عنايت ويژه رسول خدا به كتابت وحي

 

عظيم پرندي ،خوشنويس و قرآن پژوه : عنايت ويژه رسول خدا به كتابت وحي

غلامعباس شمس

                

منبع :          گلستان قرآن شماره 153


 

    عظيم پرندي، متولد سال 1334 تهران كه فعاليت در زمينه خوشنويسي را از سال 1362 شروع كرده و رموز اين هنر ظريف را نزد اساتيد سرشناس اين رشته اكبر ساعتچي و كيخسرو خروش آموخته وي درجه فوق ممتاز در رشته خوشنويسي دارد، از جمله خوشنويساني است كه تاكنون آثارش در نمايشگاههاي متعدد به نمايش درآمده و افتخاراتي برايش به همراه آورده. ولي او بيشتر به اينكه كاتب كلام وحي است، افتخار ميكند و به همين اعتبار، به موازات فعاليت در زمينه كتابت وحي، به تحقيقات گستردهاي در جنبهها و جهات مختلف قرآن و خوشنويسي آن، پرداخته و از معدود آگاهان اين رشته محسوب ميشود و به همين جهت، وقتي پاي صحبت او نشستيم تا پيرامون خوشنويسي سخن بگويد، وسعت دامنه اطلاعاتش باعث شد حرف، حرف بياورد و حجم گفت و گو طولانيتر از گفت و گوهاي متعارف شود. لذا، قسمتي از مصاحبه با وي در اين شماره و ادامهاش در شماره آينده به نظرتان ميرسد.
    ابتدا در مورد خط كمي توضيح داده و بفرمائيد كلاً ريشه خط در كجاست؟
    َ آنچه در كتب آمده، دلالت بر اين دارد كه دانشمندان در مورد پيدايش خط، نظريات متفاوتي ارائه دادهاند. اما، آنچه بيشتر در ذهن ميگنجد، دونظريه بسيار جالب و متفاوت است.
    نظريه اول، پيدايش خط را نتيجه دست، اراده و تجربه انساني ندانسته، بلكه معتقد است خداوند آن را به وسيله وحي به بشر تعليم فرموده و در اين باره دلايل بسياري نيز ارائه داده شده است.
    نظريه دوم، پيدايش خط را، نتيجه نياز، و در نتيجه محصول تجربه و فرآورده فكر انسان ميداند. صاحبان اين ديدگاه هم براي نظريه خود دلايلي آوردهاند. كه ابن خلدون از آن گروه است. به هر صورت، اولين خط بشر نقش كردن تصوير تصورات، ذهنيات و ديدههاي او جهت انتقال مقصودش به ديگران بوده است كه در اين مورد شكي نيست، اين دوره را ميتوان دوران انديشهنگاري دانست.
    در دوره بعد، انسان گامي ديگر برداشت و به سمت رمزنگاري رفت. در اين دوره شكلها و خطوطي به عنوان رمز، مفاهيم ديگري را داشت. مثلاً براي نشان دادن شب شكل ماه را رسم ميكردند و براي نشان دادن روز خورشيد را، و همين طور با رسم اشكالي رمزي و قراردادي كه امروز هم برخي از آنها به كار ميرود، منظور خود را اظهار ميداشتند. مثل خطوط موجي كه نشان دهنده آب بود و امروز نيز در نقاشيهاي كودكان اين خطوط موجي را ميتوان ديد.
    در خط هيروگليف كه اولين خط مدون رمزدار است دقيقاً ميتوان اين موارد را مشاهده كرد تدوين اين اشكال توسط مصريان انجام شد. مثلاً رسم شكل چشم، به معناي نگاهكردن بود و براي نشان دادن سال، يك شاخه نخل رسم ميكردند كه البته ذكر بيشتر آن از حوصله اين بحث خارج است و توضيحات بيشتر را ميتوان در كتب فني مثل اطلس خط و كتب ديگر مطالعه كرد.
    دوره بعد، دوره هجائي خط است كه طي آن براي هجا، علامتي مخصوص در نظر گرفته شد، در ابتدا، اين علامتها به صورت ميخي بود و حروف بسيار زياد به كار رفت. فينيقيها، از آميزش اين علامات هجائي، صورتهاي سادهتري از علامات را ابداع كردند، تا بالاخره شكل حروف آرامي با 22 حرف پديد آمد كه تحولي شگرف و گامي بسيار بلند در پيدايش خط بود.
    پس خط عبري كه آن را شعبهاي از خط فينيقي دانستهاند، از خط آرامي پديد آمد كه خود منشاء چهار نوع خط يوناني قديم و منشاء تمام خطوط اروپائي و خط عربي قديم است كه هنوز با تغيير و تحولاتي مورد استفاده يهوديان قرار ميگيرد.
    و بالاخره، خط آرامي كه خود، ريشه خطوط فارسي باستاني، نبطي، سرياني، فارسي باستاني، عبري جديد و هندي است.
    به اعتقاد دانشمندان، خط عربي به دو شاخه قسمت ميشود: يكي خط كوفي كه مأخوذ از خط سرياني است و به نام خط اسطرنجيلي نيز شهرت دارد و ديگري خط حجازي يا خط نسخ كه ملهم از خط نبطي است.
    خط عربي در آغاز دو نوع بود. يكي مسطح و داراي زاويههاي مستقيم و مايل به تربيع به نام مبسوط و ديگري به صورت خط ملايم و داراي انحنا و استداره كه مستدير يا مقور خوانده ميشد. همان خط زاويهدار و مسطح مبسوط را مردم كوفي ميخوانند كه در حيره و رها و نصيبين، قبل از بنياد شهر كوفه اصلي و رشته اقلام عربي بوده و هست. وقتي شهر كوفه بنا شد و مركزيت ديني - سياسي يافت، اين خط به بهترين مرتبه خود رسيد و شايسته نوشتن قرآن و مصاحف ديگر شد.
    اما خط مقور يا مستدير كه استداره و انحنا در آن سبب بيشتر بودن سرعت گردش و جريان قلم بوده به نام خط نسخي يا نسخ حجازي معروف شد.
    
    در مورد نگارش قرآن بفرمائيد؟
    َ تا پيش از ظهور اسلام، اعراب بيشتر مطالب و اشعار را سينه به سينه نقل كرده و بسيار كم، از نگارش براي حفظ آثارشان سود بردهاند و از اين رو، ميتوان به جرات گفت اسلام و قرآن در خط عرب تحولي شگرف به وجود آورد.
    رسول خدا (ص) به كتابت و نگارش وحي اهتمام ميورزيدند و با توجه به اين كه آن هنگام عده معدودي سواد خواندن و نوشتن داشتند. حضرت رسول اكرم(ص)، به تدريج تعدادي از آنها را، براي نوشتن كلمات و جملات ‹‹وحي›› انتخاب فرمودند كه در تواريخ به ‹‹كتاب وحي›› معروف گشتهاند. در زمان حيات پيغمبر، كتاب وحي بالغ بر چهل نفر بودهاند كه نام آنها در رسالات و كتب مختلف ثبت شده است.
    طبق روايات محكم و متعدد، شخص پيغمبر بر نگارش وحي نظارت مستقيم داشته و در شيوه نگارش نيز دستوراتي فرمودهاند كه مثلاً ميم را توپر بنويسيد و يا قلم را در نوشتن فلان حرف كج و منحرف نگاه داريد از اين قبيل ارشادات و دستورات.
    ولي اين اعتقاد وجود دارد كه جمعآوري قرآن در زمان ابوبكر، عمر و عثمان صورت گرفته است.
    َ قرآن در زمان پيغمبر اكرم (ص) كتابت و در زمان خلفاي راشدين جمعآوري شد. در زمان ابوبكر از روي نوشتههاي كتاب رسول اكرم (ص)، صحف فراهم آمد كه صحف جمع صحيفه و صحيفه به معناي نامه، برگ و ورق كاغذ نوشته شده است و عثمان دستور داد آن صحف را در مصحف جاي دهند. به عبارت سادهتر در زمان ابوبكر و عمر، برگهاي قرآن تدوين شد و در زمان عثمان آن برگها جمعآوري، مرتب و شيرازهبندي و جلد شد در اين مورد در كتاب ‹‹تاريخ جمع قرآن›› تأليف دكتر سيدمحمدرضا جلالي بسيار وسيع و جامع، توضيحات لازم داده شده كه براي كسب اطلاعات بيشتر ميتوان به آن مراجعه كرد.
    
    چرا نام قرآن بر سورههاي وحي اطلاق شده است؟
    َ در زمان خلافت ابوبكر اولين نامگذاري قرآن صورت گرفت وقتي قرآن را روي اوراق نوشتند، ابوبكر كارشناسان را گردهم آورد و جلسهاي تشكيل داد تا نامي بر اوراق گذاشته شود. اولين پيشنهاد آن بود كه اوراق وحي ‹‹سفر›› ناميده شوند ولي ابوبكر گفت:
    - اين اسم يهودي است.
    يكي از حاضران عنوان كرد:
    - در حبشه اوراق مدون را ‹‹مصحف›› ميخوانند.
    پس از مشورت، همگي نام ‹‹مصحف›› را پذيرفتند و اولين اسم قرآن، تعيين شد. «مصحف»
    كه استاد گرامي و گرانقدر سيدمحمدباقر حجتي در كتاب ‹‹پژوهش در قرآن›› بسيار وسيعتر، به تشريح اين مهم پرداخته است و توصيه ميكنم علاقمندان حتما نوشته ايشان را بخوانند.
    پس چه شد كه نام قرآن براي اين كتاب آسماني تعيين گرديد؟
    َ در عربي، خواندن و قرائت را ‹‹قرا›› تلفظ ميكنند و چون قاري با خواندن و حفظ شدن به مفاهيم آن پي ميبرد، از اين نظر كلام وحي را ‹‹قرآن›› يعني قرائتها ناميدند. و باز، به اين دليل كه هر قسمت قرآن مجيد نگارش مييافت، توسط پيغمبراكرم (ص) و كاتبان با صداي بلند خوانده ميشد تا مسلمانان آن را حفظ كنند و اعراب مسلمان نيز طبق عادت و روش ديرينه در حفظ كردن صحيح و درست متبحر بودند، هر قسمت خوانده و حفظ ميشد و يكي از معاني عمده ‹‹قرا›› خواندن و حفظ كردن است (كما اينكه خداوند در اولين كلمه وحي به پيامبر گرامي ما فرموده است ‹‹اقرا›› يعني بخوان و حفظ كن). اين بود كه نام ديگر ‹‹مصحف›› خود به خود ‹‹قرآن›› شد.
    البته بعيد نيست كه آن هم پيشنهادي باشد. يعني ممكن است باز جلسهاي يا انجمني، در اين خصوص برگزار شده و متفقاً نام ‹‹قرآن›› را پذيرفته باشند ولي شخص بنده، به چنين نكتهاي در تواريخ برنخوردهام. البته، در خود قرآن نيز، خداوند اسمهاي فراواني براي قرآن، ذكر كرده است، نظير: ‹‹قرآن، فرقان، هادي، هدي، نور، رحمت، كتاب، ذكر، نجوم، مجيد، عزيز، كريم، حق، بيان، حكم، حكيم، حكمت، موعظه، تذكر، تنزيل صراط مستقيم، قصص، حق، مبارك - شافي، حبل - نجوم - روح - صحف - مجيد و... كه امروز اغلب آنان را صفت قرآن ميخوانيم مثل قرآن كريم، قرآن مجيد و...كه در حقيقت اسماء انتخابي خداوند است، نه صفات اسم.
    حرفه و هنر اصلي شما خوشنويسي است. برايمان بگوييد كه در زمان پيامبر اكرم (ص) براي نگارش قرآن از چه وسايل و لوازمي استفاده ميشد.
    َ در قرآن و احاديث، نوشتافزار زيادي نام برده شده كه غالب آنها، عبارتست از: قرطاس:
    به معناي كاغذ كه اين نام در آيه 7 سوره انعام هم آمده است ‹‹و لو نزلنا عليك كتاباً في قرطاس.....›› كه قراطيس هم جمع آن و به معناي كاغذهاست.
    قلم: كه در سور مختلف قرآن هم در چهار جا از آن نام برده شده
    صحف: به معناي برگهاي كاغذ، كه اين واژه نيز در قرآن كريم آمده است.
    سجل: به معناي نامهدادن، اسناد معاملات، شناسنامه هر چيز و....
    رق: كه پوست نازك و ظريف حيوانات است و به جاي كاغذ مصرف ميشده و در قرآن نيز به آن اشاره شده است.
    حرير: پارچه بسيار لطيفي كه گاهي روي آن هم مينوشتند.
    لخاف: به معناي سنگهاي نازك و ظريف سپيد كه روي آنها هم، قرآن كتابت ميشد.
    عسب: (با فتحه ‹‹ع›› و ضمه ‹‹س››) جمع عسيب كه به معناي چوبه نخل است كه برگههايش را كنده و در قسمت پهن آن مينوشتند.
    رقاع: جمع رقعه كه معني گستردهاي دارد و برگ گياه يا پوست حيوانات را كه روي آنها نوشته شده يا بشود نوشت را به اين نام ميخوانند.
    اكتاف: جمع كتف، كه گفتهاند استخوانهاي كتف حيوانات چهارپاي حلال گوشت را خشك ميكردند و روي آنها، مينوشتند.
    اقتاب: جمع قتب: چوبهايي كه براي سوارشدن بر پشت شتر مينهادند و روي آنها هم مينوشتند.
    
    برگرديم به خطوط قرآني و نگارش آنها:
    همانطور كه اشاره شد اولين خط قرآني خط كوفي بود كه در اين خط، به علت شباهت بسيار زياد حروف با هم، و اين كه به صورت راست زاويهدار است، يك كلمه، چند نوع قرائت دارد. عثمان هفت قرآن، به يك خط و ميزان تهيه و به شهرهاي مهم فرستاد تا تمام قرآنها از روي آن تحرير و تكثير شود. كه به آنها، ‹‹هفت مصحف امام›› و به هر كدام ‹‹مصحف امام›› گفته ميشد.
    خط كوفي، خود به دو نوع كوفي مغربي و كوفي مشرقي تقسيم ميشود و اجزاء اين دو قسم عبارت است از: كوفي ساده كه بسيار ساده و با خطوط صاف و زاويهدار و بدون هيچ اعراب و غالباً حروف همشكل نوشته ميشود و حروفش قابل تميز و تشخيص نيست و قرآن مكتوب به خط حضرت علي (ع) با آن خط نوشته شده است كوفي قرن دوم كه ساده ولي داراي نقطه و اعراب است و گفته ميشود ‹‹ابوالاسود›› بر آن نقطه و اعراب گذاشت.
    كوفي قرن سوم كه تكامل بيشتري يافته و متفاوت با كوفي قرن اول و دوم است.
    كوفي مشتق: كه همان كوفي ساده منتهي كمي تزئيني است.
    كوفي مرادف: كه آنهم نوعي خط كوفي با كلمات شبيه به هم است.
    كوفي مدور: كه ابن مقله وزير در قرن سوم (متوفي به سال 328 قمري) به همراه برادرش، با اصلاحاتي در خط كوفي آن را انحنادار ساخت و استدارههايي به آن داد و آن را خط مستدير يا مقور يا نسخ يا مستدير نام نهاد يعني اولين خط، قابل تميز كه به خط ابن مقله نيز معروف است.
    كوفي مقعلي: اين خط بيشتر در تزئينات بناهاي اسلامي به كار رفته چون معقل به معناي ديوار بلند و بنا است.
    كوفي مشجر: كه به شكل برگهاي گياه نوشته ميشد.
    كوفي مقترن، (نزديك به هم و فشرده)، كوفي منكسر (حروف شكسته و درهم رفته)
    خط پيرآموز: خطي كه آنقدر آسان و سهل بود كه پيران هم ميتوانستند آن را بياموزند كه البته اين خط را ايرانيان ابداع كردهاند.
    كوفي قعلي، كوفي مشجر، كوفي مرتبط، كوفي متشابه و....از انواع خط كوفي است.
    اما آنچه قابل ذكر است خدمت بزرگ ابن مقله در اولين حركت تغيير خط كوفي از صورت مستقيم و زاويهدار به صورت منحنيدار و مستدير است كه همين امر پايه خطوط نوع ديگر به شمار ميآيد و به همين دليل قرآنهاي كتابت شده به خط نسخ مستدير يا نسخ مقله روز به روز رونق بيشتري يافت. و در لابلاي اين رسم نسخ قرآن، خطاطان مسلمان ايران و عرب نهايت دقت و امانت را به كار بردهاند تا آيات قرآني از صورت كوفي به صورت نسخ درآمده و در لابلاي آنها، تلفظ صحيح حفظ شود. امروزه به جز مغرب و چند كشور انگشت شمار كه هنوز به خط كوفي مينويسند، قرآنها، به سه صورت نسخ (عربي، ايراني و هنري و پاكستاني) ديده ميشود.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

: فرهنگ اسوه

 

عنوان :       فرهنگ اسوه

صاحب اثر : زهرا حبيبيان

                

منبع :          ماهنامه كوثر شماره 35


 

    12- اهل بيت عليهم السلام
    
    درقرآن، در آيه تطهير واژه «اهل‏بيت‏» به كار رفته است.
    
    طبق آيه، خداوند رجس را از آنان دور كرده و عصمت و طهارت راويژگى بارزشان قرار داده است. پيامبر(ص)كه نقش تبيين و تفسيرآيات را برعهده داشت و گاه با گفتار و گاه با رفتار پرده ازرازهاى قرآنى بر مى‏داشت، كوششى برجسته را در بيان معنا و مصداق‏«اهل‏بيت‏» به انجام رسانيد; از جمله رفتارهاى نبوى كه سنى وشيعه، نقل كرده‏اند. رفتن مكرر پيامبر(ص)در اوقات نمازبردرخانه على(ع)و فاطمه(س)است كه با صداى بلند در هر باربرآنان به عنوان اهل‏بيت، سلام مى‏گفت; تا از اين رهگذر مصداق آيه‏تطهير را آشكار كند.
    
    در زير به ذكر يك روايت از روايتهاى وارده در اين زمينه،اشاره مى‏كنيم:
    
    ابن عباس مى‏گويد: ما، نه ماه پيامبر(ص)را در وقت هر نمازمشاهده كرديم كه بردرخانه على(ع)مى‏رفت و مى‏گفت: «السلام عليكم‏و رحمه‏الله و بركاته، اهل بيت! انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس‏اهل‏البيت و يطهركم تطهيرا»
    
    13- باران
    
    از على(ع)روايت‏شده كه فرمود:
    
    «كان رسول الله(ص)يستمطراول مطر و يقوم حتى يبتل راسه ولحيته‏»
    
    پيامبر(ص)در اولين بارانى كه مى‏باريد، زير آن قرار مى‏گرفت تاجايى كه سر و محاسن او خيس مى‏شد.
    
    14- بخشودن
    
    «كان رسول الله(ص)يامر فى كل مجالسه بالعفو»
    
    پيامبر(ص)در هر يك از مجلسهاى خود به بخشودن و در گذشتن ازديگران سفارش مى‏كرد.
    
    15- بخشش
    
    على(ع)فرمود:
    
    «كان رسول الله اجود الناس كفا»
    
    پيامبر(ص)بخشنده‏ترين مردم بود.
    
    ابى‏عمر مى‏گويد:
    
    من كسى را بخشنده‏تر از پيامبر(ص)نيافتم.
    
    16- بخل
    
    ابى‏بصير مى‏گويد: به امام باقر(ع)عرض كردم: آيا پيامبر(ص)ازبخل به خدا پناه مى‏برد؟
    
    او فرمود: بلى، اى ابامحمد! در هر صبح و شام و ما(نيز)به خدااز بخل پناه مى‏بريم.
    
    17- بندگى خدا
    
    امام باقر(ع)مى‏فرمايد:
    
    عائشه در يك شب به پيامبر(ص)كه نزد او بود، گفت: چرا خود رابه مشقت مى‏افكنى، درحالى كه خداوند آنچه از توسرزده و خواهدزد، بخشيده است؟
    
    پيامبر(ص)پاسخ داد:
    
    آيا من بنده شكورى نباشم؟
    
    امام صادق(ع)فرمود:
    
    «كان رسول الله(ص)... يعلم انه عبد»
    
    پيامبر(ص)... خود را يك بنده مى‏دانست.
    
    18- بنى‏هاشم
    
    پيامبر(ص)بنى‏هاشم را جايگاهى ويژه مى‏بخشيد; از ميان بنى‏هاشم،امامان دوازده‏گانه برخاسته‏اند و سلسله پاك زهرا(س)از اين طائفه‏پديد آمده‏اند. رفتار پيامبر(ص)با بنى‏هاشم درحقيقت زمينه سازى‏براى جلب توجه به نسل پاكى است كه در ميان بنى‏هاشم پديد خواهدآمد. اين رفتار، بعدى الهى داشت و نه ماهيتى قوم گرايانه.
    
    پيامبر(ص)مى‏خواست از اين رهگذر، آل محمد(ص)را معرفى كند.
    
    دشمنان اسلام كه از عصبيتهاى قومى پيروى مى‏كردند، از ارج‏گذارى‏پيامبر(ص) بربنى‏هاشم رنج مى‏بردند. از اين‏رو، آنان بيشترين‏دشمنى‏ها را با بنى‏هاشم به عمل آوردند.
    
    آنچه در زير مى‏آيد، يكى از رفتارهاى پيامبر(ص)بابنى‏هاشم است‏كه امام باقر(ع) آن را بيان كرده است:
    
    «كان رسول الله(ص)يصنع بمن مات من بنى‏هاشم خاصه شيئا لايصنعه‏باحد من المسلمين كان اذا صلى على الهاشمى نضح قبره بالماء ووضع رسول الله(ص)كفه على‏القبر حتى ترى اصابعه فى‏الطين فكان‏الغريب يقدم او المسافر من اهل المدينه فيرى القبر الجديد عليه‏اثر كف رسول الله(ص)فيقول من مات من آل محمد(ص)؟»
    
    پيامبر(ص)نسبت‏به كسى كه از بنى هاشم مى‏مرد، رفتارى ويژه‏داشت كه نسبت‏به هيچ كس از غير آنان انجام نمى‏داد. هنگامى كه‏بر هاشمى نماز مى‏گذارد، قبر او را با آب تر مى‏نمود و دستش رابر قبر مى‏گذارد، به گونه‏اى كه جاى انگشتان حضرت درگل باقى‏مى‏ماند. انسان غريبى كه به شهر مى‏آمد يا مسافرى كه به مدينه برمى‏گشت و اثر انگشت پيامبر(ص) را بر روى قبر جديد مى‏ديد،مى‏پرسيد: چه كسى از آل محمد(ص) فوت كرده است؟ 

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

مباهله با اهل کتاب، معارفه اهل بيت(عليهم السلام)

                

مباهله با اهل کتاب، معارفه اهل بيت(عليهم السلام)

                

                

منبع :          سايت حسين انصاريان

 


 

    از مهم ترين مسائلي که پيرامون پيامبري مطرح است، بحث اعجاز و ارائه معجزه است. در تاريخ زندگي پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) نيز قرآن از ويژگي خاصي برخوردار است. اما معجزات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) منحصر به قرآن نبوده است ، بلكه آن حضرت گاه در مناسبتهاى مختلف به منظور اقناع مردم دست به اعجاز مى زد . در اين زمينه بايد خاطرنشان ساخت كه اصولاً يك محاسبه عقلى وجود معجزاتى غير از قرآن را در زندگانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) ثابت مى كند : پيامبر براى حضرت موسى از 9 معجزه سخن مى گويد(1) و براى حضرت مسيح نيز 5 معجزه را متذكر مى شود(2) . آيا مى شود پذيرفت پيامبر اسلام ، كه خود را برتر از پيامبران گذشته و خاتم آنان مى شمرد ، خود با نقل اين همه معجزات گوناگون براى پيامبران قبلى ، تنها يك معجزه داشته باشد ؟ ! و آيا مردم ، با توجه به صدور آن همه معجزات از پيامبران پيشين ، تمناى معجزات مختلف از پيامبر نداشتند و به ديدن يك معجزه از وى اكتفا مى كردند ؟ ! وانگهى قرآن معجزات متعددى را براى پيامبر ذكر كرده است كه ذيلاً بدانها اشاره مى كنيم :
    الف ـ شق القمر : زمانى كه مشركان ايمان خود را منوط به دو نيم شدن ماه به اشاره پيامبر دانستند ، حضرت به اذن الهى اين كار را انجام داد ، چنانكه قرآن مى فرمايد :
     اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ * وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ (3) . رستاخيز نزديك شد ، و ماه به دو نيم گشت ، اگر آيتى ( معجزه اى ) را ببينند روى برگردانده و مى گويند سحرى است مستمر .
    ذيل آيه كاملاً گواه آن است كه مقصود از آيه ، شكافتن ماه در روز رستاخيز نيست ، بلكه مربوط به عصر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) است .
    ب ـ معراج : پيامبر اكرم در يك شب از مسجدالحرام در مكّه به مسجد الاقصى در فلسطين ، و از آنجا به جهان بالا رفت سيرى چنين عظيم در زمانى آن سان كوتاه ، از ديگر معجزات پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) است كه در قرآن نقل شده است ، و قدرت الهى بالاتر از آن است كه عوامل طبيعى مانع از عروج فرستاده وى به عالم بالا باشد(4) .
    ج ـ مباهله با اهل كتاب : پيامبر براى اثبات حقانيت خود عده اى از اهل كتاب را به مباهله دعوت كرد و گفت بياييد تا خود ، فرزندان و زنانمان به مباهله برخيزيم . مسلّم است كه مباهله به نابودى يكى از دو طرف منتهى مى شد ولى او آمادگى خود را اعلان كرد و در نتيجه آن گروه از اهل كتاب ، با مشاهده قاطعيت و استوارى پيامبر اسلام و اينكه وى عزيزترين كسان خويش را بى پروا به عرصه مباهله آورده است ، عقب نشينى كردند . و تن به قبول شرايط پيامبر دادند(5) .
    اهل بيت(عليهم السلام)بهترين آفريده هااز آنجا كه ملاك ارزش انسان در ميزان حق و ترازوى عدل ، ايمان و معرفت و تقواست و بر اساس آيات و روايات ، ايمان و معرفت و تقواى اهل بيت از همه آفريده هاى صاحب عقل و دارندگان زمينه تكليف ـ هم چون فرشتگان و جن و انس ـ بيشتر و استوارتر و گسترده است و ايمانشان در بلندترين نقطه اوج و معرفت ، و دانششان ـ نسبت به گذشته و آينده و در مورد حقايق امور و ظاهر و باطن هستى ـ فراگير و پرهيزكارى و تقوايشان در عالى ترين مرحله است ، به همين خاطر از همه موجودات و آفريده ها برتر و بهترند و قبول ولايت و امامتشان تا قيامت بر همگان لازم و واجب و هيچ كس ـ هرچه باشد و هركه باشد ـ بدون اقتدا به آنان و اطاعت از آن بزرگواران به جايى نمى رسد و كور دلو كالانعام و ميتباقى خواهد ماند گرچه به صورت ظاهر زنده باشد و ادعاى بينايى و علم و معرفت كند و خود را انسان بداند .
    به حكم عقل ، اطاعت جاهل از عالم ، نادان از دانا ، غير متخصص از متخصص ، گمراه از هادى و آنكه بافت وجودى اش مأموم بودن است از امام به حق ; واجب و لازم است و هيچ عقل سالمى امتناع از اين حقيقت را ندارد و نخواهد داشت .
    بى ترديد اگر انسان در هر شرايطى كه باشد و در هر كجا كه زندگى كند ، با دست يافتن به معرفت اهل بيت (عليهم السلام) كه امامان به حق و منصوبان از جانب خداى مهربانند ، مأموم آنان نشود و آيين و دينش را از آنان نگيرد و در راهشان كه صراط مستقيم حق است قدم ننهد و از فرهنگ ثمر بخششان كه تفسير آيات كتاب خداست پيروى نكند و فرمان هاى استوارشان را اطاعت ننمايد ، گرچه همه عمرش در مدار جهاد و كوشش قرار گيرد و چون چشمه فصل بهار از وجودش عمل خير بجوشد ، به فرموده پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به نتيجه و منفعت كوشش خود نخواهد رسيد و تا رسيدن به هلاكت ابدى و شقاوت هميشگى ، در ضلالت و گمراهى خواهد ماند !
    آرى ، انسانى تا ابد از گمراهى مصون است و از كوشش و جهادش بهره خواهد برد و عمرش ضايع نخواهد شد و در پيشگاه حق عملش مقبول و لغزشش مغفور و كوششش مشكور است كه به قرآن مجيد و اهل بيت تمسّك جويد . اين معنا را جوامع حديثى تسنن و تشيع از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)روايت كرده اند :
     إنّي تارِكٌ فيكُم مَا إن تَمَسَّكتُم بِهِ لَن تَضِلُّوا بَعدِي : أَحَدُهما أعظَم مِنَ الآخر : كِتَابُ اللّهِ حَبلٌ مَمْدودٌ مِن السَّماءِ إلَى الأرضِ ، وَعِترَتِي أهلُ بَيتِي ، وَلَن يَفتَرَّقَا حَتَّى يَرِدا عَليَّ الحَوضَ فَانظُرُوا كَيفَ تَخْلُفُونِى فِيهِمَا .(6)من چيزى را در ميان شما به يادگار گذاشته ام كه چون به آن چنگ زنيد هرگز پس از من گمراه نشويد ، يكى از آن دو از ديگرى بزرگ تر است : كتاب خدا كه ريسمانى كشيده شده از جانب خدا به سوى زمين است و عترتم اهل بيتم و اين دو هرگز از هم جدا نگردند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند ; پس با تأمل و دقت بنگريد كه در نبودن من حق مرا درباره اين دو گوهر گرانبها چگونه ادا مى كنيد ؟
    حقيقت وجودى اهل بيت (عليهم السلام) با توجه به آيات و روايات و مطالبى كه در فصل قبل مشخص شد و با تكيه بر آيه مباهلهكه از شخص اميرالمؤمنين (عليه السلام) تعبير به نفس شده مى توان اثبات كرد كه وجود علوى كه ريشه وجود يازده امام معصوم است ، حقيقت نورى اش با نور محمّدى يكى است و تفاوت آن دو فقط در جنبه جسمى و مادى است .
    
    امام صادق (عليه السلام) در روايتى مهم مى فرمايد :
    إنَّ اللّهَ كَانَ إذ لا كَانَ ، فَخَلقَ الكَانَ ، وَالمَكَانَ وَخَلَقَ نُورَ الأنوَارِ الَّذِي نُوِّرَتْ مِنهُ الأَنوَارُ ، وَأجْرَى فِيهِ نُورَهُ الَّذِي نُوِّرَتْ مِنهُ الأنوارُ ، وهو النُّورُ الَّذِى خَلَقَ مِنْهُ مُحَمَّداً وعَلِيّاً .(7)خدا بود وقتى كه « كان » نبود پس كان و مكان را آفريد و نور الانوارى كه انوار از آن نورانى شدند خلق كرد و در آن نورش كه همه انوار از آن نورانى شدند جارى ساخت و آن نورى است كه محمّد و على را از آن پديد آورد .
     در تفسير الامام العسكرى (عليه السلام) : 656 و بحار الأنوار : 37/48 ، باب 50 ، حديث 27 در ذيل حديث شريفى كه از رسول با كرامت اسلام (صلى الله عليه وآله) نقل شده است در تفسير آيه شريفه مباهله چنين آمده است :
    فكان الأبناء الحسن والحسين ، جاء بهما رسول اللّه فأقعدهما بين يديه كجروى الأسد وأمّا النساء فكانت فاطمة جاء بها رسول اللّه (صلى الله عليه وآله) وأقعدها خلفه كلبوة الأسد وأمّا الأنفس فكان على بن أبى طالب (عليه السلام) . با توجه و تدبر در مصادر اصيل شيعه و حتى كتب عامه مى توان چنين نتيجه گرفت كه : ( أجمع المفسرون على أن المراد بالنفس هاهنا على (عليه السلام) ) ، كه در الصواعق المحرقه : 238 نيز چنين بيان شده است . مرحوم علامه مجلسى نيز در بحار الأنوار : 35/257 ، باب 7 . بابى را به اين آيه شريفه اختصاص داده اند .
    
     و در روايت ديگرى فرمود :
     يا على ! من و تو از يك نور آفريده شده ايم سپس آن نور در پشت آدم قرار گرفت تا در پشت عبدالمطلب دو بخش شد : بخشى در پشت عبداللّه قرار گرفت و بخشى هم در پشت ابوطالب .(8)
     به اين خاطر هيچ نورى و روحى با پيامبر مأنوس تر از نور و روح علوى نبود و حضرت حق ، شب معراج به سبب اين انس با صداى وجود مبارك اميرمؤمنان (عليه السلام) با حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) سخن گفت و به همين جهت بين محمّد و على عقد اخوت و برادرى بست تا اين اخوت و برادرى و يگانگى را نيز در عالم خلق و جهان طبيعت بروز و ظهور پيدا كند و به اين علت به او مى فرمود :
    
     إنّكَ تَسمَعُ مَا أسمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى .(9)
    آنچه را من مى شنوم تو نيز مى شنوى و آنچه را من مى بينم تو هم مى بينى .
     بر اساس روايات و دلايل متين و استوار ، على سرّ و باطن محمّد است و محمّد فيض الهى است . و اين خواست خداست كه ولايت را باطن و سرّ رسالت قرار داد تا هرجا محمّد ظهور مى كند اين باطن و سر با او باشد ; پس بى ولايت اميرمؤمنان ، رسالت ناقص است .
    
     ( . . . وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ . . . ) .(10)
     . . . و اگر انجام ندهى پيام خدا را نرسانده اى . . .
     وجود مقدس اسداللّه الغالب على بن أبى طالب (عليه السلام) در مرحله و مرتبه ولايتش به اذن حق متصرف در ملكوت و مالك باطن وجودات و جلوه گاه همه مدارج غيب و شهود است و هيچ تصرفى در هستى بدون توجه نورى حضرتش صورت نمى گيرد پس بدون حبّ على و قبول ولايت او نمى توان به حبّ رسول و حبّ خداوند متعال رسيد چون ولى اللّه باب اللّه است و نور محمّدى و علوى آغاز و انجام هستى است .
    بِكُمْ فَتَحَ اللّهُ وَبِكُمْ يَخْتِمُ ، وَإيابُ الْخَلْقِ إلَيْكُمْ .(11)
    خدا با شما آغاز كرد و با شما پايان مى دهد و بازگشت خلق به سوى شماست .
    چندانكه در آفاق نظر كردم و ديدم *** از روى يقين در همه موجود على بود
    اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است *** تا هست على باشد و تا بود على بود
     در ضمن رواياتى كه در كتب معتبر و اصيل اسلامى آمده ، اوصاف دوازده امام معصوم را در همه زمينه ها يكى مى داند چرا كه خلقت آنان از همان نور و حقيقت رسول با عظمت اسلام (صلى الله عليه وآله) است .
    بايد گفت : به غير از مقام نبوت آنچه از معانى و حقايق و . . در وجود مبارك رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) است ، بى كم و كاست در امامان معصوم (عليه السلام) تجلّى دارد و همه آنان ـ چنان كه خود فرموده اند ـ اسماى حسناى الهى هستند ،( نَحْنُ وَاللّهِ أسمَاؤُهُ الحُسنىَ ).(12)
     و به همين خاطر جهانيان وام دار اينانند و اينان را بر جهانيان حقوقى است كه اداى آن حقوق بر عهده جهانيان واجب و لازم است چنان كه در كتاب شريف الكافى از معصوم روايت مى كند :
    الدُّنيَا وَمَا فِيهَا للّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى ، وَلِرَسُولِهِ ، وَلَنَا ، فَمَن غَلَبَ عَلَى شَيء مِنهَا فَليَتَّقِ اللّهَ ، وَلْيُؤَدِّ حَقَّ اللّهِ تَبَاركَ وَتَعَالَى ، وَلْيَبَرَّ إخوَانَهُ ، فَإنْ لَمْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَاللّهُ وَرَسُولُهُ وَنَحنُ بُرَآءُ مِنهُ .(13)
    دنيا و آنچه در آن است در سيطره مالكيت خداى بزرگ و پيامبرش و ما قرار دارد پس هر كس به چيزى از آن دست يافت بايد تقواى الهى را رعايت كند و به اداى حق خدا برخيزد و به برادرانش نيكى كند ، اگر چنين نكند خدا و رسولش و ما از او بيزاريم .
     در هر صورت ريشه وجودى اهل بيت (عليهم السلام) ، حقيقت نوريّه محمّديه است كه از طريق جلوه تامّش بر على و فاطمه (عليهم السلام) است و ايجاد علقه زوجيت بين اين دو درياى شگرف معنوى سبب ظهور يازده مظهر تام و مُظهر كل شد و از همان زمان هم براى هدايت جهانيان به نام آن بزرگواران و تعدادشان ، همگان را توجه داد .
    جابر بن عبداللّه انصارى كه تا پايان عمر مورد عنايت و احترام اهل بيت (عليهم السلام)بوده ، مى گويد :
    هنگامى كه خداى عزّ و جلّ آيه شريفه :( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ )(14)را بر پيامبرش محمّد نازل كرد من گفتم : اى فرستاده خدا ! ما خدا و پيامبر را شناختيم ، اولوالامرى كه خدا طاعتشان را به طاعت تو مقرون نموده كيانند ؟ حضرت فرمود : جابر ! جانشينان من و پيشوايان مسلمانان پس از من هستند ; اول آنان على بن ابى طالب سپس حسن و حسين آنگاه على بن الحسين و بعد محمّد بن على كه در تورات معروف به باقر است و تو او را درك مى كنى ، هرگاه زيارتش كردى سلام مرا به او برسان سپس صادق جعفر بن محمّد و بعد از او موسى بن جعفر و پس از او على بن موسى آنگاه محمّد بن على سپس على بن محمّد سپس حسن بن على آنگاه هم نام و هم كنيه من حجّت خدا در زمين و باقى مانده او در ميان بندگانش فرزند حسن بن على خواهد بود ، همان كه خداى متعال ، خاور و باختر زمين را به دست او بگشايد و همان كه از ديده شيعيان و دوستانش پنهان خواهد شد و در آن زمان جز آنكه خدا دلش را براى ايمان خالص كرده ، كسى در اعتقاد به امامت او پابرجا و استوار نخواهد ماند .(15)
    نكته قابل توجه ديگرى كه در مورد حقيقت وجودى اهل بيت (عليهم السلام) در روايات صادر از آن ذوات مقدس به چشم مى خورد ، تشبيه بسيار عميق و پر معناى اهل بيت (عليهم السلام) به شجره طيّبه است .
    امام صادق (عليه السلام) شجره طيبه را كه حضرت حق در قرآن در سوره ابراهيم(16) ذكر فرموده ، در برابر پرسشى كه عمرو بن حُريث از آن حضرت درباره آن مى پرسد چنين توضيح مى دهد :
     رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله) أصلُهَا ، وَأمِيرُالمُؤمِنينَ (عليه السلام) فَرْعُهَا ، وَالأَئِمَّةُ مِن ذُرِّيَّتِهِمَا أغصَانُها ، وَعِلمُ الأَئمّةِ ثَمَرَتُهَا ، وَشِيعَتُهُم المُؤمِنُونَ وَرَقُها ، قَال وَاللّهِ إنَّ المُؤمِنَ لَيُولَدُ فَتُورِقَ وَرَقَةٌ فِيهَا وإنَّ المُؤمِنَ لَيَمُوتُ فَتَسْقُطُ وَرَقَةٌ مِنهَا .(17)
    پيامبر خدا ريشه آن و اميرالمؤمنين تنه آن و امامان از نسل پيامبر و على شاخه هاى آن و دانش امامان ميوه آن و شيعيان مؤمنشان برگ آن هستند . فرمود : به خدا سوگند كه مؤمن به دنيا مى آيد پس درخت برگى برمى آورد و مؤمن از دنيا مى رود پس از درخت برگى مى افتد .
    در اين روايت ، علاوه بر اثبات حقيقت وجودى واحد ائمه اطهار (عليهم السلام) از تشبيه شيعيان مؤمن به اوراق شجره طيبه ، به اين مطالب مى توان رسيد كه حقيقت وجودى شيعيان مؤمن برگرفته از انوار تابناك اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) است .
     در روايتى آمده است كه :
     شيعَتُنا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طينَتِنا يَفْرَحُونَ لِفَرَحِناوَيَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا.(18)
     نقطه مقابل شجره طيبه ، شجره خبيثه است كه هدف از بيان آن ، مجسم ساختن چهره واقعى كلمه شرك و برنامه هاى انحرافى و مردم فاسد و كافر و خبيث است كه با بى توجهى به دستورها و اوامر اهل بيت (عليهم السلام) و انقطاع از شجره طيبه ، به شجره خبيثه ملحق شده اند ، شجره اى كه ( اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الاَْرْضِ مَالَهَا مِن قَرَار ) از زمين كنده شده و قرارى ندارد و بى ريشه است كه در برابر توفان ها هر روز به گوشه اى پرتاب مى شود .
     در روايات آمده است كه شجره طيبه پيامبر و على و فاطمه و فرزندان آنها هستند و شجره خبيثه بنى اميه است (19 .
    
    ــــــــــــــــــــــــــــ
    
1 ـ اسراء/101 . 2 ـ آل عمران/49 .
    3 ـ قمر/1 ـ 2 . 4 ـ اسراء/1 .
    5 ـ آل عمران/61 .
    6ـ سنن الترمذى : 5/663 ; بحار الأنوار : 23/118 ، باب 7 ، حديث 36 .
    7 ـ الكافى : 1/441 ، باب مولد النبى ووفاته ، حديث 9 ; بحار الأنوار : 15/24 ، باب 1 ، حديث 46 .
    8 ـ بحار الأنوار : 5/11 ، حديث 12 .
    9 ـ نهج البلاغة : 562 ، خطبه 234 ; عوالى اللئالى : 4/122 ، حديث 204 ; بحار الأنوار : 18 / 223 ، باب 1 ، حديث 61 .
    10 ـ مائده ( 5 ) : 67 .
    11 ـ عيون اخبار الرضا : 2/272 ; مفاتيح الجنان ، زيارت جامعه كبيره .
    12 ـ الكافى : 1/145 ، باب النوادر ، حديث 4 .
    13 ـ الكافى : 1/408 ، باب أن الأرض كلها للامام (عليه السلام) ، حديث 2 .
    14 ـ نساء ( 4 ) : 59 .
    15 ـ مناقب : 1/282 ; كمال الدين : 253 ; كفاية الأثر : 53 .
    16 ـ ابراهيم ( 14 ) : 24 .
    17 ـ الكافى 1/428 ، باب فيه نكت ونتف من التنزيل فى الولاية ، حديث 80 ( با كمى اختلاف ) ; تفسير الصافى : 1/886 .
    18. الأمالى، طوسى : 299 ، حديث 588 .
    19- تفسير نور الثقلين : 2 ذيل آيه شريفه .

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

مباهله

                

مباهله

سيد مهدى شجاعى

 

                

منبع :          ماهنامه موعود جوان شماره 16


 

    مدينه اولين بارى است كه ميهمانانى چنين غريبه را به خود مى‏بيند. كاروانى متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباس‏هاى بلند مشكى پوشيده‏اند، به گردنشان صليب آويخته‏اند، كلاه‏هاى جواهرنشان برسر گذاشته‏اند، زنجيرهاى طلا به كمر بسته‏اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‏هاى خود نصب كرده‏اند.
    
    وقتى اين شصت نفر براى ديدار با پيامبر، وارد مسجد مى‏شوند، همه با حيرت و تعجب به آنها نگاه مى‏كنند. اما پيامبر بى‏اعتنا از كنار آنان مى‏گذرد و از مسجد بيرون
    
    هم هيات ميهمان و هم مسلمانان، از اين رفتار پيامبر، غرق در تعجب و شگفتى مى‏شوند. مسلمانان تاكنون نديده‏اند كه پيامبر مهربانشان به ميهمانان بى‏توجهى كند.
    
    به‏همين دليل، وقتى سرپرست هيات مسيحى، علت‏بى‏اعتنايى پيامبر را سؤال مى‏كند، هيچ‏كدام از مسلمانان پاسخى براى گفتن پيدا نمى‏كنند.
    
    تنها راهى كه به‏نظر همه مى‏رسد، اين است كه علت اين رفتار پيامبر را از حضرت على بپرسند، چرا كه او نزديك‏ترين فرد به پيامبر و آگاه‏ترين، نسبت‏به دين و سيره و سنت اوست. مشكل، مثل هميشه به‏دست على حل مى‏شود. پاسخ او اين است كه:
    
    «پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانه‏اى ندارند; اگر مى‏خواهيد موردتوجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هياتى ساده، به حضور ايشان برسيد.»
    
    اين رفتار پيامبر، هيات ميهمان را به‏ياد پيامبرشان، حضرت مسيح مى‏اندازد كه خود با نهايت‏سادگى مى‏زيست و پيروانش را نيز به رعايت‏سادگى سفارش مى‏كرد.
    
    آنان از اين‏كه مى‏بينند، در رفتار و كردار، اين همه از پيامبرشان فاصله گرفته‏اند، احساس شرمسارى مى‏كنند.
    
    ميهمانان مسيحى وقتى جواهرات و تجملات خود را كنار مى‏گذارند و با هياتى ساده وارد مسجد مى‏شوند، پيامبر از جاى برمى‏خيزد و بگرمى از آنان استقبال مى‏كند.
    
    شصت دانشمند مسيحى، دورتادور پيامبر مى‏نشينند و پيامبر به يكايك آنها خوشامد مى‏گويد. در ميان اين شصت نفر، كه همه از پيران و بزرگان مسيحى نجران هستند، «ابوحارثه‏» اسقف بزرگ نجران و «شرحبيل‏» نيز به‏چشم مى‏خورند. پيداست كه سرپرستى هيات را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، برعهده دارد. او نگاهى به شرحبيل و ديگر همراهان خود مى‏اندازد و با پيامبر شروع به سخن‏گفتن مى‏كند: «چندى پيش نامه‏اى از شما به‏دست ما رسيد، آمديم تا از نزديك، حرف‏هاى شما را بشنويم‏».
    
    پيامبر مى‏فرمايد:
    
    «آنچه من از شما خواسته‏ام، پذيرش اسلام و پرستش خداى يگانه است‏».
    
    و براى معرفى اسلام، آياتى از قرآن را برايشان مى‏خواند.
    
    اسقف اعظم پاسخ مى‏دهد: «اگر منظور از پذيرش اسلام، ايمان به خداست، ما قبلا به خدا ايمان آورده‏ايم و به احكام او عمل مى‏كنيم.»
    
    پيامبر مى‏فرمايد:
    
    «پذيرش اسلام، آثار و علايمى دارد كه با آنچه شما معتقديد و انجام مى‏دهيد، سازگارى ندارد. شما براى خدا فرزند قائليد و مسيح را خدا مى‏دانيد، درحالى كه اين اعتقاد، با پرستش خداى يگانه متفاوت است.»
    
    اسقف براى لحظاتى سكوت مى‏كند و در ذهن دنبال پاسخى مناسب مى‏گردد. يكى ديگر از بزرگان مسيحى كه اسقف را درمانده در جواب مى‏بيند، به يارى‏اش مى‏آيد و پاسخ مى‏دهد:
    
    «مسيح به‏اين دليل فرزند خداست كه مادر او مريم، بدون اين‏كه با كسى ازدواج كند، او را به‏دنيا آورد. اين نشان مى‏دهد كه او بايد خداى جهان باشد.»
    
    پيامبر لحظه‏اى سكوت مى‏كند.
    
    ناگهان فرشته وحى نازل مى‏شود و پاسخ اين كلام را از جانب خداوند براى پيامبر مى‏آورد. پيامبر بلافاصله پيام خداوند را براى آنان بازگو مى‏كند: «وضع حضرت عيسى در پيشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفريد...» (1)
    
    و توضيح مى‏دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت‏بر خدايى كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بيشتر شايسته مقام خدايى است. درحالى كه چنين نيست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
    
    لحظات بكندى مى‏گذرد، همه سرها را به‏زير مى‏اندازند و به‏فكر فرو مى‏روند. هيچ يك از شصت دانشمند مسيحى، پاسخى براى اين كلام پيدا نمى‏كنند. لحظات به‏كندى مى‏گذرد; دانشمندان يكى يكى سرهايشان را بلند مى‏كنند و درانتظار شنيدن پاسخ به يكديگر نگاه مى‏كنند، به اسقف اعظم، به شرحبيل; اما.. سكوت محض.
    
    عاقبت اسقف اعظم به‏حرف مى‏آيد:
    
    «ما قانع نشديم. تنها راهى كه براى اثبات حقيقت‏باقى مى‏ماند، اين است كه با هم مباهله كنيم. يعنى ما و شما دست‏به دعا برداريم و از خداوند بخواهيم كه هركس خلاف مى‏گويد، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
    
    پيامبر لحظه‏اى مى‏ماند. تعجب مى‏كند از اينكه اينان اين استدلال روشن را نمى‏پذيرند و مقاومت مى‏كنند. مسيحيان چشم به دهان پيامبر مى‏دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
    
    در اين‏حال، باز فرشته وحى فرود مى‏آيد و پيام خداوند را به پيامبر مى‏رساند. پيام اين است:
    
    «هركس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جان‏هايتان را بياوريد و ما هم جان‏هايمان، سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.» (2)
    
    پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام مى‏كند كه من براى مباهله آماده‏ام. دانشمندان مسيحى به هم نگاه مى‏كنند، پيداست كه برخى از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، اما انگار چاره‏اى نيست.
    
    زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراى بيرون مدينه تعيين مى‏شود.
    
    دانشمندان مسيحى موقتا با پيامبر خداحافظى مى‏كنند و به اقامتگاه خود باز مى‏گردند تا براى مراسم مباهله آماده شوند.
    
    صبح است، شصت دانشمند مسيحى در بيرون مدينه ايستاده‏اند و چشم به دروازه مدينه دوخته‏اند تا محمد با لشكرى از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند.
    
    تعداد زيادى از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيده‏اند تا بيننده اين مراسم بى‏نظير و بى‏سابقه باشند.
    
    نفس‏ها در سينه حبس شده و همه چشم‏ها به دروازه مدينه خيره شده است.
    
    لحظات انتظار سپرى مى‏شود و پيامبر درحالى كه حسين را در آغوش دارد و دست‏حسن را در دست، از دروازه مدينه خارج مى‏شود. پشت‏سر او تنها يك مرد و زن ديده مى‏شوند. اين مرد على است و اين زن فاطمه.
    
    تعجب و حيرت، همراه با نگرانى و وحشت‏بر دل مسيحيان سايه مى‏افكند.
    
    شرحبيل به اسقف مى‏گويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوه خود را به همراه آورده است.
    
    اسقف كه صدايش از التهاب مى‏لرزد، مى‏گويد:
    
    «همين نشان حقانيت است. به‏جاى اين كه لشكرى را براى مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداست‏به حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.»
    
    شر حبيل مى‏گويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‏هايمان. پيداست كه على را به‏عنوان جان خود همراه آورده است.»
    
    «آرى، على براى محمد از جان عزيزتر است. در كتاب‏هاى قديمى ما، نام او به‏عنوان وصى و جانشين او آمده است...»
    
    دراين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف مى‏رسانند و با نگرانى و اضطراب مى‏گويند:
    
    «ما به اين مباهله تن نمى‏دهيم. چرا كه عذاب خدا را براى خود حتمى مى‏شماريم.»
    
    چند نفر ديگر ادامه مى‏دهند: «مباهله مصلحت نيست. چه‏بسا عذاب، همه مسيحيان را دربر بگيرد.»
    
    كم‏كم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحى مى‏افتد و همه تلاش مى‏كنند كه به‏نحوى اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند.
    
    اسقف به بالاى سنگى مى‏رود، به اشاره دست، همه را آرام مى‏كند و درحاليكه چانه و موهاى سپيد ريشش از التهاب مى‏لرزد، مى‏گويد:
    
    «من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نورانى كه من مى‏بينم، اگر دست‏به دعا بردارند، كوه‏ها را از زمين مى‏كنند، درصورت وقوع مباهله، نابودى ما حتمى است و چه‏بسا عذاب، همه مسيحيان جهان را دربر بگيرد.»
    
    اسقف از سنگ پايين مى‏آيد و با دست و پاى لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر مى‏رساند. بقيه نيز دنبال او روانه مى‏شوند.
    
    اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير مى‏افكند و مى‏گويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطى كه داشته باشيد، قبول مى‏كنيم.»
    
    پيامبر با بزرگوارى و مهربانى، انصرافشان را از مباهله مى‏پذيرد و مى‏پذيرد كه به‏ازاى پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
    
    خبر اين واقعه، بسرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش مى‏شود و مسيحيان حقيقت‏جو را به مدينه پيامبر سوق مى‏دهد.
    
    پى‏نوشت‏ها:
    
    × برگرفته از مجله بشارت، شماره 1.
    
    1. «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون‏». آل عمران (3)، آيه 59.
    
    2. «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‏الله على الكاذبين‏». آل عمران (3)، آيه 61.

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

هجرت پيامبر(ص)

 

هجرت پيامبر(ص)

مترجمان: خاكساران حسين و جلالي عباس

                

منبع :          كتاب همراه با پيامبران در قرآن

 

 

    نقشه قتل پيامبر
    
    پس از آن‏كه اسلام در مدينه گسترش يافت، رسول اكرم(ص) از مسلمانان مكه خواست براى اين‏كه آزار و اذيت بيشترى را متحمل نشوند از مكه مهاجرت كنند، اين افراد از آنجا كه بيمناك بودند در صورت بيرون رفتن به صورت علنى، مبادا قريش مانع آنان شوند، به آرامى و در نهان از مكه خارج شدند و جز اندكى از آنان در مكه باقى نماند.
    پيامبر(ص) پس از هجرت يارانش، در شهر مكه در انتظار اجازه هجرت بود، خداوند او را به خواندن اين دعا رهنمون شد تا به خويشتن آرامش دهد: «وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً».
    تمام ياران مؤمن پيامبر، كه با آن حضرت در مكه باقى ماندند به جز على بن ابى‏طالب و ابوبكر، مورد ظلم و ستم قرار گرفته و به زندان افتادند.
    وقتى قريش ديدند پيامبر از پيروان و ياران بسيارى در مدينه برخوردار شده و كسانى كه در مكه به او گرويده‏اند نيز به سوى آنان در حركتند و مى‏دانستند كه پيامبر نيز خواه ناخواه به آنان مى‏پيوندد، لذا در «دارالندوه» گرد هم آمده و به مشورت پرداختند تا درباره آن حضرت تصميمى بگيرند: بعضى پيشنهاد كردند او را از سرزمين خود بيرون برانند و دسته‏اى ديگر به زندانى كردن او رأى دادند. و ابوجهل پيشنهاد قتل آن حضرت را داد، به گونه‏اى كه قبيله او نتوانند از قاتلين وى انتقام‏جويى كنند، به اين طريق كه از هر قبيله جوانى چابك و سرشناس انتخاب كنند و به هر يك شمشيرى بُرّنده بسپارند و آن‏گاه بر پيامبر هجوم برده و همه با هم با يك ضربت كار او را تمام كنند؛ زيرا اگر اين گونه عمل كنند، خون پيامبر ميان قبايل به هدر رفته و قبيله وى قادر نخواهد بود از همه آنها انتقام بگيرد، و بدين سان به گرفتن ديه‏اى كه بدانان پرداخت شود راضى خواهندشد. همگى با پيشنهاد اخير موافقت كرده و سپس پراكنده شدند.
    جبرئيل(ع) بر پيامبر نازل شد و وى را در جريان نقشه قوم او قرار داد و از او خواست آن شب را در بستر خويش نخوابد.
    
    
    
    نجات پيامبر(ص)
    
    پاسى از شب گذشته بود كه جوانان قريش در خانه پيامبر گرد آمده و منتظر بودند تا به‏خواب رود و او را به قتل رسانند، ولى آن‏گاه كه پيامبر متوجه جايگاه آنان شد به على بن ابى‏طالب(ع)(1) فرمود: در بستر من بخواب و رداى سبز حضرمى مرا بر خود بپوشان كه گزندى به تو نخواهد رسيد، و به وى دستور داد تا امانتى كه از مردم نزد آن حضرت بوده به صاحبانش برگرداند، چه اين‏كه بسيارى از مردم مكه به جهت صداقت و امانت‏دارى آن حضرت، امانات خود را نزد او به وديعه گذاشته بودند.
    پيامبر خدا(ص) از خانه خود بيرون رفت و خداوند وى را از ديدگان آنها نهان داشت و دشمنان متوجه حضرت نشدند. پيامبر(ص)آهنگ خانه ابوبكر نمود تا با هم مهاجرت كنند و تصميم گرفتند براى مخفى ماندن به غار ثور پناه ببرند.
    ابوبكر قبل از حركت به پسرش عبدالله گفت: فرداى آن روز به آنچه كه مردم درباره آن‏دو مى‏گويند، گوش بسپارد و شبانگاه خبرها را به آنها برساند و از پسران عامربن فهيره خواست كه گوسفندان او را در روز به چرا برده و هنگام شب آنها را به مسير غار بياورد تا از شير آنها بنوشند و آن‏گاه جهت احتياط همراه با پيامبر از در كوچكى كه پشت ديوار خانه‏اش قرار داشت به سمت غار حركت كردند و بدين سان رسول خدا(ص) از نقشه قتل، رهايى يافت و اين آيه شريفه در اين باره نازل گشت:
    وَإِذ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الماكِرِينَ؛(2)
    و آن‏گاه كه كافران با تو از در مكر و حيله درآمدند تا تو را زندانى نموده يا بكشند و يا از شهر خارج كنند، آنان به حيله متوسل شدند و خدا نيز با آنان حيله نمود و مكر الهى برتر از آنان است.
    
    
    
    در جستجوى پيامبر(ص)
    
    با طلوعِ خورشيد، كفار قريش پى بردند كه محمد(ص) از دست آنان بيرون رفته و كسى كه در بستر او خوابيده على بن ابى‏طالب(3) است. آنها به طور ناگهانى با اين قضيه روبه‏رو شده و مات و مبهوت گشتند، از اين رو اعلام كردند براى هر كسى كه او را به آنان برگرداند، جايزه‏اى معادل يك‏صد شتر در نظر گرفته‏اند. انسان‏هاى آزمند و طمع‏كار در گوشه و كنار به جستجوى حضرت پرداختند، و سرانجام در تعقيب آن‏حضرت به بالاى كوهى، كه او و همراهش در آن پناه گرفته بودند رسيده و از در غارى كه آنها در آن مخفى شده بودند گذارشان افتاد، به نحوى كه پاهايشان محاذى در غار بود، ولى به امر خدا آنها را نمى‏ديدند. ابوبكر به رسول خدا(ص) عرض كرد: اگر كسى از اينها به جاى پاى خود نگاه كند ما را مى‏بيند. پيامبر بدو پاسخ داد: «درباره دو نفرى كه سومى آنها خداست چگونه مى‏انديشى». وى به همراهش مى‏نگريست كه اندوه و پريشانى از چهره‏اش نمايان بود، حضرت سعى كرد مقدارى ناراحتى وى را كاهش دهد، همراهش گفت: به خدا من برخودم اندوهگين نيستم، ولى بيم از آن دارم كه شما آسيبى ببينى. حضرت فرمود: «نترس و بيم نداشته باش؛ زيرا خدا با ماست»
    و خداى سبحان در اين باره فرموده است:
    إِلّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ إِذ هُما فِى الغارِ إِذ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى‏ وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ العُلْيا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛(4)
    اگر او را يارى نكنيد، خدا او راكمك خواهد كرد، آن‏گاه كه كافران او را از مكه بيرون راندند و زمانى كه يكى از آن دو كه در غار بودند، به همسفر خود گفت: اندوهگين مباش، به راستى كه خداوند با ماست. خداوند آرامش خاطر بر او فرستاد و با لشكريان غيبى كه شما آنها را نديديد او را يارى نمود و نداى كافران را پست و نداى خدا را مقام بلند و پر ارج قرار داد و خداوند قدرتمند و داناست.
    رسول اكرم(ص) با همسفر خود سه روز در غار به سر بردند تا اين‏كه قريش از يافتن آنها مأيوس شدند و سپس فرد راهنما دو مركب برايشان آورده و از بيراهه‏اى در نواحى ساحلى، به سمت مدينه رهسپار گرديدند. هجرت پيامبر(ص) در ماه ربيع الاولِ سال سيزدهم بعثت صورت گرفت و در آن زمان پنجاه و سه سال از سن مبارك آن حضرت مى‏گذشت.
    
    
    
    حفظ جان پيامبر(ص)
    
    در بين افرادى كه براى دستيابى به جايزه به جستجوى پيامبر پرداختند مردى به نام «سراقة بن مالك بن جعشم» بود كه فردى از قريش به او اطلاع داده بود كه سه نفر را با چشم خود ديده كه به سمت مدينه در حركتند.
    سراقه مردى قوى هيكل و در شجاعت معروف بود، و بى‏آن‏كه كسى در جريان قرار گيرد زره به تن كرد و بر مركب خويش سوار شد و به تعقيب آن سه نفر پرداخت تا شايد محمد(ص) را بين آنان بيابد و به جايزه نايل شود.
    ابوبكر سوارى را غرق در سلاح ديد كه به آنان نزديك مى‏شد، از اين صحنه به وحشت افتاد، ولى رسول اكرم(ص) با اطمينان به حركت خود ادامه داد و پيوسته در دعا و نيايش بود و از تلاوت قرآن باز نمى‏ايستاد و در حالى كه سراقه به سرعت به سوى آنان مى‏آمد، اسبش او را به زمين كوبيد، وى از جا برخاست و تلاش كرد مجدداً خود را به آنان برساند و آن‏گاه كه خيلى نزديك رسيده بود، بار دوم نيز پاهاى اسب او تا زانو به زمين فرو رفت و سراقه را به جاى دور دستى پرتاب كرد كه با سلاح خود درهم غلتيد. سراقه اين وضع را به فال بد گرفت و پى برد كه در اين كار با شكست مواجه خواهد شد و با خود گفت: محمد(ص) دعوت خود را علنى ساخته و پيروز خواهد شد. از اين رو از آنها امان خواست و از رسول خدا(ص) تقاضا كرد امان‏نامه‏اى برايش بنويسد تا نشانه‏اى ميان آنان باشد. پيامبر اكرم(ص) به عامر بن فهيره دستور داد تا امان‏نامه‏اى براى او نوشت و وى آن را گرفت و از همان راهى كه آمده بود بازگشت. بعد از آن‏كه سراقه از تعقيب پيامبر ناكام شد، كسانى را كه قصد تعقيب رسول‏خدا(ص) داشتند به اشتباه مى‏انداخت و بعد از آن‏كه واقف شد پيامبر(ص) وارد مدينه شده است،
    ماجراى خود و پيامبر را براى مردم نقل كرد.
    
    
    
    ورود به قبا
    
    خبر هجرت نبى اكرم(ص) به گوش مردم مدينه رسيد و آنها هر روز صبح تا آفتاب سوزان ظهر منتظر مقدم آن حضرت مى‏ماندند و بعد از آن‏كه در آن روز از تشريف‏فرمايى حضرت مأيوس مى‏شدند، به خانه‏هاى خود باز مى‏گشتند.
    رسول خدا(ص) مدت هشت‏روز در بيابان سوزان راه پيمود تا به منطقه‏اى به نام «قبا» در شش ميلى مدينه رسيد و گروه زيادى از ياران حضرت به دليل بيمى كه بر جان پيامبر از ناحيه دشمنان داشتند، مسلحانه به استقبال آن حضرت آمده بودند.
    پيامبر اسلام(ص) بر بنى عمرو بن عوف وارد شد و بيش از ده روز نزد آنان اقامت گزيد و در اين فاصله رسول خدا نخستين مسجد در اسلام را بنا كرد كه به مسجد قبا معروف است، و قرآن به اين مسجد اشاره مى‏كند.
    لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى‏ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهِّرُواْ وَاللَّهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرِينَ؛(5)
    و مسجدى كه از روز نخست براساس تقوا بنا شد، سزاوارتر است كه در آن به نماز بايستى. در آن مردانى وجود دارند كه علاقه‏مندند پاك و پيراسته باشند و خداوند پاكان را دوست دارد.
    و پيامبر اسلام با ياران خود در بناى اين مسجد تشريك مساعى داشت.
    
    
    
    سخنرانى پيامبر(ص)
    
    رسول گرامى اسلام(ص) سپس در روز جمعه در حالى كه يارانش پيرامون وى گرد آمده بودند قبا را به قصد مدينه ترك گفت و هنگام ظهر بدان‏جا رسيد و درمحل سكونت بنى‏سالم بن‏عوف در منطقه‏اى به نام «رانوانا» نزول اجلال فرمود و نماز جمعه را در آنجا اقامه كرد و براى مردم چنين خطبه خواند:
    «حمد و سپاس خدا را سزد، او را سپاس مى‏گويم و از او درخواست كمك و يارى دارم، به آمرزش او اميد بسته و از او هدايت مى‏طلبم، ايمان بدو آورده و به وى كفر نمى‏ورزم. با هركس كه به انكار او برخيزد دشمنى خواهم كرد و گواهى مى‏دهم كه جز خداى يگانه معبودى نيست و محمد بنده و فرستاده اوست كه او را در برهه‏اى از آمدن پيامبران، و وجود اندكِ علم و دانش و گمراهى مردم، در گذشت زمان ونزديكى رستخيز، با مشعل هدايت و نور و پندواندرز به سوى مردم فرستاد. كسى كه از خدا و رسول او پيروى كند، هدايت و كسى كه نافرمانى آنان كند منحرف گرديده و به گمراهى سختى دچار گشته است. شما را به تقواى الهى سفارش مى‏كنم؛ زيرا برترين چيزى كه مسلمانى آن را به مسلمان ديگر سفارش كند، تشويق و ترغيب او به آخرت و سفارش به تقواى الهى است. از آنچه خدا شما را بر حذر داشته پرهيز نماييد كه پند و نصيحتى بهتر از اين وجود ندارد، تقوا براى آن كس كه از خدا بيم داشته باشد، يارى راستين براى دستيابى به سعادت آخرت است. كسى كه كارهاى نهان و آشكار خويش را طبق فرموده خداوند و به خاطر او انجام دهد، در دنيا سبب نيكنامى او شده و در آخرت آن‏گاه كه هركس نياز
    به اعمال پيش فرستاده خويش دارد، ذخيره پس ازمرگ اوخواهد بود و اگر كارهايش غير از اين باشد آرزومند است كاش آن را انجام نداده بود. خداى سبحان شما را از خود برحذر مى‏دارد و او به بندگانش مهربان است، سخنش راست و وعده‏اش تخلف‏ناپذير است. خداوند مى‏فرمايد: «ما يُبَدَّلُ القَوْلُ لَدَىَّ وَما أَنَا بِظَلّامٍ لِلْعَبِيدِ». در امور دنيا و آخرت و آشكار و نهان از خداى خويش بيمناك باشيد؛ زيرا: «وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَيُعْظِمْ لَهُ أَجْراً»؛ «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً». تقواى الهى انسان را از ناخرسندى و كيفر و خشم خداوند مصون مى‏دارد و موجب سرافرازى و خشنودى پروردگار و بالابردن مقام و منزلت شخص مى‏گردد.
    [از آنچه خدا به شما داده‏] بهره‏مند شويد و در دستورات الهى كوتاهى نورزيد، خداوند كتاب خود را به شما آموخته و راه خويش را ارائه داده است تا راستگويان را از دروغگويان باز شناسد، همان گونه كه خداوند به شمإ؛ه‏ه احسان نموده، شما نيز نيكى و احسان كنيد و با دشمنانش دشمنى و در راه او به نحوى بايسته مبارزه و پيكار نماييد. او شما را برگزيد و مسلمانتان ناميد تا هر كسى به هلاكت مى‏رسد و يا زنده مى‏ماند، با دليل و برهان باشد. قدرت از آن خداست. خدا را بسيار ياد كنيد و براى پس از مرگ، عمل نيك انجام دهيد، چه اين‏كه اگر كسى ارتباط ميان خود و خدا را سامان بخشد، خداوند بين او و مردم را اصلاح مى‏كند، چون حاكم بر مردم، خداست، نه اين‏كه مردم بر او حاكمند، اومالك مردم است، نه مردم مالك اويند، هيچ گونه قدرت و توانى جز از ناحيه خداوند بزرگ وجود ندارد.»(6)
    
    
    
    پيامبر(ص) در مدينه
    
    رسول اكرم(ص) پس از به جا آوردن نماز جمعه، به مسير خود ادامه داد تا به مدينه رسيد و مردم شهر براى استقبال آن حضرت از شهر بيرون آمده و اين شعار را سر مى‏دادند: «الله‏اكبر، جاء رسول الله، الله اكبر، جاء محمد» و زنان وكودكان نيز براى گفتن خيرمقدم به آن بزرگوار اين سرود را مى‏خواندند:
    طلع البدر علينا وجب الشكر علينا
    من ثنيات الوداع ما دعا للَّه داع
    آن روز، روزى سرشار از شادى و سرور بود كه مدينه مانند آن را در تاريخ خود سراغ نداشت و از سويى هر يك ازمردم علاقه‏مند بودند حضرت در خانه آنها حضور يابد، ولى پيامبر(ص) مهار شتر را رها ساخت تا هر كجا خواهد برود، و به انبوه جمعيت مشتاقى كه پيرامون وى حلقه زده بودند فرمود: شتر را رها كنيد؛ زيرا مأموريت دارد؛ يعنى هركجا كه شترِ پيامبر زانو بزند، حضرت در همان‏جا اُطراق خواهد كرد. شتر به راه خود ادامه داده تا به منطقه «مربد(7)» مقابل خانه ابوايوب انصارى رسيد، و در آنجا خوابيد. زمين «مربد» متعلق به دو نوجوان يتيم بود و رسول خدا(ص) آن را از ولىّ آنها خريدارى كرد و در آن مسجدى راكه امروزه به حرم نبوى شريف معروف است بناكرد (ساختمان اين مسجد تاكنون چندين بار تجديد بنا گرديده است). تا زمانى كه مسجد پيامبر(ص) بنا گرديد و خانه‏اش در جوار آن ساخته شد، آن حضرت در خانه ابوايوب انصارى اجلال نزول فرمود.
    شخص پيامبر در ساختن مسجد كمك مى‏كرد تا مسلمانان را به كار تشويق نمايد. مهاجر و انصار نيز در ساختن مسجد تشريك مساعى داشته و به بناى آن ادامه دادند. پيامبر(ص) شخصاً همراه مسلمانان سنگ بنا را حمل مى‏كرد و مى‏فرمود:
    اللهمّ لا عيش الّا عيش الآخرة
    فاغفر الأنصار و المهاجرة؛
    بار خدايا، زندگى جز زندگى آخرت نيست، پس انصار و مهاجرين را ببخشا.
    رسول خدا(ص) خانه خويش را متصل به مسجد بنا كرد و در آن سكونت گزيد.
    و آن‏گاه كه پيامبر(ص) در مدينه استقرار يافت در پى اعضاى خانواده‏اش كه در مكه بودند فرستاد(8). عبدالله بن‏ابوبكر نيز همراه خانواده پدر با آنان ازمكه خارج شد، ولى مشركين مكه برخى از مسلمانان مستضعف را از مهاجرت باز داشته و آنها را به زندان افكندند و مورد آزار و اذيت و شكنجه قرار دادند.
    
    
    
    پيمان برادرى
    
    تاريخ دعوت اسلام در مدينه با دوره‏هاى جديدى، همانند دوران ارشاد و هدايت، دوران نظم و انضباط و دوران پيروزى آغاز گرديد.
    در ابتداى هجرت در شهر مدينه، قبايل گوناگونى سكونت داشتند. نخستين گروه آنان كسانى بودند كه دعوت پيامبر اكرم(ص) را پذيرا گشته و به رسالت وى ايمان آورده بودند، و پيامبر آنها را انصار ناميد. دسته ديگر مهاجرانى بودند كه از مكه به مدينه گريخته بودند و دسته سوم؛ يهوديان را تشكيل مى‏دادند و سرانجام بت‏پرستانى كه هم چنان بر شرك به خدا باقى ماندند، و با وجود اين تعددِ قبايل، ميان مردم اصيل مدينه، كينه‏هاى ديرينه و ريشه‏دارى وجود داشت كه در بسيارى موارد، آتش جنگ را ميان آنان شعله‏ور ساخته بود و ناگزير، اين وضعيت، تدبيرى اساسى مى‏طلبيد كه به اختلافات گوناگون اين جامعه از هم پاشيده پايان دهد.
    نخستين گامى كه رسول اكرم(ص) در اين زمينه برداشت، چاره‏انديشى در امر گذران زندگى اين مهاجران بود، چه اين‏كه بيشتر آنان در خلال اقامت خود در مكه، از زندگى مناسب و مرفهى برخوردار بودند، ولى براى حفظ دين خود ناگزير شدند ثروت و دارايى خويش را رها سازند.
    راه‏حلّى كه رسول خدا(ص) انجام داد، پيمان(9) برادرى ميان انصار و مهاجرين بود، لذا بدان‏ها فرمود: «براى خدا، هر دو تن از شما با يكديگر برادر باشيد». اين برادرى در دين به اين سبب بود كه آنها به كمك يكديگر شتافته و در مشكلات زندگى، دست يارى به هم بدهند و همان گونه كه برادران نسبى(10) از يكديگر ارث مى‏برند، اين برادران نيز از يكديگر ارث ببرند. هر يك از انصار، برادر مهاجر خويش را به خانه خود راه داد و به‏گونه‏اى شگفت‏انگيز از وى پذيرايى به عمل آورد از جمله: وقتى عبدالرحمان عوف به مدينه آمد، رسول خدا(ص) ميان او و سعدبن ربيع انصارى پيمان برادرى بست. سعد به او گفت: اى برادر، من بيش از همه مردم مدينه مال و ثروت دارم، اينك نيمى از آن مربوط به تو باشد و داراى دو همسر هستم، هر كدام را كه بپسندى با طلاق از او جدا مى‏شوم تا به ازدواج تو در آيد. عبدالرحمان گفت: خداوند به تو و خانواده و اموالت خير و بركت دهد، مرا به بازار راهنمايى كن، وى به بازار رفت و به داد و ستد پرداخت و بهره فراوانى برد و وضع زندگى او بسيار مناسب شد و زنى از انصار را به ازدواج خويش در آورد.
    خداى متعال با اين فرموده، انصار را به جهت برخورد بسيار شايسته آنان با برادران مهاجر خود مورد ستايش قرار داده است:


    وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدّارَ وَالإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ؛
a= "#021">(11)

انصار كه قبل از مهاجرين مدينه را خانه ايمان گردانيدند، مهاجرينى را كه به سوى آنان مى‏آيند دوست مى‏دارند، و در دل خود هيچ نيازى نسبت به آنها نمى‏يابند، مهاجران را بر خويش مقدم مى‏داشتند، هر چند خود نيازمند چيزى بودند و كسانى كه نفسشان از بخل نگاه داشته شود، آنها رستگارانند.
    همان‏گونه كه خداوند با اين فرموده، انصار و مهاجرين را با هم به برترين چيزى كه نفس بدان علاقه‏مند است مژده داده است:
    وَالسّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهاجِرِينَ وَالأَنْصارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِى تَحْتَها الأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الفَوْزُ العَظِيمُ؛
    آن دسته از مهاجرين و انصار كه سبقت به ايمان گرفتند و آنان كه به نكويى از آنها پيروى كردند، خداوند از همه آنها خشنود است و آنها از خدا، و براى آنها بهشتى كه از زير درختانش نهرهاى آب جارى است برايشان مهيا كرده است و براى هميشه در آنجا جاودان خواهند ماند و اين همان رستگارى بزرگ است.
    پيامبر اسلام(ص) با اين پيمان برادرى دينى، دل‏ها را به يكديگر نزديك نمود و وضعيت زندگى مهاجرانِ مستمند را سر و سامان بخشيد و اين يكى از جالب‏ترين مظاهر مسؤوليت اجتماعى است كه اسلام آن را به جهت سازش طبقاتى و تحكيم پيوند و همبستگى، در دل پيروان خود رسوخ داده است.
    پس از آن رسول اكرم(ص) با يهود پيمان بست و عهدنامه مشروحى ميان آنان و مهاجر و انصار نگاشت كه در آن بر حفظ وحدت مسلمانان و يك‏پارچگى آنها و حرمت جان و مال يكديگر و حرمت مدينه تأكيد شده بود، يهوديان در اين پيمان نامه قرارداد كرده بودند كه هريك از دو طرف بر دين و آيين خود باقى بمانند و اگر بحث و مشاجره‏اى بين طرفين به‏وجود آمد كه موجب به هم خوردن پيمان نامه شد، قضاوت و داورى به خداى عزّوجّل و رسول او حضرت محمد(ص) سپرده شود.
    با انعقاد اين پيمان نامه و عقد برادرى ميان مسلمانان، وضعيت مدينه آرام گرفت و مسلمانان بى‏آن‏كه فتنه و آشوب و اذيت و آزارى آنها را تهديد كند، با آرامش خاطر به انجام دستورات دين خود پرداختند.
    1- اين عمل على بن ابى‏طالب(ع) نهايت فداكارى و اخلاص وى را به پيامبر مى‏رساند. او جان خود را در راه نجات جان پيامبر به خطر انداخت.
    2- انفال (8) آيه 30.
    3- مؤلف از ماجراى خوابيدن على(ع) در بستر پيامبر(ص) (ليلة المبيت) به سادگى گذشته، در صورتى كه بزرگانى چون يعقوبى از اهل‏سنت در اين زمينه داد سخن داده‏اند. وى در كتاب خود مى گويد: خداوند در آن شب به جبرئيل و ميكائيل وحى كرد كه يكى از شما دو تن را محكوم به مرگ كردم. كدام‏يك حاضر است در راه رفيقش از جان خود بگذرد. هر دو فرشته، زندگى را برگزيدند. خداوند بدانان فرمود: چرا مانند على بن‏ابى‏طالب نبوديد؟ زيرا من ميان او و محمد برادرى ايجاد كرده و عمر يكى از آن دو را بيشتر قرار دادم و على مرگ را برگزيد، تا محمد زنده بماند - هم اكنون شما به زمين فرود آييد و او را از دشمنانش حفظ كنيد. آن دو فرمان الهى را انجام دادند و بالاى سر و پايين پاى على(ع) نشستند. جبرئيل مى‏گفت: «بخٍ‏ّ بخٍ‏ّ يابن‏ابى‏طالب مَن مثلك، يباهى الله بك ملائكته؛ مرحبا بر تو اى پسر ابوطالب چه كسى مانند توست؟ خدا به واسطه تو بر فرشتگان مباهات مى كند». المستدرك على الصحيحين، ج‏3، ص‏5. «ج».
    4- توبه (9) آيه 40.
    5- توبه (9) آيه 108.
    6- ابن اثير، البدايه و النهايه و تاريخ طبرى.
    7- محل خشك كردن خرما.
    8- كسى كه از ناحيه رسول خدا(ص) مأموريت يافت، فَواطِم، يعنى فاطمه دخت پيامبر، فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر زبير و مسلمانانى را كه تا آن روز موفق به مهاجرت نشده بودند همراه بياورد، اميرالمؤمنين على(ع) بود. «ج».
    9- مؤلف براى مهيا كردن زمينه‏هاى بعدى در مباحث تاريخى، به ويژه بيعت على(ع) از بيان واقعيت اخوت پيامبر(ص) با على(ع) طفره رفته است. در اين زمينه رسول خدا(ص) فرمود: «تَاخوا في الله أخوين أخوين؛ در راه خدا دوتا دوتا با هم برادرى كنيد» و سپس ميان ياران خود ايستاد و دست على(ع) را گرفت و فرمود: «اين هم برادر من است». سيره ابن هشام، بخش نخست، ص‏501. «ج».
    10- اين ارث بردن تا زمان نزول آيه شريفه «أولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض» ادامه داشت و پس از آن ميراث، به نزديكانى كه قرآن بدانان تصريح كرده است منتقل گرديد.
    11- حشر (59 ) آيه 9.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

منابع تاريخ اسلام در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)2

                

منابع تاريخ اسلام در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)2

حجة الاسلام سيد محمد ثقفى


    در اين دوره، بخش ديگرى از تاريخ نويسى، آن هم به شكل تخصصى، آغاز شد و براى خود، در قلمرو تاريخ اسلامى، ميدان وسيعى باز كرد. نسب نويسى و علم انساب، كه امروزه بخشى از علم تراجم و نسب شناسى به حساب مى آيد، در اين مرحله به ظهور رسيده است. محمّد بن سائب كلبى و پسرش هشام بن محمّد بن سائب، همچنين مصعب زبيرى سه تن از نسب شناسان نامى اند كه كتابهايشان تا به امروز مورد استفاده مورّخان اسلامى قرار مى گيرد، بخصوص ابن هشام كه در انساب و ادبيات عرب جاهلى يد طولايى داشته است.
    
    ظهور مورّخان بزرگ اسلامى
    اواخر قرن سوم هجرى دوره ظهور مورّخان بزرگ اسلامى مى باشد كه كتابهاى آنها فصل جديدى در تدوين تاريخ اسلامى است:
    ـ احمد بن يحيى بلاذرى(ف. 279 هـ.): از علماى نيمه دوم قرن سوم هجرى است كه پيشرفت جديدى در تدوين تاريخ اسلامى به وجود آورده است. بلاذرى دو كتاب مهم در تاريخ دارد: فتوح البلدان و انساب4الاشراف. كتاب اول بلاذرى از تاريخ فتوحات اسلامى سخن مى گويد و به طور مفصّل، از اخبار فتح شهرها و پيروزيهاى ارتش اسلام گزارش مى دهد. او در كتاب تاريخ خود و در نقل، نقد و تمييز روايات، از روشى علمى و دقتى كامل استفاده كرده و مانند مورّخى ناقدـ نه جمع آورى كننده رواياتـ عمل نموده است.
    جالب اينكه او در كنار اخبار فتح، كليه قوانين و قواعد اسلامى را، كه فاتحان مسلمان در فتح شهرها رعايت كرده اند و قواعد فقه را، كه مردم در استفاده از اراضى مفتوحه اجرا نموده اند، نقل مى كند. از اين جهت، كتاب فتوح البلدان نه فقط منبعى براى مورّخان، بلكه مصدرى براى استنباط فقهى و روش علمى مسلمانان در قبال اهل كتاب در اخذ جزيه، تحديد خراج، ماليات و ديگر روابط اجتماعى شمرده مى شود.
    افزون بر آن، اين كتاب اوضاع جامعه اسلامى پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را گزارش مى دهد و وقوع تعصّبات قومى و نزاعهاى طايفه اى را، كه بر محور خلافت و ديگر قضاياى اجتماعى دور مى زد، بازگو مى كند.
    به طور خلاصه، كتاب فتوح البلدان بلاذرى كتابى تاريخى و در زمينه فتوح، تشريع و تطبيق احكام است كه مسلمانان آنها را در فتح شهرها رعايت كرده اند. در عين حال، بلاذرى از نقل روايات متعدد بر محور يك قضيه، امتناع مىورزد، بلكه بر خلاف طبرى، رواياتى را كه به نظر خود، به صدق و درستى آنها اعتقاد دارد از ميان ديگر روايات، انتخاب مى كند و بيشتر بر روايات منقول مدنى تكيه دارد تا از انگيزه ها و گزارشهاى منطقه اى، كه احياناً روايات اقاليمى مانند بصره و كوفه به آن متهّم اند، دور بماند.
    اما كتاب ديگر او، انساب الاشراف، در واقع كتابى است در موردى خاص; يعنى درباره «انساب» ولى در عين حال، خصوصيات ديگر كتابهاى انساب، طبقات و تاريخ را نيز جامع مى باشد. از ويژگيهاى انساب الاشراف بلاذرى، اين است كه در آن، مواد تاريخى يا سير زندگى اشخاص به فصلهاى متعددى تقسيم مى شود و اساساً اين كتاب شامل تاريخ عرب در دوره جاهليت، اسلام، دوره اموى و عباسى است. اما اين وقايع نه بر حسب حوادث سالها، بلكه بر اساس شخصيت اجتماعى فرد در ميان قبيله و اجتماع خود، مطرح مى باشد.
    مشهورترين راويانى كه بلاذرى از آنها نقل مى كند ابومخنف، مدائنى، واقدى، زهرى، زبيربن بكّار و عوان هستند; اما او بيشترين معلومات خود را، كه در انساب الاشراف آورده، از ابن سعد گرفته است. قابل توجه آنكه او اين اطلاعات را نه از طريق خواندن كتاب الطبقات، بلكه به طور شفاهى و مستقيم از مؤلّف آن دريافت كرده است.11
    5ـ ابن واضح يعقوبى(ف. 284 هـ.): از علما و مورّخان اواخر قرن سوم هجرى است كه كتابهايش شكل تاريخ نويسى را تغيير داد و از سيره نويسى و انحصار در تاريخ اسلام، به طور عموم، به تاريخ جهان از زمانهاى دور، از آغاز خلقت تا ظهور اسلام و ادامه آن در قرن سوم هجرى پرداخت.
    يعقوبى، مورّخى جامع الاطراف و با فرهنگى گسترده بود و كتاب خود را از منابع گوناگونى گردآورد. او به كشورهاى اسلامى مسافرت كرد و از هر منبعى، معلوماتى به دست آورد. آثار اين مسافرتها و منابع گوناگون در تأليف كتاب يعقوبى به وضوح ديده مى شود.
    او تاريخ جهانى خود را بدين ترتيب نقل مى كند: آغاز خلقت (به نقل از تورات)، تاريخ انبيا و تاريخ ملتهاى باستانى ايرانيان، آشوريان، بابليان، مصريان، هنديان، يونانيان، روميان، بربريان، حبشيان، زنگيان، تركان و چينيان. سپس تاريخ قوم عرب، فرهنگ جاهلى، اديان، ايام العرب، بازارهاى عرب، قبايل بائده، تاريخ يمن، شام و جزيرة العرب و اولاد اسماعيل را مطرح مى كند و معلومات با ارزشى از اين بخش از تاريخ به خواننده ارائه مى دهد. روشن است كه يعقوبى چهره اى از التقاط فرهنگى عصر مأمون را، كه خود نيز از معاصران آن است، نشان مى دهد. يعقوبى در نقل تاريخ ايران پيش از دوره ساسانى، اشاره مى كند كه اين قسمت از تاريخ ايران كه از اسطوره ها و افسانه ها گرفته شده، چندان قابل اعتماد نيست و سند تاريخى ندارد.12 در آنچه درباره تاريخ يونان و حكماى آن مى گويد، اشاره مى كند كه معلومات خود را از كتابهاى ترجمه شده يونانى گرفته است.13
    در جلد دوم، او از مجموعه اخبار تاريخى، كه پيش از او كسانى مانند واقدى، ابن اسحق، مدائنى و ابن كلبى، آنها را جمع آورى كرده اند، استفاده نموده و تأليفى از مجموعه آنها به وجود آورده است، چنانچه يعقوبى از بعضى دانشمندان هيئت شناس همچون خوارزمى مطالب فراوانى نقل كرده است، آنجا كه در آغاز خلافت هر خليفه اى تاريخ دقيق آن را مطالب علم فلك آن روز تعيين مى كند.14
    در هر صورت، يعقوبى، مورّخ و ضابطى است كه تاريخ خود را با دقت علمى و تاريخى تأليف كرده و از آنجا كه او شيعه و طرفدار اهل بيت(عليهم السلام) مى باشد و به نقل حديث غدير تصريح دارد، لذا، در نقل وقايع فتنه عثمان و اخبار بنى اميّه، به نحوى از تفصيل وقايع خوددارى مى كند; اما اين مطلب هرگز به اين معنى نيست كه تعصّب به خرج دهد وازبى طرفى علمىـ تاريخى بيرون رود. ولى در مورد آل عباس، كه معاصر آنها مى باشد، به نوعى مجامله مى نمايد. دو جلد تاريخ يعقوبى، مضبوط ترين و دقيقترين تاريخ عمومى است كه دايرة المعارف گونه فرهنگ اسلامى و عصر خود را ارائه مى دهد.
    6ـ عبدالله بن مسلم بن قتيبه كاتب دينورى(متوفاى 276 هـ.): چهره ديگرى از شخصيتهاى بارز تاريخى در عصر مأمون مى باشد كه كتابهاى او حايز اهميت فراوان است. او مؤلف دو كتاب «المعارف» و «الامامة والسيّاسة» است. كتاب المعارف او به نوعى، دايرة المعارفى است كه به روشهاى گوناگون تاريخى نوشته شده. او از تاريخ جهان شروع مى كند و اخبار خود را تا عصر معتصم، خليفه عباسى، ادامه مى دهد. سپس شرح حال رجال معروفى را كه شخصيت آنها به شكلى در جامعه اسلامى آن روز منشأ اثر بوده است، ذكر مى كند.
    ابن قتيبه در نقل اخبار تاريخى، از نوشته هاى مورّخان و همچنين از روايات شفاهى استفاده مى كند; اما به عنوان مورّخى ناقد، نقل خبر مى نمايد; به اين معنى كه اخبارى را كه نزد او موثّق است، نقل مى كند. او اولين كسى است كه در نقل تاريخ جهان از عهدين (تورات و انجيل) بهره گرفته است. از اين نظر، تاريخ او، نزد مورّخان بعدى، از جمله كتابهاى اسناد و منابع، قابل اعتماد است.
    كتاب دوم او، الامامة و السّياسة (يا تاريخ الخلفا)، كتابى است كه شرح حال و قضاياى خلافت پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به تفصيل مى آورد. او در اين كتاب به شكل مورّخ و ناقل اخبار، حوادث را بر حسب تسلسل زمانى نقل مى كند; بخصوص دوران على(عليه السلام) و معاويه را به تفصيل آورده است. وقايع عاشورا را نيز به تفصيل نقل مى نمايد و انشعابهاى فكرى و احزاب جهان اسلام را بازگومى كند.درتاريخ الخلفا، حوادث را بر حسب ذكر راوى و به عهده او نقل مى كند و گاهى اخبار متعدد را به شكل تأليفى ذكر مى نمايد; مثلاً، مى نويسد: «حدّثنا عين حدّثنا.» سپس باذكرراوى حديث، تاريخ را مى نگارد. بيشتر اخبار ابن قتيبه از طريق ابن ابى مريم مى باشد و در بيشتر روايتهاى تاريخى، نام او را آورده است.
    7ـ ابوحنيفه دينورى(متوفاى 282هـ.): صاحب كتاب الاخبارالطّوال، از مورّخان ديگر است. او تاريخ خود را به سبك تاريخ عمومى نوشته و از آغاز خلقت، تاريخ انبيا، پادشاهان فارس، يمن و يونان، بويژه اسكندر، روم و روابط عرب و حبشه و فارس پيش از اسلام را به تفصيل نقل مى كند.
    او سپس مستقيماً از جنگهاى عرب و ايرانيان در دوره جاهليت بحث مى كند و مسأله را با فتوحات اسلامى زمان خليفه دوم، دنبال مى نمايد. ولى چندان تفصيلى از ظهور اسلام، عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خليفه اول ارائه نمى دهد. دينورى حوادث دوران سه خليفه اول را شرح مى دهد و بر اختلاف حضرت على(عليه السلام) و معاويه تأكيد خاص دارد. اين مسأله گرايش علوى او را در اين زمينه نشان مى دهد. دينورى تاريخ خلفاى اموى و عباسى را به اختصار بيان مى كند. آنچه در كتاب دينورى قابل ملاحظه مى باشد تاريخ تفصيلى ايران پيش از اسلام است. اين مطلب نيز گرايش او را به قوميت فارس روشن مى سازد. از ديگر امتيازهاى او اين است كه او بعضى از حوادث تاريخى را خود شاهد بوده است، نه اينكه وقايع را فقط از مورّخان قبلى بگيرد. علاوه بر اين، او از ديوانهاى شعرى اطلاع وسيعى داشته كه اين مطلب امروزه مورد نظر است.
    
    بزرگترين مورّخ قرن سوم
    8ـ محمّدبن جرير طبرى(متوفاى 310 هـ): صاحب تاريخ معروف تاريخ الرّسل و الملوك، بزرگترين و معروفترين تاريخ نويس اسلامى مى باشد كه تاريخ خود را به سبك تاريخ عمومى، از آغاز خلقت تا زمان خود، به تفصيل نوشته است.
    شهرت طبرى بى دليل نيست; محصول تلاش گسترده اى است كه به طور خستگى ناپذير، در راه تحصيل علم و سفرهاى علمى انجام داده. شايد او محصول فرهنگ عصر خود مى باشد كه دوران رشد و نضج علوم گوناگون اسلامى، زمينه را براى رشد و تربيت طبرى فراهم ساخت. علاوه بر آن، طبرى در خانواده اى علمى تربيت يافته و پدر او از رجال علم و دين بوده است. وجود مكنت مالى و ثروت فراوان او و فراغت بال و فراهم آمدن اطمينان خاطر در تحصيل و جمع آورى علوم نيز عامل مهمى بوده كه در رشد او تأثير داشته است.
    او در دوازده سالگى، شهر خود آمل (طبرستان) را براى تحصيل علم و دانش ترك گفته و به شهرستان رى، بغداد، كوفه، بصره، شام، مصر و ديگر شهرها مسافرت كرده و در طول اين سفرها، به حديث، فقه و تاريخ دست يافته است. او پس از يك سفر طولانى، در بغداد رحل اقامت افكنده، در حالى كه دريايى از علوم اسلامى، فقه، حديث، تفسير و تاريخ، با خود داشته است.
    از آنجا كه طبرى در تفسير و فقه يد طولايى داشته، با اينكه خود در آغاز پيرو مذهب شافعى بوده، ولى بعدها به دليل احاطه علمى اش، با او مخالفت كرده و خود مذهب فقهى خاصى به نام «جريريه» به وجود آورده است.
    از اين جهت، او تأليف تاريخ خود را به سبك حديث و فقه با ذكر اسناد و روايات شروع كرده است. شايد عاملى كه سبب شده او كتاب تاريخى اش را به اين سبك بنويسد اين باشد كه املاى كتاب خود در تاريخ را پس از املاى كتابش در تفسير كبير القا كرده است. اين نكته اى است كه مؤلف تاريخ بغداد، خطيب تبريزى، به آن اشاره نموده.15
    طبرى در تحرير تاريخ همانند يك مورّخ زبردست، تاريخ جهان را با اقتباس از تورات، از نقطه آغاز آفرينش شروع مى كند و سپس حوادث تاريخ انبيا و پادشاهان را بر حسب گفته تورات به تفصيل نقل مى نمايد. او شرح مفصّلى از تاريخ پادشاهان ايران را ذكر مى كند.
    در بخش «تاريخ اسلامى»، او حوادث را بر حسب سالهاى اتفاق آنها، از آغاز بعثت تا سال 302 به تفصيل نقل مى نمايد و حوادث هر سال را در طول ايام آن سال مى آورد. از امتيازات تاريخ طبرى اين است كه علاوه بر نقل اخبار و حوادث تاريخى، موضوعات ديگرى را كه حتى در ظاهر، چندان ارتباطى با تاريخ ندارند، مانند حديث، تفسير، لغت، ادبيات، سيره، مغازى، تراجم و رجال، ذكر مى كند و از مجموعه اين مواد علمى، به طرزى جالب، معجونى از معلومات به خواننده خود ارائه مى دهد، بدون آنكه از موضوع اصلى كتاب، يعنى تاريخ (نقل حوادث)، خارج شود.
    
    منابع تاريخ طبرى
    منابع تاريخ طبرى بيشتر از معروفترين ناقلان اخبار مى باشد. او اخبار گذشتگان تا زمان خود را نقل كرده است; مثلاً، او اخبار عرب پيش از اسلام و دوران جاهليت را از عبيد بن شرّيه، محمّد بن كعب القرظى و وهب بن منبّه نقل مى كند. اخبار پادشاهان ايران و تاريخ عجم را از كتابهاى ترجمه شده پهلوى و تاريخ دوره ساسانيان مى آورد. سرگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سيره آن حضرت را از ابان بن عثمان و ابن اسحق و ديگر سيره نويسان گرفته است. اخبار فتوحات اسلامى را از سيف بن عمر نقل مى نمايد. اخبار جمل و صفّين را از ابى مخنف و مدائنى دريافت داشته است. اخبار حكومت بنى اميّه را از عوانة بن الحكم اقتباس كرده و بالاخره، نقل حوادث دوران بنى عباس را از كتابهاى احمدبن ابى خثيمه و ديگران گرفته است.
    طبرى تاريخ را نيز مانند حديث نقل مى كند و تمامى حوداث را با ذكر سند روايت، راوى و كتاب آن مى آورد و اگر مصدر و منبع او كتاب باشد اسم كتاب و مؤلف را نيز ذكر مى كند، بدون آنكه در ذكر اين اخبار و روايات اظهار نظرى بنمايد و نقد و تصحيحى به عمل آورد. از اين جهت، او مورد انتقاد محققان و دانشمندان قرار گرفته است; اظهار نظر نكردن در روايات گوناگون و احياناً متناقض در شأن دانشمندان و مورّخان صاحب نظر نيست. نقل اخبار، بدون تعيين صحيح و سقيم و خفيف و معتبر از آنها، عيب بسيار بزرگ علمى است كه در شأن دانشمندى چون طبرى نمى باشد. او حتى گاهى به مورّخان دروغپرداز و جعّالى همچون وهب بن منبّه يا سيف بن عمر اعتماد كرده و در نتيجه، روايات چنين افراد معلوم الحالى،كه بيشترين افسانه ها، خرافات و اسرائيليات را ذكر كرده اند، كتاب او را از ارائه واقعيات و احداث تاريخ صحيح و قضاوت درباره آن محروم ساخته است.
    اين آفتى بوده كه در تدوين علم تاريخ، دامن بسيارى از مورّخان صدر اسلامى را آلوده ساخته است. ابن
    خلدون اين نقطه ظريف علمى را بازگو مى كند و طبرى و مسعودى را از اين نظر مورد انتقاد قرار مى دهد.16 چنين غفلتى در تدوين علم تاريخ منحصر به طبرى نبوده، بلكه حتى مؤلّفان و مورّخان بعدى تاريخ اسلامى مانند ابن اثير (در الكامل فى التأريخ) و ديگران نيز بدان دچار شده اند.
    

منبع :          پايگاه موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)

    --------------------------------------------------------------------------------
    پی‌نوشت‌ها:

    1ـ ابنواضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج2، ص 16، دارصادر، بيروت، 1970
    2ـ عبدالعزيز الدّورى، بحث فى نشأة علم التأريخ عند العرب، المطبعة الكاثوليكيّة، 1960، ص 19
    3 يعقوبى، همان، ص 22
    4ـ ابن سعد، طبقات، بيروت، 1970، ج 5، صفحه 151به بعد
    5ـ تفصيل اين روايتها را بايد در تاريخ طبرى، در نقل اين قسمت از تاريخ اسلام، كه اسم «عروه» را ذكر مى كند، پيگيرى كرد.
    6ـ سيد حسن صدر، تأسيس الشّيعه لعلوم الاسلام، مكتبة النّشر و الطّباعة العراقيه، ص 233
    7ـ محمّدبن اسحق، سيرة رسول الله، مقدمه دكتر اصغر مهدى، ص 73
    8ـ ابن النّديم، الفهرست، مطبعة الاستقامة، قاهره، 1960، ص 160
    9ـ مقدمه سيره ابن هشام، مطبعة المصطفى البنانى، الجلى، 1939، ص 2
    10ـ ابن النّديم، همان، ص 158
    11ـ ر. ك. به: عبدالعزيز الدّورى، همان
    12ـ يعقوبى، همان، ص 127
    13ـ همان، ج1، ص 158
    14ـ همان، ج2، ص 5 ـ 6
    15ـ خطيب تبريزى، تاريخ بغداد، ج 2، ص 163
    16ـ ابن خلدون، مقدمه، ص 6

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

منابع تاريخ اسلام در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)1

 

                

حجة الاسلام سيد محمد ثقفى

                

تدوين تاريخ و تطوّر آن در خلال قرنهاى اول هجرى
    علم تاريخ را به هيچوجه نمى توان از تطوّر و بسط فرهنگ عمومى جامعه جدا كرد. به طور قطع، پيشرفت و تطوّر علم تاريخ مرحله اى از تطوّر و پيشرفت فرهنگ آن نيز محصول عوامل متعددى است كه عمدتاً از تأسيس و قيام دولتى كه با دولتها، فرهنگها و نهادهاى سياسى و نظامى ديگر برخورد داشته باشد، سرچشمه مى گيرد و بدين ترتيب، عناصر اوليه تمدن آن گسترش مى يابد.

 

علم تاريخ با حدود، ابعاد و روشهاى تدوين آن، پس از ظهور اسلام تحقق يافته است; اما اين مطلب هرگز به آن مفهوم نيست كه عربها پيش از ظهور اسلام، هيچ نوع آشنايى با اين علم نداشته اند، بلكه آنها پيش از ظهور اسلام، تمدنهايى، هرچند كوچك، در يمن و ديگر نقاط عرب داشتند كه آثار آنها را كم و بيش نقل مى كردند. اخبار و آثار دولت حمير، سبأ و يمن به طور شفاهى در ميان آنها، نسل به نسل نقل مى گرديد.
    شايد تاريخ در آن عصر، دوره شَفَوى و حفظى خود را مى گذرانيد; يعنى آنچه را عربها مى دانستند پيش از آنكه به نوشتن و خط متكى باشند، به حفظ و نقل شَفَوى و
         لسانى آن تكيه مى كردند. از اين جهت، در آن دوره، در اوايل اسلام، تا مدتها پيش از اينكه خط و نوشتن شايع شود، از حافظه هاى بسيار قوى خود، بخصوص در زمينه انساب و اشعار، استفاده مى كردند.
    شايد مهمترين بخش از تاريخ عرب و اسلام، كه به طور حتم، تأثير مهمى در تدوين تاريخ دوره بعد داشته، دوره «ايام العرب» (جنگها و داستانهاى دوره جاهلى) بوده و به قصه بيشتر شباهت داشته است تا تاريخ و بيشتر مورّخان و محقّقان، قصه گويان و داستان سرايان آنها را نقل مى كردند.
    


    
    قصه هاى قرآن
    ظهور اسلام و نزول قرآن كريم تحوّلى ژرف در انديشه و ذهنيت عرب مسلمان ايجاد كرد. نقل داستانهاى قرآن و اخبار گذشتگان و اهميتى كه قرآن شريف به اخبار گذشتگان مى داد و معلومات ارزنده اى از تمدنهاى گذشته و انبياى سلف عرضه مى كرد تاريخ را به عنوان موضوعى واقعى و جدّى مطرح نمود. علاوه بر آن، وجود حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) و پيروزيهاى او در غزوات، سرايا و فتوحاتى كه انجام داد موجب شد كه مسلمانان اين حادثه عظيم اجتماعى و تاريخى را تدوين نمايند و زندگى آن حضرت را به عنوان يك «اسوه» در فراروى زندگى خود قرار دهند. اين مطلب نقطه عطفى در روند عمومى فرهنگ و ثقافت مسلمانان بود.
    تثبيت حادثه «هجرت» به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى، در سال شانزدهم هجرى (زمان خليفه دوم) به پيشنهاد امام على(عليه السلام)،1 پايه اساسى تدوين علمى تاريخ اسلامى بود. از اينرو، حادثه «هجرت» نقطه آغاز تجديد احداث و وقايع تاريخ مسلمانان است. بدين دليل، نقطه آغاز تدوين تاريخ مسلمانان را در دو روش تلخيص مى كنيم:
    1ـ گرايش تدوين تاريخ «ايام العرب» و آثار آن از پيمانها، كينه ها، انقلابها و ديگر نتايج آن كه در زندگى عرب مسلمان اثر گذاشته بود. به طور كلى، «ايام العرب» از گذشته نزديك عرب و آنچه كه اين ايام از نظر اجتماعى، ادبى و فرهنگى در جامعه آنان اثر گذاشته بود، حكايت مى كرد.
    2ـ گرايش دوم، تدوين تاريخ اسلام و ظهور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و اخبار زندگى، غزوات، سرايا و به طور كلى سيّره حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) است.
    وقوع اين دو گرايش واقعيت اجتماعى جزيرة العرب آن روز بود; اوّلى تعصبات قبيلگى و گروه بنديهاى جامعه جاهلى را مى نماياند و دومى حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اعمال، گفتار و سيره ايشان را گزارش مى دهد.
    دكتر عبدالعزيز الدّورى مى گويد: «هر يك از اين دو گرايش غالباً در يك مركز فرهنگى اتفاق افتاده است: گرايش اسلامى در مدينه، مركز سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و گرايش اول (گرايش عصبيّت) در كوفه و بصره، دو شهر جديدى كه پس از اسلام به وجود آمده اند و مركز فعّال گرايشهاى عصبيّتى و قبيلگى مى باشند.2
    نكته جالب توجه اينكه اين شهرهاى سه گانه (مدينه، كوفه، بصره) در آغاز عصر تدوين، مركز فعاليت فرهنگى و مسكن بيشتر علماى عصر بوده است.
    اهتمام به ضبط گفتار و كردار پيامبر(صلى الله عليه وآله) نه فقط از نظر ترويج تقوى و ورع اسلامى مهم بود، بلكه موضعى جدّى و واقعه اى مؤثر به حساب مى آمد; زيرا حكومت جديدى كه پس از وفات پيامبر روى كار آمد ناچار بود كه همه روشها و نظامات خود را از سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)به عنوان اولين مؤسس و بنيانگذار دولت اسلامى اخذ كند.
    علاوه بر آن، اگر ما اساسى را كه خليفه دوم تقسيم بندى طبقات جامعه را بر آن بنا نهاد ملاحظه كنيم، كه جامعه اسلامى را بر مبناى خويشاوندى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)و سابقه در اسلام تقسيم بندى كرد و به آنها كه به نحوى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) خويشاوندى داشتند سهم بيشتر و اهميت فراوان ترى داد، به طور قطع، اعمال و غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تاريخ اسلام چنان اهميتى پيدا مى كرد كه شناخت حقوق طبقات جامعه صدر اسلام بدان بستگى داشت و بر حسب سبقت در اسلام و شركت در جنگها و غزوات، حقيقت پيدا مى كرد و هر كس بر اين اساس، از عطايا، مواهب و قيام اسلامى برخوردار مى شد.3
    جمع آورى و تدوين احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) موضوعى بود كه مبتكران اين فن را به عنوان محدّثان و جامعان حديث، معروف مى ساخت. اين دسته از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به راستى، در جمع آورى و تدوين احاديث آن حضرت، زحمتهاى طاقت فرسايى متحمل شدند. گاهى آنان براى جمع آورى احاديث به سفر مى رفتند تا بتوانند حديث يا احاديثى را به دست آورند.
    ابتدا اين تلاش علمى در مورد «مغازى» صورت مى گرفت اما بعدها مغازى نويسى خود به صورت فن خاصى درآمد و بخش مهمى از تدوين تاريخ اسلام گرديد; حتى از حديث نويسى و تدوين احاديث نيز جدا گرديد و آنچنان توسعه يافت كه شامل تدوين تمام تاريخ زندگى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شد، چه پيش از نبوّت آن حضرت و چه پس از آن.
    
    سيره نويسان معروف
    در قلمرو تدوين مغازى و سيره نويسى، عده اى به اين مهم پرداخته اند. بيشتر آنها از معروفترين فرزندان صحابه اند كه به اين كار دست يازيده اند. در ذيل، به برخى از آنها اشاره مى شود:
    1ـ ابان بن عثمان بن عفّان: او در رأس كسانى قرار دارد كه به سيره نويسى اقدام كرده اند.ابان بن عثمان (ف. 95 يا 105 هـ) معروفترين كسى است كه در مرحله انتقال حديث نويسى به مغازى و سيره نويسى قرار گرفته است; زيرا او ابتدا كار خود را از حديث نويسى شروع كرد كه سرانجام منجر به سيره نويسى شد.
    پس از او، ابن سعد در شمار محدّثان طبقه اول از تابعين مدينه قرار دارد. او نيز به مغازى و سيره نويسى اهميت فراوان داده ولى به نظر مورّخان، بيشتر «محدّث» است تا چيز ديگر.4
    2ـ عروة بن زبير: او (ف. 94 هـ) اولين سيره نويس معروف است و در بين مؤلفان مغازى و سيره نويسى شخصيت بارزى مى باشد. سيره نويسى به او منسوب است. گرچه ما امروز كتاب عروة بن زبير را در دست نداريم، اما مجموعه كتابهاى ابن اسحق، واقدى و طبرى، همگى از نوشته هاى ابن زبير استفاده كرده اند. اين نشان مى دهد كه تأليف عروة بن زبير اصلى ترين و قديمى ترين متنى است كه درباره مغازى و سيره نوشته شده است. جالب اينكه عروة بن زبير در تأليف كتاب خود، تنها به نقل غزوات و جنگهاى پيامبر نپرداخته، بلكه وسيع تر و شامل تر از آن، در مورد نحوه زندگى،نزول وحى و ديگر تفاصيل زندگانى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز مطالبى آورده كه خود مرحله اى از تدوين تاريخ اسلامى و حد وسط بين مغازى نويسى (نقطه آغازين تاريخ اسلامى) و مرحله تاريخ نويسى اسلامى است; زيرا عروة بن زبير علاوه بر سيره و حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از اوضاع دوران خلافت راشده، از قبيل جنگ قادسيه و يرموك، نيز سخن به ميان آورده است.5
    3ـ محمّدبن شهاب زهرى: پس از ابان بن عثمان و عروة بن زبير، محمّدبن شهاب زهرى (51 ـ 124 هـ) به اين كار اهتمام ورزيد. او اصلاً از قبيله قريش بود و در مدينه تولد يافت، اهتمام فراوانى به حديث داشت و در ميان احاديث، به روايتهاى مغازى به صورت عام، اهميت بيشترى مى داد. زهرى در تدوين مغازى، در واقع، از سيره نويسى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آغاز كرده است. او در سيره نويسى بسيار گسترده و وسيع بحث نموده و فترت جاهليت و دوران پيش از اسلام تا ظهور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، دوران مكه و هجرت به مدينه، مغازى، فتوح، نمايندگان سياسى، خود عرب و ديگر فعاليتها و حوادث مهم تاريخ صدر اسلام را بازگو مى كند. او در نقل همه اين حوادث، تسلسل تاريخى، تاريخ حوادث و اسناد روايات را نيز يادآورى مى نمايد. وى علاوه بر تاريخ حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حوادث پس از وفات، انتخاب ابوبكر، شوراى عمر، فتنه عثمان و انتخاب حضرت على(عليه السلام) را نيز به تفصيل ذكر مى كند.
    محمّد بن شهاب زهرى از نسّابان معروف و شخصيتهاى ممتازى است كه در اين رشته تأليف داشته. كتاب نسب قريش مصعب زبيرى عمده مطالب خود را از محمّدبن شهاب زهرى اقتباس كرده است.
    4ـ محمّدبن اسحاق: پس از چند نفر از محدّثانى كه تقريباً در تدوين تاريخ اسلام نقشى داشته اند، نوبت به محمّدبن اسحق (151هـ.) مى رسد. او بزرگترين و اصيلترين مورّخ اسلام است و امروزه تاريخ او (سيرة الرّسول) در دسترس ما قرار دارد.
    
    ابن اسحق سيره خود را به دو دوره و يك فترت تقسيم مى كند:
    1ـ آغاز سيره او (الابتداء) شامل آغاز خلقت تا پيدايش نسل عرب و اولاد اسماعيل تا بعثت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) است.
    2ـ از بعثت (دوران رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)) تا تشكيل دولت مدينه;
    3ـ مغازى و غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، وفات ايشان، قضيه سقيفه بنى ساعده، اشعار و مرثيه هايى كه براى آن حضرت سروده اند.
    البته ما به معضل مطالب ابن اسحق از طريق ابن هشام، كه آن را تنقيح كرده و احياناً قسمتهاى بسيارى از آن را، بخصوص در بخش اول حذف كرده، واقف هستيم و شايد بتوان گفت كه كتاب او و كتاب ابن هشام قديمى ترين متنى است كه درباره سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) در دسترس ما قرار دارد.
    مؤلّفان اسلامى محمّدبن اسحق را شخصيتى شيعى دانسته اند و اگر او گاهى از سوى مالك بن انس متهم شده به اين علت بوده كه ابن اسحق در نسب مالك همواره طعن مى كرده است. لذا، مالك او را به انواع تهمتها متهم ساخته است; وگرنه ابن حجر در التقريب خود و شهيد ثانى در حواشى خود بر خلاصة الرّجال علاّمه، به تشيّع وى تصريح كرده اند.6
    «از اخبارى كه ابن اسحاق در مناقب و فضايل اهل بيت(عليهم السلام) نقل كرده و در منابع گوناگون آمده است، مستفاد مى شود كه او همچنان كه در رجال كشّى ذكر شده، دوستدار اهل بيت(عليهم السلام) بوده است.»7
    ابن هشام گرچه اصل سيره ابن اسحق را از طريق راوى او، زيادبن عبدالله البكائى، نقل كرده است ولى او به دليل معاصر بودن با بعضى خلفاى عباسى و رعايت سياست آنها، از ذكر فضايل و مناقب اميرالمؤمنين(عليه السلام)، كه ابن اسحق مفصّلاً از آنها ياد مى كند، خوددارى نموده و آن قسمت را حذف كرده و گويى به نوعى تعصّب ضد شيعى آلوده ساخته است.
    در آخرين سير مطالعه سيره نويسى، ضرورت دارد كه از دو دانشمند ديگر نيز، كه مانند محمّد بن اسحق در مغازى و سيره نويسى شهرت فراوان دارند، نام ببريم:
    5ـ محمّد بن عمر الواقدى: او صاحب كتاب المغازى است كه درباره غزوات و سراياى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خلال دوران حكومت مدينه و بر حسب تسلسل زمانى و تاريخى بحث مى كند. واقدى (130 ـ 207 هـ.) در اسناد و تحقيق تاريخ حوادث دقت وافرى داشت; از اين نظر نيز، معلومات بسيارى نسبت به هر حادثه، به خواننده ارائه مى دهد. واقدى مورّخ و محقّقى است كه مى توان گفت به طور علمى و عينى، بحث مى كند، موضع جغرافيايى جنگها را به عينه مشاهده كرده است و دقيقاً محل وقوع آنها را تعيين مى كند. با اينكه واقدى گرايش علوى و شيعى دارد ولى بى طرفانه و غير متعصّبانه بحث مى كند.8
    6ـ ابن سعد كاتب واقدى: او صاحب كتاب طبقات الصّحابه است كه جلد اول و دوم كتاب خود را به شرح حال پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بعثت، هجرت، مغازى، وفات و مراثى مربوط به آن حضرت، اختصاص داده است.
    ابن سعد (ف. 230 هـ.) آثار استاد خود، واقدى، را اساس كار خود قرار داده و در عين حال، دايماً در مورد مغازى و نام اصحاب بدر و در فصول مربوط به آن، به وفور، به روايات ابن اسحق توجه داشته و آنها را پس از تلفيق با منابع خود بيان كرده است.
    طبقات ابن سعد در نُه جلد با فهرست كامل و كاغذ اعلا به وسيله مستشرق آلمانى، مارسدن جونس و مقدمه عالمانه او در دانشگاه آكسفورد، به سال 1966 ميلادى چاپ شده است.
    به اين ترتيب، مى بينيم كه اهتمام به جمع و تدوين احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) باب وسيعى بود كه نوشتن تاريخ و سيره پيامبر(عليه السلام) از آنجا آغاز شده و سرانجام به تدوين كليات تاريخ اسلامى رسيده است. اين كار از سوى خلفاى وقت نيز تشويق مى شد; زيرا آنها مى خواستند كه از اوضاع مكه و تاريخ هجرت پيامبر(عليه السلام) آگاه باشند، چنان كه مى گويند: ابن اسحق تأليف و تدوين كتاب خود را به دستور منصور، خليفه عباسى و براى اهدا به پسرش، مهدى، انجام داده است.9
    از اينرو، در بصره و كوفه، عده اى از محدّثان، كه كار آنها تدوين احاديث و اخبار تفسيرى و تاريخى بود، جمع شده بودند. متأسفانه ما امروزه به نوشته هاى آنان دسترسى نداريم، بلكه تنها از طريق كتابهاى مورّخان بعدى مانند طبرى و بلاذرى با آنها آشنا مى شويم.
    
    مورّخان معروف
    سير تاريخ نويسى در صدر اسلام، ادامه يافت و مورّخان مسلمان بعد براى تدوين حوادث و ضبط وقايع و فتنه ها در تاريخ، كتابهاى خود را تدوين كردند:
    1ـ ابومخنف لوط بن يحيى(متوفاى 157 هـ.): در شمار اين مورّخان از اصحاب اميرالمؤمنين(عليه السلام)و رهبر مكتب مورّخان عراقى است. ابومخنف در بيشتر حوادث و وقايع صدر اسلام، بخصوص حوادث دوران امام على(عليه السلام)، كتاب نوشته است. ابن النّديم در الفهرست خود، بيش از 42 كتاب نقل كرده كه بيشتر درباره حوادث صدراسلام، اعم از فتنه قتل عثمان، جنگ ردّه، جمل، صفّين، كربلا و ديگر حوادث تاريخى است.
    ابومخنف يك صحابى و شيعه علوى است. او بيشترين روايات خود را از قبيله خود و ديگر قبايل ساكن كوفه نقل مى كند و از اهل بيت پيامبر(عليه السلام) دفاع مى نمايد. او بنى اميّه و چهره واقعى آنها را نيز به خوبى نشان مى دهد ولى با وجود اين، حوادث تاريخى را غير متعصّبانه نقل مى كند و شأن علمى يك مورّخ را، كه بايد حوادث تاريخى را بى بيطرفانه و بدون دخالت اغراض خود نقل كند، حفظ كرده است.
    تاريخ طبرى لبريز از روايتهاى ابومخنف است. از طريق طبرى، ما با كتابها و روايتهاى ابومخنف به خوبى آشنا مى شويم.
    2ـ سيف بن عمر تميمى(متوفاى 180 هـ): مورّخ كوفى ديگرى است كه از طرفداران مكتب تاريخى عراق به شمار مى آيد. او بيشترين معلومات تاريخى خود را از قبيله خود، تميم، دريافت كرده است. او كتابهايى درباره جنگ ردّه، فتوحات مسلمانان، فتنه عثمان و جنگ خلافت (على(عليه السلام) ـ معاويه) تأليف نموده است. اما مورّخان محقّق امروزى روايتهاى سيف بن عمر را جعلى دانسته و در تحقيق تاريخى، او را متهم كرده اند. اسناد علاّمه مرتضى عسكرى در تأليف محقّقانه اشـ عبدالله بن سباء و روايتهاى تاريخى سيفـ اظهار نظر عالمانه اى درباره كذب بودن روايتهاى اوست. سيف بن عمر تميمى يكى از راويان طبرى بوده و كتابهاى وى مورد استفاده ابن جرير طبرى نيز قرار گرفته است.
    3ـ على بن محمّد مدائنى(135 ـ 225 هـ): از مورّخان قرن سوم و از سرآمدان ناقلان اخبار تاريخى مى باشد كه تاريخش از حيث شمول، تنظيم و عنايت به اسناد، در رأس اخبار مورّخان قرار گرفته است. او اصالتاً بصرى بود ولى در بغداد مى زيست. او از مورّخان پيشين، مانند ابن اسحق، واقدى، ابومخنف و ديگران استفاده هاى فراوان برده است. آنچه مدائنى را از ديگر مورّخان برتر ساخته نقل روايى او از راويان اسنادى است كه از منابع مدينه و بصرهـ به طور خاصـ در تفصيل روايتهاى تاريخى محلى به حساب مى آيند. از اين نظر، محققان تاريخ كتابهاى تاريخى او را از مهمترين منابع علم تاريخ به شمار آورده و بر آن اعتماد وافر كرده اند. مدائنى بيش از بيست جلد كتاب تأليف كرده است. 10

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

مكان ولادت رسول خاتم

            

مكان ولادت رسول خاتم

            

منبع :      پايگاه شبستان


 

    ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانه‏اى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند.
    
    
    خبرگزاري شبستان: ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانه‏اى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و محمد بن يوسف آنرا جزء خانه خويش ساخت و به نام او مشهور گرديد. و در زمان هارون، مادرش خيزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن يوسف جدا كرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زيارتگاهى در آمد، و بعدا كه وهابيون در حجاز تسلط يافته و مكه را گرفتند روى نظريه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان كه تبرك به قبور پيمبران و مردان صالح الهى را شرك مى‏دانستند، و بهمين جهت قبور ائمه دين و بزرگان اسلام را در مكه و مدينه ويران كردند، آنجا را نيز ويران كرده و بصورت مزبله و طويله‏اى در آوردند.
    
    تنها با اصرار شيخ عباس قطان شهردار وقت مكه و درخواست وى از ملك عبد العزيز قرار شد تا در آنجا كتابخانه‏اى بنا كنند كه امروزه به نام «مكتبة مكة المكرمه» شناخته مى‏شود . (1) اكنون بسيارى از مسلمانان تركيه پشت در اين كتابخانه نماز مى‏خوانند.
    
    و برخى گفته‏اند: ولادت آنحضرت در خانه‏اى در نزديكى كوه «صفا» بوده است. (2)
    
    پى‏نوشت:
    1 ـ فى رحاب بيت الله الحرام، ص 263
    2 ـ سيره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص .158

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

مكان ولادت رسول خاتم

            

مكان ولادت رسول خاتم

            

منبع :      پايگاه شبستان


 

    ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانه‏اى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند.
    
    
    خبرگزاري شبستان: ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانه‏اى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و محمد بن يوسف آنرا جزء خانه خويش ساخت و به نام او مشهور گرديد. و در زمان هارون، مادرش خيزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن يوسف جدا كرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زيارتگاهى در آمد، و بعدا كه وهابيون در حجاز تسلط يافته و مكه را گرفتند روى نظريه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان كه تبرك به قبور پيمبران و مردان صالح الهى را شرك مى‏دانستند، و بهمين جهت قبور ائمه دين و بزرگان اسلام را در مكه و مدينه ويران كردند، آنجا را نيز ويران كرده و بصورت مزبله و طويله‏اى در آوردند.
    
    تنها با اصرار شيخ عباس قطان شهردار وقت مكه و درخواست وى از ملك عبد العزيز قرار شد تا در آنجا كتابخانه‏اى بنا كنند كه امروزه به نام «مكتبة مكة المكرمه» شناخته مى‏شود . (1) اكنون بسيارى از مسلمانان تركيه پشت در اين كتابخانه نماز مى‏خوانند.
    
    و برخى گفته‏اند: ولادت آنحضرت در خانه‏اى در نزديكى كوه «صفا» بوده است. (2)
    
    پى‏نوشت:
    1 ـ فى رحاب بيت الله الحرام، ص 263
    2 ـ سيره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص .158

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

گم شدن رسول خدا(ص)در مكه

گم شدن رسول خدا(ص)در مكه

سيد هاشم رسولي محلاتي

           

   چون حليمه آن حضرت را به مكه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در ميان كوچه‏هاى مكه او را گم كرد و هر چه اين طرف و آن طرف جستجو كرد او را نيافت و سراسيمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جريان را بدو اطلاع داد.
    
    
    خبرگزاري شبستان: جريان اين گونه بود كه چون حليمه آن حضرت را به مكه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در ميان كوچه‏هاى مكه او را گم كرد و هر چه اين طرف و آن طرف جستجو كرد او را نيافت و سراسيمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جريان را بدو اطلاع داد.
    
    عبد المطلب از جا برخاست و به كنار خانه كعبه آمد و با تضرع و زارى پيدا شدن فرزندش محمد را از خداى تعالى خواستار شد و از جمله اشعارى كه از وى در اين باره نقل شده و كمال علاقه او را به فرزند و پيدا شدن او ميرساند اشعار زير است:
    
    يا رب رد راكبى محمدا / رد الى و اتخذ عندى يدا
    
    انت الذى جعلته لى عضدا/ يا رب ان محمدا لم يوجدا
    
    فجمع قومى كلهم مبددا
    
    به دنبال آن قبايل قريش، خاندان بنى هاشم و بنى غالب را براى يافتن فرزند به يارى طلبيد و غوغايى در مكه برپا شد، تا اينكه ورقة بن نوفل و مرد ديگرى از قريش آن‏جناب را پيدا كرده و به نزد عبد المطلب آورده و گفتند: ما او را در بالاى شهر مكه پيدا كرديم. (1)
    
    پى‏نوشت:
    
    1. داستان حليمه و گمشدن رسول خدا(ص)را در مكه ملاى رومى با تفصيل بيشترى به نظم درآورده و به مناسبتى آن را در مثنوى آورده است، و در كتاب بحار الانوار نيز شبيه به آنچه در مثنوى نقل شده از كازرونى روايت‏شده است.

منبع :          كتاب زندگانى حضرت محمد(ص) ص 69

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

قدردانى از حليمه و دخترش

سيد هاشم رسولي محلاتي

                

منبع :          كتاب زندگانى حضرت محمد(ص) ص 68


 

    رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان كه در قبيله بنى اسد بود، ياد مى‏كرد، و از حليمه و فرزندانش قدردانى مى‏نمود.
    
    خبرگزاري شبستان: رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان كه در قبيله بنى اسد بود، ياد مى‏كرد، و از حليمه و فرزندانش قدردانى مى‏نمود.
    
    و در بحار الانوار از كازرونى نقل كرده كه حليمه پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكايت‏برد، رسول خدا با خديجه در اين باره گفتگو كرد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد و بدين ترتيب حليمه با مالى بسيار به سوى قبيله خود بازگشت و سپس بار ديگر پس از ظهور اسلام و بعثت پيغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختيار كرده و مسلمان شدند.
    
    و ابن عبد البر و ديگران در كتاب استيعاب و غيره نقل كرده‏اند كه حليمه در جنگ حنين - در جعرانة - به نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خويش نشانيد. (1)
    
    در داستان محاصره طائف - شيماء خواهر رضاعى آن حضرت - به دست‏سربازان اسلام اسير گرديد و چون خود را در اسارت ايشان ديد بدانها گفت: من خواهر رضاعى‏رسيد و بزرگ شما هستم، او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند، پيغمبر اكرم از وى نشانه‏اى براى صدق گفتارش خواست و او نشانه‏اى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خويش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و اشك در ديدگانش گردش كرد سپس بدو فرمود: اگر مى‏خواهى تو را نزد قبيله‏ات باز گردانم و اگر مايل هستى در كمال احترام و محبوبيت نزد ما بمان.
    
    شيماء تمايل خود را به بازگشت نزد قبيله خويش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا(ص)نيز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنيز بدو عطا فرمود و او را نزد قبيله‏اش بازگرداند.
    
    پى‏نوشت:
    
    1. برخى زنده بودن حليمه را تا آن زمان بعيد دانسته و گفته‏اند: حليمه قبل از جنگ حنين از دنيا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حليمه شيماء مى‏دانند، ولى گويا همين گفتار صحيح است و استبعاد نمى‏تواند جلوى تاريخ را اگر مدرك معتبرى داشته باشد بگيرد.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

عقد اخوت (پيمان برادرى)

 

عقد اخوت (پيمان برادرى)

رسولى محلاتى

                

منبع :          زندگانى حضرت محمد(ص) ص 273


 

    قبل از ورود رسول خدا(ص)به شهر يثرب اختلافات ريشه‏دارى ميان دو تيره ساكن اين شهر حكومت مى‏كرد و هر چند وقت‏يك بار اين دو تيره يعنى اوس و خزرج به جان هم مى‏ريختند و پس از كشت و كشتار و ويرانى‏هاى زيادى كه به بار مى‏آوردند براى مدتى دست از جنگ مى‏كشيدند.
    در كنار اين دو قبيله جمعى از يهود نيز كه از طوايف مختلفى چون‏«بنى قينقاع‏»، «بنى النضير»، «بنى قريظة‏»، «بنى ثعلبة‏»و ديگران بودند در طول سالها يا قرنهاى متمادى تدريجا بدين شهر هجرت كرده و زمينهاى بسيارى در شهر و اطراف آن خريدارى نموده و به كار تجارت و صنعت مشغول شده بودند و چون از نظر تمدن و فرهنگ و صنعت و بخصوص هوش و استعداد در جمع ثروت بر ساكنان يثرب فزونى داشتند كم‏كم ثروت و تجارت و اقتصاد و بازار آن شهر را در اختيار خود درآورده و قبضه كرده بودند، و خود اين يهوديان يك عامل مؤثرى براى ايجاد اختلاف و دامن زدن به آتش تفرقه بودند زيرا سود و بهره و آسايش آنها در اين كار بود.
    رسول خدا(ص)براى پايان دادن به اختلاف ميان دو قبيله اوس و خزرج و كوتاه كردن دست‏يهود غارتگر به كمك وحى الهى قراردادها و طرحهايى تدوين كرد كه به عقيده مورخان و دانشمندان محكمترين پايه پيشرفت اسلام با همين طرحها و قراردادها پى ريزى شد (1) و پس از چندى از همين مردم مختلف العقيده و ناتوان، امت واحد و ملتى نيرومند تشكيل داد و شهر يثرب به صورت بزرگترين پايگاه سياسى و نظامى جزيرة العرب درآمد، و بدين وسيله اسلام در سراسر جهان توسعه يافت.
    و از جمله كارهاى لازم و مهمى كه انجام شد پيمان برادرى و اخوتى بود كه آن حضرت ميان مهاجر و انصار بست و بدين ترتيب مهاجرين را كه احساس غربت و بى كسى مى‏كردند از پريشانى رهايى بخشيد (2) و خود نيز در اين پيمان اخوت شركت‏جسته و على(ع)را به عنوان برادر خويش انتخاب كرد، و بدو كه در مراسم مزبور ايستاده بود و برادر شدن يك يك از مهاجر و انصار را نظاره مى‏نمود رو كرده و فرمود:
    - تو هم برادر من باش.
    و اين يكى از موارد استثنايى بود كه ميان دو نفر كه هر دو مهاجر بودند عقد اخوت و برادرى بسته مى‏شد. (3)
    
    پى‏نوشت‏ها:
    1. براى اطلاع كامل از متن قراردادها به كتابهايى چون سيره ابن هشام و غيره مراجعه شود.
    2. در قضيه اين پيمان كه پيغمبر اسلام(ص)بست داستان جالبى در تاريخ ذكر شده كه حكايت از روح فداكارى و كمال ايمان مسلمانان صدر اسلام مى‏كند و با اينكه بناى اين كتاب بر اختصار است دريغم آمد آن را در پاورقى ذكر نكنم و آن اين است كه ابن اثير و ديگران نقل كرده‏اند. از جمله كسانى را كه رسول خدا(ص)در اين پيمان مقدس ميان آن دو عقد اخوت بست‏سعد بن ربيع - از انصار مدينه - با عبد الرحمن بن عوف - از مهاجرين مكه - بود، و چون مراسم اين پيمان به پايان رسيد سعد بن ربيع رو به عبد الرحمن كرده گفت:
    - برادر!من اموالى دارم كه همه را با تو نصف مى‏كنم، و دو زن هم دارم، اكنون بنگر كدام يك از اين دو زن را تو بيشتر دوست دارى تا من او را طلاق دهم و پس از گذشتن عده طلاق وى، تو او را به همسرى خويش در آورى و با او ازدواج كنى؟عبد الرحمن از او تشكر كرده و در حق او دعا كرد و گفت:
    خدا در مال و خاندانت‏بركت دهد، مرا بدانها نيازى نيست، فقط راهى براى كسب و كار به من نشان بده، تا من روزى خود را از كسب و كار تحصيل كنم، و سعد به دنبال اين تقاضاى عبد الرحمن ترتيبى داد تا او به كسب و كار مشغول گرديد و بعدها يكى از ثروتمندان مدينه شد.
    3. اختلاف است كه شماره افرادى كه در آن روز ميان آنها اين پيمان بسته شد جمعا چند نفر بودند، مقريزى گفته: پنجاه نفر از مهاجر و پنجاه نفر از انصار بودند، و از ابن جوزى نقل شده كه گفته است: من بررسى و تحقيق كرده‏ام و مجموع افرادى را كه رسول خدا(ص)در آن روز ميان آنها پيمان برادرى بست صد و هشتاد و شش نفر بودند و اين جريان پنج ماه و به قولى هشت ماه پس از ورود به مدينه انجام شد.
    ضمنا بايد دانست كه اين پيمان را رسول خدا(ص)دو بار يكى در مكه و ميان مسلمانان مكه و قريش و ديگرى در مدينه و ميان مهاجرين از يك طرف و انصار از يك سو بست، و در هر دو مرتبه على بن ابيطالب را برادر خود گردانيد.
    و بد نيست‏بدانيد كه در پيمان برادرى مكه از جمله حمزه را با زيد بن حارثة و ابو بكر را با عمر، عثمان را با عبد الرحمن بن عوف، زبير را با عبد الله مسعود، عبيدة بن حارث را با بلال و مصعب بن عمير را با سعد بن ابى وقاص برادر ساخت.
    و در پيمان مدينه نيز از جمله حمزه را با زيد، جعفر بن ابيطالب را كه در حبشه به سر مى‏برد با معاذ بن جبل، ابو بكر را با خارجة بن زيد، عمر را با عتبان بن مالك، عثمان را با اوس بن ثابت، ابو عبيدة جراح را با سعد بن معاذ، عمار بن ياسر را با حذيفة بن يمان، سلمان فارسى را با ابو درداء و ابوذر را با منذر بن عمرو. . . برادر ساخت.
    و اين را هم بدانيد كه داستان پيمان برادرى و اخوت على(ع)را با رسول خدا(ص)در مكه و مدينه بيش از بيست نفر از سيره نويسان و محدثين اهل سنت در كتابهاى خود نقل كرده‏اند. كه براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به كتاب الصحيح من السيره، ج 3، ص 60، احقاق الحق و كتابهاى ديگر مراجعه كنيد.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

زبان وحى

                

                

منبع :          پايگاه تبيان

 

    زبان،آسان‏ترين وسيله انتقال مفاهيم ذهنى در انسان به شمار مى‏رود وساده‏ترين ابزارى است كه آدمى مى‏تواند در حيات اجتماعى،معانى متصوره ‏خويش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد.مساله خطير تفهيم و تفهم كه لازمه زندگى‏اجتماعى است تنها از همين راه است كه سهل و ساده انجام مى‏گيرد. لذا خداوندپس از نعمت آفرينش،آن را از بزرگترين نعمت‏ها ياد كرده است الرحمان. علم‏القرآن.خلق الانسان.علمه البيان (1) ،پروردگارى كه گستره رحمت او موجب گرديد تا قرآن را به انسان بياموزد،بزرگترين نعمتى را كه پس از نعمت آفرينش به او ارزانى‏داشت،نعمت‏بيان بود.
    شرايع الهى كه براى انسان‏ها آمده و با آنان سخن گفته،از همين شيوه معمولى ومتعارف بهره جسته است." و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم (2) ،و هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آن كه با زبان مردم خويش سخن گويد،تا[بتواند پيام الهى‏را]براى آنان روشن سازد".از اين رو زبان شريعت همان زبان مردم است و چون روى‏سخن با مردم است،بايد با زبانى قابل فهم ارائه گردد.
    قرآن در ميان قوم عرب نازل گرديد و با زبان عربى رسا و آشكار بر آنان عرضه‏شده است." انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (3) ،ما، قرآن را به زبان عربى فرستاديم تابتوانيد[خطاب به عرب]آن را درك كنيد".
    " انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (4) ،ماآن را قرآنى عربى قرار داديم تا بتوانيد[پيام]آن را دريافت داريد".به علاوه خداوندزبان قرآن را زبان عربى آشكار معرفى كرده است: و هذا لسان عربي مبين (5) «مبين‏»به‏معناى آشكار است.
    " نزل به الروح الامين.على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي‏مبين (6) ،روح الامين[ جبرئيل]آن را بر دلت نازل كرد تا[در نافرمانى‏ها]ازهشدار دهندگان باشى[و آن را]با زبان عربى آشكار[آورد]". "و لقد يسرنا القرآن للذكرفهل من مدكر» (7) ،و قرآن را براى پند آموزى سهل و آسان كرده‏ايم،پس آيا پند گيرنده‏اى‏هست؟".
    " فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون (8) ،در حقيقت[قرآن]را بر زبان تو سهل وآسان گردانيديم،اميد كه پند گيرند". "قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون (9) ، قرآنى‏عربى بى‏هيچ پيچيدگى[رسا و روشن]،باشد كه آنان راه تقوا پويند".
    لذا بايد گفت:زبان وحى-يا زبان قرآن-همان زبان عرف عام است (10) كه موردخطاب قرار گرفته‏اند كه سهل و آسان و بدون پيچيدگى در بيان بر آنان عرضه شده.
    البته هر يك بر وفق استعداد خود از آن بهره‏مند مى‏شوند. «انزل من السماء ماء فسالت‏او دية‏بقدرها» (11) ،از آسمان،باران[رحمت]را فرو فرستاد و بستر رودها هر يك،به‏اندازه گنجايش خود روان شدند».خداوند اين آيه را به عنوان‏«مثل‏»آورده است.
    باران رحمت كنايه از قرآن و شريعت،و بستر رودها كنايه از استعدادهاى متفاوت انسان‏ها است تا هر يك بر حسب ظرفيت و اندازه پذيرايى خود از آن بهره گيرد.لذادر پايان مى‏گويد: «كذلك يضرب الله الامثال،اين گونه است كه خداوند مثل‏هامى‏آورد»،يعنى با ضرب المثل(مثل زدن)واقعيت‏حال را روشن مى‏سازد،زيراگفته‏اند«المثال يوضح المقال،مثال آوردن گفتار را روشن مى‏سازد».
    آرى قرآن،ظاهرى دارد و باطنى (12) ،كه ظاهر آن براى همه آشكار است ولى عمق‏باطن آن به انديشه و تدبر بيشترى نياز دارد.در جاى جاى قرآن دستور تعمق و تدبردر آيات آن داده شده افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها (13) ،آيا در قرآن‏نمى‏انديشند، يا[مگر]بر دل‏هاى شان قفل‏هايى نهاده شده است؟!».هم چنين ‏محكمى دارد و متشابهى (14) .محكم آن دلالتى رسا و متشابه آن پيچيده است و دانش ‏و بينش بيشترى لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود.ولى با اين وصف هرگز راه‏رسيدن به حقايق نهفته و آشكار قرآن بر كسى بسته نيست و به ابزار فهم و وسايل‏ رهيابى كه در اختيار دارد بستگى دارد. اين كه در حديث آمده:«العبارة للعوام‏و الاشارة للخواص‏» (15) به همين حقيقت اشارت دارد،يعنى مفهوم ظاهرى آن براى‏همگان است كه نگرشى سطحى دارند. ولى عمق باطنى آن براى اهل تخصص‏است كه با ابزار دانش و بينش،و انديشيدن در نكته‏ها و ظرافت‏هاى قرآن،حقايق آن را به دست مى‏آورند.
    آن چه گفته شد،بر وفق مقتضاى حكمت الهى است تا سخنى را كه براى مردم‏گفته،بر ايشان قابل فهم باشد.به علاوه صفحه بلند تاريخ خود گواه است كه مردم هرزمان،زبان پيام الهى را كه بر دست پيامبرانشان بر آنان عرضه مى‏شده فهميده‏اند،وهيچ‏گاه در تاريخ ثبت نشده كه پيروان پيامبرى گفته باشند:زبان پيامى كه آورده‏اى‏براى ما مفهوم نيست!
    ولى اخيراً شبهه‏اى مطرح شده كه زبان وحى قابل فهم نيست،جز مفهوم ظاهرى آن(در حد ترجمه)كه راه رسيدن به حقيقت آن براى بشريت‏بسته و درك آن ميسور نمى‏باشد.
    مى‏گويند:وحى چون پيام الهى و سخن از ماوراى جهان طبيعت است،نمى‏تواند نمايانگر مفهوم حقيقى آن باشد.زيرا واژه‏هاى به كار رفته در لسان‏شريعت،براى مفاهيمى وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخيت(همگونى)دارد و با آن چه در پس پرده غيب وجود دارد سنخيتى ندارد و اين‏ناهم گونى ميان اين دو گونه مفاهيم،دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحى‏را از كار مى‏اندازد.مى‏گويند:پر پيدا است كه كار برد اين گونه واژه‏ها بر پايه استعاره وتشبيه امور نامحسوس به اشيا محسوس نهاده شده است و هرگز نمى‏تواند لفظ مستعار نمايانگر كامل مفهوم مستعار له باشد.برخى زبان وحى را زبان رمز دانسته اند كه‏كشف آن براى هر كس ميسور نيست.برخى فراتر رفته زبان وحى را تمثيلى و تخيلى‏محض گرفته‏اند كه اصلاً از واقعيتى حكايت ندارد،جز ترسيم مجرد ذهنى همانندكتاب‏«كليله و دمنه‏»كه مطالب اخلاقى و تربيتى را در قالب تصوير ذهنى درآورده است.در نتيجه نمى‏توان از ظاهر تعابير كتب آسمانى،به حقيقتى ثابت پى‏برد،و با اين شيوه خواسته‏اند تا برخى ناهنجارى‏ها(خلاف واقعيت‏ها كه احياناً دراين كتب به چشم مى‏خورد)توجيه كنند و برخى اشكالات وارد بر كتب عهدين را مرتفع سازند.دنباله روها گمان برده‏اند كه مى‏توان همين شيوه را درباره قرآن نيزبه كار برد!در جاى خود (16) مشروحا در اين باره سخن خواهيم گفت.در اين جا بحث‏مختصرى مى‏آوريم:
    زبان وحى به ويژه قرآن كريم،بر حسب موضوع سخن،مختلف است كه مى‏توان‏آن را اجمالاً به چهار بخش تقسيم كرد:
    1- احكام و تكاليف:كه مرتبط به رفتار انسان‏ها و تنظيم حيات اجتماعى است.
    قرآن در اين بخش كاملاً صريح و رسا سخن گفته است،زيرا دستورالعمل‏هايى است كه‏بايد انسان‏ها(مخاطبين اصلى كلام) به خوبى درك كنند تا بتوانند به درستى انجام‏دهند،مانند: يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون (17) هر كه زبان عربى بداند،به خوبى مى‏فهمد كه روى سخن در اين آيه،با همه مردم است تا تنها خدايى را پرستش كنند كه آفريدگار جهانيان است،چه حال و چه‏گذشتگان.باشد تا حالت تقوى(پروا)در آنان پديد آيد.زيرا هر كه خدا را پروا داشته‏باشد،در زندگى پروا دارد و به درستى رفتار مى‏كند.
    فهم محتوايى اين قبيل آيات،همانند آيه «احل الله البيع و حرم الربا» (18) و غيره،براى عرب زبانان و عربى دانان كاملاً سهل و ساده است و هرگز با دشوارى مواجه‏نمى‏شوند،مگر براى شناخت كم و كيف انجام اين گونه دستورات كه با مراجعه به‏توضيحاتى كه در سنت آمده است روشن مى‏گردد.
    2- امثال و حكم: كه به منظور پند و اندرز و بيدار شدن ضمير انسان‏ها در قرآن‏آمده است.اين بر دو گونه است:گاه از واقعيت‏هاى حيات بهره گرفته و به انسان‏هاهشدار مى‏دهد تا از گذشته عبرت بگيرند. زيبايى‏ها و زشتى‏هاى گذشته تاريخ‏انسان را،در جلوى چشم وى قرار مى‏دهد تا از آن پند گيرد. خوبى‏ها را دنبال كند واز بدى‏ها دورى جويد و گذشته ناگوار خود را تكرار ننمايد.سر گذشت ‏بنى‏اسرائيل ‏و اقوام مشابه كه در قرآن بسيار از آن ياد شده و نكوهش گرديده به همين منظوراست.واقعيت‏هايى است كه جوامع بشرى بايد از آن پند گيرند و دگر بار گذشته‏خود را تكرار ننمايند.
    درباره اهل كتاب كه گذشته رسواى خود را تكرار مى‏كردند،مى‏فرمايد: «يسالك‏اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء،فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله‏جهرة‏» (19) ،اهل كتاب از تو مى‏خواهند تا نوشته‏اى از آسمان بر آنان فرود آورى،البته ازموسى درخواستى بزرگ‏تر نمودند و گفتند:خدا را آشكارا به ما بنماى!».
    درباره اعراب مشرك مى‏گويد: «و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية،كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم‏» (20) ،افراد نادان گفتند:چرا خدا با ماسخن نمى‏گويد؟يا براى ما نشانه‏اى نمى‏آيد؟كسانى كه پيش از اينان بودند[نيز]مانند همين گفته[بى جا]ايشان را مى‏گفتند،[زيرا]دل‏ها[و انديشه‏ها]شان به هم‏مى‏ماند».
    درباره ويرانه‏هاى باقى مانده از قوم لوط كه در معرض ديد مشركان بوده هشدارمى‏دهد: «وانكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون (21) ،صبحگاهان و شامگاهان‏بر[آثار ويران شده]آنان مى‏گذريد،آيا[عبرت نمى‏گيريد و]نمى‏انديشيد؟!».
    و درباره مقايسه مشركان با آل فرعون كه گم راهى را براى خويش انتخاب نمودندفرموده: ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد. كداب آل فرعون و الذين من‏قبلهم كفروا بآيات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوي شديد العقاب. ذلك بان الله لم يك‏مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم. كداب آل فرعون‏و الذين من قبلهم كذبوا بآيات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم‏» (22) ،اين[اشاره به كيفر الهى]دست آوردهاى پيشين شماست،و[گرنه]خدا بر بندگان[خود]ستمكار نيست.
    همانند رفتار پيروان فرعون و پيشينيان آنان،به آيات خدا كفر ورزيدند،پس خدا به[سزاى]گناهانشان گرفتارشان كرد.خدا نيرومند و سخت كيفر است.اين[كيفر]بدان جهت است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‏دهد،مگرآن كه آنان آن چه را در دل دارند تغيير دهند[يعنى تغيير حالت و تغيير جهت دهند]و خدا شنواى دانا است. [رفتارى]چون رفتار فرعونيان و پيشينيان آنان كه آيات ‏پروردگارشان را تكذيب كردند،پس ما آنان را به[سزاى]گناهانشان هلاك كرديم‏».
    گونه ديگر«ضرب المثل،مثل زدن‏»است و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتى خاص كه گوينده،آن را به تصوير مى‏كشد و پيام خود را در قالب آن بيان‏مى‏دارد.قرآن در توانايى ترسيم هنرى و گويا نمودن ضرب المثل‏ها تا سر حد اعجازپيش رفته است. ضرب المثل،گرچه جنبه تخيلى دارد،ولى خود يك نوع پيام‏رسانى است كه در قالب هنر،اين رسالت را ايفا مى‏كند.در واقع ابزارى است كه پيام‏رسان از آن استفاده مى‏كند. قرآن به نحو احسن از اين ابزار توانا بهره گرفته و درترسيم حالات اشخاص يا گروه‏ها با بهترين وجهى هنر تصوير را به كار برده است (23) .
    قرآن در آيه‏هاى 16 تا 20 سوره بقره،به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است.دو حالت درونى و برونى نگران كننده كه منافق را فرا گرفته،با كيفيتى شيوا و رسا ترسيم شده است.
    در سوره ابراهيم،بيهوده بودن كارهاى كافران را با ضرب المثل،حالت تجسمى‏بخشيده؛ مثل الذين كفروا بربهم،اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرون‏مما كسبوا على شي‏ء ذلك هو الضلال البعيد (24) ،مثل كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند،كردارهايشان به خاكسترى مى‏ماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد.ازآن چه به دست آورده‏اند هيچ[بهره‏اى] نمى‏توانند برد.اين است همان گمراهى دورو دراز».جالب آن كه از همان نخست،اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كه‏حالت فنايى آتش سوخته را مى‏رساند!در سوره بقره،كمك رسانى به بينوايان را كه‏توام با منت گذارى و آزردن خاطر آنان انجام گيرد،به بخشش‏هاى رياكارانه(خود نمايى)تشبيه نموده،آن گاه در قالب هنرى ترسيم،بيهوده بودن آن را تجسم‏بخشيده است: «فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون على‏شي‏ء مما كسبوا و الله لا يهدي القوم الكافرين‏» (25) ،پس مثل او هم چون مثل سنگ خارايى‏است كه بر روى آن،غبار خاكى[نشسته]است،و رگبارى به آن رسيده و آن[سنگ]را شفاف و صاف بر جاى گذارده است. آنان[ رياكاران]نيز از آن چه به دست‏آورده‏اند بهره‏اى نمى‏برند،و خداوند،كافران را هدايت نمى‏كند».
    اين گونه ضرب المثل‏هاى ترسيمى در قرآن فراوان است و لقد ضربنا للناس في‏هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون (26) .در جاى ديگر مى‏گويد: و لقد صرفنا للناس في‏هذا القرآن من كل مثل (27) ،يعنى مثل‏هاى گوناگونى آورده‏ايم،باشد تا ضمير خفته‏انسان‏ها را بيدار سازيم.
    اين دو بخش از آيات قرآنى(بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ)كاملاً براى مردم آن روز-كه مخاطبين قرآن بودند-و نيز براى همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه" بلسان عربي مبين (28) ،به زبان عربى رسا و آشكار"براى هميشه جريان دارد.
    اين دو بخش از گفتار قرآن،اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مى‏گيرد و هيچ گونه ابهام‏و دشوارى در فهم آن براى هيچ كس وجود ندارد.تنها آشنايى با لغت عرب ياترجمه قرآن به زبان خواننده،براى بهره‏مند شدن از آن،كافى است.
    مى‏ماند دو بخش ديگر(بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف)كه بيش‏تراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه استفاده شده است. ولى شيوه‏هاى به كار رفته همان‏شيوه‏هاى متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهرى آشكار و باطنى‏ژرف دارند،و هر كس به اندازه ظرفيت‏خود از آن بهره‏مند مى‏گردد.در زيرنمونه‏هايى از آن را مى‏آوريم:
    3- سخن از سراى غيب: قرآن و هر كتاب آسمانى چون از جهان غيب پيام‏آورده‏اند،ناگزير از آن جهان شمه‏اى بازگو كرده‏اند.البته اين واژه‏ها و الفاظى كه براى‏توصيف جهان غيب به كار رفته،براى مفاهيمى وضع شده‏اند كه متناسب با عالم‏حس و شهود است و نمى‏توانند كاملا بازگو كننده مفاهيمى باشند كه در سراى‏غيب جريان دارد.به علاوه ،ابزار درك ساكنين اين جهان،چه ظاهرى (حواس پنجگانه) و چه باطنى(عقل و انديشه)براى درك و دريافت مفاهيم عالم شهود و متناسب باآن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمى از سنخ ديگر ناتوانند.از اين رو است كه درگزاره‏هاى كتب آسمانى درباره مفاهيم غيبى،از استعاره و تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونه‏اى تقريبى و از باب تشبيه نامحسوس به محسوس‏گزارش كنند.اين شيوه متعارفى است كه در اين گونه تشبيه‏ها،به تقريب بسنده‏مى‏شود و بيان يا درك تحقيقى-با اين وصف-امكان پذير نيست.
    به‏«اجنحه (30) ،بالها»تعبير شده است،زيرا بال وسيله پرواز است و كار برد آن درنيروهايى كه امكانات كار را فراهم مى‏كنند،متعارف مى‏باشد.بال و بازو هر دو دراين مفهوم كار برد دارند و مفهوم حقيقى هيچ يك مقصود نيست.
    هم چنين است موقعى كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعله‏هاى آتش‏دوزخ سخن به ميان مى‏آيد.نمى‏توان عيناً همين مفاهيمى را كه در اين سرا جريان‏دارد داشته باشد،بلكه متناسب با سراى ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن براى ماآشكار نيست، اين از كوتاهى فهم ما است،نه از قصور بيان قرآن.البته در اين باره‏سخن بيشترى بايد گفت تا برخى سوء تفاهم‏ها مرتفع گردد كه با توفيق الهى در جاى خود مى‏آوريم (31) .
    4- معارف و اصول شناخت:قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلى‏مطرح كرده كه فراتر از بينش بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحى‏نبود،معلوم نبود كه بينش بشرى بدان راه مى‏يافت و شايد براى هميشه چنين باشد.
    كنه ذات احديت هرگز قابل شناخت نيست و جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال،كه همگى توقيفى است و عقل با كمك وحى بدان راه يافته ممکن نيست ،به طورى كه تا 99 اسم براى پروردگار شناخته شده است (32) .عمده صفات جمال درآخر سوره حشر آمده است: «هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمان‏الرحيم.هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبارالمتكبر.سبحان الله عما يشركون.هو الله الخالق البارى‏ء المصور له الاسماء الحسنى،يسبح له‏ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم‏» (33) ،او خداوندى است كه جز او خدايى‏نيست.به آن چه پنهان و آشكار است آگاه مى‏باشد. رحمت او شامل ،و عنايت‏خاص او كامل است...او فرمان روا و صاحب اختيارى است كه درگاه او تا سر حد قداست پاكيزه است. سلامت و امنيت را بر جهانيان بر افراشته است.عزت و قدرت‏و جبروت و كبريايى او بر جهان سايه افكنده است.از آن چه مشركان مى‏پندارند به‏دور است.او است‏خداى آفريننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات. تمامى نشانه‏هاى نيكى و نيك خواهى در او فراهم است.آن چه در آسمان‏ها و زمين‏است[جمله]تسبيح او مى‏گويند[او را ستايش مى‏كنند]او[بر هر چه اراده كند]پيروز و حكمت انديش است‏».
    راز آفرينش را در آفرينش انسان مى‏توان يافت. انسان آفريده‏اى است‏خدا گونه‏كه مظهر تام صفات جمال و جلال الهى است "اني جاعل في الارض خليفة (34)" .و دايع‏الهى بدو سپرده شده است:" انا عرضنا الامانة على السماوات و الارض و الجبال فابين‏ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان "(35) .انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خودرا بدو بسپاريم.لذا تعليم‏«اسماء»(پى بردن به حقايق هستى)بدو اختصاص يافت و" علم آدم الاسماء كلها "(36) ،و خداوند او را گرامى داشت و "لقد كرمنا بني آدم" (37) .و چون‏او را منتسب به خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد" فاذا سويته و نفخت فيه من‏روحي فقعوا له ساجدين "(38) .بدين سبب تمامى نيروهاى جهان هستى،چه در بالا و چه‏در پايين،در اختيار كامل او قرار گرفت و" سخر لكم ما في السماوات و ما في الارض‏جميعا منه "(39) .از اين رو تمامى اشيا براى انسان آفريده شده است‏يعنى در انسان‏نيرويى آفريده شده تا تمامى نيروها را در اختيار گيرد تا وجود خويش را تجلى گاه‏حضرت حق قرار دهد،و تمامى صفات جمال و جلال كبريايى حق در وجود اوجلوه‏گر شود.«خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي،همه چيز را براى تو-خطاب به انسان كامل-آفريديم،و تو را براى خود» (40) ،زيرا آفريده‏اى كه بتواند چنان‏جلوه گاه حضرت حق قرار گيرد،جز انسان اين شايستگى را نداشت،لذا درآفرينش او به خود تبريك گفت: «فتبارك الله احسن الخالقين‏» (41) .
    انسان اين چنين در قرآن توصيف شده كه در جاى ديگر چنين توصيفى از انسان‏ارائه نشده است،و مسير حركت انسان در بستر تاريخ،خود نشانگر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده.
    

 

 

پى‏نوشتها:
    1- الرحمان 55:4-1.
    2- ابراهيم 14:4.
    3- يوسف 12:2.
    4- زخرف 43:3.
    5- نحل 16:103.
    6- شعراء 26:195-193.
    7- قمر 54:17 و 22 و 32 و 40.
    8- دخان 44:58.
    9- زمر 39:28.
    10- يعنى.زبان متعارف كه براى همگان قابل فهم باشد،با اين تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق درك‏مطالب مؤثر است.
    11- رعد 13:17.
    12- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله:فرموده: «للقرآن ظهر و بطن‏».(تفسير عياشى،ج 1،ص 11).
    13- محمد 47:24.
    14- «هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات و اخر متشابهات‏» (آل عمران 3:7).
    15- بحار الانوار،چاپ بيروت،ج 75،ص 278.
    16- التمهيد،ج 7.
    17- بقره 2:21.
    18- بقره 2:275.
    19- نساء 4:153.
    20- بقره 2:118.
    21- صافات 37:138-137.
    22- انفال 8:54-51.
    23- ر.ك:سيد قطب،التصوير الفنى في القرآن.
    24- ابراهيم 14:18.
    25- بقره 2:264.
    26- زمر 39:27.
    27- اسراء 17:89.
    28- شعراء 26:195.
    29- «فالمدبرات امرا» (نازعات 79:5)،يعنى نيروهاى عاقل و فعال كه تدبير جهان هستى با دست آنان انجام مى‏گيرد.
    30- «جاعل الملائكة اولي اجنحة مثنى و ثلاث و رباع‏» (فاطر 35:1).
    31- ج 7 التمهيد كه مخصوص دفع شبهات است.علامه به اين جهت در مقدمه تفسير الميزان(ج 1،ص 9-6) اشارتى دارد.
    32- صدوق در كتاب توحيد(ص 220-194)اسماء حسناى الهى را مشروحا بيان داشته است:هم چنين رجوع شود به فيض كاشانى، علم اليقين،ج 1،ص 150-97.سبزوارى،شرح الاسماء الحسنى،مصباح كفعمى. ص 347-312 ابن فهد حلى،خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312-298،شرح اسماء حسناى فخر رازى ص 353-152.
    33- حشر 59:24-22. 34- بقره 2:30.
    35- احزاب 33:72.
    36- بقره 2:31.
    37- اسراء 17:70.
    38- حجر 15:29.
    39- جاثيه 45:13.
    40- فيض كاشانى،علم اليقين،ج 1،ص 381،به نقل از مشارق انوار اليقين،ص 67.
    41- مؤمنون 23:14.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

صحابه و تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله)

 

صحابه و تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله)

 

محمّدتقى رهبر

 

                


 

    سخن از توسل و تبرك و مشروعيت آن، مطلبى است كه از ديدگاه عقل و شرع، بايد از بديهيات شمرده شود; زيرا نه عقل مانع از آن است كه انسانِ مؤمن، با اعتقادِ خالص به توحيد خداوند، به مقدّسات اين عالم تبرّك جويد و به آنها احترامبگذارد و يا آنها را وسيله تقرّب الهى قرار دهد و نه در ميان ادلّه شرعى و نصوص قرآنى و روايى مىتوان دليلى يافت كه مشروعيت تبرك و توسل را زير سؤال ببرد. افزون بر اين، شواهد و دلايل بسيارى در كتاب و سنت وجود دارد كه به تبرك و توسّل توصيه كرده و آن را وسيله قرب به خداوند قرار داده است.
    
    آيه كريمه: ...وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ....(1) با صراحت، دستور مىدهد كه بندگان پرهيزكار، براى راهيابى به مقام قربِ ربوبى، از وسيلهاى استفاده كنند.
    
    «وسيله»، بهگونه مطلق ذكر شده و شامل هر شخص و هر چيز و هر عملى است كه بتواند انسان را به خداوند نزديك كند و كدامين وسيله برتر از اوليا و انبيا و امامان(عليهم السلام)؟! كه اينان رابطه فيض ميان خدا و خلقاند.
    
    قرآن كريم آنجا كه از يوسف صديق(عليه السلام) سخن مىگويد، تصريح دارد كه يوسف پيراهن خود را براى پدرش يعقوب، كه از فراق فرزند نابينا شده بود، فرستاد و گفت: آن را بر ديدگان وى نهند تا بينايى خود را بازيابد; اذْهَبُوا بِقَمِيصِيهذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِييَأْتِ بَصِيراً...(2)
    
    در برابر اين بيان صريح قرآنى، كسى را چه رسد كه بگويد: اين منافى با
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 . مائده: 35
    
    2 . يوسف: 93
    
    توحيد است كه پيراهن وسيله بينايى چشم نابينا شود!؟ در اين ميان، مايه
    
    شگفتى است كه اين موضوع عقلى ونقلى را ـكه قرآن برآن مهر تأييد مىزند و صدها دليل و روايت از سنت نبوى و ائمه طاهرين(عليهم السلام) و سيره صالحين در مشروعيت آن مىتوان يافتـ گروههاى متحجّر و افراطى (وهّابى) انكار كرده و تبرك و توسل را منافى با توحيد خواندهاند و با اين دستاويز پوچ و موهوم، بر شيعه تاختهاند كه چرا به زيارت قبور امامان مىروند و به آنان توسّل مىجويند و آثار پيامبر و امامان(عليهم السلام) را گرامى مىدارند و يا با زيارت آنان از خدا حاجت مىطلبند؟!
    
    افزون بر دانشمندان شيعه، از علماى عامه و اهلسنت نيز با ذكر مستندات روايى و دلايل معتبرِ تاريخى، تبرّك و توسل و زيارت قبور اوليا را مشروع دانسته و بدان توصيه كرده و خود در عمل به آن مبادرت ورزيدهاند كه اين پاسخ دندانشكنى است به گروههاى افراطى و قشرى كه از بسيارى مسائل ضرورى و وظايف حتمى، كه حيات امت اسلام بدان وابسته است، روى برتافته و نيروهاى فكرى و علمى را مصروف بحثهاى بىحاصل و تفرقه افكن نمودهاند و بدون هيچ دليل عقلى و شرعى، بر طايفه عظيمى از امت مسلمان هجوم تبليغاتى آورده و صدها كتاب و رساله و مقاله در اين مورد نوشته و منتشر كردهاند و به اختلاف ميان جامعه اسلامى دامن زدهاند.
    
    پاسخگويى به كسانى كه اين حركت و هجوم تبليغاتى را راه انداختهاند، از وظايف عالمان متعهّدى است كه احساس مسؤوليت كرده و در اين باره كتابها و ى نگاشته و نشر دادهاند. از آنجا كه روشنگرى در موسم حج و حرمين شريفين، مىتواند از معتقدات اسلامى و شيعى رفع ابهام كند، لذا آگاهى بيشتر به اين آثار مكتوب، بهويژه اظهارات برادران اهل سنت و عالمان آزاد انديش آنان در اين مورد، براى روحانيان محترم و زائران گرامى مىتواند سودمند و مغتنم باشد و ترجمه و برگردان حاضر، در راستاى اين هدف سامان يافته است.
    
    مؤلّف محقق، محمد طاهر كردى، كه از دانشمندان و مؤلفان اهلسنت است، در كتاب خود «تبرّك الصحابه بآثار رسولالله»(صلى الله عليه وآله) به موضوع تبرّك پرداخته و مشروعيت آن را از طريق روايات نبوى، كه به تواتر معنوى مىرسد، مورد تأكيد قرار داده و از سيره صحابه، شواهدى آورده است كه برگردانِ آن با پارهاى حذف و اصلاحات، تقديم خوانندگان گرامى فصلنامه «ميقات حج» مىگردد:«مترجم»
    
    
    آثار رسولالله(صلى الله عليه وآله) و تبرّك صحابه
    ستايش آفريدگار جهانيان را و درود بر پايانبخش رسالتداران و خاندان و ياران و پيروانش!
    
    در رساله حاضر ـكه در موضوع خود نمونه و آرامبخش دل مؤمنان استـ رواياتى را با اسناد صحيح آوردهام كه گواه است صحابه پيامبر به آثار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) تبرّك جستهاند; همانگونه كه آيات قرآن از منزلت والاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نام بلند و جايگاه رفيع اوسخن گفته و اين فضيلتى است كه خداوند حضرتش را بدان اختصاص داده و با وجود مباركش سلسله نبوت را به پايان مىبرد و با مقام محمود، در روز باز پسين گرامى داشتهاست.
    
    از خداوند بزرگ مىخوهم كه اين نوشتار را، براى آنان كه داراى قلب سليماند، سودمند گرداند و پاداش آن را براى روز جزا و جوار ربّ العالمين و بهشت برين، كه فوز عظيم است، ذخيره سازد. اين است فوز عظيم و اوست بهترين بخشنده كريم.
        
    تبرّك به آثار پيامبران(عليهم السلام)، از ديرباز يك سنت بوده كه در آثار و اخبار پيشينيان آمده است. روايت كردهاند كه در دوران خليفه عباسى «متقى لله»، در سال 331 هجرى پادشاه روم نامهاى به او نوشت و از وى خواست دستمالى را كه در كنيسه رهبان نگهدارى مىشود و به عقيده آنها حضرت مسيح(عليه السلام) آن را به صورت خود ماليده و تصوير وى در آن منعكس است، براى او بفرستد و متعهّد شد كه اگر اين دستمال را بفرستد، ده هزار از اسيران مسلمان را آزاد كند. با آمدن اين نامه، خليفه فقها را فراخواند و از آنها در اين خصوص استفسار كرد و آنان فتوا دادند كه دستمال را براى او بفرستد و او چنين كرد و بدينگونه اسراى مسلمان آزاد شدند.(1)
    
    شك نيست كه آثار رسولالله(صلى الله عليه وآله)، كه برگزيده خلق خدا و برترين پيامبران است،
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ ر.ك. به: تاريخ الخميس.
    
    صفحه 197
    
    قابل اعتمادتر و مشهورتر و بابركتتر است و بدينسان شايان توجه و تبرّك بيشترى خواهد بود و ما بسيارى از صحابه را شاهديم كه به تبرّك به اين آثار و اهتمام به گردآورى آنها، اجماع كرده و به درج و جمع آن مبادرت كردهاند.
    
    آنان هدايتگران و هدايت شدگان و پيشوايانى بودند كه به موى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و آب وضو و لباس آن حضرت و لمس بدن مباركش و ديگر آثار شريف آن بزرگوار تبرّك جسته و اخبار صحيح اينها را از پيشينيان صالح روايت نمودهاند.
    
    بدينسان تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله) سنّت صحابه بوده و از آن پس، تابعين و صالحان، راه آنان را پيمودهاند.
    
    تبرّك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله)، در زمان خودِ آن حضرت رايج بوده و ايشان هيچگاه از آن نهى نكرده، بلكه تأييد نموده و بر آن صحّه گذاشتهاند، كه اين خود دليل قاطع بر مشروعيت تبرك است و اگر جز اين بود، از آن نهى مىكرد و امت را برحذر مىداشت.
    
    همچنين اخبار صحيح و اجماع صحابه بر مشروعيت آن دلالت دارد و نيز بر قوّت ايمان و علاقه شديد صحابه و ولايت و اطاعت آنان نسبت به پيامبر بزرگ(صلى الله عليه وآله) همانگونه كه شاعر مىگويد:
    
    امرّ على الديار ديار سلمى *** أقبّل ذا الجدار و ذا الديارا
    
    فما حبّ الديار شَغَفْنَ قلبي*** و لكن حبّ من سكن الديارا(1)
    
    «بر ديار سلمى مىگذرم و ديوارهاى آن را مىبوسم،
    
    محبتِ سرزمين قلب مرا شيفته نساخته، بلكه محبت آن كس كه ساكن آن سرزمين است، دل از من برده است.»
    
    خواننده گرامى در اين رساله خواهد ديد حوادث و رخدادهايى كه احاديث صحيح آورده است، بر تبرّك صحابه و تابعين و نسلهاى بعدى، به آثار گرانقدر نبوى دلالت دارد.
    
    از جمله آنهاست روايتى كه از غزوه بدر به ما رسيده است:
    
    «هنگامىكه پيامبر(صلى الله عليه وآله) ميان صفوف سپاهيان قدم مىزد، چوبى در دست داشت و به وسيله آن، صفها را مرتب مىكرد، در اين ميان چوب دستى به شكم
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ اين شعر را به مجنون عامرى نسبت دادهاند كه بر ديار ليلى مىگذشت و مىسرود.
    
    «سوادبن غزيه» همپيمان بنىنجار كه در خارج صف بود، اصابت كرد و بدينوسيله او را در صف وارد نمود. در اين حال سواد عرضه داشت:
    
    يا رسولالله(صلى الله عليه وآله) مرا به درد آورديد، شما به حق و عدل برانگيخته شدهايد. اجازه دهيد آن را قصاص كنم.
    
    پيامبر(عليه السلام) پيراهن خود را بالا زد و فرمود: قصاص كن.
    
    در اين حال سواد پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در آغوش گرفت و شكم مبارك آن حضرت را بوسيد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: چرا چنين كردى؟!
    
    پاسخ داد: اى پيامبر خدا، در وضعيت دشوارى هستيم، شايد آخرين ديدار ما با شما باشد، خواستم بدنم با بدن شما تبرك شود.
    
    پيامبر در حق وى دعا كرد.»(1)
    
    بنگريد اين اعتقاد راسخ و محبت بىمانند را از صحابه نسبت به آن پيامبر بزرگ(صلى الله عليه وآله)كه اين ارادت و محبت از ديرباز نسبت به آن حضرت، و حتى پيش از رسالت، مشهود بوده است. در جوانى لقب «امين» به او دادند و خدايش برانگيخت تا مردم را از ظلمت بيرون آورد و به نور و روشنايى راهبرى كند و با معجزات آشكار تأييد كرد تا محبّت مؤمنان را افزون سازد و علاقه آنان را مستحكم نمايد; چرا چنين نباشد، در حالى كه اوست رسول خدا و خليل و برگزيده او. اين محبّت عميق و ارادت بىمانند، تا بدانجا بود كه وقتى در صلح حديبيه، قريش «عروةبن مسعود ثقفى» را كه بزرگ اهل طائف بود، خدمت آن حضرت فرستادند و او رفتار صحابه را نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ديد، كه هرگاه وضو مىگرفت، گردآمده وجهت گرفتن آب وضويش وتبرك بهآن، سرودست مىشكستند و قطرات آب را به سر و صورت مىكشيدند و هنگام سخن گفتن، صدايشان را فرو مىنهادند و با تواضع تمام سرها را به زير مىافكندند، عروه چون اين بديد، نزد قريش برگشت و به آنان گفت: اى گروه قريش، به خدا سوگند من به دربار كسرى و قيصر با آن عظمتى كه داشتند، رفتهام. زمامدارى را نديدهام كه مانند محمد(صلى الله عليه وآله) در ميان قوم خود اينگونه محبوبيت داشته باشد. قومى را ديدم كه هرگز حاضر نيستند دست از او بردارند. پس به فكر كار خود باشيد و اگر راه رشد و هدايت را به شما بنمايد، بپذيريد. من به شما نصيحت مىكنم، بيم آن دارم كه در معارضه با او دستخوش شكست و ذلّت شويد.
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ اين داستان به گونههاى ديگرى نيز نقل شده كه پيام و مفهوم همه آنها يكى است.
    
    ياران صادق پيامبر(صلى الله عليه وآله) اينگونه نسبت به حضرتش ابراز علاقه و محبت مىنمودند. ديگر مسلمانان نيز در هر زمان و مكان دوستدار او مىباشند، بيش از آنكه دوستدار جان و مال و فرزندان هستند.
    
    محبّت وى را بر همه چيز ترجيح مىدهند و با عشق تمام به آثار شناخته شده آن حضرت تبرّك مىجويند...
    
    
    تبرك به آب وضوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
    1 ـ بخارى در صحيح، باب «خاتم نبوّت» به اسناد خود از جعيد بن عبدالرحمان روايت مىكند كه گفت:
    
    «خاله من شرفياب محضر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) شد. مرا با خود برد و عرض كرد: اى پيامبر خدا، فرزند خواهرم آسيب ديده است (و شفاى او را مىخواهم)، آن حضرت دست بر سر من كشيد و دعا كرد و براى من خير و بركت خواست و وضو گرفت و من از آب وضوى آن حضرت نوشيدم...»(1)
    
    از گفته اين صحابى كه مىگويد: از آب وضوى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نوشيدم، مىتوان براى مشروعيت تبرك استفاده كرد.
    
    2 ـ همچنين بخارى در باب «صفات پيامبر» روايتى را از قول «ابى جحيفه» آورده كه گفت:
    
    «پيامبر در ابطح بود و براى آن حضرت خيمهاى سرپا كرده بودند، در اين حال بلال اذان نماز را سرود و سپس مانده آب وضوى پيامبر را آورد، مردم هجوم آورده آن را گرفتند (و بدان تبرك جستند)».(2)
    
    بخارى اين حديث را در جاى ديگر كتاب خود در باب «جواز استعمال آبِ وضوىغير» آورده است.(3)
    
    3 ـ و نيز بخارى در كتاب «لباس» به اسناد خود از «ابوجحيفه» آورده كه گفت:
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ صحيح بخارى، ج6، ص561، (3541)
    
    2 ـ صحيح بخارى، ج 6، ص567
    
    3 ـ همان، ج1، ص394
    
    «پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را درخيمهاى سرخ رنگ، كه ازپوست تعبيه شدهبود، زيارت كردم. بلال را ديدم كه آب وضوى آن حضرت را همراه دارد و مردم براى تبرك به آن، با يكديگر مسابقه مىدادند، آن را به بدن خود مىماليدند و كسانى كه به آن آب دسترسىنداشتند رطوبت دست ديگرى را مىگرفتند وبه آن تبرك مىنمودند».(1)
    
    
    تبرك به نيمخورده آب آشاميدنى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
    از جمله موارد، تبرك اصحاب به نيمخورده آب آشاميدنى و يا آبى بود كه آن حضرت دستهاى مبارك خود را در آن شستشو داده بود و تبرك به ظرفهايى كه از آن آب مىنوشيد.
    
    1 ـ بخارى و مسلم در صحيح، از ابوموسى اشعرى روايت كردهاند كه گفت:
    
    «پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) در منزل جِعرانه ـميان مكه و مدينهـ بودند و من شرفياب محضرآن حضرت بودم، بلال نيز حضورداشت. مرد اعرابى خدمت پيغمبر(صلى الله عليه وآله)آمد و عرضكرد: آيا به وعدهاى كه به من دادهايد وفا مىكنيد؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) پاسخ داد: تو را بشارت مىدهم. عرض كرد: بيش از بشارت، بفرماييد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با حالى شبيه خشمگين روبه ابوموسى و بلال كرد و گفت: او بشارت مرا رد كرد! شما بشارت را بپذيريد. گفتند: پذيرفتم. آنگاه قدح آبى را طلبيدند و دستهاى خود را در آن شستند و با آب دهان خود تبرك نمودند و فرمودند: از اين آب بنوشيد و به صورت وگردن خود بماليد. آنها قدح را گرفتند. امّ سلمه از پشت پرده صدا زد: «مقدار باقيمانده آن را به مادرتان بدهيد. آنها بخشى از آن را به وى دادند.»(2)
    
    اين روايت را بخارى در كتاب «مغازى» در غزوه طائف آورده و مسلم در كتاب «فضائل صحابه»، ضمن احوالات ابوموسى اشعرى ذكر كرده است.
    
    2 ـ امّ ثابت، كبشه دختر ثابت خواهر حسان بن ثابت مىگويد:
    
    «پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) بر ما وارد شد. از مشگى كه آويزان كرده بوديم در حالت ايستاده آب نوشيد. من از جاى برخاستم و آن قسمت را كه پيامبر با دهانشان
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ همان، ج10، ص313، و 1، صص575 ـ 576
    
    2 ـ صحيح بخارى، ج8، ص46; صحيح مسلم، ج4، ص1943
    
    تبرك نموده بودند بريدم.
    
    ترمذى مىگويد: اين روايت، نيكو و صحيح است.(1)
    
    شارح اين حديث، مؤلف كتاب «رياض الصالحين» مىنگارد:
    
    «آن قسمت از مشگ را كه با دهان پيامبر(صلى الله عليه وآله) تماس داشته، به اين منظور جدا كرده كه براى هميشه نگهدارد تا از بين نرود و به جايگاه دهان آن حضرت تبرك جويد. بدينگونه، صحابه به آشاميدن باقيمانده ظرف آشاميدنى پبغمبر(صلى الله عليه وآله) اصرار مىورزيدند.»
    
    3 ـ در صحيح بخارى، كتاب «نوشيدنىها»، باب اول، ذيل عنوان «نوشيدن از ظرف آب پيامبر(صلى الله عليه وآله)» از قول عبداللهبن سلام آورده، كه گفت:
    
    «به ابى برده گفتم: آيا نمىخواهى از ظرفى كه پيامبر از آن آب نوشيده است، تو را آب دهم؟»
    
    و نيز بخارى در همين باب به اسناد خود از قول سهل بن سعد ساعدى(رحمه الله) حديثى را نقل كرده كه در بخشى از آن چنين آمده است:
    
    «پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سقيفه بنى ساعده حضور پيدا كرد و نشست و ياران شرفيات محضر او شدند. آن حضرت رو به سهل كرده، فرمود:
    
    اى سهل، براى ما آب خوردن بياور. سهل قدحىرا آورد و از آن به آنها آب داد.»
    
    ابوحازم گويد:
    
    «سهل اين قدح را آورد و ما با نوشيدن آب از آن، تبرك نموديم چرا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)از آن نوشيده بود.»
    
    سپس مىافزايد:
    
    «بعدها عمر بن عبدالعزيز از سهل خواهش كرد كه آن قدح را به او هديه كند و او آن را به وى بخشيد.»(2)
    
    مسلم نيز اين روايت را در كتاب «آشاميدنىها» آورده است.(3)
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ صحيح ترمذى، ج4، ص270
    
    2 ـ صحيح بخارى، ج10، ص98 و 99
    
    3 ـ صحيح مسلم، ج2، ص1591
    
    قرطبى در «مختصر بخارى» گويد:
    
    در برخى نسخههاى قديمىِ بخارى چنين آمده است:
    
    ابو عبدالله بخارى گفت: آن قدح را در بصره ديدم و از آن آب نوشيدم; از جمله اموال موروثى نضربن انس بود كه به هشتصد هزار خريدارى شده بود...»
    
    4 ـ و نيز بخارى در باب «شرب مبارك» با اسناد خود از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده كه گفت:
    
    «همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودم، وقت نماز عصر رسيد و جز اندكى آب نداشتيم، آن را در ظرفى ريخته نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورديم، آنحضرت دست خود را در آن آب نهاد و انگشتان خود را گشود و گفت: بشتابيد به وضو! و بركت از خدا است.
    
    در اين حال ديدم كه از ميان انگشتان دست پيامبر(صلى الله عليه وآله) آب جارى شد و همه از آن آب وضو گرفتند و نوشيدند و من نيز سير نوشيدم و مىدانستم كه اين مايه بركت خواهد بود.»
    
    «سالم بن ابى جعد» گويد:
    
    «از جابر پرسيدم آن روز شما چند نفر بوديد؟ پاسخ داد: هزار و چهار صد نفر بوديم.»(1)
    
    روايات ديگرى به اين مضمون در كتب صحاح آمده است.
    
    
    تبرك به مو و عرق پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)
    روايات بسيار ديگرى هست كه دلالت مىكند ياران به موى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و عرق بدن مباركش تبرك جسته و به آن شفا طلب مىكردند; از جمله در روايت صحيح آمده كه آن حضرت هرگاه سر خود را مىتراشيدند، موى سر را به يكى از ياران; مانند ابوطلحه انصارى مىدادند تا اصحاب به آن تبرك جويند.
    
    انس بن مالك گويد:
    
    «رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را ديدم كه حلاّق (آرايشگر) سر او را مىتراشيد و اصحاب
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ صحيح بخارى، ج10، ص101
    
    اطراف آن حضرت جمع شده بودند. آنان چيزى جز اين نمىخواستند كه هر تار موى آن حضرت به دست يكى از ياران بيفتد.»(1)
    
    بخارى از قول انس بن مالك نقل مىكند:
    
    «چون رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سر خود را مىتراشيد، طلحه نخستين كسى بود كه موى آن حضرت را مىگرفت.»(2)
    
    ابوعوانه در صحيح مطلب را با اين عبارت آورده است:
    
    «رسولالله(صلى الله عليه وآله) به حلاّق مىگفت: سر او را بتراشد، نيمى از آن (سمت راست) را به ابىطلحه مىداد و نيمى از آن را به وى مىسپرد تا ميان مردم تقسيم كنند.»
    
    همين معنا را مسلم از طريق ابى عينيه، از هشامبن حسن از ابن سيرين با اين عبارت نقل مىكند:
    
    «هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) رمى جمره مىكردند و قربانى خود را ذبح مىنمودند، مىگفتند نيمى از سر مباركشان را بتراشند و ابوطلحه را طلب مىكردند و آن را به وى مىدادند، سپس نيم ديگر ـ سمت چپ ـ را مىتراشيدند و به ابوطلحه مىگفتند آن را در ميان مردم تقسيم كند...»(3)
    
    روايات ديگرى با اين مضمون در كتب صحاح وجود دارد كه بنا به مفهوم آنها پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مىداده موى سرشان را ميان مردم تقسيم كنند و اين امر و حرص مردم براى به دست آوردن يك يا دوتار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، قوىترين دليلاست براينكه تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله) امرى رايج و فراگير ميان ياران بوده و پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را امضا كرده و مورد تأييد قرار دادهاند و تنها كسانى به انكار آن پرداختهاند كه خلل در ايمانشان رخنه كرده است.
    
    بخارى در صحيح، در خلال كتاب وضو، ذيل عنوان: «آبى كه از موى انسان تراوش مىكند» به اسناد خود از ابن سيرين نقل كرده كه گويد:
    
    «به عبيده گفتم: تعدادى از موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد ماست كه به وسيله انس يا خاندان او به دست ما رسيده است. او گفت: اگر يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد من
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ صحيح مسلم، ج4، ص1812
    
    2 ـ بخارى، ج1، ص273
    
    3 ـ صحيح مسلم، ج2، ص948، ر.ك. به: تاريخ الخميس، ج2، ص151 و منهاج نووى و مناسك كرمانى.
    
    باشد بيشتر دوست دارم تا اينكه همه دنيا و ثروتش را داشته باشم.»(1)
    
    اين عبارت بخارى بود. اسماعيلى با عبارت ديگر نقل كرده كه «يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بهتر از گنجينههاى طلا و نقره دوست مىدارم».
    
    در روايات ديگر آمده است كه تعدادى از موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد امّ سلمه بوده، كه آن را در جعبهاى نهاده بود و مردم براى شفاى بيمارىها بدان تبرك مىجستند و گاه آنها را در قدح آب مىنهادند و از آن مىنوشيدند و گاه در طشتى نهاده و آن جعبه را در آن مىنهادند و در آن آب مىنشستند تا از بيمارى شفا يابند.(2)
    
    به نقل مسلم در ترجمه ابوايّوب انصارى، اين عبارت آمده است، سعيد بن مسيب گويد:
    
    «ابوايّوب از محاسن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) تعدادى با خود داشت. سعيد به او گفت: با داشتن موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) هرگز درد و رنج نخواهى ديد.»(3)
    
    و نيز مسلم از قول «ثابت بنانى» روايت كرده كه انس بن مالك يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به او داد و گفت:
    
    «چون وفات كردم، آن را زير زبان من بگذار و من چنين كردم و او را به خاك سپردند.»
    
    در روايت بخارى آمده كه انس بن مالك گفت:
    
    «امّ سلمه براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرشى از پوست مىگسترانيد و گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى آن مىخوابيد و هرگاه بدن آن حضرت عرق مىكرد، آن را در شيشهاى جمعآورى مىكرد و چون انس را مرگ در رسيد وصيت كرد كه آن را با حنوط بيامزند و چنين كردند.»(4)
    
    
    تبرّك به مانده غذاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
    در روايات آمده است كه اصحاب، به مانده غذاى پيامبر و به اثر انگشتان مبارك آن حضرت در ظرف غذا تبرك جسته و آن را مايه بركت مىدانستند.(5)
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ صحيح بخارى، ج1، ص273
    
    2 ـ ر.ك. به: فتح البارى، ج10، ص353; قسطلانى، ج8، ص465
    
    3 ـ صحيح مسلم، ج5، ص389
    
    4 ـ بخارى، ج11، ص70
    
    5 ـ صحيح مسلم، باب الاشربه، ج3، ص1623
    
    
    تبرك به لباس پيامبر(صلى الله عليه وآله)
    بخارى در كتاب آداب، در باب «حسن خلق و سخاوت»، از سهل بن سعد روايت كرده كه گفت:
    
    «يكى از بانوان مسلمان، ردايى براى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آورد. سهل به اصحاب گفت: مىدانيد اين ردا چيست؟ پاسخ دادند: عبايى است كه حاشيهاش در آن بافته شده است. آن زن گفت: يا رسولالله اين را آوردهام تا شما به تن كنيد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه به آن نيازمند بود، آن را گرفت و پوشيد، يكى از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)آن عبا را در تن پيامبر(صلى الله عليه وآله) ديد و گفت: چه زيباست! آن را به من بدهيد در بر كنم! پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: مانعى ندارد. همينكه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مجلس حركت كرد، ياران آن مرد را نكوهش كردند و گفتند: كار خوبى نكردى و لباسى را كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آن نيازمند بود از او درخواست كردى، در حالى كه مىدانستى اگر از پيامبر(صلى الله عليه وآله)چيزى طلب كنند، بخل نخواهد ورزيد. آن مرد گفت: مىخواستم به وسيله آن متبرّك شوم; چرا كه با بدن پيامبر تماس داشته و بعداً كفن من شود.»(1)
    
    اين حديث را بخارى در باب «جنائز» و آماده ساختن كفن، آورده است. آن مرد صحابى، كه پيراهن را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) درخواست كرد، به گفته ابن حجر، عبدالرحمانبن عوف و به گفته بعضى، سعد بن ابى وقاص بوده است.
    
    علاّمه شيخ حسين مخلوف، مفتى پيشين ديار مصر در كتاب خود «فتواهاى شرعى و بحثهاى اسلامى»(2) بعد از آنكه از غسل دادن جنازه زينب دختر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) سخن گفته مىنويسد:
    
    «پيامبر(صلى الله عليه وآله) به زنانى كه عهدهدار غسل وى بودند، دستور داد كه پس از غسل، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مطلع سازند. همينكه غسل او تمام شد و به پيامبر(صلى الله عليه وآله) خبر دادند، رداى خود را به آنها داد تا بر بدنش بپوشانند و سپس كفن كنند.»(3)
    
    نامبرده پس از ذكر اين روايت مىنويسد:
    
    «پيامبر(صلى الله عليه وآله) رداى خود را به آنها دادند و گفتند بدن زينب را با آن بپوشانند تا از بركت وجود مبارك آن حضرت، به وسيله لباس بهرهمند شود و در آغاز به آنها
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ صحيح بخارى، ج10، ص465
    
    2 ـ فتاوى شرعيه و بحوث اسلاميه، ص357
    
    3 ـ بخارى، كتاب الجنائز; فتح البارى، ج3، ص135
    
    نداد بلكه پس از غسل داد تا فاصلهاى نباشد و پس از تماس لباس با بدن پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلافاصله به بدن او پوشانده شود و تأثير خود را بگذارد و اين نشانه محبت و علاقه و مهربانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به دخترش مىباشد.»
    
    سپس مىافزايد:
    
    «اين عمل پيامبر(صلى الله عليه وآله) دليلى است بر مشروعيت تبرّك به آثار صالحان.»
    
    در روايت آمده است، احمدبن حنبل سه تار مو از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد خود داشت كه وصيت كرد وقتى او را كفن كردند، دو تار از آنها را بر ديدگانش بگذارند و يكى را بر دهانش و اين به عنوان تبرك به آثار رسولالله(صلى الله عليه وآله) بوده است.
    
    داستان كعب بن زهير و اهتمام او به نگهدارى ردايى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به وى داه بود معروف است.
    
    او از شعراى نامدارى بود كه پيش از مسلمان شدن، پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را هجو كرده بود. همينكه مكه فتح شد، گروهى از مشركين; از جمله «كعب» و برادرش «بجير» كه او نيز شاعر بود، از مكه گريختند، بعداً بجير به مدينه آمد و خدمت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و به سخن آن حضرت گوش داد و اسلام اختيار كرد.
    
    اين خبر وقتى به برادرش كعب رسيد، بر او گران آمد و اشعارى را براى وى فرستاد كه او را در آن اشعار نكوهش كرده بود.
    
    اين خبر به پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و دستور داد هركس كعب بن زهير را يافت به قتل رساند و اين هنگامى بود كه آن حضرت از جنگ طائف برگشته بود. بجير نامهاى به كعب نوشت و يادآور شد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خون تو را مباح نموده و اگر نيازى مىبينى با پيامبر ديدار كن كه او توبه كسانى را كه از گذشته پشيمان باشند، مىپذيرد و به اعمال قبل از اسلام مؤاخذه نمىكند.
    
    كعب با آگاهى از اين مطلب برجان خود ترسيد و قصيدهاى در مدح رسولالله(صلى الله عليه وآله)سرود، رهسپار مدينه گشت و با مردى از «جهينه» كه از پيش آشنايى داشت، همراه شد و او كعب را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورد و به او اشاره كرد كه اين پيغمبر(صلى الله عليه وآله)است. برخيز و از او امان بخواه، كعب از جاى برخاست و آمد و رو به روى آن حضرت نشست و دست پيغمبر(صلى الله عليه وآله)
    
    را گرفت در حالى كه حضرتش او را نمىشناخت. سپس عرض كرد: اى پيامبر خدا، من كعب بن زهير هستم.
    
    فرمود: همان كسى كه آن سخنان را سروده است؟ كعب رو به ابوبكر كرد و گفت: شعرى را كه (در مدح پيامبر(صلى الله عليه وآله)) سروده است بخواند... آنگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: به خدا او در امان است. مردى از انصار از جاى جست و گفت: يا رسولالله! اجازه دهيد او را گردن بزنم. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: او توبه كرده و از گذشته دست برداشته است. سپس كعب به خواندن قصيده معروف خود «بأنت سعاد...» مبادرت نمود و پيامبر(صلى الله عليه وآله) گوش مىداد تا به اين بيت رسيد:
    
    إنّ الرسول لنور يستضاء به *** مهند من سيوفالله مسلول(1)
    
    «پيامبر، آن شمشيرى كه در پرتو وجودش مردم نور و فروغ گيرند، شمشير آبديده و برّان از شمشيرهاى خدا.»
    
    پيامبر(صلى الله عليه وآله) چون اين را شنيد، ردايى را كه بر تن داشت بر او افكند، بعدها معاويه ازكعب خواست آن ردا را به ازاى دريافت ده هزار درهم به او ببخشد. اما كعب امتناعورزيد و گفت: احدى را در اين ردا به خود ترجيح نمىدهم. همين كه كعب در گذشت معاويه بيست هزار درهم براى بازماندگانش فرستاد و ردا را از آنان گرفت و اينهمان جامهاى است كه نزد زمامداران ماند و خلفا در اعياد آن را مىپوشيدند وبهگفته «شامى» (ابن حجر عسقلانى) آن جامه در حمله تاتار از ميان رفت و اكنون اثرى از آن نيست.(2)
    
    
    تبرك به جايگاه جلوس و نماز پبامبر(صلى الله عليه وآله)
    عبدالله بن عمر هرگاه بهياد پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مىافتاد، مىگريست و هرگاه به محل نشستن پيامبر(صلى الله عليه وآله) مىگذشت ديده فرو مىنهاد. به گفته بيهقى با سند صحيح «ابن عمر» آثار پبامر(صلى الله عليه وآله) را دنبال مىكرد و در هر مسجدى نماز خوانده بود حاضر مىشد و در راهى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) طى كرده بود خود رهسپار مىشد. او حج را ترك نمىكرد و چون به عرفه مىآمد در جايى وقوف مىكرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) وقوف كرده بود.(3)
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 . بحارالأنوار، ج22، ص252
    
    2 ـ ر.ك. به: الاصابه، ج5، ص 593
    
    3 ـ ر.ك: الاصابه، ج5، ص186
    
    مالك در «موطأ» در باب دعا آورده است كه:
    
    «عبدالله بن عمر به قريه بنى معاويه، كه يكى از قريههاى انصار بود، وارد شد و گفت: آيا مىدانيد پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) در كدام نقطه از مسجد شما نماز خوانده است؟ عبدالله بن عبدالله بن جابر گفت: آرى و با دست خود به نقطهاى از مسجد اشاره كرد...»(1)
    
    اين روايت نشان مىدهد كه صحابه و تابعين از جايگاه نماز پيامبر(صلى الله عليه وآله) تفحص مىكرد و با نماز خواندن در آن جايگاه تبرك مىجستهاند.
    
    در حديث معراج آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
    
    «هنگامى كه مرا بر براق نشانده و به معراج بردند، به سرزمينى رسيدم كهنخلستان فراوان داشت، جبرئيل گفت: فرود آى، و نماز بگزار. نماز خواندموسوار شدم. جبرئيل گفت: مىدانى در چه مكانى نماز خواندى؟ گفتم:نه.
    
    گفت: در (مدينه) طيبه نماز خواندى و بدانجا هجرت خواهى كرد. براق حركت كرد، جبرئيل گفت: فرود آى و نماز بخوان، سپس گفت: مىدانى كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه! گفت: در طور سينا نماز خواندى، آنجا كه شجره موسى قرار داشت و خدا با او سخن گفت.
    
    براق حركت كرد تا به مكان ديگر رسيديم. جبرئيل گفت: فرود آى، نماز بخوان. نماز خواندم، جبرئيل گفت: مىدانى كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه، گفت در «بيتلحم» نماز خواندى، جايى كه عيسى بن مريم تولد يافت...»(2)
    
    از اين روايت استفاده مىشود كه هر جا اثرى از پيامبران(عليهم السلام) يافت شود، آنجا نماز خواندن مطلوب و متبرّك و محترم است; بهويژه آنكه به پيامبر گرامى ما حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) كه ما از امت اوييم، منسوب باشد.
    
    در روايت آمده است:
    
    «صحابه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) دعوت مىكردند كه در خانههاى آنها نماز بخواند و خانههايشان تبرك شود».
    
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    
    1 ـ موطأ، ج1، ص216
    
    2 ـ سبيل الهدى و الرشاد، ج3، ص80
    
    بخارى در كتاب نماز آورده است:
    
    «عتبانبن مالك از آن حضرت درخواست كرد كه در محلى از خانه او نماز بگزارد تا آنجا را مصلاّى نماز قرار دهد; زيرا به دليل ضعف بينايى و بيم سيل نمىتوانست در مسجد نبوى حاضر شود، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خانه او آمد و گفت: دوست دارى در كدام نقطه نماز بخوانم، او به نقطهاى از خانهاش اشاره كرد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آنجا نماز خواند و جمعى به آن حضرت اقتدا كردند.»(1)

 


    منبع :
     فصلنامه ميقات حج شماره 44


    1 ـ بخارى، باب مساجد، خانهها، ج1، ص519

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

سكانداري اسلام پس از رسول اكرم(ص)

                

سكانداري اسلام پس از رسول اكرم(ص)

سيد محمدحسين فضل‏اللّه‏ - عباس سيدميرجمكراني

                

منبع :          پايگاه سراج


 

    اشاره: علامه سيّد محمدحسين فضل‏اللّه‏ روحاني برجسته لبناني كه در ايران بيشتر به عنوان يك چهره سياسي شناخته شده است، هر هفته جلسه سخنراني و گفت و گو در دمشق برگزار مي‏كند و به پرسشهاي اعتقادي، فقهي، تربيتي، و ساير موضوعات مبتلا به مسلمانان پاسخ مي‏گويد. آنچه كه در ذيل آمده است برگردان يكي از سخنرانيهاي علامه فضل‏اللّه‏ است كه به مناسبت روز غدير ايراد شده است. اين سخنراني از نشريه «الفكر و الثقافة» انتخاب شده است. با هم مي‏خوانيم.
    روز غدير سرفصل نويني در حيات اسلام است. در اين روز، رهبري جهان اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مشخص شد. رهبري كه ادامه دهنده راه و روش رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، است و مسلمانان را از موانع دست و پاگير داخلي و خطرات خارجي نجات مي‏دهد. بديهي است امكان هدايت اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بايد توسط فردي به دست گرفته شود كه با تمام وجود اسلام را درك كرده و بتواند با اقدامات ديني و قانوني خود، ديدگاه يكساني از اسلام ارائه كند. اين كار از تشتت فكري مسلمانان جلوگيري مي‏كند. بنابراين رهبري جهان اسلام پس از پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بايد توسط كسي به عهده گرفته شود كه آشنايي كامل و بدون خطا از اسلام داشته باشد. در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد زندگي پيامبر اسلام، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، سراسر، مملو از جنگها و بحرانهاي داخلي بود. در اين مدت، بيشتر مفاهيم اسلامي بخوبي روشن نشده و احكامي كه بايد مسلمانان آنها را انجام دهند، بر زمين مانده بود. البته ما منكر اخلاص اصحاب پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، نيستيم. آنان در برابر سختيهاي بسيار در مكه ايستادگي كردند، و بشدت با آتش‏افروزان و جنگ طلبها به مقابله برخاستند. لذا ملاحظه مي‏كنيم كه خداوند در قرآن كريم مي‏فرمايد:
    محمد رسول‏اللّه‏ و الّذين معه أشدّاءُ علي الكفّار و رحماء بينهم تراهم ركّعا سجّدا يبتغون فضلاً من اللّه‏ و رضوانا سيماهم في وجوههم من أثر السجود.1
    به هر حال پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، (در زمان حيات خود) فرصت نيافت تا فرهنگ و معنويت اسلامي را به طور عميق در وجود تك‏تك مسلمانان نهادينه كند. لذا رهبري مسلمانان پس از پيامبر، بايد توسط فردي صورت گيرد كه بتواند اسلام را گسترش دهد و آن را در وجود فرد فرد مسلمين نهادينه كند.
    از اين رو است كه مسأله غدير يكي از اساسي‏ترين مسائل حياتي اسلام است. بخصوص اينكه، بيشتر راويان احاديث درباره آيه شريفه:
    يا أيّها الرسول بلّغ ما اُنزل اليك من ربّك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه‏ يعصمك من الناس.2
    گفته‏اند: «اين آيه شريفه هنگامي نازل شد كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، (در آخرين حج خود) به محلي به نام غديرخم رسيده بود.» بعضي مفسران نيز گفته‏اند: «شأن نزول اين آيه براي معرفي كردن حضرت علي، عليه‏السلام، به عنوان جانشين پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، نيست، بلكه براي بيان مطلب ديگري نازل شده است. اين مفسران تاكنون نتوانسته‏اند بين ماهيت آيه شريفه فوق و آنچه كه به آن معتقدند، توازني برقرار سازند. زيرا آيه مذكور در اوائل بعثت حضرت ختمي مرتبت نازل نشده تا اينكه گفته شود پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، امر به انذار و تبليغ شده است. رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، در آن زمان هر حكم و مسأله‏اي كه به او وحي مي‏شد، بدون هيچ ترس و واهمه‏اي به مردم اطلاع مي‏داد و در اين كار راسخ و استوار بود. «قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر»3
    پيامبر در ابلاغ رسالتش، ملاحظه هيچ عكس‏العملي را نمي‏كرد. براي اينكه آن حضرت در حال بنيانگذاري انديشه، معنويت و راه روشن الهي در ميان مردم بود. لذا عكس‏العملهاي منفي برايش قابل پيش‏بيني بود. به هر حال، رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از برخوردهاي منفي ناراحت مي‏شد. ولي اين ناراحتيها به خاطر خودش نبود. بلكه به خاطر مردم بود. چرا كه آنان در قلب آن حضرت جاي داشتند.
    در اينجا روشن مي‏شود كه آيه شريفه ذيل بر مطلب مهم ديگري تأكيد دارد. «و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه‏ يعصمك من النّاس» اين مطلب، چيزي جز ولايت حضرت اميرالمؤمنين علي، عليه‏السلام، نيست. البته در اين مسأله بسيار جدل شده است. وقتي كه پيامبر با اين گفتار ابلاغ رسالت كرد: «آيا من از مؤمنين بر خودشان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: بلي. فرمود: هر كس كه من مولاي او هستم (از اين) پس علي مولاي اوست.»4 سپس اين آيه نازل شد «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام دينا»5 تا اين روز، شكاف رهبري پس از پيامبر در اسلام وجود داشت. وقتي كه اين شكاف از بين رفت، ساختار دين تكميل شد. خداوند راضي شد كه اسلام آئين تمام جهانيان باشد.
    در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود، چطور مي‏توان رويگرداني برخي اصحاب را از ولايت علي، عليه‏السلام، تفسير كرد؟ چگونه مي‏توانيم اين مطلب را توجيه كنيم، وقتي كه رسول اكرم، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، به ملكوت اعلا رحلت فرمود، انصار به مهاجرين گفتند: «از ما اميري و از شما هم اميري.6»؟ چرا برخي از اصحاب پيامبر در بيعت كردن با خليفه اول هيچ‏گونه مشورتي با ديگر مسلمانان (ساكن در اقصي نقاط حكومت اسلامي) نكردند و بدون هيچ ترس و واهمه‏اي و باري به هر جهت با ابوبكر بيعت كردند؟ چطور در آنجا (سقيفه بني ساعده) هيچ كس با اين كار مخالفت نكرد و نگفت كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، فرموده هر كس كه من مولاي اويم از اين پس علي مولاي اوست؟ مرحوم سيد شريف‏الدين، اين موضوع را چنين توجيه كرده است:
    ذهنيت مسلمانان آن عصر به جز برخي از آنان عميق و ژرف‏انديش نبود، لذا وقتي كه بيعت مي‏كردند به آن وفادار بودند. به هر حال از آنجايي كه رسول اكرم، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بصراحت و روشني سخن مي‏گفت شايد آنان منظور پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» بخوبي فهميده بودند. اما آنچه كه اتفاق افتاد برخلاف اراده پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، بود.
    بنابراين ملاحظه مي‏كنيم پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از اين ذهنيت توده مردم (كوتاه‏بيني آنان) اندوهناك بود. لذا فرمود براي من قلم و كتف (كاغذ) بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد.
    پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مانند ساير افراد نبود كه هنگام احتضار به هذيان‏گويي مبتلا شود. بلكه آن حضرت، در بالاترين درجه عقل و اراده و هوشياري قرار داشت. قبل از اين ماجرا، هيچ يك از اصحاب پيامبر خبر از هذيان‏گويي آن حضرت در حالت بيماري نداده است. اصولاً پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، با تمام وجودش با اصحابش زندگي و با آنان گفت و گو مي‏كرد. لذا وقتي كه مي‏فرمايد: «براي من قلم و كتفي (كاغذ) بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد» منظور آن حضرت اين نبود مطلبي بنويسد كه جانشين قرآن شود. چرا كه قرآن نوري است كه با گوشت و پوست و خون آن حضرت آميخته شده است. بنابراين مسأله در اينجا چيز ديگري است كه بسيار مورد توجه و اهتمام رسول خداست. به طوري كه وي را ناگزير كرد، در اين مورد تأكيد فرمايد تا در آينده كسي با كلمات آن حضرت بازي نكند. حال اين سؤال مطرح مي‏شود، چرا خليفه دوم گفت: «كتاب خدا براي ما كافي است»؟ آيا پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مي‏خواسته بگويد كتاب خدا ناقص است؟ معناي «حسبنا كتاب‏اللّه‏» چيست؟ در حالي كه خداوند مي‏فرمايد:
    ما آتاكم الرسول فخدوه و مانهاكم عنه فانتهوا.7
    در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد كه سنت رسول اكرم، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، شارح و مكمل كتاب خداست. پس چرا خليفه دوم گفت: «حسبنا كتاب‏اللّه‏»؟ بعد هم، مدعي هذيان گفتن پيامبر شد؟ در صورتي كه رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، در سراسر زندگي پربركت شان حتي در حالت بيماري، هيچ‏گاه هذيان نگفته است. با توجه به اينكه نبوت در سراسر زندگي رسول خدا، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، تداوم دارد، لذا امكان ندارد كه پيامبر اسلام در حالت هذيان‏گويي مسلمانان را مورد خطاب خود قرار دهد و آنان را به انجام كاري فرمان دهد كه به ادامه رسالتش مربوط باشد. مضافا اينكه تمام مسلمانان معتقدند پيامبر، عظيم‏الشأن اسلام مصون از هرگونه خطا و اشتباه است. حقيقت اين است كه به پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، اجازه ندادند كه مسأله خلافت را به طور كامل روشن سازد و با نوشتار خود بر جانشيني حضرت علي، عليه‏السلام، مهر تأييد بزند. البته رسول اكرم مسأله ولايت و جانشيني حضرت علي، عليه‏السلام، را به مناسبتهاي مختلف بيان فرموده بودند.
    به هر حال وقتي كه چند نفري براي آن حضرت قلم و كتف (كاغذ) آوردند، در اين موقع اختلاف به وجود آمد (آن گروهي كه با خليفه دوم همگام بودند) اجازه ندادند كه پيامبر با نوشتار خود، علي، عليه‏السلام، را به عنوان جانشين خويش معرفي فرمايد. از طرف ديگر ملاحظه مي‏كنيم پيامبر اسلام قبلاً به بزرگان و اصحاب خود دستور داده بود كه با لشكر «اسامه» به سمت روم حركت كنند. اما آنان با دستور پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، مخالفت كردند و با لشكريان اسامه همراه نشدند.
    سؤال ديگر اين است كه معني سخن [خليفه دوم كه گفت [«پيامبر نمرده است» چيست؟ در جواب مي‏توان گفت: معناي اين سخن چيزي جز اين نيست كه افرادي كه در آن مجلس حضور نداشتند (با اطلاع يافتن از آن حادثه ناگوار فرصت يابند) تا در آن مجلس شركت كنند و مسأله خلافت را آن طوري كه (مخالفان خلافت حضرت علي، عليه‏السلام، مي‏خواهند) به سرانجام برساند.
    تحليل و نقادي تاريخ
    وقتي كه مي‏خواهيم قرائت نويني از تاريخ اسلام داشته باشيم، بايد از مسئله غدير تحليل منتقدانه به عمل آوريم. البته بدون اينكه به قداست شخصيتهاي تاريخي آن لطمه‏اي وارد كنيم.
    بعضي‏ها درباره خطبه شقشقيه حضرت علي، عليه‏السلام، كه سيد رضي، رحمة‏اللّه‏عليه، در نهج‏البلاغه آورده است سؤالاتي را مطرح كرده‏اند. در پاسخ به اين گروه مي‏توان گفت: روش حضرت علي، عليه‏السلام، در ايراد خطبه با روش سيد رضي، رحمة‏اللّه‏عليه، فرق مي‏كند. مضافا به اينكه خطبه مذكور را راويان متعددي در صدها سال پيش از سيد رضي، رحمة‏اللّه‏عليه، نقل كرده‏اند. حضرت علي، عليه‏السلام، در اين خطبه درباره حقش مي‏فرمايد:
    جايگاه من براي خلافت از جهت كمالات علمي و عملي، مانند قطب وسط آسيا است. علوم و معارف از سرچشمه من، مانند سيل سرازير مي‏شود، هيچ پرواز كننده در فضاي علم و دانش به اوج من نمي‏رسد.8
    تا جايي كه مي‏فرمايد:
    جاي بسي شگفتي است كه او در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مي‏نمود ولي چند روز از عمرش مانده خلافت را براي ديگري وصيت كرد. اين دو نفر غارتگر، خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت كردند.9
    يعني هر كدام از اين دو نفر، سينه‏اي را گرفته بودند تا شيري از آن بخورند. منظور حضرت علي، عليه‏السلام، از اين مثال آن است كه آنان براي به دست گرفتن خلافت، با يكديگر همداستان شده و تلاش مي‏كردند هر فرياد حق طلبي را سركوب كنند. جو سياسي نيز به همين سمت و سو سوق پيدا كرده بود. در آن زمان حضرت علي، عليه‏السلام، از هر كس آگاه‏تر بود كه جامعه اسلامي آن روز به او اجازه نمي‏داد كه براي احقاق حقش دست به شمشير برد. چرا كه اين كار باعث ايجاد شكاف در صفوف مسلمانان مي‏شد. لذا حضرت علي، عليه‏السلام، فرمود:
    صبر كردم در حالي كه در چشمانم خاشاك و غبار و در گلويم استخوان گرفته بود.10
    وقتي كه ابوسفيان همراه عباس براي بيعت كردن با آن حضرت آمدند، حضرت علي، عليه‏السلام، با آنان بيعت نكرد و ايشان را نسبت به فتنه‏هايي كه از اين مسأله برپا خواهد شد، آگاه ساخت. مضافا به اينكه شرايط زمان و مكان اجازه چنين كاري را به آن حضرت نمي‏داد. چرا كه انجام رسالت الهي، شرايط خاصي دارد كه در جهان خارج بايد محقق شود تا انسان بتواند از عهده مأموريت الهي كه بر دوش او نهاده شده است سربلند بيرون بيايد. بنابراين اگر در جهان خارج موانع زيادي در راه انجام رسالت الهي وجود داشته باشد ممكن است اين مأموريت الهي با شكست مواجه شود و فقط اسمي از آن رسالت الهي باقي بماند. لذا صاحب اين رسالت پس از پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، براي باقي ماندن دين رسول خدا ناگزير شد كه خود را فدا كند.
    بنابراين حضرت علي، عليه‏السلام، با آن همه علم و دانش و برخورداري از عقلي روشن و روحي باز به خاطر حفظ اسلام از خواسته بر حق خود دست كشيد و ديگران بر مسند خلافت تكيه زدند كه نه علم او را داشتند و نه آگاهي و مهارت او را. خلافت بعد از رحلت پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، توسط انصار براساس نظام عشيره‏اي مطرح شد (از ما اميري و از شما نيز اميري) اين مسأله مربوط به معيارهاي انتخاب رهبري جامعه و در چارچوب خطوط عرفي اسلامي نيز نبوده است.
    بحث در خلافت
    تحقيقاتي كه درباره اين موضوع (خلافت) انجام داده‏ام نشان مي‏دهد كه مردم آن روز طرح فرهنگي و روشمند اسلامي نداشتند. مسأله در نظر آنان اين بود كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، از دنيا رفته و ما بايد براي رهبري جامعه فردي را تعيين كنيم حال هر طوري كه بود، بود. بايد گفت: مسأله اين نيست كه راه و روشي به فردي تحميل شده باشد. موضوع اين است كه فرد راه و روشي تحميل كند. به همين خاطر است امام علي، عليه‏السلام، مي‏فرمايد:
    عمر راه خود را پيمود (و پيش از تهي كردن جامه) امر خلافت را در جماعتي قرار داد كه مرا يكي از آنها گمان نمود. پس بارخدايا از تو ياري مي‏طلبم براي شورايي كه تشكيل شد و مشورتي كه نمودند چگونه مردم مرا با (ابوبكر و عمر) مساوي دانسته و درباره من شك و ترديد نمودند تا جايي كه با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورا كه عمر براي تعيين خلافت پس از خود تشكيل داده بود) همرديف شده‏ام.11
    حال، چه معياري براي جداسازي اين افراد از يكديگر وجود دارد؟ آنان چه علم و آگاهي دارند؟ فرهنگشان چيست؟ جهادشان چه مي‏باشد؟ چه نزديكي روحي و فكري با رسول خدا دارند؟
    هنگامي كه اين مسأله را از ديدگاه علمي بررسي مي‏كنيم، درستي گفتار امام صادق، عليه‏السلام، را درمي‏يابيم كه فرمود: «علي، عليه‏السلام، فرمود: من كجا و آنان كجا!؟» آن زماني كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، حضرت علي را براي جانشيني خود آماده مي‏كرد و مسائلي به آن حضرت مي‏آموخت كه هيچ كس نسبت به آنها آگاهي نداشت، مردم در همان زمان شنيده بودند كه پيامبر، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله، درباره حضرت علي، عليه‏السلام، فرمود: «من شهر علم هستم و علي دروازه آن»12 و «علي با حق است و حق با علي»13 و «هر كس من مولاي اويم پس اين علي مولاي اوست» و «ياعلي! تو براي من به منزله هارون براي موسي هستي جز اينكه بعد از من هيچ پيامبري نخواهد بود»14 خداوند متعال مي‏فرمايد:
    إنّما يريد اللّه‏ ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرا.15
    و نيز مي‏فرمايد:
    إنّما وليّكم اللّه‏ و رسوله و الّذين امنوا الّذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون.16
    همچنين مي‏فرمايد:
    و من النّاس من يشري نفسه ابتغاء مرضاة اللّه‏ واللّه‏ رئوف بالعباد.17
    بنابراين علي، عليه‏السلام، براي خودش ناراحت نمي‏شد بلكه اندوه او براي اسلام بود. آن حضرت در آخر خطبه شقشقيه مي‏فرمايد:
    پس مردي از آنها از حسد و كينه‏اي كه داشت، دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد (مراد سعدبن ابي وقاص، كه پس از قتل عثمان هم با آن حضرت بيعت ننمود) مرد ديگري به دليل دامادي و خويشي خود با عثمان از من اعراض كرد (مراد عبدالرحمان بن عوف است كه شوهر خواهر مادري عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستي) موهن و زشت است نام ايشان برده شود.18
    وقتي كه حضرت اميرالمؤمنين به خلافت رسيد مين‏هاي دسيسه و توطئه بر سر راه آن حضرت كاشته شده بود. حضرت علي، عليه‏السلام، در اين زمينه مي‏فرمايد:
    چون بيعت شان را قبول و به امر خلافت مشغول گشتم، جمعي (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند و گروهي از زير بار بيعتم خارج شدند. بعضي (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خداي بيرون رفتند. گويا مخالفان نشنيده‏اند كه خداوند مي‏فرمايد: «تلك الدّار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوّا في الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين.»19
    سوگند به خدا آنان اين آيه را شنيده و حفظ كرده‏اند ليكن دنيا در چشمهاي ايشان آراسته و زينت آن، آنان را فريفته است.20
    پس امام بر موضع قبلي خود تأكيد كرد و فرمود:
    سوگند به خدايي كه ميان دانه را شكافت و انسان را خلق نمود، اگر حاضر نمي‏شدند آن جمعيت بسيار (براي بيعت با من) و ياري نمي‏دادند كه حجت تمام شود و نبود عهدي كه خداوند از علما و دانايان گرفته تا راضي نشوند بر سيري ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از راه ستم)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مي‏انداختم و آب مي‏دادم آخر خلافت را به كاسه اول آن (چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار مي‏رفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را به ضلالت وامي‏گذاشتم. زيرا كه فهميده‏ايد اين دنياي شما نزد من خوارتر از عطسه بز ماده است.21
    حال اين سؤال مطرح مي‏شود از كجا ما الگو بگيريم؟ در جواب مي‏توان گفت: در بين كساني كه بر مسند خلافت تكيه زده‏اند. فقط حضرت علي، عليه‏السلام، است كه طي قرون متمادي ثروت فرهنگي بزرگي را براي ما به ارث گذاشته، به طوري كه موجب گسترش اسلام شده است. لذا شيعه علي بودن يعني پيروي كردن از آن حضرت، متعهد بودن به وحدت امت اسلامي، به طوري كه اگر خطري جهان اسلام را تهديد كرد بايد آماده دفاع از آن باشيم.
    حضرت علي، عليه‏السلام، قلبش سرشار از دوستي به مردم بود. حتي با آناني كه اختلاف داشت (نه افرادي كه دشمن خدا و رسولش بودند) به هر حال مصيبتي كه به حضرت علي، عليه‏السلام، وارد شد تاكنون به هيچ كس ديگري وارد نشده است. دوستان! ما بايد تحقيقي واقعگرا درباره زندگي حضرت علي، عليه‏السلام، به عمل بياوريم و ملاحظه كنيم كه سعه صدر آن امام در برخورد با مشكلات چگونه بود؟ توانايي صبرش چطور بود؟ چگونه مسئوليت خطير اسلام را به دوش مي‏كشيد؟ چطور مسئوليت مسلمانان در عقل و روحش نفوذ كرده بود؟ آيا تنها جشن گرفتن روز غدير كافي است؟ من نمي‏خواهم كسي را مجبور سازم كه روز غدير آن طوري كه سزاوار است جشن نگيرد. چرا كه غدير يك سرمايه فرهنگي و معنوي است و لذا علما و انديشمندان، فرهنگيان و ادبا به خاطر اين چنين روزي بايد تحقيقاتشان را در راستاي آنچه كه علي، عليه‏السلام، به جاي گذارده انجام دهند تا آن حضرت در مسائل عقيدتي، اسلامي، سياسي و اجتماعي ميان مسلمانان جايگاه حقيقي خود را بازيابد. اين‏گونه تحقيقات موجب مي‏شود تا شخصيت علي، عليه‏السلام، در انديشه، قلب و زندگي ما نفوذ پيدا كند. در اين صورت است كه علي، عليه‏السلام، همواره در نزد ما همانند نبض جامعه عمل خواهد كرد. فكر و انديشه علي است كه مرزهاي زمان را درمي‏نوردد.
    دوستان! گرايش ما به حضرت علي، عليه‏السلام، مسئوليت سنگيني بر دوش ما نهاده است لذا بايد عملكرد خود را با آن حضرت مقايسه كنيم. ما بايد در سراسر زندگي خود با تمام وجود با علي، عليه‏السلام، زندگي كنيم. براي اينكه در زندگي علي، عليه‏السلام، خدا در قلب، عقل و سراسر حياتش حضور داشت. پس بيائيد به سوي علي، عليه‏السلام، حركت كنيم تا حقيقت او را دريابيم. چرا كه حضرت علي، عليه‏السلام، در تاريخ محدود نمي‏شود.
    

 

 

    پاورقيها:
    19. سوره قصص (28)، آيه 83.
    12. مجلسي، محمدباقر، همان، ج10، ب8، ص120، ح1.
    14. همان، ج2، ب29، ص226، ح3.
    10. همان.
    15. سوره احزاب (33)، آيه 33.
    1. سوره فتح (48)، آيه 29.
    16. سوره مائده (5)، آيه 55.
    11. همان.
    13. همان، ج10، ب26، ص226، ح12.
    18. نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، خطبه 3.
    17. سوره بقره (2)، آيه 207.
    20. همان، آيه 18.
    2. سوره مائده (5)، آيه 67.
    21. همان.
    3. سوره كهف (18)، آيه 29.
    4. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج33، باب 20، ص266، ح534.
    5. سوره مائده (5)، آيه 3.
    6. مجلسي، محمدباقر، همان، ج28، ب4، ص220، ح9.
    7. سوره حشر (59)، آيه 7.
    8. نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، خطبه سوم.
     9. همان.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

وحدت اسلامى و پيامبر اكرم (ص)۳

سيدحسين حسينى

 

    از جمله ابعاد خارجى آن - يعنى، گسترش اسلام، رونق همبستگى سياسى، دينى و قلمرو بيرونى - مى‏توان به ارسال نامه‏هاى رسول الله صلى الله عليه و آله به ملوك و سلاطين آن زمان اشاره كرد: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا وبينكم الا نعبد الا الله ولا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله‏» (آل‏عمران: 64) (72) دعوت از رؤساى دولت‏هاى مجاور مانند پادشاه بحرين، غسان، اردن، عمان، يمن، حبشه (نجاشى)، مقوقس در اسكندريه (مصر)، روم (قيصر) ايران (خسروپرويز) و ديگران كه از اواخر سال ششم هجرى به صورت يك دعوت عمومى و جهانى آغاز گرديد، در راستاى تثبيت وحدت جهان اسلام بود. (73) اين رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و دين حق او بود: «هوالذي ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولوكره المشركون‏» (توبه: 33) (74)
    
    در بين اين نامه‏ها، مكتوبى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مقوقس، حاكم مسيحى مصر (اسكندريه) و نيز نامه‏اى كه به قيصر، پادشاه روم، فرستاد قابل توجه است; زيرا در آن‏ها به وحدت مسيحيان با مسلمانان (در امر توحيد) اشاره شده بود. (75)
    
    - انگيزه پيامبر صلى الله عليه و آله در برپايى جنگ موته و جنگ تبوك را نيز مى‏توان در همين راستا بيان نمود.
    
    تدابير دفاعى و جهادى: سياست‏هاى دفاعى و جهادى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى حفظ و دفاع از وحدت سياسى حاكم بر جامعه اسلامى و همچنين تحكيم پايه‏هاى آن، از جمله امورى است كه راه را براى تحقق زمينه‏هاى وحدت امت اسلامى در بستر درونى عربستان و نيز مسلمانان مناطق دوردست فراهم مى‏كرد: «واعدولهم ماستطعتم من قوة ومن رباط الخيل ترهبون به عدوالله وعدوكم وآخرين من دونهم لاتعلمونهم الله يعلمهم‏» (انفال: 60) (76)
    
    موضع‏گيرى‏هاى تهاجمى پيامبر صلى الله عليه و آله در درگيرى با كاروان‏هاى اقتصادى كفار قريش، كه يكى از آن‏ها منتهى به جنگ بدر گرديد، علاوه بر اين‏كه با هدف ضربه اقتصادى به مشركان و بازپس‏گيرى اموال مهاجران پى‏ريزى مى‏شد، در نوع خود، حركتى سياسى براى نگه‏دارى، تداوم و توسعه وحدت سياسى جامعه اسلامى نيز بود: «يا ايها النبى حرض المؤمنين على القتال‏» (انفال: 65). (77) البته هدف نهايى از قتال (جهاد) را نيز جهانى شدن دين‏خدايى برمى‏شمرد: «وقاتلوهم حتى لاتكون فتنة ويكون الدين‏كله‏لله‏» (انفال: 39) (87)
    
    نزاع لفظى مسلمانان در تقسيم غنايم جنگ بدر و عكس‏العمل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با الهام از دستور قرآن كريم مبنى بر اصلاح ذات البين نيز واقعه‏اى مهم و شاهدى بر حساسيت پيامبر صلى الله عليه و آله در حفظ هم‏دلى در صفوف جنگى است. در اين‏باره، در بخش ديگرى سخن خواهيم گفت. همچنين از جمله سياست‏هاى تهاجمى - دفاعى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى‏توان به حركت نظامى براى مقابله با قبايل شورشى اطراف مركز حكومت اسلامى و نيز در برابر بعضى از طوايف يهوديان مانند يهود بنى‏قريظه، ماجراى بنى قينقاع و يهوديان قلعه‏هاى خيبر، نيز سياست‏هاى مشخصا دفاعى، شبيه آنچه در جنگ احد براى مقابله با حملات مشركان و يا در غزوه خندق (احزاب) در برابر عده‏اى از يهوديان بنى‏نضير و يا حتى پس از فتح مكه در جريان حادثه حنين اتخاذ نمود اشاره كرد. دستور ويژه قرآن پس از واقعه احد مبنى بر عدم توبيخ برخى از مسلمانان براى ايجاد زمينه تحكيم و پيوند قلوب و پايه‏هاى اعتقادى و دينى، شاهد ديگرى بر اين مدعا است.
    
    
    ب - راه‏بردهاى فرهنگى و عقيدتى
    راهبردهاى فرهنگى و عقيدتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شامل همه تلاش‏هاى آن حضرت در ترسيم دورنماى مطلوب امت واحد اسلامى مى‏شود. اين‏ها موضع‏گيرها و تصميماتى است كه در ساختار فرهنگى جامعه واقع شده و محتواى دعوت فكرى رسول خدا صلى الله عليه و آله را دربر مى‏گيرد; مجموعه رهنمودهايى كه افكار جامعه (اسلامى) را به سوى ترسيم يك امت واحد سوق داده و الگوى وحدت امت را در شكل مطلوب دينى خود براى آنها نمايان مى‏كند.
    
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسير تحقق امت جهانى اسلام نه تنها بايد علايق سياسى آحاد افراد را به يك تجمع و مركز اقتدار هدايت كند، بلكه آن مقصد نهايى بدون آگاهى افكار، بصيرت عقلانى و جاى‏گزينى يك آرمان سنجيده عقيدتى با سياق جهانى و فراملى، هرگز عملى نبود و اين فرمان خداى عزيز حكيم بود كه: «رسلا مبشرين ومنذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل وكان الله عزيزا حكيما». (79)
    
    در اين‏جا، اجمالا به برخى از اين موارد اشاره مى‏گردد:
    
    نهضت فرهنگى اسلام: مبارزه فرهنگى پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر جامعه جاهلى آن زمان از دوران حضور ده ساله در مكه مكرمه آغاز مى‏شود. اين انقلاب فرهنگى كه به منظور مبارزه با انديشه‏هاى شرك‏آلود و غير توحيدى صورت مى‏پذيرفت، زمينه‏ساز به وجودآمدن نوعى وحدت فرهنگى در محيط آن زمان شد و تشتت و تخالف اعتقادى جاى خود را به پيدايش هويت واحد فكرى داد.
    
    قطعا ظهور چنين پيكره مشتركى به ترسيم درست امت واحد از جامعه اسلامى كمك مؤثرى خواهد كرد و از همين زاويه، تدابير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد وحدت فرهنگى امت اسلام نيز روشن مى‏شود.
    
    مبارزه فرهنگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اين دوران، شامل برخورد فكرى با عقايد مشركان در محدوده مباحث جهان‏بينى و رويارويى و ضديت‏با مظاهر شرك و بت‏پرستى و طرح عدم انتفاع و بى‏بهره‏مندى انسان از آن‏ها بوده است: «واتخذوا من دونه آلهة لايخلقون شيئا وهم يخلقون ولا يملكون لانفسهم ضرا ولا نفعا ولا يملكون موتا ولا حيوة ولا نشورا» (فرقان: 3) (80)
    
    فضاى اعتقادى جامعه جاهلى آن زمان، حاكى از نوعى خلا فكرى و فقدان تفكرهاى منطقى و استدلالى حتى در نازل‏ترين سطح خود مى‏باشد و نهضت فرهنگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى شكستن همين معتقدات ناهمگون و شرك‏آلود و البته زمينه‏ساز تفكر توحيدى بوده است. اين بينش‏هاى نارواى جاهلى بعدها نيز از ناحيه دين (مكررا) مورد مذمت قرار مى‏گرفت و اصولا پندارهاى غلط جاهلى درباره خداوند، تمثيلى براى انديشه‏هاى غير حق است: «يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية‏» (آل‏عمران: 154) (81)
    
    نكته قابل توجه اين‏كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با طرح گفتگوهاى اعتقادى، برهان توحيدى خود را در افكار مردمان پرورانده و زمينه‏هاى درونى و فطرى تفكر سالم انسان‏ها را بيدار و آن‏ها را به تحرك عقلانى بهينه وا مى‏داشت. در اين تعامل و برخورد فكرى، در واقع، اقامه برهان و دليل نيز نوعى دعوت به وحدت‏گرايى بود كه از حوزه انديشه و تفكر آغاز مى‏شد; زيرا برهان حق همواره رو به سوى وحدت و الفت دارد، نه تشتت و تخالف (82) : «يا ايها الناس قد جائكم برهان من ربكم وانزلنا اليكم نورا مبينا» (نساء: 174) (83)
    
    آرمان توحيدگرايى و يكتاپرستى: در همين راستا، طرح توحيد و وحدانيت الهى موضوعيت مى‏يابد. تكيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر توحيد و به ويژه اتصال رسالت اعتقادى خود با پايه‏هاى دين ابراهيمى، بهترين استفاده از ظرفيت اجتماعى آن زمان در ايجاد وحدت فكرى و توجه‏دادن به دورنماى اعتقادى امت واحد است. قرآن فرمود: «قل انني هداني ربي الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم وما كان من المشركين‏» (انعام: 161). (84)
    
    در جامعه جاهلى آن زمان، هنوز گروهى از اعراب معتقد به دين ابراهيم عليه السلام بودند و هنر استفاده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از واژه و مفهوم «حنيف‏» كارآمدترين راه براى ايجاد چنين پيوندى بود. آن حضرت اعلام مى‏داشت: «جئت‏بالحنيفية دين ابراهيم.»
    
    پيامبر صلى الله عليه و آله با اين سياست فرهنگى، نه تنها محتواى دعوت خود را تا گستره يك پيشينه تاريخى و عقيدتى محكم و ماندگار (نزد اعراب) امتداد مى‏بخشيد، بلكه از آن امكان بالقوه، در مسير تحقق و پويايى آرمان فكرى مشترك نيز استفاده مى‏كرد و با اين همه، القاى يك تصوير معقول و ممكن جلوه‏دادن ايجاد امت واحد نيز ره‏آورد ديگر سياست وى بود.
    
    به وجودآوردن شرايط تسهيل براى يك جامعه، كه در امكان عقلى و امكان عملى،رسيدن به آرمان‏هاى مطلوب خود دچار دغدغه و تشويش خاطر نشود، يكى از وظايف مهم رهبران دورانديش است و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اقتدار تمام و انتخاب نيكوترين زمينه‏هاى هم‏گرايى - يعنى، دين حنيف ابراهيمى - اين رسالت الهى را دنبال مى‏كند: «ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا وما كان من المشركين‏» (نحل: 123). (85)
    
    اين كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و تكيه بر دين حنيف سهل و ساده نيز مى‏تواند گوياى همين بر نهاد باشد كه فرمود: «بعثت‏بالحنيفية السهلة السمحة‏»
    
    عظمت تلاش و سياست‏هاى رسول الله صلى الله عليه و آله وقتى بيش‏تر آشكار مى‏گردد كه دريابيم همه اين مسائل در محيطى دنبال شده كه تقريبا لايه‏هاى اعتقادى جامعه از يكديگر گسسته و هرگونه دورى از آداب و رسوم پيشينيان نوعى انحطاط، شكست فكرى و نفى ارزش‏هاى گذشته قلمداد مى‏شده است. قرآن كريم از اين پاى‏بندى نابجا به پندارهاى پدران و اجداد، در برابر دعوت توحيدگرايى رسولان چنين ياد مى‏كند: «قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموات والارض يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم ويؤخركم الى اجل مسمى قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤنا فاتونا بسلطان مبين‏» (ابراهيم: 10). (86)
    
    «وحدت همان چيزى است كه در قرآن درباره آن سفارش شده است و ائمه، مسلمين را به اين مساله دعوت كرده‏اند و اصلا دعوت به اسلام، دعوت وحدت است. (87)
    
    هويت واحد فرهنگى: يكى از ارزشمندترين راه‏بردهاى انتخابى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسير تحقق وحدت امت و ترسيم دورنماى امت واحد، تلاش براى ايجاد هويت واحد فرهنگى با مرزبندى اعتقادى است.
    
    مبارزه فكرى با شرك و بت‏پرستى و تكيه بر توحيد و وحدانيت‏بايد با يك حركت كارآمد ديگرى به مرحله فرآهم‏آورى يك اجتماع فرهنگى - دينى برسد كه نقطه آغازين آن، پيدايش هويت واحد فكرى و اعتقادى است; آن‏گونه كه افراد را در يك نظام فكرى، به يكديگر پيوند زند: «واعتصموا بالله هو موليكم فنعم المولى ونعم النصير». (88) اين امر نيز با دعوت علنى رسول اكرم صلى الله عليه و آله در همان دوران ده ساله مكه شروع مى‏شود.
    
    اولين مخاطبان آن حضرت، اقارب و عشيره نزديك ايشان بودند: «وانذر عشيرتك الاقربين.» (شعراء: 214). (89) اين دعوت به انگيزه ايجاد يك حلقه عقيدتى مشترك با صبغه توحيدى (بر اساس دعوت اسلام) انجام پذيرفت كه همراهى با قرابت عشيره‏اى آن مى‏توانست زيربناى نخستين هسته مركزى هويت واحد فرهنگى را تداعى‏گر باشد و دقيقا از همين‏رو، پيامبر صلى الله عليه و آله مامور به گشايش بال‏هاى رحمت الهى بر مؤمنان است; زيرا پس از كريمه پيش (آيه انذار) بلافاصله، مى‏فرمايد: «واخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين‏» (شعراء: 215). (90) اگرچه خاندان قريش استقبال چشمگيرى از اين هدايت و دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله نكردند، ولى بايد در نظر داشت كه:
    
    اولا، سياست ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله به بهترين صورت، داراى چنين توان و امكانى بود.
    
    ثانيا، با صبر و پى‏گيرى و تداوم حركت از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله چنين هسته‏اى فرهنگى در درون جامعه جاهلى (در طول زمان) تشكيل شد و پيكره اجتماع را با نوعى مرزبندى اعتقادى و ارزشى روبه‏رو كرد. و البته هدف از فرآيند هويت واحد فرهنگى در مراحل تولد و بلوغ خود، چيزى جز اين نيست. بخشى از دستاوردهاى اين هويت مشترك، ترسيم آرمان‏هاى نهايى امت واحد بوده است.
    
    به نقل برخى از مورخان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در انذار عشيره، به ايجاد نوعى مرزبندى در درون خاندان (نسبت‏به رسالت عام خود) اشاره داشتند; آنجا كه فرمودند: «...والله الذى لا اله الا هو اني رسول الله اليكم خاصة والى الناس عامة‏» (91) پس از اين، مرحله ديگرى از دعوت آشكار را شاهد هستيم كه يكى از اهداف آن در همين راستا قابل تحليل است; يعنى، «فاصدع بما تؤمر واعرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين.» (92)
    
    تلاش در ايجاد چنين نهاد و هويت واحدى را (در اين مقطع دعوت)، كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خوبى آشكار مى‏كند كه فرمود: «يا معشر قريش ويا معشر العرب، ادعوكم الى عبادة الله (وحده) وخلع الانداد والاصنام وادعوكم الى شهادة ان لااله الا الله واني رسول الله‏» (93)
    
    با نظرى به دهه تاريخ‏ساز حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مكه، شواهد ديگرى نيز دست‏يافتنى است:
    
    نخست آن‏كه كوشش براى ظهور چنين هويت مشترك فكرى در مكه، زمينه‏ساز تشكيل حكومت در مدينه مى‏گردد; چرا كه بيش‏ترين هدف پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه، نيروسازى و تربيت اعتقادى افراد براى به وجودآوردن يك تجمع سياسى و واگذارى مسؤوليت‏هاى بعدى بود. بنابراين، بعضى از تاريخ‏نويسان از اين دوران، به دوره «فردسازى‏» تعبير كرده‏اند.
    
    نكته ديگر آن‏كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين دوره، مجاز به بهره‏برى از هرگونه اهرم نظامى و رزمى نبودند. سياست پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مرحله، به صورت مطلق، عدم استفاده از قدرت و ساز و كار نظامى در برابر مشركان و بت‏پرستان بود و به اين ترتيب، اصحاب و ياران آن حضرت حتى حق دفاع در برابر آزار و شكنجه‏ها را نيز نداشتند: «فاصبر ان وعدالله حق ولا يستخفنك الذين لايوقنون‏» (روم: 60) (94) انتخاب چنين شيوه‏اى، امكان ايجاد نوعى وفاق فكرى و فرهنگى و نياز به هويت مشترك اعتقادى را فراهم كرد كه قطعا با برخوردهاى عملى و صورى مستقيم بين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مشركان، محيط و شرايط را براى جنگ و درگيرى آماده مى‏ساخت و در نتيجه، چنين فضايى، نمى‏توانست جوابگوى آن هدف باشد. اين‏گونه درگيرى‏ها نه فقط نيروهاى تازه مسلمان را از حيث كمى نابود مى‏ساخت، بلكه بابه‏هم زدن ثبات نسبى موجود، محيط قضاوت اجتماعى را نيز دستخوش شك و ترديد مى‏كرد و امكان پيوستن افراد جديد به هسته اوليه را كاهش مى‏داد.


 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥

وحدت اسلامى و پيامبر اكرم (ص)2

    

وحدت اسلامى و پيامبر اكرم (ص)2

سيدحسين حسينى

                


 

    
    تبيين اين خاستگاه‏ها ما را در تعيين نقش ويژه و منحصر به فرد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در هريك از اين موضوعات، يارى خواهد داد. درباره جوهره اصلى واژه‏هاى «امت واحده‏» و «وحدت دينى‏» نيز نكاتى قابل ذكر است:
    
    واژه «امت‏» در قرآن كريم قريب 51 بار با معانى گوناگون به كار رفته و در قالب‏هاى لفظى: «امة‏»، «امة واحدة‏» «امة مقتصدة‏»، «امة وسط‏»، «امة مسلمة‏» ومانند آن آمده است. ولى چنانچه در كاربردهاى استعمال «امة واحدة‏» دقت كنيم، شايد بتوانيم چنين برداشت كنيم كه گويا در اين مورد، قرآن از نوعى مطلوبيت‏گرايى و آرمان‏خواهى سخن مى‏گويد و در اين ديدگاه، انسان‏ها بايد به وحدت در فطرت توحيدى و ناب خود باز گردند تا آرمان امت واحد براى بشريت محقق گردد. (36) به عنوان نمونه، خداوند مى‏فرمايد:
    
    «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه‏» (37)
    
    «وما كان الناس الا امة واحدة فاختلفوا» (يونس: 19) (38)
    
    «لكل جعلنا منكم شرعة ومنهاجا ولوشاء الله لجعلكم امة واحدة ولكن ليبلوكم في ما اتاكم فاستبقوا الخيرات الى الله مرجعكم جميعا» (مائده: 48) (39)
    
    آيات 93 نحل، 52 مؤمنون، 92 انبياء، 8 شورى، 33 زخرف و 118 هود نيز در اين زمينه جالب توجه است.
    
    آيات وحدت كلمه در قرآن كريم ظاهرا وحدت دينى و اسلامى را به عنوان يك راه و ابزار براى تحقق مقاصد دينى و الهى تلقى مى‏كنند و از اين‏رو، اعتصام به حبل الهى را مقدمه نجات جامعه از هلاكت و نيز سعادت و هدايت جامعه اسلامى مى‏دانند: «واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا واذكروا نعمت الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمتة اخوانا وكنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون‏» (آل عمران: 103) (40)
    
    همچنين تفرقه و اختلاف در دين را با اقامه دين حق و آيين توحيدى منافى دانسته و مى‏فرمايد: «شرع لكم من‏الدين ما وصى به نوحا والذي اوحينا اليك وما وصينا به ابراهيم وموسى وعيسى ان اقيموا الدين ولا تفرقوا فيه‏» (شورى:13) (41)
    
    همچنين با مذمت از تفرقه و اختلاف بين مسلمانان (عدم به كارگيرى وحدت اسلامى)، آن را مانند ملل پيشين قلمداد نموده كه پس از هدايت الهى، باز به سمت اختلاف تمايل يافتند و سزاوار عذاب عظيم شدند: «ولا تكونوا كالذين تفرقوا واختلفوا من بعد ما جائتهم البينات واولئك لهم عذاب‏عظيم‏»(آل‏عمران:105) (42)
    
    ثالثا، مشخص است كه حركات‏اصلاحى مصلحان تاريخ در جامعه خود نيز بر محور موضوعات سه‏گانه مذكور دور مى‏زند; يعنى، ايجاد تغيير و تحول در ظرفيت كنونى جامعه، ترسيم آرمان‏ها و مطلوبيت‏هاى مصلحانه خود و نيز به كارگيرى عوامل و معادلات اصلاحى براى تحرك‏جامعه آسيب‏ديده به‏سمت جامعه آرمانى بهينه.
    
    اصلاح و بازپرورى جوامع توسط مصلحان، همواره بسته به سه عامل اساسى بوده است: نخست ايجاد انقلاب اصلاحى - يعنى تغيير و تحول ساخت‏سياسى موجود - سپس ارائه و ترسيم ارزش‏ها و قوانين مصلحانه و آنگاه، به كاربستن برنامه شايسته.
    
    انبياى الهى و به خصوص پيامبر اكرم اسلام صلى الله عليه و آله كه در صف اول مصلحان عالم و تاريخ بشريت قرار دارند، اين سه عامل را به بهترين وجه معقول و در نهايت توانمندى فوق بشرى خود و در محدوده پذيرش زمانه، به كار بسته‏اند: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز» (نساء: 159) (43)
    
    رابعا، تحقق سعادت جوامع و اصلاح‏طلبى درباره آن‏ها به فرآيند مجموعه به كارگيرى عوامل سه‏گانه باز مى‏گردد و از اين جهت، بررسى نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درمسير پايه‏گذارى امت واحد نيز نمى‏تواند بدون كاوش در اين راه‏ها كامل باشد. قطعا بالندگى جامعه اسلامى و هدايت آن به سوى امت واحد الهى، بستگى به تدبيرى نظام‏يافته در سه ساختار سياسى، فرهنگى و ارزشى جامعه دارد. (44) از اين‏رو، با بررسى و تحليل كيفيت عمل‏كرد پيامبر عزيز صلى الله عليه و آله در اين مقوله‏ها، مى‏توان گام مهمى در نماياندن سيره سياسى آن حضرت درباره مساله «وحدت دينى‏» برداشت.
    
    خامسا، بر اين نكته تاكيد مى‏ورزيم كه تصميمات و سياست‏گذارى‏هاى برگزيده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نه تنها در محيط درونى جامعه اسلامى آن زمان، بلكه به دليل «ولايت تاريخى‏» آن حضرت، داراى آثار و پيامدهايى پايدار در طول تاريخ نيز بوده است: «وما ارسلناك الا رحمة للعالمين قل انما يوحى الى انما الهكم اله واحد فهل انتم مسلمون‏» (46)
    
    و از همين‏رو، نبايد نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را منحصر در يك فضاى خاص زمانى دانست: «يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعا» (اعراف: 158) (47) البته اين مساله عاملى براى الگوگيرى مسلمانان در تمام دوره‏هاى بشرى نيز مى‏باشد كه: «وما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا ونذيرا» (سبا: 28) (48)
    
    بدين ترتيب، دعوت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دعوتى عمومى و جهانى است كه تقيد به زمان، خاص و يا مكان ويژه‏اى ندارد: «ان هو الا ذكر للعالمين‏» (بقره: 213)(49)
    
    بنابراين، راه‏كارهاى انتخابى آن حضرت بايد به عنوان يك «نماد الوهى‏» مورد توجه قرار گيرد.
    
    
    نقش‏ها و كاركردها
    با توجه به تفكيك واژه‏ها و مفاهيم مزبور، نقش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در ايجاد وحدت امت، در سه محور قابل تحليل است: نخست راه‏بردهاى سياسى و حكومتى،سپس راه‏بردهاى فرهنگى و عقيدتى و در نهايت، راه‏بردهاى ارزشى و اجتماعى. آنچه در اين مقاله مورد بحث قرار مى‏گيرد، تنها محورهاى اول و دوم خواهد بود.
    
    
    الف - راه‏بردهاى سياسى و حكومتى
    راه‏كارهاى دعوت سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جامعه اسلامى زمان خود را مى‏توان از بارزترين نقش‏هاى آن حضرت براى ايجاد وحدت امت دانست كه به معناى ايجاد تحرك و دگرگونى در جامعه آن زمان به سمت ايجاد وحدت امت (به عنوان يك آرمان مشترك) است. تمام مسائلى كه در اين بخش مورد ملاحظه قرار مى‏گيرند، به نوعى از موضع‏گيرى‏ها و كاركردهاى سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله باءهدف پالايش و آماده‏سازى وضعيت‏بالفعل و شرايط خاص جامعه اسلامى شمرده مى‏شوند.
    
    پيش از اين نيز يادآور شديم كه اين نوع تلاش‏ها شامل سياست‏هايى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بستر جامعه آن زمان (پيش يا پس از هجرت) به جهت دست‏يابى به امت واحد اتخاذ كرده‏اند; تدابيرى كه نزد قرآن مجيد در راستاى اهداف بزرگ انبيا: تلقى مى‏شوند; چه اين‏كه فرمود: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيمااختلفوا فيه‏» (بقره: 213) (50)
    
    برخى از اين روش‏ها و الگوهاى سياسى عبارتند از:
    
    مبارزه و انقلاب سياسى: جلوگيرى از تشتت و پراكندگى جامعه آن روز و در مقابل، ايجاد نوعى وحدت سياسى، راهى براى تحقق «جامعه اسلامى‏» است تا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از طريق آن، امكان اعتلاى نداى «وحدت امت اسلام‏» را به دست آورد. در واقع، اين سياست‏گذارى را بايد اولين قدم در مسير تحقق امت واحد دانست. بدون پياده‏كردن الگوى امت در سطح يك جامعه مدنى خاص، نه داعيه وحدت بخش امم قابل پذيرش است، نه چنين چيزى امكان عينى و عملى مى‏يابد.
    
    وضعيت‏سياسى عربستان پيش از اسلام نشان مى‏دهد كه هيچ‏گونه حاكميت‏سياسى واحد و منسجمى بر آن حكم‏فرما نبوده و تنها قبايل متعدد با حالت ملوك الطوايفى، به صورتى مجزاى از يكديگر وجود داشته‏اند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در نخستين حركت‏ها، دست‏به يك انقلاب سياسى براى مبارزه با وضعيت جامعه متفرق آن زمان و ايجاد يك وحدت سياسى زدند.
    
    مبارزه و جنبش سياسى پيامبر صلى الله عليه و آله به دليل جلوگيرى از گسستگى سياسى حاكم بر زندگى اعراب جاهلى و تلاش براى ايجاد پيوند سياسى جديد، شاهدى گويا بر راه‏كار وحدت دينى است. جامعه جاهلى به دليل فقدان هرگونه قوانين حكومتى و ضوابط سياسى، دچار آشفتگى و ويرانگرى شده و وجود آزادى‏هاى مفرط و نيز سنت‏هاى نارواى اجدادى سرآمدى براى تشديد آن بوده است.
    
    در يكى از مدارك تاريخى اين دوره، از زبان جعفربن ابى‏طالب (در برابر پادشاه حبشه)،وضعيت‏سياسى جامعه آن زمان و اهميت دعوت و مبارزه سياسى آن حضرت، به خوبى قابل فهم است: «پادشاها، ما مردمى بوديم كه در دوران جاهليت، بت‏ها را پرستش مى‏كرديم، مردار مى‏خورديم، كارهاى زشت انجام مى‏داديم، قطع رحم مى‏كرديم، با همسايگان و هم‏پيمانان خود بدرفتارى داشتيم، نيرومند ما ناتوان ما را مى‏خورد، وضع ما همين بود تا خدا پيامبرى از خودمان كه راستى، امانت و پاكدامنى او را مى‏شناسيم به سوى ما فرستاد. او ما را به سوى خدا دعوت كرد تا او را به يگانگى بشناسيم و پرستش كنيم...» (51)
    
    تشكيل نظام حكومتى: تلاش سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تنها در يك مبارزه منفى براى جلوگيرى از تفرق سياسى حاكم منحصر نمى‏گردد، بلكه تثبيت‏شرايط اجتماعى و وحدت بخشى به آن به صورت نظام‏مند و البته در چارچوب يك نظام حكومتى را نيز به دنبال دارد. پى‏ريزى يك نظام واحد سياسى مهم‏ترين عامل در ايجاد وحدت اسلامى خواهد بود. علاوه بر اين، زمينه‏اى براى تشكيل امت واحد است; زيرا بدون داشتن حكومت دينى و دايت‏سياسى جامعه توسط رهبرى واحد، جامعه اسلامى (اصولا) وجود ندارد و بدون آن نيز، سخن از جوامع مسلمان در سرتاسر عالم و زمينه‏سازى فكرى و عينى وحدت امت اسلام بى‏معناست: «ونريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض ونجعلهم ائمة ونجعلهم الوارثين‏» (52)
    
    دوران ده‏ساله حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مدينه يعنى مجموعه تلاش‏هاى سال‏هاى پس از هجرت را مى‏توان به عنوان شاهدى بر اين مساله عنوان كرد. تصميم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مبنى بر ايجاد يك حاكميت الهى در جامعه عربستان آن زمان از امور قطعى تاريخ اسلام شمرده مى‏شود. جداى از استدلال‏هاى كلامى و عقيدتى (در توجه به ويژگى‏هاى مكتب و جامعيت دين اسلام و مساله تامين نيازهاى فردى و اجتماعى انسان) قراين فراوان تاريخى پيش روى ما قرار دارد. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بارها و به زبان‏هاى گوناگون مى‏فرمودند: «الجماعة رحمة والفرقة عذاب‏» (53) ، «به حكم اسلام، بايد مردم از بربريت (صحرانشينى) دست‏بردارند و به سوى اجتماع و سواد اعظم روى آورند. ديرنشينى و رهبانيت در اسلام نيست و دست‏خدا همراه با جماعت است.» از اين احاديث اهتمام رسول الله صلى الله عليه و آله به تمدن و زندگى اجتماعى مسلمانان معلوم مى‏شود. (54)
    
    همچنين در اصول‏كافى مى‏خوانيم: «قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ثلاث لايغل عليهن قلب مسلم: اخلاص العمل لله والنصيحة لائمة المسلمين واللزوم لجماعتهم، فان دعوتهم محيطة من ورائهم، المسلمون اخوة ...» (55)
    
    از سوى ديگر، سعى پيامبر صلى الله عليه و آله در حذف انگيزه‏هاى عشيره‏اى و قبيله‏اى امت عرب در حضور اجتماعى آنان و نيز جايگزينى علايق و تمايلات اصيل و مذهبى، راهى براى تشكيل يك نظم واحد سياسى با حاكميت قانون الهى است: «انما وليكم الله ورسوله والذين امنوا» (مائده: 55) (56)
    
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پس از آغاز مبارزه سياسى در محيط متشنج و ناهمگون مردم جاهلى، به دنبال ايجاد يك محور واحد و كوشش براى جلب انگيزه‏هاى اجتماعى مردم آن روزگار بود: «ان الحكم الا لله يقص الحق وهو خير الفاصلين‏» (انعام: 57) (57)
    
    البته، تاكيد بر اين‏كه تنها قانون حاكم بايد از سوى خداى متعال و رسول معظم او باشد، در همين راستا قابل تفسير است: «ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله ورسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم ومن يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا» (احزاب: 36)
    
    از شواهد ديگر تشكيل حكومت‏سياسى، اجمالا مى‏توان به اين موارد اشاره كرد:
    
    - دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به هجرت تمامى مسلمانان از همه مناطق عربستان به مدينه، با هدف گردآورى يك تجمع واحد و تاسيس حاكميت‏سياسى بود. (59) همچنين تاكيد قرآن و رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر اهميت هجرت در آن مقطع خاص زمانى را نبايد از نظر دور داشت: «ان الذين آمنوا وهاجروا وجاهدوا باموالهم وانفسهم في سبيل الله والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض والذين آمنوا ولم يهاجروا مالكم من ولايتهم من شى‏ء حتى يهاجروا» (انفال: 72) (60) سپس با فاصله كوتاهى، مى‏فرمايد: «والذين آمنوا وهاجروا وجاهدوا في سبيل الله والذين آووا ونصروا اولئك هم المؤمنون حقا لهم مغفرة ورزق كريم‏» (انفال: 74) (61)
    
    - برگزيدن نمايندگان و كارگزاران سياسى (حكومتى) در ماجراى بيعت عقبه كه در متون تاريخى از آنان به «نقيب‏» تعبير شده است. در همين زمينه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «اخرجوا الى منكم اثنى عشر نقيبا ليكونوا على قومهم بما فيهم‏» (62)
    
    درباره پيمان عقبه، طبرى در كتاب خود، تاريخ الرسل والملوك، نكته جالبى دارد كه حكايت از نحوه برداشت مردم از حضور وحدت‏آفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در جمع آنان مى‏كند. او مى‏گويد: «آن روز كه شش تن پيامبر صلى الله عليه و آله را در نزديكى عقبه ديدند و سخنان او را شنيدند، گفتند: اميد است‏خدا تو را وسيلتى سازد تا مردم ما را با هم آشتى دهى و متحد سازى.» (63)
    
    - تنظيم و اجراى عهدنامه‏ها و معاهدات بين گروه‏هاى مختلف در مدينه و نيز برقرارى پيمان مؤاخاة بين مسلمانان (كه از آن‏ها سخن خواهيم گفت.)
    
    - اجراى احكام سياسى، اجتماعى و اقتصادى مانند اخذ زكات و مصرف آن، فرمان جهاد و دفاع از سرزمين اسلامى، بيعت‏با مردم در برقرارى و تثبيت پيوند سياسى مردم با رهبرى، تنظيم صلح‏نامه‏ها و معاهدات با غير مسلمانان و نيز تقسيم وظايف و تكاليف سياسى و حكومتى بين افراد كه حاكى از برقرارى نظام ادارى و تشكيلاتى بوده است.
    
    حاكميت اسلام: گسترش و توسعه وحدت سياسى در عربستان را بايد از جمله اهداف و سياست‏گذارى‏هاى حكومتى پيامبر صلى الله عليه و آله تلقى كرد كه زمينه‏ساز وحدت اسلامى بود. قلمرو نفوذ و حاكميت دولت اسلامى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از محدوده جغرافيايى مدينه فراتر رفت; نخست، محل شبه جزيره را دربر گرفت و سپس دامنه اين حركت (به خصوص در سال‏هاى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله) تا مرزهاى جغرافيايى خارج از عربستان نيز سرايت پيدا كرد: «ولقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون‏» (انبياء: 105) (64) و بى‏ترديد، اين حاكميت - يعنى خلافت و وراثت (امت) عهدى - از سوى خداى حاكم مقتدر است: «وهوالذي جعلكم خلائف الارض ورفع بعضكم فوق بعض درجات ليبلوكم في ما آتيكم‏» (انعام: 165) (65)
    
    بدين ترتيب، خط مشى سياسى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نه تنها وحدت بخشى به يك جمعيت در محيط مساعد يثرب آن زمان بود، بلكه در سراسر سرزمين عربستان گسترش يافت و سپس تلاش در جهت دعوت توحيدى - سياسى ساير ملت‏ها براى الحاق به جامعه اسلامى و در نهايت، تشكيل يك امت جهانى واحد بود; زيرا «ان الدين عندالله الاسلام‏» (آل‏عمران: 19) (66)
    
    با مرورى به دوران درخشان تاريخ اسلام، به خوبى مى‏توان روى‏كرد وحدت سياسى توسط پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در ابعاد داخلى جزيرة العرب و دامنه خارجى آن ملاحظه نمود. اين هردو، از فرآيندهاى بالندگى وحدت اسلامى در فضاى يك سرزمين واحد و ديگر مناطق است.
    
    با نزديك‏شدن به سال‏هاى آخر حيات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سيطره رسمى و فراگير اسلام در عربستان آن زمان به اوج اقتدار و انسجام ملى خود مى‏رسيد. برخى از خطمشى‏ها و سياست‏هاى اصولى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه در طول اين ايام با انگيزه حاكميت اسلام در عربستان صورت گرفته، عبارت است از:
    
    - براندازى قدرت جمعى مشركان و دشمنان ستيزه‏جوى اسلام و مسلمانان: «لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود والذين اشركوا» (مائده: 82) (67)
    
    - اعلان برائت از مشركان و ايجاد محدوديت‏براى آن‏ها و نيز فرمان تطهير قاطع جامعه اسلامى از شرك و بت‏پرستى: «برائة من الله ورسوله الى الذين عاهدتم من المشركين‏» (توبه: 1) (68) و نيز فرمود: «واذان من الله ورسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان الله برى من المشركين ورسوله‏» (توبه:3) (69)
    
    - دستور ويران‏سازى مسجد ضرار براى حفظ وحدت سياسى جامعه و جلوگيرى از تفرقه و تشتت‏سياسى كه در پى آن، موجوديت نيروهاى نفاق نيز دچار يك بحران اساسى و جدى شد. قرآن كريم به زيبايى تمام فرمود: «والذين اتخذوا مسجدا ضرارا وكفرا وتفريقا بين المؤمنين وارصادا لمن حارب الله ورسوله من قبل‏» (توبه: 107) (70)
    
    چون پديد آمد كه آن مسجد نبود خانه حيلت‏بد و دام جهود پس نبى فرمود كان را بر كنيد مطرحه خاشاك و خاكستر كنيد. (71) 
    

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥

وحدت اسلامى و پيامبر اكرم (ص)1

                

سيدحسين حسينى

                           

 

 

    «قل هذه سبيلي أدعوا إلى الله على بصيرة أنا و من اتبعني‏» (1)
    


    ضرورت طرح مساله وحدت اسلامى
    در بررسى تاريخ اسلام، سيره نبوى همواره از جمله موضوعات مهم و مورد مطالعه انديشمندان مسلمان بوده است. تحليل رويدادها و حوادث ويژه تاريخ اسلام و نيز بازشناسى كيفيت موضع‏گيرى‏هاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در برابر رخ‏دادهاى گوناگون زمان، همواره موضوع مطالعه تحليل‏گران تاريخ اسلام بوده است.
    
    مساله «وحدت اسلامى‏» و نقش مؤثر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد و گسترش آن در همين راستا قابل توجه است. ضرورت طرح چنين موضوعى را از سه منظر مى‏توان ارزيابى كرد:
    
    
    الف - اهميت‏سيره‏شناسى
    مساله وحدت اسلامى و نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد آن در تحليل و بررسى سيره نبوى از جمله موضوعات بسيار مهمى است كه هر متفكر اسلامى در آغاز مطالعه با آن مواجه مى‏شود.
    
    بدون ترديد، موضع‏گيرى‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مورد، در نقش مقام نبوت و رسالت، داراى ارزش ويژه‏اى براى مسلمانان خواهد بود; چرا كه خداوند مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجو الله واليوم الآخر وذكرالله كثيرا» (احزاب: 21) (2)
    
    «اسوه‏» يعنى پيشوا، راهنما و نمونه و «تاسى‏» به معناى چيزى يا كسى را نمونه گرفتن است. (3) بنابراين، طبق مفاد اين آيه كريمه، اين روى‏دادها مانند تمامى وقايع تاريخى مرتبط با پيامبر صلى الله عليه و آله در بردارنده نحوه عملكرد، كيفيت تصميم‏گيرى و حيات دنيوى آن حضرت است و از اين‏رو، داراى اهميت‏بوده و به عنوان حجت و شاخص شناخته شده است. مسلمانان نيز موظف به تعقل و تفكر در ابعاد حيات حضرت رسول صلى الله عليه و آله شده‏اند. (4)
    
    علامه طباطبائى(ره) مى‏نويسند: «كلمه «اسوه‏» به معناى اقتدا و پيروى است ... اسوه در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله عبارت از پيروى اوست و اگر تعبير به «لكم فى رسول الله‏» (شما در مورد رسول خدا صلى الله عليه و آله تاسى داريد) كرد، كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مى‏كند، براى اين بود كه اشاره كند .... شما هميشه بايد به آن‏جناب تاسى كنيد. و معناى آيه اين است كه به او تاسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش.»(5)
    
    بنابراين، بررسى سيره پيامبر صلى الله عليه و آله در تحقق وحدت اسلامى، به عنوان يكى از زير مجموعه‏هاى بررسى سيره نبوى، ضرورت مى‏يابد.
    
    
    ب - ضرورت تبيين سيره سياسى
    نقش‏آفرينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسائل سياسى جامعه، فلسفه‏يابى و پى‏جويى حكمت‏ها و اهداف آن‏ها، گوياى سيره سياسى نبوى است. از اين زاويه، تدابير نبوى در هدايت، ولايت و رهبرى جامعه اسلامى، مشخص‏كننده راهبردهاى اداره سياسى جامعه است و چون مساله «وحدت امت‏» موضوعى سياسى است، تحليل و بررسى نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز درباره آن، بهترين راه براى تبيين سيره سياسى نبوى تلقى مى‏گردد. تاثير وحدت اسلامى در ساخت امت اسلام و ره‏آورد روشن آن براى آينده مسلمانان، نشان‏دهنده كاركرد سياسى اين موضوع است و بى‏شك، نظر به نقش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين مسير، مى‏تواند راهى فراروى تحليل سيره سياسى آن حضرت به روى ما بگشايد و مقدمه‏اى براى الگوگيرى و نيز اطاعت از خواست و اراده نبوى باشد. «من يطع الرسول فقد اطاع الله ومن تولى فما ارسلناك عليهم حفيظا» (نساء: 80) (6)
    
    
    ج - شناسايى سيره وحدت
    سيره پيامبر صلى الله عليه و آله در ايجاد امت واحد، مى‏تواند مبين و مفسر اصول و معيارهايى براى وضعيت كنونى جهان اسلام باشد. بدين ترتيب، مساله وحدت اسلامى نه تنها در مجموعه مباحث‏سيره نبوى يا سيره سياسى، بلكه به عنوان موضوعى كه اكنون مورد ابتلاى جوامع اسلامى است، مورد توجه قرار مى‏گيرد. از اين‏رو، با نظرى به تاريخ اسلام و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، استخراج و استنباط دستورالعمل‏هاى لازم براى به كارگيرى در زمان معاصر ممكن خواهد شد. «يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا ومبشرا ونذيرا» (7)
    
    
    مفاهيم و واژه‏ها
    الف - وحدت امت اسلامى
    سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد وحدت امت، از زواياى گوناگونى قابل بررسى است. بازشناسى اين عنوان راهى براى دست‏يابى به آن ابعاد خواهد بود.
    
    «وحدت امت اسلامى‏» به معناى تحقق وحدت اسلامى در مجموعه كلى امت اسلام و به صورت كلان، در سرتاسر جهان است، به‏گونه‏اى كه در نهايت، نويد تشكل امت واحد اسلامى به گوش رسد. «وان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاتقون‏» (مؤمنون: 52) (8)
    
    با دقت در اين مفهوم، روشن مى‏شود كه وحدت امت اسلامى قابل تجزيه و تحليل به مفاهيم ديگرى نيز هست:
    
    اولا، تحقق وحدت امت، نشان از يك آرمان واحد و مطلوب دينى دارد; يعنى «امت واحد اسلامى‏».
    
    ثانيا، وحدت امت اسلامى، هدف و آرمانى نهايى براى وضعيت موجود و كنونى مسلمانان است. قطعا تحقق وحدت مت‏بدون نظر به شرايط كنونى ملت‏هاى مسلمان ممكن نيست; زيرا امت اسلامى، همان مجموعه جوامع اسلامى باحفظ خصوصيت ويژه وحدت اسلامى مى‏باشد.
    
    ثالثا، از مفهوم «وحدت امت اسلامى‏» مى‏توان مفهوم ديگرى نيز اخذ كرد و آن واژه «وحدت اسلامى‏» است. چنان‏كه وحدت امت را به عنوان حلقه وصل و محور زيربنايى امت واحده جهانى (در قلمرو حكومت الهى جهانى) در نظر آوريم، محتاج راه‏حل‏ها و راه‏بردهايى براى تغيير وضعيت موجود به سمت كمال مطلوب (وحدت امت) هستيم و اين جزهمان «وحدت اسلامى‏» نخواهد بود.
    
    بدين‏سان، ضرورت تفكيك و تعريف سه مفهوم بنيادين به منظور بررسى سيره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله (در موضوع بحث) روشن مى‏شود; يعنى جامعه‏اسلامى، امت واحد اسلامى و وحدت اسلامى.
    
    (بحث تفصيلى در اين‏باره ما را از مقصد اين مقاله خارج مى‏سازد. بنابراين، تنها مرورى اجمالى و گذرا به هر يك از اين واژه‏ها خواهيم داشت.)
    
    
    ب - جامعه اسلامى
    جامعه اسلامى مجموعه متشكل از مردم مسلمان در يك قلمرو حكومتى و مرز خاص جغرافيايى است كه داراى اعتقادات و آرمان‏هاى دينى باشند. در واقع، مى‏توان جامعه اسلامى را تحقق نظام الهى در يك قلمرو خاص دانست، همان‏گونه كه حضرت ابراهيم عليه السلام مى‏فرمايد: «... و من ذريتنا امة مسلمة لك ..» (بقره: 128) (9)
    
    وقتى سخن از «نظام‏» به ميان مى‏آيد، مجموعه‏اى مركب از افراد، اركان و روابط اجتماعى خاصى مورد نظر است كه بر اساس يك مبناى وحدت‏بخش، هدف و جهت‏خاصى را مى‏پيمايند. بدين ترتيب، مفهوم جامعه با ويژگى «نظام‏مندبودن‏» در برابر مفهوم فرد، قرار مى‏گيرد. بنابراين، جامعه را نمى‏توان جمع عددى افراد و تنها يك تجمع صرف از انسان‏ها دانست; آن‏گونه كه برخى واژه «جامعه‏» را در استعمال متداول خود مخصوص تجمع افراد انسانى در يك‏جا دانسته و چنين گفته‏اند: «مهم‏ترين پيوند و مبناى اين گروه و معناى اساسى اين ارتباطات، جمع‏بودن آنها در يك‏جاست‏» (10) برخى نيز گفته‏اند: «جامعه منشا مليت را تجمع - يعنى، از هم‏زيستى با هم‏زيستن - گرفته است ...». (11)
    
    بنابراين، هر جامعه‏اى داراى نظام اجتماعى خاص است كه ساختارهاى اجتماعى را بر محور آن شكل مى‏دهد. شبيه اين كلام را با تفاوت‏هايى پنهان، (12) در كتاب نقد ديندارى و مدرنيسم مى‏خوانيم: «جامعه يك تجمع صرف از انسان‏ها نيست، بلكه دو خصوصيت مهم جامعه را همراهى مى‏كند: اول، جامعه داراى يك ساختار (نظم) اجتماعى است (
Social Order) دوم، نظم اجتماعى جامعه مى‏تواند منشا صدور فعل اجتماعى (دسته جمعى) باشد. (13) با اين همه، آنچه روابط انسان را با انسان‏ها از ساير روابط بشرى با موجودات ديگر متمايز مى‏سازد، شاخصه «حب‏» و فرآيند «تولى انسانى‏» است: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم ان الله عليم خبير.» (14)
    
    بدين ترتيب، تمايلات و گرايش‏هاى انسانى زمينه تعامل اجتماعى را به وجود مى‏آورد و اين خود منشا صدور فعل اجتماعى است. از اين رهيافت‏به «نظام ولايت اجتماعى‏» تعبير مى‏شود. پس ترديدى نيست كه نظم اجتماعى جامعه، منشا صدور فعل اجتماعى نيز خواهد بود; يعنى، مفهوم نظام با مفهوم ولايت اجتماعى هم‏سو مى‏گردد و آشكار است كه قيد «الهى‏» صبغه دينى و رويكرد ارزشى تعلقات جامعه اسلامى را نشان مى‏دهد. البته بحث از «حب‏» در دين و نقش «تولى انسانى‏» در جامعه، موضوعى دامنه‏دار است، ولى اجمالا مى‏توان گفت: بر اساس آيات الهى، «محبت‏»، يكى از شاخص‏هاى مهم تمايز انسانى به‏شمار مى‏آيد. محبت در اوج تعالى خود تنها به ذات احديت تعلق مى‏گيرد; زيرا انسان حقيقتى ماوراى تعلق و كشش به خدا ندارد: «انا لله وانا اليه راجعون‏» (15) از همين روست كه مى‏فرمايد: «الا بذكر الله تطمئن القلوب‏» (16) پس محبت، مبدا اتصال و حركت تكاملى انسان به سوى خداست. همچنين محبت مايه تشكيل نظام اجتماعى هست: «ومن آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها وجعل بينكم مودة ورحمة‏»; (17) بر اين اساس، ملاك تجمع خانوادگى و حتى تجمع بزرگ انسانى ( جامعه)، بر محور محبت و مودت است. (18)
    
    در حديثى زيبا از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره جامعه مؤمنان، همين كليت‏با قيد آثار ايمان مطرح شده است: «مثل المؤمنين في توادهم و تراحمهم و تعاطفهم كمثل جسد واحد.» (19)
    
    در نهج البلاغه مى‏خوانيم: «ايها الناس، انما يجمع الناس الرضا والسخط وانما عقد ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لماعموه بالرضا. فقال سبحانه: فعقدوها فاصبحوا نادمين ...» اى مردم، محور اجتماع آدميان خشنودى و خشم است. آرى، تنها يك نفر بود كه ناقه ثمود را پى كرد، اما چون تمامى قوم ثمود به كار او رضا دادند، خداوند همه ايشان راسزاوار عذاب ساخت. و اين سخن خداى سبحان است كه «پس آن ناقه را پى كردند و همگى پشيمان شدند.» (20)
    
    نكته‏اى كه بايد درباره تعريف جامعه اسلامى افزود اين‏كه در اين ديدگاه، بين «جامعه دينى‏» و «جامعه اسلامى‏» تفاوت است. در واقع، جامعه دينى، جامعه آرمانى دين است كه تعريف آن نيز ناظر به بيان ويژگى‏ها و مطلوبيت‏هاى نهايى دين خواهد بود، (21) در حالى كه جامعه اسلامى، تحقق آموزه‏هاى جامعه آرمانى در وضعيت موجود جوامع مسلمان است كه به سبب اعتقاد امت‏يا سازگارى نسبى نظام‏هاى اجتماعى با اهداف دينى، عنوان «اسلامى‏» به خود گرفته است. اين‏كه در فرهنگ لغات «جماعة‏» را به «گروه مردم‏» معنا مى‏كنند نيز شاهدى بر اين مدعاست. (22)
    
    بعضى نيز مفهوم «جامعه اسلامى‏» را با واژه «امت‏» در فرهنگ سياسى اسلام يكسان قلمداد كرده و گفته‏اند: «امت (جامعه اسلامى) عبارت از جامعه منظم و هماهنگى است كه افراد آن داراى هدف و مقصد مشترك باشند ... بنابراين، در امت هيچ مرز و مبنايى به جز عقيده و ايمان، كه اساس هدف و راه مشترك افراد آن جامعه است، وجود ندارد.» (23) اما با قت‏بيش‏تر بايد اين دو واژه را از يكديگر تفكيك كرد. (24)
    
    
    ج - امت واحد اسلامى
    مفهوم «امت واحده اسلامى‏» نيز با توضيحاتى كه گذشت، روشن مى‏شود. در واقع، مى‏توان امت واحده اسلامى را مجموعه متشكل از جوامع اسلامى در سطح جهانى دانست كه داراى ويژگى عينيت‏يابى وحدت امم مسلمان است. در اين صورت، امت واحده، جريان و تحقق نظام‏مند وحدت امت اسلامى در جوامع جهانى خواهد بود. امت واحده اسلامى، تسرى همان هويت‏حقيقى جامعه اسلامى در شعاع گسترده و جهان شمول است; يعنى، تحقق و وجود نظام ولايت اجتماعى الهى در سطح جهانى با حفظ ويژگى‏ها و ساز و كارهاى خاص خودش: «ان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاعبدون.» (انبياء: 92) (25)
    
    همان‏گونه كه گفته شد و اين كريمه نيز به خوبى نشان مى‏دهد، تعبير «امة واحده‏» حكايت از آن دارد كه جامعه اسلامى (و جوامع) در مسير تحقق وحدت، بايد به جايى برسد كه يك امت واحد اسلامى تشكيل دهد. (26) و اصولا اين آرمان بلند در متن هدف خلقت انسان نهادينه شده است: «ولو شاء ربك لجعل الناس امة واحدة ولا يزالون مختلفين الا من رحم ربك ولذلك خلقهم‏» (27)
    
    توضيح اين‏كه «ذلك (در اين آيه) اشاره دارد به امت واحدبودن; يعنى، اين آرمان كه همه مردم پيرو ملت واحد مى‏باشند و خداوند مردم را براى اين آرمان والا آفريده است. (28)
    
    حضرت امام خمينى(ره) مى‏فرمود: «اسلام آمده است تا تمام ملل دنيا را، از عرب و عجم و ترك و فارس، با هم متحد كند و يك امت‏بزرگ به نام امت اسلام در دنيا برقرار كند.»(29)
    
    اين بعد آرمان‏خواهى (امت واحدبودن) در كلام شيواى مثنوى نيز تحت عنوان «نفس واحدبودن مؤمنان‏» مطرح مى‏شود كه خود، گوياى جامعه آرمانى دينى است:
    
    «مؤمنان معدود ليك ايمان يكى جسمشان معدود ليكن جان يكى چون نماند خانه‏ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده چون از ايشان مجتمع بينى دو يار هم يكى باشند و هم ششصد هزار تفرقه در روح حيوانى بود نفس واحد روح انسانى بود» (30)
    
    نكته ديگرى كه قابل ذكر است اين‏كه واژه «امت‏» در لغت، به «ملت‏» و «گروه وابسته‏» معنا شده (با جمع امم) و در اصطلاح متكلمان، به پيروان پيامبران صلى الله عليه و آله مانند امت محمدى و امت مسيح اطلاق مى‏گردد. (31) در قرآن نيز به معانى گروه و جماعت (قصص: 23)، روش و طريقت و گروه هم‏كيش و متحد (بقره: 213)، مقتدا و پيشوا و اسوه (بقره: 143) و اجل و مدت (هود: 8) آمده است.
    
    در روايتى، ابوبصير از امام صادق عليه السلام درباره آيه «ان هذه امتكم امة واحدة‏» سؤال مى‏كند: من امته؟ آن حضرت پاسخ مى‏فرمايد: «امت وى مؤمنان هستند كه آنچه از سوى پروردگار خويش آورده، به جان مى‏پذيرند و همراه دو امانت گران‏مايه او (ثقلين) كه به دستور خدا بايد همراه آن‏ها پيش بروند، ره مى‏پويند.» (32)
    
    
    د - وحدت اسلامى
    وحدت اسلامى نيز به كارگيرى ابزار تحقق امت واحد به عنوان يك آرمان نهايى، در سطح جوامع اسلامى و جهان اسلام خواهد بود: «واعتصموا بالله هو موليكم فنعم المولى ونعم النصير» (حج: 78) (23)
    
    بنابراين، بار مفهومى وحدت اسلامى، در روش و ابزارمندى آن است و از اين جهت، شامل تمامى تصميمات، سياست‏گذارى‏ها و تدابيرى مى‏شود كه پيامد آن‏ها سبب تحقق وحدت امت اسلامى و در راستاى تبديل جوامع اسلامى به امت واحد الهى است. از اين‏رو، خداوند مى‏فرمايد: «واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا» (34)
    
    به بيان استاد شيخ محمد غزالى، دين امر به زدودن شقاق و نزاع مى‏كند و به وحدت و همبستگى دعوت مى‏نمايد، چه اين‏كه خداوند مى‏فرمايد: «واعتصموا بحبل الله ...» و نيز مى‏فرمايد: «ولا تنازعوا فتغسلوا...» (35)
    
    اكنون با مرورى بر واژه‏هاو مفاهيم مزبور، نكاتى آشكار مى‏شود:
    
    اولا، تفكيك مفهومى اين عناوين، بررسى سيره پيامبر صلى الله عليه و آله را در ايجاد وحدت امت، دقيق‏تر و روشن‏تر خواهد ساخت. تحليل يك موضوع عام، به موضوعات و مسائل خرد بهترين راه براى نظام‏بخشيدن به پرسش‏هاى مطرح شده در مساله مورد بررسى و پاسخ بدان‏هاست.
    
    ثانيا، با دقت در مفاهيم مزبور، در مى‏يابيم كه هر يك از اين مفاهيم تداعى‏كننده يك مفهوم بنيادين و جوهرى هستند. در حقيقت، اين سه واژه داراى سه نهادگاه اصلى‏اند كه با تهى‏شدن از آن هسته اصلى، تعاريف، نه تنها از درون متلاشى مى‏شوند، بلكه از بيرون نيز انسجام منطقى‏شان گسسته خواهد شد.
    
    در تعريف «جامعه اسلامى‏»، به وضعيت موجود و شرايط اجتماعى خاص زمانى و مكانى نظر بود. «امت واحده‏» بر وضعيت مطلوب، آرمان‏خواهى و مطلوبيت‏طلبى تاكيد داشت و بالاخره، «وحدت اسلامى‏» نوعى ابزار و عامل تغيير وضعيت موجود به سمت وضعيت مطلوب تلقى گرديد; يعنى، محور قرارگرفتن ابزارمندى و به كاربستن راه حل‏ها و چاره‏جويى‏ها.


 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥

خداوند با برانگيختن محمد(ص) راه را بر بهانه جويان بست

                

خداوند با برانگيختن محمد(ص) راه را بر بهانه جويان بست

اميرحسين تركاشوند

                


 

    از جمله مباحث مهمي كه هميشه به موازات بعثت پيامبراكرم(ص) محل بحث بوده، بررسي امي بودن آن حضرت است. از آنجا كه اين كلمه به صراحت در قرآن مجيد نيز بارها به كار رفته، لذا دانشمندان علوم قرآني، ناگزير به بيان نظر و ديدگاه خود در زمينه معاني امي پرداختهاند و از اين رهگذار آراء متفاوتي مطرح شده كه نويسنده اين مقاله كوشيده با بهرهگيري از معناي اصلي اين واژه به ارزيابي دقيق معناي امي بودن پيامبر(ص) بپردازد.
    آيات مربوطه به بعثت در قرآن
    «الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوباً عندهم فيالتوراة و الانجيل يأمرهم بالمعروف و ينهي'هم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم إصرهم و الاغلال التي كانت عليهم فالذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذي أنزل معه اولئك هم المفلحون» اعراف، 157
    «قل يا ايها الناس اني رسول الله اليكم جميعاً الذي له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيي و يميت فأمنوا بالله و رسوله النبي الامي الذي يومن بالله و كلماته و اتبعوه لعلكم تهتدون.» اعراف، 158
    «و منهم امّييون لا يعلمون الكتاب الا اماني و ان هم الا يظنون». بقره، 78
    «فان حا´جوك فقل اسلمت وجهي لله و من اتبعن و قل للذين اوتوا الكتاب و الامّيين ءاسلمتم فان اسلموا فقد اهتدوا و ان تولوا فانما عليك البلاغ و الله بصير بالعباد». آل عمران، 20
    «و من اهل الكتاب من ان تأمنه بقنطار يوده اليك و منهم ان تامنه بدينار لايؤده اليك الا مادمت عليه قائماً ذلك بانهم قالوا من ليس علينا في الميين سبيل و يقولون علي الله الكذب و هم يعلمون». آلعمران، 75
    «هو الذي بعث في الامّيين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يلمعهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلالٍ مبين». جمعه، 2
    «و هذا كتاب انزلناه مبارك مصدق الذي بين يديه و لتنذر ام القري و من حولها و الذين يؤمنون بالاخرة يؤمنون به و هم علي صلاتهم يحافظون» انعام، 92
    «و كذلك أوحينا اليك قرءاناً عربياً لتنذر ام القري و من حولها و تنذر يوم الجمع لاريب فيه فريقٌ فيالجنة و فريق فيالسعير».
    شوري، 7
    «و ما كنت تتلوا من قبله من كتابٍ و لا تخطه بيمينك اذاًلارتاب المبطلون». عنكبوت، 48
    با مراجعه به فرهنگهاي لغت، به سادگي به دست ميآيد كه معناي اصلي ام عبارت است از اصل و پايه هر چيز كه چيزهاي ديگر به آن منضم ميشود و نيز منشأ و سرچشمه هر چيز. همچنين ام در لغت به معني قصد و آهنگ نيز آمده است و از معناي معروف اين كلمه كه بيارتباط با معناي سابق الذكر نميباشد، معناي مادر ميباشد. شايد بتوان گفت كه ام، مشترك معنوي است و معني جامع آن همان اصل و پايه و سرچشمه است و نهايتاً اينكه استعمال آن در مادر حقيقتي به قدري شهرت دارد كه احتمال داده ميشود، در مادر حقيقت و در معناي ديگر مجاز است.
    واژه امي نيز با توجه به ريشه آن و ساير عوامل داراي چند معنا است:
    1- منسوب به اصل و سرچشمه هر چيز. پس انسان امي كسي است كه بر اساس اصل و فطرت خود عمل ميكند.
    2- منسوب به مادر. فرد وابسته به مادر و كسي كه فقط به تربيت مادر اكتفا ميكند را امي گويند.
    3- اسم منسوب براي كلمه مركبي كه يكي از آن دو كلمه تركيب شده، واژه ام باشد همچون كلمات مركب امالقري و امالكتاب كه در حالت منسوب، امي ميشود.
    4- درس نخوانده و غير متعلم
    5- جاهل، نادان و غافل
    6- منسوب به امت. پس به اهالي و شهروندان و بوميان هر امت و ملتي، امي گفته ميشود.
    
    واژه امي در قرآن كريم:
    الف- اهل مكه: حضرت ابراهيم(ع)، هنگام دعا از خداوند ميخواهد كه: اين شهر(مكه) را محل امن قرار ده و از ميان اهالي همين شهر، فردي را برگزين كه آيات تو را برايشان تلاوت كرده و به تعليم كتاب به آنها بپردازد... (و اذا قال ابراهيم رب اجعل هذا بلداً ءامناً و ارزق اهله من الثمرات... ربنا و ابعث فيهم رسولاً منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة ويزكيهم انك انت العزيز الحكيم. بقره، 129-126 و از طرفي در سوره جمعه، اجابت درخواست ابراهيم(ع) را متذكر ميشود: هو الذي بعث في الميّين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه... جمعه، 2.
    ضمن مطابقت اين دو دسته آيات، ميتوان به دست آورد كه منظور از امّيين، همان اهالي مكه يا اهالي بلد امن ميباشند كه در سوره بقره آمده بود و اگر گفته شود كه وجه تسميه ناميده شدن اهالي مكه به اميها چه ميباشد، خواهيم گفت كه: طبق دو آيه صريح ... و لتنذر ام القري و من حولها... انعام، 92، «و كذلك أوحينا اليك قرآناً عربياً لتنذر ام القري و من حولها... شوري، 7»، از مكه معظم، تعبير به أمالقري آورده است و همانطور كه قبلاً گفته شد در كلمات تركيبي، هنگام منسوب شدن، ميتوان حرف ياء نسبت را به يكي از دو قسمت تركيب، متصل نمود كه اين كار در كلمه تركيبي فوقالذكر (امالقري) امي ميشود كه جمع آن نيز امّييون و امّيين ميشود. در اين زمينه كه منظور از امي، مردم مكه و به تبع آن پيامبر اكرم(ص) ميباشد، احاديثي وارد شده كه در پايان مقاله به يك مورد اشاره خواهد شد. پس طبق اين رأي و كاربرد ترجمه آيه 2 از سوره جمعه بدين صورت خواهد بود: او، كسي است كه در ميان اهل مكه، رسولي را از خودشان مبعوث كرد تا...
    ب- اهل يك جماعت داراي وجه اشتراك يا اهل يك امت: ديگراني نيز با اتكا به اين معنا از كلمه امي، چنين ترجمهاي را براي آيه 2 سوره جمعه برگزيدهاند: اوست خدايي كه ميان امتها (اهالي هر امت) پيامبري از خود آنها برانگيخت تا بر آنان آيات وحي خدا را تلاوت كنند و...
    ج- غير اهل كتاب (فاقد كتاب آسماني): به نظر ميرسد بر اساس يك تقسيمبندي، حداقل مردم زمان و مكان نزول به 2 دسته اصلي تقسيم ميشدهاند: 1- اهل كتاب 2- امّييون. اهل كتاب كساني بودند كه برخوردار از كتب آسماني و پيامبر الهي بودهاند (چه به مضامين كتب الهي خودآگاه بوده باشند و چه نبوده باشند) و امّييون نيز افرادي بودند كه برخوردار از كتاب آسماني و پيامبر الهي نبودهاند و ملاك در اين برخورداري از پيامبر الهي، وضعيت كنوني آنها ميباشد و نه گذشتگان بسيار دور آنها كه بعداً، اثرات ناچيزي از تعاليم آن پيامبر الهي باقي مانده باشد (همچون مشركين قريش) پس بر اين اساس مردم به 2 گروه تقسيم ميشدند: امي و كتابي؛ در كتاب تاريخ سياسي اسلامي (سيره رسول خدا) نوشته رسول جعفريان آمده است: «حداقل در مواردي، اصطلاح اهل كتاب در برابر اصطلاح امي و امّيين قرار دارد. گروهي از ساكنان عرب و غير عرب حجاز، اهل كتاب و گروهي ديگر امي يعني فاقد كتاب بودند. هر دو اصطلاح از پيش از اسلام وجود داشته و قرآن نيز از آنها استفاده كرده است. در آيه 20 آلعمران آمده: اگر با تو، به محاجه برخيزند، بگوي: من و پيروانم در دين خويش به خدا اخلاص ورزيديم؛ به اهل كتاب و اميها بگو: آيا شما هم به خدا اخلاص ورزيدهايد» 1
    در هر صورت، تقسيمبندي فوقالذكر به امي و اهل كتاب (كتابي) به صراحت در آيه 20 سوره آلعمران (قل للذين اوتوا الكتاب و الامّيين...) و به صورت ديگري در آيه 75 همين سوره آمده است.
    و اما ارتباط بين كاربرد و معناي اول امي (اهل مكه) با كاربرد سوم آن (غير اهل كتاب) نيز به اين صورت است كه: چون مكه، مركز و پايگاه اصلي غير اهل كتاب بوده است بنابراين به اهل مكه كه فاقد كتاب آسماني بودند، امي ميگفتند و به تبع اهل مكه در واقع مركز فاقدين كتاب بوده است به ساير فاقدين اهل كتاب نيز، امي ميگفتهاند، شخص پيامبر هم، به هر دو دليل، امي بوده است زيرا اولاً (به استناد آيه 48 سوره عنكبوت) اهل كتاب نبوده و ثانياً اهل شهر مكه بوده است.
    د- در غير بصير و فاقد دانش نسبت به كتب آسماني: به تصريح آيه 78 سوره بقره (و منهم امّييون لا يعلمون الكتاب...) بعضي از اهل كتاب هم هستند كه نسبت به كتاب آسماني خود فاقد دانش و بصيرت هستند. حتي از اين استعمال نيز نميتوان به طور قطع، معناي بيسواد را براي امي استخراج نمود زيرا فقدان دانش و علم و سواد در آيه مذكور به الكتاب (يعني كتاب آسماني) تعلق گرفته و نه مطلق هر كتابي (و نتيجتاً برخورداري يا عدم برخورداري از سواد خواندن و نوشتن) ولي چون در آن اعصار، علم و كتاب عمدتاً خلاصه ميشده در علم به كتاب الهي، بنابراين استنباط فاقد سواد از كلمه امي در آيه مذكور به طور غير صريح، ممكن است.
    ولي عنوان فاقد بصيرت براي واژه امي در اين آيه از هر چيز ديگري مناسبتر است زيرا قبلاً فهميدم كه اهل كتاب، غير اهل كتاب (يعني غير متدينين و فاقدين كتاب الهي) را امي ميخواندند و مطابق با اين آيه، حتي، قسمتي از اهل كتاب نيز، امي قلمداد شدهاند.
    ضمناً از آنجايي كه در ايام پيامبران پيشين، علم و تحقيق و مطالعه، بيشتر بر روي كتابهاي پيامبران بوده است و بسيار كمتر در مسائل ديگر وجود داشته لذا، اين اهل كتاب بودهاند كه اهل تحقيق بودهاند و عليالظاهر اهل كتاب، به همين دليل (فقدان بحث تحقيق و عدم وجود كتاب و بررسي در ميان غير اهل كتاب) به غير اهل كتاب، لقب بيسواد (نادان، جاهل و غافل) دادهاند و بيسواد نيز نه به معني فاقد سواد خواندن و نوشتن بلكه به معناي جاهل، نادان، غير محقق و غيرآگاه نسبت به جهان (تقريباً همان معنايي از بيسواد كه امروزه به صورت كنايي به ديگران گفته ميشود) و شايد به همين دليل باشد كه قرآن نيز به عدهاي از خود اهل كتاب مطابق آيه صدر بحث، امي و بيسواد ميگويد. با آنكه همان عده از اهل كتاب نيز اهل خواندن كتاب بودهاند اما نه به قصد تحقيق و بررسي بلكه به اميد ثواب و پاداش.
    ه - انسان اصولي و فطري (متصل به اصل و فطرت): اين معنا كه كاملاً منطبق بر معناي لغوي ام به معناي اصل و پايه و سرچشمه ميباشد، وقتي در مورد انسان به كار ميرود به اين معنا خواهد بود كه وي با مراجعه به فطرت و اصل خود و بهرهمندي كامل از آن، به منبع بيبديل خدايي انسان دست يافته است. زيرا اصل و پايه و اساس در مورد انسان، همان آفرينش خداوندي است كه پروردگار عالم، انسان را بر آن سرشته است «فاقم وجهك للدين حنيفاً فطرت الله التي فطرالناس عليها... روم، 30» و بنابر اين، انساني كه سر به اساس و بنياد آفرينش خود بزند و از آن سرچشمه خدادادي بهره گيرد، يك انسان امي، اصولي، ريشهدار و اصيل است. اين كاربرد از امي به وضوح در دو آيه 157 و 158 سوره اعراف ديده ميشود و اينك به همين مناسبت، به بررسي اين دو آيه ميپردازيم: رسول، كسي است كه به مقام سفارت رسمي الهي رسيده است يعني پيامهاي مبدأ آفرينش را براي رهايي خلق از ظلمت و رهيابي به نور، به سوي مردم ابلاغ ميكند. نبي كسي است كه به مقام بهرهمندي از اخبار آفرينش و رمز و رموز آن رسيده است. دست يافته به اخبار آفرينش را نبي گويند. امي كسي است كه با مراجعه به درون خود، راه و رسم زندگي را از فطرت و آفرينش خدادادي خودش ميگيرد. انسان اگر به درون خود مراجعه كند خوبي و بدي اكثر چيزها را ميداند و به زشتي و پلشتي امور غيرانساني و به درستي و زيبايي امور انساني آگاهي مييابد و اگر به اين آگاهيهاي اوليه خود عمل كند زمينه آگاهي و اطلاع بر ساير نادانستهها را فراهم كرده است و به فرمايش پيامبر(ص): هر كس به دانش موجود خود عمل كند و آن را به كار ببرد، خداوند نيز دانش آنچه را كه نميداند به او خواهد داد. و اين پيامبر(ص) گرامي بود كه بعد از ولادت و از آن زماني كه خود را شناخت بر اساس فطرت خود عمل كرد و بسرعت بهعنوان يك انسان داراي فضيلت و پسنديده و ستوده، معرفي شد او بود كه به بانگ اصالت انساني لبيك گفت و به نداهاي واقعي درونياش كه همانا حركت در مسير آگاهي و بصيرت، كردار شايسته، نوعدوستي، خيرخواهي، پرهيز از رذائل، اجتناب از بديها و... است، پاسخ مثبت داد و كمكم روزنههاي حيات ملكوتي و همدم با فرشته شدن را به سوي او ميگشود. درست است كه لياقت راهيابي به بارگاه ملكوت، فضلي است چند چندان از سوي حضرت پروردگار ولي راه ورودي آن، صرفاً هماني است كه خود خدا ترسيم كرده و در وجود انسانها تعبيه كرده يعني رويكرد درست به سوي آفرينش خدا: «روي، راستدار به سوي آفرينش خداونديات كه تو را بر آن سرشته است» و او با اين رويكرد مخلصانه ،براي دين، متدين شد (امي) و لذا لايق براي ارتباط منظمتر با فرشتگان پروردگار و در ادامه آن ديدار پرهيجان و طربانگيز خود او... و با اين ديدارها و دريافتها بود كه از رمز و راز هستي باخبر شد(نبي) و چنان صلاحيت و ظرفيتش بالا رفت كه ظرفيت و جنبه ابلاغ پيام به بشر را نيز پيدا كرد يعني كه پس از هدايت و راهيابي خودش، صلاحيت يافت كه مأمور و سفير رسمي او شود، براي هدايت و راهنمايي سايرين (رسول). و اين هر سه مرحله از بالا به پايين در آيه 157 سوره اعراف آمده است «الذين يتبعون الرسول النبي الامي...» و ما را نيز به پيروي همان راهي كه پيامبر(ص) طي كرده، سفارش ميكند، علت اينكه صفات برتر را در ابتدا آورده (رسول، نبي، امي) اين است كه ميخواهد با صفت رسول، شخصيت والاي او را نشان دهد و در ادامه ميگويد كه اين رسول با اين عظمت از همين راهي كه در دست همه هست به اينجا رسيده است يعني سير تكاملي و حركت رسول اكرم(ص) را نشان ميدهد كه چگونه با رويكرد مثبت به درون خود و گذر از اميت، نبي شد و بعد از آن به رسالت نائل آمد و سفارش به مردميان است كه: گل سرسبد انسانها از اين راه عبور كرد،راه تكامل در اختيار همه هست (گر چه رسالت و سفارت رسمي به پايان رسيده باشد.) در آيه دوم (158 سوره اعراف) نيز بعد از اينكه رسالت او را جهاني اعلام ميكند بار ديگر صفات مزبور را تكرار ميكند و از مردم ميخواهد كه به چنين شخصي ايمان آوريد: «... فامنوا بالله و رسوله النبي الامي الذي يؤمن بالله و كلماته...» و آن فرد امي و پايهاي و اصولگرا، كسي است كه به الله، ايمان آورد (ايمان به معناي واقعي) و نيز به كلمات الله. پس پيامبر گرامي از راه فطرت الهي (= دين استوار) و ايمان آوردن به الله و كلماتش به نبوت و رسالت رسيد.


    در قرآن كريم، آياتي هستند كه به ذكر خصوصيات و صفات پيامبر(ص) پرداختهاند و به نظر ميرسد آن وصفي كه ناظر به عمل به مفاد آيه فطرت سابق الذكر (روم 30) باشد، يعني رويكرد دقيق به دين پايدار الهي و اصل و درون خودش كه همان سرچشمه انسانيت است، همين وصف امي خواهد بود كه به معناي رجوع كننده به اصل و پايه و سرچشمه ميباشد و در آيات 157 و 158 سوره اعراف يادآوري شده است.
    متأسفانه عده بسياري به هنگام ترجمه امي براي پيامبر(ص) در آيات مذكور از عبارت فاقد سوادخواندن و نوشتن، استفاده ميكنند كه بايد گفت: اولاً آيات مذكور (157 و 158، سوره اعراف) در صدد توصيف و مدح پيامبر(ص) ميباشد، آيا در هنگام تعريف و تمجيد از فردي، ميتوان از كلمه بيسواد(يا فاقد سواد)! استفاده كرد؟ ثانياً در ابتداي آيه، مأمور به پيروي از رسول نبي امي شدهايم. آيا به نظر شما، پروردگار عالم سفارش ميكند كه از رسول نبي بيسواد! (نغوذبالله) پيروي كنيم. بحث بر سر اين نيست كه پيامبر(ص) به كلاس درس رفته است يا خير بلكه بحث اين است كه خداوند رسول خود را با صفتي كه از نظر اهل علم مذموم است، نميستايد و به علاوه بگويد از او پيروي هم بكنيد. ممكن است كسي بگويد كه براي نيل به اهداف بلند انساني، ميشود بينياز به سواد هم، حركت كرد كه اگر فرضاً چنين باشد، ديگر دعوت به پيروي از چنين شيوهاي، مقبول نيست (ولو كه مسير ممكن باشد). در پايان اين بخش بايد گفت، زماني كه واژه امي در توصيف اختصاصي پيامبر(ص) بكار رود، از هر دو گروه امّييون و اهل كتاب خارج خواهد بود و شاهد اين مطلب آيه 20 سوره آلعمران است كه در بند اول آيه توصيف پيامبر به صورت مشروح (كه شرح امي است) آمده و بعد از آن به صراحت از اهل كتاب و امّييون نام برده شده است. راستي پيامبر گرامي چگونه فاقد سواد بوده حال آنكه خود، شخصاً به تعليم قرآن به مردم ميپرداخته است مگر نه اين است كه ايشان از تمام آيات قرآني در مواقع مختلف و مناسب استفاده ميكرده؟ اگر اين مطلب صحيح است، ضرورتاً يا ميبايست از روي متني بوده باشد (كه شأن پيامبر(ص) از اين هم بالاتر است) و يا ايشان حافظ كل قرآن بوده است كه اين دومي نيز، داستان كتابت وحي را كمرنگ ميكند. پررنگ شدن داستان كتابت وحي و نياز پيامبر(ص) به نويسندگاني براي نوشتن متن وحي (به دليل بيسوادي خود وي) آن قدر به ابتذال كشيده شده كه حتي ميبينيم افرادي نظير عبدالله بن ابيسرح و معاوية بن ابوسفيان نيز جزو مشهورترين آنها قرار ميگيرند و اين مطلب، خود، اين گمان را تقويت ميكند كه شايد رابطهاي ما بين ترجمه امي به بيسواد (در مورد شخص پيامبر(ص)) و داستان پررنگ كتابت وحي وجود دارد. نكند با استفاده از زمينه واژه امي (كه قابليت ترجمه به بيسواد را هم ميتواند داشته باشد)، دستگاه خلاقت بنياميه و بعديها، پيامبر را بيسواد كردند و لذا نيازمند به باسواداني جهت كتابت وحي و... بالنتيجه بزرگ شدن افرادي مثل معاويةبن ابوسفيان و عبدالله بن ابيسرحي كه به صراحت بگويد: من هنگام كتابت وحي دست به تقلب ميزنم (و جابجايي). در اينجا به هيچ وجه قصد زير سؤال بردن كتابت قرآن را نداشته و ندارم و بديهي است كه پيامبر از مردم باسواد و علاقهمند آن روز، شخصاً خواسته باشد كه براي خود جزواتي تهيه و نسبت به نوشتن آيات و سور قرآني اقدام نمايند تا هم مأنوس شوند و بهرهمند و هم در جا افتادن كلمات قرآن در جامعه، نقشي ايفاء كنند ولي اين كجا و آن كجا كه پيامبر به دليل بيسوادي (با عرض پوزش از ساحت قدسي آن حضرت) دست به دامان هر كسي بشود تا وحي الهي (آخرين وحي الهي به برترين انسان آفرينش) ايمن بماند! تازه اگر به افسانه فقدان سواد پيامبر(ص) در قبل از بعثت و رسالتش اعتنا كنيم، بيترديد بعد از نائل شدن به مقام رسالت بايد گفت كه: انساني كه در يك تربيت الهي به مرحله نبوت رسيده و انساني كه اشرف آفريده شدگان است و بعد از بعثت، به كرسي عالم تكيه زده و به عبارتي عالم تحت رؤيت او است؛ چگونه چنين انساني بعد از اين تكامل بينظير از ابتداييترين معرفت عادي يعني سواد خواندن و نوشتن بيبهره است؟ آيا كسي كه تمام معارف زير، ديد و در برد معرفت اوست از سواد! محروم است؟ با اينكه در بيشتر كتب تاريخي، بحث فقدان سواد ايشان را ناظر به قبل از بعثت دانستهاند و از اين مطلب در بعد از رسالت، بياشاره گذشتهاند و آن را مسكوت گذاشتهاند ولي معلوم است كه همان روند (فقدان سواد) را بعداً نيز ادامه دادهاند، زيرا داستان غليظ كتابت وحي بر اين اساس بزرگ شده و به صورت تحريف شده، طراحي شده است، و همين موضوع بوي توطئه را به مشام ميرساند. به طوري كه انسان را نسبت به فقدان سواد قبل از رسالت نيز مردد ميكند.


    
    بررسي آيه 48 سوره عنكبوت
    «و ما كنت تتلوا من قبله من كتابٍ و لا تخطه بيمينك اذاً لارتاب المبطلون» ترجمه: قبل از اينكه به مقام پيامبري نائل آيي، هيچ يك از كتب آسماني را نه ميخواندي و نه از روي آنها نسخهبرداري ميكردي و مينوشتي تا بهانهاي باشد براي باطلگرايان كه بدين وسيله در مورد رسالت تو به شك افتند (و بگويند ما او را ميشناسيم او همان كسي است كه سروكارش با كتب آسماني و الهي است و با آنها مأنوس است و اهل تلاوت و نوشتن آنها بوده و تمام اطلاعات و آگاهيهاي ديني خود را از روي آنها به دست آورده است يعني اخبار و احوال پيامبران قبلي و مسائل اخلاقي و اجتماعي دين و علوم مختلف مذهبي از جمله احكام و آداب را به همراه ساير مسائل از روي آنها به دست آورده و احتمالاً بشارتهاي انبياء قبلي را نيز به آخرين پيامبر، به دست آورده و خود را به آن ويژگيها آراسته است. حال با تمام اين آگاهي دست به خلق كتاب قرآن زده است و اين كلام خود اوست و نه كلام پروردگار). چرا ما در ترجمه آيه، كتاب را به كتاب آسماني و الهي ترجمه كرديم و نه به هر كتاب و يا نوشتهاي ديگر؟ جواب اينست كه اگر دقت شود ميبينيم ضمير «ها»، چسبيده به تخطه، ميرساند كه امر تلاوت و نوشتن هر دو به يك چيز(آن هم كتاب قيد شده) برميگردد (زيرا مرجع ضمير«ها»، كتاب است) و اگر بخواهيم معناي كتاب را به هر كتاب يا نوشتهاي بگيريم معناي آيه چنين ميشود: قبل از مقام پيامبريات، هيچ جزوه و كتابي را نميخواندي و آن كتاب و جزوه را نيز نمينوشتي... كه معناي چندان اديبانهاي نيست و اصولاً چه لزومي هست كه هر آنچه كه خوانده ميشود، همان را نيز بنويسيم (اين نبوده است مگر فقط در مورد كتب آسماني) و اساساً چه قداستي ميتوانسته در مورد يك كتاب معمولي و يا جزوه مطرح بوده باشد كه هم آن را بنويسند و هم تلاوت كنند؟ در صورتي كه هيچ يك از اشكالهاي مورد اشاره به كتاب آسماني برنميگردد. مضاف بر اينكه در بسياري از اوقات كلمه كتاب در قرآن به همين معناي كتاب آسماني و مقدس است. من جمله در اولين و دومين آيه قبل از آيه مذكور كه جمعاً سه بار كلمه كتاب به كار رفته و در هر سه مورد منظور، كتاب آسماني است. و اساساً شك و ترديد نسبت به پيامبر(ص)، صرفاً به دليل داشتن سوادخواندن و نوشتن، نميتواند وجاهت عقلاني داشته باشد. يعني آيا ميتوان گفت چون آن حضرت سواد داشته، اظهار نبوتش، در معرض شك و ترديد قرار ميگيرد؟ آيا بهتر نيست كه بگوييم، علت شك و ترديد اين ميتوانسته باشد كه مثلاً پيامبر گرامي(ص) به دليل مأنوس بودنش با كتب آسماني قبلي (تورات و انجيلها)، به معارف مطرح شده در آنها، احاطه پيدا كرده باشد و خود را نيز منطبق با بشارتهاي آن كتب بنمايد. قرآن نيز به رد اين شبهه مذكور ميپردازد كه: رسول ما، هيچ يك از كتب آسماني را نه تلاوت ميكرده و نه از روي آنها مينوشته است كه حالا او را در معرض اتهام قرار دهيد (و علت عدم استفاده از كتب آسماني نيز در دسترس نبودن آنها براي پيامبر(ص) بوده است) يعني اين اخبار و مسائلي كه از ايشان ميشنويد، به دليل مطالعه قبلي وي نيست بلكه به دليل وحي الهي است.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥

سپاهي كه روانه نشد!

                

سپاهي كه روانه نشد!

يوسف غلامي

 

               

 

    تاريخ
    پس از رويداد غدير و تأكيد رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بر پيروي از علي‏بن ابي‏طالب عليه‏السلام سياستهاي پنهان منافقان به جنبش افتاد و تحركاتي ويژه دنبال شد. كوشش براي ترور پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در ميان راه غدير تا مدينه يكي از آن توطئه‏هاست كه با همكاري جبرئيل خنثي شد. اين رفتارهاي فتنه‏انگيز از نظر حضرت دور نبود و پيوسته به شيوه‏هايي مصلحت‏آميز از تأثير آن‏ها جلوگيري مي‏كرد.
    تصميم‏هاي حضرت نشان مي‏دهد كه آن تحركات به طور جدّي در حال سازماندهي و گسترش بوده است و بايست اقدامات ويژه‏اي براي مقابله صورت مي‏گرفت. در ميان اين اقدامها پيگيري سه امر اهميت داشت:
    1 ـ دور ساختن مخالفان از مدينه.
    2 ـ زمينه سازي براي پذيرش زمامداري علي عليه‏السلام ؛ هرچند وي نسبت به بسياري از صحابيان سرشناس كم سن‏تر است.
    3 ـ بي‏اعتبار ساختن كساني كه در كمين فرصت‏اند و بدون صلاحيت، زمينه زمامداري آن‏ها فراهم است.
    البته شكي نبود كه اين همه بايست زيركانه دنبال مي‏شد، نه با جنجال. يكي از راه‏ها براي اين هرسه هدف اعزام سپاه اسامة‏بن زيد به خارج از مرزهاي شبه جزيره بود كه از سوي حضرت انجام گرفت.
    جز اين اقدام كه تا حدود زيادي سبب دور كردن مخالفان علي عليه‏السلام از مدينه مي‏شد، چند كار ديگر نيز صورت گرفت:
    1 ـ تأكيد بر نوشتن وصيّت بر پيشوايي علي عليه‏السلام .
    2 ـ وصيت شفاهي در خانه به لزوم پيروي از علي‏بن ابي‏طالب عليه‏السلام .
    3 ـ سخنراني عمومي در مسجد و بيان حديث ثقلين.
    جز مورد اول كه مخالفان از انجام آن جلوگيري كردند، دو اقدام ديگر به خوبي دنبال شد و حجّت بر مسلمانان تمام گرديد. نگاشتن وصيّت هم گرچه انجام نگرفت، هدف حضرت از آن تا حدّي تأمين شد.
    ابن ابي‏الحديد در شرح خطبه 156 نهج البلاغه از قول استادش شيخ ابويعقوب معتزلي مي‏نويسد:
    چون بيماري پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله شدت يافت، دستور داد سپاه اسامه به سوي شام حركت كند و ابوبكر و ديگر بزرگان مهاجر و انصار در آن شركت جويند. در آن صورت اگر حادثه‏اي براي رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پيش آيد، دستيابي علي عليه‏السلام به خلافت از اطمينان بيشتري برخوردار خواهد بود.(1)
    در جايي ديگر ضمن اشكال بدين سخن مي‏نويسد:
    بهتر است بگوييم پيامبر نه قطعاً بلكه گمان مي‏كرد اگر بميرد و ابوبكر و عمر در مدينه باشند پسرعمويش (علي عليه‏السلام ) را كنار مي‏زنند. از اين رو آن‏ها را دستور داد تا از مدينه خارج شوند. چنانچه ما نيز اين كار را در مورد فرزندان خود در هنگام مرگ انجام مي‏دهيم؛ در صورتي كه ترس داشته باشيم يكي از آن‏ها بعد از مرگ ما همه اموال را تصرّف كند و ديگران را محروم نمايد، او را به مسافرتي دور دست مي‏فرستيم.(2)
    از اين همه به خوبي برمي‏آيد كه تأكيد بر اعزام سپاه اسامة‏بن زيد واكنشي به موقع براي دورساختن مخالفان علي‏بن‏ابيطالب عليه‏السلام و فراهم ساختن زمامداري آن حضرت بوده است. براي آنان كه دانش و درك داشتند اين برنامه‏ريزي ده‏ها پيام داشت و مي‏دانستند كه رسول‏خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بدين وسيله مسلمانان را به قانون «كفايت در سرپرستي» به جاي «شهرت و سن بيشتر» درس مي‏آموزد تا بدانند همه آن‏ها كه مأمور و مطيع يك جوان نورسيده‏اند و حتي براي فرماندهي يك غزوه كوتاه مدت صلاحيت ندارند، براي امر عظيم سرپرستي امور مسلمين كه همطراز مقام نبوت است، شايسته نيستند.
    اعزام سپاه اسامة‏بن زيد
    در سال هشتم هجرت از سوي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سپاهي به فرماندهي جعفربن ابي‏طالب و زيد بن حارثه و عبداللّه‏بن رواحه براي مقابله باهجوم روميان روانه آن سرزمين شد اما هرسه فرمانده اسلام در اين جنگ به شهادت رسيدند. در سال نهم نيز كه خبر آمادگي روميان براي حمله به سرزمين حجاز در مدينه انتشار يافت، پيامبر خود با سي‏هزار تن
    اسامه هجده ساله در حالي فرماندهي بزرگ‏ترين سپاه آن روز را برعهده مي‏گيرد كه بادارابودن كارداني و توان فرماندهي هنوز تجربه نظامي ندارد.
    عازم تبوك شد ولي بدون درگيري به مدينه بازگشتند. حال احتمال خطر، جدي بود. و به همين علت رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در آخرين روزهاي زندگي، در اواخر ماه محرم سال يازدهم هجري، پيش از اين كه در بستر بيماري افتد، سپاهي عظيم به فرماندهي اسامة بن زيد* براي گسيل بدين ناحيه فراهم آورد.
    
    ويژگي‏هاي سپاه
    1 ـ سپاه زماني راهي بود كه حجاز و به خصوص مدينه از سوي دشمنان داخلي شبه‏جزيره به شدّت تهديد مي‏شد.(3)
    2 ـ فرماندهي آن را جواني هجده ساله بر عهده داشت.
    3 ـ سپاهيان آن از مهاجران ـ به ويژه مهاجران نخستين(4)ـ و افراد سرشناس بودند.
    4 ـ علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام به دستور پيامبر در اين لشكر حضور نيافت.
    5 ـ بازگشت اين سپاه نزديك به دو ماه به طول مي‏انجاميد.(5)
    6 ـ پيامبر سرپيچي كنندگان از حركت لشكر را لعن و نفرين كرده است.(6)
    در فرداي روز اعزام، رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به شدت تب كرد و در بستر افتاد.(7) و همين امر و نيز تهيه ساز و برگ جنگ و كمي سن فرمانده بهانه سرپيچي عده‏اي را سبب شد و از اين زمان حركت سپاه دچار وقفه گرديد.(8)
    چون جمعي به فرماندهي اسامه اعتراض كردند و آن را نكوهيدند، پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: شما در گذشته نيز مانند امروز كه اين فرمانده را سرزنش مي‏كنيد، فرماندهي پدرش را مورد ملامت قرار داديد ولي آگاه باشيد به خدا سوگند كه او شايستگي فرماندهي را داراست.(9) سپس نيز فرمود: «لعنَ اللّهُ من تخلّف عن جيش اُسامة»؛ خداي لعنت كند كسي را كه از شركت در سپاه اسامه سربتابد.(10)
    با اين همه، سپاهيان از اردوگاه جُرْف * قدمي پيش ننهادند. به خوبي معلوم بود كه علت درنگ سپاه سرپيچي تني چند از صحابيان با سابقه بود و نه افراد عادي سپاه. زيرا در آن صورت رفتار سپاهيان به شورش عمومي تعبير مي‏شد و نه سركشي فردي.
    ابوبكر، عمر و ابوعبيده جرّاح و كساني ديگر، همه به مدينه بازگشتند و اسامه چون سپاه را آشفته و حال پيامبر را وخيم ديد، در مدينه به رسول‏خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله عرضه داشت: پدر و مادرم به فدايت باد، آيا اجازه مي‏دهيد چند روزي درنگ نمايم تا اين كه خداوند شما را شفا عنايت فرمايد؟ حضرت فرمود: (خير) حركت كن و درنگ منما. عرض كرد: اي رسول خدا اگر حركت كنم و شما در اين حال باشيد، قلبم اندوهگين خواهد بود. فرمود: حركت كن به سلامتي و پيروزي. عرض كرد: دوست ندارم حال شما را از مسافران جويا شوم. فرمود: فرمان مرا اجرا كن.
    آنگاه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بي‏حال گرديد و اسامه مهياي حركت شد. چون پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به حال خود آمد، از موقعيت اسامه و سپاه سؤال نمود، به او گزارش دادند: او خود را آماده حركت مي‏كند. پس پيوسته مي‏فرمود: سپاه را بفرستيد. خداوند لعنت كند كسي را كه در سپاه شركت ننمايد!
    با اين همه، كسان حاضر در پيرامون بستر رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به فرمانهاي آن حضرت چندان عنايتي نداشته و گاه فرمانهاي وي را بر منافع و اهداف خويش تفسير و تحريف مي‏كردند.(11) به خوبي معلوم بود كه اين اخلال و تمرّد، جدّي و فراتر از بهانه است.
    رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله با مشاهده كارشكني در حركت سپاه، با آن كه در تب شديدي به سر مي‏برد، ديگر بار با حالت خشم به مسجد آمد و ضمن نكوهش عاملان كارشكني، متخلّفان از حركت سريع سپاه را ملعون خواند.(12)
    براي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله جاي ترديد نبود كه جمعي در انتظار مرگ اويند، اما هرچه تأكيد او برحركت سپاه بيشتر مي‏شد، سرپيچي قوت مي‏گرفت.
    اسامه خارج شد در حالي كه اصحاب در پيشاپيش او در حركت بودند. در پايگاه «جُرْف» در حالي كه ابوبكر و عمر و بيشتر مهاجران(13) و نيز از انصار اُسيدبن حضير، بشيربن سعد و ديگر چهره‏هاي سرشناس در لشكر بودند، فرستاده ام‏ايمن آمد و به اسامه گفت: به مدينه بياييد كه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله وفات يافت. اسامه بي‏درنگ بازگشت و پرچم را در خانه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله گذارد و در آن ساعت، پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله وفات يافته بود.(14)
    
    حكمت اعزام سپاه اسامه
    حركت سپاه اسامه در زماني رخ مي‏داد كه سرزمين حجاز و به خصوص مدينه موقعيتي ويژه داشت. آوازه اسلام سرزمين‏هاي دور و نزديك را فراگرفته بود. براي آنان كه آهنگ مخالفت و ستيز در سرداشتند در اين زمان بهترين موقعيت براي شورش و هجوم به مركز حكومت نوپاي اسلامي فراهم بود، در نواحي و اطراف تني چند ادعاي نبوت كرده و شماري را به گرد خويش داشتند. از اينان برخي به دستور پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله سركوب شدند.(15)
    اسامه هجده ساله در حالي فرماندهي بزرگ‏ترين سپاه آن روز را برعهده مي‏گيرد كه بادارابودن كارداني و توان فرماندهي، هنوز تجربه نظامي ندارد. رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در حال احتضار است و چون او رحلت كند و بيشتر مهاجران و انصار در مدينه نباشند و خاندان او نيز سرگرم تجهيز پيامبر شوند، بهترين فرصت براي ضربه زدن از سوي مخالفان فراهم خواهد بود. با اين همه، پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در سخت‏ترين حال بدون هيچ ترديد برگسيل اين لشكر تأكيد مي‏ورزد.
    حايز اهميت اين كه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كساني چون ابوبكر، عمر و تني چند از ديگر مهاجران و انصار را كه عامل هيچ گونه پيروزي در جنگ‏ها نبوده‏اند، در زمره سپاه قرار مي‏دهد. و حضور آنان را در مدينه لازم نمي‏شمرد و بلكه به تأكيد مي‏خواهد كه اينان هرچه زودتر مدينه را ترك گويند. از طرفي علي عليه‏السلام را كه عامل پيروزي‏هاي متعدد بوده است، در مدينه نزد خود نگاه مي‏دارد. بايد پرسيد: اگر پيران سالخورده لشكر اسامه با دارندگي تجربه نظامي و شجاعت ويژه در اين سپاه حضور يافته بودند، چرا به عنوان فرمانده بر گزيده نشدند؟! چنان كه نوشته‏اند، كسي از مهاجران اوليه نماند مگر اين كه به سپاه پيوست. از چهره‏هاي سرشناس شهر از جمله عمر، ابوبكر و ابوعبيده جرّاح و سعدبن ابي‏وقاص همه جزو سپاه بودند.(16)
    جاي شگفتي است كه اعتراض به كمي سن اسامه در زمان حيات پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، بهانه سرپيچي مهاجران قرار مي‏گيرد و سپاه بيش از پانزده روز بدين سبب و نيز عذر بيماري پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از حركت باز مي‏ماند و پس از به خلافت رسيدن ابوبكر، در كمتر از نيم روز، اين بهانه با يك جمله پاسخ داده مي‏شود و سپاه حركت مي‏كند!(17) آيا علت اين امر جز اين است كه هم اينك سران گروه مخالف همه در مدينه‏اند و فرد سرشناس ديگري در سپاه باقي نمانده است تا پرچم مخالفت برافرازد؟! زماني نيز از ابوبكر شنيده مي‏شد كه: حتي اگر بپندارم كه درندگان مرا پاره پاره كنند، مأموريت سپاه اسامه را چنانچه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله دستور داده است، به انجام مي‏رسانم، گرچه جز من كسي باقي نماند.(18)
    اگر عذر تأخيرِ نخست آن‏ها نگراني از رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله است، بايست به موجب اين اندوه، دست كم سران ايشان در تشييع و غسل و دفن پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله شركت مي‏جستند؛ حال آن كه محققان و تاريخ نويسان اشاره‏اي به شركت ايشان در تجهيز پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نكرده‏اند!
    افزون براين، چگونه مي‏توان پذيرفت كه آنان در زمان حيات حضرتش به عذر اندوه رحلت پيامبر، آن بزرگوار را با سرپيچي از شركت در سپاه چنان بيازارند كه حضرت، ايشان را لعن و نفرين كند!
    ديگر آنكه تمرّد برخي از صحابيان از پيرويِ دستور اكيد رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله آن‏ها را بيش از پيش به مسلمانان مي‏شناساند و مرز نفاق و ايمان را برايشان روشن مي‏ساخت. در آن صورت هركس نمي‏خواست از علي عليه‏السلام در آينده جانبداري كند، بهانه‏اي نداشت. زيرا رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله دوستداران راستين خود و افراد متظاهر را به ايشان شناسانده بود.
    
    پاورقيها:
    * اسامه فرزند زيد بن حارثه است. زيد در عصر جاهليت، در يكي از نبردهاي قومي اسير شد و در بازار عكاظ به حكيم بن حزام فروخته شد. حكيم او را به خديجه داد و او نيز زيد را به پيامبر(ص) بخشيد. پدر زيد فرزندش را از آن حضرت طلب كرد. پيامبر(ص) زيد را به اختيار خود نهاد و او ماندن نزد رسول خدا(ص) را برگزيد. زيد بن حارثه پس از علي(ع) اولين مردي بود كه اسلام آورد و نماز گزارد. (سيره ابن‏هشام، ج 1، ص 264) مادرش ام ايمن كنيز آزاد شده رسول‏خدا(ص) است. اسامه در اواخر سلطنت معاويه درگذشت.
    13 ـ انساب الاشراف، ج 1، ص 474، حديث 955، تحقيق دكتر محمد حميداللّه، دارالمعارف مصر، 1359 ق. پنج مجلد.
    14 ـ الطبقات الكبري، ج 2، قسمت اول، ص 136 و 137، چاپ ليدن، ج دوم، ص 189 ـ 191، چاپ بيروت؛ المغازي، ج 3، ص 856، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، مركز نشر دانشگاهي، پنج مجلد؛ شرح نهج‏البلاغه، ابن ابي‏الحديد، ج 6، ص 52 و ج 1، ص 160، 20 جلدي.
    15 ـ تاريخ طبري، ج 2، ص 224 ـ 226، دارالكتب بيروت؛ الكامل، ج 2، ص 318، دارصادر.
    17 ـ گروهي عمر را به وساطت نزد ابوبكر فرستادند كه به جاي اسامه فرد ديگري را نصب كند. ابوبكر خشمناك مي‏گويد: اي فرزند خطّاب! پيامبر(ص) او را به فرماندهي نصب فرموده و تو به من فرمان مي‏دهي او را عزل كنم! آنگاه خود به اردوگاه مي‏رود و بي‏درنگ اسامه را راهي مي‏سازد. (الكامل، ج 2، ص 335؛ الطبقات الكبري، ج 2، قسمت 1، ص 137؛ البداية و النهاية، ج 6، ص 305؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 246؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 117.
    11 ـ مسند احمدبن حنبل، ج 1، ص 356؛ الطبقات الكبري، ج 2، ص 217، 242 ـ 245؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 192 و 193. ابن ابي‏الحديد در تأييد نظر شيعه مي‏گويد: مي‏توان احتمال داد كه فراخواندن اسامه از اردوگاه و جلوگيري از حركت سپاه وي توسط برخي از همين حاضرانِ پيرامون بستر پيامبر(ص) به قصد اعمال برخي اغراض انجام گرفته باشد. (شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 82 ـ 90.
    10 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابي‏الحديد، ج 6، ص 52؛ داراحياءالكتب العربية، ج 2، ص 20؛ المراجعات، ص 275 و 276؛ ملل و نحل شهرستاني، مقدمه چهارم، ص 29.
    12 ـ شرح ابن ابي‏الحديد، ج 2، ص 20؛ المراجعات، ص 275 و 276؛ ملل و نحل شهرستاني، مقدمه چهارم، ص 29.
    18 ـ تاريخ طبري، ج 2، ص 245، دارالكتب بيروت؛ الكامل، ج 2، ص 334، دارصادر، بيروت.
    16 ـ شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابي‏الحديد، ج 1، ص 159، چاپ دارالكتب العلميه، بيروت، ج 2، ص 21 و ج 17، ص 177؛ الكامل، ج 2، ص 317؛ الطبقات، ج 4، ص 46 و 136؛ تهذيب ابن عساكر، ج 2، ص 391، ج 3، ص 215؛ كنزالعمال، ج 5، ص 312؛ تاريخ خميس، ج 2، ص 172؛ تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 93؛ حياة محمد، حسنين هيكل، ص 467؛ الاصابة، ابن حجر، ج 8، ص 124؛ تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 317 ـ 321؛ المغازي، ج 3، ص 1118، چاپ اعلمي، بيروت؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 224: چاپ بيروت.
    1 ـ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 197.
    2 ـ همان، ج 12، ص 83.
     3 ـ الكامل، ج 2، ص 318؛ تاريخ طبري، ص 225.
    4 ـ سيره ابن هشام، ج 2، ص 642؛ النص و الاجتهاد، ص 12.
    5 ـ در ايام خلافت ابوبكر، سپاه اسامه راهي شام شد و پس از چهل يا هفتاد روز به مدينه بازگشت.
    6 ـ شرح ابن ابي‏الحديد، ج 2، ص 20؛ المراجعات، ص 275 و 276؛ ملل و نحل شهرستاني، مقدمه چهارم، ص 29.
    7 ـ اعزام رسمي سپاه در ماه صفر و تدارك لشكر در ماه محرم بوده است.
    8 ـ تاريخ طبري، ج 3، ص 186؛ شرح ابن ابي‏الحديد، ج 1، ص 159 ـ 162، به نقل دايرة‏المعارف بزرگ اسلامي، ج 5، ص 225.
    9 ـ البداية و النهاية، ج 5، ص 222؛ تاريخ طبري، ج 2، ص 224، چاپ بيروت؛ دارالكتب، ج 3، ص 184؛ الكامل، ج 2، ص 317، دار صادربيروت.

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥