ياصاحب الزمان ادرکنی

به نام نامیه مولام....
جاده ،گنبدفیروزه ای،پای پیاده،چشم بارونی،....
غروب ،دلتنگی جمعه ها،خوندن دعای سمات،،شب عید، تبریک،اذان،نماز، مثل
همیشه شلوغ بود...منتظر یه فرصت........دیگه طاقتت تموم شده..
یه جای دنج،که بتونی با صاحب، این خونه خلوت کنی......
نمی خوای کسی صدای...............
نه اینجا نمی شه!!نمی تونی باآقا راحت باشی،میری بیرون،سرده ولی گرمای
وجودش بهت حرارت میده......
،یه گوشه ی صحن مسجد؛دوراز نگاه مردم جای
خوبیه،حالا خودتیو مولات یه کم به گنبدوگلدسته های قشنگش خیره میشی،چقدربهت
آرامش میده، میخوای بگی امانمیدونی از کجابگی!!!حرفهای همیشگی
،دوری انتظار،امااینها که هیچ وقت تکراری نمیشه!!!ازاینکه خیلی وقت که دلت
هوای مسجدشوکرده بود، بغض کردی ،باصدای گریه ی یه خانم بغضت می ترکه!!
اشکت سرازیر میشه ،انگار اشکهاتم روی صورتت یخ زدند....
احساس بودنش بهت نیرومیده چه حس قشنگی....شروع می کنی به درددل
کردن،دوست داری تموم دلتنگیاتو یه گوشه ای چال کنی،اما هیچ چیزبیشترازاین
دلتو نمی سوزونه ،باز یه جمعه دیگه غروب شدو تو می موندیو همون
دلتنگیها ونیومدن
مولات،تو موندیوحسرت وآه....به هرطرف که نگاه میکنی ،می بینی همه یه جورایی یه گوشه دنج
پیداکردندو دارند بامولا صحبت می کنند،
یکی گریه می کنه،یکی مدتها دستشو روبه آسمون بلند کرده ومیشه فهمید که
زیر لب ،میگه یااباصالح،اما لابه لای اون اشکها
وگریه هامیشه درک کرد که همه دلها ازنیومدن مولا به درداومده، وچشمها هم خیال
گریستن دارن ،باهمون اشکها آروم زیرلب میگی مهدی جان ابن جمعه هم
گذشتو......................
حالاتو می مونیو انتظار،تومی مونیواشکهات،تومیمونیوهمون سکوت..........
اما خوب که فکرمیکنی می بینی منتظربودنو انتظارکشیدن صاحب هم یه دنیا صفا داره وقتی جایی اومدی
،که هرکی میاد اولین خواستش همون خواسته دل خودته، وقتی می بینی
چقدردلهامون به هم نزدیکه وقتی فقط وفقط می گیم.
اللهم عجل لولیک الفرج****

شباهت های امام حسین و حضرت عیسی علیها السلام
« قال انی عبدالله آتانی الکتاب و جعلنی نبیاً وجعلنی مبارکا این ما کنت و اوصانی بالصلوة و الزکوة ما دمت حیا، و براً بوالدتی و لم یجعلنی جبارا شقیا، والسلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا» (سوره مریم، آیات 30 - 33)
ترجمه: (عیسی فرمود:) من بنده خدایم، به من کتاب داده و پیامبر ساخته است. و مرا هر جا که باشم مبارک گردانده، و مرا تا تا زندهام به نماز و زکات سفارش فرموده است. و مرا نیکوکار به پدر و مادر قرار داده و جبار و شقی نساخته است. و درود بر من روزی که به دنیا آمدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخته میشوم.
بین حضرت عیسی در مسیحیت و امام حسین علیه السلام در امت اسلام وجه شباهت هایی هست.
از جهت مادر
از آن جمله از حیث مادر که هم حضرت مریم علیهاالسلام "سیدة النساء" (سرور زنان) است و هم حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام
درباره حضرت مریم قرآن میفرماید:
« و اذ قالت الملائکة یا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العالمین» (سوره آل عمران، آیه 42)
""ترجمه: و آنگاه که فرشتگان گفتند: ای مریم! خداوند تو را برگزیده و پاکیزه ساخته و بر تمام زنان جهان (زمان خودت) برتری داده است.""
در احادیث نیز وارد شده که نظیر این خطاب برای حضرت زهرا واقع شده است.
شاعر میگوید:
فان مریم احصنت فرجها ***و جاءت بعیسی کبدر الدجی
فقد احصنت فاطم وجهها ***و جاءت بسبطی نبی الهدی
""یعنی مریم دامن خویش از آلودگی نگه داشت و عیسی را که ماه تابان شبهای تار است به دنیا آورد.
فاطمه نیز روی خود را « از غیر خدا » بازداشت و دو نواده پیامبر هدایت را به دنیا آورد.""
مریم، صدیقه آن امت است:
« ما المسیح ابن مریم الا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صدیقة کانا یأکلان الطعام » (سوره مائده، آیه 75)
""ترجمه: مسیح بن مریم جز پیامبر نیست که پیش از او نیز پیامبرانی زیست کردهاند، و مادر او صدیقه (راستین) است که هر دو غذا میخوردند.""
حضرت زهرا نیز صدیقه این امت است. درباره هر دو " بتول عذرا " گفته شده است.
از جهت مدت حمل
شباهت دیگر بین حضرت عیسی و امام حسین، در مدت حمل است.
در حدیث است ( نفس المهموم، ص 6، و بحار، جلد دهم، باب 11 ) که مدت حمل سیدالشهداء شش ماه طول کشید و هیچکس شش ماهه متولد نشد که در عین حال بماند مگر حسین و عیسی علیهما السلام.
در حدیث دیگری آمده است که آیه زیر اشاره است به سیدالشهداء:
« و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلثون شهرا حتی اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنة قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضیه و اصلح لی فی ذریتی انی تبت الیک و انی من المسلمین » (سوره احقاف، آیه 15)
""ترجمه: و به انسان سفارش کردیم به پدر و مادرش نیکی کند که مادرش با زحمت دوران بارداری و وضع حمل او را گذراند، و دوران بارداری و شیرخوارگی وی سی ماه به طول انجامید تا اینکه به حد بلوغ و رشد خود رسید و چهل ساله شد. گفت: پروردگار من! مرا الهام ده تا نعمتی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای سپاس گزارم و عملی شایسته کنم که مورد پسند تو باشد، و فرزندان مرا صالح گردان، همانا من به درگاهت تو به میکنم و من از مسلمانان هستم.""
عیسی «برا بوالدتی» بود و حسین «وصینا الانسان بوالدیه احسانا». عیسی گفت: « انی عبدالله»؛ درباره حسین نازل شد:« انی من المسلمین ».
"عمرو بن سعید بن عاص اشدق" حاکم مکه نامهای نوشت به سید الشهدا و او را از نفاق و درگیری پرهیز داد.
حضرت در جواب نامهاش نوشت:
« لم یشاقق الله و رسوله من دعا الی الله و عمل صالحا و قال انی من المسلمین »
""ترجمه: کسی که به سوی خدا میخواند و عمل شایسته میکند و می گوید من از مسلمانانم، با خدا و رسول نزاع نکرده است.""
این سخن اشاره است به این آیه کریمة:
« و من احسن قولا ممن دعا الی الله و عمل صالحا و قال اننی من المسلمین » (سوره فصلت، آیه 33)
""ترجمه: و چه کسی خوش گفتارتر است از آنکس که به سوی خدا میخواند و عمل شایسته میکند و گوید که من از مسلمانانم.""
در باب حمل عیسی نه ساعت و نه روز هم گفته شده است.
از جهت نحوه حمل
ضمنا شباهتی هم در نحوه حمل و وضع هست که هر دو کرها بوده است؛ اما مریم به خاطر اینکه فرشته بر او ظاهر شد و مریم گفت: انی اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا (من از تو به خدا پناه می برم اگر پرهیزکار باشی) و گفت: یا لیتنی مت قبل هذا (ای کاش قبل از این مرده بودم.)
و حضرت زهرا به واسطه اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خبر داده بود که «فرزند او» کشته خواهد شد، و چون به حضرت گفته شد که ائمه معصومین علیهم السلام از ذریه او خواهند بود، راضی شد.
در باب حمل حضرت سیدالشهدا اگر تولد آن حضرت در سوم شعبان و تولد امام حسن مجتبی علیه السلام در نیمه رمضان باشد، ممکن نیست آنچه در بعضی روایات رسیده که فاصله آنها شش ماه و ده روز است درست بیاید. شش ماه و ده روز، با روایاتی منطبق است که تولد حضرت را در آخر ربیع الاول ذکر کرده.
از جهت مبارک بودن
همچنین در زمینه مبارک بودن نیز بین این دو شباهت وجود دارد.
عیسی علیه السلام می فرماید:
«و جعلنی مبارکا»
ترجمه: مرا مبارک قرار داد.
و درباره امام حسین نیز آمده است:
« و جعل الشفاء فی تربته و الاجابة تحت قبته و الائمة فی ذریته »
""ترجمه: خداوند شفا را در تربت او ، و اجابت دعا را زیر بارگاه او، و ائمه معصومین علیهم السلام را از نسل وی قرارداده است.""
منبع: حماسه حسینی 2 صفحه 145
يا صاحب الزمان ادرکنی
تنها 6 روز تا اکمال دين
سه شنبه دوازدهم ذي الحجه سال دهم هجري قمري،21 اسفندامروز آخرين روز توقف در منا است و آخرين مراحل حج در حجة الوداع به پايان خواهد رسيد.
پيامبر اسلام (ص) امروز يكي از تكاليف مهم خودرا در اين سفرـ كه آموزش عملي اعمال و مناسك حج ابراهيمي به مسلمانان است ـ تمام و كمال به پايان مي رسانند و در هرمورد واجبات و مستحبّاب آن را براي مردم بيان مي فرمايند. بدين ترتيب اعمال حج به پايان خواهد رسيد.
پس از پايان مراسم حج، دستور الهي بر پيامبر (ص) چنين نازل مي شود:
«نبوّت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است؛ آثار علم و ميراث انبيا را به علي بن ابي طالب بسپار كه اواولين مؤمن است.من زمين را- بدون عالِمي كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود وحجّت بعد از پيامبرم باشد-رهانخواهم كرد.»
يادگار انبيا،صُحُف آدم و نوح و ابراهيم عليهاالسلام، تورات و انجيل،عصاي موسي(ع)،انگشتر سليمان(ع) و ساير ميراث هاي ارجمندـ كه فقط در دست حّجج الهي است و نزد انبياي پيشين و اوصياي ايشان دست به دست گشته و هم اكنون نيز خاتم انبيا(ص) حافظ آن است ـ اينك بايد به وصّي آن حضرت منتقل گردد.
پيامبر صلي الله عليه واله وسلم ،امير مؤمنان عليه السلام را فرا مي خواند و مجلسي خصوصي ترتيب مي دهد تا ودايع الهي را به آن حضرت بسپارد.
بدين سان به اعجاز نبوي، ميراث هزاران ساله انبيا عليها السلام به حضرت امير مؤمنان عليه السلام سپرده مي شود و اين امانت ها از مولاي متّقيان به امامان بعد انتقال مي يابد... و اينك در دست مبارك آخرين حجّت پرودگار حضرت بقية الله ارواحنا له الفدا است.
نوشته:
دكتر عدنان درخشان
سال دهم هجري شمسي،دوازدهم مارس سال 632ميلادي
عنايت ويژه رسول خدا به كتابت وحي
عظيم پرندي ،خوشنويس و قرآن پژوه : عنايت ويژه رسول خدا به كتابت وحي غلامعباس شمس
منبع : گلستان قرآن شماره 153 |
عظيم پرندي، متولد سال 1334 تهران كه فعاليت در زمينه خوشنويسي را از سال 1362 شروع كرده و رموز اين هنر ظريف را نزد اساتيد سرشناس اين رشته اكبر ساعتچي و كيخسرو خروش آموخته وي درجه فوق ممتاز در رشته خوشنويسي دارد، از جمله خوشنويساني است كه تاكنون آثارش در نمايشگاههاي متعدد به نمايش درآمده و افتخاراتي برايش به همراه آورده. ولي او بيشتر به اينكه كاتب كلام وحي است، افتخار ميكند و به همين اعتبار، به موازات فعاليت در زمينه كتابت وحي، به تحقيقات گستردهاي در جنبهها و جهات مختلف قرآن و خوشنويسي آن، پرداخته و از معدود آگاهان اين رشته محسوب ميشود و به همين جهت، وقتي پاي صحبت او نشستيم تا پيرامون خوشنويسي سخن بگويد، وسعت دامنه اطلاعاتش باعث شد حرف، حرف بياورد و حجم گفت و گو طولانيتر از گفت و گوهاي متعارف شود. لذا، قسمتي از مصاحبه با وي در اين شماره و ادامهاش در شماره آينده به نظرتان ميرسد.
ابتدا در مورد خط كمي توضيح داده و بفرمائيد كلاً ريشه خط در كجاست؟
َ آنچه در كتب آمده، دلالت بر اين دارد كه دانشمندان در مورد پيدايش خط، نظريات متفاوتي ارائه دادهاند. اما، آنچه بيشتر در ذهن ميگنجد، دونظريه بسيار جالب و متفاوت است.
نظريه اول، پيدايش خط را نتيجه دست، اراده و تجربه انساني ندانسته، بلكه معتقد است خداوند آن را به وسيله وحي به بشر تعليم فرموده و در اين باره دلايل بسياري نيز ارائه داده شده است.
نظريه دوم، پيدايش خط را، نتيجه نياز، و در نتيجه محصول تجربه و فرآورده فكر انسان ميداند. صاحبان اين ديدگاه هم براي نظريه خود دلايلي آوردهاند. كه ابن خلدون از آن گروه است. به هر صورت، اولين خط بشر نقش كردن تصوير تصورات، ذهنيات و ديدههاي او جهت انتقال مقصودش به ديگران بوده است كه در اين مورد شكي نيست، اين دوره را ميتوان دوران انديشهنگاري دانست.
در دوره بعد، انسان گامي ديگر برداشت و به سمت رمزنگاري رفت. در اين دوره شكلها و خطوطي به عنوان رمز، مفاهيم ديگري را داشت. مثلاً براي نشان دادن شب شكل ماه را رسم ميكردند و براي نشان دادن روز خورشيد را، و همين طور با رسم اشكالي رمزي و قراردادي كه امروز هم برخي از آنها به كار ميرود، منظور خود را اظهار ميداشتند. مثل خطوط موجي كه نشان دهنده آب بود و امروز نيز در نقاشيهاي كودكان اين خطوط موجي را ميتوان ديد.
در خط هيروگليف كه اولين خط مدون رمزدار است دقيقاً ميتوان اين موارد را مشاهده كرد تدوين اين اشكال توسط مصريان انجام شد. مثلاً رسم شكل چشم، به معناي نگاهكردن بود و براي نشان دادن سال، يك شاخه نخل رسم ميكردند كه البته ذكر بيشتر آن از حوصله اين بحث خارج است و توضيحات بيشتر را ميتوان در كتب فني مثل اطلس خط و كتب ديگر مطالعه كرد.
دوره بعد، دوره هجائي خط است كه طي آن براي هجا، علامتي مخصوص در نظر گرفته شد، در ابتدا، اين علامتها به صورت ميخي بود و حروف بسيار زياد به كار رفت. فينيقيها، از آميزش اين علامات هجائي، صورتهاي سادهتري از علامات را ابداع كردند، تا بالاخره شكل حروف آرامي با 22 حرف پديد آمد كه تحولي شگرف و گامي بسيار بلند در پيدايش خط بود.
پس خط عبري كه آن را شعبهاي از خط فينيقي دانستهاند، از خط آرامي پديد آمد كه خود منشاء چهار نوع خط يوناني قديم و منشاء تمام خطوط اروپائي و خط عربي قديم است كه هنوز با تغيير و تحولاتي مورد استفاده يهوديان قرار ميگيرد.
و بالاخره، خط آرامي كه خود، ريشه خطوط فارسي باستاني، نبطي، سرياني، فارسي باستاني، عبري جديد و هندي است.
به اعتقاد دانشمندان، خط عربي به دو شاخه قسمت ميشود: يكي خط كوفي كه مأخوذ از خط سرياني است و به نام خط اسطرنجيلي نيز شهرت دارد و ديگري خط حجازي يا خط نسخ كه ملهم از خط نبطي است.
خط عربي در آغاز دو نوع بود. يكي مسطح و داراي زاويههاي مستقيم و مايل به تربيع به نام مبسوط و ديگري به صورت خط ملايم و داراي انحنا و استداره كه مستدير يا مقور خوانده ميشد. همان خط زاويهدار و مسطح مبسوط را مردم كوفي ميخوانند كه در حيره و رها و نصيبين، قبل از بنياد شهر كوفه اصلي و رشته اقلام عربي بوده و هست. وقتي شهر كوفه بنا شد و مركزيت ديني - سياسي يافت، اين خط به بهترين مرتبه خود رسيد و شايسته نوشتن قرآن و مصاحف ديگر شد.
اما خط مقور يا مستدير كه استداره و انحنا در آن سبب بيشتر بودن سرعت گردش و جريان قلم بوده به نام خط نسخي يا نسخ حجازي معروف شد.
در مورد نگارش قرآن بفرمائيد؟
َ تا پيش از ظهور اسلام، اعراب بيشتر مطالب و اشعار را سينه به سينه نقل كرده و بسيار كم، از نگارش براي حفظ آثارشان سود بردهاند و از اين رو، ميتوان به جرات گفت اسلام و قرآن در خط عرب تحولي شگرف به وجود آورد.
رسول خدا (ص) به كتابت و نگارش وحي اهتمام ميورزيدند و با توجه به اين كه آن هنگام عده معدودي سواد خواندن و نوشتن داشتند. حضرت رسول اكرم(ص)، به تدريج تعدادي از آنها را، براي نوشتن كلمات و جملات ‹‹وحي›› انتخاب فرمودند كه در تواريخ به ‹‹كتاب وحي›› معروف گشتهاند. در زمان حيات پيغمبر، كتاب وحي بالغ بر چهل نفر بودهاند كه نام آنها در رسالات و كتب مختلف ثبت شده است.
طبق روايات محكم و متعدد، شخص پيغمبر بر نگارش وحي نظارت مستقيم داشته و در شيوه نگارش نيز دستوراتي فرمودهاند كه مثلاً ميم را توپر بنويسيد و يا قلم را در نوشتن فلان حرف كج و منحرف نگاه داريد از اين قبيل ارشادات و دستورات.
ولي اين اعتقاد وجود دارد كه جمعآوري قرآن در زمان ابوبكر، عمر و عثمان صورت گرفته است.
َ قرآن در زمان پيغمبر اكرم (ص) كتابت و در زمان خلفاي راشدين جمعآوري شد. در زمان ابوبكر از روي نوشتههاي كتاب رسول اكرم (ص)، صحف فراهم آمد كه صحف جمع صحيفه و صحيفه به معناي نامه، برگ و ورق كاغذ نوشته شده است و عثمان دستور داد آن صحف را در مصحف جاي دهند. به عبارت سادهتر در زمان ابوبكر و عمر، برگهاي قرآن تدوين شد و در زمان عثمان آن برگها جمعآوري، مرتب و شيرازهبندي و جلد شد در اين مورد در كتاب ‹‹تاريخ جمع قرآن›› تأليف دكتر سيدمحمدرضا جلالي بسيار وسيع و جامع، توضيحات لازم داده شده كه براي كسب اطلاعات بيشتر ميتوان به آن مراجعه كرد.
چرا نام قرآن بر سورههاي وحي اطلاق شده است؟
َ در زمان خلافت ابوبكر اولين نامگذاري قرآن صورت گرفت وقتي قرآن را روي اوراق نوشتند، ابوبكر كارشناسان را گردهم آورد و جلسهاي تشكيل داد تا نامي بر اوراق گذاشته شود. اولين پيشنهاد آن بود كه اوراق وحي ‹‹سفر›› ناميده شوند ولي ابوبكر گفت:
- اين اسم يهودي است.
يكي از حاضران عنوان كرد:
- در حبشه اوراق مدون را ‹‹مصحف›› ميخوانند.
پس از مشورت، همگي نام ‹‹مصحف›› را پذيرفتند و اولين اسم قرآن، تعيين شد. «مصحف»
كه استاد گرامي و گرانقدر سيدمحمدباقر حجتي در كتاب ‹‹پژوهش در قرآن›› بسيار وسيعتر، به تشريح اين مهم پرداخته است و توصيه ميكنم علاقمندان حتما نوشته ايشان را بخوانند.
پس چه شد كه نام قرآن براي اين كتاب آسماني تعيين گرديد؟
َ در عربي، خواندن و قرائت را ‹‹قرا›› تلفظ ميكنند و چون قاري با خواندن و حفظ شدن به مفاهيم آن پي ميبرد، از اين نظر كلام وحي را ‹‹قرآن›› يعني قرائتها ناميدند. و باز، به اين دليل كه هر قسمت قرآن مجيد نگارش مييافت، توسط پيغمبراكرم (ص) و كاتبان با صداي بلند خوانده ميشد تا مسلمانان آن را حفظ كنند و اعراب مسلمان نيز طبق عادت و روش ديرينه در حفظ كردن صحيح و درست متبحر بودند، هر قسمت خوانده و حفظ ميشد و يكي از معاني عمده ‹‹قرا›› خواندن و حفظ كردن است (كما اينكه خداوند در اولين كلمه وحي به پيامبر گرامي ما فرموده است ‹‹اقرا›› يعني بخوان و حفظ كن). اين بود كه نام ديگر ‹‹مصحف›› خود به خود ‹‹قرآن›› شد.
البته بعيد نيست كه آن هم پيشنهادي باشد. يعني ممكن است باز جلسهاي يا انجمني، در اين خصوص برگزار شده و متفقاً نام ‹‹قرآن›› را پذيرفته باشند ولي شخص بنده، به چنين نكتهاي در تواريخ برنخوردهام. البته، در خود قرآن نيز، خداوند اسمهاي فراواني براي قرآن، ذكر كرده است، نظير: ‹‹قرآن، فرقان، هادي، هدي، نور، رحمت، كتاب، ذكر، نجوم، مجيد، عزيز، كريم، حق، بيان، حكم، حكيم، حكمت، موعظه، تذكر، تنزيل صراط مستقيم، قصص، حق، مبارك - شافي، حبل - نجوم - روح - صحف - مجيد و... كه امروز اغلب آنان را صفت قرآن ميخوانيم مثل قرآن كريم، قرآن مجيد و...كه در حقيقت اسماء انتخابي خداوند است، نه صفات اسم.
حرفه و هنر اصلي شما خوشنويسي است. برايمان بگوييد كه در زمان پيامبر اكرم (ص) براي نگارش قرآن از چه وسايل و لوازمي استفاده ميشد.
َ در قرآن و احاديث، نوشتافزار زيادي نام برده شده كه غالب آنها، عبارتست از: قرطاس:
به معناي كاغذ كه اين نام در آيه 7 سوره انعام هم آمده است ‹‹و لو نزلنا عليك كتاباً في قرطاس.....›› كه قراطيس هم جمع آن و به معناي كاغذهاست.
قلم: كه در سور مختلف قرآن هم در چهار جا از آن نام برده شده
صحف: به معناي برگهاي كاغذ، كه اين واژه نيز در قرآن كريم آمده است.
سجل: به معناي نامهدادن، اسناد معاملات، شناسنامه هر چيز و....
رق: كه پوست نازك و ظريف حيوانات است و به جاي كاغذ مصرف ميشده و در قرآن نيز به آن اشاره شده است.
حرير: پارچه بسيار لطيفي كه گاهي روي آن هم مينوشتند.
لخاف: به معناي سنگهاي نازك و ظريف سپيد كه روي آنها هم، قرآن كتابت ميشد.
عسب: (با فتحه ‹‹ع›› و ضمه ‹‹س››) جمع عسيب كه به معناي چوبه نخل است كه برگههايش را كنده و در قسمت پهن آن مينوشتند.
رقاع: جمع رقعه كه معني گستردهاي دارد و برگ گياه يا پوست حيوانات را كه روي آنها نوشته شده يا بشود نوشت را به اين نام ميخوانند.
اكتاف: جمع كتف، كه گفتهاند استخوانهاي كتف حيوانات چهارپاي حلال گوشت را خشك ميكردند و روي آنها، مينوشتند.
اقتاب: جمع قتب: چوبهايي كه براي سوارشدن بر پشت شتر مينهادند و روي آنها هم مينوشتند.
برگرديم به خطوط قرآني و نگارش آنها:
همانطور كه اشاره شد اولين خط قرآني خط كوفي بود كه در اين خط، به علت شباهت بسيار زياد حروف با هم، و اين كه به صورت راست زاويهدار است، يك كلمه، چند نوع قرائت دارد. عثمان هفت قرآن، به يك خط و ميزان تهيه و به شهرهاي مهم فرستاد تا تمام قرآنها از روي آن تحرير و تكثير شود. كه به آنها، ‹‹هفت مصحف امام›› و به هر كدام ‹‹مصحف امام›› گفته ميشد.
خط كوفي، خود به دو نوع كوفي مغربي و كوفي مشرقي تقسيم ميشود و اجزاء اين دو قسم عبارت است از: كوفي ساده كه بسيار ساده و با خطوط صاف و زاويهدار و بدون هيچ اعراب و غالباً حروف همشكل نوشته ميشود و حروفش قابل تميز و تشخيص نيست و قرآن مكتوب به خط حضرت علي (ع) با آن خط نوشته شده است كوفي قرن دوم كه ساده ولي داراي نقطه و اعراب است و گفته ميشود ‹‹ابوالاسود›› بر آن نقطه و اعراب گذاشت.
كوفي قرن سوم كه تكامل بيشتري يافته و متفاوت با كوفي قرن اول و دوم است.
كوفي مشتق: كه همان كوفي ساده منتهي كمي تزئيني است.
كوفي مرادف: كه آنهم نوعي خط كوفي با كلمات شبيه به هم است.
كوفي مدور: كه ابن مقله وزير در قرن سوم (متوفي به سال 328 قمري) به همراه برادرش، با اصلاحاتي در خط كوفي آن را انحنادار ساخت و استدارههايي به آن داد و آن را خط مستدير يا مقور يا نسخ يا مستدير نام نهاد يعني اولين خط، قابل تميز كه به خط ابن مقله نيز معروف است.
كوفي مقعلي: اين خط بيشتر در تزئينات بناهاي اسلامي به كار رفته چون معقل به معناي ديوار بلند و بنا است.
كوفي مشجر: كه به شكل برگهاي گياه نوشته ميشد.
كوفي مقترن، (نزديك به هم و فشرده)، كوفي منكسر (حروف شكسته و درهم رفته)
خط پيرآموز: خطي كه آنقدر آسان و سهل بود كه پيران هم ميتوانستند آن را بياموزند كه البته اين خط را ايرانيان ابداع كردهاند.
كوفي قعلي، كوفي مشجر، كوفي مرتبط، كوفي متشابه و....از انواع خط كوفي است.
اما آنچه قابل ذكر است خدمت بزرگ ابن مقله در اولين حركت تغيير خط كوفي از صورت مستقيم و زاويهدار به صورت منحنيدار و مستدير است كه همين امر پايه خطوط نوع ديگر به شمار ميآيد و به همين دليل قرآنهاي كتابت شده به خط نسخ مستدير يا نسخ مقله روز به روز رونق بيشتري يافت. و در لابلاي اين رسم نسخ قرآن، خطاطان مسلمان ايران و عرب نهايت دقت و امانت را به كار بردهاند تا آيات قرآني از صورت كوفي به صورت نسخ درآمده و در لابلاي آنها، تلفظ صحيح حفظ شود. امروزه به جز مغرب و چند كشور انگشت شمار كه هنوز به خط كوفي مينويسند، قرآنها، به سه صورت نسخ (عربي، ايراني و هنري و پاكستاني) ديده ميشود.
: فرهنگ اسوه
عنوان : فرهنگ اسوه صاحب اثر : زهرا حبيبيان
منبع : ماهنامه كوثر شماره 35 |
12- اهل بيت عليهم السلام
درقرآن، در آيه تطهير واژه «اهلبيت» به كار رفته است.
طبق آيه، خداوند رجس را از آنان دور كرده و عصمت و طهارت راويژگى بارزشان قرار داده است. پيامبر(ص)كه نقش تبيين و تفسيرآيات را برعهده داشت و گاه با گفتار و گاه با رفتار پرده ازرازهاى قرآنى بر مىداشت، كوششى برجسته را در بيان معنا و مصداق«اهلبيت» به انجام رسانيد; از جمله رفتارهاى نبوى كه سنى وشيعه، نقل كردهاند. رفتن مكرر پيامبر(ص)در اوقات نمازبردرخانه على(ع)و فاطمه(س)است كه با صداى بلند در هر باربرآنان به عنوان اهلبيت، سلام مىگفت; تا از اين رهگذر مصداق آيهتطهير را آشكار كند.
در زير به ذكر يك روايت از روايتهاى وارده در اين زمينه،اشاره مىكنيم:
ابن عباس مىگويد: ما، نه ماه پيامبر(ص)را در وقت هر نمازمشاهده كرديم كه بردرخانه على(ع)مىرفت و مىگفت: «السلام عليكمو رحمهالله و بركاته، اهل بيت! انما يريدالله ليذهب عنكم الرجساهلالبيت و يطهركم تطهيرا»
13- باران
از على(ع)روايتشده كه فرمود:
«كان رسول الله(ص)يستمطراول مطر و يقوم حتى يبتل راسه ولحيته»
پيامبر(ص)در اولين بارانى كه مىباريد، زير آن قرار مىگرفت تاجايى كه سر و محاسن او خيس مىشد.
14- بخشودن
«كان رسول الله(ص)يامر فى كل مجالسه بالعفو»
پيامبر(ص)در هر يك از مجلسهاى خود به بخشودن و در گذشتن ازديگران سفارش مىكرد.
15- بخشش
على(ع)فرمود:
«كان رسول الله اجود الناس كفا»
پيامبر(ص)بخشندهترين مردم بود.
ابىعمر مىگويد:
من كسى را بخشندهتر از پيامبر(ص)نيافتم.
16- بخل
ابىبصير مىگويد: به امام باقر(ع)عرض كردم: آيا پيامبر(ص)ازبخل به خدا پناه مىبرد؟
او فرمود: بلى، اى ابامحمد! در هر صبح و شام و ما(نيز)به خدااز بخل پناه مىبريم.
17- بندگى خدا
امام باقر(ع)مىفرمايد:
عائشه در يك شب به پيامبر(ص)كه نزد او بود، گفت: چرا خود رابه مشقت مىافكنى، درحالى كه خداوند آنچه از توسرزده و خواهدزد، بخشيده است؟
پيامبر(ص)پاسخ داد:
آيا من بنده شكورى نباشم؟
امام صادق(ع)فرمود:
«كان رسول الله(ص)... يعلم انه عبد»
پيامبر(ص)... خود را يك بنده مىدانست.
18- بنىهاشم
پيامبر(ص)بنىهاشم را جايگاهى ويژه مىبخشيد; از ميان بنىهاشم،امامان دوازدهگانه برخاستهاند و سلسله پاك زهرا(س)از اين طائفهپديد آمدهاند. رفتار پيامبر(ص)با بنىهاشم درحقيقت زمينه سازىبراى جلب توجه به نسل پاكى است كه در ميان بنىهاشم پديد خواهدآمد. اين رفتار، بعدى الهى داشت و نه ماهيتى قوم گرايانه.
پيامبر(ص)مىخواست از اين رهگذر، آل محمد(ص)را معرفى كند.
دشمنان اسلام كه از عصبيتهاى قومى پيروى مىكردند، از ارجگذارىپيامبر(ص) بربنىهاشم رنج مىبردند. از اينرو، آنان بيشتريندشمنىها را با بنىهاشم به عمل آوردند.
آنچه در زير مىآيد، يكى از رفتارهاى پيامبر(ص)بابنىهاشم استكه امام باقر(ع) آن را بيان كرده است:
«كان رسول الله(ص)يصنع بمن مات من بنىهاشم خاصه شيئا لايصنعهباحد من المسلمين كان اذا صلى على الهاشمى نضح قبره بالماء ووضع رسول الله(ص)كفه علىالقبر حتى ترى اصابعه فىالطين فكانالغريب يقدم او المسافر من اهل المدينه فيرى القبر الجديد عليهاثر كف رسول الله(ص)فيقول من مات من آل محمد(ص)؟»
پيامبر(ص)نسبتبه كسى كه از بنى هاشم مىمرد، رفتارى ويژهداشت كه نسبتبه هيچ كس از غير آنان انجام نمىداد. هنگامى كهبر هاشمى نماز مىگذارد، قبر او را با آب تر مىنمود و دستش رابر قبر مىگذارد، به گونهاى كه جاى انگشتان حضرت درگل باقىمىماند. انسان غريبى كه به شهر مىآمد يا مسافرى كه به مدينه برمىگشت و اثر انگشت پيامبر(ص) را بر روى قبر جديد مىديد،مىپرسيد: چه كسى از آل محمد(ص) فوت كرده است؟
مباهله با اهل کتاب، معارفه اهل بيت(عليهم السلام)
مباهله با اهل کتاب، معارفه اهل بيت(عليهم السلام)
منبع : سايت حسين انصاريان |
از مهم ترين مسائلي که پيرامون پيامبري مطرح است، بحث اعجاز و ارائه معجزه است. در تاريخ زندگي پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) نيز قرآن از ويژگي خاصي برخوردار است. اما معجزات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) منحصر به قرآن نبوده است ، بلكه آن حضرت گاه در مناسبتهاى مختلف به منظور اقناع مردم دست به اعجاز مى زد . در اين زمينه بايد خاطرنشان ساخت كه اصولاً يك محاسبه عقلى وجود معجزاتى غير از قرآن را در زندگانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) ثابت مى كند : پيامبر براى حضرت موسى از 9 معجزه سخن مى گويد(1) و براى حضرت مسيح نيز 5 معجزه را متذكر مى شود(2) . آيا مى شود پذيرفت پيامبر اسلام ، كه خود را برتر از پيامبران گذشته و خاتم آنان مى شمرد ، خود با نقل اين همه معجزات گوناگون براى پيامبران قبلى ، تنها يك معجزه داشته باشد ؟ ! و آيا مردم ، با توجه به صدور آن همه معجزات از پيامبران پيشين ، تمناى معجزات مختلف از پيامبر نداشتند و به ديدن يك معجزه از وى اكتفا مى كردند ؟ ! وانگهى قرآن معجزات متعددى را براى پيامبر ذكر كرده است كه ذيلاً بدانها اشاره مى كنيم :
الف ـ شق القمر : زمانى كه مشركان ايمان خود را منوط به دو نيم شدن ماه به اشاره پيامبر دانستند ، حضرت به اذن الهى اين كار را انجام داد ، چنانكه قرآن مى فرمايد :
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ * وَإِن يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُّسْتَمِرٌّ (3) . رستاخيز نزديك شد ، و ماه به دو نيم گشت ، اگر آيتى ( معجزه اى ) را ببينند روى برگردانده و مى گويند سحرى است مستمر .
ذيل آيه كاملاً گواه آن است كه مقصود از آيه ، شكافتن ماه در روز رستاخيز نيست ، بلكه مربوط به عصر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) است .
ب ـ معراج : پيامبر اكرم در يك شب از مسجدالحرام در مكّه به مسجد الاقصى در فلسطين ، و از آنجا به جهان بالا رفت سيرى چنين عظيم در زمانى آن سان كوتاه ، از ديگر معجزات پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) است كه در قرآن نقل شده است ، و قدرت الهى بالاتر از آن است كه عوامل طبيعى مانع از عروج فرستاده وى به عالم بالا باشد(4) .
ج ـ مباهله با اهل كتاب : پيامبر براى اثبات حقانيت خود عده اى از اهل كتاب را به مباهله دعوت كرد و گفت بياييد تا خود ، فرزندان و زنانمان به مباهله برخيزيم . مسلّم است كه مباهله به نابودى يكى از دو طرف منتهى مى شد ولى او آمادگى خود را اعلان كرد و در نتيجه آن گروه از اهل كتاب ، با مشاهده قاطعيت و استوارى پيامبر اسلام و اينكه وى عزيزترين كسان خويش را بى پروا به عرصه مباهله آورده است ، عقب نشينى كردند . و تن به قبول شرايط پيامبر دادند(5) .
اهل بيت(عليهم السلام)بهترين آفريده هااز آنجا كه ملاك ارزش انسان در ميزان حق و ترازوى عدل ، ايمان و معرفت و تقواست و بر اساس آيات و روايات ، ايمان و معرفت و تقواى اهل بيت از همه آفريده هاى صاحب عقل و دارندگان زمينه تكليف ـ هم چون فرشتگان و جن و انس ـ بيشتر و استوارتر و گسترده است و ايمانشان در بلندترين نقطه اوج و معرفت ، و دانششان ـ نسبت به گذشته و آينده و در مورد حقايق امور و ظاهر و باطن هستى ـ فراگير و پرهيزكارى و تقوايشان در عالى ترين مرحله است ، به همين خاطر از همه موجودات و آفريده ها برتر و بهترند و قبول ولايت و امامتشان تا قيامت بر همگان لازم و واجب و هيچ كس ـ هرچه باشد و هركه باشد ـ بدون اقتدا به آنان و اطاعت از آن بزرگواران به جايى نمى رسد و كور دلو كالانعام و ميتباقى خواهد ماند گرچه به صورت ظاهر زنده باشد و ادعاى بينايى و علم و معرفت كند و خود را انسان بداند .
به حكم عقل ، اطاعت جاهل از عالم ، نادان از دانا ، غير متخصص از متخصص ، گمراه از هادى و آنكه بافت وجودى اش مأموم بودن است از امام به حق ; واجب و لازم است و هيچ عقل سالمى امتناع از اين حقيقت را ندارد و نخواهد داشت .
بى ترديد اگر انسان در هر شرايطى كه باشد و در هر كجا كه زندگى كند ، با دست يافتن به معرفت اهل بيت (عليهم السلام) كه امامان به حق و منصوبان از جانب خداى مهربانند ، مأموم آنان نشود و آيين و دينش را از آنان نگيرد و در راهشان كه صراط مستقيم حق است قدم ننهد و از فرهنگ ثمر بخششان كه تفسير آيات كتاب خداست پيروى نكند و فرمان هاى استوارشان را اطاعت ننمايد ، گرچه همه عمرش در مدار جهاد و كوشش قرار گيرد و چون چشمه فصل بهار از وجودش عمل خير بجوشد ، به فرموده پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به نتيجه و منفعت كوشش خود نخواهد رسيد و تا رسيدن به هلاكت ابدى و شقاوت هميشگى ، در ضلالت و گمراهى خواهد ماند !
آرى ، انسانى تا ابد از گمراهى مصون است و از كوشش و جهادش بهره خواهد برد و عمرش ضايع نخواهد شد و در پيشگاه حق عملش مقبول و لغزشش مغفور و كوششش مشكور است كه به قرآن مجيد و اهل بيت تمسّك جويد . اين معنا را جوامع حديثى تسنن و تشيع از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)روايت كرده اند :
إنّي تارِكٌ فيكُم مَا إن تَمَسَّكتُم بِهِ لَن تَضِلُّوا بَعدِي : أَحَدُهما أعظَم مِنَ الآخر : كِتَابُ اللّهِ حَبلٌ مَمْدودٌ مِن السَّماءِ إلَى الأرضِ ، وَعِترَتِي أهلُ بَيتِي ، وَلَن يَفتَرَّقَا حَتَّى يَرِدا عَليَّ الحَوضَ فَانظُرُوا كَيفَ تَخْلُفُونِى فِيهِمَا .(6)من چيزى را در ميان شما به يادگار گذاشته ام كه چون به آن چنگ زنيد هرگز پس از من گمراه نشويد ، يكى از آن دو از ديگرى بزرگ تر است : كتاب خدا كه ريسمانى كشيده شده از جانب خدا به سوى زمين است و عترتم اهل بيتم و اين دو هرگز از هم جدا نگردند تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند ; پس با تأمل و دقت بنگريد كه در نبودن من حق مرا درباره اين دو گوهر گرانبها چگونه ادا مى كنيد ؟
حقيقت وجودى اهل بيت (عليهم السلام) با توجه به آيات و روايات و مطالبى كه در فصل قبل مشخص شد و با تكيه بر آيه مباهلهكه از شخص اميرالمؤمنين (عليه السلام) تعبير به نفس شده مى توان اثبات كرد كه وجود علوى كه ريشه وجود يازده امام معصوم است ، حقيقت نورى اش با نور محمّدى يكى است و تفاوت آن دو فقط در جنبه جسمى و مادى است .
امام صادق (عليه السلام) در روايتى مهم مى فرمايد :
إنَّ اللّهَ كَانَ إذ لا كَانَ ، فَخَلقَ الكَانَ ، وَالمَكَانَ وَخَلَقَ نُورَ الأنوَارِ الَّذِي نُوِّرَتْ مِنهُ الأَنوَارُ ، وَأجْرَى فِيهِ نُورَهُ الَّذِي نُوِّرَتْ مِنهُ الأنوارُ ، وهو النُّورُ الَّذِى خَلَقَ مِنْهُ مُحَمَّداً وعَلِيّاً .(7)خدا بود وقتى كه « كان » نبود پس كان و مكان را آفريد و نور الانوارى كه انوار از آن نورانى شدند خلق كرد و در آن نورش كه همه انوار از آن نورانى شدند جارى ساخت و آن نورى است كه محمّد و على را از آن پديد آورد .
در تفسير الامام العسكرى (عليه السلام) : 656 و بحار الأنوار : 37/48 ، باب 50 ، حديث 27 در ذيل حديث شريفى كه از رسول با كرامت اسلام (صلى الله عليه وآله) نقل شده است در تفسير آيه شريفه مباهله چنين آمده است :
فكان الأبناء الحسن والحسين ، جاء بهما رسول اللّه فأقعدهما بين يديه كجروى الأسد وأمّا النساء فكانت فاطمة جاء بها رسول اللّه (صلى الله عليه وآله) وأقعدها خلفه كلبوة الأسد وأمّا الأنفس فكان على بن أبى طالب (عليه السلام) . با توجه و تدبر در مصادر اصيل شيعه و حتى كتب عامه مى توان چنين نتيجه گرفت كه : ( أجمع المفسرون على أن المراد بالنفس هاهنا على (عليه السلام) ) ، كه در الصواعق المحرقه : 238 نيز چنين بيان شده است . مرحوم علامه مجلسى نيز در بحار الأنوار : 35/257 ، باب 7 . بابى را به اين آيه شريفه اختصاص داده اند .
و در روايت ديگرى فرمود :
يا على ! من و تو از يك نور آفريده شده ايم سپس آن نور در پشت آدم قرار گرفت تا در پشت عبدالمطلب دو بخش شد : بخشى در پشت عبداللّه قرار گرفت و بخشى هم در پشت ابوطالب .(8)
به اين خاطر هيچ نورى و روحى با پيامبر مأنوس تر از نور و روح علوى نبود و حضرت حق ، شب معراج به سبب اين انس با صداى وجود مبارك اميرمؤمنان (عليه السلام) با حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) سخن گفت و به همين جهت بين محمّد و على عقد اخوت و برادرى بست تا اين اخوت و برادرى و يگانگى را نيز در عالم خلق و جهان طبيعت بروز و ظهور پيدا كند و به اين علت به او مى فرمود :
إنّكَ تَسمَعُ مَا أسمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى .(9)
آنچه را من مى شنوم تو نيز مى شنوى و آنچه را من مى بينم تو هم مى بينى .
بر اساس روايات و دلايل متين و استوار ، على سرّ و باطن محمّد است و محمّد فيض الهى است . و اين خواست خداست كه ولايت را باطن و سرّ رسالت قرار داد تا هرجا محمّد ظهور مى كند اين باطن و سر با او باشد ; پس بى ولايت اميرمؤمنان ، رسالت ناقص است .
( . . . وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ . . . ) .(10)
. . . و اگر انجام ندهى پيام خدا را نرسانده اى . . .
وجود مقدس اسداللّه الغالب على بن أبى طالب (عليه السلام) در مرحله و مرتبه ولايتش به اذن حق متصرف در ملكوت و مالك باطن وجودات و جلوه گاه همه مدارج غيب و شهود است و هيچ تصرفى در هستى بدون توجه نورى حضرتش صورت نمى گيرد پس بدون حبّ على و قبول ولايت او نمى توان به حبّ رسول و حبّ خداوند متعال رسيد چون ولى اللّه باب اللّه است و نور محمّدى و علوى آغاز و انجام هستى است .
بِكُمْ فَتَحَ اللّهُ وَبِكُمْ يَخْتِمُ ، وَإيابُ الْخَلْقِ إلَيْكُمْ .(11)
خدا با شما آغاز كرد و با شما پايان مى دهد و بازگشت خلق به سوى شماست .
چندانكه در آفاق نظر كردم و ديدم *** از روى يقين در همه موجود على بود
اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است *** تا هست على باشد و تا بود على بود
در ضمن رواياتى كه در كتب معتبر و اصيل اسلامى آمده ، اوصاف دوازده امام معصوم را در همه زمينه ها يكى مى داند چرا كه خلقت آنان از همان نور و حقيقت رسول با عظمت اسلام (صلى الله عليه وآله) است .
بايد گفت : به غير از مقام نبوت آنچه از معانى و حقايق و . . در وجود مبارك رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) است ، بى كم و كاست در امامان معصوم (عليه السلام) تجلّى دارد و همه آنان ـ چنان كه خود فرموده اند ـ اسماى حسناى الهى هستند ،( نَحْنُ وَاللّهِ أسمَاؤُهُ الحُسنىَ ).(12)
و به همين خاطر جهانيان وام دار اينانند و اينان را بر جهانيان حقوقى است كه اداى آن حقوق بر عهده جهانيان واجب و لازم است چنان كه در كتاب شريف الكافى از معصوم روايت مى كند :
الدُّنيَا وَمَا فِيهَا للّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى ، وَلِرَسُولِهِ ، وَلَنَا ، فَمَن غَلَبَ عَلَى شَيء مِنهَا فَليَتَّقِ اللّهَ ، وَلْيُؤَدِّ حَقَّ اللّهِ تَبَاركَ وَتَعَالَى ، وَلْيَبَرَّ إخوَانَهُ ، فَإنْ لَمْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَاللّهُ وَرَسُولُهُ وَنَحنُ بُرَآءُ مِنهُ .(13)
دنيا و آنچه در آن است در سيطره مالكيت خداى بزرگ و پيامبرش و ما قرار دارد پس هر كس به چيزى از آن دست يافت بايد تقواى الهى را رعايت كند و به اداى حق خدا برخيزد و به برادرانش نيكى كند ، اگر چنين نكند خدا و رسولش و ما از او بيزاريم .
در هر صورت ريشه وجودى اهل بيت (عليهم السلام) ، حقيقت نوريّه محمّديه است كه از طريق جلوه تامّش بر على و فاطمه (عليهم السلام) است و ايجاد علقه زوجيت بين اين دو درياى شگرف معنوى سبب ظهور يازده مظهر تام و مُظهر كل شد و از همان زمان هم براى هدايت جهانيان به نام آن بزرگواران و تعدادشان ، همگان را توجه داد .
جابر بن عبداللّه انصارى كه تا پايان عمر مورد عنايت و احترام اهل بيت (عليهم السلام)بوده ، مى گويد :
هنگامى كه خداى عزّ و جلّ آيه شريفه :( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِى الاَْمْرِ مِنْكُمْ )(14)را بر پيامبرش محمّد نازل كرد من گفتم : اى فرستاده خدا ! ما خدا و پيامبر را شناختيم ، اولوالامرى كه خدا طاعتشان را به طاعت تو مقرون نموده كيانند ؟ حضرت فرمود : جابر ! جانشينان من و پيشوايان مسلمانان پس از من هستند ; اول آنان على بن ابى طالب سپس حسن و حسين آنگاه على بن الحسين و بعد محمّد بن على كه در تورات معروف به باقر است و تو او را درك مى كنى ، هرگاه زيارتش كردى سلام مرا به او برسان سپس صادق جعفر بن محمّد و بعد از او موسى بن جعفر و پس از او على بن موسى آنگاه محمّد بن على سپس على بن محمّد سپس حسن بن على آنگاه هم نام و هم كنيه من حجّت خدا در زمين و باقى مانده او در ميان بندگانش فرزند حسن بن على خواهد بود ، همان كه خداى متعال ، خاور و باختر زمين را به دست او بگشايد و همان كه از ديده شيعيان و دوستانش پنهان خواهد شد و در آن زمان جز آنكه خدا دلش را براى ايمان خالص كرده ، كسى در اعتقاد به امامت او پابرجا و استوار نخواهد ماند .(15)
نكته قابل توجه ديگرى كه در مورد حقيقت وجودى اهل بيت (عليهم السلام) در روايات صادر از آن ذوات مقدس به چشم مى خورد ، تشبيه بسيار عميق و پر معناى اهل بيت (عليهم السلام) به شجره طيّبه است .
امام صادق (عليه السلام) شجره طيبه را كه حضرت حق در قرآن در سوره ابراهيم(16) ذكر فرموده ، در برابر پرسشى كه عمرو بن حُريث از آن حضرت درباره آن مى پرسد چنين توضيح مى دهد :
رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله) أصلُهَا ، وَأمِيرُالمُؤمِنينَ (عليه السلام) فَرْعُهَا ، وَالأَئِمَّةُ مِن ذُرِّيَّتِهِمَا أغصَانُها ، وَعِلمُ الأَئمّةِ ثَمَرَتُهَا ، وَشِيعَتُهُم المُؤمِنُونَ وَرَقُها ، قَال وَاللّهِ إنَّ المُؤمِنَ لَيُولَدُ فَتُورِقَ وَرَقَةٌ فِيهَا وإنَّ المُؤمِنَ لَيَمُوتُ فَتَسْقُطُ وَرَقَةٌ مِنهَا .(17)
پيامبر خدا ريشه آن و اميرالمؤمنين تنه آن و امامان از نسل پيامبر و على شاخه هاى آن و دانش امامان ميوه آن و شيعيان مؤمنشان برگ آن هستند . فرمود : به خدا سوگند كه مؤمن به دنيا مى آيد پس درخت برگى برمى آورد و مؤمن از دنيا مى رود پس از درخت برگى مى افتد .
در اين روايت ، علاوه بر اثبات حقيقت وجودى واحد ائمه اطهار (عليهم السلام) از تشبيه شيعيان مؤمن به اوراق شجره طيبه ، به اين مطالب مى توان رسيد كه حقيقت وجودى شيعيان مؤمن برگرفته از انوار تابناك اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) است .
در روايتى آمده است كه :
شيعَتُنا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طينَتِنا يَفْرَحُونَ لِفَرَحِناوَيَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا.(18)
نقطه مقابل شجره طيبه ، شجره خبيثه است كه هدف از بيان آن ، مجسم ساختن چهره واقعى كلمه شرك و برنامه هاى انحرافى و مردم فاسد و كافر و خبيث است كه با بى توجهى به دستورها و اوامر اهل بيت (عليهم السلام) و انقطاع از شجره طيبه ، به شجره خبيثه ملحق شده اند ، شجره اى كه ( اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الاَْرْضِ مَالَهَا مِن قَرَار ) از زمين كنده شده و قرارى ندارد و بى ريشه است كه در برابر توفان ها هر روز به گوشه اى پرتاب مى شود .
در روايات آمده است كه شجره طيبه پيامبر و على و فاطمه و فرزندان آنها هستند و شجره خبيثه بنى اميه است (19 .
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اسراء/101 . 2 ـ آل عمران/49 .
3 ـ قمر/1 ـ 2 . 4 ـ اسراء/1 .
5 ـ آل عمران/61 .
6ـ سنن الترمذى : 5/663 ; بحار الأنوار : 23/118 ، باب 7 ، حديث 36 .
7 ـ الكافى : 1/441 ، باب مولد النبى ووفاته ، حديث 9 ; بحار الأنوار : 15/24 ، باب 1 ، حديث 46 .
8 ـ بحار الأنوار : 5/11 ، حديث 12 .
9 ـ نهج البلاغة : 562 ، خطبه 234 ; عوالى اللئالى : 4/122 ، حديث 204 ; بحار الأنوار : 18 / 223 ، باب 1 ، حديث 61 .
10 ـ مائده ( 5 ) : 67 .
11 ـ عيون اخبار الرضا : 2/272 ; مفاتيح الجنان ، زيارت جامعه كبيره .
12 ـ الكافى : 1/145 ، باب النوادر ، حديث 4 .
13 ـ الكافى : 1/408 ، باب أن الأرض كلها للامام (عليه السلام) ، حديث 2 .
14 ـ نساء ( 4 ) : 59 .
15 ـ مناقب : 1/282 ; كمال الدين : 253 ; كفاية الأثر : 53 .
16 ـ ابراهيم ( 14 ) : 24 .
17 ـ الكافى 1/428 ، باب فيه نكت ونتف من التنزيل فى الولاية ، حديث 80 ( با كمى اختلاف ) ; تفسير الصافى : 1/886 .
18. الأمالى، طوسى : 299 ، حديث 588 .
19- تفسير نور الثقلين : 2 ذيل آيه شريفه .
مباهله
مباهله سيد مهدى شجاعى
منبع : ماهنامه موعود جوان شماره 16 |
مدينه اولين بارى است كه ميهمانانى چنين غريبه را به خود مىبيند. كاروانى متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباسهاى بلند مشكى پوشيدهاند، به گردنشان صليب آويختهاند، كلاههاى جواهرنشان برسر گذاشتهاند، زنجيرهاى طلا به كمر بستهاند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباسهاى خود نصب كردهاند.
وقتى اين شصت نفر براى ديدار با پيامبر، وارد مسجد مىشوند، همه با حيرت و تعجب به آنها نگاه مىكنند. اما پيامبر بىاعتنا از كنار آنان مىگذرد و از مسجد بيرون
هم هيات ميهمان و هم مسلمانان، از اين رفتار پيامبر، غرق در تعجب و شگفتى مىشوند. مسلمانان تاكنون نديدهاند كه پيامبر مهربانشان به ميهمانان بىتوجهى كند.
بههمين دليل، وقتى سرپرست هيات مسيحى، علتبىاعتنايى پيامبر را سؤال مىكند، هيچكدام از مسلمانان پاسخى براى گفتن پيدا نمىكنند.
تنها راهى كه بهنظر همه مىرسد، اين است كه علت اين رفتار پيامبر را از حضرت على بپرسند، چرا كه او نزديكترين فرد به پيامبر و آگاهترين، نسبتبه دين و سيره و سنت اوست. مشكل، مثل هميشه بهدست على حل مىشود. پاسخ او اين است كه:
«پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانهاى ندارند; اگر مىخواهيد موردتوجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هياتى ساده، به حضور ايشان برسيد.»
اين رفتار پيامبر، هيات ميهمان را بهياد پيامبرشان، حضرت مسيح مىاندازد كه خود با نهايتسادگى مىزيست و پيروانش را نيز به رعايتسادگى سفارش مىكرد.
آنان از اينكه مىبينند، در رفتار و كردار، اين همه از پيامبرشان فاصله گرفتهاند، احساس شرمسارى مىكنند.
ميهمانان مسيحى وقتى جواهرات و تجملات خود را كنار مىگذارند و با هياتى ساده وارد مسجد مىشوند، پيامبر از جاى برمىخيزد و بگرمى از آنان استقبال مىكند.
شصت دانشمند مسيحى، دورتادور پيامبر مىنشينند و پيامبر به يكايك آنها خوشامد مىگويد. در ميان اين شصت نفر، كه همه از پيران و بزرگان مسيحى نجران هستند، «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبيل» نيز بهچشم مىخورند. پيداست كه سرپرستى هيات را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، برعهده دارد. او نگاهى به شرحبيل و ديگر همراهان خود مىاندازد و با پيامبر شروع به سخنگفتن مىكند: «چندى پيش نامهاى از شما بهدست ما رسيد، آمديم تا از نزديك، حرفهاى شما را بشنويم».
پيامبر مىفرمايد:
«آنچه من از شما خواستهام، پذيرش اسلام و پرستش خداى يگانه است».
و براى معرفى اسلام، آياتى از قرآن را برايشان مىخواند.
اسقف اعظم پاسخ مىدهد: «اگر منظور از پذيرش اسلام، ايمان به خداست، ما قبلا به خدا ايمان آوردهايم و به احكام او عمل مىكنيم.»
پيامبر مىفرمايد:
«پذيرش اسلام، آثار و علايمى دارد كه با آنچه شما معتقديد و انجام مىدهيد، سازگارى ندارد. شما براى خدا فرزند قائليد و مسيح را خدا مىدانيد، درحالى كه اين اعتقاد، با پرستش خداى يگانه متفاوت است.»
اسقف براى لحظاتى سكوت مىكند و در ذهن دنبال پاسخى مناسب مىگردد. يكى ديگر از بزرگان مسيحى كه اسقف را درمانده در جواب مىبيند، به يارىاش مىآيد و پاسخ مىدهد:
«مسيح بهاين دليل فرزند خداست كه مادر او مريم، بدون اينكه با كسى ازدواج كند، او را بهدنيا آورد. اين نشان مىدهد كه او بايد خداى جهان باشد.»
پيامبر لحظهاى سكوت مىكند.
ناگهان فرشته وحى نازل مىشود و پاسخ اين كلام را از جانب خداوند براى پيامبر مىآورد. پيامبر بلافاصله پيام خداوند را براى آنان بازگو مىكند: «وضع حضرت عيسى در پيشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفريد...» (1)
و توضيح مىدهد كه «اگر نداشتن پدر دلالتبر خدايى كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بيشتر شايسته مقام خدايى است. درحالى كه چنين نيست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
لحظات بكندى مىگذرد، همه سرها را بهزير مىاندازند و بهفكر فرو مىروند. هيچ يك از شصت دانشمند مسيحى، پاسخى براى اين كلام پيدا نمىكنند. لحظات بهكندى مىگذرد; دانشمندان يكى يكى سرهايشان را بلند مىكنند و درانتظار شنيدن پاسخ به يكديگر نگاه مىكنند، به اسقف اعظم، به شرحبيل; اما.. سكوت محض.
عاقبت اسقف اعظم بهحرف مىآيد:
«ما قانع نشديم. تنها راهى كه براى اثبات حقيقتباقى مىماند، اين است كه با هم مباهله كنيم. يعنى ما و شما دستبه دعا برداريم و از خداوند بخواهيم كه هركس خلاف مىگويد، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
پيامبر لحظهاى مىماند. تعجب مىكند از اينكه اينان اين استدلال روشن را نمىپذيرند و مقاومت مىكنند. مسيحيان چشم به دهان پيامبر مىدوزند تا پاسخ او را بشنوند.
در اينحال، باز فرشته وحى فرود مىآيد و پيام خداوند را به پيامبر مىرساند. پيام اين است:
«هركس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جانهايتان را بياوريد و ما هم جانهايمان، سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.» (2)
پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام مىكند كه من براى مباهله آمادهام. دانشمندان مسيحى به هم نگاه مىكنند، پيداست كه برخى از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، اما انگار چارهاى نيست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراى بيرون مدينه تعيين مىشود.
دانشمندان مسيحى موقتا با پيامبر خداحافظى مىكنند و به اقامتگاه خود باز مىگردند تا براى مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسيحى در بيرون مدينه ايستادهاند و چشم به دروازه مدينه دوختهاند تا محمد با لشكرى از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند.
تعداد زيادى از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيدهاند تا بيننده اين مراسم بىنظير و بىسابقه باشند.
نفسها در سينه حبس شده و همه چشمها به دروازه مدينه خيره شده است.
لحظات انتظار سپرى مىشود و پيامبر درحالى كه حسين را در آغوش دارد و دستحسن را در دست، از دروازه مدينه خارج مىشود. پشتسر او تنها يك مرد و زن ديده مىشوند. اين مرد على است و اين زن فاطمه.
تعجب و حيرت، همراه با نگرانى و وحشتبر دل مسيحيان سايه مىافكند.
شرحبيل به اسقف مىگويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوه خود را به همراه آورده است.
اسقف كه صدايش از التهاب مىلرزد، مىگويد:
«همين نشان حقانيت است. بهجاى اين كه لشكرى را براى مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداستبه حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.»
شر حبيل مىگويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جانهايمان. پيداست كه على را بهعنوان جان خود همراه آورده است.»
«آرى، على براى محمد از جان عزيزتر است. در كتابهاى قديمى ما، نام او بهعنوان وصى و جانشين او آمده است...»
دراين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف مىرسانند و با نگرانى و اضطراب مىگويند:
«ما به اين مباهله تن نمىدهيم. چرا كه عذاب خدا را براى خود حتمى مىشماريم.»
چند نفر ديگر ادامه مىدهند: «مباهله مصلحت نيست. چهبسا عذاب، همه مسيحيان را دربر بگيرد.»
كمكم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحى مىافتد و همه تلاش مىكنند كه بهنحوى اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند.
اسقف به بالاى سنگى مىرود، به اشاره دست، همه را آرام مىكند و درحاليكه چانه و موهاى سپيد ريشش از التهاب مىلرزد، مىگويد:
«من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نورانى كه من مىبينم، اگر دستبه دعا بردارند، كوهها را از زمين مىكنند، درصورت وقوع مباهله، نابودى ما حتمى است و چهبسا عذاب، همه مسيحيان جهان را دربر بگيرد.»
اسقف از سنگ پايين مىآيد و با دست و پاى لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر مىرساند. بقيه نيز دنبال او روانه مىشوند.
اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير مىافكند و مىگويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطى كه داشته باشيد، قبول مىكنيم.»
پيامبر با بزرگوارى و مهربانى، انصرافشان را از مباهله مىپذيرد و مىپذيرد كه بهازاى پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
خبر اين واقعه، بسرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش مىشود و مسيحيان حقيقتجو را به مدينه پيامبر سوق مىدهد.
پىنوشتها:
× برگرفته از مجله بشارت، شماره 1.
1. «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون». آل عمران (3)، آيه 59.
2. «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنتالله على الكاذبين». آل عمران (3)، آيه 61.
هجرت پيامبر(ص)
هجرت پيامبر(ص) مترجمان: خاكساران حسين و جلالي عباس
منبع : كتاب همراه با پيامبران در قرآن |
نقشه قتل پيامبر
پس از آنكه اسلام در مدينه گسترش يافت، رسول اكرم(ص) از مسلمانان مكه خواست براى اينكه آزار و اذيت بيشترى را متحمل نشوند از مكه مهاجرت كنند، اين افراد از آنجا كه بيمناك بودند در صورت بيرون رفتن به صورت علنى، مبادا قريش مانع آنان شوند، به آرامى و در نهان از مكه خارج شدند و جز اندكى از آنان در مكه باقى نماند.
پيامبر(ص) پس از هجرت يارانش، در شهر مكه در انتظار اجازه هجرت بود، خداوند او را به خواندن اين دعا رهنمون شد تا به خويشتن آرامش دهد: «وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِى مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً».
تمام ياران مؤمن پيامبر، كه با آن حضرت در مكه باقى ماندند به جز على بن ابىطالب و ابوبكر، مورد ظلم و ستم قرار گرفته و به زندان افتادند.
وقتى قريش ديدند پيامبر از پيروان و ياران بسيارى در مدينه برخوردار شده و كسانى كه در مكه به او گرويدهاند نيز به سوى آنان در حركتند و مىدانستند كه پيامبر نيز خواه ناخواه به آنان مىپيوندد، لذا در «دارالندوه» گرد هم آمده و به مشورت پرداختند تا درباره آن حضرت تصميمى بگيرند: بعضى پيشنهاد كردند او را از سرزمين خود بيرون برانند و دستهاى ديگر به زندانى كردن او رأى دادند. و ابوجهل پيشنهاد قتل آن حضرت را داد، به گونهاى كه قبيله او نتوانند از قاتلين وى انتقامجويى كنند، به اين طريق كه از هر قبيله جوانى چابك و سرشناس انتخاب كنند و به هر يك شمشيرى بُرّنده بسپارند و آنگاه بر پيامبر هجوم برده و همه با هم با يك ضربت كار او را تمام كنند؛ زيرا اگر اين گونه عمل كنند، خون پيامبر ميان قبايل به هدر رفته و قبيله وى قادر نخواهد بود از همه آنها انتقام بگيرد، و بدين سان به گرفتن ديهاى كه بدانان پرداخت شود راضى خواهندشد. همگى با پيشنهاد اخير موافقت كرده و سپس پراكنده شدند.
جبرئيل(ع) بر پيامبر نازل شد و وى را در جريان نقشه قوم او قرار داد و از او خواست آن شب را در بستر خويش نخوابد.
نجات پيامبر(ص)
پاسى از شب گذشته بود كه جوانان قريش در خانه پيامبر گرد آمده و منتظر بودند تا بهخواب رود و او را به قتل رسانند، ولى آنگاه كه پيامبر متوجه جايگاه آنان شد به على بن ابىطالب(ع)(1) فرمود: در بستر من بخواب و رداى سبز حضرمى مرا بر خود بپوشان كه گزندى به تو نخواهد رسيد، و به وى دستور داد تا امانتى كه از مردم نزد آن حضرت بوده به صاحبانش برگرداند، چه اينكه بسيارى از مردم مكه به جهت صداقت و امانتدارى آن حضرت، امانات خود را نزد او به وديعه گذاشته بودند.
پيامبر خدا(ص) از خانه خود بيرون رفت و خداوند وى را از ديدگان آنها نهان داشت و دشمنان متوجه حضرت نشدند. پيامبر(ص)آهنگ خانه ابوبكر نمود تا با هم مهاجرت كنند و تصميم گرفتند براى مخفى ماندن به غار ثور پناه ببرند.
ابوبكر قبل از حركت به پسرش عبدالله گفت: فرداى آن روز به آنچه كه مردم درباره آندو مىگويند، گوش بسپارد و شبانگاه خبرها را به آنها برساند و از پسران عامربن فهيره خواست كه گوسفندان او را در روز به چرا برده و هنگام شب آنها را به مسير غار بياورد تا از شير آنها بنوشند و آنگاه جهت احتياط همراه با پيامبر از در كوچكى كه پشت ديوار خانهاش قرار داشت به سمت غار حركت كردند و بدين سان رسول خدا(ص) از نقشه قتل، رهايى يافت و اين آيه شريفه در اين باره نازل گشت:
وَإِذ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الماكِرِينَ؛(2)
و آنگاه كه كافران با تو از در مكر و حيله درآمدند تا تو را زندانى نموده يا بكشند و يا از شهر خارج كنند، آنان به حيله متوسل شدند و خدا نيز با آنان حيله نمود و مكر الهى برتر از آنان است.
در جستجوى پيامبر(ص)
با طلوعِ خورشيد، كفار قريش پى بردند كه محمد(ص) از دست آنان بيرون رفته و كسى كه در بستر او خوابيده على بن ابىطالب(3) است. آنها به طور ناگهانى با اين قضيه روبهرو شده و مات و مبهوت گشتند، از اين رو اعلام كردند براى هر كسى كه او را به آنان برگرداند، جايزهاى معادل يكصد شتر در نظر گرفتهاند. انسانهاى آزمند و طمعكار در گوشه و كنار به جستجوى حضرت پرداختند، و سرانجام در تعقيب آنحضرت به بالاى كوهى، كه او و همراهش در آن پناه گرفته بودند رسيده و از در غارى كه آنها در آن مخفى شده بودند گذارشان افتاد، به نحوى كه پاهايشان محاذى در غار بود، ولى به امر خدا آنها را نمىديدند. ابوبكر به رسول خدا(ص) عرض كرد: اگر كسى از اينها به جاى پاى خود نگاه كند ما را مىبيند. پيامبر بدو پاسخ داد: «درباره دو نفرى كه سومى آنها خداست چگونه مىانديشى». وى به همراهش مىنگريست كه اندوه و پريشانى از چهرهاش نمايان بود، حضرت سعى كرد مقدارى ناراحتى وى را كاهش دهد، همراهش گفت: به خدا من برخودم اندوهگين نيستم، ولى بيم از آن دارم كه شما آسيبى ببينى. حضرت فرمود: «نترس و بيم نداشته باش؛ زيرا خدا با ماست»
و خداى سبحان در اين باره فرموده است:
إِلّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِىَ اثْنَيْنِ إِذ هُما فِى الغارِ إِذ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ العُلْيا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ؛(4)
اگر او را يارى نكنيد، خدا او راكمك خواهد كرد، آنگاه كه كافران او را از مكه بيرون راندند و زمانى كه يكى از آن دو كه در غار بودند، به همسفر خود گفت: اندوهگين مباش، به راستى كه خداوند با ماست. خداوند آرامش خاطر بر او فرستاد و با لشكريان غيبى كه شما آنها را نديديد او را يارى نمود و نداى كافران را پست و نداى خدا را مقام بلند و پر ارج قرار داد و خداوند قدرتمند و داناست.
رسول اكرم(ص) با همسفر خود سه روز در غار به سر بردند تا اينكه قريش از يافتن آنها مأيوس شدند و سپس فرد راهنما دو مركب برايشان آورده و از بيراههاى در نواحى ساحلى، به سمت مدينه رهسپار گرديدند. هجرت پيامبر(ص) در ماه ربيع الاولِ سال سيزدهم بعثت صورت گرفت و در آن زمان پنجاه و سه سال از سن مبارك آن حضرت مىگذشت.
حفظ جان پيامبر(ص)
در بين افرادى كه براى دستيابى به جايزه به جستجوى پيامبر پرداختند مردى به نام «سراقة بن مالك بن جعشم» بود كه فردى از قريش به او اطلاع داده بود كه سه نفر را با چشم خود ديده كه به سمت مدينه در حركتند.
سراقه مردى قوى هيكل و در شجاعت معروف بود، و بىآنكه كسى در جريان قرار گيرد زره به تن كرد و بر مركب خويش سوار شد و به تعقيب آن سه نفر پرداخت تا شايد محمد(ص) را بين آنان بيابد و به جايزه نايل شود.
ابوبكر سوارى را غرق در سلاح ديد كه به آنان نزديك مىشد، از اين صحنه به وحشت افتاد، ولى رسول اكرم(ص) با اطمينان به حركت خود ادامه داد و پيوسته در دعا و نيايش بود و از تلاوت قرآن باز نمىايستاد و در حالى كه سراقه به سرعت به سوى آنان مىآمد، اسبش او را به زمين كوبيد، وى از جا برخاست و تلاش كرد مجدداً خود را به آنان برساند و آنگاه كه خيلى نزديك رسيده بود، بار دوم نيز پاهاى اسب او تا زانو به زمين فرو رفت و سراقه را به جاى دور دستى پرتاب كرد كه با سلاح خود درهم غلتيد. سراقه اين وضع را به فال بد گرفت و پى برد كه در اين كار با شكست مواجه خواهد شد و با خود گفت: محمد(ص) دعوت خود را علنى ساخته و پيروز خواهد شد. از اين رو از آنها امان خواست و از رسول خدا(ص) تقاضا كرد اماننامهاى برايش بنويسد تا نشانهاى ميان آنان باشد. پيامبر اكرم(ص) به عامر بن فهيره دستور داد تا اماننامهاى براى او نوشت و وى آن را گرفت و از همان راهى كه آمده بود بازگشت. بعد از آنكه سراقه از تعقيب پيامبر ناكام شد، كسانى را كه قصد تعقيب رسولخدا(ص) داشتند به اشتباه مىانداخت و بعد از آنكه واقف شد پيامبر(ص) وارد مدينه شده است،
ماجراى خود و پيامبر را براى مردم نقل كرد.
ورود به قبا
خبر هجرت نبى اكرم(ص) به گوش مردم مدينه رسيد و آنها هر روز صبح تا آفتاب سوزان ظهر منتظر مقدم آن حضرت مىماندند و بعد از آنكه در آن روز از تشريففرمايى حضرت مأيوس مىشدند، به خانههاى خود باز مىگشتند.
رسول خدا(ص) مدت هشتروز در بيابان سوزان راه پيمود تا به منطقهاى به نام «قبا» در شش ميلى مدينه رسيد و گروه زيادى از ياران حضرت به دليل بيمى كه بر جان پيامبر از ناحيه دشمنان داشتند، مسلحانه به استقبال آن حضرت آمده بودند.
پيامبر اسلام(ص) بر بنى عمرو بن عوف وارد شد و بيش از ده روز نزد آنان اقامت گزيد و در اين فاصله رسول خدا نخستين مسجد در اسلام را بنا كرد كه به مسجد قبا معروف است، و قرآن به اين مسجد اشاره مىكند.
لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَن يَتَطَهِّرُواْ وَاللَّهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرِينَ؛(5)
و مسجدى كه از روز نخست براساس تقوا بنا شد، سزاوارتر است كه در آن به نماز بايستى. در آن مردانى وجود دارند كه علاقهمندند پاك و پيراسته باشند و خداوند پاكان را دوست دارد.
و پيامبر اسلام با ياران خود در بناى اين مسجد تشريك مساعى داشت.
سخنرانى پيامبر(ص)
رسول گرامى اسلام(ص) سپس در روز جمعه در حالى كه يارانش پيرامون وى گرد آمده بودند قبا را به قصد مدينه ترك گفت و هنگام ظهر بدانجا رسيد و درمحل سكونت بنىسالم بنعوف در منطقهاى به نام «رانوانا» نزول اجلال فرمود و نماز جمعه را در آنجا اقامه كرد و براى مردم چنين خطبه خواند:
«حمد و سپاس خدا را سزد، او را سپاس مىگويم و از او درخواست كمك و يارى دارم، به آمرزش او اميد بسته و از او هدايت مىطلبم، ايمان بدو آورده و به وى كفر نمىورزم. با هركس كه به انكار او برخيزد دشمنى خواهم كرد و گواهى مىدهم كه جز خداى يگانه معبودى نيست و محمد بنده و فرستاده اوست كه او را در برههاى از آمدن پيامبران، و وجود اندكِ علم و دانش و گمراهى مردم، در گذشت زمان ونزديكى رستخيز، با مشعل هدايت و نور و پندواندرز به سوى مردم فرستاد. كسى كه از خدا و رسول او پيروى كند، هدايت و كسى كه نافرمانى آنان كند منحرف گرديده و به گمراهى سختى دچار گشته است. شما را به تقواى الهى سفارش مىكنم؛ زيرا برترين چيزى كه مسلمانى آن را به مسلمان ديگر سفارش كند، تشويق و ترغيب او به آخرت و سفارش به تقواى الهى است. از آنچه خدا شما را بر حذر داشته پرهيز نماييد كه پند و نصيحتى بهتر از اين وجود ندارد، تقوا براى آن كس كه از خدا بيم داشته باشد، يارى راستين براى دستيابى به سعادت آخرت است. كسى كه كارهاى نهان و آشكار خويش را طبق فرموده خداوند و به خاطر او انجام دهد، در دنيا سبب نيكنامى او شده و در آخرت آنگاه كه هركس نياز
به اعمال پيش فرستاده خويش دارد، ذخيره پس ازمرگ اوخواهد بود و اگر كارهايش غير از اين باشد آرزومند است كاش آن را انجام نداده بود. خداى سبحان شما را از خود برحذر مىدارد و او به بندگانش مهربان است، سخنش راست و وعدهاش تخلفناپذير است. خداوند مىفرمايد: «ما يُبَدَّلُ القَوْلُ لَدَىَّ وَما أَنَا بِظَلّامٍ لِلْعَبِيدِ». در امور دنيا و آخرت و آشكار و نهان از خداى خويش بيمناك باشيد؛ زيرا: «وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يُكَفِّرْ عَنْهُ سَيِّئاتِهِ وَيُعْظِمْ لَهُ أَجْراً»؛ «وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً». تقواى الهى انسان را از ناخرسندى و كيفر و خشم خداوند مصون مىدارد و موجب سرافرازى و خشنودى پروردگار و بالابردن مقام و منزلت شخص مىگردد.
[از آنچه خدا به شما داده] بهرهمند شويد و در دستورات الهى كوتاهى نورزيد، خداوند كتاب خود را به شما آموخته و راه خويش را ارائه داده است تا راستگويان را از دروغگويان باز شناسد، همان گونه كه خداوند به شمإ؛هه احسان نموده، شما نيز نيكى و احسان كنيد و با دشمنانش دشمنى و در راه او به نحوى بايسته مبارزه و پيكار نماييد. او شما را برگزيد و مسلمانتان ناميد تا هر كسى به هلاكت مىرسد و يا زنده مىماند، با دليل و برهان باشد. قدرت از آن خداست. خدا را بسيار ياد كنيد و براى پس از مرگ، عمل نيك انجام دهيد، چه اينكه اگر كسى ارتباط ميان خود و خدا را سامان بخشد، خداوند بين او و مردم را اصلاح مىكند، چون حاكم بر مردم، خداست، نه اينكه مردم بر او حاكمند، اومالك مردم است، نه مردم مالك اويند، هيچ گونه قدرت و توانى جز از ناحيه خداوند بزرگ وجود ندارد.»(6)
پيامبر(ص) در مدينه
رسول اكرم(ص) پس از به جا آوردن نماز جمعه، به مسير خود ادامه داد تا به مدينه رسيد و مردم شهر براى استقبال آن حضرت از شهر بيرون آمده و اين شعار را سر مىدادند: «اللهاكبر، جاء رسول الله، الله اكبر، جاء محمد» و زنان وكودكان نيز براى گفتن خيرمقدم به آن بزرگوار اين سرود را مىخواندند:
طلع البدر علينا وجب الشكر علينا
من ثنيات الوداع ما دعا للَّه داع
آن روز، روزى سرشار از شادى و سرور بود كه مدينه مانند آن را در تاريخ خود سراغ نداشت و از سويى هر يك ازمردم علاقهمند بودند حضرت در خانه آنها حضور يابد، ولى پيامبر(ص) مهار شتر را رها ساخت تا هر كجا خواهد برود، و به انبوه جمعيت مشتاقى كه پيرامون وى حلقه زده بودند فرمود: شتر را رها كنيد؛ زيرا مأموريت دارد؛ يعنى هركجا كه شترِ پيامبر زانو بزند، حضرت در همانجا اُطراق خواهد كرد. شتر به راه خود ادامه داده تا به منطقه «مربد(7)» مقابل خانه ابوايوب انصارى رسيد، و در آنجا خوابيد. زمين «مربد» متعلق به دو نوجوان يتيم بود و رسول خدا(ص) آن را از ولىّ آنها خريدارى كرد و در آن مسجدى راكه امروزه به حرم نبوى شريف معروف است بناكرد (ساختمان اين مسجد تاكنون چندين بار تجديد بنا گرديده است). تا زمانى كه مسجد پيامبر(ص) بنا گرديد و خانهاش در جوار آن ساخته شد، آن حضرت در خانه ابوايوب انصارى اجلال نزول فرمود.
شخص پيامبر در ساختن مسجد كمك مىكرد تا مسلمانان را به كار تشويق نمايد. مهاجر و انصار نيز در ساختن مسجد تشريك مساعى داشته و به بناى آن ادامه دادند. پيامبر(ص) شخصاً همراه مسلمانان سنگ بنا را حمل مىكرد و مىفرمود:
اللهمّ لا عيش الّا عيش الآخرة
فاغفر الأنصار و المهاجرة؛
بار خدايا، زندگى جز زندگى آخرت نيست، پس انصار و مهاجرين را ببخشا.
رسول خدا(ص) خانه خويش را متصل به مسجد بنا كرد و در آن سكونت گزيد.
و آنگاه كه پيامبر(ص) در مدينه استقرار يافت در پى اعضاى خانوادهاش كه در مكه بودند فرستاد(8). عبدالله بنابوبكر نيز همراه خانواده پدر با آنان ازمكه خارج شد، ولى مشركين مكه برخى از مسلمانان مستضعف را از مهاجرت باز داشته و آنها را به زندان افكندند و مورد آزار و اذيت و شكنجه قرار دادند.
پيمان برادرى
تاريخ دعوت اسلام در مدينه با دورههاى جديدى، همانند دوران ارشاد و هدايت، دوران نظم و انضباط و دوران پيروزى آغاز گرديد.
در ابتداى هجرت در شهر مدينه، قبايل گوناگونى سكونت داشتند. نخستين گروه آنان كسانى بودند كه دعوت پيامبر اكرم(ص) را پذيرا گشته و به رسالت وى ايمان آورده بودند، و پيامبر آنها را انصار ناميد. دسته ديگر مهاجرانى بودند كه از مكه به مدينه گريخته بودند و دسته سوم؛ يهوديان را تشكيل مىدادند و سرانجام بتپرستانى كه هم چنان بر شرك به خدا باقى ماندند، و با وجود اين تعددِ قبايل، ميان مردم اصيل مدينه، كينههاى ديرينه و ريشهدارى وجود داشت كه در بسيارى موارد، آتش جنگ را ميان آنان شعلهور ساخته بود و ناگزير، اين وضعيت، تدبيرى اساسى مىطلبيد كه به اختلافات گوناگون اين جامعه از هم پاشيده پايان دهد.
نخستين گامى كه رسول اكرم(ص) در اين زمينه برداشت، چارهانديشى در امر گذران زندگى اين مهاجران بود، چه اينكه بيشتر آنان در خلال اقامت خود در مكه، از زندگى مناسب و مرفهى برخوردار بودند، ولى براى حفظ دين خود ناگزير شدند ثروت و دارايى خويش را رها سازند.
راهحلّى كه رسول خدا(ص) انجام داد، پيمان(9) برادرى ميان انصار و مهاجرين بود، لذا بدانها فرمود: «براى خدا، هر دو تن از شما با يكديگر برادر باشيد». اين برادرى در دين به اين سبب بود كه آنها به كمك يكديگر شتافته و در مشكلات زندگى، دست يارى به هم بدهند و همان گونه كه برادران نسبى(10) از يكديگر ارث مىبرند، اين برادران نيز از يكديگر ارث ببرند. هر يك از انصار، برادر مهاجر خويش را به خانه خود راه داد و بهگونهاى شگفتانگيز از وى پذيرايى به عمل آورد از جمله: وقتى عبدالرحمان عوف به مدينه آمد، رسول خدا(ص) ميان او و سعدبن ربيع انصارى پيمان برادرى بست. سعد به او گفت: اى برادر، من بيش از همه مردم مدينه مال و ثروت دارم، اينك نيمى از آن مربوط به تو باشد و داراى دو همسر هستم، هر كدام را كه بپسندى با طلاق از او جدا مىشوم تا به ازدواج تو در آيد. عبدالرحمان گفت: خداوند به تو و خانواده و اموالت خير و بركت دهد، مرا به بازار راهنمايى كن، وى به بازار رفت و به داد و ستد پرداخت و بهره فراوانى برد و وضع زندگى او بسيار مناسب شد و زنى از انصار را به ازدواج خويش در آورد.
خداى متعال با اين فرموده، انصار را به جهت برخورد بسيار شايسته آنان با برادران مهاجر خود مورد ستايش قرار داده است:
وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدّارَ وَالإِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ المُفْلِحُونَ؛a= "#021">(11)
انصار كه قبل از مهاجرين مدينه را خانه ايمان گردانيدند، مهاجرينى را كه به سوى آنان مىآيند دوست مىدارند، و در دل خود هيچ نيازى نسبت به آنها نمىيابند، مهاجران را بر خويش مقدم مىداشتند، هر چند خود نيازمند چيزى بودند و كسانى كه نفسشان از بخل نگاه داشته شود، آنها رستگارانند.
همانگونه كه خداوند با اين فرموده، انصار و مهاجرين را با هم به برترين چيزى كه نفس بدان علاقهمند است مژده داده است:
وَالسّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ المُهاجِرِينَ وَالأَنْصارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِى تَحْتَها الأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الفَوْزُ العَظِيمُ؛
آن دسته از مهاجرين و انصار كه سبقت به ايمان گرفتند و آنان كه به نكويى از آنها پيروى كردند، خداوند از همه آنها خشنود است و آنها از خدا، و براى آنها بهشتى كه از زير درختانش نهرهاى آب جارى است برايشان مهيا كرده است و براى هميشه در آنجا جاودان خواهند ماند و اين همان رستگارى بزرگ است.
پيامبر اسلام(ص) با اين پيمان برادرى دينى، دلها را به يكديگر نزديك نمود و وضعيت زندگى مهاجرانِ مستمند را سر و سامان بخشيد و اين يكى از جالبترين مظاهر مسؤوليت اجتماعى است كه اسلام آن را به جهت سازش طبقاتى و تحكيم پيوند و همبستگى، در دل پيروان خود رسوخ داده است.
پس از آن رسول اكرم(ص) با يهود پيمان بست و عهدنامه مشروحى ميان آنان و مهاجر و انصار نگاشت كه در آن بر حفظ وحدت مسلمانان و يكپارچگى آنها و حرمت جان و مال يكديگر و حرمت مدينه تأكيد شده بود، يهوديان در اين پيمان نامه قرارداد كرده بودند كه هريك از دو طرف بر دين و آيين خود باقى بمانند و اگر بحث و مشاجرهاى بين طرفين بهوجود آمد كه موجب به هم خوردن پيمان نامه شد، قضاوت و داورى به خداى عزّوجّل و رسول او حضرت محمد(ص) سپرده شود.
با انعقاد اين پيمان نامه و عقد برادرى ميان مسلمانان، وضعيت مدينه آرام گرفت و مسلمانان بىآنكه فتنه و آشوب و اذيت و آزارى آنها را تهديد كند، با آرامش خاطر به انجام دستورات دين خود پرداختند.
1- اين عمل على بن ابىطالب(ع) نهايت فداكارى و اخلاص وى را به پيامبر مىرساند. او جان خود را در راه نجات جان پيامبر به خطر انداخت.
2- انفال (8) آيه 30.
3- مؤلف از ماجراى خوابيدن على(ع) در بستر پيامبر(ص) (ليلة المبيت) به سادگى گذشته، در صورتى كه بزرگانى چون يعقوبى از اهلسنت در اين زمينه داد سخن دادهاند. وى در كتاب خود مى گويد: خداوند در آن شب به جبرئيل و ميكائيل وحى كرد كه يكى از شما دو تن را محكوم به مرگ كردم. كداميك حاضر است در راه رفيقش از جان خود بگذرد. هر دو فرشته، زندگى را برگزيدند. خداوند بدانان فرمود: چرا مانند على بنابىطالب نبوديد؟ زيرا من ميان او و محمد برادرى ايجاد كرده و عمر يكى از آن دو را بيشتر قرار دادم و على مرگ را برگزيد، تا محمد زنده بماند - هم اكنون شما به زمين فرود آييد و او را از دشمنانش حفظ كنيد. آن دو فرمان الهى را انجام دادند و بالاى سر و پايين پاى على(ع) نشستند. جبرئيل مىگفت: «بخٍّ بخٍّ يابنابىطالب مَن مثلك، يباهى الله بك ملائكته؛ مرحبا بر تو اى پسر ابوطالب چه كسى مانند توست؟ خدا به واسطه تو بر فرشتگان مباهات مى كند». المستدرك على الصحيحين، ج3، ص5. «ج».
4- توبه (9) آيه 40.
5- توبه (9) آيه 108.
6- ابن اثير، البدايه و النهايه و تاريخ طبرى.
7- محل خشك كردن خرما.
8- كسى كه از ناحيه رسول خدا(ص) مأموريت يافت، فَواطِم، يعنى فاطمه دخت پيامبر، فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر زبير و مسلمانانى را كه تا آن روز موفق به مهاجرت نشده بودند همراه بياورد، اميرالمؤمنين على(ع) بود. «ج».
9- مؤلف براى مهيا كردن زمينههاى بعدى در مباحث تاريخى، به ويژه بيعت على(ع) از بيان واقعيت اخوت پيامبر(ص) با على(ع) طفره رفته است. در اين زمينه رسول خدا(ص) فرمود: «تَاخوا في الله أخوين أخوين؛ در راه خدا دوتا دوتا با هم برادرى كنيد» و سپس ميان ياران خود ايستاد و دست على(ع) را گرفت و فرمود: «اين هم برادر من است». سيره ابن هشام، بخش نخست، ص501. «ج».
10- اين ارث بردن تا زمان نزول آيه شريفه «أولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض» ادامه داشت و پس از آن ميراث، به نزديكانى كه قرآن بدانان تصريح كرده است منتقل گرديد.
11- حشر (59 ) آيه 9.
منابع تاريخ اسلام در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)2
منابع تاريخ اسلام در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)2
حجة الاسلام سيد محمد ثقفى
در اين دوره، بخش ديگرى از تاريخ نويسى، آن هم به شكل تخصصى، آغاز شد و براى خود، در قلمرو تاريخ اسلامى، ميدان وسيعى باز كرد. نسب نويسى و علم انساب، كه امروزه بخشى از علم تراجم و نسب شناسى به حساب مى آيد، در اين مرحله به ظهور رسيده است. محمّد بن سائب كلبى و پسرش هشام بن محمّد بن سائب، همچنين مصعب زبيرى سه تن از نسب شناسان نامى اند كه كتابهايشان تا به امروز مورد استفاده مورّخان اسلامى قرار مى گيرد، بخصوص ابن هشام كه در انساب و ادبيات عرب جاهلى يد طولايى داشته است.
ظهور مورّخان بزرگ اسلامى
اواخر قرن سوم هجرى دوره ظهور مورّخان بزرگ اسلامى مى باشد كه كتابهاى آنها فصل جديدى در تدوين تاريخ اسلامى است:
ـ احمد بن يحيى بلاذرى(ف. 279 هـ.): از علماى نيمه دوم قرن سوم هجرى است كه پيشرفت جديدى در تدوين تاريخ اسلامى به وجود آورده است. بلاذرى دو كتاب مهم در تاريخ دارد: فتوح البلدان و انساب4الاشراف. كتاب اول بلاذرى از تاريخ فتوحات اسلامى سخن مى گويد و به طور مفصّل، از اخبار فتح شهرها و پيروزيهاى ارتش اسلام گزارش مى دهد. او در كتاب تاريخ خود و در نقل، نقد و تمييز روايات، از روشى علمى و دقتى كامل استفاده كرده و مانند مورّخى ناقدـ نه جمع آورى كننده رواياتـ عمل نموده است.
جالب اينكه او در كنار اخبار فتح، كليه قوانين و قواعد اسلامى را، كه فاتحان مسلمان در فتح شهرها رعايت كرده اند و قواعد فقه را، كه مردم در استفاده از اراضى مفتوحه اجرا نموده اند، نقل مى كند. از اين جهت، كتاب فتوح البلدان نه فقط منبعى براى مورّخان، بلكه مصدرى براى استنباط فقهى و روش علمى مسلمانان در قبال اهل كتاب در اخذ جزيه، تحديد خراج، ماليات و ديگر روابط اجتماعى شمرده مى شود.
افزون بر آن، اين كتاب اوضاع جامعه اسلامى پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را گزارش مى دهد و وقوع تعصّبات قومى و نزاعهاى طايفه اى را، كه بر محور خلافت و ديگر قضاياى اجتماعى دور مى زد، بازگو مى كند.
به طور خلاصه، كتاب فتوح البلدان بلاذرى كتابى تاريخى و در زمينه فتوح، تشريع و تطبيق احكام است كه مسلمانان آنها را در فتح شهرها رعايت كرده اند. در عين حال، بلاذرى از نقل روايات متعدد بر محور يك قضيه، امتناع مىورزد، بلكه بر خلاف طبرى، رواياتى را كه به نظر خود، به صدق و درستى آنها اعتقاد دارد از ميان ديگر روايات، انتخاب مى كند و بيشتر بر روايات منقول مدنى تكيه دارد تا از انگيزه ها و گزارشهاى منطقه اى، كه احياناً روايات اقاليمى مانند بصره و كوفه به آن متهّم اند، دور بماند.
اما كتاب ديگر او، انساب الاشراف، در واقع كتابى است در موردى خاص; يعنى درباره «انساب» ولى در عين حال، خصوصيات ديگر كتابهاى انساب، طبقات و تاريخ را نيز جامع مى باشد. از ويژگيهاى انساب الاشراف بلاذرى، اين است كه در آن، مواد تاريخى يا سير زندگى اشخاص به فصلهاى متعددى تقسيم مى شود و اساساً اين كتاب شامل تاريخ عرب در دوره جاهليت، اسلام، دوره اموى و عباسى است. اما اين وقايع نه بر حسب حوادث سالها، بلكه بر اساس شخصيت اجتماعى فرد در ميان قبيله و اجتماع خود، مطرح مى باشد.
مشهورترين راويانى كه بلاذرى از آنها نقل مى كند ابومخنف، مدائنى، واقدى، زهرى، زبيربن بكّار و عوان هستند; اما او بيشترين معلومات خود را، كه در انساب الاشراف آورده، از ابن سعد گرفته است. قابل توجه آنكه او اين اطلاعات را نه از طريق خواندن كتاب الطبقات، بلكه به طور شفاهى و مستقيم از مؤلّف آن دريافت كرده است.11
5ـ ابن واضح يعقوبى(ف. 284 هـ.): از علما و مورّخان اواخر قرن سوم هجرى است كه كتابهايش شكل تاريخ نويسى را تغيير داد و از سيره نويسى و انحصار در تاريخ اسلام، به طور عموم، به تاريخ جهان از زمانهاى دور، از آغاز خلقت تا ظهور اسلام و ادامه آن در قرن سوم هجرى پرداخت.
يعقوبى، مورّخى جامع الاطراف و با فرهنگى گسترده بود و كتاب خود را از منابع گوناگونى گردآورد. او به كشورهاى اسلامى مسافرت كرد و از هر منبعى، معلوماتى به دست آورد. آثار اين مسافرتها و منابع گوناگون در تأليف كتاب يعقوبى به وضوح ديده مى شود.
او تاريخ جهانى خود را بدين ترتيب نقل مى كند: آغاز خلقت (به نقل از تورات)، تاريخ انبيا و تاريخ ملتهاى باستانى ايرانيان، آشوريان، بابليان، مصريان، هنديان، يونانيان، روميان، بربريان، حبشيان، زنگيان، تركان و چينيان. سپس تاريخ قوم عرب، فرهنگ جاهلى، اديان، ايام العرب، بازارهاى عرب، قبايل بائده، تاريخ يمن، شام و جزيرة العرب و اولاد اسماعيل را مطرح مى كند و معلومات با ارزشى از اين بخش از تاريخ به خواننده ارائه مى دهد. روشن است كه يعقوبى چهره اى از التقاط فرهنگى عصر مأمون را، كه خود نيز از معاصران آن است، نشان مى دهد. يعقوبى در نقل تاريخ ايران پيش از دوره ساسانى، اشاره مى كند كه اين قسمت از تاريخ ايران كه از اسطوره ها و افسانه ها گرفته شده، چندان قابل اعتماد نيست و سند تاريخى ندارد.12 در آنچه درباره تاريخ يونان و حكماى آن مى گويد، اشاره مى كند كه معلومات خود را از كتابهاى ترجمه شده يونانى گرفته است.13
در جلد دوم، او از مجموعه اخبار تاريخى، كه پيش از او كسانى مانند واقدى، ابن اسحق، مدائنى و ابن كلبى، آنها را جمع آورى كرده اند، استفاده نموده و تأليفى از مجموعه آنها به وجود آورده است، چنانچه يعقوبى از بعضى دانشمندان هيئت شناس همچون خوارزمى مطالب فراوانى نقل كرده است، آنجا كه در آغاز خلافت هر خليفه اى تاريخ دقيق آن را مطالب علم فلك آن روز تعيين مى كند.14
در هر صورت، يعقوبى، مورّخ و ضابطى است كه تاريخ خود را با دقت علمى و تاريخى تأليف كرده و از آنجا كه او شيعه و طرفدار اهل بيت(عليهم السلام) مى باشد و به نقل حديث غدير تصريح دارد، لذا، در نقل وقايع فتنه عثمان و اخبار بنى اميّه، به نحوى از تفصيل وقايع خوددارى مى كند; اما اين مطلب هرگز به اين معنى نيست كه تعصّب به خرج دهد وازبى طرفى علمىـ تاريخى بيرون رود. ولى در مورد آل عباس، كه معاصر آنها مى باشد، به نوعى مجامله مى نمايد. دو جلد تاريخ يعقوبى، مضبوط ترين و دقيقترين تاريخ عمومى است كه دايرة المعارف گونه فرهنگ اسلامى و عصر خود را ارائه مى دهد.
6ـ عبدالله بن مسلم بن قتيبه كاتب دينورى(متوفاى 276 هـ.): چهره ديگرى از شخصيتهاى بارز تاريخى در عصر مأمون مى باشد كه كتابهاى او حايز اهميت فراوان است. او مؤلف دو كتاب «المعارف» و «الامامة والسيّاسة» است. كتاب المعارف او به نوعى، دايرة المعارفى است كه به روشهاى گوناگون تاريخى نوشته شده. او از تاريخ جهان شروع مى كند و اخبار خود را تا عصر معتصم، خليفه عباسى، ادامه مى دهد. سپس شرح حال رجال معروفى را كه شخصيت آنها به شكلى در جامعه اسلامى آن روز منشأ اثر بوده است، ذكر مى كند.
ابن قتيبه در نقل اخبار تاريخى، از نوشته هاى مورّخان و همچنين از روايات شفاهى استفاده مى كند; اما به عنوان مورّخى ناقد، نقل خبر مى نمايد; به اين معنى كه اخبارى را كه نزد او موثّق است، نقل مى كند. او اولين كسى است كه در نقل تاريخ جهان از عهدين (تورات و انجيل) بهره گرفته است. از اين نظر، تاريخ او، نزد مورّخان بعدى، از جمله كتابهاى اسناد و منابع، قابل اعتماد است.
كتاب دوم او، الامامة و السّياسة (يا تاريخ الخلفا)، كتابى است كه شرح حال و قضاياى خلافت پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به تفصيل مى آورد. او در اين كتاب به شكل مورّخ و ناقل اخبار، حوادث را بر حسب تسلسل زمانى نقل مى كند; بخصوص دوران على(عليه السلام) و معاويه را به تفصيل آورده است. وقايع عاشورا را نيز به تفصيل نقل مى نمايد و انشعابهاى فكرى و احزاب جهان اسلام را بازگومى كند.درتاريخ الخلفا، حوادث را بر حسب ذكر راوى و به عهده او نقل مى كند و گاهى اخبار متعدد را به شكل تأليفى ذكر مى نمايد; مثلاً، مى نويسد: «حدّثنا عين حدّثنا.» سپس باذكرراوى حديث، تاريخ را مى نگارد. بيشتر اخبار ابن قتيبه از طريق ابن ابى مريم مى باشد و در بيشتر روايتهاى تاريخى، نام او را آورده است.
7ـ ابوحنيفه دينورى(متوفاى 282هـ.): صاحب كتاب الاخبارالطّوال، از مورّخان ديگر است. او تاريخ خود را به سبك تاريخ عمومى نوشته و از آغاز خلقت، تاريخ انبيا، پادشاهان فارس، يمن و يونان، بويژه اسكندر، روم و روابط عرب و حبشه و فارس پيش از اسلام را به تفصيل نقل مى كند.
او سپس مستقيماً از جنگهاى عرب و ايرانيان در دوره جاهليت بحث مى كند و مسأله را با فتوحات اسلامى زمان خليفه دوم، دنبال مى نمايد. ولى چندان تفصيلى از ظهور اسلام، عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خليفه اول ارائه نمى دهد. دينورى حوادث دوران سه خليفه اول را شرح مى دهد و بر اختلاف حضرت على(عليه السلام) و معاويه تأكيد خاص دارد. اين مسأله گرايش علوى او را در اين زمينه نشان مى دهد. دينورى تاريخ خلفاى اموى و عباسى را به اختصار بيان مى كند. آنچه در كتاب دينورى قابل ملاحظه مى باشد تاريخ تفصيلى ايران پيش از اسلام است. اين مطلب نيز گرايش او را به قوميت فارس روشن مى سازد. از ديگر امتيازهاى او اين است كه او بعضى از حوادث تاريخى را خود شاهد بوده است، نه اينكه وقايع را فقط از مورّخان قبلى بگيرد. علاوه بر اين، او از ديوانهاى شعرى اطلاع وسيعى داشته كه اين مطلب امروزه مورد نظر است.
بزرگترين مورّخ قرن سوم
8ـ محمّدبن جرير طبرى(متوفاى 310 هـ): صاحب تاريخ معروف تاريخ الرّسل و الملوك، بزرگترين و معروفترين تاريخ نويس اسلامى مى باشد كه تاريخ خود را به سبك تاريخ عمومى، از آغاز خلقت تا زمان خود، به تفصيل نوشته است.
شهرت طبرى بى دليل نيست; محصول تلاش گسترده اى است كه به طور خستگى ناپذير، در راه تحصيل علم و سفرهاى علمى انجام داده. شايد او محصول فرهنگ عصر خود مى باشد كه دوران رشد و نضج علوم گوناگون اسلامى، زمينه را براى رشد و تربيت طبرى فراهم ساخت. علاوه بر آن، طبرى در خانواده اى علمى تربيت يافته و پدر او از رجال علم و دين بوده است. وجود مكنت مالى و ثروت فراوان او و فراغت بال و فراهم آمدن اطمينان خاطر در تحصيل و جمع آورى علوم نيز عامل مهمى بوده كه در رشد او تأثير داشته است.
او در دوازده سالگى، شهر خود آمل (طبرستان) را براى تحصيل علم و دانش ترك گفته و به شهرستان رى، بغداد، كوفه، بصره، شام، مصر و ديگر شهرها مسافرت كرده و در طول اين سفرها، به حديث، فقه و تاريخ دست يافته است. او پس از يك سفر طولانى، در بغداد رحل اقامت افكنده، در حالى كه دريايى از علوم اسلامى، فقه، حديث، تفسير و تاريخ، با خود داشته است.
از آنجا كه طبرى در تفسير و فقه يد طولايى داشته، با اينكه خود در آغاز پيرو مذهب شافعى بوده، ولى بعدها به دليل احاطه علمى اش، با او مخالفت كرده و خود مذهب فقهى خاصى به نام «جريريه» به وجود آورده است.
از اين جهت، او تأليف تاريخ خود را به سبك حديث و فقه با ذكر اسناد و روايات شروع كرده است. شايد عاملى كه سبب شده او كتاب تاريخى اش را به اين سبك بنويسد اين باشد كه املاى كتاب خود در تاريخ را پس از املاى كتابش در تفسير كبير القا كرده است. اين نكته اى است كه مؤلف تاريخ بغداد، خطيب تبريزى، به آن اشاره نموده.15
طبرى در تحرير تاريخ همانند يك مورّخ زبردست، تاريخ جهان را با اقتباس از تورات، از نقطه آغاز آفرينش شروع مى كند و سپس حوادث تاريخ انبيا و پادشاهان را بر حسب گفته تورات به تفصيل نقل مى نمايد. او شرح مفصّلى از تاريخ پادشاهان ايران را ذكر مى كند.
در بخش «تاريخ اسلامى»، او حوادث را بر حسب سالهاى اتفاق آنها، از آغاز بعثت تا سال 302 به تفصيل نقل مى نمايد و حوادث هر سال را در طول ايام آن سال مى آورد. از امتيازات تاريخ طبرى اين است كه علاوه بر نقل اخبار و حوادث تاريخى، موضوعات ديگرى را كه حتى در ظاهر، چندان ارتباطى با تاريخ ندارند، مانند حديث، تفسير، لغت، ادبيات، سيره، مغازى، تراجم و رجال، ذكر مى كند و از مجموعه اين مواد علمى، به طرزى جالب، معجونى از معلومات به خواننده خود ارائه مى دهد، بدون آنكه از موضوع اصلى كتاب، يعنى تاريخ (نقل حوادث)، خارج شود.
منابع تاريخ طبرى
منابع تاريخ طبرى بيشتر از معروفترين ناقلان اخبار مى باشد. او اخبار گذشتگان تا زمان خود را نقل كرده است; مثلاً، او اخبار عرب پيش از اسلام و دوران جاهليت را از عبيد بن شرّيه، محمّد بن كعب القرظى و وهب بن منبّه نقل مى كند. اخبار پادشاهان ايران و تاريخ عجم را از كتابهاى ترجمه شده پهلوى و تاريخ دوره ساسانيان مى آورد. سرگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و سيره آن حضرت را از ابان بن عثمان و ابن اسحق و ديگر سيره نويسان گرفته است. اخبار فتوحات اسلامى را از سيف بن عمر نقل مى نمايد. اخبار جمل و صفّين را از ابى مخنف و مدائنى دريافت داشته است. اخبار حكومت بنى اميّه را از عوانة بن الحكم اقتباس كرده و بالاخره، نقل حوادث دوران بنى عباس را از كتابهاى احمدبن ابى خثيمه و ديگران گرفته است.
طبرى تاريخ را نيز مانند حديث نقل مى كند و تمامى حوداث را با ذكر سند روايت، راوى و كتاب آن مى آورد و اگر مصدر و منبع او كتاب باشد اسم كتاب و مؤلف را نيز ذكر مى كند، بدون آنكه در ذكر اين اخبار و روايات اظهار نظرى بنمايد و نقد و تصحيحى به عمل آورد. از اين جهت، او مورد انتقاد محققان و دانشمندان قرار گرفته است; اظهار نظر نكردن در روايات گوناگون و احياناً متناقض در شأن دانشمندان و مورّخان صاحب نظر نيست. نقل اخبار، بدون تعيين صحيح و سقيم و خفيف و معتبر از آنها، عيب بسيار بزرگ علمى است كه در شأن دانشمندى چون طبرى نمى باشد. او حتى گاهى به مورّخان دروغپرداز و جعّالى همچون وهب بن منبّه يا سيف بن عمر اعتماد كرده و در نتيجه، روايات چنين افراد معلوم الحالى،كه بيشترين افسانه ها، خرافات و اسرائيليات را ذكر كرده اند، كتاب او را از ارائه واقعيات و احداث تاريخ صحيح و قضاوت درباره آن محروم ساخته است.
اين آفتى بوده كه در تدوين علم تاريخ، دامن بسيارى از مورّخان صدر اسلامى را آلوده ساخته است. ابن
خلدون اين نقطه ظريف علمى را بازگو مى كند و طبرى و مسعودى را از اين نظر مورد انتقاد قرار مى دهد.16 چنين غفلتى در تدوين علم تاريخ منحصر به طبرى نبوده، بلكه حتى مؤلّفان و مورّخان بعدى تاريخ اسلامى مانند ابن اثير (در الكامل فى التأريخ) و ديگران نيز بدان دچار شده اند.
منبع : پايگاه موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره)
--------------------------------------------------------------------------------
پینوشتها:
1ـ ابنواضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج2، ص 16، دارصادر، بيروت، 1970
2ـ عبدالعزيز الدّورى، بحث فى نشأة علم التأريخ عند العرب، المطبعة الكاثوليكيّة، 1960، ص 19
3 يعقوبى، همان، ص 22
4ـ ابن سعد، طبقات، بيروت، 1970، ج 5، صفحه 151به بعد
5ـ تفصيل اين روايتها را بايد در تاريخ طبرى، در نقل اين قسمت از تاريخ اسلام، كه اسم «عروه» را ذكر مى كند، پيگيرى كرد.
6ـ سيد حسن صدر، تأسيس الشّيعه لعلوم الاسلام، مكتبة النّشر و الطّباعة العراقيه، ص 233
7ـ محمّدبن اسحق، سيرة رسول الله، مقدمه دكتر اصغر مهدى، ص 73
8ـ ابن النّديم، الفهرست، مطبعة الاستقامة، قاهره، 1960، ص 160
9ـ مقدمه سيره ابن هشام، مطبعة المصطفى البنانى، الجلى، 1939، ص 2
10ـ ابن النّديم، همان، ص 158
11ـ ر. ك. به: عبدالعزيز الدّورى، همان
12ـ يعقوبى، همان، ص 127
13ـ همان، ج1، ص 158
14ـ همان، ج2، ص 5 ـ 6
15ـ خطيب تبريزى، تاريخ بغداد، ج 2، ص 163
16ـ ابن خلدون، مقدمه، ص 6
منابع تاريخ اسلام در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)1
حجة الاسلام سيد محمد ثقفى
تدوين تاريخ و تطوّر آن در خلال قرنهاى اول هجرى
علم تاريخ را به هيچوجه نمى توان از تطوّر و بسط فرهنگ عمومى جامعه جدا كرد. به طور قطع، پيشرفت و تطوّر علم تاريخ مرحله اى از تطوّر و پيشرفت فرهنگ آن نيز محصول عوامل متعددى است كه عمدتاً از تأسيس و قيام دولتى كه با دولتها، فرهنگها و نهادهاى سياسى و نظامى ديگر برخورد داشته باشد، سرچشمه مى گيرد و بدين ترتيب، عناصر اوليه تمدن آن گسترش مى يابد.
علم تاريخ با حدود، ابعاد و روشهاى تدوين آن، پس از ظهور اسلام تحقق يافته است; اما اين مطلب هرگز به آن مفهوم نيست كه عربها پيش از ظهور اسلام، هيچ نوع آشنايى با اين علم نداشته اند، بلكه آنها پيش از ظهور اسلام، تمدنهايى، هرچند كوچك، در يمن و ديگر نقاط عرب داشتند كه آثار آنها را كم و بيش نقل مى كردند. اخبار و آثار دولت حمير، سبأ و يمن به طور شفاهى در ميان آنها، نسل به نسل نقل مى گرديد.
شايد تاريخ در آن عصر، دوره شَفَوى و حفظى خود را مى گذرانيد; يعنى آنچه را عربها مى دانستند پيش از آنكه به نوشتن و خط متكى باشند، به حفظ و نقل شَفَوى و لسانى آن تكيه مى كردند. از اين جهت، در آن دوره، در اوايل اسلام، تا مدتها پيش از اينكه خط و نوشتن شايع شود، از حافظه هاى بسيار قوى خود، بخصوص در زمينه انساب و اشعار، استفاده مى كردند.
شايد مهمترين بخش از تاريخ عرب و اسلام، كه به طور حتم، تأثير مهمى در تدوين تاريخ دوره بعد داشته، دوره «ايام العرب» (جنگها و داستانهاى دوره جاهلى) بوده و به قصه بيشتر شباهت داشته است تا تاريخ و بيشتر مورّخان و محقّقان، قصه گويان و داستان سرايان آنها را نقل مى كردند.
قصه هاى قرآن
ظهور اسلام و نزول قرآن كريم تحوّلى ژرف در انديشه و ذهنيت عرب مسلمان ايجاد كرد. نقل داستانهاى قرآن و اخبار گذشتگان و اهميتى كه قرآن شريف به اخبار گذشتگان مى داد و معلومات ارزنده اى از تمدنهاى گذشته و انبياى سلف عرضه مى كرد تاريخ را به عنوان موضوعى واقعى و جدّى مطرح نمود. علاوه بر آن، وجود حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) و پيروزيهاى او در غزوات، سرايا و فتوحاتى كه انجام داد موجب شد كه مسلمانان اين حادثه عظيم اجتماعى و تاريخى را تدوين نمايند و زندگى آن حضرت را به عنوان يك «اسوه» در فراروى زندگى خود قرار دهند. اين مطلب نقطه عطفى در روند عمومى فرهنگ و ثقافت مسلمانان بود.
تثبيت حادثه «هجرت» به عنوان مبدأ تاريخ اسلامى، در سال شانزدهم هجرى (زمان خليفه دوم) به پيشنهاد امام على(عليه السلام)،1 پايه اساسى تدوين علمى تاريخ اسلامى بود. از اينرو، حادثه «هجرت» نقطه آغاز تجديد احداث و وقايع تاريخ مسلمانان است. بدين دليل، نقطه آغاز تدوين تاريخ مسلمانان را در دو روش تلخيص مى كنيم:
1ـ گرايش تدوين تاريخ «ايام العرب» و آثار آن از پيمانها، كينه ها، انقلابها و ديگر نتايج آن كه در زندگى عرب مسلمان اثر گذاشته بود. به طور كلى، «ايام العرب» از گذشته نزديك عرب و آنچه كه اين ايام از نظر اجتماعى، ادبى و فرهنگى در جامعه آنان اثر گذاشته بود، حكايت مى كرد.
2ـ گرايش دوم، تدوين تاريخ اسلام و ظهور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و اخبار زندگى، غزوات، سرايا و به طور كلى سيّره حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) است.
وقوع اين دو گرايش واقعيت اجتماعى جزيرة العرب آن روز بود; اوّلى تعصبات قبيلگى و گروه بنديهاى جامعه جاهلى را مى نماياند و دومى حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اعمال، گفتار و سيره ايشان را گزارش مى دهد.
دكتر عبدالعزيز الدّورى مى گويد: «هر يك از اين دو گرايش غالباً در يك مركز فرهنگى اتفاق افتاده است: گرايش اسلامى در مدينه، مركز سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و گرايش اول (گرايش عصبيّت) در كوفه و بصره، دو شهر جديدى كه پس از اسلام به وجود آمده اند و مركز فعّال گرايشهاى عصبيّتى و قبيلگى مى باشند.2
نكته جالب توجه اينكه اين شهرهاى سه گانه (مدينه، كوفه، بصره) در آغاز عصر تدوين، مركز فعاليت فرهنگى و مسكن بيشتر علماى عصر بوده است.
اهتمام به ضبط گفتار و كردار پيامبر(صلى الله عليه وآله) نه فقط از نظر ترويج تقوى و ورع اسلامى مهم بود، بلكه موضعى جدّى و واقعه اى مؤثر به حساب مى آمد; زيرا حكومت جديدى كه پس از وفات پيامبر روى كار آمد ناچار بود كه همه روشها و نظامات خود را از سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)به عنوان اولين مؤسس و بنيانگذار دولت اسلامى اخذ كند.
علاوه بر آن، اگر ما اساسى را كه خليفه دوم تقسيم بندى طبقات جامعه را بر آن بنا نهاد ملاحظه كنيم، كه جامعه اسلامى را بر مبناى خويشاوندى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)و سابقه در اسلام تقسيم بندى كرد و به آنها كه به نحوى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) خويشاوندى داشتند سهم بيشتر و اهميت فراوان ترى داد، به طور قطع، اعمال و غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تاريخ اسلام چنان اهميتى پيدا مى كرد كه شناخت حقوق طبقات جامعه صدر اسلام بدان بستگى داشت و بر حسب سبقت در اسلام و شركت در جنگها و غزوات، حقيقت پيدا مى كرد و هر كس بر اين اساس، از عطايا، مواهب و قيام اسلامى برخوردار مى شد.3
جمع آورى و تدوين احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) موضوعى بود كه مبتكران اين فن را به عنوان محدّثان و جامعان حديث، معروف مى ساخت. اين دسته از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به راستى، در جمع آورى و تدوين احاديث آن حضرت، زحمتهاى طاقت فرسايى متحمل شدند. گاهى آنان براى جمع آورى احاديث به سفر مى رفتند تا بتوانند حديث يا احاديثى را به دست آورند.
ابتدا اين تلاش علمى در مورد «مغازى» صورت مى گرفت اما بعدها مغازى نويسى خود به صورت فن خاصى درآمد و بخش مهمى از تدوين تاريخ اسلام گرديد; حتى از حديث نويسى و تدوين احاديث نيز جدا گرديد و آنچنان توسعه يافت كه شامل تدوين تمام تاريخ زندگى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) شد، چه پيش از نبوّت آن حضرت و چه پس از آن.
سيره نويسان معروف
در قلمرو تدوين مغازى و سيره نويسى، عده اى به اين مهم پرداخته اند. بيشتر آنها از معروفترين فرزندان صحابه اند كه به اين كار دست يازيده اند. در ذيل، به برخى از آنها اشاره مى شود:
1ـ ابان بن عثمان بن عفّان: او در رأس كسانى قرار دارد كه به سيره نويسى اقدام كرده اند.ابان بن عثمان (ف. 95 يا 105 هـ) معروفترين كسى است كه در مرحله انتقال حديث نويسى به مغازى و سيره نويسى قرار گرفته است; زيرا او ابتدا كار خود را از حديث نويسى شروع كرد كه سرانجام منجر به سيره نويسى شد.
پس از او، ابن سعد در شمار محدّثان طبقه اول از تابعين مدينه قرار دارد. او نيز به مغازى و سيره نويسى اهميت فراوان داده ولى به نظر مورّخان، بيشتر «محدّث» است تا چيز ديگر.4
2ـ عروة بن زبير: او (ف. 94 هـ) اولين سيره نويس معروف است و در بين مؤلفان مغازى و سيره نويسى شخصيت بارزى مى باشد. سيره نويسى به او منسوب است. گرچه ما امروز كتاب عروة بن زبير را در دست نداريم، اما مجموعه كتابهاى ابن اسحق، واقدى و طبرى، همگى از نوشته هاى ابن زبير استفاده كرده اند. اين نشان مى دهد كه تأليف عروة بن زبير اصلى ترين و قديمى ترين متنى است كه درباره مغازى و سيره نوشته شده است. جالب اينكه عروة بن زبير در تأليف كتاب خود، تنها به نقل غزوات و جنگهاى پيامبر نپرداخته، بلكه وسيع تر و شامل تر از آن، در مورد نحوه زندگى،نزول وحى و ديگر تفاصيل زندگانى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز مطالبى آورده كه خود مرحله اى از تدوين تاريخ اسلامى و حد وسط بين مغازى نويسى (نقطه آغازين تاريخ اسلامى) و مرحله تاريخ نويسى اسلامى است; زيرا عروة بن زبير علاوه بر سيره و حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از اوضاع دوران خلافت راشده، از قبيل جنگ قادسيه و يرموك، نيز سخن به ميان آورده است.5
3ـ محمّدبن شهاب زهرى: پس از ابان بن عثمان و عروة بن زبير، محمّدبن شهاب زهرى (51 ـ 124 هـ) به اين كار اهتمام ورزيد. او اصلاً از قبيله قريش بود و در مدينه تولد يافت، اهتمام فراوانى به حديث داشت و در ميان احاديث، به روايتهاى مغازى به صورت عام، اهميت بيشترى مى داد. زهرى در تدوين مغازى، در واقع، از سيره نويسى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آغاز كرده است. او در سيره نويسى بسيار گسترده و وسيع بحث نموده و فترت جاهليت و دوران پيش از اسلام تا ظهور حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، دوران مكه و هجرت به مدينه، مغازى، فتوح، نمايندگان سياسى، خود عرب و ديگر فعاليتها و حوادث مهم تاريخ صدر اسلام را بازگو مى كند. او در نقل همه اين حوادث، تسلسل تاريخى، تاريخ حوادث و اسناد روايات را نيز يادآورى مى نمايد. وى علاوه بر تاريخ حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حوادث پس از وفات، انتخاب ابوبكر، شوراى عمر، فتنه عثمان و انتخاب حضرت على(عليه السلام) را نيز به تفصيل ذكر مى كند.
محمّد بن شهاب زهرى از نسّابان معروف و شخصيتهاى ممتازى است كه در اين رشته تأليف داشته. كتاب نسب قريش مصعب زبيرى عمده مطالب خود را از محمّدبن شهاب زهرى اقتباس كرده است.
4ـ محمّدبن اسحاق: پس از چند نفر از محدّثانى كه تقريباً در تدوين تاريخ اسلام نقشى داشته اند، نوبت به محمّدبن اسحق (151هـ.) مى رسد. او بزرگترين و اصيلترين مورّخ اسلام است و امروزه تاريخ او (سيرة الرّسول) در دسترس ما قرار دارد.
ابن اسحق سيره خود را به دو دوره و يك فترت تقسيم مى كند:
1ـ آغاز سيره او (الابتداء) شامل آغاز خلقت تا پيدايش نسل عرب و اولاد اسماعيل تا بعثت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) است.
2ـ از بعثت (دوران رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)) تا تشكيل دولت مدينه;
3ـ مغازى و غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، وفات ايشان، قضيه سقيفه بنى ساعده، اشعار و مرثيه هايى كه براى آن حضرت سروده اند.
البته ما به معضل مطالب ابن اسحق از طريق ابن هشام، كه آن را تنقيح كرده و احياناً قسمتهاى بسيارى از آن را، بخصوص در بخش اول حذف كرده، واقف هستيم و شايد بتوان گفت كه كتاب او و كتاب ابن هشام قديمى ترين متنى است كه درباره سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) در دسترس ما قرار دارد.
مؤلّفان اسلامى محمّدبن اسحق را شخصيتى شيعى دانسته اند و اگر او گاهى از سوى مالك بن انس متهم شده به اين علت بوده كه ابن اسحق در نسب مالك همواره طعن مى كرده است. لذا، مالك او را به انواع تهمتها متهم ساخته است; وگرنه ابن حجر در التقريب خود و شهيد ثانى در حواشى خود بر خلاصة الرّجال علاّمه، به تشيّع وى تصريح كرده اند.6
«از اخبارى كه ابن اسحاق در مناقب و فضايل اهل بيت(عليهم السلام) نقل كرده و در منابع گوناگون آمده است، مستفاد مى شود كه او همچنان كه در رجال كشّى ذكر شده، دوستدار اهل بيت(عليهم السلام) بوده است.»7
ابن هشام گرچه اصل سيره ابن اسحق را از طريق راوى او، زيادبن عبدالله البكائى، نقل كرده است ولى او به دليل معاصر بودن با بعضى خلفاى عباسى و رعايت سياست آنها، از ذكر فضايل و مناقب اميرالمؤمنين(عليه السلام)، كه ابن اسحق مفصّلاً از آنها ياد مى كند، خوددارى نموده و آن قسمت را حذف كرده و گويى به نوعى تعصّب ضد شيعى آلوده ساخته است.
در آخرين سير مطالعه سيره نويسى، ضرورت دارد كه از دو دانشمند ديگر نيز، كه مانند محمّد بن اسحق در مغازى و سيره نويسى شهرت فراوان دارند، نام ببريم:
5ـ محمّد بن عمر الواقدى: او صاحب كتاب المغازى است كه درباره غزوات و سراياى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خلال دوران حكومت مدينه و بر حسب تسلسل زمانى و تاريخى بحث مى كند. واقدى (130 ـ 207 هـ.) در اسناد و تحقيق تاريخ حوادث دقت وافرى داشت; از اين نظر نيز، معلومات بسيارى نسبت به هر حادثه، به خواننده ارائه مى دهد. واقدى مورّخ و محقّقى است كه مى توان گفت به طور علمى و عينى، بحث مى كند، موضع جغرافيايى جنگها را به عينه مشاهده كرده است و دقيقاً محل وقوع آنها را تعيين مى كند. با اينكه واقدى گرايش علوى و شيعى دارد ولى بى طرفانه و غير متعصّبانه بحث مى كند.8
6ـ ابن سعد كاتب واقدى: او صاحب كتاب طبقات الصّحابه است كه جلد اول و دوم كتاب خود را به شرح حال پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بعثت، هجرت، مغازى، وفات و مراثى مربوط به آن حضرت، اختصاص داده است.
ابن سعد (ف. 230 هـ.) آثار استاد خود، واقدى، را اساس كار خود قرار داده و در عين حال، دايماً در مورد مغازى و نام اصحاب بدر و در فصول مربوط به آن، به وفور، به روايات ابن اسحق توجه داشته و آنها را پس از تلفيق با منابع خود بيان كرده است.
طبقات ابن سعد در نُه جلد با فهرست كامل و كاغذ اعلا به وسيله مستشرق آلمانى، مارسدن جونس و مقدمه عالمانه او در دانشگاه آكسفورد، به سال 1966 ميلادى چاپ شده است.
به اين ترتيب، مى بينيم كه اهتمام به جمع و تدوين احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) باب وسيعى بود كه نوشتن تاريخ و سيره پيامبر(عليه السلام) از آنجا آغاز شده و سرانجام به تدوين كليات تاريخ اسلامى رسيده است. اين كار از سوى خلفاى وقت نيز تشويق مى شد; زيرا آنها مى خواستند كه از اوضاع مكه و تاريخ هجرت پيامبر(عليه السلام) آگاه باشند، چنان كه مى گويند: ابن اسحق تأليف و تدوين كتاب خود را به دستور منصور، خليفه عباسى و براى اهدا به پسرش، مهدى، انجام داده است.9
از اينرو، در بصره و كوفه، عده اى از محدّثان، كه كار آنها تدوين احاديث و اخبار تفسيرى و تاريخى بود، جمع شده بودند. متأسفانه ما امروزه به نوشته هاى آنان دسترسى نداريم، بلكه تنها از طريق كتابهاى مورّخان بعدى مانند طبرى و بلاذرى با آنها آشنا مى شويم.
مورّخان معروف
سير تاريخ نويسى در صدر اسلام، ادامه يافت و مورّخان مسلمان بعد براى تدوين حوادث و ضبط وقايع و فتنه ها در تاريخ، كتابهاى خود را تدوين كردند:
1ـ ابومخنف لوط بن يحيى(متوفاى 157 هـ.): در شمار اين مورّخان از اصحاب اميرالمؤمنين(عليه السلام)و رهبر مكتب مورّخان عراقى است. ابومخنف در بيشتر حوادث و وقايع صدر اسلام، بخصوص حوادث دوران امام على(عليه السلام)، كتاب نوشته است. ابن النّديم در الفهرست خود، بيش از 42 كتاب نقل كرده كه بيشتر درباره حوادث صدراسلام، اعم از فتنه قتل عثمان، جنگ ردّه، جمل، صفّين، كربلا و ديگر حوادث تاريخى است.
ابومخنف يك صحابى و شيعه علوى است. او بيشترين روايات خود را از قبيله خود و ديگر قبايل ساكن كوفه نقل مى كند و از اهل بيت پيامبر(عليه السلام) دفاع مى نمايد. او بنى اميّه و چهره واقعى آنها را نيز به خوبى نشان مى دهد ولى با وجود اين، حوادث تاريخى را غير متعصّبانه نقل مى كند و شأن علمى يك مورّخ را، كه بايد حوادث تاريخى را بى بيطرفانه و بدون دخالت اغراض خود نقل كند، حفظ كرده است.
تاريخ طبرى لبريز از روايتهاى ابومخنف است. از طريق طبرى، ما با كتابها و روايتهاى ابومخنف به خوبى آشنا مى شويم.
2ـ سيف بن عمر تميمى(متوفاى 180 هـ): مورّخ كوفى ديگرى است كه از طرفداران مكتب تاريخى عراق به شمار مى آيد. او بيشترين معلومات تاريخى خود را از قبيله خود، تميم، دريافت كرده است. او كتابهايى درباره جنگ ردّه، فتوحات مسلمانان، فتنه عثمان و جنگ خلافت (على(عليه السلام) ـ معاويه) تأليف نموده است. اما مورّخان محقّق امروزى روايتهاى سيف بن عمر را جعلى دانسته و در تحقيق تاريخى، او را متهم كرده اند. اسناد علاّمه مرتضى عسكرى در تأليف محقّقانه اشـ عبدالله بن سباء و روايتهاى تاريخى سيفـ اظهار نظر عالمانه اى درباره كذب بودن روايتهاى اوست. سيف بن عمر تميمى يكى از راويان طبرى بوده و كتابهاى وى مورد استفاده ابن جرير طبرى نيز قرار گرفته است.
3ـ على بن محمّد مدائنى(135 ـ 225 هـ): از مورّخان قرن سوم و از سرآمدان ناقلان اخبار تاريخى مى باشد كه تاريخش از حيث شمول، تنظيم و عنايت به اسناد، در رأس اخبار مورّخان قرار گرفته است. او اصالتاً بصرى بود ولى در بغداد مى زيست. او از مورّخان پيشين، مانند ابن اسحق، واقدى، ابومخنف و ديگران استفاده هاى فراوان برده است. آنچه مدائنى را از ديگر مورّخان برتر ساخته نقل روايى او از راويان اسنادى است كه از منابع مدينه و بصرهـ به طور خاصـ در تفصيل روايتهاى تاريخى محلى به حساب مى آيند. از اين نظر، محققان تاريخ كتابهاى تاريخى او را از مهمترين منابع علم تاريخ به شمار آورده و بر آن اعتماد وافر كرده اند. مدائنى بيش از بيست جلد كتاب تأليف كرده است. 10
مكان ولادت رسول خاتم
مكان ولادت رسول خاتم
منبع : پايگاه شبستان |
ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانهاى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند.
خبرگزاري شبستان: ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانهاى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و محمد بن يوسف آنرا جزء خانه خويش ساخت و به نام او مشهور گرديد. و در زمان هارون، مادرش خيزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن يوسف جدا كرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زيارتگاهى در آمد، و بعدا كه وهابيون در حجاز تسلط يافته و مكه را گرفتند روى نظريه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان كه تبرك به قبور پيمبران و مردان صالح الهى را شرك مىدانستند، و بهمين جهت قبور ائمه دين و بزرگان اسلام را در مكه و مدينه ويران كردند، آنجا را نيز ويران كرده و بصورت مزبله و طويلهاى در آوردند.
تنها با اصرار شيخ عباس قطان شهردار وقت مكه و درخواست وى از ملك عبد العزيز قرار شد تا در آنجا كتابخانهاى بنا كنند كه امروزه به نام «مكتبة مكة المكرمه» شناخته مىشود . (1) اكنون بسيارى از مسلمانان تركيه پشت در اين كتابخانه نماز مىخوانند.
و برخى گفتهاند: ولادت آنحضرت در خانهاى در نزديكى كوه «صفا» بوده است. (2)
پىنوشت:
1 ـ فى رحاب بيت الله الحرام، ص 263
2 ـ سيره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص .158
مكان ولادت رسول خاتم
مكان ولادت رسول خاتم
منبع : پايگاه شبستان |
ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانهاى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند.
خبرگزاري شبستان: ولادت رسول خدا «ص» در مكه بوده، و در خانهاى در شعب ابى طالب كه بعدها رسول خدا آنرا به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و فرزندان عقيل آنرا به محمد بن يوسف ثقفى فروختند و محمد بن يوسف آنرا جزء خانه خويش ساخت و به نام او مشهور گرديد. و در زمان هارون، مادرش خيزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن يوسف جدا كرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زيارتگاهى در آمد، و بعدا كه وهابيون در حجاز تسلط يافته و مكه را گرفتند روى نظريه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان كه تبرك به قبور پيمبران و مردان صالح الهى را شرك مىدانستند، و بهمين جهت قبور ائمه دين و بزرگان اسلام را در مكه و مدينه ويران كردند، آنجا را نيز ويران كرده و بصورت مزبله و طويلهاى در آوردند.
تنها با اصرار شيخ عباس قطان شهردار وقت مكه و درخواست وى از ملك عبد العزيز قرار شد تا در آنجا كتابخانهاى بنا كنند كه امروزه به نام «مكتبة مكة المكرمه» شناخته مىشود . (1) اكنون بسيارى از مسلمانان تركيه پشت در اين كتابخانه نماز مىخوانند.
و برخى گفتهاند: ولادت آنحضرت در خانهاى در نزديكى كوه «صفا» بوده است. (2)
پىنوشت:
1 ـ فى رحاب بيت الله الحرام، ص 263
2 ـ سيره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص .158
گم شدن رسول خدا(ص)در مكه
گم شدن رسول خدا(ص)در مكه
سيد هاشم رسولي محلاتي
چون حليمه آن حضرت را به مكه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در ميان كوچههاى مكه او را گم كرد و هر چه اين طرف و آن طرف جستجو كرد او را نيافت و سراسيمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جريان را بدو اطلاع داد.
خبرگزاري شبستان: جريان اين گونه بود كه چون حليمه آن حضرت را به مكه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در ميان كوچههاى مكه او را گم كرد و هر چه اين طرف و آن طرف جستجو كرد او را نيافت و سراسيمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جريان را بدو اطلاع داد.
عبد المطلب از جا برخاست و به كنار خانه كعبه آمد و با تضرع و زارى پيدا شدن فرزندش محمد را از خداى تعالى خواستار شد و از جمله اشعارى كه از وى در اين باره نقل شده و كمال علاقه او را به فرزند و پيدا شدن او ميرساند اشعار زير است:
يا رب رد راكبى محمدا / رد الى و اتخذ عندى يدا
انت الذى جعلته لى عضدا/ يا رب ان محمدا لم يوجدا
فجمع قومى كلهم مبددا
به دنبال آن قبايل قريش، خاندان بنى هاشم و بنى غالب را براى يافتن فرزند به يارى طلبيد و غوغايى در مكه برپا شد، تا اينكه ورقة بن نوفل و مرد ديگرى از قريش آنجناب را پيدا كرده و به نزد عبد المطلب آورده و گفتند: ما او را در بالاى شهر مكه پيدا كرديم. (1)
پىنوشت:
1. داستان حليمه و گمشدن رسول خدا(ص)را در مكه ملاى رومى با تفصيل بيشترى به نظم درآورده و به مناسبتى آن را در مثنوى آورده است، و در كتاب بحار الانوار نيز شبيه به آنچه در مثنوى نقل شده از كازرونى روايتشده است.
منبع : كتاب زندگانى حضرت محمد(ص) ص 69
قدردانى از حليمه و دخترش
سيد هاشم رسولي محلاتي
منبع : كتاب زندگانى حضرت محمد(ص) ص 68 |
رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان كه در قبيله بنى اسد بود، ياد مىكرد، و از حليمه و فرزندانش قدردانى مىنمود.
خبرگزاري شبستان: رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان كه در قبيله بنى اسد بود، ياد مىكرد، و از حليمه و فرزندانش قدردانى مىنمود.
و در بحار الانوار از كازرونى نقل كرده كه حليمه پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكايتبرد، رسول خدا با خديجه در اين باره گفتگو كرد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد و بدين ترتيب حليمه با مالى بسيار به سوى قبيله خود بازگشت و سپس بار ديگر پس از ظهور اسلام و بعثت پيغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختيار كرده و مسلمان شدند.
و ابن عبد البر و ديگران در كتاب استيعاب و غيره نقل كردهاند كه حليمه در جنگ حنين - در جعرانة - به نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خويش نشانيد. (1)
در داستان محاصره طائف - شيماء خواهر رضاعى آن حضرت - به دستسربازان اسلام اسير گرديد و چون خود را در اسارت ايشان ديد بدانها گفت: من خواهر رضاعىرسيد و بزرگ شما هستم، او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند، پيغمبر اكرم از وى نشانهاى براى صدق گفتارش خواست و او نشانهاى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خويش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و اشك در ديدگانش گردش كرد سپس بدو فرمود: اگر مىخواهى تو را نزد قبيلهات باز گردانم و اگر مايل هستى در كمال احترام و محبوبيت نزد ما بمان.
شيماء تمايل خود را به بازگشت نزد قبيله خويش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا(ص)نيز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنيز بدو عطا فرمود و او را نزد قبيلهاش بازگرداند.
پىنوشت:
1. برخى زنده بودن حليمه را تا آن زمان بعيد دانسته و گفتهاند: حليمه قبل از جنگ حنين از دنيا رفت و داستان فوق را مربوط به دختر حليمه شيماء مىدانند، ولى گويا همين گفتار صحيح است و استبعاد نمىتواند جلوى تاريخ را اگر مدرك معتبرى داشته باشد بگيرد.
عقد اخوت (پيمان برادرى)
عقد اخوت (پيمان برادرى)
رسولى محلاتى
منبع : زندگانى حضرت محمد(ص) ص 273
قبل از ورود رسول خدا(ص)به شهر يثرب اختلافات ريشهدارى ميان دو تيره ساكن اين شهر حكومت مىكرد و هر چند وقتيك بار اين دو تيره يعنى اوس و خزرج به جان هم مىريختند و پس از كشت و كشتار و ويرانىهاى زيادى كه به بار مىآوردند براى مدتى دست از جنگ مىكشيدند.
در كنار اين دو قبيله جمعى از يهود نيز كه از طوايف مختلفى چون«بنى قينقاع»، «بنى النضير»، «بنى قريظة»، «بنى ثعلبة»و ديگران بودند در طول سالها يا قرنهاى متمادى تدريجا بدين شهر هجرت كرده و زمينهاى بسيارى در شهر و اطراف آن خريدارى نموده و به كار تجارت و صنعت مشغول شده بودند و چون از نظر تمدن و فرهنگ و صنعت و بخصوص هوش و استعداد در جمع ثروت بر ساكنان يثرب فزونى داشتند كمكم ثروت و تجارت و اقتصاد و بازار آن شهر را در اختيار خود درآورده و قبضه كرده بودند، و خود اين يهوديان يك عامل مؤثرى براى ايجاد اختلاف و دامن زدن به آتش تفرقه بودند زيرا سود و بهره و آسايش آنها در اين كار بود.
رسول خدا(ص)براى پايان دادن به اختلاف ميان دو قبيله اوس و خزرج و كوتاه كردن دستيهود غارتگر به كمك وحى الهى قراردادها و طرحهايى تدوين كرد كه به عقيده مورخان و دانشمندان محكمترين پايه پيشرفت اسلام با همين طرحها و قراردادها پى ريزى شد (1) و پس از چندى از همين مردم مختلف العقيده و ناتوان، امت واحد و ملتى نيرومند تشكيل داد و شهر يثرب به صورت بزرگترين پايگاه سياسى و نظامى جزيرة العرب درآمد، و بدين وسيله اسلام در سراسر جهان توسعه يافت.
و از جمله كارهاى لازم و مهمى كه انجام شد پيمان برادرى و اخوتى بود كه آن حضرت ميان مهاجر و انصار بست و بدين ترتيب مهاجرين را كه احساس غربت و بى كسى مىكردند از پريشانى رهايى بخشيد (2) و خود نيز در اين پيمان اخوت شركتجسته و على(ع)را به عنوان برادر خويش انتخاب كرد، و بدو كه در مراسم مزبور ايستاده بود و برادر شدن يك يك از مهاجر و انصار را نظاره مىنمود رو كرده و فرمود:
- تو هم برادر من باش.
و اين يكى از موارد استثنايى بود كه ميان دو نفر كه هر دو مهاجر بودند عقد اخوت و برادرى بسته مىشد. (3)
پىنوشتها:
1. براى اطلاع كامل از متن قراردادها به كتابهايى چون سيره ابن هشام و غيره مراجعه شود.
2. در قضيه اين پيمان كه پيغمبر اسلام(ص)بست داستان جالبى در تاريخ ذكر شده كه حكايت از روح فداكارى و كمال ايمان مسلمانان صدر اسلام مىكند و با اينكه بناى اين كتاب بر اختصار است دريغم آمد آن را در پاورقى ذكر نكنم و آن اين است كه ابن اثير و ديگران نقل كردهاند. از جمله كسانى را كه رسول خدا(ص)در اين پيمان مقدس ميان آن دو عقد اخوت بستسعد بن ربيع - از انصار مدينه - با عبد الرحمن بن عوف - از مهاجرين مكه - بود، و چون مراسم اين پيمان به پايان رسيد سعد بن ربيع رو به عبد الرحمن كرده گفت:
- برادر!من اموالى دارم كه همه را با تو نصف مىكنم، و دو زن هم دارم، اكنون بنگر كدام يك از اين دو زن را تو بيشتر دوست دارى تا من او را طلاق دهم و پس از گذشتن عده طلاق وى، تو او را به همسرى خويش در آورى و با او ازدواج كنى؟عبد الرحمن از او تشكر كرده و در حق او دعا كرد و گفت:
خدا در مال و خاندانتبركت دهد، مرا بدانها نيازى نيست، فقط راهى براى كسب و كار به من نشان بده، تا من روزى خود را از كسب و كار تحصيل كنم، و سعد به دنبال اين تقاضاى عبد الرحمن ترتيبى داد تا او به كسب و كار مشغول گرديد و بعدها يكى از ثروتمندان مدينه شد.
3. اختلاف است كه شماره افرادى كه در آن روز ميان آنها اين پيمان بسته شد جمعا چند نفر بودند، مقريزى گفته: پنجاه نفر از مهاجر و پنجاه نفر از انصار بودند، و از ابن جوزى نقل شده كه گفته است: من بررسى و تحقيق كردهام و مجموع افرادى را كه رسول خدا(ص)در آن روز ميان آنها پيمان برادرى بست صد و هشتاد و شش نفر بودند و اين جريان پنج ماه و به قولى هشت ماه پس از ورود به مدينه انجام شد.
ضمنا بايد دانست كه اين پيمان را رسول خدا(ص)دو بار يكى در مكه و ميان مسلمانان مكه و قريش و ديگرى در مدينه و ميان مهاجرين از يك طرف و انصار از يك سو بست، و در هر دو مرتبه على بن ابيطالب را برادر خود گردانيد.
و بد نيستبدانيد كه در پيمان برادرى مكه از جمله حمزه را با زيد بن حارثة و ابو بكر را با عمر، عثمان را با عبد الرحمن بن عوف، زبير را با عبد الله مسعود، عبيدة بن حارث را با بلال و مصعب بن عمير را با سعد بن ابى وقاص برادر ساخت.
و در پيمان مدينه نيز از جمله حمزه را با زيد، جعفر بن ابيطالب را كه در حبشه به سر مىبرد با معاذ بن جبل، ابو بكر را با خارجة بن زيد، عمر را با عتبان بن مالك، عثمان را با اوس بن ثابت، ابو عبيدة جراح را با سعد بن معاذ، عمار بن ياسر را با حذيفة بن يمان، سلمان فارسى را با ابو درداء و ابوذر را با منذر بن عمرو. . . برادر ساخت.
و اين را هم بدانيد كه داستان پيمان برادرى و اخوت على(ع)را با رسول خدا(ص)در مكه و مدينه بيش از بيست نفر از سيره نويسان و محدثين اهل سنت در كتابهاى خود نقل كردهاند. كه براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتاب الصحيح من السيره، ج 3، ص 60، احقاق الحق و كتابهاى ديگر مراجعه كنيد.
زبان وحى
منبع : پايگاه تبيان |
زبان،آسانترين وسيله انتقال مفاهيم ذهنى در انسان به شمار مىرود وسادهترين ابزارى است كه آدمى مىتواند در حيات اجتماعى،معانى متصوره خويش را مورد تبادل و تفاهم قرار دهد.مساله خطير تفهيم و تفهم كه لازمه زندگىاجتماعى است تنها از همين راه است كه سهل و ساده انجام مىگيرد. لذا خداوندپس از نعمت آفرينش،آن را از بزرگترين نعمتها ياد كرده است الرحمان. علمالقرآن.خلق الانسان.علمه البيان (1) ،پروردگارى كه گستره رحمت او موجب گرديد تا قرآن را به انسان بياموزد،بزرگترين نعمتى را كه پس از نعمت آفرينش به او ارزانىداشت،نعمتبيان بود.
شرايع الهى كه براى انسانها آمده و با آنان سخن گفته،از همين شيوه معمولى ومتعارف بهره جسته است." و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم (2) ،و هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آن كه با زبان مردم خويش سخن گويد،تا[بتواند پيام الهىرا]براى آنان روشن سازد".از اين رو زبان شريعت همان زبان مردم است و چون روىسخن با مردم است،بايد با زبانى قابل فهم ارائه گردد.
قرآن در ميان قوم عرب نازل گرديد و با زبان عربى رسا و آشكار بر آنان عرضهشده است." انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (3) ،ما، قرآن را به زبان عربى فرستاديم تابتوانيد[خطاب به عرب]آن را درك كنيد".
" انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون (4) ،ماآن را قرآنى عربى قرار داديم تا بتوانيد[پيام]آن را دريافت داريد".به علاوه خداوندزبان قرآن را زبان عربى آشكار معرفى كرده است: و هذا لسان عربي مبين (5) «مبين»بهمعناى آشكار است.
" نزل به الروح الامين.على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربيمبين (6) ،روح الامين[ جبرئيل]آن را بر دلت نازل كرد تا[در نافرمانىها]ازهشدار دهندگان باشى[و آن را]با زبان عربى آشكار[آورد]". "و لقد يسرنا القرآن للذكرفهل من مدكر» (7) ،و قرآن را براى پند آموزى سهل و آسان كردهايم،پس آيا پند گيرندهاىهست؟".
" فانما يسرناه بلسانك لعلهم يتذكرون (8) ،در حقيقت[قرآن]را بر زبان تو سهل وآسان گردانيديم،اميد كه پند گيرند". "قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون (9) ، قرآنىعربى بىهيچ پيچيدگى[رسا و روشن]،باشد كه آنان راه تقوا پويند".
لذا بايد گفت:زبان وحى-يا زبان قرآن-همان زبان عرف عام است (10) كه موردخطاب قرار گرفتهاند كه سهل و آسان و بدون پيچيدگى در بيان بر آنان عرضه شده.
البته هر يك بر وفق استعداد خود از آن بهرهمند مىشوند. «انزل من السماء ماء فسالتاو ديةبقدرها» (11) ،از آسمان،باران[رحمت]را فرو فرستاد و بستر رودها هر يك،بهاندازه گنجايش خود روان شدند».خداوند اين آيه را به عنوان«مثل»آورده است.
باران رحمت كنايه از قرآن و شريعت،و بستر رودها كنايه از استعدادهاى متفاوت انسانها است تا هر يك بر حسب ظرفيت و اندازه پذيرايى خود از آن بهره گيرد.لذادر پايان مىگويد: «كذلك يضرب الله الامثال،اين گونه است كه خداوند مثلهامىآورد»،يعنى با ضرب المثل(مثل زدن)واقعيتحال را روشن مىسازد،زيراگفتهاند«المثال يوضح المقال،مثال آوردن گفتار را روشن مىسازد».
آرى قرآن،ظاهرى دارد و باطنى (12) ،كه ظاهر آن براى همه آشكار است ولى عمقباطن آن به انديشه و تدبر بيشترى نياز دارد.در جاى جاى قرآن دستور تعمق و تدبردر آيات آن داده شده افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها (13) ،آيا در قرآننمىانديشند، يا[مگر]بر دلهاى شان قفلهايى نهاده شده است؟!».هم چنين محكمى دارد و متشابهى (14) .محكم آن دلالتى رسا و متشابه آن پيچيده است و دانش و بينش بيشترى لازم دارد تا غبار تشابه زدوده شود.ولى با اين وصف هرگز راهرسيدن به حقايق نهفته و آشكار قرآن بر كسى بسته نيست و به ابزار فهم و وسايل رهيابى كه در اختيار دارد بستگى دارد. اين كه در حديث آمده:«العبارة للعوامو الاشارة للخواص» (15) به همين حقيقت اشارت دارد،يعنى مفهوم ظاهرى آن براىهمگان است كه نگرشى سطحى دارند. ولى عمق باطنى آن براى اهل تخصصاست كه با ابزار دانش و بينش،و انديشيدن در نكتهها و ظرافتهاى قرآن،حقايق آن را به دست مىآورند.
آن چه گفته شد،بر وفق مقتضاى حكمت الهى است تا سخنى را كه براى مردمگفته،بر ايشان قابل فهم باشد.به علاوه صفحه بلند تاريخ خود گواه است كه مردم هرزمان،زبان پيام الهى را كه بر دست پيامبرانشان بر آنان عرضه مىشده فهميدهاند،وهيچگاه در تاريخ ثبت نشده كه پيروان پيامبرى گفته باشند:زبان پيامى كه آوردهاىبراى ما مفهوم نيست!
ولى اخيراً شبههاى مطرح شده كه زبان وحى قابل فهم نيست،جز مفهوم ظاهرى آن(در حد ترجمه)كه راه رسيدن به حقيقت آن براى بشريتبسته و درك آن ميسور نمىباشد.
مىگويند:وحى چون پيام الهى و سخن از ماوراى جهان طبيعت است،نمىتواند نمايانگر مفهوم حقيقى آن باشد.زيرا واژههاى به كار رفته در لسانشريعت،براى مفاهيمى وضع شده است كه با جهان حس و عالم شهود سنخيت(همگونى)دارد و با آن چه در پس پرده غيب وجود دارد سنخيتى ندارد و اينناهم گونى ميان اين دو گونه مفاهيم،دلالت الفاظ و عبارات به كار رفته در زبان وحىرا از كار مىاندازد.مىگويند:پر پيدا است كه كار برد اين گونه واژهها بر پايه استعاره وتشبيه امور نامحسوس به اشيا محسوس نهاده شده است و هرگز نمىتواند لفظ مستعار نمايانگر كامل مفهوم مستعار له باشد.برخى زبان وحى را زبان رمز دانسته اند كهكشف آن براى هر كس ميسور نيست.برخى فراتر رفته زبان وحى را تمثيلى و تخيلىمحض گرفتهاند كه اصلاً از واقعيتى حكايت ندارد،جز ترسيم مجرد ذهنى همانندكتاب«كليله و دمنه»كه مطالب اخلاقى و تربيتى را در قالب تصوير ذهنى درآورده است.در نتيجه نمىتوان از ظاهر تعابير كتب آسمانى،به حقيقتى ثابت پىبرد،و با اين شيوه خواستهاند تا برخى ناهنجارىها(خلاف واقعيتها كه احياناً دراين كتب به چشم مىخورد)توجيه كنند و برخى اشكالات وارد بر كتب عهدين را مرتفع سازند.دنباله روها گمان بردهاند كه مىتوان همين شيوه را درباره قرآن نيزبه كار برد!در جاى خود (16) مشروحا در اين باره سخن خواهيم گفت.در اين جا بحثمختصرى مىآوريم:
زبان وحى به ويژه قرآن كريم،بر حسب موضوع سخن،مختلف است كه مىتوانآن را اجمالاً به چهار بخش تقسيم كرد:
1- احكام و تكاليف:كه مرتبط به رفتار انسانها و تنظيم حيات اجتماعى است.
قرآن در اين بخش كاملاً صريح و رسا سخن گفته است،زيرا دستورالعملهايى است كهبايد انسانها(مخاطبين اصلى كلام) به خوبى درك كنند تا بتوانند به درستى انجامدهند،مانند: يا ايها الناس اعبدوا ربكم الذي خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون (17) هر كه زبان عربى بداند،به خوبى مىفهمد كه روى سخن در اين آيه،با همه مردم است تا تنها خدايى را پرستش كنند كه آفريدگار جهانيان است،چه حال و چهگذشتگان.باشد تا حالت تقوى(پروا)در آنان پديد آيد.زيرا هر كه خدا را پروا داشتهباشد،در زندگى پروا دارد و به درستى رفتار مىكند.
فهم محتوايى اين قبيل آيات،همانند آيه «احل الله البيع و حرم الربا» (18) و غيره،براى عرب زبانان و عربى دانان كاملاً سهل و ساده است و هرگز با دشوارى مواجهنمىشوند،مگر براى شناخت كم و كيف انجام اين گونه دستورات كه با مراجعه بهتوضيحاتى كه در سنت آمده است روشن مىگردد.
2- امثال و حكم: كه به منظور پند و اندرز و بيدار شدن ضمير انسانها در قرآنآمده است.اين بر دو گونه است:گاه از واقعيتهاى حيات بهره گرفته و به انسانهاهشدار مىدهد تا از گذشته عبرت بگيرند. زيبايىها و زشتىهاى گذشته تاريخانسان را،در جلوى چشم وى قرار مىدهد تا از آن پند گيرد. خوبىها را دنبال كند واز بدىها دورى جويد و گذشته ناگوار خود را تكرار ننمايد.سر گذشت بنىاسرائيل و اقوام مشابه كه در قرآن بسيار از آن ياد شده و نكوهش گرديده به همين منظوراست.واقعيتهايى است كه جوامع بشرى بايد از آن پند گيرند و دگر بار گذشتهخود را تكرار ننمايند.
درباره اهل كتاب كه گذشته رسواى خود را تكرار مىكردند،مىفرمايد: «يسالكاهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء،فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا اللهجهرة» (19) ،اهل كتاب از تو مىخواهند تا نوشتهاى از آسمان بر آنان فرود آورى،البته ازموسى درخواستى بزرگتر نمودند و گفتند:خدا را آشكارا به ما بنماى!».
درباره اعراب مشرك مىگويد: «و قال الذين لا يعلمون لو لا يكلمنا الله او تاتينا آية،كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم» (20) ،افراد نادان گفتند:چرا خدا با ماسخن نمىگويد؟يا براى ما نشانهاى نمىآيد؟كسانى كه پيش از اينان بودند[نيز]مانند همين گفته[بى جا]ايشان را مىگفتند،[زيرا]دلها[و انديشهها]شان به هممىماند».
درباره ويرانههاى باقى مانده از قوم لوط كه در معرض ديد مشركان بوده هشدارمىدهد: «وانكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون (21) ،صبحگاهان و شامگاهانبر[آثار ويران شده]آنان مىگذريد،آيا[عبرت نمىگيريد و]نمىانديشيد؟!».
و درباره مقايسه مشركان با آل فرعون كه گم راهى را براى خويش انتخاب نمودندفرموده: ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد. كداب آل فرعون و الذين منقبلهم كفروا بآيات الله فاخذهم الله بذنوبهم ان الله قوي شديد العقاب. ذلك بان الله لم يكمغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم و ان الله سميع عليم. كداب آل فرعونو الذين من قبلهم كذبوا بآيات ربهم فاهلكناهم بذنوبهم» (22) ،اين[اشاره به كيفر الهى]دست آوردهاى پيشين شماست،و[گرنه]خدا بر بندگان[خود]ستمكار نيست.
همانند رفتار پيروان فرعون و پيشينيان آنان،به آيات خدا كفر ورزيدند،پس خدا به[سزاى]گناهانشان گرفتارشان كرد.خدا نيرومند و سخت كيفر است.اين[كيفر]بدان جهت است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمىدهد،مگرآن كه آنان آن چه را در دل دارند تغيير دهند[يعنى تغيير حالت و تغيير جهت دهند]و خدا شنواى دانا است. [رفتارى]چون رفتار فرعونيان و پيشينيان آنان كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند،پس ما آنان را به[سزاى]گناهانشان هلاك كرديم».
گونه ديگر«ضرب المثل،مثل زدن»است و عبارت است از ترسيم حالت ووضعيتى خاص كه گوينده،آن را به تصوير مىكشد و پيام خود را در قالب آن بيانمىدارد.قرآن در توانايى ترسيم هنرى و گويا نمودن ضرب المثلها تا سر حد اعجازپيش رفته است. ضرب المثل،گرچه جنبه تخيلى دارد،ولى خود يك نوع پيامرسانى است كه در قالب هنر،اين رسالت را ايفا مىكند.در واقع ابزارى است كه پيامرسان از آن استفاده مىكند. قرآن به نحو احسن از اين ابزار توانا بهره گرفته و درترسيم حالات اشخاص يا گروهها با بهترين وجهى هنر تصوير را به كار برده است (23) .
قرآن در آيههاى 16 تا 20 سوره بقره،به دو گونه حالت منافقين را به تصويركشيده است.دو حالت درونى و برونى نگران كننده كه منافق را فرا گرفته،با كيفيتى شيوا و رسا ترسيم شده است.
در سوره ابراهيم،بيهوده بودن كارهاى كافران را با ضرب المثل،حالت تجسمىبخشيده؛ مثل الذين كفروا بربهم،اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لا يقدرونمما كسبوا على شيء ذلك هو الضلال البعيد (24) ،مثل كسانى كه به پروردگارشان كافر شدند،كردارهايشان به خاكسترى مىماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد.ازآن چه به دست آوردهاند هيچ[بهرهاى] نمىتوانند برد.اين است همان گمراهى دورو دراز».جالب آن كه از همان نخست،اعمال آنان را به خاكستر تشبيه كرده است كهحالت فنايى آتش سوخته را مىرساند!در سوره بقره،كمك رسانى به بينوايان را كهتوام با منت گذارى و آزردن خاطر آنان انجام گيرد،به بخششهاى رياكارانه(خود نمايى)تشبيه نموده،آن گاه در قالب هنرى ترسيم،بيهوده بودن آن را تجسمبخشيده است: «فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون علىشيء مما كسبوا و الله لا يهدي القوم الكافرين» (25) ،پس مثل او هم چون مثل سنگ خارايىاست كه بر روى آن،غبار خاكى[نشسته]است،و رگبارى به آن رسيده و آن[سنگ]را شفاف و صاف بر جاى گذارده است. آنان[ رياكاران]نيز از آن چه به دستآوردهاند بهرهاى نمىبرند،و خداوند،كافران را هدايت نمىكند».
اين گونه ضرب المثلهاى ترسيمى در قرآن فراوان است و لقد ضربنا للناس فيهذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون (26) .در جاى ديگر مىگويد: و لقد صرفنا للناس فيهذا القرآن من كل مثل (27) ،يعنى مثلهاى گوناگونى آوردهايم،باشد تا ضمير خفتهانسانها را بيدار سازيم.
اين دو بخش از آيات قرآنى(بخش بيان احكام و تكاليف و بخش حكم ومواعظ)كاملاً براى مردم آن روز-كه مخاطبين قرآن بودند-و نيز براى همگان تاابديت روشن و آشكار است و آيه" بلسان عربي مبين (28) ،به زبان عربى رسا و آشكار"براى هميشه جريان دارد.
اين دو بخش از گفتار قرآن،اكثريت قاطع آيات قرآن را فرا مىگيرد و هيچ گونه ابهامو دشوارى در فهم آن براى هيچ كس وجود ندارد.تنها آشنايى با لغت عرب ياترجمه قرآن به زبان خواننده،براى بهرهمند شدن از آن،كافى است.
مىماند دو بخش ديگر(بخش سخن از جهان غيب و بخش معارف)كه بيشتراز ابزار استعاره و تشبيه و كنايه استفاده شده است. ولى شيوههاى به كار رفته همانشيوههاى متعارف و شناخته شده نزد عرب بوده است كه ظاهرى آشكار و باطنىژرف دارند،و هر كس به اندازه ظرفيتخود از آن بهرهمند مىگردد.در زيرنمونههايى از آن را مىآوريم:
3- سخن از سراى غيب: قرآن و هر كتاب آسمانى چون از جهان غيب پيامآوردهاند،ناگزير از آن جهان شمهاى بازگو كردهاند.البته اين واژهها و الفاظى كه براىتوصيف جهان غيب به كار رفته،براى مفاهيمى وضع شدهاند كه متناسب با عالمحس و شهود است و نمىتوانند كاملا بازگو كننده مفاهيمى باشند كه در سراىغيب جريان دارد.به علاوه ،ابزار درك ساكنين اين جهان،چه ظاهرى (حواس پنجگانه) و چه باطنى(عقل و انديشه)براى درك و دريافت مفاهيم عالم شهود و متناسب باآن ساخته شده و از درك كامل مفاهيمى از سنخ ديگر ناتوانند.از اين رو است كه درگزارههاى كتب آسمانى درباره مفاهيم غيبى،از استعاره و تشبيه و به كار بردن مجاز وكنايه استفاده شده تا به گونهاى تقريبى و از باب تشبيه نامحسوس به محسوسگزارش كنند.اين شيوه متعارفى است كه در اين گونه تشبيهها،به تقريب بسندهمىشود و بيان يا درك تحقيقى-با اين وصف-امكان پذير نيست.
به«اجنحه (30) ،بالها»تعبير شده است،زيرا بال وسيله پرواز است و كار برد آن درنيروهايى كه امكانات كار را فراهم مىكنند،متعارف مىباشد.بال و بازو هر دو دراين مفهوم كار برد دارند و مفهوم حقيقى هيچ يك مقصود نيست.
هم چنين است موقعى كه از حور و قصور و اشجار و انهار يا شعلههاى آتشدوزخ سخن به ميان مىآيد.نمىتوان عيناً همين مفاهيمى را كه در اين سرا جرياندارد داشته باشد،بلكه متناسب با سراى ديگر خواهد بود و اگر حقيقت آن براى ماآشكار نيست، اين از كوتاهى فهم ما است،نه از قصور بيان قرآن.البته در اين بارهسخن بيشترى بايد گفت تا برخى سوء تفاهمها مرتفع گردد كه با توفيق الهى در جاى خود مىآوريم (31) .
4- معارف و اصول شناخت:قرآن در رابطه با معارف و اصول شناخت مسائلىمطرح كرده كه فراتر از بينش بشريت تا آن روز بوده و تا كنون نيز اگر رهنمود وحىنبود،معلوم نبود كه بينش بشرى بدان راه مىيافت و شايد براى هميشه چنين باشد.
كنه ذات احديت هرگز قابل شناخت نيست و جز از راه صفات جمال و جلال وجامعيت صفات كمال،كه همگى توقيفى است و عقل با كمك وحى بدان راه يافته ممکن نيست ،به طورى كه تا 99 اسم براى پروردگار شناخته شده است (32) .عمده صفات جمال درآخر سوره حشر آمده است: «هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمانالرحيم.هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبارالمتكبر.سبحان الله عما يشركون.هو الله الخالق البارىء المصور له الاسماء الحسنى،يسبح لهما في السماوات و الارض و هو العزيز الحكيم» (33) ،او خداوندى است كه جز او خدايىنيست.به آن چه پنهان و آشكار است آگاه مىباشد. رحمت او شامل ،و عنايتخاص او كامل است...او فرمان روا و صاحب اختيارى است كه درگاه او تا سر حد قداست پاكيزه است. سلامت و امنيت را بر جهانيان بر افراشته است.عزت و قدرتو جبروت و كبريايى او بر جهان سايه افكنده است.از آن چه مشركان مىپندارند بهدور است.او استخداى آفريننده و سازنده و صورت بخش همه موجودات. تمامى نشانههاى نيكى و نيك خواهى در او فراهم است.آن چه در آسمانها و زميناست[جمله]تسبيح او مىگويند[او را ستايش مىكنند]او[بر هر چه اراده كند]پيروز و حكمت انديش است».
راز آفرينش را در آفرينش انسان مىتوان يافت. انسان آفريدهاى استخدا گونهكه مظهر تام صفات جمال و جلال الهى است "اني جاعل في الارض خليفة (34)" .و دايعالهى بدو سپرده شده است:" انا عرضنا الامانة على السماوات و الارض و الجبال فابينان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان "(35) .انسان را تنها شايسته يافتيم تا ودايع خودرا بدو بسپاريم.لذا تعليم«اسماء»(پى بردن به حقايق هستى)بدو اختصاص يافت و" علم آدم الاسماء كلها "(36) ،و خداوند او را گرامى داشت و "لقد كرمنا بني آدم" (37) .و چوناو را منتسب به خود دانست او را مسجود ملايك قرار داد" فاذا سويته و نفخت فيه منروحي فقعوا له ساجدين "(38) .بدين سبب تمامى نيروهاى جهان هستى،چه در بالا و چهدر پايين،در اختيار كامل او قرار گرفت و" سخر لكم ما في السماوات و ما في الارضجميعا منه "(39) .از اين رو تمامى اشيا براى انسان آفريده شده استيعنى در انساننيرويى آفريده شده تا تمامى نيروها را در اختيار گيرد تا وجود خويش را تجلى گاهحضرت حق قرار دهد،و تمامى صفات جمال و جلال كبريايى حق در وجود اوجلوهگر شود.«خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي،همه چيز را براى تو-خطاب به انسان كامل-آفريديم،و تو را براى خود» (40) ،زيرا آفريدهاى كه بتواند چنانجلوه گاه حضرت حق قرار گيرد،جز انسان اين شايستگى را نداشت،لذا درآفرينش او به خود تبريك گفت: «فتبارك الله احسن الخالقين» (41) .
انسان اين چنين در قرآن توصيف شده كه در جاى ديگر چنين توصيفى از انسانارائه نشده است،و مسير حركت انسان در بستر تاريخ،خود نشانگر صحت و شاهدصدق همين حقيقت است كه قرآن توصيف نموده.
پىنوشتها:
1- الرحمان 55:4-1.
2- ابراهيم 14:4.
3- يوسف 12:2.
4- زخرف 43:3.
5- نحل 16:103.
6- شعراء 26:195-193.
7- قمر 54:17 و 22 و 32 و 40.
8- دخان 44:58.
9- زمر 39:28.
10- يعنى.زبان متعارف كه براى همگان قابل فهم باشد،با اين تفاوت كه اختلاف استعدادها در عمق دركمطالب مؤثر است.
11- رعد 13:17.
12- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله:فرموده: «للقرآن ظهر و بطن».(تفسير عياشى،ج 1،ص 11).
13- محمد 47:24.
14- «هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات و اخر متشابهات» (آل عمران 3:7).
15- بحار الانوار،چاپ بيروت،ج 75،ص 278.
16- التمهيد،ج 7.
17- بقره 2:21.
18- بقره 2:275.
19- نساء 4:153.
20- بقره 2:118.
21- صافات 37:138-137.
22- انفال 8:54-51.
23- ر.ك:سيد قطب،التصوير الفنى في القرآن.
24- ابراهيم 14:18.
25- بقره 2:264.
26- زمر 39:27.
27- اسراء 17:89.
28- شعراء 26:195.
29- «فالمدبرات امرا» (نازعات 79:5)،يعنى نيروهاى عاقل و فعال كه تدبير جهان هستى با دست آنان انجام مىگيرد.
30- «جاعل الملائكة اولي اجنحة مثنى و ثلاث و رباع» (فاطر 35:1).
31- ج 7 التمهيد كه مخصوص دفع شبهات است.علامه به اين جهت در مقدمه تفسير الميزان(ج 1،ص 9-6) اشارتى دارد.
32- صدوق در كتاب توحيد(ص 220-194)اسماء حسناى الهى را مشروحا بيان داشته است:هم چنين رجوع شود به فيض كاشانى، علم اليقين،ج 1،ص 150-97.سبزوارى،شرح الاسماء الحسنى،مصباح كفعمى. ص 347-312 ابن فهد حلى،خاتمه كتاب عدة الداعي، ص 312-298،شرح اسماء حسناى فخر رازى ص 353-152.
33- حشر 59:24-22. 34- بقره 2:30.
35- احزاب 33:72.
36- بقره 2:31.
37- اسراء 17:70.
38- حجر 15:29.
39- جاثيه 45:13.
40- فيض كاشانى،علم اليقين،ج 1،ص 381،به نقل از مشارق انوار اليقين،ص 67.
41- مؤمنون 23:14.
صحابه و تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله)
صحابه و تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله) محمّدتقى رهبر سخن از توسل و تبرك و مشروعيت آن، مطلبى است كه از ديدگاه عقل و شرع، بايد از بديهيات شمرده شود; زيرا نه عقل مانع از آن است كه انسانِ مؤمن، با اعتقادِ خالص به توحيد خداوند، به مقدّسات اين عالم تبرّك جويد و به آنها احترامبگذارد و يا آنها را وسيله تقرّب الهى قرار دهد و نه در ميان ادلّه شرعى و نصوص قرآنى و روايى مىتوان دليلى يافت كه مشروعيت تبرك و توسل را زير سؤال ببرد. افزون بر اين، شواهد و دلايل بسيارى در كتاب و سنت وجود دارد كه به تبرك و توسّل توصيه كرده و آن را وسيله قرب به خداوند قرار داده است.
آيه كريمه: ...وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ....(1) با صراحت، دستور مىدهد كه بندگان پرهيزكار، براى راهيابى به مقام قربِ ربوبى، از وسيلهاى استفاده كنند.
«وسيله»، بهگونه مطلق ذكر شده و شامل هر شخص و هر چيز و هر عملى است كه بتواند انسان را به خداوند نزديك كند و كدامين وسيله برتر از اوليا و انبيا و امامان(عليهم السلام)؟! كه اينان رابطه فيض ميان خدا و خلقاند.
قرآن كريم آنجا كه از يوسف صديق(عليه السلام) سخن مىگويد، تصريح دارد كه يوسف پيراهن خود را براى پدرش يعقوب، كه از فراق فرزند نابينا شده بود، فرستاد و گفت: آن را بر ديدگان وى نهند تا بينايى خود را بازيابد; اذْهَبُوا بِقَمِيصِيهذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِييَأْتِ بَصِيراً...(2)
در برابر اين بيان صريح قرآنى، كسى را چه رسد كه بگويد: اين منافى با
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . مائده: 35
2 . يوسف: 93
توحيد است كه پيراهن وسيله بينايى چشم نابينا شود!؟ در اين ميان، مايه
شگفتى است كه اين موضوع عقلى ونقلى را ـكه قرآن برآن مهر تأييد مىزند و صدها دليل و روايت از سنت نبوى و ائمه طاهرين(عليهم السلام) و سيره صالحين در مشروعيت آن مىتوان يافتـ گروههاى متحجّر و افراطى (وهّابى) انكار كرده و تبرك و توسل را منافى با توحيد خواندهاند و با اين دستاويز پوچ و موهوم، بر شيعه تاختهاند كه چرا به زيارت قبور امامان مىروند و به آنان توسّل مىجويند و آثار پيامبر و امامان(عليهم السلام) را گرامى مىدارند و يا با زيارت آنان از خدا حاجت مىطلبند؟!
افزون بر دانشمندان شيعه، از علماى عامه و اهلسنت نيز با ذكر مستندات روايى و دلايل معتبرِ تاريخى، تبرّك و توسل و زيارت قبور اوليا را مشروع دانسته و بدان توصيه كرده و خود در عمل به آن مبادرت ورزيدهاند كه اين پاسخ دندانشكنى است به گروههاى افراطى و قشرى كه از بسيارى مسائل ضرورى و وظايف حتمى، كه حيات امت اسلام بدان وابسته است، روى برتافته و نيروهاى فكرى و علمى را مصروف بحثهاى بىحاصل و تفرقه افكن نمودهاند و بدون هيچ دليل عقلى و شرعى، بر طايفه عظيمى از امت مسلمان هجوم تبليغاتى آورده و صدها كتاب و رساله و مقاله در اين مورد نوشته و منتشر كردهاند و به اختلاف ميان جامعه اسلامى دامن زدهاند.
پاسخگويى به كسانى كه اين حركت و هجوم تبليغاتى را راه انداختهاند، از وظايف عالمان متعهّدى است كه احساس مسؤوليت كرده و در اين باره كتابها و ى نگاشته و نشر دادهاند. از آنجا كه روشنگرى در موسم حج و حرمين شريفين، مىتواند از معتقدات اسلامى و شيعى رفع ابهام كند، لذا آگاهى بيشتر به اين آثار مكتوب، بهويژه اظهارات برادران اهل سنت و عالمان آزاد انديش آنان در اين مورد، براى روحانيان محترم و زائران گرامى مىتواند سودمند و مغتنم باشد و ترجمه و برگردان حاضر، در راستاى اين هدف سامان يافته است.
مؤلّف محقق، محمد طاهر كردى، كه از دانشمندان و مؤلفان اهلسنت است، در كتاب خود «تبرّك الصحابه بآثار رسولالله»(صلى الله عليه وآله) به موضوع تبرّك پرداخته و مشروعيت آن را از طريق روايات نبوى، كه به تواتر معنوى مىرسد، مورد تأكيد قرار داده و از سيره صحابه، شواهدى آورده است كه برگردانِ آن با پارهاى حذف و اصلاحات، تقديم خوانندگان گرامى فصلنامه «ميقات حج» مىگردد:«مترجم»
آثار رسولالله(صلى الله عليه وآله) و تبرّك صحابه
ستايش آفريدگار جهانيان را و درود بر پايانبخش رسالتداران و خاندان و ياران و پيروانش!
در رساله حاضر ـكه در موضوع خود نمونه و آرامبخش دل مؤمنان استـ رواياتى را با اسناد صحيح آوردهام كه گواه است صحابه پيامبر به آثار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) تبرّك جستهاند; همانگونه كه آيات قرآن از منزلت والاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نام بلند و جايگاه رفيع اوسخن گفته و اين فضيلتى است كه خداوند حضرتش را بدان اختصاص داده و با وجود مباركش سلسله نبوت را به پايان مىبرد و با مقام محمود، در روز باز پسين گرامى داشتهاست.
از خداوند بزرگ مىخوهم كه اين نوشتار را، براى آنان كه داراى قلب سليماند، سودمند گرداند و پاداش آن را براى روز جزا و جوار ربّ العالمين و بهشت برين، كه فوز عظيم است، ذخيره سازد. اين است فوز عظيم و اوست بهترين بخشنده كريم.
تبرّك به آثار پيامبران(عليهم السلام)، از ديرباز يك سنت بوده كه در آثار و اخبار پيشينيان آمده است. روايت كردهاند كه در دوران خليفه عباسى «متقى لله»، در سال 331 هجرى پادشاه روم نامهاى به او نوشت و از وى خواست دستمالى را كه در كنيسه رهبان نگهدارى مىشود و به عقيده آنها حضرت مسيح(عليه السلام) آن را به صورت خود ماليده و تصوير وى در آن منعكس است، براى او بفرستد و متعهّد شد كه اگر اين دستمال را بفرستد، ده هزار از اسيران مسلمان را آزاد كند. با آمدن اين نامه، خليفه فقها را فراخواند و از آنها در اين خصوص استفسار كرد و آنان فتوا دادند كه دستمال را براى او بفرستد و او چنين كرد و بدينگونه اسراى مسلمان آزاد شدند.(1)
شك نيست كه آثار رسولالله(صلى الله عليه وآله)، كه برگزيده خلق خدا و برترين پيامبران است،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ر.ك. به: تاريخ الخميس.
صفحه 197
قابل اعتمادتر و مشهورتر و بابركتتر است و بدينسان شايان توجه و تبرّك بيشترى خواهد بود و ما بسيارى از صحابه را شاهديم كه به تبرّك به اين آثار و اهتمام به گردآورى آنها، اجماع كرده و به درج و جمع آن مبادرت كردهاند.
آنان هدايتگران و هدايت شدگان و پيشوايانى بودند كه به موى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و آب وضو و لباس آن حضرت و لمس بدن مباركش و ديگر آثار شريف آن بزرگوار تبرّك جسته و اخبار صحيح اينها را از پيشينيان صالح روايت نمودهاند.
بدينسان تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله) سنّت صحابه بوده و از آن پس، تابعين و صالحان، راه آنان را پيمودهاند.
تبرّك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله)، در زمان خودِ آن حضرت رايج بوده و ايشان هيچگاه از آن نهى نكرده، بلكه تأييد نموده و بر آن صحّه گذاشتهاند، كه اين خود دليل قاطع بر مشروعيت تبرك است و اگر جز اين بود، از آن نهى مىكرد و امت را برحذر مىداشت.
همچنين اخبار صحيح و اجماع صحابه بر مشروعيت آن دلالت دارد و نيز بر قوّت ايمان و علاقه شديد صحابه و ولايت و اطاعت آنان نسبت به پيامبر بزرگ(صلى الله عليه وآله) همانگونه كه شاعر مىگويد:
امرّ على الديار ديار سلمى *** أقبّل ذا الجدار و ذا الديارا
فما حبّ الديار شَغَفْنَ قلبي*** و لكن حبّ من سكن الديارا(1)
«بر ديار سلمى مىگذرم و ديوارهاى آن را مىبوسم،
محبتِ سرزمين قلب مرا شيفته نساخته، بلكه محبت آن كس كه ساكن آن سرزمين است، دل از من برده است.»
خواننده گرامى در اين رساله خواهد ديد حوادث و رخدادهايى كه احاديث صحيح آورده است، بر تبرّك صحابه و تابعين و نسلهاى بعدى، به آثار گرانقدر نبوى دلالت دارد.
از جمله آنهاست روايتى كه از غزوه بدر به ما رسيده است:
«هنگامىكه پيامبر(صلى الله عليه وآله) ميان صفوف سپاهيان قدم مىزد، چوبى در دست داشت و به وسيله آن، صفها را مرتب مىكرد، در اين ميان چوب دستى به شكم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اين شعر را به مجنون عامرى نسبت دادهاند كه بر ديار ليلى مىگذشت و مىسرود.
«سوادبن غزيه» همپيمان بنىنجار كه در خارج صف بود، اصابت كرد و بدينوسيله او را در صف وارد نمود. در اين حال سواد عرضه داشت:
يا رسولالله(صلى الله عليه وآله) مرا به درد آورديد، شما به حق و عدل برانگيخته شدهايد. اجازه دهيد آن را قصاص كنم.
پيامبر(عليه السلام) پيراهن خود را بالا زد و فرمود: قصاص كن.
در اين حال سواد پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در آغوش گرفت و شكم مبارك آن حضرت را بوسيد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: چرا چنين كردى؟!
پاسخ داد: اى پيامبر خدا، در وضعيت دشوارى هستيم، شايد آخرين ديدار ما با شما باشد، خواستم بدنم با بدن شما تبرك شود.
پيامبر در حق وى دعا كرد.»(1)
بنگريد اين اعتقاد راسخ و محبت بىمانند را از صحابه نسبت به آن پيامبر بزرگ(صلى الله عليه وآله)كه اين ارادت و محبت از ديرباز نسبت به آن حضرت، و حتى پيش از رسالت، مشهود بوده است. در جوانى لقب «امين» به او دادند و خدايش برانگيخت تا مردم را از ظلمت بيرون آورد و به نور و روشنايى راهبرى كند و با معجزات آشكار تأييد كرد تا محبّت مؤمنان را افزون سازد و علاقه آنان را مستحكم نمايد; چرا چنين نباشد، در حالى كه اوست رسول خدا و خليل و برگزيده او. اين محبّت عميق و ارادت بىمانند، تا بدانجا بود كه وقتى در صلح حديبيه، قريش «عروةبن مسعود ثقفى» را كه بزرگ اهل طائف بود، خدمت آن حضرت فرستادند و او رفتار صحابه را نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله) ديد، كه هرگاه وضو مىگرفت، گردآمده وجهت گرفتن آب وضويش وتبرك بهآن، سرودست مىشكستند و قطرات آب را به سر و صورت مىكشيدند و هنگام سخن گفتن، صدايشان را فرو مىنهادند و با تواضع تمام سرها را به زير مىافكندند، عروه چون اين بديد، نزد قريش برگشت و به آنان گفت: اى گروه قريش، به خدا سوگند من به دربار كسرى و قيصر با آن عظمتى كه داشتند، رفتهام. زمامدارى را نديدهام كه مانند محمد(صلى الله عليه وآله) در ميان قوم خود اينگونه محبوبيت داشته باشد. قومى را ديدم كه هرگز حاضر نيستند دست از او بردارند. پس به فكر كار خود باشيد و اگر راه رشد و هدايت را به شما بنمايد، بپذيريد. من به شما نصيحت مىكنم، بيم آن دارم كه در معارضه با او دستخوش شكست و ذلّت شويد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ اين داستان به گونههاى ديگرى نيز نقل شده كه پيام و مفهوم همه آنها يكى است.
ياران صادق پيامبر(صلى الله عليه وآله) اينگونه نسبت به حضرتش ابراز علاقه و محبت مىنمودند. ديگر مسلمانان نيز در هر زمان و مكان دوستدار او مىباشند، بيش از آنكه دوستدار جان و مال و فرزندان هستند.
محبّت وى را بر همه چيز ترجيح مىدهند و با عشق تمام به آثار شناخته شده آن حضرت تبرّك مىجويند...
تبرك به آب وضوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
1 ـ بخارى در صحيح، باب «خاتم نبوّت» به اسناد خود از جعيد بن عبدالرحمان روايت مىكند كه گفت:
«خاله من شرفياب محضر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) شد. مرا با خود برد و عرض كرد: اى پيامبر خدا، فرزند خواهرم آسيب ديده است (و شفاى او را مىخواهم)، آن حضرت دست بر سر من كشيد و دعا كرد و براى من خير و بركت خواست و وضو گرفت و من از آب وضوى آن حضرت نوشيدم...»(1)
از گفته اين صحابى كه مىگويد: از آب وضوى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) نوشيدم، مىتوان براى مشروعيت تبرك استفاده كرد.
2 ـ همچنين بخارى در باب «صفات پيامبر» روايتى را از قول «ابى جحيفه» آورده كه گفت:
«پيامبر در ابطح بود و براى آن حضرت خيمهاى سرپا كرده بودند، در اين حال بلال اذان نماز را سرود و سپس مانده آب وضوى پيامبر را آورد، مردم هجوم آورده آن را گرفتند (و بدان تبرك جستند)».(2)
بخارى اين حديث را در جاى ديگر كتاب خود در باب «جواز استعمال آبِ وضوىغير» آورده است.(3)
3 ـ و نيز بخارى در كتاب «لباس» به اسناد خود از «ابوجحيفه» آورده كه گفت:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى، ج6، ص561، (3541)
2 ـ صحيح بخارى، ج 6، ص567
3 ـ همان، ج1، ص394
«پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را درخيمهاى سرخ رنگ، كه ازپوست تعبيه شدهبود، زيارت كردم. بلال را ديدم كه آب وضوى آن حضرت را همراه دارد و مردم براى تبرك به آن، با يكديگر مسابقه مىدادند، آن را به بدن خود مىماليدند و كسانى كه به آن آب دسترسىنداشتند رطوبت دست ديگرى را مىگرفتند وبه آن تبرك مىنمودند».(1)
تبرك به نيمخورده آب آشاميدنى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
از جمله موارد، تبرك اصحاب به نيمخورده آب آشاميدنى و يا آبى بود كه آن حضرت دستهاى مبارك خود را در آن شستشو داده بود و تبرك به ظرفهايى كه از آن آب مىنوشيد.
1 ـ بخارى و مسلم در صحيح، از ابوموسى اشعرى روايت كردهاند كه گفت:
«پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) در منزل جِعرانه ـميان مكه و مدينهـ بودند و من شرفياب محضرآن حضرت بودم، بلال نيز حضورداشت. مرد اعرابى خدمت پيغمبر(صلى الله عليه وآله)آمد و عرضكرد: آيا به وعدهاى كه به من دادهايد وفا مىكنيد؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) پاسخ داد: تو را بشارت مىدهم. عرض كرد: بيش از بشارت، بفرماييد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با حالى شبيه خشمگين روبه ابوموسى و بلال كرد و گفت: او بشارت مرا رد كرد! شما بشارت را بپذيريد. گفتند: پذيرفتم. آنگاه قدح آبى را طلبيدند و دستهاى خود را در آن شستند و با آب دهان خود تبرك نمودند و فرمودند: از اين آب بنوشيد و به صورت وگردن خود بماليد. آنها قدح را گرفتند. امّ سلمه از پشت پرده صدا زد: «مقدار باقيمانده آن را به مادرتان بدهيد. آنها بخشى از آن را به وى دادند.»(2)
اين روايت را بخارى در كتاب «مغازى» در غزوه طائف آورده و مسلم در كتاب «فضائل صحابه»، ضمن احوالات ابوموسى اشعرى ذكر كرده است.
2 ـ امّ ثابت، كبشه دختر ثابت خواهر حسان بن ثابت مىگويد:
«پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) بر ما وارد شد. از مشگى كه آويزان كرده بوديم در حالت ايستاده آب نوشيد. من از جاى برخاستم و آن قسمت را كه پيامبر با دهانشان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ همان، ج10، ص313، و 1، صص575 ـ 576
2 ـ صحيح بخارى، ج8، ص46; صحيح مسلم، ج4، ص1943
تبرك نموده بودند بريدم.
ترمذى مىگويد: اين روايت، نيكو و صحيح است.(1)
شارح اين حديث، مؤلف كتاب «رياض الصالحين» مىنگارد:
«آن قسمت از مشگ را كه با دهان پيامبر(صلى الله عليه وآله) تماس داشته، به اين منظور جدا كرده كه براى هميشه نگهدارد تا از بين نرود و به جايگاه دهان آن حضرت تبرك جويد. بدينگونه، صحابه به آشاميدن باقيمانده ظرف آشاميدنى پبغمبر(صلى الله عليه وآله) اصرار مىورزيدند.»
3 ـ در صحيح بخارى، كتاب «نوشيدنىها»، باب اول، ذيل عنوان «نوشيدن از ظرف آب پيامبر(صلى الله عليه وآله)» از قول عبداللهبن سلام آورده، كه گفت:
«به ابى برده گفتم: آيا نمىخواهى از ظرفى كه پيامبر از آن آب نوشيده است، تو را آب دهم؟»
و نيز بخارى در همين باب به اسناد خود از قول سهل بن سعد ساعدى(رحمه الله) حديثى را نقل كرده كه در بخشى از آن چنين آمده است:
«پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سقيفه بنى ساعده حضور پيدا كرد و نشست و ياران شرفيات محضر او شدند. آن حضرت رو به سهل كرده، فرمود:
اى سهل، براى ما آب خوردن بياور. سهل قدحىرا آورد و از آن به آنها آب داد.»
ابوحازم گويد:
«سهل اين قدح را آورد و ما با نوشيدن آب از آن، تبرك نموديم چرا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)از آن نوشيده بود.»
سپس مىافزايد:
«بعدها عمر بن عبدالعزيز از سهل خواهش كرد كه آن قدح را به او هديه كند و او آن را به وى بخشيد.»(2)
مسلم نيز اين روايت را در كتاب «آشاميدنىها» آورده است.(3)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح ترمذى، ج4، ص270
2 ـ صحيح بخارى، ج10، ص98 و 99
3 ـ صحيح مسلم، ج2، ص1591
قرطبى در «مختصر بخارى» گويد:
در برخى نسخههاى قديمىِ بخارى چنين آمده است:
ابو عبدالله بخارى گفت: آن قدح را در بصره ديدم و از آن آب نوشيدم; از جمله اموال موروثى نضربن انس بود كه به هشتصد هزار خريدارى شده بود...»
4 ـ و نيز بخارى در باب «شرب مبارك» با اسناد خود از جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده كه گفت:
«همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودم، وقت نماز عصر رسيد و جز اندكى آب نداشتيم، آن را در ظرفى ريخته نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورديم، آنحضرت دست خود را در آن آب نهاد و انگشتان خود را گشود و گفت: بشتابيد به وضو! و بركت از خدا است.
در اين حال ديدم كه از ميان انگشتان دست پيامبر(صلى الله عليه وآله) آب جارى شد و همه از آن آب وضو گرفتند و نوشيدند و من نيز سير نوشيدم و مىدانستم كه اين مايه بركت خواهد بود.»
«سالم بن ابى جعد» گويد:
«از جابر پرسيدم آن روز شما چند نفر بوديد؟ پاسخ داد: هزار و چهار صد نفر بوديم.»(1)
روايات ديگرى به اين مضمون در كتب صحاح آمده است.
تبرك به مو و عرق پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)
روايات بسيار ديگرى هست كه دلالت مىكند ياران به موى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و عرق بدن مباركش تبرك جسته و به آن شفا طلب مىكردند; از جمله در روايت صحيح آمده كه آن حضرت هرگاه سر خود را مىتراشيدند، موى سر را به يكى از ياران; مانند ابوطلحه انصارى مىدادند تا اصحاب به آن تبرك جويند.
انس بن مالك گويد:
«رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را ديدم كه حلاّق (آرايشگر) سر او را مىتراشيد و اصحاب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى، ج10، ص101
اطراف آن حضرت جمع شده بودند. آنان چيزى جز اين نمىخواستند كه هر تار موى آن حضرت به دست يكى از ياران بيفتد.»(1)
بخارى از قول انس بن مالك نقل مىكند:
«چون رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سر خود را مىتراشيد، طلحه نخستين كسى بود كه موى آن حضرت را مىگرفت.»(2)
ابوعوانه در صحيح مطلب را با اين عبارت آورده است:
«رسولالله(صلى الله عليه وآله) به حلاّق مىگفت: سر او را بتراشد، نيمى از آن (سمت راست) را به ابىطلحه مىداد و نيمى از آن را به وى مىسپرد تا ميان مردم تقسيم كنند.»
همين معنا را مسلم از طريق ابى عينيه، از هشامبن حسن از ابن سيرين با اين عبارت نقل مىكند:
«هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) رمى جمره مىكردند و قربانى خود را ذبح مىنمودند، مىگفتند نيمى از سر مباركشان را بتراشند و ابوطلحه را طلب مىكردند و آن را به وى مىدادند، سپس نيم ديگر ـ سمت چپ ـ را مىتراشيدند و به ابوطلحه مىگفتند آن را در ميان مردم تقسيم كند...»(3)
روايات ديگرى با اين مضمون در كتب صحاح وجود دارد كه بنا به مفهوم آنها پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مىداده موى سرشان را ميان مردم تقسيم كنند و اين امر و حرص مردم براى به دست آوردن يك يا دوتار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، قوىترين دليلاست براينكه تبرك به آثار پيامبر(صلى الله عليه وآله) امرى رايج و فراگير ميان ياران بوده و پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را امضا كرده و مورد تأييد قرار دادهاند و تنها كسانى به انكار آن پرداختهاند كه خلل در ايمانشان رخنه كرده است.
بخارى در صحيح، در خلال كتاب وضو، ذيل عنوان: «آبى كه از موى انسان تراوش مىكند» به اسناد خود از ابن سيرين نقل كرده كه گويد:
«به عبيده گفتم: تعدادى از موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد ماست كه به وسيله انس يا خاندان او به دست ما رسيده است. او گفت: اگر يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح مسلم، ج4، ص1812
2 ـ بخارى، ج1، ص273
3 ـ صحيح مسلم، ج2، ص948، ر.ك. به: تاريخ الخميس، ج2، ص151 و منهاج نووى و مناسك كرمانى.
باشد بيشتر دوست دارم تا اينكه همه دنيا و ثروتش را داشته باشم.»(1)
اين عبارت بخارى بود. اسماعيلى با عبارت ديگر نقل كرده كه «يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بهتر از گنجينههاى طلا و نقره دوست مىدارم».
در روايات ديگر آمده است كه تعدادى از موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد امّ سلمه بوده، كه آن را در جعبهاى نهاده بود و مردم براى شفاى بيمارىها بدان تبرك مىجستند و گاه آنها را در قدح آب مىنهادند و از آن مىنوشيدند و گاه در طشتى نهاده و آن جعبه را در آن مىنهادند و در آن آب مىنشستند تا از بيمارى شفا يابند.(2)
به نقل مسلم در ترجمه ابوايّوب انصارى، اين عبارت آمده است، سعيد بن مسيب گويد:
«ابوايّوب از محاسن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) تعدادى با خود داشت. سعيد به او گفت: با داشتن موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) هرگز درد و رنج نخواهى ديد.»(3)
و نيز مسلم از قول «ثابت بنانى» روايت كرده كه انس بن مالك يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به او داد و گفت:
«چون وفات كردم، آن را زير زبان من بگذار و من چنين كردم و او را به خاك سپردند.»
در روايت بخارى آمده كه انس بن مالك گفت:
«امّ سلمه براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرشى از پوست مىگسترانيد و گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى آن مىخوابيد و هرگاه بدن آن حضرت عرق مىكرد، آن را در شيشهاى جمعآورى مىكرد و چون انس را مرگ در رسيد وصيت كرد كه آن را با حنوط بيامزند و چنين كردند.»(4)
تبرّك به مانده غذاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
در روايات آمده است كه اصحاب، به مانده غذاى پيامبر و به اثر انگشتان مبارك آن حضرت در ظرف غذا تبرك جسته و آن را مايه بركت مىدانستند.(5)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى، ج1، ص273
2 ـ ر.ك. به: فتح البارى، ج10، ص353; قسطلانى، ج8، ص465
3 ـ صحيح مسلم، ج5، ص389
4 ـ بخارى، ج11، ص70
5 ـ صحيح مسلم، باب الاشربه، ج3، ص1623
تبرك به لباس پيامبر(صلى الله عليه وآله)
بخارى در كتاب آداب، در باب «حسن خلق و سخاوت»، از سهل بن سعد روايت كرده كه گفت:
«يكى از بانوان مسلمان، ردايى براى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آورد. سهل به اصحاب گفت: مىدانيد اين ردا چيست؟ پاسخ دادند: عبايى است كه حاشيهاش در آن بافته شده است. آن زن گفت: يا رسولالله اين را آوردهام تا شما به تن كنيد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه به آن نيازمند بود، آن را گرفت و پوشيد، يكى از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله)آن عبا را در تن پيامبر(صلى الله عليه وآله) ديد و گفت: چه زيباست! آن را به من بدهيد در بر كنم! پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: مانعى ندارد. همينكه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مجلس حركت كرد، ياران آن مرد را نكوهش كردند و گفتند: كار خوبى نكردى و لباسى را كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آن نيازمند بود از او درخواست كردى، در حالى كه مىدانستى اگر از پيامبر(صلى الله عليه وآله)چيزى طلب كنند، بخل نخواهد ورزيد. آن مرد گفت: مىخواستم به وسيله آن متبرّك شوم; چرا كه با بدن پيامبر تماس داشته و بعداً كفن من شود.»(1)
اين حديث را بخارى در باب «جنائز» و آماده ساختن كفن، آورده است. آن مرد صحابى، كه پيراهن را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) درخواست كرد، به گفته ابن حجر، عبدالرحمانبن عوف و به گفته بعضى، سعد بن ابى وقاص بوده است.
علاّمه شيخ حسين مخلوف، مفتى پيشين ديار مصر در كتاب خود «فتواهاى شرعى و بحثهاى اسلامى»(2) بعد از آنكه از غسل دادن جنازه زينب دختر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) سخن گفته مىنويسد:
«پيامبر(صلى الله عليه وآله) به زنانى كه عهدهدار غسل وى بودند، دستور داد كه پس از غسل، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مطلع سازند. همينكه غسل او تمام شد و به پيامبر(صلى الله عليه وآله) خبر دادند، رداى خود را به آنها داد تا بر بدنش بپوشانند و سپس كفن كنند.»(3)
نامبرده پس از ذكر اين روايت مىنويسد:
«پيامبر(صلى الله عليه وآله) رداى خود را به آنها دادند و گفتند بدن زينب را با آن بپوشانند تا از بركت وجود مبارك آن حضرت، به وسيله لباس بهرهمند شود و در آغاز به آنها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ صحيح بخارى، ج10، ص465
2 ـ فتاوى شرعيه و بحوث اسلاميه، ص357
3 ـ بخارى، كتاب الجنائز; فتح البارى، ج3، ص135
نداد بلكه پس از غسل داد تا فاصلهاى نباشد و پس از تماس لباس با بدن پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلافاصله به بدن او پوشانده شود و تأثير خود را بگذارد و اين نشانه محبت و علاقه و مهربانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به دخترش مىباشد.»
سپس مىافزايد:
«اين عمل پيامبر(صلى الله عليه وآله) دليلى است بر مشروعيت تبرّك به آثار صالحان.»
در روايت آمده است، احمدبن حنبل سه تار مو از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد خود داشت كه وصيت كرد وقتى او را كفن كردند، دو تار از آنها را بر ديدگانش بگذارند و يكى را بر دهانش و اين به عنوان تبرك به آثار رسولالله(صلى الله عليه وآله) بوده است.
داستان كعب بن زهير و اهتمام او به نگهدارى ردايى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به وى داه بود معروف است.
او از شعراى نامدارى بود كه پيش از مسلمان شدن، پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) را هجو كرده بود. همينكه مكه فتح شد، گروهى از مشركين; از جمله «كعب» و برادرش «بجير» كه او نيز شاعر بود، از مكه گريختند، بعداً بجير به مدينه آمد و خدمت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و به سخن آن حضرت گوش داد و اسلام اختيار كرد.
اين خبر وقتى به برادرش كعب رسيد، بر او گران آمد و اشعارى را براى وى فرستاد كه او را در آن اشعار نكوهش كرده بود.
اين خبر به پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و دستور داد هركس كعب بن زهير را يافت به قتل رساند و اين هنگامى بود كه آن حضرت از جنگ طائف برگشته بود. بجير نامهاى به كعب نوشت و يادآور شد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خون تو را مباح نموده و اگر نيازى مىبينى با پيامبر ديدار كن كه او توبه كسانى را كه از گذشته پشيمان باشند، مىپذيرد و به اعمال قبل از اسلام مؤاخذه نمىكند.
كعب با آگاهى از اين مطلب برجان خود ترسيد و قصيدهاى در مدح رسولالله(صلى الله عليه وآله)سرود، رهسپار مدينه گشت و با مردى از «جهينه» كه از پيش آشنايى داشت، همراه شد و او كعب را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورد و به او اشاره كرد كه اين پيغمبر(صلى الله عليه وآله)است. برخيز و از او امان بخواه، كعب از جاى برخاست و آمد و رو به روى آن حضرت نشست و دست پيغمبر(صلى الله عليه وآله)
را گرفت در حالى كه حضرتش او را نمىشناخت. سپس عرض كرد: اى پيامبر خدا، من كعب بن زهير هستم.
فرمود: همان كسى كه آن سخنان را سروده است؟ كعب رو به ابوبكر كرد و گفت: شعرى را كه (در مدح پيامبر(صلى الله عليه وآله)) سروده است بخواند... آنگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: به خدا او در امان است. مردى از انصار از جاى جست و گفت: يا رسولالله! اجازه دهيد او را گردن بزنم. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: او توبه كرده و از گذشته دست برداشته است. سپس كعب به خواندن قصيده معروف خود «بأنت سعاد...» مبادرت نمود و پيامبر(صلى الله عليه وآله) گوش مىداد تا به اين بيت رسيد:
إنّ الرسول لنور يستضاء به *** مهند من سيوفالله مسلول(1)
«پيامبر، آن شمشيرى كه در پرتو وجودش مردم نور و فروغ گيرند، شمشير آبديده و برّان از شمشيرهاى خدا.»
پيامبر(صلى الله عليه وآله) چون اين را شنيد، ردايى را كه بر تن داشت بر او افكند، بعدها معاويه ازكعب خواست آن ردا را به ازاى دريافت ده هزار درهم به او ببخشد. اما كعب امتناعورزيد و گفت: احدى را در اين ردا به خود ترجيح نمىدهم. همين كه كعب در گذشت معاويه بيست هزار درهم براى بازماندگانش فرستاد و ردا را از آنان گرفت و اينهمان جامهاى است كه نزد زمامداران ماند و خلفا در اعياد آن را مىپوشيدند وبهگفته «شامى» (ابن حجر عسقلانى) آن جامه در حمله تاتار از ميان رفت و اكنون اثرى از آن نيست.(2)
تبرك به جايگاه جلوس و نماز پبامبر(صلى الله عليه وآله)
عبدالله بن عمر هرگاه بهياد پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مىافتاد، مىگريست و هرگاه به محل نشستن پيامبر(صلى الله عليه وآله) مىگذشت ديده فرو مىنهاد. به گفته بيهقى با سند صحيح «ابن عمر» آثار پبامر(صلى الله عليه وآله) را دنبال مىكرد و در هر مسجدى نماز خوانده بود حاضر مىشد و در راهى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) طى كرده بود خود رهسپار مىشد. او حج را ترك نمىكرد و چون به عرفه مىآمد در جايى وقوف مىكرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) وقوف كرده بود.(3)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . بحارالأنوار، ج22، ص252
2 ـ ر.ك. به: الاصابه، ج5، ص 593
3 ـ ر.ك: الاصابه، ج5، ص186
مالك در «موطأ» در باب دعا آورده است كه:
«عبدالله بن عمر به قريه بنى معاويه، كه يكى از قريههاى انصار بود، وارد شد و گفت: آيا مىدانيد پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) در كدام نقطه از مسجد شما نماز خوانده است؟ عبدالله بن عبدالله بن جابر گفت: آرى و با دست خود به نقطهاى از مسجد اشاره كرد...»(1)
اين روايت نشان مىدهد كه صحابه و تابعين از جايگاه نماز پيامبر(صلى الله عليه وآله) تفحص مىكرد و با نماز خواندن در آن جايگاه تبرك مىجستهاند.
در حديث معراج آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«هنگامى كه مرا بر براق نشانده و به معراج بردند، به سرزمينى رسيدم كهنخلستان فراوان داشت، جبرئيل گفت: فرود آى، و نماز بگزار. نماز خواندموسوار شدم. جبرئيل گفت: مىدانى در چه مكانى نماز خواندى؟ گفتم:نه.
گفت: در (مدينه) طيبه نماز خواندى و بدانجا هجرت خواهى كرد. براق حركت كرد، جبرئيل گفت: فرود آى و نماز بخوان، سپس گفت: مىدانى كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه! گفت: در طور سينا نماز خواندى، آنجا كه شجره موسى قرار داشت و خدا با او سخن گفت.
براق حركت كرد تا به مكان ديگر رسيديم. جبرئيل گفت: فرود آى، نماز بخوان. نماز خواندم، جبرئيل گفت: مىدانى كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه، گفت در «بيتلحم» نماز خواندى، جايى كه عيسى بن مريم تولد يافت...»(2)
از اين روايت استفاده مىشود كه هر جا اثرى از پيامبران(عليهم السلام) يافت شود، آنجا نماز خواندن مطلوب و متبرّك و محترم است; بهويژه آنكه به پيامبر گرامى ما حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) كه ما از امت اوييم، منسوب باشد.
در روايت آمده است:
«صحابه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) دعوت مىكردند كه در خانههاى آنها نماز بخواند و خانههايشان تبرك شود».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ موطأ، ج1، ص216
2 ـ سبيل الهدى و الرشاد، ج3، ص80
بخارى در كتاب نماز آورده است:
«عتبانبن مالك از آن حضرت درخواست كرد كه در محلى از خانه او نماز بگزارد تا آنجا را مصلاّى نماز قرار دهد; زيرا به دليل ضعف بينايى و بيم سيل نمىتوانست در مسجد نبوى حاضر شود، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خانه او آمد و گفت: دوست دارى در كدام نقطه نماز بخوانم، او به نقطهاى از خانهاش اشاره كرد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آنجا نماز خواند و جمعى به آن حضرت اقتدا كردند.»(1)
منبع : فصلنامه ميقات حج شماره 44
1 ـ بخارى، باب مساجد، خانهها، ج1، ص519
سكانداري اسلام پس از رسول اكرم(ص)
سكانداري اسلام پس از رسول اكرم(ص) سيد محمدحسين فضلاللّه - عباس سيدميرجمكراني
منبع : پايگاه سراج |
اشاره: علامه سيّد محمدحسين فضلاللّه روحاني برجسته لبناني كه در ايران بيشتر به عنوان يك چهره سياسي شناخته شده است، هر هفته جلسه سخنراني و گفت و گو در دمشق برگزار ميكند و به پرسشهاي اعتقادي، فقهي، تربيتي، و ساير موضوعات مبتلا به مسلمانان پاسخ ميگويد. آنچه كه در ذيل آمده است برگردان يكي از سخنرانيهاي علامه فضلاللّه است كه به مناسبت روز غدير ايراد شده است. اين سخنراني از نشريه «الفكر و الثقافة» انتخاب شده است. با هم ميخوانيم.
روز غدير سرفصل نويني در حيات اسلام است. در اين روز، رهبري جهان اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، مشخص شد. رهبري كه ادامه دهنده راه و روش رسول خدا، صلّياللّهعليهوآله، است و مسلمانان را از موانع دست و پاگير داخلي و خطرات خارجي نجات ميدهد. بديهي است امكان هدايت اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، بايد توسط فردي به دست گرفته شود كه با تمام وجود اسلام را درك كرده و بتواند با اقدامات ديني و قانوني خود، ديدگاه يكساني از اسلام ارائه كند. اين كار از تشتت فكري مسلمانان جلوگيري ميكند. بنابراين رهبري جهان اسلام پس از پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، بايد توسط كسي به عهده گرفته شود كه آشنايي كامل و بدون خطا از اسلام داشته باشد. در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد زندگي پيامبر اسلام، صلّياللّهعليهوآله، سراسر، مملو از جنگها و بحرانهاي داخلي بود. در اين مدت، بيشتر مفاهيم اسلامي بخوبي روشن نشده و احكامي كه بايد مسلمانان آنها را انجام دهند، بر زمين مانده بود. البته ما منكر اخلاص اصحاب پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، نيستيم. آنان در برابر سختيهاي بسيار در مكه ايستادگي كردند، و بشدت با آتشافروزان و جنگ طلبها به مقابله برخاستند. لذا ملاحظه ميكنيم كه خداوند در قرآن كريم ميفرمايد:
محمد رسولاللّه و الّذين معه أشدّاءُ علي الكفّار و رحماء بينهم تراهم ركّعا سجّدا يبتغون فضلاً من اللّه و رضوانا سيماهم في وجوههم من أثر السجود.1
به هر حال پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، (در زمان حيات خود) فرصت نيافت تا فرهنگ و معنويت اسلامي را به طور عميق در وجود تكتك مسلمانان نهادينه كند. لذا رهبري مسلمانان پس از پيامبر، بايد توسط فردي صورت گيرد كه بتواند اسلام را گسترش دهد و آن را در وجود فرد فرد مسلمين نهادينه كند.
از اين رو است كه مسأله غدير يكي از اساسيترين مسائل حياتي اسلام است. بخصوص اينكه، بيشتر راويان احاديث درباره آيه شريفه:
يا أيّها الرسول بلّغ ما اُنزل اليك من ربّك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس.2
گفتهاند: «اين آيه شريفه هنگامي نازل شد كه پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، (در آخرين حج خود) به محلي به نام غديرخم رسيده بود.» بعضي مفسران نيز گفتهاند: «شأن نزول اين آيه براي معرفي كردن حضرت علي، عليهالسلام، به عنوان جانشين پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، نيست، بلكه براي بيان مطلب ديگري نازل شده است. اين مفسران تاكنون نتوانستهاند بين ماهيت آيه شريفه فوق و آنچه كه به آن معتقدند، توازني برقرار سازند. زيرا آيه مذكور در اوائل بعثت حضرت ختمي مرتبت نازل نشده تا اينكه گفته شود پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، امر به انذار و تبليغ شده است. رسول خدا، صلّياللّهعليهوآله، در آن زمان هر حكم و مسألهاي كه به او وحي ميشد، بدون هيچ ترس و واهمهاي به مردم اطلاع ميداد و در اين كار راسخ و استوار بود. «قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر»3
پيامبر در ابلاغ رسالتش، ملاحظه هيچ عكسالعملي را نميكرد. براي اينكه آن حضرت در حال بنيانگذاري انديشه، معنويت و راه روشن الهي در ميان مردم بود. لذا عكسالعملهاي منفي برايش قابل پيشبيني بود. به هر حال، رسول خدا، صلّياللّهعليهوآله، از برخوردهاي منفي ناراحت ميشد. ولي اين ناراحتيها به خاطر خودش نبود. بلكه به خاطر مردم بود. چرا كه آنان در قلب آن حضرت جاي داشتند.
در اينجا روشن ميشود كه آيه شريفه ذيل بر مطلب مهم ديگري تأكيد دارد. «و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس» اين مطلب، چيزي جز ولايت حضرت اميرالمؤمنين علي، عليهالسلام، نيست. البته در اين مسأله بسيار جدل شده است. وقتي كه پيامبر با اين گفتار ابلاغ رسالت كرد: «آيا من از مؤمنين بر خودشان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: بلي. فرمود: هر كس كه من مولاي او هستم (از اين) پس علي مولاي اوست.»4 سپس اين آيه نازل شد «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام دينا»5 تا اين روز، شكاف رهبري پس از پيامبر در اسلام وجود داشت. وقتي كه اين شكاف از بين رفت، ساختار دين تكميل شد. خداوند راضي شد كه اسلام آئين تمام جهانيان باشد.
در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود، چطور ميتوان رويگرداني برخي اصحاب را از ولايت علي، عليهالسلام، تفسير كرد؟ چگونه ميتوانيم اين مطلب را توجيه كنيم، وقتي كه رسول اكرم، صلّياللّهعليهوآله، به ملكوت اعلا رحلت فرمود، انصار به مهاجرين گفتند: «از ما اميري و از شما هم اميري.6»؟ چرا برخي از اصحاب پيامبر در بيعت كردن با خليفه اول هيچگونه مشورتي با ديگر مسلمانان (ساكن در اقصي نقاط حكومت اسلامي) نكردند و بدون هيچ ترس و واهمهاي و باري به هر جهت با ابوبكر بيعت كردند؟ چطور در آنجا (سقيفه بني ساعده) هيچ كس با اين كار مخالفت نكرد و نگفت كه پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، فرموده هر كس كه من مولاي اويم از اين پس علي مولاي اوست؟ مرحوم سيد شريفالدين، اين موضوع را چنين توجيه كرده است:
ذهنيت مسلمانان آن عصر به جز برخي از آنان عميق و ژرفانديش نبود، لذا وقتي كه بيعت ميكردند به آن وفادار بودند. به هر حال از آنجايي كه رسول اكرم، صلّياللّهعليهوآله، بصراحت و روشني سخن ميگفت شايد آنان منظور پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، از «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» بخوبي فهميده بودند. اما آنچه كه اتفاق افتاد برخلاف اراده پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، بود.
بنابراين ملاحظه ميكنيم پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، از اين ذهنيت توده مردم (كوتاهبيني آنان) اندوهناك بود. لذا فرمود براي من قلم و كتف (كاغذ) بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد.
پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، مانند ساير افراد نبود كه هنگام احتضار به هذيانگويي مبتلا شود. بلكه آن حضرت، در بالاترين درجه عقل و اراده و هوشياري قرار داشت. قبل از اين ماجرا، هيچ يك از اصحاب پيامبر خبر از هذيانگويي آن حضرت در حالت بيماري نداده است. اصولاً پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، با تمام وجودش با اصحابش زندگي و با آنان گفت و گو ميكرد. لذا وقتي كه ميفرمايد: «براي من قلم و كتفي (كاغذ) بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد» منظور آن حضرت اين نبود مطلبي بنويسد كه جانشين قرآن شود. چرا كه قرآن نوري است كه با گوشت و پوست و خون آن حضرت آميخته شده است. بنابراين مسأله در اينجا چيز ديگري است كه بسيار مورد توجه و اهتمام رسول خداست. به طوري كه وي را ناگزير كرد، در اين مورد تأكيد فرمايد تا در آينده كسي با كلمات آن حضرت بازي نكند. حال اين سؤال مطرح ميشود، چرا خليفه دوم گفت: «كتاب خدا براي ما كافي است»؟ آيا پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، ميخواسته بگويد كتاب خدا ناقص است؟ معناي «حسبنا كتاباللّه» چيست؟ در حالي كه خداوند ميفرمايد:
ما آتاكم الرسول فخدوه و مانهاكم عنه فانتهوا.7
در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد كه سنت رسول اكرم، صلّياللّهعليهوآله، شارح و مكمل كتاب خداست. پس چرا خليفه دوم گفت: «حسبنا كتاباللّه»؟ بعد هم، مدعي هذيان گفتن پيامبر شد؟ در صورتي كه رسول خدا، صلّياللّهعليهوآله، در سراسر زندگي پربركت شان حتي در حالت بيماري، هيچگاه هذيان نگفته است. با توجه به اينكه نبوت در سراسر زندگي رسول خدا، صلّياللّهعليهوآله، تداوم دارد، لذا امكان ندارد كه پيامبر اسلام در حالت هذيانگويي مسلمانان را مورد خطاب خود قرار دهد و آنان را به انجام كاري فرمان دهد كه به ادامه رسالتش مربوط باشد. مضافا اينكه تمام مسلمانان معتقدند پيامبر، عظيمالشأن اسلام مصون از هرگونه خطا و اشتباه است. حقيقت اين است كه به پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، اجازه ندادند كه مسأله خلافت را به طور كامل روشن سازد و با نوشتار خود بر جانشيني حضرت علي، عليهالسلام، مهر تأييد بزند. البته رسول اكرم مسأله ولايت و جانشيني حضرت علي، عليهالسلام، را به مناسبتهاي مختلف بيان فرموده بودند.
به هر حال وقتي كه چند نفري براي آن حضرت قلم و كتف (كاغذ) آوردند، در اين موقع اختلاف به وجود آمد (آن گروهي كه با خليفه دوم همگام بودند) اجازه ندادند كه پيامبر با نوشتار خود، علي، عليهالسلام، را به عنوان جانشين خويش معرفي فرمايد. از طرف ديگر ملاحظه ميكنيم پيامبر اسلام قبلاً به بزرگان و اصحاب خود دستور داده بود كه با لشكر «اسامه» به سمت روم حركت كنند. اما آنان با دستور پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، مخالفت كردند و با لشكريان اسامه همراه نشدند.
سؤال ديگر اين است كه معني سخن [خليفه دوم كه گفت [«پيامبر نمرده است» چيست؟ در جواب ميتوان گفت: معناي اين سخن چيزي جز اين نيست كه افرادي كه در آن مجلس حضور نداشتند (با اطلاع يافتن از آن حادثه ناگوار فرصت يابند) تا در آن مجلس شركت كنند و مسأله خلافت را آن طوري كه (مخالفان خلافت حضرت علي، عليهالسلام، ميخواهند) به سرانجام برساند.
تحليل و نقادي تاريخ
وقتي كه ميخواهيم قرائت نويني از تاريخ اسلام داشته باشيم، بايد از مسئله غدير تحليل منتقدانه به عمل آوريم. البته بدون اينكه به قداست شخصيتهاي تاريخي آن لطمهاي وارد كنيم.
بعضيها درباره خطبه شقشقيه حضرت علي، عليهالسلام، كه سيد رضي، رحمةاللّهعليه، در نهجالبلاغه آورده است سؤالاتي را مطرح كردهاند. در پاسخ به اين گروه ميتوان گفت: روش حضرت علي، عليهالسلام، در ايراد خطبه با روش سيد رضي، رحمةاللّهعليه، فرق ميكند. مضافا به اينكه خطبه مذكور را راويان متعددي در صدها سال پيش از سيد رضي، رحمةاللّهعليه، نقل كردهاند. حضرت علي، عليهالسلام، در اين خطبه درباره حقش ميفرمايد:
جايگاه من براي خلافت از جهت كمالات علمي و عملي، مانند قطب وسط آسيا است. علوم و معارف از سرچشمه من، مانند سيل سرازير ميشود، هيچ پرواز كننده در فضاي علم و دانش به اوج من نميرسد.8
تا جايي كه ميفرمايد:
جاي بسي شگفتي است كه او در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مينمود ولي چند روز از عمرش مانده خلافت را براي ديگري وصيت كرد. اين دو نفر غارتگر، خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت كردند.9
يعني هر كدام از اين دو نفر، سينهاي را گرفته بودند تا شيري از آن بخورند. منظور حضرت علي، عليهالسلام، از اين مثال آن است كه آنان براي به دست گرفتن خلافت، با يكديگر همداستان شده و تلاش ميكردند هر فرياد حق طلبي را سركوب كنند. جو سياسي نيز به همين سمت و سو سوق پيدا كرده بود. در آن زمان حضرت علي، عليهالسلام، از هر كس آگاهتر بود كه جامعه اسلامي آن روز به او اجازه نميداد كه براي احقاق حقش دست به شمشير برد. چرا كه اين كار باعث ايجاد شكاف در صفوف مسلمانان ميشد. لذا حضرت علي، عليهالسلام، فرمود:
صبر كردم در حالي كه در چشمانم خاشاك و غبار و در گلويم استخوان گرفته بود.10
وقتي كه ابوسفيان همراه عباس براي بيعت كردن با آن حضرت آمدند، حضرت علي، عليهالسلام، با آنان بيعت نكرد و ايشان را نسبت به فتنههايي كه از اين مسأله برپا خواهد شد، آگاه ساخت. مضافا به اينكه شرايط زمان و مكان اجازه چنين كاري را به آن حضرت نميداد. چرا كه انجام رسالت الهي، شرايط خاصي دارد كه در جهان خارج بايد محقق شود تا انسان بتواند از عهده مأموريت الهي كه بر دوش او نهاده شده است سربلند بيرون بيايد. بنابراين اگر در جهان خارج موانع زيادي در راه انجام رسالت الهي وجود داشته باشد ممكن است اين مأموريت الهي با شكست مواجه شود و فقط اسمي از آن رسالت الهي باقي بماند. لذا صاحب اين رسالت پس از پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، براي باقي ماندن دين رسول خدا ناگزير شد كه خود را فدا كند.
بنابراين حضرت علي، عليهالسلام، با آن همه علم و دانش و برخورداري از عقلي روشن و روحي باز به خاطر حفظ اسلام از خواسته بر حق خود دست كشيد و ديگران بر مسند خلافت تكيه زدند كه نه علم او را داشتند و نه آگاهي و مهارت او را. خلافت بعد از رحلت پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، توسط انصار براساس نظام عشيرهاي مطرح شد (از ما اميري و از شما نيز اميري) اين مسأله مربوط به معيارهاي انتخاب رهبري جامعه و در چارچوب خطوط عرفي اسلامي نيز نبوده است.
بحث در خلافت
تحقيقاتي كه درباره اين موضوع (خلافت) انجام دادهام نشان ميدهد كه مردم آن روز طرح فرهنگي و روشمند اسلامي نداشتند. مسأله در نظر آنان اين بود كه پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، از دنيا رفته و ما بايد براي رهبري جامعه فردي را تعيين كنيم حال هر طوري كه بود، بود. بايد گفت: مسأله اين نيست كه راه و روشي به فردي تحميل شده باشد. موضوع اين است كه فرد راه و روشي تحميل كند. به همين خاطر است امام علي، عليهالسلام، ميفرمايد:
عمر راه خود را پيمود (و پيش از تهي كردن جامه) امر خلافت را در جماعتي قرار داد كه مرا يكي از آنها گمان نمود. پس بارخدايا از تو ياري ميطلبم براي شورايي كه تشكيل شد و مشورتي كه نمودند چگونه مردم مرا با (ابوبكر و عمر) مساوي دانسته و درباره من شك و ترديد نمودند تا جايي كه با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورا كه عمر براي تعيين خلافت پس از خود تشكيل داده بود) همرديف شدهام.11
حال، چه معياري براي جداسازي اين افراد از يكديگر وجود دارد؟ آنان چه علم و آگاهي دارند؟ فرهنگشان چيست؟ جهادشان چه ميباشد؟ چه نزديكي روحي و فكري با رسول خدا دارند؟
هنگامي كه اين مسأله را از ديدگاه علمي بررسي ميكنيم، درستي گفتار امام صادق، عليهالسلام، را درمييابيم كه فرمود: «علي، عليهالسلام، فرمود: من كجا و آنان كجا!؟» آن زماني كه پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، حضرت علي را براي جانشيني خود آماده ميكرد و مسائلي به آن حضرت ميآموخت كه هيچ كس نسبت به آنها آگاهي نداشت، مردم در همان زمان شنيده بودند كه پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، درباره حضرت علي، عليهالسلام، فرمود: «من شهر علم هستم و علي دروازه آن»12 و «علي با حق است و حق با علي»13 و «هر كس من مولاي اويم پس اين علي مولاي اوست» و «ياعلي! تو براي من به منزله هارون براي موسي هستي جز اينكه بعد از من هيچ پيامبري نخواهد بود»14 خداوند متعال ميفرمايد:
إنّما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهّركم تطهيرا.15
و نيز ميفرمايد:
إنّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين امنوا الّذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون.16
همچنين ميفرمايد:
و من النّاس من يشري نفسه ابتغاء مرضاة اللّه واللّه رئوف بالعباد.17
بنابراين علي، عليهالسلام، براي خودش ناراحت نميشد بلكه اندوه او براي اسلام بود. آن حضرت در آخر خطبه شقشقيه ميفرمايد:
پس مردي از آنها از حسد و كينهاي كه داشت، دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد (مراد سعدبن ابي وقاص، كه پس از قتل عثمان هم با آن حضرت بيعت ننمود) مرد ديگري به دليل دامادي و خويشي خود با عثمان از من اعراض كرد (مراد عبدالرحمان بن عوف است كه شوهر خواهر مادري عثمان بود) و همچنين دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از رذالت و پستي) موهن و زشت است نام ايشان برده شود.18
وقتي كه حضرت اميرالمؤمنين به خلافت رسيد مينهاي دسيسه و توطئه بر سر راه آن حضرت كاشته شده بود. حضرت علي، عليهالسلام، در اين زمينه ميفرمايد:
چون بيعت شان را قبول و به امر خلافت مشغول گشتم، جمعي (طلحه و زبير و ديگران) بيعت مرا شكستند و گروهي از زير بار بيعتم خارج شدند. بعضي (معاويه و ديگر كسان) از اطاعت خداي بيرون رفتند. گويا مخالفان نشنيدهاند كه خداوند ميفرمايد: «تلك الدّار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوّا في الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقين.»19
سوگند به خدا آنان اين آيه را شنيده و حفظ كردهاند ليكن دنيا در چشمهاي ايشان آراسته و زينت آن، آنان را فريفته است.20
پس امام بر موضع قبلي خود تأكيد كرد و فرمود:
سوگند به خدايي كه ميان دانه را شكافت و انسان را خلق نمود، اگر حاضر نميشدند آن جمعيت بسيار (براي بيعت با من) و ياري نميدادند كه حجت تمام شود و نبود عهدي كه خداوند از علما و دانايان گرفته تا راضي نشوند بر سيري ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از راه ستم)، هر آينه ريسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن ميانداختم و آب ميدادم آخر خلافت را به كاسه اول آن (چنانكه پيش از اين بر اين كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار ميرفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را به ضلالت واميگذاشتم. زيرا كه فهميدهايد اين دنياي شما نزد من خوارتر از عطسه بز ماده است.21
حال اين سؤال مطرح ميشود از كجا ما الگو بگيريم؟ در جواب ميتوان گفت: در بين كساني كه بر مسند خلافت تكيه زدهاند. فقط حضرت علي، عليهالسلام، است كه طي قرون متمادي ثروت فرهنگي بزرگي را براي ما به ارث گذاشته، به طوري كه موجب گسترش اسلام شده است. لذا شيعه علي بودن يعني پيروي كردن از آن حضرت، متعهد بودن به وحدت امت اسلامي، به طوري كه اگر خطري جهان اسلام را تهديد كرد بايد آماده دفاع از آن باشيم.
حضرت علي، عليهالسلام، قلبش سرشار از دوستي به مردم بود. حتي با آناني كه اختلاف داشت (نه افرادي كه دشمن خدا و رسولش بودند) به هر حال مصيبتي كه به حضرت علي، عليهالسلام، وارد شد تاكنون به هيچ كس ديگري وارد نشده است. دوستان! ما بايد تحقيقي واقعگرا درباره زندگي حضرت علي، عليهالسلام، به عمل بياوريم و ملاحظه كنيم كه سعه صدر آن امام در برخورد با مشكلات چگونه بود؟ توانايي صبرش چطور بود؟ چگونه مسئوليت خطير اسلام را به دوش ميكشيد؟ چطور مسئوليت مسلمانان در عقل و روحش نفوذ كرده بود؟ آيا تنها جشن گرفتن روز غدير كافي است؟ من نميخواهم كسي را مجبور سازم كه روز غدير آن طوري كه سزاوار است جشن نگيرد. چرا كه غدير يك سرمايه فرهنگي و معنوي است و لذا علما و انديشمندان، فرهنگيان و ادبا به خاطر اين چنين روزي بايد تحقيقاتشان را در راستاي آنچه كه علي، عليهالسلام، به جاي گذارده انجام دهند تا آن حضرت در مسائل عقيدتي، اسلامي، سياسي و اجتماعي ميان مسلمانان جايگاه حقيقي خود را بازيابد. اينگونه تحقيقات موجب ميشود تا شخصيت علي، عليهالسلام، در انديشه، قلب و زندگي ما نفوذ پيدا كند. در اين صورت است كه علي، عليهالسلام، همواره در نزد ما همانند نبض جامعه عمل خواهد كرد. فكر و انديشه علي است كه مرزهاي زمان را درمينوردد.
دوستان! گرايش ما به حضرت علي، عليهالسلام، مسئوليت سنگيني بر دوش ما نهاده است لذا بايد عملكرد خود را با آن حضرت مقايسه كنيم. ما بايد در سراسر زندگي خود با تمام وجود با علي، عليهالسلام، زندگي كنيم. براي اينكه در زندگي علي، عليهالسلام، خدا در قلب، عقل و سراسر حياتش حضور داشت. پس بيائيد به سوي علي، عليهالسلام، حركت كنيم تا حقيقت او را دريابيم. چرا كه حضرت علي، عليهالسلام، در تاريخ محدود نميشود.
پاورقيها:
19. سوره قصص (28)، آيه 83.
12. مجلسي، محمدباقر، همان، ج10، ب8، ص120، ح1.
14. همان، ج2، ب29، ص226، ح3.
10. همان.
15. سوره احزاب (33)، آيه 33.
1. سوره فتح (48)، آيه 29.
16. سوره مائده (5)، آيه 55.
11. همان.
13. همان، ج10، ب26، ص226، ح12.
18. نهجالبلاغه، فيضالاسلام، خطبه 3.
17. سوره بقره (2)، آيه 207.
20. همان، آيه 18.
2. سوره مائده (5)، آيه 67.
21. همان.
3. سوره كهف (18)، آيه 29.
4. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج33، باب 20، ص266، ح534.
5. سوره مائده (5)، آيه 3.
6. مجلسي، محمدباقر، همان، ج28، ب4، ص220، ح9.
7. سوره حشر (59)، آيه 7.
8. نهجالبلاغه، فيضالاسلام، خطبه سوم.
9. همان.
وحدت اسلامى و پيامبر اكرم (ص)۳
سيدحسين حسينى
از جمله ابعاد خارجى آن - يعنى، گسترش اسلام، رونق همبستگى سياسى، دينى و قلمرو بيرونى - مىتوان به ارسال نامههاى رسول الله صلى الله عليه و آله به ملوك و سلاطين آن زمان اشاره كرد: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا وبينكم الا نعبد الا الله ولا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» (آلعمران: 64) (72) دعوت از رؤساى دولتهاى مجاور مانند پادشاه بحرين، غسان، اردن، عمان، يمن، حبشه (نجاشى)، مقوقس در اسكندريه (مصر)، روم (قيصر) ايران (خسروپرويز) و ديگران كه از اواخر سال ششم هجرى به صورت يك دعوت عمومى و جهانى آغاز گرديد، در راستاى تثبيت وحدت جهان اسلام بود. (73) اين رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و دين حق او بود: «هوالذي ارسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولوكره المشركون» (توبه: 33) (74)
در بين اين نامهها، مكتوبى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مقوقس، حاكم مسيحى مصر (اسكندريه) و نيز نامهاى كه به قيصر، پادشاه روم، فرستاد قابل توجه است; زيرا در آنها به وحدت مسيحيان با مسلمانان (در امر توحيد) اشاره شده بود. (75)
- انگيزه پيامبر صلى الله عليه و آله در برپايى جنگ موته و جنگ تبوك را نيز مىتوان در همين راستا بيان نمود.
تدابير دفاعى و جهادى: سياستهاى دفاعى و جهادى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى حفظ و دفاع از وحدت سياسى حاكم بر جامعه اسلامى و همچنين تحكيم پايههاى آن، از جمله امورى است كه راه را براى تحقق زمينههاى وحدت امت اسلامى در بستر درونى عربستان و نيز مسلمانان مناطق دوردست فراهم مىكرد: «واعدولهم ماستطعتم من قوة ومن رباط الخيل ترهبون به عدوالله وعدوكم وآخرين من دونهم لاتعلمونهم الله يعلمهم» (انفال: 60) (76)
موضعگيرىهاى تهاجمى پيامبر صلى الله عليه و آله در درگيرى با كاروانهاى اقتصادى كفار قريش، كه يكى از آنها منتهى به جنگ بدر گرديد، علاوه بر اينكه با هدف ضربه اقتصادى به مشركان و بازپسگيرى اموال مهاجران پىريزى مىشد، در نوع خود، حركتى سياسى براى نگهدارى، تداوم و توسعه وحدت سياسى جامعه اسلامى نيز بود: «يا ايها النبى حرض المؤمنين على القتال» (انفال: 65). (77) البته هدف نهايى از قتال (جهاد) را نيز جهانى شدن دينخدايى برمىشمرد: «وقاتلوهم حتى لاتكون فتنة ويكون الدينكلهلله» (انفال: 39) (87)
نزاع لفظى مسلمانان در تقسيم غنايم جنگ بدر و عكسالعمل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با الهام از دستور قرآن كريم مبنى بر اصلاح ذات البين نيز واقعهاى مهم و شاهدى بر حساسيت پيامبر صلى الله عليه و آله در حفظ همدلى در صفوف جنگى است. در اينباره، در بخش ديگرى سخن خواهيم گفت. همچنين از جمله سياستهاى تهاجمى - دفاعى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىتوان به حركت نظامى براى مقابله با قبايل شورشى اطراف مركز حكومت اسلامى و نيز در برابر بعضى از طوايف يهوديان مانند يهود بنىقريظه، ماجراى بنى قينقاع و يهوديان قلعههاى خيبر، نيز سياستهاى مشخصا دفاعى، شبيه آنچه در جنگ احد براى مقابله با حملات مشركان و يا در غزوه خندق (احزاب) در برابر عدهاى از يهوديان بنىنضير و يا حتى پس از فتح مكه در جريان حادثه حنين اتخاذ نمود اشاره كرد. دستور ويژه قرآن پس از واقعه احد مبنى بر عدم توبيخ برخى از مسلمانان براى ايجاد زمينه تحكيم و پيوند قلوب و پايههاى اعتقادى و دينى، شاهد ديگرى بر اين مدعا است.
ب - راهبردهاى فرهنگى و عقيدتى
راهبردهاى فرهنگى و عقيدتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله شامل همه تلاشهاى آن حضرت در ترسيم دورنماى مطلوب امت واحد اسلامى مىشود. اينها موضعگيرها و تصميماتى است كه در ساختار فرهنگى جامعه واقع شده و محتواى دعوت فكرى رسول خدا صلى الله عليه و آله را دربر مىگيرد; مجموعه رهنمودهايى كه افكار جامعه (اسلامى) را به سوى ترسيم يك امت واحد سوق داده و الگوى وحدت امت را در شكل مطلوب دينى خود براى آنها نمايان مىكند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسير تحقق امت جهانى اسلام نه تنها بايد علايق سياسى آحاد افراد را به يك تجمع و مركز اقتدار هدايت كند، بلكه آن مقصد نهايى بدون آگاهى افكار، بصيرت عقلانى و جاىگزينى يك آرمان سنجيده عقيدتى با سياق جهانى و فراملى، هرگز عملى نبود و اين فرمان خداى عزيز حكيم بود كه: «رسلا مبشرين ومنذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل وكان الله عزيزا حكيما». (79)
در اينجا، اجمالا به برخى از اين موارد اشاره مىگردد:
نهضت فرهنگى اسلام: مبارزه فرهنگى پيامبر صلى الله عليه و آله در برابر جامعه جاهلى آن زمان از دوران حضور ده ساله در مكه مكرمه آغاز مىشود. اين انقلاب فرهنگى كه به منظور مبارزه با انديشههاى شركآلود و غير توحيدى صورت مىپذيرفت، زمينهساز به وجودآمدن نوعى وحدت فرهنگى در محيط آن زمان شد و تشتت و تخالف اعتقادى جاى خود را به پيدايش هويت واحد فكرى داد.
قطعا ظهور چنين پيكره مشتركى به ترسيم درست امت واحد از جامعه اسلامى كمك مؤثرى خواهد كرد و از همين زاويه، تدابير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ايجاد وحدت فرهنگى امت اسلام نيز روشن مىشود.
مبارزه فرهنگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در اين دوران، شامل برخورد فكرى با عقايد مشركان در محدوده مباحث جهانبينى و رويارويى و ضديتبا مظاهر شرك و بتپرستى و طرح عدم انتفاع و بىبهرهمندى انسان از آنها بوده است: «واتخذوا من دونه آلهة لايخلقون شيئا وهم يخلقون ولا يملكون لانفسهم ضرا ولا نفعا ولا يملكون موتا ولا حيوة ولا نشورا» (فرقان: 3) (80)
فضاى اعتقادى جامعه جاهلى آن زمان، حاكى از نوعى خلا فكرى و فقدان تفكرهاى منطقى و استدلالى حتى در نازلترين سطح خود مىباشد و نهضت فرهنگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى شكستن همين معتقدات ناهمگون و شركآلود و البته زمينهساز تفكر توحيدى بوده است. اين بينشهاى نارواى جاهلى بعدها نيز از ناحيه دين (مكررا) مورد مذمت قرار مىگرفت و اصولا پندارهاى غلط جاهلى درباره خداوند، تمثيلى براى انديشههاى غير حق است: «يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية» (آلعمران: 154) (81)
نكته قابل توجه اينكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با طرح گفتگوهاى اعتقادى، برهان توحيدى خود را در افكار مردمان پرورانده و زمينههاى درونى و فطرى تفكر سالم انسانها را بيدار و آنها را به تحرك عقلانى بهينه وا مىداشت. در اين تعامل و برخورد فكرى، در واقع، اقامه برهان و دليل نيز نوعى دعوت به وحدتگرايى بود كه از حوزه انديشه و تفكر آغاز مىشد; زيرا برهان حق همواره رو به سوى وحدت و الفت دارد، نه تشتت و تخالف (82) : «يا ايها الناس قد جائكم برهان من ربكم وانزلنا اليكم نورا مبينا» (نساء: 174) (83)
آرمان توحيدگرايى و يكتاپرستى: در همين راستا، طرح توحيد و وحدانيت الهى موضوعيت مىيابد. تكيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر توحيد و به ويژه اتصال رسالت اعتقادى خود با پايههاى دين ابراهيمى، بهترين استفاده از ظرفيت اجتماعى آن زمان در ايجاد وحدت فكرى و توجهدادن به دورنماى اعتقادى امت واحد است. قرآن فرمود: «قل انني هداني ربي الى صراط مستقيم دينا قيما ملة ابراهيم وما كان من المشركين» (انعام: 161). (84)
در جامعه جاهلى آن زمان، هنوز گروهى از اعراب معتقد به دين ابراهيم عليه السلام بودند و هنر استفاده پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از واژه و مفهوم «حنيف» كارآمدترين راه براى ايجاد چنين پيوندى بود. آن حضرت اعلام مىداشت: «جئتبالحنيفية دين ابراهيم.»
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين سياست فرهنگى، نه تنها محتواى دعوت خود را تا گستره يك پيشينه تاريخى و عقيدتى محكم و ماندگار (نزد اعراب) امتداد مىبخشيد، بلكه از آن امكان بالقوه، در مسير تحقق و پويايى آرمان فكرى مشترك نيز استفاده مىكرد و با اين همه، القاى يك تصوير معقول و ممكن جلوهدادن ايجاد امت واحد نيز رهآورد ديگر سياست وى بود.
به وجودآوردن شرايط تسهيل براى يك جامعه، كه در امكان عقلى و امكان عملى،رسيدن به آرمانهاى مطلوب خود دچار دغدغه و تشويش خاطر نشود، يكى از وظايف مهم رهبران دورانديش است و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با اقتدار تمام و انتخاب نيكوترين زمينههاى همگرايى - يعنى، دين حنيف ابراهيمى - اين رسالت الهى را دنبال مىكند: «ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا وما كان من المشركين» (نحل: 123). (85)
اين كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و تكيه بر دين حنيف سهل و ساده نيز مىتواند گوياى همين بر نهاد باشد كه فرمود: «بعثتبالحنيفية السهلة السمحة»
عظمت تلاش و سياستهاى رسول الله صلى الله عليه و آله وقتى بيشتر آشكار مىگردد كه دريابيم همه اين مسائل در محيطى دنبال شده كه تقريبا لايههاى اعتقادى جامعه از يكديگر گسسته و هرگونه دورى از آداب و رسوم پيشينيان نوعى انحطاط، شكست فكرى و نفى ارزشهاى گذشته قلمداد مىشده است. قرآن كريم از اين پاىبندى نابجا به پندارهاى پدران و اجداد، در برابر دعوت توحيدگرايى رسولان چنين ياد مىكند: «قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموات والارض يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم ويؤخركم الى اجل مسمى قالوا ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤنا فاتونا بسلطان مبين» (ابراهيم: 10). (86)
«وحدت همان چيزى است كه در قرآن درباره آن سفارش شده است و ائمه، مسلمين را به اين مساله دعوت كردهاند و اصلا دعوت به اسلام، دعوت وحدت است. (87)
هويت واحد فرهنگى: يكى از ارزشمندترين راهبردهاى انتخابى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مسير تحقق وحدت امت و ترسيم دورنماى امت واحد، تلاش براى ايجاد هويت واحد فرهنگى با مرزبندى اعتقادى است.
مبارزه فكرى با شرك و بتپرستى و تكيه بر توحيد و وحدانيتبايد با يك حركت كارآمد ديگرى به مرحله فرآهمآورى يك اجتماع فرهنگى - دينى برسد كه نقطه آغازين آن، پيدايش هويت واحد فكرى و اعتقادى است; آنگونه كه افراد را در يك نظام فكرى، به يكديگر پيوند زند: «واعتصموا بالله هو موليكم فنعم المولى ونعم النصير». (88) اين امر نيز با دعوت علنى رسول اكرم صلى الله عليه و آله در همان دوران ده ساله مكه شروع مىشود.
اولين مخاطبان آن حضرت، اقارب و عشيره نزديك ايشان بودند: «وانذر عشيرتك الاقربين.» (شعراء: 214). (89) اين دعوت به انگيزه ايجاد يك حلقه عقيدتى مشترك با صبغه توحيدى (بر اساس دعوت اسلام) انجام پذيرفت كه همراهى با قرابت عشيرهاى آن مىتوانست زيربناى نخستين هسته مركزى هويت واحد فرهنگى را تداعىگر باشد و دقيقا از همينرو، پيامبر صلى الله عليه و آله مامور به گشايش بالهاى رحمت الهى بر مؤمنان است; زيرا پس از كريمه پيش (آيه انذار) بلافاصله، مىفرمايد: «واخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين» (شعراء: 215). (90) اگرچه خاندان قريش استقبال چشمگيرى از اين هدايت و دعوت رسول خدا صلى الله عليه و آله نكردند، ولى بايد در نظر داشت كه:
اولا، سياست ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله به بهترين صورت، داراى چنين توان و امكانى بود.
ثانيا، با صبر و پىگيرى و تداوم حركت از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله چنين هستهاى فرهنگى در درون جامعه جاهلى (در طول زمان) تشكيل شد و پيكره اجتماع را با نوعى مرزبندى اعتقادى و ارزشى روبهرو كرد. و البته هدف از فرآيند هويت واحد فرهنگى در مراحل تولد و بلوغ خود، چيزى جز اين نيست. بخشى از دستاوردهاى اين هويت مشترك، ترسيم آرمانهاى نهايى امت واحد بوده است.
به نقل برخى از مورخان، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در انذار عشيره، به ايجاد نوعى مرزبندى در درون خاندان (نسبتبه رسالت عام خود) اشاره داشتند; آنجا كه فرمودند: «...والله الذى لا اله الا هو اني رسول الله اليكم خاصة والى الناس عامة» (91) پس از اين، مرحله ديگرى از دعوت آشكار را شاهد هستيم كه يكى از اهداف آن در همين راستا قابل تحليل است; يعنى، «فاصدع بما تؤمر واعرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين.» (92)
تلاش در ايجاد چنين نهاد و هويت واحدى را (در اين مقطع دعوت)، كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به خوبى آشكار مىكند كه فرمود: «يا معشر قريش ويا معشر العرب، ادعوكم الى عبادة الله (وحده) وخلع الانداد والاصنام وادعوكم الى شهادة ان لااله الا الله واني رسول الله» (93)
با نظرى به دهه تاريخساز حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مكه، شواهد ديگرى نيز دستيافتنى است:
نخست آنكه كوشش براى ظهور چنين هويت مشترك فكرى در مكه، زمينهساز تشكيل حكومت در مدينه مىگردد; چرا كه بيشترين هدف پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه، نيروسازى و تربيت اعتقادى افراد براى به وجودآوردن يك تجمع سياسى و واگذارى مسؤوليتهاى بعدى بود. بنابراين، بعضى از تاريخنويسان از اين دوران، به دوره «فردسازى» تعبير كردهاند.
نكته ديگر آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين دوره، مجاز به بهرهبرى از هرگونه اهرم نظامى و رزمى نبودند. سياست پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مرحله، به صورت مطلق، عدم استفاده از قدرت و ساز و كار نظامى در برابر مشركان و بتپرستان بود و به اين ترتيب، اصحاب و ياران آن حضرت حتى حق دفاع در برابر آزار و شكنجهها را نيز نداشتند: «فاصبر ان وعدالله حق ولا يستخفنك الذين لايوقنون» (روم: 60) (94) انتخاب چنين شيوهاى، امكان ايجاد نوعى وفاق فكرى و فرهنگى و نياز به هويت مشترك اعتقادى را فراهم كرد كه قطعا با برخوردهاى عملى و صورى مستقيم بين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و مشركان، محيط و شرايط را براى جنگ و درگيرى آماده مىساخت و در نتيجه، چنين فضايى، نمىتوانست جوابگوى آن هدف باشد. اينگونه درگيرىها نه فقط نيروهاى تازه مسلمان را از حيث كمى نابود مىساخت، بلكه بابههم زدن ثبات نسبى موجود، محيط قضاوت اجتماعى را نيز دستخوش شك و ترديد مىكرد و امكان پيوستن افراد جديد به هسته اوليه را كاهش مىداد.

