رسول راستين در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام

رسول راستين در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام

آنچه ما مسلمين، پيروان اين آخرين پيامبر الهي مي گوئيم و مي نويسيم با عشقي بزرگ و شناختي اندك همراه است و آنچه اسلام شناسان غربي و غيرمسلمان مي گويند و مي نويسند با شناختي سترگ و برگرفته از برگه هاي تاريخ و بي عشقي هر چند اندك توام است. كجا مي توان وصف اين بزرگ مرد را يافت كه عشقي سترگ و شناختي بزرگ با آن همراهي كند. كجا مي توان آينه تمام نماي حبيب خدا را يافت و در چهره درخشان آن پاك اهورايي نگريست. بي شك جز در نهج البلاغه كلام شگفت آور اميرمومنان علي بزرگ، نمي توان وصف راستين و چهره بي آلايش رسول حق، پيامبرختمي مرتبت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله  را يافت. در كلام اميرالمؤمنان هيچ وصفي بدون تفكر و هيچ ستايشي بي اساس نمي توان يافت. در سخن ايشان هر چه هست راستي بر خواسته از آگاهي و دانش است و كجا مي توان دو جان را چون پيامبر و علي عليهماالسلام به يكديگر نزديك يافت،  نزديك نه ! آشنا و هم خانه و هم اصل و يك ريشه يافت. چه جان علي جداي از جان پيامبر نيست. علي در دامان پيامبر رشد كرده و باليده و پيامبر بر سينه علي  و در آغوش آن يارترين يار جان به جان آفرين تسليم كرده است.

آنچه را كه درباره پيامبراكرم صلي الله عليه و آله  در كلام اميرالمومنين علي عليه السلام يافته ايم در بخش هاي زير قابل دسته بندي است؛

1. توصيف اوضاع اجتماعي و انساني عرب جاهلي در آستانه بعثت حضرت رسول صلي الله عليه و آله  ؛

2. هدف از بعثت ؛

3. تلاش هاي حضرت رسول صلي الله عليه و آله  در دوران رسالت؛

4. علوّ خاندان و مرتبه ايشان؛

5. وصف پيامبر صلي الله عليه و آله  ؛

1- توصيف اوضاع اجتماعي و انساني عرب جاهلي در آستانه بعثت حضرت رسول صلي الله عليه و آله :

همواره از اعراب پيش از بعثت رسول مكرم اسلام صلي الله عليه و آله  با صفت جاهليت ياد مي شود. زنده به گور كردن دختران، به راه انداختن جنگ هاي بزرگ به بهانه هاي كوچك و واهي، پرستش بت ها و اصنام باطل، زندگي آميخته با خشونت و وحشي گري را نمي توان صفتي جز جاهليت داد. گمراهي و سرگرداني بشر در آستانه بعثت پيامبر با گذشت بيش از 600 سال از رسالت عيسي مسيح عليه السلام تنها گريبانگير اعراب نبود بلكه، راه يافتن فرق گوناگون در دين مسيح كه هر يك در صدد تكفيرديگري بود، و رنگ باختن دين زرتشتي و دولتي شدن آن در ايران آن زمان خود گوياي آن است كه معنويات در آستانه ظهور حضرت رسول اكرم چگونه رو به زوال نهاده بود. " خداوند متعال محمد صلي الله عليه و آله  را در زماني به رسالت مبعوث گردانيد كه مدتها از بعثت پيغمبران مي گذشت و ديري بود كه امم مختلفه به خوابي عميق فرو رفته بودند. در سرتاسر گيتي فتنه ها برخاسته و زمام امور از هم گسيخته …"

حضرت امير عليه السلام در توصيف و تشريح شرايط اجتماعي و انساني عرب جاهلي و دنياي آن زمان سخنان فراواني دارند كه خلاصه اي از آن سخنان را كه در خطبه هاي 2 و 93 و 95 و 131 و 158 و 191 و 196 ايرادشده شده است در 17 مورد زير خلاصه مي كنيم:

1. بدترين دينها را داشتند؛

2. بت ها را مي پرستيدند؛

3. خدا را شبيه مخلوقاتش كرده، در نامش تصرف نموده بودند؛

4. مردم به بلا گرفتار آمده بودند؛

5. رشته دين بريده، پايه هاي ايمان ناپايدار و ويران و شريعت بي نام و نشان؛

6. پندار با حقيقت در هم آميخته؛

7. كارها در هم ريخته؛

8. چراغ هدايت بي نور؛

9. ديده حقيقت بين كور؛

10. همگي به خدا نافرمان، فرمانبر و يار شيطان؛

11. از ايمان روگردان؛

12. ديو را فرمان برده و به راه او رفتند و بيرق او را افراشتند؛

13. سرگردان در چار موج فتنه؛

14. درمانده و نادان، فريفته مكر شيطان؛

15. نه نشانه ايي برپا و نه چراغي پيدا و نه راهي هويدا؛

16. امتها در خواب غفلت مي غنودند؛

17. رشته ها گسسته و بناي استوار دين شكسته؛

حضرت امير عليه السلام در خطبه 26 نهج البلاغه آشكارا با صفاتي حقيقي وضعيت عرب جاهلي را توصيف مي كند:

" شما اي مردم عرب، بدترين آيين را برگزيده، و در بدترين سراي خزيده، منزل گاهتان سنگستان هاي ناهموار، هم نشينانتان گرزه مارهاي زهردار، آبتان تيره و ناگوار، خوراكتان گلوآزار، خون يكديگر را ريزان، از خويشاوند بريده و گريزان، بتهاتان همه جا برپا، پاي تا سر آلوده خطا."

اينها نه از آن روست كه اميرمومنان درصدد تحقير اعراب برآمده بلكه بدان علت است تا نعمت هاي آنان را بر شمارد و بزرگترين افتخار عرب يعني مبعوث شدن رسول اكرم در ميان ايشان را يادآور سازد. اين زمان است كه خورشيد درخشنده رسالت در چهره محمد امي مي شكفد و دنياي تيره و رو به اضمحلال را كه بنا به گفته اميرالمومنين عليه السلام در آستانه فرو ريختن است،  به وجود خويش منور مي سازد. دست هدايتگر خداي از آستين پسر "آمنه و عبدالله" به در مي آيد و عرب جاهلي گم گشته در صحراهاي حجاز را به سوي تمدن اسلامي برمي كشد.

2- هدف از بعثت :

خطبه هاي بسياري در نهج البلاغه در ذكر سول خدا و تشريح علل رسالت ايشان آمده است. از اين خطبه ها مي توان به خطبه هاي 26 و 116 و 147 و 198 و 214 اشاره كرد. مواردي را كه اميرمومنان علي عليه السلام در اين خطبه ها به آن اشاره نموده اند در 8 مورد زير قابل ذكر است:

1. مردم را بترساند؛

2. فرمان خدا را چنانكه بايد رساند؛

3. حق را دعوت كننده باشد؛

4. برآفريدگان گواه باشد؛

5. پيام هاي پروردگارش را رساند؛

6. بندگان خدا را از پرستش بتان برون آرد و به عبارت او وا دارد؛

7. از پيروي شيطان برهاند و به اطاعت خدا كشاند؛

8. رساندن شريعت.

اميرالمومنين عليه السلام كه در روزهاي آغازين بعثت ايمان آورده و گام به گام و نفس به نفس نبي اكرم آمده چه گويا و رسا هدف از رسالت را بيان مي دارد و آن را رهايي از بند شياطين و طواغيت و راه يافتن به شرافت انساني مي نامد.

در اين ميانه رسول خدا چگونه و چه سان در راه دست يافتن به اين اهداف تلاش كرد. پاسخ اين سؤال را در مورد سوم مي توان يافت.

3- تلاش هاي حضرت رسول در دوران رسالت:

حضرت امير عليه السلام در خطبه 116 نهج البلاغه تلاش حضرت رسول صلي الله عليه و آله  را چنين توصيف مي كند: " نه سستي كرد و نه باز ماند و در راه خدا با دشمنان او جهاد كرد، نه ناتوان شد و نه عذري آورد." چنانكه مي نمايد امام علي عليه السلام با كلام سحر‌انگيز خويش پايمردي و روح خستگي ناپذير حضرت رسول صلي الله عليه و آله را مي ستايد و آيه 127 از سوره توبه اين جملات را تصديق مي كند خداوند در توصيف تلاش‌هاي پيامبراكرمصلي الله عليه و آله  مي فرمايد." لقد جاء كم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رئوف رحيم " همانا رسولي از جنس شما براي هدايت خلق آمد كه از فرط محبت و نوع پروري ، فقر وپريشاني و جهل وفلاكت شما بر او سخت مي آيد وبرآسايش ونجات شما بسيار حريص وبه مومنان رئوف ومهربان است .

در خطبه اي ديگر( خطبه 185) در تشريح تلاش هاي حضرت ختمي مرتبت آمده است: "او را با حجت هاي الزام كننده فرستاد و با پيروزي آشكار و راه پديدار. پس رسالت خود را آشكارا رساند و مردم را به راه راست واداشت و آن راه را بديشان نماياند. نشانه ها بر پا كرد براي راه يافتن با چراغ هاي روشن. رشته هاي احكام اسلام را استوار كرد و دستاويزهاي آن را محكم و پايدار."

حضرت امير در خطبه 190 بيان مي كند:" گواهي مي دهم كه محمدصلي الله عليه و آله  بنده و فرستاده اوست. به طاعت خدا خواند و دشمنانش او را با جهاد در دين مقهور گرداند. هم داستاني- كافران- بر دروغگو خواندن او، وي را از دعوت بازنگردانيد و كوشش در خاموش ساختن نور وي، او را بر جاي ننشانيد."

و اين پايمردي، استقامت و كوشش مداوم ميسر نمي شد اگر حضرت رسول ميراث دار انبياء و خاتمه بخش محاسن و سجاياي آنان نبود.

4- علو خاندان و مرتبه ايشان:

نبي مكرم اسلام در انتهاي سلسله انبيا و رسولان با ميراثي برگرفته از تمام حسنات و نيكي هاي آنان گام در راه هدايت بشر مي نهد. امام علي عليه السلام در خطبه 87 در اينباره مي فرمايد: " آنان را ( پيامبران) در بهترين وديعت جاي به امانت سپرد و در نيكوترين قرارگاه مستقر كرد. از پشتي به پشت ديگرش داد، همگي بزرگوار و زهدان هاي پاك و بي عيب و عار… تا آنكه تشريف بزرگواري از سوي خداي باري به محمد صلي الله عليه و آله  رسيد و او را از بهترين خاندان و گرامي ترين دودمان بركشيد. از درختي كه پيامبران خود را از آن جدا كرد و امينان خويش را برگزيد و بيرون آورد…"

اميرالمومنين عليه السلام خاندان و اصالت رسول مكرم اسلام را با اين صفات مي ستايد؛ شريفترين پايگاه، كان هاي ارجمندي و كرامت و مهدهاي پاكيزگي و عفت، چراغداني پرنور براي روشني جهان، خانداني كه چراغ هاي ظلمتند و چشمه هاي حكمت، از سرزمين بطحاء (سرزمين فخر و بزرگواري)، هرگاه( خداوند) آفريدگان را به دو فرقه كرد او را در بهترين گروه در آورد.

حضرت امير عليه السلام در خطبه 161، جايگاه حضرت رسول صلي الله عليه و آله را چنين توصيف مي كند: " او را برانگيخت با نور رخشا و برهان هويدا و راه پيدا و كتاب راهنما، خاندان او نيكوترين خاندان است و او بهترين درخت آن درختستان است. شاخه هاي آن راست و ميوه هاي آن نزديك و در دسترس همگان است. "

5- وصف پيامبر:

چنانكه گفته شد وصف راستين و حقيقي حضرت رسول صلي الله عليه و آله  را بايد در كلام اميرالمومنين جست. اين توصيفات چنان لطيف و چنان ژرف اند كه آدمي را در برابر سحر كلام و عمق معنا به تعجب واميدارند. در ادامه خطبه 87 توصيف حضرت رسول را چنين مي خوانيم: " او پيشواي كسي است كه راه پرهيزكاري پويد… چراغي است كه پرتو آن دميد و درخششي است كه روشني آن بلند گرديد، و آتش زنه اي است كه نور آن درخشيد. رفتار او ميانه روي در كار است و شريعت او راه حق را نمودار. سخنش حق را از باطل جدا سازد و داوري او عدالت است."

همچنين توصيف زيباي ديگري را در خطبه 105 نهج البلاغه مي يابيم: " خدا محمدصلي الله عليه و آله  را برانگيخت. گواهي دهنده، مژده رساننده و ترساننده، بهترين آفريدگان، آنگاه كه خردسال مي نمود، نژاده تر؛ هنگامي كه كهن سال بود، پاكيزه تر پاكيزگان در خوي، گاهِ بخشش ابر برابر دستش خشك مي نمود." و اين جمله پاياني چه زيبا ودل انگيز بخشندگي حضرت رسول را مي ستايد، چونان عاشقي كه معشوق را مي ستايد ؛ و به راستي كجا مي توان كسي را يافت كه عاشق تر از علي عليه السلام بر رسول خدا باشد.

در خطبه 160 حضرت امير عليه السلام نحوه زندگاني حضرت رسول اكرم را چنين توصيف مي كند: " از دنيا چندان نخورد كه دهان را پركند و بدان ننگريست چندان كه گوشه چشم بدان افكند. تهيگاه او از همه مردم لاغرتر بود و شكم او از همه خالي تر، دنيا را بدو نشان دادند، آن را نپذيرفت و چون دانست خدا چيزي را دشمن مي دارد، آن را دشمن دانست و چيزي را خوار مي شمرد آن را خوار انگاشت.…. او كه درود خدا بر وي باد روي زمين مي خورد و چون بندگان مي نشست و به دست خود پاي افزار خويش را پينه مي بست و جامه خود را وصله مي نمود و بر خر بي پالان سوار مي شد و ديگري را بر ترك خود سوار مي فرمود. "

اوصاف ديگري را كه مي توان در خلال خطبه هاي حضرت امير يافت در چند مورد زير خلاصه كرده ايم:

1. دنيا را خوار ديد و كوچكش شمرد؛

2. هيچ آفريده را در فضيلت به پايه او نتوان آورد؛

3. مايه شكيبايي براي كسي كه شكيبايي مي طلبد؛

4. نشانه ايي براي قيامت؛

5. مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت؛

6. سنگي بر سنگي ننهاد تا جهان را ترك گفت؛

7. ديده تاريك بين بدو روشن ؛

و به راستي وبنا به فرمايش حضرت امير در زندگاني نبي مكرم اسلام براي ما نشانه هايي است كه ما را به زندگي راستين رهنمون مي سازد واز زشتي ها و عيبهاي دنيا جدا مي نمايد .

توصيف منش و زندگي حضرت رسول را در كلام اميرالمومنين عليه السلام آورديم و چه نيكوست كه وداع با ايشان را نيز از كلام همان بزرگمرد بياوريم كه سخن از دل برآمده هر مسلمان مومني است: " پدر ومادرم فدايت باد . با مرگ تو رشته اي بريد كه در مرگ جز تو كس چنان نديد . پايان يافتن دعوت پيامبران وبريدن خبرهاي آسمان ، چنانكه مرگت ديگر مصيبت زدگان را به شكيبايي واداشت وهمگان را در سوگي يكسان گذاشت . و اگر نه اين است كه به شكيبايي امر فرمودي و از بيتابي نهي نمودي اشك ديده را با گريستن بر تو به پايان مي رسانديم ، و درد همچنان بي درمان مي ماند و رنج واندوه هم سوگند جان ، واين زاري وبي قراري در فقدان تواندك است . ليكن مرگ را باز نتوان گرداند و نه كس را از آن توان رهاند . پدر ومادرم فدايت، ما را در پيشگاه پروردگارت يادآر و در خاطر خود نگاه دار.

 

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

سرگذشت شكافتن سينه پيامبر صلي الله عليه و آله2

سرگذشت شكافتن سينه پيامبر صلي الله عليه و آله2

  از پندار تا حقيقت

 

6. شيطان را بر بندگان مخلص خدا راهى نيست

آيا اين قبيل روايات با آنچه در آيات قرآنى آمده كه شيطان بر بندگان مخلص خدا راه نفوذ ندارد، معارض نيست؟

و هنگام تعارض بايد جانب كداميك را گرفت؟

خداوند در قرآن از قول شيطان نقل مى‏كند كه او مى‏گويد: «پروردگارا! بدانچه گمراهم نمودى هر آينه زينت مى‏دهم در زمين براى بندگان و به زودى همه آنها، به جز بندگان مخلصت را گمراه مى‏كنم‏» (33) خداوند در جواب شيطان مى‏فرمايد: «بر بندگان من تو را سلطه‏اى نيست‏» . (34)

«ابوريه‏» بعد از آوردن اين آيات مى‏گويد: «چگونه اينان كتاب خدا را به وسيله سنت ظنيه و احاديث متواتر را با اخبار آحاد كه فقط مفيد ظن است، دفع مى‏كنند» . (35)

 

 

قصه «شق الصدر» در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد

ابن ابى الحديد در شرح نهج ‏البلاغه‏اش در ذيل كلام امير مؤمنان عليه السلام در خطبه قاصعه آنجا كه حضرت مى‏فرمايد:

«لقد قرن الله به من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم ومحاسن اخلاق العالم ليله و نهاره‏» (36) مى‏گويد: «ينبغى ان نذكر الان ما ورد فى شان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وعصمه بالملائكة ليكون ذلك تقريرا و ايضاحا لقوله عليه السلام "ولقد قرن‏الله..." . (37)

«شايسته است آنچه در شان و عصمت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده است را ذكر كنيم تا توضيحى روشن براى كلام حضرت باشد كه فرمود: "لقد قرن الله..."» .

وى در تفسير كلام حضرت عليه السلام به ذكر جريان شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل از «كتاب تاريخ طبرى‏» مى‏پردازد. و در جهت تاييد اين مطلب حديثى را از امام باقر عليه السلام نقل مى‏كند كه اصحاب امام باقر عليه السلام از او در مورد قول خداوند كه مى‏فرمايد: «الا من ارتضى من رسول...» سؤال كردند. حضرت عليه السلام فرمود: «خداوند براى انبياى خود ملائكه‏اى را مامور كرده كه اعمال آنها را حفظ و رسالت را به آنها تبليغ مى‏كنند و براى پيامبر اسلام ملك عظيمى را موكل كرده كه از هنگام شيرخوارگى او را به خيرات و خوبيها و مكارم اخلاق ارشاد و از بديها باز مى‏دارد» . (38)

 

ب) ديدگاه دانشمندان شيعه

در منابع شيعى اين داستان را مى‏توان در كتابهاى تفسير ذيل آيه اول سوره «اسراء» كه جريان معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بيان مى‏كند و در سوره «انشراح‏» ذيل آيه «الم نشرح...» و در منابع روايى در كتاب شريف بحار (جلد15) جستجو كرد.

 

1. قصه «شق الصدر» در تفسير مجمع البيان (39)

شيخ طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان در تفسير آيه‏ى اول سوره اسراء به مناسبت نقل ماجراى معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گويد: «روايات زيادى در ارتباط با عروج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آسمان وارد شده است و عده‏ى كثيرى از صحابه نيز آنها را نقل كرده‏اند، كه اين روايات را به چهار دسته مى‏توان تقسيم كرد:

الف. رواياتى كه قطع به صحت آن داريم; زيرا متواترند و علم به صحت آنها پيدا مى‏كنيم.

ب. رواياتى كه عقل وقوع مضامين آنها را تجويز مى‏كند، و با اصول دين ما نيز مخالفتى ندارد و ما نيز مفاد آنها را مى‏پذيريم.

ج. رواياتى كه، متن آنها با بعضى از اصول دينى سازگارى ندارد، گرچه تفسير و تاويل آنها بر وجهى كه موافق اصول اعتقادى باشد، ممكن است. بنابراين لازم است اين گونه روايات را قبول نكنيم‏» .

در ادامه شيخ طبرسى براى هر كدام از اين چهار قسم مثالهايى را نقل مى‏كند، تا اين كه مى‏گويد:

«اما نوع چهارم از روايات مانند اين كه نقل شده، در شب معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با خداوند صحبت كرد، و او را ديد، و يا اين كه گفته شده سينه پيامبر شكافته شد» . (و قلب او را از بديها و گناه شستشو دادند) .

شيخ طبرسى براى بطلان قسم چهارم از روايات و مثالهاى آن دليل مى‏آورد و مى‏گويد: «دليل بطلان مثال رؤيت و تكلم با خدا اين است كه قبول اين مطلب سبب تشبيه و تجسيم خداوند مى‏شود، و خداوند منزه از آن است، و دليل بطلان مثال شكافته شدن سينه پيامبر وشستشوى آن از گناه و بديها اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاك و پاكيزه (طاهر ومطهر) از هر بدى و عيبى آفريده شد، به علاوه چگونه ممكن است قلب با شستشوى ظاهرى از گناه و اعتقاد سوء كه يك امر درونى و روحى است پاك شود؟ !»

 

2. قصه «شق الصدر» در تفسير الميزان (40) 

علامه طباطبايى در تفسير الميزان در ذيل آيه اول سوره اسراء كه خداوند مى‏فرمايد: «منزه است آن –خدايى- كه بنده‏اش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى كه -به واسطه‏ى پيامبران- آن را بركت داده‏ايم سير داد، تا از نشانه‏هاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بيناست‏» . (41)

مى‏گويد: تمثيل بهشت‏براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شده است و بهشت را براى او ممثل كرده‏اند; نه اين كه در خارج بهشت را با چشم سر مشاهده كرده باشد.

ايشان در ذيل همين مطلب «قصه شق الصدر» را يادآور مى‏شود و مى‏گويد: «قصه شق‏الصدر پيامبر نيز مانند رؤيت و ديدن بهشت نوعى تمثل بوده است‏» . و در ادامه مى‏گويد: «واقع شدن چنين تمثيلاتى در ظواهر كتاب و سنت (زياد است) كه راهى براى انكار آنها وجود ندارد» .

لازم به تذكر است كه قبول اين قبيل توجيهات متفرع بر صحت و قبول اصل سند روايت مى‏باشد. و توجيه تمثل علامه با فرض قبول سند روايت در صورتى قابل قبول است كه با متن روايات صحيح در كتب شيعه سازگارى داشته باشد.

به علاوه، به نظر مى‏رسد قول به تمثل با متن رواياتى كه از كتب اهل سنت در اين مورد نقل شده است قابل جمع نيست وسازگارى ندارد; زيرا از جمله احاديث منقول در اين باره، حديثى است كه از طريق انس بن مالك نقل شده است.

انس در روايتى كه در كتاب صحيح مسلم از او نقل شده است مى‏گويد: «من جاى بخيه را در سينه پيامبر ديدم‏» با توجه به اين قسمت روايت، قبول قول به تمثل در شكافتن سينه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم امرى مشكل است.

 

3. قصه «شق‏الصدر» در كتاب بحارالانوار (42)

اين داستان را علامه مجلسى در جلد پانزدهم بحار به نقل از كسى كه او را «واقدى‏» مى‏نامند، نقل كرده است. وى داستان را اين طور بيان مى‏كند كه: «جبرئيل، رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را به پشت انداخت و لباسش را بالا زد، پيامبر به او فرمود: اى برادر چه اراده كرده‏اى، جبرئيل گفت، نگران نباش، بالش را بيرون آورد، سينه و شكم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را پاره كرد، قلب او را گشود و لكه سياهى از آن بيرون آورد، سپس قلب را شستشو داد و آن را در سينه گذاشت‏» .

وى در ادامه مى‏گويد: عبدالله بن عباس سؤال كرد از رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم از چه چيزى قلب تو را شستشو دادند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «از شك و فتنه نه از كفر; زيرا من هرگز كافر نبودم و به درستى كه من ايمان به خدا داشتم قبل از اين كه در صلب آدم عليه السلام جاى گيرم‏» .

علامه مجلسى مى‏گويد: روايت‏شق صدر از طريق مخالفان نقل شده است، و عده‏ى زيادى از اصحاب -علماء شيعه- بر آن اعتماد نمى‏كنند، ولى به خاطر دو نكته من آن را ذكر كرده‏ام: (43)

الف. روايات «شق الصدر» وقوع حوادث عجيب و شگفت‏انگيزى را در مورد شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيان مى‏كند كه عقل در قبول آن مشكلى ندارد.

ب. در بعضى تاليفات شيعيان اين روايت ذكر شده است.

 

4. نظر سيد هاشم المعروف الحسنى

وى در كتاب «سيرة المصطفى‏» بعد از نقل اين داستان، و اعتراف به ضعف سند روايات در برابر اين موضوع مى‏گويد: اما ضعف سند به تنهايى نمى‏تواند سبب انكار اين حادثه شود; زيرا آنچه در اين روايات آمده از نوع اعجاز است و عقل به آن احاطه و دسترسى ندارد، در حالى‏كه قدرت خداوند نيز واسع و فراگير است. به علاوه در زندگى پيامبر بزرگ اسلام از اين قبيل حوادث زياد است كه تفسيرى براى آن غير از اراده خداوند نمى‏توان يافت. (44)

نقد و نظر در مورد قصه «شق الصدر» زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پر از حوادث واقعى مى‏باشد كه نمونه‏اى از يك انسان كامل را در آن مى‏توان يافت و شخصيت او داراى چنين جاذبه روحى و معنوى بوده است كه در طول تاريخ تمدن اسلامى تمام انسانهاى آشنا به تاريخ اسلام حتى آنان كه با او مخالف بوده‏اند را تحت تاثير قرار داده است. با وجود چنين حوادث شگفت‏انگيز و وجود شخصيت‏بزرگى كه همگى حكايت از الهى بودن او مى‏كند، ضرورتى ندارد براى نشان دادن عظمت وكمال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل حوادثى دروغين وخلاف واقع پيرامون شخصيت او پرداخت. بيان اين قبيل وقايع نه تنها موجبات رفعت و بلندى مقام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را فراهم نمى‏كند، بلكه سبب وهن و توهين به ساحت عصمت او مى‏شود. علاوه بر مطالب مذكور، نكات ذيل در بطلان نظريه «شق الصدر» پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجه مى‏باشد:

1. پذيرش وقوع «شق‏الصدر» در مورد پيامبر به آن بيانى كه در كتابهاى روايى اهل سنت نقل شده است، با عصمت پيامبر -حتى در كودكى- كه از آيه‏ى تطهير (45) ومانند آن استفاده مى‏شود، منافات دارد.

2. شكافتن سينه وجسم حضرت و شستشوى قلب مادى او موجبات پاكى از گناه و بدى را فراهم نمى‏آورد; زيرا گناه يك فعل روحى و غير مادى مى‏باشد كه با شستشوى عضوى مادى برطرف شدن اثر آن ممكن نيست. كانون گناه، روح و روان انسان است نه قلبى كه در قفسه سينه قرار دارد و اگر در لسان قرآن و روايات كانون گناه و ثواب قلب معرفى مى‏شود، غالبا همان روح و نفس انسانى مراد است، نه قلب مادى كه در قفسه سينه قرار دارد.

3. آيات اول سوره مباركه «انشراح‏» (46) ارتباطى به «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» ندارد (كه بعضى آن را به عنوان مؤيدى براى اين داستان آورده‏اند) زيرا شرح صدرى كه در اين سوره مراد است، همان مساله سعه صدر است، كه معناى صبر، استقامت و تحمل مصايب و مشكلات را دارد و ربطى به شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ندارد.

4. اگر داستان «شق الصدر» را بپذيريم، معنايش اين است كه پاكى حضرت از گناه جبرى و خارج از اختيار او بوده و به او تحميل شده است، و اين را به عنوان فضيلتى براى حضرتش نمى‏توان ذكر كرد. به علاوه اگر اراده‏ى خداوند بر اين تعلق گرفته بود، تا پيامبرش را از گناه پاك كند، چه نيازى به انجام اين امور مشكل داشت، بلكه خداوند با يك اراده‏ى تكوينى «كُن فَيَكون‏» بدون عمل جراحى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از لخته خون سياه و غده‏ى بد پاك مى‏كرد تا حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به گناه آلوده نشود.

 

 

پى‏نوشت‏ها:

1. تاريخ عرب، ص 143، فيليپ حتى، مترجم: ابوالقاسم پاينده; تاريخ جامع اديان، جان، بى ناس ، ص‏716، مترجم: على اصغر حكمت.
2. بحار: 15/345; سيرة ابن هشام: 1/177; تاريخ طبرى: 2/158; مناقب ابن شهر آشوب: 1/24; زندگانى محمد، ص 160، هيكل.
3. ارهاصات: به آن حوادثى كه مقارن ولادت و در طول دوران كودكى پيامبر اتفاق افتاده است مى‏گويند، مانند خشك شدن درياچه ساوه و به رو افتادن بتها در بتخانه‏ها...، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام.
4. سيره ابن هشام: 1/174 175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 1/10; صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد، ح‏6943; مسند احمد، ح‏13555.
. [قالت (حليمة [... اذا اتانا اخوه يشتد فقال لى و لابيه ذاك اخى القريشى قداخذه رجلان عليها ثياب بيض فاضجعاه فشقا بطنه فهما يسوطانه...» ] .
5.اضواء على السنة المحمدية، ص 187، محمود ابورية.
6. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 110، علامه جعفر مرتضى.
7. «انفراج‏» به معنى باز شدن، گرفته شده از ماده «فرج الشى‏ء» چيزى را باز كرد.
8. صدع الشى: آن چيز را شكافت.
9.صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236.
10. تفسير روح المعانى: 3/137 در ذيل آيه «و انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان‏» درباره مس شيطان فرزندان آدم مگر حضرت عيسى مسيح، مطالبى را نقل كرده است.
11. صحيح بخارى: 6/359; بخارى اين روايت را در تفسير سوره مريم، آيه‏ى «انى اعيذ بك و ذريتها...» آورده است.
12. نخسة به معنى : سيخ زدن و نيش زدن، نخسة الشيطان سيخ زدن شيطان.
13. اضواء على السنة المحمدية، ص 186، به نقل از كتاب «المسيحية فى الاسلام‏» نوشته ابراهيم لوقا.
14. بر اساس اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى مسيح به صليب آويخته شد تا كفاره‏ى گناهان آدم وفرزندان اوباشد، و آنها معتقدند انسانها با گناه جبلى به دنيا مى‏آيند.
15.اضواء على السنة المحمدية، ص 187.
16. تفسير روح المعانى: 3/166.
17. السيرة الحلبية النبوية: 1/165... و ان ذلك (مغمز الشيطان) مخلوق فى كل واحد من الانبياء عيسى عليه السلام وغيره ولم تنزع الامن نبينا محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال صلى الله عليه و آله و سلم: «ثم غسلا قلبى بذلك الثلج‏» .
18. فقه السيرة، بوطى، ص 53.
السيد الحسنى از علماى شيعه در كتاب «سيدة المصطفى‏» ، ص 46، اين راى و نظر را برگزيد.
19. صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد ح 3: 696، مسند احمد ح‏5: 1355، قريب به اين مضمون در سيره ابن هشام: 1/175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 2/10.
20. سيره ابن هشام: 1/174 175.
21. تاريخ طبرى: 1/574.
22. تاريخ يعقوبى: 2/10.
23. تاريخ مسعودى: 2/275.
24. السيرة الحلبية: 1/165.
در مسند احمد، ح 5: 1355 و صحيح البخارى، ح 3: 616 و صحيح مسلم، ح 236، جبرئيل را به عنوان كسى كه شق صدر نبى را انجام داد معرفى كرده‏اند.
25. تفسير روح المعانى: 30/166.
26.تهذيب التهذيب: ج‏2/ ص 33.
27.نجم/28.
28. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
29. سيره ابن هشام: 1/177.
30. قال لى ابوه يا حليمة: لقد خشيت ان يكون هذا الغلام قد اصيب [ديوانه شود] فالحقيه باهله قبل ان يظهر به ذلك.
31. سيره ابن هشام: 1/174، سيره حلبى: 1/166.
32. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام: 1/112; حيات محمد، ص 161، هيكل.
33. حجر/40 و39.
34. ا سراء/65.
35. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
36. قسمت اول خطبه قاصعه، نهج البلاغه.
37. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 13/204.
38. شرح نهج البلاغه: 13/207.
39. تفسير مجمع البيان: 3/395.
40. تفسير الميزان: 13/34.
41. اسراء/1.
مثلت له تمثيلا: اذا صورت له مثاله بالكتابة وغيرها ومنه «العبد اذا كان اول يوم من ايام الاخرة مثل له ماله و ولده و عمله ويجوز ان يراد بالتمثل حضور هذه الثلاثة بالبال وحضور صورها فى الخيال‏» ; مجمع البحرين، ج‏5، كتاب الام.
صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236.
42. بحار الانوار: 15/356.
43. همان، ص 357.
44. «و هذا الاختلاف وان كان بذاته من الدواعى التى تثير الشكوك حول هذه الحادثة وبخاصة اذا نظرناالى اسانيد تلك المرويات الا ان ذلك وحده لا يكفى لانكار هذه الحادثة من اساسها لان ما جاء فى تلك المرويات هو من نوع الاعجاز والعقل لا تحيط به...» . سيرة المصطفى، ص 46.
45. احزاب/33.
46. انشراح/31.

على كربلايى پازوكى

كلام اسلامي - 3

 

 

 

 

 

  Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

سرگذشت شكافتن سينه پيامبر صلي الله عليه و آله1

سرگذشت شكافتن سينه پيامبر صلي الله عليه و آله1

 

  از پندار تا حقيقت

مقدمه                                                                      

صفحات تاريخ گواهى مى‏دهد، دوران زندگى رهبر مسلمانان جهان از آغاز كودكى تا روزى كه به پيامبرى و رسالت مبعوث شد و تا زمانى كه دعوت حق را لبيك گفته و به سراى باقى شتافت، پر از حوادث شگفت‏انگيز مى‏باشد. اين حوادث بيانگر اين واقعيت است، كه حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يك زندگى عادى نبوده و حكايت از عظمت‏شخصيت او مى‏كند.

دانشمندان و تاريخ نويسانى كه جهان‏بينى آنان تنها از دريچه‏ى مادى‏گرى شكل مى‏گيرد، وقوع حوادث غير عادى در زندگانى انبياى الهى را زاييده‏ى پندار و يا ساخته و پرداخته حب و علاقه زياد پيروان اديان مى‏دانند. اين دانشمندان، حداكثر، انبياى الهى را انسانهاى فوق بشرى كه با افكار نورانى خود سير زندگانى بشريت را روشن نموده، معرفى كرده‏اند. (1)

دانشمندان مسلمان با قبول عالم ماده و روابطى كه بر آن حاكم است، بر اين عقيده‏اند: تمام پديده‏هاى عالم به اراده‏ى الهى مى‏باشد و امور جهان تحت قدرت خداوند تدبير مى‏شود، و خداوند در جهت هدايت انسانها، بنا به مصالحى كه خود آگاه است، از باب لطف و رحمت‏بر بندگان، حوادث شگفت‏انگيزى را در مورد بعضى از انسانها تحقق مى‏بخشد، تا آنها مشعلهاى ايت‏بشريت‏شوند.

از جمله اين موارد، حوادث مهم دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مى‏توان ذكر كرد، مانند: شكاف برداشتن طاق كسرى و پر شير شدن رگهاى خشكيده‏ى سينه حليمه سعديه و زياد شدن بركات در قبيله او (2) ، و....

متاسفانه در بين نقل اين ارهاصات (3) و كرامات كه نشانه‏هاى عظمت ‏شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و سبب فخر و مباهات مسلمانان مى‏باشد، عده‏اى ناآگاه يا مغرض، خلاف واقعها ومطالب ناروايى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت داده‏اند، كه اگر بپذيريم با سوء نيت همراه نبوده، حاصلى جز وهن شخصيت پيامبر بزرگ اسلام و خدشه به عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بر ندارد.

از جمله اين اسراييليات داستان «شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏» را مى‏توان ذكر كرد كه در كتابهاى حديث و تاريخ غير اماميه رواياتى جعلى در مورد شكافتن سينه پيامبر در كودكى نقل شده و اين واقعه را در شما ر فضايل و كرامات حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم برشمرده‏اند.

اين نوشتار پژوهشى در مورد داستان «شكافتن سينه پيامبر» در كودكى و بررسى صحت آن مى‏باشد.

در اين پژوهش بعد از طرح مساله و تعريف واژه‏هاى آن به بيان فرضيه‏هاى مطرح درباره اين داستان مى‏پردازيم و در ادامه، پيشينه‏هاى روايى و تاريخى بحث و ديدگاههاى مختلف را در مورد آن ذكر مى‏كنيم و در پايان نظريه مختار را مى‏آوريم.

 

 

طرح و تبيين موضوع «شق صدر النبى‏»

جمعى از اهل حديث (اهل سنت) (4) از حليمه سعديه نقل كرده‏اند: پس از آن كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را براى شير دادن به ميان قبيله خود بردم، هنوز چند ماهى از اين ماجرا نگذشته بود كه (طبق معمول روزهاى سابق) محمد صلى الله عليه و آله و سلم با فرزندان ديگر براى بازى به پشت چادرها رفتند، ناگهان برادر رضاعى او سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده، گفت: برادر قريشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته خواباندند، سينه‏اش را شكافتند و چيزى از سينه او بيرون آوردند. حليمه گويد: من و شوهرم به جانب او روان شديم، بچه را با رنگى پريده، مضطرب و وحشت‏زده در نقطه‏اى از بيابان مشاهده كرديم، بى‏اختيار در آغوشش كشيده، بدو گفتم: پسرجان چه اتفاقى برايت افتاده، او گفت: دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده سينه‏ام را شكافتند، قلب مرا در آوردند و غده‏اى سياه از آن بيرون كشيدند و آن را در طشت طلايى شستشو دادند و دوباره در جايش قرار دادند.

مطلب بالا خلاصه داستانى است‏به نام «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» كه در كتابهاى روايى و تاريخى اهل سنت آمده است.

و به عنوان كرامت و فضيلتى براى پيامبر نقل شده است. (5) ناقلان اين داستان مى‏گويند: اين عمل در مدت عمر پيامبر پنج مرتبه تكرار شده است: زمان طفوليت‏حضرت، قبل از پنج‏سالگى، در ده سالگى، در بيست‏سالگى و در شب معراج و تكرار اين حادثه را سبب ازدياد شرافت و مقام حضرت دانسته‏اند، و اين معنى را برخى از شعرا به نظم درآورده، گفته‏اند: (6)

"لقد شق صدر النبى محمد مرارا تشريف وذا غاية المجد

فاولى له التشريف فيها مؤثل لتطهير من مضغة فى بنى سعد

و ثانيه كانت له و هو يافع و ثالثه للمبعث الطيب الند

و رابعه عند العروج لربه و ذا باتفاق فاستمع يااخا الشد

و خامسه فيها خلاف تركتها لفقدان تصحيح لها عند ذى النقد

به راستى پاره شدن سينه محمد صلى الله عليه و آله و سلم در چند مرتبه به خاطر كمال شرافت و رسيدن به نهايت مجد و بزرگوارى است.

پس نخست، جمع گشت تمامى شرافت‏بر او، تا از لعاب دهان بنى سعد تطهير شود.

بار دوم، زمانى بود كه نوجوانى را مى‏گذراند، و بار سوم هنگام بعثت پاكيزه و بلند مرتبه.

نوبت چهارم، گاه معراج به سوى پروردگار بود، اى برادر هدايت‏يافته! بشنو اينها را كه همه مورد اتفاق نظر است.

نوبت پنجم مورد اختلاف است و من به جهت فقدان دليل درست ، كه انتقاد كنندگان مطرح كرده‏اند آن را رها نمودم."

 

 

"شق الصَدر" در لغت و اصطلاح

الف. معناى لغوى

در كتاب مصباحُ المنير آمده است: الشق بالفتح، انفراج (7) فى الشى‏ء. كتاب اقرب الموارد «الشق‏» را اين گونه معنى كرده است: شق الشى‏ء شقاً، صدعه (8) و فرقه و منه قولهم: شق عصا المسلمين، اى فرق جمعهم.

 

ب. معناى اصطلاحى

معناى اصطلاحى «شق الصدر» همان معناى لغوى آن است; يعنى، شكافتن سينه و منظور از «قصة شق الصدر» داستان شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.

 

فرضيه‏هاى مطرح در مورد قصه «شق الصدر»

در رابطه با موضوع «شق الصدر» دو نظريه مختلف از دانشمندان مسلمان بيان شده است:

1. دانشمندان سنى مذهب بعد از نقل اين داستان، آن را پذيرفته و از كمالات حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر شمرده‏اند و يا لااقل آن را تلقى به قبول كرده و در مخالفت‏با مفاد داستان حرفى نزده‏اند. از دانشمندان اهل سنت تنها "محمود ابورية" در كتاب «اضواء على السنة المحمدية‏» اين داستان را جعلى و از اسراييليات شمرده است.

2. دانشمندان شيعى در رابطه با صحت اين داستان به سه دسته تقسيم مى‏شوند:

الف) اكثريت آنها اين داستان را جعلى و از اسراييليات مى‏دانند; مانند: طبرسى در «مجمع البيان‏» و ....

ب) عده‏اى نيز وقوع اين حادثه را از قبيل تمثيل و تمثل دانسته و در صدد توجيه عقلانى آن بوده‏اند; مانند: علامه طباطبايى در «الميزان‏» .

ج) بعضى از دانشمندان شيعى نيز به خاطر وقايع شگفت‏انگيزى كه در اين داستان است، آن را تلقى به قبول كرده‏اند; مانند: علامه مجلسى در كتاب «بحار الانوار» .

 

پيشينه‏ى روايى وتاريخى قصه «شق الصدر»

الف. ريشه‏هاى روايى

ريشه‏هاى روايى خبر «شق الصدر» را در اخبارى مى‏توان يافت كه در كتابهاى صحيح بخارى و مسلم (9) و يا ساير كتابهاى روايى و اهل سنت نقل شده است. بخارى در صحيح از ابى‏هريره (11) نقل مى‏كند كه : هر كدام از فرزندان آدم عليه السلام به دنيا مى‏آيد، شيطان، انگشتى به پهلويش مى‏زند غير از، عيسى بن مريم كه چون خواست‏به او انگشت‏بزند حجاب بر او زده شد و انگشت (شيطان) به حجاب اصابت كرد. و در روايتى ديگر آورده است كه: «مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمى‏آيد، مگر اين كه شيطان به هنگام تولد اورا لمس نمايد، مگر مريم و فررندش‏» و در صحيح مسلم آمده كه: مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمى‏آيد مگر اين كه به خاطر نيش زدن شيطان، گريه مى‏كند «الا يستهل من نخسة (12) الشيطان...» .

نقل چنين احاديثى در كتب روايى اهل سنت، دادن حربه به دست مسيحيان متعصب بر ضرر مسلمانان است. آنها به استناد اين احاديث قايل شده‏اند كه هيچ بشرى حتى پيامبران معصوم نبوده و در معرض خطا و لغزش هستند، مگر عيسى بن مريم، او از لمس شيطان مصون ماند و همين امر مافوق بشرى بودن او را تاييد كرده و نشان مى‏دهد كه او موجودى لاهوتى است. (13)

ابو رية به صورت شكواييه از ناقلان اين احاديث مى‏گويد: اگر مسلمانان به برادران مسيحى بگويند: چرا خداوند خطاى (14) آدم عليه السلام و ذريه او را به غير اين طريق مشكل نبخشيد تا لازم نباشد روح پاك و سالم عيسى عليه السلام را كه بدون گناه و پاك بود (اين‏گونه به سوى خود) ببرد [منظور به دار آويختن حضرت عيسى عليه السلام ] .

در جواب، مسيحيان مى‏گويند: چرا خداوند پيامبر را كه برگزيده‏اش بود، بدون عمل جراحى قلب همانند ديگر برادرانش، از انبيا و رسولان منزه از خون سياه و نصيب شيطان نيافريد تا ديگر نيازى به عمل جراحى، آن هم چندين مرتبه كه سينه‏اش پاره پاره شد، نباشد. (15)

آلوسى در تفسير روح‏المعانى در ذيل آيه «الم نشرح‏» مى‏گويد : «الشرح فى الاصل بمعنى الفسخ...» و در ادامه در تفسير اين آيه كه چگونه قلب پيامبر توسع و شرح صدر پيدا كرد، اشاره به روايتى مى‏كند از ابن عباس كه در اين باره نقل شده است، و آن همان «قصه شق الصدر» است. «عن ابن عباس و جماعة انه اشارة الى شق صدره الشريف فى صبياه و قد وقع هذا الشق على ما فى بعض الاخبار و هو عند مرضعته حليمة...» . (16)

بعضى از اهل سنت‏بعد از نقل اين داستان آن را از جمله مزايا و فضايلى شمرده‏اند كه مخصوص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد، و هيچ پيامبرى حتى حضرت عيسى عليه السلام از چنين موهبت الهى برخوردار نبوده‏اند. ابن برهان حلبى در كتاب «انسان العيون فى سيرة الامين والمامون‏» (17) و بوطى در كتاب «فقه السيرة‏» (18) چنين راى را برگزيده‏اند.

 

ب. ريشه‏ى تاريخى

علامه جعفر مرتضى در اين باره مى‏گويد: «حقيقت اين است كه اين روايت ماخوذ از –داستانهاى- زمان جاهليت است. در كتاب «اغانى‏» افسانه‏اى آمده كه مفادش چنين است:

«اُمَيّة بن ابى صلت‏» در خواب ديد، دو پرنده آمدند، يكى در باب خانه نشست و ديگرى داخل شد، قلب اُميّة را شكافت و سپس آن را برگرداند. پرنده ديگر به آن –پرنده- گفت: آيا دريافت كردى؟ گفت: آرى، گفت: آيا تزكيه شد؟ گفت: قبول نكرد. سپس قلب را به محلش باز گرداند. آنگاه عمل شكافتن سينه چهار بار براى او –اُميّة- تكرار شد» .

به نظر مى‏رسد وجود خرافات و افسانه‏هايى، مانند داستان «اُميّة بن ابى الصلت‏» و روايات جعلى مانند روايت «مس شيطان‏» زمينه‏ها را براى نقل رواياتى در مورد «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» و ساختن چنين داستانى فراهم كرده است.

 

ديدگاه‏ها در مورد قصه «شق الصدر»

الف) ديدگاه دانشمندان اهل سنت 

منشا اين حادثه را در كتابهاى روايى و تاريخى غير اماميه مى‏توان يافت و علماى اهل سنت را از نظريه پردازان اين داستان مى‏توان ذكر كرد. اين واقعه را در كتابهاى روايى اهل سنت در «صحيح مسلم‏» كتاب الايمان و «صحيح بخارى‏» كتاب التوحيد و در «مسند احمد» كتاب باقى مسند المكثرين و در كتابهاى تاريخى در «سيره ابن هشام‏» و «تاريخ طبرى‏» در قسمت دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏توان يافت. «مسلم بن الحجاج‏» از «انس بن مالك‏» نقل مى‏كند كه جبرئيل نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد، درحالى كه با نوجوانى مشغول بازى بود. وى را گرفت، بر زمين انداخت، آنگاه سينه‏اش را شكافت، قلب او را بيرون آورد، و از درون آن لخته خونى بيرون كشيد و گفت: اين سهم شيطان از تو است، سپس قلب را با آب زمزم، در طشتى از طلا شستشو داد و بعد از ترميم درجاى خود نهاد، بچه‏ها نزد مادرش -دايه او- رفتند و گفتند: محمد كشته شد. آنان به طرف او شتافتند و او را رنگ پريده يافتند. «انس‏» مى‏گويد: من اثر بخيه را در سينه‏اش ديدم. (19)

«قال لى انس فكنت ارى اثر المخيط فى صدره‏» . نزديك به اين معنى و عبارات -كه از صحيح مسلم نقل شد- و يا عين آن را مى‏توان در سيره ابن هشام (20) ، «تاريخ طبرى‏» (21) ، «تاريخ يعقوبى‏» (22) ، «تاريخ مسعودى‏» (23) و «السيرة الحلبية‏» (24) يافت و اگر اختلافى وجود دارد در تعداد افرادى است كه براى اين كار آمده‏اند. در بعضى از كتابها از آنها به ملك يا جبرئيل تعبير شده و در بعض ديگر به دو مرد سفيدپوش، ولى در اصل وقوع چنين حادثه‏اى در تمام كتابهاى مذكور، اتفاق نظر وجود دارد. البته ناقل خبر كتاب صحيح مسلم «انس بن مالك‏» و ناقل خبر كتابهاى تاريخ «حليمه‏» است. بعضى (25) خواسته‏اند در جهت تاييد اين واقعه به آيات يكم تا سوم سوره مباركه «انشراح‏» تمسك كنند. آنجا كه خداوند خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده‏اند:

«الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك ورزك‏» . (انشراح/21) «آيا سينه تو را نگشوديم و سنگينى آن را از تو برنداشتيم‏» .

 

 

نقد و بررسى ديدگاه اهل سنت

1. ضعف سند روايت

با مراجعه به كتابهاى رجالى اهل سنت (26) معلوم مى‏گردد كه مؤلفان اين كتب، «ثور بن يزيد شامى‏» را كه يكى از راويان اين خبر است و طبرى اين داستان را از او نقل كرده توثيق نكرده‏اند، ابن حجر مى‏گويد: جد او در صفين جزو لشگريان معاويه بود و در آن نبرد كشته شد، و هر موقع نام على‏ عليه السلام را نزد «ثور» مى‏بردند، مى‏گفت: مردى كه جد مرا كشته دوست ندارم، هرموقع نزد او درباره‏ى على‏ عليه السلام بدگويى مى‏كردند، سكوت مى‏نمود.

ابن هشام در تاريخ، اين داستان را از «بعض اهل علم‏» نقل مى‏كند، نقل روايت‏به اين صورت ضعف سندى ديگرى به شمار مى‏رود. زيرا معلوم نيست كه اين «بعض اهل علم‏» چه افرادى مى‏باشند، در نتيجه خبر مجهول و ضعيف خواهد بود و نمى‏توان به مفاد آن پايبند بوده و بر اساس آن عمل كرد و يا اعتقادى را برگزيد.

2. ضعف متن روايت

محمود ابوريه در كتاب «اضواء على السنة المحمدية‏» به نقل از استادش «محمد عبده‏» مى‏گويد: اين خبر از اخبار ظنيه بوده و خبر واحد است و موضوع آن عالم غيب است و ايمان به غيب نيز جزو عقايد مى‏باشد و در آن ظن و گمان مفيد فايده نيست، به دليل قول خداوند: «...ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» (27) بنابراين، ما مكلف نيستيم به مضمون اين روايات ايمان بياوريم. (28)

3. تعارض بين مفاد روايات

در بين مفاد رواياتى كه در مورد اين واقعه نقل شده، تعارض آشكارى به چشم مى‏خورد. ابن هشام مى‏گويد: سبب ارجاع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به مادرش اين بود كه عده‏اى از مسيحيان حبشه او را با دايه‏اش ديدند، آنگاه از او -دايه‏اش- سؤالاتى كردند و پيامبر را مورد معاينه قرار دادند، آنگاه به دايه‏اش گفتند: ما اين كودك را مى‏گيريم و به سرزمين حبشه مى‏بريم، -با شنيدن اين سخنان- حليمه بر جان پيامبر ترسيد و او را به مادرش برگرداند. (29) در حالى‏كه در ادامه مطلب ابن هشام و ديگران نيز در كتابهايشان نقل كرده‏اند كه علت‏برگرداندن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نزد مادرش داستان شكافتن سينه او بوده است; زيرا حليمه و شوهرش ترسيدند جنيان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لطمه‏اى وارد كنند (30) ، بنابراين او را به مادرش برگرداندند. (31) چگونه ممكن است، پاره شدن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سبب برگشت او به مادرش باشد؟ در حالى‏كه وقوع اين حادثه را در سن دو يا سه سالگى پيامبر نقل كرده‏اند، با اين كه همه اتفاق دارند كه پيامبر بعد از اتمام پنج‏سالگى به مادرش برگردانده شد. (32)

 

4. منبع شرارت كجاست؟

آيا ممكن است غده يا "لخته" خونى در قلب، منبع شرارت باشد، در حالى‏كه شرارت و تقوا به قلب مادى ربطى ندارد. به علاوه چرا چندين مرتبه اين عمل تكرار شده، آيا -العياذ بالله- اين به بدى سيرت و ذات پيامبر بر نمى‏گردد وبهره پيامبر نسبت‏به ساير افراد بنى‏آدم از شيطان بيشتر نبوده است؟

 

5. آيا ايجاد طهارت باطنى احتياج به عمليات جراحى دارد؟ 

اگر خداوند بخواهد بنده‏اش را از شرور و بديها پاك كند آيا احتياج به عمل جراحى، آن هم در انظار عمومى دارد و چگونه ملك مجرد با پر و بالش اين عمل را انجام مى‏دهد؟!

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

 

 

  Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

محمد؛ رهبر و رهايي بخش

محمد؛ رهبر و رهايي بخش

    

 

اين مقاله با نگرشي ديگر به پيامبر اعظم(ص) و با بهره گيري از سخنان انديشمند بزرگ امام موسي صدر به رشته نگارش در آمده است. اميد که در سال پيامبر اعظم(ص) بتوانيم جرعه نوش درياي معرفت آن صاحب منصب عرش الهي، مخاطب «بلغ العلي بکماله» و برگزيده و درود فرستاده شده خدا و مؤمنان باشيم.

 

از سپيده دم آفرينش آدمي، ذهن او در پي شناخت بوده است. از همين رو، در خود و پيرامون خود، به كشف ناشناخته ها پرداخت و در طي هزاران سال با تلاشي جانكاه در پي حقيقت گشت. آنچه بيش از همه آدمي را به تكاپو وا مي داشت و او را به انديشيدن بر مي انگيخت، ترس او بر سرنوشت خويش بود. زيرا كه خود را در جهاني پر سطوت، كه از زمين و آسمان بر او دشمناني بزرگ چيره مي كرد، ناتوان مي ديد، و ياراي برابري با آنها را نداشت. امنيت و ثبات دو انگيزه ژرف و دو هدف دوردست او، در پس نگاه هاي خيره وترسان او در معماي طبيعت، بودند. براي تحقق امنيت وآسايش تنها دو راه پيش رو داشت:

 

 

چيرگي بر طبيات -1

سازش با طبيعت از هر راه ممكن -2

چون در آن مرحله از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اكراه، به كوشش براي تحقق امر دوم تن داد. از اين رو به خلق اوهام گوناگون پرداخت و به بندگي آنها پرداخت. قرآن نيز آن را بيان كرده است، همچنان كه اين مسأله در تاريخ اديان و عقايد ثابت شده است.

 

رسالت همه انبيا يكي است، و اختلافشان، تنها به ادوار زندگي بسته است؛ ادوار زندگي با توجه به «تكامل وتكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستي به هر شكلي كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتي نمي كند. زيرا كه آنان رهبراني رهايي بخشند؛ به دقيق ترين معاني اي كه ما امروز از اين دو واژه (رهبر و رهايي بخش) در مي يابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمد(ص) بزرگترين پيامبر است وانقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعي اين انقلاب است و نتايج اين انقلاب و تاريخ، اين را ثابت كرده است.

 

در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پاره اي كارهاي قهرمانانه اش براي آزاد ساختن بشر از بندها و بت ها به سوي جهان بهتر برشمريم.

 

 

 

دعوت به وحدت در عين کثرت 

 

يكم: پيامبر در جهاني كه فرقه‌ها و گرايش‌هاي متفاوتي در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنيان نهاد. براي دنيا خداياني بي خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلاب‌هاي تفرقه، رسوايي و ناداني بودند. پيامبر اسلام در دعوت رهايي بخش خود با سختي هايي رو به رو شد كه خود ـ در حالي كه او فداكار و شكيبا بود ـ چنين مي‌گويد: «هيچ پيامبري آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد»(1)

او با رد شرك، و زشت شمردن بت پرستي، دعوتش را براي ژرفا بخشيدن به اين اصلِ جامعِ رسالتش (يعني توحيد)، آغاز کرد، تا اينكه در «يوم الفتح» پيروزي درخشانش را به اوج رساند. وعلي جوانمرد اسلام را بر شانه‌هايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزي او را برتري بخشيد. در آن روز علي(ع) دستان خود را زير بزرگترين بت، «هبلِ» يك چشمِ وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بت‌هاي كوچك را نيز بركند تا با نابودي آن‌ها نظام شرك را از ميان برد.

پيامبر در نبرد با شرك، به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد. بلكه در سنگرگاه‌هاي آن يعني جان‌ها و دل‌ها به مبارزه پرداخت. و جان ها و دل ها را از نگراني ها و وسوسه ها پاك كرد. پيامبر مي‌فرمايد: «شرك پنهان‌تر است از جنبش مورچه‌اي سياه، بر تخته سنگي، در شبي تيره»(2). چه انگيزه‌اي نيرومندتر از حس خطر از پيروي شرك و مقابله با اثرش در راه‌هاي تاريك و لانه‌هاي پنهانش است؟ و چه نيرويي بهتر از اين احساس، با خطر كمين گرفته در درون سينه‌ها و آرام جان‌ها مقابله مي كند؟

 

سال نهم هجري پيامبر هيئتي متشكل از علي(ع) و ابي بكر را با آياتي از سوره برائت روانه يمن كرد. حضرت علي از جانب پيامبر نبردي بر ضد الحاد را در دربار اعلام كرد. نبردي كه در آن سستي و نرمش راه ندارد. خورشيد و ماه را از عرش الهي تا بندگاني براي خدا پايين آوردند. او گفت خورشيد و ماه و ديگر موجودات تحت فرمان خداوند هستند؛ و هرگاه خداوند براي آنها خير و نفعي بخواهد، خير و نفعي بيشتر به انسان مي رسد.

 

 

 

رهايي از الوهيت خيالي 

 

دوم: مردم را از يك الوهيت خيالي رهاند. براي نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بت‌ها راهي به علم باز كرد. ديگر درياها، كوه‌ها و ستارگان حريم‌هايي نبودند كه فكر فقط با زنجيرهاي سنگيني از قداست مي توانست به آنها نزديك شود. پيامبر مسلمين را به فراگيري علم خواند، تا آن را براي خير آدمي به كار گيرند. آن‌ها را به باز نمودن قفل‌هاي طبيعت، به ياري تأمل و تجربه فرا خواند. دستور داد تا علم بياموزند «حتي اگر در چين باشد». دستور داد تا«از گهواره تا گور» پايداري پيشه سازند و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادي و خرافه سازي بست، و اجازه نداد تا ساده انديشان عقايد مبهم را در پوششي از تقدس و ترس بپذيرند. چنانكه در اروپا وضع چنين بود. در قرون وسطي شديدترين تنبيهات را به دانشمندان‌ و آزادي‌خواهان چشاندند. حكايت گاليله و كوپرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهن‌ها پاك نشده است.

اين فرهنگْ آسمان و زمين را پيوند مى‏دهد و فرد و اجتماع را به پروردگار عالم مربوط و متصل مى‏كند؛ ارتباطى محكم و ناگسستنى. اين خداشناسى، كه با قداست و قدرت همراه است، همه احساساتِ انسان را پاسخ مى‏گويد.

 

اسلام مى‏كوشد تا با اين ويژگى پرده‏اى بر عقل سليم آدمى نكشد و انسان را از تفكر درباره خلقت و رويدادهاى جهان و تلاش عقلانى براى شناخت قلمروهاى گوناگون حيات برحذر ندارد. فرهنگى است كه براساس ايمان به خداى يگانه، خدايى كه با هيچ يك از افراد و موجودات جهان انتساب و قرابت و دوستى خاص ندارد، استوار است و تمام جهان، با همه خصوصيّات و پديده‏هايش، در برابر قانون علت و معلول و مشيت پروردگار سر فرود مى‏آورد، مشيّتى كه همه موجودات را زير بال رحمت خود گرفته و هيچ گاه مانع از ارتباط اسباب با مسببات و تأثير علت در معلول نيست. در حديث آمده است:

 

مشيت پروردگار بر اين تعلّق گرفته است كه امور جهان از راه اسباب و علل جريان داشته باشد.

ابى‏اللَّه أن يجرى الأمور إلاّ بأسبابها (كافى). 

خداوند ايمان تقليدى و موروثى را نمى‏پذيرد؛ بلكه امر به تفكر و تدبر عميق در عقيده مى‏فرمايد.

 

وَ كَذَلِكَ ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ فِى قَريَةٍ مِن نَذيرٍ اِلاَّ قَالَ مُترَفُوهَا اِنّا وَجَدنآ ابآءنا عَلى اُمةٍ وَ اِنّا عَلى اثارهِم مُقتَدُونَ.بدينسان، پيش از تو، به هيچ قريه‏اى بيم‏دهنده‏اى نفرستاديم مگر آنكه متنعّمانش گفتند: پدرانمان را بر آيينى يافتيم و ما به اعمال آنها اقتدا مى‏كنيم.

 

 

 

 

جهاني برتر با در هم شکستن قيود 

 

سوم: پيامبر براي برپايي يك جهان واحد و اجتماعي برتر، همه قيدها را در يك فراگيري بي‌سابقه و بي همتا در هم شكست.

نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيمِ رفتار و سلوك آدمي است. اگر انسان نظام برتري بخواهد، چنين چيزي به دست خواهد آمد. گفت « ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» [در حقيقت، خدا حال قومي را تغيير نمي دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند.] همچنين گفت: «ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي عملوا لعلهم يرجعون» (3) [به سبب آنچه دست هاي مردم فراهم آورده، فساد در خشكي و دريا نمودار شده است، تا [سزاي] بعضي از آنچه را كه كرده اند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند.]

و نيز قرآن مجيد مى‏فرمايد:

 

اِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ مَا بقَومٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنفُسِهم . خدا چيزى را كه از آنِ مردمى است دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند.

 

ظَهَرَ الفَسَادُ فِى البَرِّ وَ البَحر بِمَا كَسَبَت اَيدِى النّاسِ لِيُذيقَهُم بَعضَ الَّذى عَمِلُوا لَعَلَّهُم يَرجِعُونَ. به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد تا به آنان جزاى بعضى از كارهايشان را بچشاند، باشد كه بازگردند.

 

وَ نَفسٍ وَ ما سَوَّيهَا فَاَلهَمَها فُجُورَها وَ تَقوَيها قَد اَفلَحَ مَن زَكَّيها، وَ قد خَابَ مَن دَسَّيها. و سوگند به نفس و آن كه نيكويش آفريده - سپس بدي ها و پرهيزگاري هايش را به او الهام كرده - كه: هر كه در پاكى آن كوشيد رستگار شد، و هر كه در پليدى‏اش فرو پوشيد نوميد گرديد.

خداوند بر اساس همين اسلوب با پيغمبران خود رفتار كرده و غير از موضوع معجزات، كه فوق عادت است و استثنائى است براى اثبات مدعاى آنها، هيچ‏گاه براى پيغمبران و ايمان آوردن امت آنها، نواميس طبيعت را درهم نريخته، بلكه اراده كرده است كه انبيا نخستين افرادى باشند كه بر اين اساس ايمان بياورند و سپس ديگران را به سوى آن بخوانند و در اين راه ناهمواري ها و ناگواري هايى را تحمل كنند كه كوه ها تاب و توان آن را ندارند.

 

ثانياً: تصريح كرد هر جا كه بوي ظلم استشمام مي‌شود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد. و به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند. و فرمود :«ولا تركنوا إالي الذين ظلموا فتمسكم النار ومالكم من دون الله من اولياء ثم لاتنصرون» [ به ستمكاران ميل نكنيد، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا هيچ دوستي نيست وكسي ياريتان نكند.]

 

ثالثاً: برابري در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان اختلاف طبقاتي فرقي نيست مگر در علم و عمل و تقوا. در سلسله مراتب آدميان نژاد وثروت جايگاه واعتباري ندارد.

 

 

 

 

مبارزه طلبي خدايان شرک 

 

چهارم: پيامبر مصرانه با خدايان شرك چه از سنگ و چه بشري تحدي مي‌كند، هستي و بي پايگي آنان را مي‌نماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آن‌ها پيروز مي‌شود.«يا ايها الناس ضرب لكم مثل فاستمعوا له وان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب» [ اي مردم، مثلي زده شد. پس بدان گوش فرا دهيد: كساني را كه جز خدا مي خوانيد هرگز[حتي]مگسي نمي آفرينند،هر چند براي آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزي از آنان بربايد نمي توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.]

 

چه بسا قصه يك عرب باديه نشين پر معناترين چيزي باشد كه از پيامبر براي زدودن ترس مردمان و درهم شكستن هيبت غير حق از اذهانشان روايت شده است. يك باديه نشين متحيرانه واز روي ترس به عظمت پيامبر اقرار كرد؛ همچون بندگان در برابر پادشاهان. پيامبر مهربانانه به او گفت:«همانا من فرزند زني از قريشم كه خرده گوشت مي خورد»

 

 

ستيز با اوهام و خرافات 

 

پنجم: شدت موضع پيامبر در برابر تطير(4)و تفأل و تنجيم(5) كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود.در برخي جنگ ها، پيامبر به دليل «طالع نحس» از رفتن به نبرد نهي مي شد،اما پيامبر روانه جنگ مي شد و طالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مي كرد، و مي گفت:«نه نحسي اي هست و نه دشمني اي». مي گفت: «با روزها دشمني نورزيد والا با شما دشمني مي ورزند»(6). همچنين مي گفت:«هركس به سنگي ايمان بياورد، خداوند با او محشورش مي كند.»

 

ششم: پيامبر در برابر عادات و سنت ها همان موضع پيشين را داشت. پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفي كرد پس نبايد سنت ها به بت و خدايي بر ساخته تبديل شوند و به آن‌ها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريعِ اسلاميِ آساني در حادثة زيد، فرزند خوانده اش و زينب دختر جحش، دختر عمه‌اش، يكي از مخاطره آميز و دشوارترين اين رسم‌ها را نفي كرد(7) نيكوست كه در اين باره به تفسير امام شيخ محمد عبده و ديگران رجوع كنيم تا مفصلاً از حكمت تشريع در اين حادثه بر ضد بتِ عادت آگاهي يابيم.

 

 

-----

1- بحارالانوار، جلد39، صفحه55

2- بحار الانوار، جلد18، صفحه 158

3- ترجمه همه آيات از استاد فولادوند آورده شده اند.

4- تفأل به بدي زدن

 

بايد دانست تنجيم همان اختر گويي يا نجوم احكامي است كه مي گفتند ستاره ها در سرنوشت زمين اثر دارند، وما مي خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اختر شناسي است. آنچه كه در روايات شيعه واهل سنت وفقه اسلامي به شدت نهي شده همان تنجيم است، نه نجوم.

 

6- بحار الانوار، جلد 24، صفحه 238 «

 

زيد بن حارثه» بنده خديجه(س) بود. حضرت خديجه او را به پيامبر داد هم او را آزاد كرد. اما زيد نزد پيامبر ماند وبر خلاف خواست پدرش به قبيله اش باز نگشت. پس از مدتي پيامبر زيد را به ازدواج دختر عمه اش كه هم از ثروت برخوردار بود وهم از منزلت والا، در آورد. اين ازدواج به طلاق انجاميد. سپس پيامبر خود با زينب دختر عمه اش ازدواج كرد. اين عمل پيامبر به دو منظور صورت گرفت. نخست اينكه مي خواست نشان دهد كه فرزند خوانده حكم فرزند را ندارد (درست بر خلاف تفكر جاهلي) دوم اينكه هويت فرزند خوانده بايد مورد توجه قرار گيرد.

 

 

 

جواد اکبری

 

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

آموزش قرآن در سيره رسول

آموزش قرآن در سيره رسول

 خدا صلوات الله عليه

            

چكيده

يكي از اهداف نزول قرآن، هدايت و راهبري انسان است. (بقره/ 185) رسول گرامي اسلام (ص) در اجراي اين هدف و به مصداق:" و اوحي الي هذاالقرآن لانذركم به و من بلغ"( انعام، 19) قرآن را بر عامه مردم به ويژه مؤمنان عرضه داشت. سياست رسول خدا(ص) از طريق" اسماع" و" اقراء" قرآن دنبال شد. در نتيجه دو دهه فعاليت قرآني آن حضرت، هزاران نفر با قرآن و مفاهيم آن آشنا شدند و صدها قاري و حافظ قرآن با بينش فقهي و تفسيري به ظهور رسيدند.

 

كليد واژه ها

قرآن، قرائت، اسماع، اقراء، قاري، مقري، ختم قرآن.

 

قرائت قرآن و موضوعيت آن

قرآن به طوري كه از معناي لغوي آن نيز به دست مي آيد، كتابي است خواندني و قرائت آن موضوعيت ويژه اي دارد. اكثر دانشمندان علوم قرآني، قرآن را مصدري مي دانند مترادف با قرائت كه البته در معناي اسم مفعول خود استعمال شده است؛ يعني كتابي خواندني (راميار، 16). چنان كه اين مطلب از آيات:" ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قراناه فاتبع قرآنه"( قيامت، 17 و18) "؛  در حقيقت، گردآوردن و خواندن آن بر(عهده) ماست. پس چون آن را برخوانديم، ( همان گونه) خواندن آن را دنبال كن" به دست مي آيد. كلمه قرائت طبق نقل راغب عبارت است از" ضميمه سازي حروف و كلمات به يكديگر؛ آن هم ضميمه سازي در حوزه ترتيل. زيرا به هر گونه ضميمه سازي، قرائت اطلاق نمي شود، بلكه تنها به ضميمه سازي حروف و كلمات به يكديگر قرائت گويند.( همو، ذيل قرأ)" قرائت" در باب افعال به معناي" تعليم قرائت" است و از همين باب است سخن خداوند متعال كه" سنقرئك فلا تنسي" ( اعلي/ 6) يعني: به زودي آيات خود را( از طريق نزول) به تو مي آموزيم؛ به طوري كه فراموش نكني. طبرسي در تفسير اين آيه نوشته است:" الاقراء اخذ القرائة علي القاري بالاستماع لتقويم الزلل و القاري التالي"( همو،10/719)؛ اقراء به مفهوم تحويل قرائت قاري است با استماع قرائت وي؛ تا خطاهاي او اصلاح شود و قاري همان تلاوت كننده است. البته اقراء در آيه :" سنقرئك..." كه فاعل آن خداوند است، ضرورتاً به معناي متداول در بين بشر نيست. به اين صورت كه رسول خدا(ص) قرآن را بخواند و خداوند غلط هاي او را تصحيح كند، بلكه مفهوم آيه به اين صورت است كه: ما چنان قدرتي به تو بدهيم كه قرآن را درست بخواني و آن را به همان صورت كه نازل شده، بدون كم و كاست و غلط و تحريف، قرائت كني (طباطبايي، 20/443).

نكته ديگر در پي بردن به واقعيت" اقراء" آن كه، همواره در كنار نزول عبارات قرآن، حقايقي از مفاهيم آن نيز بر رسول خدا(ص) نازل مي شد و اين موضوع از آيات زيرمستفاد است:" ثم ان علينا بيانه"( قيامت، 19)؛ سپس توضيح آن (نيز) بر عهده ماست و حديث" الا اني اوتيت القرآن و مثله معه" ( قاسمي، 50)؛ آگاه باشيد كه به من قرآن و حقايقي مثل آن داده شد. همچنين شواهد روايي - كه خواهد آمد - نشان مي دهد كه " اقراء" در عصر رسول خدا(ص)، به معناي تعليم لفظ و معناي قرآن به صورت توأمان بود. هر چند كه پس از رسول خدا(ص)، اين اصطلاح بيش تر در معناي آموزش الفاظ  و عبارات قرآن و تحويل قرائت قاري به منظور اصلاح قرائت وي، محدود شد.

پس از نزول قرآن كه به تدريج صورت گرفت، قرائت قرآن از دو جهت در دستور كار رسول خدا (ص) قرار گرفت. نخست آن كه حضرت، قرآن را در نمازهاي خود به ويژه عبادات شبانه قرائت مي كرد (مزمل/ 2تا4) و اين كار در تقويت روحي پيامبر(ص) و آماده سازي وي براي مواجهه با مشكلات تبليغ رسالت تأثير زيادي داشت. چنان كه عده اي از مؤمنان نيز در همين دوره به آن حضرت تأسي مي كردند( همان،20). و ديگر آن كه همزمان با علني شدن بعثت و به مصداق:" و اوحي الي هذا القرآن لانذركم به و من بلغ"( انعام، 19)؛ و اين قرآن به من وحي شده است تا به وسيله آن شما و هر كس را( كه اين پيام به او) برسد، هشدار دهم؛ رسول خدا(ص) مأمور شد تا قرآن را بر مردم تلاوت كند و از اين طريق آنان را در جريان رسالت خود قرار دهد. از قرائن تاريخي به دست مي آيد كه پيامبراسلام(ص) در اجراي اين وظيفه خود و به تناسب مخاطبان قرآن، از دو طريق به شرح زير استفاده كرده است:

 

الف) اسماع قرآن

" اسماع" در لغت به معناي شنواندن است و اين كار به همين معنا در قرآن به كار رفته است.( روم/ 52) مراد از اسماع قرآن، شنواندن آن به گوش مردم است كه معمولاً در مكه و نسبت به مشركان قريش، حاجيان و رهگذران صورت مي پذيرفت.

طبق شواهد تاريخي، در سال هاي ابتداي رسالت، رسول خدا(ص) در مسجد الحرام مي نشست و به تلاوت قرآن مي پرداخت و يا به نماز مي ايستاد و سوره هايي را قرائت مي كرد و به اين ترتيب آيات قرآن را به گوش رهگذران مي رساند. به عبارت ديگر، رسول خدا(ص) در قالب عبادات روزانه خود، رسالت تبليغي خويش را نيز دنبال مي كرد.

واضح است كه در اين موارد، آيات قرآن بدون هيچ توضيحي به گوش مردم مي رسيد و اشكالي هم در كار رسول خدا(ص) كه ابلاغ كلام وحي بود، به وجود نمي آورد. زيرا آيات و سوره هاي مكي بر محورعقايد از جمله مبدأ و معاد دور مي زد و به دليل تكرار مضامين آن در سوره ها، درك آن ها آسان بود. علاوه بر آن، مخاطبان اين آيات قوم عرب و آشنا به زبان قرآن بودند و براي فهم آن آيات و به ويژه اخطار و انذارهاي قرآن، مشكلي احساس نمي كردند. چنان كه عتبة بن ربيعه (ابن اهشام، 1/313) و وليدبن مغيره، به همين صورت در جريان انذارهاي قرآن قرار گرفتند و تحت تأثير واقع شدند.

از آن جا كه استماع قرآن به تدريج موجب جذب مردم به قرآن مي شد، مشركان تصميم گرفتند، علاوه بر خودداري از استماع قرآن ( لقمان/7)، مانع نمازخواني يا تلاوت قرآن رسول خدا(ص) شوند.

مفسران در ذيل آيه:" ارايت الذي ينهي عبدا اذا صلي" (علق/9 و10) آورده اند كه : ابوجهل در نوبتي رسول خدا(ص) را تهديد كرد كه اگر او به نماز خواندن خود نزد كعبه و مقام ابراهيم ادامه دهد، گردن پيامبر(ص) را خرد كند (طبرسي، 10/782. ابن اكثير، 4/565)؛ كه البته موفق به اين كار نشد. مشركان همچنين به مردم توصيه مي كردند كه به تلاوت قرآن گوش فرا ندهند. يا به هنگام شنيدن قرآن همهمه به پا كنند.( فصلت/ 26)

اما خداوند ضمن پشتيباني از رسول خدا، به او فرمان داد تا همچنان به نمازخواني يا تلاوت قرآن خود ادامه دهد. آيات زير در همين ارتباط نازل شده است:" كلا لا تطعه..."(علق/19) و" لا تمنن تستكثر" (مدثر، 6 و نيز ترجمه بهبودي، 583). روشن است كه اسماع قرآن كاري مؤثر به شمار مي رفت، خاصه كه نخستين سوره هاي نازل شده از لحاظ نظم و آهنگ و ايجاز و بلاغت بسيار پرجاذبه بود. لذا استماع قرآن براي مردم مكه لذت بخش بود و به تدريج آنان را به اسلام متمايل كرد. از جمله كساني كه پس از استماع آياتي از قرآن، به اسلام گرويدند، مي توان از عثمان بن مظعون، عمربن خطاب، ضماذ بن ثعلبه، جبيربن مطعم، طفيل بن عمرودوسي و عدّاس غلام عتبه (راميار، 214 تا 219) نام برد. عده ديگري هم بودند كه گرچه با استماع قرآن مسلمان نشدند، اما زبان به ستايش قرآن گشودند و آن را كلامي مافوق هر كلام ديگر توصيف كردند. از جمله مي توان به اعترافات وليدبن مغيره ( ابن هشام، 1/283) و عتبة بن ربيعه (همو، 1/313) اشاره كرد.

ابن هشام در يك گزارش تاريخي آورده است: شبي ابوسفيان و ابوجهل و اخنس، بدون اطلاع از وجود يكديگر، به كنار خانه رسول خدا(ص) آمده بودند و به استماع تلاوت آن حضرت مشغول شدند. آنان به هنگام مراجعت به يكديگر برخوردند و پس از ملامت خود، عهد كردند كه ديگر براي استماع قرآن به خانه پيامبر(ص) نزديك نشوند. اما شب بعد نيز هر كدام جدا از ديگري به كنار خانه پيامبر(ص) رفتند و به استماع قرآن پرداختند. در پايان شب و هنگام بازگشت، مجدداً به يكديگر برخوردند و زبان به ملامت خود گشودند و مجدداً عهد شب قبل را تجديد كردند. لكن، در شب بعد نيز هر كدام جدا از ديگري خود را به منزل رسول خدا(ص) رساندند و به استماع قرآن آن حضرت روي آوردند. صبحگاهان چون باز با يكديگر روبرو شدند، ضمن ملامت يكديگر، پيمان محكمي بين خود منعقد كردند كه ديگر براي استماع قرآن نزديك خانه پيامبر(ص) نشوند.(همو، 1/337)

تنها بت پرستان نبودند كه چنين تحت تأثير قرار مي گرفتند، اهل كتاب نيز در اقبال و روي آوردن به قرآن شركت داشتند. بودند كساني كه با شنيدن آيات قرآني اشك از چشمانشان سرازير مي شد( مائده/ 83، راميار،230). در اين ميان تنها كساني كه تيرگي و قساوت بر دل هايشان چيره شده بود، از آيات قرآن رويگردان بودند.

آيات زير و امثال آن، ترجمان حال معاندان غافل و مبين تأثير قرآن بر افراد سليم النفس است:" فانك لا تسمع الموتي ولا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين... ان تسمع الا من يؤمن باياتنا فهم مسلمون"( روم/ 52 و53)؛ و تو مردگان را نمي شنواني و (نيز) اين (پيام) را به كران، آن گاه كه پشت مي گردانند، نمي توان بشنواني... تو تنها كساني را مي شنواني كه به آيات ما ايمان مي آورند و خود تسليم هستند.

 

ب) اقراء قرآن

رسول خدا(ص) در مقابل مؤمنان، سياست اقراء قرآن را پيش گرفت كه به معناي تعليم همه جانبه قرآن است. ضرورت اين كار از آن جا بود كه مؤمنان پس از وارد شدن به دايره مسلماني، نيازمند آموزش احكام ديني بودند. اما آيات قرآن غالباً فاقد جزئيات احكام و مقررات ديني بود. لذا رسول خدا(ص) در كنار تعليم قرآن، گاه با توضيحات شفاهي و گاه به شكل عملي، مؤمنان را در جريان جزئيات احكام و شرايع قرار مي داد و به تدريج با تفسير بسياري از آيات قرآن آشنا مي كرد. در سال هاي ابتداي بعثت، رسول خدا(ص) در خانه ارقم بن ابي ارقم - واقع در كوه صفا- سكني گزيد. حضرت در همين مكان، نو مسلمانان را به حضور مي طلبيد و به آنان قرآن و مسائل ديني را آموزش مي داد( عسكري، 1-133) علاوه بر اين، مراكز ديگري نيز وجود داشت كه در آن مؤمنان دور از چشم مشركان به تعليم و تعلم قرآن مي پرداختند و در واقع مطالبي را كه از رسول خدا(ص) فرا مي گرفتند، به يكديگر آموزش مي دادند.

عمربن خطاب كه خود در يكي از اين مراكز حضور داشت گويد: رسول خدا(ص) گاه يك يا دو نفر از مسلمانان را به شخصي از اصحاب خود كه در فهم دين قوت و بصيرت داشتند، مي سپرد. اين عده با او زندگي مي كردند و حتي در طعام و غذا با وي شريك مي شدند. پيامبر(ص) به همين ترتيب دو نفر را به همسر خواهر من ملحق ساخت. در يكي از روزها به منزل خواهر خود رفتم. صدايي از پشت در شنيده شد كه تو كيستي؟ گفتم: پسر خطابم. در اين موقع عده اي نشسته و در حال قرائت قرآن بودند. چون صداي مرا شنيدند به خود آمدند و مخفي شدند. اما فراموش كردند كه نسخه قرآني خود را مخفي كنند و...(همو،1/133 و ابن اثير، 4/147).

مطابق اين حديث، همسر خواهرعمر يعني سعيدبن زيد، در شمار معلمان قرآن قرار داشت. اما از برخي روايات به دست مي آيد كه در آن خانه خباب بن ارت حضور داشته و او سرگرم آموزش قرآن به خواهر عمر و همسر او بوده است.( ابن هشام، 1/366).

به اين ترتيب، عده اي از اصحاب پيامبر(ص) قرآن را در مكه از رسول خدا(ص) فرا گرفتند و سپس خود به تعليم آن پرداختند. از تعداد آنان آمار دقيقي در دست نيست.(سيوطي، 1/251: في المشتهرين بالاقراء) اما از معلمان اوليه قرآن مي توان از جعفربن ابي طالب، عبدالله بن مسعود، عبدالله بن ام مكتوم، مصعب بن عمير و خباب بن ارت، سالم مولي ابي حذيفه ياد كرد.

جعفربن ابي طالب در سفر به حبشه، قرآن را در حضور نجاشي قرائت كرد و با اين كار جواز حضور و اقامت مسلمانان را در اين كشور به دست آورد.( ابن هشام، 1/361 و 362) عبدالله بن مسعود نخستين كسي است كه در مكه، قرآن را به شكل علني به گوش مشركان رساند و به همين دليل مورد تعرض آنان قرار گرفت.( ابن اثير، 3/256) عبدالله بن ام مكتوم و مصعب بن عمير، به عنوان طلايه داران هجرت مسلمانان به مدينه، به اين شهر وارد شدند و به كار تعليم قرآن و آموزش احكام به مردم مدينه پرداختند.( ابن هشام، 2/76)

طبق روايتي چون اوس و خزرج نتوانستند درباره تعيين امام جماعت به توافق برسند، مصعب امامت آنان را بر عهده گرفت(راميار،228 به نقل از ابن هشام) .

اين موضوع اولويت معلمان قرآن نسبت به ديگران در احراز مقام امامت نماز، نشان مي دهد. مصعب در مدينه به مقري شهرت يافت( ابن هشام، 2/76).

 

منابع:

1. قرآن مجيد، ترجمه محمد مهدي فولادوند. سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزش و پرورش، 1378 ه.ش.

2. ابن كثير، اسماعيل، تفسيرالقرآن العظيم. بيروت. دارالمعرفة. 1409 ه.ش. ط3.

3. ابن هشام، محمد. السيرة النبوية. به تحقيق مصطفي سقا. بيروت. دارالقلم.

4. ابن اثير، عزالدين، اسدالغابة في معرفة الصحابه. تصحيح علي بن محمد جزري. بيروت. دارالفكر. 1409 ه.ق.

5. ابن ماجه قزويني، محمد بن يزيد. السنن. به تحقيق فؤاد عبدالباقي. بيروت. دارالكتب العلميه.

6. بهبودي، محمد باقر، معاني القرآن، چاپ اسلاميه. 1372. ط2.

7. بخاري، محمدبن اسماعيل. الصحيح. تحقيق قاسم شماعي. بيروت. دارالقلم.1407ه.ق.

8. حرعاملي، محمدبن حسن. تفصيل وسائل الشيعة الي تحصيل مسائل الشريعه. تحقيق عبدالرحيم رباني شيرازي. بي تا.

9. خوشنويس، جعفر، قرآن در روايات اسلامي. دارالتحفيظ. 1361 ه.ش.

10. دارمي، عبدالله بن عبدالرحمن، السنن، نشر استانبول، 1401 ه.ق.

11. ذهبي، محمدحسين، التفسير و المسفرون، بيروت بي تا.

12.  راميار، محمد، تاريخ قرآن، اميركبير، 1362ه.ش. ط2.

13. زرقاني، عبدالعظيم، مناهل العرفان في علوم القرآن، بيروت، دارالحياء التراث العربي، بي تا.

14. سيوطي، جلال الدين، الاتقان في علوم القرآن، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، افست قم، منشورات رضي، 1363ه.ش.

15. سجستاني، ابوداود، السنن، به تحقيق محمد محيي الدين عبدالحميد، بيروت، داراحياء التراث العبري، بي تا.

16. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان لعلوم القرآن، به تحقيق سيد هاشم رسولي، بيروت، دارالمعرفة، 1408 ه.ق.

17. طباطبايي، محمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه اعلمي للمطبوعات، 1403 ه.ق.

18. عاملي، سيد جعفر مرتضي، حقايق هامة حول القرآن الكريم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1410 ه.ق.

19. عسكري، سيدمرتضي، القرآن الكريم و روايات المدرستين، شركة التوحيد للنشر، 1415 ه.ق.

20. قشيري نيشابوري، محمدبن مسلم، صحيح مسلم، به تحقيق محمد فؤاد عبدالباقي، بيروت دارالحياء التراث العربي.

21. قاسمي، جمال الدين، قواعد التحديث، بيروت، دارالكتب العلميه، 1399 ه.ق.

22. كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، به تحقيق علي اكبرغفاري، دارالكتب الاسلاميه، 1365 . ط4.

23. معارف، مجيد، پرسش و پاسخ هايي در شناخت تاريخ و علوم قرآن، كوير، 1376.

24. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار الجامعة لدراخبار الائمة اطهار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ه.ق.

25. نسايي، احمدبن شعيب، السنن، بيروت، دارالكتب العلميه، بي تا.

26. نووي، يحيي بن شرف الدينف التبيان في آداب حملة القرآنف بيروتف دارالكتاب العربي، 1417.

27. نقي پور، ولي الله، پژوهشي پيرامون تدبر در قرآن، انتشارات اسوهف 1374. ط2.

 

منبع:

مجله رشد، آموزش قرآن، ش1

دكتر مجيد معارف

دانشيار دانشكده الهيات دانشگاه تهران

 

Javad Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥

راز محبوبيت علي عليه السلام

راز محبوبيت علي عليه السلام
 

مردم دوستي علي (ع) و علي دوستي مردم، يکديگر را تصديق مي کنند و نشان مي دهند که بزرگ، کسي است که دوستدار نيکي باشد و در راه آن شهيد شود. علي (ع) همان شهيد بزرگوار است.

در ميان انسانها، خوبي هاي بسيار سراغ داريم که مورد توجه و علاقه آنها هستند، هر گاه به خير و نيکي ستمي برسد، در واقع به همه انسانها ستم شده است و هر گاه خير و نيکي مورد تعظيم قرار گيرد همه انسانها مورد تعظيم قرار گرفته اند.

اگر صفحات تاريخ را بررسي کنيد. اين حقيقت مسلم را مي يابيد که در ميان شخصيت هاي بزرگ، کمتر کسي را مي توان يافت که همانند علي بن ابي طالب (ع) مورد علاقه و محبت و تعظيم و تجليل و حمايت انسانها قرار گرفته باشد و حوادث و وقايع زندگي او، اين چنين مورد توجه قرار بگيرد.

اين محبت در دلها موج مي زند و وجدان آدمي را از انحراف حفظ مي کند و در عرصه تابش آن باطل و تبهکاري خوار مي گردد.

چنين محبتي انسان را در پناه حق قرار مي دهد و وجدان او را نگهبان و پاسداري مي کند.

حتي در اين محبت آنچنان خاصيت شگفت انگيزي است که ملوان کشتي را که از بالا و پايين دچارحادثه گشته و مسافرانش غرق شده يا در آستانه غرق شدن هستند و بادهاي مخالف از هر سو او را تهديد مي کند نجات مي دهد.

آري علي (ع) در گذرگاه تاريخ به عنوان امام حق و نيکي همانند کوهي استوار قرار گرفته به گونه اي که حوادث کوبنده و بادهاي سخت آن را متزلزل نمي کند.

آنان که با علي بن ابي طالب(ع) دشمني مي کردند خود گمراه شدند و ديگران را هم گمراه ساختند، سرانجام سربه زير خاک فرو بردند و خاموش شدند و از آنها نام و نشاني جز لعن و نفرين انسانهاي خشمگين باقي نماند.

وجدان پاک انسانها درباره آنها اين طور قضاوت کرد که از بين رفتند و ذليل شدند.

اگر گناه و زشتي و تبهکاري در پيشگاه وجدان انسان ارزش داشته باشد، آنها هم ارزشي دارند.

پسر ابوطالب شعله اي فروزان در دلها و حرارتي نيرو بخش در جانها و منطقي شفابخش درعقلهاست. او را سخني است حکيمانه و اخلاقي است بزرگوارانه، خداوند هرگز آسمان را زمين، و زمين را آسمان نمي کند! تاريخ گواه صحت اين مدعاست.

شخصيت علي (ع) از هر جهت براي مردم شگفت انگيز است. رشته محبت او از هر طرف به قلب هاي ايشان پيوند يافته است. بسيارند کساني که درباره اين گوهر يکتا سخن گفته اند و شگفتي و محبت خود را ابراز داشته اند، همه آنها در يک نقطه تلاقي مي کنند و بر سر يک موضوع اتفاق نظر دارند که علي(ع) نمونه والاي فکر و بيان است.

او شخصيتي است که به نور وجدان روشن مي شود. از همين جهت است که او سزاوار شگفتي و شايسته محبت عميق است.

در ميان مردم هستند کساني که نشان پيامبري بر سينه اسرار آميز علي (ع) مي زنند. اين مساله چندان تعجب آور نيست، زيرا يکي از بارزترين صفات علي (ع) اين است که با مردان بزرگ جهان بشري در يک نقطه تلاقي مي کند.

اين مردان بزرگ نسبت به انسانها سمت پدري دارند، اما نه پدر جسماني که به مساله زناشويي و توليد نسل مربوط مي شود. بلکه پدري آنها نمونه اي از پيوند انسان به انسان و زندگي آنان به يکديگر است.

بنابراين، پدري آنها وسيعتر وعميقتر از پدري نسبي و معمولي است. اين پدران انسانيت برتر و والاتر از آنند که در چارچوب ويژگي هاي قومي يا ملي محصور شوند. تاريخ کوشش کرده است که اين کار را انجام دهد. اما آنها از هر قيد و شرطي آزادند و تاريخ بايد در اين مورد کنار گذاشته شود.

از اين جهت است که مي بينيد علي (ع) در جهان آن روز، همچون پدري روحاني است که بسياري از مردم با همه اختلافاتي که داشتند خود را به او منسوب مي کردند. آنها پناهگاهي مي جستند که مظهر واقعي ارزشهاي انساني باشد. اين پناهگاه کسي غير از علي (ع) نبود. او پدر همه شهيدان است. فرزندان روحاني او با شهادت وي به خويشتن تسليت گفتند.

علي (ع) آن بزرگمردي است که وجدان بشري در برابر تاريکي هاي خود خواهي، از او روشني مي گيرد، همان خود خواهي هايي که زمامداران عصري علي (ع) و اکثر زمامداران تاريخ در آن سقوط کرده اند.

علي (ع) آن بزرگمردي است که وجدان ها و انديشه ها را آنچنان به حرکت در آورد که در جريان خود ديگر به کمکي احتياج پيدا نکرد و زمان و مکاني را در آن تاثيري نبود.

حق جويان و عدالت خواهان در ميان مردم پناهگاهي جز علي (ع) نداشتند.

او پدري مهربان بود که سايه بلند خود را بر سر کساني مي گسترد که احساس مي کردند بيداد گران عدالت را با ستم خود از بين مي برند وعاطفه را با سنگدلي پايمال مي کنند و نيکي را با تبهکاري نابود مي سازند و دولت و سلطنت خود را براساس گناه و ظلم بنيانگذاري کرده اند.

پيروان امام که در ظلمات تاريخ با نور هدايت او گام برمي داشتند چنان دلهايشان از محبت او مالامال بود که زبان و قلم از شرح آن ناتوان است. جانبازي آنان در اين راه به گونه اي است که در تاريخ نمونه آن را نتوان يافت.

"جرج جرداق"

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۷

 

 

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۷

 

 

 

قبول وصاياى رسول خدا

 

 

قالَ صلّى اللّه عليه و آله :عَجِبْتُ لِمَنْ يَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ مَخافَةَ

الدّاءِ، كَيْفَ لايَحْتمى مِنَ الذُّنُوبِ،مَخافَةَ النّارِ.

 

ترجمه :

فرمود: تعجّب دارم از كسانى كه

نسبت به خورد و خوراك خوداهميّت مى دهند تا مبادا مريض

شوند وليكن اهميّتى نسبت به گناهان

نمى دهند و باكى از آتش سوزان

جهنم ندارند.

- بحارالا نوار: ج 70، ص347، ح 34.

 

حضرت باقر العلوم عليه السلام

حكايت فرمايد:در آخرين روزهاى عمر پر بركت

پيامبر گرامى اسلام صلّى اللّه عليه

و آله ، در همان بيمارى و ناراحتى

كه در اثر زهر وارد شده بود ومنجر به شهادت حضرتش گشت ،امام علىّ عليه السلام كنار بستر

رسول خدا حضور داشت و سرمبارك آن حضرت را بر زانوان

خود نهاده بود.و مهاجرين و انصار در منزل آن

حضرت حضور داشتند و برخى ازايشان اطراف بستر آن بزرگوارحلقه زده بودند كه ناگهان چشم هاى

نازنين خويش را گشود و خطاب به

جانشين خود اميرالمؤ منين علىّ

عليه السلام كرد و فرمود: برادرم !آيا وصيّت مرا مى پذيرى ؟و وعده ها و توصيه هاى مرا انجام

مى دهى ؟اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام درپاسخ ، اظهار داشت : بلى ، يارسول اللّه ! و شروع به گريستن

كرد به طورى كه از شدّت گريه وغم و اندوه نزديك بود بيهوش گردد.پس از آن رسول اللّه صلّى اللّه

عليه و آله به بلال فرمود: اى بلال! شمشير و كلاه خود و زره و اسب

و شتر و پارچه اى كه در هنگام

عبادت بر شكم خود مى بستم بياور.پس بلال حبشى دستور حضرت را

اطاعت كرد و آن وسايل را به

حضور ايشان آورد، رسول خداصلّى اللّه عليه و آله خطاب به

اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود:يا علىّ! اين وسايل و اسباب ،مختصّ تو است ، آن ها را بردار وبه خانه ات بِبَر، كه پس از من برتو مضايقه نكنند.لذا اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام

آن وسايل را برداشت ؛ و درحضور حاضران بر چشم و سرخود ماليد و سپس آن ها را به خانه

خود برد.(68)

 

 

 

چگونگى وفات پيامبر صلّى اللّهعليه و آله

 

محدّثين و موّرخين به نقل از

حضرت باقر العلوم عليه السلام

حكايت كرده اند:هنگامى كه بيمارى رسول خدا صلّى

اللّه عليه و آله شدّت يافت ،شخصى اجازه ورود بر آن حضرت

را خواست ؛ و امام علىّ عليه

السلام از منزل رسول اللّه صلّى

اللّه عليه و آله بيرون آمد و به آن

شخص فرمود: چه حاجتى دارى ؟آن شخص عرض كرد: مى خواهم

به حضور رسول خدا وارد شوم .امام علىّ عليه السلام اظهار نمود:

چون حضرت سخت بيمار مى باشد،اكنون نمى توانى به حضور

حضرتش برسى ، خواسته ات را به

من بگو؟آن شخص عرض كرد: چاره اىنيست مگر آن كه بر ايشان واردشوم ، علىّ عليه السلام به درون

منزل مراجعت نمود و از پيغمبرخدا صلّى اللّه عليه و آله براىورود آن شخص ، اجازه خواست

وحضرت رسول اجازه فرمود.هنگامى كه آن شخص وارد منزل

گرديد و كنار بستر حضرت نشست

اظهار داشت : اى پيامبر خدا! من

ماءمور الهى براى شما هستم .پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله

فرمود: از كدام دسته اى ؟آن شخص پاسخ داد: من ملك الموت

مى باشم ، خداوند تو را مخيّرساخته است بين اين كه ملاقات خداو مرگ را بپذيرى و يا آن كه در

دنيا باقى بمانى .حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: مرا مهلت بده تا جبرئيل

نازل گردد و با او مشورت نمايم ؛چون جبرئيل نازل شد، عرض كرد:اى محمّد! آخرت براى تو بهتر

خواهد بود.و لذا حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله ملاقات با خدا و ترك

دنيا را برگزيد.جبرئيل از عزرائيل تقاضا نمود:عجله نكن و اندكى صبر نما تا من

به سوى پروردگارم بروم ومراجعت نمايم .عزرائيل اظهار داشت : خير، اجازه

ندارم و در همان لحظه روح مقدّس

آن حضرت به ملكوت اءعلى پروازنمود.(69)

 

 

 

كمك دهنده هاى نورانى

 

آخرين سفير و رسول الهى ،حضرت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه

عليه و آله ، در آخرين روزهاىعمر پر بركت خود، خليفه اش

اميرالمؤ منين علىّ بن ابى طالب

عليه السلام را كنار بستر خويش

خواند و پس از توصيه هائى

پيرامون مسائل مهمّ در امور مختلف

، فرمود: يا علىّ! تنها كسى كه مراغسل مى دهد تو هستى .حضرت علىّ بن ابى طالب عليه

السلام اظهار داشت : فدايت گردم !آيا من به تنهائى توان غسل دادن

جسد مطهّر شما را دارم ؟رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله

فرمود: جبرئيل عليه السلام مرا به

اين موضوع دستور داد و او هم ازخداوند متعال چنين دستورى راگرفته بود.حضرت علىّ عليه السلام اظهار

داشت : يا رسول اللّه ! چنانچه به

تنهائى توان غسل شما را نداشتم ،آيا مجاز هستم كه از شخص ديگرى

كمك بگيرم ؟در اين موقع جبرئيل عليه السلام به

پيامبر خاتم خطاب كرد: اى محمّد!به علىّ بفرما: كه خدايت تو راسلام مى رساند و دستور مى دهد:خودت بايد پسر عمويت رسول خدارا غسل دهى .و اين سنّت الهى است كه پيغمبر رافقط خليفه او غسل مى دهد.پس از آن پيغمبر خدا صلّى اللّه

عليه و آله فرمود: اى علىّ! توجّه

داشته باش كه تو تنها نخواهى بود؛زيرا كمك دهندگانى از طرف

خداوند رحمان خواهند آمد تا تو رادر غسل من يارى نمايند و آن هابهترين يار و ياور مى باشند.

حضرت علىّ عليه السلام سؤ ال

نمود: يا رسول اللّه ! فدايت گردم !آن نيروهائى كه مرا در اين امركمك مى نمايند، چه كسانى هستند؟

پاسخ داد: جبرئيل ، ميكائيل ،اسرافيل ، ملك الموت ، اسماعيلِ

ماءمور بر آسمان دنيا، ايشان درغسل من ، تو را كمك خواهند نمود.پس در اين هنگام ، حضرت علىّ

عليه السلام جهت تواضع در پيشگاه

مقدّس الهى ، سر به سجده نهاد وعرضه داشت :((الحمد للّه الّذى جعل لى اءعوانا وإ خوانا، هم امناء اللّه تعالى ))

يعنى ، شكر و سپاس خداوندى راكه براى من در غسل پيامبرش

يارانى مى فرستد كه اءمينان عرش

اويند.(70)

 

 

 

رثاء در رحلت رسول گرامى اسلام

صلّى اللّه عليه وآله وسلّم

 

اى دل بيا كه موسم آه و فغان رسيد

يعنى عزاى خاتم پيغمبران رسيد

اسلام ، خوار و عزّت ايمان به باد

رفت

از اين مصيبتى كه به اسلاميان

رسيد

عالَم به چشم مادر گيتى چو شام شد

چون روز رحلت پدر اُمّتان رسيد

دودى ز آه مردم يثرب بلند شد

بر صورت منوّر كرّوبيان رسيد

ز افلاكيان گذشته مگر گرد اين

ملال

بر دامن جلال خداى جهان رسيد

واحسرتا كه حضرت زهرا يتيم شد

از ماتم پدر به لبش نيمه جان

رسيد(71)

يا رحمةً للعالمين

دل ها براى تو غمين

بستى تو چشم از ما سوى

گوئى كه نازل شد بلا

بقيّة اللّه ، آجرك اللّه

رفتى و امّت شد يتيم

زهراء ز ماتم دل دو نيم

بودى تو در رنج و الم

تا دين نگردد بيش و كم

بقيّة اللّه ، آجرك اللّه

حقِّ ممثَّلْ مرتضى

خانه نشين شد از جفا

ببين علىّ تنها شده

هم راز او زهرا شده

بقيّة اللّه ، آجرك اللّه

كرده سكوتى جانگداز

در آن زمانِ فتنه ساز

جز اين علىّ راهى نداشت

جز فاطمه يارى نداشت

بقيّة اللّه ، آجرك اللّه

بشكسته سنگرِ علىّ

پهلوى همسر علىّ

صبرى نما يا مصطفى

بينى ، حسين و كربلا

بقيّة اللّه ، آجرك اللّه (72)

 

 

پنج درس آموزنده و ارزنده

1 - روزى حضرت رسول صلّى

اللّه عليه و آله در جمع عدّه اى ازاصحاب خود فرمود:خداوند متعال ، هفت هزار سال پيش

از آن كه دنيا را بيافريند، من وعلىّ

و فاطمه و حسن و حسين عليهم

السّلام -، را آفريده است .يكى از اصحاب به نام معاذ بن جبل

سؤ ال كرد: در اين مدّت زمان

طولانى كجا و در چه حالى بوديد؟حضرت فرمود: در پيشگاه عرش

الهى ، مشغول تسبيح و حمد وثناىخداوند سبحان بوديم .(73)

 

2 روزى حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله بر گروهى از انصار كه

در يكى از خانه هايشان اجتماع

كرده بودند، وارد شد و پس از سلام

بر آن ها، فرمود:در چه حالتى هستيد؟پاسخ دادند: مؤ من هستيم ، حضرت

فرمود: آيا بر ادّعاى خود دليل وبرهانى هم داريد؟گفتند: بلى ، در حال رفاه و نعمت ،شكر و سپاس خدا گوئيم و در حال

سختى و مصيبت ، صبور و شكيباهستيم ، و به آنچه از طرف خداوندبه ما مى رسد، راضى و خوشنود

مى باشيم .حضرت فرمود: بلى ، شما درست

گفتيد، ثابت قدم باشيد.(74)

 

3 امام علىّ صلوات اللّه عليه

حكايت فرمايد:هنگامى كه جنازه برادرم حمزه راآوردند، حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله به همسران خود دستورداد كه براى خانواده اش طعام تهيّه

كنند و براى ايشان بفرستند؛ چون

آن ها مصيبت ديده اند و حوصله

تهيّه غذا را ندارند.همچنين دستور فرمود: در همين

غذائى كه براى صاحبان عزا مىفرستيد؛ شما نيز با آنان ، هم غذاشويد.(75)

 

4 امام محمّد باقر عليه السلام

فرمود:روزى عمّار ياسر نزد حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله حاضرشد و عرض كرد: يا رسول اللّه !من شب گذشته ، جُنب شدم و چون

آب براى غسل نداشتم ، لباس هاىخود را در آوردم و سپس روى خاك

ها افتادم و در خاك ها غلتيدم تاتمام بدنم خاك مال شود.حضرت تبسمّى نمود واظهار داشت

: اين كار صحيح نبود و سپس كف

دست هاى خود را بر زمين زد وكف دست راست خود را بر پشت

دست چپ و نيز دست چپ را برپشت دست راست كشيد.و بعد از آن با دو كف دست برپيشانى خود مسح نمود و افزود: اين

چنين تيمّم كنيد كه خداوند دستورداده است .(76)

 

5 عبداللّه بن عبّاس حكايت كند:روزى عدّه اى از فقراء و مساكين

نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آمدند و اظهار داشتند: يا رسول

اللّه ! ثروتمندان ، همانند ما نماز وروزه انجام مى دهند و نيز چون

ثروت دارند صدقه مى دهند و انفاق

مى كنند؛ ولى ما محروم هستيم وتوان انجام اين خيرات را نداريم .حضرت رسول فرمود: هنگامى كه

سلام نماز را گفتيد، 33 مرتبه

بگوئيد: سبحان اللّه ، و 33 مرتبه

الحمد للّه ، و 34 مرتبه اللّه اكبر،وبعد از آن 30 مرتبه لااله الاّ اللّه

بگوئيد تا تمامى آنچه را كه

ثروتمندان انجام مى دهند، شما هم

ثواب آن را دريابيد.(77)

 

 

 

 

 

 

1- بحارالا نوار: ج 28، ص 29، س13 و ج 36، ص 336، س 11، باتفاوت .

2- مصدر قبل : ج 10، ص 432،س 9 و ج 28، ص 368، س 12.

3- مصدر قبل : ج 38، ص 36، ح10.

4- مصدر قبل : ج 25، ص 19، س1.

5- إ كمال الدين صدوق : ص 234

240، در اين باب احاديث معتددىاست .

6- نورالثقلين : ج 1، ص 507، ح360.

7- بعضى از مآخذ و كتاب هائى كه

مورد استافاده قرار گرفته است ،در آخرين قسمت جلد دوّم همين

مجموعه گرانمايه موجود مى باشد.

8-فضائل شاذان بن جبرئيل قمّى :ص 18، س 11.

9- خصال شيخ صدوق : ج 2، ص600، ح 3

10- وسائل الشّيعه : ج 4، ص 302

11- بحارالا نوار: ج 17، ص 301،ح 13.

12- مطابق با دهم فروردين ، سال

دهم شمسى .

13- امام صادق عليه السلام فرمود:...به وسيله آن دو زن حفصه وعايشه مسموم و مقتول گرديد؛تفسير عياشى : ج 1، ص 200، ح152، البرهان : ج 1، ص 320،نورالثقلين : ج 1، ص ‍ 401، ح390، بحارالا نوار: ج 28، ص 20،ح 28.

14- مطابق با هفدهم خرداد، سالدهم شمسى .

15- بر خلاف مشهور، عدّه اى ازبزرگان بر اين عقيده اند: حضرت

خديجه سلام اللّه عليها، عذراءباكره بوده است .و در اين رابطه ، كتابهائى مانند:هداية الكبرى حضينى : ص 40، س16 و

بحار الا نوار: ج 22، ص 8

ملاحظه و دقّت گردد.

16- تاريخ ولادت و شهادت و ديگرحالات حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله ، برگرفته شده است از:اصول كافى : ج 1، بحار الا نوار:ج 15 22، اعيان الشّيعة : ج 1،تهذيب الاحكام : ج 6، كشف الغمّة :ج 1، ينابيع المودّة ، مناقب ابنشهرآشوب : ج 1، تذكرة الخوّاص ،الفصول المهمّة ، مجموعه نفيسه ، إعلام الورى طبرسى : ج 1، تاريخاهل البيت ، الهداية الكبرى ،جمال اسبوع ، إ ثبات الوصيّة مسعودى و... .

17-از شاعر محترم : آقاى علىّ

مردانى .

18-از شاعر محترم : آقاى ذاكر.

19- اكمال الدّين صدوق : ص 196،ح 39 ، بحارالا نوار: ج 15، ص329، ح 15، حلية الا برار: ج 1،ص 36، ح 1.

20- بحارالا نوار: ج 17، ص 363،به نقل از خرايج راوندى .

21- فضائل شاذان بن جبرئيل قمّى: ص 48، ح 66، بحارالا نوار: 15،ص 382،س 7.

22- خصال شيخ صدوق : ص 490،ح 69، أ مالى صدوق : ص 197، ح5، حلية الا برار: ج 1، ص 200،بحارالا نوار: ج 16، ص 214.

23- اين مطلب نياز به وقت بيشترو توضيح كاملترى دارد كه بايستىبه كتابهاى مربوطه ارجاع شودچون كتابهاى مختلفى در اين باب به

رشته تحرير درآمده است .و ضمنا پاورقى در قسمت حالات

حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، ص 20 پاورقى 3، پيرامون

حضرت خديجه ملاحظه شود.

24- شرح آن در صفحه 21 گذشت.

25- وسائل الشّيعة : ج 20، ص244 245، فروع كافى : ج 5، ص390، ح 5، خصال صدوق : ج 2،ص 419، ح 13.

26- بحار الا نوار: ج 16، ص 91،ح 26.

27- مستدرك الوسائل : ج 2، ص404، ح 5 و 6.

28- محاسن برقى : ص 313، ح31.

29- بحار الا نوار: ج 18، ص194، ح 30 و ص 184، ح 14.

30- بحار الا نوار: ج 92، ص 342

1 به نقل از امالى شيخ مفيد: ج 1،ص 63.

31- بحار الا نوار: ج 22، ص 461

به نقل از خصال مرحوم صدوق .

32- فضائل شاذان بن جبرئيل قمّى: ص 75، س 10، بحار: ج 30، ص343، ح 163.

33- بحار الا نوار: ج 16، ص281، ح 126.

34- بحارالا نوار: ج 16، ص 282،ح 129.

35- بحارالا نوار: ج 26، ص 26،ح 27 به نقل از اختصاص و بصائرالدّرجات .

36- تفسير البرهان : ج 2، ص194، ح 1.

37- بحارالا نوار: ج 22، ص 83،ح 32.

38- فروع كافى : ج 5، ص 496، ح5.

39- بحار الا نوار: ج 22، ص288، ح 58 به نقل از امالى صدوق.

40- امالى شيخ صدوق : ص 324،ح 10، مستدرك الوسائل : ج 2، ص153، ح 26.

41- ارشاد القلوب ديلمى : ص161.

42- كتاب اصول ستّة عشر، قسمت

نوادر علىّ بن اءسباط: ص 128،س 14، عمده ابن بطريق حلّى : ص534، ح 661.

43- بحارالا نوار: ج 16، ص 264،ح 61 به نقل از اصول كافى : ج 2،ص 102.

44- بحارالا نوار ج 17، ص 398،اءمالى شيخ طوسى : ج 2، ص 68

.

45- از روايات استفاده مى شود براين كه آن شخص ، عثمان بن

مظعون بوده است .

46- مستدرك الوسائل : ج 2، ص393، ح 20 و ديگر احاديث دنبالهاش .

47- مستدرك الوسائل : ج 2، ص459، ح 1.

48- فروع كافى : ج 4، ص 188، ح1.

49- مستدرك الوسائل : ج 2، ص ،

57 ح 22، بحارالا نوار: ج 81، ص188، ح 45.

50- مستدرك الوسائل : ج 2، ص56، ح 19 بحار الا نوار: ج 81،ص 210، ح 25.

51- وسائل الشيعه : ج 12، ص142 145.

52- بحار الا نوار: ج 16، ص236، به نقل از مكارم الا خلاق .

53- سوره ممتحنه : آيه 12.

54-ادامه آيه قبل است .

55- بحار الا نوار: ج 21، ص113، ح 6، به نقل از تفسير قمّى .

56- بحار الا نوار: ج 19، ص105، به نقل از إ علام الورى .

57- مستدرك الوسائل : ج 16، ص302، ح 18.

58- احقاق الحقّ: ج 25، ص 429.

59- هر ذراع از آرنج تا سرانگشتان دست مى باشد كه حدود نيممتر خواهد بود.

60- بحار الا نوار: ج 18، ص 24،و ص 32، ح 27.

61- خرايج راوندى : ج 2، ص856 858، ح 72، بصائر الدّرجات: ص 121، ح 13.

62- بحارالا نوار: ج 18، ص 21،به نقل از فروع كافى : ج 2، ص

162، مستدرك الوسائل : ج 7 ص175ح 7.

63- مستدرك الوسائل ج 14، ص82، ح 2.

64- وسائل الشّيعه : ج 15، ص310، ح 3.

65- بحار الا نوار: ج 27، ص

128، ح 129.

66- بحارالا نوار: ج 21، ص 5 6.

67- تفسير عيّاشى : ج 1، ص200، ح 152، نور الثّقلين : ج 1،ص 401، تفسير برهان : ج 1، ص320، بحارالا نوار: ج 28، ص 20،ح 28.

68- احقاق الحقّ: ج 4، ص 90.

69- كشف الغمّة : ج 1، ص 18،بحار الا نوار: ج 22، ص 533.

70- مستدرك الوسائل : ج 2، ص5198.

71- اشعار از شاعر محترم آقاىذاكر.

72- اشعار از شاعر محترم : آقاىمحسن رشيد.

73- علل الشّرايع : ص 139، مدينةالمعاجز: ج 3، ص 229، ح 9.

74- مستدرك الوسائل : ج 2، ص421، ح 10، دعائم الاسلام : ج 1،ص 223.

75- دعائم الاسلام : ج 1، ص 239،مستدرك الوسائل : ج 2، ص 380.

76- مستدرك الوسائل : ج 2، ص536، ح 2 و 3.

77- مستدرك الوسائل : ج 5، ص39، ح 5، جامع الا خبار: ص 63.

 

 

 

http://www.ghadeer.org/site/qasas/lib/mostafa/fehrest.HTM

 

سايت غدير

 

 

 

 

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۶

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۶

 

 

 

توبه نَبيره شيطان و ارتباط با انبياء

 

 

قالَ صلّى اللّه عليه و آله : مَنْ

اءنْظَرَ مُعْسِرا، كانَ لَهُ بِكُلِّ يَوْمٍ

صَدَقَةٌ.

 

ترجمه :

فرمود: هر كس بدهكار ناتوانى رامهلت دهد براى هر روزش ثواب

صدقه در راه خدا ميباشد.

- اءعيان الشّيعة : ج 1، ص305، بحارالا نوار: ج 100، ص151، ح 17.

 

حضرت صادق آل محمّد صلوات

اللّه عليهم حكايت فرمايد:روزى پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه

و آله در بين كوه هاى مكّه قدم مىزد، چشمش افتاد به مردى بلندقامت ، به او فرمود: تو از جنّيان

هستى ، اينجا چه مى كنى ؟گفت : من هام فرزند هيثم فرزندقيس فرزند ابليس هستم .حضرت فرمود: بين تو و ابليس دوپدر فاصله است ؟گفت : آرى ؛ فرمود: چند سال عمر

كرده اى ؟پاسخ داد: به مقدار عمر دنيا، آن

روزى كه قابيل ، هابيل را كشت ،

من نوجوان بودم و مى شنيدم كه آن

دو چه مى گويند؛ و كار من اين بودكه بين افراد تفرقه و دشمنى ايجادمى كردم ، و بر بام خانه ها و سر

ديوارها مى رفتم و شور و شيون به

راه مى انداختم ، و سعى داشتم كه

افراد صله رحم نكنند، نيز خوراك وطعام انسان ها را فاسد مى گرداندم

.

حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: كارهاى بسيار زشت وخطرناكى را انجام داده اى .هام گفت : مدّتها است توبه كرده ام

و توسّط حضرت نوح عليه السلام

هدايت گشتم و سوار كشتى او شدم، من همراه حضرت هود عليه

السلام ، در مسجد هنگام عبادت باديگر مؤ منين حضور داشتم ، و باحضرت إ لياس عليه السلام در

جريان ريگ هاى بيابان بودم ؛ و آن

هنگامى كه خواستند حضرت ابراهيم

عليه السلام را در آتش بيندازندحضور داشتم ؛ و چون خواستندحضرت يوسف عليه السلام را به

چاه افكنند كنارش بودم ، او را دربغل گرفته و آهسته در چاه نهادم ،هچنين در زندان ، مونس و همدم او

بودم .و نيز مدّتى با حضرت موسى عليه

السلام بودم و مقدارى از تورات رابه من تعليم نمود و فرمود: چنانچه

حضرت عيسى را ملاقات كردى ،سلام مرا به او برسان ، و حضرت

عيسى عليه السلام مقدارى ازانجيل را به من تعليم داد و سپس

فرمود: سلام مرا به حضرت محمّدصلّى اللّه عليه و آله برسان .پس يا رسول اللّه ! سلام حضرت

عيسى بر تو باد.رسول خدا صلوات اللّه عليه

فرمود: سلام خدا بر او باد و نيزسلام بر تو كه سلام رسان هستى ،اى هام ! چنانچه خواسته اى دارى ،

بگو؟هام گفت : آرزوى من آن است كه

خداوند تو را براى هدايت و نجات

امّت نگه دارد و اين كه امّت ،صادقانه مطيع وصىّ و خليفه ات

باشند، چون كه امّت هاى گذشته به

جهت مخالفت و دشمنى با اوصياى

پيغمبرانشان هلاك شدند و تقاضاى

ديگر من آن است كه مقدارى ازقرآن را به من بياموزى تا در نمازبخوانم .حضرت رسول به امام علىّ

عليهماالسّلام فرمود: يا علىّ! هام

راتعليم ده و با او مدارا كن .

هام اظهار داشت : يا رسول اللّه !اين شخص كيست ؟ تا همدم او

باشم ، چون جنّيان فقط تابع پيغمبر

و يا خليفه او هستند.حضرت فرمود: اى هام ! خليفه

ديگر انبياء چه كسانى بودند؟گفت : خليفه آدم فرزندش شيث بود،خليفه نوح سام ، خليفه هود يوحنّا

پسر عموى هود بود و خليفه ابراهيم

اسماعيل ، خليفه اسماعيل اسحاق ،خليفه موسى يوشع ، خليفه عيسى

شمعون ، و اين ها خليفه پيغمبران

خود گشتند، چون زاهدترين افرادنسبت به دنيا و راغب ترين آن ها

در آخرت بودند.پيامبر خدا فرمود: در كتاب هاى

آسمانى چه كسى خليفه من معرّفى

شده است ؟ گفت : در تورات ،شخصى به نام ((ايلْيا)) ذكر شده ؛پس حضرت فرمود: اين شخص ،

همان ((ايليا)) است ؛ و يكى از نام

هاى ديگر او، حيدر است .سپس هام بر حضرت علىّ عليهالسلام سلام كرد.

پس از آن حضرت علىّ عليه السلام

بعضى از سوره هاى قرآن را به

هام نبيره شيطان تعليم نمود.(61)

 

 

 

 

صدقه واَفعى همراه يهودى

 

حضرت ابا عبداللّه ، امام جعفر

صادق صلوات اللّه و سلامه عليه

حكايت فرمايد:روزى پيامبر عالى قدر اسلام ،حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، در جمع اصحاب و ياران خود

نشسته بود، كه يك نفر يهودى ازنزديكى حضرت و اصحابش عبورمى كرد، خطاب به رسول خدا كردو گفت : سام عليك .رسول خدا، در پاسخ به آن يهودى

اظهار نمود: و عليك .بعضى از اصحاب گفتند: يارسول

اللّه ! يهودى آرزوى مرگ براى شماكرد و گفت : سام عليك ، يعنى ؛مرگ بر تو باد.

حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله فرمود: من نيز همانند او جوابش

را پاسخ دادم ؛ و سپس افزود: اين

مرد يهودى امروز به وسيله مارسياهى افعى كشته خواهد شد.و چون عصر همان روز فرا رسيد،

يهودى در حالى كه مقدارى هيزم باطناب بسته بود و آن ها را جهت

فروش بر پشت خود حمل كرده بوداز بيابان بازگشت ، پيغمبر اسلام

صلّى اللّه عليه و آله نيز در همان

محلّ با عدّه اى از همان افرادنشسته بود كه چشمشان بر آن

يهودى افتاد، حضرت به او فرمود:بار هيزم را زمين بگذار، همين كه

هيزم ها را زمين نهاد وطناب راباز كرد، مار بزرگى را در بين

هيزم ها بى حال وبى حسّ مشاهده

كرد.حضرت به او خطاب كرد و فرمود:امروز چه كار خيرى كرده اى ؟گفت : كارى نكرده ام ، مگر آن كه

دو عدد نان همراه خود داشتم يكى

از آنها را خوردم و ديگرى را به

فقيرى صدقه دادم .حضرت رسول فرمود: خداوندمتعال ، بلا را به وسيله آن صدقه

از تو برطرف كرد و پس از آن

اظهار داشت : صدقه انواع بلاها رااز انسان برطرف مى گرداند.سپس يهودى اسلام را پذيرفت وشهادتين را بر زبان خود جارى

نمود؛ ومسلمان شد(62).

 

 

 

مسابقه و كُشتى با چوپان

 

حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله مدّتى پس از آن كه به رسالت ونبوّت مبعوث شد، روزى از شهر

مكّه به سوى ابطح خارج گشت ، دربين راه چوپانى بيابان نشين را ديدكه مشغول چرانيدن گوسفندان خود

مى باشد.و اين چوپان در بين افراد آن منطقه

از جهت زور و نيروى جسمى

مشهور بود، همين كه آن حضرت

نزديك او رسيد، چوپان عرضه

داشت : آيا حاضرى با من كشتى

بگيرى و زور آزمائى كنيم ؟حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله اظهار نمود: تو قدرت وتوان

مسابقه با مرا ندارى ، چوپان اظهارداشت : قول مى دهم اگر من برنده

نشدم يك گوسفند براى تو باشد.حضرت پذيرفت و چون با يكديگركشتى گرفتند پيامبر خدا صلوات

اللّه عليه ، چوپان را بر زمين زد ودر مسابقه كشتى برنده گرديد،چوپان از جاى خود برخاست و گفت

: آيا حاضر هستى يك بار ديگر باهم كشتى بگيريم ؟حضرت فرمود: مطمئن باش كه تو

برنده نمى شوى .چوپان با غرور تمام گفت : اگر تو

برنده شدى ، يك گوسفند ديگر ازگوسفندان من براى تو باشد.پس يك بار ديگر آن دو نفر مشغول

كشتى گرفتن شدند؛ و چوپان تمام

نيرو و توان خود را به كار گرفت

ولى در مقابل آن حضرت نتوانست

هيچ كارى انجام دهد ورسول خداصلّى اللّه عليه و آله دوباره او رابر زمين انداخت .هنگامى كه از جاى خود برخاستند،چوپان عرضه داشت : يا رسول

اللّه ! تا كنون كسى نتوانسته بود درمقابل قدرت من دوام بياورد مگرتو، پس حقّ با تو است ، اكنون

اسلام خويش را بر من اعلان نما.و چوپان ، قهرمانِ شكست خورده ،مسلمان شد حضرت دو گوسفند خود

را به او بخشيد و رفت .(63)

 

 

 

هيزم ها و مقدار گناهان

محدّثين و موّرخين به نقل از امام

جعفر صادق عليه السلام حكايت

كرده اند:روزى حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله به همراه عدّه اى ازاصحاب خود به بيابان كويرى بدون

گياه و درخت رهسپار شدند.هنگامى كه به آن جا رسيدند، رسول

خدا به همراهان خود دستور داد هركدام مقدارى هيزم بياوريد.

اصحاب گفتند: يا رسول اللّه ! دراين بيابان كوير كه چوب و هيزم

پيدا نمى شود.حضرت فرمود: هر يك از شما به

هر مقدار كه مى تواند بايد هيزم

بياورد.امام صادق عليه السلام افزود:اصحاب حضرت رسول همه پراكنده

شدند، بعد از گذشت ساعتى ، هريك مقدارى هيزم پيدا كرده ، آوردندو در حضور حضرت ختمى مرتبت

روى هم ريختند؛ و در نتيجه مقداربسيار زيادى هيزم روى هم انباشته

گرديد.حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله نگاهى نمود و اظهار داشت :بدانيد كه گناهان نيز به همين شكل

زياد و روى هم انباشته مى گردد،سپس آن حضرت به عنوان موعظه

و نصيحت ، خطاب به حاضرين

نمود و فرمود:مواظب حركات خويش باشيد و حتّى

از گناهان كوچك نيز خود رابرهانيد، (چون ذرّه ، ذرّه جمع گردد

و انسان را روسياه مى گرداند).و سپس افزود: بدانيد كه تمام

حركات شما چه كوچك و چه بزرگ

مورد توجّه خداوند متعال است وهمه آن ها در نامه اعمال ثبت مىگردد، همان طورى كه خداوند درقرآن حكيم فرموده است : ما تمامى

اعمال و كارهاى شما را محاسبه

خواهيم كرد.(64)

 

 

 

عبادت همراه با ولايت

 

سلمان فارسى حكايت مى نمايد:روزى در حضور رسول خدا صلّىاللّه عليه و آله نشسته بوديم كه

ناگاه شخصى بيابان نشين از طايفه

بنى عامر وارد شد؛ و پس از سلام

اظهار داشت : يا رسول اللّه !ماءمورى از سوى حضرتعالى آمد وما را به اسلام و نماز، روزه وجهاد در راه خدا دعوت كرد و چون

ديديم كارهاى خوب وپسنديده اى

است پذيرفتيم .سپس آن مأ مور، ما را از زنا،دزدى ، غيبت ، تهمت و ديگركارهاى زشت نهى كرد و ما نيز

اجتناب كرديم .پس از آن گفت : واجب است كه

دوستدار دامادت - و پسر عمويت

علىّ بن ابى طالب باشيم ، علّت آن

چيست ؟آيا آن هم عبادت است ؟!رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،فرمود : به پنج علّت واجب است

دوستدار و تابع او باشيد:اوّل آن كه بعد از جنگ بدر نشسته

بودم كه جبرئيل امين نازل شد واظهار داشت : خداوند، سلام مىرساند و مى فرمايد: كسى را دوست

ندارم ، مگر آن كه دوستدار علىّ

باشد و كسى را دشمن ندارم مگرآن كه دشمن او باشد.دوّم آن كه در جنگ اُحد بعد از دفن

عمويم حمزه نشسته بودم كه جبرئيل

آمد و گفت : خداوند مى فرمايد:نماز را جز بر بيماران ؛ وروزه راجز بر بيماران مريض و مسافران ؛

و حجّ را جز بر فقراء ومستمندان ،و زكات را جز بر تهى دستان

واجب كردم .وليكن دوستى علىّ بن ابى طالب رابر تمامى افراد مكلّف ، در هر حالى

كه باشند، واجب نموده ام .سوّم آن كه خداوند متعال براى هرچيزى سيّد و سرورى قرار داد،مانند آن كه قرآن را سرور تمامىكتاب هاى آسمانى ؛ و جبرئيل راسرور ملائك ؛ و مرا سرور تمامى

پيامبران ؛ و علىّ را سرور همه

اوصياء قرار داد، پس دوستى من ودوستى علىّ، سرور تمامى عبادات

و طاعات خواهد بود.چهارم آن كه خداوند محبّت علىّ رادر قلب مؤ منين مستقرّ نموده است

.

پنجم آن كه جبرئيل خبر داد كه روزقيامت ، جايگاه من و علىّ كنارعرش الهى خواهد بود.(65)

 

 

 

 

خيانت يك زن

 

پس از آن كه قضيّه جنگ خيبر پايان

يافت و اموال خيبر به عنوان

غنيمت ، طبق دستور پيغمبر اسلام

صلّى اللّه عليه و آله بين مسلمين

تقسيم گرديد، يك زن يهودى به نام

زينب دختر حارث كه دختر برادرمَرْحَب باشد برّه اى كباب شده رابه عنوان هديه تقديم آن حضرت و

همراهانش كرد.زن يهودى پيش از آن كه برّه راتحويل دهد از اصحاب سؤ ال كردكه پيغمبر خدا كجاى گوسفند را

بهتر دوست دارد؟اصحاب در جواب آن زن ، اظهار

داشتند: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه

و آله ، دست آن را بهتر از ديگراعضايش دوست دارد.پس آن زن يهودى تمامى برّه راآغشته به زهر نمود، مخصوصادست آن را بيشتر به زهر آلوده

كرد و جلوى حضرت و يارانش

نهاد.حضرت مقدارى از دست برّه راتناول نمود و سپس به اصحاب خودفرمود: از خوردن آن دست بكشيد،

زيرا كه گوشت اين برّه مسموم

است .پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله آن زن يهودى را احضاركرد و به او فرمود: چرا چنين

كردى ؟او در جواب گفت : براى آن كه من

با خود گفتم : اگر اين شخص

پيغمبر باشد به او آسيبى نمى رسدوگرنه از شرّ او راحت مى شويم .و چون حضرت سخنان او را شنيد،

او را بخشيد،. ولى پس از آن

جريان ، حضرت به طور مكرّر مىفرمود: غذاى خيبر مرا هلاك ؛ ودرونم را متلاشى كرده است .(66)

روايات در چگونگى شهادت ومسموم شدن آن حضرت متفاوت

است ، ليكن آنچه در تاريخ واحاديث آمده است و به طور قطعى

از آن استفاده مى شود اين است كه

حضرت به وسيله زهر مسموم و به

شهادت رسيد.در برخى از كتب وارد شده است

كه امام صادق عليه السلام فرمود:آن دو نفر زن حفصه و عايشه

حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله را مسموم و شهيد كردند.(67)

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۵

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۵

 

 

 

روش همزيستى با دوستان

 

 

قالَ صلّى اللّه عليه و آله : إ ذا

تَلاقَيْتُمْ فَتَلاقُوا بِالتَّسْليمِ وَ التَّصافُحِ،

وَ إ ذا تَفَرَّقْتُمْ فَتَفَرَّقُوا بِإ لاسْتِغْفارِ.

 

ترجمه :

فرمود: هنگام بر خورد و ملاقات بايكديگر سلام و مصافحه نمائيد و

موقع جدا شدن براى همديگر طلب

آمرزش كنيد.

اءمالى طوسى : ج 1، ص219، بحارالا نوار: ج 73، ص 4،ح 13.

 

امام جعفر صادق عليه السلام

حكايت فرمود:پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ،ساعات روزانه خود را براى

ملاقات با اصحاب تنظيم و تقسيم

مى نمود و با نظم و با رعايت نوبت

افراد، با ملاقات كنندگان مجالست وصحبت مى فرمود.آن حضرت در مجالس ، در حضوراصحاب و دوستان هرگز پاى خودرا دراز نمى كرد؛ بلكه هميشه درحضور اشخاص ، دو زانو مىنشست ؛ و هيچگاه به طور سَرِ پا وزانوها بالا نمى نشست .هنگامى كه شخصى با حضرت دست

مى داد و با ايشان مصافحه مىكرد، دست خود را نمى كشيد و جدانمى كرد مگر آن كه آن شخص ،دست خود را از دست حضرت جداكند.در هر كجا سائلى را مى ديد، نااميدش نمى كرد و اگر چيزى همراه

خود نداشت كه به او بدهد مىفرمود: خداوند، انشاء اللّه تو راكمك نمايد و دعاى خيرى در حقّ اومى نمود.هركس با حضرت آشنا، هم نشين ويا هم سفر مى گشت ، حضرت نام

او را جويا مى شد و سؤ ال مىنمود.و هركس حضرت را به طعامى

دعوت مى كرد، قبول مى نمود واگر بر سفره اى حاضر مى شد، ازغذاى آن ها ميل مى كرد.(51)همچنين آورده اند:روزى يكى از اصحاب و دوستان

پيامبر عالى قدر اسلام صلّى اللّهعليه و آله ، كه در مدينه منزل

داشت ، آن حضرت را به همراه

چهار نفر ديگر از يارانش به

ميهمانى در منزل خود دعوت كرد.پيامبر خدا دعوت آن شخص

صحابى را پذيرفت ؛ و چون به

همراه چهار نفر ديگر به سوى منزل

ميزبان حركت كردند، در بين راه

يك نفر ديگر نيز به عنوان نفر ششم

به ايشان ملحق شد.هنگامى كه آن حضرت با همراهانش

نزديك منزل ميزبان رسيدند، پيامبراكرم صلوات اللّه عليه به آن

شخص ششم فرمود: ميزبان تو رادعوت نكرده است ، همين جا منتظرباش تا با صاحب منزل صحبت كنيم

و براى تو نيز اجازه ورود بگيريم .همچنين روايت كرده اند:هرگاه پيامبر خدا سوار بر مركب

مى شد و به سمتى مى رفت ؛ اگردر مسير راه به شخص پياده اى

برخورد مى نمود، او را نيز برمركب خود سوار مى كرد.(52)

 

 

 

چگونگى بيعت زنان با پيامبر خدا

 

مرحوم علىّ بن ابراهيم قمّى دركتاب خود، پيرامون تفسير اين آيه

شريفه قرآن : ( يا اَيُّها النَّبيُّ اِذاجاءَكَ الْمُؤ مِناتُ يُبايِعْنَكَ...)(53)

آورده است :اين آيه مباركه در فتح مكّه برحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله نازل شد؛ و چون زنان خواستند

با پيامبر خدا بيعت كنند حضرت

قَدَحى از آب جلوى خود نهاد ودست خود را داخل آن نمود.پس از آن خطاب به زنان كرد وفرمود: هركس مى خواهد با من

بيعت كند، دست خود را داخل اين

قدح نمايد و سپس افزود: من بازنان مصافحه نمى كنم .اين بيعت دو شرط داشت : يكى ازطرف خداوند:

 

( اءَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّه شَيئا وَ لا

يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ وَ لا يَقْتُلْنَ

اَوْلادَهُنَّ وَ لا يَاءْتينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرينَهُ

بَيْنَ اَيْدِيهِنَّ وَ اَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصينَكَ

فى مَعرُوفٍ فبايِعْهُنَّ )(54)

 

؛ اين كه

در اعمال و عبادات به خدا مشرك

نباشند، دزدى نكنند، زنا به هر

نوعى انجام ندهند، فرزندان خود رابه هر دليل ودر هر وضعيّتى نكشند،يكديگر را متّهم نسازند و دركارهاى نيك وپسنديده با پيامبر واهل بيت عصمت و طهارت عليهم

السّلام مخالفت نكنند.و دوّمين شرط از طرف شخص

پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد كه همان تفسير ((معروف ))

باشد:امّ حكيم دختر حارث بن عبدالمطّلب

دختر عموى پيامبر گفت : يا رسول

اللّه ! معروف چيست ، كه نبايد درآن تو را مخالفت كنيم ؟حضرت فرمود: يعنى ، صورت خودرا نخراشيد، بر گونه هاى خود چنگ

و ناخن نكشيد، گيسوان خود رانكنيد، يقه لباستان را چاك نزنيد،لباس سياه نپوشيد، واويلا نگوئيد وزياد بر بالين قبر ننشينيد.قابل ذكر است كه اين هفت شرط،آداب و روشى است كه آن ها براى

مردگان خود انجام مى دادند؛ وحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله از زنان عهد و پيمان گرفت كه

اين اعمال را انجام ندهند(55).ورود به مدينه و خرماى سلمان

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله

چون روز دوشنبه ، هبجدهم ربيع

الاوّل ، وارد مدينه منوّره گرديد؛خبر ورودش در بين تمامى اهل

مدينه منتشر گرديد.سلمان فارسى كه در جستجوى

حقيقت و دين مبين اسلام بود ويكى

از يهوديان مدينه او را براىكشاورزى نخلستان خود خريدارىكرده بود، چون خبر ورود پيامبراسلام صلوات اللّه عليه را شنيدطبقى از خرما تهيّه كرد و جلوىپيامبر و همراهانش آورد.پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله

سؤ ال نمود: اين ها چيست ؟سلمان گفت : صدقه خرماها است ؛چون تازه به اين شهر وارد شده ايدو غريب هستيد، دوست داشتم با اين

صدقه از شما پذيرائى كنم .پيامبر خدا به همراهان خود فرمود:بسم اللّه بگوئيد و بخوريد؛ ولى خودحضرت از آن خرماها تناول ننمود.سلمان با انگشت اشاره كرد و باخود به فارسى گفت : اين يك

علامت ؛ و سپس طبقى ديگر ازخرما آورد و چون رسول خدا صلّىاللّه عليه و آله سؤ ال نمود كه اين

ها چيست ؟گفت : چون ديدم از خرمائى كه به

عنوان صدقه آوردم ، ميل ننمودى ،اين ها را به عنوان هديه به

حضورتان آوردم .در اين هنگام ، حضرت به همراهان

فرمود: بسم اللّه بگوئيد و بخوريد؛ وخودش نيز مشغول خوردن شد.همچنين سلمان با انگشت اشاره كرد

و با خود به فارسى گفت : اين دوعلامت ؛ و سپس اطراف حضرت

رسول دور زد.پيامبر خدا پارچه اى را كه بر دوش

خود انداخته بود برداشت و جون

سلمان ، چشمش بر شانه راست به

مُهر نبوّت و خال آن حضرت افتادجلو آمد و آن را بوسيد.رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله

سؤ ال نمود: تو كيستى ؟گفت : من مردى از اهالى فارس

هستم كه از شهر خود آمده ام ... وتمام جريان خود را بازگو نمود؛ وچون اسلام آورد پيامبر اكرم

صلوات اللّه عليه او را بشارت به

سعادت و خوشبختى داد.(56)

 

 

 

رسيدگى به فقراء و نصيحت

دلسوزانه

 

امام جعفر صادق به نقل از پدران

بزرگوارش عليهم السلام ، بيان

فرمايد:پشت منزل و مسجد حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله جايگاهى به

نام صُفّه براى مسلمانان مهاجرى كه

پناهگاه ومنزلى نداشتند، تهيّه شده

بود، كه آن ها حدود چهار صد نفرمرد بودند.حضرت رسول صلوات اللّه عليه ،روزها از آن ها دلجوئى مى نمود ونيز صبحانه و شام آن ها را تهيّه وتاءمين مى كرد و در اختيارشان

قرارمى داد.روزى حضرت نزد ايشان آمد؛ وديد كه هركس مشغول كارى است ؛يكى كفش پاره شده مى دوزد،

ديگرى لباس و پيراهن خود راوصله مى كند و ... .حضرت به هر يك از آن ها مقدارده سير خرما داد، يكى از آن ها ازجاى خود برخاست و اظهار داشت

: يا رسول اللّه ! آن قدر به ماخرما داده اى كه شكم ها و درون

ما، در حال آتش ‍ گرفتن است .پيامبر خدا در جواب چنين فرمود:اگر امكانات بيشترى داشتم و مىتوانستم ، از ديگر غذاها نيز شما رابهره مند مى كردم ، وليكن به شمامى گويم كه هركس پس از من زنده

باشد، بهره اى كافى از دنيا و نعمت

هاى آن خواهد برد، واز بهترين

لباس ها و بهترين منزل ها وساختمان ها استفاده خواهد كرد.شخصى از آن جمع بلند شد و به آن

حضرت عرضه داشت : يارسول

اللّه ! من به آن زمان و به چنان

زندگى علاقه مند هستم ، به بفرما،كه آن دوران چه وقت فرا خواهدرسيد؟حضرت رسول صلّى اللّه عليه و

آله فرمود: آگاه باشيد، ارزش اين

زمانى كه شما در آن به سر مىبريد، بهتر و برتر از هر زمان

ديگرى است .سپس افزود: شما مؤ منين چنانچه

شكم هاى خود را از حلال پر كنيد،پس ميل آن پيدا مى كنيد كه ازچيزها وغذاهاى حرام نيز استفاده وبهره گيريد.(57)

 

 

 

شجره طوبى و دوستداران

 

بلال بن حمامه ، يكى از ياران

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله

حكايت كند:روزى آن حضرت در حال تبسّم وخنده بر ما وارد شد و صورت

مباركش همانند ماه تابان نورانى

بود.عبدالرّحمن بن عوف از جاى خودبرخاست و اظهار داشت : يا رسول

اللّه ! اين چه نورى است كه درچهره و صورت شما نمايان گشته

است ؟حضرت فرمود: بشارتى از طرف

خداوند متعال درباره برادر وپسرعمويم علىّ؛ و دخترم فاطمه زهراءسلام اللّه عليهما به من رسيد براين كه خداوند، فاطمه و علىّ بن

ابى طالب را به ازدواج و نكاح

يكديگر در آورده است و دستورداده تا خازن و ماءمور بهشت

درخت شجره طوبى را حركت دهد.پس شجره طوبى برگ هائى همانندسند و حواله ، به تعداد دوستداران

و علاقمندان اهل بيتِ من بر خودرويانيد.سپس ملائكه اى را در كنار آن

درخت به وجود آورد و به هر يك

از آن ها يكى از اسناد و حواله

هاى آن درخت را تحويل داد.و چون روز قيامت بر پا شود وخلايق ، محشور گردند، صدائى دربين آن جمع شنيده شود و توسّط آن

، ملايك به هر يك از دوستداران

اهل بيتِ من ، يك برگ از آن اسنادو حواله ها داده مى شود، كه برگه

ايشان آزادى از آتش جهنّم ؛ وجواز ورود به بهشت خواهد بود.پس از آن ، حضرت رسول صلّى

اللّه عليه و آله افزود: علىّ

وهمسرش فاطمه ، مردان و زنان

مسلمانِ امّتِ مرا از آتش جهنم

نجات داده ؛ و ايشان را واردبهشت خواهند نمود.(58)

 

 

 

طعامى مختصر وجمعيّتى انبوه ازكارگران

مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب

خرايج خود حكايتى را ايراد نموده

است كه از چندين جهت با اهمّيت وارزنده مى باشد:جابر بن عبداللّه انصارى گويد:احزاب و قبيله هاى عرب بر عليه

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ،متّحد شدند و تصميم بر جنگ ومقاتله با آن حضرت را گرفتند،

حضرت در اين زمينه با اصحاب وياران خود مشورت نمود.در اين لحظه سلمان اظهار داشت :

يا رسول اللّه ! هنگامى كه دشمن برشهرهاى عَجَم هجوم آورد، اطراف

شهرهاى خود را خندق حفر مى كنندتا جنگ و ستيز از جوانب مختلف

نباشد و دشمن نتواند از هر سو به

آن ها هجوم آورد؛ در اين هنگام

خداوند متعال وحى فرستاد كه

پيشنهاد سلمان اجراء گردد.سپس حضرت رسول ، اطراف شهر

مدينه را جهت حفر خندق خط كشيدو افراد را به گروه هاى دَه نفره ،دسته بندى نمود و به هر گروه دَه

ذراع (59) سهميه داد تا خندق راحفر نمايند.جابر گويد: پس از گذشت يك روزاز حفر خندق به سنگ بسيار بزرگ

و سختى برخورد كرديم ، كه براى

افراد جابجائى و يا شكستن آن

امكان پذير نبود، رفتم تا به حضرت

اين خبر را گزارش دهم .ناگاه حضرت را در حالى كه سنگى

بر شكم خود بسته و رو به سمت

آسمان بر كمر خوابيده بود، مشاهده

كردم ؛ و همين كه در جريان پيدايش

سنگ قرار گرفت ، حركت نمود وكنار آن سنگ آمد و مقدارى آب ،داخل دهان خود كرد و بر سنگ

پاشيد؛ و سپس كلنگ را گرفت وضربه اى در وسط سنگ نواخت كه

جرقّه اى از آن ظاهر گشت و ازنور آن ، تمام ساختمان ها وشهرهاى يَمَن مشاهده گرديد.بعد از آن ضربه اى ديگر كوبيد كه

مسلمان ها از نور جرقّه آن ،شهرها و ساختمان هاى عراق وفارس را ديدند؛ و چون سوّمين

ضربه را زد، سنگ شكست ومتلاشى گرديد؛ پس از آن ، حضرت

خطاب به مسلمان ها كرد و فرمود:در هر جرقّه چه ديديد؟وقتى مسلمانان مشاهدات خود را

مطرح كردند، آن حضرت فرمود:آنچه را مشاهده نموديد، خداوند

براى شما مى گشايد و در قلمرومسلمين قرار مى گيرد.سپس جابر افزود: ما در منزل حدود

يك من جو و يك گوسفند مادّه

داشتيم ، به خانه آمدم و به همسرم

گفتم : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله را ديدم كه از گرسنگى ، سنگىبر شكم خويش بسته بود، بر خيز تاجوها را آرد كنيم و نان بپزيم ؛ وگوسفند را سر ببريم و آبگوشتى

تهيّه كنيم و ايشان را دعوت نمائيم .همسرم گفت : برو حضرت را آگاه

ساز و چنانچه اجازه فرمود بيا تا تاطعامى را براى ايشان مهيّا سازيم ؛و چون نزد حضرت آمدم و جريان

را بازگو كردم ، فرمود: در منزل

چه دارى ؟عرضه داشتم : حدود يك من جو ويك گوسفند مادّه آماده داريم .فرمود: آيا با همراهانم بيايم و يا

تنها؟و من چون دوست نداشتم بگويم كه

شما تنها تشريف بياوريد، گفتم : باهركس كه دوست داريد تشريف

فرما شويد؛ و فكر كردم كه فقط

علىّ بن ابى طالب عليه السلام رابه همراه مى آورد.

بنابر اين به خانه برگشتم و به

همسرم گفتم : رسول خدا صلوات

اللّه عليه تشريف مى آورد، تو

جوها را آماده كن و من هم گوسفندرا؛ همين كه طعام آماده شد، نزدحضرت آمدم و اظهار داشتم : يا

رسول اللّه ! غذا آماده است .سپس پيامبر خدا كنار خندق ايستاد

و با صداى بلند فرمود: اى مسلمان

ها! جابر بن عبداللّه انصارى رابراى صرف غذا اجابت نمائيد.پس تمام كارگرهاى مهاجر و انصار

حركت كردند و در بين راه ، هرمسلمانى را كه مى ديدند، او را نيزهمراه خود مى آوردند.من با خود گفتم : اين جمعيّت انبوه

را نه منزل ما گنجايش دارد و نه

طعام مختصر كفايت مى كند، لذاسريع به منزل آمدم و خبر حركت

آن جمعيّت انبوه را براى همسرم

گزارش دادم ؛ همسرم در پاسخ

گفت : آيا پيامبر خدا را از مقدارطعام آگاه ساخته اى ؟

گفتم : بلى ، پس همسرم اظهارنمود: هيچ ناراحت نباش و حضرت

مى داند كه چه كند.وقتى آن جمعيّت جلوى منزل

رسيدند، حضرت دستور داد تا همه

افراد بيرون منزل بنشينند و خودحضرت به همراه علىّ عليهماالسّلام

، وارد شد و نگاهى در تنور نان

كرد و آب دهان خود را داخل تنورانداخت و سر ديگ غذا را برداشت

و نگاهى در آن نمود.سپس به همسرم فرمود: نان ها رايكى ، يكى از تنور درآور و به من

بده ؛ و چون حضرت يكى از نان هارا گرفت و با حضرت علىّ عليه

السلام آن را تكّه تكّه كردند و داخل

ظرف ريختند تا پُر شد و مقدارى

گوشت و آبگوشت روى آن ريخت وفرمود: افراد ده نفر، ده نفر وارد

شوند.و من در كمال حيرت مشاهده مىكردم كه افراد مى آمدند و از آن

طعام ميل مى كردند سير مى شدندو از غذا چيزى كم نمى شد، بعد ازآن كه تمامى افراد غذا خوردند و

رفتند، فرمود: بيائيد خودمان هم

بخوريم ، پس من با حضرت رسول

و علىّ، سلام اللّه عليهما از آن غذاخورديم ؛ و چون خواستيم از منزل

بيرون رويم به بركت حضرت چيزى

از غذا كم نشده بود.(60)

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                              

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۴

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۴

 

 

 

 

ارزش مرض براى مؤ من

 

حضرت صادق آل محمّد عليهمالسلام حكايت فرمايد:روزى رسول گرامى اسلام صلّى

اللّه عليه و آله ، در جمع اصحاب

خود، سر به سمت آسمان بلند نمودو تبسّمى كرد.يكى از افرادى كه در آن جمع

حضور داشت ، از آن حضرت سؤال كرد: يا رسول اللّه ! امروز شمارا ديدم كه سر خود را به سوى

آسمان بلند كردى و تبسّم نمودى ؟!حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله فرمود: بله ، درست است چون

كه متعجّب شدم از دو فرشته وماءمور الهى كه از آسمان بر زمين

وارد شدند تا اعمال يكى از بندگان

خدا را - كه هر روز نماز خود رابه موقع انجام مى داد - در نامه

عملش بنويسند.

ليكن چون آن شخص را در محلّ

عبادت خود نيافتند، هر دو فرشته به

آسمان بازگشتند و به محضر ربوبى

پروردگار عرضه داشتند:پروردگارا! بنده مؤ من تو را درمحلّ عبادتش نيافتيم ؛ بلكه او دربستر بيمارى افتاده بود.

در اين هنگام خداوند متعال فرمود:بنويسيد، اعمال و عبادات بنده ام راتا زمانى كه او در پناه من ، مريض

و ناتوان از عبادت و ديگر كارهااست ، همانطورى كه در حال

سلامتى ، او عبادت مرا انجام مىداد و شما اعمال و حسنات او رامى نوشتيد.سپس در پايان فرمايش خود افزود:

همانا بر من لازم است ، پاداش بنده

ام را در حال مريضى نيز بپردازم ؛همچنان كه در حالِ سلامتى او چنين

مى كرده ام .(37)

 

 

دو خاطره آموزنده مهمّ

 

مرحوم كلينى به نقل از امام جعفرصادق عليه السلام حكايت فرمايد:روزى سه نفر زن حضور پيامبر

گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله

شرفياب شدند.اوّلين نفر از ايشان اظهار داشت :يا رسول اللّه ! شوهر من گوشت

نمى خورد، ديگرى گفت : شوهرم

بوى خوش عطر استفاده نمى كند،سوّمى عرض كرد: يا رسول اللّه !شوهرم با من نزديكى نمى كند.

حضرت رسول از شنيدن چنين

سخنانى ناراحت شد و به سمت

مسجد حركت نمود، پس از واردشدن به مسجد در جمع اءصحاب ،بالاى منبر رفت و بعد از حمد و

ثناى الهى چنين فرمود:چه شده است ! شنيده ام كه بعضى

از دوستان من گوشت نمى خورند وعدّه اى بوى خوش استعمال نمىكنند و بعضى ديگر با زنان خود هم

بستر نمى گردند.همه بدانيد كه مَنِ رسول اللّه گوشت

مى خورم و بوى خوش استفاده مىكنم و با زنان خود هم بستر مىشوم .پس هركس از روش من در تمام

جهات زندگى روى گردان باشد، من

از او بيزار خواهم بود.(38)

همچنين مرحوم شيخ صدوق آورده

است :عبداللّه بن عبّاس پسر عموى پيامبراسلام صلّى اللّه عليه و آله ،حكايت كند:روزى عقيل نزد رسول خدا حضورداشت و حضرت بسيار نسبت به

ايشان اظهار علاقه و محبّت مىنمود، علىّ بن ابى طالب عليه

السلام وارد شد و اظهار نمود: يارسول اللّه ! آيا عقيل مورد علاقه

و اطمينان شما است ؟حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: آرى ، به خدا سوگند! من اورا به دو جهت دوست دارم : يكى به

جهت خودش و دوّم به جهت

دوستيش با ابوطالب .و سپس افزود: همانا فرزندش مسلم

در محبّت و دفاع از فرزندت حسين

عليه السلام كشته خواهد شد و مؤمنين براى او گريان خواهند گشت وملائكه ها بر او درود خواهند

فرستاد.ابن عبّاس مى افزايد: رسول خداصلّى اللّه عليه و آله ، پس از اين

سخنان گريان شد و اشكِ چشم

هايش ، بر صورت مباركش جارى

گشت و سپس فرمود: من شكايت

غاصبين و ظالمين بر اهل بيتم رابه خداى سبحان مى كنم .(39)

 

 

جوان گمراه ، سعادتمند شد!

 

جابر بن يزيد جعفى به نقل ازحضرت ابوجعفر، امام محمّد باقرعليه السلام حكايت كند:در زمان حضرت رسول صلّى اللّهعليه و آله ، يك جوان يهودى نزدخانواده خود كه همه يهودى بودندمى زيست .اين جوان در بسيارى از روزها نزدرسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه

و آله مى آمد و چنانچه حضرت

كارى داشت ، به ايشان كمك وهمكارى مى كرد. و چه بسا پيامبر

خدا صلوات اللّه عليه ، براى رؤساى قبائل و يا ديگر اشخاص نامه

مى نوشت و توسّط آن جوان گمراه

نامه ها را براى آن افراد مىفرستاد.پس از گذشت مدّتى بدين منوال ،جوان چند روز به ملاقات حضرت

رسول نيامد، به همين جهت حضرت

جوياى حال جوان نامبرده گرديد؟گفتند: مدّتى است كه مريض مىباشد و در بستر بيمارى افتاده است

؛ رسول گرامى اسلام صلّى اللّه

عليه و آله به همراه بعضى ازيارانش براى عيادت ، به سمت

منزل آن جوان حركت كردند، همين

كه وارد منزل شدند، ديدند كه جوان

در بستر خوابيده و چشم هاى خود

را بسته است ، و چون حضرت اورا صدا زد، جوان چشم هاى خودرا باز كرد و گفت : لبّيك يااباالقاسم !

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،فرمود: شهادت بر يگانگى خدا ورسالت من بده و بگو:((اءشهد اءن لا اله الاّ اللّه و انّ

محمّدا رسول اللّه )).پدر جوان كه نيز يهودى بود بربالين پسرش نشسته بود، جوان

نگاهى به پدر كرد و لب از لب

نگشود.بار ديگر حضرت رسول سخن خودرا تكرار نمود و باز جوان نگاهى به

پدر خود كرد و همان طور ساكت

ماند، در مرحله سوّم حضرت

پيشنهاد خود را مطرح نمود و جوان

متوجّه پدر خود گرديد.پس پدر به فرزند خود گفت : آنچه

مى خواهى انجام ده و هر چه مىخواهى بگو، جوانى كه تا آن لحظه

گمراه بود، لب به سخن گشود: ((

اءشهد اءن لا إ له إ لاّ اللّه ، و أ نّك

محمّد رسُول اللّه )) و با اسلام

آوردن ، سعادتمند و هدايت يافت ؛و جان به جان آفرين تسليم كرد.پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله به همراهان خود فرمود:او همانند ما مسلمان گرديد، او راغسل دهيد، كفن كنيد تا بر او نماز

بخوانيم و دفنش نمائيم .و سپس اظهار داشت : الحمدللّه كه

توانستم يك نفر را از گمراهى وآتش جهنّم نجات دهم .(40)

 

 

عشق به خدا، يا رسول

 

محدّثين و مورّخين حكايت كرده اند:روزى حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله ، به همراه برخى ازاصحاب خود از محلّى عبور مىنمود كه به نوجوانى برخوردند وپيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به

آن نوجوان سلام كرد.نوجوان بسيار شادمان و خندان

گرديد؛ رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، به او خطاب نمود و فرمود:آيا مرا دوست دارى ؟گفت : آرى ، به خدا قسم ! تو رادوست دارم .

حضرت فرمود: همانند چشمانت ؟گفت : بهتر و بيشتر.حضرت افزود: همانند پدرت ؟گفت : بيشتر.فرمود: همانند مادرت ؟گفت : بيشترنيز فرمود: همانند جان خودت ؟گفت : يا رسول اللّه ! بيشتر از هر

چيزى ، به تو علاقه مندم و تو رادوست دارم .در اين هنگام حضرت اظهار نمود:آيا همانند پروردگارت و خدايت مرادوست دارى ؟نوجوان در اين لحظه اظهار داشت: خدا، خدا، خدا، نه ؛ يا رسول اللّه! هيچ چيزى در مقابل خداوند متعال

ارزش ندارد و هيچكس را بر اوبرترى و فضيلتى نيست ؛ يا رسول

اللّه ! تو را به جهت عشق و ايمان

به خدا دوست دارم .حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله با شنيدن چنين سخن و اعتقادىراسخ ، متوجّه همراهان خود شد وفرمود: شما نيز اين چنين عشق وايمان داشته باشيد و خدا را اين

چنين دوست بداريد؛ چه اين كه آنچه

ازنعمت ها و سلامتى در اختيارداريد، همه از الطاف خداوند متعال

است .سپس افزود: و اگر مرا دوست

داريد، بايد به جهت دوستى و ايمان

به خداى سبحان باشد.(41)

 

 

كشف اسرار با مَركب آسمانى !

 

حضرت موسى بن جعفر به نقل ازپدران بزگوارش عليهم السّلام ، از

جابر بن عبد اللّه انصارى حكايت

نمايد:روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه وآله ، به مسجد آمد و نزد ما نشست

و فرمود: برنامه اى از طرف

خداوند متعال نازل شده است ،جهت اجراء آن علىّ بن ابى طالب

عليه السلام را بياوريد.پس سلمان فارسى به دنبال آن

حضرت رفت ، هنگامى كه علىّ

عليه السلام نزد رسول خدا صلوات

اللّه عليه آمد، با يكديگر خلوت كردهو مطالب سرّى را براى علّى عليهالسلام بيان نمود و ما متوجّه آن

سخنان نشديم ، فقط مشاهده كرديم

كه حضرت رسول سخت عرق كرده

و قطرات عرق از پيشانى وصورت مباركش ، همچون دانه هاى

درِّ شفّاف سرازير استو چون اسرار ايشان پايان يافت ،به حضرت علّى عليه السلام فرمود:آن ها را حفظ و رعايت نما كه

بسيار مهمّ خواهد بود.بعد از آن اظهار نمود: اى جابر!ابوبكر و عمر را بگو تا نزد ما آيند.پس به سراغ آن ها رفتم و پيام

حضرت رسول را رساندم ؛ و هردو حاضر شدند، سپس حضرت

فرمود: به عبدالرحمان هم بگوئيدبيايد؛ او هم آمد.بعد از آن رسول خدا صلّى اللّه

عليه و آله ، به سلمان فارسى

خطاب كرد و فرمود: برو نزد امّ

سلمه و يك عدد فرش خيبرى از اوبگير و بياور.وقتى سلمان فارسى آن فرش راآورد، حضرت دستور داد تا فرش

را پهن كنند و هر نفر در گوشه اى

، روى آن بنشيند؛ پس ابوبكر وعُمر و عبدالرحمان در سه گوشه آن

نشستند.و بعد از آن حضرت رسول باسلمان فارسى خلوت كرد واسرارى را برايش بيان نمود و درپايان فرمود: در چهارمين گوشه

فرش بنشين ؛ و به حضرت علّى

عليه السلام نيز دستور داد: درميانه و وسط آن فرش بنشين ؛وآنچه برايت گفتم بگو، كه در اين

صورت بر هر كارى و هر حركتى

قادر خواهى شد. در اين لحظه ، آن

سه نفر گفتند: اين از خصوصيّات

علىّ است ؟!حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: بلى ، قدر و منزلت او رابشناسيد و احترام او را رعايت

كنيد.جابر انصارى گويد: بعد از آن ،فرش حركت كرد و در آسمان ها به

پرواز در آمد و چون پس از مدّتى

به زمين باز گشت ، از سلمان

فارسى شنيدم كه گفت :پس از پرواز به آسمان ها، درگوشه اى از زمين كنار غارى فرودآمديم و طبق دستور حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله ، به ابوبكر

گفتم : به افرادى كه داخل غارهستند، سلام كن و چون سلام كردجوابى نشنيد.سپس به عمر گفتم كه سلام كند، او

هم پس از سلام جوابى نشنيد،همچنين عبدالرحمان سلام كرد ونيز جوابى داده نشد، بعد از آن

خودم سلام كردم و جواب سلام من

نيز داده نشد.در نهايت به حضرت علىّ عليه

السلام عرضه داشتم : اكنون شمابر اهل غار سلام نمائيد؛ و چون

همانند ديگران سلام كرد ناگهان

درب غار گشوده شد و صدائى ازدرون آن به گوش ‍ رسيد و نورى

نمايان گرديد به طورى كه آن سه

نفر از وحشت پا به فرار گذاشتند.من به ايشان گفتم : آرام باشيد،فرار نكنيد تا ببينيم چه خواهد شد وآن ها چه مى گويند.سپس حضرت علىّ عليه السلام به

اهالى درون غار خطاب نمود وفرمود: سلام بر شماها كه به خداى

يكتا ايمان آورده ايد.در همين لحظه از درون غار گفته

شد: سلام بر تو اى امام متّقين !ما شهادت مى دهيم كه پسر عمويت

پبامبر خدا است و تو امام وپيشواى مسلمين هستى ؛ و ولايت وخلافت پس از رسول خدا تنهامخصوص تو است نه ديگران .بعد از آن ، هر سه نفر به حضرت

علىّ عليه السلام گفتند: ما نيز به

آنچه اهل غار اظهار داشتند، ايمان

داريم ؛ ولى هنگام باز گشت نزدرسول اللّه ، براى ما شفاعت نما؛شايد كه از ما راضى شود.پس از آن طبق دستور حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله ، روى

همان فرش نشستيم و بعد از پرواز،مجدّدا جلوى مسجد فرود آمديم وحضرت از منزل خارج شد و نزدما آمد و فرمود: در اين سفر چه

گذشت ؟

آن سه نفر عرضه داشتند: يا رسول

اللّه ! بر آنچه اهل غار شهادت

دادند، ما نيز شاهد و مؤ من هستيم

.

حضرت رسول صلوات اللّه عليه

اظهار نمود: اگر ثابت قدم باشيد،هدايت يافته و سعادتمند خواهيد بود؛و بدانيد كه آنچه وظيفه رسالتم بودبه شما ابلاغ كرده ام .و در پايان فرمود: آن كسى كه

ولايت و خلافت علىّ ( عليه السلام

) را بعد از من بپذيرد، پيروز ونجات يافته است .(42)

 

 

 

نخى از پيراهن ، براى شِفاء

 

شخصى به نام بحر سقّا حكايت كند:خدمت امام صادق عليه السلام بودم

، آن حضرت فرمود:اى بحر! اخلاق خوب موجب شادى

و سرور است ؛ و سپس افزود: آيامى خواهى به داستانى از زندگى

پيامبر خدا كه اهالى مدينه آن رانمى دانند برايت بيان كنم ؟عرض كردم : بلى .حضرت فرمود: روزى پيامبر خدا

صلّى اللّه عليه و آله ، با جمعى ازاصحاب خود در مسجد نشسته بود،ناگهان كنيزى از انصار وارد مسجد

شد و كنار پيغمبر خدا صلوات اللّه

عليه ايستاد و گوشه اى از پيراهن

حضرت را گرفت .پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله

برخاست و كنيز بدون آن كه سخنى

گويد، پيراهن حضرت را رها كرد وچون آن حضرت نشست ، دو مرتبه

كنيز پيراهن ايشان را گرفت و اين

كار را تا سه مرتبه انجام داد تا آن

كه مرتبه چهارم پيامبر ايستاد وكنيز پشت سر حضرت قرار گرفت

و يك نخ از پيراهن حضرت راآهسته كشيد و برداشت و رفت .پس از آن مردم به كنيز گفتند: اين

چه جريانى بود كه سه مرتبه گوشه

پيراهن رسول اللّه صلّى اللّه عليه

و آله را گرفتى و زمانى كه حضرت

از جاى خود بلند مى شد، تو سخنىنمى گفتى و حضرت هم سخنى نمىفرمود؟!كنيز گفت : در خانواده ما مريضىبود، مرا فرستادند تا نخى به عنوان

تبرُّك از پيراهن رسول خدا صلّى

اللّه عليه و آله براى شفاى مريض

برگيرم و چون خواستم نخى ازپيراهنش در آورم ، متوجّه من

گرديد و من شرم كردم تا مرتبه

چهارم كه من پشت سر آن حضرت

قرار گرفتم و چون توجّه شان به من

نبود نخى از پيراهنش گرفتم و براىشفاى مريض بردم .(43)

 

 

 

پيمان آهو و اسلام آوردن منافق

 

مرحوم شيخ طوسى و علاّمه

مجلسى و ديگر بزرگان آورده اند:امام صادق صلوات اللّه عليه به نقل

از اميرالمؤ منين ، علىّ عليه السلام

حكايت فرمايد:روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، عبورش بر آهوئى افتاد كه باطناب به ميخ چادر و خيمه اى بسته

شده بود، آهو با مشاهده آن حضرت

به سخن آمد و گفت : يا رسول اللّه! من مادر دو نوزاد هستم كه تشنه

و گرسنه اند وپستان هايم پر ازشير گشته است ، مرا آزاد گردان

تا بروم بچّه هايم را شير دهم وچون سير شوند دو مرتبه بر مىگردم ؛ و مرا با همين طناب ببند.رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،فرمود: چگونه تو را آزاد كنم درحالى كه شكار اين خانواده هستى ؟آهو در جواب گفت : يا رسول اللّه! من بر مى گردم و با دست خودت

مرا به همين شكل ببند.پس رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، پيمان و ميثاق از آهو گرفت

كه سريع باز گردد، بعد از آن

حيوان را آزاد نمود.آهو رفت و پس از لحظاتى برگشت

و حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، آن را به همان حالت اوّل

بست و سپس از چند نفر سؤ ال

نمود: اين آهو از كيست ؟ و چه

كسى آن را شكار كرده است ؟

گفتند: از فلان خانواده است ؛حضرت نزد آن خانواده آمد، درحالى كه شكارچى از منافقين بود،با ديدن چنين صحنه اى و شنيدن

تمام جريان دست از نفاق خودبرداشت و آهو را آزاد كرد و سپس

جزء يكى از ياران با وفاى حضرت

رسول صلوات اللّه عليه ، قرارگرفت .(44)

 

 

 

شفاعت كودك در قيامت

 

انس بن مالك حكايت كند:مردى از انصار هرگاه به ملاقات

وديدار حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله مى آمد، فرزند خويش رانيز به همراه خود مى آورد.پس از گذشت مدّتى ، فرزند آن

شخص (45) فوت كرد وپدر اين

موضوع را از آن حضرت پنهان

داشت ، تا آن كه روزى به محضرمبارك پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليهو آله ، وارد شد؛ حضرت جوياى

فرزند او شد؟ديگران گفتند: فرزندش از دنيا رفته

است و او داغدار مى باشد.بعد از اين كه آن شخص از حضوررسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،رفت ؛ به اصحاب خود فرمود: آيامايل هستيد كه برويم و او را سرسلامتى وتسليت گوئيم ؟دوستان پذيرفتند و به همراه آن

حضرت حركت كردند.همين كه حضرت وارد منزل شد ومشاهده نمود كه پدر فرزند، بسيار

محزون و غمگين است ، به او وتمام افراد خانواده تسليت فرمود.و پس از تسليتِ پيامبر خدا و

همراهان ، پدر اظهار داشت : يارسول اللّه ! او اميد و آرزوى من

بود كه در پيرى كمك و يار وغمخوار من باشد.حضرت فرمود: آيا تو شادمان نمىگردى ، آن گاه كه فرزندت را درقيامت جلوى خود ببينى و به اوبگويند: داخل بهشت برو.فرزندت بگويد: پروردگارا! من پدرو مادرم را مى خواهم و آن قدر به

محضر ربوبى حقّ التماس كند تا آن

كه خداوند شفاعت فرزند كوچك وبى گناه را در حقّ پدر و مادر مىپذيرد و با يكديگر وارد بهشت مىشويد؟!همراهان گفتند: يا رسول اللّه ! اين

بشارت تنها مخصوص اين شخص

است ، يا براى عموم مسلمان هااست ؟حضرت فرمود: اين بشارت و نويدبراى تمام بندگان مؤ من به خداوندمتعال مى باشد.(46)

 

 

 

گريه پدر و شادى قلب

 

امام جعفر صادق به نقل از پدران

بزرگوارش عليهم السلام حكايت

فرمايد:روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، در محلّى نشسته بود و من به

همراه عدّه اى ، اطراف آن حضرت

حضور داشتيم ، كه ناگهان شخصىاز طرف يكى از دختران حضرت

رسول آمد و گفت : دخترتان گويد:فرزندم سخت بيمار و در حال مرگ

قرار گفته است ؛ چنانچه ممكن

باشد تشريف آوريد و مرا كمك

نمائيد.حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: برو، به دخترم بگو: آنچه راخداوند داده و آنچه را بگيرد همه ازبراى اوست و هر انسانى كه دراين دنيا آمده ، بايد روزى از اين

دنيا برود.آن شخص پيام حضرت را براىدخترش برد و پس از لحظاتى بازگشت و گفت : يا رسول اللّه ! پيام

شما را رساندم ؛ ليكن دخترتان

اظهارداشت : اين فرزند از جان

خودم عزيزتر است ، اگر امكان

دارد تشريف بياوريد.پس از آن ، رسول گرامى اسلام

صلّى اللّه عليه و آله حركت نمود وما نيز به همراه ايشان رفتيم تا به

منزل دختر حضرت رسيده و سپس

وارد منزل شديم .همين كه رسول خدا صلوات اللّه

عليه چشمش به طفل افتاد كه

درحال جان دادن بود غمگين وگريان شد.گفتم : يا رسول اللّه ! ما را ازگريه در مرگ افراد نهى مى نمائيد

وآن گاه خودتان گريه مى كنيد؟!حضرت فرمود: من شما را از گريه

در مرگ عزيزانتان نهى نكرده ام ،بلكه از شيون و داد و فرياد نهىشده ايد.و سپس افزود: بدان كه اين نوع

گريه ، عقده دل را مى گشايد وموجب سلامتى و شادابى قلب وروان مى گردد.(47)

 

 

 

 

نماز بر جنازه منافق

 

امام جعفر صادق عليه السلام

حكايت نموده است :وقتى عبداللّه بن اءُبىّ بن سلول يكىاز منافقين به هلاكت رسيد، پيغمبر

خدا صلّى اللّه عليه و آله به همراه

بعضى از اصحاب خود بر جنازه اوحاضر شدند و در مراسم دفن اوشركت نمودند.عمر بن خطّاب كه در آن مراسم

شركت داشت لب به اعتراض گشودو گفت : يا رسول اللّه ! مگرخداوند تو را از حضور بر جنازه

منافقين نهى نكرده است كه بر قبرآن ها حاضر نشوى ؟حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله سكوت نمود و پاسخى نفرمود؛عُمَر اعتراض خود را تكرار كرد.در اين هنگام رسول خدا صلّى اللّه

عليه و آله در جواب اعتراض عمر،چنين اظهار داشت : واى بر حال

تو! آيا خبر دارى كه من بر بالين

قبر اين منافق چنين دعا كردم :((اللّهمّ احشُ جَوْفَهُ نارا، وَ امْلا قَبْرَهُ

نارا، وَاءصِلْهُ نارا)).يعنى ؛ خداوندا! درون - قبر - او راپر از آتش گردان و او را هم نشين

با آتش قرار ده .(48)

 

 

 

 

ديدار از مريض بهشتى

 

حضرت اميرالمؤ منين ، امام علىّ

عليه السلام حكايت نمايند:روزى ابوذر غفارى دچار تَب ولرز شديدى شده بود، من به محضرمبارك رسول گرامى اسلام صلّىاللّه عليه و آله آمدم وگفتم : يارسول اللّه ! ابوذر غفارى مبتلا به

مرض سختى شده است .حضرت فرمود: با يكديگر به عيادت

و ديدار او مى رويم ، پس من به

همراه پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه

و آله حركت كردم و چون واردمنزل ابوذر غفارى شديم ، كناربستر او نشستيم .پس از آن پيامبر خدا صلّى اللّه

عليه و آله خطاب به ابوذر كرد وفرمود: در چه وضعيّتى هستى ؟ابوذر عرض كرد: يا رسول اللّه !در تب شديد و حالتى كه مشاهده مىفرمائى به سر مى برم .حضرت رسول صلوات اللّه عليه

فرمود: اى ابوذر! گويا تو را دريكى از باغات بهشت مى بينم .و سپس افزود: تو غرق در اموردنيوى و مادّى گشته بودى و با اين

عارضه و ناراحتى كه بر تو واردشده است ، خداوند متعال لغزش هاو خطاهاى تو را مورد مغفرت قرارداد؛ پس اى ابوذر! تو را بر اين

رحمت و مغفرت بشارت باد.(49)حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله در حديثى ديگر فرمود: بسيارتعجّب مى كنم از آن مؤ منى كه

براى مريضى خود، جزع و ناراحتى

مى كند؛ چنانچه انسان مؤ من ،موقعيّت خود را در پيشگاه خداوندبداند، همانا دوست دارد كه هميشه

مريض باشد تا مرگ ، او را دريابدو به ملاقات خداوند مهربان برود.(50)

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۳

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۳

 

 

 

 

مرگ ابراهيم و برداشتن سه سُنّت

 

امام موسى كاظم صلوات اللّه عليه

حكايت فرمايد:چون ابراهيم فرزند حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله در سنين

هيجده ماهگى در گذشت ، سه سُنّت

و سيره براى مسلمان ها تحقّق يافت:هنگامى كه ابراهيم قبض روح شد؛خورشيد، گرفتگى پيدا كرد و كُسوف

شد، مردم گفتند: كسوفِ خورشيد به

جهت مرگ ابراهيم پسر رسول خداصلّى اللّه عليه و آله مى باشد.حضرت رسول با شنيدن چنين

سخنى بالاى منبر رفت و پس ازحمد و ثناى الهى ، فرمود: گرفتگى

خورشيد و ماه ، دو نشانه از آيات

الهى هستند كه به دستور خداوندمتعال واقع مى شوند و ارتباطى بامرگ يا حيات كسى ندارند؛ پس هرزمانى كه چنين علامت و حادثه اىرخ دهد نماز آيات بخوانيد.و چون از منبر فرود آمد، با جمعيّت

نماز كسوف به جا آوردند، بعد ازآن خطاب به حضرت امير المؤمنين علىّ عليه السلام ، كرد وفرمود: فرزندم ابراهيم را غسل دهو كفن كن تا آماده دفن او گرديم .پس هنگامى كه خواستند ابراهيم رادفن كنند، مردم گفتند: رسول خدابجهت غم و اندوهى كه در مرگ

فرزند خود دارد نماز ميّت رافراموش كرده است ، وقتى سر وصداى مردم به گوش حضرت رسيد،

از جاى خود بر خاست و ايستاد؛سپس اظهار داشت :جبرئيل مرا بر گفتگوى شما آگاه

نمود؛ ولى چون خداوند متعال برشما پنج نماز، در پنج موقع واجب

گردانده است ، به جاى هر نماز يك

تكبير براى اموات گفته مى شود، آن

امواتى كه نماز بر آن ها واجب

بوده باشد يعنى ؛ به حدّ بلوغ وتكليف رسيده باشند.پس از آن فرمود: يا علىّ! وارد قبربرو، و فرزندم ابراهيم را در لحدبگذار؛ چون علىّ عليه السلام ،ابراهيم را درون قبر نهاد، مردم

گفتند: ديگر نبايد كسى فرزند خودرا داخل قبر بگذارد؛ چون رسول

خدا صلوات اللّه عليه چنين نكرد.در اين هنگام نيز حضرت رسول

صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: اگركسى فرزند مرده خود را داخل قبربگذارد، حرام نيست ؛ مشروط بر

آن كه مطمئن باشد كه شيطان ايمان

او را نگيرد و جزع و بى تابى نكندو كلماتى كفرآميز بر زبان خودجارى ننمايد.امام كاظم عليه السلام در پايان

افزود: پس از اين جريان مردم همه

متفرّق شدند و رفتند.(28)

 

 

 

 

تعليم وضوء و نماز در 33 سالگى

 

علىّ بن ابراهيم قمىّ كه يكى ازروات و مفسّرين و از معتمدين مىباشد حكايت كند:هنگامى كه پيامبر خدا حضرت محمّدبن عبداللّه صلّى اللّه عليه و آله

مدّت سى و سه سال از عمرمباركش سپرى شد، در خواب

صدائى را شنيد و حسّ كرد كه

شخصى كنارش مى آيد ومى گويد:يا رسول اللّه !همچنين در حال چوپانى ، بين كوه

هاى مكّه حركت مى نمود، ناگهان

شخصى را ديد كه او را مخاطب

قرار داده است و مى گويد: يارسول

اللّه !حضرت اظهار داشت : تو كيستى ؟آن شخص پاسخ داد: من جبرئيل

هستم ؛ خداوند مرا نزد تو فرستاده

است تا آن كه تو را به عنوان

رسول و پيامبر خود برگزيند.حضرت اين موضوع را پنهان

داشت تا زمانى كه جبرئيل مقدارى

آب از آسمان آورد و گفت : اىمحمّد! با اين آب وضو بگير.و كيفيّت آن را در شستن صورت ودست ها از آرنج تا انگشتان ومسح

سر و پاها، همچنين ركوع و سجودرا به حضرت تعليم داد.پس از آن ، علىّ بن ابى طالب عليه

السلام به محضر حضرت رسول

صلوات اللّه عليه وارد شد و او رادر حالت خاصّى مشاهده كرد.و چون مدّت چهل سال از عمرمباركش گذشته بود، علىّ عليهالسلام حضرت را در آن حالت ديد،اظهار داشت : يا اباالقاسم ! اين چه

عملى است كه انجام مى دهى ؟حضرت فرمود: اين نمازى است كه

خداوند متعال مرا بر آن دستور داده

است .پس در همان لحظه علىّ عليه السلام

در كنار حضرت رسول صلوات

اللّه عليه ، براى انجام نماز ايستاد.سپس خديجه سلام اللّه عليها، نيزاسلام آورد و با آن دو ايستاد ونماز بجاى آورد.

مدّتى بدين منوال گذشت و آن سه

نفر هر روز با هم نماز مى خواندند،تا آن كه روزى ابوطالب به همراه

جعفر وارد شد و ديد حضرت محمّدصلّى اللّه عليه و آله و علىّ عليهالسلام و خديجه سلام اللّه عليها درحال انجام نماز هستند.ابوطالب به جعفر گفت : كنار آن هابايست و با ايشان نماز بگذاروجعفر با ايشان مشغول خواندن

نماز شد.(29)

 

 

 

 

نجات جوان با رضايت مادر

 

مرحوم شيخ مفيد، به نقل از امام

جعفر صادق صلوات اللّه عليه

حكايت نمايد:روزى به رسول گرامى اسلام صلّى

اللّه عليه و آله ، خبر دادند كه فلان

جوان مسلمان ، مدّتى است درسكرات مرگ و جان دادن به سر مىبرد ونمى ميرد.چون حضرت رسول بر بالين آن

جوان حضور يافت ، فرمود: بگو

((لا إ لهَ إ لاّ اللّه ))؛ ولى مثل اين

كه زبان جوان قفل شده باشد ونمىتوانست حركت دهد، حضرت چندبار تكرار نمود و جوان بر گفتن

كلمه طيّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) قادر

نبود.زنى در كنار بستر جوان مشغول

پرستارى از او بود، حضرت از آن

زن سؤ ال نمود: آيا اين جوان مادردارد؟پاسخ داد: بلى ، من مادر او هستم .حضرت فرمود: آيا از فرزندت

ناراحت و ناراضى مى باشى ؟گفت : آرى ، مدّت پنج سال كه

است با او سخن نگفته ام .حضرت پيشنهاد داد: از فرزندت

راضى شو. عرض كرد: به احترام

شما از او راضى شدم و خداوند نيزاز او راضى باشد.سپس حضرت به جوان فرمود: بگو

((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) ، در اين موقع

آن جوان سريع كلمه طيّبه را برزبان خود جارى كرد.بعد از آن ، حضرت به او فرمود:دقّت كن ، اكنون چه مى بينى ؟عرض كرد: مردى سياه چهره بالباس هاى كثيف و بدبو همين الا ن

در كنارم مى باشد و سخت گلوى

مرا مى فشارد.حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، اظهار نمود: بگو:

((يا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرَ، وَ يَعْفُو عَنِ

الْكَثيرِ، إ قبَلْ مِنِّى الْيَسيرَ، وَاعْفُ

عنّىِ الْكَثيرَ، إ نّكَ اءنْتَ الْغَفُورُ

الرَّحيم )).

يعنى ؛ اى كسى كه عمل ناچيز راپذيرا هستى ، و از خطاهاى بسياردر مى گذرى ، كمترين عمل مرابپذير و گناهان بسيارم را به بخشاى

؛ همانا كه تو آمرزنده و مهربان

هستى ،وقتى جوان اين دعا را خواند،حضرت فرمود: اكنون چه مى بينى؟گفت : مردى خوش چهره و سفيد

روى و خوش بو با بهترين لباس ،در كنارم آمد و با ورود او، آن

شخص سياه چهره رفت .حضرت فرمود: بار ديگر آن جملات

را بخوان ، وقتى تكرار كرد.و در همان لحظه روح ، از بدنش

خارج شد و به دست پر بركت

پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ،نجات يافت و سعادتمند گرديد.(30)

 

 

 

 

دو كار بسيار مهمّ ؟!

 

امّ سلمه همسر رسول خدا صلوات

اللّه عليه حكايت كند:در آن روزهائى كه حضرت ، دربستر مرض و آن ناراحتى كه سبب

فوت و شهادت حضرتش شد، به

بعضى از اطرافيان خود فرمود:دوست مرا بگوئيد بيايد، عايشه

شخصى را به دنبال پدرش ابوبكرفرستاد و چون او وارد شد حضرت

رسول صورت خود را از اوبرگرداند و اظهار داشت :دوست مرا بگوئيد بيايد، پس حفصه

شخصى را به دنبال پدرش عمر

فرستاد و چون عمر وارد شد، نيزحضرت صورت خود را برگرداند وفرمود:دوست مرا بگوئيد بيايد، در اين

هنگام فاطمه زهراء سلام اللّه

عليها، شوهرش علىّ بن ابى طالب

عليه السلام را به حضور پدرش

فرستاد؛ چون علىّ عليه السّلام

وارد شد حضرت از جاى برخواست

و از ورود علىّ عليه السلام تجليل

نمود و او را در بغل گرفته و به

سينه خود چسبانيد.پس از آن علىّ عليه السلام اظهارداشت : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه

و آله هزار حديثِ علمى به من تعليم

نمود كه از هر يك از آن ها هزاررشته ديگر باز مى شود تا جائى كه

من و پيامبر عرق كرديم و عرق آن

حضرت بر من و عرق من بر آن

حضرت جارى گشت .(31)هچنين شاذان قمّى در كتاب خودآورده است :روزى پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و

آله ، در جمع اصحاب خود نشسته

بود كه ناگهان شخصى از طايفه بنىتميم به نام مالك بن نويره به حضورايشان وارد شد و به آن حضرت

خطاب كرد و اظهار داشت : ايمان

و مبانى اسلام را به من تعليم فرماتا با عمل به آن رستگار گردم .حضرت رسول صلّى اللّه عليه و

آله ، فرمود: بايد شهادت دهى براين كه خدائى جز خداى يكتا نيست

و او شريكى ندارد، همچنين گواهى

دهى كه من محمّد رسول خدا هستم

، ديگر آن كه روزى پنج مرتبه نمازبخوانى و ماه رمضان را روزه

بگيرى و زكات و خمس اموالت رابپردازى و حجّ خانه خدا انجام دهى

، ضمناً در مجموع ولايت و امامت

جانشين مرا كه علىّ بن ابى طالب ويازده فرزندش مى باشند بپذيرى .و احكام و دستورات اسلام را مورد

عمل قرار دهى و موارد حلال وحرام را رعايت نمائى و حقّ كسى

را ضايع و پايمال نكنى .حضرت پس از آن كه بسيارى ازديگر احكام و حقوق فردى واجتماعى را برشمرد و تذكراتى رابيان نمود، مالك بن نويره عرضه

داشت : يا رسول اللّه ! من خيلى

فراموش كار هستم ، تقاضامندم يك

مرتبه ديگر آن ها را تكرار فرما،حضرت هم قبول نمود و آنچه رافرموده بود بازگو نمود.و چون مالك بن نُوَيره خواست ازمحضر مبارك رسول خدا خارج

شود، حضرت فرمود: هر كس

بخواهد يكى از مردان بهشتى راببيند، به اين شخص نگاه كند.ابوبكر و عمر كه در آن مجلس

حضور داشتند بلند شدند و باسرعت به دنبال مالك حركت كردند؛وقتى به او رسيدند، گفتند: رسول

خدا فرمود: تو اهل بهشت هستى ،اينك از تو تقاضامنديم از درگاه

خداوند براى ما استغفار و طلب

آمرزش نما.مالك گفت : رحمت و آمرزش

خداوند شامل شما نگردد، چون

رسول خدا را كه صاحب شفاعت ومقرّب الهى است رها كرده ايد و به

من پناه آورده ايد.لذا ابوبكر و عمر با ناراحتى

برگشتند و پيش از آن كه حرفى

بزنند، حضرت تبسّمى نمود وفرمود: به راستى سخن حقّ تلخ

است .(32)

 

 

 

دو بر خورد متفاوت ،نسبت به يك

خواهر وبرادر

 

علاّمه مجلسى در حديثى به نقل ازصادق آل محمّد صلوات اللّه عليهم

، آورده است :روزى پيامبر الهى در منزل خويش

نشسته بود؛ كه خواهر رضاعى آن

حضرت بر ايشان وارد شد.چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه

و آله ، نگاهش به وى افتاد از ديداراو شادمان گشت و رو انداز خود رابراى او پهن كرد تا خواهرش بر

روى آن بنشيند.پس از آن ، رسول خدا صلوات اللّه

عليه با تبسّم و خوش روئى باخواهر خود مشغول سخن گفتن شد،بعد از گذشت لحظاتى خواهر

حضرت از جاى برخاست و ازحضور مبارك آن بزرگوارخداحافظى كرد و رفت .روزى ديگر، برادر آن زن كه برادررضاعى رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله ، نيز محسوب مى شد بر آن

حضرت وارد شد، وليكن آن

حضرت برخورد و خوش روئى راكه با خواهرش ‍ انجام داده بود بابرادرش اظهار ننمود.اصحاب حضرت كه شاهد بر اين

جريان بودند، به پيامبر خدا صلّى

اللّه عليه و آله ، عرضه داشتند: يارسول اللّه ! چرا در برخورد بين

خواهر و برادر مساوات را رعايت

ننمودى و ميان آن دو نفر تفاوت

قائل شدى ؟!حضرت در پاسخ اظهار نمود: چون

خواهرم نسبت به پدرش بيشتراظهار علاقه و محبّت مى كرد، من

نيز اين چنين او را تكريم و احترام

كردم .ولى چون پسر نسبت به پدرش بى

اعتنا بود، لذا اين چنين با اوبرخورد و بى اعتنائى شد(33).

 

 

 

دنيا در نظر مردان خدا

 

هچنين مرحوم علاّمه مجلسى رحمةاللّه تعالى عليه ، به نقل از يكى ازاصحاب امام جعفر صادق عليه

السلام به نام محمّد بن سنان حكايت

كند:از حضرت صادق آل محمّد صلوات

اللّه عليهم شنيدم ، كه در جمع

اصحاب خود مى فرمود:روزى شخصى به محضر مبارك

محمّد رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وارد شد، در حالى كه حضرت

روى حصيرى دراز كشيده بود وسر مبارك خود را بر بالشى ازليف خرما نهاده بود و استراحت مى

كرد.همين كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه

و آله ، متوجّه ورود آن شخص

گرديد، از جاى خويش بلند شد ونشست و خواست دستى بر صورت

و بدن خود بكشد كه آن شخص

مشاهده كرد كه حصير بر بدن

مبارك حضرت و نخ ‌هاى ليف برصورت نورانيش اءثر گذاشته است

.

با خود گفت : قيصر و كسرى روى

پارچه هاى ابريشمى و مخمل مىخوابند و هنوز به اين زندگى

تشريفاتى كه دارند راضى و قانع

نيستند، ولى شما با اين مقام والا وعظيم بر روى حصير مى نشينى وبر ليف خرما مى خوابى ؟!

و چون رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله ، متوجّه افكار آن شخص شد،او را مخاطب قرار داد و فرمود:

توجّه داشته باش كه ما از آن هابهتر و برتريم .به خدا قسم ! ما با دنيا و اءشياء آن

رابطه اى نداريم ؛ چون مَثَل ما دراين دنيا همانند سواره اى است كه

بر درختى سايه دار عبور كند،سپس جهت استراحت كنار آن

درخت فرود آيد و زير سايه اش

بنشيند؛ و چون به مقدار كافى

استراحت كرد آن را رها كند و به

دنبال مقصد خويش به راه افتد.(34)

 

 

 

 

گزارشى از حوادث گيتى

 

مرحوم شيخ طوسى رحمة اللّه عليه

به نقل از امام موسى كاظم صلوات

اللّه عليه ، حكايت نمايد:در اواخر عمر پر بركت يامبرگرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله

، خداوند متعال بر آن حضرت وحى

فرستاد: مدّت عمر و حيات تو درحال سپرى شدن است ، پس براى

ملاقات با پروردگارت آماده باش .پيامبر خدا دست هاى خود را به

سوى آسمان بلند نمود و اظهارداشت : خداوندا! وعده اى را كه

داده بودى انجام نگرفته ، با اين كه

هيچ گاه در وعده هاى تو خلافى

نبوده است .خداوند وحى فرستاد: يا محمّد! به

همراه كسى كه مورد اعتماد واطمينان خودت باشد، به سمت كوه

اُحد بيا.حضرت دو مرتبه دست هاى خود رابه سمت آسمان بلند نمود و همان

سخنان را تكرار كرد.در اين هنگام وحى آمد: به همراه

پسر عمويت علىّ بن ابى طالب

صلوات اللّه و سلامه عليه به سمت

كوه اُحد بيائيد و از آن بالا برويد وپشت به قبله كنيد و خودت حيوانات

وحشى را صدا كن تا پاسخ گويند؛سپس يكى از آن ها را بگير و آن راتحويل پسر عمويت ده تا سر آن را

بريده و از گردن ، پوست آن راكنده و وارونه نمائيد؛ كه دباغى

شده خواهد بود.بعد از آن مَلَك روح و جبرئيل به

همراه قلم و دوات وارد مى گردندوتمامى حوادث گذشته و آينده رابرايت گزارش مى دهند و آن ها رابراى پسر عمويت بازگو نما تابنويسد و هرگز اين پوست و مركّب

و نوشته هايش فاسد و نابود نخواهدشد؛ بلكه هميشه تازه و قابل

استفاده مى باشد.پس از آن ، رسول خدا صلّى اللّه

عليه و آله طبق آنچه ماءمور شده

بود، به همراه اميرالمؤ منين علىّ

عليه السلام حركت كرد تا به بالاى

كوه اُحد رسيد وماءموريّت خود راانجام داده و هنگامى كه خواستندپوست حيوان را بِكَنند، جبرئيل به

همراه مَلك روح و تعداد بسيارى ازملائكه واردشدند.همين كه پوست حيوان سلاّ خى شد،

علىّ عليه السلام آن را جلوى خودنهاد، در همين لحظه قلم و دواتى كه

درون آن مركّب سبز رنگ و منوّربود كنار آن حضرت حاضر شد وگزارشاتى به عنوان وحى نازل

گرديد و پيامبر اكرم آن ها را به

عنوان إ ملا براى پسر عمويش

بازگو مى نمود و ايشان مى نوشت .امام كاظم عليه السلام افزود: بيان

اوصاف و حالات تمامى زمان ها ولحظات گوناگون جهان ، همچنين

كليّه حوادث و جرياناتى كه تابرپائى قيامت رخ مى دهد، و تفسيرو تشريح جميع موجودات عالم

هستى از جهت منافع و مضرّات ،در آن گزارشات وجود داشت وهيچكس غير از مقرّبين و اولياء

خداوند از آن ها آگاهى ندارند.و در ضمن آن گزارشات ، چگونگى

حالات بندگان صالح وذرارى رسولاللّه و نيز دشمنان و مخالفان به

طور مشروح نسبت به هر زمان

ومكان وارد شده است .پس از آن نسبت به مصائب و فتنه

هاى بعد از رسول خدا سخنانى به

ميان آمد و چون حضرت ، در موردوظايف خود كسب تكليف نمود؛ درجواب گفته شد: بايد صبر وبردبارى پيشه كنيد.همچنين تمامى اوصياء واولياء وشيعيان و دوستانشان توصيه به

صبر واستقامت شدند تا آن هنگامىكه فرج اهل بيت يعنى ؛ امام زمان

عجّل اللّه فرجه الشّريف فرا رسد وظهور نمايد.و در پايان پيرامون علائم ظهورحضرت مهدى عليه السلام و

چگونگى حكومت بنى هاشم به طوركامل مطالبى بيان گرديد.(35)

 

 

 

بيچاره شدن فرزندى ثروتمند

 

امام حسن عسكرى عليه السلام به

نقل از اميرالمؤ منين علىّ عليه

السلام حكايت فرمايد:روزى پيرمردى به همراه فرزندش

نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله شرفياب شد.پيرمرد با گريه و زارى عرضه

داشت : يا رسول اللّه ! من پسرمرا بزرگ كردم و هزاران رنج وزحمت برايش متحمّل شدم و از مال

و ثروت خود، او را كمك كردم تاآن كه مستقلّ و خودكفا گرديد، ولى

امروز كه من ضعيف و ناتوان گشته

ام و تمام اموال و هستى خود را ازدست داده ام ، او از هر گونه كمكى

به من دريغ مى كند و حتّى لقمه

نانى هم به من نمى دهد.حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله خطاب به فرزند كرد و فرمود:تو در اين مورد چه جوابى دارى ؟گفت : يا رسول اللّه ! من چيزى

زايد بر مخارج خود و عائله ام

ندارم .حضرت به پدر فرمود: اكنون چه

مى گوئى ؟گفت : يار سول اللّه ! او داراى

چندين انبار گندم و جو و كشمش مىباشد و نيز كيسه هائى پر از درهم

و دينار دارد.رسول خدا به فرزند فرمود: چه

پاسخى دارى ؟اظهار داشت : يا رسول اللّه ! اواشتباه مى كند، چون من هيچ ندارم.در اين هنگام ، حضرت رسول

خطاب به فرزند كرد و فرمود: ازعذاب خداوند بترس و نسبت به

پدرت كه آن همه براى تو زحمت

كشيده است ، نيكى و احسان كن .پسر گفت : يا رسول اللّه ! من

چيزى ندارم .حضرت فرمود: اين ماه از بيت

المال به او كمك مى كنيم ؛ ولى ازماه آينده بايد پدرت را كمك نمائى وبه يكى از اصحاب خود به نام

اُسامة بن زيد دستور داد تا صددرهم به آن پير مرد بپردازد.در پايان ماه ، پدر دو مرتبه به

همراه پسر خود نزد رسول خدا آمدوعرضه داشت : يا رسول اللّه !فرزندم چيزى به من نداد و پسرهمچنين گفت : من چيزى ندارم .حضرت به فرزند اشاره نمود: كه

تو داراى ثروت بسيارى هستى ؛ولى با اين برخوردى كه نسبت به

پدرت دارى ، همين امروز فقير وتهى دست خواهى شد.همين كه فرزند از نزد حضرت

برگشت متوجّه شد كه داد و فريادافرادى كه در همسايگى انبارهاى

آذوقه او هستند، بلند است .و هنگامى كه چشمشان به پسرپيرمرد افتاد فرياد زدند: بوى گنديده

انبارهاى تو به همه ما اذيّت و آزارمى رساند.و او را مجبور كردند تا اجناس

فاسد شده انبارهايش را تخليه كند؛او نيز چندين كارگر گرفت و باپرداخت پولى بسيار، آن اجناس

فاسدشده را در بيابان هاى شهرتخليه كرد.و چون به كيسه هاى طلا و نقره

اندوخته شده مراجعه كرد، آن ها راچيزى جز سنگ و ريگ نديد و تمام

زندگى و ثروت او تباه گرديدوسخت در تنگ دستى قرار گرفت ،به طورى كه حتّى محتاج لقمه نانى

براى شام خود گرديد و در نهايت

مريض و رنجور شد.سپس حضرت رسول صلّى اللّه

عليه و آله ، در رابطه با اداءحقوق والدين چنين فرمود: مواظب

باشيد كه پدر و مادر خود راناراحت و غضبناك نكنيد و راضى

نباشيد كه آنان نيازمند و محتاج

گردند؛ وگرنه بدانيد كه غير ازعذاب دنيا نيز در قيامت به عقاب

دردناك الهى مبتلا خواهيد شد.(36)

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۲

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۲

 

 

 

قالَ صلّى اللّه عليه و آله : ما

تَواضَعَ اءحَدٌ إ لاّ رَفَعَهُ اللّهُ.

 

ترجمه :

فرمود: كسى اظهار تواضع وفروتنى نكرده ، مگر آن كه خداوند

متعال او را رفعت و عزّت بخشيده

است .

- اءمالى طوسى : ج 1، ص 56،بحارالا نوار: ج 72، ص 120، ح7.

 

دگرگونى كواكب با ظهور نورهدايت

 

مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان

آورده اند:چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به

حدّ بلوغ رسيد، پدرش يكى از زنان

شريف به نام آمنه بنت وهب رابراى همسرى او انتخاب كرد.آمنه گويد: چون مدّتى از ازدواج من

با عبداللّه سپرى شد و نطفه فرزندم

منعقد گرديد، هر مقدارى كه ازدوران حمل مى گذشت ، نه تنها

هيچگونه احساس سنگينى و ناراحتىنمى كردم ؛ بلكه شادابى وراحتىغير قابل وصفى را در خود احساس

مى كردم .تا آن كه شبى در خواب ، شخصىرا ديدم كه به من گفت : اى آمنه !تو به بهترين خلق خداوند، آبستن

گشته اى .وقتى زمان وضع حمل و زايمان فرارسيد، بدون هيچگونه ناراحتى ودردى ، نوزادم به دنيا آمد.هنگامى كه آن عزير وارد اين دنياشد زانوها و دست هاى خود را برزمين نهاد و سر به سوى آسمان

بلند نمود، در همين حال صدائى راشنيدم كه گفت : بهترين و شريف

ترين انسان ها به دنيا آمد، او درپناه خداى بى همتا است ، و از شرّ

هر ظالم و حسودى در امان خواهدبود.در همان لحظه ، نورى از من جداگرديد و بين زمين و آسمان راروشن نمود و حالت عجيبى درآسمان و ستاره ها به وجود آمد، به

طورى كه مى ديدم ستاره ها همانندتير، از سوئى به سوى ديگر پرتاب

مى شدند.هنگامى كه قُريش ، چنين حالتى رامشاهده كردند، همه در حيرت فرورفته و مى گفتند: قيامت بر پا شده

است ؛ پس همگى نزد يكى از ستاره

شناسان معروف به نام وليد بن

مغيره رفتند، تا از جريان آگاه

گردند.او گفت : دقّت كنيد، اگر ستاره هابا اين وضع نابود مى شوند؛ پس

قيامت بر پا خواهد شد و گرنه

حادثه اى عجيب رخ داده است كه

در طبيعت تصرّف و دخالت دارد.سپس پيش يكى ديگر از ستاره

شناسان يهودى به نام يوسف رفتندو او چون شاهد دگرگونى ستاره هابود، گفت : در اين شب پيغمبرى به

دنيا آمده است كه كتاب هاى آسمانىبشارت ورودش را داده اند؛ و اوآخرين پيامبر الهى خواهد بود؛ واين دگرگونى موجود در آسمان كه

ستاره ها همانند تير، از سوئى به

سوى ديگر پرتاب مى شوند و ازرفتن شياطين به آسمان ها جلوگيرى

مى كنند.پس چون صبح شد، بزرگان قريش

در محلّ اجتماع ، گرد هم جمع شدندو خبر ولادت نوزاد عبداللّه فرزندمطّلب را مطرح كردند وبه همراه

ستاره شناس يهودى يعنى يوسف به

طرف منزل آمنه حركت كردند تانوزاد عزيز را مشاهده كنند.

همين كه به منزل آمنه رسيدند،قنداقه نوزاد روشنائى بخش راآوردند، يوسف نگاهى به چشم و

موهاى آن نوزاد يعنى حضرت محمّدصلّى اللّه عليه و آله كرد و يقه

پيراهن حضرت را گشود و بر شانه

اش خال سياهى با چند مو ديد.با ديدن اين علامت ها، يوسف ازجاى خود بلند شد، قريش همگى

تعجّب كردند ومشغول خنده ومسخره كردن يوسف شدند.او از جاى برخواست و گفت : اين

نوزاد، پيامبر خداست كه با شمشيرعدالت گستر خويش قيام مى كند وبا تمام شِرك و بت پرستى مىستيزد، و با آمدن اين شخص ،نبوّت از قوم بنى اسرائيل قطع

خواهد گرديد.پس قريش با شنيدن اين خبر همه

پراكنده شدند.(19)فاطمه بنت اسد مادر امام علىّ عليهالسلام مى گويد: چون كه نشانه

هاى مرگ در عبدالمطّلب آشكارگشت ، خطاب به فرزندان خود گفت

: چه كسى سرپرستى و مسئوليّت

حمايت از محمّد را مى پذيرد؟

گفتند: او عبدالمطّلب از همه ماهوشيارتر است ، بگو او هر كس راكه مى خواهد، خود انتخاب نمايد.عبدالمطّلب گفت : اى محمّد! جدّ تو،آماده مسافرت به قيامت است ،كدام يك از عموهايت را مايل هستى

كه متكّفل كارهايت شود؟پس از آن ، حضرت نگاهى به يكايك

افراد نمود و توجّه خاصّى به

ابوطالب كرد.به همين جهت عبدالمطّلب ،ابوطالب را متكفّل كارهاى حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله ، قرارداد.فاطمه گويد: چون عبدالمطّلب وفات

يافت و ابوطالب محمّد صلّى اللّهعليه و آله ، را به منزل آورد، من

خدمتگذار او شدم و او مرا به

عنوان مادر صدامى كرد.در خانه ما درخت خرمائى بود كه

چون خرماهاى آن مى رسيد، چهل

بچّه از هم سِنّى هاى محمّد صلّىاللّه عليه و آله ، مى آمدند وخرماهائى كه روى زمين مى ريخت

جمع مى كردند ومى خوردند و هريك از دست ديگرى يا از جلوى اوخرمايش را مى ربود؛ ولى من حتّى

يك بار هم نديدم كه آن حضرت ازبچّه ها خرمائى را بگيرد، يا ازجلويشان بردارد و هيچ وقت به حقّ

ديگران تجاوز نمى كرد.و من هر روز مشتى خرما برايش

جمع مى كردم ، همچنين كنيزىداشتم كه او هم برايش خرما جمع

مى كرد، تا آن كه روزى حضرت

خوابيده بود و ما فراموش كرديم كه

برايش خرما برداريم و تمامى

خرماها را بچّه ها جمع كرده بودند.پس هنگامى كه حضرت از خواب

بيدار شد و خرمائى روى زمين

نيافت ؛ خطاب به درخت خرما كردو فرمود: اى درخت ! من گرسنه ام.فاطمه مى گويد: ديدم كه درخت خم

شد به طورى كه خوشه هاى آن

جلوى حضرت قرار گرفت و تامقدارى كه ميل داشت خورد وسپس درخت خرما به حالت اوّل

خود بازگشت .(20)

 

 

 

 

طبابت كودكى درد آشنا، براى پيرىكهن سال

 

بعد از آن كه عبدالمطلّب جدّ رسول

خدا صلّى اللّه عليه و آله از دنيارفت ونگه دارى آن حضرت به

عمويش ابوطالب واگذار گرديد.پس از چند روزى ، حضرت به

چشم درد مبتلا شد و پزشكان ازدرمان آن ناتوان گشتند، ناراحتى

تمام وجود عمويش را فرا گرفته

بود، عدّه اى پيشنهاد دادند تاحضرت را نزد راهب نصرانى به

نام حبيب برده تا با دعاى او دردچشم حضرت بر طرف گردد.ابوطالب پيشنهاد آن ها را براى

برادرزاده اش حضرت رسول صلّىاللّه عليه و آله بازگو كرد.حضرت اظهار نمود: از طرف من

مانعى نيست ، آنچه مصلحت مىدانى عمل كن .به همين جهت ابوطالب ، حضرت

را طبق تشريفات خاصّى سوار برشتر نمود و با هم به سمت جايگاه

راهب نصرانى حركت كردند.موقعى كه نزديك صومعه راهب

رسيدند، اجازه ورود خواستندوحبيب راهب به ايشان اجازه داد،وقتى وارد شدند تا لحظاتى هيچ

گونه صحبت و سخنى مطرح

نگرديد.سپس ابوطالب شروع به سخن نمودو اظهار داشت : برادرزاده ام

محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه وآله مدّتى است كه به چشم درد مبتلاگرديده وپزشكان از درمان آن

عاجز مانده اند؛ لذا نزد شما آمده

ايم تا به درگاه خداوند دعا كنى وچشمان او سالم گردد.حبيب راهب پس از شنيدن سخنان

ابوطالب ، به حضرت رسول خطاب

كرد و گفت : بلند شو و نزديك بيا.حضرت با اين كه در سنين كودكى

بود، خطاب به راهب كرد و فرمود:تو از جاى خود حركت كن و نزدمن بيا.ابوطالب حضرت را مخاطب قرار

داد و عرضه داشت : از اين سخن

و برخورد تعجّب مى كنم زيرا كه

شما مريض هستى .حضرت رسول در جواب فرمود:خير، چنين نيست ، بلكه حبيب

راهب مريض است و بايد او نزدمن آيد.حبيب با شنيدن چنين سخنى از آن

خردسال در غضب شد و گفت : اىپسر! ناراحتى و مريضى من درچيست ؟حضرت فرمود: پوست بدن تو مبتلا

به مرض پيسى مى باشد و سى سال

است كه مرتّب براى شفا و بهبودى

آن به درگاه خدا دعا مى كنى وليكن

اثرى نبخشيده است .حبيب با حالت تعجّب گفت : اين

موضوع را كسى غير از من و غيراز خدا نمى دانسته است ، در اين

سنين كودكى چگونه از آن آگاه شده

اى ؟!حضرت در پاسخ به او، فرمود: درخواب ديده ام ؛ حبيب با حالت

تواضع گفت : پس بر من بزرگوارى

نما و برايم دعا كن تا خدا مرا شفاو عافيت دهد.بعد از آن ، حضرت پارچه اى راكه روى پيشانى و چشم هاى خود

بسته بود، باز كرد و نورى عظيم ازچهره مباركش ظاهر گشت كه تمامى

فضا را روشنائى بخشيد؛ و عدّه اىاز مردم كه در آن مجلس حضورداشتند متوجّه تمام صحبت ها وجريانات شدند.

حضرت فرمود: اى حبيب ! پيراهنت

را بالا بزن تا افراد حاضر بدنت رانگاه كنند و آنچه را گفتم تصديق

نمايند.هنگامى كه حبيب پيراهن خود رابالا زد، حاضران ناراحتى پوستى

او را ديدند كه به اندازه يك درهم

مرض پيسى و كنار آن مقدارمختصرى سياهى روى پوست بدنش

وجود دارد.در اين لحظه حضرت دست به دعابرداشت و چون دعايش پايان يافت

، دست مبارك خود را بر بدن حبيب

كشيد و با اذن خداوند، شفا يافت ؛سپس عموى خود را مخاطب قرارداد و فرمود: اگر تاكنون مىخواستم خدا مرا شفا دهد، دعا مىكردم و شفا مى يافتم و اينجا نمى

آمدم ؛ ولى اكنون دعا مى كنم وشفاى چشم خود را از خداى متعال

مسئلت مى نمايم ؛ و چون دست به

دعا بلند نمود و دعا كرد، بلافاصله

ناراحتى چشم او برطرف شد واثرى از آن باقى نماند.(21)

 

 

 

 

با 12 درهم 3 كار مهمّ

 

مردى حضور رسول گرامى اسلام

صلّى اللّه عليه و آله ، آمد وچون

متوجّه شد كه پيراهن حضرت كهنه

و پاره مى باشد، مبلغ دوازده درهم

به آن حضرت داد.حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله ، به علىّ عليه السلام فرمود:اين درهم ها را بگير و پيراهنى

مناسب براى من خريدارى نما.علىّ عليه السلام مى فرمايد: پول هارا گرفتم و روانه بازار شدم وپيراهنى به دوازده درهم خريده ونزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آوردم .حضرت نگاهى به آن پيراهن

انداخت و اظهار داشت : اگر اين

پيراهن را عوض كنى و فروشنده

پس بگيرد، بهتر است .به همين جهت نزد فروشنده برگشتم

و گفتم : رسول اللّه اين پيراهن رادوست نداشت ، اگر ممكن است آن

را پس بگير، فروشنده هم پيراهن راتحويل گرفت و پول ها را برگرداندو چون پول ها را خدمت آن

حضرت آوردم ، با يكديگر روانه

بازار شديم تا پيراهنى مطابق ميل

خود خريدارى نمايد.در مسير راه كنيزكى را ديديم كه

كنارى نشسته و گريه مى كند،رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،علّت گريه او را جويا شد؟كنيز گفت : خانواده ام چهار درهم

به من داد كه براى ايشان چيزى

خريدارى كنم ؛ وليكن آن ها را گم

كرده ام و جراءت برگشتن به منزل

راندارم .در اين هنگام حضرت چهار درهم به

كنيز داد و فرمود: به خانه ات

برگرد.سپس به بازار رفتيم و حضرت

پيراهنى را به چهار درهم خريد وچون آن را پوشيد خدا را شكرنمود.وقتى به سمت منزل مراجعت كرديم

، در بين راه مرد برهنه اى را ديديم

كه مى گفت : هر كس مرا بپوشاند،خداوند او را از لباس هاى بهشتى

بپوشاند.رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،پيراهن خريدارى شده را از بدن

خود در آورد و به آن مرد برهنه

پوشانيد، سپس به بازار برگشتيم وحضرت پيراهنى ديگر به همان مبلغ

خريدارى كرد و پوشيد و شكر خدارا نمود، و چون به طرف منزل

مراجعت كرديم ، هنوز آن كنيزك درجاى خود نشسته بود.حضرت رسول به او فرمود: چرا به

منزلت نرفته اى ؟كنيز پاسخ داد: مى ترسم مرا كتك

بزنند، حضرت فرمود: همراه من بياتا به منزلتان برويم .پس حركت كرديم و چون به منزل

رسيديم ، پيغمبر خدا صلّى اللّه عليهو آله جلوى درب منزل ايستاد واظهار داشت : ((السّلامُ عَلَيْكُمْ يا

اءَهلَ الدّار))؛ كسى جواب نداد،حضرت دومرتبه سلام كرد و بازجوابى نشنيد.و چون مرتبه سوّم سلام بر اهل

منزل داد، از درون منزل جواب

آمد: ((وَ عَلَيْكَ السّلامُ يا رَسُول اللّه

ورحمة اللّه و بركاته ))؛ رسول خدافرمود: چرا در مرحله اوّل و دوّم

جواب سلام مرا نداديد؟در پاسخ اظهار داشتند: چون سلام

شما را شنيديم ، دوست داشتيم كه

صداى شما را بيشتر بشنويم .پس از آن پيامبر خدا اظهار داشت :اين كنيز شما در آمدن به منزل

قدرى تاءخير داشته است ، از شمامى خواهم او را شكنجه نكنيد.اهل منزل گفتند: اى رسول خدا! به

جهت قدوم مبارك شما او را آزادكرديم .امام علىّ عليه السلام افزود: چون

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ،چنين ديد فرمود: شكر خدا را كه

چه بركتى در اين دوازده درهم قرارداد كه دو برهنه پوشيده گشتند ويك

بنده آزاد شد.(22)

 

 

 

همه چيز، حتّى انتخاب همسربراىمصلحت دين

 

بايد توجّه داشت كه تمامى پيامبران

الهى خصوصا پيامبر اسلام و ائمّه

اطهار عليهم السلام تمام آنچه انجام

مى دادند، بر مبناى مصلحت احكام

الهى و عامّه مردم بوده است و نيزآنان منافع و لذايذ شخصى را فداىدين و اجتماع مى كرده اند.از آن جمله : انتخاب همسر درتشكيلات زندگى ايشان بوده است

كه تنها مصلحت ، چگونگى گسترش

دين و پذيرش و هدايت مردم ، موردنظر قرار مى گرفته است .در همين راستا، پيامبر عاليقدراسلام حضرت محمّد صلّى اللّه عليهو آله ، نيز دوران عنفوان جوانى

خود را به پاك ترين و عفيف ترين

روش ، سپرى نمود و در سنين 25

سالگى با خديجه ، آن بانوى مخدّره

ازدواج نمود و به دنبال آن پس ازمبعوث شدن به مقام والاى نبوّت

ورسالت ، جهت مصالح دين مبين

اسلام ، همسران ديگرى را نيزانتخاب نمود كه همه آن ها جزعايشه بيوه بوده اند.(23)به هر حال در اين كه آن حضرت

چند همسر جهت مصلحت اسلام ومسلمين برگزيد، بين مورّخين ومحدّثين اختلاف است ؛ كه به

مشهور آن اشاره مى كنيم :

1 خديجه دختر خُوَيْلِد.

2 صفيّه دختر حيّى بن اخطب ، از

بنى اسرائيل .

3 عايشه دختر ابوبكر بن ابى قحافه

، از بنى تميم .

4 حفصه دختر عمر بن خطّاب ، از

طايفه طىّ.

5 امّ حبيب دختر ابوسفيان بن حرب

، از بنى اميّه .

6 زينب دختر جحش از بنى اسد، از

خانواده بنى اميّه .

7 سوده دختر زمعه ، از طايفه بنى

اسد.

8 ميمونه دختر حارث ، از طائفه

بنى هلال .

9 هند (امّ سلمة ) دختر ابى اميّه ،

از طايفه مخزوم .

10 جويريه دختر حارث .

11 خوله دختر حكيم سليمى .

12 زينب دختر خزيمة بن حارث .

13 ماريه قبطيّه .

14 ريحانه خندقيّه .

15 زينب دختر ابى الجون كندى .

و در هنگام رحلت و شهادت

حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه

و آله ، تعداد 9 همسر برايش باقى

مانده بود، و از تمامى آن ها فقط

داراى هشت فرزند، چهار پسر وچهار دختر گرديد.(24)و در موقع رحلت ، تنها فاطمه

زهراء سلام اللّه عليها، مادر تمام

ائمّه اطهار عليهم السلام و مادرسادات بنى الزّهراء برايش به

يادگار باقى ماند.(25)

 

 

 

جبرئيل و نقش انگشتر

 

زيد بن علىّ از پدرش امام سجّادزين العابدين عليه السلام حكايت

نمايد:روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه

و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ

بن ابى طالب عليه السلام داد وفرمود: اين انگشتر را نزد حكّاك

برده ، به او بگو كه بر نگين آن :((محمّد بن عبداللّه )) نوشته شود.اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آن

انگشتر را گرفت و پيش حكّاك بردواظهار داشت : بر نگين اين انگشترنقش كلمه ((محمّد بن عبداللّه ))

حكّاكى كَنْده كارى نما.حكّاك آن را پذيرفت وليكن در هنگام

كار، دست و قلم او خطا رفت و به

جاى آن نقش ((محمّد رسول اللّه ))نوشته شد.

هنگامى كه امام علىّ عليه السلام

خواست انگشتر را بگيرد، دقّت

نمود؛ و چون ديد نقش ، غير ازچيزى است كه دستور داده بود، به

او فرمود: من چنين موضوعى رانگفته بودم .حكّاك اظهار داشت : بلى ، صحيح

مى فرمائى ؛ وليكن دستم به اشتباه

رفت .پس حضرت آن انگشتر را گرفت ونزد رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله آورد واظهار داشت : يا رسول

اللّه ! حكّاك آنچه را گفته بودم ،انجام نداده ومدّعى است كه دستش

خطا رفته است .در اين لحظه پيامبر خدا آن انگشتررا گرفت و پس از دقّت بر آن

فرمود: اى علىّ! من محمّد بن

عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّدرسول اللّه )) نوشته شده است وسپس انگشتر را به دست مبارك

خود نمود؛ و چون صبح شد و برانگشتر نگاه كرد، ديد زير آن نوشته

شده است : ((علىّ ولىّ اللّه )).پس به همين جهت تعجّب حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله فزونىيافت ، در همين بين جبرئيل امين

عليه السلام نازل شد و رسول خداجريان را براى او بازگو نمود.جبرئيل در پاسخ اظهار داشت :آنچه را كه تو خواستى نوشته شودگفتى ؛ و آنچه را كه ما خواستيم

نوشتيم .(26)

 

 

 

چگونگى دوّمين شوهر

 

مرحوم شهيد ثانى در كتاب خود به

نام مسكّن الفؤ اد از امّ سلمه حكايت

نموده است :روزى اوّلين همسرش ابو سلمه به

محضر مبارك رسول گرامى اسلام

صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شد،همين كه شوهر به منزل مراجعت

كرد به همسرش امّ سلمه گفت :مطلبى را از آن حضرت شنيدم كه

بسيار مسرور و شادمان گشتم .امّ سلمه گويد: به او گفتم : آن

مطلب چيست كه اين قدر باعث

شادى تو شده است ؟شوهرش اظهار داشت : حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله ،فرمود: هرگاه مصيبتى بر شما واردشد و يكى از افراد خانواده تان

فوت نمود؛ چنانچه بگوئيد: ((إ نّا للّه

و انّا اليه راجعون ))؛ خدايا! مرادر اين مصيبت پاداش نيك عطافرما، و بهتر از آن را جايگزين

گردان ؛ پس خداوند دعاى او رامستجاب مى نمايد.امّ سلمه گويد: من آن جمله را حفظكردم و چون بعد از مدّتى شوهرم

ابو سلمه از دنيا رفت ، همان جمله

را بر زبان جارى كردم و پس ازگفتن آن جمله ، در فكر فرو رفته وبا خود گفتم : مگر بهتر از اين

شوهرى كه داشتم ، مقدّر من مىشود؟!و چون عدّه وفات را سپرى كردم ،روزى داخل منزل مشغول دبّاغىپوست بودم كه ناگهان متوجّه شدم

رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله

اجازه ورود مى طلبد.و من به آن حضرت اجازه دادم ،وقتى آن بزرگوار وارد منزل شد،در گوشه اى نشست و پس از لحظه

اى سكوت ، به من پيشنهاد ازدواج

داد كه به او شوهر كنم .در جواب گفتم : يا رسول اللّه ! من

زنى غيور هستم ، مى ترسم كارى

كنم كه موجب آزار شما گردد،همچنين من در سنّ و سالى هستم

كه دوران زناشوئى را سپرى كرده

و داراى خانواده اى بسيار هستم .حضرت فرمود: سنّ و سال براى

من و تو مطرح نيست و من تمام

اعضاء خانواده ات را متكفّل مىشوم .پس از آن پيشنهاد حضرت راپذيرفتم و به ازدواج ايشان در آمدم

و خداوند دعايم را كه هنگام مرگ

اوّلين شوهرم خواسته بودم مستجاب

نمود.(27)

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۱

چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه۱

 

 

 

قالَ صلّى اللّه عليه و آله : ثَلاثَةٌ

اءخافُهُنَّ عَلى اُمتَّى : اءلضَّلالَةُ بَعْدَ

الْمَعْرِفَةِ، وَ مُضِلاّتُ الْفِتَنِ، وَ شَهْوَةُ

الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ.(84)

 

ترجمه :

فرمود: سه چيز است كه از آن هابراى امّت خود احساس خطر مىكنم :

 

1 گمراهى ، بعد از آن كه هدايت ومعرفت پيدا كرده باشند.

2 گمراهى ها و لغزش هاى به وجودآمده از فتنه ها.

3 مشتهيات شكم ، و آرزوهاى

نفسانى و شهوت پرستى .

- اءمالى طوسى : ج 1، ص158، بحارالا نوار: ج 10، ص368، ح 15.

 

 

 

 

پيش گفتار

 

به نام هستى بخش جهان آفرين 

نكاتى در شناخت اجمالى حقّ وباطل

:شكر و سپاس بى منتها، خداوندمتعال را كه ما را از امّت مرحومه

قرار داد و به صراط مستقيم ولايت

اهل بيت عصمت و طهارت عليهم

السلام هدايت نمود.و بهترين تحيّت و درود بر پيامبرعاليقدر اسلام و اهل بيت گراميش -صلوات اللّه عليهم اجمعين - باد.و لعن و نفرين فراوان بر دشمنان ومخالفان اهل بيت رسالت ، كه درحقيقت دشمنان خدا و قرآن هستند.سپس وجّه شما خواننده گرامى رابه نكاتى چند جلب مى نمايم :از همان دورانى كه خداوند متعال

اوّلين فرد انسان يعنى حضرت آدم ،ابوالبشر عليه السلام را آفريد، تمام

نيازمندى هاى درونى و برونى اورا تأ مين نمود، ازهمان زمان دونوع حجّت ظاهرى و باطنى براىهدايت و عادت بشر مهّيا گرداند.امّا حجّت ظاهرى يعنى انبياء واوصياء و... عليهم السّلام به عنوان

حجّت و خليفه الهى در مقابل جبهه

باطل يعنى شيطان مغرور و متكبّرقرار گرفته است .امّا حجّت باطنى يعنى عقل ، كه اين

نيروى هدايت گر درون مرزى وباطنى ، انسان را در مقابل هواهاى

نفسانى و شهوانى مساعدت مىنمايد.از همان دوران ابتداء زندگى ، جنگ

و گريز بين اين دو جبهه حقّ وباطل آغاز گشت و هر كدام تلاشداشته و دارد تا صاحب خود را به

سمت سعادت و خوشبختى و ياشقاوت و بدبختى (در دنيا و آخرت) سوق دهد.و در هيچ زمانى بين اين دو گروه

سازش نبوده و نخواهد بود، زيرابين حقّ و باطل سازش و صلح معناندارد، مگر به جهت سياست و تقيّه

كه آن هم مشروط به شرايطى مىباشد.تشخيص حقّ و باطل بر بسيارى ازافراد، مشكل و چه بسا غير ممكن

مى باشد، چون هر كس در هرموقعيّتى كه باشد، با شعارهاى پوچ

وظاهرى فريبنده مدّعى حقّانيّت خودخواهد بود ود يگرى را بر خلاف وباطل مى شناسد.ولى آنچه مسلّم و مورد قبول همگان

است ، اين مطلب است كه حقّ يكى، در يك جهت و در پيروى از يكفرد معيّن ثابت و پايدار خواهد بود،بر خلاف باطل كه ممكن است به

شكل هاى گوناگون و در جهت هاىمختلف پديدار گردد.و اهل آن هر روز خود را به شكلىبيارايند و با چهره اى جديد جلوهگرى كنند.به همين جهت ، باطل هميشه

متزلزل و ناپايدار است ، امّا حقّ وحقيقت ثابت و مستحكم و پا برجاباقى خواهد ماند، هر چند تحت

فشارها و مشكلات عديده اى قرارگيرد.در بين تمامى مذاهب و اديان ، تنهاآن دين و آئينى بر حقّ و سعادتبخش است كه از جانب آفريدگار وحكيم عَلَى الا طلاق باشد، چون تنهااو آشنا به تمام نيازمندى ها وجريانات بشر در هات مختلف

مادّى و معنوى مى باشد، كه براىهدايت و سعادت جامعه ، نسبت به

هر زمان و هر مكان ، رهبرىشايسته انتخاب و معرّفى نموده

است .و با طلوع دين مبين اسلام بهرهبرى اشرف مخلوقات و افضلپيامبران ، حضرت محمّد صلّى اللّه

عليه و آله ، تمام أ ديان و مذاهب ،منسوخ و باطل گرديد و تنها دين

اسلام جامع ، كامل و قابل اجراءدر هر عصر و زمان براى تمامجوامع بشرى قرار گرفت .

و از آنجائى كه شياطين در هرزمان به شكلى در جامعه ظاهرگشته و با ايجاد تفرقه و حزب

گرائى تلاش براى مخدوش كردنچهره واقعى حقّ داشته و دارند، تاجائى كه پس از شهادت و رحلت

حضرت رسول ، امّت اسلامى را به

چندين گروه متفرّق ساختند كه به

طور مسلّم تمامى آن ها بر حقّ وواقعيّت نيستند، بلكه در اين ميان

تنها يك فرقه بر حقّ و مابقى ، همه

باطل خواهند بود.همان طورى كه رسول خدا صلّىاللّه عليه و آله نيز در يك پيشگوئىمهمّ فرمود:

((سَتَفْتَرِقُ اُمَّتى عَلى ثَلاثَة وَ سَبْعينَ

فِرْقَة ، فِرْقَةٌ ناجِيَةٌ وَ الْباقىهالِكُونَ)).(1). يعنى به همين زودىامّت من به هفتاد و سه گروه ،متفرّق و پراكنده مى شوند كه تنهايك گروه از ايشان بر حقّ و اهلنجات خواهند بود و ما بقى همه

باطل و اهل هلاكت و عذاب مىباشند.

 

و نيز در حديثى ديگر فرمود:((عَلىُّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلي ،يَدُورُ مَعَهُ حَيْثَ مادارَ))(2). يعنى :امام علىّ عليه السلام در همه

حالات همراه حقّ مى باشد و نيزحقّ و حقّانيّت در همه امور وحركات با آن حضرت خواهد بود وحضرت ملاك و محور و مدار حقّ

وحقيقت است .و در جائى ديگر چنين فرمود:((عَلىُّ مَعَ الْقُرْآنِ وَ الْقُرآنُ مَعَ عَلي

لَنْ يَفْتَرِقا...))(3). يعنى امام علىّ

عليه السلام هميشه همراه قرآن مىباشد و قرآن نيز در همه احوال باآن حضرت و مؤ يّد وى است و ايندو از كديگر جدائى ناپذيرند.و امام باقر عليه السلام ضمن يكحديث قدسى طولانى فرمود:

((... وَ عِزَّتى وَ جَلالى وَ عُلُوّ شَأ نى، لَوْلاكَ وَ لَوْ لا عَلىُّ وَ عِتْرَتُكُمَاالْهادُونَ الْمَهْديُّونَ الرّاشِدُونَ، ماخَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَ لنّارَ وَ لاَ الْمَكانَ وَ لاَ

الاْ رْضَ وَ لاَ السَّماءَ وَ لاَ

الْمَلائِكَةَ...))(4). كه خداوند، به

عزّت و جلال خود قسم ياد نمود: كه

اى محمّد! چنانچه تو و علىّ بن أ بىطالب و اهل بيت عصمت و طهارت

عليهم السلام كه همگى هدايت گر وهدايت يافته هستيد نمى بوديد، هرگزبهشت و دوزخ و ديگر موجودات رابه عرصه وجود در نمى آوردم .و در راستاى تبعيّت از فرامين الهىاين ستارگان فروزان ، حضرت

رسول صلّى اللّه عليه و آله فرمود:((إ نّى مُخَلِّفٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ: كِتابَ

اللّهِ وَ عِتْرَتى أ هْلَ بَيْتى فَإ نَّهُما لَنْ

يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ))(5).يعنى همانا من دو چيز مهمّ وارزشمند، يكى كتاب خدا قرآن وديگرى عترت و اهل بيت خود را درميان شما به عنوان امانت مى گذارمو آن دو از يكديگر جدائى ناپذيرندتا در كنار حوض كوثر بر من واردشوند.

 

و در رابطه با اين حديث شريف ،امام جعفر صادق از پدران

بزرگوارش عليهم السلام نقل مىفرمايد كه از اميرالمؤ منين علىّ

عليه السلام پيرامون فرمايش پيغمبراكرم صلّى اللّه عليه و آله : ((إ نّىمُخَلِّفٌ فيكُمُ الثِّقْلَيْنِ...)) سؤ ال شد؟در پاسخ فرمود: مقصود، من وحسن و حسين و 9 پيشوا وراهنماى ديگر كه همگى از نسلحسين مى باشند هستيم دوازدهمين آن ها مهدى موعود عليه

السلام خواهد بود.و در پايان افزود: ما اهل بيت درهمه حالات همراه قرآن و نيز قرآن

همراه با ما خواهد بود و هرگز ازيكديگر جدائى ناپذيريم ، تا در روزقيامت بر لب حوض كوثر نزدرسول خدا صلّى اللّه عليه و آلهحضور يابيم .و نيز امام حسن مجتبى عليه السلامفرمود: همانا ما اهل بيت رسالت ،يكى از آن دو امانت پيامبر خداهستيم ، پيروى از ما همان تبعيّت وپيروى از فرامين قرآن و دستورات

الهى خواهد بود(6).

و در اين زمينه احاديث شريفه

قدسيّه و روايات معتبره بسيارى ازطريق شيعه و سنّى وارد شده است، كه همگى دلالت دارند بر اين كه

حقّ و حقيقت در همه جريانات وحالات ، تنها با امير المؤ منين امام

علىّ و يازده فرزند گراميش عليهمالسلام مى باشد و ايشان اوصياء وجانشينان بلافصل نبوّت خواهند بودونيز مدار  ملاك تشخيص حقّ ازباطل قرار گرفته اند.در نهايت ، به اين نتيجه مى رسيم

كه تنها پيروان و شيعيان مخلصاهل بيت عصمت و طهارت عليهم

السلام هستند كه اهل سعادت ونجات در دنيا و آخرت خواهند بود،البتّه به شرط آن كه در جميع

مسائل و امور مختلف ، در حدّ توان، تابع قولى و عملى ايشان باشند،ان شاء اللّه .به اميد آن كه خداوند متعال ، ما رااز پيروان راستين آن بزرگواران

محسوب نمايد و توفيق انجام وظيفه

و بهره گيرى لازم از چشمه هاىزلال معرفت و انواع جواهراتگرانمايه از اين درياى فيّاض را به

ما عطا گرداند.با توجّه به علاقه افراد جامعه

اسلامى خصوصاً قشر جوان به

فرهنگ و آئين مبين اسلام و نيازهمگان به بهره گيرى از درياى بىكران معارف و علوم حيات بخش

اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام ، تصميم گرفتم تا مجموعه

اى به عنوان ويژگى هاى شخصىوخانوداگى و حالات گوناگون هر يك

از اختران تابناك و فروزندگان

آسمان نبوّت و ولايت در غالب چهلداستان و حكايت برگزيده به همراه

پنج درس ارزنده از منابع متعدّد(7) گلچين و تاءليف

نموده تا در اختيار مشتاقان هدايت

و تشنه گان چشمه زلال سعادت

قرار گيرد.

 

 

 ((جعله

اللّه ذخراً لى ، ولوالديّ، و لمن له

عليّ حقّ، ليوم لا ينفع مال و لا بنون))

در خاتمه از درگاه احدّيت توفيق

براى درك و فهم مضامين كلامش وكلام اهل بيت رسالت عليهم السلام

را - با دورى جستن از تمايلات وهواهاى نفسانى و شياطين إ نسى وجنّى - آرزومندم ، تا به توان باالگو قرار دادن زندگى و سخنانپيشوايان راستين بشريّت - كه

خلقت جهان هستى به واسطه آنهاست - دنيا و آخرت خود را درهمه جوانب بيمه گردانيم .

با تشكّر

 

 

 

 

خلاصه حالات آخرين پيامبر واشرف مخلوقات

 

آن حضرت پيش از طلوع سپيده

صبح ، روز جمعه يا روز دوشنبه ،هفدهم يا دوازدهم ماه ربيع الاوّل ،عام الفيل 55 روز پس از هلاكت

اصحاب فيل در شهر مكّه شِعب ابىطالب ختنه شده و پاكيزه و خندان

به دنيا آمد و جهانى تاريك را به

نور مبارك خود روشن نمود.هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه

عليه و آله از شكم مادر تولّد يافت ،دست چپ خود را بر زمين گذارد ودست راست به سمت آسمان بلندنمود و چون كلمه توحيد را بر زبانجارى نمود، نورى از دهان مباركش

ظاهر گرديد كه تمامى مكّه راروشنائى بخشيد.

 

نام : محمّد ، احمد، محمود و ...صلّى اللّه عليه و آله .

كنيه : ابوالقاسم ، ابوابراهيم ،ابوالطاهر، ابوالطيّب ، ابوالمساكين، ابوالدُّرتين ، ابوالريحانَتَين،ابوالسِبطَين و ... .

لقب : خاتم ، رسول اللّه ، رسولالرّحمة ، رسول الرّاحة ، نبيُّالرّحمة، نبىٍّّ التّوبة ، سراج المنير، مبشّر،منذر، امين ، وفىٍّّ، مزمّل ، مدّثّر،عالم ، ماحى ، حاشر، شاهد و ... .و در تورات : مادماد، در انجيل :فارقليط ملّقب شده است.

 

 

پدر آن حضرت عبداللّه فرزندعبدالمطّلب و مادرش آمنه دختروهب بن عبد مناف بوده است .حضرت رسول صلوات اللّه عليه باسى واسطه به حضرت آدم مى رسدو 9900 سال و چهار ماه و ده روزبعد از وفات حضرت آدم عليه

السلام متولّد گرديد(8).نقش انگشتر: آن حضرت داراى دوانگشتر بود، نقش يكى ((لاإ له إ لاّ

اللّه ، محمّد رسول اللّه )) و ديگرى((صَدَقَاللّه )) بود كه هر دو را به

دست راست خود قرار مى داد.دو ماه بعد از آن كه نطفه آنحضرت در رحم مادر قرار گرفت ،پدرش عبداللّه وفات يافت و دوران

شيرخوارگى را توسّط حليمه سعديه

سپرى نمود.در سنين چهار يا شش سالگى ،مادرش آمنه و در هشت سالگى ،جدّش عبدالمطّلب وفات كردند.همچنين نه سال و هشت ماه بعد ازنبوّتش كه دو سال پس از خروج ازشِعب ابى طالب باشد، عمويش

ابوطالب وفات يافت و سه روز بعداز آن ، خديجه آن بانوى باوفا، درسن 65 سالگى در گذشت .در سنين سيزده سالگى به همراه

عمويش عمران ابوطالب به شهرشام مسافرت نمود و نزد قبائل وقوافل مورد اعتماد و اطمينان قرارگرفت ، به طورى كه لقب امين براو نهاده شد.در سنين 25 سالگى از طرف

خديجه براى تجارت به شاممسافرت نمود و چند ماه پس ازبازگشت از سفر، با وى ازدواج

كرد.در چهل سالگى 27 رجب به رسالتو نبوّت مبعوث گرديد و هنگامى كه

دعوتش آشكار گرديد مورد اذيّت وآزار مشركان ومخالفان قرار گرفتتا جائى كه گفته اند:پس از گذشت پنج سال از بعثت درمحاصره شديد دشمنان قرار گرفت

و به ناچار در محلّى به نام شِعب

ابى طالب به همراه ديگر يارانش

پناهنده شد و مدّت سه سال با تحمّل

سختى هاى فراوانِ اقتصادى ،اجتماعى ، سياسى و ... به سر برد.و چون اذيّت و آزار دشمنان ، بعداز وفات ابوطالب و خديجه شدّت

گرفت ؛ روز پنجشنبه ، اوّل ربيعالاوّل يعنى سيزده سال پس از بعثت

در سنين 53 سالگى ، آن حضرت به

اصحاب و همراه يارانش از مكّه به

مدينه مهاجرت نمود و دوازدهم

همان ماه ، هنگام زوال خورشيدوارد مدينه گرديد ومدّت ده سال درآن شهر اقامت نمود.آن حضرت حدود يك سال قبل ازهجرت از مكّه به مدينه ، در بيدارىبا جسم و روح به معراج رفت وچون پاسى از شب گذشت پس ازعروج از مسجد الحرام در مسجدالاقصى فرود آمد.و طبق فرمايش امام صادق صلوات

اللّه عليه : پيامبر اسلام صلّى اللّه

عليه و آله يكصد و بيست مرتبه به

معراج رفت و در هر مرتبه خداوندبيش از ديگر فرايض و واجبات ،توصيه به ولايت امام علىّ و ديگرائمّه اطهارعليهم السلام مى نمود.(9)در نيمه ماه رجب ، سال دوّم هجرت، در بين نماز عصر، قبله مسلمانان

از بيت المقدّس به سمت كعبه

متحوّل شد.(10)در مدّت عمر پر بركت آن حضرت

، بيش از چهارهزار و چهارصدمعجزه توسّط حضرتش واقع

گرديد.(11)و آنچه معجزه توسّط ديگر پيامبران

الهى انجام گرفته بود، به وسيله

پيامبر گرامى اسلام انجام شد كه

مهمّترين آن ها قرآن بود به طورىكه تمامى انسان ها از مقابله با آن

عاجز و ناتوان بوده و هستند.روز هيجدهم ذى الحجّة ، سال نهم

هجرى (12) پس از بازگشت ازحجّة الوداع ، آن حضرت در محلّىبه نام غدير خم ، از طرف خداوندمتعال امام علىّ بن ابى طالب عليه

السلام را به عنوان خليفه خود وامام مسلمين در جمع كلّيه حُجّاج

معرّفى و منصوب نمود، كه اكثرمفسّرين و تاريخ نويسانِ اهل سنّت

نيز به آن تصريح كرده اند.حضرت رسول صلوات اللّه عليه ،

چهل و هفت سَرّيه براى جنگ بامخالفان اعزام نمود كه خودحضرت در بيست و شش جنگ ،مشاركت وفرماندهى داشت و در 9

جنگ مقاتله و جهاد نمود.و در نهايت بعد از جنگ خيبر،توسّط زنى يهودى به نام زينب دخترحارث برادر مرحب به وسيله

زهرى كه در آبگوشت كلّه و پاچه

ريخته بود، حضرت با تناول آن غذامسموم شد و مدّتى پس از آن به

شهادت رسيد(13).در تاريخ وفات حضرت اختلاف

است ؛ ولى مشهور آن است كه در28 ماه صفر، سال دهم هجرت

(14) در اثر زهر مسموم و درسنين 63 سالگى شهيد گشت .قبر آن حضرت توسّط ابو عبيده

جرّاح و زيد بن سُهيل ، حفر وآماده

شد، و جسد مطهّرش توسّط امام

علىّ عليه السلام با كمك عبّاس بن

عبدالمطّلب و فضل بن عبّاس واسامه ، تجهيز و در خانه شخصى

خودش دفن گرديد.دربان حضرت را امام علىّ بن اءبىطالب عليه السلام و انس بن مالك

وابو رافع نام برده اند.در تعداد زوجات حضرت اختلاف

است ؛ ليكن مشهور آن است كه

حضرت از سنين 25 سالگى به بعد،شانزده همسر جهت مصالح اسلام ومسلمين انتخاب نمود، كه طبق

مشهور(15) تمامى آن ها به جزعايشه بيوه بوده اند؛ و در موقع

شهادت 9 همسر برايش باقى مانده

بود، بنابر مشهور از خديجه هفت

فرزند به نام هاى : قاسم ، زينب ،

امّكلثوم ، رقيّه قبل از بعثت و

طاهر، عبداللّه و فاطمه بعد از بعثت

براى حضرت رسول به دنيا آمد؛ واز ديگر همسرش ماريه تنها يك

فرزند به نام ابراهيم بعد از بعثت به

دنيا آمد.و در موقع شهادت تنها فرزندى كه

برايش به يادگار باقى مانده بود،حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه

عليها مى باشد.نماز آن حضرت : دو ركعت است ،در هر ركعت پس از حمد، همچنين

در ركوع و پس از ركوع و در هرسجده و بين دو سجده و بعد ازسجده دوّم پانزده مرتبه سوره قدرقرائت مى گردد، كه جمعاً 210

مرتبه در هر ركعت بايد خوانده

شود(16).بعد از سلام نماز تسبيح حضرت

زهراء سلام اللّه عليها خوانده شودو حوائج مشروعه خود را ازخداوند متعال درخواست نمايد.مدح و منقبت پيامبر صلّى اللّه عليه

و آله

مژده ياران كه نوبهار آمد

گل و سرو و سمن به بار آمد

ابر رحمت در اين خجسته بهار

گوهر افشان به كوهسار آمد

وه چه عيدى كه در طليعه او

عيد قرآن و دين نمايان است

عيد ميلاد جعفر صادق

آن كه چون آفتاب تابان است

خاتم الانبياء كه خاك درش

سرمه چشم اهل عرفان است

اين دو ميلاد مقترن با هم

مورد بحث نكته سنجان است

دين و مذهب از اين دو يافت رواج

در دو قالب نهفته يك جان است

زين دو عيد بزرگ ايمانى

تاج فخرى به فرق قرآن است (17)

اى خواجه عالم همه عالم به فدايت

چون كرده خدا، خلقت عالم ز برايت

ذات تو بود علّت و عالم همه معلول

در حقّ تو لولاك از آن گفته خدايت

شد ختم رسالت به تو اين جامه زيبا

خيّاط ازل دوخته بر قدّ رسايت

در روز جزا جمله رسولان مكرّم

از آدم و عيسى همه در تحت لوايت

هنگام سخا چون به عطا دست

گشائى

صد حاتم طائى شده درويش و

گدايت

مردم همه مشتاق به فردوس برينند

فردوس برين تا شده مشتاق لقايت

راضى به رضا گشتى و صابر به

مصائب

تا صبر و رضا مات شد از صبر و

رضايت (18)

 

 

ادامه دارد...

 

برگرفته از:                                                                                                                               

چهل داستان و چهل حديث ازحضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه

و آله

مؤ لّف : عبداللّه صالحى

 

 

 

Javad Akbari   

 

Http://Sacredzigoorat.blogspot.com

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥