مولوي بلخي

مولوي بلخي

(وفات 672هـ)

جلال‌الدين مولوي بلخي در كودكي با پدرش بهاء‌ الدين محمد معروف به بهاء ولد مقارن حمله مغول به آسياي صغير (روم) رفت و در قونيه اقامت گزيد. تحصيلاتش نزد پدر و سيد برهان‌الدين محقق ترمذي صورت گرفت. پس از برخورد با عارف كاملي به نام شمس‌الدين محمد بن علي تبريزي چنان تب و تابي بر وي مستولي شد كه تا آخرين لحظه حيات به سردي نگراييد. اين دوره پرشور كه شامل سي سال آخر عمر مولوي است موجب پديد آمدن آثاري مانند: مثنوي معنوي (شامل 26 هزار بيت) و ديوان غزليات گرديد كه به نام  شمس شهرت يافته. سخنان عارفانه و حكيمانه مولوي و غزليات شورانگيزش مجموعه‌اي است كم نظير و از لحاظ معنوي چراغي است فروزان در راه عرفان. مولوي در جاي جاي مثنوي از حضرت مصطفي(ص) سخن گفته است اين چند بيت براي نمونه نقل مي‌شود.

وعده حق

مصطفي را وعده كرد الطاف حق

كر بميري تو نميرد اين سبق 1

 

من كتاب و معجزت را رافعم

بيش و كم را من ز قرآن مانعم 2

 

من تو را اندر دو عالم رافعم

طاعنان را از حديثت دافعم

 

كس نتاند 3 بيش و كم كردن دَرو

تو به از من حافظي ديگر مجو

 

رونقت را روز روز افزون كنم 

نام تو بر زرّ و بر نقره زنم

 

منبر و محراب سازم بهر تو

در محبّت قهرِ من شد قهر تو

 

نام تو از ترس پنهان مي‌گَوَند 4

چون نماز آرند پنهان مي‌شوند

 

از هراس و ترس كفّار لعين

دينت پنهان مي‌شود زيرزمين

 

من مناره پر كنم آفاق را

كور گردانم دو چشم عاق 5 را

 

چاكرانت شهرها گيرند و جاه

دين تو گيرد ز ماهي تا به ماه

 

تا قيامت باقيش داريم  ما

تو مترس از نسخ دين، اي مصطفي

 

اي رسول ما تو جادو نيستي

صادقي هم خرقه موسي‌ستي

 

هست قرآن مر ترا همچون عصا

كفرها را در كشد چون اژدها

 

تو اگر در زير خاكي خفته‌اي

چون عصايش دان تو آنچ گفته‌اي

 

قاصدان را بر عصايش دست ني

تو بخسپ اي شه مبارك خفتني

 

تن بخفته نور تو بر آسمان

بهر پيكار تو زه كرده كمان

 

آنك دل بيدار دارد چشم سر

گر بخسپد بر گشايد صد بصر

 

گفت پيغمبر كه خسپد چشم من

ليك كي خسپد دلم اندروسن‌ 6

 

شاه بيدار است، حارس خفته‌گير

جان فداي خفتگان دل بصير

 

وصف بيداري دل اي معنوي

در نگنجد در هزاران مثنوي ...

 

پي‌نوشت‌ها

1- سبق: مقداري از درس كه در روز مي‌خوانند، كتاب، در اين جا: قرآن مجيد.

2-  اشاره است به آيه شريفه: انّا نحن نزّلنا الذّكر و انّا له لحافظون: براستي كه ما فرو فرستاديم قرآن را و ما آن را نگهبانيم. (سوره حجر آيه 10)

3- نمي‌تواند.

4- مي‌گوند: مي‌گويند.

5- نا فرمان، نافرمان نسبت به والدين.

6- اشاره است به حديث نبوي(ص): تنام عيني و لاينام قلبي.

*مثنوي معنوي، تصحيح  و حواشي نيكلسن، موسسه مطبوعاتي علي اكبر علمي، تهران، دفتر سوم ص68.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله4

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله4 

 

 

 

 

تاريخجه نبرد مسلمين

مىدانيم كه اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئله‌اى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميت قائل نيست و نسبت به هيچ مسئله‌اى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد . مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند . اين بود كه يك نبرد پى گيرى ميان پيغمبر اكرم و مردم قريش كه همان قبيله رسول اكرم بودند درگرفت. سيزده سال پيغمبر اكرم در مكه بودند .

در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد، تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند، اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد .

در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند، با روح اسلام آشنا شدند، ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مُبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مىفرستاد خوب از عهده برمىآمدند. هنگامى هم كه به جهاد مىرفتند مىدانستند براى چه هدف و ايده‌اى مىجنگند. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام: "و حملوا بصائرهم على اسيافهم"(11) ؛ همانا بصيرت‌ها و انديشه‌هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مىكردند.

چنين شمشيرهاى آب ديده و انسان‌هاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند. وقتى كه تاريخ را مىخوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمىشناختند مىبينيم، از انديشه بلند و ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مىشويم .

بعد از 13سال رسول اكرم صلي الله عليه و آله آمدند مدينه و در مدينه بود كه مسلمين قوت و قدرتى پيدا كردند. جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك ديگر ميان مسلمين كه در مدينه بودند با مشركين قريش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمان‌ها فتح خيلى بزرگى نمودند .

 

 

غزوه احد

چنان كه مىدانيم، ماجراى احد به صورت غم انگيزى براى مسلمين پايان يافت. هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه، عموى پيغمبر، شهيد شدند. مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بى‌انضباطى گروهى كه از طرف رسول خدا بر روى يك "تل" گماشته شدند، مورد شبيخون دشمن واقع شدند. گروهى كشته و گروهى پراكنده شدند و گروه كمى دور رسول اكرم باقى ماندند. آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروى بيشتر دشمن شدند. مخصوصا شايعه اين كه رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت، اما همين كه فهميدند پيامبر زنده است نيروى روحى خويش را بازيافتند .

 

 

صلح حديبيه

پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد، ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود. سال ششم هجرى است، بعد از آن است كه جنگ بدر، آن جنگ خونين به آن شكل واقع شده و قريش بزرگ‌ترين كينه‌ها را با پيغمبر پيدا كرده‌اند، و بعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه‌اى از پيغمبر انتقام گرفته‌اند و باز مسلمين نسبت به آنها كينه بسيار شديدى دارند، و به هر حال، از نظر قريش دشمن‌ترين دشمنانشان پيغمبر، و از نظر مسلمين هم دشمن‌ترين دشمنانشان قريش است. ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود. در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مىشد و نمىجنگيدند. دشمن‌هاى خونى، در غير ماه حرام اگر به يكديگر مىرسيدند، البته همديگر را قتل عام مىكردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمىكردند.  پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره‌اى بجا آورد و برگردد. هيچ قصدى غير از اين نداشت. اعلام كرد و با هفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد، ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند، چون حجشان حج قرآن بود كه سوق هدى مىكردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مىدادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مىدادند، مثلا روى شانه قربانى كفش مىانداختند - كه از قديم معمول بود - كه هر كسى مىبيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است. دستور داد كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مىبيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز، زى حجاج بود. از آنجا كه كار، مخفيانه نبود و علنى بود، قبلا خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكي‌هاى مكه اطلاع يافت كه قريش، زن و مرد و كوچك و بزرگ، از مكه بيرون آمده و گفته‌اند: (به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود.) با اين كه ماه، ماه حرام بود، اينها گفتند ما در اين ماه حرام مىجنگيم. از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلاف سنت جاهليت بود. پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند. مرتب رسول‌ها و پيام رسانها از دو طرف مبادله مىشدند. ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو چه مىخواهى و براى چه آمده‌اى؟ پيغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده‌ام، كارى ندارم، حجم را انجام مىدهم، برمىگردم و مىروم. هر كس هم كه مىآمد، وضع اينها را كه مىديد مىرفت به قريش مىگفت: مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد. ولى آنها قبول نكردند و مسلمين (و خود پيغمبر اكرم هم) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مىشويم ولو اين كه منجر به جنگيدن شود، ما كه نمىخواهيم بجنگيم، اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى‌جنگيم . (بيعت الرضوان) در آنجا صورت گرفت. مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر، تا اين كه نماينده‌اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرارداد ببنديم .

 

پيغمبر فرمود: من هم حاضرم . پيغام‌هايى كه پيغمبر مىداد پيغام‌هاى مسالمت آميزى بود. به چند نفر از اين پيام رسانها فرمود: "ويح قريش (12) اكلتهم الحرب؛ واى به حال قريش، جنگ اينها را تمام كرد. اينها از من چه مىخواهند؟ مرا وا بگذارند با ديگر مردم، يا من از بين مىروم، در اين صورت آنچه آنها مىخواهند به دست ديگران انجام شده، و يا من بر ديگران پيروز مىشوم كه باز به نفع اينهاست، زيرا من يكى از قريش هستم، باز افتخارى براى اينهاست" فايده نكرد. گفتند قرارداد صلح مىبنديم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرارداد صلح بستند كه پيغمبر امسال برگردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند، عمل عمره‌اش را انجام دهد و بازگردد .

همين كه اين قرارداد صلح را بستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند و آزادانه مىتوانستند اسلام را تبليغ كنند، در مدت يك سال يا كمتر، از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال مسلمان نشده بود. بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مفاد قرارداد خود به خود از طرف خود قريش از بين رفت و يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد.

- سهيل بن عمرو يك پسر داشت كه مسلمان و در جيش مسلمين بود. اين قرارداد را كه امضا كردند، پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد، سهيل گفت قرارداد امضا شده، من بايد او را برگردانم. پيغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو، خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مىكند. اين بيچاره مضطرب شده بود، داد مىكشيد و مىگفت: مسلمين! اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند. مسلمين هم عجيب ناراحت بودند و مىگفتند: يا رسول الله! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند. فرمود: نه، همين يكى هم برود .

- داستان شيرينى نقل كرده‌اند كه مردى از مسلمين به نام ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرارداد خودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرارداد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود: بله همينطور است. هر چه اين مرد گفت: يا رسول الله! اجازه ندهيد مرا ببرند، اينها در آنجا مرا از دينم برمىگردانند، فرمود: نه، ما قرارداد داريم و در دين ما نيست كه بر خلاف قرارداد خودمان عمل بكنيم، طبق قرارداد تو برو، خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد. رفت او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مىبردند. او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند. رسيدند به ذوالحليفه، تقريبا همين محل مسجدالشجره كه احرام مىبندند و تا مدينه هفت كيلومتر است. در سايه‌اى استراحت كرده بودند. يكى از آن دو شمشيرش در دستش بود. اين مرد به او گفت: اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است، بده من ببينم. گفت بگير. تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت، نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدينه. تا آمد، پيغمبر فرمود مثل اين كه خبر تازه‌اى است؟ بله، رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير آمد. گفت: يا رسول الله! تو به قراردادت عمل كردى . قرارداد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم بكنى، و تو تسليم كردى، پس كارى به كار من نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر، نقطه‌اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد. مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همين كه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمىدهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه‌اى را مركز قرار داده، يكى يكى رفتند آنجا. كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند. قريش ديگر نمىتوانستند رفت و آمد بكنند. خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله! ما از خير اينها گذشتيم، خواهش مىكنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند، ما از اين ماده قرارداد خودمان صرف نظر كرديم، و به همين شكل صرف نظر كردند .

به هر حال اين قرارداد صلح براى همين خصوصيت بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم‌تر بشود، و همين طور هم شد، مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند، و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مىشدند، و آن ممنوعيت‌ها به كلى از ميان برداشته شده بود .

 

 

فتح مكه

در سال هشتم هجرت، پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد، فتحى بدون خونريزى .

فتح مكه براى مسلمين يك موفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت آن تنها از جنبه نظامى نبود، از جنبه معنوى بيشتر بود تا جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود. قهرا قسمت‌هاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند است و هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد. وقتى پيغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است. به هر حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه شدند. مشركين هم در مكه بودند. تدريجا از قريش هم خيلى مسلمان شده بودند.

يك جامعه دوگانه‌اى در مكه به وجود آمده بود، نيمى مسلمان و نيمى مشرك. حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مىكردند. بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت. آنها آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد ... .

 

 

برائت از مشركين

حج يك سنت ابراهيمى است كه كفار قريش در آن تحريف‌هاى زيادى كرده بودند. اسلام با آن تحريف‌ها مبارزه كرد. پس يك سال هم به اين وضع باقى بود. سال نهم هجرى شد در اين سال پيغمبر اكرم در ابتدا به ابوبكر مأموريت داد كه از مدينه برود به مكه و سمت اميرالحاجى مسلمين را داشته باشد، ولى هنوز از مدينه چندان دور نشده بود كه جبرئيل بر رسول اكرم نازل شد (اين را شيعه و سنى نقل كرده‌اند) و دستور داد پيغمبر، على عليه السلام را مأموريت بدهد براى امارت حجاج و براى ابلاغ سوره برائت. اين سوره اعلام خيلى صريح و قاطعى است به عموم مشركين به استثناى مشركينى كه با مسلمين هم پيمان‌اند و پيمان‌شان هم مدت‌دار است و برخلاف پيمان هم رفتار نكرده‌اند، مشركينى كه با مسلمين يا پيمان ندارند يا اگر پيمان دارند برخلاف پيمان خودشان رفتار كرده‌اند و قهرا پيمان‌شان نقض شده است. اعلام سوره برائت اين است كه على عليه السلام بيايد در مراسم حج در روز عيد قربان كه مسلمين و مشركين همه جمع هستند، به همه مشركين اعلام كند كه از حالا تا مدت چهار ماه شما مهلت داريد و آزاد هستيد هر تصميمى كه مىخواهيد بگيريد. اگر اسلام اختيار كرديد يا از اين سرزمين مهاجرت كرديد، كه هيچ، والا شما نمىتوانيد در حالى كه مشرك هستيد در اينجا بمانيد. ما دستور داريم شما را قلع و قمع كنيم به كشتن، به اسير كردن، به زندان انداختن و به هر شكل ديگرى. در تمام اين چهار ماه كسى متعرض شما نمى‌شود. اين چهار ماه مهلت است كه شما درباره خودتان فكر بكنيد. اين سوره با كلمه "برائه" شروع مىشود: " برائة من الله و رسوله الا الذين عاهدتم من المشركين." اعلام عدم تعهد است از طرف خدا و از طرف پيغمبر خدا در مقابل مردم مشرك و در آيات بعد تصريح مىكند همان مردم مشركى كه شما قبلا با آنها پيمان بسته‌ايد و آنها نقض پيمان كرده‌اند.

على عليه السلام آمد در مراسم حج شركت كرد. اول در خود مكه اين عدم تعهد را اعلام كرد، ظاهرا (ترديد از من است) در روز هشتم كه حجاج حركت مىكنند به طرف عرفات در يك مجمع عمومى در مسجدالحرام سوره برائت را به مشركين اعلام كرد ولى براى اين كه اعلام به همه برسد و كسى نباشد كه بى‌خبر بماند، وقتى كه مىرفتند به عرفات و بعد هم به منا، در مواقع مختلف، در اجتماعات مختلف مىايستاد و بلند اعلام مىكرد و اين اعلام خدا و رسول را با فرياد به مردم ابلاغ مىنمود. نتيجه اين بود كه ايهاالناس! امسال آخرين سالى است كه مشركين با مسلمين حج مىكنند. ديگر از سال آينده هيچ مشركى حق حج كردن ندارد و هيچ زنى حق ندارد لخت و عريان طواف كند .

يكى از بدعت‌هايى كه قريش به وجود آورده بودند اين بود كه به مردم غير قريش اعلام كرده بودند هر كس بخواهد طواف بكند حق ندارد با لباس خودش طواف بكند، بايد از ما لباس عاريه كند يا كرايه كند، و اگر كسى با لباس خودش طواف مىكرد مىگفتند اين لباس را تو بايد اينجا صدقه بدهى يعنى به فقرا بدهى. زورگويى مىكردند. يك سال زنى آمده بود براى حج و مى خواست با لباس خودش طواف بكند . گفتند اين كار ممنوع است. بايد اين لباس را بكنى و لباس ديگرى را در اينجا تهيه بكنى. گفت بسيار خوب، پس لخت و عور طواف مىكنم. گفتند مانعى ندارد. آن وقت بعضي‌ها كه نمىخواستند با لباس قريش طواف بكنند و از لباس خودشان صرف نظر بكنند، لخت و عور دور خانه كعبه طواف مىكردند .

جزء اعلام‌ها اين بود كه طواف لخت و عريان ممنوع شد، هيچ كس حق ندارد لخت و عور طواف بكند و اين حرف مهملى هم كه قريش گفته‌اند بايد از ما لباس كرايه كنيد غلط است. اين هم كه اگر كسى با لباس احرام خود يا غير لباس احرام (لباس احرام را شرط نمىدانستند) طواف كرد بايد آن را بدهد به فقرا، لازم نيست، بايد نگه دارد براى خود .

به هر حال اميرالمؤمنين آمد و مكرر در مكرر و در جاهاى مختلف اين اعلام را به مردم ابلاغ كرد. نوشته‌اند آنقدر مكرر مىگفت كه صداى على عليه السلام گرفته بود، از بس كه در مواقع مختلف، هر جا اجتماعى بود اين آيات را مىخواند و ابلاغ مىكرد تا يك نفر هم باقى نماند كه بعد بگويد به من ابلاغ نشد. وقتى كه على عليه السلام خسته مىشد و صدايش مىگرفت، صحابه ديگر پيغمبر مىآمدند از او نيابت مىكردند و همان آيات را ابلاغ مىنمودند .

يك اختلافى ميان شيعه و سنى در ابلاغ سوره برائت موجود است و آن اين كه اهل تسنن بيشترشان به اين شكل تاريخ را نقل مىكنند كه پس از آن كه وحى خدا به رسول اكرم رسيد كه اين سوره را يا بايد خودت ابلاغ كنى يا كسى از خودت، و پيغمبر على عليه السلام را مأمور ابلاغ سوره برائت كرد، على به سوى مكه آمد. تا آمد، ابوبكر مضطرب شد، پرسيد آيا اميرى يا رسول؟ يعنى آيا آمده‌اى اميرالحاج باشى يا يك كار مخصوص دارى؟ فرمود: نه، من يك رسالت مخصوص دارم، فقط براى آن آمده‌ام . پس ابوبكر از شغل خودش منفصل و معزول نشد، او كار خودش را انجام داد و على عليه السلام هم كار خودش را. ولى اقليتى از اهل تسنن كه در مجمع البيان نقل شده و همه اهل تشيع مىگويند وقتى كه على عليه السلام آمد، ابوبكر به كلى از شغل خودش منفصل شد و برگشت به مدينه . تعبير قرآن اين است كه اين سوره را نبايد به مردم ابلاغ كند مگر خود تو يا كسى كه از تو است. اهل تشيع روى اين كلمه " از تو است" تكيه مىكنند، مىگويند اين كلمه (كسى كه از تو است) رجل منك كه در بسيارى از روايات هست، مفهوم خاصى دارد .

 

 

حجة الوداع

حجة الوداع (13) آخرين حج پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله است و شايد ايشان بعد از فتح مكه يك حج بيشتر نكردند، البته قبل از حجة الوداع حج عمره كرده بودند. رسول اكرم صلاى عام دادند و مخصوصا مردم را دعوت كردند كه به اين حج بيايند. همه را جمع كردند و بعد در مواقع مختلف، در مسجدالحرام، در عرفات، در منا و بيرون منا، در غدير خم و در جاهاى ديگر خطابه‌هاى عمومى خود را القا كردند. از جمله در غدير خم بعد از آن كه جا به جا مطالبى را فرموده بود، مطلبى را به عنوان آخرين قسمت با بيان شديدى ذكر نمود. به نظر من فلسفه اين كه پيغمبر اين مطلب را در آخر فرمود همين آيه‌اى است كه در آنجا قرائت كرد: "يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته" (14) بعد از اين كه پيغمبر اكرم در عرفات و منا و مسجد الحرام كليات اسلامى را در باب اصول و فروع بيان كرده كه مهمترين سخنان ايشان است، يك مرتبه در غدير خم اينطور مىفرمايد: مطلبى است كه اگر آن را نگويم هيچ چيز را نگفته‌ام "فما بلغت رسالته" به من گفته‌اند كه اگر آن را نگويى هيچ چيز را نگفته‌اى يعنى همه هبا و هدر است .

بعد مىفرمايد: "الست اولى بكم من انفسكم؟" (اشاره به آيه قرآن است كه: "النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم" آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست؟ همه گفتند بلى يا رسول الله. حضرت فرمود: "من كنت مولاه فهذا على مولاه" . اين حديث هم مثل حديث ثقلين داراى اسناد زيادى است .

 

 

 

 

 

 

پي‌نوشت‌ها:

1- كسانى كه مشرف شده‌اند مىدانند اطراف مكه همه كوه است.

2- ترجمه فارسى، ج 11 / ص 14 .

3- پروفسور ماسينيون، اسلام شناس و خاورشناس معروف، در كتاب سلمان پاك، در اصل وجود چنين شخصى، تا چه رسد به برخورد پيغمبر با او، تشكيك مىكند و او را شخصيت افسانه‌اى تلقى مى‌نمايد، مىگويد: بحيرا سرجيوس و تميم دارى و ديگران كه در پيرامون پيغمبر جمع كرده‌اند اشباحى مشكوك و نايافتنى‌اند.

4- تاريخ يعقوبى، ج 2 / ص 69 .

5 - سوره شعرا/ آيه 214 .

6- ماه‌هاى ذى القعده، ذى الحجه و محرم چون ماه حرام بود، ماه آزاد بود يعنى در اين ماه‌ها همه جنگ‌ها تعطيل بود، دشمنان از يكديگر انتقام نمىگرفتند و رفت و آمدها در ميانشان معمول بود. در بازار عكاظ جمع مىشدند و حتى اگر كسى قاتل پدرش را كه مدت‌ها دنبالش بود پيدا مىكرد، به احترام ماه حرام متعرضش نمىشد.

7- سوره توبه/ آيه 40 .

8 - سوره حشر/ آيه 9 .

9- نوار مذكور در دست نيست ولى خلاصه داستان به نقل اهل سنت اين است كه عايشه همسر پيامبر هنگام بازگشت مسلمين از يك غزوه، در يكى از منزل‌ها براى قضاى حاجت داخل جنگلى شد، در آنجا طوق (روبند) او به زمين افتاد و مدتى دنبال آن مىگشت و در نتيجه از قافله باز ماند و توسط صفوان كه از دنبال قافله براى جمع آورى از راه ماندگان حركت مى‌كرد، با تأخير وارد مدينه شد. به دنبال اين حادثه منافقين تهمت‌هايى را عليه همسر پيامبر شايع كردند .

10- مثلا يك وقتى شايع بود و شايد هنوز هم در ميان بعضي‌ها شايع است، يك وقتى ديدم يك كسى مىگفت: اين فلسطيني‌ها ناصبى هستند. "ناصبى" يعنى دشمن على عليه السلام . ناصبى غير از سنى است. سنى يعنى كسى كه خليفه بلافصل را ابوبكر مىداند و على عليه السلام را خليفه چهارم مىداند و معتقد نيست كه پيغمبر شخصى را بعد از خود به عنوان خليفه نصب كرده است. مىگويد پيغمبر كسى را به خلافت نصب نكرد و مردم هم ابوبكر را انتخاب كردند. سنى براى اميرالمؤمنين احترام قائل است چون او را خليفه چهارم و پيشواى چهارم مىداند، و على را دوست دارد. ناصبى يعنى كسى كه على را دشمن مىدارد. سنى مسلمان است ولى ناصبى كافر است، نجس است. ما با ناصبى نمىتوانيم معامله مسلمان بكنيم . حال يك كسى مىآيد مىگويد اين فلسطيني‌ها ناصبى هستند. آن يكى مىگويد. اين به آن مىگويد، او هم يك جاى ديگر تكرار مىكند، و همين طور. اگر ناصبى باشند كافرند و در درجه يهودي‌ها قرار مىگيرند. هيچ فكر نمىكنند كه اين، حرفى است كه يهودي‌ها جعل كرده‌اند. در هر جايى يك حرف جعل مى‌كنند براى اين كه احساس همدردى نسبت به فلسطيني‌ها را از بين ببرند. مىدانند مردم ايران شيعه‌اند و شيعه دوستدار على و معتقد است هر كس دشمن على باشد كافر است، براى اين كه احساس همدردى را از بين ببرند، اين مطلب را جعل مى‌كنند. در صورتى كه ما يكى از سال‌هايى كه مكه رفته بوديم، فلسطيني‌ها را زياد مىديديم، يكى از آنها آمد به من گفت: فلان مسأله از مسائل حج حكمش چيست؟ بعد گفت من شيعه هستم، اين رفقايم سنى‌اند. معلوم شد داخل اينها شيعه هم وجود دارد. بعد خودشان مىگفتند بين ما شيعه و سنى هست. شيعه هم زياد داريم. همين ليلا خالد معروف شيعه است. در چندين نطق و سخنرانى خودش در مصر گفته من شيعه‌ام . ولى دشمن يهودى يك عده مزدورى را كه دارد، مأمور مىكند و مىگويد: شما پخش كنيد كه اينها ناصبى‌اند. قرآن دستور داده در اين موارد اگر چنين نسبت‌هايى نسبت به افرادى كه جزو شما هستند و مثل شما شهادتين مىگويند، شنيديد وظيفه‌تان چيست.

11- نهج البلاغه، خطبه 150 .

 12- "ويح" همان واى است كه ما مى‌گوييم اما "واى" در حال خوش و بش . در عربى يك " ويل" داريم و يك "ويح". ما در فارسى كلمه‌اى بجاى "ويح" نداريم . وقتى مىگويند ويلك، اين در مقام تندى و شدت است. وقتى مىگويند و يحك، اين در مقام خوش و بش و مهربانى است.

13 - حجة الوداع در سال آخر عمر حضرت رسول دو ماه مانده به وفات ايشان رخ داده است. وفات حضرت رسول در بيست و هشتم صفر يا به قول سني‌ها در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاده . در هجدهم ذى الحجة به غدير خم رسيده‌اند. مطابق آنچه كه شيعه مىگويد حادثه غدير خم دو ماه و ده روز قبل از وفات حضرت روى داده و مطابق آنچه كه سني‌ها مىگويند اين حادثه دو ماه و بيست و چهار روز قبل از رحلت حضرت رسول اتفاق افتاده است .

14- سوره مائده/ آيه 67 .

منبع:

تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى - جلد اول

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله3

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله3

 

 

 

 

هجرت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله

همان شبى كه اينها تصميم گرفتند اين تصميم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شد همان حرفى كه به موسى گفته شد: "...ان الملا يأتمرون بك يقتلوك فاخرج."(قصص/20) "و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله والله خير الماكرين"(انفال/ 30)؛ از مكه بيرون برو، خواستند شبانه بريزند. ابولهب كه يكى از آنها بود مانع شد. گفت شب ريختن به خانه كسى صحيح نيست. در آنجا زن و بچه هست، يك وقت اينها مىترسند يا كشته مىشوند. بايد صبر كنيم تا صبح شود. گفتند بسيار خوب. آمدند دور خانه پيغمبر حلقه زدند و كشيك مىدادند، منتظر كه صبح بشود و در روشنايى بريزند خانه پيغمبر. اين مطلب مورد اتفاق جميع محدثين و مورخين است و در اين جهت حتى يك نفر تشكيك نكرده است كه پيغمبر اكرم، على عليه السلام را خواست و فرمود على جان! تو امشب بايد براى من فداكارى بكنى . عرض كرد يا رسول الله! هر چه شما امر بفرماييد . فرمود امشب، تو در بستر من مىخوابى و همان بُرد و جامه‌اى را كه من موقع خواب به سر مىكشم به سر مي‌كشى . عرض كرد: بسيار خوب . قبلا على عليه السلام و (هند بن ابى هاله) آن نقطه‌اى كه رسول اكرم بايد بروند در آنجا مخفى بشوند يعنى غار ثور را در نظر گرفتند، چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفيانه‌اى در كار باشد و اين دو، مركب فراهم كنند و آذوقه برايشان بفرستند . شب، على عليه السلام آمد خوابيد و پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله بيرون رفت. در بين راه كه حضرت مى‌رفتند به ابوبكر برخورد كردند. حضرت، ابوبكر را با خودشان بردند. در نزديكى مكه غارى است به نام غار ثور، در غرب مكه و در يك راهى است كه اگر كسى بخواهد به مدينه برود از آنجا نمىرود. مخصوصا راه را منحرف كردند. پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند. قريش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بريزند و اين قدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشير كه بگويند يك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگويند كى كشت، بگويند هر كسى يك وسيله‌اى داشت و ضربه‌اى زد. اول صبح كه شد اينها مراقب بودند كه يك وقت پيغمبر اكرم از آنجا بيرون نرود. ناگاه كسى از جا بلند شد. نگاه كردند ديدند على است . "اين صاحبك"؛ رفيقت كجاست؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بوديد كه از من مى‌خواهيد؟ گفتند پس چه شد؟ فرمود: شما تصميم گرفته بوديد كه او را از شهرتان تبعيد كنيد، او هم خودش تبعيد شد . خيلى ناراحت شدند . گفتند بريزيم همين را به جاى او بكشيم، حالا خودش نيست جانشينش را بكشيم . يكى از آنها گفت او را رها كنيم، جوان است و محمد فريبش داده است. فرمود: به خدا قسم اگر عقل مرا در ميان همه مردم دنيا تقسيم كنند، اگر همه ديوانه باشند عاقل مى‌شوند. از همه‌تان عاقل‌تر و فهميده‌ترم .

 

 

غار ثور

حضرت رسول صلي الله عليه و آله را تعقيب كردند. دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسيدند. ديدند اينجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نيست. عنكبوتى هست و در اينجا تنيده است، و مرغى هست و لانه او . گفتند نه، اينجا نمىشود كسى آمده باشد. تا آنجا رسيدند كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و ابوبكر صداى آنها را مىشنيدند و همين جا بود كه ابوبكر خيلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مىترسيد. اين آيه قرآن است، يعنى روايت نيست كه بگوييم فقط شيعه‌ها قبول دارند و سني‌ها قبول ندارند. آيه اين است: "الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا..."(توبه/ 40)؛ يعنى اگر شما مردم قريش پيغمبر را يارى نكنيد، خدا او را يارى كرد و يارى مىكند همچنان كه در داستان غار، پيغمبر را يارى كرد، در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند. نشان مىدهد كه غير از پيغمبر يك نفر ديگر هم بوده است كه همان ابوبكر است. "اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا. (كلمه) صاحب اصلا در لغت عرب يعنى همراه . حتى به حيوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مىگويد:

(صاحب). آنگاه كه پيغمبر به همراه خود گفت: نترس، غصه نخور، خدا با ماست. " فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها. خداوند وقار خودش را بر پيغمبر نازل كرد. ديگر نمىگويد وقار را بر هر دو نفر نازل كرد. رحمت خودش را بر پيغمبر نازل كرد و پيغمبر را تأييد نمود. نمىگويد هر دو را تأييد كرد.

 

 

 

پيامبر مىفرمايد: "الست اولى بكم من انفسكم؟" (اشاره به آيه قرآن است كه: "النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم"؛ آيا من حق تسلط و ولايتم بر شما از خودتان بيشتر نيست؟ همه گفتند بلى يا رسول الله. حضرت فرمود: "من كنت مولاه فهذا على مولاه."

تا به اين مرحله رسيد، از همان جا برگشتند. گفتند ما نفهميديم اين چطور شد؟ به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت؟ مدتى گشتند. پيدا نكردند كه نكردند. سه شبانه روز يا بيشتر پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله در همان غار بسر بردند. آن دل‌هاى شب كه مىشد،

هند بن ابى هاله كه پسر خديجه است از شوهر ديگرى، و مرد بسيار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مىبرد و برمىگشت. قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهيه كنند. دو تا مركب تهيه كردند و شبانه بردند كنار غار، آنها سوار شدند و راه مدينه را پيش گرفتند .

 

 

حالا قرآن مىگويد ببينيد خداوند پيغمبر را در چه سختي‌هايى به چه نحوى كمك و مدد كرد. آنها نقشه كشيدند و فكر كردند و سياست به كار بردند ولى نمىدانستند كه خدا اگر بخواهد، مكر او بالاتر است. " و اذ يمكر بك الذين كفروا" و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حيله به كار مىبرند براى اين كه يكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند: " ليثبتوك" (اثبات) معنايش حبس است. چون كسى را كه حبس مىكنند در يك جا ثابت و ساكن نگه مىدارند. عرب وقتى مىگويد (اثبت) يعنى حبس كن براى اين كه تو را در يك جا ثابت نگه دارند يعنى زندانيت كنند. " او يقتلوك" يا خونت را بريزند. " او يخرجوك" يا تبعيدت كنند. " و يمكرون" آنها مكر مىكنند. قريش به مكر و حيله‌هاى خودشان خيلى اعتماد داشتند و مثلا مىگفتند چنان مىكنيم كه خونش لوث بشود، ولى نمىدانستند كه بالاى همه اين تدبيرها و نقشه‌ها تقدير و اراده الهى است و اگر بنده‌اى مشمول عنايت الهى بشود، هيچ قدرتى نمى‌تواند او را از ميان ببرد. (مكر) نقشه‌اى است كه هدفش روشن نيست. اگر انسان نقشه‌اى بكشد كه آن نقشه هدف معينى در نظر دارد اما مردم كه مى‌بينند خيال مىكنند براى هدف ديگرى است، اين را مىگويند (مكر). خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمىداند اين حادثه براى فلان هدف و مقصد است، خيال مىكند براى هدف ديگرى است، ولى نتيجه نهائيش چيز ديگرى است. اين است كه خدا هم مكر مىكند يعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش يك طور است ولى هدف اصلى چيز ديگر است. آنها مكر مىكنند، خدا هم مكر مىكند، و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .

 

 

مهاجرين

گروهى از مسلمان‌هاى صدر اسلام، مهاجرين اولين يا به تعبير قرآن ( سابقون الاولون) ناميده مىشوند . مهاجرين اولين يعنى كسانى كه قبل از آن كه پيغمبر اكرم به مدينه تشريف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پيغمبر اكرم خانه و ديار را، مكه را رها كنند و بيايند به مدينه، اينها همه چيز خود را يعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خويشاوندان و اقارب خويش را يك جا رها كردند و به دنبال ايده و عقيده و ايمان خودشان رفتند. اين از كمال خلوص و از نهايت ايمان حكايت مىكند. قرآن اينها را مهاجرين اولين مىنامد .

 

 

انصار

دسته دوم كه اينجا به آنها اشاره شده است، كسانى هستند كه قرآن آنها را (انصار) مى‌نامد يعنى ياوران . مقصود، مسلمانانى هستند كه در مدينه بودند و در مدينه اسلام اختيار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى ديگر و البته بيشتر از مكه مىآيند در حالى كه هيچ ندارند و دست خالى مىآيند بپذيرند و نه تنها در خانه‌هاى خود جاى بدهند و به عنوان يك مهمان بپذيرند بلكه از جان و مال و حيثيت آنها حمايت كنند مثل خودشان. به طورى كه در تاريخ آمده است، منهاى ناموس، هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراك در ميان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى‌داشتند: "و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه." (8) آن هجرت بزرگ مسلمين صدر اسلام خيلى اهميت داشت ولى اگر پذيرش انصار نمىبود آنها نمى‌توانستند كارى انجام بدهند. اينها را هم قرآن تحت عنوان "والذين آووا و نصروا" ذكر مىكند. آنان كه پناه دادند و يارى كردند اين مهاجران را. هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود، هم يارى كردن اينها. هم آنها گذشت و فداكاريشان زياد بود هم اينها .

 

 

منافقين و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله

"ان الذين جاؤا بالافك عصبة منكم لا تحسبوه شرّا لكم بل هو خير لكم لكل امرىء منهم ما اكتسب من الاثم والذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم. لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين." (نور/11-12)

آيات به اصطلاح "افك" است. "افك" دروغ بزرگى (تهمتى) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند. داستانش را قبلا به تفصيل نقل كرديم.(9) اكنون آيات را مى‌خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى‌شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مىكنيم. آيه مىفرمايد: " ان الذين جاؤا بالافك عصبة منكم"؛ آنان كه " افك" را ساختند و خلق كردند، بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند. قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مىكند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدف‌هاى خطرناك مىباشند، يعنى قرآن مىخواهد بگويد قصه ساختن اين (افك) از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى‌توجهى و ولنگارى نبود، روى منظور و هدف بود، هدف هم بى آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود، كه به هدفشان نرسيدند. قرآن مىگويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند، و بعد مىگويد اين شرى بود كه نتيجه‌اش خير بود، و در واقع اين شر نبود: "لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم؛ گمان نكنيد كه اين يك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود، خير، اين داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود. حال چرا قرآن اين داستان را خير مىداند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اين كه وحى نازل شد و تدريجا اوضاع روشن گرديد. خدا مىداند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت!

اين را به دو دليل قرآن مىگويد خير است: يك دليل اين كه اين گروه منافق شناخته شدند. در هر جامعه‌اى يكى از بزرگ‌ترين خطرها اين است كه صفوف مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند. تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد.

يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه منافقين بزرگ‌ترين صدمه‌ها را مىبيند. لهذا به واسطه حوادثى كه براى جامعه پيش مىآيد باطن‌ها آشكار مىشود و آزمايش پيش مىآيد، مؤمن‌ها در صف مؤمنين قرار مىگيرند و منافق‌ها پرده نفاقشان دريده مىشود و در صفى كه شايسته آن هستند قرار مىگيرند. اين يك خير بزرگ براى جامعه است .

آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند، آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند "اثم" بود. " اثم" يعنى داغ گناه . تا زنده بودند، ديگر اعتبار پيدا نكردند .

فايده دوم اين بود كه سازندگان داستان، اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه، ولى عامه مسلمين نا آگاهانه ابزار اين "عصبه" قرار گرفتند. اكثريت مسلمين با اين كه مسلمان بودند، با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلندگوى اين "عصبه" قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه، كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مىكند .

اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع، كه افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مىدهد، يك داستان جعل مىكند، بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى‌اندازد، تا خودشان قصه‌اى را كه دشمنشان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند. اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اينقدر ناآگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند. حرفى كه دشمن جعل مىكند وظيفه شما اين است كه همان جا دفنش كنيد. اصلا دشمن مىخواهد اين پخش بشود. شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد، تا به اين وسيله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنيد. (10) 

فايده دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردند اين بود كه (مشخص شد) يعنى حرفى را كه يك عصبه (يك جمعيت و يك دسته به هم وابسته) جعل كردند، ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند، گفتند: چنين حرفى شنيدم، آن يكى گفت: من هم شنيدم، ديگرى گفت: نمىدانم خدا عالم است، باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه مسلمان، ساده لوحانه و ناآگاهانه بلندگوى يك جمعيت چند نفرى شد .

اين داستان افك كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود. همه چشم‌ها را به هم ماليدند: از يك طرف آنها را شناختيم و از طرف ديگر خودمان را شناختيم . ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكب شديم، چرا ابزار دست اينها شديم ؟ !...

فايده دوم داستان افك همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد. در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند، مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان! ناآگاهانه ابزار قرار نگير، ناآگاهانه بلندگوى دشمن نباش .

خدا مىداند اين يهودي‌ها در درجه اول و بهايي‌ها كه ابزار دست يهودي‌ها هستند چقدر از اين جور داستان‌ها جعل كردند. گاهى يك چيزى را يك يهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده، آنقدر شايع شده كه كم كم داخل كتاب‌ها آمده، بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است، مثل داستان كتابسوزى اسكندريه .

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله2

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله2

 

 

 

 

دعوت ازخويشاوندان

در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد: "انذر عشيرتك الاقربين" (5) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مىدانيم در آن هنگام على عليه السلام بچه‌اى بوده در خانه پيغمبر.(على عليه السلام از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد) رسول اكرم به علي فرمود غذايى ترتيب بده و بنىهاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على عليه السلام هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوت كرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد.

 

 

ابولهب كه عموى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد، عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اين كه چنين مزخرفى را به ما بگويى؟! جار و جنجال راه انداخت و جلسه را به هم زد. پيغمبر اكرم براى بار دوم به على عليه السلام دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مىفرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد، وصى، وزير و جانشين من خواهد بود.

در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند، با روح اسلام آشنا شدند، ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مُبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مىفرستاد خوب از عهده برمىآمدند. هنگامى هم كه به جهاد مىرفتند مىدانستند براى چه هدف و ايده‌اى مىجنگند. به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام: "و حملوا بصائرهم على اسيافهم"؛ همانا بصيرت‌ها و انديشه‌هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مىكردند.

 

 

 

غير از على عليه السلام احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد، على عليه‌السلام از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .

 

 

قريش و پيامبر صلي الله عليه و آله

زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود، در ماه‌هاى حرام (6) مزاحم پيغمبر اكرم نمىشدند يا لااقل زياد مزاحم نمىشدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مىكرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مىشدند (آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص) مىرفت در ميان قبائل گردش مىكرد و مردم را دعوت مىنمود. نوشته‌اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركت مىكرد و هر چه پيغمبر مىفرمود، او مىگفت دروغ مىگويد، به حرفش گوش نكنيد. رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود. بعد از آن كه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد، به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من بود لَاَكلتُ بِهِ العَرَبَ. يعنى من اين قدر در او استعداد مىبينم كه اگر از ما مىبود، به وسيله وى عرب را مىخوردم. او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم (بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود) به شرط اين كه تو هم به ما قولى بدهى و آن اين كه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى. فرمود اين كه چه كسى بعد از من باشد، با من نيست با خداست. اين مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .

 

 

مردم مدينه و رسول اكرم صلي الله عليه و آله

مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند. يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اين كه از قريش استمداد كند. وارد مىشود بر يكى از مردم قريش .

كعبه از قديم معبد بود گو اين كه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هر كس كه مىآمد، يك طوافى هم دور كعبه مىكرد. اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند، ميزبانش به او گفت: (مواظب باش! مردى در ميان ما پيدا شده، ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مىشود و سخنان دلرباى عجيبى دارد. يك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى‌اختيار مىكند . سِحرى در سخنان او هست.) اتفاقا او موقعى مىرود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مىخواندند . در گوش اين شخص پنبه كرده بودند كه يك وقت چيزى نشنود. مشغول طواف كردن بود كه قيافه شخصى خيلى او را جذب كرد. (رسول اكرم سيماى عجيبى داشتند.) گفت نكند اين همان آدمى باشد كه اينها مىگويند؟ يك وقت با خودش فكر كرد كه عجب ديوانگى است كه من گوش‌هايم را پنبه كرده‌ام . من آدمم، حرف‌هاى او را مىشنوم، پنبه را از گوشش انداخت بيرون . آيات قرآن را شنيد و تمايل پيدا كرد. اين امر منشأ آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم صلي الله عليه و آله شد . بعد آمد صحبت‌هايى كرد و بعدها ملاقات‌هاى محرمانه‌اى با حضرت رسول كردند تا اين كه عده‌اى از اينها به مكه آمدند و قرار شد در موسم حج در يكى از شب‌هاى تشريق يعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بيايند در منا، در عقبه وسطى، در يكى از گردنه‌هاى آنجا، رسول اكرم صلي الله عليه و آله هم بيايند آنجا و حرف‌هايشان را بزنند. در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوت مى‌كنم به خداى يگانه و ... و شما اگر حاضريد ايمان بياوريد، من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند، كه جريانش مفصل است. زمينه اين كه رسول اكرم صلي الله عليه و آله از مكه به مدينه منتقل بشوند فراهم شد. اين اولين حادثه بود. بعد حضرت رسول صلي الله عليه و آله مصعب بن عمير را فرستادند به مدينه و او در آنجا به مردم قرآن تعليم داد. اينهايى كه ابتدا آمده بودند، عده اندكى بودند، به وسيله اين مُبلغ بزرگوار عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جوّ مدينه مساعد شد. قريش هم روز به روز بر سختگيرى خود مى‌افزودند، و در نهايت امر تصميم گرفتند كه ديگر كار رسول اكرم را يكسره كنند. در (دارالندوه) تشكيل جلسه دادند.

 

جلسه دارالندوه

دارالنُدوه حكم مجلس سناى مكه بوده است. مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى، و نه تابع يك مركزى بود. يك نوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبيله‌اى چند نفر با شرايطى و از جمله اين كه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مىگرفتند، ديگر مردم قريش عمل مىكردند. (دارالنُدوه) يكى از اطاق‌هايى بود كه در اطراف مسجدالحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است .

در آنجا پيشنهادهايى كردند، گفتند بالاخره بايد به يك شكلى آزادى را از محمد سلب كنيم، يا اساسا او را بكشيم يا حبسش كنيم و يا لااقل شرش را از اينجا بكنيم و تبعيدش كنيم، هر جا مىخواهد برود . در اينجاست كه هم شيعه و هم سنى نوشته‌اند پيرمردى در اين مجلس ظاهر شد با اين كه قرار نبود كه غير قريش كس ديگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم. گفتند اينجا جاى تو نيست . گفت نه، من راجع به همين موضوعى كه قريش در اينجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه اين پيرمرد انسان نبود و شيطان بود كه به صورت يك پيرمرد مجسم شد. به هر حال در تاريخ، او به نام (شيخ نجدى) معروف شد كه در آن مجلس شيخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شيخ نجدى تصويب شد. آن پيشنهاد كه گفتند يك نفر را بفرستند پيغمبر را بكشد رد شد. همان شيخ نجدى گفت اين عملى نيست. اگر شما يك نفر بفرستيد، قطعا بنىهاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كيست كه يقين داشته باشد كه كشته مىشود و حاضر شود اين كار را انجام دهد. گفتند او را حبس مىكنيم. گفت حبس هم مصلحت نيست زيرا باز بنىهاشم به اعتبار اين كه به آنها برمىخورند كه فردى از آنها محبوس باشد، اگر چه به تنهايى زورشان به شما نمىرسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مىشوند، از نيروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بيرون بكشند. پيشنهاد تبعيد شد. گفت اين از همه خطرناك‌تر است. او مردى خوش صورت و خوش بيان و گيرا است. الان به تنهايى در اين شهر افراد شما را به تدريج دارد جذب مىكند. يك وقت مىبينيد رفت در ميان قبايل عرب چندين هزار نفر را پيرو خودش كرد و با چندين هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پيشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش يك نفر در كشتن شركت كند، و از بنىهاشم هم يك نفر باشد (چون از بنىهاشم، ابولهب را در ميان خودشان داشتند) و دسته جمعى او را بكشند و به اين ترتيب خونش را لوث كنند، و اگر بنىهاشم ادعا كردند، مىگوييم قبيله شما هم شركت داشتند . حداكثر اين است كه به آنها ديه مىدهيم . ديه ده انسان را هم خواستند، مىدهيم .

 

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله1

تاريخچه زندگي رسول اكرم صلي الله عليه و آله1

 

 

 

 

 

 

ولادت و دوران كودكى

ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است، گو اين كه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته‌اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را، به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى‌دانند.

رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است؟ در فصل بهار . در السيرة الحلبية مى‌نويسد: ولد فى فصل الربيع؛ در فصل ربيع به دنيا آمد. بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده‌اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماه‌هاى شمسى منطبق مى‌شود، به اين نتيجه رسيده‌اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى‌شود با بيستم آوريل، و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين. و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى‌شود با پنجم ارديبهشت. پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت.

 

 

 

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در ماه رمضان به كلى مكه را رها مىكند و حتى از خديجه هم دورى مىگزيند. يك توشه خيلى مختصر، آبى، نانى با خودش برمى‌دارد و مىرود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مىفرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد. تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مىگذراند. البته گاهى فقط على عليه السلام در آنجا حضور داشته است.

در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده‌اند، اهل تسنن بيشتر گفته‌اند در روز دوشنبه .

در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده‌اند؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده‌اند، در بين الطلوعين .

مسافرت‌ها

رسول اكرم، به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است. 

 

 

يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب، و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد. البته بعد از رسالت، در داخل عربستان مسافرت‌هايى كرده‌اند. مثلا به طائف رفته‌اند، به خيبر كه شصت فرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته‌اند، به تبوك كه تقريبا مرز سوريه است و صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته‌اند، ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده‌اند.

 

شغل‌ها

پيغمبر اكرم چه شغل‌هايى داشته است؟ جز شبانى و بازرگانى، شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى‌كرده‌اند. همچنان كه موسى شبانى كرده است. پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى‌كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى‌برده است، رعايت مى‌كرده و مى‌چرانيده و برمى‌گشته است. بازرگانى هم كه كرده است. با اين كه يك سفر، سفر اولى بود كه خودش مى‌رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .

 

 

پيغمبر اكرم در عصر جاهليت

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است؟ در ميان همه پيغمبران جهان، پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى است كه تاريخ كاملا مشخصى دارد ...

الف- در تمام سال‌هاي قبل از بعثت، در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت‌پرستى بود، او هرگز بتى را سجده نكرد. البته عده قليلى بوده‌اند معروف به (حنفا) كه آنها هم از سجده كردن بت‌ها احتراز داشته‌اند ولى نه اين كه از اول تا آخر عمرشان، بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار، كار غلطى است و از سجده كردن بت‌ها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند. اما پيغمبر اكرم در همه عمرش، از اول كودكى تا آخر، هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد. اين يكى از مشخصات ايشان است.

ب - پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى‌اش در آمد، يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانت و درستكارى‌اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب (محمد امين) يافته بود امانت‌ها را به او مى‌سپردند. پس از كه با او مشكل پيدا كردند، باز هم امانت‌هاى خود را به او مى‌سپردند، از همين رو پس از هجرت به مدينه، على عليه السلام را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانت‌ها را به صاحبان اصلى برساند .

در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى‌كردند. عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سخت به آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده‌ايد، همه گفتند: ابدا، ما تو را به صدق و امانت مى‌شناسيم .

يكى از جريان‌هايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است، اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند (ديوارهاى آن را برداشتند) تا دو مرتبه بسازند، حجرالاسود را نيز برداشتند. هنگامى كه مى‌خواستند دو مرتبه آن را نصب كنند، اين قبيله مى‌گفت من بايد نصب كنم، آن قبيله مى‌گفت من بايد نصب كنم، و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد. پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده‌اى حل كرد.

 

مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست، مسئله احساس تأييدات الهى است. پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت، از كودكى خودش فرمود. از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى‌كردم ... گاهى هم احساس مى‌كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى‌كند. مى‌گويد من هفت سالم بيشتر نبود، عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود، عمارتى مى‌ساخت. بچه‌هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمك دادن به او مى‌رفتند از نقطه‌اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى‌كردند.

پاره‌اى از شب، گاهى نصف، گاهى ثلث و گاهى دو ثلث شب را به عبادت مىپرداخت با اين كه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود، از وقت عبادتش نمىكاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مىيافت عبادتش به منظور طمع بهشت و يا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت: تو ديگر چرا آن همه عبادت مىكنى؟ تو كه آمرزيده‌اى! جواب داد: آيا يك بنده سپاسگزار نباشم؟

 

 

 

من هم مى‌رفتم همين كار را مى‌كردم . آنها سنگ‌ها را در دامنشان مى‌ريختند، دامنشان را بالا مى‌زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى‌شد. من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم، مثل اين كه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت، حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم، با اين كه كودكى هفت ساله بودم .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان، به اصطلاح متكلمين (ارهاصات) است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى‌ديده است. مى‌گويد من خواب‌هايى مى‌ديدم كه: يأتى مثل فلق الصبح مثل فجر، مثل صبح صادق، صادق و مطابق بود، اين چنين خواب‌هاى روشن مى‌ديدم. چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است، نه هر رؤيايى، نه رؤيايى كه از معده انسان برمى‌خيزد، نه رؤيايى كه محصول عقده‌ها، خيالات و توهمات پيشين است. جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى‌كرد، ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى‌كرد، چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست، پراكنده است، و گاهى خواب روشن است ولى تعبيرش صادق نيست، اما گاه خواب در نهايت روشنى است، هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد، و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

پس از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت، اين است كه تا سن بيست و پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

 

 

 

پيامبر بسيار روزه مىگرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان، يك روز در ميان روزه مىگرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش به كلى جمع مىشد و در مسجد معتكف مىگشت و يكسره به عبادت مىپرداخت، ولى به ديگران مىگفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مىفرمايد: به اندازه طاقت عبادت كنيد، بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد .

پيغمبر فقير بود، از خودش چيزي نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه‌دار نبود. هم يتيم بود، هم فقير و هم تنها. يتيم بود، خوب معلوم است، بلكه به قول ( نصا ب) لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقير بود، براى اين كه يك شخص سرمايه‌دارى نبود، خودش شخصا كار مى‌كرد و زندگى مى‌نمود، و تنها بود. وقتى انسان روحى پيدا مى‌كند

 

 

و به مرحله‌اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى‌رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد، تنها مى‌ماند. تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست، ولى مطلب را روشن مى‌كند: شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى‌ايمان قرار بدهيد. ولو آن افراد، پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند، او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى‌تواند او را با اينها پيوند بدهد. او از نظر روحى در يك افق زندگى مى‌كند و اينها در افق ديگرى . گفت: "چندان كه نادان را از دانا وحشت است، دانا را صد چندان از نادان نفرت است." پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود، همفكر نداشت. بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است، كودكى را در دو سالگى از پدرش مى‌گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك، على بن ابى طالب است. تا وقتى كه مبعوث مى‌شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى‌رود، يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك، مصاحب و همراهش فقط اين كودك است. يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و هم روحى و هم افقى او را داشته باشد، غير از اين كودك نيست. خود على عليه السلام نقل مى‌كند كه من بچه بودم، پيغمبر وقتى به صحرا مى‌رفت، مرا روى دوش خود سوار مى‌كرد و مى‌برد .

 

 

در بيست و پنج سالگى، خديجه از او خواستگارى مى‌كند. البته مرد بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خُلق و خُوى و معنويت و زيبايى حضرت رسول است. خودش افرادى را تحريك مى‌كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند. مىآيند، مىفرمايد آخر من چيزى ندارم .

با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود، بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مىفرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مىبايد آنها را رعايت كنيد .

 

 

 

خلاصه به او مىگويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مىفهمانند كه خديجه‌ كسي است كه اشراف و اعيان و رجال و از شخصيت‌ها از او خواستگارى كرده‌اند و آنها را نپذيرفته است، ولي تو را خواسته است. تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى‌دهد . عجيب اين است:

حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است، ديگر دنبال كار بازرگانى نمى‌رود. تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا، دوره خلوت، دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مىشود. آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى‌اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است، روز به روز زيادتر مىشود. ديگر اين مكه و اجتماع مكه، گويى روحش را مىخورد. حركت مىكند تنها در كوه‌هاى اطراف مكه (1) راه مىرود، تفكر و تدبر مىكند. خدا مىداند كه چه عالمى دارد، ما كه نمىتوانيم بفهميم. در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على عليه‌السلام كس ديگري، همراه و مصاحب او نيست.

 

 

 

در حال انفراد، عبادت را طول مىداد، گاهى در حال تهجد ساعت‌ها سرگرم بود، اما در جماعت به اختصار مىكوشيد، رعايت حال اضعف مامومين را لازم مىشمرد و به آن توصيه مىكرد .

ماه رمضان كه مىشود در يكى از همين كوه‌هاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوه‌هاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه "حرا" كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل‌النور(كوه نور) خلوت مىگزيند.

 

 

براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعت طول مىكشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن، و حدود سه ربع هم طول مىكشد تا پائين بيايد .

ماه رمضان كه مىشود اصلا به كلى مكه را رها مىكند و حتى از خديجه هم دورى مىگزيند. يك توشه خيلى مختصر، آبى، نانى با خودش برمى‌دارد و مىرود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مىفرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد. تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مىگذراند. البته گاهى فقط على عليه السلام در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على بوده، اين را من الان نمىدانم. قدر مسلم اين است كه گاهى على بوده است، چون مىفرمايد:

و لقد جاورت رسول الله بحراء حبن نزول الوحى؛ آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مىكرد. اين كه چگونه تفكر مىكرد، چگونه به خداى خودش عشق مىورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مىكرد، براى ما قابل تصور نيست. على عليه‌السلام در اين وقت بچه‌اى است حداكثر دوازده ساله. در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مىشود، او آنجا حاضر است. پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مىكند. هزارها مثل ما اگر در آنجا مىبودند چيزى را در اطراف خود احساس نمىكردند ولى على عليه السلام يك دگرگوني‌هايى را احساس مىكند. قسمت‌هاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مىكرده است، چون مىگويد: من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مىدارد، به پيغمبر عرض كرد: يا رسول الله! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مىشد، من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان!

انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى؛ شاگرد من! تو آنها را كه من مىشنوم، مىشنوى و آنها كه من مىبينم، مىبينى ولى تو پيغمبر نيستى .

پاره‌اى از شب، گاهى نصف، گاهى ثلث و گاهى دو ثلث شب را به عبادت مىپرداخت با اين كه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود، از وقت عبادتش نمىكاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مىيافت عبادتش به منظور طمع بهشت و يا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت: تو ديگر چرا آن همه عبادت مىكنى؟ تو كه آمرزيده‌اى! جواب داد: آيا يك بنده سپاسگزار نباشم؟

بسيار روزه مىگرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان، يك روز در ميان روزه مىگرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش به كلى جمع مىشد و در مسجد معتكف مىگشت و يكسره به عبادت مىپرداخت، ولى به ديگران مىگفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مىگفت: به اندازه طاقت عبادت كنيد، بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد .

 

 

با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود، بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مىفرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مىبايد آنها را رعايت كنيد .

در حال انفراد، عبادت را طول مىداد، گاهى در حال تهجد ساعت‌ها سرگرم بود، اما در جماعت به اختصار مىكوشيد، رعايت حال اضعف مامومين را لازم مىشمرد و به آن توصيه مىكرد . 

دارالنُدوه حكم مجلس سناى مكه بوده است. مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى، و نه تابع يك مركزى بود. يك نوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند. قرارى داشتند كه از هر قبيله‌اى چند نفر با شرايطى و از جمله اين كه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مىگرفتند، ديگر مردم قريش عمل مىكردند. (دارالنُدوه) يكى از اطاق‌هايى بود كه در اطراف مسجدالحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است .

 

 

 

يكي از سوابق رسول خدا اين است كه امي بود يعني مكتب نرفته و درس نخوانده بود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است .

احدى از مورخان، مسلمان يا غير مسلمان، مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى، چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است، نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است، و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يك سطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است .

مردم عرب، بالاخص عرب حجاز، در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بىسواد بودند. افرادى از آنها كه مىتوانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند. عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط، اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفت معروف نشود ...

خاورشناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مىنگرند كوچك‌ترين نشانه‌اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته، اعتراف كرده‌اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مىگويد:

" يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اين كه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است، صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود . به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود، جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود."

ويل دورانت در تاريخ تمدن مىگويد:

" ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى (رسول اكرم) را نوشتن و خواندن آموزد. در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عرب‌ها اهميتى نداشت. به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمىدانستند. معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد . از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت. معذلك معروف‌ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت.(2) 

 

 

 

آن منافقينى كه داستان افك را جعل كرده بودند، آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند، "اثم" بود. "اثم" يعنى داغ گناه . تا زنده بودند، ديگر اعتبار پيدا نكردند .

غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست. براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق، خود مسلمانان و مشرق زميني‌ها شايسته‌ترند. نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند

كه اگر كوچكترين نشانه‌اى در اين زمينه وجود مىداشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمىماند .

 

 

رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت، ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه، برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا (3) داشته است. اين برخورد، توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است؟

وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد، به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مىداشت، از نظر آنان مخفى نمىماند و در زير ذره بين‌هاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مىشد ...

آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته‌اند . اما در دوره رسالت، آن اندازه قطعى نيست. در دوره رسالت نيز آنچه مسلم‌تر است ننوشتن ايشان است، ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست. از برخى روايات شيعه ظاهر مىشود كه ايشان در دوره رسالت مىخوانده‌اند ولى نمىنوشته‌اند، هر چند روايات شيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مىشود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده‌اند و نه نوشته‌اند.

براى اين كه دوره ما قبل رسالت را رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم .

از تواريخ چنين استفاده مىشود كه مقارن ظهور اسلام، افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى‌دانسته‌اند بسيار معدود بوده‌اند .

در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى‌كند كه به صراحت مىفهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالت نه مىخوانده و نه مىنوشته است.

در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است. يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مىگويد:

دبيران رسول خدا كه وحى، نامه‌ها و پيمان نامه‌ها را مىنوشتند اينان‌اند: علىبن ابى طالب عليه السلام، عثمان بن عفان، عمرو بن العاص، معاوية بن ابى سفيان، شرحبيل بن حسنه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح، مغيره بن شعبه، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت، حنظلة بن الربيع، ابى بن كعب، جهيم بن الصلت، حصين النميرى. (4) 

مسعودى در التنبيه والاشراف تا اندازه‌اى تفصيل مى‌دهد كه اين دبيران، هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته‌اند و نشان مىدهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است .

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥

نياكان پيغمبراكرم(ص)

نياكان پيغمبراكرم(ص)

 

 

قصى بن كلاب

هاشم

عبد المطلب

داستان ساختگى نذر عبدالمطلب

عبدالله پدر پيغمبر(ص)

 

نياكان پيغمبر تا بيست و يك پشت‏ شناخته شده‏اند كه از اين قرارند:عبدالله، عبدالمطلب، هاشم، عبد مناف، قصى، كلاب، مره، كعب، لؤى، غالب، فهر، مالك، نضر، كنانه، خزيمه، مدركه، الياس، مضر، نزار، معد، عدنان. ازعدنان تا اسماعيل درست روشن نيست. خود پيغمبر وقتى نسب خود را مى‏شمرد، چون به عدنان مى‏رسيد سخن را قطع مى‏كرد و مى‏فرمود: وقتى به عدنان رسيديد، بالاتر نرويد، حال چرا؟ و آيا اين نقل درست است ‏يا نه؟ درست روشن نيست. به گفته يعقوبى؛ عدنان نخستين كسى است كه براى كعبه پوششى قرار داد. فرزندان عدنان ازحجاز به ساير نقاط رفتند وسكونت ورزيدند، از جمله گروهى از آنها به يمن رفتند، معد پسرعدنان شريفترين فرد اولاد اسماعيل بود، و او از منطقه حرم بيرون نرفت.(1)

بيشتر شهرت قريش طايفه‏اى كه پيغمبر از ميان آنها برخاسته بود، مربوط به مرد نامى آنها «قصى بن كلاب‏» جد چهارم پيغمبر است كه در حقيقت ‏سرسلسله قريش بود. برادر او «زهره‏» نيز از سران قريش به شمار مى‏رفت.

 

قصى بن كلاب

قصى بن كلاب دو فرزند داشت:عبدالدار، و عبدمناف كه جد سوم پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله بود.عبدالدار پس از فوت پدر توليت كعبه را قبضه كرد، و عبد مناف برادر كوچكترش كه او را «ماه بطحا» مى‏ناميدند، هم احترام او را داشت، و هم شخصا از نجابت و خوشرفتارى خاصى با مردم، برخوردار بود.

يعقوبى مى نويسد: قريش تاريخ خود را از وفات قصى بن كلاب به واسطه بزرگواريش قرار داده بودند، تا اين كه عام الفيل به وقوع پيوست و عام الفيل مبدء تاريخ شد.(2)

پس از مرگ اين دو برادر، بر سر تصدى امور كعبه و رياست قريش ميان فرزندان آنها كار به نزاع كشيد، ولى سرانجام توليت كعبه و رياست «دارالندوه‏» به فرزندان عبدالدار و آب رسانى به زوار (سقايت) و پذيرائى از آنها (رفادت) به فرزندان عبدمناف واگذار شد.

 

 

هاشم

هاشم فرزند عبدمناف و نياى دوم پيغمبر كه نامش «عمرو» بود با برادرش عبد شمس به هنگام ولادت به هم چسبيده بودند. وقتى آنها را از هم جدا كردند، خون زيادى از آنها به زمين ريخت، و عرب آن را به فال بد گرفت. اتفاقا اين نگراني هم بيجا نبود و ميان فرزندان هاشم و عبد شمس «بنى اميه‏» نزاع و كشمكش و خون ريزى هميشه جريان داشت.

اين مخالفت‏ها در زمان پيغمبر ميان آن حضرت و ابوسفيان نوه اميه و بعد ميان على عليه السلام و معاويه پسر ابوسفيان و يزيد بن معاويه و حسين بن على عليه السلام ادامه داشت. حتى در احاديث پيش از ظهورامام زمان عليه السلام آمده است كه هنگام ظهور آن حضرت شخصى كه از نسل ابوسفيان است (سفيانى) با مهدى موعود به مخالفت برخاسته كه در نبرد با آن حضرت نابود مى‏شود.

عبد شمس پدراميه و اميه پدرحرب و او پدر ابوسفيان معروف است كه نامش «صخر» بوده و او پدر معاويه سردودمان بنى اميه است.

عبد مناف گذشته از اين دو پسر دوقلو يعنى هاشم و عبد شمس، دو پسر ديگر نيز داشت به نام‏هاى مطلب و نوفل.

از عجايب اتفاقات اين است كه اين چهار برادر سرانجام هر كدام دور از هم در نقطه‏اى جان سپردند.هاشم در غزه، عبد شمس درمكه، نوفل درعراق، و مطلب در يمن زندگانى را بدرود گفتند، و در همان اماكن دفن شدند.

هاشم چهره درخشان قريش بود. عقل و ادراك و هوش و استعداد زايد الوصفى داشت. در مردم ‏دارى و مهمان نوازى و دستگيرى از مستمندان نظير نداشت. به همين جهت مردم عرب و قريش به او لقب سيد دادند. يعنى آقاى عرب. لقب «سيد» در اولاد او باقى ماند، و اين سيادت از او به فرزندانش عبدالمطلب و اولاد او و بعدها به پيغمبر و على عليهما السلام و دودمان آنها رسيد.

از كارهاى برجسته هاشم اين است كه قريش را به كار تجارت واداشت، و جهت بازاريابى شخصا در اردن با اميرغسانى كه عرب و مسيحى بود، پيمان بازرگانى بست تا تجار عرب در قلمرو او آزادانه آمد و رفت كنند، و مال التجاره آنها از خطر مصون بماند. كار عاقلانه هاشم در انعقاد اين قرارداد بازرگانى موجب شد كه برادران ديگر او هم به وى تاسى جويند و عبد شمس با پادشاه حبشه و نوفل با پادشاه ايران، و مطلب با حكمران يمن نيز چنين پيمانى منعقد سازند. آنها با مردم قريش در سوريه و يمن و عراق و حبشه به كار تجارت پرداختند. ولى بيشتر تجارت آنها در ناحيه شمال يعنى اردن و سوريه و فلسطين و در جنوب با يمن بود. خداوند از اين سفرهاى تابستانى و زمستانى تجار قريش كه موجب تاليف و تجمع و تمدن آنها گرديد، و از گرسنگى و سرگردانى نجات يافتند در سوره قريش ياد مى‏كند.

يعقوبى مورخ مشهور مى‏نويسد: چون هاشم در غزه وفات يافت، قريش پريشان شدند كه مبادا ساير قبايل بر آنها چيره شوند. به همين جهت عبد شمس به حبشه رفت و پيمانى را كه با نجاشى بسته بود تجديد كرد و به مكه بازگشت. نوفل برادر ديگرهم به عراق رفت و با پادشاه ايران پيمان بست و در راه بازگشت درگذشت، و به جاى آنها مطلب بن عبد مناف برادر چهارم رياست مكه را به عهده گرفت.(3) 

 

 

عبد المطلب

عبدالمطلب پسرهاشم كه نامش «شيبه‏» بود، و «سرور بطحا» خوانده مى‏شد، جد نخست پيغمبر اسلام است.

عبدالمطلب ده پسر و شش دختر داشت. ابوطالب و عبدالله پدر رسول خدا و پنج دخترش ازفاطمه دخترعمرو بن عائذ مخزومى بود، و بقيه پسران و صفيه مادر زبير بن عوام از زنان ديگر بودند.

عبدالمطلب چاه زمزم را كه مدت‏ها مسدود بود، حفر كرد و شمشيرى و دو گوساله طلائى را از درون آن بيرون آورد كه وقف كعبه شد، و آب زمزم بار ديگر در اختيار مردم قرار گرفت و اين عمل براعتبارعبدالمطلب افزود.

يعقوبى مورخ نامى مى‏نويسد: قريش عبدالمطلب را ابراهيم دوم مى‏ناميدند. عبدالمطلب يكصد و بيست ‏سال در جهان زيست.

درزمان زيست عبدالمطلب بر قريش، كه نامى‏ترين و عاقل‏ترين فرد عرب حجاز به شمار مى‏رفت، ابرهه فرمانرواى حبشى يمن، با هفتاد هزار سپاهى آهنگ تخريب كعبه نمود. ابرهه مى‏خواست كعبه را ويران كند، و قبايل عرب را وا دارد تا به جاى زيارت آن، كليسائى را كه او در شهر صنعا پايتخت ‏يمن ساخته بود، زيارت كنند، بدين گونه مركز تجارت و محل اعتبار و زيارت ملت عرب را به يمن و صنعا منتقل سازد.

ولي طورى كه خداوند در قرآن مجيد (سوره فيل) يادآور مى‏شود، ابرهه و كليه افراد سپاهش با پرتاب كلوخهائى كه پرندگانى همچون پرستوها از جانب خداوند بر آنها فرو ريختند به كلى نابود شدند.

هنگامى كه عبدالمطلب در بيرون مكه براى استرداد شترانش كه سربازان ابرهه تصاحب كرده بودند، به ملاقات او آمد، ابرهه گفت: من تصور مى‏كردم شخصى مانند شما براى شفاعت از مردم شهر و جلوگيرى از تخريب خانه كعبه به ديدار ما آمده آست؟ و عبدالمطلب گفت: من صاحب شتران خود هستم و خانه را نيز صاحبى است كه اگر بخواهد آن را حفظ مى‏كند.(انا رب الابل و للبيت رب ان شاء يحفظه)همين جمله كوتاه ابرهه را سخت تحت تاثير قرار داد، و پريشان ساخت، و آن را دليل بر عقل و بزرگوارى عبدالمطلب دانست.

عبدالمطلب علاقه سرشارى به «محمد» نوه عظيم الشان خود داشت، و بارها سفارش او را به فرزندانش مى‏نمود و مى‏گفت: او آينده‏اى درخشان دارد.(و ان له لشانا عظيما)

 

داستان ساختگى نذر عبدالمطلب

در تمامى تواريخ اسلامى و كتب مربوط به سنى و شيعه نوشته‏اند كه عبدالمطلب نذر كرده بود كه اگر خداوند ده پسر به او داد، يكى از آنها را در راه خدا قربانى كند و چون داراى ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جاى عبدالله قربانى كرد!

در بعضى از تواريخ و روايات اهل تسنن نوشته‏اند كه اين نظر زنى جادوگر بود كه گفت: او را با قربانى كردن شتران معاوضه كنيد. در صورتى كه اين موضوع افسانه است و اصلى ندارد. و از عقل و درايت و ديانت عبدالمطلب كاملا به دور است.

ثقة الاسلام كلينى در«كافى‏» رواياتي نقل كرده كه دلالت برعظمت و جلالت و كمال ايمان و عقل و بينش روشن او دارد. از جمله امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:«عبدالمطلب روز قيامت تنها و به سيماى پيغمبران وارد صحراى محشر مى‏شود» كه مى‏رساند نظر به شخصيت نافذ وعقيده و ايمان خاصى كه درعصرجاهليت داشته به طور شاخص محشور مى‏گردد.

دليل بر مجعول بودن اين داستان امورى است كه ذيلا به آن اشاره مى‏كنيم:

1- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشى بهترين گواه بر كمال عقل و درايت عبدالمطلب است كه مى‏رساند چنين كار و نذر مضحكى از وى بعيد بوده است.

2- يعقوبى مورخ مشهور مى‏نويسد: عبدالمطلب در زمان جاهليت‏ سنت‏هائى داشت كه در اسلام نيز تثبيت ‏شد؛ مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناكار، و بريدن دست دزد و تبعيد زنان بد نام از مكه، و جلوگيرى از زنده به گور كردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عريان طواف كردن، و حكم به وجوب وفاى به نذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذى‏القعده، ذى‏الحجه و محرم) و مباهله كردن.(يعنى براى اثبات حقانيت نفرين كردن)(4)

بنابراين شخصى اين چنين، هرگز نذرى آن چنان نمى‏كند.

3- پيغمبر درحديثي معتبرافتخار مى‏كرد كه فرزند عبدالمطلب است و مى‏فرمود:«من پيغمبر؛ دروغ نيست، من فرزند عبدالمطلب هستم‏»؛"انا النبى لا كذب، انا ابن عبدالمطلب."

4- چطورممكن است مردى با اين بزرگوارى نذر به چيزى كند كه دراكثر شرايع آسمانى نهى شده بود و در نزد عقل بسيار زشت و از بزرگترين جنايات به شمار مى‏رفته است؟

5- نذر كردن و كشتن فرزندان به عنوان نذر براى معبود از سنن بت ‏پرستان و ستاره‏ پرستان (صابئين) بوده، و خداوند در قرآن مجيد آن را ازجمله اعمال شنيع آنها شمرده و فرموده است: بدين گونه بسيارى از مشركين خوش داشتند كه اولاد خود را بكشند.؛ و كذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركائهم...(ا نعام/ 137)

اين غير از زنده به گور كردن دختران بوده كه قبيله بنى تميم معمول مى‏داشتند. زيرا كه «اولاد» درآيه شريفه اعم از پسر و دختر است، و نيزغيراز كشتن اولاد به واسطه فقر و بيم از گرسنگى است، بلكه اين قتل اولاد كه مشركين معمول مى‏داشتند براى تقرب به خدا بوده است.

6- اگر بگويند شايد عبدالمطلب مانند ابراهيم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدا كند، مى‏گوئيم اين درست نيست، چون درآن روايات صريحا مى‏گويد عبدالمطلب نذر كرده بود، مضاف به اين كه اگر مامور بود مى‏بايد آن را عملى سازد و ديگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به اين كارم؟

7- در سلسله راويان اين داستان ساختگى و امثال آن مانند «انا ابن الذبيحين‏» افرادى ضعيف و مجهول و مهمل كه بعضى هم شيعه اماميه نبوده‏اند، قرار دارند، و به همين جهت روايات آن ضعيف و مغشوش و بيشتر از طريق عامه روايت‏ شده و از آنها به شيعه سرايت كرده است.

8- علامه مجلسى مى‏گويد: شيعه اعتقاد دارد كه پدران پيغمبر تا آدم، خدا پرست بودند، و از فخر رازى نقل مى‏كند كه گفته است:«شيعه عقيده دارد كه هيچ يك از پدران پيغمبر كافر نبوده‏اند.»(5)

بنابرآنچه ذكر شد ماجراى نذرعبدالمطلب از اختراعات قصه گويان عامه بوده كه خواسته‏اند على رغم شيعه اماميه،عبدالمطلب را مانند ديگر مشركان قلمداد كنند، و كسانى امثال زمخشرى و فخر رازى و نيشابورى از قدماي علماى عامه و بعضى از متاخرين آنها همچون مراغى و سيد قطب و بسيارى ديگر از مفسران آنها اين داستان ساختگى را در تفسير آيه؛« و كذلك لكثيرمن المشركين قتل اولادهم شركائهم...‏» نقل كرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانسته‏اند!! تا از اين راه اعتقاد خود را در مشرك دانستن پدران پيغمبرصلى الله عليه وآله تثبيت كنند و عقيده پاك شيعه اماميه را در اين خصوص تخطئه نمايند.

شايد هم در زمان بنى اميه براى لكه دار كردن شخصيت عبدالمطلب جد اميرالمومنين على عليه السلام اين افسانه را رايج ‏ساخته‏اند، همان طور كه فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعى كرده‏اند او را مشرك قلمداد كنند تا از آن راه به شخصيت اميرالمومنين على عليه السلام لطمه وارد سازند.

نذر و قربانى اولاد مطابق صريح قرآن از عادات ناپسند بسيارى از مشركين بوده است، و اين عمل شنيع، با هيچ توجيه و ملاكى زيبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نيست.

داستان نذرعبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زياد و حكميت زنى جادوگر و كاهن از قبيله «بنى سعد» كه عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد براى كسب تكليف نزد وى رفته بود، آمد، و بعضى از آن هم به كتب شيعه رخنه كرده است، ولى ما همه را ديده‏ايم، و به طور قطع مى‏گوئيم به افسانه بيشتر شبيه است تا به واقعيت.

علامه مجلسى در«بحارالانوار» به تفصيل روايات آن را نقل كرده كه افسانه بودن همه آنها در يك نتيجه ‏گيرى، به خوبى آشكار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاريخ اسلام‏» به روشنى دريافته‏ايم كه يا افسانه سرايان صدر اسلام و يا مغرضان بنى اميه و مخالفان حكومت الهى على عليه السلام، اين افسانه را ساخته‏اند، تا مانند موارد ديگر مقام آنها را نزد مسلمين پايين آورند، و زمينه را براى هتك حرمت افراد هموار سازند.

آقاي علي دواني در اين رابطه مي گويد: روزى ضمن گفتگو با دوست فاضل آقاى على اكبر غفارى، اظهارداشتم من در مطالعات خود در تاريخ اسلام و رجال و تراجم و حديث و تفسير و غيره به بسيارى از اشتباهات قدما پى برده‏ام كه در مجلدات «مفاخر اسلام‏» و «تاريخ اسلام‏» و ساير آثارم برخى از آنها را يادآور شده‏ام.

ايشان هم گفتند: من نيز در بسيارى از موارد كه كتب حديث از قبيل كافى، معانى الاخبار، من لا يحضر و غيره را تحقيق و بررسى مى‏نمودم، به مطالبى برخورد كرده‏ام كه هيچ كس متعرض آن نشده است. از جمله موضوع نذر كذايى عبدالمطلب است كه در پاورقي حديثى كه شيخ صدوق در «باب قرعه‏» كتاب«من لا يحضره الفقيه‏» نقل كرده، ساختگى بودن آن را شرح داده‏ام.

چند سال بعد كه خواستم «تاريخ اسلام‏» را منتشر سازم، با مراجعه به توضيحات ايشان كه در گوشه‏اى از پاورقى من لايحضر بود، و كسى توجه نداشت، و در جائى ديگر بازگو نكرده بودند، براى اداى حق ايشان (برخلاف عادت ناپسند بعضى از افراد بى‏مروت) طى 8 مطلب كه مسطور گشت ترجمه نمودم، و براي نخستين بار به عنوان داستان ساختگى نذرعبدالمطلب وارد بحث «تاريخ اسلام‏» كردم، و توضيح خود را بر آن افزودم.

پس از انتشار اين كتاب، در گوشه و كنار، بعضى آن را بدون ذكر ماخذ گرفته و با شاخ و برگ طى سخنزانيها و نوشته‏ها به عنوان اظهارنظر شخصى مطرح ساختند كه آرى عبدالمطلب چنين نذرى نكرده، ولى بدون تحقيق پيرامون آن، و بعضى ديگر آن را تخطئه كرده و نتيجه گرفته‏اند كه  عبدالمطلب چنين نذرى كرده و قبلا موحد نبوده به دليل اين كه نام پسرش عبدالعزى بوده و بعدها با ايمان و خدا پرست ‏شده است، و به دليل چند روايت و اشعار كه در كتابها آمده است.

در صورتى كه عبدالعزى به نقل حديثى نام ابولهب بوده و معلوم نيست توسط عبدالمطلب نامگذارى گرديده و چه بسا كه ازخود ابولهب ناشى شده باشد، به علاوه اين قبيل اسامى در زمان جاهليت ‏سابقه داشته و به منظور مماشات با قوم بوده، مانند اسامى خلفا كه بعضى از ائمه روي اولاد خود مى‏نهادند! همانطور كه در متن آمده به انضمام شواهد ديگر، به عقيده جامعه شيعه اماميه، عبدالمطلب از اول خداپرست و موحد ناب بوده است.

در«زيارت وارث‏» خطاب به حضرت امام حسين عليه السلام مى‏خوانيم كه:«اشهد انك كنت نورا فى الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسك الجاهلية بانجاسها» كه مى‏رساند در اعتقاد شيعه پدران و مادران پيغمبر و على عليهما السلام هيچگونه آلودگى به شرك و اوهام و خرافات و پليديهاى زمان جاهليت را نداشته‏اند، و نور حقيقت آنها در صلبهاى شامخ پدران و رحمهاى پاك مادران موحد و خدا پرست قرار داشته است.

و از پيغمبر صلى الله عليه و آله هم روايت‏ شده است كه فرمود:«فلم ازل خيارا بعد خيار» يعنى: من درتمام نسلها موحد و پاك سرشت بوده‏ام.

جا دارد كه فضلاى محقق راجع به احاديث نذرعبدالمطلب از نظر متن و سند در متون سنى و شيعه تحقيق و بررسى نموده و آن را به صورت كتابى درآورند.

آنچه من تحقيق نموده ام  داستان همانطور كه آقاى غفارى اشاره كرده است، بى‏اصل و ساختگى و دون شان شخصيتى همچون عبدالمطلب سيد بطحاء است. (6)

 

عبدالله پدر پيغمبر(ص)

عبدالله كوچكترين پسران عبدالمطلب و پدرعاليقدر پيغمبراسلام، با برادرش ابوطالب پدر اميرالمؤمنين علىعليه السلام از يك مادر بودند. مادر آنها فاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى بود. پنج بانو به نام فاطمه در ميان مادران پيغمبربوده‏اند. اين نام مبارك بعدها نيز درخاندان نبوت ديده مى‏شود. همسرابوطالب و مادر تمامى فرزندان او: طالب و عقيل و جعفر و على عليه السلام و ام يمن، فاطمه دختر اسد بن هاشم بوده است، دخترعاليقدر پيغمبر و عروس ابوطالب و همسرعلى عليه السلام نيز فاطمه زهرا سلام الله عليها است كه محترم ‏ترين فواطم خاندان خود و بهترين زنان عالم بوده است.

عبدالله در ميان قريش از لحاظ زيبائى و اندام معتدل و حجب و حيا شهره شهر بود.عبدالله هنگامى كه 24 سال داشت در راه بازگشت از تجارت شام در مدينه بيمار شد و مدتى بعد چشم از جهان فرو بست، و همان جا نيز مدفون گرديد. بنابر مشهور در آن موقع هنوز پيغمبر متولد نشده بود.

 

 

پي نوشت ها:

1- تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 253.

2- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 4.

 3- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 6.

4- تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 281.

5- نگاه كنيد به پاورقى فاضل محترم آقاى على اكبرغفارى بر ج 3، كتاب «من لا يحضره الفقيه‏» شيخ صدوق چاپ مكتبه صدوق ص 89.

6- علي دواني، تاريخ اسلام.

 

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥