سه نامه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در تاريخ طبرى

 

اسلام دينى فراگير و جهان‏شمول است و از همان آغاز ظهور، خود را در حصارهاى تنگ نژادى و قبيله‏اى محدود نساخت از همين روى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرى در راستاى رسالت جهانى خويش، با ارسال نامه‏هايى به سران ممالك هم جوار حجاز، ايشان را به اسلام فراخواند.

طبرى مورخ معروف در كتاب خود متن سه نامه از نامه‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله به نجاشى - حاكم حبشه -  خسرو پرويز - شاهنشاه ايران - و هرقل - امپراتور روم شرقى - را ضبط كرده است. مقاله حاضر به بحث و بررسى پيرامون اين سه نامه اختصاص دارد.

واژه‏هاى كليدى: رسالت جهانى، مكاتيب پيامبر، تبشير و انذار

 

در پى افزايش فشار مشركان مكه بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ياران وفادارش و اخلالى كه قريشيان در جريان گروش به اسلام ايجاد كرده بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن شد تا مركز ديگرى را براى تاسيس و پى‏ريزى حكومت اسلامى جست ‏و جو كند تا از اين رهگذر، هم مسلمانان از آزار مشركان رهايى يابند و هم پايگاهى استوار جهت نشر دعوت اسلامى در جزيرة العرب ايجاد گردد. از اين رو براى نيل به اين هدف، در سال سيزدهم بعثت، مكه را به سوى يثرب ترك كرد و با ايجاد طرحى نو در ساختار اجتماعى و فرهنگى مدينه، اين شهر را به يك نظام عقيدتى نيرومند پيوند زده و از مهاجر و انصار - كه از عناصر اصلى اين شهر بودند - امتى واحد ساخت و طولى نكشيد كه مدينه به پايگاهى نيرومند در برابر مكه تبديل شد و از همين پايگاه بود كه آموزه‏ها و تعاليم اسلامى به سراسر جزيرة العرب منتشر شد.

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بر قوم و قبيله خاصى مبعوث نشده بود تا پيامش در حصار و محدوده آن قوم و قبيله محصور بماند، بلكه بر طبق آموزه‏هاى قرآنى (1) ماموريت داشت تا پيام خود را به عموم مردم - فارغ از تمايزات قومى، نژادى و زبانى - ابلاغ نمايد. از اين رو در سال ششم هجرى، در راستاى رسالت جهانى خويش، با ارسال نامه‏هايى به سران ممالك هم جوار حجاز در آن روزگار، گام مهمى را در سياست‏ خارجى برداشت. او كه در اين زمان دغدغه خاطر چندانى از جانب يهوديان مدينه و شرارت‏هاى آن‏ها نداشت و نيز به دليل انعقاد معاهده صلح حديبيه، از جانب مشركان مكه احساس خطر جدى نمى‏كرد بر آن شد تا نامه‌هايى را به سران كشورهاى هم جوار ارسال نمايد و آن‏ها را به اسلام فراخواند. (2)

با نگاهى به تاريخ طبرى درمى‏يابيم كه طبرى تنها سه نامه از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را كه خطاب به نجاشى - حاكم حبشه - ، خسرو پرويز - شاهنشاه ايران - و هرقل - امپراتور روم شرقى - بوده را ضبط كرده است و در خصوص نامه‏هاى آن حضرت به مقوقس (حاكم مصر)، جيفر و عبد پسران جلندى (فرمانروايان عمان) و منذر بن ساوى (كارگزار خسرو در بحرين) تنها به نقل گفته‏اى كوتاه از ابن اسحاق اكتفا كرده و متن نامه‏هاى مذكور را نياورده است. از اين رو ما در اين نوشتار به ذكر و بررسى نامه‏هايى كه از سوى آن حضرت به حاكمان حبشه، روم و ايران ارسال شده است، خواهيم پرداخت .

نخستين نامه‏اى كه طبرى در ذيل وقايع سال ششم هجرى به ثبت آن اهتمام نموده، نامه‏اى است كه از سوى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و توسط دحية كلبى به هرقل - امپراتور روم شرقى - ارسال گرديد . طبرى متن اين نامه را چنين آورده است:

بسم الله الرحمن الرحيم

من محمد بن عبدالله و رسوله الى هرقل عظيم الروم . سلام على من اتبع الهدى. اما بعد: فانى ادعوك بدعاية الاسلام، اسلم تسلم و اسلم يؤتك الله اجرك مرتين. فان توليت فعليك اثم الاريسين. (3)

به نام خداوند بخشنده مهربان

از محمد بنده و فرستاده خدا به هرقل، بزرگ روميان .

كسى كه پيرو راستى گردد گزند نمى‏بيند. اسلام بياور تا سالم بمانى و اسلام بياور تا خدا دوبار تو را پاداش دهد و اگر از پذيرش آن سر باز زدى، گناه رعايا (كشاورزان) بر گردن تو خواهد بود.

دومين نامه مورد توجه طبرى كه به انعكاس آن پرداخته است مكتوب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به نجاشى پادشاه حبشه است كه عمر و بن ابى اميه ضمرى مامور ابلاغ آن شده بود. وى متن اين نامه را چنين ثبت كرده است:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

من رسول الله الى النجاشى الاصحم ملك الحبشه .

سلم انت . فانى احمد اليك الله الملك القدوس السلام المومن المهيمن و اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمته القاها الى مريم البتول الطيبه الحصينه فحملت ‏بعيسى فخلقه الله من روحه و نفخه كما خلق آدم بيده و نفخه . انى ادعوك الى الله وحده لاشريك له و الموالاة على طاعته و ان تتبعنى و تومن بالذى جاءنى، فانى رسول الله و بعثت اليك ابن عمى جعفر و نفرا معه من المسلمين . فذا جاءك فاقرهم، و دع التجبر. فانى ادعوك و جنودك الى الله، فقد بلغت و نصحت، فاقبلو نصحى . والسلام على من اتبع الهدى . (4)

از محمد پيامبر خدا به نجاشى اصحم پادشاه حبشه. تو با ما در صلح هستى . من بر خداى ملك قدوس سلام مؤمن مهيمن درود مى‏گويم و شهادت مى‏دهم كه عيسى پسر مريم روح خدا و كلمه اوست كه وى را به مريم دوشيزه پاكيزه القا كرد و عيسى را بار گرفت و خدا عيسى را از روح خود آفريد، چنان كه آدم را با دست و دميدن روح خود در او آفريد. من تو را به خداى يگانه بى‏شريك و اطاعت از وى دعوت مى‏كنم كه پيرو من شوى و به خدايى كه مرا فرستاده ايمان بياورى كه من پيغمبر خدايم و پسر عمويم جعفر و جمعى از مسلمانان را به سوى تو فرستاده‏ام و چون بيايند، آن‏ها را بپذير و از تكبر بر كنار باش كه من تو را با سپاهت ‏به سوى خدا مى‏خوانم. من پيام خدا را ابلاغ كردم و اندرز دادم . اندرز مرا بپذير و درود بر آن كه پيرو هدايت‏ شد.

 

مكتوب پيامبر به خسرو پرويز كه توسط عبدالله بن حذافه سهمى به خسرو رسانده شد، سومين نامه‏اى است كه طبرى آن را اين گونه گزارش كرده است:

بسم الله الرحمن الرحيم

من محمد رسول الله الى كسرى عظيم الفارس . سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسوله و شهد ان لااله الا الله وحده لاشريك له و ان محمد عبده و رسوله. ادعوك بدعاء الله فانى رسول الله الى الناس كافة لانذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين. فاسلم تسلم . فان ابيت فان اثم المجوس عليك . (5)

به نام خداوند بخشنده و مهربان

از محمد فرستاده خدا به خسرو، بزرگ پارسيان. درود بر آن كه پيرو هدايت ‏شود و به خدا و پيغمبر وى ايمان آورد و شهادت دهد كه خدايى جز خداى يكتا نيست. من پيامبر خدا به سوى همه كسانم تا زندگان را بيم دهم . اسلام بياور تا سالم بمانى و اگر دريغ كنى گناه مجوسان به گردن تو است.

 

نقد و بررسى نامه‏ها

بخش مقدماتى هر سه نامه با «بسم الله الرحمن الرحيم‏» شروع مى‏شود. درست است كه مسلمانان بر طبق آموزه‏هاى دينى خود مى‏بايد كارهاى خويش را براى فرخندگى و تيمن با نام خدا آغاز كنند، (6) اما در رابطه با اين كه آيا پيامبر از همان ابتدا، نامه‏هاى خود را با عبارت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» آغاز مى‏كرده يا نه اختلاف نظر وجود دارد. سيوطى در «درّ المنثور» آورده است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نامه خود را كه پيش از نازل شدن سوره نمل به مردم نجران نوشته بود با عبارت «بسم اله ابراهيم‏» آغاز كرد. (7) برخى ديگر معتقدند كه پيامبر پيش از نازل شدن آيه «... و قال اركبوا فيها بسم الله مجراها و مرسيها» (8) نامه‏هاى خود را با عبارت «باسمك اللهم‏» آغاز مى‏كرد، ولى پس از نازل شدن آيه مذكور، عبارت «بسم الله‏» را در آغاز نامه‏هاى خود به كار مى‏برد و پس از نزول آيه «قل ادعو الله او ادعو الرحمن‏» (9) عبارت «بسم الله الرحمن‏» را در ابتداى نامه‏ها مى‏نوشت و سرانجام پس از اين كه آيه «انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم‏» (10) نازل گرديد، آن حضرت عبارت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» را در آغاز نامه‏هاى خود به كار مى‏برد. (11)

با عبور از عنوان نامه‏ها كه با تقدم نام فرستنده بر گيرنده (من محمد رسول الله الى) ... و نيز عبارت «سلم انت‏» و يا «سلام على من اتبع الهدى‏» همراه است؛ بخش مقدماتى نامه‏هاى پيامبر صلى الله عليه و آله خاتمه مى‏يابد و متن متين نامه‏ها كه مقصود و مراد اصلى پيامبر صلى الله عليه و آله را در خود نهفته دارند آغاز مى‏شود. متن هر سه نامه كوتاه، ساده، بى پيرايه و به دور از تعقيدات لفظى و معنوى است. نكته مشترك در هر سه نامه تكيه بر توحيد و يكتاپرستى و فراخواندن مخاطبان به اسلام است. اگر سياست ‏خارجى را الگوى رفتارى يك دولت در تعاملات بين المللى و بين الدولى به منظور تعقيب مصالح بدانيم، رفتار پيامبر صلى الله عليه و آله معطوف به كدام هدف و ناظر به كدام منظور بود؟ بدون ترديد پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏خواست تا از اين رهگذر، سياست‏ خارجى خود را بر ترويج و اعتلاى توحيد بنا نهاده و سرچشمه ادراك‏هاى فروخفته در رسوبات شرك را به آب روان و زلال توحيد فرو شويد و بنى آدم ظلوم و جهول را به عهد ازل و ميثاق الست ‏يادآور شود. او به تصريح قرآن، متصف به دو صفت ‏بشير و نذير بود و پيوسته در ترويج و تبليغ دين از دو حربه كارآمد تبشير و انذار كه مى‏توانست در بافت و ساخت فرهنگى آن روزگار مؤثر افتد بهره مى‏جست؛ از اين رو، در نامه خود به هرقل و خسرو ابتدا آن‏ها را بشارت داده (اسلم تسلم) و سپس از در انذار وارد مى‏شود و گناه مجوسان و رعايا را در صورت عدم پذيرش اسلام، بر عهده آن‏ها مى‏داند. او به خوبى مى‏دانست كه اگر توحيد اسلام در راس هرم جوامع ايران و روم نفوذ كرده و مورد پذيرش واقع شود، موانع نفوذ به قاعده هرم نيز رفع گرديده و زمينه‏هاى فتح قلوب و روى آوردن هر چه بيش‏تر به توحيد هموار خواهد گشت؛ زيرا پيام توحيد، به آدميان عزت، كرامت و حريت مى‏بخشيد و آن‏ها را از بندگى غير خدا مى‏رهانيد و علاوه بر توحيد نظرى كه ناظر به نفى عبوديت غيرالله است، توحيد اجتماعى نيز منادى برابرى و مساوات، عدالت اجتماعى و عدم امتياز قبيله‏اى بر قبيله ديگر و نژادى بر نژادى ديگر جز در تقوا و پرهيزكارى مى‏باشد و اين مهم براى توده‌هايى كه همواره تحت‏ سيطره سياه ستم بوده‏اند حكم بشارت و نويد رهايى از زنجيرهاى طبقاتى و ذلت ‏بردگى بود كه از گذشته‏هاى دور دامن گير آن‏ها بود، و درست ‏بر همين مبنا بود كه هشت‏ سال بعد از اين، (در سال چهاردهم هجرى)، وقتى كه رستم فرخ زاد فرمانده سپاه ايران در قادسيه از ربعى بن عامر نماينده مسلمانان پرسيد كه هدف شما از اين لشكر كشى چيست، پاسخ داد: ما آمده‏ايم تا بندگان را از بندگى غير خدا به بندگى خدا سوق دهيم، (لنخرج العباد من عبادة العباد الى عبادة الله .) (12)

اصولا پذيرش توحيد در بينش توحيدى، و اصل «لا اله الا الله‏» جزء حقوق عمومى بشر شمرده شده است و هرگاه اين حق عمومى و انسانى مورد تهاجم و تجاوز قرار گيرد و يا متجاوزان به حقوق عمومى و انسانى با ايجاد مانع، بر آن شوند تا نگذارند پيامى كه متضمن آزادى و سعادت آدميان است ‏به صاحبان حق و افراد ذى نفع برسد، شكستن آن مانع و دفاع از حق عمومى و انسانى ضرورت مى‏يابد، و اين چنين بود كه مسلمانان براى فرا ساختن زمينه‏هاى نشر دعوت اسلامى و نيز براى نجات توده‏ها از ذلت ‏بردگى حكومت‏ها اقدام به جهاد مى‏كردند. (13) البته نبايد از نظر دور داشت كه هدف از جهاد و فتوح آن نبوده كه به قهر و جبر باشد زيرا نص صريح قرآن دلالت‏ بر عدم اكراه در پذيرش دين دارد. (15) ايمان يك عقيده درونى و گرايش به يك فكر و پذيرفتن آن است. اين پذيرش بر دو ركن عقلى (فكرى) و قلبى (روحى) استوار است كه هيچ يك از اين دو در قلمرو جبر و زور نيست؛ زيرا فكر تابع منطق است و روح تابع احساس و اين دو از تير رس قهر و جبر به دور مى‏باشند و اساسا با فكر و انديشه آزاد به دست مى‏آيد و از فكر غيرآزاد، عقيده‏اى كه اسلام طالب آن است‏ حاصل نمى‏شود. (16) بنابراين، اگر توحيد را جزء حقوق انسانى دانستيم، نمى‏توان براى تحميل آن به ملتى، با آن ملت وارد جنگ شد؛ زيرا توحيد و ايمان تحميل شدنى نيستند. اما مى‏توان براى ريشه كن كردن شرك با مشركان جنگيد. در چنين صورتى، اين جنگ براى دفاع از حريم توحيد صورت گرفته است. (17)

اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله در نامه‏هاى خود به خسرو و هرقل بر اين نكته تاكيد ورزيده كه در صورت عدم پذيرش توحيد، گناه مجوسان و اريسين به گردن آن‌هاست را مى‏توان بر اين معنا حمل كرد كه اگر دستگاه حاكم با ايجاد يك فضاى خفقان آور مانع از نشر دعوت حق در جامعه شود و با ايجاد حصر، مردم را به استضعاف فكرى بكشاند، مرتكب جرم و معصيت ‏شده است كه هم مجازات دنيوى و هم عقوبت اخروى در پى ‏خواهد داشت. از اين گذشته، وقتى كه به نامه پيامبر صلى الله عليه و آله به نجاشى مى‏رسيم قصه رنگ ديگرى مى‏يابد. استخدام كلمات و گزينش عبارات در اين نامه، تلويحا گوياى نوعى احترام ويژه به نجاشى است و به كارگيرى عبارت «سلم انت‏» (تو با ما در آشتى هستى، يا سلام بر توباد) در ابتداى نامه و نيز عدم استفاده از عبارت «اسلم تسلم‏» در متن نامه، مؤيد همين معناست. گويى پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگام نگارش اين نامه، نيكوكارى نجاشى نسبت ‏به مسلمانان را در نظر داشته است؛ زيرا نجاشى در عصر بى‏پناهى مسلمانان در مكه، آن‏ها را در حبشه پناه داد و از آزار مشركان رهانيد و نمايندگان قريش را در استرداد آن‏ها به مكه ناكام گذاشت. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين نامه پس از ارائه چهره راستين عيسى مسيح، پادشاه حبشه و سپاهيانش را به اسلام فرا مى‏خواند و از او مى‏خواهد تا توصيه و نصيحت وى را بپذيرد. (18)

نكته ديگرى كه مورد نامه حضرت به نجاشى قابل تامل است، در خواست پيامبر از نجاشى براى پذيرش جعفر بن ابى طالب و همراهانش مى‏باشد. چنان كه سيره نويسان آورده‏اند، مهاجرت مسلمانان - از جمله جعفر بن ابى طالب - به حبشه، سال‏ها قبل از هجرت پيامبر به مدينه بوده است. به نظر مى‏رسد كه مسلمانان به هنگام هجرت به حبشه حامل نامه‏اى از پيامبر به نجاشى جهت پذيرش مهاجران بوده‏اند و اين نامه متفاوت از نامه ارسالى آن حضرت به نجاشى در سال ششم هجرى و فراخواندن او به اسلام است. از اين رو، ورود بخشى از نامه‏اى كه مهاجرين با خود به حبشه برده‏اند در متن نامه‏اى كه عمر و بن ابى اميه ضمرى در سال ششم هجرى مامور ابلاغ آن بوده است فاقد وجاهت و وثاقت تاريخى است و چنين مى‏نمايد كه اين امر حاصل اشتباه نسخه برداران در تداخل مفاد و مندرجات يك متن در متن ديگر و يا ظهور يكى از عوامل مخدوش كننده ضبط راوى يا اختلال در اداى مورد روايت ‏بوده است. به هر حال، طبرى اين خبر را بدون هيچ گونه سنجش در ترازوى نقد تاريخى، در كتاب خود ثبت نموده است. ضمن اين كه هر سه نامه را ذيل وقايع سال ششم هجرى و بدون ملاحظه سير كرونولوژيك و چينش دقيق روز و ماه آن بر خط زمان آورده است. اگر اين گمان صحيح باشد كه عرب‏ها تا قبل از وضع تاريخ در زمان خليفه دوم (مبدا قرار دادن هجرت پيامبر براى سنجش زمان) به نوشتن تاريخ در ذيل نامه‏هاى خود عادت نداشته‏اند، قصورى متوجه طبرى نخواهد بود .

سه نامه مذكور بدون ذكر نام كاتبان و نيز مهر و نشان پايانى، در تاريخ طبرى به فرجام مى‏رسند؛ در حالى كه محمد حميدالله به استناد اصل برخى از نامه‏هاى كشف شده از پيامبر صلى الله عليه و آله مدعى است كه آن حضرت، پايان نامه‏هاى خود را به مهر و نشان «محمد رسول الله‏» مختوم مى‏نموده است. (19)

منابع:

- احمدى، على، مكاتيب الرسول (تهران، نشر يس، 1363) .

- حميد الله، محمد، نامه‏ها و پيمان‏هاى سياسى حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، ترجمه سيدمحمد حسينى، (تهران، انتشارات سروش، 1374) .

- طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الرسل و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، دارالتراث، 1378 ه) . ذيل وقايع سال ششم هجرى .

- قرآن كريم، سورهاى نمل آيه 30، بقره آيه 256، هود آيه 41/ اسراء آيه 11. صباء آيه 28.

- متقى، على، كنزالاعمال، تحقيق بكرى حيانى (بيروت، مؤسسة الرساله، 1405 ه) .

- مسعودى، على بن حسين، التنبيه والاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده(تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1365)

- مطهرى، مرتضى، جهاد (شيراز، نشر نويد، 1368)

پى‏نوشت‏ها:

1. و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا ...»؛  سوره سبا، آيه 28.

2. نامه‏هاى پيامبر در مجموعه‏اى تحت عنوان «مكاتيب الرسول‏» تاليف على احمدى در سال 1363 به چاپ رسيده ضمن اين كه در اين زمينه، يك رساله دكترى با عنوان «نامه‏ها و پيمان‏هاى پيامبر اسلام‏» اثر دكتر محمد حميد الله نيز وجود دارد كه دو ترجمه فارسى از آن با نام‏هاى «وثائق‏» ترجمه دكتر محمود مهدوى دامغانى و «نامه‏ها و پيمان‏هاى سياسى حضرت محمد و اسناد صدر اسلام‏» ترجمه دكتر سيد محمد حسينى موجود مى‏باشد .

3. محمد بن جرير طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم (بيروت، دارالتراث، 1378 ه) . ذيل وقايع سال ششم هجرى .

4. همان .

5. همان .

6. از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت ‏شده است كه كارهايى كه با نام خدا شروع نشود ابتر خواهد ماند؛ ر . ك: على متقى، كنزالاعمال، تحقيق بكرى حيانى (بيروت، مؤسسة الرساله، 1405 ه) . ج‏1، ص 555 .

7. على احمدى، مكاتيب الرسول (تهران، نشر يس، 1363) ص 4 ( به نقل از: عبدالرحمن سيوطى، درالمنثور، ج‏2، ص 38 .)

8. سوره هود، آيه 41 .

9. سوره اسراء، آيه 11 .

10. سوره نمل، آيه 30 .

11. على بن حسين مسعودى، التنبيه والاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده (تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1365) ص 238 .

12. محمد بن جرير طبرى، همان، ذيل وقايع سال چهاردهم هجرى .

13. مرتضى مطهرى، جهاد (شيراز، نشر نويد، 1368) ص 46 .

14. براى اطلاع بيش‏تر در باب فتح قلوب و فتح تغلب ر . ك: دكتر آيينه وند، مقاله «فتوح در اسلام‏» ، فصلنامه تاريخ اسلام، شماره دوم، 1379 ش .

15. سوره بقره، آيه 256؛ (لااكراه فى الدين .) ...

16. مرتضى مطهرى، همان، ص 50 .

17. همان، ص 51 .

18. نجاشى نيز توصيه ايشان را پذيرفت و با ارسال نامه‏اى به مدينه، اسلام پذيرى خود را به پيامبر اعلام نمود؛ ر . ك: محمد بن جرير طبرى، همان، ذيل وقايع سال ششم هجرى .

19. ر . ك: محمد حميد الله، نامه‏ها و پيمان‏هاى سياسى حضرت محمد و اسناد صدر اسلام، ترجمه سيدمحمد حسينى، (تهران، انتشارات سروش، 1374 .)

منبع:

نشريه تاريخ اسلام، شماره 7

على ناظميان فرد

 

ttp://Sareban52a.persianblog.irh

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

رازهاي نهفته گفتار و رفتار پيامبر(ص) درباره فاطمه(س)2

دكتر محمدجواد سلمان پور

 


ب)- نمونه هايي از رفتار ويژه پيامبر(ص) با فاطمه زهرا(س)


1-تعريف و تمجيد بسيار از فاطمه(ع) و بيان عظمت او نزد خدا و رسول خدا در هر مناسبت كه دست مي داد، به ويژه مواقعي كه موجب مي شد ديگران از آن تمجيدها مطلع شوند، و نيز سخناني كه در بحث قبل از رسول خدا(ص) نقل گرديد، بهترين دليل و شاهد بر اين ادعا است.
2-او را زياد مي بوسيد(93)، گاهي بين دو چشمان و (94) گاهي دستهاي او و گاهي عرض صورت او را مي بوسيد(95)
3-شبها پيامبر به بستر خواب نمي رفت مگر آنكه سراغ فاطمه مي رفت، او را مي بوسيد و برايش دعا مي كرد (96)
4-وقتي پيامبر براي نماز در مسجد از در خانه فاطمه عبور مي كرد، مي ايستاد و رو به خانه فاطمه مي كرد و به او سلام مي داد و مي گفت: السلام عليكم اهل البيت و رحمه الله و بركاته(97)
5-هنگامي كه فاطمه نزد پيامبر گريه مي كرد، به صورت او دست مي كشيد و اشكهاي او را پاك مي كرد. (98)
6-هنگامي كه فاطمه بر پدر وارد مي شد، پيامبر(ص) جلو او مي ايستاد او را مي بوسيد و فاطمه را در جاي خود مي نشاند(99)
7-به فاطمه اظهار محبت زياد مي نمود(100) و از شوق مي گريست.(101)
8-پيامبر هنگام سفر، آخرين كسي كه توديع مي نمود، فاطمه بود لذا تمام سفرهاي پيامبر از خانه فاطمه شروع مي شد.(102)
9-پيامبر هنگام بازگشت از سفر پيش از همه به ديدار فاطمه مي رفت و به او سلام مي داد لذا تمام سفرهاي پيامبر به خانه فاطمه ختم مي شد.(103)
10-از جنگها كه برمي گشت اول سراغ فاطمه مي گرفت و او را مي بوسيد.(104)
11-هنگامي كه به ديدار فاطمه مي رفت ملاقات با او را طول مي داد.(105)
12- هنگام هجرت از مكه، بيشتر از همه نگران فاطمه زهرا بود.(106)
13-فاطمه سنگ صبور پيامبر بود و در سختيها، فاطمه از پدر دلجوئي مي طلبيد.(107)
14-پيامبر از سختيهايي كه به فاطمه مي رسيد متأثر مي شد و مي گريست.(108)
15-پيامبر در هنگام ورود به منزل فاطمه، در مي زد و اجازه مي گرفت و او را تعظيم مي نمود.(109)
16-هنگام احوال پرسي از او، بر سر او دست مي كشيد و با تلطف تمام از او احوال پرسي مي نمود.(110)
17-فاطمه زهرا را كه مي ديد فرحناك و خوشحال مي شد.
18-پيامبر تحمل ناراحتي و گريه فاطمه را نداشت و همواره دنبال مسروركردن فاطمه بود.(111)
19-در عين نداري فاطمه، فقرا را به در خانه فاطمه مي فرستاد و آن بانو نيز فقير را نااميد بر نمي گردانيد.(112)
20-پيامبر(ص)، فاطمه را ضرب المثل براي نزديكترين فرد به خود و يا نمونه اعلاء قرار مي داد.(113)
21-دستان او را مي گرفت و خطاب به مردم مي گفت: هركس او را مي شناسد كه مي شناسد و هركس او را نمي شناسد، اين فاطمه دختر محمد است، پاره تن من و قلب و روح و روان من است، هركس او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هركس مرا اذيت كند خدا را اذيت نموده است.(114)
22-در امر ازدواج گرچه به امر الهي بود، در عين حال براي تعظيم فاطمه زهرا با او مشورت مي نمايد و از او كسب رضايت مي كند.(115)
23-پيامبر امر به بزرگداشت عروسي فاطمه مي دهد.(116)
24-در شب عروسي، خود دست فاطمه(ع) را در دست علي(ع) مي گذارد و براي آنان دعا مي كند و مي فرمايد اي علي بارك الله في ابنه رسول الله.(117)
25-به مناسبت ازدواج فاطمه زهرا به منبر مي رود و براي مردم خطبه مي خواند.(118)
26-پيامبر تمام دربهاي خانه صحابه را كه به مسجد گشوده مي شد، به جز در خانه فاطمه زهرا و علي(ع) را بست.(119)
27-پيامبر در آخرين لحظات حيات، دست فاطمه را مي گيرد و مي فشرد و براي مصائبي كه بر فاطمه زهرا خواهد آمد، آنقدر گريه مي كند تا از هوش مي رود.(120)
28-در آخرين لحظات، فاطمه را به خود مي چسباند و در حالي كه دست او را در دست علي(ع) مي گذارد، به علي سفارش مؤكد فاطمه را مي نمايد.(121)
آنچه گذشت فقط چند نمونه از سخنان و رفتار پيامبر نسبت به فاطمه زهرا(ع) بود.
ج)-پيام و راز نهفته در سخنان و رفتار پيامبر(ع) نسبت به فاطمه(ع)
بدون ترديد چنان كلمات و رفتاري نمي تواند فقط ناشي از رابطه پدري با يك دختر باشد، در صورتي كه خود پيامبر(ص) از تفاوت گذاشتن پدر بين فرزندان نهي كرده است، بلكه اين نوع رفتار ناشي از پيامبري پدر نسبت به موجودي الهي، و وليه الله مي باشد و حكايت از وسعت و عمق شناخت پيامبر(ص) از فاطمه زهرا(ع) و عظمت آن بانو نزد خداوند و جايگاه رفيع آن مقدس در عالم خلقت دارد.
از طرف ديگر در وراي اين سخنان و رفتار، سر و راز ديگر نهفته است. پيامبر(ص) از آنچه در پيش است، كاملاً آگاهي دارد و تمام كساني را كه سبب مصائب صديقه زهرا(ع) هستند، مي شناسد و هر روز آنان را مي بيند، اما رسالت پيامبري او اجازه نمي دهد پيشاپيش، آنان را مجازات يا قصاص كند لذا به دنبال اقدامي است كه آنان را از كارهاي هولناك و دردناك باز دارد و چه اقدامي بهتر و بازدارنده تر از اصرار گفتاري و رفتاري بر عظمت فاطمه زهرا(ع)!؟

 


1- فاطمه(ع) مقدس ترين زن عالم
پيام پيامبر(ص) براي بشريت تا قيامت، قداست فاطمه زهرا(ع) است. رسول اكرم(ص) با آن گفتار و رفتار درصدد بود تا در بين بشريت، قداست فاطمه زهرا(ع) منتشر شود و تثبيت گردد و فاطمه مقدس(ع)، ضرب المثل براي زن پاك و مطهر و مقرب دو عالم قرار گيرد.
نبي اكرم(ص) مي خواست فاطمه مقدس را نماد اسلام در بزرگداشت زن قرار دهد تا مبادا دشمنان اسلام روزي بر ضد اسلام و يا مسلمين بهانه جويي كنند كه اسلام براي زن ارزشي قائل نيست و زن را پائين و كمتر از مرد مي شمارد. مسيحيان در طول تاريخ و به خصوص امروزه، بر زن بسيار جفا كرده و مي كنند، و او را در حد يك ابزار براي سلطه و يا فروش و مصرف كالاهاي مصرفي تنزل داده اند اما چون مريم را مقدس مي شمارند تمام كوتاهي هاي خود نسبت به زن را با مقدس شمردن مريم پوشش مي دهند.
خداوند، در قرآن، علاوه بر مريم، سه بانوي بزرگ خداشناس و با ايمان را نمونه معرفي مي كند. پيامبر(ص) با اعلام تقدس فاطمه به بشريت، به دنبال اعلام عظمت و احترام اسلام به زن بود و در پي ساختن پوشش نبود، بلكه مي خواست با قداست فاطمه(ع) اعلام كند كه بايد جايگاه زن در بين مسلمين، بلكه بشريت، جايگاهي چون فاطمه زهرا باشد.
اما افسوس و صدافسوس كه كينه ها، حقدها، قدرت طلبي ها و هواپرستي ها نه تنها نگذاشت تقدس مورد نظر پيامبر(ص) منتشر شود، بلكه تقدس زهرا(ع) را نيز كتمان كرد.
2- فاطمه(ع) معيار ايمان و حب و بغض خدا
اما پيام كلمات و رفتار پيامبر(ص) به مسلمين اين بود كه فاطمه معيار ايمان و حب و بغض خدا است. نبي گرامي(ص) در صدد بود كه فاطمه زهرا(ع) را معياري براي سنجش ايمان و عشق دروني مسلمين نسبت به خدا، رسول، و اسلام معرفي كند تا هر مسلماني خواست ميزان ايمان خود به خدا و رسول و قدر عشق خود به خدا و رسول و ميزان تعهد و پايبندي خويش به دين اسلام را محك بزند، به ميزان ايمان. عشق و تعهد خود به فاطمه زهرا(ع) بنگرد.
مكتب اسلام ش 4 سال 46

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

رازهاي نهفته گفتار و رفتار پيامبر(ص) درباره فاطمه(س) 1

رازهاي نهفته گفتار و رفتار پيامبر(ص) درباره فاطمه(س) 1

دكتر محمدجواد سلمان پور

 


بعد از خداوند متعال، پيامبر اكرم(ص)، فاطمه زهرا(ع) را به كمال و تمام مي شناخت و براساس آن آگاهي، با زهرا(ع) رفتار مي نمود و درباره او سخن مي گفت، آنچنان رفتار و گفتاري رمزآلود كه حامل پيام مهمي براي صحابه و مسلمين بود. پيامبر گرامي اسلام(ص) داراي چهار دختر به نام زينب، رقيه، ام كلثوم و فاطمه زهرا(ع) بود.(1)
رفتار و گفتار پيامبر(ص) نسبت به فاطمه(ع) با آنكه كوچكترين آنها بود، كاملا متفاوت بود(2) تفاوت به حدي ظاهر و آشكار بود كه تعجب اصحاب را برمي انگيخت و براي آنان جاي سؤال بود. جابربن عبدالله مي گويد: از پيامبر(ص) سؤال كردم كه: اي رسول خدا شما صورت و دهان فاطمه را مي بوسيد و بيشتر ملازم او هستيد و او را به خود نزديكتر كرده ايد، با او رفتاري غير از آنچه با ديگر دخترانتان مي كنيد، داريد؟! حضرت پاسخ دادند: جبرائيل سيبي از بهشت براي من آورد، چون آن را خورردم تبديل به نطفه فاطمه گرديد و لذا من از فاطمه بوي بهشت را استشمام مي كنم.(3)
بدون ترديد در باطن و وراي كلمات و رفتار پيامبر(ص) درباره فاطمه(ع) سر و رازي نهفته است كه در راستاي رسالت الهي پيامبر(ص) و ابلاغ رسالات الله مي باشد. كشف اين پيام و راز، بسياري از حقايق را آشكار مي كند و راه نجات را مي نماياند و مي تواند بسياري از اختلافات شيعه و سني را پايان بخشد. قبل از پرداختن به تحليل پيام رفتار و گفتار پيامبر(ص) به نمونه هايي از آنها اشاره مي شود.


پيامبر اسلام(ص) از قبل ازولادت زهراي مرضيه(ع) و تا آخرين لحظات حيات خودشان، كلمات شگفتي در موقعيتهاي مختلف و در هر فرصت كه به دست مي آمد، در شأن و شخصيت فاطمه(ع) ابراز مي كردند. گويا آن حضرت(ص) بالاتر از عشق به زهرا(ع) و تكليف الهي در معرفي او، از آينده نگران بودند و تلاش مي كردند با اين كلمات جلوي وقايعي كه خود و خدا خبر داشتند بگيرند.

 

 


الف) صد نمونه از كلمات پيامبر(ص) درباره فاطمه(ع)


1-فاطمه از نور وجود خدا خلق شد(4)
2-نطفه فاطمه از بهشت است(5)
3-فاطمه بوي بهشت مي دهد(6)
4-فاطمه گل است (7)
5-نور فاطمه، آسمانها و زمين هاي هفتگانه را روشن مي سازد(8)
6-اسم فاطمه از يكي از اسماي خدا مشتق شده است(9)
7-اسم او در زمين فاطمه و در آسمان منصوره است.(10)
8-خداوند پيامبران را از درختان مختلفي آفريد اما مرا از درخت واحدي آفريد كه ريشه آن من و علي شاخه هاي آن و فاطمه لقاح و پيوند آن و حسن و حسين ثمره و ميوه آن هستند(11)
9-وقتي فاطمه در محرابش به نماز مي ايستاد، نور او براي فرشتگان آسمان مي درخشيد همانگونه كه نور ستارگان براي اهل زمين مي درخشد(12)
10-فاطمه پاكدامن است و خداوند آتش جهنم را بر او و اولادش حرام كرده است(13)
11-فاطمه بتول است و هرگز خون زنانه نمي بيند.(14)
12-شيعيان و دوستداران فاطمه وارد جهنم نمي شوند(15)
13-فاطمه از اهل بيت است و مصادق آيه تطهير.(16)
14-فاطمه برترين زن زمين است.(17)
15-او برترين دختر آدم است.(18)
16-فاطمه برترين زنان بهشت است.(19)
17-فاطمه برترين زنان امت است.(20)
18-فاطمه برتر از تمام زنان جهان از اولين تا آخرين است.(21)
19-فاطمه اولين شخص از زنان است كه وارد بهشت مي شود.(22)
20-بهشت مشتاق فاطمه است.(23)
21-هرگاه من مشتاق بهشت مي شوم، فاطمه را مي بويم (24)
22-خداوند قلب فاطمه را پر از يقين و اعضايش را پر از ايمان نمود (25)
23-خداوند امر نمود تا فاطمه را به عقد علي درآورم (26)
24-خداوند در شب ازدواج فاطمه با علي براي فاطمه در بهشت قصري از جواهر و عطريات ساخت.(27)
25-در قيامت فرشته اي ندا مي دهد تا مردم چشمان خود را به زمين بدوزند تا فاطمه از پل صراط عبور كند (28)
26-او اولين اهل بيت من است كه به من ملحق مي شود.(29)
27-فرشتگان مأمور خدمت و كمك به فاطمه اند.(30)
28-من پدر فاطمه ام و احدي در جهان مانند من نيست.(31)
29-علي شوهر فاطمه است و اگر علي نبود كفو (هم شأن)، براي فاطمه نبود (32)
30-خداوند حسن و حسين را به فاطمه عطا كرد كه در جهان مثل آن دو جوان بهشتي و سبط انبياء وجود ندارد.(33)
31-فاطمه پاره تن من است.(34)
32-فاطمه قلب و روح من است.(35)
33-فاطمه سرور و بهجت قلب من است. (36)
34-فاطمه حوريه اي به صورت انسان است (37)
35-فاطمه شعبه و سنبل من است. (38)
36-او ميوه و حاصل قلب من است. (39)
37-او نور چشم من است.(40)
38-فاطمه عزيزترين مردم نزد من است.(41)
39- او محبوبترين زن نزد من است. (42)
40- فاطمه عزيزترين مخلوقات نزد من است.(43)
41- فاطمه نمود (شعره) من است. (44)
42- او مادر پدرش هست. (45)
43- هركس او را خشنود سازد، مرا خشنود نموده است. (46)
44- هركس او را خشمگين سازد مرا خشمگين ساخته است. (47)
45- هركس به او بدي برساند در حقيقت به من بدي رسانده است. (48)
46- هركس او را اذيت كند، گويا مرا اذيت كرده است.(49)
47- آنچه فاطمه را راضي نمايد، مرا راضي مي كند.(50)
48- آنچه فاطمه را غضبناك سازد، مرا غضبناك مي كند. (51)
49- هرچه فاطمه را ناراحت كند، مرا ناراحت مي كند. (52)
50- هرچيز فاطمه را مسرور سازد، مرا مسرور مي كند. (53)
51- هركس در او ترديد كند، نسبت به من ترديد كرده است.(54)
52- هركس فاطمه را زيارت كند، مرا زيارت كرده است. (55)
53- هركس علي را زيارت كند، فاطمه را زيارت كرده است. (56)
54- هركس دو فرزند فاطمه، حسن و حسين را زيارت كند، علي را زيارت كرده است. (57)
55- هركس ذريه فاطمه را زيارت كند، حسن و حسين را زيارت كرده است. (58)
56-فاطمه برگزيده خدا است. (59)
57- خداوند خشنود مي شود به خشنودي فاطمه.(60)
58- خداوند خشمگين مي شود به خشم فاطمه (61)
59- فرشتگان از غضب فاطمه غضبناك مي شوند. (62)
60-فرشتگان از رضايت فاطمه خشنود مي شوند.(63)
61- هركس بر فاطمه درود و صلوات فرستد خداوند او را بخشيده و او را در بهشت به من ملحق مي نمايد.(64)
62- هركس نور فاطمه را دريافت كند، به ولايت آل محمد هدايت مي شود. (65)
63- هركس نور فاطمه را درك نكند، از ولايت آل محمد گمراه مي شود. (66)
64- هر زني نماز يوميه را بخواند، روزه ماه رمضان را بگيرد ، حج واجب را بجاي آورد، زكات مالش را بدهد، شوهرش را اطاعت كند و ولايت علي را بپذيرد، به وسيله شفاعت دخترم فاطمه وارد بهشت مي شود. (67)
65- قبر فاطمه باغي از باغهاي بهشت و گلزاري از گلزار بهشت است. (68)
66- فاطمه انساني كامل است. (69)
67- گوئي دخترم را مي بينم كه بعد از من به وي ظلم مي شود و هرچه فرياد برمي آورد، كسي به فرياد او نمي رسد. (70)
68- گوئي فاطمه را مي بينم كه بعداز عزت يافتن در زمان پدر، به ذلت و خواري پس از من دچار مي شود. (71)
69- فاطمه دخترم در قيامت محشور مي شود در حاليكه لباسي آغشته به خون با اوست، آن را بر يكي از پايه هاي عرش آويزان مي كند و خطاب به خداوند مي گويد: اي عدل؛ اينك بين من و قاتلين فرزندم (حسين) حكم نما. (73)
70- اي فاطمه ترا به ازدواج بهترين امتم، عالمترين امتم، صالحترين امتم و پيش قدم ترين امتم در پذيرفتن اسلام درآوردم. (72)
71- اي فاطمه ترا به ازدواج با اخلاق ترين مسلمين، صبورترين و پرحوصله ترين مردم درآوردم. (74)
72- اي فاطمه پدرت فداي تو باد. (75)
73- اي فاطمه هر كه به تو بپيوندد، به من پيوسته و هر كه از تو ببرد، از من بريده است. (76)
74- اي فاطمه بشارت باد بر تو اي دختر محمد زيرا كه تو به سرعت به من مي پيوندي. (77)
75- اي فاطمه به تو پنج كلمه ياد مي دهم كه جبرئيل آنرا به من ياد داد و آن عبارت است از يا رب العالمين و الاخرين يا ذوالقوه المتين يا راحم المساكين و يا ارحم الرحمين. (78)
76- اي فاطمه، دختر جانم! تلخي و سختي دنيا را پيشاپيش بچش تا شيريني آخرت را پس از آن دريابي. (79)
77- اي فاطمه هر كس سه روز بر من يا تو سلام فرستد، خدا بهشت را بر او واجب مي كند. (80)
78- اي فاطمه خدا به غضب تو غضبناك و به رضايت تو راضي مي شود و هر كه اين نكته را دانست تو را شناخته است. (81)
79- اي فاطمه آيا راضي هستي كه سيد زنان مؤمنه باشي. (82)
80- اي فاطمه تو از مني و من از تو هستم. (83)
81- فاطمه جان! به من بگو: «پدر»، زيرا كه اين كلمه تو قلبم را احيا كرده و خدا را راضي مي گرداند. (84)
82- شبي كه به معراج رفتم ديدم بر در بهشت نوشته شده لااله الا الله، علي حبيب الله و الحسن و الحسين صفوه الله (برگزيده خدا) و فاطمه خيره الله (بهترين بانو در پيشگاه خدا)، لعنت خدا بر كسانيكه مورد غضب آنان واقع شوند. (85)
83- فاطمه همواره رضاي خدا را بر رضاي خود مقدم مي شمارد. (86)
84- واي بر كسي كه دخترم فاطمه را مورد ستم قرار دهد. (87)
85- واي بر كسي كه حرمت دخترم را بشكند. (88)
86- فاطمه، علي و دو پسران آنان قربي در آيه لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده في القربي هستند. (89)
87- خداوند پاداش و اجر مرا بر شما مسلمين، مهرورزي، رحمت و محبت به اهل بيتم فاطمه، علي، حسن و حسين(ع) قرارداد و من در فرداي قيامت نسبت به محبت و مودت شما با آنان مورد سؤالتان قرار خواهم داد. (90)
88- اي علي، خداوند فاطمه را به عقد تو درآورد در حاليكه مهريه اش را زمين قرارداد، پس هر كسي كه بر روي زمين راه برود در حاليكه به تو بغض مي ورزد، به حرام راه رفته است. (91)
89- يا علي فاطمه وديعه خدا در نزد توست.
90- يا علي فاطمه وديعه رسول خدا، محمد، در نزد توست.
91- يا علي حفظ خدا و رسول او به حفظ فاطمه است.
92-يا علي سوگند به خدا دخترم فاطمه سرور زنان بهشت است.
93-يا علي اگر فاطمه را شبيه و مانندي باشد، مريم دختر عمران است.
94-يا علي او مريم كبري است.
95-يا علي من به اين مقام نرسيدم مگر آنچه از خدا براي فاطمه و تو خواستم، به من عطا نمود.
96-يا علي هرچه فاطمه مي گويد انجام بده چون آنچه او مي گويد جبرئيل امر كرده است.
97- يا علي واي بر كسي كه حق فاطمه را به ناحق بگيرد.
98-يا علي واي بر كسي كه حرمت او را هتك كند.
99-يا علي واي بر كسي كه دخترم را مورد ظلم و ستم قرار دهد.
100-يا علي من از آن كس راضيم كه فاطمه از او راضي باشد زيرا رضايت او رضايت خدا و ملائكه است.(92)

 

 

ادامه دارد...

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

محمد صلي الله عليه و آله و هويت نوپديد

محمد صلي الله عليه و آله و هويت نوپديد

 


محمد صلي الله عليه و آله را نبايد تنها رسول عربي دانست كه شكوه حضور پيامبرانه او براي هميشه انسان و انسانيت بوده است. پيامبري كه جز سرنوشت جان‌ها سرنوشت دل‌ها را نيز در قبضه داشت.
از سويي حضور تاريخي ايشان در نقطه‌اي تاريخي و در بستري جغرافيايي امري ناگزير بوده است كه خود باعث نگاهي مقطعي در تاريخ اسلام به شخصيت و سيره ايشان است.
نگاهي كه البته به خاطر فرازماني و فرامكاني بودن حضرت محدود به انسان آن روزگار نمي‌شود. اما شناخت آن در بستر زماني و مكاني خودش حائز اهميتي بسيار است.
اينجا يثرب است، محله‌هاي فقيرنشيني كه حالا ريگ كوچه‌هايش همه عطر نام جديد خود را داد مي‌زنند. اينجا «مدينة النبي» است. كنار خانه ابو ايوب انصاري كه پيامبر بعد از هجرتش كه تا امروز مبدأ هجرت ماست منزل گرفته و قرار است مسجدي ساخته شود. نخستين مسجد، مي‌بينيد همه دست به كارند، مهاجر و انصار ندارد. كار است و كار عشق است و عشق.

عمار ياسر است كه سرود و رجزها را مي‌شكند، پشتش از آن همه خشتي كه بر آن گذاشته‌اند خم شده؛ داد مي زند: يا رسول الله كشتند مرا، باور كنيد خودشان اين همه باري كه بر دوشم گذاشته‌اند را نمي‌کشند.
پسر سميه، اينها تو را نمي‌كشند، تو را آن دسته ستمكار خواهند كشت.»»
چه لبخندي مي‌زند اين مسلمان عاشق، شايد خاطر سميه و ياسر را به ياد آورده، دوباره همه سرگرم كارند تا ديوارهاي خانه خدا را بالا بياورند، علي عليه السلام رجز مي‌خواند.
لايستوي من يعمرالمساجدا / يداب فيه قائماً و قاعدآً / و من يري عن الغبار حائراً - هيچ گاه كسي كه با كوشش تمام در حال قيام و قعود به كار ساختمان مسجد مشغول است با كسي كه روي خود را از خاك و غبار مي‌گرداند برابر نيست.
عمار از زبان علي ياد مي‌گيرد و پشت سر هم تكرار مي‌كند، به كسي برمي‌خورد؛ رو به عمار مي‌گويد؛ اي پسر سميه! شنيدم حرف‌هايي گفتي، به خدا قسم فكر كردم با عصايم بيني‌ات را خرد كنم
پيامبر صلي الله عليه و آله شنيد، برافروخت: «اينها را به عمار چه؟! او آنها را به بهشت مي‌خواند و آنها او را به آتش. عمار پوست ميان دو چشم و بيني من است...»
عمار، عمار، عمار ...
مدينه در خطر است. يهود، بني وائل، قريش، بني غطفان. همه با هم متحد شده‌اند تا ديگر اسلام و مسلماني نباشد.
هنوز تلخي سايه شكست احد از سپاه سه هزار نفري قريش باقي است، كه ده هزار مرد جنگي به سوي مدينه روانه‌اند. خشكسالي است. آسيب پذيرترين منطقه شمال مدينه است. پيامبر صلي الله عليه و آله به دنبال تدبيري با اصحاب مشورت مي‌كند.
سلمان كه پيامبر از بندگي و غلامي نجاتش داده پيشنهاد حفر خندق را مي‌دهد. نقشه حفر خندق كشيده شد و قرار است هر چند زرع را گروهي حفر كنند، سلمان با بازوان نيرومند خود مؤمنانه تلاش مي‌كند. مهاجر و انصار را خوش طبعي افتاده، هر گروه او را از آن خود مي‌دانند.

رسول الله مي‌بيند و مي‌شنود، لبخند مي‌زند و شانه سلمان را مانند دلش مي‌تكاند؛ «السلمان منا اهل البيت» - سلمان از خاندان ماست.
انگار تمام نخلستان‌هاي مدينه را به دهقان زاده پارسي بخشيده‌اند؛
سلمان، سلمان، سلمان...
الله اكبر، الله اكبر، اشهد ان لااله الاالله ... سيل خروشان جمعيت چه عاشقانه از همه سو به سمت مكه سرازير است. چه كسي بر بام كعبه جرأت ايستادن كرده، اين بلال بن رباح سياهپوست است. غلام زاده‌اي كه سنگ‌هاي داغ و تفتيده ظهر هنگام مكه چه بوسه‌ها كه بر بدنش نزده‌اند، وقتي كه مي‌خواستند از لات و منات و عزي بگويد و او احد، احد مي‌گفت. حالا نماز ظهر است و پيامبر او را بر بام كعبه مي‌خواند كه در گوش تمام تاريخ فرياد بزند، شهادت بر بزرگي و يگانگي خداوند را . خالدبن اسيد مي‌گويد: سپاس خداي را كه پدرم ابو عتاب زنده نبود تا اين روزگار را ببيند كه پسر رباح بر بام كعبه رود.
جبرييل دردهاي جاهلي آنان را براي پيامبر خبر آورد. پيامبر حرفشان را كه در غير حضور او گفته بودند به ايشان باز گفت؛ خالدبن اسيد، مسلمان شد و توبه كرد..
بلال، بلال، بلال...
و قديمي‌ترين بتي را كه عرب مي‌پرستيد، «مناب» بود و عرب به نام وي «عبد منات» و «زيد منات» نامگذاري مي‌كرد ... و همين منات است كه خداي (عزوجل) از او ياد كرده و فرموده است «و مناة الثالثه الاخري» و «منات» از آن هذيل و خزاعه بود و قريش و عرب همگي او را بزرگ مي‌شمردند و اين بزرگداشت همچنان بود تا پيامبر صلي الله عليه و آله در سال هشتم هجرت، همان سالي كه خداي تعالي مكه را برايش گشود... نگون سارش ساخت... .
شايد اين تحليل كه اگر پيامبر تمام تبليغ خود را مبني بر گسترش اسلام بر جمعيت اشراف و ثروتمندان بت مدار (و نه الزاماً بت پرست) مكه و اصولاً شبه جزيره عربستان متمركز مي‌كرد، اقبال بيشتري براي رواج اسلام پيدا مي‌شد، با توجه به تاريخ پرنشيب و فراز اسلام در آغاز سخن چندان قابل دفاع به حساب نيايد و حتي پرسش و طرح مسأله نيز نابخردانه تلقي شود اما با كمي تأمل در همان زواياي پرفراز و نشيب متوجه مي‌شويم كه حداقل طرح اين مسأله ما را به آگاهي بيشتر از سيره حضرت مي‌رساند.
اين كه برده سياه پوستي مانند بلال بن ابي رباح حبشي بر بام كعبه - كه عالي‌ترين و مقدس‌ترين مكان در نزد مسلمانان است - برود و نداي توحيد را فرياد بدارد، يا دهقان زاده جست جوگر حقيقت - سلمان فارسي- كه در تحري حقيقت به غلامي يهودي دچار شد، منّا اهل البيت شود، يا كنيززاده‌اي چون عمار ياسر از قربت، پوست ميان دو چشم پيامبر خوانده شود.

و هزاران شاهد ديگر همه و همه گوياي تنها يك نكته مي‌تواند باشد كه كاركرد اصلي تبليغ و ترويج اسلام آن گونه كه پيامبر صلي الله عليه و آله خواستند تمام اولويت خود را در پرورش و به دست آوردن افراد مكتبي و مومناني از اين دست مي‌داند.
تحليل اين كه مشركان اصلي مكه - كه منظور همان سركردگاني چون ابوجهل و ابوسفيان است وگرنه عوام مشركين كالانعام و بل هم اضل تابع نتيجه عملي تئوري بت مداري كه همان بت پرستي است، بودند - با تئوري بت مداري در اصل دغدغه وجودي حتي منات را هم نداشتند، نگاه زياد دقيقي را نيز نمي‌طلبد، چرا كه با فتح مكه و غير از فتوحات ديگر است كه سركردگان بت مدار كه ديگر حاصلي براي بت‌هاي خود نمي‌بينند با تسليمي كه نمايانگر اصل بي‌اعتقادي به توانايي بت‌هاست، مسلمان مي‌شوند و البته اسلامي كه به نوعي مي‌خواهند در اين دين نيز خدا همان بتي باشد كه از قبل آن بتوان به استثمار و استعمار از طريق حكومت خدا بر مردم پرداخت.

با اين اوصاف بت مداري اشراف مكه چيزي جز اسباب معيشت و سلطه انگاري يك شيء توتم شده - توسط اشراف مشرك مكه - نبود و اين خود مهمترين منافات را با به دست آوردن مكتب سلمان و بلال و عمار پروري دارد كه رسول الله صلي الله عليه و آله در پي آن بود.

گفتيم اشراف بت مدار مكه بعد از ناچاري و اين كه گريزي از نيروي قاهر مسلمانان صدر اسلام نداشتند، مزورانه رو به اسلام آوردند و اگرچه پيامبر صلي الله عليه و آله با سياست «تأليف قلوب» و ... سعي در جذب بيشتر آنها كرد كه البته پرداختن و تحليل آن در «اين زمان» را بايد به «وقت دگر» گذارد. اما نكته اصلي در اين جاست كه اين گروه حتي با اسلام آوردن خود چه در زمان حيات مبارك پيامبر و چه بعد از رحلت ايشان - كه به نوعي مي‌توان گفت تازه آغاز دوره‌اي جديد بود - دست به بازخواني بت مدارانه خود از اسلام زد.
غزوه‌هايي كه گاه بعضي از سپاه از همان اواسط اردو برمي‌گشت، توطئه‌هاي مكرر ترور، پيمان شكني‌هاي متحدان كه به صراحت و در خفا دخالت ايادي داخلي در آن آشكار بود تا مخالفت صريح با فرماندهي اسامه بن زيد در روزهاي پاياني زندگي رسول الله صلي الله عليه و آله از جمله نشانه‌هاي حركت اين گروه در زمان حيات پيامبر صلي الله عليه و آله بود.
اما بلافاصله بعد از رحلت پيامبر ما شاهد باژگونه شدن حتي بعضي از ارزش‌هاي اصيل و نص اسلامي مي‌شويم و اين چيزي جز تلاش - اين بار آشكار - همان گروه نيست كه حتي توانستند بعضي از نهادهاي مرجع و حتي اجرايي را نيز از آن خود كنند و به اين ترتيب عمارها و سلمان‌ها و ابوذرها به عنوان اصلي‌ترين دستاوردهاي عيني روزگار رسالت پيامبر صلي الله عليه و آله در انزواي خاموشي و كوشش مبارزه از الگو شدن خارج شده و نوعي از انحراف از همان رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله در جامعه اسلامي ريشه دواند كه خيلي زود نيز با آغاز حكومت معاويه تبديل به درختي تنومند و تنومندتر شده و باروري آن را در حكومت امويان و عباسيان به نظاره مي‌نشينيم.

در اينجا ذكر اين مسأله شايد بسيار قابل اهميت باشد كه تنها اين خط امامت است كه با وصل به جريان كر نبوت تكويني توانست ريشه‌هاي اصيل اسلام و باور و تفكر اسلامي را حفظ كند و محمد صلي الله عليه و آله را كه در پاسخ به علي از شيوه زندگي خود آن گونه توصيف مي‌كند كه گويي ذات خود اسلام است كه در وجود صاحب كرامت چراغ مصطفوي فروزان شده است با ولايت و امامت يگانه مي‌داند، وقتي حضرت مي‌فرمايند «معرفت، اندوخته من است. خرد، بنياد مذهب من است.» دوستي، اساس كار من است. شوق خنگ رهوار من است. ياد او مونس دل من است. اعتماد گنجينه من است. غم، رفيق من است. دانش سلاح من است. شكيبايي، رداي من است. رضا غنيمت من است. فقر، فخر من است. پارسايي پيشه من است. يقين توان من است. راستي، شفيع من است. پرستش، سرمايه كفايت من است. كوشش سرشت من است. نماز، شادي من است.»
دقيقاً بعد از رحلت پيامبر است كه به قول سلمان با «انجام دادن و ندادن» آن چه رسول الله از آنان در اشارات و حتي دستورات مكرر خواسته بود، انحراف از معيار آن دسته از مسلمانان كه ذكرشان رفت به وضوح قابل تماشا شد و از آن نمونه است.
زناني كه پيامبر آنها را بركت و قرة العين معرفي كرده، دست او را در غزوه‌ها و سريه‌ها و در موقعيت‌هاي اجتماعي درخور شخصيتش گرفته و با نزول سوره‌هايي اختصاصي براي آنان - سوره‌اي با عنوان اختصاصي مردان در قرآن مجيد وجود ندارد - نگاهي ديگر به او بخشيده شده است، درست ده سال بعد از رحلت پيامبر توسط حاكم مسلمين به حبس در خانه و بي‌خردي محكوم مي‌شود.
مي‌گويند براي موفقيت با زنت مشورت كن و برخلاف آن عمل نما و وقاحت به آن جا مي‌رسد كه حتي به بزرگ بانوي مقدس اسلام توهين شود و «بضعة رسول الله» آزرده شود. يا در مباحث ديگر نيز با مخالفت با احكام وضع شده توسط پيامبر، قضاوت‌هاي خارج از حدود و ثغور احكام اسلامي و گسترش فتوحات به هر قيمتي به اين انحراف بال و پر مي‌دادند.
مآخذ:
- كتاب الاصنام، هاشم بن محمد كلبي- ترجمه جلالي نائيني ص 110
- محمد از ولادت تا وفات؛ دكتر علي شريعتي، دكتر سيدجعفر شهيدي ص 97 و ص 98
منبع:
سايت الغدير - ياسر هدايتي

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

معرفي پيامبر از زبان قرآن

معرفي پيامبر از زبان قرآن 

 


خداي متعال در قرآن كريم پيامبر خود را با چهار صفت بسيار مهم به مردم معرفي مي‌كند:
"لقد جائَكم رَسولٌ مِن انفسِكم عَزيزٌ عَليهِ مَا عَنِتمْ حَرِيصٌ عَليكم بالمُؤمِنِين رَوُفٌ رَحيم"(توبه/128)
- مردمي است: چون از مردم است به همه دردها و مشكلات آنان آشنا است؛ " مِنْ اَنفُسِكم"
- دلسوز است: از هر گونه ناراحتي و رنج و زيان مردم سخت ناراحت مي‌شود؛ "عَزيزعليه مَا عَنتم"
- علاقه زيادي به مردم دارد: عشق بسيار به خير و سعادت و پيشرفت و بزرگي و مجد و هدايت مردم دارد؛ "حَريصٌ عَليكم"
- مهربان و رئوف است: نسبت به مؤمنين مهرباني و رأفت خاصي دارد؛ " بِالمُؤمِنينَ رَؤفٌ رَحيم"


 

 

  

نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

خلوتی برای عبادت

 

"الهی چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم . روزهایی در خلوت خویش با خود بودن و به یاد خدا زیستن . کشت . گذاری در کوچه پس کوچه های درون و گشتن در دنیای تو در توی دل و شناختن خود و مجادله با نفس و انس با معبود بریدن از غیر و پیوستن با دوست ، هجرتی درونی برای سیر در دنیای باطن و مروری بر نفسانیات خویش اینها همه پیام اعتکاف است . اعتکاف تمرینی است که گاه تهذیب برداریم و گاه بندگی برگیریم . خواندن و شنیدن کجا ؟ دیدن و چشیدن کجا ؟ ندیدن و انکار کردن ؟ !نشنیدن و اغفال ورزیدن ؟! نچشیدن و میل نداشتن ؟ !نبوئیدن و دوری ورزیدن ؟ انکار برای چه ؟ ندیده و نرفته .... انکار برای چه ؟" دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندر آن ظلمت شـــــتـــب آب حیاتم دادند بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلـــــــــی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چ فرخنده شبی آن شــب قدر که این تازه براتــــــــم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستــحق بودم و اینها به زکـــــــاتم دادند هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بر آن جور و جفا و صبر و ثبایم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال که در آنجـــا خبر از جلوه ی ذاتــــم دادند این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد اجر صبریــست کز آن شـــــاخ نباتم دادند کیمیایی است عجب بندگی پیر مـــــغان خاک او گشتم و چندین درجــــــــــــاتم دادند همت حافظ و انفاس سحـــــرخیزان بود که ز بـــــــــند غم ایـــــــــام نجـــــــــاتم دادند ... شب های قدر امسال هم مثل سالهای پیش به سرعت سه شب گذشت ، این که تا چه حد قدر شب های قدر را دانستیم سوالی است که جواب آن را تنها و تنها در تغییراتی که در رفتارمان ایجاد شد می توانیم بیابیم .

 http://sareban52a.persianblog.ir

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

خديجه بانوي نمونه

      در سال دهم بعثت بانوي بزرگ اسلام بعد از 25سال همراهي وفداكاري در راه پيامبر(ص)با كوله باري ازرنجها وفداكاريها در سن65سالگي چشم ازجهان فرو بست وهمسرش محمد(ص)رادرميان دشمنان درفراق جانسوزي تنهاگذاشت.اين حادثه دردناك درست بعدازسه روز ازوفات ابوطالب،حامي دلسوزوفداكار پيامبر اتفاق افتاد وآنچنان حضرت ختمي مرتبت رامتأثروومحزون ساخت كه آن سال رابه عام الحزن وسال غم وغصه نامگذاري نمودودرميان اندوه فراوان،خديجه را درمحلي به نام حجون به خاك سپرد.آنچه در پيش رو داريد نگاهي است گذرا به فضايل خديجه كبري بانوي قداكاروصبوراسلام .

 فضايل حضرت خديجه‌( ‌‌‌‌‌س) 

بصيرت ژرف:از بالاترين فضايل خديجه كبري اين است كه از انديشه بلند وفكرعميق برخوردار بود.اين امر رامي توان از انتخاب پيامبر(‌‌‌‌ص) به عنوان شوهر آينده وشايسته خوداز بين آن همه خواستگاران پولداروتاجرفهميد به همين جهت راز پيشنهادازدواج بامحمد (ص) را چنين بيان مي كند:"يابن عم،اني قد رغبت فيك لقرابتك مني وشرفك في قومك وامانتك عندهم وحسن خلقك و صدق حديثك1 اي پسر عمو من به خاطر خويشاوندي با من وشرف وامانت داري ات درميان قوم خود وبه جهت اخلاق نيكت به تو تمايل پيدا كردم .

ْجملات فوق به خوبي نشان مي دهدكه محبت وارادت اين بانو به پيامبر اكرم براساس عشق مجازي ومحبت شهواني نبوده بلكه براثرمعرفت وشناخت عميقي بوده است كه ازشخصيت محمد(ص)داشت .

 

 -2-ايمان واسلام محكم وپايدار:همان بصيرت ژرف خديجه كه باعث انتخاب محمد براي همسري آينده او شدعامل ايمان واسلام اونيز گشت وباعث شدلقب اول زن مسلمان رابه خود اختصاص دهد.

۳برترين بانوان دو سرا:برترين زنان جهان هستي راچهارزن تشكيل مي دهند چنانكه ابن اثير ازانس بن مالك از پيامبر اسلام (ص)نقل كرده كه فرمودند"خيرنساء العالمين مريم ،آسيه، خديجه وفاطمه "2برترين زنان‌‌‌‌ عالم ؛مريم، آسيه، خديجه وفاطمه (ع)هستند.

۶صبر وبردباري بي مانند:فردي مانند خديجه كه در درون ثروت فراوان بزرگ شده طبعاً بايد نازپرورده وكم تحمل باشداما خديجه با برخورداري از نعمتها بعد از ازدواج وايمان به پيامبر اكرم خود را براي تحمل همه سختيها آماده كرد تحمل فشارهاي مختلف مشركان مكه، سرزنشهاي بستگان، محاصره اقتصادي در شعب ابي طالب و... مخصوصاً محاصره اقتصادي، سخت اورا اذيت وآزار دادوبا كهولت سن‌‌‌‌‌(63-65 سالگي )تحمل وبردباري نهايي را به عرصه نمايش گذاشت.

7-حامي رسالت ومحب امامت: در مورد محبت وارادت خديجه (ع)نسبت به علي(ع)، مرحوم مجلسي چنين نقل مي كند: پس از ازدواج پيامبر اكرم (ص)با خديجه(س)[وبه دنيا آمدن علي (ع)]، خديجه را از دوستي ومحبت علي خبر دادوخديجه پس از آن[به علي محبت فراوان داشت] وبراي آن حضرت به وسيله خدمتكارانش لباس ،زيور آلات، كنيز وملزومات مي فرستاد؛ به گونه اي كه مردم مي گفتند:علي برادر محمد ومحبوبترين افراد نزد اوست ونور چشم خديجه به حساب مي آيد... الطاف ومحبتهاي خديجه صبح وشام به خانه ابوطالب روان بود.[1][1][5 

 

"

در خصوص امامت اميرمؤمنان رسول اكرم به خديجه فرمود:"هو مولاك ومولي المؤمنين وامامهم بعدي ؛ علي مولاي توومولاي تمام مؤمنان 

 



[i][i][i] سيره نبوي،ابن هشام،ج1،ص201،تاريخ طبري،ج1،ص521

2[ii][ii]] خصال صدوق ،باب خصال اربعه

[iii][iii][3] احزاب/5

[iv][iv][4] بحار الانوار،ج19،ص63

[v][v][5] بحار الانوار،دار احياءالتراث،ج37،ص43

 



 

1 

4-مادرزهرا‌(س):طبق نص قرآن كريم همسران پيامبر مادران روحاني مؤمنان و"ام المؤمنين"هستند و"ازواجه امهاتهم" 3همسران واو مادران مؤمنين هستند وخديجه ازبرترين مصداقهاي آيه بشمار مي رود.واين سعادت دربين همه زنان حضرت نصيب خديجه گشت كه يازده امام از نسل او ازطريق فاطمه زهرا(س)پديد آمد.

5-سخاوت و انفاق بي بديل:ثروت خديجه درآنزمان زبانزد خاص وعام بود.ثروت اين بانوي كاردان وعاقله به قدري زياد بود كه مالداران درجه يك قريش چون ابوجهل وعقبة بن ابي مغيط در نزد او ناچيز به شمار مي رفتند.ثروت خديجه از اين جهت براي اوفضيلت محسوب مي گردد كه تمام آن اموال را در خدمت به اسلام وپيشبرد اهداف پيامبر اكرم (ص)قرار داد واين در كلام حضرت محمد ‌(ص)صراحتاً نمايان است:"هيچ ثروتي هرگزمانند ثروت خديجه به من سود نرساند.4

 

 

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

جنبه‏هاى غيبى عاشورا ‏

 

• مقدمه

خداوند كريم مظهر كرامت است و در آيات متعددى از قرآن به اين مطلب اشاره شده است. از جمله مى‏فرمايد: «تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام.»(1)

از مصاديق بارز كرامت امر نبوت پيامبران است كه بدينوسيله از اكرام الهى بهره‏مند شده تا در مكتب وحى درس كرامت دهند و بر محور اين ويژگى انسانها را به سوى نور و سعادت رهنمون گردند پيامبر اكرم(ص) در اين‏باره مى‏فرمايد: «انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق.»(2)

خداوند بندگان خاص و اولياء خويش را به مقام مكرّمان رسانيد و آنها را به عالى‏ترين درجات و رفيع‏ترين مراتب انسانى نائل گرداند و نفسشان را از هرگونه فرومايگى و پستى منزّه و مبرّا كرد. كرامت در سايه سار تقواى الهى و رستن از وابستگى‏هاى دنيوى و محدوديت‏هاى م ادى حاصل مى‏گردد و پيشوايان دين بوسيله آن از مبدأ فيض ربوبى، دلها و چشمهاى عاشق حق را به فراسوى ماده و طبيعت سير مى‏دهند. كرامت فضيلتى است چون اعجاز كه اولياء الهى بدان متصفند و در پرتو آن توان خرق عادت دارند.

امام حسين(ع) كه در خاندانى كريم پرورش يافت اهل كرامت است و در زندگى جاودانه و مبارزه خالصانه‏اش خوارق عادات بسيارى به چشم مى‏خورد. آن حضرت در دعاى شب عاشورا فرمود: «اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوه و علّمتنا القرآن و فقّهتنا فى الدين.»(3) پيامبران و امامان(ع) خزانه داران دانش الهى‏

خداوند متعال وجود مقدّس رسول اكرم(ص) را از نور خويش بيافريد و او را با اخلاقى نيك و خصالى پسنديده براى رهبرى مردم برگزيد. قلب پاك آن حضرت را جايگاه وحى الهى و تجلى گاه انوار خدايى قرار داد، مقامش را چنان رفيع گرداند كه جز ذات احدى و وصى بر حقش على بن ابيطالب(ع) كسى او را نشناخت. لطف و اراده پروردگار مهربان بر اين تعلق گرفت كه بعد از رحلت آن شخصيت يگانه، احكام جاودانى دين اسلام بدون مُبَيّن و مفسّر باقى نماند و جانشينى او را كسى بر عهده گيرد كه همانند آن حضرت داراى مقام عصمت و صاحب نفسى پاك و آراسته باشد. از اين رو خلافت ائمه معصومين(ع) كه منصبى است الهى در وجود اميرالمؤمنين(ع) و يازده فرزندش ثابت و منحصر گشت و علم و ايمان و آثار نبوت به آنها واگذار شد. خداوند در باطن آن حضرت نيرويى قرار داد تا به وسيله آن قدرت يابند، از وجود كائنات خبر دهند و از هر اتفاق در عالم خلقت آگاه شده و با نور عظمت خويش راه را بر مشتاقان حق و حقيقت بگشايند و آنان را به سر منزل مقصود برسانند. يكى از ياران امام صادق(ع) مى‏گويد: روزى در كنار حجر اسماعيل خدمت آن حضرت نشسته بوديم. كه فرمود: سوگند به صاحب اين خانه اگر من نزد موسى و خضر بودم به آنها مى‏گفتم كه من از شما اعلم هستم و به آنان مطالبى را مى‏گفتم كه از آن بى‏اطلاع بودند.

زيرا موسى و خضر فقط از گذشته خبر داشتند ولى ما از آينده خبر داريم تا قيام قائم و اين علم را ما از پيامبر(ص) به ارث برده‏ايم.(4) از روايات استفاده مى‏شود كه براى خداوند دو علم است يكى آنكه خاص حضرت احديت است و كسى بر آن اطلاعى ندارد ديگرى آن است كه به رسولان و فرشتگان عطا نموده است علم امامان معصوم(ع) به حالات بندگان و اخبار زمان و مكان از همين نوع است. ائمه اطهار(ع) بوسيله قوه مقدسى كه خداوند از ابتداى خلقت در نهاد آنها گذاشته است، از مكتونات قلبى انسانها مطلع شده و از حوادث حال و آينده خبر مى‏دادند. در زندگى آنها حالات غيبى و خوارق عاداتى بسيار وجود دارد كه بنابر مقتضيات زمان گاه بر ديگران آشكار و گاهى مكتوم مانده است.

 

• امام حسين صاحب كرامات‏

زندگى سومين پيشواى شيعيان جهان كه براى آحاد بشر مايه فخر و مباهات و تمسك به راه و هدفش موجب قرب پروردگار و رستگارى در دنيا و آخرت مى‏باشد آكنده از پيش بينى‏ها و وقايع خارق العاده‏اى است كه براى آن حضرت از هنگام ولادت تا شهادت اتفاق افتاد. جانبازى دلير انه و خالصانه آن امام همام در عرصه كربلا و در روز عاشورا حماسى‏ترين و بى‏نظيرترين واقعه تاريخى است كه پس از گذشت ساليان طولانى نه تنها به بوته فراموشى سپرده نشده بلكه سرّ عشق دلدادگان مكتب حق شده و شعاع عشق و عظمتش قلب آزادگان عالم را كاويده و آنها را به تجليل و تكريم از آن همه شجاعت و از خود گذشتگى واداشته است و يادآورى مصائب و مظلوميت او تا ابديت تاريخ دوستدارانش را به سوگ و ماتم نشانده است.

امام حسين(ع) در نهضت مقدسش به حفظ ارزشها و زدودن تحريف و بدعت‏هايى كه نا اهلان بر دين جدش وارد ساخته بودند پافشارى نمود و با نثار جان خويش و يارانش آيين حياتبخش الهى را زنده كرد و با رسوا نمودن حيله گران اموى كه غاصب حكومت در جامعه اسلامى بودند حقانيت خويش را ثابت نمود. با گذر بر روايات بسيار در شأن امام حسين(ع) علاوه بر اينكه به مقام شامخ آن حضرت در پيشگاه الهى، انبياء و اولياء پى مى‏بريم، از كرامات خاص وى در زندگى و شهادتش مطلع مى‏گرديم. آدم (ع) گريست‏

در تفسير آيه 37 سوره بقره نقل مى‏شود: هنگامى كه آدم كلماتى نورانى را ديد كه بر ساق عرش نوشته شده از جبرئيل پرسيد اين كلمات چيست؟ جبرئيل گفت: اينها اسامى رسول خدا و خاندان بزرگوارش مى‏باشد، بدانها متوسل شو و خدا را بخوان. آدم چنين گفت: يا حميد بحق محمّ د يا عالى بحق على... و آنگاه خدا را به اين نامها قسم داد. به نام حسين كه رسيد قلبش از اندوه گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد. علت اين گريه و اندوه را از جبرئيل پرسيد و او گفت: "حسين" فرزند تو به مصيبتى بزرگ مبتلا مى‏گردد كه تمامى مصائب در برابر آن كوچك است. آدم پرسيد آن مصيبت كدام است؟ جبرئيل گفت: حسين تشنه و غريب و تنها كشته مى‏شود و يار و ياورى ندارد، اى آدم اگر او را ببينى در حالى كه مى‏گويد: آه از تشنگى و آه از بى‏ياورى و از شدت تشنگى بين او و آسمان دود حائل مى‏شود و هيچكس جواب نمى‏دهد مگر با شمشير و شربت مرگ!(5)

 

• امام حسين(ع) محبوب پيامبر و على(ع)

رسول خدا(ص) بارها در حضور مردم به مقام و عظمت نوادگانش امام حسن(ع) و امام حسين(ع) تأكيد نمود و به احترام آنها در منبر و محراب مراسم را به اختصار برگزار كرد. پيامبر امام حسين(ع) را پاره جگر خويش خواند و در كلامى گرانقدر فرمود: «حسين منّى و انا من حسين» وى دوستداران اباعبداللّه(ع) را دعا مى‏كرد و از مخالفانش تبرّى مى‏جست. گاهى اوقات كه آن حضرت در منزل يكى از همسرانش به سر مى‏برد و از آمدن حسين(ع) كه كودك بود به حجره‏اش جلوگيرى مى‏كردند برافروخته مى‏شد و از اين كار اعلام ناراحتى مى‏نمود. در يكى از روزها كه آن حضرت در منزل ام سلمه بود فرشته‏اى - جبرئيل - با كسب اجازه به محضرش شرفياب شد. در همين اثنا حسين(ع) به آغوش پيامبر جست و مورد مهر و محبت واقع شد. جبرئيل كه ناظر اين صحنه بود عرض كرد: همانا امّت شما اين طفل را خواهند كشت. اگر بخواهيد به شما نشان خواهم داد سپس خاك سرخى كه همراه داشت به پيامبر داد و پيامبر آن را به ام سلمه سپرد و فرمود: از آن نگهدارى كن. ام سلمه گويد: آن خاك را در شيشه‏اى نگه داشتم تا روزى كه تبديل به خون شد فهميدم در چنين روزى حسين شهيد شده است.(6)

مطلب فوق را ام سلمه در هنگامى كه امام حسين(ع) از عراق خارج شد به وى يادآورى كرد و گفت: با رفتن به سوى عراق ما را محزون نكن، زيرا من از رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: فرزندم حسين در عراق و در زمين كربلا كشته خواهد شد و اكنون مشتى از آن خاك در شيشه نزد من است. امام فرمود: مى‏دانم كشته مى‏شوم و اراده الهى بر اين تعلق گرفته كه خويشاوندان و خاندان من اسير گردند در حالى كه صداى استغاثه ما را كسى نمى‏شنود و مى‏دانم در چه ساعتى و چه روزى در كدام سرزمين كشته خواهم شد. تربت مبارك‏

واقعه شهادت سيدالشهداء يكى از اسرار خلقت است كه قضاياى غمبار آن در انديشه و كلام پيامبران و اوصياء الهى سارى و جارى بوده به طورى كه آنها با بيان گوشه هايى از اين حماسه جاويد همواره مغموم و محزون بودند. آدم ابوالبشر بر غمش گريست و ابراهيم خليل پس از آن كه به قدرت الهى صحنه كربلا را مشاهده نمود قلبش پر از اندوه شد و اشك از ديدگانش فرو ريخت. «زمانى كه اميرالمؤمنين(ع) همراه يارانش عازم نبرد صفين شدند از كربلا عبور كردند. پس در آن سرزمين توقف نموده و با صداى بلند فرمودند: اينجا را مى‏شناسيد؟ و آنگاه با دست خود به جايى اشاره كرده و فرمودند: آنجا محل نزول آنهاست و سپس جاى ديگرى را نشان داده و بيان نمودند: اينجا جايى است كه خون آنها ريخته خواهد شد و باز فرمود: چه مبارك تربتى هستى كه گروهى از خاك تو بر مى‏خيزند و به محشر مى‏آيند و بدون حساب به بهشت داخل مى‏شو ند و آنگاه اشك از ديدگان مباركش جارى شد و افرادى كه در خدمتش بودند نيز گريستند.»(7)

 

• مقامات عالى‏

خداوند متعال براى اهل بيت(ع) مقاماتى مهيا ديده كه با دفاع از حق و شهادت در اين راه بدان خواهند رسيد.

مسلم اسرار اين مطلب را كسى جز پروردگار نمى‏داند. هر فعلى كه از طرف ائمه اطهار انجام مى‏پذيرد اعم از سكوت، مبارزه،قيام و قعود طبق برنامه خاصى است كه از جانب خداوند بدانها رسيده است. و اين مسئله با اختيار و تصميم آن بزرگان منافاتى نداشته و آنها براى اطاعت از پروردگار عالم به انجام تكليف همت مى‏گمارند و از سرنوشتى كه برايشان مقدر شده سرباز نمى‏زدند و قبول هرگونه مصيبت در راه خدا را سبب تقرب به حق و رسيدن به درجات عاليه‏اى مى‏دانستند كه خداوند براى آنها مهيا نموده است. امام حسين(ع) با قيام جاودانه خويش از توطئه‏ها و حيله‏هاى دشمن پرده برداشت و ديندارى و شجاعت را در بين مسلمانان احياء كرد و با نثار خون خويش درس ايستادگى در برابر ظلم را با كمى افراد و تجهيزات به ديگران آموخت. آن حضرت از شهادت خويش آگاه بود و مطالبى كه در مدت حركتش از حجاز تا عراق بر زبان را ند گوياى اين حقيقت است.

در سرزمين ثعلبه هنگام ظهر امام حسين(ع) اندكى خوابيد و وقتى بيدار شد فرمود: در خواب هاتفى را ديدم كه مى‏گفت: شما به شتاب مى‏رويد و مرگ شما را با شتاب به بهشت مى‏برد. على اكبر(ع) كه چنين سخنى را از پدر شنيد گفت: پدر جان مگر ما بر حق نيستيم؟ امام حسين(ع) فرمود: آرى به خدا قسم ما بر حق هستيم. على اكبر عرضه داشت در اين صورت ما از مرگ باكى نداريم و امام حسين(ع) كه از استقبال فرزندش شاد شده بود بيان داشت: فرزندم خدا به تو جزاى خير دهد.(8)

اينگونه خبر از آينده دادن مختص اولياء الهى است و از مصاديق آن مى‏توان وجود مقدس اباعبداللّه (ع) را نام برد. امام علاوه بر اين مورد، بارها در مسير حركت به سوى كربلا و خصوصاً شب عاشورا همراهان را از اتفاقاتى كه در پيش دارند آگه نمود. در مبارزه نابرابر سپ اهيان كفر با امام شهيدان اگرچه دشمن مستانه در شيپور پيروزى دميدامّا فتح واقعى از آن امام حسين(ع) و يارانش بود. امام پيروزى را در مبارزه ظاهرى و كشت و كشتار نمى‏دانست، بلكه آن را در رسيدن به هدفهاى مقدسى مى‏دانست كه به خاطر آنها قيام كرده و شهادت را انتظا ر مى‏كشيد. يارى فرشتگان و جنيان‏

حمايت پروردگار و امدادهاى غيبى در اكثر نبردهاى مسلمين آنها را بر دشمن فائق گرداند، در جنگ بدر كه رسول خدا(ص) و يارانش به جنگ با كفار پرداختند بيش از سه هزار فرشته آنها را يارى داده تا دشمن را شكست دهند و با پيروزى از ميدان جنگ بيرون آيند. «در روزى كه امام حسين(ع) از مكه حركت نمود، گروهى از فرشتگان آن حضرت را ملاقات كرده و گفتند: اى حجت خدا ذات مقدس باريتعالى در بسيارى از جنگ‏ها به وسيله ما، جدت رسول خدا(ص) را يارى نمود. اينك براى يارى تو آمده‏ايم. امام حسين(ع) به آنها فرمود: وعدگاه من و شما زمين كربل است كه من در آنجا كشته مى‏شوم. علاوه بر فرشتگان جمعى از جنيان نزد امام آمده و گفتند: ما از شيعيان و ياران تو هستيم، اگر فرمان دهى تمام دشمنانت را نابود خواهيم كرد. امام حسين(ع) در حق آنها دعا كرد و فرمود: به خدا قسم قدرت ما بر كشتن آنها بيش از شماست. لكن مى‏خواهيم حجت بر همه تمام گردد تا كسانى كه هلاك مى‏شوند و يا به سعادت مى‏رسند هر دو از روى دليل و آگاهى باشد.»(9)

 

• احسان به دشمن‏

نيكى و احسان به انسانها از خصائص بزرگان دين است. آنها حتى در رويارويى با دشمنان و معاندان رفتارى پسنديده داشتند و ديگران را به رعايت اين عمل ترغيب نموده‏اند. بخششهاى سخاوتمندانه رسول خدا(ص)، از خود گذشتگى‏هاى على(ع) در جنگها و چشم پوشى و بخشش امام حسن (ع) در برخوردهاى سخيف مخالفان، مظهر اخلاق و رفتار الهى در مكتب حياتبخش اسلام است. امام حسين(ع) كه در خاندانى پاك، سخاوتمند و با فضيلت پرورش يافت در مواجهه با لشكر دشمن، زيباترين و پسنديده‏ترين روش را برگزيد. بطورى كه نكات آموزنده و تربيتى آن تا ابديت الگو و سرمشق انسانهاى آزاده قرار خواهد گرفت.

در منزل «ذوحسم» كه امام و يارانش فرود آمدند، لشكر حر بن يزيد رياحى با هزار سوار رسيد. ابن زياد فرمان داده بود امام حسين(ع) را هركجا ديدند محاصره كرده و از رفتن وى به كوفه جلوگيرى كنند. امام حسين(ع) كه حر و لشكريانش را تشنه يافت. ابتدا دستور داد او و افرادش و حتى اسبهايشان را سيراب كنند و پس از آن به «على بن طمان محاربى» كه از دشمنان بود و تازه از راه رسيده بود و از همه تشنه‏تر بود آب داد امام او را كمك كرد تا آب نوشيد زيرا از شدت تشنگى نمى‏توانست از لب مشك آب بنوشد.(10)

 

 

• چشمه آب‏

عبيداللّه بن زياد دورادور جريان جنگ و مقابله با امام حسين را از طريق ابن سعد و ديگر سرداران برگزيده‏اش كنترل مى‏كرد: عمر سعد بنا بر خواسته او سوارانى انتخاب نمود و بر فرات گمارد تا نگذارند امام و اصحابش از آب استفاده كنند. اين بزرگترين بى‏رحمى در حق امام و فرزندانش بود. اولين محاصره و بستن آب روز ششم محرم اتفاق افتاد. تشنگى، خاندان و اصحاب امام را آزار مى‏داد و آنها را سخت تحت فشار قرار داده بود. در اين هنگام امام حسين(ع) به بيرون خيمه آمد، سنگى برداشت و به اندازه 19 قدم به طرف قبله حركت نمود و آن جا چاه آبى خوشگوار هويدا گشت، همگى از آن نوشيدند و پس از آن آب چشمه خشك گرديد و از بين رفت. اين خبر به گوش ابن زياد رسيد، به عمر سعد نوشت، شنيده‏ام حسين بن على چاه حفر مى‏كند و خود و يارانش از آن مى‏نوشند. از اين كار ممانعت كن و اوضاع را بر آنها تنگ گير. پس از اين فرمان، عمر سعد عمربن حجاج را با پانصد سوار فرستاد و جلو آب را گرفتند و نگذاشتند امام ديگر از آب استفاده كند.(11)

 

• محل شهادت‏

كاروان امام حسين(ع) در كنار دهكده‏اى به نام «عقر» توسط حر و لشكريانش متوقف شده بود، امام از حر خواست آنها را مقدارى جلوتر ببرد تا در كنار فرات رسيدند. اسب امام در اين مكان ايستاد و ديگر از جايش حركت نكرد امام حسين(ع) از نام اين سرزمين پرسيد؟ همراهان گفتند: اينجا را ماريه و به قولى كربلا گويند. چشمان امام از اشك پر شد و فرمود: خداوندا از غم و اندوه به تو پناه مى‏برم، اين جا محل ريختن خونهاى ماست، بارها را باز كنيد و شتران را بخوابانيد و خيمه‏ها را بپا كنيد.»(12)

 

• نفرين امام

امام حسين(ع) در تمام منزلگاهها كه توقف مى‏نمود هركجا موقعيتى پيش مى‏آمد به موعظه سپاه دشمن مى‏پرداخت و آنها را از جنگ باز مى‏داشت، حتى در ملاقاتى با عمر سعد سعى نمود او را از اين گمراهى نجات دهد و هر وعده‏اى كه ابن زياد به او داده بود را به بهترين وجه برآورده كند، امّا سخنانش بر قلب قسى او اثرى نبخشيد و هربار به بهانه‏اى واهى از نصايح امام سرباز زد. امام حيسن(ع) كه سخت دلى او و سست پيمانى لشكرش را ديد، احتمال هرگونه تعرضى را به خيام حرمش داد. بنابراين فرمان داد اطراف حرم خندقى كنده و از هيزم پركنند و سپس آتش بزنند.

زمانى كه آتش زبانه كشيد فردى از لشكر دشمن سوار اسب شد و به سوى خيام امام جلو آمد و گفت: اى حسين، پيش از آتش آن دنيا به خود آتش زدى! حضرت فرمود: كذبت عدو اللّه دروغ گفتى اى دشمن خدا، گمان دارى تو به بهشت مى‏روى و من به دوزخ، پس روى به قبله آورد و فرمود: خدايا او را به آتش دنيا بسوزان قبل از آنكه به آتش آخرت گرفتار آيد. نفرين امام در مورد او به اجابت رسيد. پاى اسب به سوراخى رفت و تعادلش به هم خورد و در حالى كه پاى آن ملعون در ركاب اسب گير كرده بود به اينطرف و آنطرف كشيده شد و نهايتاً به خندق آتش افتاد.(13)

لجاجت و قساوت دشمن در كارزار كربلا چنان شد كه به تذكرات و سخنرانى‏هاى امام گوش نمى‏دادند و هنگام خطابه امام همهمه مى‏كردند تا صداى آن حضرت به گوش ديگران نرسد، و چنانچه مورد مؤاخذه امام واقع مى‏شدند گفته‏هايش را تصديق نمى‏كردند و به تكذيب آن مى‏پرداختند. به سخن امام كه فرمود: آيا امروز در شرق و غرب عالم فرزند دختر پيامبرى غير از من مى‏شناسيد. اعتنايى نكردند و با جسارت تمام در مقابل او و خاندانش اسب مى‏راندند، رجز مى‏خواندند و هتاكى مى‏كردند. عبداللّه بن حصين از لشكر ابن سعد به آواز بلند فرياد زد: اى حسين از اين آب فرات كه مى‏بينى چون شكم ماهى موج مى‏زند قطره‏اى نمى‏چشى تا هلاك گردى. آن حضرت از شنيدن اين سخن ديده‏اش گريان شد و فرمود: «اللهم امته عطشانا؛ خدايا او را تشنه بميران.» در آن حال اسب رميد و برزمينش زد. او برخاسته و بدنبال اسب مى‏دويد و در حالى كه تشنگى بر او غالب شده و فرياد العطشش بلند بود، هرچه آب به او رساندند نتوانست آن را بخورد و با تشنگى به هلاكت رسيد.(14)

 

• پدر، بر تو سلام‏

بعد از شهادت ياران و نزديكان امام نوبت به جانبازى فرزند وى حضرت على اكبر(ع) رسيد. او كه ريشه‏اش از خاندان نبوت بود، در خلق و خوى شباهت زيادى به پيامبر اكرم(ص) داشت و اين خصلت دلبستگى امام و ديگران را به وى دو چندان مى‏كرد. امام حسين(ع) فرمود: هرگاه دل‌مان براى پيامبر تنگ مى‏شد على اكبر را نظاره مى‏كرديم. بنابراين وداع او براى رفتن به ميدان به امام بسيار گران آمد. در لشكر دشمن هماوردى براى على اكبر يافت نشد و او خود را به قلب دشمن زد و با نبردى سنگين تعداد زيادى از آنان را نابود ساخت. شدت حمله تاب و تحمّل را از آن حضرت گرفت و به سوى پدر روانه‏اش كرد، بلكه با قطره آبى عطش خود را فرونشاند و دوباره به رزم ادامه دهد. هنگامى كه على اكبر نزد پدر آمد و از تشنگى سخن گفت، امام حسين(ع) زبانش را مكيد و انگشترى رسول خدا(ص) را در دهانش نهاد و او را به طرف ميدان با زگرداند. حضرت على اكبر(ع) پس از مبارزه‏اى سخت پدر را مورد خطاب قرار داد و فرمود: پدر جان سلام بر تو، اين جدّم رسولخداست كه با جامى پر از آب مرا سيراب كرد، به طورى كه بعد از اين تشنگى نخواهم ديد.(15)

 

• جانبازى ياران

1- به يقين مى‏توان گفت در عرصه مبارزات جبهه حق و باطل هيچ گروهى به اندازه ياران امام حسين(ع) از خود ايثار و فداكارى نشان ندادند. با اينكه امام به آنها اجازه داد كه وى را تنها گذاشته و به شهرى ديگر پراكنده گردند تا از تعرض و آسيب دشمن مصون بمانند بر پي مان خويش پاى فشردند و قسم ياد كردند تا لحظه آخر از امام و آيين اسلام دفاع كنند. هنگامى كه امام حسين(ع) صدق نيت و اخلاص عمل يارانش را ديد آنها را از سرنوشتى كه در پيش دارند با خبر ساخت. پس به اذن خدا و خواست امام پرده‏ها كنار رفت و آنها جايگاه خويش را در بهشت ديده به نعمت‏هايى كه خداوند برايشان فراهم نموده بود نظر افكندند و براى رسيدن به آن لحظه شمارى مى‏كردند.

در شبى كه همه مى‏دانستند فرداى آن سرها جدا مى‏گردد و در ضرب شمشيرها سيلاب خون به راه مى‏افتد و اسيرى آغاز مى‏گردد، نشاط چهره ياران لشكر حق را فرا گرفت. برير از ياران امام با عبدالرحمن انصارى سخنى به مزاح گفت. عبدالرحمن او را از اين كار منع كرد و خواست از شوخى دست بردارد.

برير در پاسخ به عبدالرحمن گفت: خويشاوندانم مى‏دانند كه من هرگز اهل شوخى نبوده‏ام حتى در جوانى بسوى سخن باطل نرفته‏ام، اما اكنون خوشحالم چون به همين زودى در پيشگاه خدا ظاهر مى‏گرديم و در جوار رحمت او در بهشت برين قرار مى‏گيريم.(16)

2- «جون» غلام ابوذر غفارى از امام حسين(ع) اجازه خواست به ميدان رود. امام فرمود: اى جون به تو اذن مى‏دهيم هر طرف مى‏خواهى بروى چونكه تو براى ديدن مشقت دنبال ما نيامدى. جون خود را روى قدمهاى امام انداخت و گفت: در هنگام خوشى در خانه شما بودم و از لطف و كرم‌تان بهره‏مند شدم، اكنون كه هنگام سختى است شما را ترك گويم! گرچه چهره‏ام سياه و بوى بدنم كثيف و نژادم پست است و لياقت ندارم خون خود را با خون شما در آميزم، اجازه دهيد به ميدان روم تا چهره‏ام سفيد و نژادم بزرگ و بدنم خوشبو گردد و در بهشت جاى گيرم. به خدا قسم هرگز شما را ترك نمى‏گويم تا اين خون سياهم با خون شما درآميزد. امام حسين(ع) به او اجازه داد به ميدان رود. او پس از مبارزه‏اى دلاورانه تعداد زيادى را به هلاكت رساند. و خود بر زمين افتاد. امام در لحظات آخر به بالينش آمد و گفت: خدايا چهره او را سفيد و بدنش را خوشبو و با محمّد(ص) و آل محمّد(ع) محشور گردان، دعاى امام مستجاب شد و بدن او پس از شهادت بسيار خوشبو شد و فضاى اطراف را عطرآگين نمود به طورى كه همه با خبر شدند.(17)

 

• خونى كه به زمين برنگشت‏

وقتى تمام ياران و نزديكان امام حسين(ع) شربت شهادت نوشيدند وى به تنهايى در مقابل آن لشكر عظيم به نبرد پرداخت و بسيارى را كشت. هيبت امام اجازه نمى‏داد كسى روياروى او بجنگد. بنابراين دسته جمعى به طرفش هجوم برده و با هر وسيله‏اى كه در اختيار داشتند بر پيك ر شريف و مطهرش ضربه وارد نمودند. از شدت جراحات، توانائيش كم شد و براى لحظاتى بر زمين نشست كه ناگاه سنگى بر پيشانيش اصابت نمود و خون فوران كرد، وقتى لباس خود را بالا گرفت تا خون سرش را پاك كند تيرى زهرناك بر سينه‏اش نشست و قلبش را دريد. امام در حالى كه سر به آسمان گرفته بود فرمود: بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه؛ آنگاه تير را از پشت خود بيرون كشيد و همانطور كه خون از سينه‏اش مى‏ريخت كفى از آن پر كرد و به آسمان پاشيد كه قطره‏اى از آن به زمين برنگشت. در ساعات آخر كارزار ملعونى ضربه‏اى به سر مبارك ا مام زد به طورى كه عمامه‏اش بر زمين افتاد و سرش شكافت آن حضرت او را نفرين كرد و فرمود: اميدوارم با اين دست نخورى و نياشامى و خدا تو را با ستمگران محشور كند. نفرين امام او را گرفتار كرد و زمانى كه عمامه را به سرقت برد، همسرش او را طرد كرد و از خانه بيرون ر اند. آن ملعون خواست به صورت زنش سيلى بزند دستش به ميخى گرفت و از مرفق قطع شد و هميشه فقير و گدا باقى ماند.(18)

 

• لحظه شهادت‏

با اينكه در وجود نازنين فرزند رسول خدا(ص) رمقى نبود تا چون ساعات اوليه بر جميع روباهان بشورد. امّا دشمن از نفس كشيدن او نيز واهمه داشت. به اين دليل تعدادى داوطلب شدند سر آن حضرت را از پيكر جدا كنند و با آرامش خيال براى گرفتن جايزه نزد عبيداللّه بروند. آخرين نگاههاى امام تنى چند از آن گستاخان را با ترس و لرز به عقب راند، آنها در چهره پسر فاطمه(س) چشمان رسول خدا(ص) و هيبت على مرتضى(ع) را مى‏ديدند و توانايى خويش را براى كشتن آن حضرت از دست مى‏دادند شمر ملعون كه رجز شهامت سرداده بود قدم به قتلگاه گذاشت و شمشير بر گلوى آن حضرت نهاد. امام چشمانش را باز نمود و فرمود: تو كيستى؟ شمر گفت: شمر بن ذى الجوشن صبابى هستم. امام فرمود: تو مرا مى‏شناسى كه فرزند على (ع) و فاطمه (س) هستم و جدم رسول خدا(ص) و برادرم امام حسن(ع) است. شمر گفت: آرى مى‏شناسم، امام پرسيد: حال كه شناختى چرا قصد جان من كردى؟ او گفت: قصد من گرفتن جايزه از يزيد است. امام فرمود: واى بر تو كه جايزه يزيد محبوبتر از شفاعت جدم رسول خدا(ص) است. و سپس افزود بحق خدا شكمت را به من نشان ده، شمر بدنش را برهنه كرد. شكمش بيمارى برص داشت مانند شكم سگها و موى آن چون موى خوك‏ها بود. امام فرمود: اللّه اكبر، جدم چه درست فرمود كه چنين فردى تو را خواهد كشت.(19)

 

• دستان خشك‏

روز عاشورا براى اهلبيت پيغمبر(ص) مالامال غم و اندوه بود. هتاكى دشمن و مظلوميت خاندان امام حسين(ع) دلها را مى‏آزارد و اشكها را روان مى‏سازد. پس از شهادت امام حسين(ع) كه پيكر مقدسش بر خاك گرم كربلا قرار گرفت شخصى به نام ابحر بن كعب لباس امام را از تن بيرون آورد و بدن او را برهنه روى زمين رها كرد. به گفته تاريخ بر اثر اين كار زشت دو دستش در تابستان مانند دو چوب خشك خشكيده و در زمستان‏ تر بود و خون و چرك از آن مى‏آمد و به آن حال بود تا هلاك شد.(20)

در غم شهادت امام حسين(ع) پيامبر گريست و امامان معصوم عزادار شدند و از آن زمان تاكنون حرارت عشق و سوزناكى اين واقعه التيام نيافته. بطورى كه هر ساله بيش از سال قبل در ايام عزادارى آن حضرت مردم به ياد مصائبش اشك مى‏ريزند و نهضت مقدّسش را گرامى مى‏دارند. حضرت سجاد(ع) كه در حادثه كربلا حضور داشته و در طول ساليان بسيار، با يادآورى آن روز به شدت اشك ماتم مى‏ريخت، به طورى كه اصحاب ترسيدند از اينهمه فشار غم و غصه جان دهد، آن حضرت در بيان خاطراتش مى‏فرمود: من با چشمان خود ديدم پدر و برادران و خويشاوندانم را كشتن د و آن‏ها را در بيابان افكندند، اينك چگونه آن مصائب را فراموش كنم. من هنگامى كه ميدان جنگ كربلا و بدن‏هاى متلاشى شده را از نظر مى‏گذرانم گريه گلويم را مى‏گيرد و آن هنگام كه خواهران و عمه‏هايم از اين خيمه به آن خيمه فرار مى‏كردند را هرگز فراموش نمى‏كنم.

___________________________________

1. سوره الرحمن ، آيه 78.

2. بحار، ج 16، ص 21.

3. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، ص 100.

4. اصول كافى، ج 2، ص 307.

5. لهوف، سيد بن طاووس، ص 23.

6. ينابيع الموده، ج 2، ص 118 - 117.

7. مقتل الحسين، علامه مقرم، ص 25.

8. لهوف، ص 70.

9. همان، ص 68.

10. مقتل الحسين، ص 218.

11. همان، ص 224.

12. ينابيع الموده، ج 2، ص 161.

13. همان، ص 69.

14. نفس المهموم ص 152، روضة الشهداء، ملا حسين كاشفى، ص 269.

15. بحار، ج 45، ص 44.

16. امام حسن(ع) و امام حسين(ع)، علامه محسن امين، ص 127.

17. مقتل الحسين، ص 312.

18. ينابيع الموده، ج 2، ص 181.

19. همان، ص 182.

20. لهوف، ص 73.

زهرا نساجى زواره،‏ در مكتب كرامت

شبكه شارح

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

ظاهر زیبا و باطن عمیق

در قرآن مجید (سوره ی رعد آیه ی 17) برای مسم ساختن منظره مبارزه  حق و باطل ، و سرانجام این مبارزه دامنه دار و دائمی ، مثال جالبی زده است :

" خداوند آبی از آسمان نازل نمود ، و از هر سرزمینی رودهایی به اندازه ی گنجایش آن به را افتاد ، سیلاب هکفهائی بر روی خود حمل کرد (نه تنها بر روی سیلاب کف ظاهر می گردد بلکه) در روی فلزاتی که برای زینت ، یا وسایل زندگی زیر فشار آتش ذوب می شوند ، اینگونه کف ها آشکار می شود ، این چنین خداوند حق و باطل را مجسم می سازد ، اما کف بزودی از بین می رود ولی آنچه به مردم سود می رساند در زمین باقی می ماند."

در همین یک مثال کوتاه که با الفاظ و عبارات موزونی ادا شده نکات جالبی نهفته است که ذیلا به قسمتی ازآنها اشاره می گردد :

1-     طرفداران باطل همیشه مانند کف های روی آب پر هیاهو هستند ، ظاهری فریبنده ، و درونی تهی و خالی دارند و ضمنا همیشه متکبرو خود پسند و بلندی طلبند ، در حالی که طرفداران حق ، بعکس آنها ، متواضع و بردبار و مرد عمل هستند .

2-     باطل بی دوام و بی فایده و بی خاصیت است ، ولی حق منبع انواع برکات است ، همانطور که کفهای روی آب نه رفع تشنگی میکنند و نه گل و گیاهی می رویانند ، ولی آب همه جا رمز حیات است .

3-     باطل ممکن است به شکل های گوناگون در هر لباس و هر صحنه ای خود نمایی کند . همانطور که کفها بر روی آب و فلزات ذوب شده ، هر دو آشکار می گردند.

4-     هر کسی به اندازه ی استعداد و وسعت روح خود می تواند از مواهب این جهان استفاده کند ، همانطور که هر زمینی به اندازه ی وسعت خود قطرات بتران را به خود می پذیرد ، همچنین آثار وجود هر کس به مقدار ظرفیت وجود اوست ، چنانکه رودهایی که از هر زمینی جریان می یابد چنین است .

 

 

این بود قسمتی از اعجاز لغوی قرآن که با معانی عمیقش و با عبارات دلنشینش در دلها جای میگیرد ، به همین دلیل است که پیامبر گرامی اسلام (ص) درباره این کتاب بزرگ آسمانی فرمود:( ظاهره انیق و باطنه عمیق )ظاهرش زیبا و باطنش عمیق است .

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

عاشق راستين

 

كيست عاشق آن كه تا پروانه سان پروا كند

جاى در آتش ز شوق شمع، بى پروا كند

كيست عاشق در جهان چون سرور آزادگان

كو به خون پاك خود اسلام را احيا كند

كيست عاشق آن كه با ايثار اكبر چون خليل‏

راز عشق بى نشان را در جهان افشا كند

كيست عاشق آن كه از دريا برآيد خشك لب‏

وز غم طفلان ز غيرت ديده را دريا كند

جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد

درگه اعجاز، چون موسى يد بيضا كند

دست عباس دلاور گشت در ميدان قلم

تا بدان طومار مردى را به خون امضا كند

در شمار چاكرانش گر در آيد «افتخار»

فخرها بر شهر ياران همه دنيا كند

سيد جلال الدين ميرآفتابى «افتخار»

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

صلح و آشتى در عصر پيامبر اكرم (ص)

صلح و آشتى در عصر پيامبر اكرم (ص)

حامد منتظرى مقدم

                  

منبع :          ماهنامه معرفت شماره 40


 

    آغاز سخن
    در طول تاريخ، همواره «صلح» و «جنگ» به عنوان پديده هايى رويارو، آدميان را به كشاكشى بس دشوار واداشته اند: «زيستن و زنده گذاردن» و يا «مُردن و ميراندَن». البته «صلح»باتداوم بخشيدن به هستى و زندگى، گوارنده كام آدمى بوده، اين فرصت را به بشر داده است كه به دور از تلخى هاى پيكار و كشتار، زمانى را نيز به آسودگى بگذراند. بر اين اساس، هميشه «صلح» داراى چشم اندازى جذاب و دلنشين بوده است.
    اينك در عصر حاضر كه گفتوگو درباره يك صلح فراگير و جهانى سخنى شايع است، تحقيق درباره پيشينه صلح در بستر تاريخ اسلام (در اين جا، دوران رسول خدا(ص)) ضرورتى آشكار دارد. در اين رابطه، بايد توجه داشت كه در تاريخ اسلام، صلح ها و جنگ هاى پرشمارى به وقوع پيوسته است، اما تاكنون بيش ترين بخش از پژوهش ها، با رويكرد به جنگ هاى مسلمانان سامان يافته است و «صلح»هاى ايشان مورد غفلت قرار گرفته و همچنان ناشناخته مانده است. بر اين اساس، اين زمينه فراهم بوده است كه برخى از خاورشناسان، از سرِ «غرض ورزى» اسلام را «دين جنگ و شمشير» بنامند.( ) لذا، با انجام اين پژوهش در پيرامون آشتى هاى رسول خدا(ص)، تلاش مى شود تا رويه اى از تاريخ صدراسلام آشكارتر گردد، و نيز بسترى مناسب براى پاسخ گويى به آن اتهام فراهم آيد.
    شگفت آن كه از عنوان اين نوشتار، تنها يك صلح ـ صلح پرآوازه «حديبيه» ـ به اذهان خطور مى كند، و براى بسيارى از مخاطبان بعيد مى نمايد كه به جُز آن، پيامبر اكرم(ص) آشتى هاى ديگرى را نيز برگزار كرده باشند; آشتى هايى كه در واقع، هم پرشمار بوده اند و هم بسيار با اهميت.
    البته بايد دانست كه نوشتار حاضر هرگز در تلاش نيست تا اصطلاحات و تعبيراتى رابه تاريخ زندگانى رسول خدا(ص) تزريق و تحميل نمايد، و يا به «جعل كردن» ـ در اين جا، به «صلح سازى» و «صلح ـ تراشى» ـ بپردازد. از اين رو، براى مصونيت از چنين مسائلى، در آغاز، تعريفى گويا ـ هر چند كوتاه ـ از واژه «صلح» ارائه مى گردد و بدين سان، چهارچوب و معيار مشخصى تبيين مى شود. سپس، يكايك صلح هاى پيامبر(ص) مورد شناسايى و بررسى تاريخى قرار مى گيرد. اميد آن كه اين سطور، گامى باشد به سوى تحقيقات تاريخى جامع و «منصفانه» در مورد «صلح جويى» و «صلح پذيرى» در اسلام.
    چون اين سطور، «چكيده» و خلاصه اى از يافته هاى يك پايان نامه است، پس به ناچار فاقد شرح و تفصيل مطالب (مانند: متن «صلحنامه»ها، «جغرافيا»ى تاريخى مناطق، ارجاعات، و حتى بخش هايى از مطالب محتوايى) است.
    
    «صلح» در بررسى واژگانى
    «صلح» كه در اصل، كلمه اى عربى است، در نزد پارسى زبانان نيز واژه اى كاملاً مأنوس و آشنا، و به معناى «آشتى» و سازش مى باشد. صلح (آشتى)، هنگامى تحقق مى يابد كه عداوت و دشمنى از ميان برداشته شود و مسالمت و سازش جايگزين آن گردد. بر اين اساس، مى توان اذعان داشت كه صلح، به معناى «رفع ستيز» ـ و به تعبيرى، «پرهيز از كشتار» ـ است. البته در گويش عربى، به جز واژه «صلح»، واژه هاى «مسالمه»، «موادعه» و «مهادنه» نيز به كار مى روند كه همان مفهوم «رفع ستيز» را دربردارند و از اين رو، همگى مترادف با صلح مى باشند. همچنين مفهوم يادشده (رفع ستيز)، خود معيارى براى پژوهش حاضر ـ در شناسايى آشتى هاى پيامبر(ص) ـ به شمار مى آيد; معيارى كه برگرفته از آگاهى هاى تاريخى است و با اصطلاحات امروزى نيز همسويى دارد. بر اساس همين معيار است كه در اين نوشتار، گونه هاى متفاوت از آشتى ها، مورد شناسايى قرار مى گيرد.
    
    پيشينه تاريخى
    در تاريخ اسلام، با هجرت رسول اكرم(ص) به يثرب، و تشكيل حكومت اسلامى، صلح و جنگ آغاز شد و ديرى نپاييد كه صلح ها و جنگ هاى بسيارى به وقوع پيوست. در اين نوشتار، از آن جا كه رويكرد اصلى سخن به صلح هاى پيامبر(ص) است، لذا شايسته است كه پيش از آن، سابقه تاريخى صلح در منطقه «جزيرة العرب» (و به ويژه «حجاز») ـ بستر جغرافيايى تاريخ اسلام ـ مورد بررسى قرار گيرد.
    بى گمان، اقوام و قبيله هاى ساكن در جزيرة العرب، خواسته يا ناخواسته، به جنگ ها و كشمكش هاى دامنه دارى تن درمى دادند كه گاه تا سال ها و دهه ها به درازا مى كشيد. در تحليل اين امر، اين سخن كاملاً سنجيده است كه بسيارى از نزاع ها، ريشه درمسائلى بيهوده و بى اساس داشت واعراب ـ كمابيش ـ بااين درگيرى ها، همخوومأنوس بودند.امااين خود،نمى تواند پايان امر به شمار آيد; زيرا اعراب، رنجور از پيكار و كشتار، و در پىِ صلح و آرامش، به دنبال «فرصت»هايى براى ادامه حيات بودند. در اين ميان، مهم ترين و بارزترين فرصت، «حرمتِ» ماه هاى حرام( ) و قداست سرزمين مكه( ) بود.
    در فرجام بسيارى از جنگ ها، اعراب پس از توافق بر سرِ «پرداخت خون بهاى كشتگان» به «صلح» ـ البته، صلحى «زودگذر» ـ روى مى آوردند.( ) افزون بر اين، همان گونه كه گاه يك سخن «نيش دار»، قبيله هاى عرب را گرفتار جنگى مهيب مى ساخت، در برخى از اوقات، گفتار و يا سروده اى، به سانِ «نوشدارو»يى بود كه سبب مى شد گروهى از دام قتل و اسارت رهايى يابند. ماجراهايى به نام «يوم حليمه» و«يوم الشِّباك»( ) از اين شمار بود.
    گذشته از اين همه، از ميان رويدادهاى پيش از اسلام، دو صلح بزرگ و بس مهم وجود دارد كه به ترتيب وقوع عبارتند از:
    1ـ صلح «قُصَىّ» و «خزاعه»: پس از يك رشته از حوادث پرفراز و نشيب در تاريخ كهن شهر مكه، آن گاه كه «قصىّ بن كلاب» و متحدان او ـ از اقوام «قريش»، «كنانه» و «قضاعه» ـ روياروى قبيله «خزاعه» ـ حاكمانِ وقت مكه ـ قرار گرفتند، دو طرف پس از جنگى خونين، با يكديگر صلح كردند.
    بر اساس اين صلح، توافق شد كه زمام امور «مكه» به قصىّ واگذار شود و افراد قبيله خزاعه، تنها اين اجازه را داشته باشند كه در مجاورت آن شهر به سر بَرند.( ) در پى اين صلح بود كه قصىّ به سازماندهى امورشهرمكه( )پرداخت،وچون قصى،خود يك قريشى بود، از آن به بعد، قبيله قريش نيز به سيادت در مكه دست يافت.( )
    2ـ صلح «بنى عبد مناف» و «بنى عبد الدار»: با آن كه خاندان هاى ياد شده، هر دو از تبار قصىّ بودند، اما بر سر امور مكه به نزاعى شديد پرداختند. در اين ميان، دو پيمان تاريخى «مطّيّبين» و «اَحلاف» ـ هر كدام به جانبدارى از يكى از دو خاندان مزبور ـ شكل گرفت و قريشيان، در دو دسته بزرگ، با يكديگر رو در رو شدند. اما با وقوع صلح، خصومت پايان يافت و خاندان هاى عبد مناف و عبدالدار بر سر تقسيم امور مكه توافق كردند.( ) حال پس از اين بررسى كوتاه درباره پيشينه صلح در «حجاز»، بخش اصلى سخن، با رويكرد به صلح هاى رسول اكرم(ص) ارائه مى شود.
    بى گمان، در ميان آشتى هاى رسول خدا(ص)، برجسته ترين مورد، «صلح حديبيه» است. بنابراين، مى توان با معيار قرار دادن ِآن صلح، ديگر موارد را ـ بر اساس ترتيب وقوع صلح ها، ـ در دو بخش «پيش» و «پس» از حديبيه بررسى نمود.
    
    الف ـ صلح هاى پيش از «حديبيه»
    1 و 2ـ صلح با «بنى ضَمرة» و «بنى مُدلج»: در دومين سال از حاكميت اسلام در يثرب (سال دوم هجرى)، در دو مورد جداگانه، با تعقيب كاروان تجارى قريش از سوى مسلمانان، اين فرصت فراهم شد تا پيامبر(ص) و دو خاندان مزبور از «مشركان»، پيمان «ترك دشمنى» منعقد سازند و روابط خود را بر اساس گونه اى از صلح پايه گذارى نمايند.( ) البته هر يك از اين دو صلح، به شكل مكتوب ـ در قالب «صلحنامه» ـ مضبوط گرديد.( )
    در رابطه با پيامدهاى اين دو صلح، صرف نظر از تفصيل حوادث، اين اندازه مى توان گفت كه بنابر بررسى هاى تاريخى انجام شده، هيچ گونه نزاع و دشمنى در بين مسلمانان و طرفِ مصالحه ـ در هر يك از دو صلح ـ وجود نداشته است.
    3ـ صلح با يهوديان يثرب( ): ايشان، گرچه به ظاهر، تنها يك تمايز دينى با مسلمانان داشتند، اما اگر يثرب (مدينة النبى(ص)) از سوى دشمنان مورد يورش قرار مى گرفت، اين احتمال وجود داشت كه آن تمايز به شكل «رقابت» و «عداوت» نمايان شود. بر اين اساس، معاهده پيامبر(ص) با آنان، كه اين دشمنى احتمالى را از ميان برمى داشت، يك موادعه (مصالحه) به شمار مى آمد.( )
    در اين رابطه، با تفكيك و جداسازى دو گروه كلى از يهوديان يثرب، به شناسايى صلح هاى جداگانه پيامبر(ص) با هر يك از آن دو، مى پردازيم:
    نخستين گروه، «يهود انصار» بودند كه از نظر نَسبى، تابع قبيله هاى اوس و خَزرج به شمار مى آمدند. رسول اكرم(ص) در ضمن پيمان عمومى يثرب، يهوديان مزبور را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان معرفى كردند كه مى توانند بر آيين خود باقى باشند، البته به شرط آن كه نيرنگ نورزندو در دفاع از يثرب، همكارى نمايند.
    گروه دوم، يهوديان قبيله هاى بنى قينقاع، بنى النضير و بنى قريظه بودند كه با رسول خدا(ص) عهد بستند تا در برابر مصونيت جانى و مالى و حفظ آيين خود، نسبت به مسلمانان «بى طرف» باشند و دشمن ايشان را يارى نكنند. و اگر چنين كردند، بر پيامبر(ص) روا باشد كه مردانشان را به قتل برساند، فرزندان و زنانشان را به اسارت درآورد و اموالشان را بستاند.
    بر اين اساس، گروه اخير ـ قبيله هاى سه گانه بنى قينقاع، بنى النضير و بنى قريظه ـ خود گروهى از يهوديان ساكن در يثرب بودند كه افزون بر تمايز «مذهبى» با مسلمانان، از نظر «تبار» و نژاد نيز با اهالى نو مسلمان يثرب (افراد قبيله هاى اوس و خزرج) تمايزى آشكار داشتند كه اين، خود يك تمايزِ مضاعف بود و سبب مى شد تا رسول اكرم(ص) نسبت به همكارى ايشان با دشمنان اسلام نگران و انديشناك باشند. بدين جهت، پيامبر(ص) در صلح با اين قبيله هاى يهودى، تنها بر «بى طرفىِ» آنان پافشارى كردند.
    البته ديرى نپاييد كه هر سه قبيله يهودى (گروه دوم) ـ يكى پس از ديگرى ـ پيمان شكنى كردند، و هر كدام به گونه اى مجازات شدند كه حوادث مربوط به ايشان، كمابيش مشهور است. اما نخستين گروه از يهوديان يثرب، كه بنا به تعبير استاد گرانقدر مرحوم آيت الله «على احمدى ميانجى» ـ در كتاب ارزشمند «مكاتيب الرسول(ص)» ـ «يهود انصار» بودند،( ) خود كسانى بودند كه تنها از تمايز «مذهبى» با مسلمانان برخوردار بودند، و به جز آن، از نظر «تبار»، در شمار افراد قبيله هاى مسلمان يثرب (اوس و خزرج) بودند و لذا اين زمينه ـ و بلكه، «توقع» و انتظار ـ وجود داشت تا پيامبر(ص) در صلح، آنان را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان به شمار آورند و از ايشان براى «دفاع از يثرب» (در شرايط دفاعى) تعهد ستانند.
    گفتنى است كه تفكيك قايل شدن ميان دو گروه از يهوديان مزبور، يك استنتاج تاريخى نو و تازه است كه بيان مقدمات و مقوّمات آن نيازمند مجالى ديگر است. تنها در اين جا، به بيان گوياترين سند تاريخى بسنده مى شود و آن، اين است كه در ميان حوادث غزوه «خيبر» (سال هفتم هجرى)، همين كه معلوم شد مسلمانان آماده حركت به سوى يهوديان خيبر مى باشند، هر كدام از يهوديان مدينه كه حق (دِين)ى از يك مسلمان طلب داشت، خواستار استيفاى ان شد، و هم آنان، مسلمانان را از رويارويى با خيبريان بيم دادند.( ) اين در حالى است كه در آن هنگام،به سبب مجازات هر يك از قبيله هاى سه گانه يهودى (گروه دوم)، هيچ يك از ايشان، در مدينه نبودند و اگر از آنان، كسانى نيز در قالب «كنيز» و «غلام» باقى مانده بودند، هرگز ياراىِ آن را نداشتند كه چنان موضع سرسختانه اى را اتخاذ كنند.
    4ـ پيشنهاد صلح در غزوه «خندق»: در سال پنجم هجرى، در غزوه «خندق»، مسلمانان از سوى قبيله هاى مشرك ـ «احزاب» ـ به گونه اى سهمگين و هراس انگيز محاصره شدند. از اين رو، رسول خدا(ص) تلاش نمود تا از راه صلح با قبيله «غطفان» ـ يكى از قبيله هاى مهاجم ـ صفوف دشمن را متزلزل سازد. بر اين اساس، آن حضرت به غطفانيان پيشنهاد كرد كه در برابر دريافت يك سوم از خرماى يثرب، دست از محاصره بردارند، اما «انصار» (اهالى يثرب) با چنين صلحى مخالفت كردند، پس پيامبر(ص) نيز از پيشنهاد خود صرف نظر نمود و صلح برقرار نشد.( )
    5ـ پيمان با «خُزاعه»: از آن جا كه افراد قبيله خزاعه مشرك بودند، اين زمينه وجود داشت كه ايشان نسبت به رسول خدا(ص) دشمنى بورزند، اما بر خلاف اين، افراد خزاعه دوستان وفادارى براى آن حضرت بودند. البته اين امر ريشه در معاهده اى داشت كه سال ها پيش، قبيله خزاعه و عبدالمطلب ـ نياى پيامبر(ص) ـ آن را منعقد كرده بودند. آن معاهده گرچه در اساس، يك پيمان «دفاعىِ» مشترك بود، اما در زمان پيامبر اكرم(ص) به شكل يك پيمان «صلح» و «دوستى» كارآيى داشت تا آن جا كه از نگاه مشركان قريش، افراد خزاعه، «رازدار»انِ پيامبر(ص) به شمار مى آمدند.( ) همچنين پس از صلح حديبيه، اين امكان فراهم شد تا افراد اين قبيله، به طور آشكار، هم پيمانىِ خود با پيامبر(ص) را ابراز نمايند.
    
    ب ـ صلح «حديبيه»
    بى گمان، «صلح حديبيه» مشتمل بر حوادث بسيارى است كه بيان آن ها، خودگفتارى مستقل را اقتضا مى كند. حركت مسلمانان از «مدينه» تا «حديبيه»، چه از نظر «منزلگاه ها» و چه به لحاظ «رخداد»ها و «گفتوگو»هاى انجام شده، و همچنين ازجهت چندوچونِ قرارداد «صلح» و مواد صلح نامه و پيامدهاى آن، همگى مستلزم بررسى هاى دقيقى بوده است.
    در اين ميان، اين نكته بسيار حائز اهميت است كه در ماجراى حديبيه، پيامبر اكرم(ص) از يك موضع كاملاً «فعال» برخوردار بودند، و بر خلاف آنچه كه در اذهان جاى دارد، قريشيان مشرك در مراحل مختلف صلح، «منفعلانه» عمل مى كردند و موضعى «واكنشى» داشتند. چنان كه در آغاز، حركت پيامبر(ص) و مسلمانان به سوى مكه (به انگيزه انجام حج)، خود اقدامى بود كه قريشيان را به مقابله اى «ناخواسته» و ناگزير ـ در قالب ممانعت از انجام حج( ) ـ وادار نمود. آن گاه رسول اكرم(ص) پيشنهاد صلح را مطرح نمودند( ) كه اين بار مشركان بسى شديدتر به تكاپو افتادند. به هر رو، «صلح» واقع شد; البته صلحى كه خود، زمينه سازِ «فتح» مكه گرديد.( )
    حال در اين جا، با پرهيز از ذكر جزئيات، تنها به بيان ساختار ماجرا و پيامدهاى آن بسنده مى شود:
    در سال ششم هجرى، مسلمانان به قصد انجام حج (به فرمان رسول خدا(ص))، از مدينه راهى مكه شدند. اما در برابر، قريشيان بر آن شدند كه از ورود ايشان به مكه جلوگيرى كنند و به همين منظور، سواره نظامى را به رويارويى، گسيل داشتند. بنابراين، كاروان مسلمانان در منطقه «حديبيه» متوقف شد.
    در آن هنگام، پرهيز رسول اكرم(ص) از جنگ، و سپس وقوع يك رشته از «ميانجى گرى ها» سبب شد تا آتش نبردى هولناك فرو نشيند.قريش بر جلوگيرى از ورود مسلمانان عزمى استوار داشتند، و نيز موضع پيامبر(ص) چنين مستحكم بود: «ما براى جنگيدن با كسى نيامده ايم; همانا آمده ايم تا اين خانه را طواف كنيم، پس با هر كس كه ما را از اين كار بازدارد، خواهيم جنگيد.»( )
    قريشيان، در عمل، رفتارى خصمانه در پيش گرفتند. اما در برابر، رسول خدا(ص) از يك سو، پيشنهاد نمودند كه با يكديگر صلح كنند و از سوى ديگر، رفتارى آميخته از «مدارا» و «قاطعيت» در پيش گرفتند. بر اين اساس، مى توان در ماجراى حديبيه، موضع پيامبر(ص) را واجد دو ويژگى دانست: يكى، فعالانه (كُنشى) بودن، و ديگر، آميختگى از مدارا و قاطعيت.
    در اين ميان، «بيعت رضوان» كه در برابر اقدامات خصمانه قريش، و به نشانه تجديد وفادارى مسلمانان نسبت به پيامبر(ص) برگزار شد، در واقع سبب گشت تا قريش در مورد پايدارى مسلمانان بيمناك شوند و در يك چرخش آشكار، هرگونه ترديد در مورد پذيرش صلح را كنار بگذارند.( )
    البته براى قريشيان اين نگرانى وجود داشت كه قبيله هاى عرب گمان بَرند ايشان ضعيف و زبون شده اند، پس سرسختانه كوشيدند تا در صلح، شرط كنند كه «مسلمانان در آن سال وارد مكه نشوند و از حديبيه باز گردند».( ) همچنين، قريش خواستار آن شدند كه «پيامبر(ص) به طور يك جانبه، پناه جويانى را كه از مكه به مدينه رو مى آوردند، بازگرداند». افزون بر اين، نماينده قريش پاى فشرد كه در پيمان نامه، به جاى «بسم الله الرحمن الرحيم»، عبارت «بسمك اللهم» نگاشته شود و نيز وصف «رسول الله» حذف گردد.
    در برابر اين «امتياز خواهى»ها، گرچه شخص پيامبر(ص) با نرمش و بردبارى برخورد نمودند و خواسته هاى قريش را پذيرفتند، اما اين شرايط بر اصحابِ آن حضرت چنان گران آمد كه در ايشان، يك ناخشنودى نسبتاً همگانى را پديدار ساخت. اين در حالى بود كه صرف نظر از شرايط ياد شده، صلحنامه، مواردى را دربرمى گرفت كه از نظر پيامبر اكرم(ص) بسياراهميت داشت;آن موارد عبارت بود از:
    1ـ ترك مخاصمه و جنگ به مدت ده سال;
    2ـ تأمين امنيت جانى و مالى;
    3ـ معتبر دانستن پيمان هاى هر طرف از سوى طرف ديگر;
    4ـ ورود به مكه و زيارت خانه خدا (از سال واپسين).( )
    اين صلح، نتايج و دستاوردهاى بسيار مهمى نيز در پى داشت كه در ذيل به برخى از آن ها اشاره مى شود:
    الف ـ حكومت اسلامى از سوى مشركان قريش به رسميت شناخته شد، تا آن جا كه قريشيان پذيرفتند كه ديگر نسبت به مسلمانان خيانت نورزند.( )
    ب ـ شمار مسلمانان فزون گرديد و آيين اسلام گسترش يافت; زيرا با انجام اين آشتى، ديگر منعى بر «سخن گفتنِ» رسول خدا(ص) با مردم در ميان نبود.( )
    ج ـ دامنه فعاليت هاى پيامبر(ص) در زمينه هاى تبليغى، سياسى و نظامى گسترده شد، چنان كه آن حضرت پس از اين صلح، توانستند «خيبر» ـ آخرين پايگاه يهود ـ را فتح نمايند، و نيز با فرستادن سفير به سوى شاهان و اميرانِ قلمروهاى ديگر، ايشان را به آيين اسلام فرا خوانند.
    د ـ مسلمانان پيوند خود را با اقوام عرب در برپايى مراسم حج اعلام داشتند. چون اين مراسم، در ميان عرب رسمى ريشه دار بود، از اين رو، انجام آن از سوى مسلمانان سبب مى شد تا دل هاى اعراب به سوى ايشان متمايل گردد.
    گفتنى است كه روند «پيامد»هاى صلح حديبيه نيز به گونه اى بود كه قريشيان، خود از پيامبر(ص) درخواست نمودند كه شرط «بازگرداندنِ پناه جويان» را لغو نمايد و آنان را در مدينه پناه دهد; زيرا پناه جويان به جاى روى آوردن به مدينه، بر سرِ راه بازرگانى مكه به شام استقرار يافته، آن راه را ناامن كرده بودند.( ) همچنين، در سال واپسين، مسلمانان وارد مكه شدند و «عمرة القضاء» به جا آوردند. آن گاه، در حالى كه تنها بيست و دو ماه از برگزارى صلح مى گذشت، قريشيان با نقض يكى از مواد صلحنامه (شماره سه از موارد فوق الذكر)، در شبيخونى بر ضد هم پيمانانِ پيامبر(ص) قبيله خزاعه ـمشاركتورزيدند و اين سبب شد تا مسلمانان به فرمان رسول خدا(ص)، مكه را فتح نمايند و به حاكميت مشركان در آن شهر پايان بخشند.
    
    ج ـ صلح هاى پس از «حديبيه»
    1ـ صلح در غزوه «خيبر»: خيبر، مستحكم ترين منطقه يهودى نشين در جزيرة العرب بود كه ساكنان آن، انديشه «تهاجم» به مدينه ـ و نه «قلعه نشينى» ـ را در سر داشتند( ) و از سوى ديگر، پذيراىِ گروه هايى از هم كيشانِ اخراج شده خود از مدينه بودند. بنابراين، خيبر براى مسلمانان تهديدى بالقوه ـ و البته، بسيار جدى ـ بود كه اين تهديد، در سال هفتم هجرى پس از صلح حديبيه از ميان برداشته شد.
    البته شرح حوادث مربوط به فتح خيبر در اين مجال نمى گنجد، اما اين اندازه بايد دانست كه فتح و گشايش خيبر، در دو مرحله «غلبه» و «صلح» تحقق يافت كه حماسه «قلعه گشايى» امام على7 در مرحله «غلبه» روى داد و آن گاه كار به صلح منتهى شد. چرا كه خيبر، دژهاى متعددى را در بر مى گرفت و روى هم رفته، مشتمل بر سه بخش بود: «نَطاة»، «شقّ» و «كتيبة». در اين غزوه، بخش هاى نطاة و شقّ با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، اما هنگامى كه دامنه جنگ به كتيبه رسيد، خيبريان كه شكست رادر پيش رو مى ديدند، خواستار صلح شدند، و صلح به وقوعپيوست.( )
    بر اساس اين صلح، جانِ خيبريان در امان بود و ايشان از قتل ـ و اسارت ـ مصونيت مى يافتند، اما بايد خيبر را ترك مى كردند.( )پس از آن، يهوديان تقاضا نمودند كه به كار در نخلستان هاى خيبر گماشته شوند. پس پيامبر(ص) پذيرفتند و قرار شد كه آنان به كار در آن جا بپردازند و در برابر، نيمى از محصول را دريافت كنند.( )
    2ـ صلح با يهودِ «فدك»( ): پيش از وقوع هرگونه درگيرى، اهالى فدك نيز همانند خيبريان در يك مرحله، از پيامبر(ص) درخواست كردند كه خود، آن سرزمين را ترك كنند، اما در مرحله ديگر، خواستار ادامه كشت و كار در آن جا و دريافت نيمى از محصول شدند كه مورد اجابت پيامبر(ص) قرار گرفت.( )
    3ـ معاهده با يهوديان «وادى القرى»( ): پس از آن كه وادى القرى با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، پيامبر(ص) نخلستان هاى يهوديان را به دست همانان سپرد و آنان را به كار در آن جا گماشت.( ) بنابراين، آنچه كه در وادى القرى به وقوع پيوست، يك «مصالحه» سياسى و نظامى نبود، بلكه تنها يك معاهده «كار»ى ـ و شغلى ـ (مساقاة) بود كه البته در نتيجه، به شكل يك مصالحه كارآيى داشت.
    4ـ صلح بر اساس «جزيه»: جزيه، نوعى ماليات سالانه است كه به وسيله حاكم اسلامى بر «اهل كتاب» ـ مسيحيان، يهوديان و زرتشتيان ـ مقرر مى گردد. پرداخت اين ماليات ويژه، در برابر آن است كه ايشان در پناه حكومت اسلامى زندگى مى كنند، و در امنيت به سر مى برند.( ) مصالحه بر مبناى جزيه از سال نهم هجرى آغاز شد( ) كه از آن تاريخ به بعد، رسول اكرم(ص) در موارد زير به صلح بر اساس جزيه اقدام نمودند:
    الف ـ صلح هايى در غزوه تبوك: مسلمانان كه براى رويارويى با سپاه روم تا منطقه «تبوك» پيش آمده بودند، از آن سپاه اثرى نيافتند، اما اين فرصت فراهم شد تا رسول خدا(ص) اسلام را بر گروه هايى از يهوديان و مسيحيانِ ساكن در آن سرزمين عرضه كند كه البته ايشان به آيين اسلام درنيامدند و بر اساس جزيه، با پيامبر(ص) صلح كردند.
    گروه هاى مزبور عبارت بودند از: 1ـ اهالى تبوك; 2ـ مسيحيان «أيلة»; 3ـ يهوديان «أذرُح» و «جَرباء»; 4ـ يهوديان «مَقنا»; 5ـ مسيحيان «دومة الجندل»; 6ـ يهوديان «تَيماء».( )
    ب ـ صلح با مسيحيان «نجران»: اين صلح پس از آن منعقد شد كه هيأتى از مسيحيان نجران به مدينه و به حضور پيامبر(ص) آمدند و با آن كه در آغاز، پذيرفتند كه با آن حضرت به «مباهله» (نفرين متقابل و رودررو) بپردازند، اما در ميعادگاه همين كه ديدند على، فاطمه، حسن و حسين:، رسول خدا(ص) را همراهى مى كنند، از مباهله سرباز زدند و به صلح بر مبناى جزيه روى آوردند.( )
    ج ـ صلح با زرتشتيان «بحرين»، «هَجَر» و «عمان»: پيامبر(ص) با زرتشتيان ساكن در مناطق مزبور نيز بر مبناى جزيه صلح كردند.( )
    در اين جا، بايد يادآور شد كه توافق بر اساس «جزيه»، گرچه تعهد مالى يك جانبه اى را در برداشت، اما با وجود اين، توافق مزبور، صلحى بود كه براى «اهل كتاب»، اين امكان را فراهم مى ساخت كه بر دين خود باقى بمانند، و جان ها و مال هايشان نيز ايمن باشد. همچنين در اين رابطه، در منابع تاريخى نيز تعبير به صلح وجود دارد.( )
    كوتاه سخن آن كه براى رسول خدا(ص)، دعوت مردمان به اسلام و گسترش آن آيين مبين، و نجات انسان ها از گمراهى اصالت داشت. با وجود اين، آن حضرت براى دست يابى به اهداف آيينىِ خود، همواره صلح را بر جنگ، و دوستى را بر دشمنى ترجيح مى داد. و چون اين گزينش و ترجيح، به نوبه خود، «اصيل» ـ و نه شكلى و ظاهرى ـ بود، پس بسيار ارزشمند بود.
    اميد آن كه با تلاش پژوهش گران، فرايند «صلح جويى» و «صلح پذيرى» در اسلام، و نيز قوانين حاكم بر اين فرايند تبيين شود.
n
    
    پاورقيها:

    17ـ واقدى، همان، ج 2، ص 749
    
    1ـ براى نمونه، خوب است بدانيم كه «زيگموند فرويد» در كتاب «آينده يك پندار»، در بخشى از تحليل خود درباره مذهب اسلام مى نگارد: «... تنها هدف جنگ و صلح كه مذهب ]اسلام [سخت تجويز مى نمود هجوم و غارت به ملل همسايه و همجوار بود». زيگموند فرويد، آينده يك پندار، ترجمه هاشم رضى، چاپ دوم، بى جا، مؤسسه انتشارات آسيا، 1375، ص 367. همچنين ر. ك. به: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه گروه مترجمان،يازده جلد، چاپ سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1371، ج 4، ص 241
    11ـ سهيلى، الروض الانف، تحقيق عبدالرحمن الوكيل، هفت جلد، چاپ اول، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1412 / 1992، ج 5، ص 78; ابن واضح يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، دو جلد، قم، منشورات الشريف الرضى،1373(افست)،ج2،ص66
    12ـ از نظر زمانى، صلح با «يهوديان يثرب»، پس از ورود پيامبر(ص) به يثرب ـ و بدون فاصله اى زياد ـ رخ داده است، اما از آن جا كه صلح مزبور داراى مباحث نسبتاً گسترده اى است، لذا پس از صلح با «بنى ضمرة» و «بنى مدلج» بيان گرديد.
    14ـ على احمدى ميانجى، مكاتيب الرسول(ص)، سه جلد، چاپ اول، بى جا، دارالحديث، 1998، ج 3، ص 12; همچنين ر. ك. به: سيد جعفر مرتضى عاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم(ص)، ده جلد، چاپ چهارم، بيروت، دارالهادى ـ دارالسيرة، 1415 / 1995، ج 4، ص 255
    19ـ ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 593 ـ 594; مقريزى، همان، ج 1، ص 220 ـ 221
    13ـ ابن هشام، همان، ج 1، ص 501; ابوعبيد بن سلّام، كتاب الاموال، تحقيق محمد خليل هراس، چاپ اول، قاهره، مكتبة الكليات الازهرية، 1388 / 1968، همان، ص 290
    10ـ در مورد صلح با «بنى ضمرة» ر. ك. به: محمد بن عمر واقدى، كتاب المغازى، تحقيق مارسدن جونز، سه جلد، چاپ سوم، بيروت، موسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 / 1989، ج 1، ص 11 ـ 12; و درباره صلح با «بنى مدلج» ر. ك. به: ابن هشام، همان، ج 1، ص 559; احمد بن على مقريزى،امتاع الاسماع، تحقيق محمد عبدالحميد النميسى و محمد جميل غازى، چاپ اول، قاهره، دارالانصار، 1401 / 1981، ج 1، ص 68
    16ـ واقدى، همان، ج 2، ص 477 ـ 479. البته، استاد سيدجعفر مرتضى عاملى حادثه مزبور ـ پيشنهاد صلح از سوى پيامبر(ص) ـ را از اساس، موردانكارقرارداده است.ر.ك.به:سيدجعفرمرتضى عاملى، همان، ج 9، ص 246 ـ 252
    18ـ بى گمان، «ممانعت از انجام حج» اقدامى بود كه قداست مكه وحرمت حج رامخدوش مى ساخت و به همان سان، از وجاهت قريشيان مى كاست.
    15ـ واقدى، همان، ج 2، ص 634 و 637
    22ـ گفتنى است كه بيعت رضوان درحضور برخى از بزرگان قريش ـ از جمله «سهيل بن عمرو» ـ به انجام رسيد كه آنان با مشاهده شور و اشتياق مسلمانان دربيعت باپيامبر(ص)،بيمناك شدند و به برگزارى صلح گرايش يافتند. واقدى، همان، ج 2، ص 604
    29ـ واقدى، همان، ج 2، ص 670 ـ 671
    21ـ واقدى، همان، ج 2، ص 593 ـ 594; مقريزى، همان، ج 1، ص 220 ـ 221
    25ـ در متن صلحنامه بر اين امر تعهد شد كه «لااسلال و لااغلال» بدين معنا كه «هيچ يك از دو طرف،ديگرى راغارت نكند و به او خيانت نورزد». ر. ك. به: اح
    26 ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 624
    27ـ واقدى، همان، ج 2، ص 627 ـ 629
    23ـ واقدى، همان، ج 2، ص 604; مقريزى، همان، ج 1، ص 224
    2ـ اين ماه ها، عبارت بودند از: رجب، ذيقعده، ذيحجه و محرم. ر. ك. به: ابومحمد عبدالملك بن هشام، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى السّقا و ديگران، دو جلد، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، ج 1، ص 44
    24ـ واقدى، همان، ج 2، ص 611 ـ 612; ابن هشام، همان، ج 2، ص 317 ـ 318; محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ الطبرى)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، يازده جلد، چاپ دوم، بيروت، روائع التراث العربى، 1387 / 1967، ج 2، ص 635
    20ـ احمد زينى دحلان، السيرة النبوية و الآثار المحمدية، دو جلد، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، بى تا، ج 2، ص 44 ـ 45
    28ـ گفتنى است كه مدت زمانى پيش از وقوع غزوه خيبر، رئيس خيبريان ـ به نام «اسير بن زارم »ـ با طرح ريزى نقشه يورش به مدينه، اذعان نمود: «من كارى خواهم كرد كه ديگر يارانِ ما نكرده اند». البته اين شخص، مقتول شد و هرگز به آمال خود دست نيافت، اما به جرأت مى توان مدعى شد كه نقشه و انديشه او همچنان در ميان خيبريان پابرجا بود. ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 566
    34ـ معاهده مزبور، پس از فتح خيبر ـ پس از صلح با اهالى خيبر و فدك ـ در سال هفتم هجرى واقع شد. واقدى، همان، ج 2، ص 707; احمد بن يحيى بلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زكّار و رياض زركلى، سيزده جلد، چاپ اول، بيروت، دارالفكر، 1417 / 1996، ج 1، ص 445
    30ـ31ـ ر.ك.به: همان،ص669ـ670/ص 690
    37ـ حكم جزيه، بنا به آيه بيست و نهم سوره توبه وضع گرديد كه اين آيه در سال نهم هجرى ـ قبل از غزوه تبوك ـ نازل شده است. ابن هشام، همان، ج 2، ص 548; طبرسى، مجمع البيان، تحقيق سيدهاشم رسولى محلاتى و سيدفضل الله يزدى طباطبائى، پنج جلد، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، 1408 / 1998، ج 5، ص 34
    35ـ واقدى، همان، ج 2، ص 711; بيهقى، دلائل النبوة، تحقيق عبدالمعطى قلعجى، هفت جلد، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405 / 1985، ج 4، ص 271
    36ـ ر. ك. به: صبحى الصالح، النُّظُم الاسلامية ـ نشأتها و تطورها، چاپ ششم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1982، ص 362 ـ 363; وهبه زحيلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى ـ دراسة مقارنة، چاپ سوم،دمشق،دارالفكر،1401/1981،ص 692
    38ـ صلح پيامبر(ص) با هر يك از گروه هاى ياد شده، به طور مفصل در متن پايان نامه مورد بررسى قرار گرفته است.
    32ـ صلح فدك، پس از صلح خيبر ـ در سال هفتم هجرى ـ روى داد.
    39ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 82 ـ 83
    33ـ سرزمين فدك، بدون جنگ در اختيار پيامبر(ص) قرار گرفت، و از اين روى، «خالصه» پيامبر(ص) بود. ابن هشام، همان، ج 2، ص 353. براى آگاهى بيش تر درباره «فدك» ـ و رنج هاى بانوى عظيم الشأن حضرت فاطمه(س)ـ ر. ك. به: محمدباقر صدر، فدك فى التاريخ.
    3ـ شهر مكه، پناه و مكانى امن بوده چنان كه يكى از اسامى آن شهر، «صَلاح» بوده است. ر. ك. به: ياقوت حموى، معجم البلدان، تحقيق فريد عبدالعزيزالجُندى، هفت جلد، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 / 1990، ج 3، ص 476
    4ـ از اين شمار است صلح در جنگ هاى اوس و خزرج، و نيز صلح در ماجراهايى موسوم به «يوم داحس وغَبْراء»،«يوم طِخنة» و «اين ضيا». ر. ك.به: جرجى زيدان، العرب قبل الاسلام، تحقيق حسين مؤنس، قاهره، دارالهلال، بى تا، ص 282; ابوعبيدة معمر بن المثنى التيمى، ايام العرب قبل الاسلام، تحقيق عادل جاسم البياتى، چاپ اول، بيروت، عالم الكتب، 1407 هـ.، ص 275، 281، 461 و 593
    41ـ در مورد توافق بر سر جزيه، اين چنين تعبير به «صلح» شده است: «صالحوا على الجزية» و يا «صولحوا على الجزية». ر. ك. به: واقدى، همان، ج 2، ص 711 و ج 3، ص 1027، 1031 و 1032. همچنين در مورد صلح هاى ديگر، تعبيرهاى تاريخى ـ مذكور در متن منابع ـ معيار اصلى بوده است كه اين نكته در آغاز همين نوشتار نيز مورد اشاره قرار گرفت.
    40ـ درباره صلح ياد شده و جزئيات آن نيز در متن پايان نامه پژوهش شده است.
    5ـ ر. ك. به: محمد احمد جاد المولى بك و ديگران، ايام العرب فى الجاهلية، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1461 / 1942، ص 59 و 228
    6ـ ر. ك. به: ابن هشام، همان، ج 1، ص 124; ابوالوليد الأزرقى، اخبار مكه، تحقيق رشدى صالح ملحس، 2 ج، چاپ سوم، بيروت، دارالاندلس، 1403 / 1983، ج 1، ص 103 و 107; ابن سعيد الاندلسى، نشوة الطرب فى تاريخ جاهلية العرب، تحقيق نصرت عبدالرحمن، عمان، مكتبة الاقصى، 1982، ج 1، ص 324
    7ـ مراد از «امور شهر مكه»، امور مربوط به زمامدارى مكه، و امور مربوط به برپايىِ «حج» است كه عبارت بود از: «حجابت»، «سقايه»، «رفاده»، «ندوه» و «لواء». گفتنى است كه در متن رساله، هر يك از اين امور، و چند و چون ساماندهى ـ و يا «تأسيس» آن ها ـ توسط قصىّ بررسى شده است.
    8ـ ابن هشام، همان، ج 1، ص 124 ـ 125; ابن سعيد الاندلسى، همان، ج 1، ص 322
    9ـ ابن هشام، همان، ج 1، ص 132; محمد بن حبيب بغدادى، المحبّر، تصحيح ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، منشورات دارالآفاق الجديدة، بى تا، ص 166 ـ 167
 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

زبان وحى

                 زبان وحى

                  

                  

منبع :          پايگاه تبيان

   Akbari

http://Sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 

    زبان،آسان‏ترين وسيله انتقال مفاهيم ذهنى در انسان به شمار مى‏رود وساده‏ترين ابزارى است كه آدمى مى‏تواند در حيات اجتماعى،معانى متصوره ‏خويش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد.مساله خطير تفهيم و تفهم كه لازمه زندگى‏اجتماعى است تنها از همين راه است كه سهل و ساده انجام مى‏گيرد. لذا خداوندپس از نعمت آفرينش،آن را از بزرگترين نعمت‏ها ياد كرده است الرحمان. علم‏القرآن.خلق الانسان.علمه البيان (1) ،پروردگارى كه گستره رحمت او موجب گرديد تا قرآن را به انسان بياموزد،بزرگترين نعمتى را كه پس از نعمت آفرينش به او ارزانى‏داشت،نعمت‏بيان بود.
    شرايع الهى كه براى انسان‏ها آمده و با آنان سخن گفته،از همين شيوه معمولى ومتعارف بهره جسته است." و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم (2) ،و هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آن كه با زبان مردم خويش سخن گويد،تا[بتواند پيام الهى‏را]براى آنان روشن سازد".از اين رو زبان شريعت همان زبان مردم است و چون روى‏سخن با مردم است،بايد با زبانى قابل فهم ارائه گردد.
    قرآن در ميان قوم عرب نازل گرديد و با زبان عربى رسا و آشكار بر آنان عرضه‏شده است." انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (3) ،ما، قرآن را به زبان عربى فرستاديم تابتوانيد[خطاب به عرب]آن را درك كنيد".
    " انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (4) ،ماآن را قرآنى عربى قرار داديم تا بتوانيد[پيام]آن را دريافت داريد".به علاوه خداوندزبان قرآن را زبان عربى آشكار معرفى كرده است: و هذا لسان عربي مبين (5) «مبين‏»به‏معناى آشكار است.
    " نزل به الروح الامين.على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربي‏مبين (6) ،روح الامين[ جبرئيل]آن را بر دلت نازل كرد تا[در نافرمانى‏ها]ازهشدار دهندگان باشى[و آن را]با زبان عربى آشكار[آورد]". "و لقد يسرنا القرآن للذكرفهل من مدكر» (7) ،و قرآن را براى پند آموزى سهل و آسان كرده‏ايم،پس آيا پند گيرنده‏اى‏هست؟".
    " فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون (8) ،در حقيقت[قرآن]را بر زبان تو سهل وآسان گردانيديم،اميد كه پند گيرند". "قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون (9) ، قرآنى‏عربى بى‏هيچ پيچيدگى[رسا و روشن]،باشد كه آنان راه تقوا پويند".
    لذا بايد گفت:زبان وحى-يا زبان قرآن-همان زبان عرف عام است (10) كه موردخطاب قرار گرفته‏اند كه سهل و آسان و بدون پيچيدگى در بيان بر آنان عرضه شده.
    البته هر يك بر وفق استعداد خود از آن بهره‏مند مى‏شوند. «انزل من السماء ماء فسالت‏او دية‏بقدرها» (11) ،از آسمان،باران[رحمت]را فرو فرستاد و بستر رودها هر يك،به‏اندازه گنجايش خود روان شدند».خداوند اين آيه را به عنوان‏«مثل‏»آورده است.
    باران رحمت كنايه از قرآن و شريعت،و بستر رودها كنايه از استعدادهاى متفاوت انسان‏ها است تا هر يك بر حسب ظرفيت و اندازه پذيرايى خود از آن بهره گيرد.لذادر پايان مى‏گويد: «كذلك يضرب الله الامثال،اين گونه است كه خداوند مثل‏هامى‏آورد»،يعنى با ضرب المثل(مثل زدن)واقعيت‏حال را روشن مى‏سازد،زيراگفته‏اند«المثال يوضح المقال،مثال آوردن گفتار را روشن مى‏سازد».
    آرى قرآن،ظاهرى دارد و باطنى (12) ،كه ظاهر آن براى همه آشكار است ولى عمق‏باطن آن به انديشه و تدبر بيشترى نياز دارد.در جاى جاى قرآن دستور تعمق و تدبردر آيات آن داده شده افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها (13) ،آيا در قرآن‏نمى‏انديشند، يا[مگر]بر دل‏هاى شان قفل‏هايى نهاده شده است؟!».هم چنين ‏محكمى دارد و متشابهى (14) .محكم آن دلالتى رسا و متشابه آن پيچيده است و دانش ‏و بينش بيشترى لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود.ولى با اين وصف هرگز راه‏رسيدن به حقايق نهفته و آشكار قرآن بر كسى بسته نيست و به ابزار فهم و وسايل‏ رهيابى كه در اختيار دارد بستگى دارد. اين كه در حديث آمده:«العبارة للعوام‏و الاشارة للخواص‏» (15) به همين حقيقت اشارت دارد،يعنى مفهوم ظاهرى آن براى‏همگان است كه نگرشى سطحى دارند. ولى عمق باطنى آن براى اهل تخصص‏است كه با ابزار دانش و بينش،و انديشيدن در نكته‏ها و ظرافت‏هاى قرآن،حقايق آن را به دست مى‏آورند.
    آن چه گفته شد،بر وفق مقتضاى حكمت الهى است تا سخنى را كه براى مردم‏گفته،بر ايشان قابل فهم باشد.به علاوه صفحه بلند تاريخ خود گواه است كه مردم هرزمان،زبان پيام الهى را كه بر دست پيامبرانشان بر آنان عرضه مى‏شده فهميده‏اند،وهيچ‏گاه در تاريخ ثبت نشده كه پيروان پيامبرى گفته باشند:زبان پيامى كه آورده‏اى‏براى ما مفهوم نيست!
    ولى اخيراً شبهه‏اى مطرح شده كه زبان وحى قابل فهم نيست،جز مفهوم ظاهرى آن(در حد ترجمه)كه راه رسيدن به حقيقت آن براى بشريت‏بسته و درك آن ميسور نمى‏باشد.
    مى‏گويند:وحى چون پيام الهى و سخن از ماوراى جهان طبيعت است،نمى‏تواند نمايانگر مفهوم حقيقى آن باشد.زيرا واژه‏هاى به كار رفته در لسان‏شريعت،براى مفاهيمى وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخيت(همگونى)دارد و با آن چه در پس پرده غيب وجود دارد سنخيتى ندارد و اين‏ناهم گونى ميان اين دو گونه مفاهيم،دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحى‏را از كار مى‏اندازد.مى‏گويند:پر پيدا است كه كار برد اين گونه واژه‏ها بر پايه استعاره وتشبيه امور نامحسوس به اشيا محسوس نهاده شده است و هرگز نمى‏تواند لفظ مستعار نمايانگر كامل مفهوم مستعار له باشد.برخى زبان وحى را زبان رمز دانسته اند كه‏كشف آن براى هر كس ميسور نيست.برخى فراتر رفته زبان وحى را تمثيلى و تخيلى‏محض گرفته‏اند كه اصلاً از واقعيتى حكايت ندارد،جز ترسيم مجرد ذهنى همانندكتاب‏«كليله و دمنه‏»كه مطالب اخلاقى و تربيتى را در قالب تصوير ذهنى درآورده است.در نتيجه نمى‏توان از ظاهر تعابير كتب آسمانى،به حقيقتى ثابت پى‏برد،و با اين شيوه خواسته‏اند تا برخى ناهنجارى‏ها(خلاف واقعيت‏ها كه احياناً دراين كتب به چشم مى‏خورد)توجيه كنند و برخى اشكالات وارد بر كتب عهدين را مرتفع سازند.دنباله روها گمان برده‏اند كه مى‏توان همين شيوه را درباره قرآن نيزبه كار برد!در جاى خود (16) مشروحا در اين باره سخن خواهيم گفت.در اين جا بحث‏مختصرى مى‏آوريم:
    زبان وحى به ويژه قرآن كريم،بر حسب موضوع سخن،مختلف است كه مى‏توان‏آن را اجمالاً به چهار بخش تقسيم كرد:
    1- احكام و تكاليف:كه مرتبط به رفتار انسان‏ها و تنظيم حيات اجتماعى است.
    قرآن در اين بخش كاملاً صريح و رسا سخن گفته است،زيرا دستورالعمل‏هايى است كه‏بايد انسان‏ها(مخاطبين اصلى كلام) به خوبى درك كنند تا بتوانند به درستى انجام‏دهند،مانند: يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون (17) هر كه زبان عربى بداند،به خوبى مى‏فهمد كه روى سخن در اين آيه،با همه مردم است تا تنها خدايى را پرستش كنند كه آفريدگار جهانيان است،چه حال و چه‏گذشتگان.باشد تا حالت تقوى(پروا)در آنان پديد آيد.زيرا هر كه خدا را پروا داشته‏باشد،در زندگى پروا دارد و به درستى رفتار مى‏كند.
    فهم محتوايى اين قبيل آيات،همانند آيه «احل الله البيع و حرم الربا» (18) و غيره،براى عرب زبانان و عربى دانان كاملاً سهل و ساده است و هرگز با دشوارى مواجه‏نمى‏شوند،مگر براى شناخت كم و كيف انجام اين گونه دستورات كه با مراجعه به‏توضيحاتى كه در سنت آمده است روشن مى‏گردد.
    2- امثال و حكم: كه به منظور پند و اندرز و بيدار شدن ضمير انسان‏ها در قرآن‏آمده است.اين بر دو گونه است:گاه از واقعيت‏هاى حيات بهره گرفته و به انسان‏هاهشدار مى‏دهد تا از گذشته عبرت بگيرند. زيبايى‏ها و زشتى‏هاى گذشته تاريخ‏انسان را،در جلوى چشم وى قرار مى‏دهد تا از آن پند گيرد. خوبى‏ها را دنبال كند واز بدى‏ها دورى جويد و گذشته ناگوار خود را تكرار ننمايد.سر گذشت ‏بنى‏اسرائيل ‏و اقوام مشابه كه در قرآن بسيار از آن ياد شده و نكوهش گرديده به همين منظوراست.واقعيت‏هايى است كه جوامع بشرى بايد از آن پند گيرند و دگر بار گذشته‏خود را تكرار ننمايند.
    درباره اهل كتاب كه گذشته رسواى خود را تكرار مى‏كردند،مى‏فرمايد: «يسالك‏اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء،فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله‏جهرة‏» (19) ،اهل كتاب از تو مى‏خواهند تا نوشته‏اى از آسمان بر آنان فرود آورى،البته ازموسى درخواستى بزرگ‏تر نمودند و گفتند:خدا را آشكارا به ما بنماى!».
    درباره اعراب مشرك مى‏گويد: «و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية،كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم‏» (20) ،افراد نادان گفتند:چرا خدا با ماسخن نمى‏گويد؟يا براى ما نشانه‏اى نمى‏آيد؟كسانى كه پيش از اينان بودند[نيز]مانند همين گفته[بى جا]ايشان را مى‏گفتند،[زيرا]دل‏ها[و انديشه‏ها]شان به هم‏مى‏ماند».
    درباره ويرانه‏هاى باقى مانده از قوم لوط كه در معرض ديد مشركان بوده هشدارمى‏دهد: «وانكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون (21) ،صبحگاهان و شامگاهان‏بر[آثار ويران شده]آنان مى‏گذريد،آيا[عبرت نمى‏گيريد و]نمى‏انديشيد؟!».
    و درباره مقايسه مشركان با آل فرعون كه گم راهى را براى خويش انتخاب نمودندفرموده: ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد. كداب آل فرعون و الذين من‏قبلهم كفروا بآيات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوي شديد العقاب. ذلك بان الله لم يك‏مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم. كداب آل فرعون‏و الذين من قبلهم كذبوا بآيات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم‏» (22) ،اين[اشاره به كيفر الهى]دست آوردهاى پيشين شماست،و[گرنه]خدا بر بندگان[خود]ستمكار نيست.
    همانند رفتار پيروان فرعون و پيشينيان آنان،به آيات خدا كفر ورزيدند،پس خدا به[سزاى]گناهانشان گرفتارشان كرد.خدا نيرومند و سخت كيفر است.اين[كيفر]بدان جهت است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‏دهد،مگرآن كه آنان آن چه را در دل دارند تغيير دهند[يعنى تغيير حالت و تغيير جهت دهند]و خدا شنواى دانا است. [رفتارى]چون رفتار فرعونيان و پيشينيان آنان كه آيات ‏پروردگارشان را تكذيب كردند،پس ما آنان را به[سزاى]گناهانشان هلاك كرديم‏».
    گونه ديگر«ضرب المثل،مثل زدن‏»است و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتى خاص كه گوينده،آن را به تصوير مى‏كشد و پيام خود را در قالب آن بيان‏مى‏دارد.قرآن در توانايى ترسيم هنرى و گويا نمودن ضرب المثل‏ها تا سر حد اعجازپيش رفته است. ضرب المثل،گرچه جنبه تخيلى دارد،ولى خود يك نوع پيام‏رسانى است كه در قالب هنر،اين رسالت را ايفا مى‏كند.در واقع ابزارى است كه پيام‏رسان از آن استفاده مى‏كند. قرآن به نحو احسن از اين ابزار توانا بهره گرفته و درترسيم حالات اشخاص يا گروه‏ها با بهترين وجهى هنر تصوير را به كار برده است (23) .
    قرآن در آيه‏هاى 16 تا 20 سوره بقره،به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است.دو حالت درونى و برونى نگران كننده كه منافق را فرا گرفته،با كيفيتى شيوا و رسا ترسيم شده است.
    در سوره ابراهيم،بيهوده بودن كارهاى كافران را با ضرب المثل،حالت تجسمى‏بخشيده؛ مثل الذين كفروا بربهم،اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرون‏مما كسبوا على شي‏ء ذلك هو الضلال البعيد (24) ،مثل كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند،كردارهايشان به خاكسترى مى‏ماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد.ازآن چه به دست آورده‏اند هيچ[بهره‏اى] نمى‏توانند برد.اين است همان گمراهى دورو دراز».جالب آن كه از همان نخست،اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كه‏حالت فنايى آتش سوخته را مى‏رساند!در سوره بقره،كمك رسانى به بينوايان را كه‏توام با منت گذارى و آزردن خاطر آنان انجام گيرد،به بخشش‏هاى رياكارانه(خود نمايى)تشبيه نموده،آن گاه در قالب هنرى ترسيم،بيهوده بودن آن را تجسم‏بخشيده است: «فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون على‏شي‏ء مما كسبوا و الله لا يهدي القوم الكافرين‏» (25) ،پس مثل او هم چون مثل سنگ خارايى‏است كه بر روى آن،غبار خاكى[نشسته]است،و رگبارى به آن رسيده و آن[سنگ]را شفاف و صاف بر جاى گذارده است. آنان[ رياكاران]نيز از آن چه به دست‏آورده‏اند بهره‏اى نمى‏برند،و خداوند،كافران را هدايت نمى‏كند».
    اين گونه ضرب المثل‏هاى ترسيمى در قرآن فراوان است و لقد ضربنا للناس في‏هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون (26) .در جاى ديگر مى‏گويد: و لقد صرفنا للناس في‏هذا القرآن من كل مثل (27) ،يعنى مثل‏هاى گوناگونى آورده‏ايم،باشد تا ضمير خفته‏انسان‏ها را بيدار سازيم.
    اين دو بخش از آيات قرآنى(بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ)كاملاً براى مردم آن روز-كه مخاطبين قرآن بودند-و نيز براى همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه" بلسان عربي مبين (28) ،به زبان عربى رسا و آشكار"براى هميشه جريان دارد.
    اين دو بخش از گفتار قرآن،اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مى‏گيرد و هيچ گونه ابهام‏و دشوارى در فهم آن براى هيچ كس وجود ندارد.تنها آشنايى با لغت عرب ياترجمه قرآن به زبان خواننده،براى بهره‏مند شدن از آن،كافى است.
    مى‏ماند دو بخش ديگر(بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف)كه بيش‏تراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه استفاده شده است. ولى شيوه‏هاى به كار رفته همان‏شيوه‏هاى متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهرى آشكار و باطنى‏ژرف دارند،و هر كس به اندازه ظرفيت‏خود از آن بهره‏مند مى‏گردد.در زيرنمونه‏هايى از آن را مى‏آوريم:
    3- سخن از سراى غيب: قرآن و هر كتاب آسمانى چون از جهان غيب پيام‏آورده‏اند،ناگزير از آن جهان شمه‏اى بازگو كرده‏اند.البته اين واژه‏ها و الفاظى كه براى‏توصيف جهان غيب به كار رفته،براى مفاهيمى وضع شده‏اند كه متناسب با عالم‏حس و شهود است و نمى‏توانند كاملا بازگو كننده مفاهيمى باشند كه در سراى‏غيب جريان دارد.به علاوه ،ابزار درك ساكنين اين جهان،چه ظاهرى (حواس پنجگانه) و چه باطنى(عقل و انديشه)براى درك و دريافت مفاهيم عالم شهود و متناسب باآن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمى از سنخ ديگر ناتوانند.از اين رو است كه درگزاره‏هاى كتب آسمانى درباره مفاهيم غيبى،از استعاره و تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونه‏اى تقريبى و از باب تشبيه نامحسوس به محسوس‏گزارش كنند.اين شيوه متعارفى است كه در اين گونه تشبيه‏ها،به تقريب بسنده‏مى‏شود و بيان يا درك تحقيقى-با اين وصف-امكان پذير نيست.
    به‏«اجنحه (30) ،بالها»تعبير شده است،زيرا بال وسيله پرواز است و كار برد آن درنيروهايى كه امكانات كار را فراهم مى‏كنند،متعارف مى‏باشد.بال و بازو هر دو دراين مفهوم كار برد دارند و مفهوم حقيقى هيچ يك مقصود نيست.
    هم چنين است موقعى كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعله‏هاى آتش‏دوزخ سخن به ميان مى‏آيد.نمى‏توان عيناً همين مفاهيمى را كه در اين سرا جريان‏دارد داشته باشد،بلكه متناسب با سراى ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن براى ماآشكار نيست، اين از كوتاهى فهم ما است،نه از قصور بيان قرآن.البته در اين باره‏سخن بيشترى بايد گفت تا برخى سوء تفاهم‏ها مرتفع گردد كه با توفيق الهى در جاى خود مى‏آوريم (31) .
    4- معارف و اصول شناخت:قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلى‏مطرح كرده كه فراتر از بينش بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحى‏نبود،معلوم نبود كه بينش بشرى بدان راه مى‏يافت و شايد براى هميشه چنين باشد.
    كنه ذات احديت هرگز قابل شناخت نيست و جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال،كه همگى توقيفى است و عقل با كمك وحى بدان راه يافته ممکن نيست ،به طورى كه تا 99 اسم براى پروردگار شناخته شده است (32) .عمده صفات جمال درآخر سوره حشر آمده است: «هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمان‏الرحيم.هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبارالمتكبر.سبحان الله عما يشركون.هو الله الخالق البارى‏ء المصور له الاسماء الحسنى،يسبح له‏ما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم‏» (33) ،او خداوندى است كه جز او خدايى‏نيست.به آن چه پنهان و آشكار است آگاه مى‏باشد. رحمت او شامل ،و عنايت‏خاص او كامل است...او فرمان روا و صاحب اختيارى است كه درگاه او تا سر حد قداست پاكيزه است. سلامت و امنيت را بر جهانيان بر افراشته است.عزت و قدرت‏و جبروت و كبريايى او بر جهان سايه افكنده است.از آن چه مشركان مى‏پندارند به‏دور است.او است‏خداى آفريننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات. تمامى نشانه‏هاى نيكى و نيك خواهى در او فراهم است.آن چه در آسمان‏ها و زمين‏است[جمله]تسبيح او مى‏گويند[او را ستايش مى‏كنند]او[بر هر چه اراده كند]پيروز و حكمت انديش است‏».
    راز آفرينش را در آفرينش انسان مى‏توان يافت. انسان آفريده‏اى است‏خدا گونه‏كه مظهر تام صفات جمال و جلال الهى است "اني جاعل في الارض خليفة (34)" .و دايع‏الهى بدو سپرده شده است:" انا عرضنا الامانة على السماوات و الارض و الجبال فابين‏ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان "(35) .انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خودرا بدو بسپاريم.لذا تعليم‏«اسماء»(پى بردن به حقايق هستى)بدو اختصاص يافت و" علم آدم الاسماء كلها "(36) ،و خداوند او را گرامى داشت و "لقد كرمنا بني آدم" (37) .و چون‏او را منتسب به خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد" فاذا سويته و نفخت فيه من‏روحي فقعوا له ساجدين "(38) .بدين سبب تمامى نيروهاى جهان هستى،چه در بالا و چه‏در پايين،در اختيار كامل او قرار گرفت و" سخر لكم ما في السماوات و ما في الارض‏جميعا منه "(39) .از اين رو تمامى اشيا براى انسان آفريده شده است‏يعنى در انسان‏نيرويى آفريده شده تا تمامى نيروها را در اختيار گيرد تا وجود خويش را تجلى گاه‏حضرت حق قرار دهد،و تمامى صفات جمال و جلال كبريايى حق در وجود اوجلوه‏گر شود.«خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي،همه چيز را براى تو-خطاب به انسان كامل-آفريديم،و تو را براى خود» (40) ،زيرا آفريده‏اى كه بتواند چنان‏جلوه گاه حضرت حق قرار گيرد،جز انسان اين شايستگى را نداشت،لذا درآفرينش او به خود تبريك گفت: «فتبارك الله احسن الخالقين‏» (41) .
    انسان اين چنين در قرآن توصيف شده كه در جاى ديگر چنين توصيفى از انسان‏ارائه نشده است،و مسير حركت انسان در بستر تاريخ،خود نشانگر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده.
    

 

    پى‏نوشتها:
    1- الرحمان 55:4-1.
    2- ابراهيم 14:4.
    3- يوسف 12:2.
    4- زخرف 43:3.
    5- نحل 16:103.
    6- شعراء 26:195-193.
    7- قمر 54:17 و 22 و 32 و 40.
    8- دخان 44:58.
    9- زمر 39:28.
    10- يعنى.زبان متعارف كه براى همگان قابل فهم باشد،با اين تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق درك‏مطالب مؤثر است.
    11- رعد 13:17.
    12- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله:فرموده: «للقرآن ظهر و بطن‏».(تفسير عياشى،ج 1،ص 11).
    13- محمد 47:24.
    14- «هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات و اخر متشابهات‏» (آل عمران 3:7).
    15- بحار الانوار،چاپ بيروت،ج 75،ص 278.
    16- التمهيد،ج 7.
    17- بقره 2:21.
    18- بقره 2:275.
    19- نساء 4:153.
    20- بقره 2:118.
    21- صافات 37:138-137.
    22- انفال 8:54-51.
    23- ر.ك:سيد قطب،التصوير الفنى في القرآن.
    24- ابراهيم 14:18.
    25- بقره 2:264.
    26- زمر 39:27.
    27- اسراء 17:89.
    28- شعراء 26:195.
    29- «فالمدبرات امرا» (نازعات 79:5)،يعنى نيروهاى عاقل و فعال كه تدبير جهان هستى با دست آنان انجام مى‏گيرد.
    30- «جاعل الملائكة اولي اجنحة مثنى و ثلاث و رباع‏» (فاطر 35:1).
    31- ج 7 التمهيد كه مخصوص دفع شبهات است.علامه به اين جهت در مقدمه تفسير الميزان(ج 1،ص 9-6) اشارتى دارد.
    32- صدوق در كتاب توحيد(ص 220-194)اسماء حسناى الهى را مشروحا بيان داشته است:هم چنين رجوع شود به فيض كاشانى، علم اليقين،ج 1،ص 150-97.سبزوارى،شرح الاسماء الحسنى،مصباح كفعمى. ص 347-312 ابن فهد حلى،خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312-298،شرح اسماء حسناى فخر رازى ص 353-152.
    33- حشر 59:24-22. 34- بقره 2:30.
    35- احزاب 33:72.
    36- بقره 2:31.
    37- اسراء 17:70.
    38- حجر 15:29.
    39- جاثيه 45:13.
    40- فيض كاشانى،علم اليقين،ج 1،ص 381،به نقل از مشارق انوار اليقين،ص 67.
    41- مؤمنون 23:14.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و آشكار شدن توطئه‏ها

رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و آشكار شدن توطئه‏ها

يوسف بوشهري

                  

منبع :          پايگاه سراج

S. Akbari

http://sacredzigoorat.persianblog.ir

 

 


 

    آنچه پس از رحلت رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مدينه به وقوع پيوست اين پرسش را در ذهن تداعي مي‏كند كه آيا رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به حوادث پس از حيات خود اطلاع نداشت؟
    در آن صورت براي پيشگيري از آن رخدادهاي تأسف آور چه تدابيري انديشيده و مردم را تاچه حدّ آگاه ساخته بود؟
    آنچه در اين گفتار مي‏خوانيم پاسخ همين پرسش و بيان رويدادهايي است كه با رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به وقوع پيوست.
    پيشگيريهاي رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    مهمترين موضوع بيان مقام زمامداري علي عليه‏السلام بود كه تا توانست بدان سفارش كرد و چه بسا همان سفارشها فرصت طلبان آن روز را به تلاش واداشت كه از اين كار جلوگيري كنند. گاهي گفته مي‏شود اي كاش پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيش از اين، مردم را نسبت به حق اهل‏بيت عليهم‏السلام و علي عليه‏السلام آگاه مي‏ساخت. ولي در همان حدّ نيز رسول خدا تحت فشار قرار داشت و معمولاً هرگاه فضيلتي از علي عليه‏السلام بيان مي‏فرمود برخي خرده مي‏گرفتند كه آيا اين همه را از جانب خود مي‏گويي يا فرماني از جانب خداست؟!
    اين خرده گيري حاكي از آن است كه از همان ايام، پذيرش زمامداري علي عليه‏السلام و اعتراف به مقام معنوي و اجتماعي او براي برخي چندان هم آسان نبوده است.
    مشكل‏ترين چاره انديشي‏هاي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله براي جانشين قرار دادن امام علي عليه‏السلام به روزگار پس از غدير باز مي‏گردد. از غدير (18 ذيحجه) تا روز رحلت آن حضرت (28 صفر) هفتاد روز بيش فاصله نبود. اين زمان كوتاه براي آنان كه در تدارك توطئه‏ها به سر مي‏بردند زماني كافي بود تا عده‏اي را هم عقيده خويش سازند. شايد بهترين كاري كه پيامبر مي‏توانست انجام دهد آن بود كه از اين مردم كساني را كه حضور آنان در مدينه پس از وفاتش براي حكومت علي عليه‏السلام مشكل ساز بود، از شهر دور سازد. اين كار توفيق علي عليه‏السلام را براي عهده‏داري خلافت افزون‏تر مي‏ساخت و به‏علاوه با دور شدن مخالفان، به موجب بي‏اطلاعي آنان از اوضاع مدينه، راه اندازي هر توطئه و نقشه ديگر را ناممكن مي‏نمود. اما چه بايد كرد كه پس از فرمان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بر گسيل لشكر به سوي شام، منافقان به نقشه حضرت پي بردند و بر سرپيچي از اين فرمان پاي‏فشاري كردند.
    اعزام لشكر اُسامه
    در ماه محرم سال يازدهم، رسول گرامي اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پيش از آنكه در بستر بيماري افتد مسلمانان را فرمان داد تا براي گسيل به مرزهاي روم از جانب شام آماده شوند.(1) اين در حالي بود كه عده‏اي از نامسلمانان نواحي جزيرة العرب و مدعيان پيغمبري، در تدارك حمله به مدينه بودند و به‏ظاهر بيرون رفتن سپاهي بدان بزرگي، چندان موافق احتياط نبود. با اين همه رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كمترين ترديدي در گسيل نيروهايش به سوي شام نداشت. حضرت اسامة بن زيد را كه كمتر از 20 سال داشت فرمانده اين لشكر كرد و برخي از صحابه چون ابوبكر، عمر بن خطّاب، ابوعبيدة بن جرّاح و سعدبن ابي‏وقاص را فرمان اكيد داد تا هرچه
    معمولاً هرگاه فضيلتي از علي عليه‏السلام بيان مي‏فرمود برخي خرده مي‏گرفتند كه آيا اين همه را از جانب خود مي‏گويي يا فرماني از جانب خداست؟!
    زودتر به فرماندهي زيد جوان راهي شوند.(2)
    پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله با دست خود پرچم فرمانده جوان را بست و به او چنين دستور داد: مسافت را آنچنان به سرعت طي كن كه پيش از آنكه خبر حركت تو به آنجا رسد خود و سربازانت به آنجا رسيده باشيد.
    رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله صحابيان سالخورده‏اي چون ابوبكر و... را به زير فرمان جواني كم سال به نبرد امپراتوري بزرگ روم راهي مي‏سازد تا پس از اين، كمي سن بهانه سرپيچي صحابه از فرمان فرد كاردان نشود.
    راستي چرا پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ، علي عليه‏السلام را همراه آنان نفرستاد؟ آيا سالخوردگان لشكر اسامه تجربه نظامي و شجاعت ويژه داشتند؟ در آن صورت چرا به عنوان فرمانده برگزيده نشدند؟ اين سفر نزديك به دوماه به طول مي‏انجاميده است.(3) و رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله يقين داشت روزهاي آخر عمر را سپري مي‏كند. با اين حال به تأكيد از برخي صحابه خواسته بود تا گوش به فرمان اسامه هرچه زودتر مدينه را ترك كنند. اما حركت اين سپاه، به رغم تأكيد فراوان رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نخست به سبب اعتراض برخي از صحابه نسبت به جواني اسامه، سپس به بهانه تهيه ساز و برگ سفر و سرانجام به سبب رسيدن خبر شدت يافتن بيماري پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و باز گشت ابوبكر و عمر و برخي ديگر از از اردوگاه «جُرف»* به مدينه، سرنگرفت.(4)
    ابن ابي‏الحديد به نقل گفتار شيخ خود ابو يعقوب معتزلي در شرح خطبه 156 نهج البلاغه مي‏نويسد: چون بيماري پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله شدّت يافت دستور داد سپاه اسامه به سوي شام حركت كند و فرمان داد ابوبكر و ديگر بزرگان مهاجرين و انصار در آن شركت جويند. با اين كيفيت اگر حادثه‏اي براي رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله پيش آيد دستيابي علي عليه‏السلام به خلافت از اطمينان بيشتري برخوردار خواهد بود.(5)
    چون اسامه حال پيامبر را وخيم و افراد تحت امرش را سركش ديد از رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در خواست كرد به او اجازه دهد تا بعد از سلامت يافتن پيامبراز بيماري، سپاه را حركت دهد. حضرت پيامبرموافقت نكرد و فرمود: همين حالا. اسامه دوباره عرض مي‏كند آيا در حالي كه قلبم از بيماري شما اندوهگين است حركت كنم؟ پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏فرمايد: به پيروزي فكركن!
    اما كسان حاضر در پيرامون بستر رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به فرمانهاي آن حضرت چندان عنايتي نداشتند و گاه فرمانهاي وي را بنا بر منافع و اهداف خويش تفسير و تحريف مي‏كردند.(6)
    آخرين وصيت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله با آنكه در تب شديدي به سر مي‏برد، با حالت خشم به مسجد آمد و ضمن نكوهش عاملان كار شكني، متخلّفان از حركت سريع سپاه را ملعون خواند.(7)
    براي پيامبر جاي ترديد نبود كه جمعي در انتظار مرگ او و انديشه قبض حكومت‏اند و براي اين هدف در پي نقشه و توطئه‏اند. از همين رو با آگاهي از حوادثي كه به انتظار مرگ حضرتش كمين كرده بود و با شناختي كه از برخي اطرافيان خود داشت براي آخرين بار فرصت را غنيمت شمرد و بر آن شد تا مهمترين پيام دوران رسالت را ساده و روشن بيان و مسير آينده حركت اسلامي را ترسيم نمايد.
    عمر بن خطاب ماجراي رحلت پيامبر را براي ابن عباس چنين نقل مي‏كند:
    «... ما نزد پيامبر حضور داشتيم. بين ما و زنان (كه فاطمه نيز در ميانشان بود) پرده‏اي آويخته شده بود. رسول خدا به سخن در آمده، فرمود: نوشت افزار بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه با وجود آن هرگز گمراه نشويد. زنان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از پس پرده گفتند: خواسته پيامبررا برآوريد. من گفتم: ساكت باشيد.»(8)
    بخاري در صحيح خود بي آنكه نامي از عُمَر ببرد مي‏نويسد:
    يكي از حاضران در مجلس، سخن حضرت را در حضورش ردّ كرد و گفت درد بر او غلبه كرده و نمي‏داند چه مي‏گويد ... و رو به حاضران
    راستي آيا پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حق تعيين جانشين پس از خود را نداشت؟ و آيا كسي را براي اين مقام برنگزيد؟ چگونه است كه ديگران حق انتخاب داشتند و پيامبر نداشت؟
    گفت: قرآن نزد شماست و همان ما را كفايت مي‏كند. در ميان حاضران اختلاف شد و به يكديگر پرخاش كردند. برخي سخن او را تأييد مي‏كردند و برخي سخن رسول خدا را و بدين ترتيب از نوشتن نامه جلوگيري شد.(9)
    به‏خوبي معلوم بود كه موضوع آن نوشته چه بود؛ گفتاري صريح در تعيين جانشين پيامبر. بدين ترتيب چيزي نمانده بود كه اصل نبوت حضرتش مورد ترديد قرار گيرد و قرآن كلام غير الهي پنداشته شود. زيرا قرآن، فرموده آن بزرگوار را در هر حال، بر گرفته از وحي ياد كرده بود.(10) و اين گروه آن را هذيان ناشي از تب بر شمردند.
    راستي آيا پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله حق تعيين جانشين پس از خود را نداشت؟ و آيا كسي را براي اين مقام برنگزيد؟ چگونه است كه ديگران حق انتخاب داشتند و پيامبر نداشت؟ آيا عاقلانه است كه رسول خدا با تعيين نكردن جانشين، امت را به حال خود رها سازد تا هركه توانست برجان و نواميس مسلمانان تسلط يابد؟ آيا اصولاً جانشيني پيامبر امر الهي است كه تنها با تعيين پروردگار صورت مي‏پذيرد يا آنكه برعهده بعضي از مردم است تا هر كسي را بر مسلمانان فرمانروا سازند؟ آيا اين ديدگاه كه از سوي برخي ابراز شده صحيح است كه پيروي از بيانات پيامبر در مسائل سياسي و اجتماعي بر اصحاب وي واجب نبوده است؟ پاسخ اين پرسشها را بايد در علم كلام جستجوكرد.
    سقيفه، آشكار شدن توطئه‏ها
    در گذشت پيامبر گروهي را در سكوت فرو برد و چنانكه حضرتش پيش بيني كرده بود جمعي را نيز به تلاشهاي مرموز و مخفيانه واداشت. كساني كه از روزهاي شدت يافتن بيماري پيامبر و احتمال در گذشت وي در پي اين بيماري، نيّاتي براي دستيابي به قدرت در دل داشتند، بي‏درنگ پس از شنيدن اين خبر و هنگامي كه هنوز علي عليه‏السلام ، فضل بن عباس و تني چند سرگرم تجهيز پيكر پاك رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله براي دفن بودند، دست به كار شدند. اينان بي‏توجه به همه آنچه رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده بود به شور نشستند تا شايد پيروان آخرين برگزيده خدا را از بيراهه روي و بي‏رهبري برهانند. چه به ادعاي ايشان آن حضرت رهبري براي امتش برنگزيده يا به پيروي فردي سفارش كرده كه محبوبيتي در ميان قوم خود نداشته و از عهده كار رهبري بر نمي‏آمده است.(11)
    تكذيب وفات پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    پس از رحلت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نخستين واقعه‏اي كه مسلمانان با آن رو به رو شدند موضوع تكذيب وفات آن حضرت از جانب عمر بن خطّاب بود. او در برابر خانه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله افرادي را كه مي‏گفتند پيامبر فوت كرده است به قتل تهديد مي‏كرد. هرچه ابن عباس و ابن مكتوم آياتي را كه حاكي از امكان مرگ پيامبر بود تلاوت مي‏كردند مؤثر نمي‏افتاد. حركات او كه با نهايت شدت و قوت انجام مي‏شد همه را به تعجب و ترديد انداخته بود و پاره‏اي پرسيدند: آيا پيامبر سخن خاصي با تو گفته يا وصيت ويژه‏اي در مورد مرگش با تو كرده است؟ او جواب منفي داد.(12)
    طولي نكشيد كه دوست او ابوبكر كه در بيرون مدينه به سر مي‏برد به وسيله‏اي به مدينه فراخوانده شد. ابوبكر هنگامي به مسجد رسيد كه عمر در ميان مردم، خشمناك، كساني را كه سخن از وفات پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله به زبان مي‏آوردند، با انتساب آنان به منافقان، تهديد به قتل مي‏كرد. ابوبكر با مشاهده اين صحنه جامه از چهره پيامبر به سويي زد و پس از بيان چند جمله به مسجد آمد و بي‏محابا به عمر گفت: «آرام باش عمر، خاموش» و سپس با استشهاد به آيه‏اي از قرآن (آيه 30 سوره زمر: «اِنَّكَ مَيِّتٌ وَ اِنَّهُمْ مَيِّتُون» (تو مي‏ميري و ديگران نيز مي‏ميرند) كه قبل از او ديگران نيز تلاوت كرده بودند عمر را خاموش و وفات پيامبر را تأييد كرد.(13)
    اين گفتگوها حتي اگر صحنه‏سازي از پيش طراحي شده نبود، تا همينجا مي‏توانست مردم را به نقش ابوبكر در رهبري جامعه مسلمانان و آرام ساختن اوضاع متوجه سازد.
    گردهمايي انصار
    در همين حال كه پيكر مطهر خاتم الانبياء صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بر زمين بود و بني‏هاشم در غم بزرگ از دست رفتن آخرين فرستاده خدا به سوگ نشسته بودند، عده‏اي از انصار به دليل مشاهده اين رفتارها كه حاكي از نوعي تحريكات سياسي مهاجران براي تصاحب مقام جانشيني پيامبر، بود به انگيزه چاره جويي براي زمامداري مسلمانان، در محلي به نام سقيفه بني‏ساعده تجمع نمود.** آنها چنين وانمودند كه تعيين جانشيني پيامبر نيز مانند ديگر امور اجتماعي با گفتگوي بزرگان قوم، امري شدني است. پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله خود هنگامي كه زنده بود در كارهاي بزرگ با مهاجر و انصار مشورت مي‏كرد.
    به سوي محو وصيت پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله
    در همين لحظات كسي براي ابوبكر و عمر خبر آورد كه انصار به گردهمايي پرداخته‏اند تا فردي را از ميان خود به زمامداري برگزينند. وي و ابوبكر چون از برپايي چنين انجمني آگاه شدند جسد پيامبررا كه براي غسل آماده مي‏شد ترك كردند و بي‏آنكه به كسي چيزي گويند به انجمن انصار در سقيفه پيوستند. آن دو در ميان راه به يار ديرين خود ابوعبيدة بن جرّاح رسيدند و هر سه راهي سقيفه شدند.
    در آنجا سعد بن عباده، پيشواي خزرجيان، با حال بيماري و تب، ميان گروهي از انصار (اوس و خزرج) نشسته بود و سخنگويي از سوي او در فضايل انصار و اولويت آنان بر مهاجران در خلافت سخن مي‏گفت. معلوم نمي‏توان داشت كه انگيزه اقدام سعد و اجتماع انصار در سقيفه بدون مقدمه و ناشي از رياست طلبي آنان بوده، يا بر اثر اطلاعات جسته و گريخته و قراين و اماراتي كه دلالت بر برخي پيش بينيها و مقدمه چينيهاي سران مهاجران داشته است. آنچه منطقي‏تر مي‏نمايد اين است كه طرح چنان سخناني از سوي انصار در آن ساعات، واكنشي در مقابله با اقدامات مهاجران باشد، نه موضع گيري در برابر وصاياي پيامبر خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله . اما هرچه بود تاريخ آنان را نخستين گروهي مي‏شناسد كه به طور رسمي بر خلاف خواسته رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله اقدام به برپايي جلسه مشورتي براي تعيين جانشين پيامبر كردند. شايد هم اگر ديگران سالها پيشتر از ايشان مرموزانه در پي همين هدف بوده‏اند، چون زيركانه‏تر مقاصد خود را دنبال مي‏كردند كمتر كسي توانسته است از كرده ايشان رد پايي بر اين منظور بيابد.
    در هر صورت ترديد نيست كه مهاجران به مراتب نسبت به انصار از اطلاعات و تجارب اجتماعي و سياسي بيشتري بر خوردار بوده‏اند. به همين سبب در آن نشست انصار از مهاجران شكست خوردند. غير از اينكه به موجب همان اقدام علني بر خلاف فرموده رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله براي هميشه از رسيدن به خلافت محروم ماندند. با اين همه نمي‏توان انكار كرد كه حركات مرموزانه برخي مهاجران عامل مهمي در اقدام انصار بوده است. آن حركات تا آنجا كه از نگاه تاريخ مخفي نمانده به قرار زير است:
    ـ تخلف بعضي از مهاجران از همراهي با لشكر اسامه به رغم تأكيد پيامبر بر اعزام هرچه سريعتر آن.(14)
    ـ جلوگيري از نوشتن وصيت پيامبر(15)
    ـ انكار وفات پيامبر از سوي عمر(16)
    ـ پيشگوييهاي پيامبر در باره محروم گشتن انصار از حقوق اجتماعي خود و روي آوردن سياهي آشوبها در آينده نزديك.(17)
    اين امور انصار را واداشت تا نسنجيده براي حفظ موقعيت و منافع خود به دست خويش زمينه ساز شكل‏گيري بزرگترين فتنه در سراسر تاريخ اسلام گردند و شكافي در اجتماع مسلمانان پديد آورند كه هرگز به هم نيايد.
    جزئيات رويداد
    در سقيفه نخست انصار در فضل خود سخن گفتند و آنگاه عمر بن خطاب به مخالفت با ايشان پرداخت و خلافت را حق مهاجران بر شمرد. چون گفتگوها به خشونت گراييد ابوبكر پيش شتافت و خود فصلي در بيان فضايل مهاجران ايراد كرد و با زباني نرم رأي را با استفاده از اختلاف ديرينه دو قبيله بزرگ در مدينه (اوس و خزرج) به مهاجران اختصاص داد. پس از اين گفتار بعضي بدين راضي شدند كه كار
    شيخ مفيد به روايت از ابومخنف آورده است كه بني اسلم براي تهيّه خوار بار به مدينه آمده بودند. به آنان گفته شد: اگر به ما ياري دهيد كه براي جانشين پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت ستانيم، به شما خوار و بار مي‏دهيم.
    حكومت با شركت هردو دسته مهاجر و انصار انجام شود و گفتند: از ما اميري و از مهاجران اميري. ليكن ابوبكر اين رأي را نپذيرفت و گفت: چنين اقدامي وحدت مسلمانان را برهم خواهد زد. امير از ما و وزيران از انصار انتخاب شود و بدون مشورت آنان كاري صورت نگيرد.(18)
    او روايتي از پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نقل كرد كه الائمة من قريش. اين روايت با آنكه به طور كامل ذكر نشد، سخني بود كه در چنان مجمع اثري بزرگ به جا گذاشت و به دعوي انصار پايان داد. به نظر مي‏رسد دشمني ديرينه دو قبيله انصار، (اوس و خزرج) نيز در پيشبرد نظر مهاجران بي‏تأثير نبوده است، چه بر فرض كه امارت به انصار مي‏رسيد هيچ يك از اين دو قبيله راضي به رياست قبيله ديگر نبود.
    چون زمامداري مهاجران و قريش مسلم شد، گفتگو بر تعيين شخص به ميان آمد. آنها كه در آن مجلس كار را در دست داشتند هريك به ديگري وگذار مي‏كردند. سرانجام عمر و ابوعبيده جراح، ابوبكر را به رياست پذيرفتند و با او بيعت كردند. در همين هنگام فريادها به موافقت و مخالفت بلند شد. طبري نقل مي‏كند كه حتي بعد از بيعت عمر با ابوبكر هنوز جمعي از انصار بودند كه به اين تصميم اعتراض داشته، بانگ بر آوردند: «ما جز با علي با هيچ كس ديگر بيعت نخواهيم كرد.» ولي اين فرياد و فريادهاي ديگر در آن آشوب گم شدند. بعد از عمر و ابوعبيده، مهاجران حاضر با ابوبكر بيعت كردند.(19)
    دو گروه انصار چون خود را شكست خورده ديدند هريك در از دست ندادن آخرين موقعيت، در بيعت با ابوبكر نسبت به هم پيشدستي كردند. اوسيان گردن به فرمان رهبر قريشي را مطلوب‏تر و مفيدتر از اين مي‏دانستند تا اينكه بگذارند رئيس قبيله رقيب (خزرج) بر آنها حكمراني كند. از همين رو در ميان ايشان اولين كسي كه با ابوبكر بيعت كرد، سعد بن حضير (يكي از روساي اوس) بود.(20)
    سرانجام سياست گروهي و رقابتهاي طايفه‏اي ابوبكر را قادر به مطالبه بيعت از اكثر مردم كرد. از طرفي رقابتهاي طايفه‏اي در ميان قريش و بخصوص در ميان مهاجران، قبول رهبري ابوبكر كه مردي از تيره كم اهميت بَنُوتيم بن مرّه بود آسانتر ساخت.(21)
    بنوتيم هرگز در جنگ قدرت و تعارضات سياسي كه قبايل رقيب قريش (همچون بني اميه و بني‏هاشم و بني مخزوم) را به ستوده آورده بود، درگير نبوده‏اند. از طرف ابوبكر از اعتبار خاصيّ برخوردار بود و در زيادي سن و بر قرار ساختن رابطه نزديك با پيامبر در پي تزويج دخترش با پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و اظهار حمايت از اسلام از ابتداي رسالت، جلوه‏اي كسب كرده بود.
    بر پايه مآخذ ابوبكر و عمر از زمان بسيار دور اتحادي را تشكيل داده بودند كه ابوعبيده جرّاح عضو سوم آن بود. اين سه نفر اهميت و نفوذ چشمگيري در شرافت اسلامي نو ظهور و نيز در سياست گروهي عليه حكومت اشرافي مكّه كسب كرده بودند.(22)
    زمامداري با پنج رأي موافق
    پس از جدالهاي لفظي و مشاجره، ابوبكر با پنج رأي به عنوان خليفه رسول اللّهانتخاب شد. اجتماع كنندگان هنوز پراكنده نشده بودند كه عده‏اي سواره و پياده در شهر خود نمايي كردند. قبيله بني اسلم كه وابسته مهاجران بودند، وارد مدينه شدند، به انسان كه كوچه‏ها را پر كردند و با ابوبكر بيعت نمودند.(23)
    شيخ مفيد به روايت از ابومخنف آورده است كه بني اسلم براي تهيّه خوار بار به مدينه آمده بودند. به آنان گفته شد: اگر به ما ياري دهيد كه براي جانشين پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت ستانيم، به شما خوار و بار مي‏دهيم. پس بني اسلم به اميد دريافت خوار و بار به ياري بر خاستند، تا آنجا كه هر كس را كه از بيعت خود داري مي‏كرد با ضرب و زور بدين كار مجبور مي ساختند.(24) بي سبب نبود كه عمر مي‏گفت: من تا بني اسلم نيامده بودند به پيروزي اطمينان نيافتم.(25)
    تأكيد بر بيعت‏گيري
    در آن هنگامه ديگر جاي هيچ اقدام مخالفي كه بتواند به نتيجه انجامد وجود نداشت. كمترين مخالفت با شديدترين پاسخ و شوم‏ترين كشتار و اختلاف مواجه مي‏شد. تا اينجا به‏خوبي معلوم بود كه آن گفتگوهاو مشورتهاي سران قبايل، نظر عمومي مسلمانان مدينه را در بر نداشت و آنان هيچ فرصت انديشه در اين باره نداشته و مخالفان نيز با تهديد و تطميع سكوت كرده‏اند. نيز با مطالعه متن گفتگوها و دقت در استدلالهاي طرفين، آنچه كه معيار تعيين حق اولويت خلافت مطرح و بر آن تأكيد و توافق مي‏شود و بر همان اساس «ابوبكر» خليفه مي‏گردد، مسأله خويشاوندي و نسب با پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏باشد. اما به راستي آيا طبق اين معيار كسي شايسته‏تر از ابوبكر يافت نشد؟ ابوبكر خود در فرداي آن روز اين پرسش را پاسخ گفت. وي به مسجد پيامبر آمد و عمر خطبه‏اي در فضيلت و سبقت او در اسلام و ياري وي از دين و همراهي‏اش با پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله از مكه به مدينه خواند و از مردم خواست با او بيعت كنند. مردم نيز جز عده‏اي از انصار(26) و خويشاوندان پيغمبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت با او را پذيرفتند و ابوبكر به طور رسمي به خلافت رسيد. او در آن مجلس خطبه‏اي خواند و در ضمن آن گفت: مرا كه براي زمامداري برگزيده‏ايد بهترين شما نيستم حاضرم اين مسؤوليت را از گردن خود بردارم. من در كار خود و اداره امور مسلمانان به كتاب خدا و سنت رسول خدا رفتار خواهم كرد. جز آنكه همراه پيامبر فرشته‏اي بود كه او را از گناه و خطا باز مي‏داشت اما آگاه باشيد كه مرا شيطاني است كه گاهي مرا فرو مي‏گيرد. هرگاه پيش من آمد از من بپرهيزيد.(27)
    با بيعت مردم با ابوبكر كار تعيين زمامدار به‏ظاهر پايان يافت. اما از آن زمان تا حال و آينده اين پرسش باقي است كه چرا در چنان مجلس مشورت كه سرنوشت مسلمانان تعيين مي‏شد، خاندان حصرت محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را در زمره مشاوران به حساب نياورند؟
    براي آشوبگران سقيفه كاملاً هويدا بود كه فراخواني خاندان پيامبر اكرم به آن مجلس، مانع از پيشبرد اهداف آنان است. زيرا در آن صورت ايشان حقايقي از فرمايشهاي رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله را كه گوياي منزلت خود بود به ياد مردم مي‏آوردند و توطئه‏ها خنثي مي‏شد. به همين منظور بازيگران سقيفه براي اين كار بهترين زمان ممكن را انتخاب كردند تا اهل بيت به موجب اشتغال به مراسم تجهيز پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله فرصت حضور نيابند.
    خاندان پيامبر را به شور نطلبيدند
    اين پرسش كه چرا در سقيفه خاندان وحي را به شور نطلبيدند در همان زمان نيز از سوي برخي مطرح شد. اما پاسخي كه از طرف گردانندگان حكومت ارائه مي‏شد اين بود كه اين حركت تصميمي از پيش طراحي شده نبود بلكه ناخواسته و به يكباره اتّخاذ شده است. صميمي‏ترين يار ابوبكر، خليفه دوم، بعدها گفت: انتخاب ابوبكر براي زمامداري كاري ناخواسته و نا انديشيده بود كه خود جوش پيش آمد اما خداوند آثار زيانبار احتمالي آن را پيشگيري كرد.(28)
    او اين سخن را پس از وقتي بيان كرد كه اين زمزمه در ميان مردم رواج يافته بود كه: اگر خلافت براي ابوبكر به تعيين پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله نبوده و با رأي تني چند از افراد، استوار شده است پس هم اينك نيز مردم حق دارند با رأيي به مراتب افزون‏تر، ديگري را به زمامداري برگزينند.
    طرّاحي توطئه از قبل
    جز دلايل و قرايني كه پيشتر بر شمرديم شواهدي نشان مي‏دهد كه آن تصميم با توطئه قبلي صورت گرفته است و گرنه براي گروهي اندك چگونه زمينه و امكان كودتايي اين‏چنين وجود داشته است؟! برخي شواهد بر توطئه بودن آن غايله به قرار زير است:
    الف ـ در آيه‏اي از قرآن در هشدار الهي به پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله چنين مي‏خوانيم: «وَمِنْ اَهْلِ الْمَدِينَةِ مَردوُ عَلَي النّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ»(29) يعني هم اينك در شهر تو مدينه از كساني كه به‏ظاهر اسلام آورده‏اند هستند كساني كه بر نفاق خويش باقي‏اند (آنان كه بر نفاق خو گرفته‏اند و دمي از روي حقيقت به تو ايمان نياورده‏اند) غير از آنكه نفاق ايشان چنان زيركانه است كه اگر ما آنها را به تو معرفي نكنيم هيچ گاه آنان را باز نشناسي!
    ب ـ تلاش عمر و ابوبكر براي تصدي امامت نماز به جاي پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در ايام بيماري آن حضرت(30)
    ج ـ گفتار امام علي عليه‏السلام به عمر كه «شير خلافت را به‏دوش كه براي تو نيز نصيبي خواهد بود. امروز زمام آن را محكم براي ابوبكر در دست‏گير، تا فردا در اختيار تو باشد.»(31)
    د ـ نامه معاويه به محمد بن ابي‏بكر و اشاره به همدستي ابوبكر و عمر بر ضد علي عليه‏السلام و غصب خلافت.(32)
    ه··ـ واگذاري خلافت از طرف ابوبكر به عمر
    و ـ سخن عمر پس از مضروب شدن به دست ابولؤلؤ كه اگر ابوعبيده زنده بود، او را به جانشيني بر مي‏گزيدم.(33)
    در برخي از روايات نيز به اين زمينه چيني كه ريشه در گذشته (زمان رسول اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله ) داشته تصريح شده است.(34)
    حوادث بعد آشكار نمود كه انتخاب خلفا در عهد هر سه خليفه بر اساس آن بود كه خلافت در خاندانهاي قريش ـ به جز خاندان بني‏هاشم ـ به گردش در آيد. و در اجراي اين سياست، قريشيان، اوّل «ابوبكر» را از تيره تيم و سپس «عمر» را از تيره عدي، و پس از او «عثمان» را از تيره بني اميه، براي خلافت انتخاب كردند. خلفا بر پايه همين مقصد و سياست، انصار و بني‏هاشم را از صحنه سياست دور نگاه داشتند و به هيچ وجه رياستِ ارتش در فتوحات و حكومت شهرهاي اسلامي را به آنان واگذار نكردند.
    
    پاورقيها:
    10 ـ سوره نجم، آيه 3 و 4.
    11 ـ الطبقات، ج 2، ص 271 و 272؛ ابن كثير، ج 5، ص 243؛ حلبي، ج 3، ص 390 و 391.
    12 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 305؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 200ـ203؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 265ـ270؛ انساب الاشراف بلاذري ج 1، ص 581.
    13 ـ شرح ابن ابي‏الحديد، ج 1، ص 159ـ162.
    15 ـ الطبقات الكبري، ابن سعد، ج 2، ص 242، 245.
    16 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 305؛ ابن‏ابي‏الحديد، «زماني كه عمر از مرگ رسول خدا مطلع گرديد از شورش و انقلاب مردم در مسأله امامت به هراس افتاد. او مي‏ترسيد انصار يا ديگران رشته حكومت را به دست گيرند. به ناچار مصلحت در اين ديد كه مردم را به هر نحوي كه ممكن است ساكت و آرام كند، به خاطر همين بود كه گفت آنچه را گفت، و مردم را در شك و ترديد نگاه داشت تا حريم دين و دولت محفوظ ماند. همه اينها بود تا زماني كه ابوبكر رسيد.» (شرح نهج البلاغه، ابن ابي‏الحديد، ج 1، ص 129.
    17 - صحيح بخاري، ج 8، ص 86 به بعد؛ المغازي واقدي، ج 2، ص 113؛ سنن ابن ماجه، ج 2، ص 130.
    8 ـ اين وعده هيچ گاه تحقق نيافت.
    19 ـ تاريخ طبري، ج 1، ص 1818.
    1 ـ الكامل، ابن اثير، ج 2، ص 317.
    2 ـ الاصابه، ابن حجر، ج 8، ص 124؛ تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 317ـ321؛ شرح نهج البلاغه ابن ابي‏الحديد، ج 17، ص 177، ج 1، ص 159.
    20 ـ الاستيعاب، ج 1، ص 172.
    21 ـ در باره اين رقابت ها مراجعه كنيد به
montqomery watt, muhammad at mecca. pp.u - 8-16-20, l44) idem, muhammad at medina loxford, 1956) - pp - 157 - 91
    22 ـ مراجعه كنيد به
henri lammens, lletriamrat Abou Bakr omar et Abor - obaida - melanyes do la faculte orientale do luniversite st joseph do beyrouth, lv (1910) - pp. 133 - 44)
    23 ـ تاريخ طبري، ج 3، ص 205.
    24 ـ الجمل، شيخ مفيد، ص 59؛ لامنس بااستناد بر مطالب تاريخ ابن فرات نوشته است اين گروه سه نفره (ابوبكر، عمر، ابوعبيده) از همكاري بني اسلم مطمئن شده بودند (ص 142، حاشيه 7)
    25 ـ تاريخ طبري، ج 3، ص 222.
    6 ـ از گروه بيعت نكرد گان، سعد بن عباد رئيس قبيله خزرج كه از بيعت با ابوبكر سرباز زد، هيچگاه در نماز او حاضر نشد. در روزگار خلافت عمر به زخم تير از پا در آمد. جز سعد، علي(ع) و بني‏هاشم و چند تن ديگر از صحابه نيز تا مدتي از بيعت با ابوبكر سر باز زدند.
    7 ـ طبقات ابن سعد، ج 3، ص 212، تاريخ طبري، ج 3، ص 223، الامامه، ج 1، ص 16.
    28 ـ سيره ابن هشام، ج 4، ص 308؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 205.
    29 ـ سوره توبه، آيه 110.
    0 ـ مسند احمد، ج 1؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 190.
    31 ـ ابن ابي‏الحديد، ج 6، ص 11.
    32 ـ مسعودي، مروج، ج 3، ص 21 و 22.
    33 ـ ابن سعد، ج 3، ص 413.
    34 ـ مسند احمد، ج 1، ص 110.
    3 ـ در ايام خلافت ابوبكر سپاه اسامه راهي شام شد و نوشته‏اند آنان پس از چهل يا هفتاد روز به مدينه باز گشتند.
    4 ـ تاريخ طبري، ج 3، ص 186؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 1، ص 159ـ162.
    5 ـ شرح نهج البلاغه، ج 9، ص 197.
    6 ـ مسند احمد ابن حنبل، ج 1، ص 356؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 217، 242، 245؛ تاريخ طبري، ج 3، ص 192 و 193.
    7 ـ شرح ابن ابي‏الحديد، ج 2، ص 20؛ المراجعات، ص 275 و 276؛ ملل و نحل شهرستاني، مقدمه چهارم، ص 29.
    8 ـ الطبقات الكبري، ج 2، ص 243 و 244؛ چاپ بيروت.
    9 ـ صحيح بخاري، ج 8، ص 9؛ و ج 4، ص 85؛ مسند احمد، ج 1، ص 425؛ الطبقات الكبري، ج 2، ص 244.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

دلائل نبوت پيامبر اسلام (ص‌)

                 دلائل نبوت پيامبر اسلام (ص‌) 

        

منبع :          پايگاه منادي


 

    مقصود از نبوت خاصه، نبوت پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ است. پيامبر اسلام آخرين پيامبر الهي و شريعت او آخرين شريعت آسماني است.
    دليل بر نبوت پيامبر اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ :
    جامع
ترين طريق اثبات نبوت فرد اين است كه مدعي پيامبري بر اثبات ادعاي خود معجزه بياورد و با منكران و مخالفان تحدي نمايد. در اين صورت، اگر آنان از مبارزه با او عاجز شوند، نبوت او ثابت خواهد شد.
    در اين كه رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دعوي نبوت كرده است، ترديدي نيست، چنان كه ظهور معجزه
هاي بسيار توسط او نيز از مسلمات تاريخ است. معجزات پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دو گونه است:
    يكي، قرآن كريم كه معجزة علمي و جاودان است؛ و ديگري، معجزات عملي آن حضرت كه برخي از آن
ها در قرآن كريم و موارد ديگر در كتابهاي حديث و تاريخ نقل شده است، اينك به اختصار اين دو قسم از معجزههاي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را بررسي مي
كنيم، تا برهان نبوت او آشكار گردد.
    الف. قرآن معجزه جاويدان
    قرآن كريم در ابعاد مختلف معجزه است:
    1. اعجاز ادبي قرآن
    مهم
ترين جهت اعجاز قرآن براي معاصران عصر رسالت، جنبة ادبي قرآن بود؛ زيرا آنان در فن فصاحت و بلاغت از مهارت بالايي برخوردار بودند و اعجاز ادبي قرآن را به خوبي ميشناختند. در اين جا به اعتراف عدهاي از برجستگان فن فصاحت و بلاغت به معجزه بودن قرآن در اين زمينه، اشاره مي
كنيم:
    وليد بن مغيره، يكي از سه نفري است كه در هنر بلاغت همتا نداشت. وقتي ابوجهل (برادرزادة وليد) نزد وليد رفت و گفت: اي عمو، تو دين محمد را قبول كرده
اي؟
    وليد گفت: چنين نيست، من بر دين پدران خود باقي هستم، ليكن من كلامي شنيدم كه بدنم از آن به لرزه درآمد!
    ابوجهل: آيا كلام او شعر است؟
    وليد گفت: شعر نيست.
    ابوجهل گفت: آيا گفتار محمد خطابه است؟
    وليد گفت: خطابه هم نيست، زيرا خطابه كلامي است كه به هم متصل است؛ ولي كلام محمد از هم پراكنده مي
باشد و به هم شباهتي ندارند و با اين حال بسيار شيرين و زيباست... كلام او سحر است و دل مردم را مسحور مي
كند.[1]
    هم او در جاي ديگر گفته است: به خدا سوگند! احدي در ميان شما نيست كه از من به شعر و خصوصيات آن داناتر باشد. به خدا سوگند! كلام محمد هيچ شباهتي به هيچ يك از اقسام شعر ندارد، ليكن كلام او ـ كه به عنوان كلام خدايش مي
خواند ـ حلاوت و طراوت مخصوص به خود دارد. كلام او بسان درخت استوار است كه در زمين ريشه دوانيده و بر فرازش ميوة دانش و حكمت قرار گرفته است. كلام او از هر سخني بالاتر است، هيچ كلامي برتر از سخن او وجود ندارد، كلام او مادون خود را خُرد و بيمقدار مي
كند.[2]
    طفيل بن عمرو، ‌از قبيله دوس، بعد از شنيدن سخنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به دنبال حضرت رفت و گفت: «... به خواست خدا آن را شنيدم و بسيار دلنشين و نيك يافتم، كار خود را به من بازگو.»
    آن گاه مي
گويد: رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ آياتي را از قرآن تلاوت نمود كه من هرگز سخني بدان شيريني و شيوايي نشنيده بودم، از اين رو اسلام آوردم...»[3]
    عتبة بن ربيعه، از بزرگان قريش، مي
گويد: «... من سخني شنيدم كه به خدا سوگند تاكنون نظير آن را نشنيده بودم. به خدا، نه شعر است و نه سحر، نه كهانت است و نه جادوگري... اين سخني كه من شنيدم سخن بزرگي بود و آينده مهمي دارد.»[4]
    2. اعجاز قرآن در قلمرو معارف و احكام
    درك اين جنبه از اعجاز قرآن در گرو اين است كه بدانيم بخش عظيمي از آيات قرآن مربوط به معارف ديني و اصول كلي نظام زندگي بشر است كه در برگيرندة عالي
ترين معارف و جامعترين قوانين است، و اين در حالي است كه محيط جزيرة العرب ـ كه پيامبر در آن رشد كرده بود ـ كمترين اطلاعي از اين قبيل معارف و احكام نداشت، بلكه فرهنگ حاكم بر جامعة آن روز عربستان، فرهنگ شرك و جاهليت بود و از نظر عقل پذيرفته نيست كه فردي كه در چنان جامعهاي رشد نموده است، بتواند چنان معارف و قوانين فوقالعاده
اي را عرضه نمايد. بنابراين بايد پذيرفت كه قرآن از جانب خداوند نازل گرديده است.
    3. قرآن و خبرهاي غيبي
    در قرآن كريم آياتي وجود دارد كه برخي مربوط به گذشته
اي بسيار دور ميباشد مانند آياتي كه تاريخ پيامبران و امتهاي آنان را بازگو نمودهاند. هم چنين خبرهايي غيبي كه مربوط به حوادث آينده بوده و بعد به وقوع پيوسته است. در اين جا چند نمونه را يادآور مي
شويم:
    الف. پيشگويي دربارة جنگ ايران و روم:
    «غُلِبَتِ الرُّومُ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ».[5]
    روميان مغلوب شدند (و اين شكست) در سرزمين نزديكي رخ داد اما آنان پس از (اين) مغلوبيت، به زودي غلبه خواهند كرد.
    آن چه آيه مباركه خبر داد در مدت كمتر از ده سال واقع گرديد، و پادشاه روم بر پادشاه ايران غالب و سپاه روم وارد سرزمين ايران شد.
    ب. پيشگويي دربارة شكست دشمن نيرومند:
    «أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ».[6]
    يا مي
گويند: «ما جماعتي متحد و نيرومند و پيروزيم»؟! (ولي بدانند) بزودي جمعشان شكست ميخورد و پا به فرار مي
گذارند.
    اين جريان در جنگ بدر واقع شد، آن گاه كه ابوجهل اسب خويش را جلو راند و در پيشاپيش لشكر گفت: «ما امروز از محمد و يارانش انتقام خواهيم گرفت»، ولي خداوند او را هلاك و جمعيتش را متفرق ساخت.
    ج. پيشگويي در مورد سرنوشت دشمنان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ :
    «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ».[7]
    آن چه را مأموريت داري، آشكارا بيان كن و از مشركان اعراض كن، ما (خطر) استهزا كنندگان را حتماً از تو برطرف خواهيم كرد، همان كساني كه به خدا شرك مي
ورزند پس به زودي مي
فهمند.
    اين آيه در مكه، نازل گرديد، آن هنگام كه كسي تصور نمي
كرد روزي خواهد آمد كه قريش شوكت و عزت خويش را از دست خواهد داد، و سلطنت و نيروي آنان با پيروزي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ در هم خواهد شكست.
    4. هماهنگي و عدم اختلاف در قرآن
    «أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً».[8]
    چرا در قرآن دقت و تدبير نمي
كنند، كه اگر از ناحيه غير خدا بود تناقضات فراواني در آن مي
يافتند.
    مي
دانيم كه قرآن كريم در طول 23 سال در دوراني پر فراز و نشيب فراهم آمده است، ولي با اين حال مطالب آن از چنان انسجام و هماهنگي و يكنواختي برخوردار است كه به وضوح نشان ميدهد كه ساختة ذهن بشر نيست و الا با تفاوت شرايط زماني و مكاني و روحي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و زياد شدن تجربيات آن حضرت، بايد عادتاً مطالب سالهاي اول و آخر عمر آن حضرت تفاوت كند. اين مطلب آنگاه آشكارتر مي
گردد كه بدانيم قرآن مجيد در شرايط و احوال مختلف نازل گرديده، و عادتاً محال است انسان در اين شرايط متضاد و مختلف، مطالبي هماهنگ و در حد اعلاي از فصاحت و بلاغت بگويد.
    5. پيشگويي
هاي علمي قرآن
    قرآن كريم در دوره
اي از تاريخ و در سرزميني كه بشر هيچ گونه آگاهي از رازهاي عالم طبيعت نداشت، پرده از بسياري رازها برگرفته است كه پس از گذشت قرنها درستي آنها اثبات گرديد، و بشر توانست با بهرهگيري از ابزارهاي دقيق آن رازها را بشناسد. در اين جا تنها به سه نمونه اشاره مي
كنيم.
    الف. قانون توازن در قرآن:
    «وَ أَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْزُونٍ».[9]
    و در روي زمين هر چيز را با اندازه مخصوص رويانده
ايم.
    اخيراً در علم گياه شناسي ثابت شده است كه هر يك از انواع نباتات از اجزاي خاص و با ميزان معين، تركيب يافته به طوري كه اگر بعضي اجزاي آن كم و زياد مي
شد، از صورت آن نبات خاص خارج گرديده و نبات ديگري مي
گرديد.
    ب. قانون تلقيح در قرآن:
    «وَ أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ.»[10]
    ما بادها را تلقيح كننده فرستاديم.
    اشجار و نباتات نيز مانند حيوان
ها به تلقيح دو جنس مخالفت نيازمندند، و بدون آن نتيجه و ثمرهاي نميدهند و تكثير نوع تحقق پيدا نميكند. اين تلقيح در برخي از اشجار و نباتات به وسيلة بادها انجام ميپذيرد. مانند زردآلو، صنوبر، انار، پرتقال، پنبه و حبوبات كه تلقيح آنها به وسيلة باد صورت ميگيرد. وقتي دانههاي داخل شكوفههاي آنها ميرسد، كيسههايي كه در ميان شكوفه قرار گرفته است، سر باز ميكند و گردي كه در ميان كيسه قرار گرفته به وسيله بادها بر چهرة ماده گلها افشانده ميشود، و به اين ترتيب تلقيح صورت ميگيرد و ماده گلها آبستن شده و براي به وجود آوردن نتايج، آمادگي پيدا مي
كنند.
    ج. حركت زمين:
    «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً».[11]
    آفريدگاري كه زمين را براي شما گهواره قرار داد.
    كره زمين براي بشر حكم گهواره
اي را دارد كه در اثر حركت وضعي و انتقالي، براي ساكنان خود حالت آرامش بخش ايجاد ميكند، زيرا همانطور كه نتيجه حركت گهواره، پرورش و استراحت اطفال است، نتيجه حركت روزانه و سالانة زمين نيز پرورش انسانها و ساير موجودات اين جهان مي
باشد.
    
    
    ب. معجزات ديگر
    پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ علاوه بر قرآن معجزه
هاي فراوان ديگري داشته است كه براي اطلاع كامل ميتوان به كتابهايي كه در اين زمينه نگارش يافته است، رجوع كرد. در اين جا به ذكر چند معجزه بسنده مي
كنيم:
    1. حركت درخت به خواست پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ چنان كه شرح آن در نهج البلاغه (خطبه قاصعه) آمده است.
    2. در سفر تبوك، اصحاب از تشنگي شكايت كردند، حضرت دست مبارك را در آب ظرفي كه حتي يك نفر با آن سيراب نمي
شد، گذاشت و آب آن افزايش يافت به گونه
اي كه همگي از آن آب خورده و حتي چهارپايان را نيز سيراب نمودند.
    3. به هنگام هجرت از مكه به مدينه در ميان راه به خيمه زني به نام «ام معبد» رسيد، در خيمه گوسفند لاغري با پستان
هاي خشكيده بود. پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: اگر رخصت دهي شير آن را من بدوشم. آنگاه با دست كشيدن به پستان
هاي گوسفند و خواندن دعا، آن قدر شير از پستان گوسفند دوشيد كه «ام معبد» و همه اصحاب از آن نوشيدند و سير شدند و در آخر نيز خود نوشيد.
    4. ستوني از درخت خرما در مسجد مدينه بود كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به هنگام خواندن خطبه به آن تكيه مي
داد. و آن گاه كه منبر ساختند و پيامبر از ستون مفارقت كرد، به ناله درآمد (مانند ناليدن كودك براي مادر مهربان، يا مثل نالة ناقه براي بچه خود) تا آن كه آن حضرت از منبر به زير آمد و آن را در بر گرفت و تسلي داد.
    5. به هنگام هجرت از مكه، يكي از مشركان به نام «سراقه بن مالك» كه در تعقيب آن حضرت بود به وي رسيد، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در آن حال دعا فرمود كه: «الهي، به هر صورت كه خود مي
داني، شر او را از من دفع كن»، به ناگاه دست و پاي اسب سراقه در زمين هموار و بي
گل و لاي، فرو رفت و به كلي از حركت باز ايستاد!
    سراقه گفت: اي محمد، دانستم كه اين كار توست. اكنون دعا كن تا از اين ورطه رهايي يابيم و من عهد مي
كنم كه باز گردم و هر كس را كه از عقب آيد باز گردانم. حضرت در اين هنگام دوباره دعا فرمود و زمين اسب او را رها كرد و او باز گرديد.
    6. به هنگام هجرت به مدينه، وقتي آن حضرت وارد غار گرديد كبوتري بر در غار آشيانه ساخت و عنكبوتي تار كشيد، به طوري كه وقتي مشركان به در غار رسيدند، گفتند ممكن نيست در اين سال كسي به اين جا در آمده باشد.
    7. در جنگ خيبر، وقتي زينب بنت حارث ـ كه يهودي بود ـ گوسفند زهرآلودي را به رسم هديه نزد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرستاد و آن حضرت از پاچة آن گوسفند لقمه
اي در دهان مبارك نهاد، آن لقمه به سخن آمد و گفت: از من مخور، زيرا من به زهر آلوده شده
ام. و آن حضرت لقمه را بينداخت.
    

 

 

   --------------------------------------------------------------------------------
    پي نوشت :
    [1] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 289، اعلام الوري طبرسي، صص 52ـ51.
    [2] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 289، اعلام الوري طبرسي، صص 52ـ51.
    [3] . سيره ابن هشام، ج 1، ص 313.
    [4] . سيره ابن هشام، ج 2، ص 23.
    [5] . روم/ 3ـ2.
    [6] . قمر/45ـ44.
    [7] . حجر/ 96ـ94.
    [8] . نساء/ 82.
    [9] . حجر/ 19.
    [10] . حجر، 22.
    [11] . طه/53

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

در دامان ابوطالب

در دامان ابوطالب

رسولى محلاتى

                  

منبع :          درسهايى از تاريخ تحليلى اسلام جلد اول صفحه 241


 

    ابو طالب صرفنظر از علاقه‏اى كه از نظر خويشاوندى به يتيم‏برادر داشت،همانند جدش عبد المطلب از آينده درخشان‏رسولخدا(ص)با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علائمى‏كه در دست داشت‏به نبوت و رسالت الهى وى در آينده واقف وآگاه بود.
    
    
    خبرگزاري شبستان: تا بدينجا هشت‏سال از عمر پر بركت رسول خدا(ص)را باخاطرات و حوادث ناگوارى كه براى آن بزرگوار بهمراه داشت‏پشت‏سر گذارديم.و اكنون آنحضرت در خانه ابو طالب وارد شده‏و دامن پر مهر عموى عزيزش آماده تربيت و پرورش و كفالت‏يتيم گرانقدر برادرش عبد الله بن عبد المطلب مى‏گردد،و بركسى كه از تاريخ اسلام مختصر اطلاعى داشته باشدپوشيده نيست كه ابو طالب يعنى آن مرد بزرگ،با چه فداكارى وگذشتى،و با چه اخلاص و ايثارى،اين وظيفه سنگين الهى واجتماعى را تا پايان عمر كه حدود چهل و سه سال طول كشيد به‏انجام رسانيد،و از اين رهگذر چه حق بزرگى بر عموم مسلمانان‏جهان تا روز قيامت دارد«فجزاه الله عن الاسلام و عن المسلمين‏خير الجزاء».
    
    مرحوم ابن شهر آشوب در كتاب مناقب از ابن عباس روايت‏كرده كه ابو طالب به برادرش عباس گفت:من(از وقتى كه محمد(ص)را در كفالت‏خود در آورده‏ام)از او جدا نمى‏شوم واطمينان به كسى نمى‏كنم(كه او را به وى بسپارم)...ابو طالب‏در اينجا داستانى از شرم و حياى آنحضرت نقل كرده و در پايان‏گويد:
    
    -رسم ابو طالب چنان بود كه هر گاه مى‏خواست‏شام و نهار به‏فرزندان خود بدهد به آنها مى‏گفت:صبر كنيد تا پسرم(محمد)
    
    بيايد،و(آنها صبر مى‏كردند)محمد(ص)مى‏آمد(و با آنها غذامى‏خورد...) (1) و نيز روايت كرده كه اين فرزند چنان بود كه دروقت‏خوردن و نوشيدن غذا و آب‏«بسم الله الاحد»مى‏گفت وشروع مى‏كرد و پس از فراغت نيز«الحمد لله كثيرا»مى‏گفت.
    
    و هيچگاه از او دروغى نشنيدم...
    
    و هيچگاه او را نديدم كه مانند ديگران بخندد...
    
    و نديدم كه با كودكان بازى كند...
    
    و تنهائى و تواضع براى او محبوبتر بود(و بيشتر به تنهائى علاقه‏داشت).
    
    و شبيه اين گفتار در كتاب طبقات ابن سعد نيز روايت‏شده‏كه هر كه خواهد مى‏تواند براى اطلاع بدانجا مراجعه كند (2) و البته بايد دانست كه به همان مقدار كه ابو طالب نسبت‏به‏رسولخدا(ص)علاقه و محبت داشت و در تربيت و حفاظت اومى‏كوشيد همسرش فاطمه بنت اسد نيز حد اعلاى محبت رانسبت‏به آن بزرگوار مى‏نمود،و رسولخدا(ص)نيز تا پايان عمرمحبتهاى او را فراموش نكرد و اين روايت را كلينى(ره)وديگران در داستان وفات فاطمه از امام صادق(ع) روايت‏كرده‏اند كه پس از اينكه رسول خدا(ص)پيراهن خود را براى كفن‏او فرستاد و در تشييع جنازه وى حاضر گرديد و تابوت او را بردوش كشيد و پيش از دفن در قبر او خوابيد،و پس از دفن براى اوتلقين خواند...
    
    ...و كارهاى شگفت انگيز ديگرى كه موجب سئوال وپرسش عموم ياران و اصحاب آنحضرت گرديد و ما ان شاء الله‏تعالى در جاى خود-در حوادث سال چهارم هجرت نقل خواهيم‏كرد-از آنجمله در پاسخ پرسش كنندگان فرمود:
    
    «اليوم فقدت بر ابى طالب،ان كانت لتكون عندها الشى‏ءفتؤثرنى به على نفسها و ولدها...» (3) .
    
    -امروز نيكيهاى ابو طالب را از دست دادم،و شيوه فاطمه چنان بود كه اگر چيزى نزد او پيدا مى‏شد مرا بر خود و فرزندانش‏مقدم مى‏داشت...
    
    چنانچه در استيعاب هم نظير اين گفتار با تلخيص و اجمال‏نقل شده كه رسول خدا(ص)پس از دفن او فرمود:
    
    «انه لم يكن احد بعد ابى طالب ابر بى منها...» (4) .
    
    -براستى كه غير از ابو طالب كسى نسبت‏به من از فاطمه(همسرش)مهربانتر نبود.
    
    و در تاريخ يعقوبى نيز آمده كه رسول خدا(ص)در مرگ‏فاطمه فرمود:
    
    «اليوم ماتت امى‏»،امروز مادرم از دنيا رفت،و سپس نظيرآنچه را در بالا نقل شد ذكر مى‏كند (5) و ما بخواست‏خداى تعالى‏شرح حال اين بانوى بزرگ اسلام و ايمان و سبقت او در اسلام‏و هجرت و فضائل ديگر او را در جاى خود ذكر خواهيم كرد.
    
    و اكنون باز گرديم به دنباله بحث‏خود و تحقيق در باره‏مراحل بعدى زندگانى رسول خدا(ص)پس از كفالت و سرپرستى ابو طالب يعنى از هشتمين سال زندگانى آنحضرت به‏بعد.
    
    آمدن باران به بركت وجود رسول خدا(ص)و دعاى‏ابو طالب
    
    قاضى دحلان در كتاب سيره خود از ابن عساكر بسند خود ازمردى بنام جلهمة بن عرفطة نقل مى‏كند كه در سال قحطى وخشكسالى به مكه رفتم و مردم مكه را كه در كمال سختى بسرمى‏بردند مشاهده كردم كه در صدد چاره بر آمده و مى‏خواهندبراى طلب باران دعا كنند،يكى گفت:بنزد لات و عزى‏برويد،و ديگرى گفت:به‏«مناة‏»متوسل شويد.در اين ميان‏پيرى سالمند و خوش صورت را ديدم كه به مردم مى‏گفت:چرابى راهه مى‏رويد؟با اينكه يادگار ابراهيم خليل و نژاد حضرت‏اسماعيل در ميان شما است!
    
    بدو گفتند:گويا ابو طالب را مى‏گوئى؟
    
    گفت:آرى منظورم اوست!
    
    مردم همگى برخاسته و من نيز همراه آنها آمدم و در خانه‏ابو طالب اجتماع كرده در را زدند و همينكه ابو طالب بيرون آمدمردم بسوى او هجوم برده و او را در ميان گرفتند و بدو گفتند: اى ابو طالب تو بخوبى از قحطسالى و خشكى بيابان وگرسنگى و تشنگى مردمان با خبرى اينك وقت آن است كه‏بيرون آيى و براى مردم از درگاه خدا باران طلب كنى!
    
    گويد:ابو طالب كه اين سخن را شنيد از خانه بيرون آمد وپسرى همراه او بود كه همچون خورشيد مى‏درخشيد،و در حالى‏كه اطراف او را جوانان ديگرى گرفته بودند همچنان بيامد تابكنار خانه كعبه رسيد سپس آن پسر زيبا روى را بر گرفت و پشت‏او را به كعبه چسبانيد و با انگشتان خود به سوى آسمان اشاره‏كرد و با زبانى تضرع آميز بدرگاه خدا دعا كرد و طولى نكشيدكه پاره‏هاى ابر از اطراف گرد آمده باران بسيارى باريد و مردم رااز خشكسالى نجات داد،و بدنبال آن قصيده معروف لاميه‏ابو طالب را كه بعدها پس از بعثت درباره رسول خدا سروده وحدود 90 بيت است نقل كرده و مطلع آن اين بيت است:
    
    و ابيض يستسقى الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل
    
    نگارنده گويد:
    
    اين داستان-صرفنظر از مقام ارجمندى را كه براى رسولخداثابت مى‏كند-شاهد زنده‏اى براى گفتار ما است كه ما نيزبخاطر همان آنرا براى شما نقل كرديم و آن توجه عميقى است كه مردم مكه نسبت‏به ابو طالب از نظر روحانى داشتند و نفوذ معنوى‏و عظمت وى را در ميان قريش بخوبى ثابت مى‏كند،و اين‏مطلب را هم مى‏رساند كه ميراث انبياء گذشته نيز نزد ابو طالب‏بود و چنانچه در روايات معتبر شيعه آمده مقام شامخ وصايت پس‏از عبد المطلب بدو واگذار شده بود.
    
    ابو طالب صرفنظر از علاقه‏اى كه از نظر خويشاوندى به يتيم‏برادر داشت،همانند جدش عبد المطلب از آينده درخشان‏رسولخدا(ص)با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علائمى‏كه در دست داشت‏به نبوت و رسالت الهى وى در آينده واقف وآگاه بود،و همين سبب علاقه بيشتر او به محمد-صلى الله عليه‏و آله-مى‏گرديد.
    
    و اين مطلب از روى اشعار بسيارى كه از ابيطالب نقل شده‏بخوبى واضح و روشن است و تعجب از برخى راويان ونويسندگان اهل سنت است كه با اينهمه در ايمان ابى طالب‏ترديد كرده و سخنانى گفته‏اند،و ما ان شاء الله در جاى خود باشرح و تفصيل بيشترى در اين باره بحث‏خواهيم كرد،و در اينجانيز يكى دو بيت از همان قصيده را براى شما نقل كرده و بدنبال‏بحث‏خود باز مى‏گرديم،كه از آنجمله است اين چند بيت:
    
    لقد علموا ان ابننا لا مكذب لدينا و لا يعنى بقول الاباطل فاصبح فينا احمد في ارومة تقصر عنه سورة المتطاول فايده رب العباد بنصره و اظهر دينا حقه غير باطل (6)
    
    و بنظر نگارنده اگر در باره ايمان ابو طالب جز همين قصيده وهمين اشعار نبود براى اثبات مطلب كافى بود تا چه رسد به‏دليلها و شواهد و روايات بسيار ديگرى كه در اين باره رسيده وانشاء الله در جاى خود مذكور خواهد شد.
    
    خاطراتى از دوران كودكى آنحضرت از زبان ابو طالب:
    
    بارى ابو طالب از هيچگونه محبت و فدا كارى در مورد تربيت‏و نگهدارى رسولخدا در دوران كودكى دريغ نكرد و پيوسته‏مراقب وضع زندگى و رفع احتياجات وى بود،و بگفته اهل‏تاريخ سرپرستى و تربيت آنحضرت را خود او شخصا به عهده‏گرفته بود و به كسى در اين باره اطمينان نداشت تا جائيكه به‏برادرش عباس مى‏گفت:
    
    برادر!عباس بتو بگويم كه من ساعتى از شب و روز محمدرا از خود جدا نمى‏كنم و به كسى اطمينان ندارم تا آنجا كه در هنگام خواب خودم او را مى‏خوابانم و در بستر مى‏برم،و گاهى‏كه احتياج به تعويض لباس و يا كندن جامه دارد به من‏مى‏گويد:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامه‏ام را بيرون‏بياورم و چون سبب اين گفتارش را مى‏پرسم به من پاسخ‏مى‏دهد:
    
    براى آنكه شايسته نيست كسى به بدن من نظر افكند،و من‏از اين گفتار او تعجب مى‏كنم،و روى خود را از او مى‏گردانم.
    
    و هم چنين نوشته‏اند:
    
    شيوه ابو طالب آن بود كه هر گاه مى‏خواست نهار يا شام به‏بچه‏هاى خود بدهد بدانها مى‏گفت:صبر كنيد تا فرزندم-محمدبيايد و چون آنحضرت حاضر مى‏شد بدانها اجازه مى‏داد دست‏بطرف غذا ببرند.
    
    ابن هشام در سيره خود مى‏نويسد:
    
    در حجاز مرد قيافه شناسى بود كه نسب به طائفه‏«از دشنوءة‏»مى‏رسانيد و هر گاه به مكه مى‏آمد قرشيان بچه‏هاى خود را به نزد اومى‏بردند و او نگاه بصورت آنها كرده از آينده آنها خبرهائى مى‏داد.
    
    در يكى از سفرهائى كه به مكه آمد،ابو طالب رسولخدا را برداشته وبنزد او آورد.چشم آنمرد برسولخدا افتاد و سپس خود را به كارى‏مشغول و سرگرم ساخت،پس از آن دو باره متوجه ابو طالب شده گفت: آن كودك چه شد؟او را نزد من آريد،ابو طالب كه اصرار آنمرد رابراى ديدن رسولخدا ديد،آنحضرت را از نظر او پنهان كرد،قيافه‏شناس‏چندين بار تكرار كرد:آن پسرك چه شد؟آن كودكى را كه نشان من‏داديد بياوريد كه بخدا داستانى در پيش دارد،ابو طالب كه چنان ديداز نزد آن مرد برخاسته و رفت.
    
    اين اظهار علاقه شديد و اهميتى را كه ابو طالب در حفظ وحراست رسولخدا نشان مى‏داد سبب شده بود كه خانواده او نيزمحمد(ص)را بسيار دوست مى‏داشتند و در همه جا او را بر خودمقدم مى‏داشتند،گذشته از اينكه ابو طالب بطور خصوصى هم‏سفارش او را كرده بود.
    
    مى‏نويسند:روزى كه ابو طالب رسولخدا-صلى الله عليه‏و آله-را از عبد المطلب باز گرفت و بخانه آورد به همسرش-فاطمه‏بنت اسد-گفت:بدان كه اين فرزند برادر من است كه در پيش‏من از جان و مالم عزيزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوى‏او را از آنچه مى‏خواهد بگيرد.فاطمه كه اين سخن را شنيدتبسمى كرده گفت:
    
    آيا سفارش فرزندم محمد را به من مى‏كنى!در صورتيكه اواز جان و فرزندانم نزد من عزيزتر مى‏باشد!
    
    و در روايت ديگرى است كه ابو طالب مى‏گفت:گاهى مرد زيبا صورتى را كه در زيبائى مانندش نبود مى‏ديدم كه نزد اومى‏آمد و دستى بسرش مى‏كشيد و براى او دعا مى‏كرد،و اتفاق‏افتاد كه روزى او را گم كردم و براى يافتن او به اين طرف وآنطرف رفتم ناگاه او را ديدم كه بهمراه مردى زيبا كه مانندش رانديده بودم مى‏آيد،بدو گفتم:فرزندم مگر بتو نگفته بودم هيچگاه‏از من جدا مشو!
    
    آن مرد گفت:هر گاه از تو جدا شد من با او هستم و او رامحافظت مى‏كنم.
    
    پى‏نوشتها
    
    1-مناقب آل ابيطالب(ط قم)ج 1 ص 36.
    2-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-120.
    3-بحار الانوار ج 35.
    4-بحار الانوار ج 35.
    5-تاريخ يعقوبى ج 2 ص 9.
    6-تمامى اين قصيده را ابن هشام در سيره ج 1 ص 272-280 ط مصر نقل كرده وبدنبال آن گفته است:آنچه نقل شده صحت روايت آن از ابو طالب نزد من ثابت‏شده.

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥

دادن نسبتهای ناروا به پيامبر

                  

دادن نسبتهای ناروا به پيامبر

رسول جعفريان

 

منبع :          کتابخانه تخصصي تاريخ اسلام و ايران


 

    تاريخ اسلام کمبريج» در دو مجلد در سال 1383 توسط شرکت چاپ و نشر بين الملل وابسته به مؤسسه انتشارات امير کبير (وابسته به سازمان تبليغات اسلامي) توسط تيمور قادري ترجمه و منتشر شد.
    
    اين کتاب در رديف ده‌ها مجلد کتابي است که دانشگاه کمبريج با استفاده از محققان انگليسي و غيرانگليسي براي کشورهاي مختلف نوشته است. از جمله آنها تاريخ ايران کمبريج است که از آغاز تا انقلاب اسلامي در آن آمده و به فارسي هم ترجمه شده است.
    
    تاريخ اسلام کمبريج سالها پيش توسط همين ناشر و با ترجمه مرحوم احمد آرام ترجمه و منتشر شد. آن کتاب در يک مجلد بود و اکنون همان کتاب، با ترجمه ديگري و توسط همان ناشر در دو مجلد چاپ شده است. اين در حالي است كه در مقدمه، هيچ اشاره‌اي به اين که ترجمه نخست چه نواقصي داشته که همين ناشر مجبور به نشر دوباره آن شده، به چشم نمي خورد. احتمال مي‌رود که آن ترجمه با قدري تلخيص بوده و اين ترجمه بسا کاملتر است.
    
    آنچه در اين نوشته کوتاه مورد نظر ماست، مروري بر فصل دوم اين کتاب است که توسط مستشرق کهنسال و معروف مونتگمري وات (استاد دانشگاه ادينبورو) نوشته شده است. اين همان کسي است که دو مجلد کتاب با عناوين «محمد در مکه» و «محمد در مدينه» هم دارد که به عربي ترجمه شده است. مستشرق ياد شده آثار متعدد ديگري هم دارد که بيشتر آنها بازاري و عمومي است و برخي هم به فارسي ترجمه شده است.
    
    اين فصل از صفحه 65 آغاز شده و تا صفحه 99 ادامه يافته و ويژه زندگي تاريخ اسلام در عصر رسول الله (ص) است.
    
    آنچه که در اين فصل (و فصول ديگر) جلب توجه مي‌کند اين است که مؤلف هيچ نوع ارجاعي در ارائه مباحث نداده و مواد تاريخي با تحليل‌هاي وي بدون هيچ گونه منبع و مدرکي در اختيار گذاشته شده است. علي القاعده اين هم سبکي است که وجود دارد و البته کار ارزيابي را دشوار مي‌کند. در چنين سبک‌هايي، شايد چنين مقرر باشد که اصول تاريخي و مسلمات مبناي تحليل قرار گيرد. اين در حالي است که در بخش سيره، در اختيار بودن چنين مسلماتي کار دشواري است؛ چنان که نمونه‌هايي را که سخت محل ترديد است، در همين فصل ملاحظه مي‌کنيم که مبناي تحليل‌هاي نادرست قرار گرفته است.
    در مجموع اين فصل، مترجم هشت پاورقي کوتاه بلند دارد که دست کم سه مورد آن اظهار تأسف از اين است که مؤلف مثلا از سرداران فلان نبرد نامي نبرده، يا آن که به غدير اشاره نکرده، يا اسم سلمان را در نبرد خندق ياد نکرده است.
    
    پاورقي اخير هم اشارتي کلي است به اين که البته مؤلف اين مطالب را بر اساس ديدگاه‌هاي خود گفته است. از ميان اين پاورقي‌ها تنها در يک مورد در مبحث غرانيق، سطوري از تفسير الميزان ترجمه و در پاورقي آمده است. در حالي که آن مطالب ربطي به نتيجه گيري‌هاي شگفت و ترديد برانگيز مؤلف در تخريب مباني وحي ندارد.
    
    آشکار است که مونتگمري وات يک مستشرق نامسلمان است و کسي از او انتظار ندارد که مثل يک مسلمان بينديشد. اما مهم تر و آشکارتر آن است که چگونه ممکن است که 34 صفحه مطلب، در باره اين مقطع مهم تاريخي به فارسي ترجمه شود و نه تنها به اغلاط تاريخي واضح و آشکار آن توجهي داده نشود (که نمونه‌هايي را خواهيد ديد) بلکه به مواردي که اساس و اصول اسلام و وحي را زير سؤال مي‌برد، پاسخي داده نشود. اين اشکالات به قدري واضح و روشن است که حتي کساني که آشنايي مختصري با سيره نبوي دارند مي‌توانند به بسياري از آن مباحث واقف و آگاه شوند.
    بناي نويسنده اين سطور هم پرداختن به همه آن موارد از اغلاط تاريخي يا نگره‌هاي نادرست و تحليل‌هاي عوضي نيست بلکه فقط اشارتي به برخي از موارد مشهود و آشکار است، با اظهار تأسف از اين که يک ناشر وابسته به يک مرکز تبليغات ديني چگونه به خود اجازه مي‌دهد به نشر چيزي بپردازد که وحي را محل ترديد قرار مي‌دهد و اينچنين در پيش چشمان مردمي که به رسول خدا (ص) عشق مي‌ورزند، تحليل‌هايي که پايه‌هاي نبوت را ويران مي‌سازد، منتشر سازند. در اين زمينه حتي اگر يک مورد هم باشد قابل بخشش نيست چه رسد به آن که چندين مورد در حجمي چنين محدود باشد.
    
    بگذريم که ترجمه هم نابسامان و ساختگي به نظر مي‌آيد و آشکارا دقتي در آن به چشم نمي خورد و بسا برخي از آن اغلاط، ناشي از بد ترجمه شدن متن باشد که البته اين کار را به عهده متخصصان زبان و تاريخ مي‌گذاريم تا دو متن را با يکديگر تطبيق دهند. ابهام‌هاي موجود در برخي از عبارات، بلکه بسياري از آنها ناتواني در ترجمه را به وضوح نشان مي‌دهد. تنها صفحه 77 کتاب را بخوانيد تا بفهميد چه اندازه جملات نامفهوم در اين کتاب هست. و يا براي نمونه به بياني که در صفحه 91 از واقعه افک شده، مراجعه فرماييد تا قدرت انعکاس محتواي کتاب را در باره آن واقعه و انتقال آن به خواننده دريابيد.
    
    اما مواردي که به نظر مي‌رسد مشکل جدي دارد از اين قرار است:
    1. درست دانستن آيات شيطاني
    مؤلف براي آيات شيطاني يا واقعه غرانيق چندان ارزش قائل است که آن را مرزي ميان دو دوره تاريخي در برخورد وحي با مردم در شرح عقايد اسلامي مي‌داند. دوره‌اي که پيامبر (ص) با تجار بزرگ مکه سرسازش دارد و تلاش مي‌کند تا موافقت آنان را جلب کند و دوم، دوره‌اي که روابط ميان آنان تيره مي‌شود: «بعد از حادثه الغرانيق خصومت ميان محمد (ص) و تجار بزرگ به اختلافي آشکار تبديل شد» (ص 74).
    
    مؤلف ضمن اين که احتمال مي‌دهد، داستان سرايان اندکي تغيير در انگيزه‌هاي داستان سرايان در واقعه غرانيق داده باشند، اصل آن را درست دانسته و مي‌نويسد:
    «اين حادثه آن قدر عجيب است که نمي توان آن را کذب محض دانست. اما بايد اذعان داشت که ممکن است انگيزه‌هاي نسبت داده شده به اين ماجرا به وسيله داستان سرايان تغيير يافته باشد».
    
    سپس مي‌نويسد:«قرآن حداقل يکبار به دخالت شيطان در وحي‌اي که بر محمد نازل شده بود اشاره مي‌کند و اين احتمالا به همين ماجرا که شرح آن خواهد رفت اشاره دارد. داستان از اين قرار است که در حالي که محمد (ص) اميدوار بود تا با تجار بزرگ به توافقي دست يابد، وحي نازل مي‌شود و نام الهه بانوهاي لات، عزي، و منات در آن ذکر مي‌شود. سپس در ادامه دو يا سه آيه ديگر نيز وساطت اين الهه بانوها مورد تأييد قرار مي‌گيرد. کمي بعد، محمد پيام ديگري دريافت مي‌کند که آيه‌هاي قبلي را نسخ مي‌کند اما همچنان اسامي الهه بانوها را در بر دارد. منتها با گفتن اين نکته که غير منصفانه است خداوند داراي دختراني باشد، حال آن که انسانها صاحب پسر باشند.» (ص 74).
    
    چنان که واضح است، در اين کتاب، نفوذ شيطان در وحي بر رسول خدا (ص) مورد تأييد قرار گرفته و به صراحت با وحي الهي بازي شده است.
    
    در ادامه، تحليل مؤلف آن است که پيامبر تا مدتها در تلفيق افکار شرک آلود با يکتاپرستي مي‌انديشيده و داستان غرانيق هم در همان زمينه بوده است؛ اما به مرور دريافته است که پذيرش وساطت بت‌ها يا فرشته‌ها با ديدگاه‌هاي اصلي او در باره توحيد ناسازگار است. اين در واقع، شرح همان دو دوره است که پيش از اين اشاره کرديم. عبارت او چنين است:
    
    «احتمالا محمد (ص) در پذيرش نيايش در اين معابد بر اساس حادثه الغرانيق [بخوانيد پذيرفتن نيايش براي بتها در معابد مشرکين] به آن، به عنوان نيايش موجودي فرشته گونه و منقاد خداوند مي‌انديشيده است. غير ممکن است که او نيايش را در اين معابد به عنوان مصالحه‌اي انگاشته باشد؛ به هر صورت به مرور زمان او بايد پي برده باشد که خويشتن داري و شکيبايي در مقابل چنين نيايشي، جنبه‌هاي مهم تعاليمش را به مخاطره مي‌اندازد و دين جديد او را از کافر کيشي غير قابل تميز مي‌سازد». (ص 75).
    
    مؤلف اين تغيير در بينش رسول خدا (ص) را ناشي از تغيير در آيات قرآني مي‌داند آنگونه که گويي اوايل در آيات روش مماشات براي به قول او نيايش در معابد مشرکين پذيرفته شده بوده و بعدا آن آيات نسخ شده و آيات ديگري جاي آن را گرفته است. عبارت او چنين است:
    
    «بعد از نزول آياتي که آيه‌هاي قبلي را نسخ مي‌کرد، شکاف و اختلاف ميان محمد (ص) و تجار بزرگ آشکار شد... گاهي [قرآن] اجازه مي‌دهد تا حقيقتي مابعد الطبيعي اما بدون الوهيت مورد ستايش خلايق قرار گيرد، اما تأکيد مي‌کند که اينان ستايشگران را منحرف مي‌سازند؛ در حالي که در مواقعي ديگر اظهار مي‌دارد که اينان يک سري اسامي بيش نيستند که با هيچ واقعيتي همخواني ندارند. از اين زمان به بعد تأکيد بر يگانگي خداوند است که مشخصه منحصر به فرد اسلام است». (ص 75).
    
    مؤلف در اين نوشته چنان مي‌نمايد که رسول (ص) شرک را در يکجا پذيرفته و در جاي ديگر رد کرده است و درست در يک مرحله است که به نتيجه رسيده تا صرفا روي توحيد پافشاري کند.
    
    متأسفانه در اين بخش تنها کاري که مترجم يا ناشر در نقد آن مطالب کرده، آن است كه ترجمه – تفسير آيات غرانيق را در چند سطر در پاورقي اينجا آورده است بدون آن توجه داشته باشد که مؤلف چگونه ريشه و اساس دعوت توحيدي پيامبر خدا (ص) را زده و آن تغيير را در چهارچوب رابطه ايشان با تجار قريش تحليل کرده است. در اين تحليل چه جايي براي خلوص در وحي باقي مي‌ماند.
    
    2. انکار حکومت پيامبر (ص) در مدينه
    مؤلف تلاش مي‌کند تا وجود هر نوع حکومتي را براي پيامبر (ص) در مدينه انکار کند. وي ضمن اشاره به قراردادي که ميان قبايل و گروه‌هاي نه گانه در ابتداي بعد از هجرت امضا شد مي‌نويسد:
    
    جداي از به رسميت شناختن دعوي ديني، محمد (ص) به طوري ساده به عنوان بزرگ يکي از اين طوايف نه گانه عمل مي‌کرد و هيچ قدرت خاصي نداشت. به جز آن که منازعاتي که صلح و آرامش را در مدينه به مخاطره مي‌افکند به او ارجاع مي‌شد. بنابرين پيامبر از رهبريت حکومت جديد برپا شده در مدينه فاصله زيادي داشت. (ص 80).
    معناي اين سخن آن است که پيامبر (ص) جز آن که يک قاضي ساده بوده، هيچ نوع کار حکومتي در اين دوره ندارد.
    
    3. جهاد رسول (ص) همان غارت‌هاي جاهلي
    مؤلف با زيرکي تمام، جهاد اسلامي را که خداوند آن را وسيله‌اي براي گسترش توحيد و صلح واقعي تصوير مي‌کند، با سنت قتل و غارت‌هاي جاهلي پيوند داده و يکي مي‌داند. وي مي‌نويسد:
    «غزوه و جمع آن مغازي، عادتي ترين پيشه مرد عرب چادرنشين، و در واقع نوعي ورزش محسوب مي‌شد. در گذشته قبل از اسلام معمول ترين هدف اين جنگ و گريزها، ربودن گوسفند و شتر گروه‌هاي معارض بود.» (ص 81)
    وي سپس با اشاره به شماري از جنگهاي صدر اسلام مي‌نويسد:
    
    «بسياري از صحراگردان و شهرنشينان به دلايل سياسي يا غير ديني، همچون ميل به جمع آوري غنايم به اين دولت پيوستند». (ص 91).
    و ادامه مي‌دهد: «او (محمد) طبيعتا خواهان آن بود که پيروانش با هم در صلح و صفا زندگي کنند، اما از آنجا که توان اعراب بيشتر در جنگهاي ضد ديگر قبايل به راه مي‌انداختند صرف مي‌شد، در نتيجه جايگزيني بايد پيدا مي‌شد تا اين انرژي صرف آن گردد. اين جايگزين از پيش در مفهوم جهاد يا جنگ مقدس نهفته بود، امري که اساسا شامل يک غزوه بود و شامل کسب غنايم نيز مي‌شد.» (ص 91).
    
    و در جاي ديگر به عنوان دستاورد محمد (ص) مي‌نويسد:
    «به منظور جلوگيري از متلاشي شدن جامعه آن هم به سبب قدرت جنگ افروزانه آنها، پيامبر تفکر جهاد را مطرح کرد». (ص 98).
    
    بدين ترتيب مؤلف، غزوات اسلامي را يکسره ادامه قتل و غارت‌هاي جاهلي قبايل بر ضد يکديگر تصوير مي‌کند که تنها نامي از جهاد مقدس روي آن آمده است.
    
    5. موارد ديگر
    در اينجا برخي از موارد را که اغلاط واضح تاريخي يا مسأله دار است ارائه مي‌دهيم:
    
    1. نويسنده آورده است: بعد از شش سال اقامت در مدينه، محمد (ص) به منظور بستن راه بر کاروانهايي که ميان سوريه و مکه در حرکت بودند و به هدف توقيف آنها سواراني را به خارج مدينه گسيل کرد (ص 81).
    علي القاعده مقصود شش ماه بوده است نه شش سال. بسا خطاي مترجم باشد.
    
    2. نويسنده در تحليل رفتار پيامبر (ص) با يهود در مدينه، چنين تحليل مي‌کند که آن حضرت در اوائل در پي آن بود تا توسط يهوديان به رسميت شناخته شود. اما وقتي آنان با وي مقابله کردند، وي شروع به طرح و بسط تفکر دين ابراهيم کرد و با يهوديان به مقابله برخاست. (ص 83)
    
    در اين در حالي است که مباني دين حنيف ابراهيمي در مکه مطرح شده و ربطي به اين تحليل ندارد. مهم آن است که اين تحليل نوعي بازيگري سياسي را در روش‌هاي ديني آن حضرت به نمايش مي‌گذارد. چيزي که از ديد يک مستشرق اهميتي ندارد، اما انعکاس آن در فرهنگ ديني ما بدون نقد نابخشودني است.
    
    3. نويسنده نوشته است که در جريان جنگ بدر «بيش از پنجاه تن از مکيان به هلاکت رسيدند و حدود هفتاد تن از آنان نيز به اسارت درآمدند». (ص 85). مسلم است که تعداد کشته‌هاي قريش بيش از هفتاد نفر بوده است. اين مطلبي است که ابن هشام به آن تصريح دارد (سيره: 1/ 714) گرچه تعبير به «بيش از پنجاه نفر» جاي توجيه دارد!
    
    4. در باره دفن رسول خدا (ص) و تصميم به انتخاب ابوبکر مي‌نويسد: در حالي که توده‌هاي مردم منتظر شنيدن نتيجه کار بودند، مرداني که ابوبکر را به خلافت برگزيدند از بستگان نزديک محمد (ص) بودند (ص 102).
    بسا اين نکته هم از بدفهمي از متن اصلي باشد. در هر حال شگفت است که گفته شود نزديکان محمد (ص) ابوبکر را انتخاب کردند. شايد کلمه صحابه به ترجمه به بستگان شده باشد!

 

 

  
نویسنده : جواد اکبری ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥