سيماى نبوى در خطبه رهبرى

سيماى نبوى در خطبه رهبرى

((يكى از دل پذيرترين خطبه هاى رهبر بزرگوار انقلاب اسلامى خطابه اى بود كه در تاريخ 23/2/79 ش. در ترسيم اخلاق فردى و حكومتى رسول اكرم(ص) بيان فرمودند ; متن اين خطبه را عينا به محضر علاقمندان تقديم مى دارم.))

دفتر فصلنامه بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نومن به و نتوكل عليه و نصلى و نسلم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه حافظ سره و مبلغ رسالاته بشير رحمته و نذير نقمته سيدنا و نبينا و حبيب قلوبنا ابى القاسم المصطفى محمد و على آله الاطيبين الاطهرين المنتجبين و صحبه المخلصين المجاهدين و صل على ائمه المسلمين و حماه المستضعفين و صل على بقيه الله فى الارضين.

اوصيكم عبادالله بتقوى الله.

(يا ايها الذين امنوااتقواالله و قولوا قولا سديدا)

همه ى شما برادران و خواهران و خودم را به رعايت تقواى الهى, مراقبت از رفتار و گفتار و نيات خود, و استمداد از خداوند براى پيمودن راه او و راه حق, دعوت و توصيه مى كنم. امروز اگرچه روز ولادت موسى بن جعفر (عليه الصلاه و السلام) است و جاى اين بود كه ما در خطبه ى اول به آن بزرگوار اظهار ارادت و خلوصى عرض بكنيم, ليكن چون در مجموعه ى مطالبى كه ما در خطبه ها و صحبتها بيان مى كنيم, ذكر نام مقدس نبى اكرم(ص) و شرح گوشه هايى از زندگى آن بزرگوار انصافا كم است و چهره ى نورانى آن دره التاج آفرينش و آن گوهر يگانه ى عالم وجود براى بسيارى از افراد, آن چنان كه شايسته است, روشن نيست; نه تاريخ زندگى آن بزرگوار, نه اخلاق آن بزرگوار, نه رفتار فردى و سياسى آن بزرگوار. بنده قصد داشتم كه در ايام آخر صفر, به قدر گنجايش وقت و توفيق خود اين حقير, در يك خطبه نسبت به آن بزرگوار مطالبى عرض بكنم, اما ترسيدم كه تراكم مطالب باز موجب بشود كه اين ابراز ارادت لازم و واجب فوت بشود و به تإخير بيفتد. لذا امروز قصد دارم كه در اين خطبه راجع به آن وجود مقدس صحبت كنم.

نبى مكرم اسلام جداى از خصوصيات معنوى و نورانيت و اتصال به غيب و آن مراتب و درجاتى كه امثال بنده از فهميدن آن ها هم حتى قاصر هستيم, از لحاظ شخصيت انسانى و بشرى, يك انسان فوق العاده طراز اول و بى نظير است. شما درباره اميرالمومنين مطالب زيادى شنيده ايد, همين قدرى كافى است عرض شود كه هنر بزرگ اميرالمومنين اين بود كه شاگرد و دنباله رو پيامبر بود.

يك شخصيت عظيم, با ظرفيت بى نهايت و با خلق و رفتار وكردار بى نظير, در صدر سلسله ى انبيا و اوليا قرار گرفته است و ما مسلمانان موظف شده ايم كه به آن بزرگوار اقتدا كنيم, كه فرمود: (ولكم فى رسول الله اسوه حسنه) ما بايد به پيامبر اقتدا و تإسى كنيم, نه فقط در چند ركعت نماز خواندن, در رفتارمان, در گفتارمان, در معاشرت و معامله مان هم بايد به او اقتدا كنيم, پس بايد او را بشناسيم.

خداى متعال شخصيت روحى و اخلاقى آن بزرگوار را در ظرفى تربيت كرد و به وجود آورد كه بتواند آن بار عظيم امانت را بر دوش حمل كند.

دوران كودكى

يك نگاه اجمالى به زندگى پيامبر اكرم در دوران كودكى بيندازيم.پدر آن بزرگوار, بنابر روايتى, قبل از ولادتش و بنابر روايتى ديگر, چند ماه بعد از ولادتش از دنيا مى رود و آن حضرت پدر را نمى بيند. به رسم خاندان هاى شريف و اصيل آن روز عربستان كه فرزندان خودشان را به زنان پاكدامن و داراى اصالت و نجابت مى سپردند تا آنها را در صحرا و در ميان قبايل عربى پرورش بدهند, اين كودك عزيز چراغ خانواده را به يك زن اصيل نجيب به نام حليمه ى سعديه كه از قبيله ى بنى سعد بود, سپردند, او هم پيامبر را در ميان قبيله ى خود برد و در حدود شش سال اين كودك عزيز و اين در گران بها را نگهداشت و به او شير داد و او را تربيت كرد, لذا پيامبر در صحرا پرورش پيدا كرد. گاهى اين كودك را نزد مادرش جناب آمنه مىآورد و ايشان او را مى ديد و سپس باز مى گرداند. بعد از شش سال كه اين كودك از لحاظ جسمى و روحى پرورش بسيار ممتازى پيدا كرده بود جسما قوى, زيبا, چالاك, كارآمد, از لحاظ روحى هم متين, صبور, خوش اخلاق, خوش رفتار و با ديد باز, كه لازمه ى زندگى در همان شرايط است به مادر و به خانواده برگردانده شد. مادر اين كودك را برداشت و با خود به يثرب برد, براى اين كه قبر جناب عبدالله را كه در آن جا از دنيا رفت و در همان جا هم دفن شد, زيارت كنند. بعدها كه پيامبر به مدينه تشريف آوردند و از آن جا كه عبور كردند: ((فرمودند قبر پدر من در اين خانه است و من يادم است كه براى زيارت قبر پدرم, با مادرم به اين جا آمديم.))

در برگشتن در محلى به نام ((ابوإ)) مادر هم از دنيا رفت و اين كودك از پدر و مادر, هر دو يتيم شد. به اين ترتيب, ظرفيت روحى اين كودك كه در آينده بايد دنيايى را در ظرفيت وجودى و اخلاقى خود تربيت كند و پيش ببرد, روز به روز افزايش پيدا مى كند. ((ام ايمن)) او را به مدينه آورد و به دست عبدالمطلب داد. عبدالمطلب مثل جان شيرين از اين كودك پذيرايى و پرستارى مى كرد. در شعرى عبدالمطلب مى گويد كه من براى او مثل مادرم. اين پير مرد حدود صد ساله كه رئيس قريش و بسيار شريف و عزيز بود, آن چنان اين كودك را مورد مهر و محبت قرار داد كه عقده ى كم محبتى در اين كودك مطلقابه وجود نيايد و نيامد. شگفتآور اين است كه اين نوجوان, سختى هاى دورى از پدر و مادر را تحمل مى كند, براى اين كه ظرفيت و آمادگى او افزايش پيدا كند, امايك سر سوزن حقارتى كه احتمالا ممكن است براى بعضى از كودكان اين طورى پيش بيايد, براى او به وجود نمىآيد. عبدالمطلب آن چنان او را عزيز و گرامى مى داشت كه مايه ى تعجب همه مى شد. در كتاب هاى تاريخ و حديث آمده است كه در كنار كعبه براى عبدالمطلب فرش و مسندى پهن مى كردند و او آن جا مى نشست و پسران او و جوانان بنى هاشم با عزت و احترام دور او جمع مى شدند. وقتى كه عبدالمطلب نبود يا در داخل كعبه بود, اين كودك مى رفت روى اين مسند مى نشست, عبدالمطلب كه مىآمد, جوانان بنى هاشم به اين كودك مى گفتند كه: بلند شو, جاى پدر است, اما عبدالمطلب مى گفت: نه, جاى او همان جاست و بايد آن جا بنشيند. خودش كنار مى نشست و اين كودك عزيز و شريف و گرامى را در آن محل نگاه مى داشت. هشت ساله بود كه عبدالمطلب هم از دنيا رفت. روايت دارد كه دم مرگ, عبدالمطلب از ابى طالب, پسر بسيار شريف و بزرگوار خودش بيعت گرفت و گفت: كه اين كودك را به تو مى سپارم, بايد مثل من از او حمايت كنى, ابوطالب هم قبول كرد و او را به خانه ى خودش برد, و مثل جان گرامى او را مورد پذيرايى قرار داد . ابوطالب و همسرش شيرزن عرب, يعنى فاطمه ى بنت اسد, مادر اميرالمومنين تقريبا چهل سال مثل پدرو مادر, اين انسان والا را مورد حمايت و كمك خود قرار دادند. نبى اكرم در چنين شرايطى دوران كودكى و نوجوانى خود را گذراند.

اخلاق نبوى(ص)

خصال اخلاقى والا, شخصيت انسانى عزيز, صبر و تحمل فراوان و آشنا با دردها و رنجهايى كه ممكن است براى يك انسان در كودكى پيش بيايد, شخصيت در هم تنيده عظيم و عميقى را در اين كودك زمينه سازى كرد. در همان دوران كودكى به اختيار و انتخاب خود, شبانى گوسفندان ابوطالب را به عهده گرفت و مشغول شبانى شد, اين ها عوامل مكمل شخصيت است. به انتخاب خود او, در همان دوران كودكى با جناب ابى طالب به سفر تجارت رفت. به تدريج اين سفرهاى تجارت تكرار شد, تا به دوره جوانى و دوره ى ازدواج با جناب خديجه و به دوران چهل سالگى كه دوران پيامبرى است, رسيد.

تمام خصوصيات مثبت يك انسان والا در او جمع بود, كه من حالا بخشى از خصوصيات اخلاقى آن بزرگوار را خيلى مختصر عرض مى كنم, اما واقعا ساعت ها وقت لازم است كه انسان درباره ى خصوصيات اخلاقى پيامبر حرف بزند. من فقط براى عرض ارادت و براى اين كه به گويندگان و نويسندگان, عملا عرض كرده باشم كه نسبت به شخصيت پيامبر قدرى بيشتر كار بشود و ابعاد آن تبيين گردد, چون درياى عميقى است اين چند دقيقه را به اين مطالب صرف مى كنم. البته در كتاب هاى فراوانى راجع به نبى اكرم و به طور متفرق راجع به اخلاق آن بزرگوار مطالبى هست. آنچه كه من در اين جا ذكر كردم, از مقاله يكى از علماى جديد, مرحوم آيه الله سيد ابوالفضل موسوى زنجانى است كه مقاله اى در همين خصوص نوشته اند و من از نوشته ى ايشان كه جمع بندى شده و مختصر و خوب است, استفاده كردم.

به طور خلاصه اخلاق پيامبر را به ((اخلاق شخصى)) و ((اخلاق حكومتى)) تقسيم مى كنيم; به عنوان يك انسان, خلقيات او, و به عنوان يك حاكم, خصوصيات و خلقيات و رفتار او. البته اينها گوشه اى از آن چيزهايى است كه در وجود آن بزرگوار بود, چندين برابر اين خصوصيات برجسته و زيبا در او وجود داشت كه من حالا بعضى از آن ها را عرض مى كنم.

اخلاق فردى

آن بزرگوار, امين, راستگو, صبور و بردبار بود. جوانمرد بود; از ستمديدگان در همه ى شرايط دفاع مى كرد. درست كردار بود, رفتار او با مردم, بر مبناى صدق و صفا و درستى بود.

خوش سخن بود, تله زبان و گزنده گو نبود. پاكدامن بود; در آن محيط فاسد اخلاقى عربستان قبل از اسلام, در دوره جوانى, آن بزرگوار, معروف به عفت و حيا بود و پاكدامنى او را همه قبول داشتند, آلوده نشد. اهل نظافت و تميزى ظاهر بود, لباس, نظيف, سر و صورت, نظيف; رفتار, رفتار با نظافت. شجاع بود و هيچ جبهه ى عظيمى از دشمن, او را متزلزل و ترسان نمى كرد. صريح بود; سخن خود را به صراحت و صدق بيان مى كرد. در زندگى, زهد و پارسايى پيشه او بود. بخشنده بود; هم بخشنده مال, هم بخشنده انتقام, يعنى انتقام نمى گرفت, گذشت و اغماض مى كرد. بسيار با ادب بود; هرگز پاى خود را پيش كسى دراز نكرد, هرگز به كسى اهانت نكرد. بسيار با حيا بود. وقتى كسى او را بر چيزى كه او بجا مى دانست, ملامت مى كرد ـ كه در تاريخ نمونه هايى وجود دارد ـ از شرم و حيا سرش را به زير مى انداخت. بسيار مهربان و پر گذشت و فروتن و اهل عبادت بود. در تمام زندگى آن بزرگوار, از دوران نوجوانى تا هنگام وفات در شصت و سه سالگى, اين خصوصيات را در وجود آن حضرت مى شد ديد.

من بعضى از اين خصوصيات را مقدارى باز مى كنم:

امين بودن و امانتدارى او آن چنان بود كه در دوران جاهليت او را به ((امين)) نامگذارى كرده بودند و مردم هر امانتى كه برايش خيلى اهميت قايل بودند, دست او مى سپردند و خاطرجمع بودند كه اين امانت به آن ها سالم بر خواهد گشت. حتى بعد از آن كه دعوت اسلام شروع شد و آتش دشمنى و نقار با قريش بالا گرفت, در همان احوال هم باز همان دشمن ها اگر مى خواستند چيزى را در جايى امانت بگذارند, مىآمدند و به پيامبر مى دادند! لذا شما شنيده ايد كه وقتى پيامبر اكرم به مدينه هجرت كردند, اميرالمومنين را در مكه گذاشتند تا امانتهاى مردم را به آن ها برگرداند. معلوم مى شود كه در همان اوقات هم مبالغى امانت پيش آن بزرگوار بوده است, نه امانت مسلمانان بلكه امانت كفار و همان كسانى كه با او دشمنى مى كردند!

بردبارى او به اين اندازه بود كه چيزهايى كه ديگران از شنيدنش بى تاب مى شدند, در آن بزرگوار بى تابى به وجود نمىآورد. گاهى دشمنان آن بزرگوار در مكه رفتارهايى با او مى كردند كه وقتى جناب ابى طالب در يك مورد شنيد, به قدرى خشمگين شد كه شمشيرش را كشيد و با خدمتكار خود به آن جا رفت و آن جسارتى كه آن ها با پيامبر كرده بودند, همان را با يكايك آن ها انجام داد; گفت: هر كدام اعتراض كنيد, گردنتان را مى زنم, اما پيامبر همين منظره را با بردبارى تحمل كرده بود. در يك مورد ديگر با ابى جهل گفت گو شد; ابى جهل اهانت سختى به پيامبر كرد, اما آن حضرت سكوت كرد و بردبارى نشان داد. يك نفر رفت به حمزه خبر داد كه ابى جهل اين طور با برادرزاده ى تو رفتار كرد, حمزه بى تاب شد و رفت با كمان بر سر ابى جهل زد و سر او را خونين كرد, بعد هم آمد تحت تإثير اين حادثه, اسلام آورد.

بعد از اسلام, گاهى مسلمانان سر قضيه اى, از روى غفلت و يا جهالت, جمله ى اهانتآميزى به پيامبر مى گفتند. حتى يك وقت يك نفر از همسران پيامبر, جناب زينب بنت جحش كه يكى از امهات مومنين است, به پيامبر عرض كرد كه تو پيامبرى, اما عدالت نمى كنى! پيامبر لبخندى زدند و سكوت كردند. او توقع زنانه اى داشت كه پيامبر آن را برآورده نكرده بود. كه بعدا ممكن است به آن اشاره كنم. گاهى بعضى ها به مسجد مىآمدند و پاهاى خودشان را دراز مى كردند و به پيامبر مى گفتند كه ناخن هاى ما را بگير! چون ناخن گرفتن وارد شده بود پيامبر هم با بردبارى تمام, اين جسارت و بى ادبى را تحمل مى كرد.

جوانمردى او طورى بود كه دشمنان شخصى خود را مورد عفو و اغماض قرار مى داد. اگر در جايى ستمديده اى بود, تا وقتى به كمك او نمى شتافت, دست بر نمى داشت.

در جاهليت, پيمانى به نام ((حلف الفضول)) پيمان زيادى; غير از پيمان هايى كه مردم مكه بين خودشان داشتند, وجود داشت كه پيامبر در آن شريك بود. يك نفر غريب وارد مكه شد و جنسش را فروخت. كسى كه جنس را خريده بود, ((عاص بن وائل)) بود, او مرد گردن كلفت قلدرى از اشراف مكه بود. جنس را كه خريد, پولش را نداد. آن مرد غريب به هر كس هم كه مراجعه كرد, نتوانست كمكى دريافت كند, لذا بالاى كوه ابوقبيس رفت و فرياد زد: اى اولاد فهر! به من ظلم شده است. پيامبر و عمويش زبير بن عبدالمطلب آن فرياد را شنيدند, لذا دور هم جمع شدند و تصميم گرفتند كه از حق او دفاع كنند, بلند شدند پيش ((عاص بن وائل)) رفتند و گفتند: پولش را بده; او هم ترسيد و مجبور شد پولش را بدهد. اين پيمان بين اينها برقرار ماند و تصميم گرفتند كه هر بيگانه اى كه وارد مكه شد كه مكى ها به او ظلم كردند ـ كه غالبا هم به بيگانه ها و غير مكى ها ظلم مى كردند ـ اين ها از او دفاع كنند. بعد از اسلام سال ها گذشته بود, پيامبر مى فرمود كه من هنوز هم خود را به آن پيمان متعهد مى دانم.

بارها با دشمنان مغلوب خود رفتارى كرد كه براى آن ها قابل فهم نبود. در سال هشتم هجرى, وقتى كه پيامبر مكه را با آن عظمت و شكوه فتح كرد, گفت: ((اليوم يوم المرحمه; امروز, روز گذشت و بخشش است.))لذا انتقام نگرفت; اين, جوانمردى آن بزرگوار بود.

او درست كردار بود. در دوران جاهليت ـ همان طور كه گفتيم ـ تجارت مى كرد, به شام و يمن مى رفت, در كاروان هاى تجارتى سهيم مى شد و شركايى داشت يكى از شركاى دوران جاهليت او بعدها مى گفت كه او بهترين شريكان بود, نه لجاجت مى كرد, نه جدال مى كرد, نه بار خود را بر دوش شريك مى گذاشت, نه با مشترى بدرفتارى مى كرد, نه به او زيادى مى فروخت, نه به او دروغ مى گفت, درستكردار بود. همين درستكردارى او بود كه جناب خديجه را شيفته ى او كرد. خديجه هم بانوى اول مكه و از لحاظ حسب و نسب و ثروت, شخصيت برجسته اى بود.

نظافت و پاكيزگى

از دوران كودكى, موجود نظيفى بود. بر خلاف بچه هاى مكه, بر خلاف بچه هاى قبايل عرب, نظيف و تميز و مرتب بود. در دوران نوجوانى, سرشانه كرده, بعد در دوران جوانى, محاسن و سرشانه كرده, بعد از اسلام, در دورانى كه از جوانى هم گذشته بود و مرد مسنى بود پنجاه, شصت سال سن او بود كاملا مقيد به نظافت بود. گيسوان عزيزش كه تا بناگوش مى رسيد, تميز; محاسن زيبايش تميز و معطر بود. در روايتى ديدم كه در خانه ى خود خم آبى داشت; آن وقت چون آينه خيلى مرسوم و رايج نبود ((كان يسوى عمامته و لحيته اذا اراد ان يخرج الى اصحابه)); وقتى مى خواست نزد مسلمانان و رفقا و دوستانش بيايد, حتما عمامه و محاسن را مرتب و تميز مى كرد, بعد بيرون مىآمد. هميشه با عطر, خود را معطر و خوشبو مى كرد. در سفرها با وجود زندگى زاهدانه كه حالا خواهم گفت, زندگى پيامبر به شدت زاهدانه بود با خودش شانه و عطر مى برد, سرمه دان بر مى داشت, براى اين كه چشمهايش را سرمه بكشد, كه آن روز معمول بود مردها چشم هايشان را سرمه مى كشيدند. هر روز چند مرتبه مسواك مى كرد; ديگران را هم به همين نظافت, به همين مسواك, به همين ظاهر مرتب دستور مى داد. اشتباه بعضى اين است كه خيال مى كنند ظاهر مرتب بايد با اشرافى گرى و با اسراف توإم باشد; نه با لباس وصله زده و كهنه هم مى شود منظم و تميز بود. لباس پيامبر وصله زده و كهنه بود, اما لباس و سر و رويش تميز بود. اين ها در معاشرت, در رفتارها, در وضع خارجى و در بهداشت خيلى موثر است. اين چيزهاى به ظاهر كوچك, در باطن خيلى موثر است.

رفتارش با مردم, رفتار خوش بود. در جمع مردم, هميشه بشاش بود; تنها كه مى شد, آن وقت غم ها و حزن ها و همومى كه داشت, آن جا ظاهر مى شد. هموم و غم هاى خودش را در چهره ى خودش جلوى مردم آشكار نمى كرد, بشاش بود.

به همه سلام مى كرد. اگر كسى او را آزرده مى كرد, در چهره ى او آزردگى ديده مى شد, اما زبان به شكوه باز نمى كرد. اجازه نمى داد در حضور او به كسى دشنام بدهند و از كسى بدگويى كنند, خود او هم به هيچ كس دشنام نمى داد و از كسى بدگويى نمى كرد. كودكان را مورد ملاطفت قرار مى داد; با زنان مهربانى مى كرد; با ضعفا كمال خوشرفتارى را داشت. با اصحاب خود شوخى مى كرد و با آنها مسابقه اسب سوارى مى گذاشت. زيراندازش يك حصير بود, بالش او از چرمى بود كه از ليف خرما پر شده بود. قوت غالب او نان جو و خرما بود.

ساده زيستى

نوشته اند كه هرگز سه روز پشت سر هم از نان گندم -نه غذاهاى رنگارنگ- شكم خود را سير نكرد. ام المومنين عايشه مى گويد كه: گاهى يك ماه از مطبخ خانه ى ما دود بلند نمى شد. سوار مركب بى زين و برگ مى شد. آن روزى كه اسب هاى قيمتى را با زين و برگ هاى مجهز سوار مى شدند و تفاخر مى كردند, آن بزرگوار در بسيارى از جاها سوار بر درازگوش مى شد. حالت تواضع به خود مى گرفت. با دست خود, كفش خود را وصله مى زد; اين همان چيزى است كه شاگرد برجسته ى اين مكتب, اميرالمومنين(ع) بارها انجام داد و در روايات راجع به او, اين را خيلى شنيده ايد. در حالى كه تحصيل مال از راه حلال را جايز مى دانست و مى فرمود: ((نعم العون على تقوى الله الغنى)); برويد از طريق حلال نه از راه حرام, نه با تقلب, نه با دروغ و كلك كسب مال بكنيد, اما در عين حال خود او اگر مالى هم از طريقى به دستش مى رسيد صرف فقرا مى كرد.

عبادت او آن چنان عبادتى بود كه پاهاى اواز ايستادن در محراب عبادت ورم مى كرد. بخش عمده اى از شبها را به بيدارى و عبادت و تضرع و گريه واستغفار و دعا مى گذرانيد. با خداى متعال راز و نياز و استغفار مى كرد.

غير از ماه رمضان, در ماه شعبان و ماه رجب و در بقيه يى اوقات سال هم آن طورى كه شنيدم در آن هواى گرم, روز درميان, روزه مى گرفت. اصحاب او به او عرض كردند: يا رسول الله! تو كه گناهى ندارى, ((غفرالله لك ما تقدم من ذنبك و ما تإخر)) كه در سوره ى فتح هم آمده:(ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تإخر) اين همه دعا و عبادت و استغفار چرا؟ مى فرمود: ((افلااكون عبدا شكورا)); آيا بنده سپاسگزار خدا نباشم كه اين همه به من نعمت داده است؟!

استقامت او, استقامتى بود كه در تاريخ بشرى نظير او را نمى شود نشان داد. آن چنان استقامتى به خرج داد كه توانست اين بناى مستحكم خدايى را كه ابدى است, پايه گذارى كند. مگر بدون استقامت, ممكن بود؟ با استقامت او ممكن شد. با استقامت او, ياران آن چنانى تربيت شدند.

با استقامت او, در آن جايى كه هيچ ذهنى گمان نمى برد, خيمه ى مدنيت ماندگار بشرى در وسط صحراهاى بى آب و علف عربستان برافراشته شد, (فلذلك فادع و استقم كما امرت). اين ها اخلاق شخصى پيامبر است.

اخلاق حكومتى

اخلاق حكومتى پيامبر اين ها بود: عادل و با تدبير بود. كسى كه تاريخ ورود پيامبر به مدينه را بخواند, آن جنگ هاى قبيله اى, آن حمله كردن ها, آن كشاندن دشمن از مكه به وسط بيابان ها, آن ضربات متوالى, آن برخورد با دشمن عنود, انسان آن چنان تدبير قوى و حكمتآميز و همه جانبه اى در خلال اين تاريخ مشاهده مى كند كه حيرتآور است و مجال نيست كه من حالا بخواهم آن را بيان كنم.

او حافظ و نگهدارنده ى ضابطه و قانون بود; نمى گذاشت قانون نقض بشود, چه توسط خودش و چه توسط ديگران. خودش هم محكوم قوانين بود, آيات قرآن هم بر اين نكته ناطق است. بر طبق همان قوانينى كه مردم بايد عمل مى كردند, خود آن بزرگوار هم دقيقا و به شدت برطبق آن قوانين عمل مى كرد و اجازه نمى داد تخلفى بشود. وقتى كه در جنگ بنى قريظه مردهاى آن طرف را گرفتند و خائن هاشان را به قتل رساندند و بقيه را اسير كردند و اموال و ثروت بنى قريظه را آوردند, چند نفر از امهات مومنين كه يكى همان جناب ام المومنين زينب بنت جحش است, يكى ام المومنين عايشه است, يكى ام المومنين حفصه است, به پيامبر عرض كردند كه: يا رسول الله! اين همه طلا و اين همه ثروت از يهود آمده, يك مقدار هم به ما بده. اما پيامبر اكرم با اين كه زن ها مورد علاقه اش بودند و به آن ها محبت داشت و نسبت به آن ها بسيار خوش رفتار بود, ولى حاضر نشد به خواسته ى آنها عمل كند. اگر پيامبر مى خواست از آن ثروت ها به همسران خود بدهد, مسلمانان هم حرفى نداشتند, ليكن او حاضر نشد. بعد كه زياد اصرار كردند, پيامبر با آن ها حالت كناره گيرى به خود گرفت; يك ماه از زنان خودش دورى كرد كه از او چنان توقعى كردند.

بعد آيات شريفه ى سوره ى احزاب نازل شد: (يا نسإ النبى لستن كاحد من النسإ), (يا ايها النبى قل لازواجك ان كنتن تردن الحياه الدنيا و زينتها فتعالين امتعكن و اسرحكن سراحا جميلا. و ان كنتن تردن الله و رسوله والدار الاخره فان الله اعد للمحسنات منكن اجرا عظيما). پيامبر فرمود: اگر مى خواهيد با من زندگى كنيد, زندگى زاهدانه است و تخطى از قانون ممكن نيست.

از ديگر خلقيات حكومتى او اين بود كه عهد نگهدار بود. هيچ وقت عهد شكنى نكرد. قريش با او عهد شكنى كردند, اما او نكرد; يهود بارها عهد شكنى كردند, او نكرد .

او همچنين رازدار بود. وقتى براى فتح مكه حركت مى كرد, هيچ كس نفهميد پيامبر كجا مى خواهد برود. همه ى لشكر را بسيج كرد و گفت: بيرون برويم. گفتند: كجا؟ گفت: بعد معلوم خواهد شد. به هيچ كس اجازه نداد كه بفهمد او دارد به سمت مكه مى رود, كارى كرد كه تا نزديك مكه قريش هنوز خبر نداشتند كه پيامبر دارد به مكه مىآيد! دشمنان را يك طور نمى دانست, اين از نكات مهم زندگى پيامبر است.

بعضى از دشمنان, دشمنانى بودند كه دشمنى شان عميق بود, اما پيامبر اگر مى ديد كه اين ها خطر عمده اى ندارند, با اين ها كارى نداشت و نسبت به آن ها آسان گير بود. بعضى ها هم بودند كه خطر داشتند, اما پيامبر آن ها را مراقبت مى كرد و زير نظر داشت, مثل عبدالله بن ابى. عبدالله بن ابى منافق درجه يك عليه پيامبر هم توطئه مى كرد. ليكن پيامبر چون او را زير نظر داشت, كارى به كار او نداشت و تا اواخر عمر پيامبر هم بود. اندكى قبل از وفات پيامبر, عبدالله ابى از دنيا رفت, اما پيامبر او را تحمل مى كرد. اين ها دشمنانى بودند كه از ناحيه آن ها حكومت و نظام اسلامى و جامعه اسلامى مورد تهديد جدى واقع نمى شد, اما پيامبر با دشمنانى كه از ناحيه آنها خطر وجود داشت, به شدت سختگير بود. همان آدم مهربان, همان آدم دل رحم, همان آدم پرگذشت و با اغماض, دستور داد كه خائنان بنى قريظه را كه چند صد نفر مى شدند در يك روز به قتل رساندند و بنى نظير و بنى قينقاع را بيرون كردند و خيبر را فتح كردند; چون اين ها دشمنان خطرناكى بودند, پيامبر با آن ها اول ورود به مكه كمال مهربانى را به خرج داده بود, اما اين ها در مقابل خيانت كردند و از پشت خنجر زدند و توطئه و تهديد كردند. پيامبر عبدالله بن ابى را تحمل مى كرد, يهودى داخل مدينه را تحمل مى كرد, قرشى پناه آورنده ى به او يا بى آزار را تحمل مى كرد, وقتى رفت مكه را فتح كرد, چون ديگر خطرى از ناحيه آن ها نبود, حتى امثال ابى سفيان و بعضى از بزرگان ديگر را نوازش هم كرد; اما اين دشمن غدار خطرناك غير قابل اطمينان را به شدت سركوب كرد. اينها اخلاق حكومتى آن بزرگوار است. در مقابل وسوسه هاى دشمن, هوشيار; در مقابل مومنين, خاكسار; در مقابل دستور خدا, مطيع محض و عبد به معناى واقعى; درمقابل مصالح مسلمانان, بى تاب براى اقدام و انجام. اين, خلاصه اى از شخصيت آن بزرگوار است.

پروردگارا! از تو درخواست مى كنيم كه مارا از امت پيامبر قرار بده. خود مى دانى كه دلهاى ما لبالب از محبت پيامبر است, ما را با اين محبت نورانى و آسمانى زنده بدار و با همين عشق بى پايان, ما را از اين دنيا ببر.

پروردگارا! زيارت چهره ى پيامبر را در قيامت نصيب ما بفرما; عمل به احكام پيامبر و تشبه به اخلاق آن بزرگوار را نصيب ما بگردان; او را به معناى واقعى كلمه اسوه ما قرار بده و مسلمانان را قدردان آن بزرگوار قرار بده...

http://www.shareh.com/persian/modules.php?name=News&file=article&sid=296 كوثر >> شماره ( 49 )

جواد اکبری

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥

واقعيت ‏بعثت از نگاه اهل بيت عليهم السلام

واقعيت ‏بعثت از نگاه اهل بيت عليهم السلام
 

 

نگاهى به احاديث‏ بعثت

ايراد ما به احاديث ‏بعثت

واقعيت ‏بعثت از ديدگاه شيعه

نظر ما  پيرامون بعثت پيغمبر (ص)

 

بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس‏ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است. بعثت پيغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم  برساند.

در آن زمان ميان مردم قريش و ساكنان مكه رسم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانيدند.(1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه‏ گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود.

نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبراكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسيد، به پاى كوه حرا مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند  يا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏داد. (2)

به طورى كه تاريخ اسلام گواهى مى‏دهد، پيغمبر نيز پيش از بعثت ‏به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را انجام مي داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.

پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله دايه اش تحت مراقبت دايه خود، «حليمه‏» قرار داشت نيز از بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزيد و به كوه حرا مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حرا» بى ‏سابقه نبود.

در مدتى كه بعدها در «حرا» به سر مى‏برد، غذايش نان و زيتون بود، و چون به اتمام مى‏رسيد، به خانه بازمى‏گشت، و  تجديد قوا مى‏نمود. گاهى هم همسرش خديجه برايش غذا مى‏فرستاد. غذايى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصر و ساده بود. (4)

پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مى‏برد  و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏ خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

كوه حرا امروز در حجاز به مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حرا در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريباً در آخر شهر در كنار جاده به خوبى ديده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب به هم  پيوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر«جده‏» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد.

اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمين «منا» و شهر «طائف‏» و از سوى ديگر به طرف «مدينه‏» كشيده شده است، با دره‏ها و بيابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شايد بهترين نقطه‏اى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مى‏برد.

كوه حرا بلندترين كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمايى مى‏كند. هر چه بيننده به آن نزديك‏تر مى‏شود، ابهت و جلوه كوه بيشتر مى‏گردد. از آن بلندى در زمان خود پيغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز در پشت‏بام‏ها و از درون اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پيداست.

«غار حرا» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، بلکه تخته سنگى عظيم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت ‏خورده و بدين گونه تشكيل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه اي است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد.

غار حرا جايى نبوده كه هر كس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقات انجام شده، پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حرا فى‏المثل در خيمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذيرايى مى‏كرده و فقط گاه گاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرينش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

اما پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح ‏القدس گاهى تراوشاتى غيبى مى‏ديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدايى مى‏شنيد، ولى كسى را نمى‏ديد.

هفت ‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏ديد و تقريباً شش سال مى‏گذشت كه پيغمبر زمزمه‏اى  مى‏شنيد، ولى درست نمى‏دانست موضوع چيست؟

چون آن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مى‏كرد، خديجه مى‏گفت: « تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خويى پسنديده دارى و در مهمان ‏نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6)

هنگامى كه به سن سى و هفت ‏سالگى رسيد ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حرا و ميان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد!

در يكى از روزها كه در دامنه كوه حرا گوسفندان عمويش ابوطالب را مى‏چرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مى‏زند و مى‏گويد: يا رسول الله! ولى به هر جا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7)

روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مى‏انديشيد. مى‏انديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نموده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كمال خود نانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش ‏گذران و مال دوست و مال‏ دار قريش در اين انديشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمى‏انديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نيازمند، تنها انديشه‏اى است كه آنها در سر مى‏پرورانند...

اينك «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت ‏سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام مسئوليت ‏بزرگ پيامبري آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوندِ عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى كه  سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و تربيت ‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت ‏شكن، خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر، و مادر در مادر، شكوفان و درخشان و فروزان بود.

او از سلامتى كامل جسم و جان برخوردار بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت ‏برايش باقى گذارده بودند.  به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)

 

نگاهى به احاديث‏ بعثت

 بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است، در تواريخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است، عايشه همسر پيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته‏اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما انا بقارى‏» يا من خواننده نيستم؛ «لست ‏بقارى‏». جبرئيل سه بار پيغمبر را گرفت و فشار داد تا بار سوم توانست ‏بخواند!

در صورتى كه؛ اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى‏گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هر چه او مى‏گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار براى يك كودك پنج‏ ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!

از اين گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبر نازل كرده، آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراين هيچ  لزومى نداشته كه هر چه را جبرئيل مى‏گفته، پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!

ثانياً كسانى كه بعثت را بدين گونه نقل كرده‏اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسر پيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج‏ سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است- يعني راوي ديگري ندارد-  كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى‏گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نيست جمله « بخوان به نام خدايت‏» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسيرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است ‏يعنى چه؟ از حفظ  بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفته شد  كه هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئيل نمى‏دانسته‏اند پيغمبر درس نخوانده بود كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى‏گويد: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى‏سابقه بوده  تا چه رسد به پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله!!

خامساً هيچ يک از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولين سوره قرآنى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اول سوره علق بوده است از «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم يعلم‏».

سادساً دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى‏گويد: « وقتى پيغمبر از كوه حرا برگشت ‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس از آن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت ‏خود هراسانم‏» و «خديجه او را نزد پسرعمويش ورقة بن نوفل برد كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى‏نوشت؛ و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پر ارج «النص والاجتهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث‏ شده و مى نويسد: « مى‏بينيد كه اين حديث - حديث عايشه-  صريحاً مى‏گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى درآورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حديث ديگر مى‏گويد: « پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى‏خواست‏ خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالتي ‏شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى‏گويد: « تختى مرصع روى كوه حرا گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبياء هستى‏»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن عجيب به نظر مي رسد.

راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت ‏خاتم انبياء چه سان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى از آن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى كه دانشمند عالى ‏مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بر يك حديث ‏بعثت - حديث عايشه-  نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده‏اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى و شيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم  كه احاديث‏ بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند. متن همه آن احاديث نيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى‏باشد.

به همين جهت مى‏بينيم « برهان الدين حلبى‏» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت‏ به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است ‏به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گويى و سر درگمى موضوع افزوده است. (11)

 

 

ايراد ما به احاديث ‏بعثت

كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده، از درجه اعتبار ساقط است. در اينجا به چند نكته آن اشاره مى‏كنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حرا» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏برداشته است، حواله مى‏دهيم. (12)

1- چنان كه گفتيم پيغمبر از زمان كودكى و ايام جوانى تا سى و هفت ‏سالگى، بارها علائمى مى‏ديد كه از آينده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابري كه بر سر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر « بصرى‏» در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهايى كه مى‏شنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مى‏شود كه او را بگيرد تا به زمين نيافتد يا او را تقويت كند كه از شك و ترديد به در آيد؟

3- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدايى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و ساير تشريفات، تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هر گونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث‏ به تقليد از تاجگذارى پادشاهان ايران، خواسته‏اند براى پيغمبرعربى هم در عالم خيال چنين صحنه‏اى بسازند!

 

واقعيت ‏بعثت از ديدگاه شيعه

ماجراى بعثت ‏بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان، معتقد به آن باشد، و از آن پى ‏برد كه خاتم انبياء چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به اين نتيجه رسيده‏ايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث‏ خاندان نبوت رسيده است، واقعيت ‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمى‏كند.

از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت ‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روايتى است كه در ذيل از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پيشواى دهم ما حضرت امام هادى عليه السلام  مى‏فرمايد: « هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله  ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بود به مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حرا مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگريست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمين، درياها، دره‏ها، دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏ديد، به ياد عظمت‏ خداى آفريننده مى‏افتاد. آنگاه با روشن بينى  خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏ورزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترين و روشن ترين و نرم ترين دلها يافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد صلى الله عليه و آله از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد صلى الله عليه و آله آنها را مى‏ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به  سر محمد صلى الله عليه و آله و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد صلى الله عليه و آله به جبرئيل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئيل گفت: « نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدايى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت‏ بزرگ است. خدايى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهايى ياد داد كه نمى‏دانست.‏» پيك وحى، رسالت ‏خود را به انجام رسانيد، و به آسمان‏ها بالا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى‏كرد، بيهوش شد، و دچار تب گرديد.

از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست‏ خردمند ترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در اين وقت ‏خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخ ها را براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسيد، به وي اداى احترام مى‏كردند، و مى‏گفتند: السلام عليك يا حبيب الله!  السلام عليك يا ولى الله!  السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آيند برتر و زيباتر و پرشكوه‏ تر و گرامى ‏تر گردانيده است.

از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى ‏ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نيز پيروانت‏ به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب عليه السلام  ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسيله دروازه شهر حكمت و دانش على بن ابي طالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى ديدگانت ‏به وجود دخترت فاطمه سلام الله عليها روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى‏آيند.

عنقريب دين تو در نقاط جهان گسترش مى‏يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهيم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر، همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى‏آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

پيامبر پس از شنيدن اين سخنان با خود گفت: " خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كيست؟ آيا او پسرعم من است؟" ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت ‏برترى خواهد داشت. (13)

در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث ‏شريف و نقل آن  در تفسير سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اين كه نكات جالب و تازه‏اى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مى‏كند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏كنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدم‏هايى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بويى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله  و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنان كه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدايى.‏»

خديجه كه از سال ها پيش هاله‏اى از نور نبوت در سيماي  درخشان همسر محبوب خود  ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر برده‏ام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14)

بدين گونه محمد بن عبدالله  برازنده ‏ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، بر فراز كوه حرا از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبياء گرديد.

 

                                     

                              

 

نظر ما پيرامون بعثت پيغمبر (ص)

نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مى‏كند، و متاسفانه كسى توجه نكرده، اين است كه همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط  پنج آيه آغاز سوره «علق» بر پيغمبر نازل شد.

اين پنج آيه از« اقرا باسم ربك الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم يعلم‏» ختم مى‏شود. هيچ كس نگفته است «بسم الله‏» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است ‏يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده، يا طور ديگر بوده؟ اينها سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمى‏بينيم.

ما پس از تحقيقات  زياد به اين نتيجه رسيديم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه « بسم الله الرحمن الرحيم‏» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد.« اقرا باسم ربك‏» نيز به همين معنا است. باء « بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است ‏يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. در حقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پيغمبر در آغاز كار و اولين برخورد با پيك وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام  خدا كه جبرئيل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:« بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذي خلق -»؛ نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم.

در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياورده‏اند. حديث اول دركتاب «كافى‏» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق عليه السلام  مى‏فرمايد: « نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد، بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود.!»

حديث دوم در«عيون اخبارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا عليه السلام  روايت مى‏كند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر صلى الله عليه و آله  نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...»

حديث ‏سوم در«محاسن برقى‏» ج 1، ص 41 از صفوان جمال روايت مى‏كند كه گفت ‏حضرت صادق عليه السلام فرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اين كه در آغاز آن « بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. (15)

با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مى‏گوييم كه پيك وحى الهى، سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت ‏با شش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى « بسم الله الرحمن الرحيم‏» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز« بسم الله‏» بگويد و سرآغاز كار نبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا باسم ربك‏» يعنى نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجدداً گفت: « بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا باسم ربك الذى خلق.‏» يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين « بسم الله الرحمن الرحيم‏» است، و پيغمبر بار دوم « بسم الله‏» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستور داده است كه هيچ  كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: « بسم الله الرحمن الرحيم.‏»

آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را  برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى‏ خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن ‏تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى  و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبياء صلى الله عليه وآله ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت كند فقط گفتن « بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود! بقيه آيات همان طور كه پيك وحى مي خواند مانند موارد بعدي در دم در سينه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا حفظ  كند. اين بود واقعيت ‏بعثت از زبان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.

پى‏نوشت ها:

1- سيره ابن هشام، ج 1، ص 154. سيره ابن هشام كه آن را قديمي ترين تاريخ حيات پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله دانسته‏اند، تلخيص از « سيرَة النبى (ص‏) »، تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب « تقريب‏» رمى به تشيع او نموده است.( ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.)

2- سيره حلبيه، ح 1، ص 381.

3- همان، ج 1، ص 382.

4- همان، ج 1، ص 382.

5- تاريخ  طبرى، ج 3، ص 1149/ سيره ابن هشام، ج 1، ص 155.

6- سيره حلبيه، ج 1، صص 380 – 391.

7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44.

8- در زيارت وارث حضرت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام مى‏خوانيم كه: « گواهى مى‏دهم تو نورى بودى در صلب‏هاى شامخ  پدرانت و رحم‏هاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند.»

9- حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول « صحيح بخارى‏» و تفسير سوره علق جزء سوم آن، و باب ايمان « صحيح مسلم نيشابورى‏» و تفسير سوره علق در «صحيح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.

10- كتاب « اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده علي دواني، ص 412.

11- سيره حلبيه‏، جلد ا، ازص33 تا ص42.

12- اين کتاب به يارى خداوند تفصيل بيشتر و تحقيق كامل در آينده توسط آقاي علي دواني منتشر خواهد شد.

13- بحارالانوار،علامه مجلسى، ج 18، ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد.

14- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 36.

15- مفاخراسلام، علي دواني، ج 1، ص 368.

برگرفته از تاريخ اسلام علي دواني.

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥

از بعثت تا ولايت

از بعثت تا ولايت


 

 

انقطاع وحى و تداوم بعثت

ولايت، تداوم بعثت

تداوم بعثت تا ظهور حجت

 

در آستانه بعثت و ولايت قرار داريم. اين حادثه مبارك به راستى انفجار نور در قلب تاريكىها و فريادى در خاموشى‌ها و هشدارى در اوج غفلتها بود. عظمت و اعجاز اين حركت بزرگ و توفنده را مى‌توان با مطالعه كارنامه جهان پيش از بعثت به دست آورد.

    قرن ششم ميلادى را بايد عصر حاكميت سياهى و تباهى ناميد، چرا كه در آن زمان ابرهاى متراكم نادانى، سايه شوم و سنگين خود را بر زندگى بشر افكنده بود و جوامع آن روز در تنگناهاى اقتصادى و اجتماعى مرگبارى قرار داشتند، ليكن سنت تاريخ و قانون طبيعت و مشيت حق تعالى، همواره به اثبات رسانيده كه در چنين مقاطع حساس و يأس آور است كه روشنايى و اميد از اعماق ظلمت و يأس پيدا مىشود و بهار سبز و خرم از دل زمستان سرد و بىجان متولد مىگردد.

در عصرى، پيام روح بخش بعثت رسول اكرم صلي الله عليه و آله بر كالبد افسرده و مرده جهان دميده شد كه پانصد سال و به نقلى هفتصد سال از ظهور عيسى بن مريم گذشته بود. در اين فترت و فاصله ممتد كسى به پيامبرى مبعوث نگرديد، جهل و ظلم بر سراسر گيتى حكومت مى‌كرد و جنگ نامعقول ايران و روم نابسامانى‌ها و افسردگىهاى فراوانى به بار آورده بود.

شاعر دانشمند، نظامى گنجوى اوضاع را چنين ترسيم مى‌كند:

نشد اندر آن مدت دير باز 

به تاج رسالت سرى سرفراز

 

به محراب طاعت قدى خم نشد 

كسى در عبادت مصمم نشد

 

نَزَد كس به راه شريعت قدم 

نشد چشم كس تر ز اشك ندم 

 

چنين بود اوضاع عالم خراب

كه ناگه بر آمد برون آفتاب

 

آرى، مشيت الهى بر اين بود كه از گريبان تاريكى، سپيده شكافته شود و آفتاب تابناك نيّر اعظم و فخر بنى آدم، حضرت محمد بن عبد الله صلي الله عليه و آله طلوع كند.

امام على عليه السلام مى‌فرمايد: خداوند متعال پيامبر اسلام را هنگامى فرستاد كه از عصر پيامبران پيشين مدت زمان بسيارى سپرى شده بود و ملتها در خواب عميقى فرو رفته بودند. فتنه و فساد، جهان را از كران تا كران فراگرفته بود و اعمال زشت و پليد رواج محسوسى داشت. آتش جنگ همه جا شعلهور بود و دنيا، چهرهاى بى‌فروغ و پر از مكر و فريب به خود گرفته بود. برگهاى درخت زندگى زرد و پژمرده گشته و از ميوه آن خبرى نبود. آب حيات [معنوى و اخلاقى] فرو خشكيده و نشانههاى هدايت، كهنه و خراب، و پرچم هدايت، سرنگون گشته و بيرقهاى پستى و گمراهى همه جا در اهتزاز بود. زندگى با سيمايى كريه و عبوس با اهل دنيا روبرو بود. ميوه درختش، فتنه و خوراكش، مردار و بر دلهاى مردم وحشت و اضطراب و بر برون آنان شمشير حاكم بود.(1)

انقطاع وحى و تداوم بعثت

پس از رحلت رسول اكرم صلي الله عليه و آله وحى منقطع شد، ولى بعثت همواره پويا بود و به حركت خود ادامه مى‌داد. پيامبر اكرم در عصر بعثت، دين را تبيين و تمام عوامل سعادت و بدبختى را براى جامعه بيان كرد و تحولى در جهان به طور كلى و در جزيرة العرب به گونه اخص ايجاد نمود. يكى از دانشمندان غربى مىنويسد: "اگر من در قرن بيستم در مقابل پيشوايان دانش اروپا با صداى بلند بگويم: روح حضرت محمد بزرگترين روحى است در ميان بشر كه از بدو پيدايش وى تا امروز شخصيتى همانند او پيدا نشده است، كسى نمى‌تواند در صحت گفتار من ترديد كند و اگر كسى در اين سخن ترديد نمايد، مى‌گويم در جهان مردى را نشان دهيد كه به تنهايى در يكى از اين امور موفق شده باشد:

1 ـ ملتى را مانند ملت عرب كه به قبايل مختلف منقسم و دشمن يكديگر بودند، متحد كند؛

2 ـ رذايل موروثى ملت را نابود ساخته و آنان را به فضايل بيارايد؛

3 ـ عقايد باطل و خرافى را از ميان ملتى بردارد و آنان را به دينى معتقد كند كه تا امروز در عالم، توسعه و انتشار روز افزون داشته و در آينده انتظار آن هست كه بر همه اديان جهان غالب آيد؛

4 ـ قانونى براى زندگى و نجات بشر بياورد كه ملت دور افتاده عرب را در سايه آن قانون بر دنيا سيادت دهد.(2)

به بركت بعثت نبى مكرم اسلام صلي الله عليه و آله بود كه علم و دانش عمومى شد و از انحصار شاهزادگان و مؤبدان و درباريان در آمد. حكومتى مبتنى بر عدل و داد و مردم سالارى دينى بر پا شد كه به فرموده قرآن: "لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْط" پيامبران با دليل و برهان و معجزه و كتاب آمدند تا مردم خود به پا خيزند و قسط و عدالت را جارى سازند.

ولايت، تداوم بعثت

پيامبر اكرم با داشتن مقام ولايت و امامت، محتواى بعثت را پياده كرد و با ايجاد عالىترين شكل حكومت، به بعثت تداوم بخشيد. در خطابهاى كه در حجة الوداع ايراد كرد و حضرت على عليه السلام را به عنوان جانشين بعد از خود منصوب كرد، حيات مجددى در كالبد بعثت دميد كه پس از امام على عليه السلام اين حركت به وسيله فرزندان معصومش ادامه يافت تا عصر غيبت كبرى فرا رسيد.

تداوم بعثت تا ظهور حجت

حركت پر بركت بعثت به يارى اهلبيت پيامبر تا عصر غيبت تداوم يافت و هم اكنون نيز به يمن علماى اسلام و مراجع تقليد كه نواب عام آن حضرت مىباشند، همچنان پيش مىرود تا منجى بشريت، موعود ملل، امام زمان(عج) ظهور نمايد و دنيا را از عدل و داد لبريز سازد و احكام روح بخش اسلام را از كران تا كران حاكم قرار دهد.

پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: "اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند، خداوند متعال آن روز را به قدرى طولانى خواهد كرد تا مردى از اهلبيت من كه نامش هم نام من و كنيهاش مانند من است، خروج و قيام كند: يَمْلأ ُاللّه بِه الأَرْضَ قِسْطَاً وَ عَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً."(3)

همان گونه كه بعثت پيامبر اكرم در بدترين عصر تحقق يافت، ظهور حضرت حجت(عج) نيز در هنگامى است كه ظلم و جور و يأس و نوميدى جهان را فراگرفته باشد. در آن زمان از اسلام جز اسمى و از قرآن جز درسى باقى نمىماند. ابى بصير از امام صادق عليه السلام نقل مى‌كند كه فرمود: "به خدا سوگند گويا مىبينم كه بين ركن و مقام، بر كتاب و برنامه جديد از مردم بيعت گرفته و بر ملت عرب سخت مىگيرد. آن گاه فرمود: وَيْلٌ لِطُغاةِ الْعَرَبِ مِنْ شَرٍّ قَدْ اِقْتَرَبَ؛ واى بر سركشان ملت عرب از شرّى كه تحقيقاً به زودى آنان را فرا خواهد گرفت."(4)

اللهم عجل فرجه و اجعلنا من انصاره و اعوانه.

پاورقيها:

1ـ نهج البلاغه دشتى، خطبه 89.

2 ـ به نقل از : مكتب اسلام، شماره پنجم، سال اول، ص 22.

3 ـ سنن ابى داود، ج 4، ص 107/ كنز العمال، ج 14، ص 264.

4ـ بحار الانوار، ج 52، ص 135/ ينابيع المودة، ص 489.

جواد اكبري

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥

 

این وبلاگ متعلق به جواد اکبری می باشد   
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥