالله رواحه در اين حركت، سى نفر گزارش شده‏اند.
    با آن‏چه گذشت روشن شد كه داستان اعزام فرزند رواحه از سوى پيامبر به خيبر آن‏گونه كه شهرت يافته، با هدف كشتن اسير و همراهان يهودى‏اش نبوده است‏بلكه اين، سفرى سياسى به منظور گفت‏وگو براى صلح با خيبريان بوده‏است (54) ولى چون سرانجام اين سفر، كشته شدن اسير يهودى بوده اين‏گونه درتاريخ مشهور شده كه اين حركت، سريه‏اى براى كشتن اسير و يارانش بوده‏است. (55)
    
    ب - گفت و گو براى صلح
    گزارش زير كه آميخته‏اى از روايت واقدى و ابن هشام (56) است نشان مى‏دهد كه اين سفر براى گفت‏وگوى صلح‏آميز به خيبر انجام شده‏است:
    در ماه رمضان سال ششم قمرى به پيامبر خبر رسيد كه يهود خيبر و مشركان اطراف آن در صدد جمع‏آورى نيرو براى حمله به مدينه هستند. رسول خدا براى بررسى اوضاع خيبر، عبدالله بن رواحه و سه نفر ديگر را به اين منطقه فرستاد. اين گروه مخفيانه به خيبر رفتند و مطالبى از اسير - كه پس از ابو رافع به فرماندهى و رياست‏خيبر گمارده شده بود - شنيدند. سپس به مدينه برگشته، اطلاعات خود را در اختيار پيامبر گذاشتند. مدتى بعد (در ماه شوال) (57) آن حضرت ياران خود را خواست و اين بار عده زيادترى را به همراه عبدالله، روانه خيبر كرد. وقتى آنان به خيبر رسيدند اعلام كردند كه از سوى پيامبر آمده‏اند; از اسير امان خواستند و اسير نيز از آنان امان خواست. آن‏گاه با يكديگر ديدار كردند. ايشان به اسير گفتند: اگر نزد پيامبر آيى به تو نيكى خواهد كرد و تو را به رياست‏خواهد گماشت. اسير پس از پافشارى مسلمانان پذيرفت كه همراه آنان برود. ليكن مشاوران او گفتند محمدصلى الله عليه وآله كسى نيست كه به بنى‏اسرائيل رياست‏بدهد. اسير گفت: درست است ولى ما از جنگ خسته شده‏ايم. سپس همراه سى‏نفر از يهوديان به سوى مدينه راه افتادند. در دوازده كيلومترى خيبر اسير از رفتن به نزد پيامبر پشيمان گشت و دست‏به شمشير برد ولى عبدالله بن انيس كه در رديف او بر شتر سوار بود پيش از آن‏كه اسير حركتى بكند ضربه‏اى به پايش زد و سپس او را كشت. بقيه مسلمانان هم با ديگر يهوديان درگير شدند و همه را كشتند به جز يك نفر كه موفق به فرار گرديد. (58)
    از گزارش‏هاى كوتاه تاريخى استفاده مى‏شود كه اسير بن زارم برخلاف ابو رافع - كه پيش از او رياست‏خيبر را برعهده داشت و جنبه بازرگان بودنش بيش از رياست و فرماندهى بود - (59) فردى شجاع و داراى جنبه نظامى بود. (60) به همين جهت‏خيبر و پيرامون آن به‏ويژه يهوديان وادى القرى و مشركان غطفان را آماده جنگ با مدينه كرده‏بود. از سويى ديگر مسلمانان در اين برهه از زمان كه هنوز صلح حديبيه انجام نشده بود توانايى مقابله با آن‏ها را نداشتند چون انتظار مى‏رفت در اين حمله قريش نيز بار ديگر به يارى آنان بشتابد و داستان احزاب - كه به تصريح قرآن كريم، مسلمانان را متزلزل كرد - بار ديگر تكرار شود. در چنين موقعيتى بهترين دورانديشى اين بود كه مسلمانان با يكى از دو گروه مشرك و يهودى كنار آيند و لااقل يكى را از دشمنى و نزاع باز دارند. از اين رو پيامبر ابتدا به سراغ يهود رفت و به منظور آرام كردن شمال مدينه، عبدالله رواحه را براى گفت‏وگو به خيبر فرستاد.
    با آن‏چه از استحكامات و آمادگى نظامى خيبر در گزارش‏هاى تاريخى وجود دارد به نظر نمى‏رسد مسلمانان در آغاز قصد حمله به اين منطقه را كرده باشند، بلكه ابتدا درصدد برآمده‏اند با رؤساى آن كه فرد شاخص آنان در آن زمان اسير بود به گفت‏وگو بنشينند تا از اين راه به مخالفت‏هاى آنان كه منجر به ناامن شدن شمال مدينه شده بود پايان دهند. مشابه اين حركت را پيش از اين نيز رسول خدا انجام‏داده‏بود و هنگامى كه قبيله غطفان در پشت‏خندق به كمك يهوديان و مشركان آمد تلاش كرد با اين قبيله مصالحه كند تا از دشمنان خود بكاهد. اين‏جا هم پيامبر مى‏خواست ميان دشمنان خود شكاف اندازد تا در فرصتى مناسب‏تر با آنان روبه‏رو گردد. همان‏گونه كه با قريش صلح كرد و سپس مكه را گشود.
    از گزارش‏هاى مربوط به سفر عبدالله رواحه به خيبر پيداست كه پيش از صلح با قريش بنابر صلح با يهود خيبر بوده كه با ناكامى همراه شده است. اگر قرار بود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پيش از مصالحه با يكى از اين دو گروه (مشرك و يهودى) به جنگ خيبر برود موفقيتى كه بعدها با فتح خيبر به دست آورد، حتمى نبود، زيرا اين حقيقت قابل انكار نيست كه مسلمانان در شرايط پيش از صلح حديبيه از درگيرى با يهود خيبر هراس داشتند.
    در سفر عبدالله بن رواحه، ياران رسول خدا از سوى آن حضرت يا از سوى خودشان (به اختلاف روايات) پيشنهاد رياست‏خيبر را به اسير دادند. اين همان كارى است كه پيامبر درباره بزرگان وفدهاى تازه مسلمان انجام داد و بزرگ هر قبيله را از سوى خود به رياست آن قبيله تنفيذ كرد.
    به هرحال ناكامى مسلمانان از صلح و قرارداد با يهود خيبر موجب شد كه به اميد صلح با قريش به سوى مكه رهسپار شوند و پس از صلح حديبيه با اطمينان از عدم همكارى دو گروه مخالف شمال و جنوب، گروه مستقر در شمال را قلع و قمع كنند.
    
    --------------------------------------------------------------------------------
    پى‏نوشت‏ها:

    ( 1 ) ر.ك: ابن هشام، السيرة النبوية، تحقيق سقا، ابيارى، شلبى، (بيروت: دارالمعرفة، بى‏تا) ج 2، ص 221; واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونز (قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1414ق) ج 1، ص 365 - 368 و 454 - 459; ابن سعد، الطبقات الكبرى، تحقيق عطا (بيروت، دارالمكتب العلميه، 1418ق) ج 2، ص 51; بلاذرى، فتوح البلدان (بيروت، دارالكتب العلميه، 1405ق) ص 35; يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، تحقيق مهنا(بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1413ق) ج‏1، ص 370.
    2 . ابن هشام، همان، ج 1، ص 501; ابوعبيد قاسم بن سلام، كتاب الاموال، تحقيق هراس(قاهره، مكتبه كليات الازهرية، 1968م) ص 291. منابع بعد، همان روايت ابن اسحاق را آورده‏اند.
    3 . ر.ك: ابن رسته، الاعلاق النفيسه، ترجمه قره چانلو (تهران، امير كبير، 1365) ص 62 و جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام (بغداد، نشر جامعه، 1413ق) ج 6، ص 519.
    4 . يعقوبى، همان.
    5 . ابن اسحاق و بلاذرى آن‏جا كه نام دشمنان يهودى پيامبر را ذكر مى‏كنند كمترين اشاره را به اين قبايل دارند (ر.ك: ابن هشام، همان، ج 1، ص 516 و بلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق زكار زركلى(بيروت، دارالفكر، 1417ق) ج‏1، ص 340).
    6 . ر.ك: احمد بن حنبل، مسند احمد (بيروت، دارصادر، بى‏تا) ج 1، ص 271 و ج 2، ص 204 و كلينى، الكافى (بيروت، دارالاضواء، 1405ق) ج 5، ص 31.
    7 . عون شريف، نشاة الدولة الاسلامية (بيروت، دارالجيل، 1411ق) ص 25; مونتگمرى وات، محمد فى المدينة (بيروت، المكتبة العصيرية، بى‏تا) ص 343 و اكيرا گوتو، «قانون نامه مدينه‏»، كيهان انديشه، ش 75; اين محقق ژاپنى با بررسى مواد قرارداد، نتيجه گرفته كه آن تركيبى از چند سند تاريخى است. اگر اين مطلب اثبات شود اطلاق «قانون اساسى‏» و مانند آن بر اين پيمان نامه وجهى نخواهد داشت چون اين قرارداد شامل همه گروه‏هاى ساكن مدينه نمى‏شود.
    8 . ابو الفرج اصفهانى، الاغانى (بيروت، داراحياء التراث العربى، 1994م) ج 22، ص 343. البته يهوديان اصيل و اسرائيلى منحصر به اين‏ها نيستند ولى ديگران به اين اندازه شهرت ندارند.
    9 . ابوعبيد، همان، ص 297; ابن كثير، البداية و النهاية(بيروت، داراحياء التراث العربى، 1412ق) ج 3، ص 272.
    10 . واقدى، همان، ج 1، ص 454; عامرى، بهجة المحافل (مدينة المنورة، المكتبة العلميه، بى‏تا) ج 1، ص 213; ديار بكرى، تاريخ الخميس (بيروت، دارصادر، بى‏تا) ج 1، ص 213.
    11 . ابوعبيد هم گفته است‏يهود در جنگ‏ها همراه پيامبر بودند و سهم خود را مى‏گرفتند (ر.ك: الاموال، ص 296).
    12 . شهلا بختيارى، پيامبر و يهود مدينه (پايان نامه كارشناسى ارشد، تهران، دانشگاه الزهراء، 1373) ص 124.
    13 . عاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم (بيروت، دارالسيرة، 1995م) ج 4، ص 255.
    14 . هيكل، حياة محمد (قاهره، مطبعة السنة، 1968م) ص 227; وات هم اين نظر را دارد (محمد فى المدينه، ص 346).
    15 . در پاورقى اعلام و بحار الانوار كه متن طبرسى آمده، به اكمال الدين، تفسير قمى و قصص الانبياء آدرس داده شده‏است ولى ما حتى با جست‏وجوى رايانه‏اى چيزى از اين مطالب را نيافتيم تنها چند كلمه از پيمان‏نامه در قصص الانبياء راوندى وجود دارد كه آن هم از سه گروه يهود و مواد عهدنامه نام نبرده‏است. گويا مصحح در پاورقى بحار به پيمان‏شكنى يهود اشاره مى‏كند نه متن پيمان.
    16 . طبرسى، اعلام الورى (قم، مؤسسة آل‏البيت، 1417ق) ج 1، ص 157; مجلسى، بحارالانوار(بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق) ج 19، ص 110 و على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول (تهران، مؤسسة دارالحديث، 1419ق) ج 1، ص‏260.
    17 . واقدى، همان، ج 1، ص 454; طبرى، تاريخ الامم و الملوك (بيروت، مؤسسة الاعلمى، 1409ق) ج 2، ص‏172.
    18 . واقدى، همان، ج 1، ص 454; بغوى، معالم التنزيل، تحقيق عك رسوار (بيروت، دارالمعرفة، 1415ق) ج 4، ص 313; عامرى، همان، ج 1، ص 213.
    19 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 220; بلاذرى، فتوح البلدان، ص 35 و واقدى، همان، ج 1، ص 455.
    20 . ابن هشام، همان، ج 1، ص 191; واقدى، همان، ج 1، ص 177، بلاذرى، انساب الاشراف، ج 1، ص 373 و طبرى، همان، ج 1، ص 173.
    21 . براى نمونه ر.ك: ابن هشام، همان، ج 2، ص 240 ; بلاذرى، همان، ج 1، ص 433 ; يعقوبى، همان، ج 1، ص‏371 ; طبرى، همان، ج 2، ص 249 و ابن سعد، همان، ج 2، ص 57.
    22 . واقدى ، همان ، ج 1، ص 373 و طبرى، همان، ج 1، ص 225.
    23 . بغوى، همان، ج 1، ص 282 و طبرسى، مجمع البيان (بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق) ج 1، ص 706.
    24 . منابع دست اول انعقاد آن را در اوايل هجرت مى‏دانند ليكن برخى محققان معاصر با توجه به موارد آن مى‏گويند پيمان‏نامه در سال‏هاى بعد نوشته شده‏است (اكير اگوتو، همان; احمد بركات، محمد و اليهود (بى‏جا، الهيئة المصريه العامة‏لكتاب، 1996م) ص 83).
    25 . واقدى، همان، ج 1، ص 363.
    26 . طبرسى، اعلام الورى، ج 1، ص 158.
    27 . البته استاد احمدى ميانجى پنجمين ماه هجرت را زمان انعقاد آن دانسته‏اند (مكاتيب الرسول، ج 1، ص 260) ليكن اين تاريخ در اعلام الورى و ديگر منابع نيست. از مورخان متاخر تنها ديار بكرى موادعه يهود را در ماه پنجم هجرت دانسته است (تاريخ الخميس، ج 1، ص 353).
    28 . واقدى، همان، ج 1، ص 368.
    29 . همان، ج 1، ص 456.
    30 . همان، ج 1، ص 454; عامرى، همان، ج 1، ص 213 و ديار بكرى، همان، ج‏1، ص 460.
    31 . واقدى، همان، ج 1، ص 454 و طبرى، همان، ج 2، ص 172.
    32 . واقدى، همان، ج 1، ص 176، و عامرى، همان، ج 1، ص 167.
    33 . ابن هشام، همان، ج 1، ص 501 و واقدى، همان، ج 1، ص 176.
    34 . مراد از پيمان عمومى در نظر كسانى است كه آن را يك مجموعه مى‏دانند. ولى اگر آن را چندين قرارداد بدانيم پيمان عمومى معنا نخواهد داشت.
    35 . ر.ك: احمد بركات، همان، ص 83 و مونتگمرى وات، همان، ص 345.
    36 . خليفة بن خياط، تاريخ الخليفة (بيروت، دارالكتب العلميه، 1415ق) ص 34; يعقوبى، همان، ج 1، ص 395; طبرسى، همان، ج 1، ص 210 و محمد بن حبيب، المحبر (بيروت، دارالافاق، بى‏تا) ص 119.
    37 . نام اين يهودى در منابع گاه اسير و گاه يسير و نام پدرش زارم، رازم و رزام ضبط شده‏است. يكى ديگر از فرماندهان يهود كه درجنگ خيبر كشته شد اسير نام دارد كه هيچ‏گاه به نام پدرش اشاره نشده‏است ولى برخى از مورخان درباره اين دو نفر به اشتباه افتاده‏اند، براى نمونه ر.ك: واقدى، همان; طبرسى، همان و... .
    38 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 633.
    39 . ابن اسحاق، خالدبن سفيان بن نبيح و واقدى، سفيان بن خالدبن نبيح ضبط كرده‏اند (سيره، ج 2، ص 619 و المغازى، ج 1، ص 531).
    40 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 636 و واقدى، همان، ج 1، ص 172.
    41 . به ترتيب پى نوشت فوق: همان، ص 635 و همان، ص 174.
    42 .همان، ص 51 و همان، ص 184.
    43 . همان، ص 273 و همان، ص 391.
    44 . واقدى، همان، ج 1، ص 568.
    45 . چگونه پيامبر به ديگر يارانش فرموده با اسير گفت‏وگو كنند يا او را براى گفت‏وگو به مدينه دعوت كنند و وعده رياست‏خيبر را به او بدهند، اما به عبدالله بن انيس فرموده‏است اسير را نبينم؟!
    46 . واقدى، همان، ج 1، ص 533; داستان بخشيدن عصا، در حركت عبدالله بن رواحه هم تكرار شده‏است.
    47 . همان، ص 394.
    48 . همان، ج 2، ص 686.
    49 . از مجموع مطالبى كه كتب شرح حال نوشته‏اند استفاده مى‏شود كه در ميان ياران پيامبر دو نفر عبدالله بن انيس نام داشته‏اند كه نام هر دو هم در منابع تاريخى آمده‏است (ر.ك: ابن هشام، همان، ج 1، ص 463 و واقدى، همان، ج 1، ص 117 و 170).
    50 . البته بخش‏هاى ديگرى از اين رويداد و ديگر سريه‏ها را نيز عبدالله بن انيس گزارش كرده‏است ولى در آن‏ها مطلب غير معقولى به چشم نمى‏خورد و شواهدى بر درستى آن وجود دارد.
    51 . ابن هشام، همان، ج 2، ص 618. در اين كتاب در دو صفحه پياپى دو تعبير به كار رفته است كه به نظر مى‏رسد با توجه به گستردگى لغات عرب و حروف تعديه، معناى «اصاب‏» در اين دو مورد با يكديگر فرق كند.
    52 . اين محل در شش ميلى خيبر بوده‏است (ابن هشام، همان، ج 2، ص 618 و واقدى، همان، ج 1، ص 567).
    53 . بلاذرى، همان، ج 1، ص 485.
    54 . ر.ك: صالحى شامى، سبل الهدى و الرشاد (بيروت، دارالكتب العلميه، 1414ق) ج 6، ص 112.
    55 . جالب توجه است كه برخى مورخان مى‏گويند: «پيامبر اين گروه را براى كشتن اسير و ياران يهودى‏اش فرستاد». در حالى كه همراهى آنان با اسير پس از رفتن اصحاب پيامبر به خيبر مطرح شد!
    56 . گزارش اين سفر از اضافات ابن هشام است و ابن اسحاق تنها در يك سطر به اصل آن اشاره مى‏كند.
    57 . درباره زمان حركت عبدالله بن رواحه نظريات ديگرى هم مطرح است. ابن خياط، ابن حبيب و طبرسى آن را در رويدادهاى سال پنجم نوشته‏اند (تاريخ خليفه، ص 34; المحبر، ص 119 و اعلام الورى، ج 1، ص 196) ولى اين سخن درست نيست چون حركت عبدالله پس از مرگ ابو رافع بوده (ر.ك: واقدى، همان، ج 1، ص 566) و ابو رافع هم پس از نبرد خندق يعنى اواخر سال پنجم كشته شده‏است (ر.ك: برخوردهاى پيامبر و يهوديان حجاز، ص 139). به نظر نمى‏رسد در آخرين روزهاى سال پنجم اين حركت انجام شده‏باشد، چون آن‏گونه كه براى پيامبر خبر آوردند اسير در حال جمع‏آورى نيرو براى حمله به مدينه بوده و بعيد است اين كار در فرصت كوتاه، پس از مرگ ابورافع، يعنى روزهاى باقى مانده از سال پنجم، انجام شده‏باشد.
    58 . واقدى، همان، ج 1، ص 566; ابن سعد، همان، ج 2، ص 70 و طبرى، همان، ج 2، ص 406.
    59 . ر.ك: عامرى، همان، ج 1، ص 193 و واقدى، همان، ج 1، ص 374.
    60 . واقدى، همان، ج 1، ص 566.

 

 

 

جواد اکبری

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥

پيامبر(ص) در آينه فقه۲

 

نوع اثر :     سيماي پيامبر

عنوان :       پيامبر(ص) در آينه فقه۲

صاحب اثر : احمد مبلغى

                

منبع :    ماهنامه كوثر شماره 5

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

    در دو مورد سلام كردن به پيامبر(ص) جايگاه ويژه‏اى پيدا مى‏كند:
    1- در نماز، مستحب است قبل از گفتن سلام واجب در نماز، السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته گفته شود.
    2- در سجده سهو، براى سجده سهو اذكارى وارد شده كه‏گفتن يكى از آنها واجب است. از جمله آن اذكار اين است: بسم الله و بالله السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته.
    
    زيارت نوادگان پيامبر(ص)
    پيامبر(ص) فرمود: من زار احدا من ذريتى زرته يوم القيامة‏كس كه فردى از ذريه مرا زيارت كند، زيارت كنم او را در روز قيامت
    
    صلوات فرستادن
    خداى متعال در قرآن كريم مى‏فرمايد: ان الله و ملائكته يصلون على النبى، يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليماخدا و فرشتگان بر پيامبر(ص) درود مى‏فرستند. اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، شما نيز بر او درود فرستيد و او را كاملا فرمان بريد.
    در بيان فضيلت صلوات بر پيامبر(ص) و آل او روايات فراوانى وارد شده است كه به دو روايت اشاره مى‏كنيم:
    1- امام رضا(ع) فرمود: من لم يقدر عن ما يكفر به ذنوبه فليكثر من الصلاة على محمد و آله‏كسى كه نمى‏تواند گناهان خويش را با توبه و انابه و تحمل رنج عبادت محو كند بايد بسيار بر محمد و آل او صلوات بفرستد.
    2- ما فى الميزان شئ اثقل من الصلاة على محمد و آل محمدچيزى به اندازه صلوات بر محمد و آل او در ترازوى اعمال سنگينى نمى‏كند.
    صلوات در چهار مورد حكم ويژه‏اى پيدا مى‏كند:
    
    الف. در تشهد نماز واجب است.
    
    ب. هنگام ذكر نام پيامبر(ص).
    در اين صورت هر چند واجب نيست ولى در مورد ترك آن دو حديث نبوى تكان‏دهنده وجود دارد:
    1- البخيل حقا من ذكرت عنده فلم يصل على‏حقيقتا بخيل كسى است كه مرا پيش او ياد كنند و بر من صلوات نفرستد.
    كسى كه نمى‏تواند گناهان خويش را با توبه و انابه‏و تحمل رنج عبادت محو كند بايد بسيار بر محمدو آل او صلوات بفرستد.
    2- كسى كه به هنگام ياد شدن از من صلوات را فراموش كند خداوند او را در پيدا كردن راه بهشت دچار اشتباه مى‏كند.
    ج. در روز مبعث‏يكى از آداب ويژه، بسيار صلوات فرستادن است.
    د. در دو خطبه نماز جمعه
    در هر دو خطبه بايد بر محمد و آل او عليهم السلام درود فرستاد.
    


    ه. در سجده سهو
    براى اين سجده چند ذكر وارد شده كه انجام يكى از آنها واجب است. بيشتر اين ذكرها شامل صلوات است مانند: «بسم الله و بالله و صلى الله على محمد و آل محمد» و «بسم الله و بالله اللهم صل على محمد و آل محمد»
    محترم شمردن خون، مال و آبروى گواهى‏دهنده به رسالت
    كسى كه بعد از شهادت به يگانگى خداوند سبحان، به رسالت پيامبر(ص) گواهى دهد خون، مال و آبروى او محترم مى‏گردد و احكام ازدواج و ... در حق او جارى مى‏شود.
    در حديث آمده: به حقنت الدماء و عليه جرت المناكح و المواريث‏با گفتن شهادتين خونها محترم شمرده مى‏شود و بر پايه آن احكام ازدواج و ارث جارى مى‏گردد.
    
    كشتن دشنام دهنده پيامبر
    همه فقيهان اسلام بر اين عقيده‏اند كه بايد دشنام‏دهنده پيامبر(ص) را كشت.
    
    تعمير قبر پيامبر(ص)
    علامه مجلسى(ره) در اين باره در كتاب شريف بحارالانوار رواياتى را برشمرده كه گوياى استحباب تعمير قبر پيامبر(ص) و قبور امامان(ع) است.
    
    نام‏گذارى به اسم پيامبر(ص)
    آن حضرت خود فرموده است: بورك لبيت فيه محمد و مجلس فيه محمد و رفقة فيه محمدخانه يا مجلس و گروهى كه در آن محمدنام وجود دارد مبارك است.
    ابى رافع مى‏گويد: از پيامبر شنيدم اگر نام فرزند را محمد نهاديد با او بدرفتارى ننماييد، اذيتش نكنيد و او را نزنيد.
    امام صادق(ع) به كسى كه نام فرزندش را محمد نهاده بود فرمود: او را فحش نده، نزن و به او بدى نكن.
    


    دوست داشتن عترت پيامبر(ص)
    قرآن مى‏فرمايد: قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى‏اى پيامبر، بگو از شما پاداشى جز دوستى خويشاوندانم نمى‏خواهم پيامبر(ص) فرمود: الزموا مودتنا اهل البيت‏7 فانه من لقى الله و هو يودنا دخل الجنة بشفاعتنا و الذى نفسى بيده لا ينفع عبدا عمله الا بمعرفة حقناهمواره به اهل بيت محبت ورزيد. چه آنكه اگر كسى خداوند را ملاقات كند در حالى كه ما را دوست مى‏دارد با شفاعت ما به بهشت رود. سوگند به كسى كه جانم در دست اوست هيچ بنده‏اى از عمل خويش سود نمى‏برد مگر با شناختن حق ما.
    
    نيازردن نوادگان پيامبر(ص)
    پيامبر(ص) فرمود: به خدا سوگند نسبت‏به كسى كه ذريه‏ام را بيازارد شفاعت نمى‏كنم.
    نظر انداختن به فرزندان و نوادگان پيامبر(ص)النظر الى ذرية النبى(ص) عبادة‏نظر انداختن به ذريه پيامبر(ص) عبادت است.
    والامقام‏ترين فرزندان و نوادگان اهل بيت عصمت و طهارت(ع) هستند كه وظايف امت نسبت‏به آنها آشكار است. بعد از ايشان بايد به سادات بزرگوار احترام گذاشت و روايت فوق اينان را نيز شامل است. در روايتى مى‏خوانيم:
    النظر الى جميع ذرية النبى عبادة ما لم يفارقوا منهاجه و لم يتلوثوا بالمعاصى‏نظر افكندن به تمام ذريه پيامبر(ص) عبادت است تا آن زمان كه از راه آن حضرت(ص) جدا نشده و به معاصى آلوده نشوند.
    
    قرائت‏سوره محمد
    پيامبر(ص) فرمود: كسى كه سوره محمد(ص) را قرائت كند خداى سبحان او را از نهرهاى بهشت‏سيراب خواهد كرد.
    امام صادق(ع) فرمود: كسى كه سوره محمد(ص) را قرائت كند هيچگاه در دين او شك درنيايد و همواره از شرك و كفر محفوظ ماند تا اينكه مرگش فرا رسد. و زمانى كه مرد خداوند هزار فرشته در قبر او مى‏گمارد كه درود فرستند و ثواب درودشان براى او باشد و وى را تشييع كنند تا در ايستگاه ايمنى و رحمت، نزد خدا نگاهش دارند. سپس او در امان خداوند سبحان و پناه محمد(ص) قرار مى‏گيرد.
    
    نماز پيامبر(ص)
    كسى از امام رضا(ع) در باره نماز جعفر طيار پرسيد حضرت فرمود چرا غافلى از نماز حضرت رسول(ص)! بعد فرمود: دو ركعت نماز بجاى مى‏آورى و در هر ركعتى يك بار سوره حمد و پانزده بار سوره انا انزلناه مى‏خوانى و در ركوع و بعد از سر برداشتن از آن، و در هر دو سجده و بعد از سر برداشتن از هر كدام پانزده بار سوره انا انزلناه را قرائت مى‏كنى. از نماز كه فارغ شدى ميان تو و خداوند گناهى نمى‏ماند مگر اينكه آمرزيده و حاجتت‏برآورده مى‏شود.
    
    نماز در روضه شريف
    مستحب است ميان منبر و قبر پيامبر(ص) نماز گذارده شود.
    
    نماز مبعث
    دو نوع نماز براى اين روز وارد شده است:
    الف: دوازده ركعت نماز دو ركعتى كه در هر ركعت‏حمد و يك سوره آسان قرائت مى‏گردد. ميان هر دو ركعت نماز دعاى خاصى دارد كه ابتداى آن اين است: الحمدلله الذى لم يتخذ ولدا ...
    ب: دوازده ركعت نماز كه در هر ركعت‏حمد و سوره قرائت مى‏گردد و بعد از هر دو ركعت‏به صورت زير عمل مى‏كند:
    
    1- سوره حمد و سوره توحيد و سوره قل اعوذ و برب الفلق و سوره قبل اعوذ برب الناس (چهار بار)
    2- لا اله الا الله و الله اكبر و سبحان الله و الحمدلله و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم (چهار بار)
    3- الله الله ربى لا اشرك به شيئا (چهار بار)
    4- لا اشرك بربى احدا (چهار بار)
    
    نماز روز ميلاد
    يكى از آداب روز ميلاد پيامبر(ص) (هفدهم ربيع‏الاول) خواندن نمازى است كه دو ركعت دارد و در هر ركعت‏بعد از حمد ده بار سوره انا انزلناه و ده بار سوره توحيد خوانده مى‏شود.
    
    وداع با قبر پيامبر(ص)
    مستحب است كسى كه مى‏خواهد از مدينه بيرون رود با قبر نبى‏9 وداع كند و مستحب است در وداع چنين بگويد:
    صلى الله عليك السلام عليك لا جعله الله آخر تسليمى عليك: خداوند بر تو درود فرستد. سلام بر تو! اميدواريم خداوند اين سلام را آخرين عرض ارادت ما بر تو قرار ندهد. (وداع با پيامبر(ص) كيفيت‏خاصى دارد.)

 

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

Javad Akbari

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥